نویسنده: Dancing Women

این یک وبلاگ گروهی‌ست با دوازده نویسنده دائم زن و یک نویسنده مهمان مرد. هر هفت روز ما راجع به یک موضوع صحبت میکنیم تا به موضوع جدید برسیم. نویسنده‌های مهمان در هر موضوع متفاوت خواهند بود. هیچکدام از نویسندگان، چه زنهای رقصنده و چه نویسندگان مهمان، تا پیش از انتشار، از متن دیگری خبر ندارند. بنابراین هرکس فقط به ارائه نظر خودش می‌پردازد.

دخترم پشمول

«مهر به حیوانات»

بعد از ظهر

مامان‌بزرگ با دقت و حوصله کلی بساط جوجه‌فروشی‌های خیابان را زیر و رو می‌کرد تا به قول خودش «جوجه رسمی» برایم پیدا کند. از این جوجه‌هایی که رنگشان زرد بی‌حال نبود، حنایی یا مشکی بودند و حالت سرتقی داشتند. توی حیاط خانه‌شان، جایی که بیشتر کودکی‌ام سپری شد، حوض فواره‌دار سنگی پر ماهی قرمز‌های هفت‌سین، جای آب و دانه آویزان به شاخه‌ها برای گنجشک‌ها و یاکریم‌ها، ظرف ملامین آب و غذا برای گربه‌ها و صد البته ارزن واقعی برای مورچه‌ها پیدا می‌شد. خودش هم عاشق قناری بود، قناری‌های فرفری و خوش‌خوان، فنچ هم داشت که من یک بار نزدیک بود پرشان بدهم (در قفس را باز گذاشته بودم) و در عین حال عاشق گربه‌ها بود. همیشه گربه‌ای بود که «بالا پشت‌ بوم» زایمان کرده باشد و مامان‌بزرگ سه طبقه را می‌رفت بالا که برای گربه مادر نان ترید شده توی آب مرغ و شیر غلیظ ببرد.

بابابزرگ مخالفتی نداشت، خودش خیلی «عشق حیوون» نبود ولی همیشه مواظب آب و دانه و کاهو و هویج قناری‌ها بود و به موقع هم گربه‌ها را از دم حوض و قفس کیش می‌کرد. جوجه‌های رسمی من در باغچه می‌چریدند و بزرگ می‌شدند و مامان‌بزرگ همراهی‌ام می‌کرد تا بچه‌گربه‌ها را ناز کنم و بعدش دستم را بشویم. گربه همیشگی حیاط یک گربه سیاه و سفید ماده بود که همیشه شکمش آویزان بود، یا حامله بود یا تازه زایمان کرده بود، فقط به مامان‌بزرگ اجازه می‌داد دست به بچه‌هایش بزند. خیلی خوش‌اخلاق نبود ولی با مامان‌بزرگ واقعا صمیمی بود. یاد گرفته بود علی‌رغم طبیعتش، سر حوض و اطراف قفس نپلکد و جوجه‌های مرا به چشم فرزندی نگاه کند. بچه‌هایش در حیاط و لابلای گل برنجی پیچکی بزرگ می‌شدند و پی کارشان می‌رفتند. بعضی‌هایشان دوباره برای غذا یا بچه بدنیا آوردن برمی‌گشتند و مامان‌بزرگ تشخیصشان می‌داد.

روزی که آشکارا گریه مامان‌بزرگ را دیدم وقتی بود که داشت برای مادرم تعریف می‌کرد جنازه گربه سیاه و سفید را توی خرابه کوچه پشتی دیده، ظاهرا کسی با چیزی مثل بیل به شکمش ضربه زده بود و امعا و اعشای بیچاره بیرون ریخته بوده. مامان‌بزرگ واقعا هق‌هق می‌کرد و به ترکی چیزهایی می‌گفت، اخم‌های مادرم درهم بود و سعی می‌کرد آرامش کند. با این حال مادرم هیچ وقت اجازه نداد من به غیر از جوجه، آن هم فقط در حیاط مامان‌بزرگ، حیوان خانگی دیگری داشته باشم. اجازه می‌داد به گربه‌ها غذا بدهم، ولی فقط توی حیاط و نباید نازشان می‌کردم (ولی من همیشه دزدکی این کار را می‌کردم).

