ماه: اوت 2018

همه‌ دردها تکرار می‌شن

«زندگی پس از مرگ»

سحرگاه

نمی‌دونم این هم از اون دلخوشی‌هایی بوده که انسان برای آرامش خودش ساخته یا نه، اما به نظرم بیشتر باعث ترس و عذاب ملت شده. همیشه ناشناخته‌ها ترسناک بودن و خطرناک. خود مرگ ناشناخته‌ست و برای همین ترسناک، حالا بعدش هم قرار باشه ادامه پیدا کنه میشه قوز بالا قوز. من که دلم میخواد همه‌چی تموم بشه و انسان به آسایش و آرامش ابدی برسه.

اما اون چیزی که دوست داریم اون چیزی نیست که هست. من خودم به دنیای بعد از مرگ اعتقادی ندارم ولی اون شدیداً به من اعتقاد داره. هرجور شده حقیقت بودنش رو به من یادآوری می‌کنه. مدام تکرار می‌کنه که انرژی نابود نمیشه و فقط از شکلی به شکل دیگه درمیاد. نیازی به اثبات قضیه نیست چرا که برای هر منطقی فقط میشه لبخند تلخی زد و شیشکی بست. چه اونهایی که اصرار به وجود دارند و چه اونهایی که در پی اثبات عدم وجودن به نظر من یک سری آدم متعصبِ لجبازن که خیلی علاقه دارن همیشه حرف حرف اونا باشه.

اینکه من به چیزی معتقد نباشم دلیل بر نبودنش نیست. به نظر می‌رسه علیرغم میل باطنی من زندگی تا ابد جریان داره و فقط از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه. واقعاً به نظر خسته‌کننده میاد. تا ابد بودن و ادامه داشتن. فقط به نظرم اگه بعد از مرگ باز هم باشم دیگه من نیستم. منی که الان هستم با تجربیات خاصی که دارم. و اگه واقعاً دنیای دیگه‌ای جز این چیزی که نجربه می‌کنیم وجود داشته باشه تموم شدن زندگی این دنیا خیلی پوچ میشه. باید یارها و بارها بمیریم و زنده بشیم. خدایی ترسناک نیست؟ انگار یک کابوس رو هر شب تکراری ببینی تا جایی که توی همون کابوس به خواب بودنت واقف باشی. همونجور که گاهی به قسمت‎های ناشناخته‌ای از وجودمون واقف میشیم.

نه، مرگ خودش برای من به اندازه‌ کافی ترسناک و دردناک هست که باعث بشه حتی گاهی به زندگی علاقمند بشم. من یکی نمی‌تونم بعد از مرگ ببینم هنوز هستم. از ظرفیت و طاقت من خارجه.

Advertisements

من وسواس ندارم! شما چطور؟

«وسواس»

نویسنده مهمان: یک روانشناس خسته

من در کودکی درکی از وسواس نداشتم تا اینکه برای اولین بار دیدم یکی از خانم‌هایی که در خیریه مادربزرگم کار می‌کند، دائم دستکش در دست، اینسو و آنسو می‌رود، دستش را با وایتکس می‌شوید و ماسک به دهانش دارد. گاهی حتی در نور افتاب مدت‌ها می‌ایستاد تا با نور آفتاب دستش خشک شود. بعدها متوجه شدم که به تمام دستگیره‌های خانه‌اش هم کیسه پلاستیک زده است. وقتی دلیل این کارش را از بقیه پرسیدم همه می‌گفتند وسواس دارد. از خودش که یک بار کودکانه پرسیدم گفت: من؟ هرگز وسواس ندارم بلکه من همیشه به تمیزی و نظافت اهمیت بیشتری میدهم. سال‌ها بعد دیدم منزلش تبدیل شده به خانه امن گربه‌های محل و ایشان نزدیک بیست گربه خیابانی را پناه داده و آنها در خانه‌اش جولان میدهند. جالب اینکه بدانید کیسه‌های پلاستیک همچنان به دستگیره درب‌ها بود.

