ماه: سپتامبر 2016

زخم التیام‌نیافته خیانت

«خیانت»

سحرگاه

او مردی میان‌سال است. حدود دوازده سال پیش از همسرش جدا شده و دو دخترش را بزرگ کرده و شوهر داده است. می‌گویند مردی پرکار بود. روزانه بیشتر از هشت ساعت کار می‌کرد تا درآمد بیشتری داشته باشد و خانه‌ای بخرد. روزی از روزها سر کار بازوی چپ‌اش زخمی می‌شود و کارفرما او را پیش پزشک می‌فرستد و بعد از بخیه و پانسمان به خانه روانه می‌کند. مرد در خانه‌اش را می‌گشاید و وارد می‌شود. ظاهرا کسی در خانه نیست. از اتاق خواب صدای موزیک شنیده می‌شود. وقتی در اتاق خواب را باز می‌کند. زنش را برهنه در آغوش مردی بیگانه می‌بیند. فوری از اتاق خارج شده و پشت در می‌ایستد. خدا می‌داند چه حال و روزی دارد. زن با عجله لباس می‌پوشد و از اتاق خواب بیرون می‌آید و می‌خواهد توضیح بدهد. اما مرد در حالی نیست که گوش‌هایش بشنود. سرانجام زن اظهار می‌کند که عاشق مردی دیگر شده است و شوهری که از صبح تا شب مثل خر کار می‌کند و از سکس هیچ نمی‌فهمد، به دردش نمی‌خورد. بچه‌ها هم ارزانی خود مرد. جوان است و می خواهد زندگی کند و الی آخر… اطرافیان از مرد میخواهند که علیه زنش شکایت کند. اما او ترجیح می‌دهد بدون سر و صدا زن را طلاق دهد. چون دلش نمی‌خواهد مادر بچه‌هایش پیش مردم بیشتر از این  بدنام شود. بعد از طلاق هم نه تنها ازدواج نمی‌کند، بلکه تختخواب را دور می‌اندازد و شب‌ها روی کاناپه اتاق نشیمن می‌خوابد.

این مرد اکنون به من پیشنهاد ازدواج داده است. فکر می‌کند می‌توانیم با هم کنار بیاییم. بیشتر خصوصیات اخلاقی‌مان شبیه به هم است. تقریبا هم سن و سال هستیم. هر دو مزه خیانت را چشیده‌ایم. او فکر می‌کند ما دو نفر می‌توانیم مکمل هم، رفیق هم و در همه حال کنار هم باشیم. او بدون هیچ شبهه‌ای مرا انتخاب کرده است. بچه‌های هر دو ما راضی به این ازدواجند. من نیز دوست دارم همراه و دوست او باشم. اما می‌ترسم عقده‌های من موجب ناراحتی او شود و من این اجازه را ندارم. او باید خوشبخت شود و من می‌ترسم خوشبخت‌اش نکنم. هر بار در مقابل تکرار درخواست او می‌گویم نه.

شاید این «نه» خوشایند خواننده این متن نباشد. اما من هم دلیلی برای خودم دارم. می‌خواهم عقده دل بگشایم و بگویم چرا از ازدواج دوم می ترسم. چون همسرم بجز خیانت‌های کوچک و بزرگ، خیانت دیگری هم حق من کرد. او به اعتماد به نفس من، آینده من، لذت من از مردی که قرار است همسر و همدم و دوست من شود هم خیانت کرد. نه یک بار، بلکه چندین بار، نه یک نوع، بلکه به انواع مختلف. اکنون به بدترین خیانت‌اش می‌اندیشم. من نیز همانند خواستگارم از اتاق خواب وحشت دارم. اتاق خواب نگو شکنجه‌گاه بگو. اتاقی که به جای عشق و لذت ، عشق بازی دردناک همراه با اعمال وحشیانه را به خاطرم می‌آورد. به قول مرحوم مادربزرگم که وقتی بازوی کبودم را دید گفت: به چنین شوهری می‌گویند گونوز جانین دوشمنی  گئجه گؤتون دوشمنی / روز دشمن جون و شب دشمن کون.

