ماه: آگوست 2018

همه‌ دردها تکرار می‌شن

«زندگی پس از مرگ»

سحرگاه

نمی‌دونم این هم از اون دلخوشی‌هایی بوده که انسان برای آرامش خودش ساخته یا نه، اما به نظرم بیشتر باعث ترس و عذاب ملت شده. همیشه ناشناخته‌ها ترسناک بودن و خطرناک. خود مرگ ناشناخته‌ست و برای همین ترسناک، حالا بعدش هم قرار باشه ادامه پیدا کنه میشه قوز بالا قوز. من که دلم میخواد همه‌چی تموم بشه و انسان به آسایش و آرامش ابدی برسه.

اما اون چیزی که دوست داریم اون چیزی نیست که هست. من خودم به دنیای بعد از مرگ اعتقادی ندارم ولی اون شدیداً به من اعتقاد داره. هرجور شده حقیقت بودنش رو به من یادآوری می‌کنه. مدام تکرار می‌کنه که انرژی نابود نمیشه و فقط از شکلی به شکل دیگه درمیاد. نیازی به اثبات قضیه نیست چرا که برای هر منطقی فقط میشه لبخند تلخی زد و شیشکی بست. چه اونهایی که اصرار به وجود دارند و چه اونهایی که در پی اثبات عدم وجودن به نظر من یک سری آدم متعصبِ لجبازن که خیلی علاقه دارن همیشه حرف حرف اونا باشه.

اینکه من به چیزی معتقد نباشم دلیل بر نبودنش نیست. به نظر می‌رسه علیرغم میل باطنی من زندگی تا ابد جریان داره و فقط از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه. واقعاً به نظر خسته‌کننده میاد. تا ابد بودن و ادامه داشتن. فقط به نظرم اگه بعد از مرگ باز هم باشم دیگه من نیستم. منی که الان هستم با تجربیات خاصی که دارم. و اگه واقعاً دنیای دیگه‌ای جز این چیزی که نجربه می‌کنیم وجود داشته باشه تموم شدن زندگی این دنیا خیلی پوچ میشه. باید یارها و بارها بمیریم و زنده بشیم. خدایی ترسناک نیست؟ انگار یک کابوس رو هر شب تکراری ببینی تا جایی که توی همون کابوس به خواب بودنت واقف باشی. همونجور که گاهی به قسمت‎های ناشناخته‌ای از وجودمون واقف میشیم.

نه، مرگ خودش برای من به اندازه‌ کافی ترسناک و دردناک هست که باعث بشه حتی گاهی به زندگی علاقمند بشم. من یکی نمی‌تونم بعد از مرگ ببینم هنوز هستم. از ظرفیت و طاقت من خارجه.

من وسواس ندارم! شما چطور؟

«وسواس»

نویسنده مهمان: یک روانشناس خسته

من در کودکی درکی از وسواس نداشتم تا اینکه برای اولین بار دیدم یکی از خانم‌هایی که در خیریه مادربزرگم کار می‌کند، دائم دستکش در دست، اینسو و آنسو می‌رود، دستش را با وایتکس می‌شوید و ماسک به دهانش دارد. گاهی حتی در نور افتاب مدت‌ها می‌ایستاد تا با نور آفتاب دستش خشک شود. بعدها متوجه شدم که به تمام دستگیره‌های خانه‌اش هم کیسه پلاستیک زده است. وقتی دلیل این کارش را از بقیه پرسیدم همه می‌گفتند وسواس دارد. از خودش که یک بار کودکانه پرسیدم گفت: من؟ هرگز وسواس ندارم بلکه من همیشه به تمیزی و نظافت اهمیت بیشتری میدهم. سال‌ها بعد دیدم منزلش تبدیل شده به خانه امن گربه‌های محل و ایشان نزدیک بیست گربه خیابانی را پناه داده و آنها در خانه‌اش جولان میدهند. جالب اینکه بدانید کیسه‌های پلاستیک همچنان به دستگیره درب‌ها بود.

سال‌ها بعد در درس فارسی فهمیدم که ریشه این کلمه از وسوسه می آید. این تلاقی برای من تبدیل به یک کابوس روانی شد. فکر می‌کردم که آن شیطانی که پشت سرم همیشه می‌نشسته و به من می‌گفته: برو این کارو بکن! آن کار رو بکن! همان شیطان، خود خودش، ممکن است یک کار دیگر هم انجام دهد: من را به وسواس بیاندازد. پدیده‌ای که همچنان در آن زمان هم درک درستی ازش نداشتم.

چند سال پیش در کسوت مشاور، مراجعی را ملاقات کردم که رفتارهای وسواس‌گونه داشت اما قویا معتقد بود که محتاط است و وسواس ندارد. او می گفت:  « شما ببین و قضاوت کن. من به این قفل‌ها اعتماد ندارم. درست است که آلمانی هستند اما ممکن است کار نکنند. یک دو سه چهار، یک دو سه چهار… دکتر قبلی‌ام بهم گفته بوده که از این به بعد باید تعداد دفعاتی که قفل رو چک می‌کنم رو بلند بشمارم. خب معلومه که باید بشمرم. کار که از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه. بعدش هم! شما میایی جواب بدهی؟ اگر دفعه سوم که داشتم امتحان می‌کردم، یهو فقل در باز بشه چه بلایی ممکنه سرم بیاد؟ ‌نخیر! نه شما و نه هیچکس دیگه نمی‌آیید جواب بدهید که من بیچاره ممکنه تحت چه فشاری باشم. تازه، مشکل فقط این نیست! یکی باید بیاد به این جماعت بگه آقاجان‌! بنده وسواس ندارم! محتاطم! احتیاط فراوان دارم. چک میکنم همه چیز رو. نظر شما چیه آقای دکتر؟ من وسواس دارم یا محتاطم؟» و من همچون یک ناجی قهرمان وارد میدان شدم و به او می‌گفتم که: البته ممکن است محتاط باشید اما به نظر می‌رسد که وسواس در احتیاط دارید.»

یک مراجعه‌کننده دیگر داشتم که سر و سری در فلسفه داشت. عمیقا در موضوعات پیچیده وارد می‌شد و روانکاوی عمیقی انجام می‌داد. یک بار گفت می‌دانی چرا من همیشه با یک یا دو دقیقه تاخیر می‌رسم؟ برای این که می‌خواهم تو را امتحان کنم ببینم آیا تو هم به اندازه من وقت‌شناس هستی. در واقع خود درونم را می‎خواهم سرزنش کنم که پیش چنین روانشناس وقت‌نشناسی آمده که یک یا دو دقیقه برایش ارزشی ندارد. گمان می‌کنم از من بابت شنیدن مباحثش استفاده بیشتری می‌برد. چون فکر نمی‌کنم کمک خاصی به او انجام داده باشم. با این حال قویا معتقد بودم که او دچار وسواس فکری هم شده است. خاطرم هست که مراجعه‌کننده دیگری داشتم، خانم میانسالی بود که به چیدمان خیلی اهمیت میداد. پتوی کوچک رو مبل را همیشه مرتب می‌کرد و از اتاق بیرون می‌رفت. یک روز به من گفت که پایه‌های مبل تنظیم نیستند و چند میلیمتر جابجایی دارند. همانجا بود که موضوع وسواسش را برایش تحلیل کردم.

بنابراین به عنوان یک روانشناس شنونده و صاحب‌نظر، معتقد بودم که هرگز وسواس ندارم. برای این موضوع هم مستندات فراوانی تهیه کرده بودم و از این بابت تقریبا مطمن بودم. تا اینکه در تلگرام عکسی هویدا شد که به طرز ماهرانه‌ای گرفته شده بود. در عکس یک مجموعه اشیا خطرناک را لبه میز گذاشته بودند به نحوی که بیننده هر لحظه ترس از سقوط یکی از آنها را داشته باشد.

