ماه: آوریل 2017

بلاهت دسته جمعی

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

پیش از ظهر

خلاف جهت آب شنا کردن همیشه هم بد نیست. راستش را بخواهید گاهی آنقدر لذت‌بخش است، گاهی آنقدر کیف دارد که دوست داری تا آخر عمر خلاف جهت شنا کنی و آنقدر بروی و بروی که حتی پشت سرت هم نگاه نکنی. نمونه‌ی ساده‌اش مثل وقتی‌ست که وارد یک مهمانی مجلل می‌شوی، همه سر تا پا برق می‌زنند، یکی آخرین سرویس برلیان‌اش را انداخته و آن یکی شینیون کرده و یکی دیگر آن‌قدر رژ لب زده که لب‌هایش را نمی‌تواند باز و بسته کند و با لبخند مکانیکی‌اش به تو می‌گوید: سلام.

و تو بی‌هیچ رنگ و لعابی، بی‌هیچ سرویس برلیان و شینیون و میزامپلی و هفت‌قلم آرایشی یک گوشه نشسته‌ای و چه راحتی! دیگر دستت به گوشت نیست تا مبادا گوشواره‌های برلیانت بیفتد و دائم جلوی آینه دندان‌هایت را چک کنی که مبادا رژلبت رویشان کشیده شود و کم‌رنگ شود و بی‌رنگ شود و تجدید بخواهد و به وقت رقصیدن با آن کفش‌های پاشنه هفت سانتی‌ات هی لنگ بزنی و هی لنگ بزنی و هی لنگ بزنی.

راحت یک‌جا نشسته‌ای. این هم نوعی خلاف جهت آب شنا کردن است که همه با دست نشانت خواهند داد که همه یحتمل چپ چپ نگاهت خواهند کرد، اما تو راحتی، تو آن گوشه‌ی دنج نشسته‌ای و دیگر لنگ لنگان راه نمی‌روی، راحت می‌توانی دستت را لای موهایت بکشی و از خنده ریسه بروی و وسط سالن حتی بدوی، و به همه بخندی و سرخوش و مست برقصی و بچرخی و بچرخی و بچرخی.

هر وقت توانستی چنین تصمیمی بگیری، و نگاه‌ها را هم به بلاهت‌شان حواله دهی، و بی‌تفاوت رد شوی، پس می‌توانی برای گام‌های بزرگترت هم خلاف جهت باشی و موفق شوی. نه اینکه خلاف جهت بودن همیشه موفقیت‌آمیز باشد، نه. اما آن تصمیم، آن تصمیم مهم، احترام به خویشتن است. این‌ که خودت برای خودت تصمیم بگیری، برای لذت خودت، برای آرامش خودت، نه برای لذت دیگران، برای خوش‌آمد دیگران، برای به‌به و چه‌چه کردنشان. که قطعاً خنده‌دار است. که قطعاً مضحک است. که قطعاً رقت‌بار است.

Advertisements

این راه من بود

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

صبح

تا جایی که یادم میاد من همیشه راه خودمو رفتم. نمی‌دونم خوب بود یا نه، اما مصر بودم هر چیزی رو به روش خودم تجربه و از دید خودم تحلیل کنم. مسیرهایی که پیمودم هیچ گاه آسان نبودند، رنج داشتند، سخت بودند و بارها نا امید شدم. تو هر دوراهی که رسیدم می‌دونستم راه درست کدومه، همچنین می‌دونستم کدومشون راه منه ولی لزوما این دو راه یکی نبودن، من همیشه راه خودمو انتخاب کردم. خیلی وقت‌ها مخالف جهت آب شنا کردم و بارها به نقطه ‌ی صفر رسیدم اما هر بار بلند شدم و از نو شروع کردم.

زندگی من آسون نبود هیچ وقت نبوده، اما ناراضی نیستم. اشتباهاتم رو به وضوح دیدم و پای هر تصمیمم وایسادم و تاوان اشتباهاتم رو پس دادم. دیگران رو مقصر ندونستم و کسی رو محکوم نکردم. البته اینو از خانواده‌م دارم چون هیچ وقت چیزی به من دیکته نشد و برای تصمیم‌هام اختیار نسبی داشتم، منم آدمی نبودم که از مشورت روی‌گردان باشم. از دید دیگران من زندگی مشترکم رو مفت باختم. این تنها تصمیمی بود که من قاطعانه اتخاذ کردم در حالیکه زمین و زمان معتقد بودن که از دست دادن همچین آدمی به عنوان شریک زندگی یک اشتباه محضه و به اصطلاح عامیانه خوشی زده زیر دلم. خیلی‌ها معتقد بودند که انسانی بسیار پرتوقعم وبه خود مغرور و شاید تو دلشون حس کردند که پای نفر سومی در میان هست.