سالهاست که در تنهایی و سکوت و آرامش زندگی می‌کنم. سال‌های اول نسبت به مردان تنها یک حس در قلبم جای گرفته بود: نفرت… نفرت و دیگر هیچ. دو سه سالی سپری شد و با خود گفتم همه مردها که بد نیستند. پدر مهربان است، برادر پشت و پناه است، دایی دوست‌داشتنی است. عمو دریای محبت است. پسرهای عمو یا عمه یا دایی و خاله، همگی رگ غیرت دارند و مواظب هستند. همه اینها مرد هستند. اینها «شوهر» هم هستند. چرا باید فکر کنم همه شوهرها بد هستند؟

او به من خیانت کرد. چه خیانتی بدتر از این که بدتر از مغول‌ها آمد و حیثیت، جوانی، دارائی، وطن، ایل و تبارم را دزدید و رفت؟ آن گونه که دلش می‌خواست لذت برد و رفت؟ تخم نفرت در دلم کاشت و رفت؟ آیا به نظر شما این بدترین نوع خیانت نیست؟

امکان عاشقی زلیخا یا حق شتر سواری به صورت دولا دولا

«خیانت»

مهمان هفته: اون آقاهه

به جای مقدمه
در باره خیانت چه می‌توان نوشت که از یک سو خودت را مردی سنتی و پابند به اصول مقدسِ مردسالاری و زن ستیز معرفی نکرده باشی و از دیگر سو یک خودشیرینِ شبهه روشن فکرِ غربزدهِ خودباخته‌ی بی‌غیرتِ در حال پاچه خاری. با نوشته‌ات می‌توانی از یک طرف بنیان خانواده و ارزش‌های والای انسانی و دینی را نشانه بگیری و نشانه‌ای باشی از بیشمار نشانه‌های آخرالزمان و از طرف دیگر رواج‌دهنده افکار منفی و خشونت و تبعیضِ روشمندِ دیرینه علیه زنان و مشتی باشی از خروارِ مردانی که برابری کامل زن و مرد را بر نمی‌تابند.
به هر حال این چند سطر عقیده شخصی نویسنده است و هیچ هدفی پشت آن مستور نیست.

زلیخای عاشق
روزی در یک میهمانی خانوادگی کسی ادعا کرد از نظر برخی از علما خواندن سوره یوسف برای زنان مکروه است. عده‌ای در جمع دلیل آن را جویا شدند که خانمی با عصبانیت و با لحنی عصبی اعلام کرد که «چون زنان نباید بدانند که زلیخا عاشق ‌شد». اگر زلیخا را سمبلی برای زنان متاهل فرض کنیم، شاید واکنش عصبی آن خانم را بتوان به نوعی از اعتراض تفسیر کرد که عاشق شدن زنی متاهل را حقی مسلم می‌داند که بوسیله جامعه مردسالار از زنان دریغ شده است و حتی خواندن داستان‌هایی در این باب را برای آنها ممنوع کرده است تا مبادا بفهمند که چنین چیزی هم ممکن است. در حالیکه در همان جامعه عاشقی یک مرد متاهل و حتی خیلی فراتر از آن، نه تنها تقبیح نمی‌شود بلکه در موارد متعدد علاوه بر توجیه، تشویق نیز می‌شود. به زبان ساده خیانت از طرف یک زن گناهی است بزرگ و نابخشودنی و از طرف یک مرد شیطنتی قابل درک و گذشت.

من نه زن هستم که بتوانم حس ایشان را درک کنم و نه اعتقادی دارم به مردانه زنانه کردن موضوع‌های حساسی مانند این. ولی اگر برداشتم از این حرف درست باشد و طبق معمول به کاهدان نزده باشم، به دو دلیل معتقدم که ایشان نباید عصبانی می‌شدند. اول اینکه چندان در قید و بند کراهت یا حرمت خواندن یک سوره از قران بوسیله زنان نباشند و بطور کلی هم فکر نمی‌کنم در جامعه امروز و با وجود این همه منبع و رسانه به زبان مادری در این دهکده جهانی هیچ عقل سلیمی خواندن یک متن پر از استعاره عربی را مکروه اعلام کند از ترس اینکه خدای نکرده ناموس مسلمین هوایی شود. اگر می‌شد و گوش شنوایی بود این سریال‌های پر مخاطب و دیدنی بعضی از شبکه‌ها حرام اعلام می‌شد که حتی شرلوک هلمز هم نمی‌تواند تشخیص دهد که بالاخره کی زن کی بود و کی شوهر کی. دوم اینکه کسی نمی‌تواند عشق را منع کند و آن را حقی بشری نداند که اگر می‌شد شاعر هزار سال پیش آرزو نمی‌کرد که خنجری فولادی بسازد و توی چشمش فرو کند تا دلش آزاد شود. بدون عشق چه تفاوتی بود بین دیگر جانداران و انسان؟ چه کسی می‌تواند عشق را ممنوع کند؟ اگر توانست چه کسی می‌تواند مجری‌اش باشد؟ که گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنچه هست گیرند.

