ماه: اوت 2017

تعطیلات تابستانی

وبلاگ به مدت یک هفته در تعطیلات پیش از شروع سال تحصیلی جدید به سر خواهد برد.

Advertisements

یک دعوا، یک آب پرتقال نخورده!

«دعوای والدین در حضور کودکان»

مهمان هفته: داریوش بلادی

دو لنگه در پارکینگ رو باز می‌کنم. برمی‌گردم داخل ماشین تا وارد پارکینگ بشم، هر چند یکی دو ساعتی از غروب گذشته و در این سرمای زمستان گذشتن از غروب یعنی شبه‌شب، ولی با این حال سعی کردم زودتر از سایر مواقع به خونه برسم. می‌تونه هم جبرانی باشه برای دیر اومدن سایر روزها به خاطر پروژه ساختمان نیمه‌کاره و هم به گفته همسرم: «یخچال خالی‌خالیه. باید خرید کنی. نه میوه داریم، نه گوشت و نه مرغ. برای بچه هم که خیلی کم‌غذاس یکی دو تا خوارکی بگیر تا به بهونه بازی بخوره تا حالا آخر هفته سبک تر شدی خرید اساسی کنیم!»

خریدها رو از ماشین در میارم و سعی می‌کنم همه کیسه‌ها رو تو یک دست و کیفم رو با دست دیگه‌م بگیرم و با آرنج در ماشین بکوبم تا بسته بشه. مطابق معمول باز هم آسانسور خرابه و با این وضع باید سه طبقه رو با پله‌ها برم. جلوی در روی پادری، کپی قبض آب و گاز و رسید شارژ ساختمون افتاده. با پا دو بار به در می‌زنم که ضربه دوم محکم‌تره. همسرم با حالتی هیجانی میگه چه خبره! نصفه شبی دلمون ترکید، و عینا همین جمله رو هم دخترم طوطی‌وار تکرار می‌کنه. در جواب میگم زود باش بابا دستم شکست، کیسه‌ها رو بگیر! آخه الان نصفه شبه اینجوری جو میدی؟
همسرم: همچین زودم نیست، آخ آخ دستم کیسه له کرد. چرا همه رو با هم آوردی؟ دو سه مرحله بیار نه الان که همه له و داغون شدن.
من: بدو دیگه از نفس افتادم، بیکارم مگه با پله هی برم و بیام.
دخترم: چی خریدی، چی خریدی؟ منم میخوام کمک کنم!
همسرم: برو تو دست و پا نباش، برو، ااااااه.
من: چرا سر بچه غر می‌زنی؟ خوب بچه‌س، دوست داره کمک کنه.
همسرم: باز جلوی بچه یک حرفی زدی که از من حساب نبره؟ میشه کفشت رو اول رو پادری بکشی بعد در بیاری؟ به خدا من کلفت نیستم.
من: وقتی دستم بنده چطوری هم کفشم رو تمیز کنم، هم کیسه‌ها رو به تو بدم؟ تازه روی پادری این شارژ ساختمان کوفتی رو انداختن. پامو میذاشتم کثیف می‌شد، اینم بردار ببینم باز دوباره چقدر شده.