یادم میاد وقتی با قاطعیت تصمیمم رو به خانواده‌م اعلام کردم همون لحظه اضافه کردم که با عقل و منطق و تجربه‌ی یک زن ٣٣ ساله که هشت سال اون زندگی رو تجربه کرده این تصمیم رو گرفتم و هیچ تضمینی هم نیست که بعد از یک مدت پشیمان نشوم، اما قطعا اگر روزی پشیمان شدم آنقدر شهامت خواهم داشت که به همین صراحت به اشتباهم اعتراف کنم. فکر می‌کنم حرف‌هام تأثیرگذاری لازم رو داشت یا شاید خانواده‌ام ترجیح دادند که سکوت کنند. واضح بود که در دل محکومم می‌کنند و به شدت عصبانی و کلافه‌اند و از همه مهمتر در برابر این تصمیم بزرگ ناتوان از هرگونه دخالتند اما همین سکوت کردنشان بزرگترین کمک برای من بود. الان که سه سال از آن روزها می‌گذره من همچنان فکر می‌کنم که جدایی بهترین و جسورانه‌ترین تصمیم زندگیم بود و هنوز کسانی رو می‌بینم که آرزو دارند زار زدن من و اعتراف به شکستم رو ببینند و بشنوند.

کار نشد نداره!

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

سپیده‌دم

این جمله‌ی مادرم بود. در هر موقعیتی هم می‌گفتش، حالا می‌خواست لباس پوشیدن تنهایی برای یک بچه سه ساله باشد یا رد شدن از دیوار چین (که خب دیوید کاپرفیلد رد شد و نشان داد واقعا کار نشد ندارد). من بچه بودم و این جمله رفته بود ته‌ِتهِ مغزم و باور کرده بودم کار نشد ندارد.

وقتی کلید جا می‌ماند، من از روی دیوار می‌پریدم و در را باز می‌کردم، اگر گربه توی تراس گیر می‌افتاد، من از لای پنجره رد می‌شدم و می‌آوردمش، رادیو خراب می‌شد، چاقو کُند می‌شد، باید دو روزه اسباب‌کشی می‌کردیم، برای اتاقم لوستر نداشتم، لحظه‌ی آخر می‌فهمیدیم جایی دعوتیم و وقت آرایشگاه نداشتیم، خرده‌پارچه‌ها زیاد بودند و خواهرزاده‌ام عروسک یا لباس می‌خواست، تفنگ ساچمه‌ای برادرها نیاز به روغن‌کاری داشت، در اتاقی قفل شده بود و باز نمی‌شد، دلمان غذای جدید می‌خواست و …

برای همه این‌ها راه‌حل‌های عجیب و غریبی در آستینم داشتم و آنقدر بابتش تشویق شده بودم که خیالم راحت بود که من از پسِ همه‌چیز بر می‌آیم. اولین مصاحبه کاری که رفتم من بیست ساله بودم و مرد مصاحبه‌کننده سن و سال‌دار و جدی، آخر حرف‌های‌مان آنقدر خندیده بود و آنقدر از من خوشش آمده بود که بی‌سابقه کار استخدامم کرد ولی گفت: «دختر! حواست باشه با این همه اعتماد به نفس اگه زمین بخوری دیگه نمی‌تونی بلند شی‌‌ها!» گفتم: « خیالتون راحت! من برا زمین خوردن و بلند شدن هم آماده‌م.»

یکی دوسال بعد از آن، وارد رابطه احمقانه ای شدم که تمام سرمایه اعتماد به نفسم زیر تیغِ چیزی که من نامش را گذاشته بودم «عشق» قربانی شد. زمین خوردم، در زمین فرو رفتم و دیگر بلند نشدم. یادم رفت زمانی پرواز می‌کردم، به خودم قبولاندم که از اولِ اول همین کرم خاکی بودم که الان هستم. سرِ کارهای احمقانه رفتم، مدام تحقیر شدم، از پس کارهایی که بر می‌آمدم دیگر بر نمی‌آمدم، همه چیز برایم کابوس شد، امتحان دادن عذاب عظمی شد، کار پیدا کردن ناممکن بود و توانایی‌هایم آنقدر به چشم نیامد که فراموششان کردم.

چند روز پیش یاد مصاحبه‌کننده افتادم و آن دختری که بودم. یادم افتاد هنوز دارمش. دستش را گرفتم گل و لای صورتش را پاک کردم و حالا دارم مدام با صدای مادرم توی گوشش می‌خوانم: «کار نشد نداره.»

تو مى تونى، چرا كه نه؟!

