ماه: اوت 2018

ماهی تنگ بلورم‎

«رویاهای ناتمام» 

نیمروز

روی دیوار خونه‌مون یه تخته کوبیده بودیم و روش عکس جاهایی که قرار بود با هم بریم رو می‌چسبوندیم: از جنوب شرقی آسیا و سواحل سفیدش عکس داشتیم. از کوه‌های آمریکا که شش ماه طول می‌کشه مسیرش رو طی کنیم تصویر چسبونده بودیم. زمان که گیر می‌آوردیم در مورد دریاچه‌های روسیه مطلب می‌خوندیم. روی مسیر دشت‌های آفریقا دست می‌کشیدیم و اسم شهرها رو جوری تکرار می‌کردیم که انگار قرارمون اینه فردا صبح طلوع رو از اونجا ببینیم.

من عاشق دویدن بودم. از ابتدای بچگی، تنها ورزشی که می‌کردم همین بود. اون دوچرخه‌سواری دوست داشت. از همون سال اول به من یاد داد چطور سوار دوچرخه بشم و در عوض گاهی عصرها با من می‌اومد که بریم و بدویم. با هم حرکت می‌کردیم و رویای سفر بزرگمون رو می‌بافتیم. پول جمع می‌کردیم. وسیله می‌خریدیم. اخبار شهرها رو با دقت پی می‌گرفتیم. قرارمون همین بود که وقتی وسایل و تجهیزاتمون کامل شد یک سال از همه چیز مرخصی بگیریم و سفر بریم. بریم که بریم.

نشد. دست من شکست. پای رابطه هم.

حالا زمان آنقدر گذشته که تمام تلخی‌های رابطه در خاطر من فروکش کرده. خب، تلخی لاجرم هر رابطه بود و هست. انگار تمام اتفاقات الک شده و فقط خاطرات شیرینمان باقی مانده. چیزهای ساده‌ای مثل شعاع پررنگ نور اون روز آخر اسفند که با هم کافه رفته بودیم و نصف صورتش پر از نور بود و نیم دیگه کاملا در سایه قرار داشت و من مبهوت زیباییش، زیر لب دعای تحویل سال می‌خوندم. یا شب‌هایی که تا صبح رانندگی می‌کردیم و شمال و جنوب شهر رو به هم می‌دوختیم. حالا همیشه چیزی هست که یادم بیاد چه نقشه‌هایی داشتیم. مثلا وقتی عکس آدم‌ها رو میبینم که مسیر سفر نرفته‌ ما رو طی می‌کنن، دلم می‌خواد براشون پیغام بفرستم که فلان جای شهر رو هم سر بزنین.

رویای اون سفر، رویای اون سفر طولانی و کشدار هنوز با من مونده. حالا که همسفرم نیست، رویای سفری که نمی‌رم بیشتر شبیه جای زخم روی خاطرم شده. فصل که عوض میشه، بادهای تغییر که شروع به وزیدن می‌کنه، جای زخمم به خارش می‌افته. اون جاده داره ما رو صدا می‌کنه و ما، حالا چند سالی هست که تبدیل به دوتا منِ بسیار جدا شده.

Advertisements

جذاب و جذاب

«رویاهای ناتمام» 

پیش از ظهر

هیجان و دوییدن و بالا رفتن رو از بچگی دوست داشتم. همه‌ بازی‌های دویدنی برام جذاب بود. ولی نمی‌دونم چرا هیچوقت به‌ طور جدی وارد هیچ رشته ورزشی مرتبطی نشدم. تنبلی کردم یا اصلا اعتماد به نفس وارد شدن به هیچ جمعی رو نداشتم. حالا تنها چیزی که دیدنش خیلی هیجان‌زده‌ام می‍کنه و به شوقم میاره دیدن همین صحنه‌هاست. فیلم‌هایی از صحنه‌های پارکور و صخره‌نوردی. دویدن و بالا رفتن خیلی حرفه‌ای. هر وقت فیلم‌های پارکورکار‌ها رو میبینم دلم غنج می‌ره. به نظرم حس فوق‌العاده‌ایه‌. تمام انرژی آدم تخلیه میشه و سرشار از آدرنالین میشه. احساس می‌کنم منم که دارم می‌دوم با سرعت زیاد. شبیه حسی مثل پرواز. رها از سکون و جاذبه زمین. خیلی برام جذابیت داره و همش دلم می‌خواد یاد بگیرم و از در و دیوار بالا برم. خودمو تصور می‌کنم که توی تمام شهر می‌دوم و از هرچی پله و نرده و پستی بلندی‌هاست جست می‌زنم و می‌پرم روی زمین و پشتک می‌زنم و چهار تا پله یکی خودمو می‌رسونم روی بلندی‌ها و روی دیوارها و همش دوییدن و دوییدن و پرش. ولی باز از خودم شاکی‌ام که حتا یک قدم هم برای رسیدن به این رویا برنداشتم.

