ماه: آوریل 2018

وقتی نجنبد

 «عذاب وجدان»

بامداد

نشسته بودیم در یک پیتزافروشی روبروی پارک ملت تهران. چهار رفیق بودیم در غیاب باقی رفقا. اتفاقی هم را در خیابان دیده بودیم و همه گرسنه. موبایلش شروع کرد به زنگ خوردن. روزنامه‌نگار بود و زنگ‌خور موبایلش بالا. نگاهی به صفحه انداخت و آن را برگرداند. بعد از چند دقیقه دوباره دوباره موبایل شروع به لرزیدن کرد. باز نگاهی به صفحه و رد کردن تماس. بار سوم که زنگ خورد در زمان کوتاهی نگاهم به صفحه‌ی موبایل افتاد. نوشته بود «بهار» یکی از رفیقان غایب جمع و البته دوست‌دختر خودش. ابروهای بالا رفته‌ی مرا که دید خیلی راحت گفت: «بهش نگفتم اینجاییم الان حوصله‌ توضیح ندارم.» پرسیدم که آیا می‌خواهد من بگویم؟ گفت نه. گفت باید کلی توضیح بدهیم. گفت تازه بهار بعد بازرسی باز هم راضی نمی‌شود و آنقدر غر می‌زند که خسته شویم. من شانه‌هایم را بالا انداختم که به من چه و مشغول خوردن پیتزا شدم. نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت به بهار نگفتم. شاید من هم حوصله نداشتم.

وقتی چند سال بعد رابطه تیره و تار شد و بهار سرش را شانه‌ من گذاشته بود و گریه می‌کرد که نمی‌فهمد از کی اینطوری شده‌است، من با خودم فکر می‌کردم که این حس من برای نجات رفیقم چرا آن موقع نجنبید. این وجدان‌دردی که الان با اشک‌های دوستم‌ احساس می‌کنم چرا زودتر نیامد. ور منطقی اما بهم‌ یادآوری کرد که چندین بار در رابطه‌ اینها دخالت کرده‌ای و هر بار به‌ تو گفته‌اند که خودشان بهتر می‌دانند که دارند چه می‌کنند. این بار هم می‌گفتی همین می‌شد. و این گونه عذاب وجدان را در نطفه خاموش کرد، هر چند خیلی دردناک، هر چند تا سال‌ها از خودم می‌پرسیدم این وجدانم چرا زودتر نجنبید.

الان یعنی ده سال بعد از ماجرای پیتزافروشی، بهار در یک رابطه جدی و رسمی‌شده به سر می‌برد. چند وقت پیش تعریف می‌کرد که برای کاری مجبور بوده چندین بار در هفته به اطراف میدان هفت تیر برود.  گفت هر بار موتور گرفته است. از هیجان موتورسواری در خیابان‌های تهران گفت و اینکه چقدر راحت‌تر است و کلی خاطره تعریف کرد.  در آخر از من خواست که حواسم باشد جلوی «مهدی» همان همراه و همسرش سوتی ندهم. پرسیدم چرا. گفت چون نمی‌فهمد‌. سعی کرده برایش توضیح بدهد اما مهدی نمی‌فهمد که لازم است سریع برود و برگردد و حوصله دنبال جای پارک گشتن یا اتوبوس را ندارد. البته خودش اعتراف کرد که هیجان نشستن ترک موتور دلیل اصلی انتخاب این راه است.

یادش آوردم که چند وقت پیش هم سر سیگار کشیدن گفته بود که مهدی درک نمی‌کند و قبل آن هم سر بیرون رفتن با گروهی از بچه‌های دانشگاه و به شوخی گفتم اگر اینقدر درکت نمی‌کند پس زیر یک سقف چه می‌کنید. گفت دیگر حوصله ندارد و هر بار باید کلی توصیح بدهد که اینها لذت‌های کوچک شخصی خودش است و بعد از بازرسی باز هم مهدی راضی نمی‌شود و آنقدر غر می‌زد که خسته شود. پس تصمیم دارد چیزی نگوید. اصرار من بی‌فایده بود و بعد از بحث بسیار با زبان کنایه به من فهماند که بیشتر از آنچه از رفاقتمان توقع دارد، دارم دخالت می‌کنم.

ور بی احساس مغزم پوزخندی زد به من و پایش را محکم گذاشت روی جوانه‌ وجدانی که در مورد این موضوع داشت رشد می‌کرد. کمی وجدانم درد کشید اما در آخر خفه شد‌… می‌خواهم صد سال سیاه نجنبد‌.

