ماه: اکتبر 2018

می‌توانستم قاتل باشم، اما صبر قوی‌تر از احساس بود

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

نیمه‎شب

گشتی در دنیای اخبار می‌زنم. به مردی می‌رسم که زنش را زیر بار مشت و لگد لت و پار کرده و کشته است. به زن یا مردی می‌رسم که متوجه خیانت همسرش شده و او را به قتل رسانده است. درست است که روبرو شدن با چنین فاجعه‌ای در زندگی، کار آسانی نیست. اما قتل هم چاره کار نیست. یک عمر با دست خون‌آلود زندگی کردن‌ وحشتناک است. من اگر بودم‌ راهم را از آن همسر جدا کرده و پی زندگی خودم می‌رفتم و بدون عذاب وجدان زندگی حدیدی را شروع می‌کردم.

وقتی در اخبار در مورد زنی می‌شنوم که در مقابل متجاوز از خود دفاع کرده و ضربه‌اش سبب قتل شده است، به او حق می‌دهم. شاید اگر من نیز جای او بودم چنین می‌کردم. وقتی ماجرای دختری را می‌شنوم که مورد تجاوز پدر مستش قرار گرفته و با قیچی خیاطی‌اش که دم دست بوده، به او حمله و زخمی‌اش کرده است، تنم می‌لرزد. استغفرالله اگر من در چنین شرایطی بودم، کارآن پدر را با ضربات متمادی تمام می‌کردم. مردی به انتقام از پدری بچه او را به قتل رساند. شاید اگر من جای والدین آن بچه بودم، قاتل را می‌کشتم. آخر آدم ناحسابی با پدر حساب و کتاب داری، گناه طفل معصوم چیست؟

به زنی می‌رسم که مادرشوهرش را به قتل رسانده و محکوم به اعدام شده است. به گذشته‌ها سفر می‌کنم. به زمانی که مادرشوهر‌ به خانه‌ام می‌آمد و می‌خورد و می‌ریخت و به بهانه دکتر یا خرید‌ همراه پسرش به گلفروشی و خواستگاری می‌رفت. به هر دروغ و حیله‌ای که دست می‌برد، کارساز نبود. زیرا از شانس من طرف یا فامیل و آشنای همکارم بود یا پرس و جو کرده و من و بچه‌ها را پیدا می‌کرد و آنگاه تف به روی پیرزن می‌انداخت و می‌رفت. گاهی که از سر کار به خانه برمی‌گشتم متوجه می‌شدم که اتاق خوابمان آنگونه که خودم مرتب کرده و رفته‌ام نیست. اتاق بوی ادکلن غریبه‌ای می‌داد. حتی زن مورد نظر را می‌شناختم. زنی که شوهر آبرومندی داشت. مرد بدبخت نمی‌دانم اگر می‌فهمید چه می‌کرد؟ مادرشوهر می‌گفت که پسرش مرد است و از هفت دولت آزاد. تو بنشین و بچه‌هایت را بزرگ کن. رفتار مادرشوهر و شوهرم‌ می‌توانست از من قاتل بسازد. در آن موقعیت‌های وحشتناک، نه اعدام و نه زندان و سنگسار‌، هیچ چیزی مرا نمی‌ترساند. بلکه تنها چیزی که مرا به آرامش و سکوت وامی داشت صبر بود و بس.

Advertisements

قاتل کی بودی تو

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

شبانگاه

خیلی وقت‌ها به این فکر کردم که اگر در فلان شرایط قرار بگیرم چه می‌کنم. یکی از این شرایط وقتی بوده که عزیزانم در خطر بودند. با خودم تصور می‌کردم که فریاد می‌کشم، می‌جنگم، با چاقو حمله می‌کنم و یا با تفنگ شلیک می‌کنم. یک دوگانگی غریبی رو در ذهنم تحمل می‌کردم، کشتن یک انسان به هر دلیل در مقابل دفاع از خانواده‌م. تا اینکه یک شب صدایی شنیدم و تصور کردم دزد به منزلمان آمده. همه‌ اهل منزل هم خواب بودند. خیلی شجاعانه رفتم توی اتاقم در رو قفل کردم و زیر لحاف قایم شدم. درسته که خیلی شرمنده شدم و خوشبختانه دزدی هم در کار نبود ولی جنبه‌ مثبت ماجرا اینجا بود که دیگه فکرهای صدتا یک غاز رو کنار گذاشتم.

