ماه: مِی 2017

کابوسی مدام و همیشگی

«پدوفیلی»

شبانگاه

یک زمانی نه چندان دور وبلاگ‌نویسی بسیار رایج بود و پدیده‌ای به نسبت نو محسوب می‌شد. خوندن از روزمرگی و زندگی خصوصی افراد برام بسیار جالب بود. نفوذ کردن به لایه‌های پنهان ذهنشون و دنبال کردن رد افکارشون ترغیبم می‌کرد که شب‌ها تا صبح بیدار بمونم و بخونم.

نویسنده‌ها از موضوعات مختلف می‌نوشتند، از روزمرگی‌ها، رویدادها، تجربه‌ها و گاهی از تابوها. مطالب وبلاگ‌ها ذهنیت و شناخت من رو نسبت به دنیا و زندگی به کلی تغییر داد. همان روزها در وبلاگی در مورد پدوفیلی خواندم. دخترها و پسرها از تجربه‌های کودکیشان نوشته بودند که مورد تجاوز قرار گرفته بودند. نفرت و خشم در کلمه کلمه نوشته‌ها موج می‌زد. آن زمان فکر می‌کردم چه والدین بی‌مسئولیتی، چطور می‌شود اشتباهی به این بزرگی را مرتکب شد؟ فکر می‌کردم می‌شود انسان‌های منحرف را تشخیص داد و بچه‌ها را از آنان محافظت کرد اما به تدریج فهمیدم که اکثر تجاوزها را کسانی مرتکب می‌شوند که کاملا مورد اعتماد خانواده‌ها هستند. فکر می‌کردم این نهایت توحش است‌ که میل جنسی به کودک را به مرحله عمل درآورد و این افراد را باید به اعدام کرد. این افراد باید بمیرند و زمین را از این گند و کثافت پاک کرد. اما مگر می‌شود به این سادگی رأی صادر کرد؟ اگر آن کسی که به کودکت تجاوز کرده برادرت یا پدرت باشد چه؟ اصلا مگر می‌شود در مورد مرگ و زندگی یک انسان دیگر تصمیم گرفت؟

سعی می‌کردم نویسنده‌ی نوشته‌ها را مجسم کنم و تصور کنم با آن بهت و حیرت و ترس چگونه کنار آمده‌اند؟ چند سال آن بار سنگین را با خود در سکوت حمل کرده‌اند تا روزی که بر وحشتشان غلبه کرده و تصمیم گرفته‌اند در موردش حرف بزنند؟ دردناکی داستان این بود که اکثر آنها از ترس به خانواده‌هایشان چیزی نگفته بودند و در بیشترشان تجاوز مدام تکرار شده بود؟ یکی نوشته بود که پدر بزرگم به من تجاوز کرد و وقتی والدینم را در جریان قرار دادم، مادر بزرگم را به شهادت گرفتم، او با وجودی که شاهد ماجرا بود قضیه را انکار کرد. و من فرو ریختن دیوار اعتماد را در ذهن کودکی خردسال تجسم می‌کردم.

وقتی پسرم به دنیا آمد دچار وسواش شدید شدم چون نمی‌توانستم به هیچ کسی اعتماد کنم. بدبین شده بودم و حس می کردم مدام باید اطرافیانم را چک کنم. به نگاه و رفتار افراد حساس شده بودم و نمی‌توانستم به هیچ کسی اعتماد کنم. من درگیر افکاری بودم که فکر نمی‌کنم هیچ وقت برای مادرم روزی دغدغه به حساب آمده باشد. دچار کابوسی همیشگی شده بودم. اگر چه هنوز به شدت فکرم درگیر است اما حالا که پسرک بزرگ شده خیالم راحت‌تر است.

از همه‌ی کسانی که شهامت به خرج داده و می‌دهند و از تجربیاتشان می‌نویسند عمیقا سپاسگزارم و برایشان احترام ویژه‌ای قائلم چون باعث هشیاری نسل من شدند. آنها نوشتند تا من مراقبی همیشگی باشم.

تاریکی ابدی یک ذهن مغشوش

«پدوفیلی»

شامگاه

داشتیم توی حیاط بازی می‌کردیم. یادم نیست عروسی چه کسی بود ولی فامیل نبود. یک دفعه صدای موسیقی و همهمه خوشایند با فریادهای خشمگین مردی و جیغ و داد زنی و گروپ گروپ کتک‌کاری قطع شد.چند دقیقه بعد پدر سین با سر و وضع آشفته و قیافه عصبانی از ساختمان بیرون پرید، پشت سرش مادر سین  در حالیکه سین را بغل کرده بود پا برهنه و گریه‌کنان به دنبالش دوید. ما بچه‌ها بهت‌زده بودیم، یک لحظه کوتاه نگاهم به نگاه سین گره خورد: صورتش از وحشت چیزی که اتفاق افتاده بود کج و کوله شده بود. بزرگترها بیرون آمده بودند و تا به خودشان بجنبند پدر سین برگشته بود توی حیاط و نعره‌زنان به طرف ساختمان می‌دوید. همه جیغ‌کشان به دنبالش رفتند. پدر سین مرد جوانی را کشان‌کشان به حیاط آورد و با مشت و لگد به جانش افتاد و در عرض چند دقیقه طوفانی به پا شد. مادرم دستم را محکم گرفت و به خانه رفتیم. در توضیح اتفاقی که افتاده بود مادرم گفت آقایی که کتک خورد به سین خوراکی مسموم داده بود و به همین خاطر بابای سین او را تنبیه کرد و من هم باید حواسم جمع باشد از غریبه‌ها خوراکی نگیرم و با آنها جایی نروم.

شنبه سین به مدرسه نیامد، من با دخترخاله‌اش همکلاس بودم. «ز» هم چیزی نمی‌دانست، فقط فهمیدم آقای غریبه که کتک خورده بود دایی آنها بود. من و ز تا دبیرستان با هم بودیم، دیگر هیچوقت حرفی از سین نشد، انگار از آن شب به بعد کل خانواده سین ناپدید شده بودند. سال‌ها بعد ز را در شبکه‌های اجتماعی پیدا کردم. برایش گفتم که سین را هم همانجا پیدا کردم و وقتی برایش درخواست دوستی فرستادم بلاکم کرد. ز شروع کرد به تعریف ماجرای آن شب. دایی جوان را در حال تجاوز به سین پیدا می‌کنند و قیامت به پا می‌شود. خاله و شوهر خاله که پدر و مادر سین باشند برای همیشه ارتباطشان را با فامیل قطع می‌کنند، علی‌الخصوص که پدربزرگ و مادربزرگ نمی‌خواستند بپذیرند پسر یکی‌یکدانه‌شان دست به چنین کاری زده. مدت‌ها دختر خودشان را به بی‌مبالاتی در تربیت دخترش، و نوه‌شان، سین هشت ساله رابه هرزگی متهم می‌کردند و صد البته که معتقد بودند دامادشان هم از روی حسادت قدیمی و بغض و کینه پسرشان را بی‌آبرو کرده است. سین مدت‌ها از نظر جسمی و روحی درمان می‌شده ولی هیچوقت واقعا به زندگی طبیعی برنگشته. از آن بدتر سرنوشت دایی بود که همان موقع برایش زن می‌گیرند ولی بعد از مدت کوتاهی جدا می‌شود. تا زمان مرگ پدربزرگ و مادربزرگ در خانه آنها زندگی می‌کند ولی بعد از فروش خانه و انحصار وراثت مدتی ناپدید می‌شود. کاشف به عمل می‌آید با خانم مطلقه‌ای که بچه داشته ازدواج کرده بوده و خیلی زود شروع به تعرض به بچه می‌کند.

