ماه: ژوئیه 2018

کاش بتونم جیغ بزنم!

«کابوس»

شامگاه

بدترین و تنها کابوس من همیشه از دست دادن مامانم بوده، چه تو خواب و چه تو بیداری. شب‌های بچگی، وقتی تو طول روز احساس می‌کردم فشار زیادی رو مامانم بوده یا ناراحته خواب می‌دیدم که مرده. می‌دونی مامان خیلی آروم و منعطفی دارم که سخت عصبانی و ناراحت و خسته می‌شه و در مقابل من صبورتر هم هست.

همون دوران بچگی خریت‌هایی که من کردم رو هر کس دیگه‌ای می‌کرد مامانش تیکه‌تیکه‌اش کرده بود. ولی من همیشه با یه مامان آروم و معقول مواجه بودم، واسه همین وقتی عصبانی می‌شد من جفت می‌کردم. نه از ترس تنبیه که هیچ وقت شدید و فیزیکی نبود، بلکه از ترس اینکه قلبش طاقت فشار عصبی رو نیاره. چندتا از دوستام باباهاشون سکته کرده بود و تو فیلم‌ها هم که همش نشون می‌داد یارو تا عصبانی می‌شه، یهو قبلش می‌گیره و می‌افته. بچه بودم دیگه فکر می‌کردم با هر عصبانیتی مامانم سکته خواهد کرد. همیشه کابوس‌هام اینجوری شروع می‌شد که از خواب بیدار می‌شدم و می‌فهمیدم مامانم دیگه نیست، تو اون کابوس نه می‌تونستم و نه می‌خواستم که جیغ بزنم یا داد، یا گریه کنم یا فرار، هیچی. تمام کابوسم حس تنهایی و واموندگی بود. حتی ازخواب نمی‌پریدم، فقط تو خواب زجر می‌کشیدم. وقتی صبح می‌شد و بیدار می‌شدم انگار به اندازه صد سال درد و رنج یک ملت رو تحمل کرده بودم، خسته و غمدار بودم.

با بزرگتر شدنم دلیل کابوس‌هام شاید کمتر و کنترل‌شده‌تر شد ولی خودش بدتر شد. هر چقدر حواسم رو جمع می‌کردم که مرزهای مامانم رو رد نکنم، ولی بازم دو سه باری ازشون گذشتم و اون چهره مامان و حال خودم رو هیچ وقت یادم نمیره. نه که فکر کنی خیلی محدود بودما، نه! من خیلی یاغی بودم وگرنه مرزهای مامانم فرسنگ‌ها دورتر و بزرگتر از مرزهای مامان بابای دوستام بود. بدترین‌ باری که سر اختلاف نظر با مامانم بحثم شد و چون بحث برام بیخودی حیثیتی شده بود، خیلی تند با مامانم برخورد کردم و حتی تهدید به خودکشی کردم، یادم نمیره. باورش نمی‌شد، بغض کرد، سرخ شد و از اتاقم رفت بیرون و من فهمیدم که اشکش رو درآوردم. دنیا رو سرم خراب شد. همون شب کابوس جدیدی دیدم. این بار از خواب بیدار نشدم بلکه تو کابوسم بیدار بودم که یهو متوجه شدم دیگه مامانم نیست. تو همون خواب حسِ بدِ تنها شدن و عذاب وجدان و اینکه دیگه خیلی دیره و کاری نمیشه کرد، حس اینکه مامانم رفت در حالی که از من راضی نبود، در حالی که من رو جدا از خودش حس کرده، حس این که شاید مامانم وقت مرگش احساس کرده هیچ‌کس رو نداره و تنهاست، عذابم می‌داد. حالم بد بود واسه حال بد مامانم که نتونسته بودم از دلش در بیارم و برای همیشه رفته بود. فرداش که بیدار شدم انگار از گور دراومدم. اینقدر گریه کردم که پس افتادم.