الان اوضاع کمی فرق می‌کنه. بچه دارم. مادر بودن موجود دیگه‌ای از آدم می‌سازه. نمی‌گم دیگه ترسو نیستم و در هر شرایطی از بچه‌هام دفاع می‌کنم ولی مطمئنم بچه‌هام رو تنها و خواب رها نمی‌کنم و پشت در قفل‌شده به زیر لحاف پناه نمی‌برم. به نظرم آدم تا در شرایطش قرار نگیره نمی‌دونه در موقعیت‌های مختلف چه عکس‌العمل‌هایی ممکنه نشون بده. موقعیت‌های خاص و خطرناک معمولاً عکس‌العملهای ناگهانی و ناخودآگاه به همراه دارند که ممکنه با هیچ تجربه یا منطقی جور درنیاد. ممکنه بعدش خودت رو سرزنش کنی بابت عکس‌العملی که نشون دادی یا خیلی متعجب به خودت ببالی که انقدر شجاع و سریع بودی.

در مورد خودم بیشتر حدس می‌زنم اگر روزی قاتل بشم یک قاتل خونسرد می‌شم که وسواس داره ردی از خودش به جا نگذاره و انقدر این وسواسش شدیده که ممکنه هیچوقت از صحنه‌ قتل خارج نشه. یکی از مواردی که همیشه مراقب خودم هستم تا مرتکب قتل نشم وقتیه که یکی داره کار برقی می‌کنه و فیوز رو زده. تمام سلول‌های بدنم خواهش می‌کنن که برو فیوز رو بزن. برو بزن همین الان که دستش روی سیم لخته. بزن ببین چی میشه. انقدر سلول‌هام باهام حرف می‌زنن که آخرش سرشون داد می‌زنم خفه شید لطفاً. به طرف مقابل هم هشدار میدم که تا نکشتمت کارت رو تموم کن.

مرا به خودم باز پس بده‎

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

شامگاه

چند ماهه رابطه‌مون تموم شده و حالا من با یک نفر جدید آشنا شدم. تراپیستم می‌گه تقصیر خودته. می‌گه خودت بلد نبودی مرزت رو باهاش مشخص کنی. میگه دیر نیست. الان شروع کن به مرز گذاشتن. تمرین کن که نذاری کسی بدون اجازه‌ تو و بیشتر از حدی که تعیین کردی وارد حریمت بشه. که تو تصمیم باید بگیری. تو تعیین می‌کنی. خب؟

اما از جلسه‌ که میام بیرون هیچ چیز به این سادگی نیست. سیم‌کشی‌های مغزم قاطی شده. برای رفیق جدیدم مرزهای محکم و پررنگ می‌ذارم. آدم قبلی‌ام هنوز وجودش رو بهم تحمیل می‌کنه. هنوز عقب نمی‌ره. هنوز زنگ می‌زنه و درخواست‌های عجیب داره. هم نسبت به اندامم احساس مالکیت شدید می‌کنه و هم نسبت به کیف‌ پولم. تنها کاری که به ذهنم می‌رسه رو انجام می‌دم: تا حد ممکن از دیدار باهاش اجتناب می‌کنم. تاکید می‌کنم اگر هم قراره همدیگه رو ببینیم حتما باید در فضای عمومی باشه. حتی همون مواقع هم باز دندون‌های نیشم به خارش می‌افته. از حضورش عصبی میشم و دلم می‌خواد اونقدر حلقومش رو فشار بدم تا نفسش قطع شه.

ما چند ماه با هم زندگی کردیم. من، که به چشم خودم زن قدرتمندی هستم و اون که خودش رو مرد متجدد و امروزی و موفقی معرفی کرده بود. در عمل اما برای اولین بار با کسی مواجه شدم که موفقیت خودش رو در عقب کشیدن و پایین نگه داشتن من می‌دید. برای اولین و تنها بار در زندگیم من فهمیدم خشونت خانگی چقدر می‌تونه فلج‌کننده و خاموش عمل کنه. چطور در دل باتلاق فرو می‌ری و وحشتناک‌تر از همه این ظلم چطور توسط بقیه تطهیر میشه.

