ماه: مه 2017

کابوسی مدام و همیشگی

«پدوفیلی»

شبانگاه

یک زمانی نه چندان دور وبلاگ‌نویسی بسیار رایج بود و پدیده‌ای به نسبت نو محسوب می‌شد. خوندن از روزمرگی و زندگی خصوصی افراد برام بسیار جالب بود. نفوذ کردن به لایه‌های پنهان ذهنشون و دنبال کردن رد افکارشون ترغیبم می‌کرد که شب‌ها تا صبح بیدار بمونم و بخونم.

نویسنده‌ها از موضوعات مختلف می‌نوشتند، از روزمرگی‌ها، رویدادها، تجربه‌ها و گاهی از تابوها. مطالب وبلاگ‌ها ذهنیت و شناخت من رو نسبت به دنیا و زندگی به کلی تغییر داد. همان روزها در وبلاگی در مورد پدوفیلی خواندم. دخترها و پسرها از تجربه‌های کودکیشان نوشته بودند که مورد تجاوز قرار گرفته بودند. نفرت و خشم در کلمه کلمه نوشته‌ها موج می‌زد. آن زمان فکر می‌کردم چه والدین بی‌مسئولیتی، چطور می‌شود اشتباهی به این بزرگی را مرتکب شد؟ فکر می‌کردم می‌شود انسان‌های منحرف را تشخیص داد و بچه‌ها را از آنان محافظت کرد اما به تدریج فهمیدم که اکثر تجاوزها را کسانی مرتکب می‌شوند که کاملا مورد اعتماد خانواده‌ها هستند. فکر می‌کردم این نهایت توحش است‌ که میل جنسی به کودک را به مرحله عمل درآورد و این افراد را باید به اعدام کرد. این افراد باید بمیرند و زمین را از این گند و کثافت پاک کرد. اما مگر می‌شود به این سادگی رأی صادر کرد؟ اگر آن کسی که به کودکت تجاوز کرده برادرت یا پدرت باشد چه؟ اصلا مگر می‌شود در مورد مرگ و زندگی یک انسان دیگر تصمیم گرفت؟

سعی می‌کردم نویسنده‌ی نوشته‌ها را مجسم کنم و تصور کنم با آن بهت و حیرت و ترس چگونه کنار آمده‌اند؟ چند سال آن بار سنگین را با خود در سکوت حمل کرده‌اند تا روزی که بر وحشتشان غلبه کرده و تصمیم گرفته‌اند در موردش حرف بزنند؟ دردناکی داستان این بود که اکثر آنها از ترس به خانواده‌هایشان چیزی نگفته بودند و در بیشترشان تجاوز مدام تکرار شده بود؟ یکی نوشته بود که پدر بزرگم به من تجاوز کرد و وقتی والدینم را در جریان قرار دادم، مادر بزرگم را به شهادت گرفتم، او با وجودی که شاهد ماجرا بود قضیه را انکار کرد. و من فرو ریختن دیوار اعتماد را در ذهن کودکی خردسال تجسم می‌کردم.

وقتی پسرم به دنیا آمد دچار وسواش شدید شدم چون نمی‌توانستم به هیچ کسی اعتماد کنم. بدبین شده بودم و حس می کردم مدام باید اطرافیانم را چک کنم. به نگاه و رفتار افراد حساس شده بودم و نمی‌توانستم به هیچ کسی اعتماد کنم. من درگیر افکاری بودم که فکر نمی‌کنم هیچ وقت برای مادرم روزی دغدغه به حساب آمده باشد. دچار کابوسی همیشگی شده بودم. اگر چه هنوز به شدت فکرم درگیر است اما حالا که پسرک بزرگ شده خیالم راحت‌تر است.

از همه‌ی کسانی که شهامت به خرج داده و می‌دهند و از تجربیاتشان می‌نویسند عمیقا سپاسگزارم و برایشان احترام ویژه‌ای قائلم چون باعث هشیاری نسل من شدند. آنها نوشتند تا من مراقبی همیشگی باشم.