سال‌ها بعد در درس فارسی فهمیدم که ریشه این کلمه از وسوسه می آید. این تلاقی برای من تبدیل به یک کابوس روانی شد. فکر می‌کردم که آن شیطانی که پشت سرم همیشه می‌نشسته و به من می‌گفته: برو این کارو بکن! آن کار رو بکن! همان شیطان، خود خودش، ممکن است یک کار دیگر هم انجام دهد: من را به وسواس بیاندازد. پدیده‌ای که همچنان در آن زمان هم درک درستی ازش نداشتم.

چند سال پیش در کسوت مشاور، مراجعی را ملاقات کردم که رفتارهای وسواس‌گونه داشت اما قویا معتقد بود که محتاط است و وسواس ندارد. او می گفت:  « شما ببین و قضاوت کن. من به این قفل‌ها اعتماد ندارم. درست است که آلمانی هستند اما ممکن است کار نکنند. یک دو سه چهار، یک دو سه چهار… دکتر قبلی‌ام بهم گفته بوده که از این به بعد باید تعداد دفعاتی که قفل رو چک می‌کنم رو بلند بشمارم. خب معلومه که باید بشمرم. کار که از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه. بعدش هم! شما میایی جواب بدهی؟ اگر دفعه سوم که داشتم امتحان می‌کردم، یهو فقل در باز بشه چه بلایی ممکنه سرم بیاد؟ ‌نخیر! نه شما و نه هیچکس دیگه نمی‌آیید جواب بدهید که من بیچاره ممکنه تحت چه فشاری باشم. تازه، مشکل فقط این نیست! یکی باید بیاد به این جماعت بگه آقاجان‌! بنده وسواس ندارم! محتاطم! احتیاط فراوان دارم. چک میکنم همه چیز رو. نظر شما چیه آقای دکتر؟ من وسواس دارم یا محتاطم؟» و من همچون یک ناجی قهرمان وارد میدان شدم و به او می‌گفتم که: البته ممکن است محتاط باشید اما به نظر می‌رسد که وسواس در احتیاط دارید.»

یک مراجعه‌کننده دیگر داشتم که سر و سری در فلسفه داشت. عمیقا در موضوعات پیچیده وارد می‌شد و روانکاوی عمیقی انجام می‌داد. یک بار گفت می‌دانی چرا من همیشه با یک یا دو دقیقه تاخیر می‌رسم؟ برای این که می‌خواهم تو را امتحان کنم ببینم آیا تو هم به اندازه من وقت‌شناس هستی. در واقع خود درونم را می‎خواهم سرزنش کنم که پیش چنین روانشناس وقت‌نشناسی آمده که یک یا دو دقیقه برایش ارزشی ندارد. گمان می‌کنم از من بابت شنیدن مباحثش استفاده بیشتری می‌برد. چون فکر نمی‌کنم کمک خاصی به او انجام داده باشم. با این حال قویا معتقد بودم که او دچار وسواس فکری هم شده است. خاطرم هست که مراجعه‌کننده دیگری داشتم، خانم میانسالی بود که به چیدمان خیلی اهمیت میداد. پتوی کوچک رو مبل را همیشه مرتب می‌کرد و از اتاق بیرون می‌رفت. یک روز به من گفت که پایه‌های مبل تنظیم نیستند و چند میلیمتر جابجایی دارند. همانجا بود که موضوع وسواسش را برایش تحلیل کردم.

بنابراین به عنوان یک روانشناس شنونده و صاحب‌نظر، معتقد بودم که هرگز وسواس ندارم. برای این موضوع هم مستندات فراوانی تهیه کرده بودم و از این بابت تقریبا مطمن بودم. تا اینکه در تلگرام عکسی هویدا شد که به طرز ماهرانه‌ای گرفته شده بود. در عکس یک مجموعه اشیا خطرناک را لبه میز گذاشته بودند به نحوی که بیننده هر لحظه ترس از سقوط یکی از آنها را داشته باشد.