Advertisements

شکستن آخرین ستون

«عذاب وجدان»

نیمه‌شب

عذاب وجدان ناشی از چند تا تصمیم اشتباه، مهمترین چیزیه که از سال گذشته به خاطرم خواهد موند. اثرات سو این تصمیمات فقط برای خودم نبود، اطرافیانم رو هم حسابی تحت تاثیر قرار داد. در یکی دو مورد، اثر تخریبی‌ای که روی زندگی اونها با تصمیمم گذاشته بودم، از اثرش روی خودم خیلی بیشتر بود. بار این عذاب وجدان برام خیلی سنگین بود.

مدت‌ها قبل که وارد یه بحران شدید شده بودم و با سختی و زحمت خودم رو جمع کرده بودم و ازش در اومدم، به خودم قول دادم دیگه تحت تاثیر دیگران در تصمیمات مهم زندگی قرار نگیرم. برای دراومدن از اون بحران روی خودشناسی کار کرده بودم و به صلح با خودم رسیده بودم. احساس می‌کردم می‌تونم به خودم تکیه کنم و اونقدر خودم رو می‌شناسم که تصمیماتم با روحیات و توانایی‌هام تطابق داشته باشه. چند سال رو با همین روال و با تصمیمات سخت گذرونده بودم و همه‌چیز خوب پیش رفته بود. ولی این بار نه، بدجوری خراب کرده بودم. پیش‌بینی درستی از شرایط محیط و توانایی‌های خودم نکرده بودم و باعث آسیب به خودم و دیگران شده بودم.

شکست‌هایی که خورده بودم هم کاملا قابل پیش‌بینی بود. از اون مواردی بود که همه می‌گفتند این کار رو نکن پشیمون میشی. مثل همه دفعات قبل، و من که همه دفعات قبل به خودم اعتماد کرده بودم و اونها رو زده بودم کنار و در نهایت هم رضایت خیلی بیشتری داشتم از نتیجه، این بار سرم پایین بود و حرفی برای زدن نداشتم.

آخرین ستون من ریخته بود. می‌دونستم دنباله‌روی حرف بقیه منو به رضایت نمی‌رسونه، اینو تو همون بحران قبلی فهمیده بودم. ولی این بار خودم رو هم از دست داده بودم. دیگه نمی‌تونستم برای تصمیمات مهم به خودم اعتماد کنم. هنوز هم نمی‌تونم. تو همین چندماه آینده باید یک تصمیم مهم دیگه رو قطعی کنیم و من اصلا نمی‌تونم انتخاب کنم و پاش بایستم. میام به حرف و توصیه دیگران اعتماد کنم، یه جور می‌ترسم. میام خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم، یه جور دیگه. ستون ریخته شده هنوز جایگزین نشده و این بار حتی نمی‌دونم از چه راهی درستش کنم.

چیزی به اسم عذاب وجدان

 «عذاب وجدان»

شبانگاه

تا مدت‌های زیادی من انگار عذاب وجدانی بودم که دست و پا درآورده و بزرگ و تبدیل به من شده. هر کسی هر کار اشتباهی می‌کرد عذاب وجدانش رو من به دوش می‌کشیدم. اگه با مامانم بلند حرف می‌زدم، اگه بابام بی‌پول بود، اگه داداشم دلش آدم‌آهنی می‌خواست اما نمی‌تونست داشته باشه، اگه تو یک همایشی یک نفر به سخنران تندی می‌کرد، اگه تو دانشگاه با مدیر بی‌کفایت گروه دعوا می‌کردند، اگه دزد رو توی کوچه‌مون می‌گرفتن، اگه شوهر همسایه طبقه بالایی یادش می‌رفت تولد زنش رو تبریک بگه، اگه…

من گاهی از شدت عذاب وجدان حالت تهوع داشتم برای روزها! تا این که به طور اتفاقی در یک سخنرانی شرکت کردم و خانوم مشاور گفت “آدم‌هایی که عذاب وجدان کار اشتباه دیگران رو به دوش می‌کشند به طور جدی دچار مشکلات روحی هستند و من اکیدا توصیه می‌کنم بابت همین پیش مشاور برن و بدون خجالت راجع به این احساسشون صحبت کنند” و البته من به توصیه‌ش گوش ندادم و باز برای چند سال دیگه هم حال بدم رو داشتم و خیلی جاها رو به جلو حرکت نکردم و درجا زدم به خاطر احساسی که داشتم.

