ماه: ژوئیه 2019

کار خانگی یک مهارته، یاد گرفتن می‌خواد. ارزش داره.

«کار خانگی»

نیمه‌شب

من تا موقعی که ازدواج کردم اصلا نمی‌دونستم کار خانگی یعنی چی. مامان من وقتی از سرکار برمی‌گشت خونه، خسته‌تر از اون بود که واسه کار‌های خونه با ما سر و کله بزنه، بخواد یادمون بده و نظارت کنه تا راه بیفتیم و بتونیم انجام بدیم. فکر کنم امیدوار بود وقتی بزرگ می‌شیم خودمون یاد بگیریم و کمک کنیم. امیدی که هیچ‌وقت به واقعیت نپیوست. وقتی که بزرگ شدیم برای یاد گرفتن اینکه همه بار کار‌ها نباید روی دوش یه نفر باشه خیلی دیر بود. سعی می‌کرد هر از گاهی ما رو قانع کنه ولی نهایت اثرش این بود که یه روز آخر هفته یه بار ظرف بشوریم یا یه جارو بزنیم و دو سه ماه بعدش منت سرش بذاریم واسه همون یه بار.

توی زندگی خوشبختانه شریک خوبی داشتم و دارم. با هم کارهای خونه رو تقسیم کردیم و کسی تحت فشار نبود. نه این‌که همیشه کار‌ها نصف نصف باشه، نه. گاهی اون کار تمام‌وقت داشت و من همیشه خونه بودم، سهم من بیشتر بود. گاهی برعکس. با اومدن بچه‌ها حجم کار‌‌ها خیلی بیشتر شد و تقسیم کار مهم‌تر، و این همزمان بود با بیشتر شدن فشار کاری. توی همین سال‌ها متناوب کارگر هم داشتیم. از هر روز بگیر تا هفته یه بار دوبار با توجه به شرایط‌مون تا کار‌های خونه سر و سامان بگیره. ولی با همین مرور زمان و اومدن کارگر و هم‌زمان زیاد شدن فشار کاری همسر و توی خونه موندن من به خاطر بچه‌ها،  سهم اون محدود‌تر شده. با توجه به این‌که فکر نمی‌کنم تغییر شدیدی در زندگیمون از این به بعد رخ بده بیشتر کارها شده سهم من و همین‌طور هم خواهد ماند. تو همین مدت کلی در مورد کار خونگی و روش‌‌های مدیریت امور خونه خوندم.  یاد گرفتم و دیدم که کار خونگی چیزی نیست که فکر کنی اهمیتی نداره و خودش انجام میشه و فکر کردن نمی‌خواد. گردوندن یه خونه مثل مدیریت یه مجموعه کوچیک می‌مونه با کلی دردسر و حاشیه. نیاز به برنامه‌ریزی و آموزش مداوم و مهارت‌های زیادی داره و متاسفانه من اصلا توش خوب نیستم. خیلی چیز‌ها می‌دونم که نمی‌تونم بهشون عمل کنم چون از بچگی این کار به نظرم بی‌ارزش اومده و دلم نمیاد براش وقت بگذارم. از طرفی حرص می‌خورم که مدیریت خونه عالی نیست، و از طرفی بهش دل نمی‌دم.

حالا کم کم بچه‌های خودم دارند بزرگ‌تر میشن. وقتیه که باید بهشون یاد بدم اونا هم تو کار خونه سهم دارند. یادشون بدم که کار خونه راحت نیست. ساده نیست. بی‌ارزش نیست. عمر خیلی از آدم‌ها صرف همین تمیز و مرتب نگه‌داشتن خونه و شاد و سرحال نگه داشتن آدم‌های خونه و مراقبت از اون‌ها شده و خیلی هم ارزشمنده، خیلی. ولی شما بگین، آدم چیزی که یاد نگرفته رو چطور می‌تونه یاد بقیه بده؟ من هم حوصله سر و کله زدن با بچه‌‌ها و خرابکاری‌هاشون رو ندارم. اون‌قدر فشار روم هست که حوصله این یکی رو ندارم. کار‌ها رو خودم انجام می‌دم و چشم‌انتظار روزی هستم که بزرگ بشن و خودشون یاد بگیرن که بار همه‌چیز نباید روی دوش یک نفر باشه… زهی خیال باطل و زهی چرخه باطل!

 

سهم من، سهم تو؟

«کار خانگی»

شبانگاه

صبح بیدار که می‌شوم اگر او بخواهد ساعت خاصی بیدار شود بیدارش می‌کنم (معمولا فراموش می‌کنم و مجبور است یا دیر برسد یا به ساعت اعتماد کند. اما چون خوابش کمی سنگین است از اعتمادش به ساعت هم -مثل اعتمادش به من- نتیجه‌ای نمی‌گیرد.)

قبل از رفتن به سرکار، فقط بدو-بدو لباس می‌پوشم و حاضر می‌شوم و کاری به هیچ چیزی ندارم؛ نه زباله‌ها، نه باز ماندن گاز، نه روشن ماندن زیر کتری و نه خاموش کردن چراغ و کولر و قفل کردن در. این‌ها را زیرپوستی گذاشته‌ام به عهده‌ او که حواسش جمع‌تر از من است و با دقت‌تر است. نه این‌که کاملا هم از روی قصد باشد، چون همیشه او حواسش هست، من ناخودآگاه فراموش می‌کنم.

طی روز به غذا پختن فکر می‌کنم و علیرغم اصرار او خریدهای غذا را هم خودم انجام می‌دهم در واقع به این دلیل که از خرید کردن خوشم می‌آید و نه به‌خاطر اینکه سهمم از کار خانه باشد. تا برسم خانه می‌روم سر وقت غذا درست کردن. خب من عاشق خوردنی و غذا پختن هستم و این‌کار برایم نه تنها زحمتی ندارد بلکه لذت‌بخش هم هست. ظرف‌ها را هم خودم می‌شویم. چون او خیلی‌خیلی وسواسی است و هر یک ظرف را اگر توانش را داشته باشد به آزمایشگاه تشخیص طبی می‌فرستد و بعد شستشو و آب‌کشی می‌کند. مقدار ظرفی را که او در دوساعت و نیم می‌شوید من در نیم ساعت شسته و آب کشیده‌ام.

از این‌سو می‌توانم بارهایی را که جارو کشیده‌ام بشمارم. چون از ابتدا از صدایش بدم می‌آمده، بی‌هیچ قراری او خودش مسئولیتش را به‌ عهده گرفته است. لباس شستن هم همین‌طور است. تا همین چند ماه پیش من حتی نمی‌دانستم چه درجه‌ای برای چه لباسی است و مایع را باید کجا ریخت و نرم‌کننده را کجا. مسئولیت صفر تا صد لباس‌ها هم با اوست. همین‌طور خریدهای خانه وقتی که هر دو در خانه‌ایم.در چنین حالتی به‌هیچ عنوان راضی نمی‌شود من بروم بیرون حتی اگر خودش مریض باشد یا شرایطش بد باشد؛ مگر اینکه یواشکی بروم.

تر و تمیز و مرتب کردن خانه به عهده هیچکس نیست. مگر مهمان بیاید که در آن صورت هردو از این‌طرف به آن طرف می‌دویم تا همه جا را جمع و جور کنیم که البته نمی‌شود اما واقعا مهم نیست. برای هیچ‌کداممان مهم نیست و این یکی از شانس‌های زندگیمان است.

در خانه‌ ما، وظیفه برای کسی تعیین نشده، نه من مجبورم به غذا پختن نه او مجبور است به خرید کردن. نه من مجبورم به رفت و روب نه او مجبور است به جمع و جور کردن. هرکدام هرکاری بتوانیم می‌کنیم و معمولا دعوایمان سر این است که چرا طرف‌ کاری را کرده، نه این‌که چرا نکرده.

در خانه‌ ما کارها برای خودشان پیش می‌روند و این خوب است.