صخره‌‌نوردی یا سنگ‌نوردی هم همینقدر برام جذابه. عضله‌های قدرتمند دست‌ها و انگشت‌ها و راست از سنگ صاف بالا رفتن فوق‌العاده برام جذابه. آرزومه که از دیوار صاف بالا برم. نمی‌دونم چرا این دو تا کار رو آنقدر دوست دارم. از هر چیزی بیشتر. مطمئنم همین دوتا برام رویایی‌ترین آرزوهاست. به هر چیز یا هر موضوع دیگه‌ای فکر می‌کنم اصلا تا این اندازه برام جذاب نیست. هیچ کلمه دیگه‌ای هم برای توصیف حسم جز جذاب پیدا نمیکنم. این رو با تمام قلبم دوست دارم. الان از همه بیشتر برای خودم عجیبه که اگر من چیزی رو آنقدر دوست دارم چرا هیچوقت حتی یک قدم برای رسیدن بهش برنداشتم. از سنگ بالا رفتن رو یک بار تجربه کردم و از همون‌ جا عشقش باهام موند. ولی دویدن هر چی بوده توی بچگی بوده.

حالا من باید به این دوتا ورزش عزیز بگم رویای ناتمام؟ شروع نکردم که ناتمام باشه حتی. هنوز فرصت هست. شاید یک روز بالاخره پی‌اش رو گرفتم و به آرزوم رسیدم.

می‌نویسم پس هستم!

«رویاهای ناتمام» 

صبح

مدرسه نمی‌رفتم ولی با چنان شوقی داستان‌هایی که مادرم می‌خواند را گوش می‌کردم که همان بار اول از بر می‌شدم. بعدش صدبار کتابم را برای خودم می‌خواندم و سر کیف می‌شدم. از کلاس چهارم همیشه انشاهایم طولانی بود. مقدمه و توضیح و نتیجه‌گیری و پاراگراف‌های دستوری برایم سخت بود. سخت‌تر از آن پاراگراف‌های پیش‌آماده‌ای بود که همه همکلاسی‌هایم از بر بودند و به انتخاب یکی را اول هر انشا می‌نوشتند. نمی‌فهمیدمشان. من دوست داشتم داستان ببافم. بنویسم و بنویسم. چند باری نمره انشایم هیجده شد، بدون غلط دیکته‌ای، بدون اشتباه دستوری، با رعایت اصول نوشتن، فقط در دو ساعت امتحان نرسیده بودم داستانم را تمام کنم. یک بار که گریه‌ام گرفت، چون هر چه منتظر شدم مراقبمان برگه اضافه به من بدهد نه مرا دید و نه برگه آورد. من هم که هر دو صفحه را ریز و مرتب پر کرده بودم. وقت داشت تمام می‌شد و من می‌دانستم چه می‌خواهم بنویسم ولی جا نداشتم. شروع کردم به سمبل کردن داستان و در حاشیه نوشتن. باز هم هجده شدم به خاطر نامرتب بودن برگه.

کلاس هفتم بودم که معلم فارسی بهمان تکلیف شعر گفتن داد، شعر سپید. عاشقش شدم. او هم هر بار مرا سر کلاس صدا می‌کرد که آخر ساعت، انشا یا شعرم را بخوانم. نقدم می‌کرد و من سرخوش از توانمندی‌هایی که در خودم یافته بودم دل‌دل می‌کردم زنگ بخورد تا بتوانم راجع به کتاب تازه‌ای که کشف کرده‌ام با او حرف بزنم و نظرش را بدانم. نوشتن رویایم شده بود.

دبیرستان بین انتخاب نظری و انسانی مانده بودم. یک دل می‌گفت انسانی شک نکن. دل دیگر می‌گفت با این حجم عربی، علوم انسانی و دینی نمی‌توانی بسازی، بگذر و در فراغت ادبیات را دنبال کن. یک دل می‌گفت می‌نویسم و معروف می‌شوم، دل دیگر می‌گفت کدام نویسنده به مال و منال رسیده که تو برسی؟! درآمد و استقلال مالی همیشه برایم خیلی مهم بوده و آن موقع هم به دنبال راهی بودم تا هرچه زودتر پولدار شوم و راهی جز تحصیل در رشته‌ای زودبازده به نظرم نمی‌رسید. از طرفی همان چهار ساعت در هفته خزعبلات عقیدتی برایم کشنده بود، نمی‌توانستم با آینده‌ام قمار کنم و راهی را بروم که می‌دانستم از این قسم مطالعات بسیار پیش رویم خواهد گذاشت.

