ماه: آوریل 2018

به من آسیب بزنید، هیچ خطری براتون نداره!

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

بعد از ظهر

خیلی به این موضوع فکر کردم. جالبه که هیچ مثالی به ذهنم نمی‌رسه. خدا در زمینه آسیب‌هایی که به من وارد شده خیلی تساهل و تسامح داشته و به هیچ کس آسیبی برنگردونده!

به جاش تا خدا بخواد مثال یادم میاد که من کسی رو قضاوت کردم، نه اینکه آسیب زده باشم البته. خدا رو شکر آدم کم‌آزاری هستم. ولی زیاد شده کسی رو قضاوت کردم که این چه کاری بود کرده یا این چه تصمیمی بود که گرفته و مدت‌ها بعد خودم دقیقا همون کار و تصمیم رو تکرار کردم. این موضوع اونقدر اتفاق افتاده که عملا سرنوشت و زندگی من با همین‌ها تعیین شده، که کسی کاری کرده و من تو دلم گفتم هیچ آدم عاقلی این کار رو نمی‌کنه و بعد چند سال خودم تمام و کمال همون کار رو کردم.

فقط یک مثال اخیر در مورد آسیب زدن و بعد، آسیب دیدن خود اون آسیب‌زننده یادم میاد که البته سوژه‌اش خودم نبودم. دخترم توی یکی از کلاساش طی یک حادثه قابل پیشگیری، یه قسمت از صورتش توسط یکی از هم‌کلاسی‌ها زخم شده بود. تقصیر هم متوجه معلم بود که وسیله خطرناکی که دست بچه‌ها بود رو نگرفته بود و وسط بازی اون وسیله خورده بود به صورت دخترم. خدا رو شکر که به جز یک زخم نه چندان جدی، آسیب دیگه‌ای ندیده‌ بود. من خیلی ناراحت شدم از این رخداد ولی خوب می‌فهمیدم که عمدی در کار نبوده و خیلی داد و بیداد من تاثیری نداشت. می‌دونستم هم که خود اون معلم چقدر ناراحته و باهاش همدردی هم کردم حتی.

گذشت و دو هفته بعد یک روز همون بچه آسیب‌زننده نیومده بود کلاس. چند روز بعد از مادرش احوالش رو پرسیدم، گفت آره تو بازی با خواهرش صورتش یک آسیب دیده و برای همین یک روز نیومده. کجای صورتش؟ با فاصله خیلی کم از همون ناحیه صورت دختر من! تا الان چیزی به مامانش نگفته بودم که چرا این طوری شد چون واقعا دلیلی نمی‌دیدم. ولی اینجا دیگه دست خودم نبود، خنده‌ام گرفت و گفتم عجب کارمایی داره این بچه…سر دو هفته براش همون اتفاق افتاد. بنده خدا مامانش چیزی که نگفت ولی یک کمی صورتش در هم کشیده شد. با خودم گفتم کاش نگفته بودم، ولی خوب زبونه دیگه. گاهی سرخود می‌چرخه!

چرخ گردون

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

نیمروز

تا یه زمانی فکر می‌کردم در برابر آسیبی که کسی به من زده باید پی تلافی باشم، توی ذهنم تمام راه‌های آسیب رسوندن رو بررسی می‌کردم، کی باشه؟ کجا باشه و چطوری باشه که کوبنده‌تر عمل کنه اما همیشه در لحظه آخر از انجامش پشیمون می‌شدم چون به نظرم تبدیل می‌شد به یک دور باطلی از صدمه زدن‌ها. نمی‌دونم از چه زمانی یک گفتگوی ذهنی برام به وجود اومد، هربار که خشمگین می‌شدم و بهترین راه انتقام رو پیدا می‌کردم، من به من می‌گفت “آبروی کسی رو نبر تا آبروت نره، بد کسی رو نخواه تا بدی به سمتت برنگرده و بدون بالاخره عدالتی هم وجود داره.”

پسر خاله‌م سال‌ها پیش خواستگارم بود و جواب رد از من شنید چون همیشه به پیش چشم من برادر بزرگ‌تر بود، البته این خواسته بیشتر از سمت بزرگ‌ترها مطرح شد. بعدتر من ازدواج کردم و اون برام همون برادر بزرگ‌تر موند و با هم صمیمی بودیم و همسرم هم مثل من به این رابطه نگاه می‌کرد تا اینکه به خواستگاری دختر خاله‌ دیگه‌م رفت و با هم ازدواج کردند و از اون موقع انگار من یه غریبه‌ همیشگی بودم! رفتارش با من توهین‌آمیز بود و وقتی همسرش کنارش بود این رفتار بدتر هم می‌شد، من می‌فهمیدم درصد بیشتر این برخورد به خاطر همسرشه که روی من حساسیت داره! من دخترخاله‌ متاهل و این خنده‌دار بود. وقتی بچه‌دار شدم، شاید به خاطر فوران احساسات بهم زنگ زد و تبریک گفت اما کاش نمی‌زد، همسرش غوغایی به پا کرد که بیا و ببین و دل من به شدت شکست و ازش کینه‌ عمیقی به دل گرفتم. بارها توی ذهنم بهش زنگ زدم و هرچی از دهنم دراومد بهش گفتم، بارها تحقیرش کردم اما سرآخر باز به خودم همون جمله‌ همیشگی رو گفتم.

دو سه ماه پیش بعد از هشت سال دوا و درمون همسرش دو قلو باردار شد و مامان این خبر رو با خوشحالی بهم گفت و من فکر می‌کردم وقتی بچه‌هاش به دنیا اومدن چطوری شیرینی مادر شدن رو براش تلخ کنم؟ ولی باز هم بی‌خیال شدم. توی ایام عید تلفن بابا زنگ زد و پسرخاله‌م با گریه گفت که جفت بچه‌هاش از دست رفتن و حال روحیه خودش و همسرش خرابه. من؟ حتی یک ذره هم توی دلم احساس دلسوزی نکردم…

من آدم شخصاً تلافی کردن و آگاهانه آسیب رسوندن به بقیه نیستم، اما اگه چرخ گردون شرایط مشابهی رو برای طرفم به وجود بیاره، دلم ذره‌ای نمی‌سوزه و به رحم نمیاد.

