نویسنده: Dancing Women

این یک وبلاگ گروهی‌ست با دوازده نویسنده دائم زن و یک نویسنده مهمان مرد. هر هفت روز ما راجع به یک موضوع صحبت میکنیم تا به موضوع جدید برسیم. نویسنده‌های مهمان در هر موضوع متفاوت خواهند بود. هیچکدام از نویسندگان، چه زنهای رقصنده و چه نویسندگان مهمان، تا پیش از انتشار، از متن دیگری خبر ندارند. بنابراین هرکس فقط به ارائه نظر خودش می‌پردازد.

ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد…

«حمایت خانواده»

مهمان هفته: رضو

می‌گویند در لحظه‌ مرگ تمام اتفاق‌های خوب و بد زندگی، مثل یک فیلم برای شخص مرور می‌شود، فکر می‌کنم آن لحظه برای من بیشتر پر باشد از خاطرات و لحظه‌ها و حس‌های خوب. شاید خیلی خوش‌شانس بوده‌ام و خوش‌بخت.

برای نسل ما که در دهه‌ شصت نه آن‌قدر کوچک بود که نبیند و نفهمد و نه آن‌قدر بزرگ که بتواند در مناسب‌های اجتماعی نقش پر رنگی داشته باشد، دنیا به شدت خاکستری بود. برادر زاده‌ کوچکم چند وقت پیش خیلی جدی می‌گفت اون دوره‌های همه چیز خاکستری بود و سیاه‌ و سفید؟ از بس که عکس‌ها و فیلم‌های آن دوره سیاه و سفید و خاکستری‌اند.

بین آن‌همه رنگ سیاه، چادرهای یک‌دست‌سیاه، لباس‌های تیره و چرک‌گرفته، بیشترین چیزی که در ذهنم مانده زنبیل قرمز مادر است که بعد از ساعت‌ها در صف ایستادن، با گوشت، برنچ، پنیر یا کره‌ کوپنی به خانه می‌رسید. صف‌هایی طولانی بدون حق اعتراض، در حدی که امروز دولتمردان آن‌روز را دچار توهم کند که دچار قحطی نشدیم و دهه، دهه‌ی طلایی(!!) ۶۰ بود. رد سرخ خون را هم یادم هست روی ریش‌های پدرم… و جوراب سفیدی را که باعث اخراج خواهر هفت‌ساله‌ام از مدرسه شد.

یادگارهای خانوادگی یادگارهای سختی هستند  و بیشتر وقتی سختیشان را می‌فهمی که به هر علتی دیگر در دسترس نباشند، مثل تمام کتاب‌هایی که مجبور به چال کردنشان شده‌ای. در آن دوران خاکستری که تنها رنگ قالب رنگ خون بود، دنیای خانه امن بود، شاید امن نبود اما برای ما امن بود، که نگرانی بیرون را نبینیم، خستگی پدر را، نگرانی مادر را و ناامیدی خواهر را که دانشگاهش تعطیل شده بود و برادری را که رفته بود و هر چند ماه می‌فهمیدیم که توی كدام منطقه‌ عملیاتی است. این نگرانی‌ها برای ما نبود، یعنی قرار نبود بفهمیم.

ما قرار بود در حد امکان فضایی امن و گرم را تجربه کنیم، و به شیطنت وقتی «علامتی که می‌شنوید، وضعیت قرمز است، محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید» می‌شد، بی‌خبر به پشت بام برویم، رد ضدهوایی‌ها را نگاه کنیم و دل مادر را بلرزانیم!

فکر می‌کنم هنوز هم نفهمیدیم، هیچ وقت هم نتوانیم بفهمیم که پدرها، مادرها چه گذشت تا کم‌تر دل ما بلرزد، هر چند همه‌ ما اشک‌هایشان را پنهانی دیدیم، نیمه‌شب‌ها وقتی قرار بود خواب باشیم.

