ماه: ژوئن 2018

ما و این یک هفته کذایی

«پریود یا عادت ماهیانه»

بعد از ظهر

چیزی که در بعضی از توالت‌های عمومی اینجا دیدم و در ایران هیچگاه ندیدم، نواربهداشتی و تامپون است. مشکل من با پریود حجم بالای خون‌ریزی در زمان کم است که همیشه باعث می‌شود در آن مدت یک چمدان تجهیزات با خودم اینور و آنور ببرم که گاهی واقعا دست و پا گیر است. صدقه سری هورمون‌ها هم تاب و تحمل هیچگونه کمبود و بی‌نظمی را ندارم. ولی خب غافلگیری همیشه پیش می‌آید و آن مواقع چنین توالت‌هایی چقدر دلپذیرند. انگار کن خانه خودت که دستت را دراز می‌کنی و از کمد هرچه می‌خواهی برمی‌داری. در چنین کافه‌هایی باید دو چندان انعام داد. درِ چنین شرکت‌هایی را باید طلا گرفت.

کلاس داستان‌نویسی که می‌رفتم صحبت از این بود که از روابط عادی و فعالیت روزمره عامه مردم هیچ داستان یا متن توصیفی با جزییات  وجود ندارد که بتوان فهمید مثلاً فلان موقع در فلان منطقه جغرافیایی مرده‌هایشان را چطور خاک می‌کرده‌اند. از زندگی خوانین جهت تو سرشان زدن یک چیزهایی وجود دارد ولی از زندگی عوام هیچ نیست و هرچه هست کلیات بدبختیشان است، از جاهای جالب زندگیشان چیزی نمی‌دانیم. که من بلند گفتم: «انگار پریود شدن مشکل جوامع امروز است و حتی شازده‌های قدیم هم پریود نمی‌شدند. من مانده‌ام قدیم‌ها که نواربهداشتی تولید صنعتی نداشت چه می‌کردند. یا آن موقع که پلاستیک اختراع نشده بود چطور مانع پس دادن رنگ خون به لباس می‌شدند. رنگ‌بر هم که نبوده. بدترش این است که امروز هم که مثلا از همه چیز در داستان‌هایمان می‌گوییم، بیست‌وپنج درصد از  زندگی نیمی از جامعه را فاکتور می‌گیریم.» بعضی از همکلاسی‌ها استقبال کردند، بعضی رو ترش کردند که جای این حرف‌ها اینجا نیست، بعضی هم شاخ درآوردند که چه حرف‌ها، بعضی هم متلک انداختند.

در یک برنامه سفر دسته‌جمعی به کنار دریا همه پسرها اصرار که برویم آب‌تنی. یکی از دخترهایمان خودش را زد به مریضی و سردرد و من از آب می‌ترسم و اینها. نامزدش هم ناراحت که حالا من به خاطر سردرد تو نروم دریا؟! کمی که در احوال دختر دقیق شدم فهمیدم موضوع نه ترس است و نه سردرد. گفتم چرا به او نمی‌گویی؟ همه فهمیده‌اند داری بهانه می‌آوری، بقیه مهم نیستند ولی او فکر می‌کند کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ات است. گفت رویم نمی‌شود. گفتم پس در زندگی می‌خواهی چه کنی؟ مدام ماهی یکبار سردرد بگیری؟ الکی بهانه بیاوری؟ او هم باید بداند که در این مدت بیشتر حمایتت کند، هوایت را داشته باشد. سرش را پایین انداخت و با غصه گفت ما از این چیزای هم خبر نداریم. و من باورم نمی‌شد که می‌توان در خانه چنین موضوع واضحی را پنهان کرد. بعدتر متوجه شدم که پسر هم نمی‌دانسته پریود دقیقا چیست و فقط می‌دانسته گاهی نباید دم پر همسرش برود. نمی‌دانسته که در آن زمان درست برعکس آنچه که به او گفته‌اند باید بیشتر در کارها مشارکت داشته باشد و توجه عاطفی بیشتری نشان دهد. البته که چنین ناآگاهی‌هایی عجیب نیست، ولی در شکل رابطه آن دو بسیار عجیب بود. شاید بتوانم بگویم یکی از نقاط عطف گذار از سنت به مدرنیته بود که آنها به راحتی ازش گذشته بودند و لاینحل باقی گذاشته بودند.