بدون آنکه مطالب زیرش را بخوانم با خود گفتم: «آخر کدام شیر پاک خورده‌ای لامپی که دوار است و هر لحظه ممکن است قل بخورد و زمین بیافتد و هزار تکه بشود را می گذارد لبه میز؟ آخر کدام آدم عاقلی قند دان را در کنج میز رها می‌کند؟ آن بشقاب که نصفش معلق است هر لحظه این امکان را دارد که تعادلش بهم بخورد و سقوط کند…» بیشتر اعصابم نگران شد. به عکس باز هم نگاه کردم. گویا یک نفر از عمد همه جوانب را جوری چیدمان کرده که حرص من در بیاید: «نگاه کن! کافی‌ست این قیچی هر لحظه سقوط کند و دست و بال یک نفر را زخمی کند. ای بابا! آن قهوه‌جوش را بگو! قهوه داغ هر لحظه ممکن است بریزد و یکی ر ابسوزاند…» دیگر تحمل نداشتم.

نگاه کردم دیدم زیر عکس نوشته است: «گفته می‌شود افرادی که با مشاهده این تصویر دچار نگرانی یا هر عکس‌العمل ذهنی دیگری می‌شوند، احتمالا مستعد OCD یا وسواس فکری عملی هستند!» آن وقت بود که سکوت کردم. به تمام این تست‌های «خودشناسی در دو دقیقه» بد بیراه گفتم. پیش خودم گفتم تو حرفه ما، روانشناس مزخرف زیاد هست. به این خزعبلات نمی‌توان اعتماد کرد. و با خیال راحت پست را پاک کردم. اما پس نگاهم می‌دانستم که به آن چیزی که حتی فکرش را نمی‌کردم آزمون شده‌ام. فیل بزرگ اتاق روانم نمایان شده بود: واس واس (آن را با صدای بلند بخوانید.)

اهمیت پذیرش بیماری

«وسواس»

بامداد

اگه به من بود در مورد وسواس یه متن می‌نوشتم از اول تا آخرش همین باشه: «ای کسانی که وسواس دارید، ایمان بیاورید که وسواس دارید و به دنبال درمان باشید!» ولی فک نکنم تو وبلاگ بگذارند این رو! پس بذارید مفصل‌تر بگم که به نظر من بزرگ‌ترین مشکل وسواسی‌ها اینه که با هزار و یک توجیه مختلف از رفتن پیش پزشک و مهم‌تر از اون از پی‍‍‍گیری درمان سرباز می‌زنند. در مقام مقایسه مثلا، فکر می‌کنم عده خیلی بیشتری از افرادی که افسردگی دارند برای بهبود حال خودشون دنبال کمک راه بیفتند، نسبت به وسواسی‌ها. به طور خاص هم اینجا منظورم اون وسواس نسبت به تمیزی و بهداشت هست که تو هموطنان ما خیلی شایعه.

از نظر یک فرد وسواسی، این که وسواس نیست تمیزیه (چون از خودشون بدتر رو هم دیدن و معتقدند اونا هستند که وسواس دارند، من که تمیزم). من که عادی هستم بقیه مردم مشکل دارند. این رعایت طبیعی بهداشت هست، می‌خواهید خودمو به کشتن بدم؟ و هزار و یک جور دلیل این طوری که باعث میشه خودشون رو سالم و دیگران رو مشکل‌دار بپندارند.

البته تا وقتی که خودشون توی یک جزیره تنها باشند که خوب مهم نیست، هر فکری دلشون می‌خواد بکنند. اما امان ازاین‌که هم‌خونه همچین آدمی باشی چه همسرت باشه، چه مادرت، چه خواهرت و چه دوستت. تا خدا بخواد مثال دارم از افرادی که زندگی خود و اطرفیانشون رو سیاه کردند. از پرستاری که سفره می‌برد با خودش بیمارستان همه‌جا پهن می‌کرد زیر خودش که نجس نشه و بعد از کار کناره گرفت تا مادر دختر دیابتی‌ای که یه زندان دور بچه‌اش درست کرده و هزار مشکل دیگه علاوه بر خود بیماری برای این بچه که حالا به نوجوانی رسیده درست کرده. از زنی که دو تا شوهر و تعداد قابل توجهی فامیل و چندتایی مستاجر رو با شست و شوهای عجیب غریب و قوانین بی‌منطق خونه‌اش، فراری داده تا پدری که خانواده حتی‌الامکان برنامه‌ها و سفرها و رفت و آمدهاشون رو ازش مخفی می‌کنند تا هی بهشون تذکرات ایمنی نده و باعث استرس خودش و آزار بقیه نشه.

تجربه شما از وسواس چیه؟ شما فرد مبتلایی رو می‌شناسید که پیگیر شده باشه و تونسته باشه خودش رو از شر این دیو زندگی‌سوز نجات بده؟

خودت رو فقط آزار میدی

«وسواس»

نیمه‌شب

همسر من یک آدم وسواسیه، البته نمیشه گفت جزو اون وسواسی‌های بد، اما همین مقدارش هم اذیت‌کننده‌ست و البته که اگه نیمه پر لیوان رو نگاه کنم، به نفع من هم هست.

اوایل که ازدواج کرده بودیم، هربار که خونه رو جاروبرقی می‌کشیدم، پشت‌بندش خودش این کار رو می‌کرد و به من می‌گفت چشمای تو خوب نمی‌بینه و کلی هنوز خورده آشغال روی زمینه. پشت سر من خونه رو گردگیری می‌کرد و دستمال می‌کشید. از یک جایی به بعد من هم از زیر انجام این کارها شونه خالی کردم و خودش به تنهایی از جارو کشیدن تا ظرف شستن و سینک و گاز رو برق انداختن و توالت و حمام رو با وایتکس از بالا تا پایین شستن رو انجام داد. اما خب غرغرهاش رو هم باید به جون بخرم ولی من یاد گرفتم یک گوشم در باشه و اون یکی دروازه! روزهای جمعه دیگه اوجشه، توی خانواده خودم زمان مجردی، یا خانواده دوستام، از وسط هفته شروع به برنامه‌ریزی می‌کردیم برای این که جمعه چه کنیم و کجا بریم و خوش بگذرونیم. خونه ما؟ از سر صبح همسرم بیدار میشه و شروع می‌کنه از توی کمد دیواری تا زیر کابینت و پشت تخت و و و همه رو ریختن بیرون و یک خونه‌تکونی اساسی کردن! بعد هم میگه من توی خونه می‌مونم حوصله‌م سر می‌ره و نمی‌تونم تحمل کنم، باید اینطور سرمو گرم کنم!

خب، البته فراموش کردم اینو بگم، از یک جایی به بعد این وسواس مشکل‌ساز شد، اونم وقتی بچه‌ها به دنیا اومدن. حق نداشتن بیرون برن و یا دستشون رو جایی بزنن، پارک که اصلاً چون اونجا همه چی آلوده بود. حتی دکتر هم اجازه نمی‌داد، خودش می‌رفت نوبت می‌گرفت و می‌نشست توی مطب و یکی دوتا مراجعه‌کننده مونده تماس می‌گرفت تا من با بچه‌ها برم، اون هم مستقیم توی اتاق دکتر و بعد خروج از مطب. تازه وقتی می‌رسیدیم خونه، تا لباس زیر بچه‌ها رو در میاورد می‌انداخت ماشین لباس‌شویی و خودشون هم مستقیم توی حموم!

