ماه: اکتبر 2018

می‌توانستم قاتل باشم، اما صبر قوی‌تر از احساس بود

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

نیمه‎شب

گشتی در دنیای اخبار می‌زنم. به مردی می‌رسم که زنش را زیر بار مشت و لگد لت و پار کرده و کشته است. به زن یا مردی می‌رسم که متوجه خیانت همسرش شده و او را به قتل رسانده است. درست است که روبرو شدن با چنین فاجعه‌ای در زندگی، کار آسانی نیست. اما قتل هم چاره کار نیست. یک عمر با دست خون‌آلود زندگی کردن‌ وحشتناک است. من اگر بودم‌ راهم را از آن همسر جدا کرده و پی زندگی خودم می‌رفتم و بدون عذاب وجدان زندگی حدیدی را شروع می‌کردم.

وقتی در اخبار در مورد زنی می‌شنوم که در مقابل متجاوز از خود دفاع کرده و ضربه‌اش سبب قتل شده است، به او حق می‌دهم. شاید اگر من نیز جای او بودم چنین می‌کردم. وقتی ماجرای دختری را می‌شنوم که مورد تجاوز پدر مستش قرار گرفته و با قیچی خیاطی‌اش که دم دست بوده، به او حمله و زخمی‌اش کرده است، تنم می‌لرزد. استغفرالله اگر من در چنین شرایطی بودم، کارآن پدر را با ضربات متمادی تمام می‌کردم. مردی به انتقام از پدری بچه او را به قتل رساند. شاید اگر من جای والدین آن بچه بودم، قاتل را می‌کشتم. آخر آدم ناحسابی با پدر حساب و کتاب داری، گناه طفل معصوم چیست؟

به زنی می‌رسم که مادرشوهرش را به قتل رسانده و محکوم به اعدام شده است. به گذشته‌ها سفر می‌کنم. به زمانی که مادرشوهر‌ به خانه‌ام می‌آمد و می‌خورد و می‌ریخت و به بهانه دکتر یا خرید‌ همراه پسرش به گلفروشی و خواستگاری می‌رفت. به هر دروغ و حیله‌ای که دست می‌برد، کارساز نبود. زیرا از شانس من طرف یا فامیل و آشنای همکارم بود یا پرس و جو کرده و من و بچه‌ها را پیدا می‌کرد و آنگاه تف به روی پیرزن می‌انداخت و می‌رفت. گاهی که از سر کار به خانه برمی‌گشتم متوجه می‌شدم که اتاق خوابمان آنگونه که خودم مرتب کرده و رفته‌ام نیست. اتاق بوی ادکلن غریبه‌ای می‌داد. حتی زن مورد نظر را می‌شناختم. زنی که شوهر آبرومندی داشت. مرد بدبخت نمی‌دانم اگر می‌فهمید چه می‌کرد؟ مادرشوهر می‌گفت که پسرش مرد است و از هفت دولت آزاد. تو بنشین و بچه‌هایت را بزرگ کن. رفتار مادرشوهر و شوهرم‌ می‌توانست از من قاتل بسازد. در آن موقعیت‌های وحشتناک، نه اعدام و نه زندان و سنگسار‌، هیچ چیزی مرا نمی‌ترساند. بلکه تنها چیزی که مرا به آرامش و سکوت وامی داشت صبر بود و بس.

قاتل کی بودی تو

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

شبانگاه

خیلی وقت‌ها به این فکر کردم که اگر در فلان شرایط قرار بگیرم چه می‌کنم. یکی از این شرایط وقتی بوده که عزیزانم در خطر بودند. با خودم تصور می‌کردم که فریاد می‌کشم، می‌جنگم، با چاقو حمله می‌کنم و یا با تفنگ شلیک می‌کنم. یک دوگانگی غریبی رو در ذهنم تحمل می‌کردم، کشتن یک انسان به هر دلیل در مقابل دفاع از خانواده‌م. تا اینکه یک شب صدایی شنیدم و تصور کردم دزد به منزلمان آمده. همه‌ اهل منزل هم خواب بودند. خیلی شجاعانه رفتم توی اتاقم در رو قفل کردم و زیر لحاف قایم شدم. درسته که خیلی شرمنده شدم و خوشبختانه دزدی هم در کار نبود ولی جنبه‌ مثبت ماجرا اینجا بود که دیگه فکرهای صدتا یک غاز رو کنار گذاشتم.

الان اوضاع کمی فرق می‌کنه. بچه دارم. مادر بودن موجود دیگه‌ای از آدم می‌سازه. نمی‌گم دیگه ترسو نیستم و در هر شرایطی از بچه‌هام دفاع می‌کنم ولی مطمئنم بچه‌هام رو تنها و خواب رها نمی‌کنم و پشت در قفل‌شده به زیر لحاف پناه نمی‌برم. به نظرم آدم تا در شرایطش قرار نگیره نمی‌دونه در موقعیت‌های مختلف چه عکس‌العمل‌هایی ممکنه نشون بده. موقعیت‌های خاص و خطرناک معمولاً عکس‌العملهای ناگهانی و ناخودآگاه به همراه دارند که ممکنه با هیچ تجربه یا منطقی جور درنیاد. ممکنه بعدش خودت رو سرزنش کنی بابت عکس‌العملی که نشون دادی یا خیلی متعجب به خودت ببالی که انقدر شجاع و سریع بودی.

در مورد خودم بیشتر حدس می‌زنم اگر روزی قاتل بشم یک قاتل خونسرد می‌شم که وسواس داره ردی از خودش به جا نگذاره و انقدر این وسواسش شدیده که ممکنه هیچوقت از صحنه‌ قتل خارج نشه. یکی از مواردی که همیشه مراقب خودم هستم تا مرتکب قتل نشم وقتیه که یکی داره کار برقی می‌کنه و فیوز رو زده. تمام سلول‌های بدنم خواهش می‌کنن که برو فیوز رو بزن. برو بزن همین الان که دستش روی سیم لخته. بزن ببین چی میشه. انقدر سلول‌هام باهام حرف می‌زنن که آخرش سرشون داد می‌زنم خفه شید لطفاً. به طرف مقابل هم هشدار میدم که تا نکشتمت کارت رو تموم کن.

