ماه: ژوئن 2018

خوشحالم

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سپیده‌دم

دو سال پیش که نوشی از ایده‌اش برای این وبلاگ گفت فکر کردم چه عالی منم باید تو این وبلاگ باشم و بنویسم. دو تا نکته جذبم کرد: یکی از این که میشه گمنام بود خوشم اومد. دوم این که هر هفته باید نوشت. برای من تنبل یه فشار لازمه همیشه. اگه به خودم باشه هر چقدر هم حرف داشته باشم آنقدر امروز فردا می‎کنم یا آنقدر الکی توی وب گشت می‌زنم که گاهی اصلا یادم میره حرفی بوده که می‌خواستم بنویسمش. یا تاریخش می‌گذره یا مزه‌اش میره. خلاصه با دست‌دست کردن فقط زمان رو از دست میدم و حرفهام هم برای ابد تو مغزم می‌مونه. پس خواستم که یکی از نویسنده‌ها باشم. که البته در این مورد هم همچنان تنبلی کردم و هربار فراخوان دعوت نویسنده بود هی گفتم بگم نگم بگم نگم. آیا می‌تونم، آیا از پسش برمیام برنمیام.

ولی حیف که شروع وبلاگ افتاده بود تو یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگیم که پر از دغدغه بود مغزم. یه جای آروم توش نبود که مطمئن باشم می‌تونم برای هفته‌ای یک متن نوشتن روش حساب کنم.  بی‌خیال نویسندگی شدم و فقط خواننده بودم. همینجور خواننده بودم و بودم تا کم کم گره‌های فکریم باز شد و بالاخره مطمئن شدم الان وقت نوشتنه و با فراخوان بعدی و موفقیت توی آزمونش اومدم توی جمع نویسنده‌ها.

حالا از این هر هفته نوشتن واقعن لذت می‌برم. هر هفته لابه لای تمام فکرای توی مغزم یه موضوع ثابت هم هست که باید بهش توجه ویژه کنم. همونجور که مشغول زندگی روزمره‌ام، هرچی که می‌بینم و می‌شنوم و به خاطر میارم مخلوطی از انواع موضوعات مختلفه. یه هفته باید هرچی زیر عنوان هویت می‌گنجه رو زیر نظر بگیرم. هفته بعد یه چیز دیگه و هفته‌های بعد فلان و بهمان. یه جورایی مرتب کردن ذهن هم میتونه باشه.

گمنام بودن هم که خیلی لازمه گاهی وقتا. میخوای دهن باز کنی یاد هزار حرفی که بعدش می‌شنوی می‌افتی بعد ناخوداگاه دچار سانسور میشی. خودت سر و ته حرفتات رو می‌زنی. و بعد بیشتر از اینکه خالی بشی احساس خفگی می‌کنی. حتی وقتی خودم وبلاگم رو داشتم هم نتونستم اون استفاده‌ای که می‌خوام رو بکنم. منظور از گمنام برای من فقط پنهان بودن نیست. آزاد بودنه. آزادم اینجا تو دنیای خودم باشم و فقط کسایی خبر دارن که هم فکر و هم سلیقه خودمن. یار و رفیق همیشگیم همسرم. یه دوست صمیمی و قدیمی و چند دوست هم فاز دیگه. هیچوقت و هیچ جا اگه چیزی نوشتم دوست نداشتم پدر مادر و خواهر و خاله و عمه و فک و فامیل حتی یک خطش رو بخونن.

چرا؟ چون دنیاشون یک دنیا از من فاصله داشته و داره. این  جهان مجازیم رو برای همین دوست دارم. تو منظومه خودم زندگی کنم. سانسور همیشه مثل یه تبر بالای سر حرفای آدم وایستاده و من توی این وبلاگ تمرین می‌کنم که بیشتر و بیشتر خودم باشم. چون حتی همین الان نگران قضاوت تو هستم که خواننده این نوشته‌ای. این که پیش خودت مثلا بگی این چرا دنیاش از خانوادش فاصله داره؟! چه جور فاصله‌ای داره؟ می‌خوام بگم هنوز قضاوتا برام مهمن و من می‌خوام که اینجور نباشم. می‌خوام هر چی می‌نویسم حقیقت محض باشه و الکی سعی  نکنم صیقلش بدم و خوشگلش کنم.

به امید جشن سالگردهای بیشتر و بیشتر برای  این وبلاگ جمعی که قشنگیش به این جمعی بودنشه و با من یا بی من تا هر جا که بره خوشحال خواهم بود که بخشی ازش بودم.