وقتی ز او را در زندان ملاقات کرده بود، عملا هیچ کس دیگری از فامیل مایل به دیدن او نبوده. دایی برایش اعتراف می‌کند که از وقتی خودش را از نظر جنسی شناخته فقط و فقط به بچه‌ها کشش داشته. اوایل بی‌اختیار بوده و هر جایی هر بچه‌ای را می‌دیده چه پسر و چه دختر، عنان از کف می‌داده. حساب بچه‌هایی که به هر شکل مورد تعرض قرار داده را نمی‌داند. بعدتر کمی خوددار و محتاط شده ولی در آن شب کذایی عروسی، وقتی سین را تنها گیر آورده دیگر به هیچ چیز نتوانسته فکر کند. در آن لحظه شوم ز می‌توانسته جای سین باشد یا هر بچه دیگری. دایی می‌دانسته که چطور زندگی‌هایی را ویران کرده، با این حال باز هم نتوانسته مقاومت کند.

می‌گفت شاید باید همان موقع زندان می‌رفته، مجازات می‌شده یا حتی درمان، ولی به خاطر حمایت و لاپوشانی بی‌جای پدر و مادرش نه تنها درمان و مهار نشده که در واقع به حال خراب خودش رها شده. دایی خودش را بیمار می‌دانست و پدر و مادرش را مجرم که با نپذیرفتن بیماری او زمینه‌ساز جنایت‌هایی شدند که به دست او در حق بچه‌های بی‌گناه انجام می‌شد. می‌گفت دست خودش نیست، می‌داند در حق بچه‌ها جنایت می‌کند ولی نمی‌تواند خودش را مهار کند.اگر همان لحظه آزاد بشود باز هم به سراغ بچه‌ای خواهد رفت. پس همان بهتر که در زندان باشد. آنجا هم اگر بفهمند جرمش چیست زنده‌زنده آتشش می‌زنند. بنابراین به همبندهایش گفته به خاطر مهریه زندان افتاده.

ز گفت در نهایت فقط شنونده بوده، هیچ کاری از دستش بر نمی‌آمده. فقط خیلی با احتیاط همه آنچه شنیده بوده را برای خاله‌اش و سین تعریف می‌کند. این درست هم‌زمان شده بوده با تقاضای دوستی من که سین فکر کرده لابد همه چیز را ز برای من هم تعریف کرده و حالا من می‌خواهم دوباره همه خاطرات تاریکش را برایش زنده کنم.

به توصیه  ز، دیگر سعی نکردم خاطرش را آزرده کنم.

كجاييم ما؟

«پدوفیلی»

غروب

چند سالی بود که می‌شناختمش، مجسمه‌ساز بود و آثارش رو دوست داشتم و تحسین می‌کردم، یه مرد جاافتاده، متاهل و قابل احترام بود. رفته‌رفته رفاقتمون بیشتر شد و هر از گاهی با هم توی اینترنت صحبت می‌کردیم. من شیفته حرف زدن و نگاهش به دنیا بودم، اما همه چی بعد از تولد فرزندم تغییر کرد.

روزی که فرزندم به دنیا آمد به عنوان چشم‌روشنی یکی از بهترین آثارش رو برام فرستاد که توی نمایشگاهی که برپا کرده بود توی سال گذشته‌ش دیده بودم و با تمام خواهانی که داشت نفروخته بود، اونقدر خوشحال شدم که حد نداشت و احترام و علاقه‌م بهش بیشتر شد. به خاطر دخترم خونه‌نشین شده بودم و زمان بیشتری رو با هم صحبت می‌کردیم. رفته‌رفته حرف رو به مسائل جنسی کشوند، اینکه همسرش راضیش نمی‌کنه و فقط به خاطر بچه‌ها باهاش مونده و گاهی رابطه جنسی با دیگران داره. دلم براش سوخت و با خودم گفتم مگه می‌شه زنی نخواد باهاش بخوابه؟ متاسفانه حق رو بهش دادم.

یک سال بعد، بیشتر صحبتمون دور سکس می‌چرخید و من گاهی بدون رضایت و فقط از سر شاید احترام، اختلاف سنی زیادش با خودم و اینکه فقط شنونده‌م نه چیز دیگری به صحبتهاش گوش می‌دادم و متوجه شده بودم به شدت هوس‌بازه. یک بار بعدازظهر بهم گفت با هنرجوی جوانش توی آتلیه رابطه برقرار کرده و من هم که کنجکاو شده بودم از اینکه ممکنه آبروش به خطر بیفته و ازش پشت هم سوال می‌پرسیدم. بهم گفت با تمامشون از پشت ارتباط داره و تازه اون موقع بود که فهمیدم تمام اون دیگرانی که باهاشون رابطه داشته همین هنرجوهای جوانش بودند که سنشون بین ١٣ تا ١٧ سال بوده. بهم گفت خودشون هم دوست دارن فقط کافیه یه دست بهشون بزنم تا شل بشن! حالت تهوع گرفته بودم، یک مرد ٥٠ ساله و دختران ١٣ ساله؟

بعدتر متوجه شدم وقتی پسر کوچیکی بوده مورد سواستفاده برادر و پسرعموهای بزرگترش قرار گرفته و از همون موقع علاقه‌مند شده به رابطه جنسی با بچه‌های کوچک‌تر. وحشتناک بود، حتی میل شدیدی به بچه‌های زیر ده سال داشت و متاسفانه به خاطر وجهه اجتماعی و شکل و شمایل و سنش خیلی سریع مورد اعتماد دیگران قرار می‌گرفت و خانواده ها به خاطر همین خیلی راحت برای ساعتها بچه‌هاشون رو برای آموزش پیشش می‌گذاشتند، درست مثل اینکه بره‌ها رو پیش گرگ بگذاری.

رابطه‌م رو باهاش به صفر رسوندم، حتی خط تلفنم رو تغییر دادم و فرار کردم از اینکه جایی بخوام باهاش رو به رو بشم و از سر خشم اولین کاری که کردم مجسمه‌ش رو شکوندم چون نمی‌خواستم هیچ نشونه‌ای ازش توی زندگیم باشه. اما هنوز هم پس ذهنم مشغوله رفتارشه و اینکه من خودم رو، فرزندم رو و خانواده‌م رو ازش دور کردم اما باقی خانواده‌ها و فرزندانشون چی؟ کار درست چی بود؟ کاش می‌شد از صحنه روزگار محوش کرد و از بین بردش.

معمولی‌های اعدامی

«پدوفیلی»

عصر

چند سال پیش درجلسه‌ای مقرر شد تا با یک پدوفیل، مصاحبه کنیم. ولوله‌ای به پا شد، تقریبا هیچ فردی حاضر نبود این کار را انجام دهد، اما تقریبا مجبور بودیم که این کار را انجام دهیم، چند ماه بوروکراسی اداری را پشت سر گذاشته بودیم تا این امکان مهیا شده بود. در واقع خودمان هم بعید می‌دانستیم این فرصت ایجاد شود.

روزی که قرار بود این مصاحبه انجام شود، منتظر یک اکوانِ دیو بودیم، فرد مورد نظر که وارد شد همه از پشت پنجره نگاهش می‌کردیم که ناگهان یکی گفت: «این که شکلِ بقیه‌ی آدم‌ها است». حرفش هم درست بود، فرد مورد نظر، مردی حدود چهل ساله با موهای جو گندمی بود. معمولی بود. مردی که شاید هر روز در خیابان می‌دیدیم و از کنارمان رد می‌شد. معمولی بودنش بیشتر هیجان‌زده‌مان کرد.  با دهان باز به یکدیگر می‌گفتیم: «مگر می‌شد مردی به این اندازه معمولی برای ارضای نیازهای جنسی‌اش با بچه‌ها رابطه داشته باشد؟ مگر رابطه با فردی هم سن و سال خودش چه مشکلی داشت؟» برخلاف صحبت قبلی که فردی حاضر نبود با او مصاحبه کند، برای مصاحبه با او داوطلب هم داشتیم.