مرا به خودم باز پس بده‎

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

شامگاه

چند ماهه رابطه‌مون تموم شده و حالا من با یک نفر جدید آشنا شدم. تراپیستم می‌گه تقصیر خودته. می‌گه خودت بلد نبودی مرزت رو باهاش مشخص کنی. میگه دیر نیست. الان شروع کن به مرز گذاشتن. تمرین کن که نذاری کسی بدون اجازه‌ تو و بیشتر از حدی که تعیین کردی وارد حریمت بشه. که تو تصمیم باید بگیری. تو تعیین می‌کنی. خب؟

اما از جلسه‌ که میام بیرون هیچ چیز به این سادگی نیست. سیم‌کشی‌های مغزم قاطی شده. برای رفیق جدیدم مرزهای محکم و پررنگ می‌ذارم. آدم قبلی‌ام هنوز وجودش رو بهم تحمیل می‌کنه. هنوز عقب نمی‌ره. هنوز زنگ می‌زنه و درخواست‌های عجیب داره. هم نسبت به اندامم احساس مالکیت شدید می‌کنه و هم نسبت به کیف‌ پولم. تنها کاری که به ذهنم می‌رسه رو انجام می‌دم: تا حد ممکن از دیدار باهاش اجتناب می‌کنم. تاکید می‌کنم اگر هم قراره همدیگه رو ببینیم حتما باید در فضای عمومی باشه. حتی همون مواقع هم باز دندون‌های نیشم به خارش می‌افته. از حضورش عصبی میشم و دلم می‌خواد اونقدر حلقومش رو فشار بدم تا نفسش قطع شه.

ما چند ماه با هم زندگی کردیم. من، که به چشم خودم زن قدرتمندی هستم و اون که خودش رو مرد متجدد و امروزی و موفقی معرفی کرده بود. در عمل اما برای اولین بار با کسی مواجه شدم که موفقیت خودش رو در عقب کشیدن و پایین نگه داشتن من می‌دید. برای اولین و تنها بار در زندگیم من فهمیدم خشونت خانگی چقدر می‌تونه فلج‌کننده و خاموش عمل کنه. چطور در دل باتلاق فرو می‌ری و وحشتناک‌تر از همه این ظلم چطور توسط بقیه تطهیر میشه.

من برای رسیدن به جایی که هستم تلاش کردم. هیچ چیزی توی این دنیا مفت به دست نمیاد و من برای تک‌تک چیزهایی که توی زندگیم دارم جان خرج کردم. اینکه آدمی شأن و ارزش انسانی من رو زیر پا بذاره هیچ وقت تا قبل از این آشنایی رخ نداده بود. عجیبه که هنوز هم بعد از چند ماه از به پایان رسیدن همه چیز می‌تونه من رو با چند کلمه به ته چاه بی‌ارزشی‌ام بندازه. چرا پس هنوز می‌بینمش؟ چون راستش نمی‌تونم باور کنم کسی این همه من رو بی‌ارزش ببینه. نمی‌تونم قبول کنم در نگاه کسی در حد ابژه‌ جنسی و زن بله قربان‌گو کاهیده شدم. هنوز دارم سعی می‌کنم خودم رو نشونش بدم. تلاش می‌کنم من رو ببینه. و هنوز مصرانه از دیدن این چهره از من ابا داره.

من وقت ناامیدی مستأصل میشم. خشم اما من رو بُراق می‌کنه. درنده می‌کنه. جالبه من در برابرش که قرار می گیرم، از ناامیدی به خشونت می‌رسم. تلخ میشم. تیز میشم و میل به آسیب زدن شدید بهش تمام جانم رو می‌گیره. انگار از این بازی نه یک برنده که یک فرد زنده فقط قراره باقی بمونه.

من قاتل نیستم

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

غروب

چندین سال پیش، برای یه مدت طولانی از دست یک نفر به شدت عصبانی بودم و تمام مدت فکر می‌کردم هرچی ناراحتی توی زندگیم دارم اون باعث و بانیشه و باید بمیره. فکر و ذکرم شده بود ای کاش این آدم بمیره و بمیره. یک شب که با میل شدید به مردن این آدم خوابیده بودم، خواب ترسناکی دیدم. خواب دیدم طرف رو کشتم و بدنش رو تیکه‌تیکه کردم. بعد دیدم تیکه‌هاش ریخته جلوی پام و من یه لگدی هم حواله اون‌ها کردم.  با اون لگد آخر وای که چه حجم عظیم و غیر قابل توصیفی از پشیمانی محض آوار شد روی سرم! وحشتناک بود. یهو به خودم اومدم که چه غلطی کردم؟ چرا! افتادم روی زمین و زار زدم که ای کاش همه چی به عقب برگرده که مطمئن بودم برنمی‌گرده، چون کاری بود که شده بود و تمام! با تک‌تک سلول‌هام، تنها چیزی که حس می‌کردم فقط و فقط پشیمانی بود. انگار اصلا من وجود نداشتم و پشیمانی بود هرچی که به اسم من بود. داشتم از غصه می‌مردم. حتی توی بیداری هیچوقت هیچ احساسی رو با این غلظت تجربه نکرده بودم. مثل تو خالی شدن بود، مثل مردن بود، مثل هرچی که بود بدترین حس یا شرم‌آور‌ترین یا نخواستنی‌ترین حس ممکن بود. کلمه‌ای برای توصیفش وجود نداره.

وقتی بیدار شدم مطمئن بودم توی من اتفاقی افتاده. اون بخش وجودم که می‌تونست یک روز تبدیل به قاتل بشه رو دیده بودم و احساس عذاب وجدان بی‌پایانش رو حس کرده بودم. دیگه ممکن نیست که بخوام دوباره تجربه‌اش کنم. دیگه اون پس و پشت‌های ذهنم قاتل درونم نمی‌گه دلم می‌خواد فلانی رو بکشم. می‌دونم که لحظه بعدش چی  به سرم می‌آد.

البته من دارم در زمان صلح زندگی می‌کنم که این حرف‌ها رو می‌زنم و این‌قدر هم مطمئنم. ولی اگر جنگ باشه، قضیه حتما از دست من و عقاید و خط قرمزهام خارج می‌شه. اون موقع که پای جان خودم و عزیزانم وسط باشه، چه بسا گرفتن جان آدمی از دستم بر بیاد. نمی‌دونم اون هم اسمش قتل هست یا نه.

نهایتا می‌تونم امیدوارم باشم که هیچوقت همچین شرایط ترسناکی پیش نیاد.

خوشبختی!

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

عصر

تا حالا فکر نکرده بودم ولی این هفته خیلی بهش فکر کردم و به هیچی نرسیدم جز تصادف. اونم نه تصادف ماشین که بزنم به کسی، بلکه تصادفی که خیلی خیلی خارج از حیطه کنترل من باشه.