Schadenfreude

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

پیش از ظهر

اولین بار کلمه «شادن‌فرویده» رو تو کلاس زبان شنیدم، یک کلمه آلمانی که به معنی خوشحال شدن (خنک شدن جگر آدم) از شکست یا ناکامی یا ناراحت شدن کسی که قبلا شما رو به همون شکل یا جور دیگر آزار داده یا حتی شما رو آزار نداده ولی صرفا ممکنه تضاد منافعی با هم داشته باشین و از هم خوشتون نیاد. همون موقع فکر کردم عجب فرهنگی پشت این زبان خوابیده که برای یه همچین حسی که خودم دو خط براش توضیح دادم یک کلمه اختصاص داده. اون موقع جوون بودم و دل‌رحم، هر چی به سرم میومد و می‌آوردن «تقصیر خودم بود لابد» و حتما یه کاری کرده بودم و یه اشتباهی این ور و یه ندانم‌کاری اون ور، پس اصلا «حقم» بود. در دنیای گل‌بهی من هر کسی عذری داشت برای بلایی که سر من می‌آورد پس فقط از دست خودم ناراحت می‌شدم که باعث شدم طرف به خاطر نادونی من به زحمت بیفته و منو اذیت کنه.

اصلا و ابدا راضی نبودم حتی یک آه خشک و خالی بکشم چه برسه به اینکه آرزو کنم تقاص پس بده یا همون بلا سرش بیاد. اصولا هم اعتقادی به کارما و اینا نداشتم و ندارم. ولی خب، لطافت زمان تولد پوست هیچ کرگدنی باقیموندنی نیست. دلم می‌خواد با کمال صداقت بگم بعله، من الان نه‌ تنها از آسیب دیدن کسی که بهم بدی کرده ناراحت نمی‌شم، بلکه حسابی خوشحال می‌شم و قند تو دلم آب میشه. وقتی همچین خبرایی می‌شنوم بدون خجالت یه لبخند پت و پهن وعمیق رو صورتم پیدا میشه، گردنم صاف می‌شه و شونه‌هام از افتادگی درمیان. نفس عمیقی می‌کشم و با لذت جزییات رو دنبال می‌کنم. می‌شینم تک‌تک لحظاتی رو که اون آدم برام تلخ کرده بود دوباره به یاد می‌آرم، هم زمان تصور کیف‌آور زجر کشیدن خودش رو در کنار تصویر‌های قبلی می‌ذارم و حالشو می‌برم.

حالتون بد شد؟ برام مهم نیست. شایدم دلتون برام سوخت، دیگه بدتر، خب، اون وقتا که من واقعا عذاب می‌کشیدم از دست همین تباه‌ها و پلشت‌ها، اون موقع شما کجا بودین؟ الان چشیدن و لذت بردن از این حس گس‌مزه و گرم رو کاملا حق خودم می‌دونم. دنیای من خیلی وقته گل‌بهی نیس و ضخامت پوستی که زیرش زخمامو قایم کردم خیلی بیشتر از دسته چاقو‌هاییه که تو پشتم جا گذاشتند. ازم بدتون بیاد یا دلتون به حالم بسوزه، خیالی نیست دیگه برام.

بگذار و بگذر

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

صبح

مامان من الهه‌ بگذار و بگذر (این لقب را من برای او انتخاب کرده‌ام، بچه‌های خواهرانش هم به او خاله بگذار و بگذر می‌گویند) است. ایده‌اش در زندگی این است که هر فردی به او بدی می‌کند، از ناتوانی‌اش است و تلافی کردن کار او ظلم مضاعفی به خودش است بنابراین برای این که این ظلم به خودش لااقل از سمت خودش نباشد، هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهد و اگر دوباره او را ببنید، خیلی خیلی طبیعی با او برخورد می‌کند و اصلا در مورد کار بدی که آن فرد در حق او کرده است، کلمه‌ای به زبان نمی‌آورد.

خب در دوران نوجوانی، من با این رفتار مامانم به شدت مشکل داشتم،حرصم می‌گرفت که مامان تا این حد خنثی است و اغلب از بقیه می‌شنیدم که مامانم شوت است، مامانم ترسو است، مامانم اصلا متوجه نمی‌شود و برای اینکه شبیه مامان نباشم، در مقابل بدی دیگران که آن زمان در حد بدگویی بود، عکس‌العمل‌های آتشفشانی نشان می‌دادم، آبرو و حیثیت برای فرد مقابل نمی‌گذاشتم، هر دوست مشترکی که با فرد مورد نظر داشتم می‌یافتم و حرفی که او زده بود را برایش می‌گفتم. ایده‌‌ام هم این بود که اگر کار بدی است چرا انجام داده، اگر کار خوبی است پس چرا نگران است دیگران بدانند.

وارد محیط خوابگاه که شدم، بعد از یک ماه  متوجه شدم که اگر بخواهم این بازی را شروع کنم، تمام وقتم را باید برای این بازی بگذارم و تبدیل به یک دختر انتقامجوی لجوج می‌شوم که دوستی نیز برایم باقی نمی‌ماند. از آن روزها ناخودآگاه شبیه مامان شده‌ام، اوائل که متوجه شده بودم شبیه مامان شدم، عصبانی بودم و یک بار هم با مامان دعوا کردم و گفتم: «تقصیر توست که من این گونه شده‌ام.» اما الان که حدود شانزده سال از آن دوران می‌گذرد، خودم این رفتارم را دوست دارم و گاهی به آن نیز افتخار هم  می‌کنم و به دیگران نیز این ایده را پیشنهاد می‌دهم.

حالت سوخته را سوخته‌دل داند و بس

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

سپیده‌دم

روزی هنگام شنیدن سرگذشت زن کارگر خانه‌مان گفتم:«زندگی انسان‌ها چقدر شبیه فیلم سینمایی است.» پدر در جوابم گفت: «سناریوی فیلم سینمایی را از روی سرگذشت مردم می‌نویسند. با این تفاوت که سناریونویس به داستان پر و بال می‌بخشد تا موجب جذابیت فیلم بشود.»

