ماه: مارس 2018

هفت رنگ

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

سپیده‌دم

تصور من اینه که آدم‌ها (نه همه‌شون، اما درصد زیادی رو شامل میشه) وقتی تصمیم می‌گیرند عمل زیبایی انجام بدن، یا دچار کمبود هستند یا تحت تاثیر حرفهای اطرافیان قرار گرفتند. این که: چقدر بینی‌ت بزرگه، چه تو آفسایده، تا حالا فکر کردی عمل کنی عروسکی بشه قشنگ‌تر میشی؟ چرا اینقدر سینه‌هات افتاده؟ چه کوچیکه. شنیدم یه عملی هست بهش می‌گن بالن، اونو انجام بدی دیگه اینقدر معده‌ت بزرگ نیست و لاغر میشی و…

من چهره معمولی زیبایی دارم، تا حالا بارها ازم پرسیدن بینی‌تون رو کجا عمل کردید؟ و باورتون میشه همین سوال ساده چه انرژی زیادی به آدم میده؟ اینکه با یه کم غرور و لبخند و افتخار (بله افتخار!) جواب بدی هیچ جا. اینکه هر بار جلوی آینه می‌رم بیشتر به بینی خودم توجه می‌کنم بعد از این سوال‌ها و حتی احساس زیبایی بیشتری بهم دست میده، چون دیده شدم، مورد توجه واقع شدم.

اما عمل زیبایی خیلی ریسک بالایی داره، آیا همون چیزی میشه که تو توی فکرت تصویرسازی کردی؟ آیا بعدش مشکلی پیش نمیاد؟ آیا عوارضی گریبانت رو نمی‌گیره؟ من دوستان زیادی دارم که بینی‌شون رو عمل کردن، دوستانی که از قبل از دوران بلوغ می‌شناختمشون و باهاشون صمیمی بودم، اما بعد از انجام عمل دیگه انگار دوستای کودکی و نوجوانی و جوانی من نیستن! انگار آدم دیگه‌ای سمت من برگشته که گاهی حتی دیگه باهاشون احساس صمیمیت نمی‌کنم… و این برای منی که ناظرم خیلی بده، خیلی حس ناخوشایندیه حتی اگه این مشکل من باشه نه طرف مقابل.

و در کل، هر چیزی به اندازه خوبه، اما به واسطه این دنیای مجازی من آدم‌هایی رو می‌بینم که دیگه شبیه یک انسان معمولی، یا حتی شبیه یک انسان زیبا نیستند. بینی‌هایی که از بس تراشیده و کوچک شده فقط ازش دوتا سوراخ پیداست. لب‌هایی که از نیم‌رخ وقتی بهشون نگاه می‌کنی، چند سانتی از سطح صورت جلوتر هستند. چشم‌هایی که از بس کشیده شده شبیه هر چیزی هست جز چشم. سینه‌هایی که از بس بزرگ شده که تو تصور می‌کنی زیر بلوز توپ گذاشته شده جای سینه. و آیا همین‌ها نشونه‌ کمبود محبت، بی‌اعتماد به نفسی، و عدم باور به خود نیست؟ چطور وقتی جلوی آینه می‌ایستند به چشم خودشون آشنا می‌رسن؟ همین‌ها اون افسردگی رو شدیدتر نمی‌کنه؟

بله، من خودم هم ‌وقتی از زندگی ناامیدم، وقتی از طرف همسرم تایید نمیشم، وقتی وجود خودم و شخصیت خودم به چشمش نمیاد، وقتی کم‌کم احساس افسردگی بهم دست میده دوست دارم یه بلایی سر خودم بیارم، پس می‌رم موهامو کوتاه می‌کنم، رنگ می‌کنم، ماتیک سرخ‌تری به لبام می‌زنم، چشمام رو سیاه‌تر می‌کنم، و بله، اگه پولدار بودم و دغدغه نداشتم قطعا خودم رو به تیغ جراح‌های رنگارنگ زیبایی هم می‌سپردم.

همه‌مون از یک آب و گلیم، حالا با یه کم بتونه اضافه

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

سحرگاه

عرضم به حضورتان که بنده در خانواده‌ای چشم وا کردم که انجام جراحی برای خوشگل شدن چیز عجیب و غریبی نبود و از قبل تولد من سابقه وقوع داشت. بچگی‌ام هم کمابیش داستان‌هایی می‌شنیدم از «خانم خیلی مهم مشهوری» که برای حضور در یک «مراسم رسمی خیلی مهم» برای اینکه چیزی را که روی سرش می‌گذارند قشنگ و شیک دیده بشود گذاشته بود چند تا از دندانهایش را بکشند و فکش را تراش بدهند، تازه گردنش را هم «کشیده» بودند (؟) و ترقوه‌هایش را هم بیرون داده بودند!

خلاصه که صحبت و اظهار نظر در این مورد تابو نبود و البته که مامان و خاله‌ها دماغ خارج از فرم نداشتند و گونه طبیعی داشتند و از زیبایی خداداد بی‌بهره نبودند. همه این داستان از بهر این بگفتمی که به اینجا برسم: روزی که در حوالی سی و یک سالگی اعلام کردم از شکل دماغم راضی نیستم و می‌خواهم بسپارمش به تیغ جراح، اصلا توقع مخالفت همه جانبه پدر و مادرم را نداشتم! از قضای روزگار و بخت همیشه بیدار من درست در زمان اعلام تمایلم به جراحی موجی راه افتاده بود توی تلویزیون و روزنامه‌ها و مجلات از جراحی‌های ناموفق و منجر به نقص عضو و حتی مرگ. یک عالم برنامه و میزگرد پزشکی و گزارش و داستان و مقاله که از همه جایشان «سهل‌انگاری» و «نکروز» و «آتروفی» و دخالت در امور پزشکی می‌بارید و حاوی تصاویر دلخراش بود، صبح و ظهر و شب پخش و منتشر می‌شد. اصلا نمی‌شد تلویزیون روشن کنی و یکهو خون نپاشد توی صورتت و توی هرم بوی عفونت و الکل و صدای محو ضجه و مویه در پس زمینه، یک پزشک و مجری با لحن ملامت‌گر بلافاصله شروع به برشمردن مضرات بی‌پایان «دستکاری بیخودی» توی سر و صورت و بدن نکنند.

همان موقع‌ها بود که همسر یک آدم مهم هم که از قضا خودش پزشک بود زیر تیغ «بکش و لاغرم کن» به دیار باقی شتافته بود و اوضاع از جمیع جهات به ضرر من پیش می‌رفت. آخرین تیر خلاص هم زمانی بر بدن نحیف استدلالات من زده شد که بابا و مامان که برای یک ویزیت ساده به کلینیکی مراجعه کرده بودند ناغافل با صورت غرق به خون پسری درازکش روی تخت چرخدار مواجه شده بودند که ظاهرا از اتاق عمل به ریکاوری برده می‌شد و در حالیکه جیغ و داد می‌کرد (هم‌زمان خون از دماغ بریده‌اش فوران می‌کرد) با صدای بلند از انجام عمل زیبایی بینی‌اش ابراز پشیمانی می‌کرد. همین تیر تصمیم مرا یک سال به حال کما برد ولی نکشت. کمایی که تو را نکشد لاجرم قویترت می‌کند لذا که من پیگیرانه پای تصمیمم ماندم و درحالی که با لب خندان مامان و بابای ناراضی و نالان را به دنبال خودم می‌کشاندم بالاخره وارد اتاق عمل شدم. حالا که سال‌ها از آن روز می‌گذرد گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر واقعا بلایی سرم می‌آمد آیا تصمیمم برای داشتن دماغ زیباتر به یک عمر پشیمانی و غم برای پدر و مادرم می‌ارزید؟ آن‌‌قدر سرتقم که با اعتماد به نفس نیم‌رخ می‌ایستم و جوابم را توی آینه می‌بینم.