من آدم دعوایی نیستم‌. آدم بزن‌بزن که اصلا. عصبانی که میشم گر می‌گیرم و قرمز میشم. عین کارتون‌ها بخار از گوشم بیرون می‌زنه، ولی فقط همین. تا بتونم تلاش می‌کنم تو حالت عصبانی نه حرف بزنم، نه تصمیم بگیرم، نه کاری بکنم. فقط تا حد ممکن محیط رو ترک می‌کنم. دیدین تو این فیلما طرف سر یه عصبانیت مسخره یکی رو هل میده، یارو تلو تلو می‌خوره و تِقی می‌افته زمین و می‌میره؟! همیشه این پس ذهنمه که اگر یه بار فیلمی فیلمی این اتفاق بیفته، زندگیم الکی نابود میشه. نه به خاطر مجازات و زندان، فرار و بگیر و ببند بعدش، به‌خاطر روان و وجدان خودم که آرومم نمی‌ذاره و هر لحظه بهم میگه می‌مردی هلش نمی‌دادی! حتی تو دعوا لفظی هم اگر ببینم طرفم خیلی دیگه آمپر چسبونده ادامه نمی‌دم‌. شده بارها تو دعوای لفظی گفتم «با اینکه بهت حق نمیدم ولی می‌ترسم بیشتر بحث کنیم سکته کنی و بمونی رو دستم، هر وقت یاد گرفتی آروم بحث کنی بیا تمومش کنیم.» و هر جای هر بحثی باشه من دیگه ادامه نمی‌دم‌. بارها پیش اومده که طرف از این حرفم بیشتر داغ کرده و ادامه داده ولی با سکوت من که مواجه شده، فروکش کرده. آخه واقعا به نظرم فایده نداره. خشونت و هل دادن و فحش دادن و داد زدن کار کی رو راه انداخته که من بخوام دومیش باشم؟

البته گاهی شده تو عصبانیت دلم خواسته یه حرکت تند فیزیکی بکنم که این غلیان احساسات یه جوری تخلیه بشه. می‌دونین چکار کردم؟ یا رفتم بیرون دویدم، یا دکوراسیون محل (خونه یا محل‌ کار فرق ندارد) رو عوض کردم، یا افتادم به نظافت شدید، یا ساعت‌ها پیاده رفتم. بلاخره بدنم رو یه جوری خسته کردم ولی هیچ وقت فکر نکردم مشت و لگد، یا پرت کردن گلدون یا بهم کوبیدن در یا شکستن ظرف و پنجره می‌تونه کمکم کنه. تو اینطور ابراز خشونت‌ها هیچ چیزی جز اتلاف انرژی و وقت و سرمایه و اخلاق نمی‌بینم.

فکر کردم ممکنه زمانی یا کسی بوده که بخاطر آزارهاش دلم خواسته بکشمش. ولی بازم هیچی نبود. من شاید بهتر و آسون‌تر بتونم شکنجه‌گر بشم تا یه قاتل. چون برام مرگ پایان همه‌چیزه، از مرگ کسی که ازش کینه به دل دارم یا متنفرم، ناراحت میشم. احساس می‌کنم قبل از اینکه تقاص پس بده خلاص شده. باور دارم که آدم‌ها همه از یه حدی از سختی و عذاب به بعد آرزوی مرگ می‌کنن و این درست همون جایی که می‌تونه از من شکنجه‌گر بسازه. هستند چند موجود دو پایی که من بهشون حتی لفظ آدم هم اطلاق نمی‌کنم و دوست دارم برسن به اون مرز ولی نمیرن. بمونن و زجر بکشن، سال‌های سال. دنیای دیگه‌ای برای من وجود نداره که بخوام دلم رو به اون خوش کنم، تو همین دنیا انتقامم رو می‌گیرم.

اگر این رو زیرمجموعه قاتل شدن حساب کنید. من همین الآنشم یه قاتلم. همون چند تا بی‌شرف هر کاری ازشون بر می‌اومد کردن که زندگی من نابود بشه و من رو بدبخت کنن. ولی من به سبک خودم مبارزه کردم و زجرشون دادم. زندگی کردم، شاد بودم، خندیدم، عشق ورزیدم و خوشبختی رو پیدا کردم و هر بار که من قدم بلند و موفقی برداشتم تلاش و تقلای اونها رو دیدم که سنگ دوباره‌ای سر راهم بندازن. همین بهم بیشتر انرژی داد. باورم رو قویتر کرد که خوشبختی و شادی من، عذاب همین دنیای اونهاست. اگر هم ناراحت بودم یا خسته شدم یا اذیت شدم، بروز ندادم و خم به ابرو نیاوردم. روزی که خبر دق کردن اونا برسه، روزیه که من قاتل شدم.

شلیک‌های پیاپی

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

بعد از ظهر

از صبح که بیدار می‌شوم؛ هزار بار تصمیم می‌گیرم هزار نفر را بکشم. زندگی در اینجا بسیار مستعد این است که آدم را قاتل کند.

شلیک اول: فکر کنید صبح از خواب بیدار می‌شوید و قبل از اینکه خودتان را پیدا کنید که چه‌کسی هستید و چکاره‌اید، صدای بلند وانتی از بیرون پنجره می‌آید که با بلندترین فرکانسی که گوش انسان و حتی نهنگ‌ها قادر به شنیدنش هستند دارد جنسی می‌فروشد یا به زور می‌خواهد اجناس دست دوم خانه‌تان را بخرد.

شلیک دوم: می‌خواهید بروید سرکار و بدو بدو لباس می‌پوشید و حاضر می‌شوید و از در می‌زنید بیرون. بله! پشت در به قاعده چال کردن برج ایفل، زمین را کنده‌اند و هیچ راهی برای گذشتن از جلوی در نیست. چکار باید بکنید؟ شبیه بندبازها سعی کنید از راهی که به اندازه نصف عرض کفش است عبور کنید و دور بزنید و بروید به ساحل امن. همین‌ کار باعث می‌شود پنج دقیقه از زمان‌بندی عقب بیفتید و به سرویس اداره نرسید.

شلیک سوم: باید با تاکسی بروید تا اداره. دست‌کم چهار مسیر. ماشین سخت پیدا می‌شود و این مسیر، صفی هم برای تاکسی گرفتن ندارد. تا نوبتتان بشود؛ یک‌نفر سریع‌تر از شما می‌پرد و در ماشین می‌نشیند.(این‌کار ممکن است چندبار تکرار شود چون شما فاقد روحیه جنگجویی لازم برای کنار زدن دیگرانید.)

شلیک چهارم: راننده تاکسی بی‌ادب است لابد که جواب سلامتان را نمی‌دهد. خیلی عجله دارد لابد که لایی می‌کشد و مدام شما را به در و دیوار ماشین می‌کوبد. لابد راننده این خط نیست که کرایه را بیشتر می‌گیرد. لابد نامرد است که شما را هنوز خیلی مانده به انتهای مسیر پیاده می‌کند که بتواند مسافران مسیر بعدی‌اش را راحت‌تر سوار کند.