Advertisements

بیمار منظم

«پریود یا عادت ماهیانه»

نیمروز

یک‌نفر می‌گفت: «اگر همین عادت ماهانه را به جای ما زن‌ها، مردها داشتند؛ الان راهی برای برتریشان نسبت به هم بود و مقدار خونریزی و طول دوره خونریزشان نشان‌دهنده برتری و مردتر بودنشان می‌شد.»  خنده‌دار است اما بعید هم نیست که واقعی باشد.

من یکی از «بدپریودترین»های عالم امکانم. از همان بار اولی که شروع شد؛ درد دیوانه‌ام کرد و یادم هست شب‌هایی که امتحان داشتم و پریود هم بودم؛ مادرم با کیسه آب‌گرم و قرص و جوشانده‌های گیاهی می‌نشست کنارم که بتوانم درس بخوانم و یادم هست یکی از همین بارها که امتحان جغرافی داشتم (درسی که از آن متنفر بودم) وقتی صبح زود رسیدم به مدرسه فهمیدم تمام دیشب را با آن‌همه درد بخود بیدار مانده بودم و امتحان فرداست.

در خانه‌ ما توازن قدرت جنسیتی همسان است یعنی سه زن و سه مرد بودیم. بنابراین چیزی را زیاد از هم لاپوشانی نمی‌کردیم. پدرم به لطایف‌الحیل مادرم می‌دانست که ما روزه نیستیم با نماز نمی‌خوانیم یا حال بلند شدن نداریم و… برای این دوره‌مان جگر و پسته فراوان می‌خرید و مراقب بود کسی کاری به کارمان نداشته باشد. بزرگ‌تر که شدیم برادرها هم کم‌کم فهمیدند و یادم هست یک‌بار که مادرم مسافرت بود و من جلوی بخاری داشتم از درد گلوله‌گلوله اشک می‌ریختم برادر کوچکم رفت و برایم یک کیسه‌ پر، خوراکی خرید و آورد که دردم را فراموش کنم.

همکارم همیشه شاکی می‌گوید: «چیو قایم کنیم؟ درده دیگه! خون داره از پاچه‌مون می‌چکه! بذار بدونن یه کم رعایتمونو کنن!» من به این گل‌درشتی دوست ندارم بفهمند. اما ابایی از گفتن این که «بیمارم ونمی‌توانم سرِکار بیایم» ندارم حتی اگر با احتساب روزهای مشخصی که هر بار مرخصی می‌گیرم بفهمند داستان از چه قرار است. تا به‌حال بارها شده که آنقدر حالم بد بوده که مجبور شده‌ام از اداره با آژانس بروم درمانگاه و از آنجا فرستاده شده‌ام خانه.

راستش خجالت نمی‌کشم اما گفتن واضحش را هم دوست ندارم برای همین مواظب هستم که نوارهای دارای پوشش رنگارنگم را کسی نبیند.

برای من، به‌دلیل همان بدحالی و درد شدید که گفتم؛ پریود شدن دقیقا یک مریضی است و می‌دانم کسانی هستند که دوست ندارند در این مواقع بگویند مریضند. فکر می‌کنند مریضی سرپوشی است برای این حالت و دوره طبیعی بدن زنانه و بدشان می‌آید که کسی این‌ها را باهم قاطی کند و اتفاقا این هم درست است؛ اما انصافا این طبییعتِ زنانه با من همراه نیست و هرماه به من بدترین وجه ممکن حمله‌ ناجوانمردانه می‌کند.

سخت است اما کم‌کم عادت می‌کنیم. مردها به درک ما و ما به طبیعت سرسختمان.