دست زدن به سیاه و سفید عار نیست

«کار خانگی»

شامگاه

توی خونه ما هنوز هم کار خونه یه چیز کاملا زنانه محسوب میشه و کمک کردن آقایون یه جور لطف و مرحمت به حساب میاد. بابای من یه آدم بسیار سنتیه که از نظرش مسائل مرتبط با کار خونه رو حتما باید خانوما انجام بدن با این حال که مامانم هم کارمند بود و پا به پای بابا کار می‌کرد ولی هیچ وقت کمک زیادی از سمت بابا نمی‎شد. توی این سال‌ها کمی بهتر شده ولی همچنان انتظارش اینه که ازش توی خونه پذیرایی بشه و مسائل خونه بهش محول نشه، دیدن این وضعیت همیشه منو اذیت می‌کنه. نه اینکه فقط پدر من همچین دیدی رو داشته باشه، خیلیای دیگه هم توی دور و اطرافم می‌شناسم که کار خونه رو صرفا وظیفه خانوم‌ها می‌دونن. همکار آقایی داشتم که تقریبا همسن و سال بودیم، یادمه یک روز کامل در مورد اینکه کار خونه وظیفه کیه بحث کردیم و همچنان معتقد بود که کار خونه وظیفه خانوماست. حتی براش توضیح دادم که من و شما هر دو سر کار هستیم و یک زمان می‌ریم خونه، آیا درست و عادلانه است که وقتی رسیدیم خونه من واستم کار خونه بکنم، شما دراز بکشی تلویزیون ببینی؟ باز هم از حرفش کوتاه نیومد و تهش به این راضی شد که اگه دلم خواست کمک می‌کنم و هیچ اجباری برای کمک کردن ندارم. کمتر آقایی رو اطرافم دیدم که با آغوش باز در امور منزل و فرزندداری کمک بکنه، نه اینکه اصلا چنین آدمی رو ندیده باشم، ولی کم دیدم.

به نظر من این‌ها علاوه بر عرف جامعه، نتیجه تربیت مادرهای ما هم هست که همیشه از دخترهاشون انتظار کمک داشتن و توی تقسیم وظایف خونه پسرها رو درگیر نکردن. هنوز هم یاد گرفتن آشپزی و خونه‌داری جز وظایف دخترها محسوب می‌شه و روشنفکرترین آدم‌ها هم وقتی می‌فهمن یه دختر آشپزی بلد نیست اولین حرفی که می‌زنن اینه که وای به حال شوهرت. من همیشه با این تفکر مشکل داشتم و خیلی جاها جلوی اینجور درخواست‌های بعضا ظالمانه واستادم. یه جاهایی تونستم موفق باشم و از خودم در برابر نابرابری دفاع کنم و یه جاهایی هم نشده. من معتقدم که زندگی وقتی تعادل داره که همه وظایف زندگی به صورت مساوی تقسیم شده باشه و هیچ کسی احساس اجبار به انجام یک کار، اونم به صورت تکراری و مداوم رو نداشته باشه. نسل فعلی دارن در این خصوص بهتر می‌شن، امیدوارم این روند ادامه داشته باشه.

وظیفه‌ کیه؟!

«کار خانگی»

غروب

نمی‌دونم اسمش رو باید بذارم خوشبختی؟ تا وقتی توی خونه‌ پدری بودم، پدرم اجازه این که به معنای واقعی دست به سیاه و سفید بزنم رو بهم نمی‌داد و کسی این حق رو نداشت که به من کاری رو بسپاره، حتی مرتب‌ کردن تختخوابم. من اینطوری بزرگ شدم، با همه‌ی سختگیری پدر، اما توی پر قو. وقتی خواستم ازدواج کنم، اولین حرفی که پدرم به خانواده‌ خواستگار گفت این بود که من این دختر رو توی پر قو بزرگ کردم، نذاشتم یه استکان جابه‌جا کنه، چه برسه به ظرف شستن و غذا پختن! پس زمان می‌بره تا این کارها رو خونه‌ شوهر یاد بگیره و انجام بده، این رو اول از همه می‌گم که بدونید. وقتی ازدواج کردم و خونه‌ خو‌دم رفتم، صفر صفر بودم، هیچ کاری بلد نبودم، وقتی هم که کم‌کم شروع کردم به یاد گرفتن، همسر وسواسی من هیچکدوم از کارهام براش قابل قبول نبود و خودش مسئولیتشون رو به عهده گرفت، بدون اینکه سرکوفت بزنه و من همونطور که صفر بودم صفر موندم توی تمیزکاری و مرتب کردن خونه، تنها کاری که کردم غذا پختن بود اونم چون خودم دوست داشتم.

من یک زن و مادر شاغل هستم، از ساعت ۷ صبح سر کارم تا ۹ شب، بدون اینکه ذره‌ای احساس خستگی کنم، با عشق و علاقه کار می‌کنم. هر چی فکر می‌کنم که چه کاری هست در خونه که وظیفه‌ من باشه که اگه یک زمانی نبودم همسرم از عهده‌ش بر نیاد، هیچی به ذهنم نمی‌رسه! در واقع اینطوره که به این فکر می‌کنم که اگه همسرم نباشه، من باید چه کار کنم؟ کی ظرف‌ها رو می‌شوره و مرتب و منظم سر جاشون می‌ذاره؟ کی می‌دونه کدوم لباس‌ها رو با هم باید توی ماشین لباسشویی بندازه و از چه پودر و نرم‌کننده‌ای استفاده کنه؟ کی وقتی که دارم نهار می‌پزم بهم جای ادویه جدید رو که طعم مرغ رو خوشمزه می‌کنه رو نشون میده؟ کی می‌دونه وقتی بچه دلش درد می‌کنه باید چیکار کنه؟ چه دارویی بهش بده؟ کیه که خونه و زندگی ما رو این شکلی نگه داشته و محل امنمون؟ ما دو نفر در مورد هیچکدوم از اینها صحبت نکردیم، یه دفعه شده، نگفتیم فلان کاری وظیفه‌ توست و فلان کاری وظیفه‌ من.

من زن خونه نیستم و این چیزیه که همسرم پذیرفته، و چهارچوب خونه‌ ما این شکلیه.

زندگی سینوسی

«کار خانگی»

عصر

از اونجایی که مامان من خانه‌دار بود و پدرم بیرون از خونه کار می‌کرد، زندگیمون اینطوری تعریف شده بود که مامان کارهای خونه رو سر و سامون می‌داد و بابا هم نان‌آور خونه بود. در نتیجه تو اوضاع روزمره و عادی، بابام تقریبا کار زیادی به کارهای تو خونه نداشت و عمدتا من و بچه‌های دیگه توی کارهای خونه به مامان کمک می‌کردیم. اما مدل کمک کردنمون کاملا رندوم بود و قاعده خاصی نداشت.

بچه که بودم گاهی تو فیلما می‎دیدم که مثلا وظیفه شستن ظرف‎ها یا پختن غذا به نوبت بین دو بچه خونه جا به جا شه یا مثلا بعضی دوستام تعریف می‎کردند که جمع کردن سفره و شستن رخت تو خونه‎شون جدول زمان‎بندی خاصی داره و همه هم ازش پیروی می‌کنن. تو خونه ما اما اصلا از این خبرا نبود. هر کس هر موقع حوصله یا وقت داشت، هر کمکی می‌تونست، می‌کرد و اگرم نداشت پی کار خودش بود و آفتابی نمی‌شد. مامانم هم اگه سر حوصله بود و دل و دماغ داشت، خودش اوضاع رو به دست می‌گرفت و اگه حوصله نداشت، دست به اعتراض و اعتصاب‌ می‌زد و ناگهان تو خونه غوغا می‌شد و ما همه همزمان یک صدا لبیک می‌گفتیم و می‌دویدیم کمک مامانم.

برای همین وقتی که از ایران رفتم، از دیدن مدل زندگی بقیه آدم‌ها خیلی تعجب کردم. البته که عمدتا انعطاف‌پذیر بودم و با همه جورش کنار اومدم. در نهایت اما فهمیدم که تنها زندگی کردن با این که معایب خودشو داره، اما فوایدی داره که این روش رو واسه من از همه دلخواه‌تر و قابل قبول‌تر می‌کنه.