بدون آنکه مطالب زیرش را بخوانم با خود گفتم: «آخر کدام شیر پاک خورده‌ای لامپی که دوار است و هر لحظه ممکن است قل بخورد و زمین بیافتد و هزار تکه بشود را می گذارد لبه میز؟ آخر کدام آدم عاقلی قند دان را در کنج میز رها می‌کند؟ آن بشقاب که نصفش معلق است هر لحظه این امکان را دارد که تعادلش بهم بخورد و سقوط کند…» بیشتر اعصابم نگران شد. به عکس باز هم نگاه کردم. گویا یک نفر از عمد همه جوانب را جوری چیدمان کرده که حرص من در بیاید: «نگاه کن! کافی‌ست این قیچی هر لحظه سقوط کند و دست و بال یک نفر را زخمی کند. ای بابا! آن قهوه‌جوش را بگو! قهوه داغ هر لحظه ممکن است بریزد و یکی ر ابسوزاند…» دیگر تحمل نداشتم.

نگاه کردم دیدم زیر عکس نوشته است: «گفته می‌شود افرادی که با مشاهده این تصویر دچار نگرانی یا هر عکس‌العمل ذهنی دیگری می‌شوند، احتمالا مستعد OCD یا وسواس فکری عملی هستند!» آن وقت بود که سکوت کردم. به تمام این تست‌های «خودشناسی در دو دقیقه» بد بیراه گفتم. پیش خودم گفتم تو حرفه ما، روانشناس مزخرف زیاد هست. به این خزعبلات نمی‌توان اعتماد کرد. و با خیال راحت پست را پاک کردم. اما پس نگاهم می‌دانستم که به آن چیزی که حتی فکرش را نمی‌کردم آزمون شده‌ام. فیل بزرگ اتاق روانم نمایان شده بود: واس واس (آن را با صدای بلند بخوانید.)

اهمیت پذیرش بیماری

«وسواس»

بامداد

اگه به من بود در مورد وسواس یه متن می‌نوشتم از اول تا آخرش همین باشه: «ای کسانی که وسواس دارید، ایمان بیاورید که وسواس دارید و به دنبال درمان باشید!» ولی فک نکنم تو وبلاگ بگذارند این رو! پس بذارید مفصل‌تر بگم که به نظر من بزرگ‌ترین مشکل وسواسی‌ها اینه که با هزار و یک توجیه مختلف از رفتن پیش پزشک و مهم‌تر از اون از پی‍‍‍گیری درمان سرباز می‌زنند. در مقام مقایسه مثلا، فکر می‌کنم عده خیلی بیشتری از افرادی که افسردگی دارند برای بهبود حال خودشون دنبال کمک راه بیفتند، نسبت به وسواسی‌ها. به طور خاص هم اینجا منظورم اون وسواس نسبت به تمیزی و بهداشت هست که تو هموطنان ما خیلی شایعه.

از نظر یک فرد وسواسی، این که وسواس نیست تمیزیه (چون از خودشون بدتر رو هم دیدن و معتقدند اونا هستند که وسواس دارند، من که تمیزم). من که عادی هستم بقیه مردم مشکل دارند. این رعایت طبیعی بهداشت هست، می‌خواهید خودمو به کشتن بدم؟ و هزار و یک جور دلیل این طوری که باعث میشه خودشون رو سالم و دیگران رو مشکل‌دار بپندارند.

البته تا وقتی که خودشون توی یک جزیره تنها باشند که خوب مهم نیست، هر فکری دلشون می‌خواد بکنند. اما امان ازاین‌که هم‌خونه همچین آدمی باشی چه همسرت باشه، چه مادرت، چه خواهرت و چه دوستت. تا خدا بخواد مثال دارم از افرادی که زندگی خود و اطرفیانشون رو سیاه کردند. از پرستاری که سفره می‌برد با خودش بیمارستان همه‌جا پهن می‌کرد زیر خودش که نجس نشه و بعد از کار کناره گرفت تا مادر دختر دیابتی‌ای که یه زندان دور بچه‌اش درست کرده و هزار مشکل دیگه علاوه بر خود بیماری برای این بچه که حالا به نوجوانی رسیده درست کرده. از زنی که دو تا شوهر و تعداد قابل توجهی فامیل و چندتایی مستاجر رو با شست و شوهای عجیب غریب و قوانین بی‌منطق خونه‌اش، فراری داده تا پدری که خانواده حتی‌الامکان برنامه‌ها و سفرها و رفت و آمدهاشون رو ازش مخفی می‌کنند تا هی بهشون تذکرات ایمنی نده و باعث استرس خودش و آزار بقیه نشه.