باله‌دار صورتی

«پریود یا عادت ماهیانه»

پیش از ظهر

گل انداخته‌بودن گونه‌های مخملیش. حتی بند کفش‌های کتونیش از خجالت داشتن بندری می‌رقصیدن. آهسته و با‌ تردید پاشو گذاشت توی مغازه‌ی کوچیک. مغازه پر از مرد بود و اون هم از شانس بدش برای خریدن جنس ممنوعه اومده بود. جنس ممنوعه‌ای که معلوم نبود به خاطر کدوم قانون بی‌منطق این دنیای بی‌در‌و‌پیکر، باید در دوردست‌ترین نقطه‌ مغازه جا می‌گرفت: درست بالای بالای بالای قفسه‌ها. جایی که برای دست‌یابی بهش باید آقای فروشنده رو صدا می‌کردی تا یکی از اون چنگگ‌های گنده‌ مسخره رو برداره، نردبونشو علم کنه و بره برای فتح طبقه آخر. توی دلش لعنت فرستاد به همه‌ طبقه‌های آخر، به همه‌ نقاط غیر‌ قابل‌ دسترسی مغازه‌ها، به همه‌ چنگگ‌های گنده‌ مسخره و تک‌تک نردبون‌های بی‌مصرف سه چهار پله‌ای که رویایی جز فتح طبقه‌ آخر قفسه‌ها توی کله‌های پوکشون ندارن.

وقتی آقای فروشنده ازش پرسید که چه چیزی لازم داره، نفسش رو حبس کرد و با صدایی که نه اون‌قدر بلند باشه که همه‌ آدم های توی مغازه بشنون و نه اون‌قدر آروم باشه که مغازه‌دار نشنوه و مجبور به تکرار بشه، کلمه‌ ممنوعه رو به زبون آورد:‌ نوار‌‌بهداشتی… بعد از به زبون آوردن کلمه‌ی ممنوعه، برای چند لحظه به حالت تعلیق فرو رفت. توی تموم اون لحظه‌ها داشت آرزو می کرد که مرد فروشنده سفارشش رو به وضوح شنیده‌ باشه و با سرعت سوپرمن و بدون هیچ سوال اضافی بپره بالای نردبون، چنگکشو بیندازه به جون بسته‌های نوار‌بهداشتی، یکی‌شونو سوا کنه بیاره پایین، پولشو حساب کنه و به این بازی پراسترس خاتمه بده. ولی کور خونده بود چون مرد مغازه‌دار تصمیم گرفته بود کلمه‌ ممنوعه‌ دیگه‌ای رو وارد قصه کنه وقتی با صدای بلند فریاد زد:‌ بال‌دار باشه یا بی‌باله؟

صورتش سرخ شد و توی دلش به کسی که دومین نوع نوار بهداشتی را اختراع کرده بود لعنت فرستاد، فرقی نمی کرد بال‌دار بود یا بی‌باله. دلش می‌خواست سر مرد فروشنده داد بزنه و بگه دوست عزیز آروم‌تر، چرا فریاد می‌کشی؟ می خوای همه‌ شهر بفهمن که من اومدم این‌جا و در حال انتخاب بین بال‌دار و بدون باله هستم در حال حاضر؟ دلش می خواست به مرد فروشنده بگه والا به خدا فرقی نمی‌کنه، فقط جان مادرت بدون این که سوال دیگه‌ای با صدای بلند قشنگ گیرات ازم بپرسی یکیشو بردار و سوپرمنی بپر بیا پایین. بعد با سرعت پرتش کن توی بغل من. منم در حالی که دارم یه شیرجه‌‌ بلند می‌زنم تا در اسرع وقت بسته محبوبم رو در آغوش بگیرم، پولتو پرتاب می‌کنم به سمتت و سریع فلنگو می‌بندم و به این کابوس مسخره خاتمه میدم.

مرد فروشنده ولی انگار آرامشی نهادینه داشت در ذره ذره حرکاتش و به این سادگی‌ها دست بردار نبود.
وقتی دید ماتش برده و بین باله‌دار و بی‌باله انتخاب نمی‌کند شروع کرد به توضیح دادن در مورد مارک‌های مختلف وطنی و خارجی و تفاوت قیمت‌هایشان. سرش داشت گیج می‌رفت دیگر. بلند داد زد: باله‌دار لطفا، از همان صورتی‌ها. باله‌دار چون می‌خواست بال در بیاورد و فرار کند از آن مغازه‌ کابوس‌زده، و صورتی چون رنگ شرمش و گونه‌های گل‌انداخته‌اش صورتی بود بی‌تردید. مرد مغازه‌دار و نواربهداشتی باله‌دار صورتی در حالی که دست در دست هم نهاده‌ بودند، با آرامش و خرامان از نردبان پایین آمدند. مرد در حالی که جنس ممنوعه را در پلاستیک سیاه نفرت انگیز بازیافتی می‌گذاشت تا خدای‌نکرده چشم نامحرم به آن نیفتد، حساب و کتاب مختصری کرد. وقتی پول را پرداخت کرد و کیسه‌ سیاه را با شرم و تردید از روی پیشخوان مغازه برداشت، احساس کرد خیلی سنگین‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کرده. انگار که بار سنگین کابوس‌های نواربهداشتی هم توی کیسه باشه. وزن نردبان سه‌طبقه و چنگک بدقواره‌ گنده و قفسه‌های فلزی بی‌در‌و‌پیکر هم توی کیسه بود انگار.