با دیدن موضوع این هفته به یاد پدر و سرگذشت خودم می‌افتم که دست کمی از فیلم های سینمایی ندارد. به مادرشوهرم می‌اندیشم که از خیانت پسرش خوشحال بود و در جواب اعتراض و گلایه من، با غرور و لبخند می‌گفت: «خوب مرد است و تنوع‌طلب. مرد است و آزاد از هفت دولت. هر جا که می‌خواهد می‌رود، بالاخره شب پیش تو می‌آید. تو بشین و بچه‌هایت را بزرگ کن.» دلم آتش گرفت پی در پی آب نوشیدم، شاید آتش درونم را خاموش کند. اما  تاثیری نکرد. با خشم گفتم: «الهی که سر دخترت بیاید و دلم خنک شود.» سراسیمه جواب داد: «استغفرالله! استغفرالله! زبانت را گاز بگیر زن ابله! تو لیاقت شوهرداری نداری، گناه دختر بدبخت من چیست؟»

چه شب‌ها که تا صبح گریستم! چه روزها که در حمام زیر دوش آب گریستم تا به خیال خودم بچه‌هایم صدای هق‌هقم را نشنوند! ای خدا! چه دردی دارد، وقتی همسر شب در آغوش رقیب می‌خوابد و صبح جمعه به خانه برمی‌گردد و بی‌پروا به حمام می‌رود تا غسل کند.

روزی از روزها مادرشوهر همراه دختر و نوه‌هایش برای گذراندن سیزده‌بدر به خانه‌مان آمدند. نیازی به پرسش و کنجکاوی من نبود. چشمان سرخ و صورت کبود خواهرشوهر و احوال پریشان مادرشوهر گویای همه چیز بود. قبل از این که من حرفی بزنم، دخترش با بغض و رنج فراوان زبان گشود و گفت: «چند وقتی بود که به شوهرم مشکوک شده بودم. بالاخره روزی مچش را گرفتم. به جای عذرخواهی کتکم زد که چرا در کارش فضولی کرده‌ام. گویا زن را صیغه کرده و از من خواست به جای حسادت بنشینم و بچه‌هایم را بزرگ کنم. می‌گوید تو لیاقت همسرداری نداری.» دلداری‌اش دادم. از همان حرف‌های کلیشه‌ای مادربزرگ‌ها برای تسلی زنان خیانت‌دیده به خوردش دادم. بعد از رفتن آنها نه تنها دلم خنک نشد، بلکه احساس کردم که دل و جگرم دارد آتش می‌گیرد. چند لیوان آب خنک نوشیده و خود را به حمام رساندم. دوش آب را باز کرده و زیر آب گریستم و گریستم و گریستم. آخر چه کسی بهتر از من می‌توانست حال خواهرشوهرم را درک کند! من خیانت همسر و مادر و خواهرش را دیدم، اما هرگز دلم نخواست که خدا با آنها چنان کند که آنها با من کردند. چون می‌دانم که آسیب دیدن چقدر درد دارد.

کارما

«حس من از آسیب دیدن آن که به من آسیب زده»

سحرگاه

نه اینکه آدم خبیثی باشم. نه اینکه بدجنس باشم. اما نمی‌توانم برایتان شرح دهم ‌آن روز که مادرم آمد و گفت «پسر فاطمه خانم» تصادف کرده، چقدر خوشحال شدم.

پسر فاطمه خانم، نوه عموی مادرم بود. اولین بار باغ عمو جان دیده بودمش و یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم. آن وقت‌ها، هفده هجده سالگی، از پسران بداخلاق و ترشرو و با جذبه خوشم می‌آمد، او هم تمام این خصایص را داشت. به علاوه اینکه سبزه‌رو و زیبا و خوشتیپ هم بود. تا دیدمش جذبش شدم. آنقدر کاریزما داشت تا یک دختر هفده ساله را عاشق خودش کند. یک هفته تابستان، میان باغ، بین درختان به سر و کول هم می‌زدیم و می‌خندیدیم و بازی می‌کردیم. آنقدر بزرگ شده بودم که بفهمم وسط شوخی و خنده و بازی دستانش را به بدن من می‌کشد و بدنم را لمس می‌کند و آنقدر عاشقش بودم که کیف کنم. هفده سال بزرگتر از من بود. تازه از خارجه آمده بود، مرموز و جذاب بود. کسی چیزی از زندگی‌اش در آن سر دنیا نمی‌دانست. می‌دانستیم که زن و بچه دارد. زنش خارجی بود و انگار سال‌ها پیش از هم جدا شده بودند. تا اینجا را می‌دانستیم. فقط تا همین‌ جا را.

یک شب، وسط بگو و بخند و گپ و گفتمان، مرا ته باغ کشید. بوسیدم، عریانم کرد… من؟ من ما بین ابرها بودم، آنقدر تن و بدن عریانش برایم لذت‌بخش بود، آنقدر نفس‌هایش برایم مست‌کننده بود که فقط نگاهش می‌کردم تا سیراب شوم. آن شب تمام شد. فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیگر نبود. کسی نمی‌دانست پسر فاطمه خانم کجا رفته. از هرکس می‌پرسیدم، می‌گفتند نمی‌داند شاید به تهران رفته. خانه‌اش کجاست؟ کجای تهران؟ کسی چیزی نمی‌دانست.

آن سال با آن حال روحی نزارم کنکور دادم. هنوز یک دختربچه نحیف بودم و یک دنیا آرزو… دنیا ندیده، دنیا نگشته، این وسط عاشق هم شده‌ بودم. عاشق کسی که دیگر فقط در خیالم بود. دنیا هم آنقدر پیشرفت نکرده بود تا با یک سرچ ساده، آدم‌ها همدیگر را از این سر تا  آن سر پیدا کنند.‌ یادم می‌‌آید فقط گریه می‌کردم. گرچه این روزها به حال آن روزهای آن دختربچه‌ بیچاره می‌خندم، اما آن روزها بدترین روزهای زندگی آن دختربچه بود. نمی‌دانم اشتباه از من بود یا او، یا هر دو! یا اینکه اصلاً اشتباه بود یا نه؟ اما من فقط یک جواب از او می‌خواستم، چرا رفته بود؟ و چرا من را در آن حال برزخی رها کرده بود؟! اینکه کاش بود تا فقط جواب سوال‌هایم را می‌داد.

نه من آنقدر بدجنس و‌ خبیث نیستم، اما روزی که مادرم گفت پسر فاطمه خانم تصادف کرده حس کردم شاید قانون کارما بوده، اینکه مرا رها کرد و‌ رفت، اینکه در گوش یک دختر بچه هفده ساله گفت «دوستت دارم» و رفت. و من همیشه فکر می‌کردم یک جا جواب آن دوستت دارم الکی را خواهد داد.