Advertisements

با دست پس می‌زنه با پا پیش می‌کشه!

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سحرگاه

بار اول ده دوازده سالم بود که دفتر دستک مخفی مهیا کردم و داستان‌های ذهنم را نوشتم. دلم نمی‌خواست کسی بخواندشان، می‌ترسیدم از خلال داستان به درونیاتم پی‌ببرند. می‌ترسیدم تنهایی‌ام خدشه‌دار شود. از طرفی اینقدر داستان‌هایم جان می‌گرفتند که دیوانه‌ام می‌کردند و باید روی کاغذ می‌آوردمشان. قایم کردن دفترها پردردسر بود ولی به جان می‌خریدم.

دوران اوج نوشتنم هفده هجده سالگی بود به وقت کنکور. برای فرار از درس خواندن و اجتناب از عذاب وجدان که وقت گرانبها را تلف نکنم هی نوشتم و نوشتم. ولی از آنجا که از دیده شدن می‌ترسیدم و وقت پنهان کردنشان را هم نداشتم، روی چرک‌نویس‌های ریاضی‌ام می‌نوشتم که زود دورشان بیندازم. در دوران دانشگاه هم نوشتم ولی بازهم روی چرک‌نویس‌هایم. حالا دیگر هم از خوانده شدنشان می‌ترسیدم و هم بدم نمی‌آمد نظر دیگران را بدانم. شاید اگر نظر مشوقی داشتم تغییر رشته می‌دادم. چندباری داستان دادم به مجله دانشگاه. جوری که نفهمد سُرش دادم بین کاغذ ماغذهای سردبیر. از قضا چاپ هم شد با نام ناشناس، خوشحال بودم که کسی نمی‌داند داستان‌های من‌اند.

بعدتر وبلاگ آمد با همین سازوکار ناشناس نوشتن ولی باز هم وبلاگ خودت بود و اگر دیده می‌شدی ممکن بود شناس هم بشوی. به علاوه از لو رفتن اطلاعات در دفتر دستک ایران می‌ترسیدم. خیلی از امنیت شبکه و مجازی و اینها سر در نمی‌آورم. برای همین حداقل اطلاعات را واردش می‌کنم، همان همه می‌دانندها را و نه بیشتر.

با این که هنوز هم از دیده شدن، خوانده شدن و پسندیده نشدن می‌ترسیدم، از سر عشق و عاشقی بلاخره وبلاگ‌دار شدم. ولی هم کم می‌نوشتم و هم هیچ جایی اثری از خودم نمی‌گذاشتم، که این هم خوب نبود. همه عشق وبلاگ به خوانده شدنش است وگرنه هیچ چیز نوشتن روی کاغذ نمی‌شود. هم دلم می‌خواست خوانده شوم و هم دلم نمی‌خواست. بساطی داشتم با خودم تا نوشی فراخوان نویسنده داد. وبلاگ گروهی و ناشناس همان چیزی بود که می‌خواستم. فقط یک نفر ممکن بود بداند من چه نوشته‌ام و آن یک نفر را نمی‌شناختم. می‌توانستم هرگاه احساس کردم دارم قضاوت می‌شوم یا خودسانسوری می‌کنم یا سفارشی می‌نویسم، بدون هیچ در پایی در افق مجازی محو شوم. می‌توانستم دیگر از خواننده‌ها نترسم، آنها فقط خواننده‌های من نبودند. همه چیز وبلاگ هم دست من نبود که اظهار نظرشان، انتقادشان، تشویقشان مستقیم متوجه من باشد. همان حس خوب خوانده شدن در مجله دانشگاه را داشت ولی خطر شناس شدن را نداشت. اگر هم داشت می‌توانستم  با یک ایمیل و یک کلیک گم شوم.

خوشحالم که قریب به دو سال مداوم و با برنامه از هر دری می‌نویسم.

سرخ نمناک، زحمت يا رحمت

«پریود یا عادت ماهیانه»

مهمان هفته: آرش

آنچه که تا کنون در مورد نظم و انضباط شخصی دیده و شنیده‌ایم با آنچه که در واقعیت می‌تواند سبب موفقیت افراد شود کاملا متفاوت است. اگر فکر می‌کنید نظم چیزی‌ست وری دلیشز سخت در اشتباهید.

حدود پنجاه درصد از آدما توی حالت عادی درگیر یه قاعده منظم هستن که ظاهرا جز دردسر چیزی واسشون نداره. تازه این مال وقتیه که منظمه. چون اگه نامنظم بشه دردسرهاش علی‌الحده است و اگه قطع بشه بسته به وضعیت مالی و تاهل و تجرد و اینا، باعث موقعیت‌هایی میشه گاها ه سوزناک… تازه اگه پای سلامتی وسط نیاد.