خونه ما یک حیاط بزرگ داره با یه باغچه بزرگتر! همیشه دوستانم ابراز خوشحالی می‌کردند که بچه‌هات حسابی کیف می‌کنند و بچه‌های ما باید توی قوطی کبریت بزرگ بشند! من فقط لبخند می‌زدم و بهشون نمی‌گفتم همسرم حتی اجازه نمی‌ده در حیاط رو باز کنند چه برسه بیرون رفتن؟! سرآخر وقتی پسرم مریض بود و پیش دکتر بردیمش و دکتر از رنگ پریده بچه ابراز ناراحتی کرد و بعد از معاینه گفت نور خورشید به این بچه نرسیده و استخون پاهاش دچار مشکل شده و باید حتماً آفتاب ببینه، تازه من سر درد دلم باز شد و از وسواس پدرشون گفتم. دکتر خیلی با همسرم صحبت کرد تا که بعد از چهار سال از تولد بچه، بتونه رنگ حیاط رو ببینه. اون هم می‌دونید چی شد؟ بار اول که توی باغچه رفت و خاک‌بازی کرد تمام بدنش جوش زد و من تصور کردم آبله‌مرغون هست. دکتر بعد از دیدنش گفت نه، این به خاطر واکنش بدنش به خاکه و طبیعیه.

همسرم هنوز هم از نظر من وسواسیه، گاهی با حرف اون هم نه صحبت‌های من که بقیه، کمی تحت تاثیر قرار می‌گیره ولی همیشگی نیست. من فکر می‌کنم بیش از همه خودش آزار می‌بینه و کمک هم قبول نمی‌کنه.

نشخوار

«وسواس»

شبانگاه

آقای همتی یک رنو پنج سبز انگوری داشت، یک همسر سفید کمی تپل و خوشگل و دوتا بچه موفرفری و نیمه‌خوشگل. وقتی می‌رسید خانه و از ماشین پیاده می‌شد و کیف و خریدها را می‌برد داخل، همیشه به فاصله سه دقیقه برمی‌گشت توی کوچه، بالا بودن شیشه پنجره‌های ماشین و قفل بودن درها و صندوق‌ عقب را چک می‌کرد و می‌‍رفت تو. سه دقیقه بعد باز توی کوچه بود، تمام مراحل قبل را انجام می‌داد و می‌رفت توی خانه. پنج دقیقه بعد با احتیاط در منزل را باز می‌کرد، اول از لای در کوچه را می‌پایید که همسایه یا رهگذر آشنایی نباشد، اگر بود صبر می‌کرد طرف برود، بعد دوباره می‌آمد و همه مراحل چک کردن قبل را انجام می‌داد، منتهی چون این دفعه پیژامه پوشیده بود و بسته به فصل، عرق‌گیر یا پلوور تو خانه‌ای، (مکث قبل از بیرون آمدنش هم به همین خاطر بود) یک چشمش هم به کوچه و رهگذرها بود. ده دقیقه بعد باز توی کوچه بود، (قبح دیده شدن با لباس منزل فقط برای دفعه اول بود!) تمام مراحل قبل انجام می‌شد، به‌اضافه چمباتمه نشستن و زیر ماشین را دید زدن، کف دست‌هایش را می‌گذاشت زمین و زانوهایش را از هم باز می‌کرد تا بالاتنه‌اش راحت با زمین زاویه پانزده درجه بگیرد و بتواند زیر ماشین را دید بزند. بعد کمی به سختی بلند می‌شد، کف دستهایش را بهم می‌زد که خاکش را بتکاند و هم‌زمان صدای خانمش از پنجره آشپزخانه که مشرف به کوچه بود شنیده می‌شد که می‌گفت: «حسین آقا دستات رو بشور قبل بالا اومدن قربونت». یک ربع بعد آقای همتی از پنجره آویزان بود، در حالیکه لب و لوچه‌اش می‌جنبید و اخم‌هایش درهم بود، با نارضایتی از اینکه وسط غذا خوردن اجازه ندارد بیاید توی کوچه و از نزدیک مراحل چک کردن ماشین را انجام دهد، سعی می‌کرد تا آنجا که ممکن است موشکافانه به قفل‌ها و شیشه پنجره‌ها نگاه کند. از روی قیافه‌اش می‌شد فهمید اصلا از این چک کردن «تیمم‌» گونه خوشش نمی‌آید. صدای غرولند خانمش مبنی بر اینکه «غذا سرد شد» و باز بنا به فصلش «پشه میاد تو» یا «سردمون شد» شنیده می‌شد و بعد پنجره بسته می‌شد. ده دقیقه بعد آقای همتی توی کوچه بود، باز بنا به فصلش یا بچه‌ها مشغول گل کوچک بودند و گرگم به هوا یا اینکه هوا تاریک شده بود و سوز می‌آمد. در حالی که که خلال دندان را بین دندان‌هایش می‌چرخاند قفل و شیشه و عقب و جلو و زیر و روی ماشین را چک می‌کرد. یک ربع بعد چای بعد از شامش را هم خورده بود و در حالی که خرپ‌خرپ باقیمانده قند را می‌جوید دوباره پیدایش می‌شد. تمام طول شب هر یک ساعت، یک ساعت و نیم می‌توانستی صدای قیژ آرام باز و بسته شدن در خانه همتی‌اینها را بشنوی.

دو روز بعد از اینکه لامپ چراغ‌برق کوچه به طرز نامعلومی شکسته شد، چهار چرخ رنو انگوری نصف شب در فاصله چک کردن‌های آقای همتی غیب شد. صبح روز بعد با شنیدن داد و هوار آقای همتی و بعد جیغ زن و بچه‌هایش به کوچه ریختیم. آمدن آمبولانس به کوچه سرآغاز کوچ خانواده همتی بود. رنو انگوری آنقدر فلج توی کوچه ماند که عاقبت آمدند و با یدک‌کش بردندش.

کوکب خانم زن باسلیقه‌ای بود

«وسواس»

شامگاه

خاندان مادری من (مادربزرگِ مادرم، مادرِمادرم و خواهرانِ مادرم) همه وسواس دارند. اما وسواسشان را تمیز بودن معنا کرده‌اند و در تمیزی (وسواس) زبانزد خاص و عام هستند. تقریبا همه می‌دانند که مادربزرگ مادرم، زمانی که تهران آب لوله‌کشی نداشته است و مجبور بودند افرادی را بفرستند، بروند از فشاری آب بیاورند، به دلیل کثیف بودن ظرف‌ها و افرادی که در صف برای آب بردن می‌ایستادند، همسرش را مجبور می‌کند که برود و از دربار خواهش کند که یک لوله‌ آب داخل باغشان بیاورند (البته من از  صحت و سقم این داستان مطمئن نیستم).

مادربزرگم در جوانی‌اش بر این باور بوده است که سطل زباله باید به میزانی تمیز باشد که اگر سرزده تعداد زیادی مهمان به خانه آمد، بتوان کیسه زباله را از سطل خارج کرد و در سطل زباله برای مهمانان سالاد درست کرد. مامان من، به نظرم نسخه‌ اعتلایافته‌ نسل‌های پیشین خود است، اما باز هم رفتارهایی داشت که نشان از وسواس داشت. تا قبل از اینکه به آپارتمان نقل مکان کند، تاجایی که جان داشت خودش و بعد کارگرانش، شلنگ آب به دست، همه‌ خانه را می‌شستند، تا جایی که یک بار کاغذ دیواری‌ها را شستند. الان هم که در آپارتمان زندگی می‌کند، گاهی ناراحت است که چرا نمی‌تواند شلنگ به دست به جان خانه بیفتد. یکی از خاله‌هایم یک بار سه راهی برق را شسته بود و گذاشته بود خشک شود، خشک نشده بود و کل سیم‌کشی خانه‌شان سوخته بود و تمام این خراب‌کاری‌ها، با جمله‌ «به به، چه زن تمیزی» به بهترین کارهای دنیا بدل می‌شد.

حال در همچنین بستری من ظهور کردم، تا زمانی که برای تحصیل از خانواده جدا نشده بودم، دشمنی خیالی به نام میکروب داشتم که همه جا بود و من هم همواره با این دشمنِ نادیده در حال جنگ بودم. اما جدایی از خانواده، کار خودش را کرد و من بعد از بازگشت، تبدیل به یک آدم عادی از منظر جامعه و یک آدم شلخته و کثیف از منظر خاندان مادری‌ام شده بودم. این که چه اختلاف نظرهایی پیش آمد بماند تا به حضورِ من عادت کردند ولی چیزی شبیه جنگ جهانی دوم بود.