حالا اینجوریه که برای تمیزکاری و نظافت برنامه می‌چینم. درست مثل اون موقع‌ها که با همخونه آلمانیم زندگی می‌کردم. برای هر هفته سال، یه برنامه درست کرده بود و به دیوار زده بود. مسئولیت‌ها هم به شرح زیر بود: شستن توالت و حمام، جارو کردن و تی کشیدن کل خونه، دستمال کشیدن کابینت‌ها و گردگیری کلیه سطوح. اون موقع‌ها البته خونه دو نفری ما چهل متر هم نبود و فضای مشترکمون به همون سه متر آشپزخونه و نیم متر حموم و دستشویی ختم می‌شد. با این وجود ما هر کدوممون یه هفته در میون نوبتمون بود که کلیه این وظایف رو به انجام برسونیم و توی لیست تیک بزنیم و بس که همخونه من جدی و بی‌اعصاب بود، من به کلی جرات تخطی نداشتم. از همخونه‌م بدتر، صاحب‌خونه‌مون بود که دلش مستآجر تر و تمیز می‌خواست و بی‌خود و بی‌جهت گاهی می‌اومد و با بهونه‌های واهی زنگمون رو می‌زد و سوال‌های بی‌ربط می‌کرد. معمولا هم منتظر جواب نبود، فقط از همون لای در یه نگاهی به کف خونه می‌انداخت و زیرچشمی هم تا سینک آشپرخونه رو زیر نظر می‌گرفت که ببینه ناغافل، از دور لک چربی ازقلم‌افتاده می‌بینه یا نه. گاهی هم که از توی خونه چیزی دستگیرش نمی‌شد، توی راه پله برامون تله می‌گذاشت. یه بار که نوبت من برای تی کشیدن راه پله، سه روز عقب افتاده بود، یهو زنگ زد به موبایلم و اعلام کرد که از چهار روز پیش، آشغالی رو به ابعاد دو در دو سانتیمتر گوشه چپ پله هفت از بالا جاسازی کرده و این آشغال طی آخرین عملیات جست و جو که یک ساعت و نیم پیش اتفاق افتاده، هنوز سر جاش بوده و آیا من در این مدت بالاخره پله‌ها رو تمیز کردم یا نه و اگه نه، دلیلم برای این تاخیر باورنکردنی چی بوده. خدا شاهده، خیلی خانومی کردم و ده ماه تو اون خونه دوام آوردم، اما در اولین فرصت دممو گذاشتم روی کولم و مثل فشنگ فرار کردم.

بعد از اون یکی دو بار همخونه پسر داشتم که اونا هم از کشورهای مختلفی بودن. بهترینشون که از من هم چند سالی بزرگتر بود، انگلیسی بود و تونستیم مدت خیلی زیادی با هم کنار بیایم و اگه کارش عوض نشده بود و مجبور نشده بود که از شهر ما بره، چه بسا که هنوزم با هم زندگی می‌کردیم. خونه در واقع مال من بود و اون یکی از اتاق‌ها رو اجاره کرده بود. شیوه اون، این بود که سعی می‌کرد، حتی‌الامکان جایی رو غیر از اتاق خودش شلوغ و کثیف نکنه. شیوه من هم روش سینوسی بود: یک روز می‌شستم و می‌سابیدم و جارو پارو می‌کردم، انقدر که همه نقاط خونه برق می‌زد و روز دیگه حتی حوصله نداشتم لیوانم رو بذارم تو ماشین ظرفشویی که لااقل ماشین بشوردش. همخونه من هر وقت که خونه برق می‌زد، به روش بی‌حال خودش یه تعریف کوچیکی می‌کرد و اگرم تمیز نبود، براش اهمیتی نداشت و حال گذار منو درک می‌کرد. به جاش منم وقتی آخر هفته‌ها پنج صبح مست و پاتیل و سرخوش می‌اومد خونه و فقط نیم ساعت طول می‌کشید تا بتونه کلید رو بندازه تو قفل تا درو باز کنه و بعدش بیاد عین سنگ بیفته و یه شبانه‌روز بخوابه، غر به جونش نمی‌زدم و کاریش نداشتم و سر به سرش نمی‌گذاشتم.

الان که تنها زندگی می کنم، مجبورم همه کارها رو خودم بکنم. برنامه‌م رو تماشا می‌کنم و بستگی به وقت و حس و حالم، سعی می‌کنم، یکی دو تاشو انجام بدم. گاهی که کارها همه رو هم تلنبار می‌شه و کفرم در میاد، مثل مامانم دست به اعتراض و اعتصاب می‌زنم. اما کسی نیست که بخواد بیاد و یه طرف کار رو بگیره. منم بعد از یکی دو روز از اعتصاب خارج می‌شم و مودب و خانوم، دوباره روش سینوسی خودم رو از سر می‌گیرم.

آشپزی

«کار خانگی»

بعد از ظهر

آشپزی و فقط آشپزی همون کاری‌ست که اگه من انجام ندم همسرم به عنوان یه مرد انجامش نمی‌ده. چون بلد نیست (مثل خودم). چرا؟ چون هیچ‌وقت یاد نگرفته (مثل خودم). چرا؟ چون گویا هیچ‌وقت کسی (از جمله خودم) از مردها توقع آشپزی نداشته که بخوان یاد بگیرنش. یا شاید چون همیشه و در هر خانواده‌ای زن‌ها بودند که غذا رو جلوی مردها گذاشتن. کوچک‌ترها هم دیدن و یاد گرفتن. پسربچه‌ها یاد گرفتن آشپزی به من مربوط نیست و دختربچه‌ها هم یاد گرفتن آشپزی وظیفه منه. همین‌جا دقیقا ممکنه برعکسش اتفاق بیافته. خیلی از ما دخترها فکر کردیم که، نه من نمی‌خوام آشپزی وظیفه من باشه، پس نمی‌خوام یاد بگیرمش و یاد هم نگرفتیم. ولی آیا نتیجه‌اش تساوی بود؟ فکر نکنم.

مثلا یادمه توی خونه پدری اگه مامان وقت یا حوصله آشپزی نداشت، نه پدر و نه بچه‌ها وظیفه خودمون نمی‌دیدیم که پاشیم و غذا درست کنیم. هر کار دیگه‌ای که مربوط به حاضر کردن غذا بود رو داوطلب بودیم که انجام بدیم، خرید یا پوست کندن و خرد کردن و پاک کردن و امثال این‌ها. ولی این‌که مشخصا پای گاز وایستیم و آماده کردن یه وعده غذایی رو به عهده بگیریم برامون معمول نبود. اما اگر مامان خونه نبود یا مثلا چند روزی سفر بود وظیفه آشپزی کامل رو دوش بابا بود، نه ما بچه‌ها که از قضا دختر هم بودیم و کم سن هم نبودیم. چرا؟ چون توقع داشتیم بزرگ‌ترمون برامون غذا حاضر کنه می‌خواد مامان باشه یا بابا. زن و مردش مهم نبود. وظیفه والدین بود نه بچه‌ها. اون موقع خوشحال بودم از این که مثل خیلی از هم سن و سال‌هام وظیفه‌ای تو آشپزخونه نداشتم ولی بعدها فهمیدم اون روش خیلی هم خوب و درست نبوده. توی زندگی مستقل خودم خیلی طول کشید تا آشپزی رو بعد از مدت‌ها کمابیش یاد بگیرم. اصلا آشپزی که سهله کارهای مربوط بهش مثل خرید و آماده کردن و تمیز کردن خیلی از خوراکی‌ها هم برام واویلا بود.

حالا کسی که باهاش زندگی می‌کنم، همسرم مثل من و مثل خیلی‌های دیگه تو خونه‌ای بزرگ شده که آشپزی وظیفه زن/مادر بوده. هرچند اون‌ها هم مثل خانواده من پایه کمک کردن توی همه کارهای خونه بودن و گاهی گفتن مامان امروز تو آشپزی نکن به‌جاش می‌ریم رستوران، یا خیلی وقت‌ها موقع آشپزی کمکش کردن ولی می‌دونیم که هیچ‌کدوم از این‌ کارها به معنی تقسیم وظایف نیست. این‌ها فقط کمک هستند و هر از گاهی هستند و وظیفه آشپزی همچنان مختص زن باقی مونده. حتی اگه برای مثال من فقط هفته‌ای دوبار غذا درست کنم و روزهای دیگه رو همسرم غذای حاضری از یخچال در بیاره و بچینه روی میز، یا زنگ بزنه رستوران و غذا رو با پیک برامون بیارن باز هم به این معنی نیست که وظیفه آشپزی در این خونه به سهم مساوی بین زن و مرد تقسیم شده.

یکی داستان پر از آب چشم

«کار خانگی»

نیمروز

بر خلاف پیشینیانم، من زن مرتبی نیستم. تقریبا همیشه در آشپزخانه‌مان، ظرف کثیف وجود دارد، خانه از تمیزی برق نمی‌زد و بند رخت جزیی از تزیینات اتاق خواب است. کمدم درهم برهم است و گاهی برای یافتن یک لباس راحتی باید بیست دقیقه بگردم. البته چند هفته یک بار خانمی می‌آید که کارهای کلی خانه را انجام می‌دهد و البته که من از این سبک زندگی نیز ناراضی نیستم. من قبل از ازدواج مدتی تنها زندگی کرده‌ام. آن جا نیز همین وضع بود، اما فردی از من انتظار نداشت که کارها را انجام بدهم. نهایت چند ماه یک بار مامانم می‌آمد و کمی غرغر می‌کرد.

