نویسنده: Dancing Women

این یک وبلاگ گروهی‌ست با دوازده نویسنده دائم زن و یک نویسنده مهمان مرد. هر هفت روز ما راجع به یک موضوع صحبت میکنیم تا به موضوع جدید برسیم. نویسنده‌های مهمان در هر موضوع متفاوت خواهند بود. هیچکدام از نویسندگان، چه زنهای رقصنده و چه نویسندگان مهمان، تا پیش از انتشار، از متن دیگری خبر ندارند. بنابراین هرکس فقط به ارائه نظر خودش می‌پردازد.

جنگ، معیاری برای شناخت انسان

«اگر جنگ نبود»

نویسنده مهمان: ف. م. سخن

اگر جنگ نبود من هم نبودم! منی که امروز هستم، قبل از جنگ نبودم. جنگ مرا عوض کرد. به طور کامل عوض کرد… جنگ زشت است، هراساننده است، نابود کننده است. اما چه قبول کنیم چه نه، جنگ انسان‌ساز نیز هست. انسان و انسانیت در طول جنگ می‌تواند ساخته شود. آری! انسانیت در جنگ می‌تواند ساخته شود!

ما در زندگی عادی شهری، صورت حیوانیمان را پنهان می‌کنیم. یکی از دلایل این پنهانکاری، ترس از قانون است. ما در زندگی شهری نمی‌توانیم مثل حیوان عمل کنیم. آنها که نمی‌توانند خوددار باشند و حیوان نباشند، می‌شوند تبهکار و کارشان عاقبت به مجازات‌های قانونی می‌کشد. اما در جنگ، ما می‌توانیم هر جور که خواستیم با دشمن رفتار کنیم. کنوانسیون ژنو را هم کلا فراموش کنید. روزی که استاد کنوانسیون ژنو ما، در آکادمی زرهی شیراز، از ما پرسید که اگر چتر باز عراقی که از اسلحه‌اش استفاده نمی‌کند موقع فرود در مقابل شما قرار گیرد چه می‎کنید؟ دست بلند کردم و گفتم: می‌بندمش به مسلسل!

استاد تعجب کرد! انتظار پاسخ دیگری داشت! سعی کرد خونسردی‌اش را حفظ کند و با آرامش بگوید: من دارم به شما مواد کنوانسیون ژنو را یاد می‎دهم! آن وقت شما اینجوری جواب می‌دهید! لبخندی زدم و گفتم: قربان ما از جبهه به اینجا آمده‌ایم. واقعیت جنگ یک چیز است و کلاس درس و کنوانسیون ژنو یک چیز دیگر. اگر چترباز خودش را به موش‌مردگی زده باشد و اسلحه‌ای برای تیراندازی به طرف ما زیر لباسش پنهان کرده باشد چه؟

از درس آن روز نتیجه‌ای نگرفتیم و خوشبختانه من هم هرگز با چنین چتربازی رو به رو نشدم تا خودم را امتحان کنم. ولی یک چیز را می‌دانم. در جایی که می‌توان حیوان شد، اگر حیوان نشدی، حتی به قیمت جانت، انسانی. بهترین جا برای این که بدانیم واقعا انسانیم یا از روی ترس خودمان را انسان نشان می‌دهیم، صحنه جنگ است. وقتی به چشمی خیره شدی که ترسیده و معلوم نیست ثانیه‌ای دیگر گلوله‌ای از جانب او قلبت را بدرد، و تو به او گلوله نزنی، اگر ترس از کشتن موجودی جاندار یا دیدن رنگ خون نداشته باشی، آن وقت می‌توان با قاطعیت گفت که: انسانی!

فرمانده آموزشی ما تکاور رنجر بود. او به ما یاد داد که اگر کسی را در وضع فوق دیدیم، معطل نکنیم و او را به گلوله ببندیم. او به ما یاد داد که یک لحظه، یک صدم ثانیه تاخیر در کشتن طرف مقابل می‌تواند باعث کشته شدن خودمان شود. به نظرم راست می‌گفت. نه! درست نگفتم. حرف او «کاملا» درست بود. در جنگ، تفکرات لوکس را باید کنار گذاشت. جنگ میدان کشتن و کشته نشدن است. غیر از این بیندیشی، قطعا مرده‌ای.

اما با تمام اینها انسانیت ارزشش بیشتر از مرگِ خودِ آدم است. انسانیتی که در آزمون جنگ بیازمایی‌اش… این طور نیست؟!