 

Advertisements

ممنون بابت حمایت‌های بی‌دریغتون

«حمایت خانواده»

بامداد

خیلی پیش اومده که خیالم راحت بوده که ازم حمایت میشه. شاید هم کار به جایی کشیده نشده که این حمایت رو در بوته‌ آزمایش بگذارم ولی همین حس کافی بوده که حالم خوب باشه. البته خیلی جاها هم از این حمایت کلافه بودم و بیشتر خجالت می‌کشیدم. احساس می‌کردم به اعتمادی که در روابط میان آدم‌ها وجود داره خیانت کردم. عین کسی که دعواش میشه و میره و با بچه محل‌هاش بر‌می‌گرده. همیشه انقدر خودم رو مستقل و قوی می‌دیدم که فکر می‌کردم همه‌جا خودم باید از پس خودم بربیام. الان که در موردش فکر می‌کنم می‌بینم انقدر حمایت شده بودم که چنین خودم رو قدرتمند می‌دیدم. حمایتی که از پدر و مادر به اندازه‌ کافی دریافت کردم. همچنین از خواهرها و برادرهایم. خیلی کم پیش می‌اومد از خانواده کمک بخوام اما کافی بود لب تر کنم، همه در خدمت بودند. البته پدر و مادر خیلی خیلی بیشتر. اما همین حس خجالت و ناراحتی که از حمایت زیادی احساس می‌کردم باعث شد خیلی کمتر این حس رو به پسرهام بدم. و همین هم باعث شده که خیلی راحت‌تر و مستقل‌تر از من عمل کنند. حواسم هم هست که مطمئنشون کنم همیشه هستم و ازشون حمایت می‌کنم.

وقتی مادرم رو از دست دادم متوجه شدم که چقدر به حمایت‌هاش دل بسته بودم و چقدر حالا که نیست احساس تنهایی می‌کنم. وابسته نبودم اما دل‌بسته چرا. انقدر به من سخت گذشت که سعی کردم دل‌بستگیم رو به پدرم هم کم کنم تا بعدا این‌جور دچار مشکل نشم.

یادم میاد که قبلا هر وقت ماشینم دچار مشکل می‌شد سریع به پدرم زنگ می‌زدم و اگر خودش هم در دسترس نبود کسی رو می‌فرستاد تا کارم رو راه بیندازه. بعد از این تصمیم اولین باری که پنچر کردم خودم کنار خیابون لاستیکم رو عوض کردم. دیگه هیچوقت به پدرم برای کار ماشین زنگ نزدم و چقدر هم راحت بود. اما اشکال کار اینجا بود که نمی‌تونستم با پدرم مشورت کنم چون امکان نداشت که ولم کنه و سریع خودش رو می‌رسوند یا مجبورم می‌کرد ماشین رو بهش بدم تا کارم رو راه بندازه. شاید این موضوع خیلی به نظر بی‌اهمیت بیاد ولی نمونه‌ای بود از حمایت بی‌شمار روحی و فیزیکی که از پدرم دریافت می‌کردم.

همه‌ دار و ندارم

«حمایت خانواده»

شبانگاه

حالا که من وارد دهه‌ چهارم زندگیم شدم اینو می‌فهمم که خانواده مهم‌ترین و با ارزش‌ترین داشته‌ هر انسانیه و ای کاش که این رو خیلی خیلی زودتر از حالا درک می‌کردم. من به خودم می‌بالم برای داشتن پدرم، مادرم و برادرم… من به خودم می‌بالم که توی این خانواده بزرگ شدم و فرزند این خانواده هستم، با تمام اختلاف نظر‌ها، با همه‌ی بحث‌ها و دعواها.

بچه‌تر که بودم، وقتی بابا نمی‌ذاشت با کسی رفت و آمد داشته باشم، وقتی اجازه نداشتم خونه‌ حتی دوست دخترم برم، وقتی توی همه چی من دخالت می‌شد، ازشون متنفر می‌شدم. حتی یادمه یک بار توی چشم پدر و مادرم نگاه کردم و گفتم ازتون متنفرم (ای کاش لال می‌شدم، ای کاش می‌مردم). با اینکه هنوز هم موافق این کارشون نیستم اما عاشقشونم، اونها شاید اون زمان فکر می‌کردن درست‌ترین کار رو انجام میدن، همونطور که ممکنه من کاری رو انجام بدم که بچه‌هام ازش بدشون بیاد ولی فکر کنن به صلاحشونه.