تجربه شما از وسواس چیه؟ شما فرد مبتلایی رو می‌شناسید که پیگیر شده باشه و تونسته باشه خودش رو از شر این دیو زندگی‌سوز نجات بده؟

خودت رو فقط آزار میدی

«وسواس»

نیمه‌شب

همسر من یک آدم وسواسیه، البته نمیشه گفت جزو اون وسواسی‌های بد، اما همین مقدارش هم اذیت‌کننده‌ست و البته که اگه نیمه پر لیوان رو نگاه کنم، به نفع من هم هست.

اوایل که ازدواج کرده بودیم، هربار که خونه رو جاروبرقی می‌کشیدم، پشت‌بندش خودش این کار رو می‌کرد و به من می‌گفت چشمای تو خوب نمی‌بینه و کلی هنوز خورده آشغال روی زمینه. پشت سر من خونه رو گردگیری می‌کرد و دستمال می‌کشید. از یک جایی به بعد من هم از زیر انجام این کارها شونه خالی کردم و خودش به تنهایی از جارو کشیدن تا ظرف شستن و سینک و گاز رو برق انداختن و توالت و حمام رو با وایتکس از بالا تا پایین شستن رو انجام داد. اما خب غرغرهاش رو هم باید به جون بخرم ولی من یاد گرفتم یک گوشم در باشه و اون یکی دروازه! روزهای جمعه دیگه اوجشه، توی خانواده خودم زمان مجردی، یا خانواده دوستام، از وسط هفته شروع به برنامه‌ریزی می‌کردیم برای این که جمعه چه کنیم و کجا بریم و خوش بگذرونیم. خونه ما؟ از سر صبح همسرم بیدار میشه و شروع می‌کنه از توی کمد دیواری تا زیر کابینت و پشت تخت و و و همه رو ریختن بیرون و یک خونه‌تکونی اساسی کردن! بعد هم میگه من توی خونه می‌مونم حوصله‌م سر می‌ره و نمی‌تونم تحمل کنم، باید اینطور سرمو گرم کنم!

خب، البته فراموش کردم اینو بگم، از یک جایی به بعد این وسواس مشکل‌ساز شد، اونم وقتی بچه‌ها به دنیا اومدن. حق نداشتن بیرون برن و یا دستشون رو جایی بزنن، پارک که اصلاً چون اونجا همه چی آلوده بود. حتی دکتر هم اجازه نمی‌داد، خودش می‌رفت نوبت می‌گرفت و می‌نشست توی مطب و یکی دوتا مراجعه‌کننده مونده تماس می‌گرفت تا من با بچه‌ها برم، اون هم مستقیم توی اتاق دکتر و بعد خروج از مطب. تازه وقتی می‌رسیدیم خونه، تا لباس زیر بچه‌ها رو در میاورد می‌انداخت ماشین لباس‌شویی و خودشون هم مستقیم توی حموم!

