ماه: ژوئیه 2018

کاش بتونم جیغ بزنم!

«کابوس»

شامگاه

بدترین و تنها کابوس من همیشه از دست دادن مامانم بوده، چه تو خواب و چه تو بیداری. شب‌های بچگی، وقتی تو طول روز احساس می‌کردم فشار زیادی رو مامانم بوده یا ناراحته خواب می‌دیدم که مرده. می‌دونی مامان خیلی آروم و منعطفی دارم که سخت عصبانی و ناراحت و خسته می‌شه و در مقابل من صبورتر هم هست.

همون دوران بچگی خریت‌هایی که من کردم رو هر کس دیگه‌ای می‌کرد مامانش تیکه‌تیکه‌اش کرده بود. ولی من همیشه با یه مامان آروم و معقول مواجه بودم، واسه همین وقتی عصبانی می‌شد من جفت می‌کردم. نه از ترس تنبیه که هیچ وقت شدید و فیزیکی نبود، بلکه از ترس اینکه قلبش طاقت فشار عصبی رو نیاره. چندتا از دوستام باباهاشون سکته کرده بود و تو فیلم‌ها هم که همش نشون می‌داد یارو تا عصبانی می‌شه، یهو قبلش می‌گیره و می‌افته. بچه بودم دیگه فکر می‌کردم با هر عصبانیتی مامانم سکته خواهد کرد. همیشه کابوس‌هام اینجوری شروع می‌شد که از خواب بیدار می‌شدم و می‌فهمیدم مامانم دیگه نیست، تو اون کابوس نه می‌تونستم و نه می‌خواستم که جیغ بزنم یا داد، یا گریه کنم یا فرار، هیچی. تمام کابوسم حس تنهایی و واموندگی بود. حتی ازخواب نمی‌پریدم، فقط تو خواب زجر می‌کشیدم. وقتی صبح می‌شد و بیدار می‌شدم انگار به اندازه صد سال درد و رنج یک ملت رو تحمل کرده بودم، خسته و غمدار بودم.

با بزرگتر شدنم دلیل کابوس‌هام شاید کمتر و کنترل‌شده‌تر شد ولی خودش بدتر شد. هر چقدر حواسم رو جمع می‌کردم که مرزهای مامانم رو رد نکنم، ولی بازم دو سه باری ازشون گذشتم و اون چهره مامان و حال خودم رو هیچ وقت یادم نمیره. نه که فکر کنی خیلی محدود بودما، نه! من خیلی یاغی بودم وگرنه مرزهای مامانم فرسنگ‌ها دورتر و بزرگتر از مرزهای مامان بابای دوستام بود. بدترین‌ باری که سر اختلاف نظر با مامانم بحثم شد و چون بحث برام بیخودی حیثیتی شده بود، خیلی تند با مامانم برخورد کردم و حتی تهدید به خودکشی کردم، یادم نمیره. باورش نمی‌شد، بغض کرد، سرخ شد و از اتاقم رفت بیرون و من فهمیدم که اشکش رو درآوردم. دنیا رو سرم خراب شد. همون شب کابوس جدیدی دیدم. این بار از خواب بیدار نشدم بلکه تو کابوسم بیدار بودم که یهو متوجه شدم دیگه مامانم نیست. تو همون خواب حسِ بدِ تنها شدن و عذاب وجدان و اینکه دیگه خیلی دیره و کاری نمیشه کرد، حس اینکه مامانم رفت در حالی که از من راضی نبود، در حالی که من رو جدا از خودش حس کرده، حس این که شاید مامانم وقت مرگش احساس کرده هیچ‌کس رو نداره و تنهاست، عذابم می‌داد. حالم بد بود واسه حال بد مامانم که نتونسته بودم از دلش در بیارم و برای همیشه رفته بود. فرداش که بیدار شدم انگار از گور دراومدم. اینقدر گریه کردم که پس افتادم.

حالا هم که دیگه با مامانم زندگی نمی‌کنم و مستقل شدم، روزهایی هست که خیلی با مامانم در ارتباطم و بعدش فکر می‌کنم زیاده و برای هردومون بده پس تصمیم می‌گیرم کمش کنم. گاهی هم فشار زندگی و دوری و غم غربت باعث میشه نه فقط با اون که با همه تند باشم. ولی سکوت مامانم پای تلفن، نگاهش تو دوربین که می‌فهمه خسته‌ام و حوصله ندارم می‌تونه من رو بُکُشه و به بدترین کابوس‌هام ببره. کابوس‌های اینجا علاوه بر اون ناراحتی رنجوندنش، گاهی که خیلی دلم تنگشه میاد سراغم، که تو تنهایی در حالیکه دلش برام تنگ شده رفته و من اونور دنیا تو خواب ناز بودم. دو روز ازش خبر نگرفتم و حتی دیرتر از همون لحظه رفتنش فهمیدم که رفته. از وقتی اومدم اینجا تو کابوسم یکهو می‌فهمم که ماه‌هاست رفته و جدی جدی به جنون می‌رسم. ولی بازم جز حس داغون‌کننده و روح از هم پاشیده هیچی نیست تو خوابم. خیلی بده که تو کابوس‌هام گریه نمی‌کنم، یا خودم رو خالی نمی‌کنم. همه اون حال بد رو میارم تو بیداری واقعیم. بیداری‌ای که حالا دیگه می‌تونه دیوانه دیوانه‌ام کنه.

تراژدی مدام

«کابوس»

غروب

این تراژدی دوباره تکرار می‌شود؛ خاصه اگر زخم ناخورده از سر گذرانده باشی‌اش. انگار این تکرار هدیه‌ خدایان نادانی باسد که نمی‌دانند رنج چیست. انگار کودکی که به زور پوره کدو فرو می‌برد و نابه‌گاه ملاقه‌ لبریز دیگری از همان پوره‌ نفرت‌انگیز را به‌عنوان هدیه خوش خوراکی‌اش می‌گیرد. تراژدی دوباره تکرار می‌شود و این بار دهشتناک‌تر، چرا که می‌دانی و می‌ترسی.
….
حالا بار اول است و نمی‌دانیم چه در انتظارمان است. صبح است.  از آن صبح‌های شفاف و درخشان. صبحانه روی میز بلند دو نفره چیده شده، صدای پرنده‌ها از لابه‌لای حریر نازک پنجره سرازیر می‌شود و جهان غرق در مغازله‌ای یکپارچه است. چشم در چشم معشوقم. ناگاه جهان در هم می‌ریزد. آنچه پیشاروست هزار مرد سهماگین است که آمده‌اند جنگجو بیابند برای جنگی که نمی‌دانم چیست. مرا و تو را می‌خواهند که بجنگیم.

دیر وقت است. دویدن در کوچه‌های باریک تنمان را نفله کرده اما باز می‌دویم. رو در رو می‌شوم با مردی تمام دندان و دندان‌ها تمام خونچکان. در مشتش دشنه‌ای‌ست و در چشمانش گلوله‌های آتش. وقت تنگ بوده وقتی که به سراغمان آمدند که ببرندمان برای جنگ و یادشان رفته بهمان بگویند کدام طرف موافق است و کدام متخاصم. من نمی‌دانم مرد رو‌به‌رو دشمن است یا دوست. قلبم تیر می‌کشد. جای خالی «دانستن» در قلبم تیر می‌کشد. مرد می‌رود. بی‌آنکه مرا بکشد می‌رود پس حتما نیروی موافق بود.