وقتی پاشو از مغازه بیرون می‌گذاشت، دوباره نیم‌نگاهی به کیسه کرد. سیاه بود، به سیاهی کابوس مغازه. حالاحالاها وقت می‌خواست تا رنگ عوض کنه. نوار‌‌بهداشتی صورتی بالداری که با شرم، گوشه‌ کیسه‌ سیاه بازیافتی کز کرده بود حالاحالاها وقت می‌خواست تا واقعا بال دربیاره و بزنه تو دهن همه‌ کابوس‌های سیاه و یه دل سیر پرواز کنه. یه پرواز آروم، بدون ترس از دیده‌شدن، بدون ممنوعه بودن، بدون شک، و بدون حتی یک قطره تردید.

قربانی ماهیانه به درگاه الهی و متعالی بشریت

«پریود یا عادت ماهیانه»

صبح

در ابتدا بعد از اینکه فهمیدم قضیه‌ گوشه‌ دیوار واستادن زنگ ورزش همکلاسی‌هایم چیست برام خیلی مهم نبود. سال‌های آخر راهنمایی و اول دبیرستان کم‌کم بیشتر درگیرش شدم چون تعداد بیشتری ازش حرف می‌زدن. اطلاعاتشان را باهم تقسیم می‌کردن، شایعه‌ می‌ساختن اما من چیزی نداشتم که بخواهم در موردش صحبت‌ کنم. حتی نمی‌توانستم وانمود‌ کنم، چون با تمام اطلاعات جسته گریخته‌ای که داشتم باز هم نمی‌فهمیدم قضیه چیست.

هفده‌ساله که شدم دیگر عملا تنها کسی در بین هم‌سالانم بودم که درگیر زنانگی نش ده‌بود. یکی دو نفر برایم تاسف می‌خوردند و چند نفر هم به‌من می‌گفتند خیلی خوشبختم که هنوز درگیر نشده‌ام.  در جابجایی اطلاعاتی که با پسر‌عمه‌ام داشتم فهمیدم که این اتفاق فقط برای دخترهایی می‌افتد که دوست پسر دارند. من در دایره دورم تنها کسی که می‌توانست دوست‌پسرم باشد شاگرد بقال سر کوچه بود که هیچ علاقه‌ای بهش نداشتم. پس مطمئن بودم که دیگر هیچ‌وقت زن نمی‌شوم.

خجالتی تر از این بودم که از مادرم چیزی بپرسم. یکی دو تا از همکلاسی‌هایم بعد اینکه به مادرشان گفته بودند یک سیلی محکم نصیبشان شده بود برای اینکه زن زیباتری شوند. علاقه‌ای‌ به کتک خوردن هم نداشتم. پس موضوع را رها کردم‌. هر چند درنهایت هم این مادر بود که پیگیر قضیه شد و با پزشک قرار گذاشت. حالا مشکلات بعدی شروع شد.

پدهای متحرک. هرچند هنوز اوضاع من نسبت به کسانی که از کهنه یا پارچه استفاده می‌کردند بهتر بود اما باز هم ثابت نماندنشان در جایی که باید باشند مشکل‌دار بود. استرس دائم لکه‌ روی شلوار. صبح‌هایی  که از خواب بلند می‌شوم و با نقاشی قرمز روی ملحفه‌های تخت روبرو می‌شوم. جلو افتادن زمانش و بی‌پد ماندن در مدرسه یا خیابان. مردان و پسرانی که تا بالحن محکمتری آنها را پس‌ می‌زنم به خود اجازه می‌دهند که آنرا نه به عقلم بلکه به تغییرات هرمونی بدنم ربط دهند. بروفن و ژلوفنی که در روز‌های اول هر سه ساعت بالا‌ می‌اندازم.