شلیک پنجم: هنوز درست و حسابی نرسیده به محل کار، از پچ‌پچ‌های حراست می‌فهمید یکی از همکاران عزیزتان رفته زیرآبتان را پیش رییس زده و حالا باید برای اشتباهات نکرده پاسخ‌گو باشید و بدی‌اش این است که همکار مذکور فامیل رییس است و نمی‌توانید چیزی به‌او بگویید و هر توضیحی هم که به رییس بدهید فقط خودتان را بیشتر ضایع می‌کنید.

….

راستش تمام این اتفاقات عادی است اما وقتی هر روز و هر روز برایتان تکرار شود فقط فکر اینکه «اگر یک اسلحه داشتم…» آرامتان می‌کند.

اما راستش را بخواهید علیرغم تمام شعارهایی که می‌دهم گمانم هیچوقت نمی‌توانم کسی را بکشم؛ مگر وقتی فکر می‌کنم کسی قاتل فرزندم یا کلا خانواده‌ام باشد. آیا در آن شرایط می‌توانم؟ قلبم از فکر کردن به این موضوع چاک‌چاک می‌شود. نه طاقت مردن نزدیکانم را دارم و نه توانایی کشتن کس دیگری را. کسی چه می‌داند؟ شاید برای جلوگیری از مرگ یک یا چند آدم بتوانم کسی را بکشم.

طناب دار 

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

نیمروز

 گاهی وقتا آدما نمک می‌خورن و نمکدون می‌شکنن، از پشت به هم خنجر می‌زنن و به قول شاعر عزیز «چنان‌که تو را می‌بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند». دلم بارها شکسته و خرده‍شیشه‌هاش پخش شده توی اتاق. بارها شده که ساعت‌ها کز کنم یه گوشه و با خودم هزار اما و اگر و استدلال رو مرور کنم تا خودمو راضی کنم که هنوز توانایی جمع کردن خرده‌‌شیشه‌ها و بند زدن چینی دلم رو دارم، تا راضی شم که هنوز میشه به رابطه‌های انسان‌ها امیدوار بود. که هنوز میلیون‌ها آدم خوب دوست‌داشتنی توی دنیا هست، میلیون‌ها فرصت برای اعتماد دوباره، میلیون‌ها اتفاق خوب. ولی همیشه یه ترسی ته وجودم هست. یه چیزی که بهم می‌گه اگه بار دیگه‌ نتونستی خرده‌شیشه‌ها رو جمع کنی چی؟ اگه بار دیگه نتونستی کینه و نفرت و پوچی رو از ذهنت بیرون کنی و به زندگی عادی برگردی چی؟ اگه کسی بهت بدی کرد که از بس بزرگ بود نتونستی تحملش کنی چی؟ اگه نفست به شماره افتاد، اون موقع با طرف چی‌کار می‌کنی؟ ازش انتقام می‌گیری؟ با آدمی که اعتماد تو رو به دنیا به باد فنا داده و روح تو رو شاید برای همیشه تهی و سرگردان کرده چه می کنی؟

به نظرم تجاوز به روح یک نفر و کشتن احساس و امیدش بزرگ‌ترین ظلمیه که می‌شه در حق کسی کرد. اگه شما جسم کسی رو بکشین، در واقع به زندگیش پایان دادین و این می‌شه مردن ولی اگه روحش رو بکشین کاری کردین که به جای زندگی، مجبور باشه مردگی کنه. چنین آدمی توی رنج و افسوس و پوچی زندگی (نه ببخشید، مردگی) می‌کنه. راستش اگه یه روز کسی چنین کاری رو در حق من بکنه، طوری که دیگه نتونم بلند شم و ادامه بدم شاید به خودم حق بدم که تلافی کنم. شاید به خودم حق بدم همون کاری که در حقم کرد رو بکنم و اون رو هم در رنج مردگی کردن شریک کنم. شاید توی چنین شرایطی از بس هوای دلم ابری باشه و اون‌قدر تلخ باشم که به خودم کاملا حق تلافی بدم. امیدوارم هیچ وقت در مقابل کسی توی چنین شرایطی قرار نگیرم. امیدوارم همیشه روزنه‌ای باشه برای عبور اشعه‌های روشن امید. امیدوارم هیچ کس منو اسیر پوچی و مردگی نکنه. من دوست ندارم توی ذهنم طناب دار کسی رو ببافم.

دعوت به همکاری

دوستانی که مایل هستن در آزمون وبلاگ گروهی آرامگاه زنان رقصنده شرکت کنن لطفا یا به ما ایمیل بزنن یا همینجا کامنت بذارن (با ذکر ایمیل) تا باهاشون تماس بگیریم. ما یه آزمون ورودی داریم که بیشتر از اینکه بشه بهش گفت آزمون، شبیه سازی کار توی وبلاگه تا داوطلب متوجه بشه علاقمند به همکاری با گروه هست یا نه.

لطفا برای محک زدن خودتون وارد این آزمون نشین و فقط زمانی شرکت کنین که گمان میبرین واقعا علاقه دارین توی وبلاگ بنویسین. خوندن و بررسی متنهای شما وقت زیادی از ما میگیره و خیلیها متاسفانه فقط واسه سرگرمی به این آزمون ملحق میشن. ما دنبال کسی میگردیم که واقعا دلش میخواد بنویسه.

کلاغ‌های خبرچین

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

پیش از ظهر

متاسفانه هیچ اتفاقی نتوانسته تا این لحظه  از من یک قاتل بسازد. این را می‌گویم چون بدترین اتفاقاتی که فکر می‌کنم می‌تواند بیافتد تا من قاتل شوم افتاده و من قاتل نشدم. این را البته بر اساس یک سری پیش‌‌فرض‌های اولیه می‌گویم. مثلا اگر مرگ ماهی قرمز‌های عید را که تا همین ده سال پیش می‌خریدم، قتل حساب نکنیم.‌ یا اگر مرگ‌مهاجم را دفاع‌شخصی در نظر بگیریم نه قتل.

اصلا وقتی آن اتفاق افتاد با تمام وجود آرزوی مرگشان را می‌کردم. مرگ هر دو طرف را. اما یک‌ماهی،صبر کردم و نشد، هر دو طرف دعوا شروع کردند زندگی معمولی داشتن. به این نتیجه رسیدم که خودم باید یک کاری بکنم. برای همین شروع کردم نقشه کشیدن اینکه کجا و چگونه می‌توانم تنها پیدایشان کنم. چگونه رد پای خودم را مخفی کنم. اصلا اسلحه را از کجا تهیه‌ کنم. هر چقدر هم زمان می گذشت از هیجان موضوع کم نمی‌شد. می‌دانستم پول لازم دارم اما نباید قابل پیگیری باشد، از شرکت خواستم مبلغی از حقوقم را نقد بدهد. در نهایت بعد چهار‌ماه یک‌میلیون و چهارصد دادم و یک کلت قدیمی خریدم با یک جعبه فشنگ‌.