تمام شد. تمام. نفسم به آسودگی بر می‌آید. اما باز باید بدوم. باید هر دو بدویم. از میان آدم‌ها، موافق‌ها، مخالف‌ها، پا بر لزجی خون‌های مخالف، خون‌های موافق. بالاخره می‌رسیم به خانه‌ امن. لبخند می‌زنم. فریاد می‌زنم: «تمام شد. من زنده ماندم.» کسی که صورتش را پوشانده می‌گوید: «تمام شد. خوب بود و حالا دوباره برگرد و دوباره بازی کن آفرین جنگجوی خوب.» این بار می‌ترسم. این‌بار می‌دانم وحشت مردهای دندان خونین را. می‌شناسم لزجی خون زیرپا را. دوباره باید بدوم.  هل داده شده‌ایم وسط بازی.

دستم از دست معشوق رها می‌شود اما هنوز بی‌اراده می‌دوم. مغزم دیرتر از دستم نبودش را فهمیده. ناگهان می‌ایستم. برمی‌گردم دوان‌دوان و گریان. حالا کنارش نشسته‌ام روی زمین. می‌دانم یکی از ما دو نفر مرده و مهم نیست کداممان. من جانم گرفته شده.

و می‌دانم دور بعد الان دوباره شروع می‌شود…

حالا ننویس، كی بنویس

«کابوس»

عصر

از خواب پرید. خیس عرق شده بود و پلک‌هاش داشتن می‌لرزیدن. نمی‌تونست نفس بكشه حتی. دلش پر شده بود از ترس و غم و اضطراب و پریدن از خواب براش مثل یه آرزوی دوردست بود كه برآورده شده بود. باورش نمی‌شد همه‌ش كابوس بوده. دلش می‌خواست خدا رو با تموم وجودش بغل كنه و بگه ماچ! می‌خواست از پنجره داد بزنه تا همه‌ مردم شهر بدونن خوشحاله‌ از این كه از اون خواب لعنتی پریده. دوید توی دست‌شویی. یه مشت آب پاشید توی صورتش تا بیدار بیدار شه، تا مطمئن شه كه دیگه قرار نیست بخوابه و ادامه كابوس شبانگاهی رو ببینه. كابوسی كه سیاه بود و تلخ و پوچ و زشت. كابوسی كه گاهی أوقات توی بیداری هم گریبانشو می‌گرفت و مثل زالو می‌افتاد به جون لحظه‌هاش. كابوسی كه دلش می‌خواست قفل و زنجیرش بكنه و بذاره توی دوردست‌ترین پستوی خونه‌ مادربزرگ. جایی كه حتی دست كنكجاوترین و كابوس‌دوست‌ترین آدم روی كره‌ زمین هم بهش نرسه. عزمشو جزم كرد تا كابوس لعنتی رو جمع‌‌ و جور كنه و توی بقچه بپیچونه و ببره به دوردست‌ترین نقطه‌ دنیا تا چالش كنه. اما كار سختی بود. كابوس دودستی چسبیده بود به افكارش و به این سادگی‌ها ول‌كن نبود.

كابوس، زیاد پیچیده نبود: كابوس نبودن بود. فكر حجیم سنگین عجیب روزی كه زنده باشی و عزیز دلت خدای‌نكرده فوت كرده باشه. نمی‌تونست این فكر رو تحمل كنه. اگه یه روز خدای‌نكرده همچین اتفاقی می‌افتاد، چی می‌شد؟ حتی نمی‌تونست تصور كنه. حتی فكر كردن بهش هم به اندام بی‌نوای نازكش رعشه می‌انداخت. كابوسی كه دیده بود خیلی ساده بود و خیلی سیاه. شبیه یه نقطه بود توی عمق تاریكی. توی كابوس نبودن عزیز دل همون نقطه سیاه بود كه مثل یه سیاهچاله وحشتناک داشت روحش و جونش رو می‌خورد و تاریكی مطلق انگار دنیایی بود كه تیره و تار شده بود، گویا هیچ راه برگشتی وجود نداره. مثل این كه همه امیدها و شادی‌ها پركشیده بودن از زندگیش. چیزی كه توی خواب براش عجیب بود این بود كه توی خواب با تمام وجودش منفعل بود. مثل این كه هیچ تلاشی نمی‌كرد كه توی تاریكی غرق نشه و توی سیاهچاله فرو نره. انگار دل بریده بود و همه وجودش رو سپرده بود به بدبختی.

دلش خیلی گرفته بود. می‌ترسید از روزی كه عزیز دلش از این دنیا بره و تنهاش بذاره. می‌ترسید از این كه كابوسش بشه واقعیت. از تاریكی و سیاهچاله و غرق شدن می‌ترسید. از خود منفعلش می‌ترسید. اما نمی‌دونست باید چكار كنه. شاید بهترین كار این بود كه ذهنش رو به چیزهای دیگه مشغول كنه تا دیگه این فكرای بد به سراغش نیان. می‌دونست این یه درمان موقتی بود. می‌دونست باید كاری می‌كرد. اما نمی‌دونست چه كاری. شاید نوشتن از كابوسش كمكش می‌كرد، پس قلمشو برداشت و شروع كرد به نوشتن، حالا ننویس، كی بنویس…

 

 

 

 

او

«کابوس»

بعد از ظهر

دارم می‌دوم. باران به صورتم می‌زند. سعی می‌کنم عمیق نفس بکشم و سریع‌تر بدوم. دیگر مسیر را حفظ هستم.  اولین بار بیست سال پیش در این شهر دویدم. اسمش را نمی‌دانم، هیچ‌جا تابلویی نیاویخته‌اند. کوچه‌های بی‌نام را از برم و خانه‌ها و ساختمان‌های خاکستریی که به سرعت از بغلم می‌گذرند. می‌دانم الان باید به چپ بپیچم، از پله‌های خانه‌ای که آنجاست بالا‌ بروم. می‌دانم امتحان در‌ها و خانه‌های دیگر اشتباه است. هر بار که سعی کردم فقط باعث‌ شده زودتر به‌ من برسد. باران ریز اما سنگینی‌ست.

صدای پایش را پشت سرم‌ می‌شنوم. برعکس من که سعی می‌کنم بی‌صدا از چاله‌های آب رد‌ شوم که شاید گم کند مسیر را، او ابایی از این که من بدانم پشت‌ سرم‌ است ندارد. زبانم را روی لب‌هایم می‌کشم و در خانه را هل‌ می‌دهم. نمی‌فهمم که این باران شور‌ است یا من گریه کرده‌ام‌. شروع می‌کنم از پله‌ها بالا رفتن. پلکان مارپیچ بلندی‌ست که بالا و بالاتر می‌رود. تازه پاگرد طبقه‌ دوم را رد کرده‌ام که صدای باز و بسته شدن در سنگین ساختمان در فضا پخش‌ می‌شود.

به بالا نگاه می‌کنم، آسمان سیاه از گنبد شیشه‌ای ساختمان دیده‌ می‌شود. تا طبقه‌ آخر دیگر  چیزی نمانده. به خودم نهیب می‌زنم که سریع‌تر.‌ صدای نفس‌هایم آنقدر بلند است که دیگر قژقژ پله‌ها زیر سنگینی قدم‌هایش را نمی‌شنوم. ریه‌هایم دارند منفجر می‌شوند. به نفس‌نفس افتاده‌ام.

دیگر به پایانش رسیده‌ام. امشب به نظر شب‌ نهایی‌ست. شبی که شاید همه چیز بالاخره تمام شود. هفته‌ پیش که همان وسط راه پله شانه‌هایم را محکم گرفت. ماه قبل جلوی در ساختمان منتظرم بود. اما امشب فرق دارد.

