ماه: ژوئیه 2019

کار خانگی یک مهارته، یاد گرفتن می‌خواد. ارزش داره.

«کار خانگی»

نیمه‌شب

من تا موقعی که ازدواج کردم اصلا نمی‌دونستم کار خانگی یعنی چی. مامان من وقتی از سرکار برمی‌گشت خونه، خسته‌تر از اون بود که واسه کار‌های خونه با ما سر و کله بزنه، بخواد یادمون بده و نظارت کنه تا راه بیفتیم و بتونیم انجام بدیم. فکر کنم امیدوار بود وقتی بزرگ می‌شیم خودمون یاد بگیریم و کمک کنیم. امیدی که هیچ‌وقت به واقعیت نپیوست. وقتی که بزرگ شدیم برای یاد گرفتن اینکه همه بار کار‌ها نباید روی دوش یه نفر باشه خیلی دیر بود. سعی می‌کرد هر از گاهی ما رو قانع کنه ولی نهایت اثرش این بود که یه روز آخر هفته یه بار ظرف بشوریم یا یه جارو بزنیم و دو سه ماه بعدش منت سرش بذاریم واسه همون یه بار.

توی زندگی خوشبختانه شریک خوبی داشتم و دارم. با هم کارهای خونه رو تقسیم کردیم و کسی تحت فشار نبود. نه این‌که همیشه کار‌ها نصف نصف باشه، نه. گاهی اون کار تمام‌وقت داشت و من همیشه خونه بودم، سهم من بیشتر بود. گاهی برعکس. با اومدن بچه‌ها حجم کار‌‌ها خیلی بیشتر شد و تقسیم کار مهم‌تر، و این همزمان بود با بیشتر شدن فشار کاری. توی همین سال‌ها متناوب کارگر هم داشتیم. از هر روز بگیر تا هفته یه بار دوبار با توجه به شرایط‌مون تا کار‌های خونه سر و سامان بگیره. ولی با همین مرور زمان و اومدن کارگر و هم‌زمان زیاد شدن فشار کاری همسر و توی خونه موندن من به خاطر بچه‌ها،  سهم اون محدود‌تر شده. با توجه به این‌که فکر نمی‌کنم تغییر شدیدی در زندگیمون از این به بعد رخ بده بیشتر کارها شده سهم من و همین‌طور هم خواهد ماند. تو همین مدت کلی در مورد کار خونگی و روش‌‌های مدیریت امور خونه خوندم.  یاد گرفتم و دیدم که کار خونگی چیزی نیست که فکر کنی اهمیتی نداره و خودش انجام میشه و فکر کردن نمی‌خواد. گردوندن یه خونه مثل مدیریت یه مجموعه کوچیک می‌مونه با کلی دردسر و حاشیه. نیاز به برنامه‌ریزی و آموزش مداوم و مهارت‌های زیادی داره و متاسفانه من اصلا توش خوب نیستم. خیلی چیز‌ها می‌دونم که نمی‌تونم بهشون عمل کنم چون از بچگی این کار به نظرم بی‌ارزش اومده و دلم نمیاد براش وقت بگذارم. از طرفی حرص می‌خورم که مدیریت خونه عالی نیست، و از طرفی بهش دل نمی‌دم.

حالا کم کم بچه‌های خودم دارند بزرگ‌تر میشن. وقتیه که باید بهشون یاد بدم اونا هم تو کار خونه سهم دارند. یادشون بدم که کار خونه راحت نیست. ساده نیست. بی‌ارزش نیست. عمر خیلی از آدم‌ها صرف همین تمیز و مرتب نگه‌داشتن خونه و شاد و سرحال نگه داشتن آدم‌های خونه و مراقبت از اون‌ها شده و خیلی هم ارزشمنده، خیلی. ولی شما بگین، آدم چیزی که یاد نگرفته رو چطور می‌تونه یاد بقیه بده؟ من هم حوصله سر و کله زدن با بچه‌‌ها و خرابکاری‌هاشون رو ندارم. اون‌قدر فشار روم هست که حوصله این یکی رو ندارم. کار‌ها رو خودم انجام می‌دم و چشم‌انتظار روزی هستم که بزرگ بشن و خودشون یاد بگیرن که بار همه‌چیز نباید روی دوش یک نفر باشه… زهی خیال باطل و زهی چرخه باطل!