مصاحبه انجام شد و برای من فقط ترس ماند، ترس از معمولی بودن این آدم‌ها، ترسی که هنوز وقتی به بچه‍دار شدن  فکر می‌کنم جز یکی از موانع اصلی بچه‌دار شدنم است. آدم‌های معمولی که ناگهان با دیدن بچه‌ای دچار تهییج جنسی می‌شوند و دست به هرکاری می‌زنند تا بتوانند به نیاز جنسی خود پاسخ بدهند. تهییج جنسی که هیچ فرمولی ندارد که چه اتفاقاتی رخ می‌دهد که این میل برانگیخته می‌شود و این برانگیختگی قانونی ندارد، مثلا این گونه نیست که اگر لباس بچه‌ها بنفش باشد متعلق علاقه‌ی این آدم‌های معمولی قرار می‌گیرند. در واقع راه پیشگیری از رخ دادن این ماجرا وجود ندارد.

با تمام احترامی که برای ابنا بشر و جان انسان‌ها  قائل هستم و با شرمندگی تمام، باید اعتراف کنم که  اگر قانون‌گذار بودم بدون ذره‌ای تردید مجازات این عمل را اعدام اعلام می‌کردم.

امان از تو ای مقام

«پدوفیلی»

بعد از ظهر

پدر خیلی از بیماران روانی درآمد، به جای درمان صحیح و انسانی برای خیلی‌هاشان زندان و شکنجه و تهمت و طرد و مرگ تجویز شد، تا بشر دو پا بفهمد هر چیز غیرمعقولی از نظر او، شیطانی نیست. بشر چون دلیل این رفتارها را نمی‌دانست، پناه برد به دامان همان که فکر می‌کرد جواب همه سوال‌هایش را دارد و برای رستگاریش است که زجرش می‌دهد. پناه می‌برد و استغاثه می‌کرد و دیگری را که عجیب رفتار می‌کرد، زجر می‌داد تا بر عدم آگاهی‌اش سرپوش بگذارد. درد را نمی‌شناخت و درمان را نمی‌دانست.

از سرگذشت واقعی بیماران بخت‌برگشته اطلاعی ندارم، ولی داستان‌های سینه به سینه نقل‌شده حکایت رهایی نهایی از چنگال شیطان پلید را دارد، که نشانگر امید بشر است به شفا. داستان‌های تاریخی و مستند از برخورد با اینگونه بیماران اعصاب و روان، پایه‌گذار و ایده‌پرداز فیلم‌ها و قصه‌های جن‌گیری و شیطان‌بازی هستند، که با خدا و آدم‌های کشیش‌طور و صلیب و آب مقدس و دعا و هزار قلم متبرک به جنگ این شیطان می‌روند. ‌‌‌‌‌‌البته گویا نحوه مقابله با شیطان حلول‌کرده به طبقه اجتماعی بیمار نیز بستگی داشته‌است. اگر یک بخت‌برگشته‌ای حالات عجیب عصبی نشان دهد، باید دشنه را مستقیم در قلبش فرو کنند که شیطان سفیرکشان به درک واصل شود. ولی اگر عزیزکرده باشد به تخت می‌بندنش و با دعا شیطان را از بدن بیرون می‌کِشند و بعد می‌کُشند.

چنین احجافی در برخورد با مبتلایان را، در پدوفیلی می‌توان به عینه دید، حتی امروز. چون پدوفیل اعظم خودش یکجورهایی قانون‌گذار بوده و دلش می‌خواسته، وعظ کرده که ازدواج با دختر بچه ۹ ساله حلال است. دیگران یحتمل درآمده‌اند که لامصب تو دختر دوست داری، فکری به حال ما بکن. او هم سرپوش ملیحی مقرر کرده که در بهشت حوری و غلمان فت و فراوان است، وعده ما بهشت برین. گیریم او آن زمان قصد بدی نداشته و هوس نرانده، فقط چون خودش هم مبتلا بوده نخواسته از تک و تا بیفتد. بلاخره آدمیزاد است دیگر همیشه شرایط را مطابق میلش می‌چیند. علم پزشکی هم ول معطل بوده، جواب معترض هم که شمشیر بوده، بی‌خیال آن دوران می‌شویم، بقای عمر بازماندگان. امروز چه؟! امروزی که بر همگان مسجل است که این میل جنسی، میلی بیمارگونه و آسیب‌ اجتماعی و خود مسبب آسیب است. امروز که مسجل است این بیماری، باعث ویرانی آینده نسل بعد می‌شود، امروز که درمان‌ها مشخص است و روش تشخیص واضح. هنوز هم حکم، حکم ۱۵ قرن پیش است! هنوز هم می‌توانند کودکان را مجبور به ازدواج کنند.

بیماران شناسایی نمی‌شوند، فقط سرپوش گذاشته می‌شوند و توجیه عملشان به قسمی در روایات کشف می‌شود. که البته قضیه اختلاف طبقاتی همچنان به قوت خود باقی‌ست. هستند بیمارانی که برای تشخیص بیماریشان تلاشی نمی‌شود و به جای درمان، اعدام تجویز می‌کنند. کماکان حوری و پری بهشتی مهم است، و گاهی زمینی می‌شود. حتی گفته و نوشته‌اند که در  بعضی مجامع چنین عملی اگر برای فرار از گناه دیگر باشد، مجاز است. با سکوت خطای معلم روخوانی را لاپوشانی می‌کنند و بسیار مجرمان دیگر در زیر سایه بعضی قوانین پنهان می‌شوند. افرادی واقعا بیمارند و برخی تمارض می‌کنند. آنکه تمارض می‌کند بعید است مجازات شود. آنکه بیمار است بعیدتر که درمان شود. حکم هر دو نه به عملشان، بلکه به جایگاه‌شان بستگی دارد.

اهلی‌های وحشی

«پدوفیلی»

نیمروز

این کلمه را جستجو می‌کنم برای پیدا کردن معنی و مفهوم آن: بیماران روانی‌ای که میل و گرایش به ارتباط جنسی با کودکان دارند! به اندازه کافی وحشتناک و چندش‌آور است که آدمی نیازی نداشته باشد در مذمت آن حرفی بزند؛ ولی گمان می‌کنم به دو نکته باید توجه کرد، یکی بیمار بودن شخص است و دیگری اپیدمی و فراوانی آزار جنسی کودکان.

پدوفیل یک بیمار روانی‌ست، نه کسی که نقص ژنتیکی مادرزادی داشته باشد، و روان انسان را خانواده، جامعه و محیط زندگی شکل می‌دهد. تحقیقات نشان داده که کسانی که مرتکب آزار جنسی کودکان می‌شوند اکثراً خودشان آسیب‌دیده و زخم‌خورده همین آزار در کودکی بوده‌اند و این یعنی یک چرخه معیوب، یک دور و تسلسل.

تلویزیون را روشن می‌کنم، یکی از کانالهای ماهواره است که برنامه مشاوره خانواده دارد، خانمی پشت خط است و تعریف می‌کند که بعد از طلاق با دختر ٨-٩ ساله‌اش تنها زندگی می‌کرده و بعد موقعیت ازدواج مجدد برایش پیش آمده و ازدواج کرده؛ بعد از مدتی متوجه شده که شب‌ها همسر جدیدش از اتاق بیرون می‌رود و مدتی بعد برمی‌گردد، کنجکاوی که کرده متوجه شده که همسر جدید مستقیم می‌رود به اتاق دخترش! زن می‌گوید و می‌گوید و من یخ می‌زنم و پاهایم سست می‌شود، قبل از اینکه از همسر روانی‌اش متنفر باشم از زن منزجرم، جایی که می‌گوید تا مدتی به روی خودش نیاورده و گذاشته مرد هر غلطی می‌خواهد با دخترش بکند!