در حالی که دارم میام تو غرغر کنان می‌گم: باز زمستون شد و ما باید تاوان مصرف شومینه طبقه چهارم رو بدیم که ۲۴ ساعته داره گاز مصرف می‌کنه یا روبرویی‌ها که یک دم مثل اردک حمامن و پول آب و گازش برای مایی که کمتر مصرف می‌کنیم نوشته میشه. لامصب چقدر تو جلسه گفتم بیاین کنتور گاز و آب رو تفکیک کنید، برای هر کس قبض جدا بیاد. خاک بر سر این همسایه‌ها کنن که جدا جدا همه پایه هستن، بعد که دور هم جمع میشن حرفاشون رو فراموش می‌کنن.
همسرم: گاز رو نمیشه چون موتور خونه‌س… جلوی بچه حرف بد نزن.
من: گور باباشون!
همسرم: میشه جلوی بچه مودب باشی؟
من: بابا خسته‌‌م. میشه هی نگی چی بگم چی نگم؟ شدی مثل این معلما، بکن – نکن، بگو – نگو!
همسرم : برای اینکه باید همه چیز رو بهت گفت. دستات رو هم بشور، الان میخوای بچه رو بغل کنی، باز بهت بگم میگی گیر میدی.
من: خوب گیر میدی دیگه، سر ساختمون کم حرص و جوش می‌زنم، کم با عمله بنا سر و کله می‌زنم، حالا اینجا نرسیده باید برای تک تک گیر دادنها بحث کنم.
همسرم: من عمله بنای تو نیستم. زن تو هستم. صبح تا شب یا دارم با بچه سر و کله می‌زنم یا تمیز می‌کنم یا می‌پزم. بعد جنابعالی دست و رو نشسته با قیافه دمغ و اخمو جواب منو میدی.. طلبکار هم هستی.
دخترم: اینو برام باز کن!
من: حوصله ندارم. بده مامانت باز کنه.
همسرم: الان نه، بعد از شام. در ضمن پدر نمونه، از صبح من با بچه بودم الان کمی شما باهاش وقت بذار!
من: میذاری خبر مرگم برم دست و صورتم رو بشورم؟ هی ور ور ور…
همسرم: ور ور؟ من خواهرت نیستم با من اینجوری صحبت می‌کنی.
من: اسم خواهرم رو نیارها؟
همسرم: بیارم چی می‌شه؟
.
صدای دعوا در خانه می‌پیچه و در عدم کنترل عصبانیتم که ناشی از بگو مگو با همسرم هست، آب‌میوه رو به دیوار می‌کوبم، از اونجایی که لبه‌ش با دستکاری دخترم کمی باز شده بود، روی دیوار می‌ترکه و گند تمام دیوار و کف رو می‌گیره…نوچ و زرد، دعوا همین طور بالا می‌گیره و ربط و بی‌ربط مهمان یک بحث کوچیک ما می‌شه. بچه با حالت گریان با هر داد من یا همسرم، به من و مادرش نگاه می‌کنه و در فرصت خالی از بگومگوهای ما نگاهی هم به در و دیوار می‌اندازه و افسوس دیوار کثیف شده و آبمیوه‌ای که حتی یک قطره‌ش رو نخورده می‌خوره. دعوا از یک بحث کوچک حالا به رفتار عموجان ایشون در شش سال پیش و زمان عروسی رسیده و متقابلا به رفتار عمدی عمه‌م در پاتختی کشیده. من از بی‌احترامی باجناقم میگم و اون از سفر زیارتی پارسال میگه که با اومدن خواهرم زهرمارش شده!

بحث چنان ادامه داره که بچه هاج و واج رفتار ما رو ضبط می‌کنه و واژه واژه اون رو برای روزهای آینده که نیاز بشه ذخیره می‌کنه. جدال من و همسرم با خوابوندن دخترم با تشر و دعوا که موج منفی دعوای ما بوده و به خواب رفتن هر دو تمام میشه و من هم با اعصاب خرد، بدون خوردن شام و دیدن اخبار روی مبل به خواب میرم.

یک ماه گدشته. تا امروز همسرم دو بار به خاطر رفتار دخترم با همکلاسی‌هاش به مهدکودک رفته و با مدیر اونجا صحبت کرده. خروجی صحبت‌ها نشون میده دعواها نشات گرفته از رفتار زناشویی من و همسرم بوده که عینا توسط دخترم شبیه‌سازی شده. بار دوم که همسرم به مهد برای پیگیری رفتار دخترم رفته بود، گفته شده ظرف غذا رو با عصبانیت به دیوار زده و یا کفش‌های بچه‌ها رو بیرون انداخته چون خاکی و کثیف بودن.

من و همسرم دو روز بعد از اون دعوا همدیگر رو با دوست دارم و عزیزم عزیزم خطاب می‌کنیم، همه چیز عادی و خوبه. شام رو بیرون خوردیم. کارها خوب پیش میره، خرید هم کردیم و یخچال پره و بهانه‌ای وجود نداره. قراره برای آخر هفته خانواده همسرم برای شام مهمانمون باشن.