 حالا بعد از گذشت تقربیا ده سال از آن روزها، ته‌مانده‌ای از این ارث در من ریشه دوانده است، گاهی آن قدر دست‌هایم را با آب و صابون و ضدعفونی‌کننده‌ها می‌شویم که پوست دستانم خشکی می‌زند، از آن بدتر این است که من هرگز نتوانسته‌ام کتابی را از کتابخانه‌های عمومی قرض بگیرم و در هر شرایطی کتاب‌هایی که لازم داشته‌ام را خریده‌ام.

ترس یا عادت؟ 

«وسواس»

غروب

وقتی صحبت وسواس می‌شود، قدیم‌ها و همسایه جوانمان جلو چشمم مجسم می‌شود که می‌گفتند «وسواس افراطی‌اش سبب شده است که مردار شود.» شوهرش کلافه شده و ترکش کرده بود. در خانه پدر زندگی می‌کرد و مادرش تربیت بچه‌ها را به عهده گرفته بود. او فزصتی برای نگهداری و تربیت فرزندانش را نداشت. دست‌هایش را مرتب با آب و صابون می‌شست و فکر می‌کرد تمیز نشده‌اند. با کسی دست نمی‌داد، می‌گفت که آنها بعد ازرفع حاجت خود را می‌شویند و دستانشان آلوده است. همیشه دستمالی سفید و بسیار چرکین در دست داشت و در را با آن باز می‌کرد و با همان دستمال، با دیگران دست می‌داد. حالا نوبت دست‌دهندۀ مادرمرده بود که آبی برای شستن دست خود پیدا کند.

گاهی وقت‌ها یاد مادرم می‌افتم. طفلک وسواس داشت. وقتی می‌خواستیم جایی برویم، حاضر شده و دم در حیاط می‌ایستادیم. مادرم بعد از بستن درها و پنجره‌ها به ما ملحق می‌شد. تا می‌خواستیم از خانه خارج شویم، می‌گفت: «صبر کنید. فکر کنم در و پنجره را خوب نبستم.» دوباره به طرف خانه برمی‌گشت. مرحوم پدرم به شوخی می‌گفت: «زن به در بزرگ بسپار مواظب کوچک‌ها باشد. به پنجره آشپزخانه بسپار شلوغی نکند تا ما برگردیم.» اما مادرم چاره‌ای نداشت. او وسواس داشت و مجبور بود برای آرامش خاطراش دو و یا سه بار در و پنجره را کنترل کند. فکر می‌کنم این وسواسی را از مادرم به ارث برده‌ام. من نیز بعد از بستن درها، نگاه به اجاق، از خانه خارج می‌شوم و از سر کوچه برمی‌گردم و دوباره و حتی چندباره درها را کنترل می‌کنم. به اجاق سر می‌زنم. علاوه بر آن وقتی به خانه برمی‌گردم، با احتیاط وارد می‌شوم. اول یکی‌یکی اتاق‌ها را کنترل می‌کنم مبادا یکی قبل از من آمده و منتظر برگشتنم است تا با یک ضربه چاقو نفله‌ام کند. این کار من هر روز تکرار می‎‌شود. یکی‌یکی اتاق‌ها و آشپزخانه را می‌گردم و سپس با خیال راحت می‌نشینم. با این که می‌دانم به جز من کسی وارد خانه نمی‌شود. بچه‌هایم کلید خانه‌ام را دارند. اما تا زمانی که من خانه نیستم، محال است که وارد خانه شوند. اوایل اسمش را ترس گذاشته بودم. ترس از کسی که تهدید به مرگم کرده است. می‌دانم که آمدن او غیرممکن است. نمی تواند به من نزدیک شود. شاید فقط یک تهدید از سر خشم بوده است. اما حالا می‌بینم که این رفتار در رگ و استخوانم ریشه دوانده و تبدیل به وسواس شده است.

وقتی به خودت حمله می‌کنی

«وسواس»

عصر

اول از همه خوش به‌ حال اونهایی که وسواس ندارن و دوم خوش به حال اون خونواده‌هایی که وسواسی ندارن. یعنی اگه جزو اون دسته از آدم‌هایی هستین که خودتون وسواس ندارین و توی بستگان نزدیکتون هم کسی وسواسی نیست بدونید که انسان‌های خوشبختی هستید. برای خوشبختی شاید موارد دیگه‌ای هم نیاز باشه ولی…

هر چقدر توی شجره‌نامه‌مون عقب میرم باز یکی هست که وسواس داشته. قدیم‌ترها مثل اینکه ملت فقط وسواس تمیزی داشتن، نمی‌دونم. اگه وسواس فکری هم داشتن کسی متوجه نبوده که این هم وسواسه. جالب این جاست که خیلی از این وسواسی‌ها که همه‌چی از نظرشون کثیفه خودشون آخر کثافت هستن. میرن حموم یک روز و نصفی اون تو هستن برای همین تا سه ماه حموم نمیرن. از شدت وسواس حاضر نیستن خودشون رو توی دستشویی بشورن. بیرون که هستن برای اینکه به شیر آب دست نزنن چون کثیفه کلاً دستشون رو هم نمی‌شورن. توی خونه صندلی مخصوص دارن ولی حاضر نیستن لباس‌های کثیفشون رو از روی زمین جمع کنن. گاهی با دارو هم مشکل حل نمی‌شه. با مشاوره هم همینطور. ژنتیکه. فقط یک راه وجود داره، خودشون بخوان.

من از بچگی وسواس داشتم. مشق که می‌نوشتم اگه غلط بود اولش یه خط می‌کشیدم روش، بعد دومین خط، کافی نبود و کار به خط خطی می‌کشید و آخرش اون نقطه سوراخ می‌شد. اگه با یک پا روی درز کاشی حیاط می‌رفتم حتماً باید اون یکی پام رو هم می‌ذاشتم. بعد شاید احساس می‌کردم فشار دو پا یکی نبوده و کار می‌رسید به جایی که من مشغول پرش روی درزهای کاشی می‌شدم. بیشتر وسواس‌های من فکری بود اما گاهی مسائل دیگه هم داخل می‌شد. خودم تصمیم گرفتم دیگه اینجور نباشم. اما همون موقع متوجه شدم که بچه‌ها هم وسواس دارن. خدا نصیبتون نکنه.

وسواس در بیشتر موارد ارث می‌رسه. یک بیماری ژنتیکی. انقدر آشناست که گاهی تا سال‌ها متوجهش نمیشی. اما باید با آدم‌های وسواسی کمی مهربونتر بود. لازم نیست مو‌به‌مو به دستورات و ادا اطوارشون عمل کنیم. کافیه بفهمیم که دست خودشون نیست و واقعاً اذیت میشن. توهین نکنیم. غر نزنیم و مهربون‌تر باشیم. همین.

دام‎

«وسواس»

بعد از ظهر

صداش رو شیرین کرده بود و پرسیده بود: خب، در مدتی که با فلانی در رابطه بودی، چند بار همخوابگی داشتین؟ پسر گول خورده بود. فکر کرده بود به همین سادگی که بیان کرده، با مسئله‌ ارتباطش شبیه خاطره‌ای از هشت سال پیش روبرو می‌شوند. گفت فلان قدر. طوفان شد.

رابطه‌شان که شروع شده بود، سعی کرده بودند تازه بودن آشناییشان و زمان نسبتا کوتاه بین شروع آشنایی تا زمانی که قرار بود زیر یک سقف زندگی کنند را با حرف زدن نزدیک‌تر کنند: حرف زدن از اینکه چه می‌کنیم و چه خواهیم کرد شروع شده بود و بعد به صورت افراطی معطوف گذشته شده بود که تعریف کن فلان سال و فلان ماه چطور گذشت. در فاصله‌ بین دو تلفن هم، حرف‌هایی که زده شده بود را دو طرف برای خودشان حلاجی می‌کردند. زهرمار مجسم.