خونه ما یک حیاط بزرگ داره با یه باغچه بزرگتر! همیشه دوستانم ابراز خوشحالی می‌کردند که بچه‌هات حسابی کیف می‌کنند و بچه‌های ما باید توی قوطی کبریت بزرگ بشند! من فقط لبخند می‌زدم و بهشون نمی‌گفتم همسرم حتی اجازه نمی‌ده در حیاط رو باز کنند چه برسه بیرون رفتن؟! سرآخر وقتی پسرم مریض بود و پیش دکتر بردیمش و دکتر از رنگ پریده بچه ابراز ناراحتی کرد و بعد از معاینه گفت نور خورشید به این بچه نرسیده و استخون پاهاش دچار مشکل شده و باید حتماً آفتاب ببینه، تازه من سر درد دلم باز شد و از وسواس پدرشون گفتم. دکتر خیلی با همسرم صحبت کرد تا که بعد از چهار سال از تولد بچه، بتونه رنگ حیاط رو ببینه. اون هم می‌دونید چی شد؟ بار اول که توی باغچه رفت و خاک‌بازی کرد تمام بدنش جوش زد و من تصور کردم آبله‌مرغون هست. دکتر بعد از دیدنش گفت نه، این به خاطر واکنش بدنش به خاکه و طبیعیه.

همسرم هنوز هم از نظر من وسواسیه، گاهی با حرف اون هم نه صحبت‌های من که بقیه، کمی تحت تاثیر قرار می‌گیره ولی همیشگی نیست. من فکر می‌کنم بیش از همه خودش آزار می‌بینه و کمک هم قبول نمی‌کنه.

نشخوار

«وسواس»

شبانگاه

آقای همتی یک رنو پنج سبز انگوری داشت، یک همسر سفید کمی تپل و خوشگل و دوتا بچه موفرفری و نیمه‌خوشگل. وقتی می‌رسید خانه و از ماشین پیاده می‌شد و کیف و خریدها را می‌برد داخل، همیشه به فاصله سه دقیقه برمی‌گشت توی کوچه، بالا بودن شیشه پنجره‌های ماشین و قفل بودن درها و صندوق‌ عقب را چک می‌کرد و می‌‍رفت تو. سه دقیقه بعد باز توی کوچه بود، تمام مراحل قبل را انجام می‌داد و می‌رفت توی خانه. پنج دقیقه بعد با احتیاط در منزل را باز می‌کرد، اول از لای در کوچه را می‌پایید که همسایه یا رهگذر آشنایی نباشد، اگر بود صبر می‌کرد طرف برود، بعد دوباره می‌آمد و همه مراحل چک کردن قبل را انجام می‌داد، منتهی چون این دفعه پیژامه پوشیده بود و بسته به فصل، عرق‌گیر یا پلوور تو خانه‌ای، (مکث قبل از بیرون آمدنش هم به همین خاطر بود) یک چشمش هم به کوچه و رهگذرها بود. ده دقیقه بعد باز توی کوچه بود، (قبح دیده شدن با لباس منزل فقط برای دفعه اول بود!) تمام مراحل قبل انجام می‌شد، به‌اضافه چمباتمه نشستن و زیر ماشین را دید زدن، کف دست‌هایش را می‌گذاشت زمین و زانوهایش را از هم باز می‌کرد تا بالاتنه‌اش راحت با زمین زاویه پانزده درجه بگیرد و بتواند زیر ماشین را دید بزند. بعد کمی به سختی بلند می‌شد، کف دستهایش را بهم می‌زد که خاکش را بتکاند و هم‌زمان صدای خانمش از پنجره آشپزخانه که مشرف به کوچه بود شنیده می‌شد که می‌گفت: «حسین آقا دستات رو بشور قبل بالا اومدن قربونت». یک ربع بعد آقای همتی از پنجره آویزان بود، در حالیکه لب و لوچه‌اش می‌جنبید و اخم‌هایش درهم بود، با نارضایتی از اینکه وسط غذا خوردن اجازه ندارد بیاید توی کوچه و از نزدیک مراحل چک کردن ماشین را انجام دهد، سعی می‌کرد تا آنجا که ممکن است موشکافانه به قفل‌ها و شیشه پنجره‌ها نگاه کند. از روی قیافه‌اش می‌شد فهمید اصلا از این چک کردن «تیمم‌» گونه خوشش نمی‌آید. صدای غرولند خانمش مبنی بر اینکه «غذا سرد شد» و باز بنا به فصلش «پشه میاد تو» یا «سردمون شد» شنیده می‌شد و بعد پنجره بسته می‌شد. ده دقیقه بعد آقای همتی توی کوچه بود، باز بنا به فصلش یا بچه‌ها مشغول گل کوچک بودند و گرگم به هوا یا اینکه هوا تاریک شده بود و سوز می‌آمد. در حالی که که خلال دندان را بین دندان‌هایش می‌چرخاند قفل و شیشه و عقب و جلو و زیر و روی ماشین را چک می‌کرد. یک ربع بعد چای بعد از شامش را هم خورده بود و در حالی که خرپ‌خرپ باقیمانده قند را می‌جوید دوباره پیدایش می‌شد. تمام طول شب هر یک ساعت، یک ساعت و نیم می‌توانستی صدای قیژ آرام باز و بسته شدن در خانه همتی‌اینها را بشنوی.