سر آخر اول قدم برای دور شدن از رویای همیشگیم برداشته شد. ادبیات تبدیل شد به یکی از دروس عمومی. انشا که دیگر ساعتی برایش نبود و مدرسه ترجیح می‌داد در آن زمان کلاس‌های تقویتی ریاضی بگذرانیم. معلممان اما هنوز محشر بود. به دنبال رویایم می‌رفتم جلوی دفتر و با هم گپ می‌زدیم. سال آخر تمام وقتمان برای دروس تخصصی کنکور گذشت. باید کنکور می‌خواندم و فرصت نوشتن نداشتم، با این حال گوشه تمام چرک‌نویس‌ها دلنوشته بود. رویای نوشتنم محدود شده بود به پرسه زدن در دنیای کتاب‌ها و خواندنشان. چندباری کلاس داستان‌نویسی امتحان کردم، چندباری ناشناس داستان برای مجله‌ها فرستادم، دفتر دفتر نوشتم و پنهان کردم. همه اینها بسیار لذت‌بخش بود و هست ولی در شکوفاترین سا‌ل‌های زندگیم، در تمام سال‌هایی که می‌توانستم و باید ذهن و قلمم را پرورش می‌دادم، دیفرانسیل و انتگرال حساب کردم.

رقصی میانه میدان

«رویاهای ناتمام» 

سپیده‌دم 

 آرزو داشتم رقاص باشم. واقعا آرزو داشتم. بچه که بودم دلم می‌خواست روی میز بایستم و برقصم. یک شتل زری‌دار و سکه‌دارر ببندم دور کمرم و خلخال‌هایم شرق‌شرق صدا بدهند. رقاصه‌ای حرفه‌ای باشم در سالنی باشکوه. حتی به رقاص باله بودن هم فکر کردم؛ اما به‌شرطی که تنها رقاص آن‌جا باشم. دلم نمی‌خواست بین هزار نفر دیگر با دامن‌های پف‌دار کوتاه دور و برم باشند.

هیچ‌وقت آن‌قدر حرفه‌ای نرقصیدم. یک‌ دوره کلاس رقص رفتم اما در امتحان پایان ترم آن‌قدر خجالت کشیده بودم که صورتم رنگ خط‌های پیراهن قرمزم شد. حالا با این روحیه چطور چنان آرزویی داشتم خدا می‌داند.

یادم رفت بعدترها، یادم رفت که روزی روزگاری قرار بوده رقاصه‌ی پرآوازه‌ای باشم و هر چین دامنم هزار کشته بدهد و هزار واله و هزار شیدا همیشه از سِن رقص من آویزان باشند. رقاص نشدم اما آهنگ‌های بسیاری بود که چنان به رقصم می‌آورد که دنیا را فراموش می‌کردم.

چند وقت پیش، در اوج بی‌حالی و خستگی و بی‌حوصلگی و کمی بیماری، به دعوت چندتا از دوستانم مجبور شدم بروم جایی که کمی خوش باشیم و بزنیم و برقصیم. من ناخوش بودم اما بزن و برقص دلم نمی‌خواست. دلم تنهایی می‌خواست. آن‌جا وقتی همه دوستان کمی کله‌شان گرم شد و شروع کردند به رقص‌های دو به دو، من فرورفتگی‌ای توی دیوار پیدا کردم که شبیه یک طاقچه‌ کوچک بود. رفتم پنهان شدم توی طاقچه و چشم دوختم به دختر باریک و زیبایی که با لباس نیم‌تنه سفید و موهای بلند بافته‌ طلایی داشت وسط سِن می‌رقصید و هزار جفت چشم خیره شده بودند به او. دلم غنج رفت. یک‌باره یادم افتاد آن حس خوبی که فراموشش کرده بودم. همه‌ سلول‌های تنم می‌خواستند جای او باشند. دوست داشتند هرچه حس ناجور داشتم؛ هرچه دل‌تنگی، دل‌گرفتگی، غم، اندوه و ناامیدی داشتم را بریزم در تکان دست‌ها و ران‌ها و سینه‌ها و موها و رها شوم. بزرگترین غبطه‌ زندگی‌ام شده بود. دلم خواست آن‌جا باشم. روی سِن، جای زنِ رقصنده.