ولی زمانی که ازدواج کردم گویا طبق یک قرارداد نانوشته من مسئول کارهای خانه بودم. بارها و بارها با همسرم بر سر این موضوع بحث کردیم. من توانایی این را نداشتم که وقتی خسته و کوفته ساعت هشت و نه شب به خانه می‌رسیدم تازه به آشپزخانه بروم و غذا درست کنم و ظرف بشورم و … واقعا چرخه‌ بدون توقفی بود، در عرض چند ساعت بشور، بساب، بپز.

بعد از گذر زمان با همسرم به توافق رسیدیم که کار خانگی وظیفه من نیست و باید با هم انجامش دهیم. خیلی زود به این توافق رسیدیم. تقریبا در خانواده‌ من این امر عادی است. پدرم با وجود اینکه مردی سنتی بود، بعد از نماز صبح ظرف‌های شام شب گذشته را می‌شست و آشپزخانه را مرتب می‌کرد. گاهی هم غذا می‌پخت. اما مهمان‌هایی داریم که وقتی همسرم به سمت آشپزخانه می‌رود، اخم‌هایشان درهم می‌رود. یکی از دوستان همسرم به او پیشنهاد داده بود که بهتر است ظرف بخری تا ظرف‌ها را بشوری! یا ظرف‌های کثیف را بشکن اما نشور‌شان!

اگر با همسرم به توفق نمی‌رسیدیم، نمی‌توانستم تحمل کنم و بعید نبود کارمان به جدایی برسد. به نظرم ظلم عظیمی است که فردی به تنهایی مسئول کارهایی باشد که تنها به او مربوط نیست و بقیه اعضای خانواده نیز از این کارها نفع می‌برند.

تدبیری برای خودکرده

«کار خانگی»

پیش از ظهر

بچه که بودم لابلای دیالوگای یه فیلم داستانی ایرانی شنیدم، آدم سگ قافله باشه کوچیک قافله نباشه. بعد فکر کردم چون از همه کوچیک‌ترم کارایی رو که خودشون دوست ندارند  می‌اندازند دوش من. بعدها که بزرگتر شدم، بزرگ و بزرگتر، تا همین الان، فهمیدم، و باز فهمیدم، و همچنان دارم می فهمم که اگه یک کاری رو خودت به دوش گرفتی و تا تهش انجام دادی دیگه مال خودته. مهریه رو کی داد کی گرفت ولی تعهد خودکرده، پشت قباله‌ته. حلال‌تر از شیر مادر. حقی از تو که کسی نمی‌خواد اونو ازت بگیره یا باری از روی دوشت برداره. خودت کردی که ….

این شده که الان کار رسیدگی به امور آشپزخانه، سرویس‌ها، باغ و حیاط، زیرزمین، بخش بزرگی از خرید خانه، شستشوی رخت‌ها، خشک و تا کردن و چیدنشون توی کمد صاحباشون، و حتی گردوندن روزانه سگی که در واقع مال پسرمه و با این هدف به اعضای خانه افزوده شده بود تا که گردوندن روزانه سگ بشه تفریح و تحرک خواستنی پسر، می‌افته پشت قباله من. هر وقت گله کردم، یک‌صدا گفتند کی مجبورت کرده؟ نکن! نکن ببین بالاخره کسی انجامشون نمیده؟ خب راست میگن. نه؟ خودمونیم راست میگن دیگه… مثلا تا حالا  که هیچوقت هیچ لباسی رو اتو نکردم. آیا کسی گفته چرا نمی‌کنی؟ یا حالا که یک – دو خورجین یکجا کتاب تازه به خودم کادو دادم و واسه خاطر خوندنشون  دست از آشپزی هر روزه شستم، هیشکی میگه غذای مامان پز ما کو؟ نه والا. پس کرم از خود درخته. نکنیم خواهر. نکنیم مادر. ما نکنیم، اونا نکنند… همگی با هم  فعل نکردن رو صرف کنیم. همگی با هم کثیف و هپلی و شلخته… بلکه  از خودمون خسته بشیم، بلکه این فعل کار خانه یه روزی یه جوری خودبخود صرف بشه. یا دستکم با نکردنش، احساس پوچی و قربونی شدن زنانه گور شو گم کنه. نتیجه‌اش اگه این باشه  که به جاش افعال کتاب خواندن، فیلم خوب دیدن، به کارهای گروهی عام المنفعه پرداختن  یا… به انجام برسه، خب معلومه که  کدوم کفه ترازو  وزین‌تره.

اما خدا وکیلی بعضی از ماها، اگه در طالعمون قصر پادشاه هم دیده بشه، طبیعتمون عوض نمیشه و ما سیندرلاهایی میشیم که از بس که منظمیم، ابدا لنگه کفشی جا بذاریم تا بیارنش به زور پامون کنند و ما رو کشون کشون ببرند بشیم عروس کاخ مطلا. یا اصلا چرا راه دور بریم، ما همون کوزت بینوایانیم، همین اوشین سال‌های دور از خانه، بدون کار خانه ریه‌هامون هوا کم میارند.

من خودم، اصلا با همین کارهای سگی، به انسجام فکری می‌رسم. خیلی احمقانه است می‌دونم. ولی همینم.  اصلا بگین ضد زنه. ولی همینه که هست. تا مرتب نکنم، کتاب از گلوم پایین نمیره. پس چه هوشمندانه‌تر که جای غرولند زنونه، ازشون لذت ببرم. یاد بگیرم زودتر سر و ته کارها رو هم بیارم و هر آنگاه که سروشی از اندرون خورجین کتاب‌ها ناسزاگویان مرا به خود فراخواند، دست از کار شسته، به لحاظ فکری منسجم، تمرگیده، از ابتذال دوری جسته، به امور فاخر  بپردازم. ناگفته نمونه، چه کیفی داره وقتی همه با هم آستینا رو بالا می‌زنیم و یک روز رو، روز نظم و ترتیب اعلام می‌کنیم و یک هفته در آرامش و نظافت عمومی به‌سرمی‌بریم. کم، اما اینجوری هم پیش اومده.

پی‌نوشت: من همپای کارگری که برای کمک در کار خانه به من می پیونده کار می‌کنم. تا این حد گرفتار کوزت درونم.

قراره مهمون بیاد

«کار خانگی»

صبح

من و خواهرم که کوچیک بودیم، وقتی فرصت دست می‌داد از کمک کردن توی کارهای خونه خوشحال می‌شدیم و احساس می‌کردیم بزرگ و خانوم شدیم که مادرمون بهمون اعتماد کرده و کاری رو به دست ما سپرده، اما یه جورایی هیچ‌وقت هم وظیفه‌ای نداشتیم. یعنی به طور معمول مادرم از ما نمی‌خواست که کمک کنیم و معمولا می‌گفت شما به درساتون برسین که مهم‌تره. وقتایی که کمک‌ لازم می‌شد وقتایی بود که مهمون داشتیم و کارها بیشتر بود. جارو کردن و گردگیری کردن خونه، چیدن ظرف میوه و شیرینی، تزیین گل‌های توی گلدون و کلا چک کردن خونه و اطمینان پیدا کردن که همه‌چی سر جاشه. همه این‌ها با کلی عشق و لذت انجام می‌شد چون پیش‌زمینه مهمونی و شادی و خوردن خوراکی‌های خوشمزه بود. خاطره اون کارهای خونه که کنار هم انجام می‌دادیم از بس روشن و قشنگه که دلم لک زده برای یک ساعت ناقابلش، ولی حیف که زمان به عقب برنمی‌گرده.

این روزها تنها زندگی می‌کنم و برای دیدن دوستام معمولا بیرون خونه قرار می‌ذاریم. در نتیجه کارهایی که توی خونه انجام می‌دم فقط برای خودمه و کس دیگه‌ای به هیچ وجه از تمیزی و مرتب بودن یا نبودن خونه من خبردار نمی‌شه. از این‌که چه غذایی می‌پزم. از این‌که گل‌ها رو آب می‌دم یا نمی‌دم. از این‌که توی خونم صدای موسیقی میاد یا نه. از این‌که حال دل خونه من خوبه یا این‌که دلش گرفته. وقتایی که سرم شلوغه و حواسم بهش نیست دلم براش می‌سوزه و با خودم می‌گم این خونه طفلکی چه گناهی کرده که تو بی‌احساسی و دستی به سر و روش نمی‌کشی. فکرشو کردی اگه چشمش بیفته توی چشم واحد روبه‌رویی که ششصد نوع گل و بلبل توی بالکنش در حال جولان دادن هستن، چه‌جوری سرشو بالا بگیره و از خجالت آب نشه؟

راستشو بخواین دلم بدجوری هوای زندگی با خانواده رو کرده. این‌که یه فضا و یه زندگی رو با کسی یا کسانی شریک بشی و به کلمه خانه یه معنای واقعی بدی. این‌که کاری که هرکس توی خونه می‌کنه نه از روی اجبار که از روی عشق و تعلق به خانواده باشه. این‌جوری همه کارها به سرعت برق و باد انجام می‌شه و دل همه هم خوشه. خونه هم برق می‌زنه و ته دلش خوشحال و خندونه، انگار که هر لحظه قراره مهمون بیاد.

