ماه: ژوئیه 2018

حمومک مورچه‌ داره

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

سپیده‌دم

بابام برام یک میز تحریر ساخته بود. صفحه رویی یک شیب ملایم داشت و  بالا می‌رفت و آن زیر کلی جا داشتم برای گذاشتن وسایلم. روی میز یک کتابخونه سه طبقه هم ساخته بود. اصلا چنان چیز خاصی بود که تا مدت‌ها هرکس می‌آمد به خانه‌‌ ما، می‌آمد در اتاق من تا انگشت حیرت در دهان گرفته و میز را ببیند.

من عاشق میزم بودم. اما از طرفی هم عاشق کتاب‌ها و کارتون‌های تخیلی بودم. یک روز کاپیتان جدید ناتیلوس بودم و روز دیگر یک سفینه کریپتونی را هدایت می‌کردم. اینگونه شد که صفحه‌کنترل سفینه‌هایم رو روی میز قشنگم با خودکار کشیدم. اول فقط یک خط خودکاری بود بعد برای اینکه دکمه‌ها بیشتر و بیشتر حس دکمه زیر انگشت‌هایم بدهند این خطوط محیطی عمیق‌تر و عمیق‌تر شدند. حالا میزم را بیشتر دوست داشتم. فقط مشکل این بود که کسی به غیر من این زیبایی و کارآمدی را نمی‌دید.

من بچه‌ در خیابان بازی‌کردن‌ نبودم. یعنی شاید اگر شرایطش بود می‌شدم، اما زندگی تازه در تهران و اسباب‌کشی به این شهر بزرگ و نشناختن همسایه‌ها شرایط را هم جور نکرد. باغ و حیاط بزرگ هم که در دسترس نبود. پارک خاصی هم اطراف محل زندگیمان نبود، در حد همان ماهی یک بار پارک ملت با بچه‌های فامیل. اصلا چرا دروغ بگویم حتی اگر همه‌ اینها هم وجود داشتند من اهل بازی‌های گروهی نبودم. همیشه از وسطی و توپ‌بازی و قایم‌باشک فرار کرده‌ام. پس دنیای کودکانه‌ من شامل خودم می‌شد و کتاب‌ها و مداد رنگی‌هایم و اسباب‌بازی‌هایم.

امروز که امکانات بازی‌های بچه‌ها را نگاه می‌کنم دلم غنج‌ می‌زند برای داشتنشان و بازی‌کردن با آنها. عینک‌های دنیای مجازی که خیلی راحت به کنسول‌بازی وصل‌ می‌شوند و می‌توانی در دنیای ساخته‌شده سیر‌ کنی، می‌توانی دنیای خودت را بسازی. نه فقط یک صفحه‌ کنترل بلکه تمام کهکشانت را.

حتی اگر بخواهم از دنیای تخیلی هم بیرون بیایم و به بازی محبوبم فکر کنم باز هم دلم می‌خواهد در این دوران کودک بودم. لگوها، این مکعب‌های رنگی رنگی. تا سال‌ها با آنها مشغول بودم بعد که مادر از جایی برایم آدمک‌های لگو، درخت و پنجره‌های کرکره دار پیدا کرد انگار دنیا را به من دادند. اما حالا می‌توانی به آسیاب‌بادی‌ات موتور وصل کنی. می‌توانی کشتی دزدان دریایی را بسازی.  این خانه‌های سفت رنگی که روی هم بالا می‌روند حالا خیلی بیشتر از زمان من انعطاف دارند.

شاید برای همین است که منتظرم تا کودکم کمی بزرگ‌تر شود تا راحت به نام او دوباره بازی کنم.

Advertisements

مرخصی

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

سحرگاه

عروسی داداشش بود. رفت مرخصی!

غار تنهایی

«پناهگاه»

مهمان هفته: مهدی زائری 

می‌گویند مردها یک غار تنهایی دارند که بعضی وقت‌ها که دلشان می‌گیرد، یا اصلا همین‌طوری دوست دارند بروند توش و کسی را هم به خلوتشان راه ندهند. من هم دارم یا بهتر است بگویم داشتم چون سال‌هاست که توی آن گم شده‌ام؛ از آن شبی که آخر ستون در حال پیشروی بودم و دوستم در یک قدمی‌ام تیر خورد و تمام کرد. تا از شوک دربیایم ستون رفته بود و من مانده بودم و تاریکی و بیابان بی‌حفاظ و آتش دشمن. منوری شلیک شد و دهشتناکی صحرای بی‌انتهایی را که در آن گم شده بودم، پررنگ و واضح نشانم داد.