من به در قرمز لاکی رنگ رسیده‌ام. کلید را می‌چرخانم، ریه‌هایم را وادار می‌کنم که یک نفس عمیق را تحمل کنند. می‌دانم از لحظه‌ای که در را باز کنم سرعت حرکت این کابوس سریع‌تر می‌شود و من شاید کمتر از یک دقیقه فرصت دارم تا فاصله‌ی بین در تا پنجره را طی کنم. در را باز می‌کنم و خشکم می‌زند. آنجا نشسته‌است. روی آن مبل بزرگ وسط اتاق. به اسم صدایم می‌زند. همه چیز تمام‌ شده. شاید شبی دیگر.دوباره صدایم می‌زند. نه، نمی‌گذارم من‌ را به دست بیاورد. وارد اتاق می‌شوم و به سمتش می‌روم. دستش را بلند می‌کند. کف دستش رو به سقف است. انگار مرا می‌خواند. تنها دو قدم با پنجره فاصله دارم. تمام انرژی باقیمانده را در ماهیچه‌های پاهایم جمع می‌کنم و می‌پرم. نوک انگشت‌هایش روی ساق دستم کشیده‌ می‌شود. بدنم به شیشه‌‌ پنجره می‌خورد. باد و باران را روی صورتم احساس می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم. الان به کف زمین خواهم‌ خورد و بالاخره بیدار می‌شوم.

خنکی چیزی را روی صورتم احساس می‌کنم. چشم‌هایم را باز می‌کنم. دارم می‌دوم. باران است که به صورتم می‌زند. سعی می‌کنم عمیق نفس بکشم و سریع‌تر بدوم. دیگر مسیر را حفظ هستم.

محیط تلخ

«کابوس»

نیمروز

یکی از مهم‌ترین نقطه‌عطف‌های زندگی من ترک محیط کاریم بود در بیست و خورده‌ای سالگی، و زدن یه لگد محکم زیر همه چیزی که تا اون موقع ساخته بودم. چنان لگدزدنی که هنوز هم جاش خوب نشده و جایگزینش ساخته نشده. ولی اونقدر اون محیط تلخ بود و از ابعاد و جهت‌های مختلف آزاردهنده که هیچ‌وقت از این کار پشیمون نشدم. با این مقدمه کوتاه، معلومه که کابوس من چیه دیگه، نه؟!

من خواب زیاد نمی‌بینم. از اون آدم‌هایی که ارتباطات معنوی قوی دارند هم نیستم. از اونهایی که خواب‌هاشون دقیقا به واقعیت می‌پیونده یا قشنگ معلومه تو خوابشون چه چیزی نماد چی هست و وقتی بیدار میشن به خوبی می‌دونن این خواب چه معنایی داره. بیشتر خواب‌هام یه ملغمه وصف‌ناشدنی از چرت و پرته که معلوم نیست چطور به هم ربط داده شدند. در واقع تنها چیز جالب خواب‌هام که معمولا فکرم رو به خودش مشغول می‌کنه همین بی‌ربطی صحنه‌هاست بهم. این مدلی که توی جنگل روم رو برگردونم و داخل یه اتاق باشم یهو یا یه نفر رو می‌بینم که ظاهرش یه نفره ولی می‌دونم خودش یه نفر دیگه است یا در حال صحبت توی یه جمع یهو همه با هم منتقل می‌شیم یه جای دیگه و خلاصه این جور جادو و شعبده‌بازی‌ّها. توی این چرندیاتی که می‌بینم هم معمولا چیز ترسناکی در کار نیست. صبح پا میشم یک مقدار تعجب می‌کنم و بعد میرم دنبال کارم.

ولی یه نوع خواب هست که وقتی پا میشم کم کم تا یک روز و چه بسا تا روزها حالم رو خراب می‌کنه و قشنگ میرم توی قوطی. اون هم هر نوع خوابی هست که به نوعی ربطی به اون محیط کاری مسموم تلخ پیدا کنه. چه فضاهای اونجا به خوابم راه پیدا کنند چه آدم‌هاش، حالم بد میشه و موقع بیدار شدن خدا رو شکر می‌کنم که خواب بود. هرچند تلخی‌اش تا مدتی به جا می‌مونه. چه میشه کرد…اون بخش از زندگی من خیلی روم تاثیر گذاشته و معلومه هنوز که هنوزه، آثار زخم‌هاش از روحم پاک نشده.

کابوس بیداری

«کابوس»

پیش از ظهر

از  سر کار رسیدم خونه، با همسرم بودم، رفتم جلوی در خونه و دیدم کفش‌های مامانش هست، برگشتم بیرون از در حیاط و چندبار صداش کردم و گفتم مامانت اینجاست؟ گفت آره، با اخم گفت و منم با اخم جواب دادم نمی‌دونم چرا مامانت میاد پیش بچه‌هام. همون وقت از در حیاط اومدم تو و به مامانش برخوردم که می‌خواست بیا‌د بیرون. به این فکر می‌کردم که این حرف منو شنید؟ بهش سلام کردم و اون هم سلام کرد و من انگار از خستگی و عصبانیت چشمام بسته شد. مامانش چند بار اسمم رو صدا کرد و من که بهش تکیه داده بودم با جابه‌جا شدنش افتادم زمین. خم شد روم و هی تکونم داد و من از قصد نمی‌خواستم چشمام رو باز کنم و جوابش رو بدم. همون وقت پدرشوهرم در پارکینگ‌ رو باز کرد تا با ماشین بره بیرون و مادرشوهرم بهش گفت بیا بیرون ببین عروست چه‌ش شده. اونم خم شد روم و گفت مرده؟ من نفس عمیق کشیدم که بفهمه زنده‌ام و پدرشوهرم گفت سکته مغزی کرده! همه از خونه اومدن بیرون، داشتن می‌خندیدن و برای اینکه منو ببرن بیمارستان دست‌دست می‌کردن. مامانش گفت بیاین ببرینش بیمارستان، همسرم بغض کرده بود، باباش یه طرف بدنم رو گرفت، همسرم گفت اینطوری نگیرش، پدرش جواب داد “ببخشیدا اما اینو فقط مثل خر باید بندازمش رو شونه‌م.” و شروع به خندیدن کرد و بقیه هم همراهیش کردن. بچه‌هام از خونه اومدن بیرون و‌ فقط اونها ناراحت بودن.

من رو گذاشتن توی ماشین و همسرم به مامانش گفت تو بمون پیش بچه‌ها و من همه‌ش فکر می‌کردم که دلم نمی‌خواد اون بمونه پیش بچه‌های من و بهتره بازی رو تموم کنم! همسرم اومد پشت پیش من نشست و سرم رو گذاشت روی پاهاش و باباش راه افتاد. می‌دیدم که جاده خرابه و من دست همسرم رو محکم گرفتم و اون داره دستمو نوازش می‌کنه و همون موقع بی‌هوا محکم پهلوهامو فشار داد و من چون به پهلوهام حساسم جیغ کشیدم و اون شروع کرد به خندیدن و قیافه‌ش خیلی وحشتناک شد.

دوباره خودم رو کف حیاط خونه دیدم که مامانش بالای سرم ایستاده و بهم بد و بیراه میگه که من معنیشو نمی‌دونستم. همسرم گفت “مادر من صبر کن، فقط صبر کن و با حرفات اینو عصبانی نکن و نندازش به جون من، توام مثل من صبوری کن.” و شروع به گریه کرد. مامانش گفت “حالا این چیزیش نیست؟!” همسرم سرش رو تکون داد و من از ترس و شوک شروع کردم به لرزیدن و لرزیدن و در همون حال آب به شدت از دهنم داشت مثل خونی که از گردن یه گوسفندی که سر می‌برن، میزد بیرون.

توی خواب ترسیدم و هرکار کردم نتونستم فیلم بازی‌ کردن رو تموم کنم. همه اومدن دورم حلقه زدن و من از خواب پریدم.

