نویسنده: Dancing Women

این یک وبلاگ گروهی‌ست با دوازده نویسنده دائم زن و یک نویسنده مهمان مرد. هر هفت روز ما راجع به یک موضوع صحبت میکنیم تا به موضوع جدید برسیم. نویسنده‌های مهمان در هر موضوع متفاوت خواهند بود. هیچکدام از نویسندگان، چه زنهای رقصنده و چه نویسندگان مهمان، تا پیش از انتشار، از متن دیگری خبر ندارند. بنابراین هرکس فقط به ارائه نظر خودش می‌پردازد.

داف‌ها و گولاخ‌ها

«جنسیت‌زدگی»

سپیده‌دم

نه تنها زن و مرد نداریم، که حتی ز گهواره تا گور کلیشه بجوی. هر طرف را هر زمان بنگری همه چیز جنسیت‌زده است. نوزادان و خردسالان را لباس می‌پوشانند و بزک‌دوزک می‌کنند که مسابقات زیباترین مدل کودک را برنده شود. موهای دخترک را شینیون کرده با یک من ماتیک و ریمل فیگورهای عجق‌وجق می‌دهند. با همان دوربین از پسرک که موهای یک‌وری‌ شانه کرده و کلاه شاپو سرش گذاشته یا تفنگ دستش داده‌اند یا یادش می‌دهند که نخندد و برای دوربین ژست اخمالو و جدی بگیرد. دست در جیب‌های کتش بی‌تفاوت بایستد تا خواهر دوقلویش در عکس برایش عشوه بریزد. این عکس‌های آتلیه‌ها را که می‌بینم حالم بد می‌شود. می‌روم سراغ برنامه کودک تا شاید روحم صفایی بگیرد. قهرمان زن چشمان آرایش کرده دارد و قلنبه‌هایی جای سینه و باسن. وقتی می‌خواهد دشمن را بترکاند قدرتش یکهو از زیر لباس دکلته‌اش بوم می‌کوبد در صورت مرد بدجنس. مرد بد داستان با انحنای کمرش اغوا می‌شود و در دام می‌افتد. دوستش وارد صحنه می‌شود که مردی‌ست زیادی چهارشانه، بازوهای بادکرده و کمر باریک، با یک دستش زن را می‌زند زیر بغلش و بوسه‌ای می‌گیرد و به بیکران‌ها پرواز می‌کند.

ازاین حجم کلیشه کلافه می‌شوم، از خانه می‌زنم بیرون. قدم‌زنان می‌رسم به کیوسک روزنامه‌فروشی. جلد چند مجله را نگاه می‌کنم، لبخندهای مصنوعی، چشم‌های آرایش‌کرده، دماغ‌های عملی، نگاه‌های چندش‌آور که عکاس و مدل گمان کرده‌اند لابد فریبنده است. از خیر مجله‌های سرگرم‌کننده می‌گذرم و یک مجله تخصصی انتخاب می‌کنم. پنج صفحه اول تبلیغ است که دلم می‌خواهد همان اول کار پاره‌شان کنم. ربط روغن ترمز با بر و بازو مرد را نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چرا باید برای تبلیغ قرص ماشین ظرفشویی نصف صفحه عکس سه‌رخ و خندان یک زن باشد.

راهم را ادامه می‌دهم و به جوانانی خیره می‌شوم که نمی‌دانم چند ساعت را جلوی آیینه تلف کرده‌اند تا با چهره‌های مصنوعی و بی‌روح به ظن خودشان زیبا شوند. می‌بینم که همگی اصرار عجیبی دارند بر پوشیدن لباس‌های به غایت تنگ در این هوای داغ. نگاهشان می‌کنم که همه مثل همند، هم در رفتار و هم در ظاهر و حتی در صدا.

