ماه: اکتبر 2018

سپر انداخته

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

نیمه‌شب

آخرین روز عمر من میتونه امروز باشه، یا یک هفته پیش، یا پارسال یا سال دیگه. چه اهمیتی داره اگه بدونم امروز واقعا دیگه فردا رو نمی‌بینم؟ آیا عاقل‌تر، بخشنده‌تر، مهربون‌تر یا کلا خوب‌تر می‌شم؟ که چی بشه؟ اگه قراره برای خودم کاری بکنم خوب معلومه که دراز می‌کشم از آخرین ساعت‌های عمرم در حال استراحت و یادآوری خاطرات خوشایند گذشته لذت می‌برم. اگه قراره به دیگران فکر کنم… خوب مردم، حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی هم بیشتر بدی‌های آدم یادشون می‌مونه تا خوبی. کافیه ده‌ها سال دستت رو تا آرنج تو عسل کرده باشی و گذاشته باشی در حالیکه عسل رو از رو دستت لیس میزنن غر بزنن و آخرش هم گازت بگیرن، همون یه لحظه که از درد دستت رو پس بکشی می‌شی آدم بده، آدم بی‌چشم و روئه. خلاصه که حال نمی‌کنم آخرین ساعت‌های عمرم رو بذارم برای خوشحال کردن دیگران. اگه دلی رو شکستم، لابد حقش بوده (هاهاهاها) اگرم دستی رو گرفتم، خودم بیشتر حال کردم از این عمل نیک. دیگه؟…

خب شاید بعد از اینکه از دراز کشیدن حوصله‌ام سر رفت برم برای خودم چای دم کنم، با هل و دارچین و لیمو عمانی و زنجبیل (عجب معجونی می‌زنم من)، بعد تا چای دم می‌کشه بشینم یه کم برای خودم گریه کنم، مثلا اینکه چرا تا الان گربه نداشتم یا چرا یه بار هم که شده موهامو بلوند نکردم. چرا اون همه فیلم معرکه رو رو سی‌دی حبس کردم و دیدنشو موکول کردم به یک زمان نامعلومی که قرار بوده وقت کافی و حال خوب داشته باشم برای دیدنشون و حظ کردن و آخرش هم اونا هزاران هزار کیلومتر دورتر جا گذاشتم. یا اون لباس سبز رو که عاشقش شدم نخریدم یا پوشیدن اون کفش خوشگل‌ها رو این‌قدر به تعویق انداختم که چرم روش ترک خورد، به بهانه واهیی که مثلا بذارمش سر یک مراسم خیلی خاص. آخرشم پا می‌شم می‌رم یه چای لیوانی برای خودم می‌ریزم و میشینم دم پنجره، هورت می‌کشمش و می‌گم به درک.

Advertisements

روزی مانند روزهای دیگر

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

شبانگاه

نمی‌دانم از عوارض در آستانه‌ میانسالی ایستادن است، یا نتیجه‌ اتفاقاتی است که در زندگی برایم رخ داده است،  که اگر فردا روز آخر زندگی‌ام باشد به نظرم هیچ تغییری در روند کارهایم به وجود نمی‌آورم و دوست ندارم دیگران بداند که من می‌دانستم که فردا نیستم.

صبح مانند هر روز بیدار می‌شوم، همسرم را با همه‌ بدقلقی‌اش بیدار می‌کنم، بعد از دستشویی و مسواک زدن، اگر شیر داشته باشیم، لیوانی شیر می‌خورم، اگر نداشته باشیم، میوه می‌خورم و اگر آن هم نباشد، لیوانی آب می‌خورم، لباسم را عوض می‌کنم، احتمالا روسری یا مقنعه‌ام را اتو می‌کنم و شاید خوشحال باشم که دیگر فردا لازم نیست لباس اتو کنم. واقعا اتو کردن لباس برایم سخت است. دوست دارم پیاده به سمت محل کارم بروم، در میان راه، درخت‌ها و ابرها را ببینم.