سافاری، بدون بلیت

«کابوس»

صبح

می‌بینمش که آنجا ایستاده، از دهانش بخار بیرون می‌زند، توی تصویر ضد نورش می‌توانم به وضوح غبار معلق شناور دور حجم بدنش را ببینم. بوی سنگین مخصوص گوشتخواران که با هر دم و بازدمش، با هر حرکت کوچک بدن حجیم پرمویش توی هوای سرد راکد متصاعد می‌شود را به مشام می‌کشم. مزه فلز توی دهانم با ضربان بالای قلبم و نمناکی سرد چندش‌آور زیربغل و کف دست‌هایم دل‌آشوبم کرده. نفس صدادارش، توی آن سکوت لزج زیرآبی انگار دم گوشم صدا می‌کند. زبان مثل چوب خشکم را به سختی روی لب‌هایم می‌کشم. صدای نفسش با صدای ضربان قلبم که انگار توی گلویم می‌زند گوشم را پرکرده، گوشم پر از آواهایی بم و زیرآبی است.

ابرهای خیلی تیره طوری آسمان را پوشانده که نمی‌شود فهمید چه وقتی از روز است. شاید اصلا شب است. جنگل است. یک‌جور هوای سرد مرطوب چسبیده به شاخه‌های خشک درخت‌های دورتر و درحتچه‌های نزدیک‌تر. از آن فاصله نسبتا امن، خرس قهوه‌ای بزرگی به نظر می‌رسد، شاید هم شیر نری است، با یال و کوپال. نگاهش به سمت من نیست. دوباره که نگاه می‌کنم کمی خیالم راحت می‌شود. آنجا دیواری هست یا حصار فنس‌مانندی که مانع میان من و اوست، حتی مرا نمی‌بیند انگار. ولی آنجاست.

اینکه چرا من آنجا وسط جنگل توی مه فروبرنده ایستاده‌ام را یادم نمی‌آید. نمی‌دانم کداممان اول آنجا بوده‌ایم. یادم نمی‌آید قرار است چکار کنم. سعی می‌کنم بی‌صدا نفس بکشم، با دهان باز. ولی ناگهان سرفه‌ام می‌گیرد. حیوان سرش را برمی‌گرداند، صاف من را نگاه می‌کند. در این لحظه است که متوجه وخامت اوضاع می‌شوم: هیچی، مطلقا هیچی بین من و او نیست! دیوار و حصار به طرز غیرقابل توضیحی نیست شده‌اند. بهم نگاه می‌کنیم، در کسری از ثانیه پی می‌برم که کارم تمام است، و او حمله را شروع می‌کند. خیلی سریع است و من انگار زانوهایم تا شده‌اند. در حالتی بین چمباتمه و در حال بلند شدن مانده‌ام. فریادم بی‌‍صداست و وزنه آویزان به پاهایم سنگین، در همان حال به خودم نهیب می‌زنم بیدار شو این فقط یک خواب است. یک لحظه مانده به مرگ، از خواب می‌پرم. هنوز روی سینه‌ام سنگینی‌اش را حس می‌کنم.

بچه‌دزد

«کابوس»

سپیده‌دم

نمی‌دانم شما هم که بچه بودید، با شخصیتی به نام «بچه‌دزد» آشنایتان کرده بودند؟ بچه‌دزد موجودی بود که بچه‌ها را می‌دزدید. من هرکاری که انجام می‌دادم و خلاف میل والدینم بود با این جمله مواجه می‌شدم که «بچه دزد میاد می‌بردت» اینکه بچه دزد چه شکلی هست و بعد از اینکه بچه‌ها را دزدید چه چیزی در انتظار بچه‌هاست، از موضوعاتی بود که به تخیل خودم واگذار شده بود.

حدود شش سالگی، من علاقه شدیدی به خودکار، ماژیک، آبرنگ و گواش داشتم و روزهای متمادی بعد از مهدکودک کارم این بود که گوشه‌ای از حیاط کاغذها و روزنامه و در انتها دست‌های خودم را رنگ کنم. چند بار مادرم به من تذکر داد که دست‌هایت را کثیف نکن و بعد از بازی دست‌هایت را بشور و من هم سرسختانه با شستن دست‌هایم مخالفت می‌کردم و تا چند ساعت جای نقش‌هایی که کشیده بودم روی دستم می‌ماند تا اینکه یک روز با این جمله مواجه شدم که «بچه‌دزدها، کثیفی روی دست بچه‌ها را یک علامت می‌دانند و هرکجا بچه‌ای با این علامت بدانند، به سرعت و بدون رحم کردن بچه را می‌دزدند.»

همین جمله باعث شد تا من وحشتناک‌ترین کابوس زندگی‌ام را ببینم و هنوز با حدود گذر سی سال از آن روزها من باز هم در مواقعی که استرس دارم و اوضاع روحی و روانی‌ام به هم ریخته است آن کابوس را می‌بینم. در کابوسم موجودی که نیمه‌ پایین بدنش، کانگورو و نیمه‌ی بالایی بدنش مرد است، می‌آید جلوی در خانه‌ای که من کودکی‌ام در آن سپری شده از روی در می‌پرد وارد حیاط می‌شود و من را که در حال بازی هستم می‌بیند، جلو می‌آید لبخند کریهی می‌زند، خط‌خطی‌های روی دستم را می‌بیند و با یک دست من را داخل کیسه‌ کانگورویی‌اش می‌اندازد، داخل کیسه صدها بچه‌ دیگر نیز هستند که گریه‌کنان مامان‌هایشان را می‌خواهند و روی دست‌های‌شان خط خطی است.

فیلم سینمایی ترسناک نیمه‌شب‌ها

«کابوس»

سحرگاه

قدیم‌ها که بچه بودم، وقتی خواب بد می دیدم، مادرم بیدارم کرده و با تعبیرهای قشنگش آرامم می‌کرد. «شام زیاد خورده بودی، با شکم گرسنه خوابیده بودی، شیطان آمده بود تو را بترساند و به گیست بخندد. نترس تا شیطان کنف شود و… » اما اکنون که دیگر مادرم کنارم نیست تا بیدارم کند، خواب همچون فیلم سینمایی تا آخرین لحظه در مغزم به اکران درمی‌آید.

بعد از جدایی تا مدتی از همسر سابق می‌ترسیدم. می‌ترسیدم که روزی کلید خانه‌ام را پیدا کند و قبل از من وارد خانه شده و غافلگیرم کند. از سر کار که به خانه برمی‌گشتم، اول از همه اتاق‌ها، آشپزخانه، دستشویی و حتی صندوقخانه کوچک را بازرسی و سپس در خانه را قفل کرده و راحت به کار و زندگی‌ام می‌پرداختم. شب‌ها به هنگام خواب، پنجره‌ها را خوب بسته و می‌خوابیدم. این اضطراب و نگرانی سبب شده بود که شب‌ها خواب‌های ترسناک ببینم. او را با دشنه‌ای در دست بالای سرم می‌دیدم. می‌دیدم که تکه‌تکه‌ام کرده و خون از گلویم جاری است. با آن وضع خون‌آلود شکر می‌کردم که دیگر زنده نمی‌مانم تا اذیتم کند.