Advertisements

تاریکی ابدی یک ذهن مغشوش

«پدوفیلی»

شامگاه

داشتیم توی حیاط بازی می‌کردیم. یادم نیست عروسی چه کسی بود ولی فامیل نبود. یک دفعه صدای موسیقی و همهمه خوشایند با فریادهای خشمگین مردی و جیغ و داد زنی و گروپ گروپ کتک‌کاری قطع شد.چند دقیقه بعد پدر سین با سر و وضع آشفته و قیافه عصبانی از ساختمان بیرون پرید، پشت سرش مادر سین  در حالیکه سین را بغل کرده بود پا برهنه و گریه‌کنان به دنبالش دوید. ما بچه‌ها بهت‌زده بودیم، یک لحظه کوتاه نگاهم به نگاه سین گره خورد: صورتش از وحشت چیزی که اتفاق افتاده بود کج و کوله شده بود. بزرگترها بیرون آمده بودند و تا به خودشان بجنبند پدر سین برگشته بود توی حیاط و نعره‌زنان به طرف ساختمان می‌دوید. همه جیغ‌کشان به دنبالش رفتند. پدر سین مرد جوانی را کشان‌کشان به حیاط آورد و با مشت و لگد به جانش افتاد و در عرض چند دقیقه طوفانی به پا شد. مادرم دستم را محکم گرفت و به خانه رفتیم. در توضیح اتفاقی که افتاده بود مادرم گفت آقایی که کتک خورد به سین خوراکی مسموم داده بود و به همین خاطر بابای سین او را تنبیه کرد و من هم باید حواسم جمع باشد از غریبه‌ها خوراکی نگیرم و با آنها جایی نروم.

شنبه سین به مدرسه نیامد، من با دخترخاله‌اش همکلاس بودم. «ز» هم چیزی نمی‌دانست، فقط فهمیدم آقای غریبه که کتک خورده بود دایی آنها بود. من و ز تا دبیرستان با هم بودیم، دیگر هیچوقت حرفی از سین نشد، انگار از آن شب به بعد کل خانواده سین ناپدید شده بودند. سال‌ها بعد ز را در شبکه‌های اجتماعی پیدا کردم. برایش گفتم که سین را هم همانجا پیدا کردم و وقتی برایش درخواست دوستی فرستادم بلاکم کرد. ز شروع کرد به تعریف ماجرای آن شب. دایی جوان را در حال تجاوز به سین پیدا می‌کنند و قیامت به پا می‌شود. خاله و شوهر خاله که پدر و مادر سین باشند برای همیشه ارتباطشان را با فامیل قطع می‌کنند، علی‌الخصوص که پدربزرگ و مادربزرگ نمی‌خواستند بپذیرند پسر یکی‌یکدانه‌شان دست به چنین کاری زده. مدت‌ها دختر خودشان را به بی‌مبالاتی در تربیت دخترش، و نوه‌شان، سین هشت ساله رابه هرزگی متهم می‌کردند و صد البته که معتقد بودند دامادشان هم از روی حسادت قدیمی و بغض و کینه پسرشان را بی‌آبرو کرده است. سین مدت‌ها از نظر جسمی و روحی درمان می‌شده ولی هیچوقت واقعا به زندگی طبیعی برنگشته. از آن بدتر سرنوشت دایی بود که همان موقع برایش زن می‌گیرند ولی بعد از مدت کوتاهی جدا می‌شود. تا زمان مرگ پدربزرگ و مادربزرگ در خانه آنها زندگی می‌کند ولی بعد از فروش خانه و انحصار وراثت مدتی ناپدید می‌شود. کاشف به عمل می‌آید با خانم مطلقه‌ای که بچه داشته ازدواج کرده بوده و خیلی زود شروع به تعرض به بچه می‌کند.