حوالی ظهر مامانم زنگ می‌زند و مرا در جریان امور خانواده می‌گذارد، در مورد سریال‌هایش برایم می‌گوید، یادم باشد به خواهرم یا همسرم بگویم که سریال‌های مامان را از کدام سایت برایش دانلود کنند. عصر که می‌شود لپ‌تاپم را خاموش می‌کنم، شاید فکر کنم رمز ورود به لپ‌تاپم را به فردی بگویم تا فردا بتوانند از آن بدون دردسر استفاده کنند، اما احتمالا به فردی نخواهم گفت. با همسرم قرار می‌گذارم تا شب به خانه‌ مامانم برویم، سوار مترو می‌شوم و خانم‌ها را نگاه می‌کنم و با خود فکر می‌کنم چقدر عجیب است که من فردا نیستم ولی این خانم‌ها و این فضا هستند. به خواهرم زنگ می‌زنم و در مورد هر چرندی صحبت می‌کنم و احتمالا دلم می‌خواهد به او بگویم تو قوی‌تر از آن چیزی هستی که فکر می‌کنی اما نمی‌گویم.

در خانه‌ مامانم با همسرم غذا درست می‌کنیم و با خانواده‌ برادرم کلی چرند می‌گوییم و می‌خندیم. همیشه وعده‌های غذایی که همه دور میز هستیم، ساعت‌ها طول می‌کشد. آخر شب که به خانه‌مان باز می‌گردیم، هی دلم می‌خواهد به او بگویم در کمدها و کابینت‌ها چه خبر است، اما نمی‌گویم، فقط از او تشکر می‌کنم که با همه‌ی بدی‌ها و خوبی‌ها، این همه سال با هم زندگی کردیم. او احتمالا که از خستگی نا ندارد، خمیازه‌ای می‌کشد و بریده‌بریده می‌گوید دوستم دارد.

به مادرم چه بگویم؟

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

شامگاه

چند سال پیش تا دم مرگ رفتم. در یک چشم برهم زدن روی زمین ولو شده و به زحمت گوشی به دست گرفته و عزیزانم را خبر کردم. در آن لحظه به هیچ چیز به جز رفتن نمی‌اندیشیدم. خود را به زحمت به طرف قبله کشیده و سرگرم دعا شدم. خدایا بچه‌هایم را به تو می‌سپارم. خدایا حلالم کن. تنها صدایی که به خاطر دارم، صدای التماس اشک‌آلود پسرم بود: «تو رو خدا نگذارید بمیرد. نجاتش دهید…» چشم که باز کردم، روی تخت بیمارستان بودم و اولین چهره‌ای که دیدم، چشمان پر از اشک پسرم بود. اکنون که به آن روز می‌اندیشم، با خود می‌گویم: «شاید شانس آوردم که زنده ماندم.» اما در اصل معتقدم که خدا دلش به اشک‌های پسرم سوخت و به من شانسی دوباره داد.

شب اول در بیمارستان خواب از سر خسته و رنجورم پرید. اگر می‌مردم، یا داخل سردخانه در انتظار کفن بودم و یا داخل قبر منتظر نکیر و منکر. از تنها چیزی که در زیر خاک می‌ترسم، سوسک‌ها و موریانه‌ها و بدتر از همه خرخاکی‌هایی است که منتظر متلاشی کردن تن و جانم هستند.

