ماه: آوریل 2018

به من آسیب بزنید، هیچ خطری براتون نداره!

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

بعد از ظهر

خیلی به این موضوع فکر کردم. جالبه که هیچ مثالی به ذهنم نمی‌رسه. خدا در زمینه آسیب‌هایی که به من وارد شده خیلی تساهل و تسامح داشته و به هیچ کس آسیبی برنگردونده!

به جاش تا خدا بخواد مثال یادم میاد که من کسی رو قضاوت کردم، نه اینکه آسیب زده باشم البته. خدا رو شکر آدم کم‌آزاری هستم. ولی زیاد شده کسی رو قضاوت کردم که این چه کاری بود کرده یا این چه تصمیمی بود که گرفته و مدت‌ها بعد خودم دقیقا همون کار و تصمیم رو تکرار کردم. این موضوع اونقدر اتفاق افتاده که عملا سرنوشت و زندگی من با همین‌ها تعیین شده، که کسی کاری کرده و من تو دلم گفتم هیچ آدم عاقلی این کار رو نمی‌کنه و بعد چند سال خودم تمام و کمال همون کار رو کردم.

فقط یک مثال اخیر در مورد آسیب زدن و بعد، آسیب دیدن خود اون آسیب‌زننده یادم میاد که البته سوژه‌اش خودم نبودم. دخترم توی یکی از کلاساش طی یک حادثه قابل پیشگیری، یه قسمت از صورتش توسط یکی از هم‌کلاسی‌ها زخم شده بود. تقصیر هم متوجه معلم بود که وسیله خطرناکی که دست بچه‌ها بود رو نگرفته بود و وسط بازی اون وسیله خورده بود به صورت دخترم. خدا رو شکر که به جز یک زخم نه چندان جدی، آسیب دیگه‌ای ندیده‌ بود. من خیلی ناراحت شدم از این رخداد ولی خوب می‌فهمیدم که عمدی در کار نبوده و خیلی داد و بیداد من تاثیری نداشت. می‌دونستم هم که خود اون معلم چقدر ناراحته و باهاش همدردی هم کردم حتی.

گذشت و دو هفته بعد یک روز همون بچه آسیب‌زننده نیومده بود کلاس. چند روز بعد از مادرش احوالش رو پرسیدم، گفت آره تو بازی با خواهرش صورتش یک آسیب دیده و برای همین یک روز نیومده. کجای صورتش؟ با فاصله خیلی کم از همون ناحیه صورت دختر من! تا الان چیزی به مامانش نگفته بودم که چرا این طوری شد چون واقعا دلیلی نمی‌دیدم. ولی اینجا دیگه دست خودم نبود، خنده‌ام گرفت و گفتم عجب کارمایی داره این بچه…سر دو هفته براش همون اتفاق افتاد. بنده خدا مامانش چیزی که نگفت ولی یک کمی صورتش در هم کشیده شد. با خودم گفتم کاش نگفته بودم، ولی خوب زبونه دیگه. گاهی سرخود می‌چرخه!

Advertisements

چرخ گردون

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

نیمروز

تا یه زمانی فکر می‌کردم در برابر آسیبی که کسی به من زده باید پی تلافی باشم، توی ذهنم تمام راه‌های آسیب رسوندن رو بررسی می‌کردم، کی باشه؟ کجا باشه و چطوری باشه که کوبنده‌تر عمل کنه اما همیشه در لحظه آخر از انجامش پشیمون می‌شدم چون به نظرم تبدیل می‌شد به یک دور باطلی از صدمه زدن‌ها. نمی‌دونم از چه زمانی یک گفتگوی ذهنی برام به وجود اومد، هربار که خشمگین می‌شدم و بهترین راه انتقام رو پیدا می‌کردم، من به من می‌گفت “آبروی کسی رو نبر تا آبروت نره، بد کسی رو نخواه تا بدی به سمتت برنگرده و بدون بالاخره عدالتی هم وجود داره.”