این همه یکدستی و شباهت ساختگی آزارم می‌دهد. ولی دلم به حالشان می‌سوزد. تمام اطرافشان همین نگاه و همین انتظار از خودشان را آموزش می‌دهد و راه دیگری به رویشان گشوده نیست. کسی و جایی را ندارند که یادشان بدهد، هر کدام انسان کاملی هستند که باید خودشان کشفش کنند.

Advertisements

لباس جنسیت

«جنسیت‌زدگی»

سحرگاه

گریه نکن!
احساساتی نباش!
بلند نخند!
تو خیابون ندو!
تفنگ‌بازی – عروسک‌بازی نکن!
صورتی – آبی نپوش!
سیگار نکش!
کرم مرطوب‌کننده نزن!

***
این‌که مرد باشیم یا زن، برایمان پیشاپیش مشخص می‌کند چه باید بکنیم و چه نباید بکنیم؛ چه باید دوست بداریم و چه نه.

اعتراف می‌کنم اولین‌باری که دیدم پسری از سوسک می‌ترسد؛ جا خوردم و همین باعث شد خودم هم سوسک را نکشم چون فکر کردم اگر پسری نتواند سوسک بکشد زشت است من بکشم؛ پس من بلندتر جیغ زدم که او احساس شکست نکند. اعتراف می‌کنم اولین‌باری‌ که سر کار گریه کردم و مدیرمان برای به گریه انداختن یک دختر عذاب‌ وجدان گرفت از خودم متنفر شدم اما خوشحال هم شدم.

دوست ندارم باور کنم اما وقتی همسرم کنارم است من به جای فکر کردن به پیدا کردن راه حل برای مشکلات کامپیوتری فقط خیلی لوس به او می‌گویم تا مشکلم را حل کند و دردم می‌آید وقتی می‌بینم در نبود او به راحتی خودم مشکل خودم و بقیه را حل می‌کنم. دردم می‌آید که این‌همه توانایی‌ام باید بماند پشت در لوس‌بازی.

گمانم می‌ترسم از جنس اول بودن و خودم پیشاپیش جای اول صف را می‌دهم به مردان و اجازه می‌دهم آنها شجاع و بخشنده و قوی و دانا باشند و من لوس و ضعیف و پذیرا و مهربان. من از در هم ریختن نظم عادی جهان می‌ترسم و می‌دانم وقتی مردها نباشند؛ من خودم تنهایی می‌توانم مشکلات جهان را حل کنم به شرطی که کسی نباشد که از من عقب بماند و شکست بخورد. (چرا؟ چون در ذهنم جا افتاده مردها نباید شکست بخورند. شاید برای این‌ که آن‌ها را گذاشته‌ام برای لحظات سخت‌تر، فقط برای این‌که امیدوار باشم مشکل‌های سخت‌تر هم حل‌شدنی هستند.)

ما دنیا را سخت کرده‌ایم وگرنه هیچ‌چیز آن‌قدرها هم سخت نبود. این را وقتی فهمیدم که همسرم از خستگی و نگرانی برای آینده و خانواده و پدر و مادرش توی آغوشم گریه کرد و من دیدم آسمان به زمین نیامد، فقط یک زن و مرد جنسیت‌هایشان را از تنشان را درآوردند و بی‌پیش‌داوری آرامش گرفتند.

من پس از تو

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

از میان نامه‌های رسیده: روشنا

جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان و تحمل آن و کنار آمدن با آن به طرز عجیبی، به ظرف آدم‌ها بستگی دارد و  واقعیت عجیب‌‌تر آن که اگر به غم رو بدهی، بال وپر می‌گیرد و تو را بر زمین می‌زند.

عمه‌ام جوان بود و بیست و دو ساله و عاشقانه همسرش را دوست می‌داشت. شش ماه از تولد فرزندش می‌گذشت که در عرض یک ماه برادرش و بعد از آن همسرش را از دست داد و داغ جوانی آنها کافی بود تا یک فامیل پژمرده شوند. اما عمه من صبور بود و قوی. اشک‌هایش را نگه داشت برای لحظه‌های تنهایی‌اش. دست‌هایش را به زانو گرفت و گفت می‌خواهم دخترم را بزرگ کنم. و همین کافی بود تا کل خانواده به ماتم‌سرایی‌شان خاتمه دهند. عمه‌ام فراز و فرودهای زیادی داشت. اما بعد از سی و اندی سال هنوز هم صبور است و قوی.