 کمی بیش از دو سال پیش، در یک دوره سه ماهه خودشناسی و مشاوره شرکت کردم و از پایان اون کلاس انگار که عذاب وجدان درون من به طور کامل مرد! و باید این رو بگم که حتی بی‌عذاب وجدان بودن هم با این که از اون دوران استرس دائمی خیلی بهتره اما ترس زیادی داره همراه با تعجب و این که انگار خودت رو نمیشناسی و دیگه هیچ ترمزی نداری. من فکر می‌کنم عذاب وجدان به نوعی ترمز انسان‌هاست.

من یک مرتبه به همسرم خیانت کردم! نه مست بودم، نه عقلم رو از دست داده بودم نه تحت تاثیر قرار گرفته بودم و نه هیچ چیز دیگه‌ای. آگاهانه این کار رو کردم و لذت بردم و حالا که چند ماهی از این اتفاق می‌گذره حتی برای لحظه‌ای، برای آنی دچار عذاب وجدان نشدم. بعد از اون به چشمای همسرم بارها نگاه کردم و گفتم دوستش دارم، دستش رو گرفتم و همراهش قدم زدم، باهاش خندیدم و سرم رو روی سینه‌ش گذاشتم و به صدای قلبش گوش دادم. و تنها حسی که داشتم ترس بود از این که چرا من هیچ احساس بدی ندارم؟! مگه نه اینکه باید دچار عذاب وجدان بشم و گر بگیرم و شب کابوس ببینم و به خودم بد و بیراه بگم و توبیخ کنم؟ مگه نه این که برای هر ساعتی که می‌گذره بایستی خودخوری کنم؟ کاری از این بالاتر برای اشتباهی که با خودش عذاب وجدان به همراه داشته باشه؟ نمی‌دونم… انگار روزی که پا از کلاس بیرون گذاشتم این احساس رو به خاک سپردم.

دل شکستن هنر نمی‌باشد

 «عذاب وجدان»

شامگاه

بیست و شش ساله بودم. یه دوست پسر داشتم که باهاش بدجور بهم زده بودم. اعتماد به نفسم له و لورده بود و مصمم بودم کنکور فوق‌لیسانس قبول شم. همه اینا رو گفتم که برای خودم مجوز داشته باشم برای سواستفاده از احساسات یه پسر ساده و خوش‌باور. اون دو سال ازم کوچکتر بود، برای فرار از سربازی می‌خواست ادامه تحصیل بده. باهاش تو کلاس تقویتی کنکور آشنا شدم. اولش واقعا قصد دلبری نداشتم، خودش می‌اومد پیشم و کنارم می‌نشست. کم‌کم حرفامون از حوزه تست و کتاب اومد بیرون، خودمونی شد. سلیقه خوراکیمو فهمید. برام چیزایی که دوس داشتم می‌آورد، وقت استراحت برام چایی می‌خرید و همه جوره هوامو داشت.

اولش خنثی بودم. حالم بد بود به خاطر شکست عشقی! ولی کم‌کم رفتار پرحرارتش اثر کرد. به خاطر من می‌رفت انقلاب جزوه و کتاب می‌خرید. راهشو دور می‌کرد و همراهم تا دم در خونه می‌اومد. ظاهرش از اون تیپ‌های مورد علاقه من نبود، در واقع اگه تو شرایط دیگه‌ای بودم اصلا بهش توجه نمی‌کردم ولی اون موقع واقعا به یه نفر ستایشگر پرانرژی نیاز داشتم. وادارم می‌کرد بریم کتابخونه و با هم درس بخونیم، کلی منو هل داد و به دندون کشید تا هر دو قبول شدیم. توی اون شش ماه روحیه‌ام خوب شد، اعتماد به نفسم برگشت و در حالی که توی هاله‌ای از توجه و عشق پیچیده شده بودم دوباره خودمو پیدا کردم. اما خب وقتی که یه روز با یه دسته گل رز قرمز اومد در خونه و خواست که با هم حرف بزنیم، این حال خوب زیاد طول نکشید.