من برای رسیدن به جایی که هستم تلاش کردم. هیچ چیزی توی این دنیا مفت به دست نمیاد و من برای تک‌تک چیزهایی که توی زندگیم دارم جان خرج کردم. اینکه آدمی شأن و ارزش انسانی من رو زیر پا بذاره هیچ وقت تا قبل از این آشنایی رخ نداده بود. عجیبه که هنوز هم بعد از چند ماه از به پایان رسیدن همه چیز می‌تونه من رو با چند کلمه به ته چاه بی‌ارزشی‌ام بندازه. چرا پس هنوز می‌بینمش؟ چون راستش نمی‌تونم باور کنم کسی این همه من رو بی‌ارزش ببینه. نمی‌تونم قبول کنم در نگاه کسی در حد ابژه‌ جنسی و زن بله قربان‌گو کاهیده شدم. هنوز دارم سعی می‌کنم خودم رو نشونش بدم. تلاش می‌کنم من رو ببینه. و هنوز مصرانه از دیدن این چهره از من ابا داره.

من وقت ناامیدی مستأصل میشم. خشم اما من رو بُراق می‌کنه. درنده می‌کنه. جالبه من در برابرش که قرار می گیرم، از ناامیدی به خشونت می‌رسم. تلخ میشم. تیز میشم و میل به آسیب زدن شدید بهش تمام جانم رو می‌گیره. انگار از این بازی نه یک برنده که یک فرد زنده فقط قراره باقی بمونه.

من قاتل نیستم

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

غروب

چندین سال پیش، برای یه مدت طولانی از دست یک نفر به شدت عصبانی بودم و تمام مدت فکر می‌کردم هرچی ناراحتی توی زندگیم دارم اون باعث و بانیشه و باید بمیره. فکر و ذکرم شده بود ای کاش این آدم بمیره و بمیره. یک شب که با میل شدید به مردن این آدم خوابیده بودم، خواب ترسناکی دیدم. خواب دیدم طرف رو کشتم و بدنش رو تیکه‌تیکه کردم. بعد دیدم تیکه‌هاش ریخته جلوی پام و من یه لگدی هم حواله اون‌ها کردم.  با اون لگد آخر وای که چه حجم عظیم و غیر قابل توصیفی از پشیمانی محض آوار شد روی سرم! وحشتناک بود. یهو به خودم اومدم که چه غلطی کردم؟ چرا! افتادم روی زمین و زار زدم که ای کاش همه چی به عقب برگرده که مطمئن بودم برنمی‌گرده، چون کاری بود که شده بود و تمام! با تک‌تک سلول‌هام، تنها چیزی که حس می‌کردم فقط و فقط پشیمانی بود. انگار اصلا من وجود نداشتم و پشیمانی بود هرچی که به اسم من بود. داشتم از غصه می‌مردم. حتی توی بیداری هیچوقت هیچ احساسی رو با این غلظت تجربه نکرده بودم. مثل تو خالی شدن بود، مثل مردن بود، مثل هرچی که بود بدترین حس یا شرم‌آور‌ترین یا نخواستنی‌ترین حس ممکن بود. کلمه‌ای برای توصیفش وجود نداره.

وقتی بیدار شدم مطمئن بودم توی من اتفاقی افتاده. اون بخش وجودم که می‌تونست یک روز تبدیل به قاتل بشه رو دیده بودم و احساس عذاب وجدان بی‌پایانش رو حس کرده بودم. دیگه ممکن نیست که بخوام دوباره تجربه‌اش کنم. دیگه اون پس و پشت‌های ذهنم قاتل درونم نمی‌گه دلم می‌خواد فلانی رو بکشم. می‌دونم که لحظه بعدش چی  به سرم می‌آد.