دختر رقصنده‌ دیگری آمد و دستم را گرفت و برد وسط جمع. رقصیدم. رقصیدم؟ نمی‌دانم من فقط داشتم حس‌های بد را می‌ریختم توی هوای سنگین و دم‌کرده و رهاتــــــــرین می‌شدم.

بی‌قرار نارنجی

«رویاهای ناتمام»

سحرگاه

روزها ما آدم‌ها همه شبیه همیم. صبح زود با صدای زنگ ساعت موبایلمان از خواب می‌پریم. کت‌ و‌ شلوار و دستمال‌گردن می‌پوشیم و قهوه به‌ دست برای رسیدن به ددلاین‌ها از این‌سو به آن‌سو می‌دویم. شب‌ها اما وقتی به خانه‌هایمان بازمی‌گردیم و روی مبل راحتی وسط پذیرایی دراز می‌کشیم و کانال‌های تلویزیون را زیر و رو می‌کنیم، رویاهای جورواجور فراموش‌شده‌مان مثل شاخه‌های عصیان‌گر یک درخت، ما را در آسمان بی‌قرار غروب می‌پراکند. ما آدم‌ها یواشکی زیر پتو می‌خزیم و دور از چشم اهالی خانه به آرزوهایمان می‌اندیشیم، به هزار راه نرفته، به هزار رویای خوشبخت ناتمام. در خیالمان از پله‌های مرمری رویا بالا می‌رویم و یواشکی سعی می‌کنیم خودمان را، خود عصیان‌گرمان را، در راستای شاخه‌ای امتداد دهیم و کش‌وقوسی بیاییم تا شاید رویای بی‌قرار نارنجی‌مان کمی، فقط کمی آرام گیرد و بدون جاروجنجال به خواب برود. ولی امان از دست این شاخه‌ها، امان از دست امتداد لجام‌گسیخته‌شان، امان از دست همه‌ رویاهای بی‌قرار نارنجی که گریبان آدم را می‌گیرند و رها نمی‌کنند.

فقط خدا می‌داند چند دکتر و دانشمند و هنرمند و سیاستمدار خوشبخت در رویاهای آدم‌ها زندگی ‌می‌کنند. فقط خدا می‌داند چند تا کودک خسته‌ گرسنه در رویاهای آدم‌ها سیر می‌شوند، بازی می‌کنند، به مدرسه می‌روند. فقط خدا می‌داند چند لبخند واقعی در رویاهای آدم‌ها رد و بدل می‌شوند یا چند دست مهربان، به گرمی دست دیگری را می‌فشارند. فقط خدا می‌داند چند آدم خوشبخت در رویای آدم‌ها زندگی می‌کنند. فقط خود خود خدا می‌داند چه دنیای سحرآمیزی است دنیای آرزوهای برآورده‌شده، دنیای لبخندهای از سر سرمستی.

روزها، ما با تمام قوایمان می‌ایستیم جلوی هر چیزی که ما را به یاد رویاهای فراموش‌شده‌مان می‌اندازد، به یاد آدمی که نیستیم، به یاد آدم فراموش‌شده‌ای که دوست داشتیم باشیم. عزممان را جزم می‌کنیم و حواسمان را پرت می‌کنیم به هزار و یک مساله‌ کوچک و بزرگ. خودمان را غرق می‌کنیم در روزنامه و کار و درس و سیگار و غذا و ورزش و تماشای مسابقه‌ فوتبال و رفتن به سینما. دنیا از بس شلوغ شده است و از هر کوچه و برزنش آوایی می‌آید، غرق شدن کار سختی هم نیست. گاهی وقت‌ها اما، تصویری، صدایی، اتفاقی، یا بویی، ما را به یاد آرزوهای دوردست قدیمی می‌اندازد. با خودمان فکر می‌کنیم آیا اشتباه کردیم دنبالشان نرفتیم؟ آیا خوشبخت‌تر بودیم اگر راه دیگری انتخاب می‌کردیم؟ چیزی ته دلمان به آرامی زمزمه می‌کند بله. جواب تلخی است، دوستش نداریم، دلمان را آشوب می‌کند. خودمان را به سادگی به نشنیدن می‌زنیم. دنیای ما جای خوبی است برای خود را به نشنیدن زدن‌ها، از بس که آشوب است و غوغاست و صدا به صدا نمی‌رسد.