مهد کودک ، مهد تناقض

«مهد کودک»

مهمان هفته: پیشالی

مهدکودک در ایران امروز، دستکم در شهری که من زندگی می کنم، بیش از آنکه تعبیری از آموزش دور از خانه باشد، یا مجالی برای فراغت مادر باشد برای وقت گذاشتن به خود و کارهای روزمره‌اش، محلی برای یادگیری کودکان از همدیگر است. این ادعا، شاید نگاهی بسیار کلیشه‌ای و حتی از مد افتاده به موضوع باشد، اما تبریز به سبب مجاورت در دو همسایه شمالی و غربی‌اش، به شدت تحت تاثیر القائات فرهنگی دو کشور آذربایجان و ترکیه است و بیش از آنکه صحنه جولان دادن فرهنگ ایرانی باشد، محملی برای عرض اندام خرده فرهنگ ترکی و آذری است که از آن سوی مرزها، در گیرنده‌های تلویزیون ظاهر می‌شود.

به رغم تاکیدات خجولانه و تساهل‌برانگیز مدیران این رسانه‌ها بر امتناع فرزندان از نشستن در برابر این برنامه‌ها به دلایل محتوای ناسالم اخلاقی، اما کودکان تحت تاثیر این رسانه‌ها هستند و لهجه، گویش، تکیه‌کلام‌ها، سلوک و خلقیات برایشان الگوست.

فرزندان، همراه مادران و پدران رو در روی این شبکه ها می‌نشینند و تاثیر می‌گیرند و تاثیر می‌پذیرند. این سوتر، در مهدهای کودک، تا آنجا که دیده‌ایم و برخورد داشته‌ایم، به دلیل تک‌فرزندی شایع خانواده‌های زمانه، کودکان در چنین محل‌هایی تعامل را با این فرهنگ پیش می‌برند؛ در غیاب رسانه اثرگذار و جذاب ایرانی برای کودکان و حتی بزرگسالان، برنامه‌های کودک و غیر، با گفتار و فرهنگ ترکی، آذری جاری‌ست و آنها با همدیگر در چنین آتمسفری بزرگ می‌شوند. این اما همه داستان نیست.

مادران و پدرانی که به خیال اجتماعی بزرگ کردن کودکانشان، فرزندان را روانه مهدهای کودک کرده‌اند، در فضایی با مضمون غیر آن چه قرار است بزرگ شوند، روبرو هستند. فضایی عموما عرفی که گفتمانش را از پدر و مادر و نیز رسانه‌هایی قدرتمند اخذ کرده‌اند. در فانتزی‌های خود، برای مسابقات رقص، آواز و دوستیابی و نیز روابط آنچنانی خانوادگی که تناسبی چندان با زندگی نرمالشان ندارند، بزرگ می‌شوند و درست در سن شش سالگی که قرار است وارد مدارس شوند، با لِویاتانی عظیم از تناقض‌ها روبرو می‌شوند.

من تعبیر «مهد تناقض» را برای مهدهای کودک به کار می‌برم… این شاید در همه جا حاکم باشد. چه در تبریز و چه در سایر شهرهای ایران.

رزروی‌ها

«مهد کودک»

بامداد

بچه‌‌ که می‌آید، شکل زندگی عوض می‌شود. دیگر نمی‌شود تا لنگ ظهر خوابید و بعد با صد ناز و عشوه بلند شد و نوتلا و نون سق زد و پاها را دراز کرد و فیلم دید و کتاب خواند و پیاده‌روی کرد… خیر، شکل زندگی عوض می‌شود. دو سال اول کاملا در اختیار یک موجود کوچک هستید. موجود کوچکی که هر لحظه باید در اختیارش باشید، شیر، جیش، آروغ، خواب، پی‌پی… جیش، شیر، آروغ، پی‌پی، خواب… این تعریف کلی دو سال اول زندگی یک مادر است و البته که بسی شیرین و لذت‌‌بخش است و چه بسا مادرهایی که دلشان تنگ این روزها می‌شود. اما وسط‌ قلب و عشق و بوس و مادرانگی یک روز ممکن است به خودت بیایی و ببینی کلی کار نکرده داری، کلی برنامه برای زندگی‌ات ریخته‌ای، کارت، درس‌ و حرفه‌ات، دل‌مشغولی‌هایت و حالا چه؟ خب البته باید کسی که انتظار مادرشدن دارد منتظر چنین پیامدهایی باشد، اما حتی بهترین و فداکارترین مادرها هم دنبال دغدغه‌های خودشان هستند، دنبال کارهایشان، دنبال حرفه‌شان.

یک روز با دوستی داشتم در مورد دغدغه‌هایم صحبت می‌کردم، درمورد کارم، درمورد زندگی‌ام. گفتم مادرانگی یک حس مازوخیستی‌ست، هم با عشقی بی‌پایان ادامه می‌دهی، هم خود خودت نادیده گرفته می‌شوی، گفت چرا بچه را مهد کودک نمی‌نویسم! به مهد کودک فکر نکرده بودم. در واقع تعریف‌های خوبی نشنیده بودم. شنیده بودم به بچه‌ها قرص خواب می‌دهند، شنیده بودم سهل‌انگارند، شنیده بودم بچه‌های مهدکودکی که معمولا مادران شاغل دارند، بیشتر اوقات مریضند چون به راحتی ناقل ویروس‌ها به هم هستند. دوستم اما گفت اگر یک مهد کودک خوب انتخاب کنم هیچ کدام از این مسائل را نخواهم داشت. چند ماه با وسواس دنبال مهد کودک گشتم. به حساب خودم بهترین را انتخاب کرده بودم. پس خوشحال بودم.

مهد یک خانه زیبا در بهترین نقطه شهر بود. پدر بچه را راه نمی‌دادند. اصولا مردها را راه نمی‌دادند، پس من و بچه تنهایی رفتیم. آنجا همه به هم «خاله» می‌گفتند. یکی از خاله‌ها اسمم را ثبت کرد و گفت برای شش ماه دیگر رزرو شدیم، شش ماه دیگر زنگ بزنید اگر جای خالی بود ثبت نام می‌کنیم. هزینه ثبت نام فوق‌العاده بالا بود. همه پرسنل مهد یا به عبارتی همه خاله‌ها محجبه بودند. تعجب کردم از محیطی که فقط بچه‌ها هستند، مردها را هم که راه نمی‌دهند چرا باید آنقدر سفت و سخت حجاب رعایت شود! در ادامه اسمم را رزرو کردم و گفتم دوست دارم با محیط آشنا شوم. اسمم را جزو «رزروی‌ها» ثبت کردند.

مهدکودک تقریباً همه نوع کلاسی داشت از نجوم و ریاضی و علوم گرفته تا نقاشی و موسیقی و رقص و… نمی‌دانم چه اصراری بود برای تبدیل هر بچه به یک «پروفسور»! یکی از خاله‌ها، همان که اسممان را جزو «رزروی‌ها» ثبت کرده بود، راهنمایمان شد تا کلاس‌ها و نحوه آموزش هر کلاس را به من و بچه‌ام معرفی کند. در یکی از طبقات یک سری وسایل بازی بود که هنوز باز نشده بود. راهنمایمان اتاق را نشانمان داد و درمورد بازی بچه‌ها و تاثیراتش در شکل‌گیری شخصیت‌شان و کلی چرت و پرت دیگر با یک لبخند ساختگی توضیح ‌داد و همان‌ حین که داشت توضیح می‌داد بچه‌ام سمت وسایل رفت و یکی یکی درآورد‌.