وقتی ز او را در زندان ملاقات کرده بود، عملا هیچ کس دیگری از فامیل مایل به دیدن او نبوده. دایی برایش اعتراف می‌کند که از وقتی خودش را از نظر جنسی شناخته فقط و فقط به بچه‌ها کشش داشته. اوایل بی‌اختیار بوده و هر جایی هر بچه‌ای را می‌دیده چه پسر و چه دختر، عنان از کف می‌داده. حساب بچه‌هایی که به هر شکل مورد تعرض قرار داده را نمی‌داند. بعدتر کمی خوددار و محتاط شده ولی در آن شب کذایی عروسی، وقتی سین را تنها گیر آورده دیگر به هیچ چیز نتوانسته فکر کند. در آن لحظه شوم ز می‌توانسته جای سین باشد یا هر بچه دیگری. دایی می‌دانسته که چطور زندگی‌هایی را ویران کرده، با این حال باز هم نتوانسته مقاومت کند.

می‌گفت شاید باید همان موقع زندان می‌رفته، مجازات می‌شده یا حتی درمان، ولی به خاطر حمایت و لاپوشانی بی‌جای پدر و مادرش نه تنها درمان و مهار نشده که در واقع به حال خراب خودش رها شده. دایی خودش را بیمار می‌دانست و پدر و مادرش را مجرم که با نپذیرفتن بیماری او زمینه‌ساز جنایت‌هایی شدند که به دست او در حق بچه‌های بی‌گناه انجام می‌شد. می‌گفت دست خودش نیست، می‌داند در حق بچه‌ها جنایت می‌کند ولی نمی‌تواند خودش را مهار کند.اگر همان لحظه آزاد بشود باز هم به سراغ بچه‌ای خواهد رفت. پس همان بهتر که در زندان باشد. آنجا هم اگر بفهمند جرمش چیست زنده‌زنده آتشش می‌زنند. بنابراین به همبندهایش گفته به خاطر مهریه زندان افتاده.

ز گفت در نهایت فقط شنونده بوده، هیچ کاری از دستش بر نمی‌آمده. فقط خیلی با احتیاط همه آنچه شنیده بوده را برای خاله‌اش و سین تعریف می‌کند. این درست هم‌زمان شده بوده با تقاضای دوستی من که سین فکر کرده لابد همه چیز را ز برای من هم تعریف کرده و حالا من می‌خواهم دوباره همه خاطرات تاریکش را برایش زنده کنم.

به توصیه  ز، دیگر سعی نکردم خاطرش را آزرده کنم.

كجاييم ما؟

«پدوفیلی»

غروب

چند سالی بود که می‌شناختمش، مجسمه‌ساز بود و آثارش رو دوست داشتم و تحسین می‌کردم، یه مرد جاافتاده، متاهل و قابل احترام بود. رفته‌رفته رفاقتمون بیشتر شد و هر از گاهی با هم توی اینترنت صحبت می‌کردیم. من شیفته حرف زدن و نگاهش به دنیا بودم، اما همه چی بعد از تولد فرزندم تغییر کرد.

روزی که فرزندم به دنیا آمد به عنوان چشم‌روشنی یکی از بهترین آثارش رو برام فرستاد که توی نمایشگاهی که برپا کرده بود توی سال گذشته‌ش دیده بودم و با تمام خواهانی که داشت نفروخته بود، اونقدر خوشحال شدم که حد نداشت و احترام و علاقه‌م بهش بیشتر شد. به خاطر دخترم خونه‌نشین شده بودم و زمان بیشتری رو با هم صحبت می‌کردیم. رفته‌رفته حرف رو به مسائل جنسی کشوند، اینکه همسرش راضیش نمی‌کنه و فقط به خاطر بچه‌ها باهاش مونده و گاهی رابطه جنسی با دیگران داره. دلم براش سوخت و با خودم گفتم مگه می‌شه زنی نخواد باهاش بخوابه؟ متاسفانه حق رو بهش دادم.