 

سهم من، سهم تو؟

«کار خانگی»

شبانگاه

صبح بیدار که می‌شوم اگر او بخواهد ساعت خاصی بیدار شود بیدارش می‌کنم (معمولا فراموش می‌کنم و مجبور است یا دیر برسد یا به ساعت اعتماد کند. اما چون خوابش کمی سنگین است از اعتمادش به ساعت هم -مثل اعتمادش به من- نتیجه‌ای نمی‌گیرد.)

قبل از رفتن به سرکار، فقط بدو-بدو لباس می‌پوشم و حاضر می‌شوم و کاری به هیچ چیزی ندارم؛ نه زباله‌ها، نه باز ماندن گاز، نه روشن ماندن زیر کتری و نه خاموش کردن چراغ و کولر و قفل کردن در. این‌ها را زیرپوستی گذاشته‌ام به عهده‌ او که حواسش جمع‌تر از من است و با دقت‌تر است. نه این‌که کاملا هم از روی قصد باشد، چون همیشه او حواسش هست، من ناخودآگاه فراموش می‌کنم.

طی روز به غذا پختن فکر می‌کنم و علیرغم اصرار او خریدهای غذا را هم خودم انجام می‌دهم در واقع به این دلیل که از خرید کردن خوشم می‌آید و نه به‌خاطر اینکه سهمم از کار خانه باشد. تا برسم خانه می‌روم سر وقت غذا درست کردن. خب من عاشق خوردنی و غذا پختن هستم و این‌کار برایم نه تنها زحمتی ندارد بلکه لذت‌بخش هم هست. ظرف‌ها را هم خودم می‌شویم. چون او خیلی‌خیلی وسواسی است و هر یک ظرف را اگر توانش را داشته باشد به آزمایشگاه تشخیص طبی می‌فرستد و بعد شستشو و آب‌کشی می‌کند. مقدار ظرفی را که او در دوساعت و نیم می‌شوید من در نیم ساعت شسته و آب کشیده‌ام.

از این‌سو می‌توانم بارهایی را که جارو کشیده‌ام بشمارم. چون از ابتدا از صدایش بدم می‌آمده، بی‌هیچ قراری او خودش مسئولیتش را به‌ عهده گرفته است. لباس شستن هم همین‌طور است. تا همین چند ماه پیش من حتی نمی‌دانستم چه درجه‌ای برای چه لباسی است و مایع را باید کجا ریخت و نرم‌کننده را کجا. مسئولیت صفر تا صد لباس‌ها هم با اوست. همین‌طور خریدهای خانه وقتی که هر دو در خانه‌ایم.در چنین حالتی به‌هیچ عنوان راضی نمی‌شود من بروم بیرون حتی اگر خودش مریض باشد یا شرایطش بد باشد؛ مگر اینکه یواشکی بروم.

تر و تمیز و مرتب کردن خانه به عهده هیچکس نیست. مگر مهمان بیاید که در آن صورت هردو از این‌طرف به آن طرف می‌دویم تا همه جا را جمع و جور کنیم که البته نمی‌شود اما واقعا مهم نیست. برای هیچ‌کداممان مهم نیست و این یکی از شانس‌های زندگیمان است.

در خانه‌ ما، وظیفه برای کسی تعیین نشده، نه من مجبورم به غذا پختن نه او مجبور است به خرید کردن. نه من مجبورم به رفت و روب نه او مجبور است به جمع و جور کردن. هرکدام هرکاری بتوانیم می‌کنیم و معمولا دعوایمان سر این است که چرا طرف‌ کاری را کرده، نه این‌که چرا نکرده.