پسر خاله‌م سال‌ها پیش خواستگارم بود و جواب رد از من شنید چون همیشه به پیش چشم من برادر بزرگ‌تر بود، البته این خواسته بیشتر از سمت بزرگ‌ترها مطرح شد. بعدتر من ازدواج کردم و اون برام همون برادر بزرگ‌تر موند و با هم صمیمی بودیم و همسرم هم مثل من به این رابطه نگاه می‌کرد تا اینکه به خواستگاری دختر خاله‌ دیگه‌م رفت و با هم ازدواج کردند و از اون موقع انگار من یه غریبه‌ همیشگی بودم! رفتارش با من توهین‌آمیز بود و وقتی همسرش کنارش بود این رفتار بدتر هم می‌شد، من می‌فهمیدم درصد بیشتر این برخورد به خاطر همسرشه که روی من حساسیت داره! من دخترخاله‌ متاهل و این خنده‌دار بود. وقتی بچه‌دار شدم، شاید به خاطر فوران احساسات بهم زنگ زد و تبریک گفت اما کاش نمی‌زد، همسرش غوغایی به پا کرد که بیا و ببین و دل من به شدت شکست و ازش کینه‌ عمیقی به دل گرفتم. بارها توی ذهنم بهش زنگ زدم و هرچی از دهنم دراومد بهش گفتم، بارها تحقیرش کردم اما سرآخر باز به خودم همون جمله‌ همیشگی رو گفتم.

دو سه ماه پیش بعد از هشت سال دوا و درمون همسرش دو قلو باردار شد و مامان این خبر رو با خوشحالی بهم گفت و من فکر می‌کردم وقتی بچه‌هاش به دنیا اومدن چطوری شیرینی مادر شدن رو براش تلخ کنم؟ ولی باز هم بی‌خیال شدم. توی ایام عید تلفن بابا زنگ زد و پسرخاله‌م با گریه گفت که جفت بچه‌هاش از دست رفتن و حال روحیه خودش و همسرش خرابه. من؟ حتی یک ذره هم توی دلم احساس دلسوزی نکردم…

من آدم شخصاً تلافی کردن و آگاهانه آسیب رسوندن به بقیه نیستم، اما اگه چرخ گردون شرایط مشابهی رو برای طرفم به وجود بیاره، دلم ذره‌ای نمی‌سوزه و به رحم نمیاد.

Schadenfreude

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

پیش از ظهر

اولین بار کلمه «شادن‌فرویده» رو تو کلاس زبان شنیدم، یک کلمه آلمانی که به معنی خوشحال شدن (خنک شدن جگر آدم) از شکست یا ناکامی یا ناراحت شدن کسی که قبلا شما رو به همون شکل یا جور دیگر آزار داده یا حتی شما رو آزار نداده ولی صرفا ممکنه تضاد منافعی با هم داشته باشین و از هم خوشتون نیاد. همون موقع فکر کردم عجب فرهنگی پشت این زبان خوابیده که برای یه همچین حسی که خودم دو خط براش توضیح دادم یک کلمه اختصاص داده. اون موقع جوون بودم و دل‌رحم، هر چی به سرم میومد و می‌آوردن «تقصیر خودم بود لابد» و حتما یه کاری کرده بودم و یه اشتباهی این ور و یه ندانم‌کاری اون ور، پس اصلا «حقم» بود. در دنیای گل‌بهی من هر کسی عذری داشت برای بلایی که سر من می‌آورد پس فقط از دست خودم ناراحت می‌شدم که باعث شدم طرف به خاطر نادونی من به زحمت بیفته و منو اذیت کنه.

اصلا و ابدا راضی نبودم حتی یک آه خشک و خالی بکشم چه برسه به اینکه آرزو کنم تقاص پس بده یا همون بلا سرش بیاد. اصولا هم اعتقادی به کارما و اینا نداشتم و ندارم. ولی خب، لطافت زمان تولد پوست هیچ کرگدنی باقیموندنی نیست. دلم می‌خواد با کمال صداقت بگم بعله، من الان نه‌ تنها از آسیب دیدن کسی که بهم بدی کرده ناراحت نمی‌شم، بلکه حسابی خوشحال می‌شم و قند تو دلم آب میشه. وقتی همچین خبرایی می‌شنوم بدون خجالت یه لبخند پت و پهن وعمیق رو صورتم پیدا میشه، گردنم صاف می‌شه و شونه‌هام از افتادگی درمیان. نفس عمیقی می‌کشم و با لذت جزییات رو دنبال می‌کنم. می‌شینم تک‌تک لحظاتی رو که اون آدم برام تلخ کرده بود دوباره به یاد می‌آرم، هم زمان تصور کیف‌آور زجر کشیدن خودش رو در کنار تصویر‌های قبلی می‌ذارم و حالشو می‌برم.

حالتون بد شد؟ برام مهم نیست. شایدم دلتون برام سوخت، دیگه بدتر، خب، اون وقتا که من واقعا عذاب می‌کشیدم از دست همین تباه‌ها و پلشت‌ها، اون موقع شما کجا بودین؟ الان چشیدن و لذت بردن از این حس گس‌مزه و گرم رو کاملا حق خودم می‌دونم. دنیای من خیلی وقته گل‌بهی نیس و ضخامت پوستی که زیرش زخمامو قایم کردم خیلی بیشتر از دسته چاقو‌هاییه که تو پشتم جا گذاشتند. ازم بدتون بیاد یا دلتون به حالم بسوزه، خیالی نیست دیگه برام.