حالا هم که دیگه با مامانم زندگی نمی‌کنم و مستقل شدم، روزهایی هست که خیلی با مامانم در ارتباطم و بعدش فکر می‌کنم زیاده و برای هردومون بده پس تصمیم می‌گیرم کمش کنم. گاهی هم فشار زندگی و دوری و غم غربت باعث میشه نه فقط با اون که با همه تند باشم. ولی سکوت مامانم پای تلفن، نگاهش تو دوربین که می‌فهمه خسته‌ام و حوصله ندارم می‌تونه من رو بُکُشه و به بدترین کابوس‌هام ببره. کابوس‌های اینجا علاوه بر اون ناراحتی رنجوندنش، گاهی که خیلی دلم تنگشه میاد سراغم، که تو تنهایی در حالیکه دلش برام تنگ شده رفته و من اونور دنیا تو خواب ناز بودم. دو روز ازش خبر نگرفتم و حتی دیرتر از همون لحظه رفتنش فهمیدم که رفته. از وقتی اومدم اینجا تو کابوسم یکهو می‌فهمم که ماه‌هاست رفته و جدی جدی به جنون می‌رسم. ولی بازم جز حس داغون‌کننده و روح از هم پاشیده هیچی نیست تو خوابم. خیلی بده که تو کابوس‌هام گریه نمی‌کنم، یا خودم رو خالی نمی‌کنم. همه اون حال بد رو میارم تو بیداری واقعیم. بیداری‌ای که حالا دیگه می‌تونه دیوانه دیوانه‌ام کنه.

Advertisements

تراژدی مدام

«کابوس»

غروب

این تراژدی دوباره تکرار می‌شود؛ خاصه اگر زخم ناخورده از سر گذرانده باشی‌اش. انگار این تکرار هدیه‌ خدایان نادانی باسد که نمی‌دانند رنج چیست. انگار کودکی که به زور پوره کدو فرو می‌برد و نابه‌گاه ملاقه‌ لبریز دیگری از همان پوره‌ نفرت‌انگیز را به‌عنوان هدیه خوش خوراکی‌اش می‌گیرد. تراژدی دوباره تکرار می‌شود و این بار دهشتناک‌تر، چرا که می‌دانی و می‌ترسی.
….
حالا بار اول است و نمی‌دانیم چه در انتظارمان است. صبح است.  از آن صبح‌های شفاف و درخشان. صبحانه روی میز بلند دو نفره چیده شده، صدای پرنده‌ها از لابه‌لای حریر نازک پنجره سرازیر می‌شود و جهان غرق در مغازله‌ای یکپارچه است. چشم در چشم معشوقم. ناگاه جهان در هم می‌ریزد. آنچه پیشاروست هزار مرد سهماگین است که آمده‌اند جنگجو بیابند برای جنگی که نمی‌دانم چیست. مرا و تو را می‌خواهند که بجنگیم.

دیر وقت است. دویدن در کوچه‌های باریک تنمان را نفله کرده اما باز می‌دویم. رو در رو می‌شوم با مردی تمام دندان و دندان‌ها تمام خونچکان. در مشتش دشنه‌ای‌ست و در چشمانش گلوله‌های آتش. وقت تنگ بوده وقتی که به سراغمان آمدند که ببرندمان برای جنگ و یادشان رفته بهمان بگویند کدام طرف موافق است و کدام متخاصم. من نمی‌دانم مرد رو‌به‌رو دشمن است یا دوست. قلبم تیر می‌کشد. جای خالی «دانستن» در قلبم تیر می‌کشد. مرد می‌رود. بی‌آنکه مرا بکشد می‌رود پس حتما نیروی موافق بود.

تمام شد. تمام. نفسم به آسودگی بر می‌آید. اما باز باید بدوم. باید هر دو بدویم. از میان آدم‌ها، موافق‌ها، مخالف‌ها، پا بر لزجی خون‌های مخالف، خون‌های موافق. بالاخره می‌رسیم به خانه‌ امن. لبخند می‌زنم. فریاد می‌زنم: «تمام شد. من زنده ماندم.» کسی که صورتش را پوشانده می‌گوید: «تمام شد. خوب بود و حالا دوباره برگرد و دوباره بازی کن آفرین جنگجوی خوب.» این بار می‌ترسم. این‌بار می‌دانم وحشت مردهای دندان خونین را. می‌شناسم لزجی خون زیرپا را. دوباره باید بدوم.  هل داده شده‌ایم وسط بازی.

دستم از دست معشوق رها می‌شود اما هنوز بی‌اراده می‌دوم. مغزم دیرتر از دستم نبودش را فهمیده. ناگهان می‌ایستم. برمی‌گردم دوان‌دوان و گریان. حالا کنارش نشسته‌ام روی زمین. می‌دانم یکی از ما دو نفر مرده و مهم نیست کداممان. من جانم گرفته شده.