خاله اول گفت: «خاله جون میشه به اونا دست نزنی!» من تعجب کرده بود! چرا یک بچه نباید به وسایل بازی یک مهدکودک دست بزند! به خاله نگاه کردم. بچه‌ام وقعی نمی‌نهاد و داشت با شدت و حدت با وسایل بازی، طبعا بازی می‌کرد. خاله این بار لحن صدایش را عوض کرد و همان جمله را باز تکرار کرد، و باز بچه داشت بازی می‌کرد. بار سوم دیگر خاله صدایش را بلند کرد. بچه‌ام با تعجب من را نگاه کرد و سمتم دوید. ترسیده بود. بغلش کردم. خاله رو کرد به من و گفت: «خب، عزیزم حالا بریم کلاس خلاقیت‌های نمایشی» دست بچه را گرفتم و اسمم را از لیست کذایی «رزروی‌ها» خط زدم و از آن محیط خاله خان‌باجی‌های کذایی سریع دور شدم.

شوخی می‌کنید!‎

«مهد کودک»

نیمه‌شب

بین داستان‌های قدیمی ملل – مثل سیندرلا – همیشه وقتی دختر هنوز خیلی کوچکتر از آن است که گرمای محبت مادر را برای بقیه‌ زندگی‌اش ذخیره کند، مادرش می‌میرد و پدر که دوباره ازدواج می‌کند، عفریته‌ای، جادوگری یا زن بدجنسی در قامت نامادری وارد خانه می‌شود و این بار دخترک باید غذا بپزد، بروبد و بشوید و در برابر جهان بدون هیچ محافظی تنها بماند.

مادر اساطیری شبیه تصوری از مادر است که تا قبل از سه سالگی درون روان ما – و اگر خوشبخت باشیم در زندگیمان – حضور دارد. کسی که برای ما زنده است و تمام نیازهای ما را برطرف می‌کند. در داستان‌ها و اساطیر و پس ذهن بشر، هنوز زندگی خانوادگی نوع غالب زندگی در جریان است: خانه‌ای که در آن از مادربزرگ تا کوچکترین نوه همه با هم در صلح و صفا زندگی می‌کنند یا تعطیلات و عصرهایی که با افراد فامیل می‌گذرد.

دنیای مدرن اما، مادرهای بعد از عصر صنعتی شدن را بلعیده: زنان بعد از خروج از خانه پایه‌ای برای اقتصاد خانه شده‌اند. چه بخواهیم و چه نه، فرزندی که قرار است در جامعه کار کند و تبدیل به یکی از این چرخ‎‌دنده‌های عظیم زندگی امروزی شود، هر چقدر زودتر از تن مادر و مهر مادر فاصله بگیرد سریع‌تر با نظم جهان واقعی مانوس می‌شود. از این گذشته، حتی برای مادرانی که شاغل نیستند هم، این روزها کمال بی‌انصافی است که توقع داشته باشیم تمام زندگی بزرگسالی خود را صرف تربیت یک یا دو فرزند بکنند.

بهانه‌هایی مثل بد بودن محیط مهدکودک‌ها یا سپری شدن زمان زیادی از وقت کودکان به تماشای تلویزیون یا بازی‌های مناسب، راه حل ساده‌ای دارد: تغییر دادن شرایط محیط مهد کودک‌ها. همانطور که در بسیاری از کشورهای اروپایی یا آمریکا مهدکودک‌های خانگی که تعداد کمتری کودک می‌پذیرد و با محیطی شبیه خانه‌ مادربزرگ آنها را پرورش می‌دهند، سال‌هاست که شکل گرفته‌اند. حتی زندگی در خانه‌ مادربزرگ هم شباهتی به روزهای خوش! گذشته ندارد و خیلی وقت‌ها کودک با احساس این که مرکز جهان است رشد می‌کند و به جای واقع‌نگری، در بزرگسالی خودش را مرکز جهانی می‌داند که مابقی ارکان زندگی‌اش باید در اطرافش طواف کنند.

پاک کردن صورت مسئله و آویزان کردن دائمی فرزندان به مادر و توقع اینکه والدین به جز تهیه‌ معاش و دستورالعمل کلی زندگی به جزئیات ریز هر روزه‌ زندگی کودک توجه کنند، در جهانی مثل جهان امروز تنها اثری که خواهد داشت رسیدن به مادرانی فرسوده و دلزده خواهد بود که در سنین میانسالی تازه به دنبال جوانی از دست رفته‌ خود می‌گردند.

بازیابی آرامش

«مهد کودک»

شبانگاه

مهدکودک به نظر من از نعمات خفیه الهی به حساب میاد، یک صحنه از سه سالگی یادمه و خیلی هم صحنه محوی هست، یک خانوم خیلی چاق و بزرگ که بداخلاق بود و نمی‌گذاشت برم پیش خواهر کوچیکه که در حال گریه کردن بود. بعد از اون ماجرا گویا ما دیگه مهدکودک نرفتیم، چون خواهرم زیاد گریه می‌کرد و در نهایت مادرم درسش رو ول کرد تا مراقب ما باشه! به همین بی‌رحمی، به همین واقعی!

بچه‌دار که شدم، به دلایل زیادی از جمله دلایل مادی، نمی‌تونستیم بچه رو مهدکودک بگذاریم، درست وسط درس و مشق‌های من بود و دست تنها بودم، کار هر روز و شبم گریه بود، از پس بچه‌داری و درس خوندن و کار کردن همزمان برنمی‌آمدم، هر کسی که کوچکترین پیشنهادی می‌داد برای نگه‌داشتن بچه، ولو اینکه یک ساعت باشه زود شال و کلاه می‌کردم و می‌بردمش. تا اینکه کمی سر رشته اوضاع دستم آمد و یک نفر رو پیدا کردم نزدیک دانشگاه که با پول کمی حاضر شد دو روز در هفته نگهش داره تا من به کارهای درس و دانشگاه برسم. به محض اینکه مشکلات تا حد خوبی برطرف شد، بچه رو در یک مهدکودک خانگی ثبت نام کردم و زندگیم گلستان شد. هفته اول جیغ می‌زد و گریه می‌کرد اما بعدش دیگه عادت کرد و دوست داشت. بعد از دو سال که درسم تمام شد، خودم از مهد آوردمش بیرون تا خونه باشه و بهش برسم. از کارم پشیمان نیستم، به نظر من مهدکودک، مثل خیلی چیزها و مکانهای دیگه اعم از خانه سالمندان و مدرسه و دانشگاه و کتابخونه و غیره وجودش لازم و ضروریه. هیچ کس از حال و روز دیگری خبر نداره و خوب و بد بودن استفاده از یک مکان و موقعیت دقیقاً به شرایط زندگی شخصی هر کسی بستگی داره.

 

اگر کسی از من بپرسه، با توجه به تجربه شخصی خودم میگم قرار نیست به مادر فشار بیاد، مادری که در آرامش هست بچه خوبی می‌تونه بزرگ کنه، اگر آرامشش رو در گذاشتن بچه‌اش در مهدکودک بدست میاره، چرا که نه!