کتاب را برمی‌دارم برای مطالعه. داستان، یکی از معروف‌ترین داستان‌های بین‌المللی معاصر است. داستان واقعی کودکانی که خیلی راحت و بدون هیچ تعجبی، کمی آن طرف‌تر از مرزها مورد سو‌‌استفاده جنسی قرار می‌گیرند. جامعه‌ای که سو‌استفاده از کودکان در آن از تفریحات روزمره زندگی برخی از مردم است! تا کتاب تمام شود حال خوشی ندارم، دنیا برایم سنگینی می‌کند، تمام بدنم یخ زده است.

می‌نشینم پای کامپیوتر برای خواندن اخبار. اکثر شبکه‌های اجتماعی در مورد صحنه تجاوز چند نفر به یک دختر ١١ ساله در یکی از محله‌های تهران نوشته‌اند، همین حوالی، در همین نزدیکی، به همین راحتی! جای دیگر داستان دختری است که بعد از سال‌ها آزار توسط پدرش از خانه فرار کرده و نجات یافته است…

ذهنم پر از سوال بی‌جواب است: شخص بیماری که طعمه‌اش را کودک بیگناه قرار داده آیا محصول نامناسب همین اجتماعی که ما در آن زندگی می‌کنیم نیست؟ آیا اگر هر کدام از نهادهای خانواده و جامعه وظایف خودش را خوب انجام می‌داد نمی‌شد جایی، زمانی یک حلقه از این زنجیر دایره‌وار کنده شود و این دور متوقف گردد؟

در روزگاری که حتی درنده‌ترین حیوانات هم با آموزش و تمرین رام می‌شوند، انسان، این موجود دوپای متفکر، روز‌به‌روز هارتر و وحشی‌تر می‌شود. واقعاً به کدامین سو می‌رویم؟

این احساس عجیب

«پدوفیلی»

پیش از ظهر

وقتی کوچک‌تر بودم توی کتاب‌ها می‌خواندم که بعضی‌ها از بچه‌ها استفاده جنسی می‌کنند و آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم تنها دلیلش این است که زورشان به بچه‌ها می‌رسد و به بزرگترها نه، بعدتر توی کتاب دیگری خواندم که مردی با وجود داشتن همسر، تمایل به دختران کوچک داشت، دختران در سنی که هنوز هیکلشان شکل زنانه به خود نگرفته و تُردی و لطافت کودکانه دارند. این نوع علاقه عجیب که مسلما هست اما قابل سرزنش؟ نمی‌دانم.

نمی‌دانم در برابر کسی که تمایلی چنین شدید و عجیب دارد چه باید کرد. تنها چیزی که از آن مطمئنم اینست که کودک مسلماً رضایتمند نیست و هر رابطه‌ای که یک سمتش ناراضی باشد، از نظر من کاملاً نادرست است و اگر آن ناراضی کودک باشد که به طریق اولی نادرست است. اما مسالهٕ قضاوت در مورد تمایل چنین فردی، جدای از زشتی انجام عملش است.

در مثل مناقشه نیست، پس بیایید فرض کنیم من نوشیدن الکل را دوست دارم اما برای کبدم مضر است. مسلم است که خوردنش قابل سرزنش است اما علاقه‌ام چطور؟ اصلا علاقه‌ام هم بد است، اما آیا راهی برایش هست؟ قرصی، دوایی، جایگزینی، مشاوره‌ای، چیزی.

با همه این‌ها که گفتم؛ هنوز هم هضم موضوع برایم سخت است، کلاً در مسائل جنسی به نظر من موارد آنقدرها بغرنج نیست، فقط چون لذت مساله بیش از حد است؛ فرد احتمالاً خودش را می‌سپارد به دست تمایلاتش و امیدوار است بتواند توجیه خوبی هم – بعداً – برایش بیابد.

شاید مشاوره یا روان‌درمانی بتواند کمک کند – یادم باشد از یک روانشناس بپرسم – اما قدر مسلم نه می‌توانم حکم به کشتن این افراد بدهم؛ نه می‌توانم آن‌ها را با تمایل ناهنجارشان بپذیرم؛ اما با کاستن قدرت جنسی‌شان تا زمانی که درمانی بیابند – یک‌جورهایی –  موافقم.

اگر قاضی بودم

«پدوفیلی»

صبح

قبل از این که نقش قاضی دادگاه را ایفا کنم، دوست دارم نقش مادر یا پدر را بازی کنم. مثلا نقش مادری را که با آرزوی تشکیل خانواده و فرزند ازدواج کرده و نه ماه تمام نوزاد را داخل شکم بار و با خود حمل کرده. گاهی از دیدن غذایی دلش برای خوردنش آب شده و زمانی بوی غذایی دیگر به استفراغش واداشته. با هزار عشق و علاقه و درد زایمان بچه را به دنیا آورده و با خون دل بزرگش کرده. به او یاد داده که هر روز به نانوایی دم کوچه برود و پنج دانه نان بخرد تا به تدریج روش خرید را یاد بگیرد. آن گاه یکی سر راه کودکش کمین می‌کند و او را با زبان چرب و نرم می‌برد و خدا می‌داند که بر سرش چه بلایی می‌آورد. پدر و مادر و پلیس بعد از جست و جو، ناامید سر جایشان می‌نشینند. مادر هر روز ساعت یازده صبح در را باز می‌کند و حدود نیم ساعتی دم در می‌ایستد بلکه کودکش بازگردد. مدتی می‌گذرد و کودک را پیدا می‌کنند. زخمی و بی‌جان. جانی را نیز دستگیر و زندانی می‌کنند. مادر جانی به دست و پای مادر کودک می‌افتد و طلب عفو می‌کند بلکه رضایت دهند و پسر جنایتکارش اعدام نشود. اما والدین کودک قربانی راضی به رضایت نیستند.

نقش مادر را رها می‌کنم و تبدیل به مخالف سرسخت اعدام می‌شوم . بله به هر دری سر می‌زنم. روزی فلان وکیل زبردست می‌شوم و نامه سرگشاده «در قبیح بودن اعدام» به فلان کله‌گنده می‌نویسم. روزی دیگر فلان هنرپیشه یا خواننده مشهور می‌شوم و در خانه والدین کودک قربانی می‌روم و طلب عفو می‌کنم و روزی دیگر مرد روحانی و مقدس محله می‌شوم و والدین قربانی را نصیحت می‌کنم که «در عفو لذتی است که در انتقام نیست.» بالاخره تبدیل به پزشک روانشناس می‌شوم و نظر می‌دهم که جانی خودش قربانی اجتماع است او گناهی ندارد و مشکل روانی دارد.

یک لحظه به خودم می‌آیم. به خود واقعی‌ام، یعنی مادر می‌شوم. به خود می‌گویم اگر من مادر آن کودک بودم چه می‌کردم؟ بدون ملاحظه روشنفکر و مقدس بودن و غیره. من اگر مادر این طفل بودم برای مجرم اعدام می‌خواستم. کسی که رحم نکند مستحق ترحم نیست. کسی که نداند با قتل یا تجاوز کودکی معصوم چه بلایی سر یک طایفه آورده باید اعدام شود. کودک‌آزاری جرمی نابخشودنی است. بگذارید همانگونه سرسخت و کله‌شق بمانم. بهتر از بی‌دردی است.