من شروع کردم به دویدن. چاره‌ای نداشتم، ایستادن مرگ حتمی در پی داشت. من می‌دویدم ولی دورتادورم فقط فضای خالی بود، خالی از هر آدمی، هر جنبنده‌ای، هر گیاهی یا هر خاک و آبی. من معلق شده بودم در لامکان و لازمان هم‌چون فضانوردی که برای راهپیمایی فضایی از سفینه‌اش خارج شده و در برای همیشه به رویش بسته شده. سمت و سویش مهم نبود، من می‌دویدم تا صبح، تا فردای آن شب، تا روزها و هفته‌های بعد، تا به امروز. من سال‌هاست که در آن شب تاریک و غار بی‌پایان گیر کرده‌ام. گه‌گاهی البته کورسویی از شکافی به غارم می‌تابد. من به سمتش می‌روم. حتی شده که از آن آمده باشم بیرون.

از غار که بیرون می‌آمدم، درس می‌خواندم، کار می‌کردم و هر بار که به ته خط می‌رسیدم، خودم را در آستانه یکی دیگر از ورودی‌های غار می‌یافتم و بی‌درنگ به آن پناه می‌بردم. باز شب و تاریکی و بی‌پناهی و هر بار مرگ در هیبت زنی زیبا و عریان خودش را به من عرضه می‌کرد و من از آن می‌گریختم، می‌دویدم و زمین می‌خوردم و دست و پایم می‌خراشید ولی باز بلند می‌شدم و باز می‌دویدم تا شکاف نور دیگری می‌دیدم و به هوای زندگی از آن بیرون می‌زدم.

این بیرون خیلی بدتر است، در میان جمعی و دلت آن جای دیگر است، به آن‌جا که می‌روی یا کسی نیست، یا اگر هم هست، در حال رفتن است و باز تو می‌مانی و تنهایی و بی‌هم‌زبانی. گاه خسته از راه دراز سرت را روی شانه کسی می‌گذاری و خوابت می‌برد ولی بیدار که می‌شوی خودت را در یکی دیگر از دهلیزهای غار تنهایی می‌یابی و منوری بالای سرت روشن می‌شود و باز معلق می‌شوی در خلا، در بی‌مکان و بی‌زمان. در آغوش خیس زنی گرم که تو را به مرگ فرا می‌خواند.

به مادر رویایی‌ام پناه می‌برم

«پناهگاه»

بامداد

پناهگاه هر کودکی آغوش گرم مادرش است. حتی پس از تنبیه توسط مادر، گریه‌کنان به آغوش او پناه می‌برد. با توجه به این اصل آغوش مادر، مهر مادر، می‌بایست پناهگاه من نیز باشد. کودکی‌ام را به خاطر می‌آورم. خانواده پرجمعیتی بودیم. پدر نان‌آور خانه بود و مادر پاسخگوی سازهایی که از هر آواز برمی‌خاست.  اول صبح آبگوشت را بار می‌گذاشت و سپس شروع به کار می‌کرد. از ماشین لباسشویی و ظرفشویی و جاروبرقی خبری نبود. هنگام ناهار تقسیم غذا به عهده‌اش بود. مادربزرگ نخود دوست نداشت. پدربزرگ سیب‌زمینی نمی‌خواست. به آنها فقط گوشت می‌داد. بله بزرگترها گوشت می‌خوردند و ما می‌ماندیم و نخود و سیب‌زمینی که مادرم با گوشتکوب می‌کوبید و به هر کدام از ما سهمی می‌داد.