یک دوره‌ای از زندگی من به شدت با خانواده همسرم مشکل داشتم و از همسرم دور شده بودم چون از خودش هیچ واکنشی نشون نمی‌داد در برابر همه‌ حرف‌هایی که به من می‌زدن. من؟ افسرده به جدایی فکر می‌کردم و مهم‌ترین ترسم این بود که چطوری به خانواده و مخصوصا پدرم بگم. واکنشش چی می‌تونه باشه؟! من هرگز از مشکلاتم صحبتی با خانواده‌م نمی‌کردم و اونها فکر می‌کردن من خوشبخت‌ترینم. بعد یک مدت، پدرم وسط شلوغ‌بازی بچه‌ها و غش و ضعف رفتن بابا و صدای موزیک پخش‌شده تو خونه، بهم بی‌هوا گفت “دخترم، هرجا دیدی زندگی بهت سخت گرفته و تو دیگه نمی‌تونی ادامه بدی، وقتی حس کردی همه راه‌ها رو که خودت فکر کردی درسته رفتی و نتیجه نگرفتی، وقتی خیال کردی دیگه رسیدی تهش و می‌خوای جدا شی، از هیچی نترس، من پشتتم، هیچکی نمی‌تونه ما رو تکون بده.”

من با شنیدن حرف بابا از همسرم جدا نشدم، اما اون لحظه، همون وقتی که بابا اینو گفت، حس کردم پشتم گرم شد، حس کردم یه کوه محکم و سفت تکیه‌گاهمه و هیچ چیزی نمی‌تونه منو بترسونه، و آخ که خانواده چه معجزه‌ ارزشمند و بزرگیه. من هر بار وقتی بهشون فکر می‌کنم از احساسات چشمام اشکی می‌شه.

دستان گرم مادرم، سینه پولادین پدرم

«حمایت خانواده»

شامگاه

تا جایی که به خاطر دارم، والدین و اقوامم همیشه حامی و پشت و پناه فرزندانشان بوده و هستند. ما نیز حمایت از فرزندانمان را از بزرگترهایمان آموخته‌ایم. چه خوب که به هنگام گرفتاری به والدین عزیزمان پناه ببریم و از آنها کمک بخواهیم. حداقل کارشان قوت قلب و آرامش دادن است و این خیلی ارزش دارد.

اولین روز مدرسه را به خاطر می‌آورم که دست در دستان گرم مادرم راهی مدرسه شدم. بین راه مادرم نصیحتم می‌کرد که دختر خوب و باادبی باشم. حرف خانم معلم را خوب گوش کنم. بدون اجازه خانم معلم حرف نزنم… و در پایان گفت: «عزیزم نترس. به هیچ کسی اجازه نمی‌دهم تو را اذیت کند. به خانم معلم سفارش تو را می‌کنم.» با این حرفش گویی شیری ماده در روحم جان گرفت. دلم آرام شد. اگر چه کودکی خجالتی و ترسو بودم، اما مادرم دلم را قوی کرد که نترسم. او در خانه نیز حامی ما بود. در مقابل مشت‌های برادربزرگ سینه سپر می کرد و همیشه از ما دخترهایش می‌خواست که سر به سر پسر بچه‌ها نگذاریم. می‌گفت: «با پسرها بوکس‌بازی نکنید. آنها زورشان زیاد است. یکی بزنند خدای ناکرده ناقص می‌شوید.»

پدرم چه در خانه، چه در بیرون از خانه با ما بود. اول هر سال تحصیلی که کتاب‌های درسیمان را می‌گرفتیم، پدر با شوق و علاقه در جلد گرفتن آنها کمکمان می‌کرد. کتاب‌هایمان را باز می‌کرد و صفحاتی را می‌خواند و می‌گفت: «خدا را شکر امسال درس‌هایتان مشکل نیستند. من مطالب را خواندم. اینها درس نیستند که عین نخود و کشمش می‌مانند. بینداز دهانت و فوری بخور تمامش کن.» و ما باور کرده و تلاش می‌کردیم بهتر درس بخوانیم.

نوجوان بودم که پسری دور و برم پلکید. مزاحم شد و دست از سرم برنداشت. آن زمان‌ها بزرگترها به ما یاد داده بودند که در مقابل پسرهای مزاحم حرفی نزنیم تا خودشان جهنم شوند. اما این پسر خیال جهنم شدن نداشت. عصر که به خانه رسیدم، شکایت به پدر کردم که این پسر هم مزاحم است و هم تهدید می‌کند. پدر و همسایه روبرویی که او هم سه دختر داشت، پسر مزاحم را گرفته و به کلانتری بردند. خیال من و بقیه دخترهای محله راحت شد. اما سال بعد با خواهرم هم مدرسه شدیم. او خیلی شجاع بود. پسری که می‌خواست مزاحم شود، سیلی جانانه‌ای از دستهای بزرگ و قوی خواهرم نوش جان می‌کرد. این آبجی جان در مدرسه نیز هوای مرا داشت. خدا می‌داند که با بودن در کنار این خواهر چقدر خوش به حالم می‌شد. چند سال پیش این زن و مرد شریف، یعنی پدر و مادرم، دار و ندار خود را فدای من کردند. مرا از مشکل بسیار سختی نجات دادند. این کارشان از حمایت فراتر رفت و به فداکاری و از خودگذشتگی واقعی تبدیل شد. شرمنده‌ام کردند و تا عمر دارم سپاسگزارشان هستم.