ازدواج در قرن معاصر

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

نویسنده مهمان: کورش ضیغمی

مفهوم ازدواج یا مزدوج شدن یا دو تا شدن، در قرن معاصر آن‌چنان تغییر کرده که در پی آن سایر ابعاد اجتماعی مربوط به این رفتار انسانی نیز دچار سوالات متعددی شده است. آیین ازدواج و مراسمات پیرامون آن شاید یکی از بزرگ‌ترین سوالات منتقدان مسایل خانواده در سال‌های اخیر بوده باشد. به اعتقاد من جشن ازدواج در مفهوم جمعی و اجتماعی آن نوعی از ابتذال‌گرایی در انسان و حریم شخصی او است که در پی تکرار مداوم تاریخی این ابتذال‌گرایی‌اش آن‌چنان که باید به چشم نمی‌آید. جشن ازدواج در قرن معاصر و در امتدادِ روندِ تبدیل شدن انسان به «مصرف‌گرایی مطلق»، بدل به رقابتی اجتماعی برای به نمایش گذاشتن «توانایی مصرف سرمایه» گشته که علاوه بر پوچیِ ابتداییِ ماهیتِ ابتذال‌گرایِ خود، مضرات شخصی و جمعی دیگری را نیز به دنبال خواهد داشت. اما آیا تا به حال به این پرسش‌ها اندیشیده‌اید که پیمان بستن و شریک شدن دو انسان در خصوصی‌ترین لحظات و ابعاد زندگی خود چرا باید به دیگری ارتباطی داشته باشد که بخواهد به دلیل آن جشن بگیرد؟ یا هم‌خوابه شدن دو انسان چه ربطی به دیگری دارد که در جشن ازدواج – و در مفهوم ایرانیِ آن – گاه خانواده و دوستان، دو نفر را تا درب اتاق خواب همراهی می‌کنند؟ آیا این یکی از سخیف‌ترین و زردترین توهین ها به روح آدمی نیست؛ آن گاه که می‌داند همگان از لحظات خصوصی او در شبی خاص آگاهند؟

ازدواج در قرن سرمایه شبیه سایر ابعاد زندگی انسانی دست‌خوش تغییرات و تاثیرپذیری از تریبون‌های تبلیغاتی سیستم سرمایه‌داری گشته که با اتکا به صنعت پرقدرت و گردش مالی گسترده آن، روز به روز بیشتر در شیپور آن دمیده می‌شود و راه‌های تازه‌تری برای بروز ابتذال ذاتیِ تلفیق «انسان و سرمایه» پیدا می‌کند. آن چه انسانِ امروز، لابه‌لای جشن‌های عروسی و امکانات گسترده چنین جشن‌هایی به دنبال آن می‌گردد؛ نه محفلی برای ساعتی شادی و نشاط؛ بلکه محیطی برای جلب توجه بیشتر به سوی خود – هم از سوی میزبان و هم از سوی مهمانان – است. انسان در قرن سرمایه و در زمانه‌ تبدیل شدن سرمایه به ارزش اولیه‌ انسانی، در پی مصرف بیشتر این سرمایه، و در معرض عموم قرار دادن این مصرف – به عنوان ارزش- می‌گردد. پس هرچه میزان این مصرف (یعنی میزان این ابتذال‌گرایی جمعی) بیشتر باشد و حواشی و هزینه‌های این جشن بالاتر برود؛ پس ارزش بیشتری نیز در نگاه دیگران می‌یابد.

در واقع جشن ازدواج محفلی است که انسان برای فرار از تنهایی خویش، به زردترین و سخیف‌ترین حالت از مشترک شدن پناه می‌برد که اشتراک را – یا مزدوج شدن را – صرفا عملی تزیینی می‌داند که پیش از خشنودی خویش، وابسته به خشنودی دیگری است که قرار است بر مبنای مصرف سرمایه، در آن شرکت جوید و معیار قضاوت این ارزش باشد.

عکاسی

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

بامداد

بیشتر از بیست سال از اون زمان می‌گذره. شیراز به عروسی پسر یکی از اقوام دعوت شده بودیم، یک خانواده مذهبی و سنتی. عروسی پسر قبلی‌شون هم آرایشگر اومده بود خونه، هم خودشون عکس گرفته بودند. این بار عروس از فامیل خودشون نبود. تو دیدارهای قبل از مراسم تو حرف‌های مامانم و مادر داماد شنیده بودم که مادر داماد، از اینکه قراره عکاس و فیلمبردار بیارن ناراضی بود. می‌گفت میان تو دست و پا و نمی‌گذارند راحت کار خودمون رو بکنیم. عروسی این بار هم تو خونه خودشون بود البته.

توی مراسم هم دیدم که مرتب با عکاس درگیر بودند و از اینکه سفارش میده که این طرفی بایستید و فلان ژست رو بگیرید و …، خوششون نمی‌اومد. اوج اختلاف وقتی بود که مادربزرگ داماد اومد تا یک رسم قدیمی خودشون رو انجام بده و عکاس اصرار داشت عکسش هم خوب بیفته. هی به اون بنده خدا که به هر حال سنش زیاد بود و حرکت براش آسون نبود سفارش می‌کرد که چطور بره و بیاد و بایسته و بشینه و اون بیچاره هم به سختی داشت تلاش می‌کرد عمل کنه که مادر داماد اومد و گفت: اصلا نمی‌خوام از مادر من عکس بگیری. بذار کارشو بکنه. این تصاویر تو ذهن من نوجوون مونده بود ولی برداشتی که اون موقع کرده بودم، این بود که چه خانواده املی که نمی‌تونند با عکاسی مراسم کنار بیان.