شبی از شب‌های سرد زمستانی، خسته از سر کار به خانه برگشتم. با بی‌حوصلگی شامی خورده و خوابیدم. خواب دیدم که از سر کار به خانه برگشته‌ام و می‌بینم که او روی مبل من نشسته و دارد سیگار می‌کشد. با دیدن من سرم داد می‌کشد و می‌گوید: «زن احمق تنبل، زود باش زیرسیگاری‌ام را خالی کن. قهوه‌ام را بیاور.» خشمگین شده و جواب می‌دهم: «نمی‌آورم. زود باش از خانه‌ام برو بیرون وگرنه…» حرفم را قطع می‌کند و داد می‌کشد: «وگرنه چی؟ چه غلطی می‌کنی؟ چنان می‌زنمت که چشمانت بیفتد کف دستت.» ناگهان ساطوری خون‌آلود به دستش می‌بینم. او به طرفم می‌آید و من سعی می‌کنم بگریزم. اما پاهایم حرکت نمی‌کنند. فریاد می‌کشم و کمک می‌خواهم، اما صدایم بلند نمی‌شود. بالاخره به من می‌رسد و دستم را گرفته و محکم می‌فشارد. ساطور را به زمین می‌اندازد و مرا کشان‌کشان به طرف در خروجی می‌برد. می‌خواهد مرا به خانه‌اش ببرد. فریاد می‌کشم و می‌گویم: «مرا بکش اما به آن خانه جهنمی‌ات برنگردان.» اما او با یک چشم برهم زدن، مرا به اتاق نشیمن خانۀ مادرش پرت می‌کند.

به صدای فریادم از خواب می‌پرم. جرات باز کردن چشمانم را ندارم. چشم چپم را آهسته باز می‌کنم. هوا کمی روشن شده است. سقف اتاق خودم را می‌بینم. چشم راستم را نیز باز می‌کنم. خدایا شکرت. اینجا اتاق خواب خودم است. آهسته از جای برمی‌خیزم. به اتاق نشیمن می‌روم. کسی روی مبل من ننشسته است. با ترس و لرز به آشپزخانه می‌روم. نه از سیگار خبری است نه از زیرسیگاری. دوشی می‌گیرم و صبحانه ام را می‌خورم. یاد تعبیر خواب مادرم می‌افتم. اگر او بود می گفت که شام زیاد خورده و زود خوابیده‌ام.

ناکودکی

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

مهمان هفته: ه عراقی

قرن‌های بیستم و بیست و یکم در تاریخ بشریت از نظر علوم و فن‌آوری و اطلاعات قرن‌های عجیب و متفاوتی به نسبت سایر ادوار تاریخی بوده و هستند. به جز دو جنگ جهانی که نتیجه مصیبت‌بار مرگ و آوارگی و بدبختی را به موازات مسخره‌گونه پیشرفت تکنولوژی در پی داشته‌اند باید به تفاوت نسل‌ها به لطف ورود وسایل ارتباط‌ جمعی مختلف، توجه خاصی مبذول کرد.

سینما در ابتدا و بعد رادیو و تلویزیون، بعدها ویدیو و ماهواره؛ کامپیوتر و اینترنت و در آخر تلفن‌های هوشمند که همه آن هفت تای اول را یکجا در جیب همه می‌گذارد؛ همه سبب گشتند که هر نسل با نسل قبلی خود به خصوص در دوران آسیب‌پذیر کودکی و نوجوانی تفاوت‌های چشمگیر داشته باشند. اشتباه است که اتومبیل و هواپیما را نادیده بگیریم چرا که هر چند این دو از جنس وسایل ارتباط جمعی نیستند اما به لطف آنها سفرهای دوردست به آسانی فراهم گشته که خود سبب آشنایی با فرهنگ خانوادگی خارجی و ادغام آن با فرهنگ بومی شده است.

کودکی من به زمان اوایل تلویزیون تعلق دارد. تلویزیون آن موقع برنامه‌های بسیار محدود و خامی داشت. آن برنامه‌ها تقدس کودکی هیچ بچه و نوجوانی را نمی‌آزرد چون که ساعت‌های پخش بشدت محدود بودند و در نتیجه آن دوره ای که باید بچگی و شیطنت می‌کردیم؛ بچگی و شیطنت کردیم. شاید تا دوازده یا سیزده سالگی؛ من تابوهای جنسی و واژه‌ها و گفتارهای مربوط به مسایل جنسی و تولید مثلی را اصلا نمی‌شناختم. در نتیجه به جرات می‌توانم بگویم که دوران کودکی من و خواهر و برادرم و بسیاری از هم سن و سال‌های خودم و هم‌کلاسی‌های خودم در پاکی و معصومیت کودکانه گذشت و تاثیر بی‌نهایت زیبایی هم به کل زندگی من گذاشت.

تکنولوژی اما، گریبان نسل‌های بعد از من را محکم‌تر گرفت. کم‌ترین تاثیر را من در رشد نرخ طلاق‌ها دیده‌ام و زیانی که از این طریق به کودکی بچه‌های لطمه دیده، وارد گردید. معصومیت دوران کودکی اساساٌ به دو مقوله بر می‌گردد. نرسیدن به بلوغ فکری و نرسیدن به بلوغ جنسی. این که هر کودک در چه سنی به این بلوغ یا آن بلوغ میرسد، طبعا از کودک به کودک فرق می‌کند اما اجازه بدهید که سن هجده سالگی را معیار هر دو بگیریم هر چند اعتقاد شخصی من چهار سال کمتر از این رقم است. کم نیستند در کل دنیا مادرها و البته پدرهای پانزده و شانزده ساله. کم نیستند کودکان هشت و نه ساله که کارهای سنگین انجام می‌دهند. کم نیستند پنج و شش ساله‌هایی که در فن گدایی؛ هم اکنون استاد شده‌اند.

به همین سبب است که دوره کودکی بکر، رفته‌رفته کوتاه و کوتاه‌تر می‌شود. به همین دلیل است که نوک پیکان تکنولوژی سال به سال تیز تر می‌شود و هم زمان سطح دفاعی سپرهای کودکان هم ضعیف‌تر می‌گردد. بدتر این که بسیاری از والدین از استفاده درست از این ابزار به نفع کودکان آگاه نیستند و بر عکس، استفاده نادرست، به لطف عدم آگاهی والدین، هر روز بیشتر می‌شود.

امروز، زمانه بسیار متفاوت‌تر شده است. تعریف کودکی به گمان من به کلی تغییر کرده است. دوره کودکی به یقین بسیار کوتاه‌تر شده است. تازه در همان دوره کوتاه هم بسیاری از کودکان با وجود تلفن‌های هوشمند از گزندها در امان نیستند. خیلی از والدین آگاه نیستند که کی و چگونه استفاده از تکنولوژی مدرن را به کودکانشان بیاموزند. فرهنگ بومی با فرهنگ خارجی آمیخته شده است و دشوار است تشخیص این که کدام یک را در کدام جا به کودکانمان بیاموزیم. همان گونه که پیتزا و همبرگر جای غذاهای بومی را گرفته‌اند، فرهنگ و تابوهای جنسی هم دچار تغییر شده‌اند. کسی کتاب نمی‌خواند. کودکان کار را در هر مکانی می‌توان دید. کودکی که مفهوم پول و پول در آوردن را در پنج سالگی می‌فهمد مگر می‌شود دیگر انتظار داشت که باسواد شود؟

کودکان بسیاری معتاد متولد می‌شوند. نوزادان خرید و فروش می‌شوند. هفته‌ای نیست که خبر تجاوز به فلان دختر یا پسر سر خط خبر روزنامه‌ها نشود. ماهی نیست که خبر اعدام متجاوزی جنسی به کودکان، درج نگردد. سالی دو سه مرتبه در مدارس آمریکایی حمام خون راه می‌افتد. عجب آن که اغلب خود هفت‌تیرکش‌ها هم جزو کودکان محسوب می‌شوند. قلب آدم می‌گیرد از این اخبار تلخ.

با این همه، من اعتقاد دارم که دنیا و زندگی جای تغییر است. یعنی اتفاقاتی که افتاده اجتناب‌ناپذیر بوده‌اند، همان طور که از این به بعدش هم اجتناب‌ناپذیر خواهند بود. فقط می‌شود سعی کرد و امیدوار ماند که اوضاع برای کودکان از این بدتر نشود. کودکان از ما طلبکار هستند، آگاهانه و مسئولانه رفتار کنیم. مبادا مفهوم کودکی، به کل، جای خود را به ناکودکی بدهد.