و می‌دانم دور بعد الان دوباره شروع می‌شود…

حالا ننویس، كی بنویس

«کابوس»

عصر

از خواب پرید. خیس عرق شده بود و پلک‌هاش داشتن می‌لرزیدن. نمی‌تونست نفس بكشه حتی. دلش پر شده بود از ترس و غم و اضطراب و پریدن از خواب براش مثل یه آرزوی دوردست بود كه برآورده شده بود. باورش نمی‌شد همه‌ش كابوس بوده. دلش می‌خواست خدا رو با تموم وجودش بغل كنه و بگه ماچ! می‌خواست از پنجره داد بزنه تا همه‌ مردم شهر بدونن خوشحاله‌ از این كه از اون خواب لعنتی پریده. دوید توی دست‌شویی. یه مشت آب پاشید توی صورتش تا بیدار بیدار شه، تا مطمئن شه كه دیگه قرار نیست بخوابه و ادامه كابوس شبانگاهی رو ببینه. كابوسی كه سیاه بود و تلخ و پوچ و زشت. كابوسی كه گاهی أوقات توی بیداری هم گریبانشو می‌گرفت و مثل زالو می‌افتاد به جون لحظه‌هاش. كابوسی كه دلش می‌خواست قفل و زنجیرش بكنه و بذاره توی دوردست‌ترین پستوی خونه‌ مادربزرگ. جایی كه حتی دست كنكجاوترین و كابوس‌دوست‌ترین آدم روی كره‌ زمین هم بهش نرسه. عزمشو جزم كرد تا كابوس لعنتی رو جمع‌‌ و جور كنه و توی بقچه بپیچونه و ببره به دوردست‌ترین نقطه‌ دنیا تا چالش كنه. اما كار سختی بود. كابوس دودستی چسبیده بود به افكارش و به این سادگی‌ها ول‌كن نبود.

كابوس، زیاد پیچیده نبود: كابوس نبودن بود. فكر حجیم سنگین عجیب روزی كه زنده باشی و عزیز دلت خدای‌نكرده فوت كرده باشه. نمی‌تونست این فكر رو تحمل كنه. اگه یه روز خدای‌نكرده همچین اتفاقی می‌افتاد، چی می‌شد؟ حتی نمی‌تونست تصور كنه. حتی فكر كردن بهش هم به اندام بی‌نوای نازكش رعشه می‌انداخت. كابوسی كه دیده بود خیلی ساده بود و خیلی سیاه. شبیه یه نقطه بود توی عمق تاریكی. توی كابوس نبودن عزیز دل همون نقطه سیاه بود كه مثل یه سیاهچاله وحشتناک داشت روحش و جونش رو می‌خورد و تاریكی مطلق انگار دنیایی بود كه تیره و تار شده بود، گویا هیچ راه برگشتی وجود نداره. مثل این كه همه امیدها و شادی‌ها پركشیده بودن از زندگیش. چیزی كه توی خواب براش عجیب بود این بود كه توی خواب با تمام وجودش منفعل بود. مثل این كه هیچ تلاشی نمی‌كرد كه توی تاریكی غرق نشه و توی سیاهچاله فرو نره. انگار دل بریده بود و همه وجودش رو سپرده بود به بدبختی.

دلش خیلی گرفته بود. می‌ترسید از روزی كه عزیز دلش از این دنیا بره و تنهاش بذاره. می‌ترسید از این كه كابوسش بشه واقعیت. از تاریكی و سیاهچاله و غرق شدن می‌ترسید. از خود منفعلش می‌ترسید. اما نمی‌دونست باید چكار كنه. شاید بهترین كار این بود كه ذهنش رو به چیزهای دیگه مشغول كنه تا دیگه این فكرای بد به سراغش نیان. می‌دونست این یه درمان موقتی بود. می‌دونست باید كاری می‌كرد. اما نمی‌دونست چه كاری. شاید نوشتن از كابوسش كمكش می‌كرد، پس قلمشو برداشت و شروع كرد به نوشتن، حالا ننویس، كی بنویس…

 

 

 

 

او

«کابوس»

بعد از ظهر

دارم می‌دوم. باران به صورتم می‌زند. سعی می‌کنم عمیق نفس بکشم و سریع‌تر بدوم. دیگر مسیر را حفظ هستم.  اولین بار بیست سال پیش در این شهر دویدم. اسمش را نمی‌دانم، هیچ‌جا تابلویی نیاویخته‌اند. کوچه‌های بی‌نام را از برم و خانه‌ها و ساختمان‌های خاکستریی که به سرعت از بغلم می‌گذرند. می‌دانم الان باید به چپ بپیچم، از پله‌های خانه‌ای که آنجاست بالا‌ بروم. می‌دانم امتحان در‌ها و خانه‌های دیگر اشتباه است. هر بار که سعی کردم فقط باعث‌ شده زودتر به‌ من برسد. باران ریز اما سنگینی‌ست.