مرسی مامان و بابا

«حمایت خانواده»

غروب

قشنگ‌ترین بخش حمایت خانواده برای من اون موقع بود که کمکم کردند تا من هم خانواده خودم رو تشکیل بدم. واقعا خوشحال و راضی‌ام. تاثیر حمایت‌شون هم روز به روز برام روشن‌تر می‌شه، وقتی که متاسفانه اطرافم خیلی زیاد می‌بینم خانواده‌هایی رو که این حمایت رو دریغ کردن از بچه‌شون یا شاید هم بلد نبودن چطور حامی خوبی باشن.

تازه حالا بعد از گذشت چند سال می‌فهمم اون چه که در ابتدای آشنایی ما و دو خانواده گذشت، همه حرف‌ها و رفتارها چقدر ظریف و در عین حال تاثیرگذار بودن. من و دوستانی که این حمایت رو داشتیم، الان داریم خوش و خرم با یارمون زندگی می‌کنیم. به آرامش رسیدیم و داریم کنار هم برای زندگیمون تلاش می‌کنیم و لذت می‌بریم. یه حس عالی.

دلم می‌خواست این لذت آرامش رو اون یکی دوستانم هم تجربه می‌کردن. ولی حیف که نه تنها در مواردی خانواده حامی نداشتن، بلکه در چند  مورد حتی با اشتباه‌های خانواده‌شون، رابطه‌هاشون به بن‌بست رسید و جدایی. نتیجه بدترش هم این‌که متاسفانه توی ذهنشون به غلط جا افتاد که «ما شانس نداریم» و با همین دید اشتباه و ذهنیت غلط، اعتماد به نفسشون کم شده.

با اعتماد به نفس کم هم هیچ رابطه قشنگی بین تو و آدمها ایجاد نمی‌شه. در آخر از این تنهایی اجباریشون ناراحتند و همه چیز رو می‌اندازن گردن شانس. ولی کاش می‌دونستن شانس نیست و با یه نگاه دقیق‌تر ریشه مشکلشون رو پیدا می‌کردن، اعتماد بی‍چون و چرا به پدر و مادری که بارها با طناب راهنمایی غلطشون رفتن توی چاه. وقتی از حمایت اشتباه می‌گم منظورم اون مواردیه که خانواده با توقعات بی‌جا و غیرلازم موجب دل‌آزردگی دو طرف از همدیگه می‌شن. وقتی که والدین یه دختر بهش القا می‌کنن تو مثل یک پرنسس هستی و همسر آینده‌ت باید فلان و بهمان کارها رو حتما انجام بده و اگر نده پس حتما تو براش بی ارزشی، و وای بر تو که قدر خودت رو نمی‌دونی. یا ممکنه به فرزند پسر هم همین حرف‌ها رو بگن، تو خیلی مرد کامل و خوب و همه‌چی‌تمومی هستی و همه دخترها از خداشون هست که با تو باشن، یا با تو ازدواج کنن. این بنده خدا هم به اشتباه می‌افته و تمام آدم‌های دور و برش رو یه مشت سواستفاده‌کننده می‌بینه و از وارد شدن به هر رابطه جدی می‌ترسه.

این‌ها هم محکوم به تنهایی یا روابط زودگذر و پر از شک و تردید می‌شن. مثل همون گروهی که خانواده حامی نداشتن، منتها اینها خانواده زیاده از حد حامی داشتن. چون مثل چسب به بچه‌شون چسبیدن که تو خیلی کاملی و هیچکس به پات نمی‌رسه. این‌جوری فرصت شناخت واقعی رو ازش می‌گیرند. شناخت واقعی هم از خودش و هم از فرد مورد علاقه‌اش.

تو با منی یا نه؟!