تنهایی من 

«کار خانگی»

سپیده‌دم

عروسم دارد خانه‌تکانی می کند و من مواظب نوه‌ام هستم. صبح زود پسرم قبل از رفتن به سر کار پرده‌ها را درآورده و عروسم شسته و اتو کرده است. مبل‌ها و کف اتاق‌ها وآشپزخانه را تا جایی که از دستش بر‌می‌آید و وقت دارد تمیز و مرتب می‌کند. پسرم از سر کار برمی‌گردد و بعد از غذا و استراحتی یک ساعته‌، وسایل نظافت پنجره‌ها را برداشته و شروع به تمیز کردن می‌کند. عروس هم مامور نگاه کردن به شیشه‌هاست که مبادا لکه‌ای باقی بماند. سپس به کمک همدیگر پرده‌ها را سر جایشان می‌آویزند. پرده‌ها خسته‌شان می‌کند. نشسته و برای رفع خستگی، قهوه می‌نوشند و از تماشای خانه تر و تمیز لذت می‌برند. حالا نوبت نوه‌ام است. باید لباسش عوض شود. زن و شوهر به هم تعارف می‌کنند و شوهر از جای بلند می‌شود و بچه را به حمام می‌برد. تعجب می‌کنم. مرد و حمام بردن بچه؟ مرد و جمع کردن سفره؟ مرد و شستن پنجره؟ مرد و…

به خانه دخترم می‌روم. بنا به اظهار دخترم، شوهرش مردی تنبل است. دخترم صبحانه را آماده می‌کند. هر کدام به یکی از بچه‌ها در خوردن صبحانه و پوشیدن لباس و انجام تکالیف مدرسه و حتی بردن به حمام کمک می‌کنند. وقتی سبد لباس چرک پر می‌شود مرد فوری آنها را داخل ماشین لباس‌شویی انداخته و پس از تمام شدن کار ماشین، روی طناب پهن می‌کند. به دخترم اعتراض می‌کنم که طفلک داماد هیچ هم تنبل نیست.

دختر و پسر و عروس و داماد و والدینم، دوست و آشنا، همه را به خاطر می‌آوردم. هر کسی به نوعی به همسر خود کمک می‌کند. با هم همکار و همفکرند. سپس خاطرات خود را ورق می‌زنم. به گذشته برمی‌گردم. به تنهایی خودم، به همسایه بغل‌دستی‌ام که با کنایه «‌ارلی دول آرواد / زنِ متاهلِ بیوه» خطابم می‌کند و من از ته دل درد می‌کشم. صبح با عجله صبحانه و بچه‌ها را آماده می‌کنم. حتی برای شوهرم نیز لقمه نان و پنیر آماده می‌کنم و خود بدون صبحانه سر کار می‌روم. اوضاع همکارانم یک کمی بهتر از من است. ظهر همه با هم به خانه برمی‌گردیم. باز با عجله غذا را روی اجاق می‌گذارم که گرم شود. لباس بچه‌ها را عوض کرده و سماور را روشن می‌کنم. فریاد همراه با ناسزای همسرم، بر اضطرابم می‌افزاید. با عجله سفره را پهن می‌کنم و بعد از آوردن غذا، تازه یادم می آید که روپوشم را عوض نکرده‌ام. فوری لباس عوض می‌کنم و سر سفره می‌نشینم. به ناگاه قاشقی به طرفم پرت می‌شود و به بازویم می‌خورد. خدا را شکر می‌کنم که به چشمم نخورد. همراه با درد بازویم، صدای فحش گوشم را می‌آزارد: «فلان‌فلان‌شده! ماست کو؟ تنبل بی‌عرضه. فقط بخور و بخواب و چاق شو. امثال تو در روستاها گاو می‌دوشند، حیوانات را به چرا می‌برند، نان می‌پزند، کره و ماست و پنیر و روغن تهیه می‌کنند و خسته نمی‌شوند. غذای همسرشان هم سر وقت آماده است. تو می‌روی پشت میز می‌نشینی و یک چند صفحه‌ای می‌نویسی و با همکارانت گپ می‌زنی و برایم افاده می‌دهی که خسته شده‌ای!؟» فرصتی برای جواب ندارم. فوری بلند شده و ماست را می‌آورم. نمی‌توانم حرف‌های او را هضم کنم. ساعتی می‌گذرد و خبر می‌رسد که پدرش برای صرف شام می‌آید. صد تومان کف دستم می‌گذارد که بروم و از قصابی محله گوشت بخرم. سر کوچه پدرم را می‌بینم. می‌پرسد: «کجا با این عجله؟» آهسته و شرمگین جواب می‌دهم: «قصابی!» همراهم می‌آید و دم مغازه قصابی صد تومان را از من می‌گیرد و داخل مغازه می‌شود و من پشت در می‌ایستم. گوشت را خریده و از مغازه خارج می‌شود. ( تعجب نکنید. هر زمان و هر شهر و محلی آداب و رسوم مخصوص خود را دارد. آن زمان ها رفتن زن به مغازه قصابی و نانوایی و بعضی مغازه‌ها کار درستی نبود.) قرار است اسباب‌کشی کنیم. تعدادی قوطی و گونی می‌آورد و امر می‌کند وسایل را جمع کنم. اسباب‌کشی بدون کمک کار بسیار دشواری است. دست تنها اسباب را جمع می‌کنم. خسته و مانده‌ام. از او کمک می‌خواهم. در جوابم می‌گوید:  «اگر قرار بود خودم کار کنم، تو را برای چی گرفته‌ام‌؟ که به … فرو کنم؟» سکوت می‌کنم. پس از اتمام کار اسباب‌کشی از او می‌خواهم که خانه‌ای هرچند کوچک بخریم. هر یکی دو سال یک بار اسباب‌کشی کمرشکن است. امکانش را که داریم. جواب می‌شنوم که «خانه بخرم تا بعد از مرگم وارثینم بخورند و بر گورم … بکنند؟» حالم به هم می‌خورد. هم بی‌ملاحظه و هم بی‌ادب. از مشت و لگدهایش نگو که دنیا را برایم تیره و تار می‌کند. دلم به حال تنهایی خودم و بی‌پدری بچه‌هایم (با وجود پدر) می‌سوزد. از خدا می‌خواهم که پس از بزرگ شدن بچه‌هایم، روزنه‌ای باز کند تا این تن خسته‌ام را به بیرون از این قفس پرت کنم.

سرانجام روزنه که نه، پنجره‌ای به سوی آسمان آبی باز می‌شود و من دو بال از فرشته‌ها می‌گیرم و پرواز می‌کنم.

مرزهای ذهنی

«کار خانگی»

سحرگاه

کار خانگی می‌تواند کارهای همیشگی و روتین یک خانه باشد و یا کسب ‌و کاری که در خانه شخص انجام شود. بستگی به نگاه آدمی دارد ولی الان می‌خواهم از انجام دادن همان روتین‌های همیشگی یک خانه بگویم، خرید، نظافت، رفت و روب، تعمیرات.