و خاله‌ای دارم که چهار فرزند پسر دارد و یک دختر ته تغاری. که برای به دنیا آمدن دخترک، نذر و نیازها کرده بود. سه سال قبل دخترک در بیست و سه سالگی و در اوج جوانی اش مبتلا به سرطان شد و از دنیا رفت و درست سه سال است که خاله من به جنگ با خدا رفته است و زندگی را به همسر و چهار پسرش حرام کرده است. هیچ کس حق خندیدن و شادی کردن ندارد، پسرها حق ازدواج ندارند. اصلا مگر می‌شود بعد از دخترک لحظه‌ای هم به دنیا لبخند زد. سه سال است که خانه آنها سیاه و مصیبت‌زده است.

من هیچ وقت نمی‌توانم مصیبتی که به او وارد شده است و درد بزرگ روحی او را درک کنم، اما همیشه آرزو می‌کردم که ای کاش ظرف وجودی خاله‌ام به اندازه عمه‌ام بزرگ بود تا رنج کمتری می‌کشید.

و فراموشی خاک

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

مهمان هفته: رضا باقری

لیست پیشنهادی را که دیدم، پیش خودم گفتم این بیشتر از همه به حس این روزهای من نزدیک است و بهتر می‌توانم بیانش کنم. بعد از قبول کردنش دیدم که نه، نمی‌شود. هر روز برای خودم بهانه‌ای آوردم، اول گفتم بگذار این مراسم تمام شود، کمی آرامش پیدا کنیم. بعد شد بگذار بعد از آماده شدن سنگ قبر. بعدش شد: الان داغ هستم و مطلب بیش از اندازه احساسی می‌شود. بعد… بعدتر دیدم همه‌اش بهانه بوده و هنوز هم می‌ترسم باورش کنم و این مهم‌ترین بهانه بود.

پیش خودم فکر می‌کنم، آن شب لعنتی ،تنها شبی که نشد و نگذاشتند در بیمارستان بمانم چه اتفاقی افتاد؟ چطور توانستم تنهایش بگذارم؟ چرا وقت رفتن تنها بود؟ بعد سعی می‌کنم خودم را قانع کنم که اگر بودم چه می‌توانستم بکنم؟ گفتند فراموش می‌کنی، خاک سرد است، بعد تو می‌مانی و خاطرات خوب و البته گاهی هم تلخ و می‌بینی که نیست. این قصه‌ها و افسانه‌ها در مورد خاطرات خوب، چرا برای من نیست؟ چرا همه‌ این خاطرات پشت آن شب لعنتی گم می‌شود؟

اوایل فقط درد است و بعض، بعدتر که درد خوب جا افتاد تبدیل می‌شود به ترس، ترسی که از تنها ماندن نیست. ترس از مردن هم نیست. ترسِ از دست دادن است. ترس از این‌که شاید، کسی که امروز می‌بینی‌اش را فردا نبینی… ترس از دست دادن‌هایی که هر کدام بخشی از وجودمان را قلوه‌کن می‌کند و جایش، مثل یک حفره‌ی خالی می‌ماند، تا جایی که تمام شویم. دیدم که فراموش نمی‌کنیم. عادت می‌کنیم. مثل یک زخم کهنه‌ قدیمی که به دردش عادت می‌کنیم و هیچ‌وقت هم خوب نمی‌شود و هر چند وقت یک بار، سر باز می‌کند. به دردش عادت می‌کنیم و برای همیشه می‌شود بخشی از وجودمان. و ما درد را  مثل صلیبی که مسیح بر دوش کشید، حمل می‌کنیم.