من تو پنجاه درصد اونوریم که قاعدگی رو از دور نظاره می‌کردم و آموزشی هم در موردش نداشتم و البته هنوزم آموزش آکادمیکی ندیدم در موردش و هر چه می‌دونم خودآموز و از راه سختش به دست اومده. و از اونجا که درگیر قاعدگی نبودم، تو زندگیم هم هیچوقت مثل اونوریا واسه رسیدن وقت ماهیانه‌اش دقیقه‌شماری نکردم و استرس نداشتم، پس نمی‌تونم بگم درکشون می‌کنم. اما می‎تونم ادعا کنم که تا حدودی با این پدیده محیرالعقول آشنا هستم. البته ​تو بچگی که چیزی درک نکردیم از بس به خوبی پنهان‌کاری می‎کردن. دمشون گرم.. بگذریم از این که گاهی زمزمه‌ای می‌شنیدیم:
– چته رگلی؟
– نزدیک عادتمه.

تو نوجوانی محقق‌تر و مدبرتر گشتیم و رساله رو هم کشف کردیم (به عنوان یک پورن هاب!) و اطرافیان بی‎نوا مجبور می‌شدن تته‌پته‌کنان توضیحاتی بدن:
– خانوما از اونجاشون خون میاد.
– بسم‌االله! از کجاشون؟
تا بالاخره خدا نگهداره دوست دخترا رو که روشنمون کردن منظور از اونجا کجاست!
– دست نزنی امروز عادتم!
هیچی فیلم کوفتمون می شد! تازه اخلاقشو بگو… کم کم نوسانات اخلاقی رو هم دریافتیم: جای گازها رو دست و بالمون بیشتر و عمیق‌تر می‌شد!

قاعدگی بیشتر از اونوریا واسه ما دردسر شده بود. مثلا وقتی مکان و بساط حاضر بود اما یار حیض بودند (چه شاعرانه!) البته اینو هم در نظر داشته باشین که اون موقع‌ها بکارت ارج و قربی داشت تو معادلات سکسوالیته و اونجا نقش خاصی جز اصطکاک نداشت، جاهای دیگه‌ای هم بود که می‌شد در غیاب اونجا بهش پرداخت (به قول معروف حالا درسته که سانفرانسیسکو قدغنه، اما لوس‌آنجلس که اون پشت مشت‌ها هست!) ولی پیشنهادات دلبرانه ما با نگاه خشماگین یک ببر درنده (که تا دو روز پیش گربه‌ای ملوس بیش نبود) و گاهی پنجولش وتو می‌شد. ای بخت نامراد!… همین فرمان بگیر بیا جلو تا جوانی و میانسالی و تاهل و…

گاهی وقتا مثل یک یار سفرکرده بی‌صبرانه منتظر رسیدنش بودیم:
– شدی؟ (با استرس بخونید در حالی که سبیل‌های خون‌چکون باباش جلو چشمتونه!)
– نههه… (گریه‌کنون در فکر آینده‌ای نامعلوم)
– عزیزم چی شد؟ (خدایا غلط کردم دفعه دیگه)
– مژده بدم شدم. (و خنده‌ای بس زیبا پشت بندش)

پس ریشه‌های تنفر و چندش مردان از این نظم خاص زنانه ریشه‌دارتر از شطحیات فمن‌هاست. این میون تنها چیزی که نفهمیدم این بود که اون بال‌دار چیه اون وسط؟

ماه منی، قمر تویی، چرخ بزن، بکش مرا

«پریود یا عادت ماهیانه»

بامداد

دراز کشیده بودم روی تخت، حرکات دستگاه سونوگرافی روی شکمم قلقلکم می‌داد، خانم موبور چشم‌آبی از بالای عینک نگاهم کرد و پرسید: «می‌تونی بگی اولین روز آخرین پریودت چه تاریخی بوده؟» نگاهش جوری بود که انگار منتظره شروع کنم به من‌ومن و بگم دقیق یادم نیست یا اینکه ملتمسانه به همسرم نگاه کنم و از او مددی بجویم. وقتی دید با اطمینان و بدون مکث تاریخ دقیق گفتم لبخند زد و گفت: «آفرین! خیلی‌ها حتی نمی‌دونن چه ماهی بوده ولی تو حتی روزش رو با تاریخ و اینکه کدوم روز هفته بوده به یاد داری!»