البته من دارم در زمان صلح زندگی می‌کنم که این حرف‌ها رو می‌زنم و این‌قدر هم مطمئنم. ولی اگر جنگ باشه، قضیه حتما از دست من و عقاید و خط قرمزهام خارج می‌شه. اون موقع که پای جان خودم و عزیزانم وسط باشه، چه بسا گرفتن جان آدمی از دستم بر بیاد. نمی‌دونم اون هم اسمش قتل هست یا نه.

نهایتا می‌تونم امیدوارم باشم که هیچوقت همچین شرایط ترسناکی پیش نیاد.

خوشبختی!

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

عصر

تا حالا فکر نکرده بودم ولی این هفته خیلی بهش فکر کردم و به هیچی نرسیدم جز تصادف. اونم نه تصادف ماشین که بزنم به کسی، بلکه تصادفی که خیلی خیلی خارج از حیطه کنترل من باشه.

من آدم دعوایی نیستم‌. آدم بزن‌بزن که اصلا. عصبانی که میشم گر می‌گیرم و قرمز میشم. عین کارتون‌ها بخار از گوشم بیرون می‌زنه، ولی فقط همین. تا بتونم تلاش می‌کنم تو حالت عصبانی نه حرف بزنم، نه تصمیم بگیرم، نه کاری بکنم. فقط تا حد ممکن محیط رو ترک می‌کنم. دیدین تو این فیلما طرف سر یه عصبانیت مسخره یکی رو هل میده، یارو تلو تلو می‌خوره و تِقی می‌افته زمین و می‌میره؟! همیشه این پس ذهنمه که اگر یه بار فیلمی فیلمی این اتفاق بیفته، زندگیم الکی نابود میشه. نه به خاطر مجازات و زندان، فرار و بگیر و ببند بعدش، به‌خاطر روان و وجدان خودم که آرومم نمی‌ذاره و هر لحظه بهم میگه می‌مردی هلش نمی‌دادی! حتی تو دعوا لفظی هم اگر ببینم طرفم خیلی دیگه آمپر چسبونده ادامه نمی‌دم‌. شده بارها تو دعوای لفظی گفتم «با اینکه بهت حق نمیدم ولی می‌ترسم بیشتر بحث کنیم سکته کنی و بمونی رو دستم، هر وقت یاد گرفتی آروم بحث کنی بیا تمومش کنیم.» و هر جای هر بحثی باشه من دیگه ادامه نمی‌دم‌. بارها پیش اومده که طرف از این حرفم بیشتر داغ کرده و ادامه داده ولی با سکوت من که مواجه شده، فروکش کرده. آخه واقعا به نظرم فایده نداره. خشونت و هل دادن و فحش دادن و داد زدن کار کی رو راه انداخته که من بخوام دومیش باشم؟

البته گاهی شده تو عصبانیت دلم خواسته یه حرکت تند فیزیکی بکنم که این غلیان احساسات یه جوری تخلیه بشه. می‌دونین چکار کردم؟ یا رفتم بیرون دویدم، یا دکوراسیون محل (خونه یا محل‌ کار فرق ندارد) رو عوض کردم، یا افتادم به نظافت شدید، یا ساعت‌ها پیاده رفتم. بلاخره بدنم رو یه جوری خسته کردم ولی هیچ وقت فکر نکردم مشت و لگد، یا پرت کردن گلدون یا بهم کوبیدن در یا شکستن ظرف و پنجره می‌تونه کمکم کنه. تو اینطور ابراز خشونت‌ها هیچ چیزی جز اتلاف انرژی و وقت و سرمایه و اخلاق نمی‌بینم.

فکر کردم ممکنه زمانی یا کسی بوده که بخاطر آزارهاش دلم خواسته بکشمش. ولی بازم هیچی نبود. من شاید بهتر و آسون‌تر بتونم شکنجه‌گر بشم تا یه قاتل. چون برام مرگ پایان همه‌چیزه، از مرگ کسی که ازش کینه به دل دارم یا متنفرم، ناراحت میشم. احساس می‌کنم قبل از اینکه تقاص پس بده خلاص شده. باور دارم که آدم‌ها همه از یه حدی از سختی و عذاب به بعد آرزوی مرگ می‌کنن و این درست همون جایی که می‌تونه از من شکنجه‌گر بسازه. هستند چند موجود دو پایی که من بهشون حتی لفظ آدم هم اطلاق نمی‌کنم و دوست دارم برسن به اون مرز ولی نمیرن. بمونن و زجر بکشن، سال‌های سال. دنیای دیگه‌ای برای من وجود نداره که بخوام دلم رو به اون خوش کنم، تو همین دنیا انتقامم رو می‌گیرم.