در خانه‌ ما کارها برای خودشان پیش می‌روند و این خوب است.

دست زدن به سیاه و سفید عار نیست

«کار خانگی»

شامگاه

توی خونه ما هنوز هم کار خونه یه چیز کاملا زنانه محسوب میشه و کمک کردن آقایون یه جور لطف و مرحمت به حساب میاد. بابای من یه آدم بسیار سنتیه که از نظرش مسائل مرتبط با کار خونه رو حتما باید خانوما انجام بدن با این حال که مامانم هم کارمند بود و پا به پای بابا کار می‌کرد ولی هیچ وقت کمک زیادی از سمت بابا نمی‎شد. توی این سال‌ها کمی بهتر شده ولی همچنان انتظارش اینه که ازش توی خونه پذیرایی بشه و مسائل خونه بهش محول نشه، دیدن این وضعیت همیشه منو اذیت می‌کنه. نه اینکه فقط پدر من همچین دیدی رو داشته باشه، خیلیای دیگه هم توی دور و اطرافم می‌شناسم که کار خونه رو صرفا وظیفه خانوم‌ها می‌دونن. همکار آقایی داشتم که تقریبا همسن و سال بودیم، یادمه یک روز کامل در مورد اینکه کار خونه وظیفه کیه بحث کردیم و همچنان معتقد بود که کار خونه وظیفه خانوماست. حتی براش توضیح دادم که من و شما هر دو سر کار هستیم و یک زمان می‌ریم خونه، آیا درست و عادلانه است که وقتی رسیدیم خونه من واستم کار خونه بکنم، شما دراز بکشی تلویزیون ببینی؟ باز هم از حرفش کوتاه نیومد و تهش به این راضی شد که اگه دلم خواست کمک می‌کنم و هیچ اجباری برای کمک کردن ندارم. کمتر آقایی رو اطرافم دیدم که با آغوش باز در امور منزل و فرزندداری کمک بکنه، نه اینکه اصلا چنین آدمی رو ندیده باشم، ولی کم دیدم.

به نظر من این‌ها علاوه بر عرف جامعه، نتیجه تربیت مادرهای ما هم هست که همیشه از دخترهاشون انتظار کمک داشتن و توی تقسیم وظایف خونه پسرها رو درگیر نکردن. هنوز هم یاد گرفتن آشپزی و خونه‌داری جز وظایف دخترها محسوب می‌شه و روشنفکرترین آدم‌ها هم وقتی می‌فهمن یه دختر آشپزی بلد نیست اولین حرفی که می‌زنن اینه که وای به حال شوهرت. من همیشه با این تفکر مشکل داشتم و خیلی جاها جلوی اینجور درخواست‌های بعضا ظالمانه واستادم. یه جاهایی تونستم موفق باشم و از خودم در برابر نابرابری دفاع کنم و یه جاهایی هم نشده. من معتقدم که زندگی وقتی تعادل داره که همه وظایف زندگی به صورت مساوی تقسیم شده باشه و هیچ کسی احساس اجبار به انجام یک کار، اونم به صورت تکراری و مداوم رو نداشته باشه. نسل فعلی دارن در این خصوص بهتر می‌شن، امیدوارم این روند ادامه داشته باشه.

وظیفه‌ کیه؟!

«کار خانگی»