ولی فارغ از پاسخ به آن استدلال، چیز دیگری که مرا به فکر فرو می‌برد این است که با توجه به تغییر شرایط اجتماعی و حضور روزافزون زنان در بخش‌های مختلف اجتماع و در کنار آن افزایش سطح آگاهی و دانش و شاید از همه مهمتر استقلال مالی بسیاری از زنان و اینکه هر روز و هر جا با مردانی مواجه می‌شوند که در مقام مقایسه ممکن است از همسر یا دوست پسرشان سرتر باشند، چرا نباید دل در گرو دیگری بگذارند؟ البته همین سوال را با همین استدلال‌ها می‌توان در باره مردها پرسید و تفاوتی بین این دو وجود ندارد. در این میان تکلیف خانواده، چه با تعریف مدرنش و چه سنتی، چیست؟

فکر می‌کنم اگر همزیستی عاشقانه یک زوج را، حتی در غیاب اسناد رسمی، یک قرارداد یا پیمان بدانیم؛ بی‌شک پرهیز از خیانت، یا با بیانی مثبت‌تر وفاداری، یکی از مهمترین ارکان این رابطه خواهد بود و نقض مهمترین رکن یک قرارداد هم به معنای فسخ قرارداد خواهد بود. این وفاداری می‌تواند تعاریف مختلفی داشته باشد یا بازه‌های مختلفی را در بربگیرد ولی چیزی که به تقریب همه بر آن متفق‌لقولند وفاداری در احساس است و وفاداری در ارتباط جنسی. از نظر من خیانت در احساس، شروعِ پایانِ پیمان است و خیانت جنسی نقطه پایان و غیرقابلِ برگشت آن و از بین این دو، خیانت در احساس (یا عاشقی مجدد) مهمتر.

برای افرادی مانند من، خیانت احساسی اهمیتی بیش از خیانت جنسی دارد. کم نیستند کسانی که، نه به سادگی ولی به هر حال، از خیانت جنسی گذشت می‌کنند ولی به هیچ وجه نمی‌توانند با خیانت احساسی کنار بیایند حتی اگر بنا به دلایل مختلف زندگی زیر یک سقف را ادامه دهند. خیانت احساسی شاید درد آورتر و تلخ‌تر از چیزی باشد که در مرحله اول به ذهن می‌آید. اینکه با کسی سر بر بالین بگذاری که دلش با تو نیست، خیلی دردآور و تلخ است و تصور اینکه در خصوصی‌ترین لحظات کس دیگری را به جای تو در ذهن داشته باشد و با یاد او در کنارت بیآرامد دیوانه کننده.

اثبات خیانت عاطفی تا موقعی که کسی به آن اعتراف نکرده است، کار ساده‌ای نیست یا شاید حتی ناممکن باشد بخصوص اگر پای هزینه‌های اقتصادی و اجتماعی درمیان باشد. با این حال چون صحبت از احساس است گاهی آگاهی از خیانت نیازی به بیان کلمات ندارد. در این جور مواقع می‌توان خیانت را با چشم دل دید و فهمید، گرچه نمی‌توان به راحتی برای دیگری توصیف یا به آن استناد کرد. شاید این غزل معروف ابوالحسن ورزی بتواند منظور را بهتر برساند:

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود …
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود…
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
تنها امید جان من تنها نبود…

البته این گفته به معنای تائید کسانی نیست که بقول علما دائم‌الشک‌اند و فقط بدنبال بهانه‌ای هستند تا از جفای یار شکوه کنند و گروهی را، چه زن و چه مرد، متهم به بی‌وفایی و عهد شکنی ذاتی. بلکه بیان این نکته است که تغییرات ناگهانی، و در ظاهر بی‌دلیل، خلق و خو و رفتارها و کنش‌ها شاید نشانه شروع چیزی باشد که به ما می‌گوید تا دیر نشده است باید فکر چاره کرد.

