ماه: مارس 2018

هفت رنگ

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

سپیده‌دم

تصور من اینه که آدم‌ها (نه همه‌شون، اما درصد زیادی رو شامل میشه) وقتی تصمیم می‌گیرند عمل زیبایی انجام بدن، یا دچار کمبود هستند یا تحت تاثیر حرفهای اطرافیان قرار گرفتند. این که: چقدر بینی‌ت بزرگه، چه تو آفسایده، تا حالا فکر کردی عمل کنی عروسکی بشه قشنگ‌تر میشی؟ چرا اینقدر سینه‌هات افتاده؟ چه کوچیکه. شنیدم یه عملی هست بهش می‌گن بالن، اونو انجام بدی دیگه اینقدر معده‌ت بزرگ نیست و لاغر میشی و…

من چهره معمولی زیبایی دارم، تا حالا بارها ازم پرسیدن بینی‌تون رو کجا عمل کردید؟ و باورتون میشه همین سوال ساده چه انرژی زیادی به آدم میده؟ اینکه با یه کم غرور و لبخند و افتخار (بله افتخار!) جواب بدی هیچ جا. اینکه هر بار جلوی آینه می‌رم بیشتر به بینی خودم توجه می‌کنم بعد از این سوال‌ها و حتی احساس زیبایی بیشتری بهم دست میده، چون دیده شدم، مورد توجه واقع شدم.

اما عمل زیبایی خیلی ریسک بالایی داره، آیا همون چیزی میشه که تو توی فکرت تصویرسازی کردی؟ آیا بعدش مشکلی پیش نمیاد؟ آیا عوارضی گریبانت رو نمی‌گیره؟ من دوستان زیادی دارم که بینی‌شون رو عمل کردن، دوستانی که از قبل از دوران بلوغ می‌شناختمشون و باهاشون صمیمی بودم، اما بعد از انجام عمل دیگه انگار دوستای کودکی و نوجوانی و جوانی من نیستن! انگار آدم دیگه‌ای سمت من برگشته که گاهی حتی دیگه باهاشون احساس صمیمیت نمی‌کنم… و این برای منی که ناظرم خیلی بده، خیلی حس ناخوشایندیه حتی اگه این مشکل من باشه نه طرف مقابل.

و در کل، هر چیزی به اندازه خوبه، اما به واسطه این دنیای مجازی من آدم‌هایی رو می‌بینم که دیگه شبیه یک انسان معمولی، یا حتی شبیه یک انسان زیبا نیستند. بینی‌هایی که از بس تراشیده و کوچک شده فقط ازش دوتا سوراخ پیداست. لب‌هایی که از نیم‌رخ وقتی بهشون نگاه می‌کنی، چند سانتی از سطح صورت جلوتر هستند. چشم‌هایی که از بس کشیده شده شبیه هر چیزی هست جز چشم. سینه‌هایی که از بس بزرگ شده که تو تصور می‌کنی زیر بلوز توپ گذاشته شده جای سینه. و آیا همین‌ها نشونه‌ کمبود محبت، بی‌اعتماد به نفسی، و عدم باور به خود نیست؟ چطور وقتی جلوی آینه می‌ایستند به چشم خودشون آشنا می‌رسن؟ همین‌ها اون افسردگی رو شدیدتر نمی‌کنه؟

بله، من خودم هم ‌وقتی از زندگی ناامیدم، وقتی از طرف همسرم تایید نمیشم، وقتی وجود خودم و شخصیت خودم به چشمش نمیاد، وقتی کم‌کم احساس افسردگی بهم دست میده دوست دارم یه بلایی سر خودم بیارم، پس می‌رم موهامو کوتاه می‌کنم، رنگ می‌کنم، ماتیک سرخ‌تری به لبام می‌زنم، چشمام رو سیاه‌تر می‌کنم، و بله، اگه پولدار بودم و دغدغه نداشتم قطعا خودم رو به تیغ جراح‌های رنگارنگ زیبایی هم می‌سپردم.