غروب

نمی‌دونم اسمش رو باید بذارم خوشبختی؟ تا وقتی توی خونه‌ پدری بودم، پدرم اجازه این که به معنای واقعی دست به سیاه و سفید بزنم رو بهم نمی‌داد و کسی این حق رو نداشت که به من کاری رو بسپاره، حتی مرتب‌ کردن تختخوابم. من اینطوری بزرگ شدم، با همه‌ی سختگیری پدر، اما توی پر قو. وقتی خواستم ازدواج کنم، اولین حرفی که پدرم به خانواده‌ خواستگار گفت این بود که من این دختر رو توی پر قو بزرگ کردم، نذاشتم یه استکان جابه‌جا کنه، چه برسه به ظرف شستن و غذا پختن! پس زمان می‌بره تا این کارها رو خونه‌ شوهر یاد بگیره و انجام بده، این رو اول از همه می‌گم که بدونید. وقتی ازدواج کردم و خونه‌ خو‌دم رفتم، صفر صفر بودم، هیچ کاری بلد نبودم، وقتی هم که کم‌کم شروع کردم به یاد گرفتن، همسر وسواسی من هیچکدوم از کارهام براش قابل قبول نبود و خودش مسئولیتشون رو به عهده گرفت، بدون اینکه سرکوفت بزنه و من همونطور که صفر بودم صفر موندم توی تمیزکاری و مرتب کردن خونه، تنها کاری که کردم غذا پختن بود اونم چون خودم دوست داشتم.

من یک زن و مادر شاغل هستم، از ساعت ۷ صبح سر کارم تا ۹ شب، بدون اینکه ذره‌ای احساس خستگی کنم، با عشق و علاقه کار می‌کنم. هر چی فکر می‌کنم که چه کاری هست در خونه که وظیفه‌ من باشه که اگه یک زمانی نبودم همسرم از عهده‌ش بر نیاد، هیچی به ذهنم نمی‌رسه! در واقع اینطوره که به این فکر می‌کنم که اگه همسرم نباشه، من باید چه کار کنم؟ کی ظرف‌ها رو می‌شوره و مرتب و منظم سر جاشون می‌ذاره؟ کی می‌دونه کدوم لباس‌ها رو با هم باید توی ماشین لباسشویی بندازه و از چه پودر و نرم‌کننده‌ای استفاده کنه؟ کی وقتی که دارم نهار می‌پزم بهم جای ادویه جدید رو که طعم مرغ رو خوشمزه می‌کنه رو نشون میده؟ کی می‌دونه وقتی بچه دلش درد می‌کنه باید چیکار کنه؟ چه دارویی بهش بده؟ کیه که خونه و زندگی ما رو این شکلی نگه داشته و محل امنمون؟ ما دو نفر در مورد هیچکدوم از اینها صحبت نکردیم، یه دفعه شده، نگفتیم فلان کاری وظیفه‌ توست و فلان کاری وظیفه‌ من.

من زن خونه نیستم و این چیزیه که همسرم پذیرفته، و چهارچوب خونه‌ ما این شکلیه.

زندگی سینوسی

«کار خانگی»

عصر

از اونجایی که مامان من خانه‌دار بود و پدرم بیرون از خونه کار می‌کرد، زندگیمون اینطوری تعریف شده بود که مامان کارهای خونه رو سر و سامون می‌داد و بابا هم نان‌آور خونه بود. در نتیجه تو اوضاع روزمره و عادی، بابام تقریبا کار زیادی به کارهای تو خونه نداشت و عمدتا من و بچه‌های دیگه توی کارهای خونه به مامان کمک می‌کردیم. اما مدل کمک کردنمون کاملا رندوم بود و قاعده خاصی نداشت.

بچه که بودم گاهی تو فیلما می‎دیدم که مثلا وظیفه شستن ظرف‎ها یا پختن غذا به نوبت بین دو بچه خونه جا به جا شه یا مثلا بعضی دوستام تعریف می‎کردند که جمع کردن سفره و شستن رخت تو خونه‎شون جدول زمان‎بندی خاصی داره و همه هم ازش پیروی می‌کنن. تو خونه ما اما اصلا از این خبرا نبود. هر کس هر موقع حوصله یا وقت داشت، هر کمکی می‌تونست، می‌کرد و اگرم نداشت پی کار خودش بود و آفتابی نمی‌شد. مامانم هم اگه سر حوصله بود و دل و دماغ داشت، خودش اوضاع رو به دست می‌گرفت و اگه حوصله نداشت، دست به اعتراض و اعتصاب‌ می‌زد و ناگهان تو خونه غوغا می‌شد و ما همه همزمان یک صدا لبیک می‌گفتیم و می‌دویدیم کمک مامانم.