صدای پایش را پشت سرم‌ می‌شنوم. برعکس من که سعی می‌کنم بی‌صدا از چاله‌های آب رد‌ شوم که شاید گم کند مسیر را، او ابایی از این که من بدانم پشت‌ سرم‌ است ندارد. زبانم را روی لب‌هایم می‌کشم و در خانه را هل‌ می‌دهم. نمی‌فهمم که این باران شور‌ است یا من گریه کرده‌ام‌. شروع می‌کنم از پله‌ها بالا رفتن. پلکان مارپیچ بلندی‌ست که بالا و بالاتر می‌رود. تازه پاگرد طبقه‌ دوم را رد کرده‌ام که صدای باز و بسته شدن در سنگین ساختمان در فضا پخش‌ می‌شود.

به بالا نگاه می‌کنم، آسمان سیاه از گنبد شیشه‌ای ساختمان دیده‌ می‌شود. تا طبقه‌ آخر دیگر  چیزی نمانده. به خودم نهیب می‌زنم که سریع‌تر.‌ صدای نفس‌هایم آنقدر بلند است که دیگر قژقژ پله‌ها زیر سنگینی قدم‌هایش را نمی‌شنوم. ریه‌هایم دارند منفجر می‌شوند. به نفس‌نفس افتاده‌ام.

دیگر به پایانش رسیده‌ام. امشب به نظر شب‌ نهایی‌ست. شبی که شاید همه چیز بالاخره تمام شود. هفته‌ پیش که همان وسط راه پله شانه‌هایم را محکم گرفت. ماه قبل جلوی در ساختمان منتظرم بود. اما امشب فرق دارد.

من به در قرمز لاکی رنگ رسیده‌ام. کلید را می‌چرخانم، ریه‌هایم را وادار می‌کنم که یک نفس عمیق را تحمل کنند. می‌دانم از لحظه‌ای که در را باز کنم سرعت حرکت این کابوس سریع‌تر می‌شود و من شاید کمتر از یک دقیقه فرصت دارم تا فاصله‌ی بین در تا پنجره را طی کنم. در را باز می‌کنم و خشکم می‌زند. آنجا نشسته‌است. روی آن مبل بزرگ وسط اتاق. به اسم صدایم می‌زند. همه چیز تمام‌ شده. شاید شبی دیگر.دوباره صدایم می‌زند. نه، نمی‌گذارم من‌ را به دست بیاورد. وارد اتاق می‌شوم و به سمتش می‌روم. دستش را بلند می‌کند. کف دستش رو به سقف است. انگار مرا می‌خواند. تنها دو قدم با پنجره فاصله دارم. تمام انرژی باقیمانده را در ماهیچه‌های پاهایم جمع می‌کنم و می‌پرم. نوک انگشت‌هایش روی ساق دستم کشیده‌ می‌شود. بدنم به شیشه‌‌ پنجره می‌خورد. باد و باران را روی صورتم احساس می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم. الان به کف زمین خواهم‌ خورد و بالاخره بیدار می‌شوم.

خنکی چیزی را روی صورتم احساس می‌کنم. چشم‌هایم را باز می‌کنم. دارم می‌دوم. باران است که به صورتم می‌زند. سعی می‌کنم عمیق نفس بکشم و سریع‌تر بدوم. دیگر مسیر را حفظ هستم.

محیط تلخ

«کابوس»

نیمروز

یکی از مهم‌ترین نقطه‌عطف‌های زندگی من ترک محیط کاریم بود در بیست و خورده‌ای سالگی، و زدن یه لگد محکم زیر همه چیزی که تا اون موقع ساخته بودم. چنان لگدزدنی که هنوز هم جاش خوب نشده و جایگزینش ساخته نشده. ولی اونقدر اون محیط تلخ بود و از ابعاد و جهت‌های مختلف آزاردهنده که هیچ‌وقت از این کار پشیمون نشدم. با این مقدمه کوتاه، معلومه که کابوس من چیه دیگه، نه؟!