نمی‌توانم گفته بعضی را درک کنم که معتقدند خیانت احساسی گاهی خوب است و ممکن است هیچگاه هم، حتی در طولانی‌مدت، به خیانت جنسی نرسد و در عوض می‌تواند باعث محکمتر شدن پیوند در خانواده بشود و باید شریک زندگی را در داشتن چنین عشقی آزاد گذاشت. با فرض به وفاداری جنسی، چگونه می‌توان با کسی که به وضوح وقتی با دیگری است شادتر است و فکر و ذهنش پر شده از یاد او و فقط بخاطر ترس از عواقب اجتماعی یا بخاطر رعایت حال فرزندان یا درگیر بودن طرف مقابل در یک رابطه، توان جدایی را ندارد، زیر یک سقف ماند. کاری به ازدواج‌های سنتی یا اجباری ندارم ولی در ازدواجی که با آگاهی و انتخاب آزاد شکل گرفته چگونه می‌توان وجود یک عشق دیگر را هم قبول کرد.

تکلیف زلیخا چیست؟
به داستان زلیخا برگردیم. از دید من این حق مسلم زلیخا یا همتای مذکر اوست که عاشق بشود بشرطی که همه عواقب عاشقی را بپذیرد و نخواهد که هم از مواهب رابطه اول منتفع باشد و هم در همان حال از فراق یار تازه ناله سر دهد. شتر سواری شاید اشکال نداشته باشد ولی دولادولا، چه عرض کنم.

آینه‌های روبرو

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

از میان نامه‌های رسیده: موگه

وقتی وارد دانشگاه شدم فکر می‌کردم بالاخره عشق شکوهمند زندگی‌ام را پیدا می‌کنم و خیلی تر و تمیز و بی‌دردسر یک ازدواج خوب و استاندارد خواهم داشت و سکس عاشقانه را در آغوش همسرم برای اولین بار تجربه خواهم کرد. اما چنین اتفاقی نیفتاد (طبیعتا) و من شروع کردم به آشنا شدن با پسرها.

وقتی بیست و چهار سال داشتم اولین بار جلوی چشمان پسری عریان شدم که بعدها فهمیدم از خودم هم بی‌تجربه‌تر بود، ولی آن موقع خیلی ادعای «خبرگی» داشت. جوری به بدنم خیره شده بود که مطمئن شده بودم عیب و ایرادی دارم یا دستکم عجیب و غریبم. معاشقه با او هیچ لذتی نداشت ولی باعث شد در ارتباط بدن خودم با بدن دیگری احساس راحتی کنم. کسان دیگری بعد از او آمدند و رفتند.در معاشقه با بعضی عشق و لذت و بعضی دیگر فقط لذت داشتم. در هر ارتباطی یاد گرفتم که چطور زبان بدنم را با «بدنش» هماهنگ کنم و به بدن آن دیگری هم یاد بدهم. از هم آموختیم و رشد کردیم. هیچکدام از این روابط به ازدواج نیانجامید (و چه بهتر)، ولی هرگز از داشتنشان پشیمان نشدم. اعتماد به نفس، توانایی لذت بردن و لذت بخشیدن کمترین چیزی بود که بدست آوردم. البته شاید من خوش‌شانس هم بودم که یارانم در کل انسان‌های نرمال و خوبی بودند و من درگیر هیچ آزار و اذیت بدنی یا روانی نشدم (درد و رنج پایان رابطه مسئله جداگانه‌ایست).

من و همسرم برای هم نه از نظر عشقی و نه جنسی «اولین» نبودیم. اتفاقا همین موضوع تا الان به هر دوی ما کمک کرده بهتر با هم و با زندگی مشترک کنار بیاییم. ازدواج بیش از هر چیزی از نظر من یک قرارداد و پذیرش مسئولیت است و واقعا باید برایش آمادگی داشت. شناختن ذهن و بدن خود و آن دیگری به تنهایی و در ارتباط با همدیگر قبل از وارد شدن به وادی زندگی مشترک با تمام مسئولیت‌هایش به نظرم واقعا لازم است و البته آن دیگری نباید حتما همسر آینده‌مان باشد. دوستان و آشنایان زیادی دارم همسن و سال خودم – آقا و خانم – که همگی با اولین عشق یا اولین مورد آشنایی‌شان ازدواج کرده‌اند و حالا در حال انجام تجربیاتی هستند که باید قبلا انجام می‌دادند. مسلما نمی‌توانم تجربه خودم و یا دوستان اطرافم را به همه تعمیم بدهم، ولی در مورد خودم با اطمینان می‌توانم بگویم علی‌رغم تمام سختی‌ها و استرسی که در داشتن روابط قبل از ازدواج پیش روی خصوصا خانم‌ها هست،این بهترین کاری بوده که برای «خودم» انجام داده‌ام.