برای همین وقتی که از ایران رفتم، از دیدن مدل زندگی بقیه آدم‌ها خیلی تعجب کردم. البته که عمدتا انعطاف‌پذیر بودم و با همه جورش کنار اومدم. در نهایت اما فهمیدم که تنها زندگی کردن با این که معایب خودشو داره، اما فوایدی داره که این روش رو واسه من از همه دلخواه‌تر و قابل قبول‌تر می‌کنه.

حالا اینجوریه که برای تمیزکاری و نظافت برنامه می‌چینم. درست مثل اون موقع‌ها که با همخونه آلمانیم زندگی می‌کردم. برای هر هفته سال، یه برنامه درست کرده بود و به دیوار زده بود. مسئولیت‌ها هم به شرح زیر بود: شستن توالت و حمام، جارو کردن و تی کشیدن کل خونه، دستمال کشیدن کابینت‌ها و گردگیری کلیه سطوح. اون موقع‌ها البته خونه دو نفری ما چهل متر هم نبود و فضای مشترکمون به همون سه متر آشپزخونه و نیم متر حموم و دستشویی ختم می‌شد. با این وجود ما هر کدوممون یه هفته در میون نوبتمون بود که کلیه این وظایف رو به انجام برسونیم و توی لیست تیک بزنیم و بس که همخونه من جدی و بی‌اعصاب بود، من به کلی جرات تخطی نداشتم. از همخونه‌م بدتر، صاحب‌خونه‌مون بود که دلش مستآجر تر و تمیز می‌خواست و بی‌خود و بی‌جهت گاهی می‌اومد و با بهونه‌های واهی زنگمون رو می‌زد و سوال‌های بی‌ربط می‌کرد. معمولا هم منتظر جواب نبود، فقط از همون لای در یه نگاهی به کف خونه می‌انداخت و زیرچشمی هم تا سینک آشپرخونه رو زیر نظر می‌گرفت که ببینه ناغافل، از دور لک چربی ازقلم‌افتاده می‌بینه یا نه. گاهی هم که از توی خونه چیزی دستگیرش نمی‌شد، توی راه پله برامون تله می‌گذاشت. یه بار که نوبت من برای تی کشیدن راه پله، سه روز عقب افتاده بود، یهو زنگ زد به موبایلم و اعلام کرد که از چهار روز پیش، آشغالی رو به ابعاد دو در دو سانتیمتر گوشه چپ پله هفت از بالا جاسازی کرده و این آشغال طی آخرین عملیات جست و جو که یک ساعت و نیم پیش اتفاق افتاده، هنوز سر جاش بوده و آیا من در این مدت بالاخره پله‌ها رو تمیز کردم یا نه و اگه نه، دلیلم برای این تاخیر باورنکردنی چی بوده. خدا شاهده، خیلی خانومی کردم و ده ماه تو اون خونه دوام آوردم، اما در اولین فرصت دممو گذاشتم روی کولم و مثل فشنگ فرار کردم.

بعد از اون یکی دو بار همخونه پسر داشتم که اونا هم از کشورهای مختلفی بودن. بهترینشون که از من هم چند سالی بزرگتر بود، انگلیسی بود و تونستیم مدت خیلی زیادی با هم کنار بیایم و اگه کارش عوض نشده بود و مجبور نشده بود که از شهر ما بره، چه بسا که هنوزم با هم زندگی می‌کردیم. خونه در واقع مال من بود و اون یکی از اتاق‌ها رو اجاره کرده بود. شیوه اون، این بود که سعی می‌کرد، حتی‌الامکان جایی رو غیر از اتاق خودش شلوغ و کثیف نکنه. شیوه من هم روش سینوسی بود: یک روز می‌شستم و می‌سابیدم و جارو پارو می‌کردم، انقدر که همه نقاط خونه برق می‌زد و روز دیگه حتی حوصله نداشتم لیوانم رو بذارم تو ماشین ظرفشویی که لااقل ماشین بشوردش. همخونه من هر وقت که خونه برق می‌زد، به روش بی‌حال خودش یه تعریف کوچیکی می‌کرد و اگرم تمیز نبود، براش اهمیتی نداشت و حال گذار منو درک می‌کرد. به جاش منم وقتی آخر هفته‌ها پنج صبح مست و پاتیل و سرخوش می‌اومد خونه و فقط نیم ساعت طول می‌کشید تا بتونه کلید رو بندازه تو قفل تا درو باز کنه و بعدش بیاد عین سنگ بیفته و یه شبانه‌روز بخوابه، غر به جونش نمی‌زدم و کاریش نداشتم و سر به سرش نمی‌گذاشتم.