بگذار و بگذر

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

صبح

مامان من الهه‌ بگذار و بگذر (این لقب را من برای او انتخاب کرده‌ام، بچه‌های خواهرانش هم به او خاله بگذار و بگذر می‌گویند) است. ایده‌اش در زندگی این است که هر فردی به او بدی می‌کند، از ناتوانی‌اش است و تلافی کردن کار او ظلم مضاعفی به خودش است بنابراین برای این که این ظلم به خودش لااقل از سمت خودش نباشد، هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهد و اگر دوباره او را ببنید، خیلی خیلی طبیعی با او برخورد می‌کند و اصلا در مورد کار بدی که آن فرد در حق او کرده است، کلمه‌ای به زبان نمی‌آورد.

خب در دوران نوجوانی، من با این رفتار مامانم به شدت مشکل داشتم،حرصم می‌گرفت که مامان تا این حد خنثی است و اغلب از بقیه می‌شنیدم که مامانم شوت است، مامانم ترسو است، مامانم اصلا متوجه نمی‌شود و برای اینکه شبیه مامان نباشم، در مقابل بدی دیگران که آن زمان در حد بدگویی بود، عکس‌العمل‌های آتشفشانی نشان می‌دادم، آبرو و حیثیت برای فرد مقابل نمی‌گذاشتم، هر دوست مشترکی که با فرد مورد نظر داشتم می‌یافتم و حرفی که او زده بود را برایش می‌گفتم. ایده‌‌ام هم این بود که اگر کار بدی است چرا انجام داده، اگر کار خوبی است پس چرا نگران است دیگران بدانند.

وارد محیط خوابگاه که شدم، بعد از یک ماه  متوجه شدم که اگر بخواهم این بازی را شروع کنم، تمام وقتم را باید برای این بازی بگذارم و تبدیل به یک دختر انتقامجوی لجوج می‌شوم که دوستی نیز برایم باقی نمی‌ماند. از آن روزها ناخودآگاه شبیه مامان شده‌ام، اوائل که متوجه شده بودم شبیه مامان شدم، عصبانی بودم و یک بار هم با مامان دعوا کردم و گفتم: «تقصیر توست که من این گونه شده‌ام.» اما الان که حدود شانزده سال از آن دوران می‌گذرد، خودم این رفتارم را دوست دارم و گاهی به آن نیز افتخار هم  می‌کنم و به دیگران نیز این ایده را پیشنهاد می‌دهم.

حالت سوخته را سوخته‌دل داند و بس

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

سپیده‌دم

روزی هنگام شنیدن سرگذشت زن کارگر خانه‌مان گفتم:«زندگی انسان‌ها چقدر شبیه فیلم سینمایی است.» پدر در جوابم گفت: «سناریوی فیلم سینمایی را از روی سرگذشت مردم می‌نویسند. با این تفاوت که سناریونویس به داستان پر و بال می‌بخشد تا موجب جذابیت فیلم بشود.»

با دیدن موضوع این هفته به یاد پدر و سرگذشت خودم می‌افتم که دست کمی از فیلم های سینمایی ندارد. به مادرشوهرم می‌اندیشم که از خیانت پسرش خوشحال بود و در جواب اعتراض و گلایه من، با غرور و لبخند می‌گفت: «خوب مرد است و تنوع‌طلب. مرد است و آزاد از هفت دولت. هر جا که می‌خواهد می‌رود، بالاخره شب پیش تو می‌آید. تو بشین و بچه‌هایت را بزرگ کن.» دلم آتش گرفت پی در پی آب نوشیدم، شاید آتش درونم را خاموش کند. اما  تاثیری نکرد. با خشم گفتم: «الهی که سر دخترت بیاید و دلم خنک شود.» سراسیمه جواب داد: «استغفرالله! استغفرالله! زبانت را گاز بگیر زن ابله! تو لیاقت شوهرداری نداری، گناه دختر بدبخت من چیست؟»

چه شب‌ها که تا صبح گریستم! چه روزها که در حمام زیر دوش آب گریستم تا به خیال خودم بچه‌هایم صدای هق‌هقم را نشنوند! ای خدا! چه دردی دارد، وقتی همسر شب در آغوش رقیب می‌خوابد و صبح جمعه به خانه برمی‌گردد و بی‌پروا به حمام می‌رود تا غسل کند.