ناگفته‌های دختر درون آینه

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

بامداد

با تموم کمبودها، نبود امکانات، محدود بودن همه چی، بهترین سال‌های زندگی من مربوط به دوران خوش کودکیه. از درخت بالا رفتنمون، با چادرای گل‌گلی مامانامون خونه درست کردن، طناب‌کشی و لی‌لی و گرگم به هوا… اون وقتا که از روز آخر مدرسه دیگه از صبح تا شب توی کوچه ولو بودیم و با گریه واسه خواب برمی‌گشتیم خونه. البته با همه اینها پدرم خیلی چیزها رو واسه ما فراهم می‌کرد اما فقط لذت بردن ازش دو سه روز یا نهایت یک هفته طول می‌کشید و باز بر‌می‌گشتیم به کوچه. من و برادرم جزو اولین آدم‌هایی بودیم توی محله که میکرو داشتیم، اسکیت هدیه گرفتیم، و خیلی چیزهای مدرن داشتیم اما اونا فقط مال جمعه‌ها بود که اکثر هم‌بازی‌هامون سرشون به مهمونی رفتن با خانواده گرم بود.

بچه‌های این زمونه خیلی فرق کردن، خیلی فرق دارن، و من به این متفاوت بودنشون خیلی فکر کردم و تنها نتیجه‌ای که گرفتم این بود که توی زمانه ما، به خاطر کم بودن همه چی، همه هم رو می‌شناختن و صمیمی بودن. توی صف کوپن با هم دوست می‌شدن و وقتی رب درست می‌کردیم و بوش توی محل می‌پیچید هر کی می‌تونست میومد واسه کمک، همه به هم نزدیک بودن و بالطبع خاطره‌ها و دوستی‌ها رقم می‌خورد. این زمونه هم کمبود هست و چه بسا بیشتر از قبل اما همه یه جایی نشستند که می‌خوان با سیلی صورت خودشون رو سرخ نشون بدن، جیبشون خالیه اما پوششون رو همیشه قشنگ می‌کنن تا کسی متوجه نشه، واسه همین هم فاصله‌ها رو حفظ می‌کنن، اطلاعات بیشتر و بیشتر رد و بدل میشه و اعتمادها کم می‌شه و همه خودشون و خانواده‌شون و بچه‌هاشون رو توی شیش‌تا سوراخ قایم می‌کنند.

من مامان محتاطی هستم، نمی‌ذارم بچه‌ها توی کوچه بازی کنند و با همسایه‌ها صمیمی، اما بچه‌هام رو هل می‌دم توی بازی‌های کودکی خودم، می‌فرستمشون توی باغچه تا حسابی خاک و خلی بشن، براشون کارهای کودکانه خودم رو می‌کنم، خونه درست می‌کنم، سعی می‌کنم اگه همراهشون هم نیستم از دور مراقبت کنم. از همه چی بچه‌ها رو اشباع نمی‌کنم، دورشون رو پر از اسباب‌بازی‌های بی‌خود و زیادی نمی‌کنم، اگه مثلا دوچرخه دارن، سه چرخه و ماشین شارژی و دوچرخه کالسکه‌ای و… نمی‌خرم. می‌خوام از داشته‌هاشون لذت ببرن و لذت رسیدن به چیزی رو درک کنند.

اما با این حال من این تفاوت رو دوست دارم، دوست دارم که دخترم احساساتش رو بیان می‌کنه و نمی‌ترسه، دوست دارم که از حق خودش کمابیش دفاع می‌کنه، دوست دارم که اگه اشتباهی می‌کنیم به من یا پدرش گوشزد می‌کنه هرچند ما فکمون می‌خوره زمین! من فکر می‌کنم بچه‌هامون، بچه‌های این دوره زمونه، تک فرزندها، از مسیر تنها بودنشون دارن به خودشون نزدیک می‌شن.

آتاری با دسته خلبانی

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

نیمه‌شب

وقتی من بچه بودم، تلویزیون یک ساعت بیشتر برنامه کودک نداشت. آن هم با توجه به جو جنگ و شرایط روز چنگی به دل نمی‌زد. یادم نمی‌آید خیلی بازی «نشستنی» کرده باشم، یا هوا خوب بود و توی حیاط بودیم یا توی کوچه، یا شب زمستانی بود که داشتیم توی خانه در نقش زورو و گروهبان گارسیا شمشیربازی می‌کردیم یا از مبل و رختخواب‌پیچ بالا و پایین می‌رفتیم و کوه‌نوردی می‌کردیم. به‌عنوان یک دختربچه من محدودیتی در بودن توی کوچه و دوچرخه‌سواری نداشتم، همه کوچه همدیگر را می‌شناختند و هوای همه بچه‌ها را داشتند. سرتاسر کوچه خانه‌ها ویلایی بودند و حیاط داشتند، سر ظهر که معمولا خلوت می‌شد و خبری از مادرها یا مادربزرگ‌هایی که همیشه دم در منزل حضور داشتند و کوچه را می‌پاییدند، نبود ما بچه‌ها به حیاط منازل پناه می‌بردیم. یا چندتایی توی حیاط خانه‌ای که خیلی اهل خواب بعدازظهر نبودند جمع می‌شدیم یا هرکدام توی حیاط خانه خودمان بازی می‌کردیم. ما توی حیاطمان سرسره و تاب داشتیم، این چیزی بود که خیلی وقت‌ها بچه‌های کوچه را جذب حیاط ما می‌کرد. در عوض حوض نداشتیم، ظهرهای داغ تابستان همگی مشتاق بودن در حیاطی بودیم که بتوانیم توی حوضش آب‌تنی کنیم. الان که این صحنه‌ها را بیاد می‌آورم از میزان بالای حس امنیت و «خیال‌راحتی» که والدین و بزرگترهایمان داشتند متعجب می‌شوم.

راهنمایی که بودم آتاری هم به بازار آمده بود. اولین باری که به خاطر بازی کردن مجبور بودم بنشینم و فقط دست‌ها و چشم‌هایم را حرکت بدهم. البته من شطرنج بازی می‌کردم، ولی آن بازی با بزرگترها بود و جدی و از نظر من «بازی تفریحی» به حساب نمی‌آمد. از بین همه بازی‌ها تنیس را دوست داشتم و چنان با جدیت بازی می‌کردم که بارها «پین» پلاستیکی که درون دسته بازی قرار داشت می‌شکست. بهترین دسته بازی مدلی بود که به مدل خلبانی شهرت داشت. من فقط با آتاری بازی کردم، بازی‌های الکترونیکی پیشرفته‌تر چون زمان دبیرستان و کنکور من به بازار آمدند از دسترس من دور ماندند.

راستش اصلا نسبت به شرایط بچه‌های الان احساس غبن و حسرت نمی‌کنم. بچه‌هایی که اگر گوشی هوشمند و تبلت را از ایشان بگیری توانایی سرگرم کردن خودشان را ندارند. اغلب تلویزیون اختصاصی که به مدد کانال‌های پرشمار کودک یا به مدد اینترنت بیست و چهار ساعته کارتون نشان می‌دهند دارند و البته بدبختانه حیاط و کوچه امن و بزرگترهای پرشمار و با حوصله ندارند. فقط امیدوارم نتیجه تلفیق تکنولوژی داشتن و راحتی دسترسی به اطلاعات و علوم، و داشتن والدین آگاه‌تر و مسئول، تحویل نسل باهوش‌تر و با ذهن باز و خلاق‌تری به دنیا باشد.