اگر خبردار شوم که فردا آخرین روز از عمرم است، شام دلخواه بچه‌هایم را می‌پزم. آنها را دور خود جمع کرده و شبی خوش و به‌یادماندنی با آنها سپری کرده و در آخر خبر رفتنم را می‌دهم. با آنها به عزا می‌نشینم و سپس تسلی‌شان می‌دهم که هر آمدنی، رفتنی دارد. از آنها می‌خواهم که همیشه و در همه حال کنار هم باشند. از مال و منال دنیا بجز کتاب‌ها و گل‌ها چیز دیگری ندارم. در همان شام آخر بین آنها تقسیم می‌کنم. جهیزیه‌هایی را که برای نوه‌هایم تهیه کرده‌ام به مادرانشان می‌سپارم، تا به عنوان یاد و خاطره‌ای از من برایشان نگه دارند. اما مادرم. با مادر پیر و فرسوده ام که همیشه دعا می‌کند و می‌گوید: «روز عاشورا وقتی امام حسین، علی اصغر را به میدان آورد، حرمله از شمر پرسید که چه کنم پسر را بزنم یا پدر را؟ و شمر به او امر کرد که پسر را بزن، پدر می‌افتد. خدا داغ فرزند را بر والدینش نشان ندهد. خدا داغ تو را نشانم ندهد.» آخر او داغ دو پسر دیده. به اینجا که می‌رسم، مغزم از کار می‌افتد. راستی با مادرم چه کنم؟ به او چه بگویم؟

ببخشید کم بودم به هر حال

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

غروب

می‌دونم که دوستم داری و می‎دونی که دوستت دارم. اخلاق گندم رو ببخش. هرجا که با کلام یا رفتارم آزارت دادم ببخش. بیا بریم کمی با هم وقت بگذرونیم. چیزی از من می‌خوای که نگفته باشی؟ کاری هست که برات انجام بدم؟

می‌دونی که همه می‌میرن. می‌دونی که دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. می‌دونی که چند سال دیگه واقعا فرقی نداره که کی کِی مرده. حتی می‌دونی که این روزها هرچه زودتر بمیری درد و رنج کمتری رو شاهد هستی. هرکس که میره براش آرزوی آرامش کنیم اگه به زندگی بعد مرگ معتقدیم. برای رفته آرزوی زندگی بهتری رو داشته باشیم اگه به زندگی دوباره معتقدیم.

من می‌ترسم، من نمی‌خوام بمیرم. من چکار کنم؟ تو چکار می‌کنی بعد مردنم؟ خیلی ناراحت میشی؟ بچه‌ها رو چکار کنم؟ کی مراقبشونه؟ چطوری دلداریشون میدی؟ چطوری کنار میان؟ مامان و بابام؟ اونا چی می‌کشن؟ مرگ فرزند خیلی دردناکه. دوستام چه حسی دارن؟ من نمی‌خوام بمیرم. نمی‌خوام کسی بدونه. نمی‌خوام کسی رو بترسونم یا ناراحت کنم. ولی به تو نمی‌تونم نگم. من می‌ترسم. دارم از ترس می‌میرم حتی. میشه شماها حالتون خوب باشه لطفا؟ میشه خیلی غصه نخورین؟ هر وقت خواستین گریه کنین ولی خیلی به من فکر نکنین. زندگیتون رو بکنین. خوش بگذرونین. ازدواج کنین. اما من نمی‌خوام بمیرم. قفل شدم. کاری نمی‌تونم انجام بدم. دیگه برام اهمیت نداره. می‌خوام پیش بچه‌هام باشم. می‌خوام برای آخرین بار مطمئنشون کنم که خیلی دوستشون دارم. می‌خوام خیالشون راحت باشه که بهترین بچه‌های دنیا بودن. ولی نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم. حتما گریه می‌کنم. حتما بدترش می‌کنم. براشون نامه بنویسم خوبه؟ تو بهشون میگی؟ تو عزیزترین کسم بودی. مرسی که بودی. مرسی که هستی.

خداحافظ.

لطفا همه‌ کاغذهایم را بسوزانید. بدهی مالی به کسی ندارم، اما خیلی دوستت دارم بدهکارم. خیلی آغوش و بوسه، خیلی لبخند. زندگی‌های نکرده‌ام باد هوا شد. مهم نیست. چیز جالبی هم نبود. اما از آنچه دارم هر چه خواستید برای خودتان بردارید و مابقی را ببخشید. نگه ندارید. می‌دانم خودم باید می‌کردم. ببخشید حالش را نداشتم.