روزی از روزها مادرشوهر همراه دختر و نوه‌هایش برای گذراندن سیزده‌بدر به خانه‌مان آمدند. نیازی به پرسش و کنجکاوی من نبود. چشمان سرخ و صورت کبود خواهرشوهر و احوال پریشان مادرشوهر گویای همه چیز بود. قبل از این که من حرفی بزنم، دخترش با بغض و رنج فراوان زبان گشود و گفت: «چند وقتی بود که به شوهرم مشکوک شده بودم. بالاخره روزی مچش را گرفتم. به جای عذرخواهی کتکم زد که چرا در کارش فضولی کرده‌ام. گویا زن را صیغه کرده و از من خواست به جای حسادت بنشینم و بچه‌هایم را بزرگ کنم. می‌گوید تو لیاقت همسرداری نداری.» دلداری‌اش دادم. از همان حرف‌های کلیشه‌ای مادربزرگ‌ها برای تسلی زنان خیانت‌دیده به خوردش دادم. بعد از رفتن آنها نه تنها دلم خنک نشد، بلکه احساس کردم که دل و جگرم دارد آتش می‌گیرد. چند لیوان آب خنک نوشیده و خود را به حمام رساندم. دوش آب را باز کرده و زیر آب گریستم و گریستم و گریستم. آخر چه کسی بهتر از من می‌توانست حال خواهرشوهرم را درک کند! من خیانت همسر و مادر و خواهرش را دیدم، اما هرگز دلم نخواست که خدا با آنها چنان کند که آنها با من کردند. چون می‌دانم که آسیب دیدن چقدر درد دارد.

کارما

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

سحرگاه

نه اینکه آدم خبیثی باشم. نه اینکه بدجنس باشم. اما نمی‌توانم برایتان شرح دهم ‌آن روز که مادرم آمد و گفت «پسر فاطمه خانم» تصادف کرده، چقدر خوشحال شدم.

پسر فاطمه خانم، نوه عموی مادرم بود. اولین بار باغ عمو جان دیده بودمش و یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم. آن وقت‌ها، هفده هجده سالگی، از پسران بداخلاق و ترشرو و با جذبه خوشم می‌آمد، او هم تمام این خصایص را داشت. به علاوه اینکه سبزه‌رو و زیبا و خوشتیپ هم بود. تا دیدمش جذبش شدم. آنقدر کاریزما داشت تا یک دختر هفده ساله را عاشق خودش کند. یک هفته تابستان، میان باغ، بین درختان به سر و کول هم می‌زدیم و می‌خندیدیم و بازی می‌کردیم. آنقدر بزرگ شده بودم که بفهمم وسط شوخی و خنده و بازی دستانش را به بدن من می‌کشد و بدنم را لمس می‌کند و آنقدر عاشقش بودم که کیف کنم. هفده سال بزرگتر از من بود. تازه از خارجه آمده بود، مرموز و جذاب بود. کسی چیزی از زندگی‌اش در آن سر دنیا نمی‌دانست. می‌دانستیم که زن و بچه دارد. زنش خارجی بود و انگار سال‌ها پیش از هم جدا شده بودند. تا اینجا را می‌دانستیم. فقط تا همین‌ جا را.

یک شب، وسط بگو و بخند و گپ و گفتمان، مرا ته باغ کشید. بوسیدم، عریانم کرد… من؟ من ما بین ابرها بودم، آنقدر تن و بدن عریانش برایم لذت‌بخش بود، آنقدر نفس‌هایش برایم مست‌کننده بود که فقط نگاهش می‌کردم تا سیراب شوم. آن شب تمام شد. فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیگر نبود. کسی نمی‌دانست پسر فاطمه خانم کجا رفته. از هرکس می‌پرسیدم، می‌گفتند نمی‌داند شاید به تهران رفته. خانه‌اش کجاست؟ کجای تهران؟ کسی چیزی نمی‌دانست.

آن سال با آن حال روحی نزارم کنکور دادم. هنوز یک دختربچه نحیف بودم و یک دنیا آرزو… دنیا ندیده، دنیا نگشته، این وسط عاشق هم شده‌ بودم. عاشق کسی که دیگر فقط در خیالم بود. دنیا هم آنقدر پیشرفت نکرده بود تا با یک سرچ ساده، آدم‌ها همدیگر را از این سر تا  آن سر پیدا کنند.‌ یادم می‌‌آید فقط گریه می‌کردم. گرچه این روزها به حال آن روزهای آن دختربچه‌ بیچاره می‌خندم، اما آن روزها بدترین روزهای زندگی آن دختربچه بود. نمی‌دانم اشتباه از من بود یا او، یا هر دو! یا اینکه اصلاً اشتباه بود یا نه؟ اما من فقط یک جواب از او می‌خواستم، چرا رفته بود؟ و چرا من را در آن حال برزخی رها کرده بود؟! اینکه کاش بود تا فقط جواب سوال‌هایم را می‌داد.