بعد از ناهار و شستن ظروف، نوبت به کمی استراحت می‌رسید. گلسیرین را با آبلیمو مخلوط کرده و به دست‌های کرخت‌شده‌اش می‌مالید و کمی دراز می‌کشید. باقیمانده روزش، با کشیدن ناز آبجی و داداش‌ها سپری می‌شد و وقت برای من کم می‌آورد. گاهی وقتها آرزو می‌کردم که یا خواهرم بمیرد و من تک‌دختر خانه باشم و یا معجزه‌ای رخ دهد و تبدیل به پسر و مثل برادرها عزیز‌دردانه مادرم شوم. در دوران سخت و بی‌پناهیم به رویاهایم پناه می‌بردم. شب‌ها که به بستر می‌رفتم، در دنیا کودکانه‌ام مادرم مثل خانم ناظم مدرسه‌مان بزک می‌کرد و گوشه لبش خال سیاهی می‌گذاشت و پیشم می‌آمد. دستم را می‌گرفت و مرا با خود به مدرسه می‌برد. گوش بچه‌هایی را که اذیتم کرده بودند می‌گرفت و می‌پیچید آنها هم به غلط کردن می‌افتادند و معذرت می‌خواستند. بعد با هم به خانه برمی‌گشتیم. مادرم در خانه هوای مرا داشت و اجازه نمی‌داد کسی اذیتم کند. وقتی از داداش بزرگه کتک می‌خوردم به آغوش او پناه برده و از داداش بزرگه شکایت می‌کردم. این چنین به خواب می‌رفتم. صبح که بیدار می‌شدم. مادرم دیگر ماتیک قرمز بر لب نداشت، خالی گوشه لبش نبود. مادر رویایی‌ام، جایش را با مادرحقیقی‌ام عوض کرده بود. به هنگام تنبیه می‌گفت: «درد و بلای دختر همسایه به جانت. ببین چه بچه عاقل و زرنگی است! تو خل و چلی و هیچ کاری از دستت برنمی‌آید. دو کلمه درس را هم نمی‌توانی از بر کنی. به هنگام پیری عصای دستم باشی. خدا را شکر که آبجی و داداشت هستند.»

هر چه زمان سپری می شد، از مادرِ حقیقی دور و به مادرِ رویاهایم نزدیک‌تر می‌شدم. شب‌ها در بسترم با او درددل می‌کردم. دست بر موهایم می‌کشید. نوازش و دلداری‌ام می‌داد. برایم لالایی می‌خواند و پس از بسته شدن چشمانم، او نیز پی کار خود می‌رفت.

زمان به سرعت سپری شد. پدر درگذشت و آبجی و داداش پس از مراسم عزاداری ارث خواستند. هر کدام سهم خود را گرفته و پی کارشان رفتند. من ماندم و مادرم و آپارتمانی که برایش تهیه دیدم. بیچاره مادرم گویی تازه از خواب غفلت بیدار شده است، با چشمانی گریان تنها یک جمله گفت: «دخترم در حق تو بد کردم. حلالم کن.» گویا فکر می‌کرد که من در کودکی خیلی قوی بودم و او می ‌وانست دق دلی‌اش را سر من خالی کند. بیچاره زن، چه سرنوشت تلخی داشت. اگر بنویسم کتابی چند صد صفحه‌ای می‌شود. اما باید متوجه می‌شد که قلب کوچک من تحمل آن همه بی‌مهری و سختگیری را نداشت.

اکنون مادر حقیقی‌م هست و همیشه با من در تماس و گفتگو. بسیار محبت می‌کند. سعی می‌کند بی‌مهری دوران کودکی و حق ارثی را که به او بخشیده‌ام، جبران کند. می‌گوید: «تو بر گردنم حق داری، حقت را حلالم کن.» در پاسخ او می‌گویم: «من حقی بر گردنت ندارم تا حلال کنم. تو مادر منی. جان و دل منی.» از این که می‌دانم دوستم دارد و سخت‌گیری‌اش عمدی نبوده، بسیار خوشحالم، اما باز مادرِ رویایی‌ام هر شب با ماتیک قرمز خوش‌رنگ و خال سیاه گوش لبش پیشم می‌آید. با او درددل می‌کنم. از دنیا و ناملایماتش شکوه و گریه می‌کنم و او مرا تنگ در آغوش می‌فشارد و دلداری‌ام می دهد و با لالایی شبانه مرا به خواب خوش می‌برد. هم اوست که از من می‌خواهد با مادرِ حقیقی‌ام بیش از پیش مهربان باشم.

لحظه‌ امن

«پناهگاه»

نیمه‌شب

خیلی طبیعیه اگه بگم پناهگاه من یک فرده. شاید اصلا اولین چیزی که به ذهن خیلی‌ها برسه یک آغوش امن باشه. من هر وقت به پناه فکر می‌کنم همسرم توی ذهنم میاد. کسی که من رو حتی در مقابل خودم محافظت می‌کنه. یک پناهگاه قوی و واقعی. حتی وقتی از دست خودش دلخورم آغوشی بازتر و گرمتر پیدا نمی‌کنم.