سلاخ فکل کرواتی

«اگر جنگ نبود»

بامداد

بیایید تصور کنیم کشورهای پولدار جهان به جای تولید اسلحه کلی وسیله مختلف دیگر تولید می‌کردند. برای مثال کتاب، اسباب‌بازی، دیوار پیش‌ساخته، وسایل آموزشی و بهداشتی، لوله‌های انتقال آب شیرین. این دنیای بزرگ به اندازه کافی در گوشه گوشه‌اش نیازمند کمک و بازسازی و حفظ محیط‌ زیست و پرورش کودکان سالم است که نیازی به خرابی بیشتر برای تعمیر بعدش نباشد. هرچند اسلحه‌فروش‌ها هیچگاه به فکر آبادانی بعد از جنگ نبودند. از این سرزمین به آن سرزمین رفتند و اسلحه فروختند و خشم و نفرت پراکندند و پول پارو کردند. از بخت بد فروش اسلحه با تامین امنیت گره خورده ‌‌‌و نمی‌توان از کشورها انتظار داشت وقتی یکی اسلحه بهتری می‌خرد آنها دست روی دست بگذارند و به تماشا بنشینند. آنها هم مشتری بعدی همان اسلحه می‌شوند. چطور بازار مصرفیِ موبایل و لپ‌تاپ هیچگاه کساد نمی‌شود. چشم و هم چشمی در بازار اسلحه هم بیداد می‌کند. این میان جان آدمی و آرامش روانش است که بازارش رونقی ندارد.

کارهای دیگر هم می‌توانند همین سودرسانی اسلحه را داشته باشند و تازه تمیز و شریف باشند. ولی نمی‌دانم چرا بشر رفت سراغ اسلحه؟ به نظر من منطق خیلی واضح و روشنی‌ست. یک گوشه جهان تجمع سرمایه و رفاه و پول است یک گوشه دیگر بدبختی و تشنگی و بیماری و بی‌سوادی. درست همان گوشه تاریک دنیا هدف گوشه روشن دنیاست برای درآمدزایی به هر نحوی، از غارت منابع طبیعیش گرفته تا دامن زدن به جنگ‌های احمقانه و فروش سلاح. حالا فکر کن گوشه‌روشن‌ها بیایند و به جای جنگ، آبادانی شروع کنند. کار کار است و فروش فروش و پول پول. می‌توانند لوازم بهداشتی بفروشند و نسب کنند و روز به روز بهترش را به بازار عرضه کنند و رقابت ایجاد کنند برای داشتن بهترین‌ها در گوشه‌های تاریک دنیا و هر روز بیشتر مداد و کتاب و آب تمیز و تکنولوژی مرتبطش و این چیزها را بفروشند. نکته خوب دیگر این منطق این است که مردمان گوشه تاریک دیگر به فکر مهاجرت به هر قیمتی نمی‌افتند، دیگر به آب و آتش نمی‌زنند تا یا بمیرند یا به گوشه روشن برسند و اینجا یکی دیگر از معضلات گوشه‌روشن‌نشین‌ها حل می‌شود. همان‌ها که دوست ندارند غیر از خودشان را در گوشه‌شان ببینند، دیگر نخواهند دید، بدون صرف هزینه‌های گزاف قرنطینه کردن و ایجاد کمپ‌ها پناهندگان و سر و  کله زدن با تمام بنیادهای دفاع از حقوق انسان و خرج‌های هنگفت دیگر و آخرش هم بدنامی جهانی. خیلی زیرپوستی گوشه‌شان را برای خودشان نگه می‌دارند. این درست سرمایه‌گذاری برد بردیست که همیشه ادامه خواهد داشت. همیشه خرابی و کهنگی و اتفاق‌های نامطلوب حتی اگر آدم هم جنگ راه نیندازد، وجود داشته و دارد، پس کاسبی کساد نمی‌شود. از طرفی مشکلات عدیده ناشی از جنگ‌افروزی و بدنامی‌های پشت‌بندش هم حاصل نمی‌شود. هر چند برایشان مهم نیست، ولی هیچ جنگ‌افروز و سلاح‌فروشی نیست که ژست انسان‌دوستی نگرفته باشد. حال سوال این است که چرا اسلحه‌سازها و فروش‌ها سراغ این بازار آماده و خوشگل نمی‌روند. چرا قرمزی خون و ریخت و پاش جنگ را بیشتر دوست دارند؟ دلیل واضحش شاید آماده بودن بستر شروع دعوا در گوشه‌های تاریک است، بی هیچ تلاشی و با سواستفاده از نادانی و تعصب گوشه‌تاریکی‌ها جنگ بزرگی می‌گیرانند و کیسه کیسه پول پارو می‌کنند. ولی باز هم با اندکی سرمایه‌گذاری می‌توانند خیلی تمیز و شیک پول در بیاورند. کاش یک کم بیشتر به پرستیژ پولشان فکر کنند.