نه من آنقدر بدجنس و‌ خبیث نیستم، اما روزی که مادرم گفت پسر فاطمه خانم تصادف کرده حس کردم شاید قانون کارما بوده، اینکه مرا رها کرد و‌ رفت، اینکه در گوش یک دختر بچه هفده ساله گفت «دوستت دارم» و رفت. و من همیشه فکر می‌کردم یک جا جواب آن دوستت دارم الکی را خواهد داد.

ازدواج در قرن معاصر

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

نویسنده مهمان: کورش ضیغمی

مفهوم ازدواج یا مزدوج شدن یا دو تا شدن، در قرن معاصر آن‌چنان تغییر کرده که در پی آن سایر ابعاد اجتماعی مربوط به این رفتار انسانی نیز دچار سوالات متعددی شده است. آیین ازدواج و مراسمات پیرامون آن شاید یکی از بزرگ‌ترین سوالات منتقدان مسایل خانواده در سال‌های اخیر بوده باشد. به اعتقاد من جشن ازدواج در مفهوم جمعی و اجتماعی آن نوعی از ابتذال‌گرایی در انسان و حریم شخصی او است که در پی تکرار مداوم تاریخی این ابتذال‌گرایی‌اش آن‌چنان که باید به چشم نمی‌آید. جشن ازدواج در قرن معاصر و در امتدادِ روندِ تبدیل شدن انسان به «مصرف‌گرایی مطلق»، بدل به رقابتی اجتماعی برای به نمایش گذاشتن «توانایی مصرف سرمایه» گشته که علاوه بر پوچیِ ابتداییِ ماهیتِ ابتذال‌گرایِ خود، مضرات شخصی و جمعی دیگری را نیز به دنبال خواهد داشت. اما آیا تا به حال به این پرسش‌ها اندیشیده‌اید که پیمان بستن و شریک شدن دو انسان در خصوصی‌ترین لحظات و ابعاد زندگی خود چرا باید به دیگری ارتباطی داشته باشد که بخواهد به دلیل آن جشن بگیرد؟ یا هم‌خوابه شدن دو انسان چه ربطی به دیگری دارد که در جشن ازدواج – و در مفهوم ایرانیِ آن – گاه خانواده و دوستان، دو نفر را تا درب اتاق خواب همراهی می‌کنند؟ آیا این یکی از سخیف‌ترین و زردترین توهین ها به روح آدمی نیست؛ آن گاه که می‌داند همگان از لحظات خصوصی او در شبی خاص آگاهند؟

ازدواج در قرن سرمایه شبیه سایر ابعاد زندگی انسانی دست‌خوش تغییرات و تاثیرپذیری از تریبون‌های تبلیغاتی سیستم سرمایه‌داری گشته که با اتکا به صنعت پرقدرت و گردش مالی گسترده آن، روز به روز بیشتر در شیپور آن دمیده می‌شود و راه‌های تازه‌تری برای بروز ابتذال ذاتیِ تلفیق «انسان و سرمایه» پیدا می‌کند. آن چه انسانِ امروز، لابه‌لای جشن‌های عروسی و امکانات گسترده چنین جشن‌هایی به دنبال آن می‌گردد؛ نه محفلی برای ساعتی شادی و نشاط؛ بلکه محیطی برای جلب توجه بیشتر به سوی خود – هم از سوی میزبان و هم از سوی مهمانان – است. انسان در قرن سرمایه و در زمانه‌ تبدیل شدن سرمایه به ارزش اولیه‌ انسانی، در پی مصرف بیشتر این سرمایه، و در معرض عموم قرار دادن این مصرف – به عنوان ارزش- می‌گردد. پس هرچه میزان این مصرف (یعنی میزان این ابتذال‌گرایی جمعی) بیشتر باشد و حواشی و هزینه‌های این جشن بالاتر برود؛ پس ارزش بیشتری نیز در نگاه دیگران می‌یابد.

در واقع جشن ازدواج محفلی است که انسان برای فرار از تنهایی خویش، به زردترین و سخیف‌ترین حالت از مشترک شدن پناه می‌برد که اشتراک را – یا مزدوج شدن را – صرفا عملی تزیینی می‌داند که پیش از خشنودی خویش، وابسته به خشنودی دیگری است که قرار است بر مبنای مصرف سرمایه، در آن شرکت جوید و معیار قضاوت این ارزش باشد.