دو روز بعد از اینکه لامپ چراغ‌برق کوچه به طرز نامعلومی شکسته شد، چهار چرخ رنو انگوری نصف شب در فاصله چک کردن‌های آقای همتی غیب شد. صبح روز بعد با شنیدن داد و هوار آقای همتی و بعد جیغ زن و بچه‌هایش به کوچه ریختیم. آمدن آمبولانس به کوچه سرآغاز کوچ خانواده همتی بود. رنو انگوری آنقدر فلج توی کوچه ماند که عاقبت آمدند و با یدک‌کش بردندش.

کوکب خانم زن باسلیقه‌ای بود

«وسواس»

شامگاه

خاندان مادری من (مادربزرگِ مادرم، مادرِمادرم و خواهرانِ مادرم) همه وسواس دارند. اما وسواسشان را تمیز بودن معنا کرده‌اند و در تمیزی (وسواس) زبانزد خاص و عام هستند. تقریبا همه می‌دانند که مادربزرگ مادرم، زمانی که تهران آب لوله‌کشی نداشته است و مجبور بودند افرادی را بفرستند، بروند از فشاری آب بیاورند، به دلیل کثیف بودن ظرف‌ها و افرادی که در صف برای آب بردن می‌ایستادند، همسرش را مجبور می‌کند که برود و از دربار خواهش کند که یک لوله‌ آب داخل باغشان بیاورند (البته من از  صحت و سقم این داستان مطمئن نیستم).

مادربزرگم در جوانی‌اش بر این باور بوده است که سطل زباله باید به میزانی تمیز باشد که اگر سرزده تعداد زیادی مهمان به خانه آمد، بتوان کیسه زباله را از سطل خارج کرد و در سطل زباله برای مهمانان سالاد درست کرد. مامان من، به نظرم نسخه‌ اعتلایافته‌ نسل‌های پیشین خود است، اما باز هم رفتارهایی داشت که نشان از وسواس داشت. تا قبل از اینکه به آپارتمان نقل مکان کند، تاجایی که جان داشت خودش و بعد کارگرانش، شلنگ آب به دست، همه‌ خانه را می‌شستند، تا جایی که یک بار کاغذ دیواری‌ها را شستند. الان هم که در آپارتمان زندگی می‌کند، گاهی ناراحت است که چرا نمی‌تواند شلنگ به دست به جان خانه بیفتد. یکی از خاله‌هایم یک بار سه راهی برق را شسته بود و گذاشته بود خشک شود، خشک نشده بود و کل سیم‌کشی خانه‌شان سوخته بود و تمام این خراب‌کاری‌ها، با جمله‌ «به به، چه زن تمیزی» به بهترین کارهای دنیا بدل می‌شد.

حال در همچنین بستری من ظهور کردم، تا زمانی که برای تحصیل از خانواده جدا نشده بودم، دشمنی خیالی به نام میکروب داشتم که همه جا بود و من هم همواره با این دشمنِ نادیده در حال جنگ بودم. اما جدایی از خانواده، کار خودش را کرد و من بعد از بازگشت، تبدیل به یک آدم عادی از منظر جامعه و یک آدم شلخته و کثیف از منظر خاندان مادری‌ام شده بودم. این که چه اختلاف نظرهایی پیش آمد بماند تا به حضورِ من عادت کردند ولی چیزی شبیه جنگ جهانی دوم بود.