از اولش از این که همچین لحظه‌ای پیش بیاد می‌ترسیدم، یعنی راستش سعی کردم به خودم بقبولونم که اونم مثل من هدف خاصی نداره، حداکثر دنبال یه پا برای درس خوندنه با یه کمی چاشنی عشق و حال. ولی حساب کتابم اشتباه از آب دراومد. حدس زدن بقیه داستان زیاد نباید براتون سخت باشه. واقعا می‌خواست با هم ازدواج کنیم و من تو چشماش عشق رو می‌دیدم. عشقی که تقصیر من بود. من عاشقش نبودم که هیچ، اصلا برای دوستی بلندمدت هم بهش فکر نمی‌کردم. بهش گفتم آمادگی ازدواج ندارم. ولی مگه دست بر‌می‌داشت؟ یه ماهی کشمکش داشتیم. بهش فهموندم دوستش ندارم. خیلی خیلی داغون شد. معلوم بود ازش سواستفاده کردم. دلش نمی‌اومد قبول کنه. با یه اوضاع افتضاحی تمومش کردم ولی هیچ‌وقت خودمو نبخشیدم بابت اون احساسی که به دروغ بهش نشون دادم و تموم امکاناتی که بخاطر اون ازش بهره بردم و اون ضربه بدی که به احساس و اعتمادش زدم.

سنگینی سی ساله

 «عذاب وجدان»

غروب

کلاس چهارم ابتدایی بودم. دانش‌آموز ممتاز مدرسه، منطقه و استان و مبصر گل قرمزها بودم، در دبستان ما کلاس اولی‌ها به تفکیک کلاسشان گلی به رنگ خاص کنار مقنعه‌های سفیدشان داشتند. روز قبل مهمان داشتیم و مامان یادش رفته بود برای زنگ‌های تفریح برایم خوراکی بگذارد. مدرسه‌مان یک جعبه‌ گمشده‌ها داشت که در هر زنگ تفریح ناظم مدرسه‌مان پشت بلندگو چیزهایی که پیدا شده بود را اعلام می‌کرد و دانش‌آموزانی که صاحب وسیله‌ها بودند می‌رفتتند و از جعبه‌ گمشده‌ها وسایل‌شان را برمی‌داشتند. اغلب وسایل پیدا شده‌ها لوازم تحریر و لباس بود.

آن روز در هر زنگ تفریح ناظممان اعلام کرد که یک ساندویچ کتلت پیدا شده است. بالاخره ساعت تفریح آخر گرسنگی کار خودش را کرد و رفتم سراغ جعبه‌ گمشده‌ها و ساندویچ را برداشتم و در یک چشم برهم زدن، ساندویچ را بلعیدم.

شب‌های متوالی کابوسم این بود که آن ساندویچ متعلق به کوچولوترین شاگردِ کلاس گل قرمزها است، تقریبا هر روز صبح که صفشان را مرتب می‌کردم، اول صف می‌ایستاندمش و به هر لطایف‌الحیلی که بود مطمئن می‌شدم که به اندازه کافی خوراکی دارد. حتی این اطمینان هم برایم کافی نبود، زنگ‌های تفریح مراقبش بودم تا حتما خوراکی‌اش را بخورد.

هر بار که مامان یا مامان بزرگم کتلت درست می‌کردند، به جای یک ساندویچ، چند ساندویچ به مدرسه می‌بردم و در جاهای مختلف مدرسه می‌گذاشتم تا شاید کلاس اولی صاحب ساندویچ (نمی‌دانم چه اصراری داشتم و هنوز دارم که صاحب ساندویچ کتلت، یک کلاس اولی بود که از سوتغذیه رنج می‌برد.) آن را پیدا کند و بخورد. البته ناگفته نماند چند بار شاهد این بودم که ساندویچ‌های عزیزم خوراک گربه‌ها و کلاغ‌ها شدند.

این طرحم هم شکست خورد و صاحب ساندویچ کتلت به زعم من به ساندویچش که من بی‌انصافانه خورده بودمش نرسید. بالاخره عذاب وجدانم کار خودش را کرد و نامه‌ای نوشتم و در آن نامه به کاری که کرده بودم اقرار کردم و نامه را بدون اسم و فامیل داخل صندوق ارتباط با اولیا و مربیان مدرسه انداختم (قابل حدس است که با چه ترس و استرسی این کار را کردم.) و بعدها فهمیدم که هیچ فردی به جز خدمتکار مدرسه آن هم چند ماه یک بار صندوق را باز نمی‌کند و نامه‌ها را نیز روانه سطل زباله می‌کند.