به خصوص بچه‌های تیزهوش

«مهد کودک»

شامگاه

خسته بود و کلافه. نه می‌توانست خانه بماند، نه می‌توانست با برنامه سرکار بیاید. گفتم: «خب بفرستش مهدکودک.گفت: «نه، روانشناسا گفتن بچه رو تا زیر سه سالگی نباید از خانواده جدا کرد.» گفتم: «خب این که جدا هست، صبحا تو نیستی و بعد از ظهرا هم که بدو بدو میری خونه که همسرت بره سرکار، اگه هر دوتون بعد ساعت کاری پیشش باشید که آرامشش بیشتره و بیشتر معنی خانواده رو می‌فهمه.» گفت: «نه روانشناسا میگن نکنین. تمام کسایی که تو سن کم رفتن مهدکودک و زود از مادر جدا شدن یه چیزیشون میشه.» گفتم: «روانشناسا نفسشون از جای گرم در میاد و بعدشم واسه تو که نسخه نپیچیدن حالت کلی رو گفتن، بچه و شرایط باهم فرق می‌کنند.»

بچه سه سالش که شد، تازه رفتند که برایش وقت مهدکودک بگیرند چون روانشناسان گفته بودند. چون همه جاها پر شده بود، نوبتش افتاد به چهار سالگی‌اش. تا آن موقع بچه فقط پدر مادر و محدودی از دوستان پدر مادرش را دیده بود. دوستان خود بچه عمو فلانی و خاله بهمانی بودند و همبازی همسنش نداشت. عادت نداشت در محل‌های بازی با بچه‌های دیگر بازی کند چون همیشه مادر کنارش بود و به هر غریبه‌ای هر چند سه ساله اگر به بچه اخم می‌کرد می‌پرید. حتی تنها هم بازی نمی‌کرد، مادر حتما باید مشارکت می‌کرد. فقط به غذاهای ساده ایرانی عادت داشت و از کباب‌های غیر ایرانی و زبان غیر فارسی خوشش نمی‌آمد. عادت کرده بود مرکز توجه باشد. در مهمانی اگر با او بازی نمی‌کردی غوغایی به پا می‌کرد.

بچه چهار سال و نیمه بود که صبح‌ها نه تا یازده می‌رفت مهدکودک. چون لب به آب و خوراکیشان نمی‌زد، بیشتر نمی‌توانست آنجا بماند. با بچه‌ها قاطی نمی‌شد و مدام چشمش به پدرِ پشت در نشسته بود. مادر به کودکش می‌نازید که «بچه‌ام مثل خودمه، مغروره و با اینا قاطی نمیشه، سوسیس کالباسای آشغالی اینا رو نمی‌خوره. دیوانه‌ان اینا آخه. یه برگ کاهو و یه سوسیس شد غذا که میدن به بچه؟!» راست می‌گفت بچه مثل خودش بود و کم‌کم مانند مادرش تبدیل به موجودی بی‌تحمل و عصبی شد. دیگر برایش مهم نبود که با او در مهمانی بازی می‌کنی یا نه، تمرکز نداشت و از این کار به آن کار می‌پرید. جیغ‌های عصبی می‌زد و فحش می‌داد و وسیله پرت می‌کرد و بعد از مدتی دیگر همان صبح‌های الکی را هم در مهدکودک نماند.

نتیجه نمی‌گیرم که چون مهدکودک نرفت چنین شد. بلکه معتقدم چون از جامعه جدا افتاد چنین شد. بچهٔ یک مهاجر شرایط ویژه‌ای دارد. ضمن ورود به جامعه خودش، باید خصوصیات و زبان جامعه والدینش را هم بیاموزد. از قضا حرف روانشناسان را این بار قبول دارم که برای آموختن زبان و فرهنگ پدر مادر بهتر است فقط با زبان خودشان با بچه ارتباط برقرار کنند. ولی این به معنی قطع ارتباط با جامعه میزبان نیست. گاهی لازم است که بچه را زودتر از خودت جدا کنی تا بتواند استقلال پیدا کند و در ضمن تفاوت دو فرهنگ برایش عادی شود. گاهی لازم است غذای ناسالم (به ظن خودت) بخوری که بچه بیاموزد همه چیز و همه جا، خانه و آشپزخانه خودمان نیست.

بودن میان جمع 

«مهد کودک»

غروب

*مادر، دختربچه‌اش را با پدرش فرستاده بوده حمام؛ البته نه اینکه باهم بروند بلکه این‌طور که پدر، بچه را بشوید و بفرستد بیرون و بعد خودش برود حمام کند. در همان حین که پدر داشته دختر را می‌فرستاده بیرون از حمام، یک لحظه حوله‌اش باز شده و دختر آن‌چه را نباید می‌دیده دیده و به پدر گفته: «اوووه چی داری اون‌جا؟»  پدر هول‌شده و دستپاچه می‌گوید: «هیچی». دختر بی‌خیال می‌خندد و می‌گوید: «می‌دونم چیه! باربد هم از اینا داره.» – «باربد کیه؟» – «دوست مهد کودکم»
پدر سریع مراتب را به مادر کودک منتقل می کند و مادر کودک فردا می‌رود مهد تا با مسئول آن‌جا صحبت کند و ببیند آن‌جا دقیقا چه خبر است که دخترش آن‌قسمت! باربد را دیده است. خب مسئول مهد کودک اظهار ناآگاهی کرده و مادر هم بچه را از آن مهد خوب و خوش‌نام و باکلاس بالاشهری برده جای دیگر.

** بچه روز اول رفت مهد کودک، روز دوم هم رفت، روز سوم هم رفت اما وقتی برگشت به خانه خیلی رک و راست به مادر گفت: «خب بسه دیگه! من که هر روز هرروز نمی‌تونم برم. خسته می‌شم.» و دیگر نرفت که نرفت چون خسته می‌شد و به‌ نظرش آموزش‌ها و خوش‌گذرانی‌های مهد کودک آن‌قدر نمی‌ارزید که دوباره بخواهد رنج رفت و آمد را بر خود هموار کند و برود.

*** تنها فرزند خانواده بود و در فامیل هم بچه هم سن و سال خودش نداشت. تنها دوست و هم‌بازی‌اش خاله بیست‌سال بزرگ‌تر از خودش بود و آن‌قدر به معاشرت با آدم‌های بزرگسال عادت کرده بود که به خاله بیست و پنج ساله‌اش می‌گفت: «من از بچه‌های کوچیک خوشم نمیاد. دوست دارم با بچه های هم‌سن تو بازی کنم.»
تصمیم گرفتند قبل از مدرسه بگذارندش مهد که کمی به هم‌سن و سال‌هایش عادت کند. روزهای اول با حالتی از بی‌اعتنایی گوشه‌ای می‌نشست و به هیچ چیز توجه نمی‌کرد. کم‌کم یخش آب شد و توانست با جمع بجوشد و کم‌کم شد یکی از محورهای کلاس کوچکش. حالا زنگ می‌زند به خاله‌اش و مثل دو آدم بزرگسال در مورد شیطنت‌های کودکانه کلاسشان و هم‌کلاسی‌ها و دوستان جدیدش حرف می‌زنند.

**** بچه که بودم آن‌هایی که مهد کودک رفته بودند به نظر من از سیاره دیگری بودند،با کلاس و خوشبخت و خارجی‌طور. آن‌ها مدتی جایی بودند که برای بازی می‌رفتند و نه‌تنها از بکن‌نکن‌های مدرسه در آن خبری نبوده بلکه در کلاسشان دوست‌های پسر هم داشته‌اند و هنوز هم یکدیگر را می‌شناسند و این شورای تصورم بود اگرچه خواهر خودم هم مهد کودک رفته بود.
حالا خیلی هم غصه نمی‌خورم، می‌دانم عوض مهد کودک من در میان شش – هفت نوه بزرگ شدم و بازی کردم و گریه کردم و چیز یاد گرفتم؛ اما برای بچه‌های تنهای امروزی مهد کودک رفتن یک اجبار ناگزیر است. یک راه برای اجتماعی شدن، حرف زدن و دوست پیدا کردن.