اگر این رو زیرمجموعه قاتل شدن حساب کنید. من همین الآنشم یه قاتلم. همون چند تا بی‌شرف هر کاری ازشون بر می‌اومد کردن که زندگی من نابود بشه و من رو بدبخت کنن. ولی من به سبک خودم مبارزه کردم و زجرشون دادم. زندگی کردم، شاد بودم، خندیدم، عشق ورزیدم و خوشبختی رو پیدا کردم و هر بار که من قدم بلند و موفقی برداشتم تلاش و تقلای اونها رو دیدم که سنگ دوباره‌ای سر راهم بندازن. همین بهم بیشتر انرژی داد. باورم رو قویتر کرد که خوشبختی و شادی من، عذاب همین دنیای اونهاست. اگر هم ناراحت بودم یا خسته شدم یا اذیت شدم، بروز ندادم و خم به ابرو نیاوردم. روزی که خبر دق کردن اونا برسه، روزیه که من قاتل شدم.

شلیک‌های پیاپی

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

بعد از ظهر

از صبح که بیدار می‌شوم؛ هزار بار تصمیم می‌گیرم هزار نفر را بکشم. زندگی در اینجا بسیار مستعد این است که آدم را قاتل کند.

شلیک اول: فکر کنید صبح از خواب بیدار می‌شوید و قبل از اینکه خودتان را پیدا کنید که چه‌کسی هستید و چکاره‌اید، صدای بلند وانتی از بیرون پنجره می‌آید که با بلندترین فرکانسی که گوش انسان و حتی نهنگ‌ها قادر به شنیدنش هستند دارد جنسی می‌فروشد یا به زور می‌خواهد اجناس دست دوم خانه‌تان را بخرد.

شلیک دوم: می‌خواهید بروید سرکار و بدو بدو لباس می‌پوشید و حاضر می‌شوید و از در می‌زنید بیرون. بله! پشت در به قاعده چال کردن برج ایفل، زمین را کنده‌اند و هیچ راهی برای گذشتن از جلوی در نیست. چکار باید بکنید؟ شبیه بندبازها سعی کنید از راهی که به اندازه نصف عرض کفش است عبور کنید و دور بزنید و بروید به ساحل امن. همین‌ کار باعث می‌شود پنج دقیقه از زمان‌بندی عقب بیفتید و به سرویس اداره نرسید.

شلیک سوم: باید با تاکسی بروید تا اداره. دست‌کم چهار مسیر. ماشین سخت پیدا می‌شود و این مسیر، صفی هم برای تاکسی گرفتن ندارد. تا نوبتتان بشود؛ یک‌نفر سریع‌تر از شما می‌پرد و در ماشین می‌نشیند.(این‌کار ممکن است چندبار تکرار شود چون شما فاقد روحیه جنگجویی لازم برای کنار زدن دیگرانید.)

شلیک چهارم: راننده تاکسی بی‌ادب است لابد که جواب سلامتان را نمی‌دهد. خیلی عجله دارد لابد که لایی می‌کشد و مدام شما را به در و دیوار ماشین می‌کوبد. لابد راننده این خط نیست که کرایه را بیشتر می‌گیرد. لابد نامرد است که شما را هنوز خیلی مانده به انتهای مسیر پیاده می‌کند که بتواند مسافران مسیر بعدی‌اش را راحت‌تر سوار کند.

شلیک پنجم: هنوز درست و حسابی نرسیده به محل کار، از پچ‌پچ‌های حراست می‌فهمید یکی از همکاران عزیزتان رفته زیرآبتان را پیش رییس زده و حالا باید برای اشتباهات نکرده پاسخ‌گو باشید و بدی‌اش این است که همکار مذکور فامیل رییس است و نمی‌توانید چیزی به‌او بگویید و هر توضیحی هم که به رییس بدهید فقط خودتان را بیشتر ضایع می‌کنید.