در مرحله آخر نقش قاضی را ایفا می‌کنم. وکیل جانی حرف می‌زند و از موکلش دفاع می‌کند. گویا طرف بیماری روحی داشته و در حالت عادی نبود و قصد قتل نداشته و چون کودک هر بار از خود مقاومت نشان می‌داده، در حال رام کردنش سر کودک به تخته سنگ خورده و قتل عمد به حساب نمی‌آید و الی آخر. حوصله من قاضی تمام می‌شود و سر وکیل فریاد می‌کشم که اصلا نمی‌فهمم این وسط چه شده که همه هوادار جانی شده‌اید؟ پرونده را که از قبل بررسی کرده‌ام با صدور حکم اعدام جانی می‌بندم. چرا که علاوه بر قتل جزای کودک‌آزاری اعدام است.

نه اینم، نه اونم، فقط خودم می‌دونم

«پدوفیلی»

سپیده‌دم

خیلی پیش میاد که مجبور بشم به خودم نهیب بزنم که اوهوی کجا میری تنها تنها؟ احساسات یا منطق یا هردو؟

وقتی پای بچه در میون باشه من دیوونه میشم. از اولش هم اینجوری بودم. قبل از اینکه خودم بچه‌دار بشم بیشتر احساساتی این جور بودم و بعد بچه‌دار شدن به صورت منطقی. قبل از اینکه خودم مادر بشم اگه بچه‌ای می‌دیدم که مورد آزار و اذیت قرار می‌گیره فحش رو می‌کشیدم به ننه و باباش. به هرکی که اذیتش کرده. نمی‌دونستم وقتی خودم مادر بشم کاملاً اون مادرها رو درک می‌کنم.

یادم میاد روزی رو که سوار اتوبوس بودم و هنوز اتوبوس‌ها زنونه مردونه نشده بودند. پسر جوونی با یک بچه سوار بودند. موقع پیاده شدن پسره شروع کرد سربه سر بچه گذاشتن که چرا از این ور داری میای، برو از اونور. بعد بچه که خواست از اونور پیاده بشه بین مسافرها گیر کرد و هول شد و ترسید. آخرش هم وقتی پیاده شد پسره یک پس‌گردنی به بچه زد. اون لحظه من در حال دیوونه شدن بودم و با این حرکت آخر رسماً دیوونه شدم. شروع کردم به پسره بد و بیراه گفتن. قیافه‌ش هنوز یادمه. یه لبخند کجی روی لب‌هاش بود و دردی در چشم‌هاش. شوخی خرکی کرده بود با بچه که معلوم نبود داداششه یا کی. احتمالاً به من به چشم یک دختر جوونی که ادای روشنفکرها رو در میاره نگاه کرده بود. این اتفاق از حرص اینکه اون بچه اذیت شده بود سال‌ها توی ذهنم مونده بود. ولی از یک جایی به بعد بیشتر درد توی نگاه اون پسر جوون توی ذهنم میاد. اون درد توی نگاهش هنوز من رو اذیت می‌کنه. اگه دوباره این اتفاق بیفته نمی‌دونم عکس‌العملم چیه. نمی‌دونم باز هم بد و بیراه میگم، با پسره به آرومی صحبت می‌کنم یا چشم‌هام رو می‌بندم و می‌گذرم.

ته ته دلم هنوز همون آدم عصبانی و دیوونه‌م. همونی که وقتی یاد دکتری میفته که پسرش رو ختنه کرد، می‌تونه با دست‌هاش دکتره رو تیکه‌تیکه کنه. اما توی ذهنم یک آدم منطقی و باکلاسم که همه چیز رو تجزیه و تحلیل می‌کنه و همه چیز رو یک‌ جور عمل و عکس‌العمل می‌بینه. اما در واقعیت نه اینم و نه اون! نه احساسم و نه منطق. گوزپیچ می‌شم و نمی‌دونم دقیقاً الان باید چیکار کنم. در مورد پدوفیلی هم همینطوره. در درون خودم طرف رو می‌کشمش و هزار جور بلا سرش میارم. در فکر منطقی فکر می‌کنم و طرف رو هم قربانی می‌دونم، ولی در‌واقع نه منطق سرم میشه نه احساس. غمگین می‌شم و عبور می‌کنم.

خدا رو شکر که نه قاضی شدم نه وکیل و نه هیئت منصفه. اگه روزی مجبورم کنن که قضاوت کنم مطمئنم مغزم ریست فکتوری میشه میره پی کارش.

نیمه تاریک ماه

«پدوفیلی»

سحرگاه

نمی‌دونم اون فیلمه رو دیدین که هنرپیشه وقتی می‌فهمه پسر شیطونه، با تمام وجودش گریه می‌کنه و فریاد می‌زنه چرا؟ گاهی وقتا بعضی چیزا این جورین. انتخابش نمی‌کنین، اون شما رو انتخاب می‌کنه. دست و پا می‎زنین، می‌خواهین پسش بزنین، گاهی می‌تونین، اما بیشتر اوقات زورتون نمی‌رسه. این جور وقتا باید کمک بگیرین. قبل از اینکه بشکنین و به بقیه هم صدمه بزنین باید کمک بگیرین. به نظر من، پدوفیلی، قبل از این که بخواد واسه خود آدم درگیر عادی بشه، یکی از اون چیزاست.

برای من جرقه متفاوت نگاه کردن به پدوفیلی زمانی زده شد که یکی از آشناهام تعریف کرد یکی از همسایه‌هاش توی امریکا پشت ماشینش نوشته بوده من یک پدوفیل هستم. اینو که گفت زدم زیر خنده و گفتم این مدلیشو دیگه ندیده بودیم. سلطان غم مادر و فلفل نبین چه ریزه هم پشت ماشیناشون می‌نویسن؟ آشنا گفت منم اوایل مثل تو فکر می‌کردم اما یه بار که پای صحبتش نشستم متوجه شدم واقعا پدوفیله و از این موضوع هم رنج می‌بره. اون شخص به آشنای من گفته بود سعی کرده به هزار و یک روش درمان کنه اما موفق نشده و بلاخره به این نتیجه رسیده به هر قیمتی باید جلوی آسیب زدنش به بقیه رو بگیره. پشت ماشینش نوشته، روی در خونه‌ش نوشته، توی محل کارش اعلام کرده، به صدای بلند به همه توضیح داده، از بچه‌ها فاصله گرفته و البته خیلیا حرفشو جدی نگرفته بودن و گذاشته بودن به حساب خل بودنش.

تا اون موقع برای من خود کلمه پدوفیلی مترادف با جنایت بود و اگه از من می‌پرسیدن چه مجازاتی برای آدم پدوفیل در نظر می‌گیری در نهایت خونسردی می‌گفتم «این آدمو باید مثله کرد. کشتن جواب نمیده. باید ذره ذره و با درد کشتش.» فقط بعد از شنیدن این جریان بود که برای اولین بار نسبت به این قضاوتم دچار تردید شدم. حالا دیگه به نظر من پدوفیلی یه جور گرایش جنسی بود. منتها چون طرف مقابل آدم پدوفیل کسی بود که در گروه سنی کودک قرار می‌گرفت و نمی‌تونست انتخاب داشته باشه و در صورت لزوم از خودش دفاع کنه، توی رده ناهنجاری‌های جنسی دسته‌‎بندی می‌شد. بعد از جدا کردن حساب پدوفیلی از جنایت، توی ذهنم حساب کسی رو که فقط پدوفیله با کسی که به خاطر پدوفیلی مرتکب جنایت می‌شه جدا کردم.