پیش از غروب

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

عصر

هجده تا دفتر سایزهای مختلف هستند که باید معدوم شوند. افکاری هستند که صبح‌ها بعد از بیدار شدن بلافاصله مکتوب شده‌اند. پر از قضاوت از آدم‌ها، رازهای دلدادگی و آرزوهای بزرگ. سه تا هم دفتر خواب دارم. یک آرشیو پت و پهن از عکس‌های خودم و آدم‌هایی که با هم خاطره ساختیم هست که بین خودمان بوده و قرار نیست دست بقیه بیفتد.

غذای بچه هم هست. روز آخری برای چند ماهش غذا باید بگیرم و بگردم تا برایش مادر جدید پیدا کنم. توضیح هم بدهم که من از فردا نیستم وگرنه که جای پسرکم روی تخم چشم‌های من بوده و هست. در واقع از غذا و تشویقی و مابقی مخلفات به عنوان وسوسه‌ای برای مادر بعدی استفاده کنم. بعد برویم واکسن بزنیم. تست سلامت بدهیم. هزار بار ببوسمش و تکرار کنم که چقدر بابت تمام لحظاتی که نشانم داده من براش با تمام جهان فرق دارم و عزیزترم، ممنون و سپاسگزارش هستم.

قدم بعدی بستن اکانت‌های شبکه‌های اجتماعی شاید باشد. من از اینکه بعد از نبودنم اطلاعاتی از این دست از من بین مردم و شرکت‌ها باقی بماند، ترسیده که نه، منزجرم. بدتر از این، از اینکه زیر آخرین عکس و نوشته‌ام کسی پیغام بنویسد که وای و باورم نمی‌شود و چرا و چه حیف، موهای زنده و مرده‌ام سیخ می‌شود.

گردگیری می‌کنم. ظرف می‌شورم. برای سلامت گلدان‌ها یادداشت می‌گذارم. اجاره‌ آن بخش ماه که سپری شده را واریز می‌کنم و هر چقدر پول داشتم از بانک خارج می‌کنم.

بعد با رفیقم قرار می‌گذارم. اگر آن روز خانه یا ملک داشتم محضر قرار می‌گذاریم و سریعا انتقال مالکیت می‌دهم. هر چقدر پول هست با نوشته‌های مانده و موبایل و لپ‌تاپم (یا حداقل هارد لپ‌تاپ) می‌سپارم دستش که امانت نگه دارد و ده سال، بیست سال بعد اگر خواست دوباره خاطرات من را ورق بزند. وگرنه که اجازه بدهد زمان من را کمرنگ کند. تا از حافظه‌ زمان هم کم‌کم روبیده شوم. از بین آدم‌ها فقط همان یک نفر بوده که من بدون نقاب را دیده. به گمانم مابقی انسان‌ها حق دارند فکر کنند من همان بودم که فکر کی‌کردند.

و دست آخر، به بابا زنگ می‌زدم. و بابت تمام سال‌های بودنش تشکر می‌کردم. بوسه‌ خداحافظی می‌فرستادم و تماس با آدم‌ها را برای همیشه قطع می‌کردم.

کاش نباشه

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

بعد از ظهر

در حال حاضر اگه بدونم فردا آخرین روز عمرمه، مشخصا گوشی رو برمیدارم و به یکی از بیشعورترین آدم‌هایی که به اجبار باهاشون رابطه خانوادگی داریم، زنگ می‌زنم و هرچی از دهنم دربیاد بهش میگم. چون من و عشقم رو خیلی اذیت کرده. کلا هم چند دقیقه بیشتر وقت نمی‌گیره. ولی در عوض بسیار زیاد دلم خنک میشه. بعد از این تماس پنج دقیقه‌ای حسابی شارژ میشم. خب بعدش چه کارهایی دارم؟ هیچی. فقط یک چیز عزیز در زندگیم دارم اونم عشقم، از دلتنگیش ناراحت میشم، پس تمام مدت بغل هم می‌مونیم تا من بمیرم.