تشدید

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

شبانگاه

یکی از بدترین خاطرات کودکی من مربوط به پنج‌شنبه و جمعه‌ای است که سال اول دبستان بودم، ماه رمضان بود و یک مهمانی بزرگ خانوادگی در باغ عموی مادرم دعوت بودیم. بیش از ده بچه بودیم که به واسطه‌ این مهمانی دور هم جمع شده بودیم بساط بازی و شیطنت به بهترین نحو به راه بود، من چون کوچکترین بچه جمع بودم و مامان، عضو دوست‌داشتنی خانواده‌اش بود؛ مرکز توجه بودم.

فقط یک مشکل خیلی بزرگ داشتم، باید جریمه می‌نوشتم، درسمان در فارسی به علامت تشدید رسیده بود و من یادم می‌رفت که علامت تشدید را بگذارم، معلم نامهربانانمان نیز، به من جریمه داد تا علامت تشدید را یاد بگیرم. باید ده بار از درس همکاری (نمی‌دانم یادتان است یا نه، برای یادگیری تشدید، یک بنا و یک نجار و … با هم یک خانه می‌ساختند و اسم درس هم همکاری بود) می‌نوشتم. البته به مامانم نگفته بودم که جریمه دارم. لذت بازی با دیگران و تاب بازی و دویدن در باغ و دنبال حیوانات کردن را نمی‌خواستم از دست بدهم، پنج شنبه را به بازی گذراندم و گفتم مشق‌هایم را جمعه می‌نویسم، جمعه صبح در باغ قورباغه‌ای پیدا کردیم و مشغول بازی با قورباغه بودیم که من رازم را فاش کردم، آن زمان اگر تکلیفمان را نمی‌نوشتیم، تنبیه بدنی می‌شدیم، تقریبا همه‌ بچه‌ها نظرشان این بود که برو بشین مشق‌هایت را بنویس (حتی به ذهنمان خطور نمی‌کرد که می‌توانم مشق‌ها را ننویسم یا همه با هم مشق‌ها را بنویسیم، دلیلش خنگی ما نبود، دلیلش این بود که قوانین مدرسه جای چون و چرا نداشت و هرگونه تخطی از قوانین با تنبیه بدنی همراه بود و این جو را اولیا نیز پذیرفته بودند).

تقریبا من آن روز دیگر بازی نکردم و همه‌ وقتم را به نوشتن مشق‌هایم گذراندم. باید یک کودک هفت ساله باشید تا متوجه بشید چه زجری آن روز کشیدم. بالاخره مشق‌هایم را نوشتم و فردا معلممان مشق‌هایم را خط زد و کتکم نزد، اما من علامت تشدید را یاد نگرفتم و به مرور علامت تشدید از خط فارسی نیز حذف شد.

من خیلی خوشحالم که شیوه‌ آموزش برای کودکان امروز، رونویسی نیست، کودکان بازی می‌کنند و با شعر و ترانه یاد می‌گیرند. اولیا آن جو سنگین را تغییر دادند و هر نوع تنبیه بدنی در مدارس ممنوع شده است.

دخترک همسایه

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

شامگاه

در همسایگی دیوار به دیوار ما، مادربزرگی زندگی می‌کند. نوه‌اش که دخترکی پنج ساله است به او سپرده می‌شود. دخترک روی تختخواب مادربزرگ دراز می‌کشد و لپ‌تاپ را باز کرده و کارتون می‌بیند و موزیک گوش می‌کند. پیاله‌ای پر از شکلات دارد که به هنگام گرسنگی میل و تشنگی‌اش را با نوشیدن ساندیس رفع می‌کند.  به علت اضافه وزن بیش از اندازه‌اش، دکتر رژیم غذایی داده و سفارش کرده است که به جای آب‌میوه و نوشابه، آب بنوشد. این رژیم برای دخترک بسیار سخت است. گرسنه‌اش می‌شود و با گریه و التماس غذا که نه، شکلات می‌خواهد. طعم آب را نمی‌پسندد.

دلم به حالش سوخت و برایش توپی بزرگ و قشنگ خریده و هدیه دادم. از هدیه‌ام خوشش نیامد و با اکراه گرفت. برای اینکه به شوقش بیاورم، همراه با مادربزرگش توپ‌بازی کردیم. او نیز چند دقیقه‌ای با ما بازی کرد و زود خسته شد و حوصله‌اش سر رفت. به مادربزرگش توصیه کردم که هر روز با او توپ بازی کند. بگذارد بچه به دنبال توپ بدود. هم ورزش است و هم بازی. اما مادربزرگ شانه بالا انداخت و گفت: «چرا من؟ مادر گردن‌کلفتش چه می‌کند!؟ به جای این همه کار و پول جمع کردن یک کمی به بچه‌اش برسد. پول که همه چیز نیست…» اگرچه خودش نیز می‌داند که برای گذراندن زندگی پول لازم است. زن و شوهر از صبح تا عصر کار می‌کنند و خسته و مانده به خانه می‌رسند. کار بدنی سخت، توانی در آنها باقی نمی‌گذارد. پسرک همسایۀ روبرو را صدا می‌کنم که بیاید و با دخترک توپ‌بازی کند. پسرک با علاقۀ فراوان می‌آید. چند دقیقه‌ای توپ‌بازی می‌کنند و دخترک خسته می‌شود. مادربزرگ پتویی روی چمن‌ها پهن می‌کند تا بچه‌ها بنشینند و رفع خستگی کنند. از بالکن نگاهشان می‌کنم. دو دوست (دخترک و پسرک) لپ‌تاپ‌هایشان را باز کرده و کارتون تماشا می‌کنند. بعد از چند دقیقه‌ای، مادرِ پسرک از بالکن صدایشان می‌کند: «‌بچه‌ها بیایید بستنی!» بچه‌ها به طرف بالکن می‌روند. بستنی را گرفته، لیس‌زنان‌ سر جایشان به تماشا می‌نشینند. لقمه‌هایشان را می‌شمارم. بعد از ظهرشان با خوردن دو عدد بستنی، دو بسته شکلات، یک بسته چیپس، یک عدد آب نبات‌چوبی و گویا دو بسته ساندیس سپری می‌شود. البته ناگفته نماند که سه بار، آن هم هر بار پنج یا شش دقیقه توپ‌بازی کرده‌اند.

من و مادربزرگ پیش بچه‌ها می‌رویم. برایشان از خودمان و بازی‌های کودکانه‌مان می‌گوییم. یادش به خیر! ما لپ‌تاپ نداشتیم اما از بازی و شادی خسته نمی‌شدیم. تابستان‌ها ما بودیم و کوچه‌های تنگ و باریک محله و یک عالمه بچه. توپ‌بازی، لی‌لی، قایم‌باشک، اسم شهرت و… راستی با آن همه دوندگی و خستگی، گرسنه و تشنه که می‌شدیم، چه می‌کردیم؟ با لقمه‌های بزرگ نان و پنیر مادرهایمان سپر، با شیر آب لوله‌کشی حیاطمان سیراب می‌شدیم. گاهی وقت‌ها هم مادر یکی از بچه‌ها، به همه لقمه حلوا یا خرما می‌داد. لقمه نانی که با کمی مزۀ شیرین به ما خورانده می‌شد، چقدر خوشمزه بود. در حیاط هر خانه‌ای، درخت میوه‌ای بود و به هنگام رسیدن میوه‌ها، ما بچه‌ها سهم خود را می‌گرفتیم. در هر فصلی تنقلات سالم مخصوص خودمان را داشتیم. چغاله بادام، زالزالک، ریواس، لواشک و تمرهندی و الی آخر. کسی چاق نبود. چاقی هم غمی نداشت. چون در خورد و خوراکمان، افراط و تفریط راهی نداشت. مادربزرگ که می‌آمد، دورش جمع شده و به قصه‌هایش گوش می‌دادیم و روز بعدش قصه‌گوی دوستانمان می‌شدیم. به هر بهانه‌ای شاد بودیم. یاد قوطی کبریت‌های بی‌خطر توکلی به خیر، اسباب‌بازی‌های بی‌آلایش و متواضع ما. زنگ‌های تفریح، لقمه نان در دست، لی‌لی بازی می‌کردیم. کودکی‌هایمان چقدر لذت‌بخش و پر از خاطره بود.

