ماه: اکتبر 2016

ویرانی از پای‌بست

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

بامداد

از خانواده‌های خارجی خبر ندارم، اما توی ایران وضع چندان جالب نیست. یعنی اصولا جدا کردن بچه‌ها از یه سری موضوعات اصلا انگار توی فرهنگ ما جا نیفتاده. از تماشای فیلم و سریال نامناسب با گروه سنی کودک همراه بچه بگیرین تا بردن بچه به عروسی و کنسرت و مهمونی‌هایی که نه محیطش به درد اون بچه میخوره و نه ساعتش با ساعت خوابش هماهنگه. اصلا چرا راه دور بریم، همین ساعت خواب… اونقدر پا به پای خانواده بیدار می‌مونن تا نهایت یه گوشه خوابشون ببره و در نهایت به تختشون منتقل بشن. این وضعیت مختص شبای مهمون‌داری هم نیست، حتی شبای معمولی وسط هفته هم توی اغلب خانواده‌ها بچه‌ها از ساعت خواب مشخصی پیروی نمی‌کنن.

حالا با این اوصاف شما انتظار دارین توی یه رابطه آسیب‌دیده مادر مراقب نوع نگاه فرزندش به پدرش باشه؟ همه چیز که از راه حرف زدن و بدگویی کردن مستقیم منتقل نمی‌شه، حس و فضای خونه هم هست. حساب کنین مادری که درهم‌شکسته و داره پای تلفن برای کسی درددل می‌کنه، یا بعد از یه دعوای سخت و مداخله همسایه‌ها داره از زمین و زمان طلب حق و دادخواهی می‌کنه و از دیگران کمک می‌خواد، یا اصلا آرومتر و آسونتر از همه این حرفا، یه گوشه برای خودش نشسته و بی‌هوا اشک می‌ریزه… اصلا کار به اون جا می‌کشه که مادر بخواد از پدر بد بگه؟ بچه خودش پای اصلی ماجراست. شاهد اول همه دعواها و ناملایماته.

توی کشور ما چیزی به اسم حقوق کودک شناخته‌ نشده. ما از حقوق کودک فقط یه چیزی شنیدیم، هنوز حتی الفباش رو هم بلد نیستیم. نم‌یشه توی این شرایط انتظار داشت که همه چیز درست و حساب شده پیش بره. نمی‌شه یقه مادری رو که داره زیر چرخ‌دنده‌های قانون له میشه گرفت و گفت مستقیم و غیرمستقیم خشم و عصبانیت خودت رو منتقل نکن. به حرف نیست. باید آموزش داد. حمایت کرد. همه اینا نظارت قانونی نیاز داره. یعنی قانون هم تصویب بشه، نظارت و حمایت و مداومت می‌خواد… الان نیست. برای آدم بزرگش هم نیست. وضع خرابتر از این حرفاست.

همه چیز درباره پدرم

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

نیمه‌شب

– چرا از هم جدا شدین؟
+ چون باید جدا می‌شدیم. راه دیگه‌ای نبود.
– راه دیگه‌ای نبود؟ چیکار کرده بود که راه دیگه‌ای نبود؟
+ نمی‌خوام درباره‌اش حرف بزنم.
– من حق دارم بدونم. می‌خوام بدونم چرا اینهمه سال حق نداشتم ببینمش. چرا تا امروز که هیجده ساله‌ام هیچ عکسی ازش ندیدم؟ چرا هیچوقت سراغمو نگرفت؟ مگه من بچه‌اش نبودم؟
+ من نخواستم سراغتو بگیره. من نذاشتم هیچ اثری ازش باشه.
– چرا؟ چرا به جای من تصمیم گرفتی؟
+ پدرت یه خائن بود. اون با صمیمی‌ترین دوست من رابطه برقرار کرد. تو خونه‌ای که من و تو توش زندگی می‌کردیم. می‌فهمی؟
– از کجا فهمیدی؟  مچشو گرفتی؟
+ نه. خودش اعتراف کرد.
– خودش اعتراف کرد؟ اومد بهت گفت خیانت کرده؟
+ آره.
– بعد تو جدا شدی؟
+ تو جای من بودی چیکار می‌کردی؟ جدا نمی‌شدی؟
– نه. من می‌بخشیدمش…

فرض کنید یک ویلای رو به دریا لوکیشنی است که این دیالوگ‌ها در آن رد و بدل می شود یا آپارتمانی در تهران یا خانه‌ای در محله‌ای متوسط در اصفهان. فرض کنید مادر و دختری روبروی هم ایستاده‌اند. برشی از زندگی‌شان را در دیالوگ‌ها پیش چشمتان می‌گذارند. شما بعنوان تماشاگر گاه با مادر داستان که زنی است خیانت‌دیده و دلشکسته همراه می‌شوید گاه با دختر جوانی که صداقت پدرش بیش از خیانت او به چشمش آمده و حالا طلبکار زنی است که به جای او تصمیم گرفته و سالها او را از ملاقات با پدر محروم کرده است.