Advertisements

همه‌مون از یک آب و گلیم، حالا با یه کم بتونه اضافه

«جراحی زیبایی – ترمیمی» 

سحرگاه

عرضم به حضورتان که بنده در خانواده‌ای چشم وا کردم که انجام جراحی برای خوشگل شدن چیز عجیب و غریبی نبود و از قبل تولد من سابقه وقوع داشت. بچگی‌ام هم کمابیش داستان‌هایی می‌شنیدم از «خانم خیلی مهم مشهوری» که برای حضور در یک «مراسم رسمی خیلی مهم» برای اینکه چیزی را که روی سرش می‌گذارند قشنگ و شیک دیده بشود گذاشته بود چند تا از دندانهایش را بکشند و فکش را تراش بدهند، تازه گردنش را هم «کشیده» بودند (؟) و ترقوه‌هایش را هم بیرون داده بودند!

خلاصه که صحبت و اظهار نظر در این مورد تابو نبود و البته که مامان و خاله‌ها دماغ خارج از فرم نداشتند و گونه طبیعی داشتند و از زیبایی خداداد بی‌بهره نبودند. همه این داستان از بهر این بگفتمی که به اینجا برسم: روزی که در حوالی سی و یک سالگی اعلام کردم از شکل دماغم راضی نیستم و می‌خواهم بسپارمش به تیغ جراح، اصلا توقع مخالفت همه جانبه پدر و مادرم را نداشتم! از قضای روزگار و بخت همیشه بیدار من درست در زمان اعلام تمایلم به جراحی موجی راه افتاده بود توی تلویزیون و روزنامه‌ها و مجلات از جراحی‌های ناموفق و منجر به نقص عضو و حتی مرگ. یک عالم برنامه و میزگرد پزشکی و گزارش و داستان و مقاله که از همه جایشان «سهل‌انگاری» و «نکروز» و «آتروفی» و دخالت در امور پزشکی می‌بارید و حاوی تصاویر دلخراش بود، صبح و ظهر و شب پخش و منتشر می‌شد. اصلا نمی‌شد تلویزیون روشن کنی و یکهو خون نپاشد توی صورتت و توی هرم بوی عفونت و الکل و صدای محو ضجه و مویه در پس زمینه، یک پزشک و مجری با لحن ملامت‌گر بلافاصله شروع به برشمردن مضرات بی‌پایان «دستکاری بیخودی» توی سر و صورت و بدن نکنند.

همان موقع‌ها بود که همسر یک آدم مهم هم که از قضا خودش پزشک بود زیر تیغ «بکش و لاغرم کن» به دیار باقی شتافته بود و اوضاع از جمیع جهات به ضرر من پیش می‌رفت. آخرین تیر خلاص هم زمانی بر بدن نحیف استدلالات من زده شد که بابا و مامان که برای یک ویزیت ساده به کلینیکی مراجعه کرده بودند ناغافل با صورت غرق به خون پسری درازکش روی تخت چرخدار مواجه شده بودند که ظاهرا از اتاق عمل به ریکاوری برده می‌شد و در حالیکه جیغ و داد می‌کرد (هم‌زمان خون از دماغ بریده‌اش فوران می‌کرد) با صدای بلند از انجام عمل زیبایی بینی‌اش ابراز پشیمانی می‌کرد. همین تیر تصمیم مرا یک سال به حال کما برد ولی نکشت. کمایی که تو را نکشد لاجرم قویترت می‌کند لذا که من پیگیرانه پای تصمیمم ماندم و درحالی که با لب خندان مامان و بابای ناراضی و نالان را به دنبال خودم می‌کشاندم بالاخره وارد اتاق عمل شدم. حالا که سال‌ها از آن روز می‌گذرد گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر واقعا بلایی سرم می‌آمد آیا تصمیمم برای داشتن دماغ زیباتر به یک عمر پشیمانی و غم برای پدر و مادرم می‌ارزید؟ آن‌‌قدر سرتقم که با اعتماد به نفس نیم‌رخ می‌ایستم و جوابم را توی آینه می‌بینم.