این رو مدیون مادرم هستم که بهم یاد داده بود توی تقویم از اولین روز تا آخرین روز پریودم رو علامت بزنم و با پررنگ و کم‌رنگ کردن علامت‌هام مقدار خونریزی هر روزم رو هم نشون بدم، بعد هم با توجه به تاریخ شروع، تاریخ بعدی رو محاسبه کنم و علامت بزنم تا به موقعش غافلگیر نشم. در عوض مامان من هیچ گونه اطلاع‌رسانی بابت پریود به من نکرده بود. شاید چون می‌دونست من بچه سرتق و کنجکاوی‌ام که تا ته مسایل مربوط به بلوغ و جنسیت رو از توی کتاب‌ها و مجله‌های بی‌شمار توی کتابخونه درآورده‌ام. این بود که وقتی توی یه روز خیلی قشنگ اواخر اردیبهشت رفتم پیشش و بدون ترس و خجالت شورت لک‌شده‌ام رو نشونش دادم انگار که با بدیهی‌ترین و طبیعی‌ترین اتفاق مربوط به من روبرو شده باشه «مبارک باشه»ای گفت و رفت از ته کمدش یه بسته که توی پارچه پیچیده بود برام آورد.

وقتی با ذوق بازش کردم کلی خوشحال شدم. مامانم یه بسته نوار بهداشتی خارجی قشنگ برام نگه داشته بود! تازه بعدش فهمیدم چهار بسته دیگه هم هست. مامان اونها رو قبل از حاملگی برنامه‌ریزی نشده برادرم خریده بوده و خب بلااستفاده مونده بوده، بعدا که اوضاع مملکت عوض شده بوده و دسترسی به جنس مرغوب و خارجی محال، اونا رو دور ننداخته و طبق معمول برای روز مبادا نگه داشته بوده. نمی‌دونم تاریخ مصرف داشتن یا نه ولی برای من خیلی جذاب بودند. به لطف مادرم من خاطره خوبی از شروع مهم‌ترین و طبیعی‌ترین چرخه بدنم دارم و علی‌رغم مسائل مربوط به پی‌ام‌اس و دردهای معمول، هیچوقت حس انزجار نسبت به بدن خودم و نو شدن ماه به ماهش نداشتم.

گُل‌گُلی

«پریود یا عادت ماهیانه»

نیمه‌شب

من تقریبا نسبت به هم سن و سال‌هایم زودتر پریود شدم، قبل از اینکه پریود بشم مامانم برایم گفته بود که اگر روزی احساس کردی لباس زیرت خونی شده نترس، این خیلی عادی است. برایم نوار بهداشتی در کمدم گذاشته بود و بهم یاد داده بود اگر این اتفاق افتاد و او نبود چه طور از نوار بهداشتی استفاده کنم. آن موقع نوار بهداشتی‌های به این نازکی، نرمی، خوشبویی و رنگارنگی  نبود. تقریبا مثل پوشک بچه بود، کلفت، سفید و خشن. چند سال بعد از این که اولین بار پریود شدم، ملحفه‌‌ تختم خونی شد. صبح که بیدار شدم واقعا ترسیده بودم لباس زیرم، نواربهداشتی، شلوار و ملحفه‌ام غرق خون بود. فقط جیغ زدم و مامانم را صدا کردم. مامانم آمد داخل اتاق و خیلی با آرامش گفت: «چیزی نشده که تختت رو گل‌گلی کردی و باغچه درست کردی.»

فکر می‌کنم تقریبا سیزده سالم بود تا الان که حدود بیست و چند سال از اون روز می‌گذره هر زمانی که  جایی رو خونی می‌کنم با خودم میگم باغچه درست کردم چیزی نشده. وقتی در مورد این مساله فکر می‌کنم، احساس می‌کنم خیلی خوشبخت بودم که مامانم آنقدر آرام و آگاهانه با این مساله برخورد کرد.

در مدرسه دوستی داشتم که بار اول که پریود شده بود از ترس اینکه نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است، به فردی نگفته بود و صبح بیدار شده بود و لباس مدرسه را پوشیده بود آمده بود مدرسه، سر کلاس خونریزی‌اش به قدری شدید شد که نیمکت خونی شد و معلممان خودش متوجه شد که چه اتفاقی افتاده است. از کلاس بیرون بردنش و چند روز مدرسه نیامد و روزی هم که آمد اغلب بچه‌ها او را با دست نشان می‌دادند و پشت مانتویش به دنبال خون می‌گشتند. به نظر من بهترین راه برخورد با این مساله همان آگاهی و آرامش است. در پرتو این دو عامل یکی از طبیعی ترین اتفاق‌های زندگی بیولوژیک هر زنی به طبیعی‌ترین راه خود می‌رود. طبیعی‌ترین اتفاقی که می‌تواند به بدترین و سهمگین‌ترین اتفاق بدل شود.