ما مادرها چاره‌ای نداریم غیر از این‌که امیدوار باشیم در مهد کودک‌ها به بچه‌هایمان قرص خواب‌آور نمی‌دهند و به حال خودشان نمی‌گذارندشان که بروند نقاط بدن همدیگر را کشف کنند و سر از جاهای ناجور در نمی‌آورند. بیایید هم امیدوار باشیم و هم با تحقیق و تفحص جایی را پیدا کنیم که بچه‌هایمان کمی حس کودکی‌های ما را تجربه کنند.

هیولای درون آدم‌بزرگ‌‌ها

«مهد کودک»

عصر

من مهد کودک نرفتم. نه فقط من، هیچکدوم از برادر و خواهرهام هم مهد کودک نرفتن. من فقط کلاس آمادگی رفتم که احتمالا باید یه چیزی باشه مثل پیش‌دبستانی. یعنی یه سال قبل از شروع کلاس اول منو فرستادن کلاس آمادگی که معلمم هم زن‌داییم بود. یعنی اصلا به اصرار خودم و اعتماد به زن‌دایی رفتم مدرسه، اگه به مامانم بود، همون رو هم نمی‌فرستاد و اعتقاد عجیبی داشت که به بچه‌ها درست رسیدگی نمیشه.

اما خودم مجبور شدم هر دو تا بچه‌م رو بذارم مهد کودک. دو تا بچه پشت سر هم داشتم، دست تنها هم بودم و نتیجه این که فکر کردم این جوری وقت بیشتری برای رسیدگی به بچه کوچیک‌تر و البته سر و سامون دادن به زندگی خودم دارم. این بود که یه روز دست بچه بزرگم رو گرفتم و به مهد تازه‌تاسیسی که فاصله‌ش تا خونه ما کمتر از ده دقیقه پیاده‌روی بود رفتم و اسم بچه رو نوشتم. دو روز اول بفهمی نفهمی پیش رفت، روز سوم پسرم پا وایستاد که نمیرم. بعد استدلال کرد که می‌خواد کنار من و نی‌نی تازه‌به‌دنیااومده توی خونه بمونه. من نه توان اصرار داشتم و نه اصلا دلم می‌خواست بچه رو به چیزی مجبور کنم. شب هم که شد یه دفتر دستک گذاشتم جلوم و با حساب و کتاب مخارج زندگیم و تخمین هزینه مهد کودک به این نتیجه رسیدم با شرایط من، اصلا همون بهتر که بچه توی خونه بمونه و قضیه دقیقا یک سال عقب افتاد، یعنی زمانی که بچه‌م بزرگ‌تر شده بود و خودش گفت می‌خواد بره مهد.

بچه بزرگ‌تر رو ساعت نه تا دوازده ظهر فرستادم مهد و قرار شد خودم با کوچیکه توی خونه بمونم. سرویس نگرفته بودم و سختی کم نداشت. چون توی برف و بارون و برق آفتاب، مجبور بودم کوچیکه رو هم روزی دو بار با خودم بکشم و ببرم و بیارم. این پیاده‌روی اجباری ما هم دلایل منطقی و غیرمنطقی خودش رو داشت. مثل این که مدیر مهد از پذیرفتن بچه‌م در سرویس خودداری کرده بود چون شیطون بود، و این که فاصله بین خونه و مهد کوتاه‌تر از اونی بود که بخواد کار به سرویس بکشه، و بلاخره این که با حذف سرویس در مخارج ماهیانه‌م صرفه‌جویی کرده بودم. البته سال بعد که بچه بعدیم هم به سن مهد رسیده بود، برای هر دو سرویس گرفتم و جونم رو خلاص کردم.

مهد کودکی که بچه‌های من می‌رفتن یه مهد نوساز تمیز و خوش‌قواره بود. فکر می‌کنم بیشتر از هر چیزی دلگرمیم به این بود که مدیر مهد که زن فهمیده‌ای به نظر می‌رسید، دخترک کوچک خودش رو هم که همسن پسر من بود به همون جا می‌آورد. خانم دیگه‌ای هم که کمکی محسوب می‌شد و اغلب روی ناهار و خواب و دستشویی رفتن بچه‌ها نظارت می‌کرد زن جاافتاده مهربونی بود. احتمالا مجموع این عوامل من رو قانع کرد که بهتره بچه به همین مهد بره. راه نزدیکه، مهد نوسازه، بچه مدیر توی مهده و مدیر هر روز حضور داره و خانم نظارت‌کننده از صبوری و مهربونی هیچ کم نداره.

اولین مشکل جدی من با مهد زمانی شروع شد که بچه‌م با ترس و تعجب چیزی راجع به سوزوندن آدم‌ها پرسید. وقتی خوب سئوال‌پیچش کردم متوجه شدم مربی اون روز به صورت مفصل در مورد سوزوندن آدمهای گناهکار توی آتیش جهنم برای بچه‌ها صحبت کرده. فکر می‌کنم فردای اون روز خیلی خودم رو کنترل کردم که سقف مهد کودک رو پایین نیارم. جالب اینجاست که معلم با اصرار می‌گفت که آموزه‌های دینی رو منتقل کرده و من با عصبانیت تاکید می‌کردم اگه حق انتخاب برای حذف آموزه‌های دینی رو ندارم، حداقل نمی‌خوام بچه‌م آموزش دینی رو با مبحث شکنجه شروع کنه. مدیر مهد کودک این مشکل رو با انتقال بچه از کلاس این معلم به معلم دیگه‌ای که روحیاتش برای من قابل‌قبول‌تر بود حل کرد. اما مشکل دوم زمانی پیش اومد که فهمیدم بچه بزرگ‌ترم رو یه بار به دلیل شیطونی دو ساعت تمام توی کلاس حبس کرده بودن و در رو روش بسته بودن، در صورتی که همون موقع توی مهد مهمونی بوده و صدای بزن و بکوب می‌اومده. باز از شدت عصبانیت داشتم منفجر می‌شدم چون نمی‌دونستم چطوری باید به مدیر مهد فهموند چه شکنجه‌ای توی اون دو ساعت به بچه داده. هر چقدر هم که بحث کردم فایده‌ای نداشت. مدیر مهد بچه دومش رو حامله بود، حوصله نداشت، کلافه بود… این رو بعدا از گفتگو با بقیه مادرها فهمیدم. اونا هم مشکلاتی مشابه مشکل من رو داشتن که همگی ناشی از بی‌حوصلگی خانم مدیر و البته تغییر روال مهد داشت… ‌بچه‌ها رو از مهد خارج کردم.

امروز که داشتم این متن رو می‌نوشتم با خودم فکر می‌کردم کاش تا زمانی که بچه‌ زبون باز نکرده و  نمی‌تونه تعریف کنه چی بهش گذشته و یا توان دفاع از خودش رو هنوز پیدا نکرده، هیچ مادری مجبور نباشه بچه‌ش رو به مهد کودک بفرسته. بعضی از آدم‌ها آدم نیستن، هیولان.

 

بای‌بای کن با مامان

«مهد کودک»

بعد از ظهر

اولین روزی که کودکم را صبح به مقصد محل کار ترک کردم زجرآورترین روز زندگی‌ام بود. تمام تنم فریاد می‌زد که بدو و برو از مهد برش دار. به خانه فرار کن و قائم شو و محکم بغلش کن و نگذار دنیا از تو بگیردش.