یک سال بعد، بیشتر صحبتمون دور سکس می‌چرخید و من گاهی بدون رضایت و فقط از سر شاید احترام، اختلاف سنی زیادش با خودم و اینکه فقط شنونده‌م نه چیز دیگری به صحبتهاش گوش می‌دادم و متوجه شده بودم به شدت هوس‌بازه. یک بار بعدازظهر بهم گفت با هنرجوی جوانش توی آتلیه رابطه برقرار کرده و من هم که کنجکاو شده بودم از اینکه ممکنه آبروش به خطر بیفته و ازش پشت هم سوال می‌پرسیدم. بهم گفت با تمامشون از پشت ارتباط داره و تازه اون موقع بود که فهمیدم تمام اون دیگرانی که باهاشون رابطه داشته همین هنرجوهای جوانش بودند که سنشون بین ١٣ تا ١٧ سال بوده. بهم گفت خودشون هم دوست دارن فقط کافیه یه دست بهشون بزنم تا شل بشن! حالت تهوع گرفته بودم، یک مرد ٥٠ ساله و دختران ١٣ ساله؟

بعدتر متوجه شدم وقتی پسر کوچیکی بوده مورد سواستفاده برادر و پسرعموهای بزرگترش قرار گرفته و از همون موقع علاقه‌مند شده به رابطه جنسی با بچه‌های کوچک‌تر. وحشتناک بود، حتی میل شدیدی به بچه‌های زیر ده سال داشت و متاسفانه به خاطر وجهه اجتماعی و شکل و شمایل و سنش خیلی سریع مورد اعتماد دیگران قرار می‌گرفت و خانواده ها به خاطر همین خیلی راحت برای ساعتها بچه‌هاشون رو برای آموزش پیشش می‌گذاشتند، درست مثل اینکه بره‌ها رو پیش گرگ بگذاری.

رابطه‌م رو باهاش به صفر رسوندم، حتی خط تلفنم رو تغییر دادم و فرار کردم از اینکه جایی بخوام باهاش رو به رو بشم و از سر خشم اولین کاری که کردم مجسمه‌ش رو شکوندم چون نمی‌خواستم هیچ نشونه‌ای ازش توی زندگیم باشه. اما هنوز هم پس ذهنم مشغوله رفتارشه و اینکه من خودم رو، فرزندم رو و خانواده‌م رو ازش دور کردم اما باقی خانواده‌ها و فرزندانشون چی؟ کار درست چی بود؟ کاش می‌شد از صحنه روزگار محوش کرد و از بین بردش.

معمولی‌های اعدامی

«پدوفیلی»

عصر

چند سال پیش درجلسه‌ای مقرر شد تا با یک پدوفیل، مصاحبه کنیم. ولوله‌ای به پا شد، تقریبا هیچ فردی حاضر نبود این کار را انجام دهد، اما تقریبا مجبور بودیم که این کار را انجام دهیم، چند ماه بوروکراسی اداری را پشت سر گذاشته بودیم تا این امکان مهیا شده بود. در واقع خودمان هم بعید می‌دانستیم این فرصت ایجاد شود.

روزی که قرار بود این مصاحبه انجام شود، منتظر یک اکوانِ دیو بودیم، فرد مورد نظر که وارد شد همه از پشت پنجره نگاهش می‌کردیم که ناگهان یکی گفت: «این که شکلِ بقیه‌ی آدم‌ها است». حرفش هم درست بود، فرد مورد نظر، مردی حدود چهل ساله با موهای جو گندمی بود. معمولی بود. مردی که شاید هر روز در خیابان می‌دیدیم و از کنارمان رد می‌شد. معمولی بودنش بیشتر هیجان‌زده‌مان کرد.  با دهان باز به یکدیگر می‌گفتیم: «مگر می‌شد مردی به این اندازه معمولی برای ارضای نیازهای جنسی‌اش با بچه‌ها رابطه داشته باشد؟ مگر رابطه با فردی هم سن و سال خودش چه مشکلی داشت؟» برخلاف صحبت قبلی که فردی حاضر نبود با او مصاحبه کند، برای مصاحبه با او داوطلب هم داشتیم.