 هفتاد ساعت سفر

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

از میان نامه‎های رسیده: غزاله

تنها یک نگاه به دور و بر و اطرافیان کافی بود که توی دلش خالی شود، دوست صمیمی‌‌اش تنها بعد از ١٢ روز از شروع آشنایی‌اش با یکی از خواستگارانش  پای سفره عقد نشسته بود، تنش می‌لرزید از تصور این اتفاق، دیگری بعد از ٢ سال رفتن و آمدن و سه سال زندگی مشترک همین هفته پیش  قرار آخرشان را در دفتر طلاق گذاشته بود! هر چه میگ‌شت نمی‌توانست به قانون کلی برسد، واقعا چه چیزی می‌توانست خوشبختی زندگی مشترک را تضمین کند؟

مشاور می‌گفت اگر بخواهی کسی را بشناسی ٦٠-٧٠ ساعت نشست و برخاست کافی‌ست. راست هم می‌گفت، واکنش آدمها در خرید و سینما و کافه و کوچه و بازار از جایی به بعد دیگر تغییر نمی‌کند، برای شناختن زوایای تو در توی آدمها باید آنها را در موقعیت‌های مختلف سنجید، ولی مگر عمر آدمی تا کجا قد می‌دهد، مگر چقدر احتمال می‌رود که در بازه آشنایی با نیمه دیگر زندگی آینده‌ات همه شرایط را تجربه کنی، ببینی که چه می‌کند و چگونه واکنش نشان می‌دهد؟ مگر نه اینکه آدم‌ها تغییر می‌کنند، رشد می‌کنند؟ روح آدمی مگر در چه وسعتی می‌گنجد که بتوان آن را کندوکاو کرد؟ باید جایی نقطه پایان گذاشت.

پدر همیشه ورد زبانش بود که اگر روزی خواستی با کسی ازدواج کنی باید قبلش رفته باشی و آمده باشد و دیده باشی و دیده باشد و خلاصه چشم و گوشت باز باشد تا بهترین تصمیم را بگیری، بی‌نقص! پدر خودش تحصیل‌کرده بود و دنیادیده. دختر هم همیشه انگار پشتش گرم بود و خیالش راحت که پدری روشن‌فکر دارد و منطقی بدون تعصبات رایج و معمول و کلیشه‌ای.

روزی که در دانشگاه بعد از ان همه بالا و پایین شدن در جواب خواستگاری یکی از سال‌بالایی‌ها گفت بیشتر همدیگر را بشناسیم و خرید و کافه و سینما برویم، پدر پیشنهاد داد دعوتش کنند به سفر. پدر می‌دانست آدمها را در سفر باید شناخت.

هفتاد ساعت سفر! شاید کلید حل مشکل همین بود!

رابطه پیش از ازدواج، واجب‌تر از خود ازدواج

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

مهمان هفته: امیر

همیشه می‌ترسیدم، همیشه از دیده شدن نگران بودم. خیالم البته از آن  پرده، از همان پرده که بعد از ده پونزده سال گفتند خیالی بوده، و از درد و خون اولین سکس راحت بود. دیر یا زود قرار بود رسما بریم تو یک خونه و خوب دیگه هر اتفاقی می‌افتاد زندگی خودمون بود. پس این چند ماه یا یک سال اضطراب هم می‌گذشت. گیرم که بعد از آن بار اول، هربار سکس‌مان دردناک بود. گیرم که حسرت یک رابطه جنسی بدون استرس به دلمان ‌ماند. گیرم که هر بار به خودم می‌گفتم بار بعد فرصت دارم تا فاصله ارضای خودم و او را تنظیم کنم. گیرم که …. گیرم که همه این‌ها ماند در تمام سال‌های بعد از ازدواج.

وقتی اولین بوسه رو گرفتم ازش، وقتی با نگرانی تنش رو از زیر پیراهن لمس کردم و وقتی نیمه برهنه اولین سکس رو تجربه کردیم، باورهای مذهبی‌م رو کنار گذاشته بودم. اما وحشت درافتادن به کاری «بیهوده» و «آلوده شدن» تا سال‌ها با من بود و اصلا شاید همین بود که عمل جنسی تمام نشده، یک پایم و شاید دو پایمان در دستشویی بود که نکند این آلودگی بماند در جای خوابمان.