برای خود منم درک این تفاوت خیلی سخت بود، چون پدوفیلی موضوع قابل قبولی نیست و آدم درگیرمجبوره برای پوشش گذاشتن روی کارش فرد مورد آسیب رو ساکت کنه – حالا یا با رها کردن بچه بعد از تجاوز که اغلب منجر به مرگ در اثر خونریزی و آسیب‌های وارده میشه، یا کشتن بچه و از بین بردن تنها شاهد قضیه و یا ترسوندن بچه و اعمال خشونت و وادار کردنش به سکوت – در نتیجه ناخودآگاه اسم پدوفیلی همیشه با جنایت همراه شده. اما اگه به این موضوع مثل نیاز جنسی نگاه کنیم، نیازی که بیشتر آدما دارن و راه کنترلش رو هم بلدن و یاد گرفتن قرار نیست هر وقت میلشون کشید به طرف مقابلشون تجاوز کنن، اونوقت قضیه متفاوت می‌شه. یه مرز باریکی تعریف می‌شه که پیدا کردن و تعریف کردنش سخت اما ممکنه… یعنی هستن آدمایی که درگیر این موضوعن و در عین حال تمایلشون رو کنترل و حتی سرکوب می‌کنن و تحت هیچ شرایطی به دیگری آسیب نمی‌زنن. بنابراین قرار نیست وقتی موضوع پدوفیلیه الزاما متن در مورد تجاوز، جنایت و صدمه زدن باشه.

من نمی‌دونم کی و چطوری اما حتما یه روزی می‌رسه که علم بتونه راه حلی برای این موضوع پیدا کنه، راهی که بشه این آدمای متفاوت رو هم به شکل درست درون جامعه جا بده، اما تا اون موقع فکر می‌کنم آموزش فرد درگیر و اطلاع‌رسانی در جامعه و کنترل روابط اون فرد، مثل ممنوعیت حضورش توی محیطای مختص بچه‌ها بهترین گزینه باشه… کاری که اون آقای امریکایی کرده بود، کاری که قانون می‌تونه برای امنیت بچه‌ها براش ضمانت اجرایی تعریف کنه، یه کاری به جز اعدام یا شکنجه.

و آهان… از من می‌پرسین اگه این آدم پدوفیل به یکی از نزدیکان من آسیب بزنه بازم همین قدر شیک جواب می‌دم؟ در رابطه با اعدام و شکنجه، بله. همین قدر شیک! همون اندازه که رجم و سنگسار رو حتی برای شیطان هم دوست ندارم. اما اگه از ارتکاب رابطه جنسی با کودک می‌پرسین، جنایت باید مجازات در پی داشته باشه. مثل دزدی، مثل قتل، باید مجازات قانونی داشته باشه.

رقصی چنان و خاک سفید

«اعتیاد»

مهمان هفته: سام محمودی سرابی 

«خاک سفيد»
مرد مردانه می‌گريست و دستانش زنانه می‌رقصيدند؛ بی‌حضور هيچ زن عشوه‌گری که بخواهد دلرباییی کند؛ خيره مانده بر خاک سفيد. «خاک سفيد» که جای عروس گرفته بود برای هماغوشی در بستر سرنگ

«رقصی چنان…»
مرد سرش را پايين خمانده بود و نمی‌شنيد فريادی را که به همان لهجه سر پل جواديه خطابش می‌کرد: «… هی همونطوری که آبم می‌کنی آبت می‌کنم؛ سيام کنی سيات می‌کنم؛ هر جوری که برقصونی می‌رقصونمت.»
مرد شنيده بود انگار در پايان آن والس و خفه کرده بود فرياد رقاصه روی زرورق را ميان دست‌های لرزانش.
او ايستاده بود؟

راهی بی‌بازگشت

 «اعتیاد»

بامداد

یک. بهترین دوستم بود. با وجودی که چند سال از من بزرگ‌تر بود اما بسیار به هم نزدیک بودیم. از دید من دختری بسیار عاقل و باهوش و البته زیبا بود. وقتی دانشگاه قبول شد طبیعتا بین ما فاصله افتاد تا اینکه خبر ازدواجش رسید. مراسم مجلل و با فاصله‌ی زمانی کوتاه برگزار شدند. عروس شاد بود و سرخوش. داماد تنها پسر از یک خانواده‌ی خوش‌نام بود، فوق لیسانس کامپیوتر از دانشگاه تهران داشت و کارمند رسمی یک نهاد دولتی بود. همه چیز عالی به نظر می‌رسید. تنها چیزی که این وسط عجیب بود رفتار داماد در شب عروسیش بود.

نگاه داماد رو هیچ فراموش نمی‌کنم، حواسش به همه بود غیر از عروسی که مثل ستاره می‌درخشید. چشماش می‌چرخید و انگار تمرکز نداشت، منگ بود. شاید هیچ کس حواسش نبود. عروس و داماد در شهری دور زندگیشون رو شروع کردند و تقریبا ارتباط ما قطع شد. بعد از سه سال پدر دوستم فوت کرد، دوستم تنها برگشت چون همسرش در مأموریت بود. در آن دو روز مراسم، نگاه سرد و خالی و سکوت مطلقش غیرطبیعی بود. هیچ‌کس حواسش نبود اما من می‌دیدم. بعدها برایم گفت که همسرش همراهش نبود چون توی یکی از کمپ‌های ترک اعتیاد بستری بود. از روزی برام گفت که در بین وسایل شخصی همسرش آمپول‌هایی رو پیدا کرده بود. رفته بود داروخانه و خودش رو مشاور مدرسه معرفی کرده و گفته بود که یکی از شاگردانش این ها رو بهش تحویل داده. حدسش درست بوده نوعی مواد مخدر با وابستگی بسیار و البته بسیار گران‌قیمت. برام گفت از وقتی موضوع رو با همسرش در میان گذاشت، به جای انکار شروع کرده بود به داد و بیداد و فحاشی و بعد از آن روز علنا شروع کرد به تزریق مواد. برایم تعریف کرد که چطور روزی حلقه‌ی ازدواجش گم می‌شد و روزی دیگه طلبکارها تلویزیون و فرش زیر پاشون رو بابت طلبشون می‌بردند.

به کمک خانواده‌ی همسرش بارها سعی کردند که ترکش بدهند اما هر بار روز از نو و روزی از نو. خانواده‌ی همسرش هر بار که چیزی از خونه کم می‌شد سعی می‌کردند فورا عین اون وسیله رو جایگزین کنن که نکنه عروسشون طاقتش طاق بشه و بگذاره بره. از کتک‌هایی که خورده بود برام گفت، از پیشنهاد همسرش که بیا و تو هم امتحان کن و از تهدیدهای همیشگی. از گریه زاری‌های مداوم و ابراز ندامت‌های لحظه‌ای. از مرگی تدریجی. و بعدها از خانواده‌ی خودش برام گفت که حاضر نبودند قبول کنند که تنها راه چاره جداییه. از جنگی طولانی و نفس‌گیر در دو جبهه برام گفت و از رفت و آمدهایش به دادگاه که اغلب تنها بوده. از حکم‌های ناعادلانه‌ی قاضی و از تحقیرها. بالاخره با بخشیدن همه حق و حقوقش طلاق گرفته بود. دوستم هرگز اون آدم قبل نشد.

 

دو. چند روزی رفتم سفر خونه یکی از دوستام. با خانمی آشنا شدم که در طول مدت سفر، همراهمون بود. یه خانم بسیار زیبا که تقریبا همسن و سال بودیم. روزها با هم می‌رفتیم بیرون و شب‌ها تا نصف شب بیدار می‌موندیم و حرف می‌زدیم. شب‌های اول و دوم خوب بود، اما کم‌کم حس کردم تو رفتارش یه چیزهای غیرعادی به چشم می‌خوره، چند بار وسط بگو بخندهامون یهو می‌زد زیر گریه، گریه‌ای که انگار تمومی نداشت و بعدش شروع می‌کرد به حرف زدن. از همسری می‌گفت که یک سال پیش از هم جدا شده بودند. دلتنگ می‌شد و زار می‌زد. گاهی شروع می‌کرد جیغ زدن، بی‌دلیل و بدون مقدمه. شوهرش ظاهرا کارمند مخابرات بوده و دکترا داشت. خوشتیپ بوده و بسیار مهربان. تازه ازدواج کرده بودند که روزی از تو کیف شوهرش می‌خواسته خودکار بیاره که می بینه یه چیز سیاه کوچولو هم همراهش از جیب کیف میاد بیرون. می‌ره و به صاحبخونه شون نشون می‌ده و می‌شنوه که تریاکه. همسرش که از سر کار میاد ازش می‌پرسه داستان چیه و ایشون می‌گه مال من نیست این رو برای پدر دوستم خریدم که مرض قند داره و باید از این مصرف کنه. پرسیدم باورت شد؟ می‌گه که آره چون من هیچ وقت یه آدم معتاد ندیده بودم. فکر می‌کردم آدمای معتاد نمی‌تونن درس بخونن یا برن سر کار. بعدها وقتی بارها مواد رو دوباره پیدا می‌کنه باورش می‌شه که طرف معتاده.