سال‌ها گذشت و خودم بچه‌دار شدم و عروسی‌های زیادی رفتم. عادت کرده بودم به اینکه یکی تو عروسی باشه در نقش کوفت‌کن مراسم به بچه‌ها. خانما، بچه‌هاتون لطفا تو بغل خودتون باشن. خانم پسر شماست رفته کنار سفره عقد؟ بچه‌ها کنار کیک نباشن! البته بقیه رو هم فرماندهی می‌کردن که کی برقصن و کی بشینن و کی تو عکس و فیلم کسی نباشه و کی باشه، ولی چیزی که به من ربط پیدا می‌کرد معمولا غرولند خطاب به بچه‌ها بود. گاهی این آدم غرغروی پشت بلندگو دی جی بود، گاهی از مسوولین تالار، گاهی از خود تیم عکاسی، ولی هر‌ کسی که بود معمولا دستورهاش از طرف تیم عکاسی هدایت می‌شد. به نظر من هم جز واجب و اجتناب‌ناپذیر مراسم بود تا روزی که رفتیم یه عروسی با عکاسی مستند، عکاسی که قرار بود از روند طبیعی مراسم عکاسی کنه و کاری به کسی نداشت.

این بار کسی تو بلندگو همه رو هدایت نمی‌کرد چی‌کار بکنند و چی‌کار نکنن. نه مهمونها مجبور بودن وقت خاصی حاضر باشن و وقت خاصی ناپدید، نه عروس و داماد قرار بود حرکات محیرالعقولی برای ثبت در تاریخ انجام بدن، نه بچه‌ها مزاحم کسی بودن. باورم نمی‌شد، یعنی همین نبود عکاس دستور بده بود که این همه تغییر ایجاد کرده بود؟ چقدر خوش گذشت به من و به بچه‌هام. بعد از اون هم عروسی‌های دیگه رفتیم ولی برای بچه‌ها، هنوز که هنوزه اون بهترین عروسی بوده.

باورش سخته که گاهی حواشی چقدر روح مراسم رو تغییر میدن. حالا اون فامیلمون رو خیلی بیشتر درک می‌کنم و می‌فهمم چرا در برابر عکاس اینقدر مقاومت داشت. امل نبود، دلش می‌خواست مراسم روح خودش رو داشته باشه نه اینکه کارگردانی شده و تصنعی باشه، اونم توسط کسی که کلا چند ساعت بیشتر در خدمت این فامیل نیست و از گذشته و رسوم و روابطشون هیچ اطلاعی نداره. آیا به نظر شما هم بعضی از آداب و رسوم فعلی مراسم عروسی روحش رو خراب می‌کنن؟

بادا بادا مبارک بادا

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

شبانگاه

روزی که دیدم واقعا دلم می خواهد که باهاش زیر یک سقف زندگی کنم و با توجه به اینکه در جامعه‌ای داریم زندگی می‌کنیم که نمی‌توانیم همینجوری برویم در یک خانه، فهمیدم که دیگر باید ازدواج بکنیم. به خانواده‌ها گفتیم. یک روز عصر آمد خانه‌ ما و با پدرم جلوی تلویزیون مثلا نود دقیقه فوتبال دیدند. من هم تنهایی یک پنج‌شنبه رفتم ناهار خانه‌ آنها بدون حضور برادرها و خانواده‌هایشان. در اولین دیدار که اگر بخواهیم نامش را خواستگاری رسمی بگذاریم هم به واسطه‌ خراسانی بودن دو خانواده صحبت‌ها کامل دور فطیر و حلیم گذشت.

فردا صبح هم که بلند شدم زنگ زدم به دایی‌ها و عمه‌ها که من می‌خوام ازدواج کنم. همین. ناراحت شدند؟ شاید. اما آنچه که بسیار مهم است من دلیلی برای ناراحتی نمی‌بینم چرا که از ابتدا هم نحوه ازدواج و قرار مدار زندگی آینده‌ من بجز خودم و پدر و مادرم به کس دیگری مربوط نبوده و نیست.

فکر می‌کنم تا همین‌جای قضیه بتوانید نظر من را درمورد رسومی مثل بله‌برون، حنابندان، شب‌یلدایی، عید‌اول، جهیزبرون، سیاهه‌نوشتن و … حدس بزنید. می‌خواهید چشم اطرافیان را دربیاورید؟ خوشبخت شوید و زندگی عاشقانه‌ای داشته باشید با خریدن ده دست لباس و کفش نو و ریختن کیلو کیلو میوه در شکم فامیل دهن کسی را نمی‌توانید ببندید. ناراحت می‌شوند و قهر می‌کنند؟ من می‌گویم بهتر قهر کنند. این جوری پول کمتری برای برگزاری عروسی می‌دهید و قسط کمتری می‌پردازید. عمه خانم آرزوی دیدن عروسی پسر برادرش را داشته بفرماید و چکش را بنویسد برای تحقق آرزویش.

چیزی که در مورد رسومات ازدواج جالب است این است که موردی کم نمی‌شود بلکه رسومات جدید هم اضافه می‌شوند. داشتن دو الی پنج ساقدوش برای عروس  و گذاشتن پوشش و تزئینات شکل‌هم بدون توجه به سایز و هیکل و قیافه‌ افراد، برگزاری جشن‌های آخرین روز یا شب مجردی‌، بازی در یک فیلم کوتاه کم و بیش سکسی_هندی برای پخش در شب عروسی و یا حتی روبان زدن کله‌پاچه‌ در یخچال خانه‌ عروس و هماهنگ کردن برس کاسه‌ توالت با دمپایی‎های پلاستیکی‌ دستشویی.

با تمام اینها می‌گویم تصمیمتان را بگیرید و زندگیتان را شروع کنید. همیشه آرزوی پوشیدن لباس دنباله‌دار سفید داشته‌اید بپوشید. می‌خواهید خودتان را به قیمت مضربی از سال تولدتان بفروشید؟ آزادید هر چه می‌خواهید بکنید. اما یادتان باشد زندگی شماست، پولی که خرج می‌شود پول شماست. می‌توانید درجا دیگر برای آرزوی مهم‌تر خرج کنید.

مبارکتان باشد.