«استفن» پسر همفری بوگارت، بعد از مرگ پدرش به خانه‌ی درختی‌ای که با او ساخته بود رفت و چند ساعتی گریه کرد و بعد نتیجه گرفت که خدا وجود ندارد، چرا که اگر بود پدرش نمی‌مرد.

و سلیمان پسر داوود، پادشاه اورشلیم به این نتیجه رسید که دنیا سراسر بیهودگی‌ است:
۱. این‌ها سخنان پسر داوود است که در اورشلیم سلطنت می‌کرد و به «حكیم» معروف بود.
۲. بیهودگی است! بیهودگی است! زندگی، سراسر بیهودگی است!
۳. آدمی از تمامی زحماتی که در زیر آسمان می‌کشد چه نفعی عایدش می شود؟
۴. نسل‌ها یكی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند، ولی دنیا همچنان باقی است.
۵. آفتاب طلوع می‌کند و غروب می‌کند و باز با شتاب به جایی باز می‌گردد که باید از آن طلوع کند
۶. باد به طرف جنوب می‌وزد، و از آنجا به طرف شمال دور می‌زند. می‌وزد و می‌وزد و باز به جای اول خود باز می‌گردد.
۷. آب رودخانه‌ها به دریا می‌ریزد، اما دریا هرگز پر نمی‌شود. آب‌ها دوباره به رودخانه‌ها باز می‌گردند و باز روانه دریا می‌شوند.
۸. همه چیز خسته‌کننده است. آن‌قدر خسته‌کننده که زبان از وصف آن قاصر است. نه چشم از دیدن سیر می‌شود و نه گوش از شنیدن.
۹. آن‌چه بوده باز هم خواهد بود، و آن‌چه شده باز هم خواهد شد. زیر آسمان هیچ چیز تازه‌ای وجود ندارد.
۱۰. آیا چیزی  هست که دربار‌ه‌اش بتوان گفت: «این تازه است»؟ همه چیز پیش از ما، از گذشته‌های دور وجود داشته است.
۱۱. یادی از گذشتگان نیست. آیندگان نیز از ما یاد نخواهند کرد.
(جامعه : باب اول آیه‌ اول تا یازدهم)

و فاصله، تجربۀ بیهوده‌ایست‎

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

بامداد

با یکی از موج‌های مهاجرت بیست سال اخیر رفتند. یادم نیست موج چندم بود. زیاد شنیدم که مرگ آدم رو زخمی می‌کنه اما من فکر می‌کنم به جز مرگ زخم‌های عمیق دیگه‌ای هم هستند که به همون دردناکی وجودمون رو به خون می‌اندازند. مهاجرت به نظر من از مرگ هم بدتره. چه بری و چه بمونی.

تاریخ رفتنشون رو همه می‌دونستیم و تقریبا همه مطمئن بودیم که این رفتن، برگشتنی در پی نداره. بچه‌ها تحصیلی رفتند (حق با ما بود دیگه هیچ وقت برنگشتند) و بعد از رفتنشون در طی چند سال تقریبا کل همکلاسی‌هامون هجرت کردند. یک سال قبل از رفتنشون، روزها رو با هم شمردیم: زبان خوندن، امتحان زبان و مدرک، ترجمه‌ مدارک، ارسال، جواب از دانشگاه، جمع کردن وسایل، بلیط و مشخص شدن روز پرواز. انگار روبروت عزیزترین آدمت رو در بستر استحضار ببینی که چطور قطره‌قطره آب می‌شه. شبی که از فرودگاه برگشتیم و برنگشتند، تلخ‌ترین شب زندگی من شد. تا سال‌ها مبدا گزندگی زندگیم اون شب و اون فرودگاه و اون خاطره شد. رفتند. تا اون موقع، دوستان صمیمی من بودند. بعد اما؟ هی.

من توی شهر کوچیکمون موندم و اونها دو سه بار کشور عوض کردند. من از خیابون اول کوچه‌ی سوم به خیابون پنجم کوچه‌ی دوم رفتم و اونها عرض جغرافیاییشون تغییر کرد. درس‌هامون تموم شد. سر کار رفتیم. زندگی جدی‌تر شد. پیش رفتیم.