خلاصه خروجی مهمانی، توجه مادر همسرم به زردی دیوار و لکه‌های پرتقالی شده دیواره که علی‌رغم تمیز کردن، همچنان ردی از اون روی دیوار به جا مونده که با شیرین‌زبانی دخترم، کل داستان با گذشت یک ماه از ماجرای اون شب تعریف شده و ما خجالت‌زده نظاره‌گریم. حتی یکی دو مورد از حرف‌هایی که در مورد باجناقم زده بودم رو با کمی اغراق و فراموشی تعریف کرد، جوری که دنیا دور سرم می‌چرخید و دوست داشتم هر چه زودتر مهمانی امشب تمام بشه. هم نگران بازخورد این اتفاق از سمت خانواده همسرم بودم و هم دلهره‌ای برای دعوای مجدد پس از این ماجرا با همسرم داشتم که نهایتا این حسن رو داشت که دعوای احتمالی امشب در زمان به خواب رفتن کودکمان ممکنه رخ بده…

ماجرای فوق هرچند با جزئیات و طولانی نوشته شد ولی علی‌رغم خیال‌پردازی نویسنده می‌تونه زنگ هشدار رو به صدا در بیاره که دعوای والدین در حضور کودک چه معضلاتی رو می‌تونه پیش رو داشته باشه. شاید روح دعوا نهایتا تا چند ماه در حافظه کودک باقی بمونه، ولی جان دعوا و خشونت رفتاری زناشویی در حضور کودک تا سال‌های سال در ذهن اون زنده خواهد موند. با گذر سال‌ها ماجرا و علت دعوا فراموش میشه، ولی اثرات اون تا بزرگسالی و حتی سال‌های پس از ازدواج کودک باقی می‌مونه. کودک اگر پسر باشه تمایل به شبیه‌سازی همین جریان در زندگی آینده خودش با همسرش داره و دختر دوست داره تمهیداتی بکار بگیره تا در آینده، جوری مقابل همسرش رفتار کنه که اصطلاحا گربه رو دم حجله بکشه.

در هر زندگی ممکنه درگیری لفظی و دعوای زناشویی ایجاد بشه ولی باید فارغ از علت هر دعوا، به فکر به حداقل رساندن میزان تنش در وجود نازنین‌هابی بود که قربانی اصلی این درگیری خواهند بود. مرد و زن با پایان دعوا و حل مشکلات شاید فکر کنند موضوع بسته شده ولی متاسفانه عواقب و آثار روحی مخرب را بر روی نهال  زندگی خود آبیاری کرده‌اند.

لبخند می‌زنیم!

«دعوای والدین در حضور کودکان»

بامداد

شاید پررنگ‌ترین و تلخ‌ترین خاطرات کودکی من به دعواهای پدر و مادرم با همدیگر برگردد. بگو مگوهای طولانی و تمام‌نشدنی سر موضوعات احتمالا بیهوده و پیش‌پا‌افتاده.

کلاس چهارم دبستان بودم، دقیقا یادم نمی‌آید مناسبت آن چه بود ولی گویا معلممان از همه خواسته بود در مورد خانواده‌شان مطلب بنویسند، شاید موضوع انشا بوده، شاید موضوع آزاد. هر چه بود درست وسط یکی از دعواهای اساسی پدر و مادر بود، از همان دعواها که چمدان می‌بستیم و کوچ می‌کردیم منزل مادربزرگ مادری، به سرویس مدرسه اعلام می‌کردیم که محل سوار و پیاده شدنمان تغییر کرده است.

معلم موضوع را خانواده معرفی کرده بود، شاید گفته بود می‌خواهد با والدین ما آشنا شود، اما از دید ما! نمی‌خواست آن آدم خوبه‌های لبخند به لب را در جلسه اولیا مربیان بشناسد و دقیقا به وسط خال زده بود! کاغذ و قلمم را آورده بودم و شروع کرده بودم به نوشتن، اینکه کجا هستیم و با چه کسی زندگی می‌کنیم؛ علت اختلاف پدر و مادرم چیست و من حق را به چه کسی می‌دهم. گوش شنوایی می‌خواستم لابد آن روزها تا درددل کنم و چه کسی بهتر از معلمم. اما داستان با همین حال تمام نشده بود. آنچه یادم می‌آید این است که دایی کوچکم که آن روزها پسر دبیرستانی‌ای بود کاغذی را به دست مادرم داد، مادربزرگ و مادر نشسته بودند و من هم. محتویات نامه-انشا یا درددل را خوانده بودند و داشتند در مورد اینکه «بچه به این کوچکی چقدر می‌فهمد» با هم صحبت می‌کردند.