مهد کودک ، مهد تناقض

«مهد کودک»

مهمان هفته: پیشالی

مهدکودک در ایران امروز، دستکم در شهری که من زندگی می کنم، بیش از آنکه تعبیری از آموزش دور از خانه باشد، یا مجالی برای فراغت مادر باشد برای وقت گذاشتن به خود و کارهای روزمره‌اش، محلی برای یادگیری کودکان از همدیگر است. این ادعا، شاید نگاهی بسیار کلیشه‌ای و حتی از مد افتاده به موضوع باشد، اما تبریز به سبب مجاورت در دو همسایه شمالی و غربی‌اش، به شدت تحت تاثیر القائات فرهنگی دو کشور آذربایجان و ترکیه است و بیش از آنکه صحنه جولان دادن فرهنگ ایرانی باشد، محملی برای عرض اندام خرده فرهنگ ترکی و آذری است که از آن سوی مرزها، در گیرنده‌های تلویزیون ظاهر می‌شود.

به رغم تاکیدات خجولانه و تساهل‌برانگیز مدیران این رسانه‌ها بر امتناع فرزندان از نشستن در برابر این برنامه‌ها به دلایل محتوای ناسالم اخلاقی، اما کودکان تحت تاثیر این رسانه‌ها هستند و لهجه، گویش، تکیه‌کلام‌ها، سلوک و خلقیات برایشان الگوست.

فرزندان، همراه مادران و پدران رو در روی این شبکه ها می‌نشینند و تاثیر می‌گیرند و تاثیر می‌پذیرند. این سوتر، در مهدهای کودک، تا آنجا که دیده‌ایم و برخورد داشته‌ایم، به دلیل تک‌فرزندی شایع خانواده‌های زمانه، کودکان در چنین محل‌هایی تعامل را با این فرهنگ پیش می‌برند؛ در غیاب رسانه اثرگذار و جذاب ایرانی برای کودکان و حتی بزرگسالان، برنامه‌های کودک و غیر، با گفتار و فرهنگ ترکی، آذری جاری‌ست و آنها با همدیگر در چنین آتمسفری بزرگ می‌شوند. این اما همه داستان نیست.

مادران و پدرانی که به خیال اجتماعی بزرگ کردن کودکانشان، فرزندان را روانه مهدهای کودک کرده‌اند، در فضایی با مضمون غیر آن چه قرار است بزرگ شوند، روبرو هستند. فضایی عموما عرفی که گفتمانش را از پدر و مادر و نیز رسانه‌هایی قدرتمند اخذ کرده‌اند. در فانتزی‌های خود، برای مسابقات رقص، آواز و دوستیابی و نیز روابط آنچنانی خانوادگی که تناسبی چندان با زندگی نرمالشان ندارند، بزرگ می‌شوند و درست در سن شش سالگی که قرار است وارد مدارس شوند، با لِویاتانی عظیم از تناقض‌ها روبرو می‌شوند.

من تعبیر «مهد تناقض» را برای مهدهای کودک به کار می‌برم… این شاید در همه جا حاکم باشد. چه در تبریز و چه در سایر شهرهای ایران.