حالا مدت‌هاست مستقل شده‌ام و همیشه دلم می‌خواهد یک بچه‌گربه یا حتی یک توله‌سگ داشته باشم، ولی چنان زندگی سرم را شلوغ کرده که مجبورم این خواسته‌ام را موکول کنم به سال‌های بعد، شاید زمان پیری. تا آن موقع همچنان قربان‌صدقه گربه‌های شیطان و توله‌سگ‌های بامزه توی شبکه‌های اجتماعی خواهم رفت.

Advertisements

مد روز  

«مهر به حیوانات»

نیمروز

شنیده بودم دوست‌پسری دارد و در شرف ازدواجند. بعد از چند ماهی بود که باهم صحبت می‌کردیم، در آخر کلام گفتم به دوستت هم که اسمش را نمی‌دانم سلام برسان، امیدوارم اینجا ببینمتان. گفت دوست؟ کدام دوست؟ فقط یک گربه هست، نکند آن را می‌گویی؟! اصرار نکردم، با خودم گفتم ممکن است در این چند ماه رابطه تمام شده باشد، بگذار من یادآور روزهای گذشته چه خوش چه ناخوش نباشم. ولی ورود گربه به سلام برسان و قربانت سلام می‌رساندها را کجای دلم بگذارم؟! به قول اصفهانی‌ها «چی‌چی دنیا شدِس خراب، قورباغه واس ما می‌خورِد شراب». گربه را چه به اینکارها. چند روز پیش هم سگ دوستم مرد و در اینستاگرام در ثنایش متن زیبایی نوشت. نمی‌دانم پدرش هم می‌مرد همین را می‌نوشت یا نه؟ نوشت همزاد من بدرود، چیزی در این مایه‌ها.

نه تنها حیوان‌ستیز نیستم بلکه خیلی هم دوستشان دارم، ولی به عنوان حیوان دوستشان دارم نه عضوی از خانه و خانواده، نه در جایگاه یک انسان یا خدا. دوست داشتنم از آن نوع نیست که به خودم اجازه آزار و بهم زدن آرامششان را بدهم. موافق کشتن و خوردن سگ‌ها در ویتنام نیستم، همان‌قدر که منطق گیاهخواران را برای حمایت از گاو و گوسفندها را درک نمی‌کنم. باور دارم که هر حیوانی را بهر کاری ساخته‌اند. نمی‌دانم چرا باید ببری را رام کرد و در خانه نگه داشت، یا ماهی‌های دریا را در آکواریوم. نمی‌فهمم چشم‌های سمندر به من چه خواهد گفت وقتی نازش می‌کنم. هرگز هم از پوشیدن کت پوست سمور و کیف پوست تمساح لذت نبرده‌ام. نمی‌فهمم چطور یک سگ می‌تواند جای بچه را بگیرد؟! چطور می‌شود از مادر پدر  بیشتر دوستش داشت؟! هر حیوانی در جای خودش قشنگ و بجاست. روزگار خر در چمنی شده.

حیوان‌دوستیِ امروز به نظرم بیشتر مد است تا واقعیت آدم‌ها. این همه انسان حیوان‌دوست داشته باشیم که بنابر قاعده باید دلسوز هم باشند و آنوقت این همه جنگ و کشتار و قحطی؟! این همه دروغ و دورویی و تنهایی؟! منافات ندارد؟! انسان‌هراسی هم مد شده گویا. به انسان‌ها دل نمی‌بندند و دل انسان‌ها را به راحتی می‌شکنند. احساس آدم‌ها برایشان بی‌ارزش شده ولی جانشان برای سگ و گربه در می‌رود. واق‌واق سگ برایمان ندای الهی‌ست ولی نمی‌توانیم حرف مخالفمان را تحمل کنیم. اگر کسی به واق‌واق بلند سگی اعتراض کند، با نگاه یا کلام می‌دریمش، ولی بی‌تفاوت از کنار دعوای دو نفر در خیابان عبور می‌کنیم. چطور ممکن است با این خبررسانی‌های کامل که از جنگ و قحطی و گرسنگی در اقصا نقاط دنیا انجام می‌شود، این انسان‌های مهربان ککشان نگزد و به نوازش گربه و سگشان ادامه دهند. قرار نیست تک تک آدم‌ها راه بیفتند و بروند آفریقا و سوریه برای کمک ولی می‌توانند از قانونگذارانشان و سیاستمدارانشان مطالبه کنند همانطور که به خیابان می‌آیند برای حمایت از حیوانات. همانطور که کمپین می‌زنند برای حمایت از خرگوش‌هایی که برای لوازم آرایش مورد آزمایش قرار گرفته‌اند و مطالباتشان را تا تحقق کامل پیگیری می‌کنند، می‌توانند برای توقف فروش سلاح رای جمع کنند. چرا به فروش کرور کرور سلاح اعتراض نمی‌کنند. شاید چون پولش صرف همین حیوان‌دوستی‌ها می‌شود و این الان بیشتر مد است.