جدول زمان‌بندی رفت و آمدشان به خانه و محل کارشان آماده‌ بود. فکر کرده‌ بودم که اول کدام را بکشم و چقدر زمان دارم که سریع به دیگری برسم که به من نزدیکتر بود و درحالی که همه مرگ اولی را به دومی ربط می‌دادند من دومی را از زاویه ای بکشم که خودکشی به نظر برسد. شبانه‌روز بارها و بارها مسیر را در ذهنم مرور می‌کردم، سعی می‌کردم حالات خاص را تجسم کنم. به مرز جنون رسیده بودم. آرامش نداشتم. دو هفته مانده به اجرای آن، تصمیمم گرفتم احتمال شلیک از فاصله‌ کمی دورتر را هم‌ مد نظر قرار‌ بدهم که اگر نتوانستم وارد خانه‌ اولی بشوم برنامه لغو نشود. از شرکت مرخصی گرفتم و در خانه‌ ماندم. ساعتی که می‌دانستم کمترین مزاحمت را همسایه‌ها دارند به پشت بام رفتم برای تمرین. چند شلیک خالی، یک شلیک پر. نمی‌دانم چه شد که برای شلیک پر تصمیم گرفتم جمع کلاغ‌های لبه‌ پشت‌بام همسایه را نشانه بگیرم. شلیک.‌

 پرواز پر سر و صدای کلاغ‌ها. بال بال زدن یکی از آنها. بالی که به راحتی دیگری تکان‌‌نمی‌خورد. جیغ کلاغ. تلاشش برای پرواز. پرهای توی هوا… تمام. تمام نقشه‌های چندین ماهه‌ام نقش بر‌آب شد. تنم یخ کرده‌ بود. دست‌هایم می‌لرزید. بال کلاغ جلوی چشم‌هایم تکان می‌خورد. اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر بود.

کلت را لابلای پوشال‌های کولر قایم‌ کردم.  چهار ماه بعد که از آن خانه رفتیم حتی یادم نبود که باید جابجایش کنم.

عدالت

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

صبح

یه بار تو زندگی‌ام واقعا می‌تونستم به کشتن یه نفر دست بزنم. سال‌ها ازش می‌گذره. اون قدر عصبانی بودم که دو روز از خونه بیرون نرفتم. واقعا نگران بودم که دست به کار غیر عاقلانه‌ای بزنم. نمی‌تونستم هم در موردش با کسی صحبت کنم. آخرش به فکرم رسید به شماره مشاوره تلفنی زنگ بزنم، و بعدش یک کمی از خشمم کم شد. بعدها هم مدت‌ها وقت صرف مشاوره و کلاس‌های روانشناسی کردم تا از اون خشم شدید کم بشه. هرچند کینه‌ای که به اون آدم داشتم کم نشد، فقط مرور زمان دفنش کرد و کم‌کم فراموش شد.

داستان از این شروع شد که توی یه رابطه کاری اون فرد، لااقل از نظر من، حق منو خورد. من و سه چهار نفر دیگه که شرایط نسبتا مشابهی داشتیم، پاسخ‌های کاملا متفاوتی گرفتیم. موضوع هم برای من خیلی مهم و حیثیتی بود. نتونستم و هنوز هم نشده ازش بگذرم. ولی شدت اون خشم، حس واقعی اینکه من ممکنه دست به قتل بزنم و کار عاقلانه‌ای که کردم چه از نظر از خونه بیرون نرفتن و با کسی روبرو نشدن، تجربه عمیقیه که همیشه باهام مونده و خیلی وقت‌ها بهش فکر می‌کنم.

هیچوقت به اون شدت به اون حس نرسیدم ولی زیاد بهش نزدیک شدم و معمولا وقتی این‌جوریه که پای عدالت یا بهتر بگم، بی‌عدالتی در میونه.مثل اتفاقی که دقعه قبل برای خودم افتاد. یه جوری آتیش می‌گیرم که پتانسیل داره به جایی برسم که عقلم خاموش بشه..اون طوری هم که از سوابق برمیاد خودم خیلی برای خودم عزیزم واسه همین وقتی پای خودم وسط بوده تا دم آدم‌کشی هم رفتم! نمی‌دونم در آینده دوباره تو همچین موقعیتی خواهم بود یا نه. ولی امیدوارم اون بار هم یادم بمونه که از خونه بیرون نرم یا از طرف فاصله بگیرم، و حتما از هر نوع مشاوره بی‌نام و نشانی که در دسترس هست استفاده کنم!

بهش دالی کن

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

سپیده‌دم

فکر می‌کنم کشتن یک انسان اصلا کار سختی نباشه، ما همه در درون خودمون قاتلی رو همراهی می‌کنیم که به خواب رفته، باید دید چی باعث میشه که یک روز چشماش رو باز کنه و اونی رو که باید، میدره! میگی مهربونه؟ دلسوزه؟ آزارش به یه مورچه هم نرسیده؟ دلیل موجهی نیست، کافیه توی اون موقعیتی که نباید، بگذاریش تا ببینی همون آدم مهربون و دلسوز چطوری به چیزی که نیست تبدیل میشه. من علاوه بر اون قاتل که اگه پاش بیفته ممکنه دست به قتل‌ بزنه، حتی آدمی رو سراغ دارم که ممکنه خودم رو هم به کشتن بده که البته این بحثی جداست و به اینجا ربطی نداره!

خیلی وقت پیش با همسرم دعوام شد، نه منظورم داد زدن نیست، ظرف شکستن و فحش دادن و کتک کاری هم نیست. رفتار سرد و بی‌احساس و عاری از واکنشش در برابر منی که مثل اسپند روی آتیش بودم و از تهمت‌های مادرش خسته شده بودم و احتیاج به حمایت داشتم، عین بنزینی بود که روی سر و صورتم پاشیده میشد. با عصبانیت به اتاق خوابمون رفتم و در رو با بیشترین زوری که داشتم بستم و روی تخت نشستم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم به اینکه من چطوری می‌تونم مادرشو بسوزونم، چطوری می‌تونم از شر این آدمی که شوهرمه اما عین سیب‌زمینی بی‌خاصیت می‌مونه خلاص شم. واقعا فکر می‌کردم به راه‌های خلاص شدن ازش. توی لیوان شربتش قرصای خوابی که دکتر برام تجویز کرده رو حل کنم؟ وقتی خوابه با چاقو بزنم به قلبش؟ شب بالش رو فشار بدم روی صورتش و نفسشو بگیرم؟ یکی از سیمای ماشینش رو قطع کنم تا توی جاده تصادف کنه و بمیره؟ می‌دونید در واقع چی منصرفم کرد؟ من با تمام وجودم، با همه ذرات تنم می‌خواستم یکی از این کارها رو بکنم ولی وقتی کمی آروم‌تر شدم دیدم همسرم با همه اخلاق گندش انسان بدی نیست و نباید با اون این کار رو کنم، هر چند تنها چیزی که مادرش رو با تمام وجود آتیش می‌زنه وقتی تنهایی داراییش رو توی دنیا که همین پسرش هست، ازش بگیرم.