دیالوگ‌ها هر چند کوتاه اما روایت سال‌هایی طولانی‌اند. یک زندگی از دست رفته، زنی که مسئولیت بزرگ کردن فرزندی را به عهده گرفته و به واسطه تلخی جدایی و شاید انتقام گرفتن از مردی که او را رها کرده صلاح دیده فرزندش را از ملاقات با پدر محروم کند. دختری که حالا به سن قانونی رسیده. شاید مدتها منتظر فرصت بوده تا از پدرش اثری، ردی بیابد. شاید در کودکی بارها سوال کرده که او کجاست و جواب‌های سربالا شنیده اما حالا در هیجده سالگی حق خودش می‌داند از اون بپرسد و پاسخی در خور بشنود. در این لحظات مادر باید چهره مبهم پدر را با چه واژه‌ای ترسیم کند؟ یک مرد خائن؟

مادر داستان ما خیال می‌کند در حق دخترش لطف بزرگی کرده که راه‌های تماس با مردی که به زعم او خائن بوده را به روی او بسته. غافل از اینکه دختر بیش از آنکه خیانت مورد اشاره مادر در نظرش مهم جلوه کند صداقت پدر به مذاقش خوش آمده و حالا شاکی است. به مادرش گوشزد می‌کند که راه حل انتخابی او در بازی خیانت با راه حل انتخابی مادر متفاوت است. او «بخشش‌» را هم یکی از گزینه‌های روی میز می‌داند. با راه حل او حسرت دیدار پدر در لحظه لحظه زندگی آزارش نمی‌داد و ..

می‌شود هزار سناریو نوشت از زندگی‌های از دست رفته، زنان و مردان از هم گذشته و فرزندانی که خواسته یا ناخواسته آسیب‌دیدگان بیگناه جدایی والدینشان به حساب می‌آیند. می‌شود تئوری‌های متعددی را مطرح کرد که چرا وقتی جدایی اتفاق می‌افتد طرفین ماجرا سعی می کنند در ارائه چهره طرف غائب به فرزند- در بحث ما مادران در ارائه چهره پدران به فرزند پس از جدایی- تمامی تلاش خود را برای ایجاد بدترین شمایل ممکن به کار ببندند. شاید به زعم خودشان این به صلاح فرزندشان باشد. اما واقعیت این است که دیر یا زود، کودکان بزرگ می‌شوند و دیگر نمی‌شود آنها را با جوابهای سر بالا فرستاد پی نخود سیاه. آنها می‌فهمند که در از دست رفتن رابطه‌ها هرگز و هرگز همه تقصیرها در سبد یک طرف ماجرا نیست.  باید برای چهره‌ای که از پدر ارائه کرده‌اید دلایل منطقی داشته باشید. باید وقتی به سنی رسید که خوب و بد را از هم تشخیص داد و پی پاسخ سوال‌هایش گشت به این نتیجه نرسد که سال‌ها از شما حرف‌هایی را شنیده که دروغ بوده‌اند. همه چیز را همانطور که بوده برای فرزندتان بگویید. بی‌اغراق، بی‎بزرگ‌نمایی، بگذارید همه چیز را درباره پدرش همانطوری بداند که باید نه آنطور که شما می‌خواهید…

سلاح آخر

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

شبانگاه

دوست نزدیک من از همسرش جدا شد. به دلایل مختلفی که در جای خود گزنده و غم‌انگیز است. دوست من آن زمان که از همسرش جدا شد دختر کوچک سه ساله‌ای داشت و به اعتقاد خودش این جدایی برای دخترش بهتر از زندگی کردنش در آن محیط پر تنش و ناسالم بود و ما به عنوان اطرافیان‌ش تا جایی که از داستان اطلاع داشتیم با این دیدگاهش موافق بودیم.