تمام مخلوقات

 «مهر به حیوانات»

صبح

 وقتی بچه بودم سه تا گربه داشتم، گربه‌های خودم که البته نبودند، مامانشون توی بالکن ما زایمان کرده بود و بعد هم جا گذاشته و رفته بود. تا آخر هم جاشون همونجا موند، شیر و آب و غذا بهشون می‌دادیم و گاهی که زن‌ عموم اونجا بود می‌شستشون، منم بعضی وقتا به دور از چشم بابا می‌آوردمشون تو خونه و بازی می‌کردم. یادمه یکی حنایی رنگ بود و من خیلی دوستش داشتم. تا اینکه ما رفتیم مسافرت و وقتی برگشتیم دیگه نبودند و هیچوقت هم برنگشتن. هنوز هم بعضی شب‌ها خواب حنایی رو می‌بینم.

یه هفته بود که جواب مثبت آزمایش بارداریم رو گرفته بودم، شب ساعت نه که از سرکار رسیدم خونه دیدم کنار باغچه یه توله سگ کوچولو و بی‌حال افتاده، از همین سگ‌های معمولی که تو خیابون می‌بینیم. زودی زنگ خونه رو زدم و همسرم رو صدا کردم. با هم بردیمش دامپزشکی، بالا سرش ایستادیم، ازش نگهداری کردیم، وقتی از درد عوعو می‌کرد جفتمون گریه می‌کردیم، واکسن زدیم براش و شناسنامه گرفتیم. تا ماه چهارم بارداری هم پیشمون بود که کم‌کم صدای پدرشوهر مادرشوهر که طبقه بالامون بودن درومد که سگ نجسه، ما پامونو خونه‌تون نمی‌ذاریم، در و همسایه صداشون دراومده، به فکر خودت نیستی فکر اون بچه شکمت باش که فردا عقب‌افتاده در میاد، مگه شوهر تو نماز نمی‌خونه؟ همه اینا زیرسر توست که حالا سگ‌بازی می‌کنه و… تا آخر سر همسرم کسی رو پیدا کرد و سپردیمش به اون، با گریه ازش جدا شدیم.

کم‌کم توی شکمم حرکات بچه رو حس می‌کردم، نمی‌دونم دلیلش چیه اما کنار اینکه از تکون خوردن جنین توی شکمم عشق می‌کردم، دلم یه‌هو هم می‌خورد، یاد حرکت استخون‌های سگ و گربه‌ای که داشتم و زیر دستم حرکت می‌کردن می‌افتادم و وقتی بچه‌م به دنیا اومد دیدم ترس از حیوون‌ها هم تو دلم افتاده. ترس؟ شاید ترس نباید بگم، نمی‌تونستم دست بزنم بهشون، لمس استخون‌های تنشون تکونم می‌داد، حتی جوجه‌ها.

من حیوون‌ها رو دوست دارم، به نظرم نباید بهشون آزاری رسوند تا وقتی برات خطری ندارن. چند وقت پیش مدرسم می‌گفت حیوونها رو باید به حال خودشون گذاشت، نه اینکه اذیتشون کرد اما نگهداری و توی خونه آوردن و غذا دادن هم کار درستی نیست، طبیعت هر چیزی مختص به خودشه، نباید دست برد تو همه چی. نمی‌دونم می‌تونم حرفش رو قبول کنم یا نه، فقط می‌دونم ماه گذشته وقتی یه گربه‌ای رو دیدم که پاش آسیب دیده بود و لنگ‌لنگون خودشو رسوند بهم و از درد میو کرد، هر کاری‌ کردم نتونستم بغلش کنم و کمکش کنم، همونجا کنار خیابون نشستم و گریه کردم و دور شدنش رو تماشا کردم.