توی یک روز فرصت هیچ کار دیگه‌ای نیست. در کل برنامه هم ندارم که زنگ بزنم به  فلانی و بهمانی و بگم دوستشون دارم و دلتنگشونم و از این حرف‌های صد تا یه غاز. من تا دلتون بخواد دل‌شکسته‌ام. از دست نزدیک‌ترین کسانم. شاید هم لوسی و دل‌نازکی از خودم باشه، ولی هر چی هست درست یا غلط من دلم باهاشون صاف نمیشه. پس دم مرگ بودن هم چیزی رو عوض نمی‌کنه. دوست‌نداشتنی‌ها همچنان دوست‌نداشتنی هستن.

آیا فرض بر اینه که قبل از مرگ حسرت‌هایی دارم؟ آره دارم. مثلا حسرت ورزشکار حرفه‌ای بودن. خب حالا بگن فردا روز آخر زندگیته هیچ اتفاقی نمیافته و اصلا باعث نمیشه احساس پشیمونی کنم. انگار خیلی پوستم کلفته. چون اگه ورزش نکردم دلیلش تنبلی خودم بوده. نهایتا دلم لمیدن روی مبل رو به تلاش و تمرین و سختی کشیدن ترجیح داده و از لم دادن لذت برده. پس لذتم رو بردم و دارم می‌میرم. جای نق زدن نیست. اگه آدمی‌ام که خیلی ادعا می‌کنم که زندگی رو نباید حیف کرد، باید همین الان عملیش کنم، نه وقتی باورم شد رفتنی‌ام. توی رسیدن به اهداف و آرزوهام، توی زمینه ارضا حس جاودانگی و نام ماندگار شدن، یه تکونی به خودم بدم. این‌ها چیزهاییه که از همین امروز بیشتر بهش فکر و عمل خواهم کرد.

فکر می‌کنم طرح این عنوان برای رسیدن به حرف‌های مهمتری بوده و من خیلی ساده نوشتم. شاید خودم ساده‌ام.

هیچی!

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

نیمروز

به نظر خیلی ترسناک می‌رسد که از فردا به بعدی وجود نداشته باشد. کلی آرزوی نرسیده دارم، کلی کار شروع نکرده، کلی آدم ندیده. هر چه فکر می‌کنم این همه کار را نمی‌رسم انجام دهم. حتی یکیشان را نمی‌رسم به نحو احسن تمام کنم.

فکر می‌کنم کاش به وضع مالی ثابتی رسیده بودم، کاش درسم تمام شده بود، کاش قسط‌ها را تمام می‌کردم. ولی برای اتمام تمام اینها برنامه‌ریزی بلند مدتی لازم است که از فردا خیلی دیرتر است. ناراحت خواهم شد که بار تمام اینها می‌افتد روی دوش همسرم ولی چاره‌ای نیست. کاری نمی‌توانم برای بهبود اوضاع بکنم. از برنامه‌مان عقب نیستم ولی دیگر پس‌فردایی ندارم. پس می‌بوسمش و به خاطر همه‌چیز تشکر می‌کنم.