یک روز که من اتفاقی با دختر بچه تنها در خانه‌شان بودم دختر را دیدم که گریه می‌کرد. آرام و غمگین، مثل زن جوانی از دوری معشوق. مثل آدم با ایمانی، ناامید از خدا. کنارش نشستم و پرسیدم چه شده؟ دختر، هیچ جوابی نداد. به گریه آرام و عمیقش ادامه داد. گریه‌هایش که تمام شد گفت: میدونی قبلا با بابایی لباسا رو میریختیم تو ماشین لباسشویی؟

نگاه کردم به آشپزخانه کوچک خانه فعلی‌شان، به جای خالی ماشین‌لباسشویی و به جای خالی بزرگتری که دختر را در مشت فشرده بود. بابایی! آن موقع بود که فکر کردم همه تنش های موجود در خانه شاید با این لحظه برابری نکند. با این غم سنگین و عمیق در ته چشم های دخترک.

نمیدانم دوست من برای دخترش جای خالی را چه طور توضیح داد و دختر از کِی دیگر عادت کرد که لباس‌ها را با مامان بریزد توی ماشین و جای خالی بابایی از کی با مامان و برنامه های شاد و مفرح دیگر پر شد؟ شاید از آن وقت که پدر ازدواج کرد و دیگر نیامد دختر را ببیند. شاید از وقتی که دختر عادت کرد شب‌ها با داستان‌خوانی مادر بخوابد نه با صدای جار و جنجال دائمی بابایی و مامان.

هرچه هست الان دختر رفتار معقولی دارد، پدر را نمی‌بیند، جایش آرام آرام پر شد، بعید می‌دانم کسی دختر را نشانده باشد رو به رویش و با او از راه‌های کنار آمدن با این داستان حرف زده باشد و حتی می‌دانم کسی رعایت این را نکرد که در حضور دختر از پدر رفته‌اش حرفی نزند.

شاید کنار آمدن دختر بچه‌های کم سن به این راحتی باشد و اگر بچه بزرگتر باشد سخت‌تر و دیرتر جای خالی را پر میکند (و چه بسا هیچوقت پر نکند). من هنوز هم نمی‌دانم بهترین راه حل برای حل این بحران چیست؟ شاید با بچه‌های بزرگتر حرف زدن منطقی و پر کردن وقت، برای بچه‌های کوچکتر، اما هر وقت به جدایی فکر می‌کنم آن چشم‌های غمگین و خیس می‌گویند «بابایی لباس‌ها را می‌ریخت توی ماشین لباسشویی‌» و من، در جا خلع سلاح می‌شوم.

ادب از که آموختی 

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

شامگاه

پدر و مادر همسر سابق من با هم رابطه خوبی نداشتن. بهتره بگم اصلاً رابطه‌ای با هم نداشتن. من البته تو اون چند جلسه آشنایی قبل از ازدواج این موضوع رو نفهمیدم. خیلی خوب جلوی من نقش بازی می‌کردن و خب تو چند تا جلسه یکی دو ساعته حتی اگه یه زن و شوهر با هم یک کلمه هم حرف نزنن آدم ممکنه شکش برانگیخته نشه که اینها الان بیست ساله به جز موارد خیلی ضروری اصلاً با هم حرف نمی زنن.

بعد از ازدواج کم کم فهمیدم که اوضاع چقدر خرابه. اوایل که همسرم کمتر پنهان‌کاری میکرد چند بار که داشت با مادرش تلفنی صحبت می‌کرد و صدا از اسپیکر پخش می‌شد شنیدم که مادرش داره پشت سر شوهرش با همسر من صحبت می‌کنه. بعدها همسرم تا صحبت به اینجا کشیده می‌شد، با حالت بچه‌ای که انگار مچش رو گرفته باشن، تلفن رو از اسپیکر خارج می‌کرد.

اوایل می‌دیدم که همسرم برای مادرش با شور و شوق جشن تولد برگزار می‌کنه و سعی می‌کنه برای حفظ ظاهر جلوی من تو تولد پدرش هم کادویی و کیکی بخره. ولی یک سال وقتی برای جشن تولد مادرش همه خانواده رو به جز پدرش برد رستوران و آخر شب که برگشتیم خونه از فرط استیصال و عذاب وجدان زد زیر گریه تازه فهمیدم چه عذاب وجدان عظیمی داره از اینکه رفتار مهربانانه‌ای با پدرش نداره، و خب هوش زیادی لازم نبود که من بفهمم عامل همه این تناقض‌ها و رنج کشیدنها مادر همسرمه که از بچگی به خاطر اینکه رابطه خوبی با همسرش نداشته مدام نشسته و پشت سر همسرش پیش بچه‌هاش حرف زده و باعث شده اونها هم یه رابطه معیوب و پر از تناقض با پدرشون پیدا کنن.