….

راستش تمام این اتفاقات عادی است اما وقتی هر روز و هر روز برایتان تکرار شود فقط فکر اینکه «اگر یک اسلحه داشتم…» آرامتان می‌کند.

اما راستش را بخواهید علیرغم تمام شعارهایی که می‌دهم گمانم هیچوقت نمی‌توانم کسی را بکشم؛ مگر وقتی فکر می‌کنم کسی قاتل فرزندم یا کلا خانواده‌ام باشد. آیا در آن شرایط می‌توانم؟ قلبم از فکر کردن به این موضوع چاک‌چاک می‌شود. نه طاقت مردن نزدیکانم را دارم و نه توانایی کشتن کس دیگری را. کسی چه می‌داند؟ شاید برای جلوگیری از مرگ یک یا چند آدم بتوانم کسی را بکشم.

طناب دار 

«چه اتفاقی می‌تواند از شما یک قاتل بسازد؟»

نیمروز

 گاهی وقتا آدما نمک می‌خورن و نمکدون می‌شکنن، از پشت به هم خنجر می‌زنن و به قول شاعر عزیز «چنان‌که تو را می‌بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند». دلم بارها شکسته و خرده‍شیشه‌هاش پخش شده توی اتاق. بارها شده که ساعت‌ها کز کنم یه گوشه و با خودم هزار اما و اگر و استدلال رو مرور کنم تا خودمو راضی کنم که هنوز توانایی جمع کردن خرده‌‌شیشه‌ها و بند زدن چینی دلم رو دارم، تا راضی شم که هنوز میشه به رابطه‌های انسان‌ها امیدوار بود. که هنوز میلیون‌ها آدم خوب دوست‌داشتنی توی دنیا هست، میلیون‌ها فرصت برای اعتماد دوباره، میلیون‌ها اتفاق خوب. ولی همیشه یه ترسی ته وجودم هست. یه چیزی که بهم می‌گه اگه بار دیگه‌ نتونستی خرده‌شیشه‌ها رو جمع کنی چی؟ اگه بار دیگه نتونستی کینه و نفرت و پوچی رو از ذهنت بیرون کنی و به زندگی عادی برگردی چی؟ اگه کسی بهت بدی کرد که از بس بزرگ بود نتونستی تحملش کنی چی؟ اگه نفست به شماره افتاد، اون موقع با طرف چی‌کار می‌کنی؟ ازش انتقام می‌گیری؟ با آدمی که اعتماد تو رو به دنیا به باد فنا داده و روح تو رو شاید برای همیشه تهی و سرگردان کرده چه می کنی؟

به نظرم تجاوز به روح یک نفر و کشتن احساس و امیدش بزرگ‌ترین ظلمیه که می‌شه در حق کسی کرد. اگه شما جسم کسی رو بکشین، در واقع به زندگیش پایان دادین و این می‌شه مردن ولی اگه روحش رو بکشین کاری کردین که به جای زندگی، مجبور باشه مردگی کنه. چنین آدمی توی رنج و افسوس و پوچی زندگی (نه ببخشید، مردگی) می‌کنه. راستش اگه یه روز کسی چنین کاری رو در حق من بکنه، طوری که دیگه نتونم بلند شم و ادامه بدم شاید به خودم حق بدم که تلافی کنم. شاید به خودم حق بدم همون کاری که در حقم کرد رو بکنم و اون رو هم در رنج مردگی کردن شریک کنم. شاید توی چنین شرایطی از بس هوای دلم ابری باشه و اون‌قدر تلخ باشم که به خودم کاملا حق تلافی بدم. امیدوارم هیچ وقت در مقابل کسی توی چنین شرایطی قرار نگیرم. امیدوارم همیشه روزنه‌ای باشه برای عبور اشعه‌های روشن امید. امیدوارم هیچ کس منو اسیر پوچی و مردگی نکنه. من دوست ندارم توی ذهنم طناب دار کسی رو ببافم.