رزروی‌ها

«مهد کودک»

بامداد

بچه‌‌ که می‌آید، شکل زندگی عوض می‌شود. دیگر نمی‌شود تا لنگ ظهر خوابید و بعد با صد ناز و عشوه بلند شد و نوتلا و نون سق زد و پاها را دراز کرد و فیلم دید و کتاب خواند و پیاده‌روی کرد… خیر، شکل زندگی عوض می‌شود. دو سال اول کاملا در اختیار یک موجود کوچک هستید. موجود کوچکی که هر لحظه باید در اختیارش باشید، شیر، جیش، آروغ، خواب، پی‌پی… جیش، شیر، آروغ، پی‌پی، خواب… این تعریف کلی دو سال اول زندگی یک مادر است و البته که بسی شیرین و لذت‌‌بخش است و چه بسا مادرهایی که دلشان تنگ این روزها می‌شود. اما وسط‌ قلب و عشق و بوس و مادرانگی یک روز ممکن است به خودت بیایی و ببینی کلی کار نکرده داری، کلی برنامه برای زندگی‌ات ریخته‌ای، کارت، درس‌ و حرفه‌ات، دل‌مشغولی‌هایت و حالا چه؟ خب البته باید کسی که انتظار مادرشدن دارد منتظر چنین پیامدهایی باشد، اما حتی بهترین و فداکارترین مادرها هم دنبال دغدغه‌های خودشان هستند، دنبال کارهایشان، دنبال حرفه‌شان.

یک روز با دوستی داشتم در مورد دغدغه‌هایم صحبت می‌کردم، درمورد کارم، درمورد زندگی‌ام. گفتم مادرانگی یک حس مازوخیستی‌ست، هم با عشقی بی‌پایان ادامه می‌دهی، هم خود خودت نادیده گرفته می‌شوی، گفت چرا بچه را مهد کودک نمی‌نویسم! به مهد کودک فکر نکرده بودم. در واقع تعریف‌های خوبی نشنیده بودم. شنیده بودم به بچه‌ها قرص خواب می‌دهند، شنیده بودم سهل‌انگارند، شنیده بودم بچه‌های مهدکودکی که معمولا مادران شاغل دارند، بیشتر اوقات مریضند چون به راحتی ناقل ویروس‌ها به هم هستند. دوستم اما گفت اگر یک مهد کودک خوب انتخاب کنم هیچ کدام از این مسائل را نخواهم داشت. چند ماه با وسواس دنبال مهد کودک گشتم. به حساب خودم بهترین را انتخاب کرده بودم. پس خوشحال بودم.

مهد یک خانه زیبا در بهترین نقطه شهر بود. پدر بچه را راه نمی‌دادند. اصولا مردها را راه نمی‌دادند، پس من و بچه تنهایی رفتیم. آنجا همه به هم «خاله» می‌گفتند. یکی از خاله‌ها اسمم را ثبت کرد و گفت برای شش ماه دیگر رزرو شدیم، شش ماه دیگر زنگ بزنید اگر جای خالی بود ثبت نام می‌کنیم. هزینه ثبت نام فوق‌العاده بالا بود. همه پرسنل مهد یا به عبارتی همه خاله‌ها محجبه بودند. تعجب کردم از محیطی که فقط بچه‌ها هستند، مردها را هم که راه نمی‌دهند چرا باید آنقدر سفت و سخت حجاب رعایت شود! در ادامه اسمم را رزرو کردم و گفتم دوست دارم با محیط آشنا شوم. اسمم را جزو «رزروی‌ها» ثبت کردند.

مهدکودک تقریباً همه نوع کلاسی داشت از نجوم و ریاضی و علوم گرفته تا نقاشی و موسیقی و رقص و… نمی‌دانم چه اصراری بود برای تبدیل هر بچه به یک «پروفسور»! یکی از خاله‌ها، همان که اسممان را جزو «رزروی‌ها» ثبت کرده بود، راهنمایمان شد تا کلاس‌ها و نحوه آموزش هر کلاس را به من و بچه‌ام معرفی کند. در یکی از طبقات یک سری وسایل بازی بود که هنوز باز نشده بود. راهنمایمان اتاق را نشانمان داد و درمورد بازی بچه‌ها و تاثیراتش در شکل‌گیری شخصیت‌شان و کلی چرت و پرت دیگر با یک لبخند ساختگی توضیح ‌داد و همان‌ حین که داشت توضیح می‌داد بچه‌ام سمت وسایل رفت و یکی یکی درآورد‌.