فکر می‌کنم که چقدر دلم برای دوستان و خانواده و مادرم تنگ است. شاید باید بی‌درنگ بلیط بگیرم و بروم ببینمشان. ولی نمی‌توانم با همه هماهنگ کنم و همه را ببینم. تازه فقط به دیدن که نیست باید فرصت کنم با همه حرف بزنم و پای درددلشان بنشینم. اینکه نصفی از آخرین روزم را در هواپیما باشم و نتوانم کاری جز طی طریق انجام بدهم خوشم نمی‌آید. تازه برسم ایران همه شوکه و مشکوک می‌شوند که چه شده که من سرزده رفته‌ام، بدون برنامه قبلی. تا بیایم توضیح دهم که خیلی ساده آخرین روزم است، آن نصف باقیمانده هم رفته و من هیچ نکرده‌ام. با اینکه خیلی دلتنگشانم و حیف است ندیده وداع کنم ولی نه، نمی‌روم. رفتنم کار بیهوده‌ای خواهد بود.

بد نیست حالا که نمی‌روم تمام روز بنشینم پای اینترنت و از راه دور با تک‌تکشان یک دل سیر حرف بزنم. از همه‌جا و همه‌کس بگوییم و اندکی عقده دل باز کنیم. ثانیه‌ای نمی‌گذرد که از این هم پشیمان می‌شوم. هیجان دیدن همه را دارم ولی تمام روز ذل زدن به صفحه مجازی را نمی‌پسندم. از دلم مانند همیشه می‌گذرد که ای کاش حداقل مادرم ویزا داشت و دست‌کم او کنارم بود. ولی با این وقت کم نمی‌شود بیاید اینجا و پیشم باشد. لاجرم باید با دلتنگی شدید با مادرم وداع کنم.

غمم می‌گیرد. آخرین روز را، فردا را در تنهایی و غصه سپری خواهم کرد. فکر می‌کنم کاش حداقل فلان کتاب را نوشته بودم، کاش فلان کتاب را خوانده بودم، آن سفر و این سفر را رفته بودم. به مقصدهای نزدیک و دلچسب فکر می‌کنم ولی این برنامه هم چنگی به دل نمی‌زند و سر شوقم نمی‌آورد.

چیزی که برای آخرین روز زندگیم نمی‌خواهم عجله و استرس و بدو بدو و حسرت است. دوست دارم فردا را در صلح و آرامش کامل سپری کنم. فکر می‌کنم به غم ایران که این روزها رهایم نمی‌کند، نگرانی برای آینده خودش و ساکنانش، دلتنگی برای از دست داده‌هایم. خبرهایی که برای انتشار به این دقت نمی‌کنند که فردا آخرین روز من است. باز حالم را بدتر می‌کنند.