اولین خانه‌ای که مفهوم کار خانه را فهمیدم همیشه یک تفاوت بزرگ با خانه دوست‌هایم داشت. در خانه آنها پدر خرید می‌کرد، کفش واکس می‌زد، اگر لامپ سوخته بود صبر می‌کردند تا پدر از سرکار برگردد، در خانه‌تکانی‌ها پدر پرده‌ها را روی کولش می‌انداخت و نسب می‌کرد. پدرها خیلی مهربان و قوی بودند و به مادرها خیلی کمک می‌کردند و آنها را دوست داشتند. آنهایی که خیلی خیلی مهربان بودند جمعه‌ها جاروبرقی را می‌زدند زیر بغلشان و تمام خانه را کمک مادر جارو می‌زدند. بعضی‌هاشان مهمان که می‌آمد حتما کمک مادر ظرف می‌شستند. چندتایی هم پدر باحال داشتیم که یک روز در هفته حتما غذا درست می‌کردند، غذاهایشان هم خوشمزه بود. خب البته این‌ها همه پدرهای خیلی مهربان و مهربان بودند، و داشتیم پدرهای معمولی‌ای که فقط خرید می‌کردند یا پول کافی برای مادر و مدرسه دوستانم می‌گذاشتند و می‌رفتند سرکار. پدرهایی هم داشتیم که نمی‌دانستند همکلاسی من که بچه‌شان بود کدام مدرسه می‌رود و کاری به کار درون درهای خانه نداشتند. فکر می‌کردند همین که سایه‌شان روی سر بچه‌هاست کفایت می‌کند. در خانه دوستانم یکسری کارها مردانه بود یکسری زنانه. هر قدر پدر مهربان‌تر و عاشقتر، کارهای زنانه و مادرانه را بیشتر انجام می‌داد و کمک می‌کرد و هر قدر بی‌توجه‌تر کارهای مردانه را هم بیشتر روی دوش مادر می‌انداخت. تفاوت خانه‌ها برای من بود و نبود پدر نبود، بلکه تقسیم‌بندی کارها به زنانه و مردانه بود. مادرم تمام کارها را خودش انجام می‌داد و به من هم یاد می‌داد. هیچ وقت نگفت عوض کردن لامپ یا سرویس کولر یا هواگیری شوفاژها کاری مردانه است ولی ما خودمان انجام می‌دهیم. در خانه ما همیشه کارها وجود داشتند و باید انجام می‌شدند، ما یا بلد بودیم و انجام می‌دادیم یا بلد نبودیم و یاد می‌گرفتیم و بازهم خودمان انجام می‌دادیم. آن وقتی فهمیدم کارها در خانه ما متفاوت است که مادرم وقتی می‌خواست ته‌چین بپزد دستورش را از خاله فلانی می‌گرفت، ولی برای راه انداختن شوفاژخانه خراب شده به وقت تعطیلی‌ها که تعمیرکار پیدا نمیشد، از عمو فلانی سوال می‌کرد. کم کم متوجه شدم این مادرم نیست که انتخاب می‌کند از که بپرسد بلکه این آدم‌ها هستند که بعضی کارها را بلد نیستند.

بعدها با هم‌خانه‌های دیگرم هم همین تجربه را داشتم. در یک دورهمی همه پسرها وظیفه خودشان می‌دیدند که بروند خرید و وظیفه ما دخترها می‌دانستند که ساندویچ‌ها را آماده کنیم. وقتی من در خرید و حمل بسته‌های سنگین کمک کردم، من را برای دیگران مثال زدند که ببین چه مردی‌ست. شوخی بود ولی حاکی از طبقه‌بندی ذهنی‌ای بود که آنها داشتند و من نداشتم. من فقط ترجیح داده بودم در خرید کمک کنم تا مجبور نباشم بدون تخته‌خردکن وسط اتاق گوجه نصف کنم.

در خانه خودم، اوایل همسرم از توانایی‌های من تعجب می‌کرد و البته خرسند بود. هرچند او هم اگر پدر می‌شد از آن پدرهای خیلی خیلی مهربان بود که در کارهای سخت خانه کمک می‌کنند، ولی از لزوم و وجود بعضی کارهای خانه آگاهی نداشت. نمی‌دانست مواد غذایی که در کیسه وارد خانه می‌شوند خودشان در یخچال و کابینت‌ها قرار نمی‌گیرند. نمی‌دانست خانه بعد از یک هفته پر از پرز و مو می‌شود و باید جارو شود. نمی‌دانست لباس‌ها بعد از شسته شدن خودشان تا نمی‌شوند و در کمد نمی‌نشینند. اول‌ها با من بحث می‌کرد که تو خیلی وسواسی و مرتب هستی و از وقتی وارد خانه می‌شوی خودت را درگیر کارهای بی‌مورد می‌کنی، برای مطالعه و کارهای خودت وقت نمی‌گذاری، برای همین همیشه به وقت مهمانی رفتن دیر آماده می‌شوی چون تازه یادت می‌افتد کلی کار نکرده داری. هرچه من می‌گفتم اینها هم جزو کار خانه است و باید انجام شود او باور نمی‌کرد. مشکل اینجا بود که آنقدر اینکارها خود به خودی و در خفا توسط مادرش انجام شده بود که درکی از وجودشان نداشت. یکبار در خانه‌شان حواسش را به رفت و آمد مداوم مادرش در خانه جمع کردم. خودش هم به دلیل اختلاف بینمان دقیقتر شده بود که بگوید ببین تو خیلی سخت می‌گیری. نتیجه این شد که دید تمام آن کارها در خانه‌شان اتوماتیک انجام می‌شود، ولی اتوماتیک توسط مادرش انجام می‌شود. با خواهرهایش حرف زدیم و آنها هم همین کارها را انجام می‌دادند و فکر می‌کردند که وظیفه‌شان است. دید که همسران آنها هم از وجود چنین فعالیت‌هایی در خانه بی‌خبرند. متوجه شد به دلیل رفتار والدینش ناخودآگاه کارها برایشان زنانه مردانه شده‌اند. خودجوش شروع کرد به توجه بیشتر. بیشتر دقت می‌کرد که کاری در خانه انجام نشده باقی نماند. برای از بین بردن مرزهای زنانه مردانه ذهنش خیلی تلاش کرد و من بسیار خوشحال بودم. نه به این دلیل که کمک بیشتری در هر کاری داشتم، بلکه به این دلیل که هم‌خانه‌ام انسان توانمندتریست. از پس تمامی کارها برمی‌آید. اگر من خانه نباشم آب از آب تکان نمی‌خورد. نه کسی گرسنه می‌ماند، نه جایی کثیف و نه لباسی نامرتب. این خانه هم مانند مأمن اولم باعث تعجب و تحسین دیگران است که کاری زمین نمی‌ماند. کاری وظیفه کسی نیست، هرکس زودتر فرصت کند انجامش می‌دهد و خلاص.

حفظ حداقل‌ها وقت بحران

«چرا مردمان خشنی شده‌ایم»

بی‌وقتی

ایستاده بودم توی صف صندوق. سوپر مارکت از این سوپرمارکت‌های اورگانیک بود که قیمت‌هایش گاهی سر به فلک می‌زند. آمده بودم برای خرید یک چیز خاص که فقط در این سوپرمارکت پیدایش کرده‌ بودم و طبعا چون جای دیگر گیرم نمی‌آمد میزانی برای سنجش اختلاف قیمتش نداشتم. صف صندوق شلوغ نبود. سه نفر جلوی من بودند که نهایت خریدشان به سه قلم جنس می‌رسید. با حفظ فاصله از نفر جلویی ایستادم، با صبوری و احترام به حریم شخصی افراد که حاصل زندگی من در این کشور است.

اولین چیزی که در این کشور مرا متحیر کرده بود همین بود. این که آدم‌ها در صف به نفر جلویی نمی‌چسبیدند، نوبت را رعایت می‌کردند، هول نمی‌زدند و مودب بودند که البته این حیرتم هم خیلی زود، ظرف یکی دو ماه برطرف شد. وقتی که در یکی از جشن‌های ایرانی که یادم نیست چهارشنبه‌سوری بود یا نوروز، خانمی با خونسردی تمام، صف عرض و طویل آش‌رشته را قیچی کرد و جلویم ایستاد و وقتی آقایی پشت سرم به حضورش با لحنی نه چندان مودبانه اعتراض کرد، با غیظ فحشی داد و گفت «حالا میمیرین پنج دقیقه دیرتر آش بخورین؟» و وقتی دید پشت سری‌ها بی‌خیالش نمی‌شوند، پشت چشمی نازک کرد و رفت که احتمالا خودش را در میانه صف دیگری، چه می‌دانم، لابد کباب کوبیده، جا بزند.

داشتم می‌گفتم که ایستاده بودم در صف صندوق که زن و مردی که از ظاهر و لهجه‌شان معلوم بود اینجایی هستند (یا حداقل سال‌های زیادی است که به اینجا مهاجرت کرده‌اند)، گرم گفتگو آمدند و در فاصله بین من و نفر جلویی، بدون توجه به حضور من ایستادند.