خاله اول گفت: «خاله جون میشه به اونا دست نزنی!» من تعجب کرده بود! چرا یک بچه نباید به وسایل بازی یک مهدکودک دست بزند! به خاله نگاه کردم. بچه‌ام وقعی نمی‌نهاد و داشت با شدت و حدت با وسایل بازی، طبعا بازی می‌کرد. خاله این بار لحن صدایش را عوض کرد و همان جمله را باز تکرار کرد، و باز بچه داشت بازی می‌کرد. بار سوم دیگر خاله صدایش را بلند کرد. بچه‌ام با تعجب من را نگاه کرد و سمتم دوید. ترسیده بود. بغلش کردم. خاله رو کرد به من و گفت: «خب، عزیزم حالا بریم کلاس خلاقیت‌های نمایشی» دست بچه را گرفتم و اسمم را از لیست کذایی «رزروی‌ها» خط زدم و از آن محیط خاله خان‌باجی‌های کذایی سریع دور شدم.

شوخی می‌کنید!‎

«مهد کودک»

نیمه‌شب

بین داستان‌های قدیمی ملل – مثل سیندرلا – همیشه وقتی دختر هنوز خیلی کوچکتر از آن است که گرمای محبت مادر را برای بقیه‌ زندگی‌اش ذخیره کند، مادرش می‌میرد و پدر که دوباره ازدواج می‌کند، عفریته‌ای، جادوگری یا زن بدجنسی در قامت نامادری وارد خانه می‌شود و این بار دخترک باید غذا بپزد، بروبد و بشوید و در برابر جهان بدون هیچ محافظی تنها بماند.

مادر اساطیری شبیه تصوری از مادر است که تا قبل از سه سالگی درون روان ما – و اگر خوشبخت باشیم در زندگیمان – حضور دارد. کسی که برای ما زنده است و تمام نیازهای ما را برطرف می‌کند. در داستان‌ها و اساطیر و پس ذهن بشر، هنوز زندگی خانوادگی نوع غالب زندگی در جریان است: خانه‌ای که در آن از مادربزرگ تا کوچکترین نوه همه با هم در صلح و صفا زندگی می‌کنند یا تعطیلات و عصرهایی که با افراد فامیل می‌گذرد.

دنیای مدرن اما، مادرهای بعد از عصر صنعتی شدن را بلعیده: زنان بعد از خروج از خانه پایه‌ای برای اقتصاد خانه شده‌اند. چه بخواهیم و چه نه، فرزندی که قرار است در جامعه کار کند و تبدیل به یکی از این چرخ‎‌دنده‌های عظیم زندگی امروزی شود، هر چقدر زودتر از تن مادر و مهر مادر فاصله بگیرد سریع‌تر با نظم جهان واقعی مانوس می‌شود. از این گذشته، حتی برای مادرانی که شاغل نیستند هم، این روزها کمال بی‌انصافی است که توقع داشته باشیم تمام زندگی بزرگسالی خود را صرف تربیت یک یا دو فرزند بکنند.

بهانه‌هایی مثل بد بودن محیط مهدکودک‌ها یا سپری شدن زمان زیادی از وقت کودکان به تماشای تلویزیون یا بازی‌های مناسب، راه حل ساده‌ای دارد: تغییر دادن شرایط محیط مهد کودک‌ها. همانطور که در بسیاری از کشورهای اروپایی یا آمریکا مهدکودک‌های خانگی که تعداد کمتری کودک می‌پذیرد و با محیطی شبیه خانه‌ مادربزرگ آنها را پرورش می‌دهند، سال‌هاست که شکل گرفته‌اند. حتی زندگی در خانه‌ مادربزرگ هم شباهتی به روزهای خوش! گذشته ندارد و خیلی وقت‌ها کودک با احساس این که مرکز جهان است رشد می‌کند و به جای واقع‌نگری، در بزرگسالی خودش را مرکز جهانی می‌داند که مابقی ارکان زندگی‌اش باید در اطرافش طواف کنند.