هرچی قسمت باشه

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

شامگاه

زمانی که می‌خواستم ازدواج کنم، رسماً هیچ مراسم خاصی جز خواستگاری نداشتم. اون هم البته به خاطر مشکلات خانواده همسرم بود و لج و لجبازی بینشون. البته یک مراسمی به عنوان نامزدی هم بابا برام گرفت که در واقع دهن فامیل بسته بشه. اما می‌دونید چی شد؟ بعد از ده دوازده سال هنوز میگن دختر فلانی رو مثل بیوه‌زن‌ها بردن خونه شوهر بی‌ساز و آواز! کل این جمله غلطه و وای به حال اون تشبیه…

برادرم که می‌خواست ازدواج کنه، بابا و مامان از ریز و درشت رسم و رسومات رو رعایت کردن، خواستگاری، بله‌برون، چله کوچیکه، چله بزرگه، اولین عید و و و… یک جشن ازدواجی بابا و مامان برای برادرم گرفتن که رو دست نداشت. اما باز هم می‌دونید چی شد؟ فامیل گفتن پولش رو از کجا آورده بودن؟ مثل عقده‌ای‌ها… و دور باطل این داستان‌ها و در دهن مردم و دروازه…

آنقدر دنیا تکون خورده که من نمی‌دونم میشه گفت که مراسم مربوط به ازدواج خوب و لازمه یا نه، اما من خودم دوستش دارم، بی‌خیال بقیه، من دوست دارم مراسم خواستگاری کردن و بعد اومدن برای گرفتن بله، خوشحال بودن، شادی کردن و حرف زدن رو. من مراسم حنابندون رو دوست دارم، دوست دارم اون بوی حنا رو، اون رقص محلی رو چون مااصالتاً واسه یه گوشه‌ای از ایران هستیم و همه مراسمامون رنگی و شاده با رقص‌های دست‌جمعی که واقعاً سرشار از بوی زندگیه و من هم عاشق زندگی. حتی اگه بحث اینها هم نبودن، باز هم دلم می‌خواست مراسم مربوط به ازدواج برپا بشه، چون همین باعث آشنایی خانواده‌ها با هم میشه، درسته که می‌گن ازدواج مثل هندوانه در بسته‌ست اما باز هم یه نمه‌ای از اخلاقیات یک خانواده و فامیل رو نشون میده و تو کمی متوجه میشی آیا دو خانواده از نظر فکر و عقاید به هم می‌خورن؟

ولی با این حال، کمی که بیشتر فکر کردم راجع به این موضوع، باز هم تمام اینها فقط مقدمه‌ یک ازدواجه و برپا شدن یا نشدنش قرار نیست چیزی رو که قراره اتفاق بیفته تغییر بده. و این‌ها توی زمانه حاضر سلیقه‌ای هست.

سیندرلا با هلی‌کوپتر

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

غروب

اول از همه اعتراف کنم وقتی خیلی جوان بودم به نظرم عروسی و مراسم و حواشی‌اش مسخره و بی‌خود و اضافه می‌آمد. در تصوراتم خودم را مجسم می‌کردم که با یارم سوار ماشین هستیم به مقصد یک جای خیلی خیلی باحال مثل عکس‌هایی که توی مجلات قدیمی مادرم دیده بودم، حالا این‌که با ماشین چطور می‌شد به کوهستان‎‌های سوئیس یا سواحل اسپانیا رفت، بماند! اینکه روزی قرار است مثل دلقک سیرک آرایش بشوم و با لباس مسخره پف‌پفی تمام  شب را روی پاشنه‌های بلند لق بخورم و از این میز به آن میز برای خوشامدگویی به مهمان‌هایی که بیشترشان را نمی‌شناختم، بروم و از سر تا پا ارزیابی شوم، اعصابم به رعشه می‌افتاد. البته آن مدل آرایش و لباس دهه‌هاست ورفتاده ولی من فکر می‌کردم حتما نوبت من هم برسد همین‌ها مد خواهند بود. سخت بر سر عقیده‌ام بودم و در دفاع از آن مثال‌ها می‌آوردم که بعد از کلی خرج کردن و حرص خوردن چطور کل مراسم از سوی دو فامیل افتضاح ارزیابی شده و موجب دلخوری و قهر و دعوا شده و تا مدت‌ها پرداخت قسط‌های مراسم جایی برای پس‌انداز در زندگی زوج جوان باقی نگذاشته است.

سال‌های زیادی گذشت تا نوبت به خودم رسید و نوبت محک زدن عملی بودن آرمان‌هایم. در آن زمان من و یارم هر دو سال‌ها کار کرده بودیم و پس‌انداز خوبی داشتیم، علاوه بر آن من یکی از اساسی‌ترین فاکتورهای موثر بر زندگی خانوادگی ایرانی را دیگر به رسمیت می‌شناختم: خانواده‌های طرفین. همچنین به کارکرد وجود «مراسم» برای رسمی کردن و خاطره‌انگیز کردن تجربه ‌های کم تکرار زندگی پی برده بودم. «لذا تمام این مقدمات بگفتمی تا به اصل ماوقع» برسم! من و یارم با هزینه خودمان جشنی برای نشان دادن عشق و پیوندمان برگزار کردیم که واقعا نشانی از ول‌خرجی و پز نداشت، در عین حال هم خانواده‌ها و هم دوستانمان راضی بودند و لذت بردند. الان که گاهی آلبوم عروسیمان را نگاه می‌کنیم یا گاهی با خانواده حرف عروسی پیش می‌آید، جز خوشی و خاطره خوب حدیث دیگری به میان نمی‌آید. از تصمیم خودم برای داشتن عروسی جمع و جور و احتراز از بقیه مراسم مثل نامزدی و حنابندون و پا‌تختی خوشحالم. برای من خاطره‌سازی برای خودمان و خوشحال کردن پدرو مادرمان با همان عروسی میسر شد ولی فکر می‌کنم برای همه نمی‌توان نسخه یکسانی پیچید.

یک انتخاب

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

عصر

«-آلبومت رو بیار ببینیم؟
— ما مراسم نداشتیم.
– وا مگه بیوه بودی؟»

باوری در جامعه ایران وجود دارد که می‌گوید هرچه مراسم‌های منتهی به ازدواج پرشکوه‌تر برگزار شود، قدر و منزلت عروس بالاتر است. تقریبا این دیدگاه، دیدگاه رایجی است و در اغلب موارد از خانواده عروس اصرار و از خانواده داماد انکار، تا بالاخره به یک سطحی رضایت داده می‌شود و مراسم‌ها را برگزار می‌کند و دو نوگلِ نوشکفته را راهی زندگی مشترک می‌کنند. البته مهم‌ترین عامل در این میان، هزینه‌ای است که صرف این کار می‌شود که اغلب این هزینه‌ها را داماد و خانواده‌اش باید تامین کنند و اغلب در تهیه این هزینه‌ها مشکلاتی وجود دارد و همین مشکلات این مراسم‌ها را به کام میزبان و مهمانان تلخ می‌کند اما چون باور شکوه و منزلت وجود دارد، تقریبا یک باید نانوشته در جهت انجام مراسم وجود دارد. این باور یک سطح دیگر نیز دارد، در مواردی که خانواده داماد اغلب با محوریت پدر داماد، عهده‌دار این هزینه‌ها می‌شود، هرچه با شکوه برگزار شدن این مراسم، نشان از سنگِ تمام گذاشتن پدر داماد برای پسرش نیز دارد و گویی نشانی از سربلندی برای خانواده است.