یه نبودن‌هایی اما همیشه جاشون توی زندگیمون خالیه. بچه‌ها که رفتند جای یک رفیق توی زندگی اونها خالی شد و جای یک رفیق توی زندگی من. خیلی وقت‌ها سعی کردیم با شبکه‌ اجتماعی و تلفن و ایمیل و عکس این زخم خونریز رو هم بیاریم. در عمل اما، فاصله بلایی سر آدم میاره که هیچ چیزی درمانش نیست. من تصوری از زندگی اونها ندارم. اونها دیگه نمی‌دونن من چطور زندگی می‌کنم. من دیدم در نبودنم چطور صمیمی‌ترین دوستم با آدمی دیگه دوست شد. با اون صمیمیت ساخت و با اون رفاقت کرد. دیدم چطور وقتی به ایران اومدند موضوعات زیادی هست که من کاملا ازشون بی‌خبرم و آدم‌ها و کارهایی هستند که اونها ازش شناختی ندارند اما توی زندگی من مهم هستند. من لحظات بحرانی اونها رو نبودم. من انگار دیگه هیچ وقت نبودم. اون هم دیگه هیچ وقت نبود.

در تکان‌دهندگی تجربه‌ مرگ از لحظه‌ای نام می‌برند که شخصی که به بیماری صعب‌العلاجی مبتلاست، بعد از بهبودی می‌فهمه زندگی برای بقیه به شیوه‌ سابق ادامه داره. درک می‌کنه چطور اگر مرده بود هم زندگی اونها مختل نشده بود. از بین نرفته بود. این به چشم من همون تجربه‌ایه که از مهاجرت به دست میاد. همین که تو با فقدان تجربه‌های زیسته‌ی ممکن با دیگری زندگی می‌کنی. دیگری بدون تو زندگی می‌کنه و هم زمان هر دو در جریان هستید.

دخترک رو من سه بار دیدم. پنج، هشت و نه سالگیش. به من میگه خاله و رابطه‌ دور بسیار کمرنگی با من داره. یک وقت‌هایی نصفه‌شب‌ها دراز می‌کشم و بهش فکر می‌کنم. من تجربه‌ بارداری مادرش، تولدش و کل خردسالیش رو به واسطه‌ همین فاصله از دست دادم. انگار هیچ وقت در واقعیت دنیای من حتی به دنیا نیومده باشه.

گوشه چادرش

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

نیمه‌شب

اولین تصویرم از قبرستان، برای به خاک سپردن مادربزرگم است. اصلاً اولین تصویر از مرگ، مرگ مادربزرگم است. نه اینکه قبل از آن هیچ مرگی نداشته باشیم یا من ندیده باشم، که فراوان بود در فامیل‌مان. اما انگار اولین مرگ، اولین از دست دادن‌، اولین سوگ، اولین غم دوری از برای مادربزرگم بود.

اولین تصویر قبرستان، قبرهای آماده پشت هم به یک اندازه، منظم و مرتب یک‌جانشسته‌ای بود که برای به خاک‌سپاری مادربزرگم دیدم. منطق آن روزهایم این قبرهای آماده را قبول نمی‌کرد. اصلاً مرگ را قبول نمی‌کرد. آن هم مادربزرگ عزیزتر از جانم.

من با مادربزرگم بزرگ شدم. مادربزرگم برایم از مادرم عزیزتر بود، چون وقت‌های بیشتری را ‌با او بودم تا با مادرم. حمامم می‌کرد، غذایم را می‌داد، موهایم را می‌بافت، من گوشۀ چادرش را می‌گرفتم و با هم به بازار می‌رفتیم و برایم دمپایی می‌خرید، و من لخ‌لخ‌کنان دنبالش می‌دویدم. مادرم غر می‌زد که آنقدر دمپایی پای این بچه نکنید مادرجان لطفا. گوشش اما بدهکار نبود. می‌گفت من همان‌طور که مادرت را بزرگ کردم تو را هم بزرگ می‌کنم، مادرت یادش رفته که خودش هم دمپایی به پا می‌کرد.