حتی یک دلیل

«اگر جنگ نبود»

نیمه‌شب

اگه جنگ نبود خیلی دل‌ها برای هم تنگ نمی‌شد. خیلی‌ها نگران نبودن، خیلی خونه‌ها برای همیشه سرد و دلگیر نمی‌شدن.

برای من جنگ فقط یعنی بازی با جان و زندگی انسان‌ها. نبود جنگ هم برام تجلی‌اش در همینه. این‌که آدم‌ها به خاطر هیچ و پوچ از بین نمیرن. از اون بدتر تمام عمر باقی‌مانده بازمانده‌ها با حسرت و دلتنگی برای رفته‌ها رنگ نمیشه. یه چیز دیگه درباره جهان بدون جنگ به نظر من اینه که توی اون جهان تعادل بین زن و مرد در مدیریت جهان برقرار شده. روح زنانه اهل این نیست که برای چیزی به حماقت جنگ، هزینه کنه. نه اینکه هر زنی… زنان بسیاری به قدرت می‌رسن و مردانه حکومت می‌کنند. این تغییری ایجاد نمی‌کنه در وضعی.

اگه جنگ نبود خیلی‌ها که از به جون هم انداختن همه سود می‌برند بی جیره و مواجب می‌موندن و چه بسا که بازار افرادی رونق داشت که به دنبال رسوندن خیری به دیگران هستند. اگه جنگ نبود طبیعت خیلی از نقاط دنیا قشنگ‌تر از امروز بود. فقط کافیه به خوزستان خودمون فکر کنیم. اگه جنگ نبود خیلی از آوارگی‌ها و بی‌خانمانی‌ها و مهاجرت‌ها رخ نمی‌داد. خیلی از خانواده‌ها پاره‌پاره نمی‌شدند. خیلی از بچه‌ها دور از اقوام و خویشان بزرگ نمی‌شدن.

اگه جنگ نبود کشور من الان جای خیلی قشنگ‌تری بود. خانواده من داغدار نبود. خود عنوان خانواده شهید و همه باری که با خودش داره روی خانواده نبود و کلی تلخی‌های حاصل از اون بهشون تحمیل نمی‌‌شد. اگه جنگ نبود کشورهای همسایه ما جاهای دیدنی و توریستی‌ای بودند که از همه دنیا مسافر داشتند، نه بیغوله‌های مخروبه‌ای که ساکنین خودشون هم ازشون فراری هستند. خیلی میشه در این مورد نوشت. کتاب‌ها و مقاله‌ها و داستان‌ها…. ولی اول و آخر همه‌شون یک چیزه. بدون جنگ دنیا خیلی جای بهتری بود. حتی یک دلیل نمیشه آورد که نشون بده جنگ، تاثیر مثبتی در جایی داشته.

قوانین دنیای اهلی

«اگر جنگ نبود»

شبانگاه

همیشه بحثش هست. ترسش هست. پیش‌بینی‌اش هست. فکر راه‌ حل و چیدن استراتژی‌اش هست. همیشه من طرف «در سایه‌» داستانم. حرف نمی‌زنم، نظر نمی‌دهم. ترحیح می‌دهم نشنوم. انگار حرف زدن از آن واقعی‌اش می‌کند، نزدیکش می‌کند، ملموسش می‌کند.

فیلم‌هایش را دیده‌اید؟ حتی مستندها نه! همین فیلم‌هایی که می‌سازند. من همیشه شُر و شُر اشک می‌ریزم. جانم درد می‌گیرد از مرگ. از فکر آنها که بر نمی‌گردند. همیشه فکر می‌کنم یک وجب خاک، ارزشش را ندارد که جان ارزشمندی را به پایش بدهیم. رویاهایی را، خاطراتی را، زندگی‌هایی را، آمال و آینده‌هایی را و نسل‌هایی را.