بعدتر، آدمی (که به خیالم دوسته) پشت میز کافه‌ای شروع به تعریف از دخترم کرد که که همراهم برده بودمش. شب وقتی برگشتم خونه، برام نوشت دخترت زیباست و تمام مدت دلم می‌خواست لبش رو ببوسم! من مثل شیری درنده، مثل آدمی که زخمیه دور خودم می‌چرخیدم و فحش میدادم و درد می‌کشیدم و دلم می‌خواست قدرت و توان این رو داشتم که اون آدم رو بکشم، به بدترین نحو، به بدترین شکل، به زجرآورترینش.

من کجا قاتل میشم؟ وقتی پای بچه‌م در میون باشه، و وقتی پای خودم… در مورد بچه‌م بلافاصله می‌تونم تغییر نقش بدم و در مورد خودم اما، ظرفم باید پر بشه و دیگه هیچ‌چیز برام مهم نیست، هیچ چیزی…

مرخصی

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

سحرگاه

نویسنده قبلی از گروه رفته بود و جایگزین پیدا نکرده بودیم. این شد که این نوبت نویسنده نداریم، با عنوان مرخصی نوبت را رد میکنیم! دوازده ساعت بعد برگردید، لطفا.

ممنونیم.

بخشید ته صف اینجاست؟

«صف»

نویسنده مهمان: پرویز فرقانی

واژه صف در کاربرد کنونی آن مفهومی نسبتاً جدید است. منظورم از کاربرد کنونی یعنی ایستادن در یک خط منظم تا رسیدن نوبت برای خرید یک کالا یا یک خدمت، یا انتظار برای ورود یا خروج از یک مکان است. برای این که در کاربرد «صف» در شعر کهن فارسی سر و گوشی آب دهم، گشتی در آثار شاعران قدیمی زدم و به این نتیجه رسیدم که بیشتر آنها «صف» را نه به معنای تشکیل یک خط منظم از آدم‌ها تا رسیدن نوبت، بلکه به معنای مجموعه‎ای انبوه و منظم از آدم‌ها یا چیزها یا پدیده‌ها به کار برده‌اند و بیشترین مورد استفاده آن هم در رزم و سپاه و جنگ بوده است و غلبه این مفهوم چنان است که حتی هنگامی که «صف» در مضمون‌های عاشقانه و یا خیالپردازی مناظر طبیعت به کار رفته، این صور خیال با غلبه مفاهیم رزمی و سپاهی بوده است. به چند نمونه توجه کنید:

خروشی برآمد ز لشگر به زار/ کشیدند صف بر درِ شهریار (فردوسی)
دو لشگر دوباره برخاستند / دگرگونه صف‌ها برآراستند (نظامی)
گر زخم خوری بر رو، رو زخم دگر می جو / رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را (مولوی)
شراب و عیش جهان چیست؟ کار بی‌بنیاد / زدیم بر صف رندان و هر چه باداباد (حافظ)
هر کجا صف کشیده مژه او / فتنه بیدار و عافیت خفته است (عطار)
در آن میدان که صف بندند گردان دغاپیشه / اجل از جا جهاند رخش و پیش صف دهد جولان (وحشی بافقی)
صبر هزیمت گرفت کز صف مژگان او / غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد (خاقانی)
زنوک ناوک چشمت چه غم که درصف عشق / کسی سپه شکند کو ز جان نیندیشد (خواجوی کرمانی)
اندر صف دوستان ما باش و مترس / خاک درِ آستان ما باش و مترس (ابوسعید ابوالخیر)

اما به روزگار معاصر که نزدیک می شویم ناگزیر باید برای خیلی کارها در صف بایستیم و این در صف ایستادن معمولاً دل‌آزار و وقت‌گیر هم هست. در طول عمر خودم می‌توانم صف را به دو دوره پیش و پس از انقلاب تقسیم کنم. در دوران قبل از انقلاب بیشتر صف‌ها، ولی نه همه آنها، سوهان حوصله و جان و تن بودند. از جمله صف صبح در مدرسه و معطلی در سرمای زمستان برای خواندن سرود و قرائت قرآن و ورزش صبحگاهی با پاهای یخ‌زده و بی‌حس به دستور آقای ص. معلم ورزش مدرسه رازی، صف نان که تقریباً همیشه بزرگ‌ترها حق ما بچه‌ها را زیر پا می‌گذاشتند، صف حمام نمره مخصوصا در شب‌های عید و صف اتوبوس. اما انصاف نیست که از دو صف مفرح آن روزها یاد نکنم. یکی صف بلیط سینما که پر از نقل و شادی بود و گاهی هم می‌شد با پرداخت یکی دو تومان بیشتر بلیط را از کسانی بخری که قبلاً در صف ایستاده بودند، و صف بچه‌مدرسه‌ای‌های هوراکش برای موکب ملوکانه! شاهنشاه گاهی مهمانان خارجی خیلی «وی‌آی‌پی» داشت که به استقبال آنان می‌رفت و با لیموزین در خیابان‌های تهران جولانی می‌دادند و ما بچه‌مدرسه‌ای‌ها را برای تشویق در کنار خیابان «صف» می‌کردند و هم شاهنشاه نمایش محبوب‌القلوبی می‌داد و ما هم خیلی دوست داشتیم چون در آن روز هم از مدرسه معاف می‌شدیم و هم با دختران دبیرستانی در یک صف می‌ایستادیم و هم ساندویچ و نوشابه‌ای هم نصیبمان می‌شد.

در یکی از همین مبارک روزها بود که در کنار خیابان منتظر عبور موکب ملوکانه و بروز شور و حال بودیم که کیوان، خواننده‌ای که بعدا در شو تلویزیونی شش و هشت و رنگارنگ و همراه با داریوش و افشین به شهرت رسید و از بچه‌محل‌های ما بود نیز در «صف» مستقبلین بود و ترانه خوابِ گوگوش را همراه با تمپویی در دست به این شکل می‌خواند که: «خواب بودم خواب می دیدم، یهو تو خواب گوزیدم!» و قاه‌قاه خنده پسرها و نخودی خندیدن دخترها از خاطرات خوش «صف» برایم مانده است.