مصاحبه انجام شد و برای من فقط ترس ماند، ترس از معمولی بودن این آدم‌ها، ترسی که هنوز وقتی به بچه‍دار شدن  فکر می‌کنم جز یکی از موانع اصلی بچه‌دار شدنم است. آدم‌های معمولی که ناگهان با دیدن بچه‌ای دچار تهییج جنسی می‌شوند و دست به هرکاری می‌زنند تا بتوانند به نیاز جنسی خود پاسخ بدهند. تهییج جنسی که هیچ فرمولی ندارد که چه اتفاقاتی رخ می‌دهد که این میل برانگیخته می‌شود و این برانگیختگی قانونی ندارد، مثلا این گونه نیست که اگر لباس بچه‌ها بنفش باشد متعلق علاقه‌ی این آدم‌های معمولی قرار می‌گیرند. در واقع راه پیشگیری از رخ دادن این ماجرا وجود ندارد.

با تمام احترامی که برای ابنا بشر و جان انسان‌ها  قائل هستم و با شرمندگی تمام، باید اعتراف کنم که  اگر قانون‌گذار بودم بدون ذره‌ای تردید مجازات این عمل را اعدام اعلام می‌کردم.

امان از تو ای مقام

«پدوفیلی»

بعد از ظهر

پدر خیلی از بیماران روانی درآمد، به جای درمان صحیح و انسانی برای خیلی‌هاشان زندان و شکنجه و تهمت و طرد و مرگ تجویز شد، تا بشر دو پا بفهمد هر چیز غیرمعقولی از نظر او، شیطانی نیست. بشر چون دلیل این رفتارها را نمی‌دانست، پناه برد به دامان همان که فکر می‌کرد جواب همه سوال‌هایش را دارد و برای رستگاریش است که زجرش می‌دهد. پناه می‌برد و استغاثه می‌کرد و دیگری را که عجیب رفتار می‌کرد، زجر می‌داد تا بر عدم آگاهی‌اش سرپوش بگذارد. درد را نمی‌شناخت و درمان را نمی‌دانست.

از سرگذشت واقعی بیماران بخت‌برگشته اطلاعی ندارم، ولی داستان‌های سینه به سینه نقل‌شده حکایت رهایی نهایی از چنگال شیطان پلید را دارد، که نشانگر امید بشر است به شفا. داستان‌های تاریخی و مستند از برخورد با اینگونه بیماران اعصاب و روان، پایه‌گذار و ایده‌پرداز فیلم‌ها و قصه‌های جن‌گیری و شیطان‌بازی هستند، که با خدا و آدم‌های کشیش‌طور و صلیب و آب مقدس و دعا و هزار قلم متبرک به جنگ این شیطان می‌روند. ‌‌‌‌‌‌البته گویا نحوه مقابله با شیطان حلول‌کرده به طبقه اجتماعی بیمار نیز بستگی داشته‌است. اگر یک بخت‌برگشته‌ای حالات عجیب عصبی نشان دهد، باید دشنه را مستقیم در قلبش فرو کنند که شیطان سفیرکشان به درک واصل شود. ولی اگر عزیزکرده باشد به تخت می‌بندنش و با دعا شیطان را از بدن بیرون می‌کِشند و بعد می‌کُشند.

چنین احجافی در برخورد با مبتلایان را، در پدوفیلی می‌توان به عینه دید، حتی امروز. چون پدوفیل اعظم خودش یکجورهایی قانون‌گذار بوده و دلش می‌خواسته، وعظ کرده که ازدواج با دختر بچه ۹ ساله حلال است. دیگران یحتمل درآمده‌اند که لامصب تو دختر دوست داری، فکری به حال ما بکن. او هم سرپوش ملیحی مقرر کرده که در بهشت حوری و غلمان فت و فراوان است، وعده ما بهشت برین. گیریم او آن زمان قصد بدی نداشته و هوس نرانده، فقط چون خودش هم مبتلا بوده نخواسته از تک و تا بیفتد. بلاخره آدمیزاد است دیگر همیشه شرایط را مطابق میلش می‌چیند. علم پزشکی هم ول معطل بوده، جواب معترض هم که شمشیر بوده، بی‌خیال آن دوران می‌شویم، بقای عمر بازماندگان. امروز چه؟! امروزی که بر همگان مسجل است که این میل جنسی، میلی بیمارگونه و آسیب‌ اجتماعی و خود مسبب آسیب است. امروز که مسجل است این بیماری، باعث ویرانی آینده نسل بعد می‌شود، امروز که درمان‌ها مشخص است و روش تشخیص واضح. هنوز هم حکم، حکم ۱۵ قرن پیش است! هنوز هم می‌توانند کودکان را مجبور به ازدواج کنند.