دوستی داشتم که از زندگی کردن به شدت گریزان بود. سعی می‌کرد با آدم‌های زیادی معاشرت نکند. معمولا به جای دیدن آدم‎ها، چت کردن را ترجیح می‌داد و به جای رابطه داشتن، امن‌تر بود که همان فضای چت کردن را جنسی کند و تمام لذت بدن را از همان کلمات ببرد. گاهی، هر چند وقت یکبار به یکی از این دوستان مجازی‌اش دل می‌بست و یک یا دو بار ملاقات حضوری داشتند و شاید یک یا دوبار هم‌آغوشی داشتند و بعد همان چند ساعت ملاقات و حرف‌هایی که هر روز و هر لحظه کمتر می‌شد را چند ماه پیاپی تکرار می‌کرد. هر پیغام پای عکس یا جواب به نوشته‌ مردی که دلباخته‌اش شده بود را چک می‌کرد. ساعت‌ها وقت می‌گذاشت و دنبال‌کننده‌ها و دنبال‌شده‌های جدید را پیدا می‌کرد و بعد سناریو می‌بافت و هر شب و هر شب این داستان را تکرار می‌کرد. انگار دور مرد کمندی برای شکار انداخته باشد و بعد دائم حلقه را تنگ کند. مرد بدون اینکه بفهمد چرا، آنقدر احساس خفگی می‌کرد که ملاقات‌ها به دور سوم نمی‌کشید. فرار می‌کرد.

دیروز زیر دست آرایشگر بودم و همینطور که داشت ابروهام را مدل می‌داد، برای زن کنار دستی‌اش از زن عموش می‌گفت که تحت تاثیر یکی از این دکترهای تلویزیونی قرار گرفته و فقط ظرف‌ها را درون تشت می‌شورد و بعد تشت را دور می‌اندازد و برای فردا دوباره کل وسایل شستشوی ظروف را از نو می‌خرد و از فرط حساسیت وجود میکروب زندگی را به خانواده‌اش زهر کرده. همه در حال همدردی با آرایشگر بودند و چند دقیقه بعد، بحث که به کنترل شدید ارتباطات مردهای زندیگشان رسید، به نظرشان اینطور کنترل کردن و اهمیت دادن نه تنها بد نبود که بقای رابطه‌شان را هر چند به قیمت گزاف اما تضمین می‌کرد.

قطره قطره‌ها

«وسواس»

نیمروز

از وسواس فقط تعریفش رو شنیده بودم. یعنی شرحش رو، وگرنه که چیز تعریفی نیست. هیچوقت آدمی درگیر این قضیه از نزدیک ندیده بودم. نهایتش فکر می‌کردم یه نفر که از صبح تا شب همه وسیله‌های خونه رو داره می‌شوره. مثل یکی از همکارهای مامان که در وصف وسواس و تمیزیش گفته بودن میشه روی پله‌های خونه‌ش ماست و خیار بریزی و بخوری. نمی‌دونم چرا ماست‌ و خیار حالا.

از دوران پر خاطره دانشجویی یکیش هم خاطره یه هم‌اتاقی وسواسیه. وسواس به هر قطره آب و هر نم روی هر پارچه‌ای و هر آدمی که با دست خیس از کنارش رد می‌شد. با این وضع اصلا آرامش نداشت. می‌رفت دستشویی با دست خیس می‌اومد بیرون تا برسه به حوله، تو این مسیر اگه دستش‌ به کسی یا چیزی می‌خورد، برمی‌گشت دستشو آب می‌کشید دوباره. یا فرض کن توی روز بارانی می‌خواست سوار تاکسی بشه. در خیس تاکسی رو با گوشه لباسش می‌گرفت و سوار می‌شد. موقع نشستن هم لباسشو که نم بارون داشت از زیرش جمع می‌کرد که اون نم به صندلی تاکسی برخورد نکنه و ناپاکی‌ها به لباسش نچسبه.

یه بار موقع آشپزی متوجه شد نک انگشتش بریده و اندازه یه قطره خون هم اومده بود. گفت ای داد‌ بی‌داد و گشت ببینه کجاها رو در اون حین دست زده بوده و آلوده به خون کرده که حالا باید آبکشی کنه. من که هیچ درک نمی‌کردم یک قطره خون نک انگشت آنقدر واویلا داشته باشه و فقط ناظر بودم. برداشت یه شلنگ آورد وصل کرد به شیر آب و گرفت روی اون قسمتی از اجاق گاز که بهش دست آلوده زده بود. البته هیچ خونی اونجا دیده نمی‌شد ولی چون با انگشت خونی به اون گاز دست زده بود، می‌دونست که باید پاکش کنه. آخرش که گفتم چرا آنقدر آب بازی میک‌نی، با تعجب فراوان گفت یعنی چی؟ یعنی تو نمی‌دونی نجاست رو باید با آب کُر پاک کرد؟

یه مدل وسواس دیگه هم یادم اومد که دیدم. شاید اسمش وسواس ذهنی باشه نمی‌دونم، چون طرف همش ذهنش در حالا شک کردن بودن. ولی در حال اینجور بود که وقتی می‌خواست از خونه بره بیرون همه چیز رو چک می‌کرد، که این کار رو منم می‌کنم، ولی وسواسش اونجا بود که وقتی در خونه رو می‌بست شک می‌افتاد تو دلش. دوباره در رو باز می‌کرد برق رو چک می‌کرد و در رو می‌بست. می‌رفت سوار ماشین می‌شد دوباره پیاده می‌شد برمی‌گشت گاز رو چک می‌کرد و می‌رفت، دوباره برمی‌گشت این دفعه در خونه رو چک می‌کرد. هی رفت و برگشت و رفت و برگشت.

نمی‌دونم چه مدل وسواسی از همه آزار‌دهنده‌تره. ذهنی، رفتاری، آب و آبکشی یا هرچی، در هر حال همشون اطرافیان اون فرد وسواسی رو درگیر می‌کنه و روابط رو سخت و پیچیده می‌کنه.

خوابگاه پسرانه یا هتل دولوکس!

«وسواس»

پیش از ظهر

اوایل متوجه نبودم و فکر می‌کردم خوب من این طوری راحتم پس ایرادی ندارد. اما وقتی با هم زیر یک سقف رفتیم، دیدم بعضی از رفتارهای من بسیار اذیتش می‌کند. برایش عادی بود موقع ظرف شستن آب بیرون بریزد و خشک نشود. برایش عادی بود دور زیردوشی حمام خیس بماند. برایش عادی بود لیوان را روی میز بگذارد وقتی برمی‌دارد زیرش یک دایره خیس آب بماند تا خشک و لک شود. آن لکه را نمی‌دید، نه که نخواهد ببیند، به سادگی و بدون هیچ احمالی فقط نمی‌دید. به هیچ عنوان در دسته انسان‌های کثیف‌کار یا کثیف نمی‌گنجد. لک روغن، لک میوه‌ها، ریختن غذا روی زمین، نظافت ظروف و لباس و مانند اینها برایش مهم بود و می‌دید ولی آب و لکه‌اش را نه. آب برایش تمیز بود. هر جا و هر حالتی که بود مهم نبود، مهم این بود که آب نشانه تمیزی بود. دور روشویی برایش مهم نبود خیس است یا خشک، به هر صورت تمیز است. من اما بعد از رفتنش به دستشویی باید می‌رفتم آینه و روشویی را خشک می‌کردم. این بسیار خسته‌ام می‌کرد و احساس می‌کردم هرچه تمیز و مرتب می‌کنم بیهوده است و او هیچ توجهی ندارد. این عصبانیم می‌کرد ولی هیچ نمی‌گفتم که متهم به وسواس نشوم. از این کلمه متنفرم و تحملش را ندارم. در ثانی می‌خواستم با عمل شیوه‌ام را جا بیاندازم چون بهتر از صدبار تکرار بود که می‌دانستم منجر به بگو مگو می‌شود. با نگاهی به خانواده‌ام اعتراف می‌کنم که برای وسواس بسیار مستعدم ولی گمان می‌کردم خوب خودم را کنترل کرده و از این وادی گریخته‌ام.