اما پس از انقلاب آن اندک خوشی‌های برخی از مصداق‌های «صف» نیز از میان رفت و «صف» منحصر شد به خرید شیر و سیگار و پوشک و روغن و کوپن شماره فلان و اتوبوس و تاکسی و پرداخت قبض آب و برق و …

یک خاطره هم از یکی از صف های بعد از انقلاب بگویم و زحمت را کم کنم. روزی در یکی از شعبه‌های بانک ملی در بلوار کشاورز در صفی دراز برای پرداخت قبض تلفن یا آب و برق ایستاده بودم که مردی خارج از صف به گیشه رفت و کارش انجام شد (آن روزها هنوز سیستم گرفتن شماره نوبت به بازار نیامده بود). یکی از منتظران در صف دادش درآمد که آقا چرا صف را رعایت نمی‌کنی؟ و صندوقدار با کمال پررویی جواب داد «دلم می‌خواد». مرد معترض گفت یعنی چه آقا شما وظیفه‌ات اینه که کار مردمو به نوبت راه بندازی! و صندوقدار گفت: وظیفه؟ من اصلاً دارم به شما لطف می‌کنم که اینجا نشستم! ودر کمال ناباوری گیشه را ترک کرد و رفت و در گوشه‌ای نشست به چای خوردن! مردم هم به جای پشتیبانی از مرد معترض شروع به ایراد گرفتن و اعتراض به او کردند و دست آخر تنها پس از عذرخواهی مکرر مردم از صندوقدار بود که ایشان با ناز و عشوه به سر پستش برگشت!

عمری که در صف دم کشید

«صف»

بامداد

آدم صبوری نیستم. نه که هیچوقت نباشم ولی در بیشتر موارد توی زندگی صبور نیستم. یکی از معدود جاهایی که صبر دارم توی صف ‌های مختلف است. صف به معنای واقعی کلمه. انتظار نوبت مطب پزشک صف محسوب نمی‌شود. مخصوصا همراه بچه‌ کوچک. منظورم صف واقعی‌ست، مثل صف نانوایی. عاشق ایستادن در صف نانوایی سنگکی هستم. عاشق آن قسمت صف که احاطه‌ کامل به جریان پخت نان داری. از مرحله‌ تولید خمیر و چانه بگیر تا جایی که شاطر روی پاروی مخصوصش صابون می‌مالد و سنگ‌ها را نظم می‌دهد. آن مرحله که نان سنگک پخته است و برای مرحله نهایی از محل خودش جابجا می‌شود و به دهانه‌ تنور نزدیک‌تر. چنگک‌های روی دیوار. میز سیم‌کشی‌شده و مشبک. گونی‌های آرد، دو نوع آرد. ایستادن در صف نانوایی سنگکی مانند عبادت است. به خاطر دارم جایی غریب بودم و رفتم که نان سنگک بخرم. همه‌ مراحل پخت پشت دیوار انجام می‌شد و معلوم نبود. حال بدی بهم دست داد. انگاری بلیت نمایش خریده باشم ولی نمایش پشت درهای بسته انجام شده باشد و من ندیده باشم.

نسل ما با صف‌های مختلف رشد کرد و بزرگ شد. خاطره‌های وحشیانه‌ای از صف‌های دوران کودکی دارم. صف کوپن، صف نذری که از ساعت یازده تا سه بعدازظهر باید منتظر می‌ماندی، صف نانوایی، یک دانه‌ای و چندتایی وقتی همیشه کسی حلوی تو نوبت گرفته بود. صف کارهای اداری، صف مزخرف صبحگاهی مدرسه که باعث کمردرد می‌شد. آخ، کف پایم صاف بود. کیف سنگین بود و من احساس می‌کردم از ناحیه کمر به دو نیم تقسیم می‌شوم و زر و زرهای صبحگاهی تمامی نداشت. حتی کتک خوردن بابت دیر آمدن قابل تحمل‌تر بود. صف تاکسی در روزهای بارانی. صف اتوبوس که هیچوقت نفهمیدم چطور می‌توانم وحشیانه و با خشونت از حقم دفاع کنم. صف سلف‌سرویس دانشگاه برای اینکه با اخم توی سینی برایت سینه‌ مرغ پرت کنند و تو نفهمی چرا تا وقتی ران مرغ موجود است اصرار دارند که لج کنند و سینه بدهند. (فرقی هم نمی‌کرد، مزه‌ لاستیک می‌داد و سفت بود) صف فیلم‌های جشنواره‌ فجر که ساعت‌ها طول می‌کشید و گاهی به خشونت ختم می‌شد.

شاید همین‌ها از آدم عجولی مثل من یک در صف بایستِ صبور ساخته است.

باقی میمانیم

«صف»

نیمه‌شب

فروشگاه‌های زنجیره‌ای شهر ما داستان جالبی دارند: اول وقت کافی داری که به قدر نیازت بچرخی و جنس برداری و بعد باید زمانی برابر صبر کنی تا به صندوق برسی و حساب کنی و از در بیرون بری. من خریدهای ماهانه و فصلی‌ام رو از این فروشگاه‌ها می‌کنم. یا تخفیف‌های خوب دارند و یا تنوع تولیدکننده‌ها دستم رو برای انتخاب باز می‌ذاره. البته که از بخش آخرش متنفرم: باید زمان طولانی به خط منتظر بمونی و دائم اطرافت رو نگاه کنی و سعی کنی زمان بگذره. شکلات و آدامس و چیزهای به درد نخور اما جذاب اطراف صندوق‌ها زیادن‌. انگار فروشگاه روی تصمیمات گله‌وار در لحظه‌ آخر حساب می‌کنه. همین که وقتی نفر جلویی من دست می‌بره و جلوی چشمم چندتا شکلات برمی‌داره، احتمال تکرار این عمل چندین برابر در من بالا می‌ره.

این لحظه‌های صندوقی یک ویژگی وحشتناک هم داره. اینکه دیگران می‌تونن ببینن تو چه خریدهایی کردی. معمولا چرخ خرید افراد به قدر صفحه‌ مشخصاتش در شبکه‌های اجتماعی پر از جزئیات شخصیه. مثلا اینکه مرد جوان جلویی دوتا کودک داره یا زن موقری که با لباس فرم اداره به فروشگاه اومده، یه شب مستی باز سر راهشه و از حجم خرید برمیاد که تنها هم نیست.