آن رابطه تمام شد و همیشه با خودم فکر کردم اگر آن سال‌های جوانی فرصت بدون اضطرابی برای ایجاد رابطه‌ای آزاد برای ما فراهم بود، شاید همان موقع‌ها فهمیده بودیم که ما به درد رابطه‌ عاطفی نمی‌خوریم. اگر او چند باری رابطه جنسی بدون درد و با لذت را چشیده بود و اگر من چند باری رابطه همراه لذت و دو طرفه جنسی را تجربه کرده‌بودم، همان درد اول و دوم فهمیده بودیم یک جای کار می‌لنگد و لازم نیست ده سالی کشش بدهیم.

این‌که من اساسا دیگر به ازدواج معتقدم نیستم بماند و این‌که اصلا ازدواج را برای رابطه آدم‌ها مضر هم می‌دانم بیشتر بماند، اما هر رابطه‌ای عاطفی با هر اسمی که دارد، بدون ارتباط قبلی و بدون تجربه‌ای از عشق‌بازی آن‌هم با کسی یا کسانی غیر از آن‌که رابطه نهایی با او برقرار می‌شود، کُمیت‌ش لنگ می‌زند. حالا برای یک عده نزده، یا به روی خودشان نمی‌آورند،‌ یا شانس آورده‌اند.

تافته‌هاى جدا بافته

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

بامداد

من صد در صد موافق آشنايى دختر و پسر قبل از ازدواج هستم، رفت و آمد، صحبت كردن، شناخت از هم و طرز برخورد توى موقعيت‌هاى مختلف و البته با اطلاع خانواده‌ها، مخصوصا خانواده يك دختر. اما نمى‌تونم با همين اطمينان خاطر بگم كه رابطهجنسى هم بايد جزو اين شناخت بشه، شايد دليلم به خاطر جو و طرز فكر جامعه‌اى هست كه توش زندگى مى‌كنيم، و شايد تجربه نصفه نيمه خودم…

ممكنه الان براى خيلى از خانواده‌ها مسئله مهمى نباشه و معتقد باشن كه دختر وقتى به عقد پسرى در مياد ديگه زن طرف هست، اما نه براى خانواده ما يا همسرم. دختر تا وقتى از خونه پدر پا به خانه شوهر نگذاشته حتى اگه به عقد كسى هم درآمده باشه بايد بكارتش رو حفظ بكنه، من اما اين كار رو نكردم، آنقدر عاشق همسرم بودم و آنقدر خاطرش رو مى خواستم كه گوشم رو روى هزار بار تكرار اين تذكر سربسته مادرم بستم و وقتى فقط يک هفته گذشته بود و همسرم ازم رابطه جنسى كاملى رو خواست با كمال ميل قبول كردم. اما حالا خيلى توى دلم احساس مى‌كنم همين اتفاق مانع از تصميمات بعدى زندگيم شد و حتى احساس آدمى رو دارم كه ازش سواستفاده، و مهم‌تر از اون بهش تجاوز شده…

هر وقت توى دوران عقد مشكلى پيش اومد چشم بستم و با خودم گفتم من ديگه دختر نيستم كه بزنم زير همه چى! وقتى ساده‌ترين مراسم رو برام انجام ندادن، با خودم گفتم اگه صبر مى‌كردم و باكره مي‌موندم، حالا زبانم دراز بود. رابطه جنسى ما باعث شد خيال كنم بايد بسازم و بسوزم، همينه كه هست و من ديگه دختر ماه پيش نيستم و به شدت توى آن دوران آهنگ خواننده انگليسى زبانى توى ذهنم مى‌پيچيد كه مى‌خوند من ديگه دختر نيستم اما زن هم نشدم و من تماما چنين حسى داشتم. اگر همين طرز فكر خانواده و تزريقش به من و ترس از داشتن يا نداشتن بكارت نبود، من توى همان دوران عقد شايد جدا مي‌شدم. اما ترسيدم و موندم و ساختم و روزهايى رو ديدم و از سر گذروندم كه حقم نبود…