همسر سابق من در جریان جداییمون پسرم رو خیلی اذیت کرد. یعنی جدا از اینکه رفتارهایی می‌کرد که من رو آزار بده و اذیت کنه، رفتارهایی کرد که مطمئنم اگر تو کشوری غیر از ایران با بچه‌اش می‌کرد می‌شد به راحتی صلاحیت پدریش رو زیر سوال برد. نمی‌دونم وقتی که بچه‌ام بزرگ بشه این رفتارها رو به یاد خواهد آورد یا نه و نمی‌دونم که این یادآوری احتمالی چه اثری روی روابطش با پدرش خواهد داشت.

اما وقتی می‌خوام در مورد نقش خودم در ساختن تصویری از همسر سابقم برای بچه‌ام تصمیم بگیرم، تنها چيزي كه جلوي چشمم مياد قیافه مستاصل و درهم پاشیده اون آدم تو شب تولد مادرشه که جلوی من مچاله شده بود و داشت از فرط عذاب وجدان زار ميزد. من هیچوقت همسرم رو به خاطر کارهایی که در حق من و بچه‌اش کرد نمی‌بخشم ولی از اونجایی که جونم از عشق برای پسرم در میره مطمئنم هیچوقت هم حاضر نخواهم بود که پسرم یه روزی تبدیل به همون مرد درهم شکسته‌ای بشه که تو یه شب بهاری که شب تولد مادرش بود، جلوی من فرو ریخته بود.

من تحت هيچ شرايطي  پشت سر همسر سابقم پیش پسرم حرف نخواهم زد. البته که سعی هم نخواهم کرد که به دروغ اون رو یک پدر خوب و قهرمان جلوه بدم. فقط سعی می‌کنم که بدون اینکه حس بدی نسبت به پدرش در اون ایجاد کنم به سوال‌های احتمالی پسرم در مورد پدرش که قاعدتاً از چند سال دیگه شروع خواهند شد جواب بدم و بذارم خودش در مورد وضعیت پیش اومده قضاوت کنه.

و البته که نصف ماجرا هم بستگی به پدرش داره که چقدر دلش بخواد و سعی کنه که در یک محیط غیرمسموم، تصویر خوبی از خودش برای پسرش درست کنه.

گشاد گشاد

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

غروب

«عین بابات گشاد گشاد راه می‌رى» این جمله‌اى بود که مادرم با انزجار مرتب به من می‌گفت. پدرم هم از کارهاى خجالت‌آور مادرم در زمانى که با هم بودن برام تعریف می‌کرد. هیچوقت نفهمیدم چه دلیلى داشت من این داستان‌ها را بدونم. هیچ کدومشان مربوط به من نبود. در حقیقت مادر و پدرم هر دو از همدیگر بد میگفتن ولى هر دو افتخار می‌کردن که رابطه خوبى با هم دارن. هنوز هم همینن. بعد از سى و چند سالى که طلاقشون می‌گذره، هنوز به خاطر من همدیگر را می‌بینن، ولى هیچکدام از اینکه دیگرى به من در تنهایى چی میگه خبر نداره.

در مورد پدرم که اصلا احتیاجی نیستکسى تصویر بدى ازش ارائه بده. خودش به تنهایى قادره که تصویر بد را ایجاد کنه. پدرم همیشه عصبانیه. اینقدر که یه بار وقتى دستم لاى در ماشین موند، هیچى نگفتم که سرم داد نکشه. حاضر بودم درد جسمى رو تحمل کنم ولى فریاد نکشه.

من با هیچکدامشون نزدیک یا صمیمى نیستم. فقط هر دو رو تحمل می‌کنم. هیچوقت سعى نکردن که این فاصله را پر کنن و به من نزدیک بشن ولى هر دو وقت گذاشتن که از دیگرى بد بگن. همیشه با حسرت به بچه‌هایى که به پدر و مادرشون نزدیک بودن نگاه می‌کردم. بعضى وقتا هم داستان می‌ساختم تو ذهنم و با دوستانم راجع بهش حرف می‌زدم. پز می‌دادم که چه پدر و مادر خوبى دارم که همش الکى و دروغ بود. بعد‌ها که با روانشناس حرف زدم، گفتم که تمام نوجوانى‌ام یک دروغ بزرگ بوده. انتظار داشتم واکنش ناخوشایندی نشون بده اما در نهایت ناباورى ِمن گفت: آفرین به تو که دروغ گفتى و زندگى رو براى خودت راحت‌تر کردى.