نامه را از من گرفتند و مادرم خیلی معمولی کاغذ جدیدی برایم آورد و گفت هر چه می‌گویم بنویس! راستش اصلاً یادم نیست که محتویات نامه را چگونه تغییر داد و چه دیکته کرد اما حس خودم یادم می‌آید که حالم از آن همه دروغ بد می‌شد! من می‌فهمیدم، خیلی چیزها را، خیلی وقایع را و کسی متوجه نبود.

سالها از آن روزها گذشته، پدر و مادر هنوز با هم دعوا می‌کنند، شاید هنوز به سختی نقطه مشترکی در زندگی مشترکشان پیدا می‌شود و شاید به این نوع زندگی عادت کرده‌اند، ولی من هنوز ترس و حس عدم امنیتی که از روزهای کودکی‌ام در ذهنم حک شده را با تمام جزئیات به یاد می‌آورم. حس ماندگار بدی که دوست ندارم به هیچ وجه فرزندانم تجربه‌اش کنند.

با همسرم به این تفاهم رسیده‌ایم که هر اختلاف نظر و ناراحتی‌ای داریم فقط موضوع مشترک بین من و اوست و به هیچ کس دیگری ربطی ندارد، حتی بچه‌ها! ما در هر شرایطی باشیم به بچه‌ها لبخند می‌زنیم.

بدان مُهر و نشان است که بود*

«دعوای والدین در حضور کودکان»

نیمه‌شب

مامان و بابای من اهل دعوا جلوی ما نبودند. نهایت یک جر و بحث کوتاه با هم داشتند. هیچ وقت قهر نکردند و خانه را ترک نکردند. بر خلاف مامانم، خاله‌ام و شوهرش تقریبا هر ماه دعوا داشتند و پسرخاله‌هایم به مثابه توپ فوتبال بین مامان و بابایشان در رفت و آمد بودند. روزهایی که خاله‌ام قهر کرده بود و پسرها در زمین او شوت شده بودند، عصرها خانه‌ی ما بودند. پسرخاله‌هایم که از ما کوچکتر بودند با ما مشق می‌نوشتند و بازی می‌کردیم.

روزها با قهر و آشتی مداوم خاله‌ام با شوهرش گذشت و الان پسرها بزرگ شده‌اند، پسر بزرگِ خانواده با وجود تلاش و اصرارهای بسیار زیاد خاله‌ام دانشگاه نرفت و وارد بازار کار آزاد شد. متاسفانه معتاد شد و ترک کرد و با دختری آشنا شد، دخالت‌های خاله و شوهرخاله‌ام باعث شد که رابطه‌شان به بن‌بست بخورد و این بار پسرخاله‌ام به مشروبات الکلی پناه برد و باز پروسه‌ی ترک را طی کرد و اکنون کاری دارد که یازده صبح می‌رود و یک شب برمی‌گردد. در واقع کاری را انتخاب کرده است که حداقل رابطه را با خانواده‌اش داشته باشد. حتی وقتی مرخصی دارد، بدون اینکه فردی اطلاع داشته باشد (حتی خاله‌ام)، به خانه‌ی خاله‌اش (مامانِ من) می‌آید و به اسم مهمانی گاهی حتی چند ساعتی می‌خوابد و با مامانم ناهار می‌خورد و می‌رود و آرزوی کودکی‌اش را زندگی می‌کند. آرزویش این بود که بچه مامان و بابای من باشد. پسر دوم خانواده، در یک اقدام خیلی عجیب به مذهب روی آورد و عضو سازمان‌های مذهبی شد و برای تحصیل خانه را ترک کرد و حدود ده سال است که فقط تعطیلات به خانه می‌آید. راستش بیشتر در میان ما شبیه غریبه‌ها است و حرف زیادی برای گفتن بینمان نیست.

خاله و شوهرخاله‌ام، یکدیگر را مقصر این زندگی می‌دانند و هنوز هم گاهی دعوا و قهر دارند، اما دیگر فرزندی نیست تا شاهد دعواهای‌شان باشد.

 

*عنوان مصراعی از غزلیات حافظ است.

خانه‌ی امن

«دعوای والدین در حضور کودکان»

شبانگاه

 از نظر خودم خیلی مامان خوبی نبودم. دعوا می‌کردم. داد می‌زدم. کتک می‌زدم. تهدید می‌کردم. اما نمی‌فهمیدم چرا بچه‌ها ابنقدر شاد و نرمال و خوب هستند. آرامش و شادی رو می‌شد توی رفتار و چهره‌شون دید. همیشه توی مدرسه و مهد نمونه بودند. دلیلش رو نفهمیده بودم تا اون روز.