دخترم برگ گل منه، شايد احساس مادرانه‌ست كه خيال مى‌كنم دست آدمى كه به ناپاكى بخواد بهش بخوره رو قلم مى‌كنم. شايد هم ترس از آسيب رسيدن بهش باشه. اما از طرفى دلم مى‌خواد استقلال داشته باشه. کاش اون موقع من رو آنقدر رفیق خدش بدونه که من رو از تصميم‌گيرى‌هاى مهم زندگىش مطلع کنه. نمى‌دونم سال‌هاى آينده كه به اين نقطه از زندگيش مي‌رسم، رفتار درست‌ ازم سر ميزنه يا نه!؟

دیروز و امروز ما

«لزوم رابطه پیش از ازدواج»

نیمه شب

این روایت برمی‌گردد به حدود نیم قرن پیش. بله حدود نیم قرن پیش. دورانی که در ایل و طایفه ما ازدواج فامیلی رونق داشت. پرس و جو و پیدا کردن دختری از فلان خانواده و … نیز رسم بود. خود دختر و پسر با سرنوشت خویش زیاد سر و کاری نداشتند. آبجی بزرگ و دخترعمو کوچک و پسرخاله وسطی و بقیه نیز یا با فامیل دور و یا دخترعمه و نوه عموی پدری و … ازدواج کردند. هر کدام زندگی آرامی داشتند. پدربزرگ می‌گفت: ازدواج فامیلی بهتر است. چون وقتی زن و شوهر حرفشان می‌شود، بزرگترها دخالت می‌کنند و آنها هم حرف گوش می‌کنند و مشکل به خوبی و خوشی حل می‌شود. دختر و پسر نباید دوست پسر یا دوست دختر داشته باشند. چون انتخاب همسر کسیلمه میش قارپیزا بنزه / به هندوانه قاچ‌نشده می‌ماند. تا قاچش نکنی نمی‌دانی شیرین است یا کال، خراب است یا تازه.

اما من با پدربزرگ و دیگران موافق نبودم. دلم ازدواج فامیلی نمی‌خواست. در دنیای کوچک خود جوانی را می‌خواستم که با او آشنا شوم. به اخلاق و خصوصیات، و نکات ضعف و قوت هم پی ببریم، به توافق برسیم و سپس ازدواج کنیم. دخترعمه بزرگ با نظر من به شدت مخالف بود. می‌گفت: دوست پسر مرد زندگی نمی‌شود. اول دل می‌دهد و قلوه می‌ستاند. واقعیت خودش را زیر کلمات عاشقانه مخفی می‌کند و بعد می‌گوید اگر دختر خوبی بودی دوست پسر پیدا نمی‌کردی. اما من پافشاری می‌کردم که اگر نشناسم ازدواج نمی کنم.

روزی از روزها که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم که متوجه یک جفت پا شدم که به دنبال من راه افتاده و می‌آید. اول فکر کردم رهگذر است. اما روزهای بعد دیدم که این پاها به دنبال من راه افتاده‌اند و تعقیبم می‌کنند. به جرات سرم را برگردانده و به پشت سرم نگاه کردم و او جرات پیدا کرد که جلوتر بیاید و تکه کاغذ کوچکی را که شماره تلفن‌اش رویش نوشته شده بود جلوی من بگیرد و با صدایی آهسته بگوید که دوست دارد با من آشنا شود. تکه کاغذ را گرفته و به سرعت از او دور شدم. خانه ما بزرگ بود و چهار اتاق بزرگ داشت. اما عادت بر این بود که همگی در اتاق نشیمن دور هم جمع شویم و به هنگام خواب دخترها در یک اتاق و پسرها در اتاقی دیگر بخوابند. تلفن سیاه هم در گوشه‌ای از اتاق نشیمن و جلو چشم همه به آدمی چشمک می‌زد. نزدیک شدن به این سیاه‌سوخته شجاعتی می‌خواست که من نداشتم. بالاخره فرصت پیدا کرده و زنگ زدم و خوشبختانه خودش گوشی را برداشت و قرار ملاقات گذاشته و فوری قطع کردیم.