پاک کردن صورت مسئله و آویزان کردن دائمی فرزندان به مادر و توقع اینکه والدین به جز تهیه‌ معاش و دستورالعمل کلی زندگی به جزئیات ریز هر روزه‌ زندگی کودک توجه کنند، در جهانی مثل جهان امروز تنها اثری که خواهد داشت رسیدن به مادرانی فرسوده و دلزده خواهد بود که در سنین میانسالی تازه به دنبال جوانی از دست رفته‌ خود می‌گردند.

بازیابی آرامش

«مهد کودک»

شبانگاه

مهدکودک به نظر من از نعمات خفیه الهی به حساب میاد، یک صحنه از سه سالگی یادمه و خیلی هم صحنه محوی هست، یک خانوم خیلی چاق و بزرگ که بداخلاق بود و نمی‌گذاشت برم پیش خواهر کوچیکه که در حال گریه کردن بود. بعد از اون ماجرا گویا ما دیگه مهدکودک نرفتیم، چون خواهرم زیاد گریه می‌کرد و در نهایت مادرم درسش رو ول کرد تا مراقب ما باشه! به همین بی‌رحمی، به همین واقعی!

بچه‌دار که شدم، به دلایل زیادی از جمله دلایل مادی، نمی‌تونستیم بچه رو مهدکودک بگذاریم، درست وسط درس و مشق‌های من بود و دست تنها بودم، کار هر روز و شبم گریه بود، از پس بچه‌داری و درس خوندن و کار کردن همزمان برنمی‌آمدم، هر کسی که کوچکترین پیشنهادی می‌داد برای نگه‌داشتن بچه، ولو اینکه یک ساعت باشه زود شال و کلاه می‌کردم و می‌بردمش. تا اینکه کمی سر رشته اوضاع دستم آمد و یک نفر رو پیدا کردم نزدیک دانشگاه که با پول کمی حاضر شد دو روز در هفته نگهش داره تا من به کارهای درس و دانشگاه برسم. به محض اینکه مشکلات تا حد خوبی برطرف شد، بچه رو در یک مهدکودک خانگی ثبت نام کردم و زندگیم گلستان شد. هفته اول جیغ می‌زد و گریه می‌کرد اما بعدش دیگه عادت کرد و دوست داشت. بعد از دو سال که درسم تمام شد، خودم از مهد آوردمش بیرون تا خونه باشه و بهش برسم. از کارم پشیمان نیستم، به نظر من مهدکودک، مثل خیلی چیزها و مکانهای دیگه اعم از خانه سالمندان و مدرسه و دانشگاه و کتابخونه و غیره وجودش لازم و ضروریه. هیچ کس از حال و روز دیگری خبر نداره و خوب و بد بودن استفاده از یک مکان و موقعیت دقیقاً به شرایط زندگی شخصی هر کسی بستگی داره.

 

اگر کسی از من بپرسه، با توجه به تجربه شخصی خودم میگم قرار نیست به مادر فشار بیاد، مادری که در آرامش هست بچه خوبی می‌تونه بزرگ کنه، اگر آرامشش رو در گذاشتن بچه‌اش در مهدکودک بدست میاره، چرا که نه!