اوایل فکر می‌کردم مهم نیست بعد یکی دوسال عادی می‌شود. اما نشد‌ . شاید هیچ وقت نشود. شاید زمانی که دیگر اتفاق نیوفتد هم هنوز عادی نشده باشد. اما در طول سال‌ها با خودم کلنجار رفتم تا اینکه قبول کردم همین است که هست. تمام ماده‌ها پریود می‌شوند و خونریزی می‌کنند، همینطور که همه ماده‌ها پستان دارند. همه ماده‌ها و نرهای‌ جهان این را می‌دانند. پس مهم نیست. یا حداقل دیگر برای من مهم نیست.

اما همچنان این یار غار زنان که از ازل همراه جنس مونث بوده همچنان تابویی عظیم است.  هنوز هم در دنیای سنتی متحجر کلمه نجس را به زن می‌چسباند و خجالت می‌دهد‌ و او را از جامعه پس می‌زنند. هنوز در دنیای مدرن هم وقتی از ملحفه خونین عکس بگذاری  تذکر می‌گیری که خلاف قوانین رفتار کرده‌ای و برایت حذفش میکنند.

دنیا تلاشش را می‌کند که چهار تا هفت روز هر ماه زنان را حذف کند. پاک کند. راز مگویش کند. اما نمی‌شود. نمی‌توانید. با نوک انگشت از خونی که می‌رود بردارید و روی دیوار حمام بنویسید‌ «من» و بعد رقصش در آب را به نظاره بنشینید.

زنان بدون مردان

«پریود یا عادت ماهیانه»

سپیده‌دم

از وقتی که من با پریود و قاعدگی آشنا شدم، یاد گرفتم که صحبت در این موضوع مختص جمع‌های زنانه است و هیچ مردی نباید ازش چیزی بشنوه.

اوایل دوران وبلاگ‌نویسی بود، یه وبلاگ مشهور رو می‌خوندم و می‌دونستم نویسنده‌اش با چند نفری از هم‌کلاسی‌هام آشناست. با مقداری جاسوس‌بازی کشف کرده بودم با چه اسم‌هایی برای هم کامنت می‌گذارند و روابطشون رو دنبال می‌کردم. توی کامنت‌دونی اون وبلاگ بود که اولین بار دیدم یه پسر خاطره‌ای گفته بود از اینکه کوه بودند و یکی از هم‌کلاسی‌ها گفته که پریود شده و حالش خوب نیست و برنامه رو به خاطر اون تغییر داده بودند. اون موقع دهنم وا موند، و هنوز هم وامونده چون بعد از گذشت سال‌ها هنوز هم این تابو برای من حل نشده و غیر از همسرم، در حضور هیچ مرد دیگه‌ای از پریود حرف نزدم. نه حتی توی خانواده و در حضور پدر یا برادر، چه رسه به اینکه در جمع دوستانه و کاری. نه فقط این، هیچوقت هم ندیدم درجمع مختلط کس دیگه‌ای هم به پریود شدن و عوارضش اشاره کنه یا راحت در موردش صحبت کنه.

وقتی به فرزندانم فکر می‌کنم خیلی داستان پیچیده‌تر میشه برام. آیا دخترم می‌تونه راحت تو خونه بگه پریود شدم، در حضور پدر و برادرش؟ خود من می‌تونم به پسرم بگم پریودم دیگه حوصله ندارم؟ یا فراتر از اون، آیا آینده‌ای خواهد اومد که بتونم توی محیط کاری به جای سرم درد می‌کنه، بگم پریودم و نیاز به استراحت دارم؟