بلاخره روزی اعتراض کرد که «چرا هر جا می‌روم پشت سرم می‌روی و می‌سابی؟ مگر من کثیفم؟» گفتم: «نه کثیف نیستی ولی خشک نمی‌کنی.»
– یعنی چه خشک نمی‌کنم؟! مگر باید حمام را خشک کرد؟ آب است دیگر می‌ماند خودش خشک می‌شود، کثیفی که نیست.
+ نه کثیف نیست ولی وقتی خشک می‌شود لک می‌شود و کدر که زیبا نیست.
– مگر خانه ما هتل است که همه چیز برق بزند؟
+ مگر باید هتل باشد که برق بزند؟! بدون لکه خوشگل‌تر است. من راحتترم.

کوتاه نیامد و نیامدم. بعد از گذشت مدتی با اینکه حساسیت من را روی وسواس می‌دانست، شروع کرد مدام به من ‌‌می‌گفت «وسواس داری، یک فکری به حال خودت بکن وسواسی، اینطوری پیش بروی در پیری نه دست داری نه استخوان و نه اعصاب. تازه هی بدتر هم می‌شوی. هرچه پیرتر بشویم اوضاع بدتر می‌شود، نکن، زندگیمان را خراب نکن، فلانی و بهمانی را ببین، حواست به خودت باشد.» و من که از این کلمه متنفرم برای اینکه به او ثابت کنم اشتباه می‌کند و کارهایی که من می‌کنم حداقلِ مورد نیاز  است، تصمیم گرفتم بعد از او نروم جایی را خشک کنم. از دید خودم دیگر تمیز نکردم، مرتب نکردم، برنامه‌ریزی نکردم. چون بگو مگوهای وسواسمان به همه چیز کشیده شده بود، به لیست‌هایی که می‌گرفتم، به ساعت و زمانبندی که همیشه چک می‌کردم. به قوانینی که در روابط اعمال می‌کردم. متهم شده بودم به وسواس نظم و نظافت و رفتار. نظم روتینم هم به نظرش وسواسی می‌آمد.

دو هفته توانستم تحمل کنم. دو هفته‌ای که برایم خانه کابوس شده بود نمی‌توانستم در خانه‌ام راحت راه بروم و بنشینم. احساس می‌کردم تمام اطرافم کثیف است. احساس می‌کردم وسط سطل آشغال بزرگی نشسته‌ام بو می‌دهم و هیچ آینده‌ای ندارم، هر آن ممکن است جهانم از هم بپاشد. هفته دوم خودش گفت که «پاشیم خونه رو تمیز کنیم.» من گفتم: «نه، آخه من وسواس دارم، نباید هیچ چیز را تمیز کنم.» دوباره بگو مگو شد که چرا همه چیز را باهم قاطی می‌کنی؟ من کی گفتم تمیز نکنیم، گفتم وسواسی نباشیم. خیلی بحث کردیم و در آخر به این نتیجه رسیدیم که او یک قدم جلو بیاید و من دو قدم عقب بروم.

در واقع در آن دو هفته من با خودم بسیار کلنجار رفتم و خیلی فکر کردم. منتظر بودم خانه بترکد که نترکید. نتیجه جالب و دردناک بود، راست می‌گفت من کمی وسواسی بودم در همه چیز. متوجه شدم در آن دو هفته نه دنیا به هم ریخت، نه زمین و زمان عوض شد. فقط خانه اندکی کثیف و نامرتب بود آن هم از نظر من، و شاید برنامه‌ها نامشخص. چون دوستانمان که بعد از فوتبال سرزده به خانه‌مان آمدند گفتند آخر چطور شما همیشه خانه‌تان تمیز و مرتب است؟! در حالی که خانه به نظر من یک هفته بود که نظافت نشده بود. در آن دو هفته وقت خروج از خانه کمی دنبال وسایلمان گشتیم و چند باری لباسمان اتو نداشت پس لباس دیگری پوشیدیم و برای اتفاق‌های ناگهانی بیشتر مجبور شدیم فکر کنیم. همین! چرخ زندگی چرخید. در کمال تعجب من زندگیمان از هم نپاشید. فهمیدم شاید راست می‌گوید، شاید من نباید آنقدر به خودم و زندگی سخت بگیرم. شاید با آسانتر گرفتن بیشتر و راحت‌تر بتوانم زندگی کنم. البته هنوز نمی‌توانستم از لکه آب در حمام و دستشویی بگذرم. در آن دو هفته او هم متوجه شد خانه‌ای که کوچک است و جای چندان زیادی ندارد، بهتر است همیشه مرتب و تمیز باشد. سخت‌تر است و توجه و کارِ خانه بیشتری می‌طلبد ولی در عوض اگر مهمان ناخوانده بیاید لازم نیست تا او در راه‌پله است هول هولکی یک گوشه‌ کوچک را برایش آماده کرد و می‌توان با خیال راحت و آسوده در را باز کرد. فهمید در خانه‌ای که پیشخوان آشپزخانه هم کنسول ورودی خانه است، هم میز تحریر، هم کتابخانه، هم میز غذا‌خوری، بهتر است همیشه تمیز و مرتب و خشک باشد. متوجه شد اگر روشویی را خشک نکند همیشه گوشه لباسش خیس خواهد بود و کف خیس حمام جورابش را هم خیس می‌کند یا آینه خشک شده آدم را زیباتر نشان می‌دهد. متوجه شد میوه شسته در یخچال خوش‌خوراک‌تر و خوش‌دست‌تر است. فهمید کتاب‌های کتابخانه راحت‌تر پیدا می‌شوند اگر با نظم خاصی چیده شده باشند. و برای سفر رفتن و مسافر داشتن بهتر است یک تقویم به دیوار آشپزخانه بزنیم که یک وقت کسی نیاید و ما خانه نباشیم. در کمال تعجب اعتراف کرد که ترجیح می‌دهد شب‌ها در یک تختخواب مرتب شده بخوابد تا ملغمه‌ای که صبح با عجله ترکش کرده.

می‌گویی نه، نگاه کن

«وسواس»

سپیده‌دم

روی صحبتم با توست، با خود خود تو. ای وسواس من، ای هم‌نشین چندین و چند ساله من. ای تو که هرجا می‌روم همراه منی. هروقت به شکل تازه‌ای و هرجا با بازی جدیدی. ای که تو که از بس خلاقی و عجیب و غریب و دغل‌کار، توی هر موقعیتی که کوچک‌ترین روزنه‌ای برای ورودت پیدا می‌شود، بی‌مهابا دل را به دریا می‌زنی و هرطور که شده خودت را می‌چپانی توی زندگی من. با تو حرف می‌زنم که دست‌ و پا زدن و حسرت و استیصالم را که می‌بینی، خیالت نفس راحتی می‌کشد و حتما می‌روی برای خودت یک لیوان چای قندپهلو می‌ریزی و با شوق و آرامش، زندگی بی‌نوای مرا نظاره می‌کنی. روی صحبتم با توست. با خود خود تو که هر چه تقلایت می‌کنم دست از سرم برداری گوشت بدهکار نیست. گاهی وقت‌ها گولم می‌زنی و برای مدتی رهایم می‌کنی. من هم دلم خوش می‌شود که از شر عذاب‌های نابه‌هنگامت برای همیشه خلاص شده‌ام، ولی طولی نمی‌کشد که برمی‌گردی، در شکلی تازه، در هیاتی جدید، تا دوباره روزهایم را مات و غمگین و پر از اضطراب کنی.