برگشتن سر کار بعد دوماه تصمیم خودم بود. هنوز درک او از جهان اطرافش آنقدر نبود که دچار استرس جدایی شود و راحت‌تر عادت میکرد. و من هم مادر خانه ماندن نبودم. پس هرچه زودتر بهتر. اما وقتی بعد هشت ساعت عذاب رفتم دنبالش و خندان در بغل مربی مهد دیدمش احساس کردم به من خیانت شده است. دلایل اصلی منی که در وطن‌ دوم بچه‌ام را به مهد می‌فرستم کاملا متفاوت از یک‌ مادر در ایران است.

خودم سال‌ها پیش در ایران مهد کودک رفته‌ام. یک ساختمان دو طبقه‌ حیاط‌دار  در یک کوچه‌ بن‌بست دور میدان اصلی شهر کارگری کوچک سرسبز. تعداد زیادی خاله و تعداد زیادتری بچه. سه سال از زندگی‌ام را در آنجا گذرانده‌ام و کوچکترین خاطره‌ای ندارم‌ جز همان‌ها که در طول زمان بزرگترهایم از روی عکس‌ها برایم تعریف کرده‌اند. شعرهای کودکانه‌ای که بلدم هم منشا دیگری نمی‌توانند داشته‌باشند جز همان مهد.

اما یک‌ چیز خوب یادم است آن هم دختری به اسم پرستو بود در دبستان. خشن‌ترین و لوس‌ترین همکلاسی بود.‌ هرگونه ارتباطی با او مایه‌ دردسر بود. حرکاتش بسیار ناگهانی و ضربات دستش سنگین بود و در مقابل اگر آنقدر شجاعت داشتی که او را پس می‌زدی با ساعت‌ها اشک و ناله طرف بودی. شهر کوچک بود و خانواده‌ هر دوی ما غریب در آن شهر که همین دلیلی بود که من با پرستو در خارج از مدرسه هم در ارتباط باشم. آنچه از اتاقم دوست داشت می‌برد، هر چند مادرش به شب نکشیده بر‌می‌گرداند اما تحملش هم سخت بود.

مادرم توضیح می‌داد که پرستو شریک شدن و همبازی شدن را بلد نیست و باید کمکش کنیم تا یاد بگیرد. اما من هفت ساله علاقه‌ای به صبور بودن و بزرگواری کردن نداشتم. بیست و پنج شاگرد دیگر کلاسمان هم مانند من. ما در طول سال‌ها آرام آرام یاد گرفته بودیم که چگونه با هم‌ کنار بیاییم. با اسباب‌بازی‌های یک اتاق بازی کنیم. از چنگ هم برباییم یا همدیگر را نوازش کنیم. اما ما نمی‌خواستیم و نمی‌توانستیم آنچه بلد بودیم را به پرستو یاد‌ بدهیم. پرستو تنها ماند و روز به روز خشن‌تر شد و شاید مادرش نمی‌فهمید که چرا دخترک مهربان و دوست‌داشتنی‌اش یک‌دفعه این گونه بهانه‌گیر شده است و نمی‌فهمید که کودکش بلد نیست با کودکان ارتباط برقرار کند.

پرستو همیشه درگوشه ذهن من بود و حالا در این خانه علاوه بر نیاز به شکل‌گیری زندگی اجتماعی موارد دیگری مانند یادگرفتن درست زبان کشورش، یادگرفتن فرهنگ عمومی قابل قبول محل زندگی‌اش هم اضافه شده‌اند.

شرایط متفاوت، انتخاب‌های درست متفاوت

«مهد کودک»

نیمروز

۱- این واقعا مساله‌ای نیست که بشه براش برای همه یه نسخه پیچید. بسته به شرایط پدر و مادر، محیط زندگی کودک یا توقعاتی که از مهد انتظار داریم و خدماتی که مهد کودک ارائه میده، میشه به جواب‌های متفاوتی رسید. در نتیجه باید گفت این پدر و مادر هستند که میتونند درست‌ترین تصمیم رو برای بچه‌شون بگیرند.

۲- به نظر منی که مادرم شاغل بوده و تجربه زیسته خاص خودم رو دارم و براساس زندگی‌هایی که دور و برم دیدم، بچه‌هایی که مادرشون خانه‌دار بوده خیلی خوشحال‌تر و شاد‌تر زندگی می‌کنند. برای فرزند اولم تلاش زیادی کردم که این رو براش محقق کنم و واقعا هم کودکی بی‌دردسری داشت. سر فرزند دوم همه چیز به این تمیزی پیش نرفت و برنامه طوری بود که نیاز بود در هفته چند باری چند ساعت دور از من باشه و اگرچه مهد نذاشتمش و پیش پرستار یا مادربزرگش بود، هنوز هم که هنوزه به آرامش و شادی بچه بزرگتر نرسیده و عدم امنیتی که به خاطر نبودن گاه به گاه من حس کرده رو به وضوح توش می‌بینم.

۳- حالت ایده‌آل تو ذهن خودم اینه که بچه زیر سه سال پیش مادرش باشه و بعد از اون شروع کنه به رفتن به مهد در حد دو سه ساعت در روز، و با یک شیب خیلی ملایم تا چهار پنج سالگی ساعت‌هاش زیاد بشه.

۴- برای مادر‌های شاغل حالت بالا ممکن نیست. با تجربه اطرافیان خودم دیدم بچه‌هایی که خیلی زود، قبل از شش ماهگی توسط یک فرد ثابت، حالا پرستار یا مادربزرگ یا فامیل نگه داشته شدند خیلی راحت‌تر با این شرایط و نبود مادر کنار اومدند. ضمن اینکه به خاطر شیوع بیماری‌های البته بی‌ضرر در مهدها، برای مادر شاغل با بچه‌ خیلی کوچک مهد خیلی کمکی به کار نمی‌کنه چون خیلی از اوقات بچه رو به خاطر همین ویروس‌ها و باکتری‌ها نمیشه برد مهد و باید خونه نگه داشت و مادر می‌مونه و حوضش. برای کسی که پرستار داشته باشه این مشکل وجود نداره و تو بچه‌های بزرگتر هم شدتش کمتره.

۵- فرقی نمی‌کنه کدوم گزینه باشه، مهد یا پرستار یا مادربزرگ، اولین باری که یک مادر می‌خواد بچه‌شو به کسی بسپره و بره بیرون، تجربه‌ای عجیب هست که فقط مادرها می‌فهمند چه ملغمه عجیبی از احساسات توش سراغ آدم میاد و چه بلایی سر همه عقل و منطق آدم میاره. این اولین بار یکی از سخت‌ترین خاطرات تمام مادرهاست.

۶- توی انتخاب مهد همیشه فقط به دنبال یک چیز بودم، چه توی مربیان و چه توی والدین هم‌مهدی کسی به دنبال آموزش دادن چیزی به بچه‌ها و نمایش دادن توانایی‌های بچه نباشه و هدف و وسیله هر دو یک چیز باشه: بازی و بازی و بازی.

شما چی فکر می‌کنید؟ مادر شما خانه‌دار بود یا شاغل؟ خودتون چطور؟ چقدر تصمیم مادرتون در انتخاب شما موثر بود؟

هفت خان رستم

«مهد کودک»

پیش از ظهر

به واسطه‌ شغلی که دارم توی خیلی از مهدهای شهری که زندگی می‌کنم کار کردم و از روند آموزش و متدهای مختلفشون با خبر شدم. راستش رو بخواهید به عنوان یک مادر از هیچکدوم خوشم نیومد. مثلا مهد کودکی رو دیدم که اجازه میدادند حتی بچه‌ها تا زد و خورد هم پیش برند و هیچ دخالتی نمی‌کردند! مهدکودکی رو دیدم که از مدیر تا مربی‌ها خیلی خشک و جدی رفتار می‌کردند و اجازه نمیدادند بچه‌ها بدون اجازه حتی لبخند بزنند. مهدکودکی رو دیدم که وقتی والدین فرزندشون رو می‌آوردند از دقیقه اول می‌گفتند شما برید و بچه هرچی خواست گریه کنه مهم نیست! و وقتی فکر می‌کردم فرزندم رو توی کدوم ثبت‌نام کنم، هم عقل و هم احساسم رضایت نمی‌داد.