باید برای کاری به دبستان پسرم سر می‌زدم. خودش هم با من بود. ماشین رو پارک کردم و بهش گفتم پیاده بشه. گفت نمیام. گفتم چرا؟ مطمئنی؟ دو دقیقه میریم و زود برمی‌گردیم. گفت نه حوصله‌ی مدرسه رو ندارم. قبول کردم. با تأکید بر اینکه از ماشین پیاده نشه و در ماشین رو هم از تو قفل کنه. برای چند دقیقه رفتم و برگشتم. دیدم پسرم پریشونه و داره گریه می‌کنه. خب طبیعیه که نگران شدم. طفلک حالش خیلی بد بود. برام توضیح داد که توی همون چند دقیقه یک ماشین از اونجا عبور می‌کرده که توش یک خانواده بودند، پدر و مادر و دو بچه. پدر عصبانی از ماشین پیاده شده بوده. مادر و پدر مشغول دعوا و جار و جنجال بودند و بچه‌ها توی ماشین گریه می‌کردند. پسرم فقط شاهد دعوای اون پدر و مادر بود و ظاهرا همدردی عمیقی با اون دو بچه‌ی نگران و گریان احساس کرده بود. تا مدتی ناراحت بود و از من می‌پرسید چرا اینا دعوا می‌کردن؟ راستش من کامل هم نفهمیدم جریان چی بود و پسرم برای اولین بار خیلی خوب توضیح نداد. فقط با خودم فکر کردم اگه پسر من که یک شاهد غریبه‌ و گذری‌ست این چنین تحت تأثیر قرار گرفته پس اون بچه‌ها چه احساسی دارند. اونجا بود که پی بردم بچه‌های من چه خوشبختن و من و همسرم چه آرامش و اطمینان خیالی رو بهشون هدیه کردیم.

ما دعوایی نداشتیم که بخواهیم جلوی بچه‌ها خودمون رو نگه داریم. اما حتی اختلاف نظرمون در مورد تربیت بچه‌ها رو هم بین خودمون نگه می‌داشتیم. اگر هم گاهی از دستمون در می‌رفت خیلی محکم به بچه‌ها می‌گفتیم هرچی که باباتون-مامانتون میگه.

من خاطرات دعواهای پدر و نامادریم رو یادمه. قیافه‌ی نگران خواهر کوچیکم رو یادمه. استرس و اضطراب دائمی دوستم رو یادمه. بین دوستان دوران دبستانم فقط یکیشون بود که خیلی آرامش داشت و مهربون و منطقی بود. اونم پدر و مادرش عاشق هم بودن.

ترس از کدر شدن شیشه‌ها

«دعوای والدین در حضور کودکان»

شامگاه

من تا همین یکی دوسال پیش فکر می‌کردم پدرم فحش (از آن فحش های ناجور) بلد نیست و داد زدن اصلا توی شخصیتش نیست؛ از بس که همیشه آرام و خونسرد بود و خودش را کنترل می‌کرد. بچه مدرسه‌ای که بودم فکر می‌کردم دعوای پدر  و مادر یا طلاق یک چیز خیلی لاکچری! است. خب ندیده بودم و هرچه که نداشتم فکر می‌کردم حتما حسرت‌برانگیز است. همکلاسی‌ای داشتم که می‌گفت پدرش کتکش می‌زند و دقیقا از همین لفظ استفاده می‌کرد: «وقتی با مامانم دعوا می‌کنه  کتکم می‌زنه.» و من به نظرم می‌آمد لابد توی ظرف‌های فلزی غذا می‌خورد. آن وقت برای همدردی با او وقت‌هایی که سبزی پلو داشتیم توی ظرف تن ماهی برنج می‌ریختم و از صدای تق‌تق قاشق توی ظرف فلزی لذت می‌بردم.