نه، نمی‌گذارم فردا یک روز معمولی یا بدتر از آن یک روز غم‌انگیز بشود. باید یکی از بهترین روزهایمان باشد. فردا را مرخصی می‌گیرم، چون معمولا فرداها روز تعطیل نیستند. صبح زود بیدار می‌شوم و با هم صبحانه مفصل و هیجان‌انگیزی می‌خوریم. برای خرید رفتن اندکی زود است، دست به کار نظافت منزل می‌شوم ولی نه خیلی زیاد، آنقدری که جلوی چشممان برق بزند و خانه مرتب باشد. هم‌زمان با چند نفری در ایران تلفنی یا تصویری حرف می‌زنم. از بالای لیست شروع می‌کنم، مکالمه‌هایی عادی و صمیمی. اول وقت مغازه‌ها به بازار می‌روم. در راه برگشت بازهم با هر که جواب تلفنش را بدهد حرف می‌زنم. به خانه که رسیدم بهترین غذایی که بتوانم را می‌پزم. خیلی وقت صرفش نمی‌کنم، همان که خوشمزه‌ترین باشد کافی‌ست. همزمان که آشپزی می‌کنم رادیو گوش می‌دهم و با آهنگ‌های محبوبم می‌رقصم. چایی یا قهوه دم می‌کنم و در بالکن مشغول خواندن کتابم می‌شوم. کمی هم کارهای اداری و بانکی را رتق و فتق می‌کنم که تا حداکثر زمان ممکن همسرم در امان باشد. آخر از اینطور کارها گریزان است. ناگهان فکری به سرم می‌زند، تقویم گوگلم را باز می‌کنم و تمام پرداخت‌های دوره‌ای و قرارهای رسمی و هر چه که ممکن است یادش برود را ثبت و همخوان می‌کنم. بعد یک فایل درست می‌کنم که بگوید هر کدام را چطور انجام دهد و رمز عبور هر جایی و هر حسابی چیست. ذهنم درگیر کامل کردن این فایل است که به وقت تهران ظهر می‌شود و به مادرم زنگ می‌زنم. تا می‌توانیم حرف می‌زنیم. به دیگران نگفتم ولی به مادرم می‌گویم که آخرین روزم است. دوست ندارم و ندارد که اخبار مربوط به من را از من نشنود. بلاخره شارژ گوشی تمام می‌شود و تا دوباره بتوانم به عزیز دیگری زنگ بزنم آلبوم را برمی‌دارم و خاطرات را با همراهی شراب دوره می‌کنم. پشت بعضی عکس‌ها را بازنویسی می‌کنم. روی بعضی دیگر یادداشت می‌چسبانم. لباس می‌پوشم و از خانه بیرون می‌زنم. حسابی به خودم می‌رسم. در خیابان قدم می‌زنم و انسان‌ها را نگاه می‌کنم. از در و دیوار شهر و زندگی‌ای که درش جریان دارد لذت می‌برم. گاهی در کافه‌ای استراحت می‌کنم. یک جایی که خیلی حس خوبی بهم بدهد از خودم عکس می‌گیرم، سه تا عکس می‌گیرم یکی مخصوص مادرم، یکی همسرم و یکی هم برای همه عزیزانم. نمی‌توانم برای همسرم تصمیم بگیرم، ممکن است آن فردای آخر من را بخواهد برود سر کار. اگر نرفت که هیچ با هم قدم می‌زنیم. ولی اگر سر کار رفته باشد، راهم را سمت محل کارش کج می‌کنم و تنظیم می‌کنم که همزمان با تعطیلی‌اش به او برسم. خوش‌خوشان سمت خانه روان می‌شویم. غذا می‌خوریم و می‌نوشیم و او از روزش و من از روزم می‌گوییم. در تمام احوال هم بوسه‌ای و بغلی و الباقی قضایا را فراموش نخواهیم کرد. باید خاطره این آخرین فردا زندگیمان را سیراب کند. می‌توانم آرزو کنم فردا دوشنبه نباشد. اگر بود که هیچ او برنامه موردعلاقه‌اش را می‌بیند و من در آغوشش لم می‌دهم. اگر نبود با هم بهترین فیلم لیستمان را تماشا می‌کنیم و باز من در آغوشش لم می‌دهم و چون آخرین لحظه‌هاست، از خودمان با یک ظرف بزرگ چیپس و پنیر و شراب ناب در رختخواب پذیرایی می‌کنیم. فیلم تمام شده ولی من هنوز تا تمام شدن فردایم وقت دارم. به چشمانش زل می‌زنم و حرف می‌زنیم. می‌بوسمش و حرف می‌زنیم. نوازشش می‌کنم و حرف می‌زنیم. او همیشه زودتر از من خوابش می‌برد، اینبار هم بیدارم که پلک‌هایش سنگین می‌شود. ولی من تا آخرین ثانیه‌های فردایم نگاهش می‌کنم و می‌بوسمش.

نمی‌خواهم هیچ لحظه‌‌‌ از آخرین فردایم بدون عشق سپری شود. به هرکه دوستش دارم در آن واحد فکر می‌کنم و آرزوی آرامش برایشان. نمی‌دانم لحظه آخر فردا چطور می‌رسد و چطور می‌فهمم که دیگر نیستم ولی مهم نیست. مهم آن بود که برای لذت بردن از فردایم نهایت تلاشم را کردم، درست مثل هر روز.