نمی‌دونم به خاطر طلاق بود یا به خاطر شخصیت پدر و مادرم بود که این فاصله بین من و اونها افتاد. نمی‌دونم اگر اونها بد همدیگر رو نمی‌گفتند، من احساس نزدیکى بیشترى باهاشون می‌کردم یا نه… جواب  این سوالها رو شاید هیچوقت نگیرم ولى بهترین کارى که براى خودم کردم این بود که با هر دوشون کنار اومدم. قبول کردم که اونا عوض نمیشن و انتظار ندارم که یک روز صبح از خواب بیدار بشم و پدر و مادر خوب داشته باشم.

 

پدر… پدر…

«تصویر ارائه‌شده از پدر به کودک، در یک رابطه آسیب‌دیده»

عصر

‎قدیم‌ترها کلمات ارج و قرب داشتند. اعتبار داشتند. حیثیت داشتند. این روزها اما، کلمات خالی شدند، باد هوا شدند، پوچ و توخالی شدند. آن روزها می گفتی ”‌پدر”، ذهن سریع دنبال نرینه‌ای مهربان، حامی، قهرمان و پشتیبان می‌رفت، هجمه‌ای از شکوه و جلال‌. این روزها تمام معادلات به هم ریخته. انگار از کلمات ساختارزدایی شده. می‌گویی ”پدر”‌، یک آدم زپرتی حقیر جلو رویت سبز می‌شود. دیگر باید فاتحه نشانه‌شناسی و سمبل و غیره و ذالک را خواند. پدرها فقط شده‌اند یک کلمه. یک کلمه سه حرفی، بدون هیچ مسئولیتی، بدون هیچ مهر و محبتی. پدرها شده‌اند تجمع تستوسترون، که به صورت این و آن می‌پاشند، جلوی چشم فرزندانشان. حالا شما می‌خواهید حیثیت این پدر را حفظ کنید؟ خب یک سال، دو سال، اصلا ده سال، به هرحال بچه که همیشه بچه نیست، بچه هم یک روز بزرگ می شود و با پدرش مواجه می‌شود. تا کی می‌خواهید تصویر خیالی بسازید. تا کی می‌خواهید مثل سریال‌های آبکی تلویزیون مقدس‌نمایی کنید؟ پدر… پدر… خنده‌مان می‌گیرد. نگویید لااقل. وقتی تمام مسئولیت‌تان در قبال فرزندتان با مسئولیتی که بقال سرکوچه‌تان ممکن است در قبال فرزند شما داشته باشد، یکی‌ست، لااقل اسم پدر را روی خودتان نگذارید.

‎حالا از همه این ها بگذریم. دختری بود که سال‌ها پدرش را ندیده بود به دلیل طلاق و سرپرستی مادر، دختر حالا هفده یا هجده ساله شده بود و خوشحال که پدرش را پیدا کرده و می‌خواست پدرش را ببیند. خب مادر هم در تمام این سال‌ها تصویر پدر را حفظ کرده بود و کلی مقاله‌های روان‌شناسی و کوفت و زهرمار برای تربیت کودکان تک والد و پر کردن جای پدر خوانده بود که دخترش جای خالی پدر را حس نکند و تصویر منفی‌ای هم نداشته باشد. خب… دختر پدر را دید و اولین جمله‌ای که به مادر گفت این بود: ”‌چرا تمام این سال‌ها به من دروغ گفتی”. پس مقاله‌های روان‌شناسی‌تان را هم بگذارید در کوزه و آبش را بخورید. چه تلاشی‌ست برای بازسازی کسی که خودش هیچ تلاشی برای هویت خودش ندارد؟ چه تلاشی‌ست برای نگه داشتن حرمت کسی که خودش هیچ میلی به نگه داشتن حرمت خودش ندارد؟ اصلا چه تلاشی ست برای داشتن پدر؟ پدر خوب است. پدر خیلی خوب است. اما پدر در صورتی که پدر باشد، نه یک حقیر یدک‌کش نام و فامیل فقط.

‎وقتی پدری از نقش پدر بودن خودش شانه خالی می‌کند چرا مادر باید او را احیا کند؟ شاید بد نباشد که به فرزندتان رک و صریح بگویید که پدرش که بوده و چه کرده. بچه‌ها قاضی‌های خوبی هستند. خودشان می‌توانند نقش‌ها را تفکیک کنند. پس لطفا حقیقت را کتمان نکنید. شما فقط یک مادر هستید و نه چیز دیگری.

‎پ.ن: و البته که این متن برای پدرهایی ست که نقش پدری را حتی سرسوزنی ایفا نکرده‌اند، پس مواظب رگ گردن‌تان باشید.