این ها را نمی‌توانم به کسی بگویم. پیش مردها که حرف می‌زنم؛ به‌نظرشان بچگانه می‌آید، فکر می‌کنند جنگ لازم است، ناگزیر است و گاهی خشونت بهای صلح پایدار است. می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم اما روحم نمی‌فهمد. در روح من آن نویسنده زن نشسته که می‌گفت: «کاش دنیا دست زن‌ها بود زن‌ها که زاییده‌اند، یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند، قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده‌اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟»

سخت است؛ قبول دارم. اما نمی‌توانم از این رویا بیرون بیایم که اگر جنگ نبود اگر قرار نبود هی کشورها حرف خودشان را به هم ثابت کنند اگر قرار نبود هی دارایی‌ها و سرزمین پر وسعت و قدرتشان را به رخ هم بکشند؛ چه می‌شد. آن‌ همه سرمایه، آن‌ همه انرژی، آن همه هزینه می‌توانست سهم همه‌ کسانی باشد که نیاز دارند. می‌توانستیم کنار هم زندگی کنیم و کمک کنیم و کمک بگیریم و نگذاریم هیچ جان ارزشمندی برای وجب خاکی که متعلق به زمین همه انسان‌هاست از کفمان برود.

توی یک فیلمی، از این فیلم‌های آخرالزمانی، گروه‌هایی که جنگ‌شان را کرده‌اند و سرزمین‌شان را ساخته اند؛ حالا نشسته‌اند از اول دارند همه‌چیز را اختراع می‌کنند و کشاورزی و صنعت دارند‌. این وسط وقتی به شان حمله‌ای می‌شود نمی‌فهمند چرا طرف نمی‌خواهد مثل آن‌ها در گوشه‌ای سرزمینی بسازد و زندگی کند و از باروری زمین بهره مند شود.

گروهی که حمله کرده‌اند اعتقا دارند:« دنیا عوض شده و در دنیای وحشی باید با قوانین دنیای وحشی زندکی کرد وگرنه نمی‌شود زنده ماند.»

امیدوارم بتوانند راضی‌شان کنند به صلح، به برگرداندن دنیا به روال آرام، به صلح به جهانی بهتر.

امیدوارم بتوانیم در دنیا با قوانین دنیای آرام همه برنده باشیم. شعاری شد؟ عیبی ندارد من دنیای این‌جور شعارها را دوست دارم.

بگذار تصور کنم

«اگر جنگ نبود»

شامگاه

اگر جنگ نبود، مامانم مجبور نبود برادر کوچکم رو تنهایی و توی یه بیمارستان دورافتاده وسط بمبارون به دنیا بیاره. اگه جنگ نبود، مجبور نبودیم که از شهر خودمون فرار کنیم و برای زنده موندن توی هر سوراخی قایم بشیم. اگه جنگ نبود، خاله هنوز عکس‌های عروسیش رو داشت. اگه جنگ نبود، عمو هنوز دبدبه و کبکبه خودش رو داشت و توی اردوگاه جنگ‌زده‌ها توی خفت و بدون کمترین امکانات نمی‌پوسید. اگه جنگ نبود، زن‌عمو لباس عزای پسرش رو بعد از ۳۰ سال هنوز هم به تن نداشت. اگه جنگ نبود، خاطرات کودکیمون صدای آژیر خطر و دوییدن زیر پله و پناهگاه‌هایی که روی دیواراش شعار جنگ جنگ تا پیروزی نوشته شده بود نبود. اگه جنگ نبود، شاید خبری از کوپن و واستادن توی صف‌های طولانی مایتحتاج روزانه زندگیمون نبود. اگه جنگ نبود، خیلیا هنوز پدر و مادر داشتن. اگه جنگ نبود، خیابون‌های شهر به جای اسم جوون‌های مردم شاید به اسم گل و شاعر و صلح نامگذاری شده بود. اگه جنگ نبود، کسایی نبودن که از آب کره بگیرن و بدون یک روز حضور توی جبهه‌ها نردبون ترقی رو ده تا یکی بالا برن. اگه جنگ نبود، خیلی‌ها برای همیشه آواره و در به در نمی‌شدن. اگه جنگ نبود، این همه جانباز شیمیایی و اسرای جنگی که دیگه هیچ وقت به زندگی عادی برنگشتن نداشتیم. اگه جنگ نبود، کسی به اسم شهدا خون بقیه رو توی شیشه نمی‌کرد. اگه جنگ نبود، دنیا جای قشنگ‌تری بود. هیچ منفعتی توی جنگ وجود نداره.