گاهی وقت‌ها می‌نشینم و با خودم فکر می‌کنم که چگونه می‌توانم مهارت کنم. می‌دانم که باید سرم را گرم کار و زندگی و دوستان کنم. می‌دانم این‌جور وقت‌ها کمتر مجال خودنمایی پیدا می‌کنی. امتحانش هم کرده‌‌ام. روزهایی که سرم شلوغ‌تر است، وقت کمتری برای تو پیدا می‌کنم. ولی کافی‌است سرم خلوت باشد، کافی‌است از چیزی غمگین باشم یا فکر اضطراب‌آوری تو ذهنم چرخ بزند. آن موقع است که شبیه یک مهاجم قدرتمند فوتبال، نقطه‌های ضعفم را پیدا می‌کنی، به خط دفاعی ضعیف‌شده و غمگینم نفوذ می‌کنی و یک گل جانانه می‌زنی. آن موقع است که یواش‌یواش غرق می‌شوم در افکاری که تو به من تحمیل می‌کنی و با تمام وجودم احساس می‌کنم بیرون آمدن از این بحران و پشت سر گذاشتن تو، هرچند برای مدتی کوتاه، کار چندان ساده‌ای نیست. ولی می‌دانم دیر یا زود از این بحران بیرون خواهم آمد و به تو خواهم خندید و راه‌های جدیدی برای مقابله با تو یاد خواهم گرفت. هرچه باشد این یک جنگ است بین من و تو و ایمان دارم بار دیگر قوی‌تر و آماده تر ظاهر خواهم شد. می‌گویی نه، نگاه کن.

به پاکی آب

«وسواس»

سحرگاه

اولین‌باری که فهمیدم وسواس چی‌ هست سر ماجرای فاطمه بود. اصلا حتی یادم نمی‌آید قبل از آن در مورد وسواس شنیده‌ باشم. بعدا فهمیدم این که می‌گویند زن عمو‌محمود خیلی خانم تمیزی است همان وسواس است. وقتی می‌رفتیم خانه‌ عمو حق نداشتیم تکان‌ بخوریم، روی تخت حیاط می‌نشستیم، پذیرایی می‌شدیم و برمی‌گشتیم خانه. می‌گفتند عمو که از سر کار بر‌می‌گردد خانه لباس‌هایش را بیرون توی حیاط در می‌آورد، بعد با شیلنگ حیاط خودش را می‌شوید تازه بعد از این کار است که می‌تواند وارد خانه بشود. چند سال پیش  وقتی زن‌عمو مرد هیچکس برای تسلیت به خانه‌ عمو نرفت. همه توی حیاط جمع شدیم.

اصلا بعدا که ماجرای خاله و فاطمه پیش آمد و قشنگ فهمیدم وسواس یعنی چی. تازه دیدم چقدر دور و برم پر است. مثلا هیچ‌وقت نشنیدم کسی بگوید زری‌خانم دوست صمیمی مامان‌بزرگم وسواسی است. اتفاقا برعکس بزرگترها عاشق خانه و زندگی و سلیقه‌ زری‌خانم بودند. همه چیز خیلی قشنگ و زیبا بود. نحوه‌ چیدن میزها و پشتی‌ها همه قرینه هم دیگر. شمعدان‌های سر طاقچه و گلدان‌ها. اصلا روی هر دیوار خانه یک خط می‌کشیدی دوطرف خط انگار آینه و انعکاسش بود. یک بار که داشتم برای خودم در کتابخانه خانه‌اش‌ می‌گشتم‌ چشمم افتاد به کتاب‌ها‌. زری‌خانم از هر کتاب‌ هم دوتا داشت. دو تا سعدی. دو تا حافظ. دو تا مفاتیح. داشتم می‌خندیدم که دیدم مامان با چشم‌ و ابرو اشاره می‌کند که ساکت.

خاله عاشق آب‌بازی بود. یه حوض داشتند به چه بزرگی. من که می‌رفتم تویش آب تا نوک دماغم بود. از راه که می‌رسیدیم دست‌ها و پاهایمان را می‌شستیم و می‌رفتیم توی خونه. قبل غذا، بعد غذا،  هر بار که می‌رفتیم بیرون و بر‌می‌گشتیم دوباره باید می‌شستیم. خاله به شیر آب هم اعتقادی نداشت. انگار باید حجم آب را می‌دید که دست‌هایمان را احاطه کرده. یک بار علی تو خانه‌اش عطسه کرد. علی، لباس‌هاش، قالیچه‌ زیر پا و هر چیز دیگه‌ای را که در شعاع یک متری بود بلند کرد و برد انداخت توی حوض. علی خیلی گریه کرد. بعدش هم رفت خانه‌اش و مادرش نگذاشت دیگر بیاید خانه‌ خاله بازی. گفتند جاری هستند دیگر، دنبال بهانه است.

خاله که حامله شد، اوضاع خیلی بدتر شد. حالا دیگر اولش باید یک بار دست و صورتمان را تو حوض می‌شستیم. یک بار هم توی تشت دم در ورودی. خودش هم با آن شکم گنده خم می‌شد و با حوله پاها را خشک می‌کرد که قالی‌ها را خیس نکنیم. وقت زاییدن که رسید همه به این نتیجه رسیدن که اگه در خانه‌ خودش زایمان کند بعدش تا یک سال مشغول شستن خانه خواهد بود، خاله را بردند خانه همسایه. فاطمه به‌دنیا آمد. یک ریزه بود با چشم‌های بنفش. بزرگترها می‌گفتند رنگش عوض می‌شود تا یک ماه دیگر. ما بچه‌ها فکر می‌کردیم به خاطر آب‌بازی‌های خاله رنگ چشمش اینطور است. ده روز برو و بیا بود. مامان شب‌ها پیش خاله می‌ماند.

کم‌کم خاله و فاطمه رفتند خانه‌ خودشان. ما‌ هم عصرها راه می‌افتادیم از سر کوچه می‌رفتیم ته‌ کوچه دیدن فاطمه که هنوز چشم‌هاش بنفش بود با یک دایره‌ دورش خاکستری. دو ماه بعد یک روز عصر یخبندان که از مدرسه بر‌می‌گشتم صدای نعره‌های شوهرخاله کوچه رو پر کرده بود. همه ریختند توی کوچه. زودتر از همه رسیدم دم در خانه‌ خاله. خاله خم‌شده‌بود لب حوض و داشت فاطمه رو غسل می‌داد. فاطمه را فرو می‌کرد توی آب حوض و بیرون می‌آورد. فاطمه رنگ چشم‌هایش شده‌بود بنفش. زن‌ها به سمت خاله هجوم بردند. شوهرخاله برسرش می‌کوبید. فاطمه می‌رفت داخل آب حوض و می‌رفت به آسمان. فاطمه را که خاک کردند زن‌ها گوشه‌ چادر می‌جویدند و می‌گفتند: «زن بیچاره وسواس دارد.»

همه نرسیده‌هایمان

«رویاهای ناتمام» 

نویسنده مهمان: امید چم‌ساز

انسان در غالب وجودی غیر حیوانی خودش چند تفاوت جزیی با حیوانات دارد. مهمترین تفاوت اما اضافه کردن مفاهیم جدید به نیازها و الزامات زندگی است. مفاهیمی که رنگ و بوی جدیدی به غرایز، اعمال و عملکردهای ذهنی آدمی در تقابل با سایر جانداران می‌بخشد. اضافه کردن مفهوم زمان به نیازها، اولویت‌بندی آنها و افزودن مفهوم لذت به ملزومات در سایه افزایش عملکرد مغزی انسان باعث ایجاد تعاریف جدیدی شد که تا پیش از ظهور این گونه جانوری بی معنا مینمود.