من خواب زیاد نمی‌بینم. از اون آدم‌هایی که ارتباطات معنوی قوی دارند هم نیستم. از اونهایی که خواب‌هاشون دقیقا به واقعیت می‌پیونده یا قشنگ معلومه تو خوابشون چه چیزی نماد چی هست و وقتی بیدار میشن به خوبی می‌دونن این خواب چه معنایی داره. بیشتر خواب‌هام یه ملغمه وصف‌ناشدنی از چرت و پرته که معلوم نیست چطور به هم ربط داده شدند. در واقع تنها چیز جالب خواب‌هام که معمولا فکرم رو به خودش مشغول می‌کنه همین بی‌ربطی صحنه‌هاست بهم. این مدلی که توی جنگل روم رو برگردونم و داخل یه اتاق باشم یهو یا یه نفر رو می‌بینم که ظاهرش یه نفره ولی می‌دونم خودش یه نفر دیگه است یا در حال صحبت توی یه جمع یهو همه با هم منتقل می‌شیم یه جای دیگه و خلاصه این جور جادو و شعبده‌بازی‌ّها. توی این چرندیاتی که می‌بینم هم معمولا چیز ترسناکی در کار نیست. صبح پا میشم یک مقدار تعجب می‌کنم و بعد میرم دنبال کارم.

ولی یه نوع خواب هست که وقتی پا میشم کم کم تا یک روز و چه بسا تا روزها حالم رو خراب می‌کنه و قشنگ میرم توی قوطی. اون هم هر نوع خوابی هست که به نوعی ربطی به اون محیط کاری مسموم تلخ پیدا کنه. چه فضاهای اونجا به خوابم راه پیدا کنند چه آدم‌هاش، حالم بد میشه و موقع بیدار شدن خدا رو شکر می‌کنم که خواب بود. هرچند تلخی‌اش تا مدتی به جا می‌مونه. چه میشه کرد…اون بخش از زندگی من خیلی روم تاثیر گذاشته و معلومه هنوز که هنوزه، آثار زخم‌هاش از روحم پاک نشده.

کابوس بیداری

«کابوس»

پیش از ظهر

از  سر کار رسیدم خونه، با همسرم بودم، رفتم جلوی در خونه و دیدم کفش‌های مامانش هست، برگشتم بیرون از در حیاط و چندبار صداش کردم و گفتم مامانت اینجاست؟ گفت آره، با اخم گفت و منم با اخم جواب دادم نمی‌دونم چرا مامانت میاد پیش بچه‌هام. همون وقت از در حیاط اومدم تو و به مامانش برخوردم که می‌خواست بیا‌د بیرون. به این فکر می‌کردم که این حرف منو شنید؟ بهش سلام کردم و اون هم سلام کرد و من انگار از خستگی و عصبانیت چشمام بسته شد. مامانش چند بار اسمم رو صدا کرد و من که بهش تکیه داده بودم با جابه‌جا شدنش افتادم زمین. خم شد روم و هی تکونم داد و من از قصد نمی‌خواستم چشمام رو باز کنم و جوابش رو بدم. همون وقت پدرشوهرم در پارکینگ‌ رو باز کرد تا با ماشین بره بیرون و مادرشوهرم بهش گفت بیا بیرون ببین عروست چه‌ش شده. اونم خم شد روم و گفت مرده؟ من نفس عمیق کشیدم که بفهمه زنده‌ام و پدرشوهرم گفت سکته مغزی کرده! همه از خونه اومدن بیرون، داشتن می‌خندیدن و برای اینکه منو ببرن بیمارستان دست‌دست می‌کردن. مامانش گفت بیاین ببرینش بیمارستان، همسرم بغض کرده بود، باباش یه طرف بدنم رو گرفت، همسرم گفت اینطوری نگیرش، پدرش جواب داد “ببخشیدا اما اینو فقط مثل خر باید بندازمش رو شونه‌م.” و شروع به خندیدن کرد و بقیه هم همراهیش کردن. بچه‌هام از خونه اومدن بیرون و‌ فقط اونها ناراحت بودن.