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

سحرگاه

از بچگی خیلی محدود بودن شنیدن جملات قوت قلب‌دار مثل تو می‌تونی، تو تواناییش رو داری، تو از پسش بر میای، تو …، اگر هم بود بابت کارهایی بوده که پدر و مادرم خودشون بهش علاقه‌مند بودن. یعنی انگار کارهایی که خودشون نتونستن انجام بدن رو در من میدیدن. و حالا خانواده‌م با وجود هزار سالی که از عمرم می‌گذره هنوز هم به خودشون این اجازه رو میدن که ناامیدم کنند، هی بیخ گوشم بگن تو نمی‌تونی، تو بی‌لیاقتی، این کار چه به تو؟ و هر بار که من احساس می‌کنم یه راهی رو دارم درست میرم و به اوج می‌رسم، با یکی از این جملات پرتم می‌کنند پایین.

تازه که ازدواج کرده بودم خیلی بی‌اعتماد به نفس بودم، همه جا آویزون همسرم بودم، همیشه مثل یه بچه کوچیک بهش احتیاج داشتم چون خیال می‌کردم تمام کارهام اشتباهه و از پس هیچ کاری بر نمیام. همسرم با اینکه خودش از من بدتر بود ولی کار خوبی کرد در حقم. تا همین چند وقت پیش سرزنشش می‌کردم در دلم و می‌گفتم خاک بر سرم که شوهرم مثل مردای دیگه نیست و پشتمو نمی‌گیره، ولی تو این هفته گذشته با اتفاقاتی که افتاد دیدم چه قدر قوی شدم.

هفته‌های اول ازدواجمون وقتی دید من حتی برای خرید یه مایحتاج ساده نیاز دارم همراهم باشه بهم گفت: «ببین، تو اونقدری بزرگ شدی که تصمیم به ازدواج گرفتی، یعنی در خودت دیدی قبول مسئولیت رو، حالا خیال کن من نیستم، اصلا خیال کن همین حالا مُردم، آیا باید بگردی دنبال کس دیگه‌ای که کارهای تورو انجام بده؟ رو پای خودت واستا، برو جلو، تموم کن این محتاج بودن به بقیه رو.» رنجیدم، گریه کردم، با خودم گفتم ما رو ببین رو دیوار کی یادگاری نوشتیم. ولی بعدش از لج رفتاری که به خیالم اشتباه بود با خودم گفتم بهش نشون میدم من کی هستم.

قصه رو کوتاه کنم، امروز من پا به راهی گذاشتم که علی‌رغم تمام تو نمی‌تونی‌های خانواده و این چه شغلیه و به فکر زندگی و شوهر و بچه‌ت باش، توش موفق شدم. همین هفته پیش از شهرستان‌های اطراف بهم زنگ زدن برای کار، تماسی که با همکارهای با تجربه‌ترم گرفته نشده و دروغ چرا، ته دلم قند آب شد. یه نگاه به منِ گذشته که میندازم باورم نمی‌شه من همون دختر دیروزی هستم که نمی‌تونست قدم از قدم برداره، همونی که عزیزانش به قول خودشون برای خیر و صلاح و جامعه گرگ اجازه نمی‌دادن پا توش بذاره و همیشه می‌ترسوندنش و تحقیرش می‌کردن. حالا من یه زن قوی‌تر از گذشته‌م، و هر روز حس شیرین موفقیت و رو به جلو رفتن رو دارم.

شاقول نا تراز، سنگ نا راست

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

از میان نامه‌های رسیده: موگه

«مطمئن باش یه جا چوبشو می‌خوره.»
«دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره، یه روزی می‌شنوی چطور داره تقاص کاراشو پس میده.»
از این جمله ها زیاد شنیدم، بیشتر در مورد «سیستم خودکارجهان هستی» که قرار است با درستی و عدالت با همه رفتار کند و بطور «کاملا طبیعی» هر کس و هر چیز، به فراخور حال و حالتش در موقعیت سزاوار خودش قرار بگیرد.

بچه که بودم به این سیستم ایمان داشتم: در دنیای صاف و ساده من، هر کس بنا به کارهایی که برای خودش یا دیگران می‌کرد و بنا به نیتی که داشت، بازخورد از دنیا می‌گرفت و وضعیتش دقیقا با همین سیستم تعیین می‌شد. آدم‌های خوب و خوش‌نیت خوشبخت بودند و بدها و بدجنس‌ها بدبخت، حالا شاید از ظاهرشان خیلی معلوم نمی‌شد، ولی «قطعا» در خلوت و در دل‌هایشان خوشبخت یا بدبخت بودند.