«حمایت خانواده»

عصر

خانواده از اون نهادهای اجتماعیه که اساس تشکیلش روابط احساسی و حمایت همه جانبه اعضای خانواده از همدیگه است. در واقع اگه روابط متقابل توی خانواده وجود نداشته باشه، زندگی کنار هم معناش رو از دست می‌ده. خانواده در بیشتر مواقع اولین نفراتی هستن که خوشیا و مشکلاتمون رو باهاشون سهیم می‌شیم و اگه اینجوری نباشه، یعنی یه چیزی این وسط داره می‌لنگه.

به نظرم بچه‌هایی که توی زندگیشون حمایت درستی از خانواده دریافت می‌کنن خلاق‌تر، با اعتمادبه‌نفس بیشتر و ریسک‌پذیرتر بار میان و احتمال اینکه توی جوامع بزرگتر موفق باشن بیشتر می‌شه. آدم‌هایی می‌شن که آزادانه از تجربه کردن و بهتر از اون از اشتباه کردن نمی‌ترسن و می دونن که اگه جایی هم لغزشی داشته باشن، با کمک گرفتن می‌تونن از اشتباهات بزرگتر و جبران‌ناپذیر جلوگیری کنن. ترس از دست دادن حمایت خانواده و سرزنش شدن از برآورده نکردن انتظارات والدین مخصوصا توی سنین پایین می‌تونه کابوس باشه، چون توی اون سن و سال خانواده تنها کسایی که داری و اصلا نبودن و نداشتنشون رو نمی‌شه تصور کرد. حتی وقتایی که بزرگتر می‌شیم هم مدام یه چشممون به خانواده و حمایت و گرفتن تأیید از اوناست.

در اکثر مواقع خانواده‌ها حمایت همه جانبه‌شون رو به رضایت خودشون از کاری که ما می‌کنیم گره می‌زنن. قبول دارم که این اقدامشون از روی بی‌توجهی و بی‌مهری نیست، در کنارش هم قبول دارم که بچه‌ها هم همیشه کارهای درستی رو انجام نمی‌دن، ولی باید پذیرفت که لزوما اون چیزی که خانواده به عنوان خیر و صلاح متصور می‌شن ممکنه با اونی که علاقه واقعی بچه‌هاشونه فرسنگ‌ها فاصله داشته باشه و در کنار اون هم گاهی بچه‌ها کارهای عجیبی می‌کنن که از تحمل خانواده‌ها خارجه و هیچ توجیهی براش قابل قبول نیست. دقیقا همینجاست که خیلی تعارضات پیش میاد. اینکه یک نفر بتونه برای آینده روی حمایت خانواده حساب کنه یا نه رو همین لحظات رقم می‌زنن.

وقتی قرار شد در مورد حمایت خانواده بنویسم، بارها و بارها نوشتم و پاک کردم. این موضوع باعث شد که خاطرات متفاوت و احساسات متضادی رو دوره کنم. از سختگیری‌های پدر و مادرم گرفته تا حمایت‌های مادرانه و پدرانه و حتی خواهرانه و برادرانه تک تک اعضای خانواده، از حسادت‌ها و رقابت‌های بین خواهرا و برادرا تا کمک‌های یواشکیمون به هم برای اینکه بدون اینکه پدر و مادرمون درگیر مشکلاتمون بشن بتونیم اونا را حل کنیم. هم روزهایی بوده که قلبم از محبت خانواده لبریز شد و به پشتگرمی اونا تونستم جلو برم و خیلی از سختی‌ها رو پشت سر بذارم و هم روزهایی بوده که لبه تیغ راه رفتم و توی اوج ناامیدی تنهام گذاشتن و برای حل کردن مشکلاتم نه تنها کمکی نکردن، بلکه سرزنش و تنبیه هم شدم.

بنابراین هنوز هم گاهی اوقات که می‌خواهم سراغ کارهای متهورانه‌ برم، که کم هم از این کارها نمی‌کنم، نگران می‌شم که آیا خانواده باهام همراه می‌شن یا نه؟ چون هنوز هم دقیقا نمی‌تونم پیش‌بینی کنم که برخوردشون همدلانه خواهد بود یا با کارهام مخالفت می‌کنن و باید تنهایی از پسش بربیام. با این حال همیشه تلاش می‌کنم که به اون چیزی که باور دارم درسته عمل کنم و حتی اگه حمایت نمی‌گیرم، از روی کینه حمایتم رو از کسی دریغ نکنم و اینجوریه که وقتی خاطراتم رو دوره می‌کنم احساس می‌کنم که باز هم می‌شه در کنار خانواده شاد بود و هنوزم خونه از گرم‌ترین محافلیه که توش احساس امنیت می‌کنم.