به خصوص بچه‌های تیزهوش

«مهد کودک»

شامگاه

خسته بود و کلافه. نه می‌توانست خانه بماند، نه می‌توانست با برنامه سرکار بیاید. گفتم: «خب بفرستش مهدکودک.گفت: «نه، روانشناسا گفتن بچه رو تا زیر سه سالگی نباید از خانواده جدا کرد.» گفتم: «خب این که جدا هست، صبحا تو نیستی و بعد از ظهرا هم که بدو بدو میری خونه که همسرت بره سرکار، اگه هر دوتون بعد ساعت کاری پیشش باشید که آرامشش بیشتره و بیشتر معنی خانواده رو می‌فهمه.» گفت: «نه روانشناسا میگن نکنین. تمام کسایی که تو سن کم رفتن مهدکودک و زود از مادر جدا شدن یه چیزیشون میشه.» گفتم: «روانشناسا نفسشون از جای گرم در میاد و بعدشم واسه تو که نسخه نپیچیدن حالت کلی رو گفتن، بچه و شرایط باهم فرق می‌کنند.»

بچه سه سالش که شد، تازه رفتند که برایش وقت مهدکودک بگیرند چون روانشناسان گفته بودند. چون همه جاها پر شده بود، نوبتش افتاد به چهار سالگی‌اش. تا آن موقع بچه فقط پدر مادر و محدودی از دوستان پدر مادرش را دیده بود. دوستان خود بچه عمو فلانی و خاله بهمانی بودند و همبازی همسنش نداشت. عادت نداشت در محل‌های بازی با بچه‌های دیگر بازی کند چون همیشه مادر کنارش بود و به هر غریبه‌ای هر چند سه ساله اگر به بچه اخم می‌کرد می‌پرید. حتی تنها هم بازی نمی‌کرد، مادر حتما باید مشارکت می‌کرد. فقط به غذاهای ساده ایرانی عادت داشت و از کباب‌های غیر ایرانی و زبان غیر فارسی خوشش نمی‌آمد. عادت کرده بود مرکز توجه باشد. در مهمانی اگر با او بازی نمی‌کردی غوغایی به پا می‌کرد.

بچه چهار سال و نیمه بود که صبح‌ها نه تا یازده می‌رفت مهدکودک. چون لب به آب و خوراکیشان نمی‌زد، بیشتر نمی‌توانست آنجا بماند. با بچه‌ها قاطی نمی‌شد و مدام چشمش به پدرِ پشت در نشسته بود. مادر به کودکش می‌نازید که «بچه‌ام مثل خودمه، مغروره و با اینا قاطی نمیشه، سوسیس کالباسای آشغالی اینا رو نمی‌خوره. دیوانه‌ان اینا آخه. یه برگ کاهو و یه سوسیس شد غذا که میدن به بچه؟!» راست می‌گفت بچه مثل خودش بود و کم‌کم مانند مادرش تبدیل به موجودی بی‌تحمل و عصبی شد. دیگر برایش مهم نبود که با او در مهمانی بازی می‌کنی یا نه، تمرکز نداشت و از این کار به آن کار می‌پرید. جیغ‌های عصبی می‌زد و فحش می‌داد و وسیله پرت می‌کرد و بعد از مدتی دیگر همان صبح‌های الکی را هم در مهدکودک نماند.

نتیجه نمی‌گیرم که چون مهدکودک نرفت چنین شد. بلکه معتقدم چون از جامعه جدا افتاد چنین شد. بچهٔ یک مهاجر شرایط ویژه‌ای دارد. ضمن ورود به جامعه خودش، باید خصوصیات و زبان جامعه والدینش را هم بیاموزد. از قضا حرف روانشناسان را این بار قبول دارم که برای آموختن زبان و فرهنگ پدر مادر بهتر است فقط با زبان خودشان با بچه ارتباط برقرار کنند. ولی این به معنی قطع ارتباط با جامعه میزبان نیست. گاهی لازم است که بچه را زودتر از خودت جدا کنی تا بتواند استقلال پیدا کند و در ضمن تفاوت دو فرهنگ برایش عادی شود. گاهی لازم است غذای ناسالم (به ظن خودت) بخوری که بچه بیاموزد همه چیز و همه جا، خانه و آشپزخانه خودمان نیست.