اول آشنایی‌مان خیلی خوب و عاشقانه گذشت. دفتری تهیه کرده و از ملاقات پنهانی، نامه های عاشقانه، وعده‌های راست و دروغمان نوشتم که دفتر خاطراتی به یاد ماندنی شد. پس از یک سال و اندی بازی موش و گربه، سرانجام روزی خبر داد که با مادرش به خواستگاری می‌آید. شرایط مرا قبول کرده بود. گفته بود که اصلا و ابدا لب به سیگار نمی‌زند. الکل نمی‌نوشد و اگر هم بنوشد در مراسم عروسی می‌نوشد، آن هم نه به آن اندازه که مست شود. او زن را به عنوان دوست و همسر و رفیق شفیق می‌داند و اجازه نمی‌دهد مادر و خواهر و دیگران در زندگی مشترکمان دخالت کند و الی آخر… به خواستگاری آمدند و آدرس محل کار و خانواده‌اش را دادند و رفتند. پدرم پس از تحقیق گفت: این جوان مناسب خانواده ما نیست. فرهنگ و آداب و رسوم این خانواده با ما تفاوت زیادی دارد. اگر با او ازدواج کنی خوشبخت نمی‌شوی. نمی‌توانم دو دستی دخترم را در آتش بیاندازم. اما من هیچ نمی‌فهمیدم. چشمانم کور و مغزم تهی شده بود. سرانجام موافقت پدر و برادر را گرفتم و ازدواج کردیم.

روز سوم زیرسیگاری به خانه آمد و بعد یک لیوان عرق سگی همراه با پسته که میبایست دانه می‌کردم تا مزه عرق سگی‌اش شود. مادرشوهری که بالای سرم می‌ایستاد تا لیوان را بعد از شستن سه بار آب بکشم و هنگام آب کشیدن هم سه بار صلوات بفرستم تا کاملا تمیز شود، چون الکل نجس است. اولین کتکی که خوردم سر این موضوع بود. گفتم: شما که این همه به پاکی و نجاست اهمیت می‌دهید چرا گوش پسرتان را نمی‌پیچید که عرق به خانه نیاورد. از قرار معلوم اشتباه از من بود. به قول دختر عمویم که می‌گفت با دل دادن و قلوه گرفتن و نامه‌های عاشقانه نمی‌توانی طرف مقابلت را بشناسی.

زندگی به همین روال ادامه پیدا کرد. بعد از به دنیا آمدن دخترم با خودم عهد بستم که این بار دقت بیشتری بکنم، اعتماد دخترم را جلب کنم، دوست او باشم و کمکش کنم تا با مردی که شیر حلال خورده ازدواج کند. دخترم تا گرفتن دیپلم علاقه‌ای به داشتن دوست پسر یا همسر نداشت. چون از پدر و رفتارش تجربه خوبی نداشت. چند ماهی از ورود او به دانشگاه نگذشته بود که متوجه رفتارش شدم. در یکی از روزهای تعطیلی آماده شد و می‌خواست از خانه خارج شود که پرسیدم کجا؟ در حالی که هم خجالت کمی کشید و هم سعی می‌کرد چیزی را از من پنهان کند گفته که استاد جلسه‌ای گذاشته و … حرفش را قطع کرده و گفتم: لازم نیست به من دروغ بگویی. مدتی است که متوجه رفتارت هستم. اگر با پسری آشنا شده و می‌خواهی روز تعطیلی را با او بگذرانی به من بگو.

از او خواستم هر حرفی دارد با من بزند. هیچ مادری با جگرگوشه‌اش دشمنی ندارد. او تعریف کرد که پسر همسایه او را برای صرف ناهار به رستوران دعوت کرده است تا با هم بیشتر آشنا شوند و در صورت توافق ازدواج کنند. به او اجازه ملاقات دادم به شرطی که با من مشورت و صحبت کند و هیچ چیزی را از من پنهان نکند. از او قول گرفتم که رابطه‌شان در حد دوستی و هم‌دانشگاهی و آشنا شدن به اخلاق و خصوصیات همدیگر باشد و به رابطه جنسی نکشد. شرطم را پذیرفت. دوستی دخترم با آن جوان حدود یک سال و اندی طول کشید. پسر همسایه پس از اتمام دانشگاه با جدیت دنبال کار گشت و استخدام شد و به دخترم پیشنهاد ازدواج داد و شد داماد یکی یکدونه. از ازدواجشان حدود ده سالی می‌گذرد. نوه‌های دوست‌داشتنی دارم. خوشحالم که توانستم دخترم را خوب راهنمایی کنم و موجب شوم زندگی آرامی داشته باشد. خوشحالم که خدا سرنوشت خوبی برای دخترم رقم زد.

با مقایسه دیروز و امروز با خود می‌اندیشم که ای کاش رابطه من و مادرم فراتر از رابطه مادر و دختری بود. ای کاش او هم دوست و همدم من بود.