اما از اول اگه بخوام بگم اولین پناه من کتاب‌ها بودن، جایی که می‌شد داستان رو از اول نوشت، همونجور که دوست داری و هرجور که تخیل قد میده. وقتی کتاب می‌خوندم توی دنیای دیگه‌ای غرق می‌شدم، دنیایی که گاهی من قهرمان بودم، گاهی کارگردان، و گاهی هم نقش منفی داشتم. هرچی که بود مطابق با سلیقه‌ خودم پیش می‌رفت و از خشونت و تلخی دنیای واقعی خبری نبود. کمی که بزرگتر شدم و داستان کتاب‌ها هم تلخ‌تر شد تخیل من جای نوشته‌های کتاب رو گرفت. در دوران نوجوانی و اوایل دوره‌ جوانی و عشق و عاشقی، مادرم شد گوش شنوا برای من و جای امنی برای اسرارم که خب دوران کوتاهی بود.

در یک دوره‌ سخت و کوتاهی هم خودم پشتیبان خودم بودم. هیچ‌کس نبود پشتم بایسته و کمکم کنه، حتی محبور شدم پشت و پناه دیگران هم باشم و چه سخت بود. خیلی سخت و فراتر از قدرت و تحمل من.

اما باید اعتراف کنم اول و وسط و آخر همه‌ لحظاتم، وقتی که از همه‌کس و همه‌جا دور بودم و دستم به هیچ پناهی نمی‌رسید، درست در اوج ناامیدی و استیصال چیزی شبیه خدا وجود داشت و داره. کسی که ازش خواهش می‌کنم نجاتم بده و من رو حفظ کنه. یک دست‌آویز روانی! جالبه که اعتقادی هم بهش ندارم. آخرین باری که بهش معتقد بودم طی یک جنگ و دعوای شدید ناسزاگویان انداختمش دور. سرش داد کشیدم و گفتم نیست و خب همین نبودنش برای من شد سال‌های‌سال امنیت روانی، آرامش. نداشتن هیچ خدایی و پذیرفتن واقعیت خشن گاهی به آدم قدرت بیشتری میده.

نباید این رو هم فراموش کرد که شونه‌ یک دوست گاهی بهترین پناهگاهه آدمه. دوستی که کاملا درک می‌کنه چی می‌گی و حتی اگه حق با تو نباشه حمایتت می‌کنه.

قطعه سوم

«پناهگاه»

شبانگاه

خونه مادرجون تقریبا اواخر یک کوچه باریک اواسط شهر تهران بود. ما هنوز بچه بودیم که بزرگترها خانه را کوبیدند و کوچک کردند و تقسیم کردند. دو سال که گذشت (و ما هنوز بچه بودیم)، مادرجون یک خانه دو خوابه با یک حیاط کوچک داشت و هنوز ما هر هفته خانه‌اش جمع می‌شدیم: تعداد زیادی عمو، عمه و تمام بچه‌هایشان.

در که می‌زدی و وارد می‌شدی، یک راهروی کوچک بود که از همان ابتدا بوی مخصوص مادر را می‌داد. گاهی شیطنت می‌کردیم و تند می‌دویدیم و کوبه فلزی خانه را دو سه باری می‌زدیم تا چهره اخمالویی از خانه دستگیره را بچرخاند و در را باز کند و  هشدار بدهد که سر و صدا نکنیم و بعد وارد می‌شدیم. مادر جون همیشه روی تختش نشسته بود. یک کتاب همیشه کنارش داشت و تلویزیون شبکه یک را نشان م‌یداد. مادرجون فقط به اذان همین شبکه اعتماد داشت. موهایش کوتاه بود و تا روی گوش‌هاش را می‌گرفت و یک‌دست سفید بود: برف محض. پوست تنش هم از پیری و زایمان طبله کرده بود و سفید بود. انگار شیر آهوی کرمانشاهی به خودش مالیده باشد.

خانه مادرجون اصلا خوش نمی‌گذشت. نه خودش با من خوش‌اخلاق بود و نه اجازه داشتیم به دلخواهمان شلوغ کنیم و بریزیم و بپاشیم. بدترین بخش هم همین بود که همه چیز خانه‌اش ثابت بود. همیشه همان بو، همان طعم غذا و همان کارها و شبکه همیشگی یک. اما هیچ چیز همیشگی نیست. هیچ چیز همیشگی نبود. مادرجون که فوت کرد و آن جمع برای همیشه از هم پاشید، این پویایی و بر آب بودن دنیا بیشتر به چشمم آمد. خانه مادر جون خانه امن همه ی ما بود. شبیه ریشه‌گاهی برای تک‌تکمان. خانه که از دست رفت، ما در جهان پخش شدیم. سنگ قلاب شدیم. فصلی از امنیت برای همیشه تمام شد.