یکی از دوستانم که متعلق به خطه خراسان بود، در مورد این مراسم می‌گفت: «این مراسم، قراردادی بین پدران دو خانواده است و عروس و داماد در این مراسم به مثابه عروسک هستند.»

البته عدم برگزاری مراسم‌ها گاهی برگ برنده‌ای برای داماد و خانواده اش نیز هست که نشان از زرنگی و رندی ایشان دارد که دختری را انتخاب کرده‌اند که برایشان هزینه‌تراشی نکرده است و اگر این دختر، زنِ زندگی نشد، خیلی مهم نیست چون هزینه‌ی اندکی برایش کرده‌اند.

صرف نظر از این باور فراگیر، به نظر من اگر ازدواج را یک مساله شخصی و فردی در نظر بگیریم، هر زوجی بنا به مقتضیات زمانی و مکانی خود می‌توانند تصمیم بگیرند که چه میزان از مراسم‌ها را انجام دهند و انجام یا عدم انجام این مراسم‌ها هیچ ارتباطی با قدر و منزلت و … ندارد.

دنیا گلستان می شود، اگر…

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

بعد از ظهر

خبر رسید که یکی از نزدیکان دخترش را نامزد کرده و در مراسم عقدکنان هم فقط فامیل درجه یک حضور داشتند و بعد از عقد و صرف شام و بزن و برقص، پدر عروس گفته است که مراسم حنابندان و عروسی و پاتختی و پاگشا و غیره نخواهد گرفت و پس از عید فطر عروس و داماد را به خانه شان می‌فرستد. به هدف تبریک نامزدی دخترش با پدر نوعروس تماس گرفته و گفتم که فامیل و دوست و آشنا از این تصمیم او دلخورند. در جوابم گفت: «دوست ندارم پس‌انداز دختر و دامادم حیف و میل و صرف میهمانی غیرضروری شود و پس از عروسی اجاره‌نشین شده و سالی یک بار دنبال خانه خالی بگردند. اگر پولی دارند برای خود کلبه‌ای بخرند تا محتاج منت صاحب خانه نشوند.» گفتم: «ای بابا مگر با پول چند کیلو شیرینی و چای و یک وعده غذا می‌شود خانه خرید!» همین جوابم کافی بود که مثل ترقه منفجر شود و با خشم بگوید: «چه می گویی؟ از قیمت‌ها خبر نداری؟ پول آرایشگاه، تزئین ماشین عروس، کرایه تالار برای مراسم جشن، شام، پاتختی و… هزار خرج دیگر! تازه مهمانان مادرمرده باید برای صرف یک شام ناقابل (که برای ما خیلی گران تمام می‌شود) هدیه تهیه کنند و جلو صدها جفت چشم بدهند. این هدیه گاهی موجب شرمندگی هم می‌شود. مثل دخترعمه که فکر نکنم فراموشش کرده باشی! اگر مشکل چند کیلو شیرینی بود که خودمان در خانه می‌پختیم! نه جانم. آرزوی دخترم پوشیدن لباس عروسی بود که کرایه کردیم. سفره عقد هم چیدیم و بزن و برقص و شادی و عکس و ویدیو هم داشتیم. همین کافی است. نزدیکان هدایایی در خور توان خودشان به عروس و داماد دادند. کسی هم نبود که به هدایا چشم بدوزد که هدیه چه کسی گران‌تر است. تازه این فکر عروس و داماد بود که والدین داماد هم استقبال کردند. ما دو پدر کمکشان کرده و خانه‌ای کوچک و نقلی خریدیم که فعلا برایشان کافی است. مادرها هم به فکر وسایل داخل خانه هستند.»

کارشان را پسندیدم. توقع و تجمل و چشم و هم‌چشمی را اگر کنار بگذاریم، دنیا گلستان می‌شود.

==

دخترعمه: زنی بود که دخترعمه خطابش می‌کردیم. او نظر مادی فقیر بود. در عروسی دختر خواهرشوهرش، داخل پاکت ده هزار تومان گذاشت و به عروس داد. مادر عروس جلو چشم مهمانان پاکت را باز کرد و با دیدن پول ناقابل، پاکت را دست دخترعمه داد و گفت :«زن دایی عروس هستی و خجالت نمی‌کشی؟ ده هزار تومان! ببر به گدای محله‌تان بده تا برایت دعا کند!» رنگ شوهر دخترعمه مثل گچ سفید شد و اشک مثل باران از چشمان مات و مبهوتش سرازیر شد. نه او و نه هیچ یک از مهمانان انتظار چنین عکس‌العملی را از مادر عروس نداشتند.

آریایی‌های عزیز

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

نیمروز

شاید یکی از مزخرف‌ترین، خنده‌دارترین، بیهوده‌ترین و احمقانه‌ترین اشکال برگزاری مراسم‌ ازدواج مربوط به ما «آریایی‌های عزیز» باشد. ما آریایی‌های عزیز از همان ب بسم‌الله خواستگاری و دسته‌گل و شیرینی و مادر و پدر داماد و مادر و پدر عروس و «سلام علیک مبارکا… دمب شما سه چارکا» بگیر تا خود داماد و عروس و چای و عشوه و ناز عروس و زیر چشمی نگاه کردن داماد و بله‌برون و عقدکنون و حنابندون و شب عروسی و پاتختی و … که چه بسا زیاد هم هستند، که بسیار زیاد هستند و هر چقدر مدرن شویم «برون»ها و «بندون»ها و «کنون»هایمان تمامی ندارد، مزخرف و خنده‌دار و دست و پا گیر است.

خانم دکتر ایکس فوق تخصص از دانشگاه هاروارد و آقای مهندس ایگرگ از دانشگاه ماساچوست، هلک و هلک حنا می‌بندند به دستشان و نیششان را تا بناگوش باز می‌کنند و می‌خندند و سر شیربهای خانم دکتر چانه می‌زنند و شب زفاف مادر آقای مهندس ایگرگ داماد پشت در می‌ایستد تا «دستمال خونی» خانم دکتر ایکس را بگیرد و کِل بکشد.