بیماران شناسایی نمی‌شوند، فقط سرپوش گذاشته می‌شوند و توجیه عملشان به قسمی در روایات کشف می‌شود. که البته قضیه اختلاف طبقاتی همچنان به قوت خود باقی‌ست. هستند بیمارانی که برای تشخیص بیماریشان تلاشی نمی‌شود و به جای درمان، اعدام تجویز می‌کنند. کماکان حوری و پری بهشتی مهم است، و گاهی زمینی می‌شود. حتی گفته و نوشته‌اند که در  بعضی مجامع چنین عملی اگر برای فرار از گناه دیگر باشد، مجاز است. با سکوت خطای معلم روخوانی را لاپوشانی می‌کنند و بسیار مجرمان دیگر در زیر سایه بعضی قوانین پنهان می‌شوند. افرادی واقعا بیمارند و برخی تمارض می‌کنند. آنکه تمارض می‌کند بعید است مجازات شود. آنکه بیمار است بعیدتر که درمان شود. حکم هر دو نه به عملشان، بلکه به جایگاه‌شان بستگی دارد.

اهلی‌های وحشی

«پدوفیلی»

نیمروز

این کلمه را جستجو می‌کنم برای پیدا کردن معنی و مفهوم آن: بیماران روانی‌ای که میل و گرایش به ارتباط جنسی با کودکان دارند! به اندازه کافی وحشتناک و چندش‌آور است که آدمی نیازی نداشته باشد در مذمت آن حرفی بزند؛ ولی گمان می‌کنم به دو نکته باید توجه کرد، یکی بیمار بودن شخص است و دیگری اپیدمی و فراوانی آزار جنسی کودکان.

پدوفیل یک بیمار روانی‌ست، نه کسی که نقص ژنتیکی مادرزادی داشته باشد، و روان انسان را خانواده، جامعه و محیط زندگی شکل می‌دهد. تحقیقات نشان داده که کسانی که مرتکب آزار جنسی کودکان می‌شوند اکثراً خودشان آسیب‌دیده و زخم‌خورده همین آزار در کودکی بوده‌اند و این یعنی یک چرخه معیوب، یک دور و تسلسل.

تلویزیون را روشن می‌کنم، یکی از کانالهای ماهواره است که برنامه مشاوره خانواده دارد، خانمی پشت خط است و تعریف می‌کند که بعد از طلاق با دختر ٨-٩ ساله‌اش تنها زندگی می‌کرده و بعد موقعیت ازدواج مجدد برایش پیش آمده و ازدواج کرده؛ بعد از مدتی متوجه شده که شب‌ها همسر جدیدش از اتاق بیرون می‌رود و مدتی بعد برمی‌گردد، کنجکاوی که کرده متوجه شده که همسر جدید مستقیم می‌رود به اتاق دخترش! زن می‌گوید و می‌گوید و من یخ می‌زنم و پاهایم سست می‌شود، قبل از اینکه از همسر روانی‌اش متنفر باشم از زن منزجرم، جایی که می‌گوید تا مدتی به روی خودش نیاورده و گذاشته مرد هر غلطی می‌خواهد با دخترش بکند!