خاطره‌ای ترسناک بود

«پریود یا عادت ماهیانه»

شبانگاه

من و هم سن و سالانم چیزی در این مورد نمی‌دانستیم. صاف و ساده و بی‌آلایش به مدرسه رفته و درس می‌خواندیم و عصر به خانه برمی‌گشتیم. داخل یکی از کتاب‌ها در موردش چند سطری نوشته شده بود. خانم دبیر توضیح مختصری داد و گفت که نیازی به خواندن این صفحه نیست و سر امتحان از این مبحث سوالی نخواهد آمد. تعدادی از بچه‌ها سرخ شده و سرشان را به پایین انداختند و تعدادی دیگر همچون ما، مات و مبهوت به گونه‌های سرخ‌شده رفقا نگاه کردیم. زنگ که به صدا درآمد و معلم به طرف دفتر به راه افتاد، از دوستان سوال کردیم که « عادت ماهانه» یعنی چه؟ و آنها با خجالت خفه شو گفتند و ما بدبخت‌ها هم سکوت کردیم.

اولین روزی که عادت ماهانه به سراغم آمد، در ذهن من خاطره‌ای وحشتناک به وجود آورد. یعنی چه؟ این خون چیست؟ چه بر سر من آمده است؟ از ترس و خجالت صدایم را درنیاوردم. زنگ آخر را چگونه سپری کردم خدا می‌داند! دبیرمان که خانم هم بود، فکر کرد درس از بر نکرده ام و از ترس تنبیه به این حال و روز افتاده‌ام. به همین سبب هم نگاهی پر از سرزنش به من انداخت و گفت: «برو دعا کن که فرصت نشد از تو درس بپرسم وگرنه…» انتظار داشتم مرا به گوشه‌ای بکشد و بپرسد که دردت چیست؟ بیماری؟ و من سراسیمه موضوع را برایش شرح دهم، البته اگر شرم و ترس اجازه می‌داد. زنگ که به صدا درآمد سراسیمه از جای بلند شدم. اول به نیمکت نگاه کردم. بعد روپوش و لباس مدرسه‌ام را کنترل کردم. خدا را شکر کردم که جایی آلوده نشده است. خود را با چه حالی به خانه رساندم، خدا می‌داند!

مادرم با دیدن چهره ام با نگرانی پرسید: «چه خبر شده؟» بغضم ترکید و گریه‌کنان موضوع را گفتم. زن بیچاره به خاطر اینکه پدر و برادرم ماجرا را نشنوند مرا دعوت به سکوت کرد و با خود به حمام برد. از من پرسید که آیا به کسی در مدرسه چیزی گفته‌ام یا نه؟ به او اطمینان دادم که حرفی نزده‌ام. برایم توضیح داد که این زهرمار چیست. می‌خواست جدی باشد، اما چشمانش از خوشحالی برق می‌زد. روز بعد مهمان‌ها به خانه‌مان آمدند و او با شیرینی و شربت از آنها پذیرایی کرد. همه به مادرم تبریک گفتند و فقط من علت این شیرینی‌خوران را درک نکردم. در پریود لازم نبود نماز بخوانم و روزه بگیرم. بعضی‌ها از این بابت خوشحال بودند می‌گفتند :«یک هفته استراحت دینی خودش نعمتی است.» اما من ترجیح می‌دادم نماز و روزه بگیرم اما پریود نشوم. کمردرد، ناراحت بودن، شستن لباس و دور از چشم بزرگتر خشک کردن، همه‌اش دردسر بود. مادرم برای تشویق اجازه می‌داد به ناخن‌هایم لاک بزنم. اما من این کار را نمی‌کردم. فکر می‌کردم اگر لاک بزنم همه متوجه می‌شوند که چه خبر است.

زمان سپری شد و خودم دختری به دنیا آوردم. همان روز اول با خودم عهد بستم که قبل از زمان پریود به او همه چیز را یاد دهم تا برایش از پریود و شب زفاف، خاطره‌های تلخ و وحشتناک نماند. همین کار را نیز کردم. بسیار خوشحال شدم از این که مادرم نیز این عمل مرا تایید کرد.