من رو گذاشتن توی ماشین و همسرم به مامانش گفت تو بمون پیش بچه‌ها و من همه‌ش فکر می‌کردم که دلم نمی‌خواد اون بمونه پیش بچه‌های من و بهتره بازی رو تموم کنم! همسرم اومد پشت پیش من نشست و سرم رو گذاشت روی پاهاش و باباش راه افتاد. می‌دیدم که جاده خرابه و من دست همسرم رو محکم گرفتم و اون داره دستمو نوازش می‌کنه و همون موقع بی‌هوا محکم پهلوهامو فشار داد و من چون به پهلوهام حساسم جیغ کشیدم و اون شروع کرد به خندیدن و قیافه‌ش خیلی وحشتناک شد.

دوباره خودم رو کف حیاط خونه دیدم که مامانش بالای سرم ایستاده و بهم بد و بیراه میگه که من معنیشو نمی‌دونستم. همسرم گفت “مادر من صبر کن، فقط صبر کن و با حرفات اینو عصبانی نکن و نندازش به جون من، توام مثل من صبوری کن.” و شروع به گریه کرد. مامانش گفت “حالا این چیزیش نیست؟!” همسرم سرش رو تکون داد و من از ترس و شوک شروع کردم به لرزیدن و لرزیدن و در همون حال آب به شدت از دهنم داشت مثل خونی که از گردن یه گوسفندی که سر می‌برن، میزد بیرون.

توی خواب ترسیدم و هرکار کردم نتونستم فیلم بازی‌ کردن رو تموم کنم. همه اومدن دورم حلقه زدن و من از خواب پریدم.

سافاری، بدون بلیت

«کابوس»

صبح

می‌بینمش که آنجا ایستاده، از دهانش بخار بیرون می‌زند، توی تصویر ضد نورش می‌توانم به وضوح غبار معلق شناور دور حجم بدنش را ببینم. بوی سنگین مخصوص گوشتخواران که با هر دم و بازدمش، با هر حرکت کوچک بدن حجیم پرمویش توی هوای سرد راکد متصاعد می‌شود را به مشام می‌کشم. مزه فلز توی دهانم با ضربان بالای قلبم و نمناکی سرد چندش‌آور زیربغل و کف دست‌هایم دل‌آشوبم کرده. نفس صدادارش، توی آن سکوت لزج زیرآبی انگار دم گوشم صدا می‌کند. زبان مثل چوب خشکم را به سختی روی لب‌هایم می‌کشم. صدای نفسش با صدای ضربان قلبم که انگار توی گلویم می‌زند گوشم را پرکرده، گوشم پر از آواهایی بم و زیرآبی است.

ابرهای خیلی تیره طوری آسمان را پوشانده که نمی‌شود فهمید چه وقتی از روز است. شاید اصلا شب است. جنگل است. یک‌جور هوای سرد مرطوب چسبیده به شاخه‌های خشک درخت‌های دورتر و درحتچه‌های نزدیک‌تر. از آن فاصله نسبتا امن، خرس قهوه‌ای بزرگی به نظر می‌رسد، شاید هم شیر نری است، با یال و کوپال. نگاهش به سمت من نیست. دوباره که نگاه می‌کنم کمی خیالم راحت می‌شود. آنجا دیواری هست یا حصار فنس‌مانندی که مانع میان من و اوست، حتی مرا نمی‌بیند انگار. ولی آنجاست.

اینکه چرا من آنجا وسط جنگل توی مه فروبرنده ایستاده‌ام را یادم نمی‌آید. نمی‌دانم کداممان اول آنجا بوده‌ایم. یادم نمی‌آید قرار است چکار کنم. سعی می‌کنم بی‌صدا نفس بکشم، با دهان باز. ولی ناگهان سرفه‌ام می‌گیرد. حیوان سرش را برمی‌گرداند، صاف من را نگاه می‌کند. در این لحظه است که متوجه وخامت اوضاع می‌شوم: هیچی، مطلقا هیچی بین من و او نیست! دیوار و حصار به طرز غیرقابل توضیحی نیست شده‌اند. بهم نگاه می‌کنیم، در کسری از ثانیه پی می‌برم که کارم تمام است، و او حمله را شروع می‌کند. خیلی سریع است و من انگار زانوهایم تا شده‌اند. در حالتی بین چمباتمه و در حال بلند شدن مانده‌ام. فریادم بی‌‍صداست و وزنه آویزان به پاهایم سنگین، در همان حال به خودم نهیب می‌زنم بیدار شو این فقط یک خواب است. یک لحظه مانده به مرگ، از خواب می‌پرم. هنوز روی سینه‌ام سنگینی‌اش را حس می‌کنم.