کتاب را برمی‌دارم برای مطالعه. داستان، یکی از معروف‌ترین داستان‌های بین‌المللی معاصر است. داستان واقعی کودکانی که خیلی راحت و بدون هیچ تعجبی، کمی آن طرف‌تر از مرزها مورد سو‌‌استفاده جنسی قرار می‌گیرند. جامعه‌ای که سو‌استفاده از کودکان در آن از تفریحات روزمره زندگی برخی از مردم است! تا کتاب تمام شود حال خوشی ندارم، دنیا برایم سنگینی می‌کند، تمام بدنم یخ زده است.

می‌نشینم پای کامپیوتر برای خواندن اخبار. اکثر شبکه‌های اجتماعی در مورد صحنه تجاوز چند نفر به یک دختر ١١ ساله در یکی از محله‌های تهران نوشته‌اند، همین حوالی، در همین نزدیکی، به همین راحتی! جای دیگر داستان دختری است که بعد از سال‌ها آزار توسط پدرش از خانه فرار کرده و نجات یافته است…

ذهنم پر از سوال بی‌جواب است: شخص بیماری که طعمه‌اش را کودک بیگناه قرار داده آیا محصول نامناسب همین اجتماعی که ما در آن زندگی می‌کنیم نیست؟ آیا اگر هر کدام از نهادهای خانواده و جامعه وظایف خودش را خوب انجام می‌داد نمی‌شد جایی، زمانی یک حلقه از این زنجیر دایره‌وار کنده شود و این دور متوقف گردد؟

در روزگاری که حتی درنده‌ترین حیوانات هم با آموزش و تمرین رام می‌شوند، انسان، این موجود دوپای متفکر، روز‌به‌روز هارتر و وحشی‌تر می‌شود. واقعاً به کدامین سو می‌رویم؟

این احساس عجیب

«پدوفیلی»

پیش از ظهر

وقتی کوچک‌تر بودم توی کتاب‌ها می‌خواندم که بعضی‌ها از بچه‌ها استفاده جنسی می‌کنند و آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم تنها دلیلش این است که زورشان به بچه‌ها می‌رسد و به بزرگترها نه، بعدتر توی کتاب دیگری خواندم که مردی با وجود داشتن همسر، تمایل به دختران کوچک داشت، دختران در سنی که هنوز هیکلشان شکل زنانه به خود نگرفته و تُردی و لطافت کودکانه دارند. این نوع علاقه عجیب که مسلما هست اما قابل سرزنش؟ نمی‌دانم.

نمی‌دانم در برابر کسی که تمایلی چنین شدید و عجیب دارد چه باید کرد. تنها چیزی که از آن مطمئنم اینست که کودک مسلماً رضایتمند نیست و هر رابطه‌ای که یک سمتش ناراضی باشد، از نظر من کاملاً نادرست است و اگر آن ناراضی کودک باشد که به طریق اولی نادرست است. اما مسالهٕ قضاوت در مورد تمایل چنین فردی، جدای از زشتی انجام عملش است.

در مثل مناقشه نیست، پس بیایید فرض کنیم من نوشیدن الکل را دوست دارم اما برای کبدم مضر است. مسلم است که خوردنش قابل سرزنش است اما علاقه‌ام چطور؟ اصلا علاقه‌ام هم بد است، اما آیا راهی برایش هست؟ قرصی، دوایی، جایگزینی، مشاوره‌ای، چیزی.

با همه این‌ها که گفتم؛ هنوز هم هضم موضوع برایم سخت است، کلاً در مسائل جنسی به نظر من موارد آنقدرها بغرنج نیست، فقط چون لذت مساله بیش از حد است؛ فرد احتمالاً خودش را می‌سپارد به دست تمایلاتش و امیدوار است بتواند توجیه خوبی هم – بعداً – برایش بیابد.

شاید مشاوره یا روان‌درمانی بتواند کمک کند – یادم باشد از یک روانشناس بپرسم – اما قدر مسلم نه می‌توانم حکم به کشتن این افراد بدهم؛ نه می‌توانم آن‌ها را با تمایل ناهنجارشان بپذیرم؛ اما با کاستن قدرت جنسی‌شان تا زمانی که درمانی بیابند – یک‌جورهایی –  موافقم.