ما توی این شهر غریبیم و با هیچکسی رفت و آمد نداریم و از یک‌ جایی متوجه شدم فرزند من واقعا بلد نیست با بچه‌های هم سالش مثلا توی پارک چطوری رفتار کنه و تصمیم گرفتم هر طور شده آنقدر بگردم تا جای مناسبی بیابم. مهدهایی که قبلا کار می‌کردم از دایره انتخابم خارج شده بودند و باقی هم اجازه نمی‌دادند من ببینم واقعا چه می‌کنند تا اینکه به طور اتفاقی با موسسه‌ای آشنا شدم که شبیه مهد بود اما چون اسم موسسه رو یدک می‌کشید به جای اینکه زیرمجموعه بهزیستی باشه، جزو ارشاد حساب می‌شد و شاید به خاطر همین سعی می‌کرد همه‌ کارهاشون خیلی عالی باشه. روز اولی که فرزندم رو بردم، من رو توی دفتر جا دادند جلوی تلویزیون بزرگی که تمام اتاق‌ها رو نمایش می‌داد و می‌تونستی ببینی مربی و بچه‌ها چه کاری می‌کنند. بچه‌ من پایین پام نشسته بود و جدا نمی‌شد، مدیر موسسه گفت اصلا مسئله‌ای نیست و تا هر زمانی که لازم باشه شما باید همین جا بشینید و بچه هم جلوی شما بازی کنه. هفته دوم فرزندم وقتی قوت‌قلب گرفت که قرار نیست ازش جدا بشم، جابه‌جا شد و جلوی در دفتر به بازیش ادامه داد و روز اول هفته سوم به میل خودش رضایت داد تا وارد اتاق‌ها بشه و به آخر هفته نرسیده یک روز اومد پیش من و گفت مامان برو، خودش من رو بوسید و خداحافظی کرد.

خب این از مهد، حالا بهتره قسمت دیگه‌ای رو هم اضافه کنم که پشت اسم‌نویسی بچه‌ها توی مهده، اون هم رضایت هر دو والد هست از این تصمیم! متاسفانه همسر من هنوز هم موافق رفتن بچه به مهدکودک نیست و هربار بهونه‌ای پیدا می‌کنه برای بیان عدم رضایتش. مثلا کافیه بچه عطسه کنه تا بگه همه این مرض‌ها رو از اونجا گرفته! کافیه بداخلاقی کنه یا حرف بدی بزنه و یا هزار و یک اتفاق ریز و درشتی که تا قبل این هم انجام می‌داده اما برای همسر من پررنگ می‌شه و بیان می‌کنه! در حالی که نمی‌بینه چطوری یاد گرفته ابراز احساسات کنه، وقتی ناراحته یا خوشحال بیانش کنه. نمی‌بینه راجع به هر چی که می‌بینه کنجکاوی می‌کنه و سوال می‌پرسه و اگه ما بلد نباشیم حتما با مربیش در میون می‌ذاره و بعد به ما هم یاد میده. نمی‌بینه چقدر تعامل با بچه‌های دیگه ر‌و یاد گرفته و داره خودش رو بهتر می‌شناسه. کاش اینها رو ببینه و متوجه بشه و همراه ما حرکت کنه.

ناگزیر ایام

«مهد کودک»

صبح

وقتی من به‌دنیا آمدم مرخصی زایمان برای مادران شاغل فقط سه ماه بود، تازه وقتی که سر کار برمی‌گشتند هیچ معلوم نبود سر همان پست سابق مشغول شوند، اتفاقی که برای مادرم افتاد. به هر حال آن موقع‌ها کسی بچه سه ماهه را مهد نمی‌گذاشت. من و بعد برادرم هر دو ایام نوزادی و نوپایگی را در خانه پدربزرگم به همراه مادربزرگ و دو خاله جوان مجرد گذراندیم تا زمانی که به کلاس آمادگی رفتیم. آن زمان هنوز کوچه‌ها تشکیل می‌شدند از خانه‌های دو و ندرتا سه طبقه که حداکثر دو خانوار در هر خانه ساکن بودند و هر خانه (طبق استاندارد تبلیغ شده آن سال‌ها) دو تا سه بچه داشت.

فرآیند آشنایی من با همسالانم در ارتباط محدود و محتاطانه با بچه‌های همسایه‌های مادربزگم شکل گرفت که بعدها فهمیدم هیچ هم کافی نبوده. وقتی من وارد مدرسه شدم شش ساله بودم و خیلی از شعرها و بازی‌هایی (مثل لی‌لی و خاله‌بازی) را که بچه‌ها بلد بودند، بلد نبودم. عوضش خواندن (به طور محدود)، آشنایی با مسئولان سیاسی آن موقع (تلویزیون موقع اخبار همیشه روشن بود) و رفتارهایی بزرگسالانه (بعدها متوجه شدم) بلد بودم که درایجاد رابطه موثر با همسالانم هیچ به‌درد نمی‌خورد. مشابه این وضعیت برای برادرم هم صدق می‌کرد و ما دوتا تلاش مضاعفی کردیم تا در جمع همسالانمان پذیرفته شویم.

حالا من در موقعیت چهل سال قبل مادرم هستم. با این تفاوت که از مادرم هزارها کیلومتر دور هستم. حتی ساعت خواب و بیداری یکسانی هم نداریم. چه بخواهم در خانه بمانم چه بخواهم در اجتماع باشم برای تحصیل یا کار، «مجبورم» بچه‌اکم را مهد بگذارم. تازه من دوسال صبر کردم تا به اصطلاح از آب و گل اولیه دربیاید. راه بیوفتد و کمی به حرف بیاید. خودش خوراکی به دهان بگذارد و اعلام تمایل به دفع کند. در آن دو سال که من بودم و کودکم، تنها، از صبح تا غروب، با زمستان‌های طولانی و تاریک، دهها بار به مرز جنون نزدیک شدم. یک بار حساب کردم دیدم در طول یک سال، فقط کمتر از بیست و چهار ساعت تنها بوده‌ام که بیشترش در مطب دکتر صرف شده بوده نه برای تفریح. به‌علاوه که بچه‌اکم با نداشتن قوم و خویش و دوست و آشنای بچه‌دار، فقط ساعات محدودی که با توجه به وضعیت آب و هوا در پارک دم خانه می‌گذراندیم با هم سن و سال‌هایش معاشرت کرده بود. این بود که به محض رسیدن به دو‌سالگی او را راهی مهد کردم. اوایل پاره‌وقت تا کم‌کم عادت کرد و الان که سه سال دارد به راحتی در مهد دوام می‌آورد و نه فقط دوری مرا تحمل می‌کند بلکه از بودن با بچه‌های دیگر، بازی و آموزش و تعامل با دیگران لذت می‌برد.

در فقدان موقعیت قدیم (بودن فامیل نزدیک و دور، دوست و آشنای همزبان و مناسبات مخصوص کشور خودمان) به نظر من استفاده از امکان مهدکودک برای بچه‌هایی مثل کودک من برای تجربه کردن فرآیند اجتماعی شدن واقعا لازم است.