انسان در طی ادوار تکامل، دریافت، برآورده کردن نیازها به خودی خود توان به کارگیری تمام بالقوه وجودش را ندارد. بنابراین با افزودن مفهوم لذت موفق شد بازه بزرگی از توانایی‌هایش را به کار گیرد. برای مثال اگر برای جمیع موجودات تغذیه صرفا کاربرد حیاتی و سد جوع داشت، برای انسان متفکر لذت بردن از غذا به مفهوم اصلی اضافه شد تا بخش‌های توانا و خلاق مغزش هم در کنار غرایزش امکان فعالیت و رشد پیدا کنند و هنر آشپزی را به وجود آورند.

اما اضافه شدن مفهوم لذت باعث بروز مواردی پیش‌بینی نشده شد. انسان با کشف لذت، به جای تمرکز بر رفع نیازها، بر روی لذت بیشتر متمرکز شد. اولویت‌ها تغییر کردند و جای اصل و فرع با هم عوض شد. انسان حالا نیازمند لذت شده بود. به جای تلاش برای دستیابی به نیازها، تمام تلاشش دسترسی به خواسته‌هایش بود. اما انسان بر پایه ظرفیت عظیم مغز خود، توان تولید خواست‌های بیشماری داشت که بیرون از توانایی همزمان برآورده کردن وی بود. مفهوم زمان از همین جا وارد مجموعه خواست‌های انسان شد و بدین طریق اولویت‌بندی جایگاه پیدا کرد. آرزوها در واقع همان خواست‌های اولویت‌بندی شده دور از دسترس حال حاضر هستند.

رفته‌رفته انسان مدرن متوجه شد که باید بتواند تعادل مناسبی بین نیازها و خواست‌ها، برای ادامه روند حیات پیدا کند. بنابراین پیوندی ظریف بین این دو ایجاد شد. انسان درک کرد که می‌تواند با تعریف صحیح خواست‌ها در غالب آرزو و تلاش در جهت رسیدن به نیازها و افزودن رنگ و بوی لذت به آن، ترکیبی لذت‌بخش و دست‌یافتنی از خواست و نیاز بسازد. همین توانایی، نهایت تفاوت انسان است از سایر موجودات. انسان با پیگیری همین مورد توانست فاصله عظیمی با بقیه موجودات ایجاد کند.

آرزوهای ما در واقع مبتنی بر توانمندی مغزیمان، دیده‌هایمان، امکاناتمان و باورهایمان شکل می‌گیرد. منتهی هر یک از این عوامل می‌توانند دستخوش تغییر شده و ما را از مسیر دستیابی به آنها منحرف کنند. آرزوهای دست‌نیافته ما در واقع آن خود ما هستند که دیگر وجود ندارد. انسانی با مجموعه‌ای از خواست‌ها و باورها و امکانات و ظرفیت‌های مغزی که توانست آن خواست ویژه را در ذهن تداعی کند. امروز یادآوری خاطرات گذشته به واقع ادای دین ما به انسانی‌ست که بودیم. در قریب به اکثر موارد نیل به آرزوهای گذشته هرگز آن احساس ارضا مورد نظر را به ارمغان نخواهد آورد. چرا که آرزوها وابسته به زمانند. زمان مهمترین نقش را بازی می‌کند. گذر زمان باعث تغییر همه چیز می‌شود اما آرزوی تعریف‌شده تغییر نمی‌کند. بنابراین اگر نتوان در زمان مناسب به خواست رسید، تنها تشنگی می‌ماند که هرگز و با هیچ چیز به جز رویکرد عاقلانه اطفا نخواهد شد.

آرزویی که آن دور دست‌ها خاک می‌خورد، بهتر است برای همیشه همانجا بماند. همیشه رسیدن به آرزو باعث شادی و رضایت نخواهد شد. در بسیاری موارد، نرسیدن و حدسیات ذهنی دلچسب‌ترند از رسیدن. راستش من ترجیح می‌دهم برای همیشه با آرزوی سه‌چرخه آبی که هرگز نصیبم نشد لبخند بزنم تا آن را بخرم و از بودنش لذتی نبرم.

مستدام باشید.

به رنگ آبی

«رویاهای ناتمام» 

بامداد

از توی کیفم ماژیک‌های شبرنگ  را در می‌آورم و شروع‌می‌کنم طرحی که با خودکار روی دستمال‌کاغذی روی میز کشیده‌ام را رنگ‌می‌کنم. می‌دانم یک‌جایی در یکی از کارتون‌های داخل کمد خانه‌ یک جعبه‌ مدادرنگی سی‌و هشت رنگ دارد خاک می‌خورد. شاید در همان کارتون یک جعبه‌ آبرنگ هم باشد. همانی که هدیه‌ی تولد گرفتم. همانی که قرار بود آنقدر استفاده کنم تا سال بعد هم یک جعبه‌ دیگر هدیه بگیرم‌.

در گذشته مطمئن بودم اگر زیاد ببینم و بسیار زیادتر بکشم همه چیز درست می‌شود و بالاخره می‌توانم تمام طرح‌های اسیر توی معزم را روی کاغذ بیاورم. عادت داشتم از هفته‌ها قبل طرح را در ذهنم می‌کشیدم و مرحله به مرحله تکمیلش می‌کردم. اشتباه کردن در ذهن کم‌هزینه‌تر از واقعیت است. البته این مشکل را دارد که گاهی دست آدم به مهارت معزش نیست اما من به دستم ایمان داشتم پس اینقدر با ذهنم می‌کشیدم تا وقتی نتیجه‌ نقاشی ذهنی‌ام راضی‌کننده‌ می‌شد تازه راه می‌افتادم برای خرید بوم. از لوازم تحریری نزدیک خانه که نمی‌شد حتما باید می‌رفتم انقلاب همان مغازه‌ کوچک ضلع شمالی میدان. آغاز کار برایم شبیه یک آیین مذهبی بود. چیدن رنگ‌ها و ظرف‌های آب. اوردن قلم‌موها و اسپری‌های رنگ. تنظیم نور در نهایت قراردادن بوم سفید در میان محراب. هیچ وقت نتوانستم ایستاده و رخ در رخ با بوم نقاشی کنم انگار تعظیم من الزامی بود. ساعت‌ها در اتاقم خود را زندانی‌می‌کردم و می‌کشیدم و رنگ‌می‌کردم تا زاییده‌ ذهنم در این دنیا ظاهر شود. و بعد از اتاق بیرون می‌آمدم.  موفق و سربلند و شاد.

با بالاتر رفتن سن و تغییر جایگاهم از بچه‌ خانه به زن خانه اما محدودیت‌ها بیشتر شد. در خانه‌ پنجاه‌ متری دیگر جای این بریز‌ و بپاش‌ها نبود. دیگر یک اتاق مخصوص خودم نبود که درش را محکم ببندم و روی در بنویسم ورود ممنوع. نمی‌شد یک‌هفته رنگ‌ها روی میز ناهار‌خوری بمانند. در زندگی جلوتر که رفتم با این که خانه بزرگتر شد اما باز هم کار سخت‌تر شد. شدم مادر. حالا زمان نداشتم. زمان رویابافی، زمان این که با آرامش ساعت‌ها روی بوم خم‌ شوم. مداد دستم گرفتم روی کاغذ سر وکله‌ یک جفت دست کوچولو و یک جفت چشم درخشان هم پیدا شد. من بودم و هزاران پیشی و توتو و خورشید‌خانومی که روی کاغذ‌ها کشیدم.

الان تنها زمان تنهایی و آرامش که کسی کاری با من ندارد و ذهنم هم دنبال کارهای مهمتر نمی‌رود همین نیم ساعت ناهار شرکت است و با همین ماژیک‌های بدرنگ خوشحالم. جعبه‌های رنگ و رویاهایم هم همان در کمد باشند خوشحال‌ترند. نمی‌دانم شاید امیدوارم یک‌روزی یک‌جایی دوباره بتوانم شروع کنم. و بگذارم ذهنم وحشیانه بتازد.