الان که تنها زندگی می کنم، مجبورم همه کارها رو خودم بکنم. برنامه‌م رو تماشا می‌کنم و بستگی به وقت و حس و حالم، سعی می‌کنم، یکی دو تاشو انجام بدم. گاهی که کارها همه رو هم تلنبار می‌شه و کفرم در میاد، مثل مامانم دست به اعتراض و اعتصاب می‌زنم. اما کسی نیست که بخواد بیاد و یه طرف کار رو بگیره. منم بعد از یکی دو روز از اعتصاب خارج می‌شم و مودب و خانوم، دوباره روش سینوسی خودم رو از سر می‌گیرم.

آشپزی

«کار خانگی»

بعد از ظهر

آشپزی و فقط آشپزی همون کاری‌ست که اگه من انجام ندم همسرم به عنوان یه مرد انجامش نمی‌ده. چون بلد نیست (مثل خودم). چرا؟ چون هیچ‌وقت یاد نگرفته (مثل خودم). چرا؟ چون گویا هیچ‌وقت کسی (از جمله خودم) از مردها توقع آشپزی نداشته که بخوان یاد بگیرنش. یا شاید چون همیشه و در هر خانواده‌ای زن‌ها بودند که غذا رو جلوی مردها گذاشتن. کوچک‌ترها هم دیدن و یاد گرفتن. پسربچه‌ها یاد گرفتن آشپزی به من مربوط نیست و دختربچه‌ها هم یاد گرفتن آشپزی وظیفه منه. همین‌جا دقیقا ممکنه برعکسش اتفاق بیافته. خیلی از ما دخترها فکر کردیم که، نه من نمی‌خوام آشپزی وظیفه من باشه، پس نمی‌خوام یاد بگیرمش و یاد هم نگرفتیم. ولی آیا نتیجه‌اش تساوی بود؟ فکر نکنم.

مثلا یادمه توی خونه پدری اگه مامان وقت یا حوصله آشپزی نداشت، نه پدر و نه بچه‌ها وظیفه خودمون نمی‌دیدیم که پاشیم و غذا درست کنیم. هر کار دیگه‌ای که مربوط به حاضر کردن غذا بود رو داوطلب بودیم که انجام بدیم، خرید یا پوست کندن و خرد کردن و پاک کردن و امثال این‌ها. ولی این‌که مشخصا پای گاز وایستیم و آماده کردن یه وعده غذایی رو به عهده بگیریم برامون معمول نبود. اما اگر مامان خونه نبود یا مثلا چند روزی سفر بود وظیفه آشپزی کامل رو دوش بابا بود، نه ما بچه‌ها که از قضا دختر هم بودیم و کم سن هم نبودیم. چرا؟ چون توقع داشتیم بزرگ‌ترمون برامون غذا حاضر کنه می‌خواد مامان باشه یا بابا. زن و مردش مهم نبود. وظیفه والدین بود نه بچه‌ها. اون موقع خوشحال بودم از این که مثل خیلی از هم سن و سال‌هام وظیفه‌ای تو آشپزخونه نداشتم ولی بعدها فهمیدم اون روش خیلی هم خوب و درست نبوده. توی زندگی مستقل خودم خیلی طول کشید تا آشپزی رو بعد از مدت‌ها کمابیش یاد بگیرم. اصلا آشپزی که سهله کارهای مربوط بهش مثل خرید و آماده کردن و تمیز کردن خیلی از خوراکی‌ها هم برام واویلا بود.