به سبدشان نگاه کردم، یک دسته موز برداشته بودند و همین. پشت سر من هم آدم دیگری نایستاده بود. نتیجه‌گیری کردم حتما متوجه من نشدند. فکر کردم تفاوت ماجرا نهایت پنج دقیقه است. یک قدم عقب‌تر رفتم و از آنها هم کمی فاصله گرفتم. شاید همین یک قدم عقب‌تر رفتن من باعث شد که مرد متوجه حضورم بشود، برگردد و با آرامی معذرت بخواهد و بگوید که متوجه نشده من هم در صف صندوق هستم و دست زن را بگیرد و از نفر جلویی فاصله بگیرند و از من بخواهند جلوی آنها بایستم. لبخند زدم و گفتم اشکالی ندارد. چندان فرقی نمی‌کند. من بعد از شما حساب می‌کنم. بعد مرد گفت رفتارتان حس سال نو را به آدم می‌دهد و بلند خندید. من هم خندیدم، به حکم ادب، اگر نه ربط رفتار خودم را با سال نو نفهمیدم. شاید منظورش چیزی مثل ذوق بچه‌ها از گرفتن هدیه بود. بعد نوبتشان رسید، حساب کردند و رفتند. من هم خریدم را حساب کردم و رفتم.

چند سال پیش در جواب به یک شکست ورزشی، جوان‌های این شهر که از آرامترین شهرهای دنیاست، به خیابان‎ها ریختند، ماشین‌ها را آتش زدند و از مغازه‌ها سرقت کردند. پلیس ضد شورش به خیابان آمد، با سپر و لباس مخصوص، اسب‌سوارها هم آمدند. سه روزی به گمانم طول کشید، شدیم خط اول اخبار. بعد از ختم شورش، عکس‌ها و فیلم‎ها یوتوب و فضای اینترنت را پر کرد. اما خبری از عکس‌های خونین و مرگبار نبود. برعکس! عکس‌های بامزه‌ای هم بیرون آمد. مثل بوسه دختر و پسر جوانی که جلوی گارد ضد شورش کف خیابان خوابیده بودند. یادم هست من آن سال نه فقط آن تصویر را، بلکه همه عکس‌های شورش این شهر را، با عکس‌های کشتار هشتاد و هشت ایران در ذهنم کنار هم گذاشته بودم و از خودم پرسیده بودم چرا.

مردم ما مردمان سرگردانی هستند. هیچ وقت فراغ خاطر چندانی نداشتند. تازه آمده بودند در جاده تمدن قدم بگذارند که خواب‌نما شدند و گوش به حرف کسی دادند که اقتصاد را به خر نسبت می‌داد. حالا هم که سال‌هاست با حکومتی سر و کله می‌زنند که بدتر از هر دشمنی، از هر فرصت ممکن برای چاپیدن و رنج و سرکوب مردمش استفاده می‌کند. مردم با همدیگر همان کاری را می‌کنند که حکومت با مردم کرده. مردم ما زرنگی را فضیلت می‌دانند، دروغ را مهارت، خشونت را ابزار ترقی. خشونت در بدترین شکل ممکنش در ایران درونی شده.

گاهی فکر می‌کنم ما مردم بسیار شریفی بودیم که توانستیم در چهل سال اخیر تا این حد در برابر این همه که به ما روا شد از خودمان دفاع کنیم و همین حداقل‌ها را نگه داریم.

نقش قانون

«چرا مردمان خشنی شده‌ایم»

مهمان هفته: رضا

انسان ذاتا موجود خشنی است. البته این ماجرا بیشتر از آنکه موضوعی ژنتیکی باشد، موضوعی اجتماعی محیطی است. انسان اولیه بدون خشونت نمی‌توانست زنده بماند. این خشونت می‌توانست در مورد جانداران دیگر باشد، که یا غذا بودند، یا شکارچیانی که به انسان به دید غذا نگاه می‌کردند و یا در مورد همنوعی که قصد تصرف «منابع» غذایی و محیطی‌اش را داشت.

بعدتر، بعد از اجتماعی شدن، انسان نتیجه گرفت که با کمک قانون و حذف بخشی از خشونت (به خصوص در مورد هم‌نوع) می‌تواند زندگی امن‌تر و آرام‌تری داشته باشد. اما ضامن اجرایی این موضوع قانون بود و داروغه و کلانتر و داغ و درفش بود که خشونت را برای دفع خشونت تجویز می‌کرد (و می‌کند.) ماجرا ساده‌ است، فرض کنیم از فردا قانون و مجازاتی در کار نباشد، حجم خشونت در جامعه (فرق ندارد کجا باشد، ایران، آمریکا یا حتی سوئیس و دانمارک و…) چند درصد افزایش پیدا می‌کند؟

بخش بزرگی از خشونت یادگرفتنی است. کودکی که خشونت را بین افراد خانواده/جامعه می‌بیند، طبیعتا این رفتار را به عنوان رفتاری عادی و طبیعی یاد می‌گیرد. اما وقتی قانون نتواند (یا نخواهد) امنیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و… را تضمین کند، و خودش تبدیل به یک تهدید شود، کارکرد اصلی خود را از دست می‌دهد و در عمل تبدیل می‌شود به بک رقیب برای «منابع». آن‌جاست که انسان به ذات خودش برمی‌گردد تا بتواند زنده بماند.

رشد خشونت، رشدی تصاعدی است و مثل یک مارپیچ لگاریتمی توسعه پیدا می‌کند، شروعش «می‌تواند» تلاش برای به دست آوردن یک تکه نان باشد و به سرقت مسلحانه برسد. «می‌تواند» احساس مالکیت نسبت به همسر/ فرزند باشد، که به اسم غیرت منجر به آسیب فیزیکی یا روانی‌شان شود. «می‌تواند» خشم فروخورده‌ای باشد که از دیدن نابرابری اجتماعی شروع شود و به خشونت نسبت به دم‌دست‌ترین کسی (کسانی) که فکر می‌کنیم نقشی در این نابرابری داشته منجر شود. «می‌تواند» بازخورد احساس سرخورده‌گی و ناامیدی ناشی از عدم موفقیت/شکست باشد.

این‌ها البته جدا از فلسفه‌ها / ایدئولوژی‌ها / دین‌هایی است که نه فقط خشونت را توجیه، بلکه تجویز هم می‌کند.

مسئولیت‌پذیر باشیم

«چرا مردمان خشنی شده‌ایم»

بامداد

جایی نتایج یک تحقیق در رابطه با خشونت علیه زنان راخواندم که به نظر من واقعا ناراحت‌کننده و قابل تأمل بود. بعد از خواندن آن تحقیق کلی احساس ناراحتی و افسوس و نوچ نوچ برای خودم و تمامی زن‌ها مخصوصا زن‌های مملکتم کردم، بعد با دلخوری به چند نفر از دوستانم که با هم قرار عصرانه داشتیم پیوستم.

همان اول یکی از دوستان رازی که مربوط به من بود را در جمع بازگو کرد. درونم طوری از خشم و عصبانیت پر شد که فقط به این فکر می‌کردم که چگونه خشمم را خالی کنم. نه گوش می‌دادم و نه حرفی می‌زدم و فقط با خودم گفتگوی درونی و ویرانگری داشتم. این حس و انرژی منفی تا چند روز با من بود و هر کاری می‌کردم تا از دستش خلاص شوم و حالم بهتر شود فایده‌ای نداشت و تمام اطرافیان هم متوجه تغییر حال من شده بودند.

وقتی حالم کمی بهتر شد و قدرت مواجهه شدن با خودم و قضیه را پیدا کردم و توانستم منطقی فکر کنم شروع کردم به نوشتن. نوشتن راجع به این که چرا مردمان خشنی شده‌ایم. نتیجه این بود:

۱- کسی به ما یاد نداده‌است که اگر دلخوری و یا حرفی داریم مطرح کنیم و مشکل را حداقل برای خودمان حل کنیم. به جای این کار ما ناراحتی را درون خودمان نگه می‌داریم و دچار نفرت می‌شویم.
۲- کسی به ما یاد نداده است که شنونده باشیم. ما معمولا گوینده‌های خوبی هستیم و وقتی پای شنیدن به میان می‌آید، فقط از دریچه دید خودمان موضوع را نگاه می‌کنیم و حکم همیشگی را صادر می‌کنیم.
۳- کسی به ما یاد نداده است که قضاوت نکنیم.
۴- یاد نگرفته‌ایم که اگر کمبود و یا نقصی داریم برای بهبودش قدمی برداریم.
۵- و از همه مهم‌تر، مسئولیت زندگی و تصمیماتی را که می‌گیریم را قبول نمی‌کنیم.