من و مادربزرگ از کودکی‌هایمان تعریف می‌کنیم. می‌گوییم و می‌گوییم. بچه‌ها با نگاه‌ها و دهان بازشان، سخنان ما را تعقیب می‌کنند و در آخر می‌گویند:«‌طفلکی‌ها! چقدر بیچاره بودید که یک لپ‌تاپ ناقابل و ساندیس و شکلات نداشتید! نان خالی چگونه از گلویتان پایین می‌رفت؟» بعد از شنیدن این حرف‌های بچه‌ها، قیافه من و مادربزرگ دیدن داشت.

پنجاه پیش پس و پنجاه پیش رو

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

غروب

ما بچه بودیم بعضی‌هامون کتاب‌خون بودن و بقیه نه. الان هم به نظرم همینه. ما بچه بودیم بعضی‌هامون گوشه‌گیر بودن و بعضی‌هامون نه. الان هم به نظرم همینه. ما بچه بودیم بعضی‌ها به بعضی دیگه زور می‌کفتن، الان هم همینطور. بچه بودیم خیلی پدر و مادرها درک درستی از دنیای بچه‌هاشون نداشتن. الان هم همینه. ما بچه بودیم قرار بود دکتر مهندس بشیم که پول دربیاریم، الان هم بچه‌ها قراره پول دربیارن. بچه بودیم یه چیزهایی می‌دونستیم که والدینمون نمی‌دونستن، اما الان بچه‌ها خیلی خیلی چیزها می‌دونن که ما نمی‌دونیم. ما آتاری و سگا و … بازی می‌کردیم و بزرگترها می‌گفتن این چی‌چیه، الان بچه‌ها ایکس‌باکس و پلی‌استیشن بازی می‌کنن و بزرگتر‌ها هم همینطور. ما بچه بودیم دوچرخه‌سواری و کوچه و خاک‌بازی و از درخت بالا رفتن و قایم‌موشک و …. بازی می‌کردیم. الان بچه‌ها فقط پای دستگاه می‌شینن. ما تو دنیای واقعی دسته و گروه می‌شدیم و بچه‌هامون تو دنیای مجازی. الان مهدکودک یک آپشن مثبت محسوب میشه و زمان ما خیلی ستم بود. زمان ما یا خواهر برادر داشتی یا اگه جزو نوادر یکی‌یک‌دونه‌ روزگار بودی کلی دوست و همسایه. باز هم طفلکی بودی به هرحال. این دوره زمونه اگه خواهر برادر داشته باشی جزو خوشبخت‌ها هستی مخصوصا اگه فاصله سنی نجومی نداشته باشی.

با اینکه اعتقاد دارم هر دوره‌ای خصوصیات خودش رو داره  و خوب بدهای خودش رو و در انتها برتری‌ای وجود نداره باز هم دلم برای کودکان این دوره که خوبی‌های دوره‌ ما رو ندارند می‌سوزه. و البته دلم برای کودکان دوره‌ خودمون که خوبی‌های این دوره رو نداشتند.

روزی سیاستمداری آلمانی در جمع جوانان مشغول سخنرانی بود. از بدی‌های دور و زمونه‌ جدید می‌گفت و انحطاط اخلاقی جوانان و این که این نسل جهان رو نابود خواهد کرد و… خوب که صدای همه رو درآورد گفت پنجاه سال پیش هم یکی از سیاستمداران برای ما همین سخنان رو گفت. ما جهان رو نابود نکردیم، دنیا به انحطاط کشیده نشد، ما بدبخت نشدیم و من الان در خدمت شما هستم. شما هم به این حرف‌ها توجه نکنید و راه خودتون رو ادامه بدید.

لی‌لی‌پوتی‌ها

«تفاوت دنیای کودکانه ما با نسل جدید»

عصر

بین خاندان عریض و طویل ما، سه نفر هستیم که دقیقا به ظاهر شبیه همیم: سرکار علیه عمه‌خانم بزرگ، من و کوچک‌ترین دخترک خانواده‌مان. اختلاف سنی بین عمه جان و دخترکمان شصت و پنج سال است و من در بین این دو نفر جا دارم. یکیشان گرد و قلمبه و قد کوتاه است. دیگری کشیده و لاغر و من باز در وسط قرار دارم و به صورت هر سه دقیقا یک شکلیم: چشم‌های بادامی تیره، پوست روشن و ابروهای کمانی. خیلی کمانی.

دخترمان دو تا استعداد خیلی عجیب و درخشان دارد: اول اینکه بسیار باهوش است و توانایی یادگیری بالایی دارد، دوما توانایی دشمن سازی‌اش نه تنها در نسل خودش که تا نسل عمه‌جان بی‌همتاست. بار اولی که تنهایی خانه‌ هر کدام از فامیل پا گذاشته، جوری جز و جیغ همه را در آورده که الان غیرمحبوب‌ترین کودک در بین سه نسل خانواده است. انرژی تمام نشدنی‌اش حرف ندارد و کنجکاو، به همه‌ وسایل دست می‌زند و همه چیز را خراب می‌کند.

همین چند سال پیش که کودکی ما بود – و البته چند سال قبلش که عمه جان کودک بود – بچه‌ها محدوده‌ مشخصی برای حرکت و شیطنت داشتند. معمولا در هر نسل آنقدر بچه زیاد بود که موجودیت هر کس مابین بقیه گم می‌شد. حداکثر یک نفر معروف به لوس بودن می‌شد و دیگری معروف به تخس بودن اما در نهایت همه باید سر ظهر می‌خوابیدیم، همه باید یک جور صبحانه یا شام می‌خوردیم و امتناع از خوردن یک خوراکی به بهانه‌ دوست ندارم در قاموس بزرگترها نبود و همه باید به وقت نیاز آرام و مرتب و صورت شسته یک گوشه می‌نشستیم و جیک نمی‌زدیم. تا همین بیست سال پیش هم، آنقدر تعداد بچه‌ها در فامیل زیاد بود که در این روند تغییر آنچنانی رخ نداده بود. به ازای هر بزرگتر دو یا سه بچه وجود داشت و بچه‌ها آنقدر زیاد بودند که زیاد مهم نبودند.

نسل دخترکمان حالا در موقعیت عجیبی گیر کرده. در ده سال بزرگتر و کوچکترش، جمعا شش هفت کودک بیشتر وجود ندارند و به ازایشان، حداقل چهل نفر بزرگتر حاضر به یراق و گوش به فرمان هستیم که هر چه می‌خواهند و هر چه هوس می‌کنند برایشان فراهم می‌کنیم. جالب است که تقریبا همه‌شان در همان ابتدای زندگی یاد می‌گیرند چطور ما را زیر کنترل بگیرند و چطور ادای کودک خوب در بیاورند و به خواسته‌هایشان برسند.

انگار این کمبود کودک در اطرافشان، زودتر از آنچه باید بزرگشان می‌کند. انگار زودتر از توانشان در دنیای بزرگترها پرتاب می‌شوند. سریع‌تر زبان ما را یاد می‌گیرند و خیلی زودتر پوسته‌ی کوچکشان را ترک می‌کنند.