حالا کسی که باهاش زندگی می‌کنم، همسرم مثل من و مثل خیلی‌های دیگه تو خونه‌ای بزرگ شده که آشپزی وظیفه زن/مادر بوده. هرچند اون‌ها هم مثل خانواده من پایه کمک کردن توی همه کارهای خونه بودن و گاهی گفتن مامان امروز تو آشپزی نکن به‌جاش می‌ریم رستوران، یا خیلی وقت‌ها موقع آشپزی کمکش کردن ولی می‌دونیم که هیچ‌کدوم از این‌ کارها به معنی تقسیم وظایف نیست. این‌ها فقط کمک هستند و هر از گاهی هستند و وظیفه آشپزی همچنان مختص زن باقی مونده. حتی اگه برای مثال من فقط هفته‌ای دوبار غذا درست کنم و روزهای دیگه رو همسرم غذای حاضری از یخچال در بیاره و بچینه روی میز، یا زنگ بزنه رستوران و غذا رو با پیک برامون بیارن باز هم به این معنی نیست که وظیفه آشپزی در این خونه به سهم مساوی بین زن و مرد تقسیم شده.

یکی داستان پر از آب چشم

«کار خانگی»

نیمروز

بر خلاف پیشینیانم، من زن مرتبی نیستم. تقریبا همیشه در آشپزخانه‌مان، ظرف کثیف وجود دارد، خانه از تمیزی برق نمی‌زد و بند رخت جزیی از تزیینات اتاق خواب است. کمدم درهم برهم است و گاهی برای یافتن یک لباس راحتی باید بیست دقیقه بگردم. البته چند هفته یک بار خانمی می‌آید که کارهای کلی خانه را انجام می‌دهد و البته که من از این سبک زندگی نیز ناراضی نیستم. من قبل از ازدواج مدتی تنها زندگی کرده‌ام. آن جا نیز همین وضع بود، اما فردی از من انتظار نداشت که کارها را انجام بدهم. نهایت چند ماه یک بار مامانم می‌آمد و کمی غرغر می‌کرد.

ولی زمانی که ازدواج کردم گویا طبق یک قرارداد نانوشته من مسئول کارهای خانه بودم. بارها و بارها با همسرم بر سر این موضوع بحث کردیم. من توانایی این را نداشتم که وقتی خسته و کوفته ساعت هشت و نه شب به خانه می‌رسیدم تازه به آشپزخانه بروم و غذا درست کنم و ظرف بشورم و … واقعا چرخه‌ بدون توقفی بود، در عرض چند ساعت بشور، بساب، بپز.

بعد از گذر زمان با همسرم به توافق رسیدیم که کار خانگی وظیفه من نیست و باید با هم انجامش دهیم. خیلی زود به این توافق رسیدیم. تقریبا در خانواده‌ من این امر عادی است. پدرم با وجود اینکه مردی سنتی بود، بعد از نماز صبح ظرف‌های شام شب گذشته را می‌شست و آشپزخانه را مرتب می‌کرد. گاهی هم غذا می‌پخت. اما مهمان‌هایی داریم که وقتی همسرم به سمت آشپزخانه می‌رود، اخم‌هایشان درهم می‌رود. یکی از دوستان همسرم به او پیشنهاد داده بود که بهتر است ظرف بخری تا ظرف‌ها را بشوری! یا ظرف‌های کثیف را بشکن اما نشور‌شان!

اگر با همسرم به توفق نمی‌رسیدیم، نمی‌توانستم تحمل کنم و بعید نبود کارمان به جدایی برسد. به نظرم ظلم عظیمی است که فردی به تنهایی مسئول کارهایی باشد که تنها به او مربوط نیست و بقیه اعضای خانواده نیز از این کارها نفع می‌برند.