داستان برام خیلی سخت میشه چون هیچوقت مدل درستش رو ندیدم که لااقل بتونم تصور ذهنی‌ای ازش داشته باشم. نمی‌دونم خارج از ایران داستان چه جوریه؟ مردم اونجا می‌تونن راحت در این مورد با هم صحبت کنند؟ تو محیط‌های کاری یا خانوادگی اونجا، توی یه جمع بزرگ، میشه راحت گفت پریودم یا اگه همچین کاری بکنی همه چشم‌ّها گرد میشه و همه سرها به سمتت برمی‌گرده و ناگهان یه سکوت عجیب برقرار میشه؟ این تنها تصوریه که دارم از اینکه یه زمانی اسم پریود رو در جمع مختلط بیارم. امیدوارم توی خواننده‌های این متن افرادی باشند که تجربه واقعی مثبتی داشته باشند و بتونن به من کمک کنند لااقل برای فرزندانم، صحبت درباره پریود رو از تابو بودن در جمع‌های مختلط، خارج کنم.

خاطره‌های پراکنده

«پریود یا عادت ماهیانه»

سحرگاه

بچه‌تر که بودم، مثلاً کلاس دوم دبستان، یادمه یک جایی من یک عدد نوار بهداشتی دیدم، و حدود بیست و سه سال پیش هم حداقل سمت ما از این نواربهداشتی‌های نازک یا بالدار الان هم نبود و پوشک بچه و نوار بهداشتی فقط تو سایزشون از هم متفاوت بودن! از مامان پرسیدم این چیه؟ بهم گفت خانم‌ها از یک سنی به خون‌ریزی می‌افتند که بهش می‌گن عادت ماهانه و از این پوشک‌ها استفاده می‌کنند. خیلی راحت گفت و من هم خیلی راحت شنیدم و دیگه سوالی نپرسیدم و شاید به جرات بگم تنها مکالمه صادقانه تمام سال‌های ما بوده. بعدتر کلاس پنجم دبستان یکی از هم‌کلاسی‌ها سر کلاس پریود شد و تا ساعت آخر گریه کرد تا زنگ خورد و اجازه دادن بره خونه! کلاس دوم راهنمایی یکی از هم‌کلاسی‌های دیگه‌م زنگ آخر سر کلاس پریود شد، خون به لباس و نیمکتش هم رسید و اون خیلی ریلکس وقتی متوجه شد، نیمکت رو پاک کرد، سویشرتش رو به کمرش گره زد و با خنده رفت خونه.

تا یک روز ظهر توی سن چهارده سالگی من هم پریود شدم، یه احساس خیلی عجیبی داشتم که بیشتر دلهره‌آور بود، پیش مامان رفتم و با مِن‌مِن گفتم که من هم عادت ماهانه شدم، مامانم اصلاً به چشمام نگاه نکرد و بیشتر از من خجالت‌زده بود و خیلی سریع کارهایی که باید بکنم و نکنم رو بهم گفت و من رو توی بُهت گذاشت، چون هنوز اون صداقت مکالمه چندسال پیش توی ذهنم بود و نمی‌فهمیدم خجالت حالا چیه؟

بار دوم بود فکر کنم که پریود شدم، هنوز عادت نکرده بودم به این عادت ماهیانه، وقتی توی توالت نوار بهداشتیم رو تعویض کردم فراموشم شد که داخل سطل زباله بندازم! بعد از من بابا رفت توالت و مامان رو سوال کرد و شروع به پچ‌پچ کردن، یادم نمیاد واکنش مامانم خیلی بد بوده باشه اما جوری بهم گفت که چرا فراموشش کردی که بعد از گذشت این همه سال، توی خونه خودم، هنوز هم وقتی پریود میشم و از توالت بیرون میام، یکی دو باری سر می‌زنم که فراموشش نکرده باشم.

الان با این قضیه خیلی خوب کنار اومدم، ازش خجالت نمی‌کشم، خیلی راحت در موردش صحبت می‌کنم، وقتی لازم دارم خودم برای خریدنش می‌رم و دقیقا آدرس نوار بهداشتی که می‌خوام با مدل و سایزش رو درخواست می‌کنم. این هم بخشی از منه، بخشی از زن بودنه، بخشی از یک انسانه، صحبت ازش بی‌حیا بودن نیست.

و صحبت آخرم اینه که حیف و صد حیف که هنوز مردان زیادی پیدا می‌شن که این دوره و بالا پایین‌ها و فشارهای روحی رو درک نمی‌کنند از جمله همسر خودم.