می‌گفت هر سال تعطیلات عید نوروز وقتی همه همسایه‌های ساختمون می‌رفتن مسافرت، من یکی از پیراهن‌های شوهرم تو بغلم بود و یه مفاتیح تو دستم و زار می زدم و دعا می‌کردم خدا اون رو بهم برگردونه. چند بار ترک کرد ولی فقط چند روز این مقاومت طول کشید. می‌گفت گاهی توهم می‌زد و بهم می‌گفت تو داری بهم خیانت می‌کنی و به باد کتکم می‌گرفت. بعد از چند ساعت به دست و پام می‌افتاد که غلط کردم. بارها نصف شب بیدار شده و دیده همسرش با یه چاقو بالای سرش وایساده و گفته که دلم می‌خواد بکشمت. می‌گفت چند تا مشاور با هم رفتیم، یکیش به همسرش گفته که شما اضطراب دارین و باید دارو مصرف کنین. یکی دیگه گفته بود به نظر من با هم مواد بکشین اینجوری هیچ کدومتون آزار نمی‌بینه و… گریه می‌کرد و می‌گفت چرا خدا دعاهامو نشنید؟ می‌گفت دلم براش تنگ می‌شه، دلم برای پسرم هم تنگ می‌شه. اما من نمی‌تونم پسرمو نگه دارم چون از پس هزینه‌هاش برنمیام. پسرمو سپردم به خانواده پدر شوهرم اما همیشه نگرانم که نکنه بلایی سرش بیاد، نکنه اون هم به سرنوشت پدرش دچار بشه.

من به تو معتادم

«اعتیاد»

نیمه‌شب

شاید همه اعتیاد رو با مواد مخدر می‌شناسن. می‌دونی من چند تا آدم توی زندگیم دیده باشم که ادعا می‌کردن حتی لب به سیگار هم نزدن چه برسه به مواد مخدر؟ چرت می‌گفتن. معتاد بودن لعنتی‌ها معتاد.

این پسره رو دیدی؟ همین که هیچ‌وقت از اتاقش بیرون نمیاد. همین که پسر خوب و دوست داشتنی‌ایه. می‌دونستی معتاده؟ روزی چهارده ساعت پای کامپیوترش نشسته. یعنی می‌گی معتاد نیست؟ این عمه جان من رو می‌شناسی؟ شب‌ها ساعت ده به زور میاد خونه. تازه وقتی هم میاد کلی زونکن و دفتر دستک همراهشه. یعنی می‌گی به کارش معتاد نیست؟ دختردایی من به خودارضایی معتاد بود. دست خودش نبود دیگه. حالش بد می‌شد. جوش می‌آورد. همه پسرهای کوچه می‌دونستن. آخه از پشت بوم خونه بغلی راحت می‎شد اتاقش رو دید زد. پسرعمه‌م معتاد درس بود. دیوونه‌ی رسمی بود. همیشه معدلش بیست بود. فکر کردیم درس می‌خونه بره دانشگاه. اما اشتباه می‌کردیم. دکتراش رو هم گرفت ولی جز درس خوندن هیچی دیگه توی زندگیش نبود. حالا بگو دانشمند بود. من می‌گم معتاد بود. چیه بچه نه ورزش کنه نه از دیوار بالا بره. نه تفریح داشته باشه نه دوست و رفیق نه…  به خدا که معتاد بود.

من به داشتن تو معتاد بودم. به دوست داشتنت، به بودنت. حتی به اخلاق‌های مزخرفت. به اینکه گاه به گاه تحقیرم کنی. من به تحقیر شدن معتاد بودم. به اینکه با اون لحن مسخره‌ت بهم بگی دوستم نداری و به بودنم عادت کردی. من معتاد بودم به عاشق بودن. تو نبودی یکی دیگه. چه فرقی می‌کرد؟ می‌دونی فکر می‌کنم اونایی که به مواد مخدر معتاد می‌شن قبلش یه جور دیگه معتادن. آخرش می‌رسن به مواد. اگه زودتر بشه کشفشون کرد و اعتیادشون رو درمان کرد هیچ‌وقت کارشون به مواد و الکل و … نمی‌کشه.

درمانش سخته نه؟ نمی‌دونم. اما می‌دونی من چطوری درمان شدم؟ با شوک! جوری لرزیدم که دیگه از نزدیک شدن به هر نوع موجودی وحشت داشتم. می‌ترسیدم معتاد بشم دوباره. حالا باید بگم من یک معتاد بودم، اما نزدیک به دو دهه‌ست که پاکم. خوشوقتم.

داشتن ثبات در دل جهان نسبی

«اعتیاد»

شبانگاه

شاید نفرت شدید مادرم از هر نوع مخدری – که شامل سیگار هم می‌شد – باعث شد که هیچوقت پای مواد به خانه ما باز نشود و با قضیه سیگار پدر مثل یک پدیده ناخوشایند در خانواده برخورد بشود. هر چند هرگر پافشاری مادر آنقدر پرتوان نبود که بتواند پدر را  از سیگار ترک دهد، اما در ایجاد روحیه مشابه در ما بچه‌هایش سهم به سزایی داشت. ما هرگز در خانه هیچ نوع مصرف مخدری از هیچ کس ندیدیم، همه، مهمان و خودی و غریبه، بدون استنثا برای کشیدن سیگار هم مجبور به ترک خانه بودند. حیاط، بالکن و چند بار هم استثنا شد، پای هود آشپزخانه.

با این روحیه، سال‌ها بعد زمانی که مادرم از دنیا رفته بود و نبود تا با سختگیری همیشگی راهگشای زمان سختی من باشد، من همسر مردی شدم که از اعتیادش خبر نداشتم. یعنی آنقدر در بی‌خبری از مواد مخدر بودم که گمان می‌کردم اعتیاد یعنی تریاک کشیدن. به همین دلیل تمام تحقیقات خانواده من از گذشته او به اینجا ختم شده بود که تحت هیچ شرایطی مواد نمی‌کشد. فقط سال‌ها بعد بود که توضیحات تکمیلی را دریافت کردم: منظور از مواد تریاک بود. ما سایر چیزها را بررسی نکرده بودیم.