بچه مهدکودکی

«مهد کودک»

سپیده‌دم

تقریبا از دو سالگی تا هفت سالگی‌ من در مهد کودک گذشت. به من خوش گذشت، شعر و داستان و بازی یاد گرفتم، دوستان بسیار خوبی پیدا کردم و حتی خواندن و نوشتن را نیز قبل از مدرسه رفتن یاد گرفتم. به من نه داروی خواب‌آور دادند، نه تنبیه بدنی کردند. روی کتاب و دفترهای کلاس اول دبستانم، خودم اسمم را نوشتم. مهد کودک را با فراغ بال می‌رفتم، حتی وقتی آبله مرغان گرفتم نیز هر روز گریه می‌کردم و می‌خواستم به مهد کودک بروم.

بر اثر همان محیط مهدکودک، من بسیار راحت با دیگران ارتباط برقرار می‌کردم و با همه دوست می‌شدم و در گفتگوهایشان شرکت می‌کردم. این نوع برخورد من با دیگران، دو نوع قضاوت را در مورد من به همراه داشت، قضاوت اول این بود که خصوصیات من بسیار خوب است. قضاوت دوم این بود که مهدکودک مرا پررو و بی‌تربیت کرده است و تا جایی که کلمه‌ای تحت عنوان «بچه مهدکودکی» برای توصیف خصوصیات من اختراع شد. بچه مهدکودکی بچه‌ای بود که خانواده‌اش با تکیه بر نقش مادر، وقتی برای تربیت او ندارد و او را به امان خدا رها می‌کند  و برای راحتی خودش بچه را به مهدکودک می‌سپرد.

این نگاه حتی بعد از حدود سی سال نیز وجود دارد و برای خودِ من نیز  اتفاق افتاده است. بارها و بارها دیگران به من گفته‌اند که مهد کودک تو را گستاخ کرده است. اما به نظر من مهد کودک کسی را تربیت نمی‌کند و صرفا بستری برای شکوفایی استعداد بچه‌ها است و تفاوتش با خانه این است که بزرگتر و پرجمعیت‌تر است و نسبت  به خانه امکانات بیشتری برای بچه‌ها در آن فراهم است.

من اگر بچه‌ای داشته باشم او را به مهد کودک می‌فرستم و به عنوان مادر وظیفه خود می‌دانم که جای مناسبی برایش پیدا کنم. این بسیار عادی است که مهد کودک هم مثل همه‌ سازمان‌ها، خوب و بد داشته باشد و صرف این که یک مهد کودک بدنام است باعث نمی‌شود گمان کنیم مکان و محیط بدی برای نگهداری بچه‌هاست.

مهد کودک، چرا نه؟

«مهد کودک»

سحرگاه

بچه که بودیم، خانوادۀ پرجمعیتی هم داشتیم. علاوه بر والدین، پدربزرگ و مادربزرگ و عمو با خانوادۀ ده نفری‌اش و احیانا عمه… محله‌مان نیز پرجمعیت بود. از هر خانه‌ای صدای چند کودک شنیده می‌شد. روزهای طولانی تابستان، ما بودیم و کوچۀ تنگ و باریک پیچ در پیچ همچون مار و صدای بازی و هیاهوی ما. ما دخترها سرگرم بازی‌های مختلف همچون خاله‌بازی و توپ‌بازی و آیاق جیزیغی می‌شدیم. در بازی‌های کودکانه‌مان قهر و آشتی و حق و ناحق و خرید و فروش و مهمانداری و… را یاد می‌گرفتیم. سال تحصیلی با هم به مدرسه می‌رفتیم. به همدیگر در حل مسائل حساب و هندسه، حتی تقلب سر امتحان کمک می‌کردیم. راستی که در عالم کودکی چقدر باصفا بودیم.

دوران کودکی را پشت سر گذاشته و قدم به مرحلۀ بعدی زندگی، یعنی جوانی گذاشتیم. کار و ازدواج و فرزند. دلمان فرزند کمتر و زندگی بهتر خواست. بچه‌هایمان را کمابیش همچون کودکی‌های خودمان تربیت کردیم. آنها نیز کودکیشان را، با هم سن و سالانشان سپری کرده و بزرگ شده و خود را به زمان حال رساندند. بعضی‌ها بی‌فرزندی را و خیلی‌ها تک‌فرزندی را ترجیح دادند. اکنون دیگر زمانه عوض شده است. کودک، عزیز دردانه والدین و یکه‌تاز میدان است. اما در دنیای کودکانه خود تنهاست. بازیچه‌اش موبایل و مونسش تنهایی است. مادرش از موبایل برایش ترانه‌ها و سرودهای کودکانه باز می‌کند. پدر برایش اسباب‌بازی‌های گران‌قیمت می‌خرد. اما اینها چاره نیست. کودک به همبازی و همصحبت احتیاج دارد. او باید با همبازی‌اش دعوا کند. باید بتواند در موقع لزوم از خودش دفاع کند. کودکان مهاجر در مهدکودک زبان جدید می‌آموزند و حداقل دوزبانه می‌شوند. آنجا زندگی در اجتماع را یاد می‌گیرند. به خانه که برمی گردند برای والدینشان تعریف می‌کنند که چه کردند و چه گفتند. به نظر من در مهد کودک به جز سرایت بیمار‌ی‌های کودکان مثل سرماخوردگی و… مشکل دیگری وجود ندارد. پس بگذاریم کودک زندگی را در مهد کودک تجربه کند و بداند که هر کسی پدر و مادر نمی‌شود. همچنین از تک‌فرزندی بپرهیزیم و بدانیم که آدمی احتیاج به برادر و خواهر دارد.


عزیزیم یالان آغلار / عزیزم دروغ می‌گرید
دوست دوشمن یالان آغلار/ دوست و دشمن دروغ می‌گرید
اوره ییم ده درد اولسا / دردی دلم را بسوزاند
اؤز باجیم یانار آغلار / خواهر خودم همدردم می شود و می‌گرید

نه بیشتر از توان ما

«نوروزنامه»

بامداد

مدرسه پیشنهاد کرده بود که اگه یه مبلغی پول بدیم نقاشی بچه‌ها رو مثل کارت تبریک برامون چاپ می‌کنن. موضوع نقاشی هم آزاد بود. اول به سرم زد با دخترم روی موضوع و نحوه اجراش کار کنم، عین موضوع آزاد نقاشی امتحان نهایی کلاس سومم که پدرم از چند هفته قبلش با من کار کرده بود. بعد دیدم چه کاریه. بذارم دخترم هم موضوع رو انتخاب کنه و هم بدون کمک و راهنمایی من نقاشی رو بکشه. بنابراین ازش خواستم اصلا در مورد ایده‌ش با من صحبت نکنه و منتظر کارت تبریکش موندم.

این همون نقاشیه که تقریبا هشت نه سال پیش تبدیل به کارت تبریک شد و امروز توی وبلاگمون منتشر میشه. دخترم من و برادرش رو کشیده بود پای سفره هفت‌سین. وقتی بهش گفتم این ایده چطوری به ذهنش رسیده گفت دلش می‌خواسته یکی از قشنگترین لحظه‌های زندگیش رو بکشه، کنار آدم‌هایی که دوستشون داره. به نظرم ما هم توی وبلاگ همین کار رو کردیم. هر کدوم از ما چیزی رو با شما به اشتراک گذاشتیم که یکی از عزیزانمون از یکی از عزیزترین لحظات زندگیمون برامون کشیده بود.

امیدوارم نوروز امسال، سالی پر از لحظات خوب برای همه‌مون باشه و اگه سخت هم شد، سختیش بیشتر از توان ما نباشه. سال نو مبارک.

11