راستش ما به ظاهر مدرنیم… ما آریایی‌های عزیز… فقط پوسته‌مان مدرن شده است، فقط بلدیم آروغ‌های روشنفکری‌ بزنیم و باد به غبغب بیندازیم که درس خوانده‌ایم و دنیادیده‌ایم. فقط کافی‌ست در یک مجلس بله‌برون ما به ظاهر آریایی‌های مدرن دکتر و مهندس را ببینید که چگونه برای دو سکه بیشتر یا دو سکه کمتر جامه می‌درند، چاک دهن باز می‌کنند و تبدیل به یک لمپن تمام عیار می‌شوند تا دو سکه بیشتر مهریه کنند یا دو سکه بیشتر از پدر عروس تخفیف بگیرند.

بلاهت از سر و روی مراسم‌ ازدواج ما «آریایی‌ها» می‌بارد. در نظر بگیرید چطور یک عده دور مجلس می‌نشینند و سر مهریه چک و چانه می‌زنند، یا سر اینکه مراسم در فلان هتل باشد یا نباشد، یا باقالی پلویش با گوشت گردن باشد یا ران یا جهیزیه عروس خانم یخچال ساید بای ساید داشته باشد و فرش آقای داماد ابریشم قم باشد یا دستباف کاشان و چه و چه… چانه می‌زنند.

هر وقت توانستیم فکرمان را مدرن کنیم، هر وقت توانستیم باطن‌مان را مدرن کنیم، آن وقت می‌توانیم کلاه‌مان را بالا بیندازیم. هر وقت این معجون‌های بلاهت دست از سر ما برداشت، کاسه و‌ کوزه جهیزیه، تعداد سکه‌های مهریه، دستمال بکارت، حنابندون و بله‌برون و خواستگاری دست از سر ما برداشت، آن وقت می‌توانیم آزادانه با فراغ بال یک نفس عمیق بکشیم و بگوییم مدرنیم.

گرچه مدرن نبودن، یا به عبارتی «سنتی» بودن اصلا و ابدا بد نیست. چه بسا قشنگ و شیرین و شکیل هم هست. اصلا اصالت دارد. قدمت دارد. زیباست و باشکوه. اما اگر قرار است «سنتی» و «پایبند به اصول» بمانیم، پس تمام و کمال بمانیم. ادا درنیاوریم. جفتک نیندازیم. یک «سنتی» تمام و کمال بودن بهتر از یک «مدرن» نصفه و نیمه بودن است. هر چه هستیم درست و بجا باشیم. نیمی از آن، نیمی از این نباشیم.

اصلاً بیایید ادا درنیاوریم.

 

و من شر حاسد

«آداب و رسوم مربوط به ازدواج»

پیش از ظهر

من این فلسفه‌ هفت روز و هفت شب جشن گرفتن به بهانه‌ پیوند دو نفر رو دوست دارم. شاید زیاده از حد هم دوست دارم: از خواستگاری تا پاتختی، دو تا خانواده قدم به قدم با هم آشنا می‌شن و پیوند می‌خورن و این شادمانی یکی شدن دو فامیل رو با پوشیدن لباس مرتب و سر و وضع آراسته و خوردن غذای خوب جشن می‌گیرن. حتی مراسم بعد از ازدواج مثل پاگشا به نظرم پر از برکت و محبته و با درست انجام شدنش، در خانه‌های فامیل یکی یکی به روی زوج جوان گشوده می‌شه. اینطور پیوند خوردن با کسی به نظر من به مفهوم واقعی با اون شخص ازدواج کردنه.

اون نیم‌تاج یا تاجی که عروس شب عروسی به سر می‌گذاره، اون لباسی که می‌پوشه تا اون رو به شکیل‌ترین و زیباترین زن شب تبدیل کنه، اون گلی که به دست می‌گیره و تمام مراحل قدم گذاشتنش به مجلس عروسی سرشار از ریزه‌کاری‌هاییه که در نهایت می‌تونه دل هر دو نفر رو حتی برای یک بار به اوج صمیمیتی برسونه که بعدها هر وقت در سختی گیر کردن، با خاطره‌ اون شب شبیه یک فانوس کوچک دلشون رو گرم کنن. اون اسپندی که دور سر هم می‌پیچونن و دود می‌کنن؛ اون عسلی که به دهان هم می‌گذارن، اون قندی که بالای سرشون سابیده می‍شه، اونقدر معانی زیبای پنهان داره و اونقدر سنت محکمی پشتشه که می‌تونه وقتی سر سفره‌ عقدی خودت رو یه حلقه از زنجیر طولانی زنان و مردانی بدونی که قبل از تو با این مراسم یکی شدن.

به نظرم اون چیزی که آفت این مراسم شده، نه خود این رسومات که چگونگی انجام شدنشونه و شاید لذتی که از این مراسم می‌برم برای ساده‌گیری خانوادگیمون باشه. ما برای بله برون با پدر و مادر و یکی دو بزرگتر هماهنگ می‌کنیم، عقدکنان رو توی خونه برگزار می‌کنیم و برای عروسی هم هیچ وقت کمر مالی خانواده رو نمی‌شکونیم. رسم جهاز دیدن یا به رخ کشیدن وسایل رو نداریم. کلیت مراسم برامون جشن پذیرفتن یک خانواده‌ جدید بین خودمونه.

دختر عمه کوچیکه جان، از سرتق‌ترین و سرکش‌ترین دخترهای خانواده بود. به پوشیدن لباس‌های تنگ و درآوردن جیغ بزرگترها هم معروف بود تا این که خبر رسید تصمیم گرفتن که با دوست پسرش عقد کنند. تا اون موقع چهار سال دوستی رو گذرونده بودند و با هم یک عالمه سفر لوکس کشورهای مختلف رفته بودند و از فیل‌سواری تا ایفل‌بینی رو پشت سر گذاشته بودند. شب عقدکنونش، یک جشن خیلی کوچک خونگی گرفت. به احترام پدربزرگ شوهرش روسری سرش کرد و از ته دل خوش گذروند. چیزی بیشتر از این لازم نداشت. چیزی بیشتر از این لازم نبود.