جنگ دعوای سیاست‌مدارهاییه که هیچ وقت پاشونو توی میدون جنگ نمی‌گذارن و توی خونه‌های مسلح و امنشون پیام و بیانیه صادر می‌کنن. جنگ دعواییه که آدم‌های معمولی توش کشته و آواره می‌شن. جنگ زندگی خیلیا رو برای همیشه عوض می‌کنه، چه برای اونی که برنده جنگه، چه برای اونی که بازنده است. مگه می‌شه کسی رو کشت یا شاهد کشته شدنش بود و دوباره سر آسوده به بالین گذاشت؟

توی این سال‌هایی که سایه جنگ بیشتر از همیشه بالای سرمون بوده، همیشه از هموطنانی که طرفدار جنگ بودن و حتی درخواست حمله نظامی به ایران کردن متعجب شدم. به نظر من جنگ‌طلبی احمقانه‌ترین کاریه که می‌شه ازش حمایت کرد. بارهای با خودم فکر کردم که این‌ها هیچ کدوم عزیزی توی این کشور ندارن یا صرفا اینکه خودشون جاشون امنه به نظرشون جون دادن بقیه می‌تونه روش خوبی برای رسیدن به مقاصدشون باشه؟ آیا هر روشی برای تغییر رژیم سیاسی توجیه داره؟ اگه جواب کسی برای این سوالات مثبته، باید در مورد آدم بودنش شک کرد.

جنگ‌بس!

«اگر جنگ نبود»

غروب

کاش واقعا جنگی نبود، کاش هیچ چیزی به اسم خشونت وجود نداشت، کاش همیشه صلح برپا بود. اگه جنگ نبود، شاید می‌شد به راحتی به همه‌ دنیا سفر کرد، می‌شد به مساوات از زیبایی‌های این کره‌ خاکی استفاده کرد، می‌شد به معنای واقعی زندگی کرد و لذت برد. دیگه هیچوقت هیچ خودنویس گرون‌قیمتی زیر برگه‌ شروع جنگ رو امضا نمی‌کرد.

کشورها این همه هزینه‌ ساخت کارخونه‌های اسلحه‌سازی و بمب اتمی و شیمیایی مهمات رو کاش صرف حفاظت از محیط زیست می‌کردن، صرف آموزش به همه‌ طبقات مردم برای محافظت از چیزی که امروز نگهدارشن و فردا به همین خوبی و یا حتی بهتر قراره تحویل آیندگانشون بدن. این همه هزینه رو کاش صرف می‌کردن برای درمان دردای لاعلاج، برای زندگی بهتر، برای یه لبخند همیشگی، برای اینکه کاری کنند هیچ بچه‌ای تو هیچ جای دنیا گرسنه نباشه یا از گرسنگی نمیره.

اگه جنگ نبود شاید هیچ کسی یا حداقل افراد کمتری خودشون رو به پناه یه کشور دیگه می‌سپردن، که دیگه دلشون از دوری خانواده و شهر و خیابونایی که دوست داشتن نمی‌پکید، که شهر خودشون پناهشون می‌شد. اگه جنگ نبود، این همه استرس بچه‌هام چی؟ یا اگه جنگ شه سر بچه‌هام چی میاد از سر من یکی بیرون میرفت و موی تنم مور مور نمی‌شد از این ترس و سرگردونی.

شاید‌ باید گفت، اگه خودخواهی نبود، اگه قدرت‌طلبی نبود، اگه منم منم رو تموم می‌کردیم، اگه فقط به فکر خودمون نبودیم، اگه شهوت رییس بودن می‌خشکید، اگه بقیه رو هم به اندازه خودمون دوست داشتیم… اون موقع بود که جنگ نبود… اما میشه؟ می‌شد؟!

 

خواب‌های آشفته می‌بینم، چشمای قرمز کودکانه، یه جاده پر از آدم خسته با یه کوله‌باری که از سنگینیش کمراشون خم شده، همه سیاه‌پوش، دم ورودی یه شهر تحقیر می‌شن و به دست و پا می‌افتن و همونجا بعد دروازه توی خاک و خل میغلتن و می‌مونن و جلوتر نمی‌رن… آخ بچه‌ها بچه‌ها…