من هیچگاه صاحب واقعی آن ساندویچ را نیافتم اما هنوز بعد از گذشت حدود سی سال، این عذاب وجدان همراه من است و فکر می‌کنم، ذکر این نکته نیز ضروری است که برای اولین بار است که در موردش می‌نویسم و احتمال قریب به یقین نیز، هیچ گاه صاحب آن ساندویچ را پیدا نخواهم کرد.

اگر زبانم بگذارد

 «عذاب وجدان»

عصر

از قدیم گفته‌اند که زبان بلای جان آدمیزاد است. این زبان است که با شوخی‌ها و تمسخر و سرزنش‌های بجا و نابجا موجب محبت و اذیت می‌شود. گاهی اوقات این زبان صاحب‌مرده من در دهان غلط چرخیده و حرفی زده‌ام که چندین شبانه‌روز خواب با زبانم قهر کرده و تاوانش را مغز و اعصاب مادرمرده‌ام داده است.

زمانی را به خاطر می‌آورم که جوان و جاهل بودم و یکی از اقوام ما که زنی هم سن و سالم، به ظاهر دوست و درخفا بدخواهم بود و به هر بهانه‌ای مسخره و اذیتم می‌کرد. مادرم توصیه می‌کرد که سر به سر این موجود نگذارم تا خودش پشیمان شود و عذرخواهی کند. اما من جوان بودم و دلم می‌خواست تلافی کنم. او چهار دختر پست سرهم زاییده بود و شوهرش پسر می‌خواست. روزی از روزها که مهمانش بودیم، رو به من کرده و با تمسخر گفت: « بچه‌هایت بزرگ شده‌اند. حامله شو و سومین کودک بی‌ریختت را به دنیا بیاور.» در جوابش گفتم: «من دختر و پسر، هر دو را دارم. تو حامله شو و دختر پنجمت را به دنیا بیاور. شاید بچه هفتمت پسر شود.» رنگ چهره‌اش تغییر کرد و با صدایی شبیه بغض جواب داد: «آللاه وئرن پایا قربان/ قربان سهمی که خدا می‌دهد.» غافل از این که او به راستی حامله است و آرزوی فرزند پسر دارد.

به خانه که برگشتیم مورد سرزنش مادر و خواهر قرار گرفتم. زیرا آنها عقیده داشتند که بر دل زن بیچاره زخمی کاری زده‌ام. اول در دنیای خودم دلم خنک شد. اما مادرم نهیبم زد که: «دهن به دهن هر کسی گذاشتن کار ناپسندی است و از تو دیگر بعید است. باید در فرصتی مناسب از او عذرخواهی کنی.» سرزنش مادر و خواهرم آتش به جانم زد. شب و روزم تیره شد. راستی چگونه می‌توانستم این چنین بی‌رحمانه حرف بزنم. من خودم زنم و زنی را به سبب زائیدن دختر سرزنش کرده‌ام. هر چه خود را تسلی می‌دادم که او به من بارها ضربه زده، توهین کرده و من یک بار تلافی کردم و به قول معروف «زدی ضربتی، ضربتی نوش کن» نشد که نشد. سرانجام به خودم وعده دادم که به محض دیدن او عذرخواهی کنم.

اما فرصتی پیش نیامد. بعد از چند ماه مادرم خبر داد که او دوباره دختر به دنیا آورده و حالا پنج دختر دارند و خیلی پکر و دلخورند. همراه مادر و خواهر به عیادتش رفته و دلداری‌اش دادیم. قبل از اینکه عذرخواهی کنم خودش سر صحبت را باز کرد و گفت: «از بس بچه‌هایت را مسخره کردم، خدا را خوش نیامد و این بار نیز به ما دختر داد. خوب بچه‌های تو کمی سیاه‌چهره‌اند. اما چه اشکالی دارد؟ کاش این بچه پسری کور و کچل می‌شد.» از ناشکری‌اش ناراحت شده و دلداری‌اش دادیم. گفتم: «مگر دختر بد است که خدا به عنوان مجازات به شما بدهد؟ بترسید از روزی که فرزندتان پسر، اما کور و کچل باشد.»

مثال بالا  تنها یک مثال از خطاهای من که موجب عذاب وجدانم می‌شوند است. بیشتر اوقات بعد از شوخی و بحث و گفتگو، مبتلا به بیماری عذاب وجدان می‌شوم. نکند این حرفم موجب رنجش طرف مقابل شده باشد! نکند این، نکند آن و … برای همین هم سعی می کنم جلوی زبانم را بگیرم و زیاد حرف نزنم که کم‌حرفی بهتر از بدزبانی است.