اثر پروانه‌ای

«از پیله درآمدن»

نویسنده مهمان: بهزاد دوران

فکر کرد فردا که از خواب برخیزد پروانه‌ای شده است با بال‌هایی هزار رنگ و شاخک‌هایی ظریف و بلند. همچون خیال، سبک می‌پرد و تن به نسیم می‌دهد و زیر شعاع‌های طلایی بر گلبرگ لطیف گل‌ها می‌نشیند و از عطرشان رعشه به شاخک‌هایش می‌افتد. بال‌هایش را باز می‌کند و می‌بندد. خود را غرق شهد می‌کند و بعد تن به دریای شبنم می‌دهد و با چشمان درشتش تصاویر را هزار برابر شفاف‌تر می‌بیند.

فکرش هم خوب بود. برنامه روزانه‌اش را به عادت همیشگی مرور کرد. گوشی تلفن همراهش را روی شش گذاشت روی زنگ. بعد به نظرش آمد پنج دقیقه هم پنج دقیقه است. گذاشت روی شش و پنج دقیقه. ولی باز برگرداند روی شش. همین پنج دقیقه می‌توانست دومینووار او را از رسیدن به قطار شش و چهل و پنج دقیقه و اتوبوس هفت و بیست و پنج دقیقه باز دارد و بشود یک توبیخ تاخیر در پرونده‌اش. تلگرام را یک بار دیگر چک کرد. کسی پست تازه‌ای نگذاشته بود. گوشی را زد به شارژ… خواب دید پروانه شده است. از خانه تا ایستگاه مترو همه محو تماشای اویند و به یکدیگر نشانش می‌دهند. همه کار و زندگیشان را رها می‌کنند و به او زل می‌زنند. شهر انگار متوقف می‌شود. قطار مترو درهایش را نمی‌بندد. راننده قطار هم آمده او را تماشا کند. یک آن دلش شور می‌زند. نکند تاخیر کند؟ هنوز هوا تاریک است. کورمال کورمال دنبال گوشی‌اش می گردد. دوازده نشده. اگر پروانه شدم دیگر مجبور نیستم با مترو سر کار بروم. می‌توانم تاکسی بگیرم. خیلی شیک. و از تصور خودش سوار بر تاکسی کیف کرد. رانندگان و مسافران ماشین‌ها همه او را نگاه می‌کنند و به یکدیگر نشانش می‌دهند. ترافیک صبحگاهی از شرق به غرب انگار قفل شده. تا چشم کار می‌کند ماشین است که چفت در چفت ایستاده.

باز دلش شور می‌زند. نکند دیر برسم؟ پشت پنجره جز سیاهی خبری نیست. دوازده و بیست و دو دقیقه است. با دوچرخه می‌روم. ذوق‌زده می‌شود. باد که در بال‌های نازکش می‌پیچد حالی‌به‌حالی‌اش می‌کند. همه چیز انگار کش می‌آید. در خلسه‌ای عمیق فرو می‌رود. نعشه مرده دردی است که نمی‌دادند از کجا مثل ضربان هست و نیست و می‌آید و می‌رود. نکند بال‌هایم پاره شود؟ یک و دو دقیقه. فکر بکری به سرش خطور می کند. ساعت گوشی را عقب می‌کشد و می‌گذارد روی پنج. پروانه که شدم باید زودتر از خواب بلند شوم. اینطوری فرصت کافی برای دلبری خواهم داشت. به کارم هم می‌رسم… همکاران همان دم در دورش حلقه می‌زنند. یک لحظه نصف صورت رئیس را هم می‌بیند که تقلا می کند از میان جمعیت راهی باز کند. راه که می افتد جمعیت مثل نیل پیش روی موسی از هم باز می شد. سوار آسانسور که می شود پشت سرش همه سوار می‌شوند. آسانسور آژیر اضافه‌بار می‌زند، اما کسی اعتنایی نمی‌کند. چطور همه همکاران توی اتاق آسانسور جا شده‌اند؟ دلش یکهو ریخت. انگار سیم اتاق آسانسور پاره شده باشد. دو و سی و شش دقیقه. خلقش تنگ است. پروانه شدن فکر خوبی نبود. نبود؟ بود … بیپ/بیپ، بیپ/بیپ، بیپ/بیپ، …

نمی‌تواند از جایش بلند شود. پشتش تیر می‌کشد. حتی نمی‌تواند به دنده بگردد. هر بار که تلاش می‌کند به سمتی جا به جا شود باز برمی‌گردد به همان وضعیتی که بود. انگار پشتش به بیرون انحنا یافته باشد. دست‌های باریک و شاخی شکلش بی‌هدف و بی‌اختیار در هوا تکان می‌خورند. حال لاک پشتی را دارد که به پشت رهایش کرده باشند. از تصور خودش خنده‌اش می‌گیرد. حالا چکار باید می‌کرد؟ چطور خودش را به مترو برساند؟ نکند دیر برسد؟