این بیست سالگی که از فوت مادرجون گذشته، زیاد به مزارش فکر می‌کنم. به آن کاج‌های قطعه‌های قدیمی گورستان و آن تجمع زیاد کلاغ‌ها اطراف گورها. هر وقت دلم می‌گیرد، هر وقت هراسیده می‌شوم و هر جای جهان که شادی زیر پوستم به قلقلک می‌افتد، به آن سنگ سیاه و چند خط نستعلیق شده رویش فکر می‌کنم.

همیشه انگار دلم گرم است زیرسنگی همین نزدیکی تنی هست که آغاز همه ما بوده و همین دل‌خوشکنک آرامم می‌کند.

غار امروزی

«پناهگاه»

شامگاه

می‌پرم توی تخت و میرم توی اینترنت تا از هزار آدم مختلف بخونم و ببینم. سرم با کارا و فکرای آدم‌های جورواجور از سن و سال و جنسیت‌ها و ملیت‌های متفاوت پر میشه و دیگه فرصتی به مغزم برای زوم کردن روی ناراحتی‌های خودم نمی‌ده. اینترنت و کتاب خوندن منو از دنیا و ناراحتی‌هام جدا می‌کنه. قبل‌ترها با کتاب خوندن بیشتر غرق خیال می‌شدم. ولی الان چندان کارساز نیست، افکارم می‌تونن کتاب رو دور بزنن و دوباره برسن به مغزم و بگن: دیدی؟ دیدی چی شد؟ دیدی چه اتفاقی افتاد؟ حالا چی می‌کنی؟ حالا چی می‌کنی؟ حالا چی می‌کنی؟؟ بعد من کلافه میشم و به پناهگاه جدید میرم که همون اینترنت باشه. انقدر توش می‌چرخم و می‌چرخم تا خسته شم و خوابم ببره. وقتی بیدار شم اولین چیزی که یادم میاد مصبیت کوفتیه پس دوباره روز از نو روزی از نو. می‌رم توی اینترنت چرخ می‌زنم و چرخ می‌زنم تا خسته شم و  بخوابم. آره اون موقع که پناهگاه نیاز دارم، دقیقا زندگیم همینقدر مسخره میشه. بد هم نبوده تا حالا. آخه وقتی از آدم‌ها و دنیاش دلگیرم ، باید بدونم این فقط یه قسمت از زندگی منه نه همه‌ش و فقط برای یک مدته نه ابد. پس لازم میشه بخونم جاهای دیگه آدم‌های دیگه هنوز خوشحالی‌هاشون و شرایط و روابط خوبشون رو دارن.

اینا رو الان میگم که توی روزای خوبم هستم، الان که نتیجه پناهگاهمو دیدم. قبلش خودمو مسخره می‌کردم و می‌گفتم چقدر بیکار و بی‌مصرف، چرا کار مفیدتری نمی‌کنم. ولی به خدا که دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت. پناهگاه اصلا شاید به همین میگن که آدم خودش خودش رو پناه بده. خودشو دعوا نکنه، خودشو سرزنش و مسخره نکنه. به خودش بگع اگر هم اشتباهی کردی می‌بخشمت. بیا با هم همه چی رو دوباره بسازیم. پناهگاه هم مثل همه چیزای دیگه باید درون خود آدم باشه. یعنی فکر کنم بهترینش این باشه.

یه زمان دوری همینجوری مثل خیلی‌ها طبق عادت به خدا عقیده داشتم و زمان سختی‌ها به ریسمان الهیش چنگ می‌زدم و التماس می‌کردم منو زمین نندازه. اگه نمی‌انداخت خوشحال و شاکر بودم و اگر می‌انداخت عصبانی می‌شدم. تجربه خوبی نبود چون پناهگاه بیرون از من بود و نمی‌دونستم پناهم میده یا نه و استرسش دائم باهام بود. من منتظر بودن رو دوست ندارم. دیدم بهتره به خودم تکیه کنم. نه از روی خودخواهی، نه. فقط از روی بی‌خبری. الان دیگه فرض بر اینه که هر بلایی سرم نازل شه خودم باید بگردم دنبال راه چاره و یه خاکی به سرم بریزم و اگر خدایی هم بود که نازم کنه چه بهتر.

پناهگاه، این کلمه جدا از این موضوعی که درباره‌ش نوشتم یه تصویر خاص هم داره تو ذهنم. اون پناهگاه‌های زمان جنگ که پله می‌خورد می‌رفت زیر حیاط مدرسه، که توی زمستون که روی سقف شیب‌دارش برف بود، می‌رفتیم روش سرسره‌بازی. اون پناهگاهی که الان از بی‌مصرف بودنش خیلی خوشحالم.