نغمه

«مهر به حیوانات»

سپیده‌دم

شام کباب کوبیده بود. من با دقت گوشت‌ها و برنج‌های آغشته شده به چربی گوشت رو جدا می‌کردم تا گوجه‌ها رو روی برنج له کنم و با برنج بخورم. با چشم‌های گشاد شده گفت چرا کباب نمی‌خوری؟ براش توضیح دادم که خوردن گوشت یه موجود زنده دیگه رو فقط برای لذت خودم درست نمی‌دونم. با حرارت دستش رو تکون داد که اشتباه می‌کنی! خدا خودش حلال کرده! خودش گفته بخورید. تو داری گناه می‌کنی.

به نظرم خطرناک‌ترین طرز تفکر جهان از همینجا نشات می‌گیره که فکر می‌کنیم انسان – ما – اشرف مخلوقاتیم. حتی به نظرم همین ایده است که در مراحل بالاتر منجر می‌شه به خودمون اجازه بدیم بین انسان‌ها چه از نظر نژاد و چه از نظر جنسیت برتری یا کهتری قائل شیم. این که فکر می‌کنیم حیوانات نمی‌فهمند. که اونها برای لذت دادن به ما، سرگرم کردنمون و یا حتی سیر شدنمون حضور دارند. دوست داشتن یه موجود کوچولوی پشمالو (یا حتی یه موجود گنده پشمالو مثل خرس یا شیر) شبیه عشق ورزیدن به یه نوزاد چند ماهه است. شبیه اون لذتی که از مواجه با لبخند و یا دست و پا تکان دادن شاد بچه می‌بریم.

شهرنشینی ما رو از حیوانات دور کرده. برای ما حالا گوسفند و گاو تکه‌های گوشت قرمز درون مغازه‌اند. گربه‌ها موجودات ترسناک توی پارک‌ها و سگ‌ها هم که نجس و غیر قابل دوست‌داشتنند. پرنده‌ها رو هم که خورش می‌کنیم یا کبابشون رو به نیش می‌کشیم. یادمون رفته اونها هم حس دارن. اونها هم می‌فهمند و اونها هم محبت دارند. می‌شه دوستشون داشت و می‌شه از دوست داشته شدن توسط اونها لذت برد.

بار اول خونه یکی از دوستانم بودم. دعوت شده بودم که دو سه روزی که در سفرند، پیش گربه‌هاشون بمونم تا تنها نباشند. عریان خوابیده بودم. رو به شکم. صبح یه گلوله پشم دوست‌داشتنی خودش رو کشید روی کمرم و کتفم رو لیس زد. همون موقع دلم خواست از عشق این موجود دوست‌داشتنی بمیرم. نمردم البته. چند وقت بعد دخترم دنبال خونه می‌گشت و اومد و چراغ خونه من شد.

حالا وقت خواب باید ازش خواهش کنم که یه کم بره اونورتر تا برای منم جا باز بشه. اگه دلش بخواد نصفه شب با دمش یواش یواش توی صورتم می‌زنه. انگار داره از خواب دیدن لذت می‌بره. یه وقتایی هم که جوری خوابیده باشم که فضای زیادی از تخت اشغال شده باشه، میاد و با نارضایتی صدام می‌کنه که یعنی برو اونورتر. پس من چی. جا رو که باز می‌کنم خودش رو جمع می‌کنه. گلوله می شه و یواش می‌خوابه. صدای خرخرش توی گوشم می‌پیچه. شبیه زیباترین موسیقی جهان.