دئدیم حلیم اول دیلیم / گفتم نرم شوی زبانم
بیر آز شیرین اول دیلیم/ کمی شیرین شوی زبانم
سن کی اینجیتدین یاری/ تو که یار را آزردی
دیلیم – دیلیم اول دیلیم / الهی که قاچ قاچ شوی زبانم

تنبیه

 «عذاب وجدان»

بعد از ظهر

پسرم که به دنیا آمد، دخترم به شدت از وجود یک رقیب در خانه احساس ناراحتی می‌کرد. نه آنقدر بزرگ بود که بشود برایش توضیح داد و نه آنقدر کوچک که نفهمد چه اتفاقی افتاده است؛ کمی هم چاشنی زیاد فهمیدن را اضافه کنید، برای خودش معجونی شده بود از احساسات عجیب و غریب که هر چه می‌کردیم هم درست نمی‌شد. با وجودی که پدر و مادر و همسرم تمام وقت در خدمت خانم بودند و من حتی بجز زمان شیر دادن به بچه، حتی پسرم را هم در حضور دختر بغل نمی‌کردم، آتش حسادتش به شدت داغ بود و تا جایی پیش رفت که دیگر غذا نمی‌خورد و شب‌ها کابوس می‌دید و اجازه نمی‌داد دیگر پوشکش کنیم و جیغ می‌زد و هزار عکس‌العمل نابهنجار دیگر از خودش نشان می‌داد. آخرین اقدامش ضربه فیزیکی زدن به بچه بود. جرات نداشتم حتی در کسری از ثانیه چشم از نوزاد بردارم، به چشم بر‌هم‌زدنی خودش را به بچه می‌رساند و ضربه‌ای می‌زد و خوشحال و خرامان می‌رفت.

در یکی از همین حالات در حالی که با مادرم نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم و پسر هم وسط هال روی زمین روی تشک کوچکش خوابیده بود، دخترم از اتاق بیرون آمد و با ژست فوتبال بازی کردن سر بچه را به عنوان توپ نشانه گرفت و لگد محکمی به سر نوزاد چند هفته‌ای زد. با دیدن این صحنه از کوره در رفتم و با صدای وحشتناک و خشمگین فریادی سر دخترم کشیدم و سیلی هم به پشتش زدم، مادرم جلو دوید و مرا گرفت که بلایی سر دخترم نیاورم و پدرم سراسیمه از اتاق بیرون آمد و دخترم را که وحشت کرده بود و جیغ‌های بلندی می‌کشید را در آغوش گرفت و از جلوی چشمان من که خون جلویش را گرفته بود دور شد.

پسرم را بغل کردم و همانجا همراه با جیغ‌های بچه کوچک زیر گریه زدم. اعصابم بهم ریخته بود؛ منی که هزار مقاله روانشناسی در هزار کتاب و وب‌سایت خوانده بودم و کلی اطلاعات در مورد عکس‌العمل با بچه‌هایی که به خواهر و برادرشان حسادت می‌کنند جمع کرده بودم، بعد از چند هفته مقاومت فرو ریختم و هر آنچه رشته کرده بودم پنبه شده بود. بیشتر عذاب وجدان ناشی از تنبیه دختر کوچکم داشتم، او فقط ۲ سال و نیم داشت و خیلی چیزها را متوجه نمی‌شد؛ اما با تولد فرزند دوم از نظر من او دختر بزرگی به حساب می‌آمد که خیلی هم می‌فهمید. مادرم معتقد بود من خیلی بیشتر از سن بچه از او انتظار دارم و به دخترم سخت می‌گیرم. خلاصه این که چند دقیقه از این ماجرا نگذشته به سراغ دخترم رفتم و او را در آغوش گرفتم و از او عذرخواهی کردم.

الان چندین سال از آن ماجرا می‌گذرد، اما همچنان عذاب وجدان رفتار خیلی بد آن روز را دارم و گمان می‌کنم در حق دخترم که برای خودش خانمی شده است کوتاهی کرده‌ام، از داشتن فرزند دیگر به شدت راضی هستم اما همیشه پیش خودم فکر می‌کنم که به دخترم بابت همه دعواهایی که به دلیل حسادت به برادرش می‌شده است، بدهکارم.