اولین غم، یا شاید بهتر باشد بگویم، اولین مواجهۀ من با غم، به مرگ مادربزرگ برمی‌گردد. مادربزرگ عزیزتر از جانم. آن‌روز که برای همیشه رفت یادم می‌آید من خوابیدم و گفتم دیگر از خواب بلند نخواهم‌ شد. اما بلند شدم. روزی که در قبرستان می‌گریستم با خود می‌گفتم دیگر نخواهم خندید اما خندیدم. روزی که او را در گور جای می‌دادند من می‌خواستم دیگر زنده نباشم. اما زنده ماندم. روزی که سجاده‌اش را گوشه‌ی خانه دیدم به پهنای صورت آنقدر اشک ریختم که با خود فکر می‌کردم اشک‌هایم تمام نمی‌شود اما شد.

آدمیزاد به شکل عجیبی عادت می‌کند. دردناک است اما حالا که به آن روزها نگاه می‌کنم حتی از این حجم سوگواری تعجب می‌کنم. آدمیزاد به شکل عجیبی عادت می‌کند و بعضی مواقع خودش هم از عادت‌هایش تعجب می‌کند. من این روزها تلاش می‌کنم صدای مادربزرگم را در ذهنم تداعی کنم. اما نمی‌توانم. از آخرین باری که صدایش  را شنیدم بیست و هفت سال می‌گذرد و این گوش‌ها در این بیست و هفت سال آنقدر صداها شنیده که دیگر آن صدای نازنین به یادش نیست.

نمی‌شود گفت کاش آدمیزاد عادت نمی‌کرد که اگر می‌کرد دیگر سنگ روی سنگ بند نبود. اما من در این لحظه دوست دارم به زمانی برگردم که مادربزرگ روبرویم نشسته و دارد آرام‌آرام برایم حرف می‌زند، از خاطراتش می‌گوید، اصلاً به همان لحظه‌ای برگردم که مادرم بهش غر می‌زد از بابت دمپایی‌هایی که برایم خریده و او می‌گفت مادرت یادش رفته خودش هم دمپایی می‌پوشید و آرام می‌خندید. من دلم برای آن دمپایی‌ها که لخ‌لخ دنبال مادربزرگ می‌کرد تنگ شده و گوشه‌ی چادرش که همیشه دستم بود مبادا گم شوم… آه از آن گوشه‌ی چادرش…

عصر یخبندان

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

شبانگاه

ترم اول لیسانس بودم که مادربزرگم (مادر مادرم) فوت کرد، بعد از چند ماهی بیماری و بستری شدن. سرطان خون داشت و اطرافیان دیر فهمیده بودند. دکتر می­‌گفت ممکن است به دلیل خوردن بیش از حد سرکه و ماهی دودی و برنج دودی باشد! به هرحال هر چه که بود، زود از پای درآوردش. هر چند که اطرافیان با خودخواهی، علت و سرانجام محتمل بیماری و محدود بودن عمر باقی‌مانده را از وی مخفی کردند و با دل‌خوش‌کنک‌ها و پنهان‌کاری‌هایشان، حتی به او فرصت ندادند وصیت کند یا سر و سامانی به کارهای باقیمانده‌اش بدهد. بگذریم!