سگ ولگرد

«مهر به حیوانات»

سحرگاه

دریا پر از کپه کپه آدم است. یک سری قلیان دود کرده‌اند، یک‌سری پا به آب گذاشته‌اند، یک‌ سری دست در دست هم به غروب قرمز و نارنجی ساحل زل زده‌اند و یک‌ سری با بچه‌ها بادبادک هوا می‌دهند و می‌دوند و شادی می‌کنند. دریا مثل همیشه آرام است و آدم‌های اطراف‌اش خوشحال و غروب دل‌انگیز.

سگی ولگرد گوشه‌ای انگار خوابیده، شاید هم به تماشای آدم‌ها نشسته، هر چند وقت یک‌بار توپی می‌خورد به پاهایش. اما نای تکان خوردن از جایش را ندارد. انگار منتظر دستی‌ست روی سرش، یا غذایی، استخوانی، چیزی. بوی جوجه‌کباب روی منقل، با توتون قلیان و نم دریا معجون غریبی شده. شاید آن سگ ولگرد هم از بوی جوجه‌کباب منقلی این‌چنین مست شده.

تقریبا کسی حواسش به آن سگ ولگرد نیست، جز دختربچه‌ای که جیغ کشید و از کنارش گذشت و به آغوش مادرش برگشت. یا صاحب همان توپ‌های که به پایش می‌خوردند و می‌رفتند سمتش تا توپ را بردارند. هرچه بود صاحبی نداشت. او یک «سگ‌ولگرد» به تمام معنا و البته بی‌آزار بود.

یک گروه جدید خوش و خرم آمدند. تا سگ را آن گوشه دیدند با جیغ و خوشحالی به سمتش شتافتند، پدر خانواده جلوی پای سگ نیم نشسته، دستی به سر و رویش کشید. سگ ولگرد حالا بلند شده بود خوشحال بود، پدر داشت به بچه یاد می‌داد که چطور به سگ نزدیک شود، چطور نوازشش کند و چطور با‌ او بازی کند. چند دقیقه‌ای همراه سگ بودند، چیزی هم دادند سگ ولگرد خورد و رفتند. حالا سگ ولگرد دیگر اعتمادش به آدم‌های آن حوالی بیشتر شده بود، دلش هم قرص‌تر و البته پرتر بود. حالا راه می‌رفت، می‌خرامید. با آدم‌ها بازی می‌کرد. دو سه پسر نوجوان گوشه‌ای سگ را گرفتند، یکی‌شان گوشی‌اش را درآورد و با سگ ولگرد سلفی انداخت، بعد دو سه تایی سگ را دوره کردند و فرت فرت عکس انداختند، بعد که کارشان تمام شد یکی‌شان بلند شد و دستش را مشت کرد ‌ماسه‌ها را یک مشت در دست گرفت و پخش صورت سگ کرد. بعد همگی با هم خندیدند. سگ تلوتلوخوران دور شد، پارس می‌کرد، به شکل عجیبی پارس می‌کرد و آن‌ها می‌خندیدند و از دستش فرار می‌کردند، سگ اما دور شد، رفت تا انتهای ساحل، آنقدر رفت که یک نقطه‌ی سیاه شد. آنجا دیگر آدمیزادی نبود. خودش تنها بود.

دل

«اعتمادبه‌نفس از دست‌ رفته پس از اتمام یک رابطه عاطفی»

مهمان هفته: مهرداد میرهادی

ساده‌دلی تشنه‌دل، آرزوی دل به اهل دلی، دل‌سوخته برد.
آشفته‌دل غبار دل به زبان دل بگفت و خوان دل به دل‌آسودگی گسترد.
درددل به خون دل رسيد و خون به دلِ هم‌دلِ نيک‌دل زد.
زنده‌دل او را گفت «دل قوی دار که دل جستن و دل رفتن، دل بستن و دل دادن، دل‌نشين است اما دل‌باختگی را هم.
گشاده‌دل، دل می‌سپارد و دل نمی‌ستاند.
خانه دل، دل‌نشين است و دل‌باز. دل‌شيفته، دل‌پاک است، دل‌رحم، دل‌آسا.
کج‌دل، دل نشويد و سيه‌دل، دل‌گير شود و سخت‌دل.
دل نگشايی دل، سنگ شود و فسرده.
ای نازک‌دل، دل نهادی و خانه دل گشودی.
دل دار، دل‌آرام به دل خواه به دل خواست».