فضای شخصی میان ما

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

مهمان هفته: محمد افراسیابی

مرزی است میان فضای شخصی من و تو. اگر من، بی‌اجازه‌، پا به درون فضا تو گذارم، هوارت به آسمان خواهد رسید که چرا آرامم نمی‌گذاری.گشادی این فضای یا حوزه‌ شخصی برای تمامی انسان‌ها یک‌سان نیست. هرچه رابطه‌ ما با طرفمان صمیمانه‌تر باشد، دیواره‌ این مرز کوتاه‌تر و گشادی آن بازتر می‌شود.

خلق‌وخوی فرد نیز در گشادی و تنگی فضا‌ی شخصی مؤثر است. یعنی هرچه فرد از نظر روانی سالم‌‌تر باشد فضای شخصی او بازتر و ورود ناآشنایان بدان حوزه، آسان‌تر خواهد بود زیرا چنان فردی به دلیل رفتار منطقی‌اش، کمتر چیزی برای پنهان کردن از دیگران دارد.

در حوزه‌ شخصی من با  همسرم نه دیواری هست و نه صندوق سر به مُهری. اولین شامی که با هم خوردیم رفتار ساده و صمیمانه‌ او مرا بهت‌زده کرد. ‌در پی چاره بودم که چشمم به یک اسکناسی در زیر پای گربه‌ای که به او غذا می‌دادم، افتاد. از رستوران که خارج شدیم داستان برایش گفتم. او گفت: من که پول داشتم، چرا به من نگفتی؟

انتظار چنان رفتاری از یک دختر در فضای مردسالارانه‌ای که من در آن رشد یافته بودم، نداشتم. رفتار او در برخوردهای بعدی متقاعدم که کرد که در او صفایی هست منحصر به خودش. آشنایی ما بدین‌سان پایه‌ریزی شد.

در این پنجاه‌سال زندگی مشترک، رازی از هم پوشیده نداشته‌ایم. داستان نامه‌ عاشقانه‌ پزشکی از تبار اعراب سعودی که در ماموریتش با تیم پزشکی حجاج در سفر به حجاز، به او نوشته بود، با خنده توی اتوبوس به من داد تا برایش ترجمه کنم. هرگز چرایی و چونی در رابطه‌ دوستی من با رنان همکارم به میان نیامده است. دنیای مجازی من به روی او باز است. هر از گاهی هم مطلب یا ترانه‌ای در دیواره‌ من هم‌خوان می‌کند. موبایل هر دوی ما قفل و بند ندارد. حساب بانکی او را من اداره می‌کنم و خانه‌ مشترک ما به نام او است.

روزی یکی از دوستان شماره تلفن مرا از او خواسته بود. همسرم برای اجرای خواسته‌ او موبایلش باز کرده بود تا شماره‌ مرا که حفظ نبود به او دهد. دوستم که مشاور امور خانواده است گفته بود: «اختلاف بیشتر مراجعین من ناشی از سرکشی یکی از زوجین است به موبایل دیگری. جالب است که تو حتی شماره‌ ممد را از بر نیستی. بی‌جهت نیست که رابطه‌ی شما این‌قدر صمیمی است.»

بله صفا و صداقت همسرم موجب گرمی روابط خانوادگی ماست، اما این بدان معنا نیست که ما هیچ اختلاف نظری نداریم. یا بقول ایرانیان من «زن‌ذلیل» هستم و او حاکم مطلق. نه، ما هم اختلاف سلیقه داریم. همان روزهای اول زندگی مشترک، روزی او افسرده بود. دلیلش را پرسیدم اما او از دادن پاسخ صریح طفره رفت. گفت: «چیز مهمی نیست. من گاهی این چنین می‌شوم.» گفتم: «افسردگی بی‌جهت حاصل نمی‌شود. اگر از من رنجیده باشی با بیان آن می‌شود چاره‌اش کرد وگرنه رنجش‌ها که روی‌ هم انباشته شد، انفجار پیش خواهد آمد.»

آختلاف سلیقه هنوز هم هست در هر موردی اما اطمینان به صداقت در رابطه ما را بهم پیوسته است و فضای شخصی میان را وسعت داده است.