در طی مدت بیماری‌اش، مادر و دو خاله‌ام از خواب و خوراک و زندگی افتاده بودند و با وجود چندین برادر و زن برادر و نوه، این سه خواهر همه کارها و مراقبت‌ها و بیمارستان ماندن‌ها را به ناچار بین خودشان تقسیم کرده بودند. وقتی خاله کوچکترم سر همین قضایا و شب‌بیداری‌ها و بیمارستان ماندن‌ها با همسرش به اختلاف خورد، دو خواهر دیگر که طلاق گرفته و یا بیوه بودند جور خواهر کوچکتر را هم به دوش گرفتند. مادر من که رسما پوست و استخوان شده بود و زندگی را کاملا تعطیل کرده بود و در خانه اصلا پیدایش نمی­‌شد؛ اگر هم روزی خانه بود آنقدر عصبی بود و اخلاقش تند که نمی­‌شد لحظه‌ای هم‌کلامش شویم.

کارهای خانه و رسیدگی به خواهر کوچکترم که پیش‌دانشگاهی و در آستانه کنکور بود هم بر گردن من افتاده بود، انگار نه انگار که من هم تازه وارد دانشگاه و زیر بار درس‌های ترم اول بودم و اغلب درگیر استادهای بی‌انصاف و لجبازی که می‌خواستند خود و درسشان را مهم جلوه دهند؛ انگار نه انگار که جز من سه نفر دیگر هم در آن خانه بودند که می‌توانستد به خواهر کنکوری‌ام رسیدگی کنند. خوب یادم هست شب امتحان میان‌ترم ریاضی ۱ را که مادرم موقع رفتن به بیمارستان، سفارش کرد که برای خواهر کنکوری‌ام غذا درست کنم تا فردا به مدرسه ببرد. من هم مثل همیشه اعتراضم را فرو خوردم و حرفی از امتحان فردا و بی‌تجربگی در پخت و پز و … به میان نیاوردم. کسی هم داوطلب کمک نشد و اتفاقا یادم هست امتحان را هم خراب کردم. بگذریم!

وقتی مادربزرگ فوت کرد خواب و بیدار بودم که از طریق خواهرم باخبر شدم. شوک شدم و ناراحت. شاید کمی گریه هم کردم، اما متاسفانه عاطفه چندانی به مادر بزرگ نداشتم. مادر بزرگم هیچ وقت ما دخترها را به جرم جنسیت، جنسیت مادرمان و بعد هم اختلاف مادربزرگ و پدرمان دوست نداشت و به ما محبت چندانی نمی‌­­کرد. اینها را گفتم که بدانید چرا پیوند عاطفی عمیقی نداشتیم. حتی وقتی ما بچه‌تر بودیم، مادرم هم چندین سال با او قطع رابطه کرده بود ولی وقتی مادربزرگم بیمار شد و بعد فوت کرد، زندگی همه ما به واسطه بی‌تابی‌ها و بداخلاقی‌ها و توهین‌های مادرم به ما با هر بهانه کوچکی، جهنم شد.

مادرم همواره مترصد فرصتی بود تا داد و بیداد راه بیاندازد و حتی اغلب کار به فحش و ناسزاهای ناجور می­‌کشید، حتی جلوی اقوام، سر هر موضوع پیش پا افتاده‌ای مثل کوتاهی مانتوی خواهر کوچکترم در مراسم خانه مادربزرگ، آن هم در شرایطی که وی همان مانتوی همیشگی‌اش را پوشیده بود. این بود که تا جایی که ممکن بود از خانه و مراسم‌های متعدد ختم و جمع شدن‌های شب جمعه (که تا مدت‎ها به بهانه دعای کمیل برقرار بود) و روضه‎ها و اشک و گریه و زاری و صدای گوش‎خراش مداحی در خانه نقلی مادربزرگ فراری بودم. درس و دانشگاه را بهانه می‎کردم و در مجالس متعدد آنها حاضر نمی­‌شدم تا جایی که صدای اعتراض مادرم بلند شده بود؛ ولی چاره‎ای نبود. تحمل آن همه کشمکش را نداشتم و اعصابم کاملا به هم ریخته بود. آن قدر تحت فشار بودم و خسته از آن جو که وقتی دیدم دوستی برگه‎های تسلیت به مناسبت فوت مادربزرگم در بردهای دانشکده چسبانده، همه را یک جا کندم و البته که دوستم کمی رنجید. می‌خواستم حداقل آنجا در امان باشم از فکر مرگ و ختم و مادربزرگ!