اعتیادش را هم خودم پیدا کردم، در دوره عقد، خیلی اتفاقی، اولین بار فندکش را خواست – فراموش کردم بگویم که من هم مثل مادرم شاید، سیگار را بخشیده بودم با این شرط، که به محض اینکه زیر یک سقف رفتیم کنار بگذارد. – دست کردم در جیب کاپشنش و همراه با فندک، کیسه پلاستیکی کوچکی در دستم آمد که پر بود از تکه‌های قهوه‌ای رنگ کوچک. پرسیدم چیست، گفت نمی‌داند. گفتم بسیار خب پس کیسه را به پدرم نشان می‌دهم بلکه او بداند چیست. گفت خودش می‌گوید و حشیش است، مال او هم نیست، کاپشن را به دوستی قرض داده بوده و …

قطعا این قضایا به همان یک بار ختم نشد. به خانواده گلایه کردم. گفتند تحقیق کرده‌ایم اشتباه می‌کنی. پس به ناچار تن به جلب انصاف و حتی ترحمش دادم. صدایش کردم و بعد از کمی گریه گفتم تنها چیزی که برایم مهم است صداقت است و چه بسا اگر راستش را بگوید به خاطر همین صداقتش با او ازدواج کنم. و سئوال این بود: می‌خواستم بدانم می‌کشد؟ تفریحی یا دائم؟ فرق نمی‌کند، فقط مصرف می‌کند؟ جواب به همراه قسم به تمام چیزهای خوب دنیا، منفی بود… من ساده‌لوحانه باور کردم. تنها بعد از ازدواج و زندگی زیر یک سقف بود که نشانه‌ها بیشتر خودشان را نشان دادند. حرکاتی که بیشتر نشان از درگیری شدید به مواد توهم‌زا داشتند نه حتی اعتیاد… چیزی بالاتر از آن. تردید رهایم نمی‌کرد. این بار ناامید از دریافت جواب درست و صادقانه از طرف او، دست به حیله زدم. با تمسخر از نگرانی‌های مادرم و ترس مدامی که با آن بزرگ شده بودیم صحبت کردم و این که نباید زیاد هم سخت گرفت. بار اول که نه، اما وقتی چند باری این صحبت‌ها رد و بدل شد، چیزی از کیفی بیرون کشید و پرسید می‌خواهی تجربه کنی؟

باقی این حکایت مثل هزاران تجربه دیگر با اختلاف‌های جزئی در باقی ماجراست. من با اینکه بسیار جوان بودم اما هرگز مواد را نه پیش از آن تجربه کرده بودم و نه بعدا تجربه کردم. زندگی ما هم تقریبا همان موقع به بن‌بست خورد و با سختی بسیار جدا شدیم و البته تلخی زندگی منجر به طلاق و از آن بالاتر آسیبی که به صداقت و احساسم وارد شده بود هرگز از جانم بیرون نرفت.

با این اوصاف اما چندین سال بعد در انتخاباتی در ینگه دنیا من در کشمکش رای دادن یا ندادن به حزبی بودم که در لابلای اهداف دور و نزدیکش، وعده آزاد شدن فروش ماریجوانا را می‌داد. بدون شک درمانده بودم. دنیا و زمین و زمان هم که وعده می‌داد مصرف گاه به گاه ماریجوانا اعتیاد ندارد، برای من سختی‌کشیده با آن تلخی به جا مانده در کام، فرقی با مرگ نداشت. در من این تردید وجود داشت که آیا این کار باعث ریختن قبح ماجرا می‌شود و تعداد بیشتری را درگیر می‌کند یا طبق ادعای حزب مورد نظر، باعث کوتاه شدن دست قاچاقچی‌ها از این معاملات مرگبار می‌شود؟ نمی‌دانستم.

یادم است شبی در مهمانی کوچکی توجهم به صحبت‌های پسر جوانی جلب شد که در حمایت از آزاد شدن این موضوع، نه به دلیل آزادی مصرف و در دسترس بودن مواد، بلکه به دلیل مبارزه با مافیای مواد حرف می‌زد. اعتراض که کردم جواب داد آن چیزی که نیاز به کنترل دارد مواد نیست، ما نیاز به آموزش داریم. اگر بنا بود با بگیر و ببند موضوع حل شود، تا حالا می‌بایست این موضوع از بیخ و بن حل شده باشد. مهمانی تمام شد، من هم به آن حزب رای ندادم و البته حرف‌های پسرک هم هرگز از ذهن من خارج نشد.

دنیا پر از چیزهایی‌ست که تعریف مطلق ندارند. برای من حتی اخلاق هم نسبی تعریف می‌شود و مثالی که همیشه در آستین دارم هم قضیه دزدی مردی‌ست که یک تکه نان را برای سیر کردن شکم گرسنه بچه‌های خواهرش می‌دزدد… اما در در همین دنیای نسبی هم من نیاز به ثبات دارم. ثباتی که در تجربه شخصی خودم از فرد درگیر ندیدم و به بی‌سامانی من و دیگرانی انجامید که به او متصل بودند و این باعث می‌شود همچنان از حق انتخاب خود استفاده کنم و بگویم نمی‌شود. حداقل من نمی‌توانم. من با قضیه مصرف مواد اعتیادآور کنار نخواهم آمد.

 

آتش دل مقيم شد، تو به سفر چرا شدى

«اعتیاد»

شامگاه

من چشمم رو تو یه خانواده‌ای باز کردم که کشیدن مواد مخدر یه امر عادی بود. دور هم جمع می‌شدن و گاز پیکنیکی رو می‌ذاشتن وسط و دورش می‌نشستن و هوا دودگرفته می‌شد. اما قصه من قصه پرغصه زندگی عموی کوچیکمه.

 ده سال با هم اختلاف سنی داشتیم. شاید به خاطر همینه که توی تمام خاطرات کودکیم حضور داره، همیشه بوده، با هم بزرگ شدیم و سر آخر از دستش دادم و بعد از گذشت چند سال هنوز داغش مثل روز اول تازه‌ست. روزایی که به خاطرش انگشت‌نمای محله بودیم رو فراموش نمی‌کنم، شبایی که هر چی تو شهرکمون دزدیده می‌شد یه عده آدم در خونه ما جمع می‌شدن و سراغش رو از ما می‌گرفتن و از عموی معتادی که حالا دزد هم شده بود. اون بعدازظهری که پلیسا ریختن خونه‌مون و تمام سوراخ سنبه‌های خونه رو دنبال مواد گشتن و من نه ساله از ترس توی توالت خونه خودم رو حبس کردم و زار زدم، ظهر سیزده سالگیم که با صدای فریاد صاحبخونه جدیدمون از خواب پریدم که از دزدین ضبط ماشینش حرف می‌زد و آبروریزی می‌کرد. شب هفده سالگیم که توی خماری چای داغ رو ریخت روی پای پسر یک ساله‌ش و بابا از خونه انداختش بیرون. آخ از تلفن‌هایی که بهم می‌زد و واسه ده تومن پول التماسم می‌کرد. آخ از پیام‌هایی که می‌فرستاد و جوابی بهش نمی‌دادم. وای به ما… وای به حال ما…

نه که کاری براش نکرده باشیم، کردیم. هرکاری که از دستمون بر می‌آمد براش انجام دادیم، همه مدل، همه جور، ولی نشد، نخواست، برنگشت… و مقصر خودش نبود، جایی بود که توش بزرگ شد، مامانش، باباش، برادراش و حتی من… آخر قصه به اونجا رسید که پسرش بهش گفت کاش بابا بری و هیچوقت نیای. آخر قصه به اونجایی رسید که من، من خاک بر سر گفتم کاش می‌مرد و انقدر انگشت‌نمامون نمی‌‌کرد و فردای همون روز از هزار کیلومتر اون طرف‌تر خبر رسید که گوشه یه ساختمون نیمه‌ساز جنازه‌ش رو پیدا کردن… و من دیر رسیدم، دیر رسیدم به مراسم خاک‌سپاریش و باور نکردم که مرده، هنوز هم به این امید بیدار می‌شم که بهم زنگ بزنه، پیام بفرسته…

می‌گن اعتیاد بلای خانه‌مانسوزه ولی تا توش گرفتار نشی نمی‌فهمی عمق معنی این جمله رو. اعتیاد آتیشیه که می‌افته به جون ریشه‌هات، معتادت از دست میره ولی آتشیش خاموش نمی‌شه. آتیشی که تا ابد شعله‌وره و می‌سوزونه.