قطعا هستند کسانی که روی این موارد و موارد این چنینی بسیار ریز‌بین و موشکافانه کار کرده‌اند ولی به نظر من عموم جامعه ما این مشکلات را دارند.

برای رهایی از این خشمی که همگانی شده باید آگاهانه‌تر و مسئولیت پذیرتر رفتار کنیم و نگذاریم که خشم و نفرت افسار زندگی ما را در دست بگیرند.

ما همواره مردمان خشنی بوده‌ایم

«چرا مردمان خشنی شده‌ایم»

نیمه‌شب

گاهی به نظرم اینطور میاد که تبلیغات و رسانه‌ها ۲۴ ساعته تصویر دروغینی رو از آدم ایده‌آل، ماشین، خونه و زندگی ایده‌آل، حتا مزخرفتر از اون جامعه ایده‌آل به خورد من نوعی می‌دن و این من بیچاره بیشتر وقتها در توانش نیست که این اتوپیاهای پوشالی رو از واقعیت تمیز بده. انتظارش از خودش بالا و بالاتر می‌ره، از بقیه هم و انتظار بقیه هم از این من، بیخود و بی‌جهت بالا می‌ره. بلاتکلیف و سرخورده و بی‌اعصاب می‌شه. نه خودش رو دوست داره و نه بقیه رو. نه از خودش راضیه و نه از بقیه. تفاوت‌هاش با بقیه رو به جای این که به عنوان خصوصیت شخصی و منحصر به فرد خودش ببینه، همه رو به شکل کمبود می‌بینه. با تصورات واهیش خودخوری می‌کنه و نارضایتیش رو به شکل حجم گنده‌ای از عصبانیت و خشونت تو خودش ذخیره می‌کنه. بعدش عین یه مین عمل نکرده راه می‌افته دوره و تا انگشت بهش بزنن، می‌ترکه و خون جلوی چشامو می‌گیره.

منِ نوع دیگه خشونت می‌بینه. پس خشونت می‌کنه. این من، یه آدم معمولیه با سطح شعور معمولی و احساسات معمولی. من، بد تربیت می‌شه. غلط تربیت می‌شه. تو بچگی دم به دقیقه کتک می‌خوره. به قدر کافی محبت نمی‌بینه. پدرو مادرش هم غلط تربیت شدند. نمیشه ازشون انتظار زیادی داشت. توی مدرسه سر و کارش با معلم‌ها، ناظم‌ها و مدیرهای آموزش‌ندیده است. من، از خانواده‌ش خشونت می‌بینه، توی مدرسه خشونت می‌بینه، بخشش و گذشت رو یاد نمی‌گیره. به خاطر کوچیکترین اشتباها به بزرگترین حالت تنبیه می‌شه. هرگز تمجید و تعریف نمی‌شنوه. من، یه آدم معمولیه با تربیت از بیخ اشتباه. من خشونت می‌بینه و در اولین فرصت ممکن خشونت به خرج می‌ده و پدر بقیه رو درمیاره.

منِ آخری هم باز یه آدم معمولیه که خیلی معمولی تربیت شده. گاهی خشونت دیده، ولی بخشش هم دیده. این من، اگه تو یه جامعه معمولی قرار بگیره، با زندگی معمولی که خورد و خوراک و پوشاک و مسکنش ردیف باشه و نیازهای اولیه‌ش برطرف بشه، ممکنه که البته گاهی خشونت کنه. اما خیلی وقتا هم نمی‌کنه. این من اما، اگه محتاج نون شبش بشه، اگه فشارهای اقتصادی بیچاره‌ش کنه و راه نفسش رو بگیره، چقدر می تونه آروم و مهربون و باگذشت بمونه؟‌ تو یه همچین وضعیتی، خودخواهی در درجه اول اهمیت قرار می‌گیره و فرهیختگی و تمدن و مسالمت میرن توی قعر جدول.

اما مگه نه این که تا بوده همین بوده؟‌ اصلا مگه خشونت تو وجود آدمیزاد طبیعی نیست؟‌ مگه همیشه یه عده آدما خشن تر و وحشی تر از بقیه نبودن؟‌ تا بوده، جنگ بوده، شکار بوده، مردهای عصبانی‌ای بودن که زناشون رو می‌زدن. زن‌های عصبانی‌ای بودن که بچه‌هاشون رو می‌زدن. آدم‌هایی بودن که همدیگه رو می‌کشتن. آدم‌هایی بودن که برای هیجان خشم تو رینگ‌های بکس زیرزمینی و رو زمینی، تو مسابقات شوالیه‌ای و گلادیاتوری همدیگه رو درب و داغون می‌کردن. هر جا هم که زورشون نچربیده، با خشونت‌های کلامی جز همدیگه رو درآوردن و پوست همدیگه رو کندن. از پدران و مادران غارنشینمون هم که نگم دیگه براتون.

بعید می‌دونم که خشن‌تر از قبل شده باشیم. واقعا بعید می‌دونم.

نشده‌ایم

«چرا مردمان خشنی شده‌ایم»

شبانگاه

این حرف رو بارها و در موقعیت‌های مختلف شنیدم، ولی من موافق نیستم که مردمان خشنی شده‌ایم. به‌ نظرم یه کم بدبینانه‌ست. یعنی چی که شده‌ایم؟ یعنی قبلا اصلا خشونتی وجود نداشته و الان وجود داره؟ یعنی قبلا کم بوده الان زیاد شده؟ بعد دقیقا چه نوع یا چه سطحی از خشونت منظوره. مثلا قتله یا فحش دادن یه راننده تاکسی عصبانی به مسافری که در رو محکم بسته؟ اگه بخوایم خیلی دقیق باشیم باید بگردیم و آمار و ارقام توی پژوهش‌های جامعه‌شناسی و رفتارشناسی رو بخونیم و بعد ببینیم آیا واقعا انسان امروزی از انسان مثلا صد سال پیش خشن‌تر برخورد می‌کنه یا نه.

به هر حال خشونت هم بخشی از سرشت ماست و توی هر آدمی کم و زیاد داره. یکی طبع لطیف‌تری داره و همه به عنوان یه آدم مهربون و آرام می‌شناسنش و یکی ممکنه کلا توی رفتارهاش لطافت کم و خشونت زیاد باشه، مثلا آدمی باشه که زود جوش می‌آره و زود عکس‌العمل تند و عصبی نشون می‌ده.

من فکر می‌کنم همون‌جور که در مورد تعداد نر و ماده‌ها در طبیعت همیشه تعادل هست، در مورد طبع آدم‌ها هم همین‌طوره و همیشه بین تعداد آدم‌های خشن و معمولی تعادلی هست. این‌طور نیست که بتونیم بگیم متولدین یک دهه به فرض احساساتی‌تر از متولدین اون یکی دهه هستن. همه‌جا و همه‌وقت همه مدل آدمی وجود داره. تازه کجاش رو دیدین شاید بعضی باورشون نشه ولی من نظرم صد در صد برعکسه و فکر می‌کنم، نه مطمئنم تعداد آدم‌هایی که خشن نیستن و اهل خشونت نیستن و مهربان و دنبال آرامش هستن همیشه به مردمان خشن می‌چربه! اگه غیر از این بود که سنگ روی سنگ بند نمی‌شد. اگر گذشت و بخشش و چشم‌پوشی و مهر خیلی از آدم‌ها نبود که به نظرم بشر تا الان منقرض شده بود!

چیز دیگه‌ای که به ذهنم می‌رسه این‌که شاید علت این برداشت که می‌گه مردمان خشنی شده‌ایم، انبوه خبرهای جورواجور توی شبکه‌های متنوع اجتماعی و فضای مجازی باشه. بالاخره هر روز حداقل یه خبر خشونت‌بار رو می‌شنویم و این حتما باعث می‌شه بگیم اوف عجب دنیای بدی شده، روزی نیست که خبر بدی نباشه. هم این موضوع و هم این‌که به طور کلی هم این اخبار باعث می‌شه بیشتر از دهه‌های قبل که دسترسی به اخبار و اتفاقات کم بود از حال دنیا باخبر باشیم و بدونیم حتی اگه امروز صبح توی روزنامه خبر یک قتل چاپ نشده دلیل بر وجود نداشتنش نیست. این‌جا و توی این روزنامه نبوده ولی هزار جای دیگه ممکنه باشه. می‌دونیم هر روز و هرجای دنیا هر اتفاقی ممکنه بیافته، مثل تمام دوران حیات بشر. حالا یک زمان در بی‌خبری بودیم و الان هر روز تصاویرش جلو چشممونه.