تا مدتها وضعیت خانه ما همین بود. رفتار مادرم غیر قابل تحمل شده و مدام پرخاشگری می‌کرد. آنقدر برای مادر از دست‌رفته‌اش بی تابی می‌کرد که عاقبت خواهر بزرگترم یک بار از قول دوستی گفت: «ما آدم‌ها وقتی کسی را از دست می‌دهیم، همه بدی‌هایش را فراموش می‌کنیم و از وی برای خودمان بت می‌سازیم و بعد برای بت از دست‌رفته و خوبی‌های بی‌حد و حصرش بی‌تابی می‌کنیم. کاش همه اخلاق‌های خوب و بد فرد درگذشته را با هم به یاد داشته باشیم تا کمتر بی‌تابی کنیم». راست می­‌گفت! مادر و مادربزرگم هرگز رابطه خوبی نداشتند. ماجرای قهر چند ماهه مادرم از پدر و خانه خودمان و رفتن به خانه مادربزرگم و بعد پیوستن ما بچه‌ها به مادرم را به خوبی به یاد دارم و اینکه چگونه مادربزرگ در آن مدت با رفتارش بیشتر مادرم را می‌آزرد تا جایی که مجبور شدیم آنجا را هم ترک کنیم. پیش از آن هم این دو آنقدر اختلاف داشتند که مادربزرگ برای حمام زایمان‌های مادرم هم نمی‌آمد و مادر مجبور بود از خاله‌اش کمک بگیرد. بعد هم به مدت چند سال کاملا قطع رابطه کرده بودند. حالا همان مادر بزرگ – که مادرم او را نیز مقصر برهم خوردن زندگی‌اش می­‌دانست – سمبل همه خوبی‌ها شده بود و همین از خوبی‌های بی‌ حد و حصر و غیرواقعی‌اش گفتن، ضجه و حسرت مادرم را بیشتر می‌کرد.

این اولین تجربه من از مرگ کسی بود که به واسطه نسبت فامیلی، و نه پیوند عاطفی، برایم عزیز بود. دنیای من تیره و تار نشده بود اما برای مادرم انگار دنیا یخبندان شده بود، رفته بود به غار تنهایی خودش و حتی دیگر فرزندانش را تا مدت‌ها نمی‎دید و یا آنها را به تلخی از خود می‎راند. بنابراین سختی آن روزها بیشتر از رفتارهای پرخاشگرانه مادرم ناشی می‌شد، نه تلخی مرگ.

بعد از آن پدر پدر و مادر پدرم را هم از دست دادم اما با آنها هم هرگز رابطه و رفت و آمد خاصی نداشتیم و بازهم با مرگشان دنیا جای ترسناکی نشد. اما حالا همه کابوس من – خدای نکرده – از دست دادن پدر و مادر و برادر و خواهرانم است، پیش از این که یک بار دیگر در آغوش بگیرمشان، ببوسمشان، گپ بزنیم، و دلمان با هم صاف باشد. آخر قبل از مهاجرت، مدت‌ها بود که با هم اختلاف و جنگ و دعوا داشتیم و حالا چند سالی هست که ندیده‌امشان و حتی با برخی‌شان تماس تلفنی هم ندارم. همه ترسم این روزها از دست دادن آنهاست پیش از آنکه کینه‌ها را کنار بگذاریم و یک بار دیگر دست دوستی بدهیم. همه وحشتم از این است که اجل فرصت دیدار و آشتی به ما ندهد و من بمانم و یک دنیا حسرت و عذاب وجدان، من بمانم و اغراق در خوبی‌های آنها و از یاد بردن خطاها و تقصیرها و به همین واسطه بت ساختن‌ها و خودخوری‌ها و سرزنش‌ها.

به قول یک دوست: «کاش پیش از رفتن بوسیده بودمشان». کاش پیش از رفتن بوسیده باشمشان.