 پدر و مادر من با هم دعوا نمی‌کردند؛ اما نه به این دلیل که مشکل نداشتند، گمانم به این دلیل که دعوا را زشت می‌دانستند وگرنه یادم هست وقت‌هایی که مادرم از دست مهمان‌های بی‌پایان پدرم که از شهر دیگری می‌آمدند خسته می‌شد؛ توی آشپزخانه پیش ما دخترها گریه می‌کرد و غر می‌زد و غصه می‌خورد اما به پدرم چیزی نمی‌گفت، این‌طوری هم خودش آرام می‌شد هم خیالش راحت بود از علاقه ما به پدر چیزی کم نمی‌شود (چرا که ما خودمان علاقه‌ی پدر و دخترانه‌مان را داشتیم). این روش را ما دخترها هم ادامه دادیم اما به شیوه‌ای وسواس‌گونه، طوری‌که حتی جاهایی که هیچ بچه‌ای هم در کار نباشد. من از ترس دعوا، جرأت نمی‌کنم حرفی در مخالفت با عقیده هیچکس بزنم.

راستش من از خش افتادن روی روح بچه‌ها می‌ترسم، همیشه فکر می‌کنم هر دعوایی یک خش کوچک می‌اندازد روی شیشه نازک روحِ یک کودک و این خش‌ها کم‌کم کدرش می‌کنند و اگر روزی، این شیشه کدر نتواند نور بتاباند یا بشکند و در تن کسی فرو رود؛ تقصیر کسی نیست جز دعوای آن پدر و مادر بی‌طاقت و ناآرام. خوب که فکر می‌کنم به نظرم می‌آید زیاده از حد حساس شده‌ام، یک‌جور ترس مرضی از دعوا دارم، یک طوری که اگر دوستی در خیابان دعوای کم‌جانی با کس دیگری کند؛ من هزار سوراخ برای پنهان شدن می‌جورم.

پس شاید اندکی دعوا خیلی هم بد نباشد، لااقل ترس آدم را از دعوا می‌شکند و آدم  به‌ خاطر حرف‌های نگفته مدام کابوس نمی‌بیند که دارد از بلندی می‌‌افتد و می‌افتد و می‌افتد…

دخترک و مادرش

«دعوای والدین در حضور کودکان»

غروب

دخترک کلاس دومی و خانه‌شان در همسایگی دبستان بود. زنگ‌های تفریح سراسیمه از در مدرسه خارج و به خانه‌شان می‌رفت. سری به مادر میزد و برمی‌گشت. مدیر مدرسه چند بار هشدار داده بود که بیرون رفتن از در دبستان ممنوع است و مجازات دارد. اما گوش دخترک بدهکار نبود. اگر چه از خط‌کش و تنبیه می‌ترسید‌، اما سر زدن به خانه را وظیفه مهم خود می‌دانست. بابای مدرسه مسئولیت رفتن او را به عهده گرفته بود. زیرا خانواده دخترک را می‌شناخت‌.

می‌گفت‌: «گاهی با بلند شدن صدای فریاد پدر دخترک، با همسرم به خانه‌شان می‌روم. مرد را بسیار خشمگین و زنش را لت و پار می‌بینم. مرد می‌گوید بیرونش می‌کنم و زن گریه‌کنان جواب می‌دهد که برمی‌گردم خانه پدرم و از این جهنم خلاص می‌شوم. اما طفلک دخترک، گریه‌کنان به پدر التماس می‌کند که اگر مادرم را از خانه بیرون کنی از غصه می‌میرم. آنها می‌گویند که به خاطر دخترک است که مجبورند برخلاف میل خود زیر یک سقف زندگی کنند. می‌گویم گور پدر این سقف. طلاق بگیرید و بچه را به مادربزرگش بسپارید و خودتان هم گم و گور شوید. اینجا که خانه نیست، جهنم است. کمی صحبت می‌کنیم. مرد آرام می‌شود و زن به دستشویی می‌رود تا دست و رویش را بشوید و چایی دم کند. دخترک باشتاب بلند می‌شود و گوشه چادر مادر را می‌گیرد و به دنبالش راه می‌افتد. پدر با تاسف اظهار می‌کند که کار همیشگی این بچه گرفتن چادر یا دامان مادر است‌. این زن باید روزی ده بار قربان این بچه شود وگرنه طلاقش می‌دادم. خلاصه چه بگویم که حالا زن حامله است و اختلافشان کم شده و سعی می‌کنند کتک‌کاری نکنند. بهتر بگویم که یک کمی سر عقل آمده‌اند. اما دخترک همیشه نگران است که نکند بعد از آمدن او به دبستان‌، پدر‌، مادرش را از خانه بیرون کند. زنگ‌های تفریح به خانه شان سر می‌زند، بعد از دیدن مادر با خیال راحت یک ساعت درسی،آرام سر جایش می‌نشیند.»