عجیب‌ترین ویژگی صف‌های این چند وقت فروشگاه اما، مملو بودن سبدهای آدم‌ها از یک چیز خاص بود. یک بار نوار بهداشتی، بار بعدی روغن و یک دفعه هم رب. انگار ما پشت سر هم دیگه قطار می‌شدیم و به ترس‌های پنهان آدم‌ها نگاه می‌کردیم که چطور سعی می‌کردند با خرید کردن خودشون رو به آرامش برسونند.

این فقط جادوی ترس نیست. از عجایب اون چند دقیقه هم هست. همین که می‌دونی بقیه تو رو نگاه می‌کنند. که ابتدایی‌ترین واکنش به گزاره‌ قبلی و اصلیه: تو هم داری در حضور آدم‌ها زندگی می‌کنی. این که در نظرشون می‌گیری؟ امکان استفاده رو برای اونها هم به رسمیت می‌شناسی؟ حقشون رو در ترتیب برای بهینگی وقت رعایت می‌کنی؟ در تخصیص منابع چطور؟

اون سبدها یک قحطی بسیار موقت و ترسناک در شهر من ایجاد کردند. گمونم عامل اصلی همین بود. که وقتی می‌تونم نوبتی برای دیگران قائل باشم، خیلی کودکانه سعی کنم سهم اول و بیشتر رو تصاحب کنم‌.

راه نظم هیچ جامعه‌ای از این جاده نمی‌گذره.

صف عجیب

«صف»

شبانگاه

بعد از کلاس تربیت‌بدنی، رفتیم سمت ایستگاه مترو که برگردیم خوابگاه. من بودم و دوستم. بقیه همچنان کلاس داشتن و فقط ما دو تا برگشتیم. راه درازی تا خوابگاه داشتیم، چون سالن ورزش توی دورترین دانشکده به خوابگاه بود. از اون سر شهر تا این سر شهر، دلمون به چرت توی مترو خوش بود. ولی ماجرایی که دیدیم خواب از سرمون پروند.

روی صندلی‌های انتظار ایستگاه نشسته بودیم که زنی با یه دختربچه کوچولو اومدن و کنار ما نشستن. از حرف‌ها و رابطه‌شون تا زمانی که قطار برسه به این نتیجه رسیدیم که مادر و دخترن، ما هم مشغول حرف‌های خودمون بودیم تا بالاخره قطار اومد‌. تو یکی از شلوغ‌‌ترین و بی‌نظم‌ترین ایستگاه‌ها بودیم و با موج جمعیت وارد واگن شدیم.

خسته و کوفته، خوشحال از دیدن اولین صندلی خالی، سریع نشستیم. بقیه اون جمعیت بزرگ که جا گیرشون نیومد، سر پا ایستاده بودن. اتفاقا دوباره مادر و دختربچه رو جلو چشممون دیدم. به سختی خودشون رو لابه لای آدم‌ها نگه داشته بودن. به مادر گفتیم اجازه بده دخترک کنار ما بشینه که کمتر خسته بشه. گفت باشه و ما یه جای کوچولو برا ی بچه باز کردیم و کنارمون نشست. زن همچنان بالای سرمون دستش رو از میله‌ها گرفته بود و اگه گاهی توی جمعیت گم می‌شد، هنوز از رنگ روشن مانتوش قابل تشخیص بود.

ایستگاه بعد قطار ایستاد و آدم‌های جدیدی وارد شدن. از جمله یه زن جوان با لباس‌های سراسر مشکی. زیادی مشکی‌پوش بودنش باعث شد توجهمون بهش جلب بشه. در واقع بهش خیره شدیم. بارونی بلند مشکی پوشیده بود، اونقدر بلند که فقط تو فیلم‌ها دیده بودم. دستکش‌های چرم مشکی داشت، اونم توی فصلی که هوا آنقدرها هم سرد نبود. یه چتر بلند مشکی هم داشت که عین فیلم‌ها مثل عصا دستش گرفته بود… درست جلوی ما ایستاده بود. یعنی تصویر مقابل صورت من فقط یه جفت دست سیاه‌پوش بود که سر عصا رو گرفته. ریز ریز با دوستم مشغول اظهار نظر شدیم که چقدر عجیبه و چرا این جوریه. بعد به خودمون گفتیم بهتره ساکت باشیم، چون از این هیبت سراسر سیاه بعید نیست یه اسلحه از جیبش بیرون بیاره و ما رو از نعمت نفس کشیدن و اظهار نظر ساقط کنه!

دخترک هنوز کنارمون نشسته بود، ایستگاه بعد یه جای خالی کنارش باز شد، فکر کردیم حتما مادر بچه می‌شینه و بچه‌ش هم میره پیشش، اما بر خلاف تصورمون اون خانم سیاه‌پوش نشست. ما که حوصله‌مون سر رفته بود توی کیفمون دنبال خوراکی گشتیم. من چندتایی شکلات داشتم، پیداشون کردم و خواستیم بخوریم که دستم رو دراز کردم و به دخترک هم شکلات دادم و اونم گرفت. دوستم همون لحظه گفت کاش از مادرش اجازه می‌گرفتیم، راست هم می‌گفت. دختر کوچولو کمتر از سه سال سن داشت؛ شاید مادر صلاح نمی‌دید از غریبه خوراکی بگیره یا شاید اصلا براش ضرر داشته باشه. ولی تا ما اومدیم سرمون رو بچرخونیم و دنبال مادرش بگردیم، خانوم سیاه‌پوش تشکر کرد و گفت بیا دخترم و شکلات رو برای بجه باز کرد و داد دستش.

ما که دیدیم زن غریبه خیلی به بچه نزدیک شده سعی کردیم مامان بچه رو پیدا کنیم و متوجه‌اش کنیم که چی شده، ولی زن غیب شده بود. خود بچه هم ظاهرا راحت بود و هیچ مشکلی نداشت. تقریبا توی بغل زن سیاه‌پوش نشسته بود و داشت خوراکیش رو می‌خورد. فقط وقتی ایستگاه بعد، در کمال تعجب و با چشم‌های گرد شده دیدیم دختر و زن سیاه‌پوش با هم پیاده شدن و رفتن و هیچ خبری هم از زنی که ما فکر می‌کردیم مادر بچه‌ست نیست، برق از سرمون پرید.

ما موندیم با کلی معمای پلیسی تو ذهنمون. یا باید به کل به چشم خودمون شک می‌کردیم، یا واقعا یه اتفاق عجیب افتاده بود. البته چیزی غیر از بچه‌دزدی چون بچه اصلا از خودش ناراحتی نشون نداد. شاید هم یه جور قرار و مدار عجیب با هم داشتن.