 حالا بعد از گذشت تقربیا ده سال از آن روزها، ته‌مانده‌ای از این ارث در من ریشه دوانده است، گاهی آن قدر دست‌هایم را با آب و صابون و ضدعفونی‌کننده‌ها می‌شویم که پوست دستانم خشکی می‌زند، از آن بدتر این است که من هرگز نتوانسته‌ام کتابی را از کتابخانه‌های عمومی قرض بگیرم و در هر شرایطی کتاب‌هایی که لازم داشته‌ام را خریده‌ام.

ترس یا عادت؟ 

«وسواس»

غروب

وقتی صحبت وسواس می‌شود، قدیم‌ها و همسایه جوانمان جلو چشمم مجسم می‌شود که می‌گفتند «وسواس افراطی‌اش سبب شده است که مردار شود.» شوهرش کلافه شده و ترکش کرده بود. در خانه پدر زندگی می‌کرد و مادرش تربیت بچه‌ها را به عهده گرفته بود. او فزصتی برای نگهداری و تربیت فرزندانش را نداشت. دست‌هایش را مرتب با آب و صابون می‌شست و فکر می‌کرد تمیز نشده‌اند. با کسی دست نمی‌داد، می‌گفت که آنها بعد ازرفع حاجت خود را می‌شویند و دستانشان آلوده است. همیشه دستمالی سفید و بسیار چرکین در دست داشت و در را با آن باز می‌کرد و با همان دستمال، با دیگران دست می‌داد. حالا نوبت دست‌دهندۀ مادرمرده بود که آبی برای شستن دست خود پیدا کند.

گاهی وقت‌ها یاد مادرم می‌افتم. طفلک وسواس داشت. وقتی می‌خواستیم جایی برویم، حاضر شده و دم در حیاط می‌ایستادیم. مادرم بعد از بستن درها و پنجره‌ها به ما ملحق می‌شد. تا می‌خواستیم از خانه خارج شویم، می‌گفت: «صبر کنید. فکر کنم در و پنجره را خوب نبستم.» دوباره به طرف خانه برمی‌گشت. مرحوم پدرم به شوخی می‌گفت: «زن به در بزرگ بسپار مواظب کوچک‌ها باشد. به پنجره آشپزخانه بسپار شلوغی نکند تا ما برگردیم.» اما مادرم چاره‌ای نداشت. او وسواس داشت و مجبور بود برای آرامش خاطراش دو و یا سه بار در و پنجره را کنترل کند. فکر می‌کنم این وسواسی را از مادرم به ارث برده‌ام. من نیز بعد از بستن درها، نگاه به اجاق، از خانه خارج می‌شوم و از سر کوچه برمی‌گردم و دوباره و حتی چندباره درها را کنترل می‌کنم. به اجاق سر می‌زنم. علاوه بر آن وقتی به خانه برمی‌گردم، با احتیاط وارد می‌شوم. اول یکی‌یکی اتاق‌ها را کنترل می‌کنم مبادا یکی قبل از من آمده و منتظر برگشتنم است تا با یک ضربه چاقو نفله‌ام کند. این کار من هر روز تکرار می‎‌شود. یکی‌یکی اتاق‌ها و آشپزخانه را می‌گردم و سپس با خیال راحت می‌نشینم. با این که می‌دانم به جز من کسی وارد خانه نمی‌شود. بچه‌هایم کلید خانه‌ام را دارند. اما تا زمانی که من خانه نیستم، محال است که وارد خانه شوند. اوایل اسمش را ترس گذاشته بودم. ترس از کسی که تهدید به مرگم کرده است. می‌دانم که آمدن او غیرممکن است. نمی تواند به من نزدیک شود. شاید فقط یک تهدید از سر خشم بوده است. اما حالا می‌بینم که این رفتار در رگ و استخوانم ریشه دوانده و تبدیل به وسواس شده است.