به نظرم این معنای عدالت بود و خیلی هم منصفانه به نظر می‌رسید. طبیعتا باور به چنین دیدگاهی با ورود به دنیای نوجوانی دچار تشکیک و تزلزل می‌شود. آسمان تئوری من دیگر صاف و آفتابی نبود، ابرهای تیره یک عالم نقص و نقیض و ایراد، آماده ایجاد طوفان و ویرانی باور های من بودند. طبق معمول اول شوکه شدم، بعد انکار کردم، بعد ناامید شدم و در نهایت شروع به پذیرش کردم. اولین چیزی که به نظرم رسید این بود: یا فهم و تعریف و معیارهای من از عدالت غلط است یا اینکه سیستم ایراد دارد. خیلی‌ها علی‌رغم خوب بودن جایگاه خوبی نداشتند. خیلی‌ها در کمال رذالت و بدی شاد و خوشبخت زندگی می‌کردند. بلاهایی به سر کسانی می‌آمد که اصلا سزاوارش نبودند و شایستگی و لیاقت، اصلا در تعیین موقعیت خیلی‌ها اثر نداشت.

از جایی که الان ایستاده ام می‌توانم بگویم که نه «عدالت» به معنایی که در ذهن من بود وجود دارد، نه «سیستمی» بر مبنای عدالت. این برای من یعنی با وجود غیرمنصفانه بودن توزیع صلح و ثروت و سلامت و کرامت و ده‌ها چیز ارزشمند دیگر، جهان راه خودش را می‌رود. منتفع بودن از مواهب یا درگیر بودن با رنج، خیلی حساب‌شده نیست، می‌شد یک یهودی باشی در لهستان در سال ۱۹۴۰ یا یک یهودی در آمریکا در همان سال. هر دو هم انسان‌های شریف و خوب و زحمت‌کش. عدالت سیستم اینجا معنایی دارد؟به نظر من درگیر شدن با معنای عدالت از این هم ناامیدکننده‌تر است.

این قبیل اوقات یاد داستان قطار بی‌ترمزی می‌افتم که راننده‌اش باید تصمیم بگیرد قطار را به ریل غیرفعالی که فقط یک بچه رویش بازی می‌کند منتقل کند یا به ریل فعالی که پنج شش بچه رویش در حال بازی هستند،کدام عادلانه است: کشتن یک بچه قانونمدار که طبق تابلوی هشدار روی ریل غیرفعال بازی میکند یا کشتن پنج شش بچه سر به هوا که علی‌رغم تابلو هشدار، ریل فعال را برای بازی کردن انتخاب کرده‌اند؟

عدالت

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

مهمان هفته: مهرداد میرهادی

بعد از خواندن نوشته‌های سردر مغازه‌ها و در و ديوار، طبق روال عادی کودکی، نوبت به سوال پرسيدن در مورد مجسمه‌ها رسيد. دو مجسمه مقابل ساختمانی بزرگ در بلوار کشاورز بود که بعدها به حياط موزه هنرهای معاصر منتقل شد. آنان را بر روی زمين خوابانيدند و با برزنت پوشاندند تا ايستاده و عريان بی‌ناموسی نکنند. گرچه اگر درست خاطرم باشد برگی نيز بر جاهای نامناسبش جوش دادند. بهر حال آن دو سمبل کار و تلاش بودند و مشغول چرخاندن چرخی عظيم و کاشتن و … اما کمی هم برخی را به ياد قرمزی داس و چکش می‌انداخت و يا شايد برابری مرد و زن را کمی زياد غلو ميکرد. ايراد زياد داشت خلاصه. القصه کارگران چپی در موزه ابدی آرام گرفتند.

ديگری مجسمه مدرنی بود که شبيه شعاع نور ساخته شده بود و شکلی استوانه‌ای داشت. اين يکی را نه کسی زياد انرژی گذاشت که من بفهمم و نه خودم زياد پا پی شدم.

اما مجسمه بانوی عدالت کاملا برای کودکی من بحث‌برانگيز بود. سوالاتم پدرم را ديوانه کرد: چرا اين خانم شمشير دارد؟ چرا چشمانش بسته است؟ چرا ترازوی علی خياری* دستش است؟ چرا اصلا اين مجسمه اينجا است؟ آیا يک مجسمه عين همين برای مردها هم هست؟ چرا نيست؟…

شايد فکر اوليه جدایی پدرم از ما، همان لحظه شروع شد. نمی‌دانم.

بعدها فهميدم که آن خانم اصلا نمی‌بیند که بخواهد حکم دهد. فهميدم شمشيرش برای خرد کردن خيارهایی است که علی خياری با ترازو می‌کشد و می‌فروشد. فهميدم ترازويش هم دقيق است برای فروختن خيار. و  فهميدم خانم علی خياری مدت‌هاست که کور است. سال‌ها قبل از ازدواج با علی خياری و آن زمان که اسمش فقط علی بود، بدون خيار.

پدرم اما عاقبت به خير شد. از ما که جدا شد ديگر به سوالات بی سر و ته هيچکس پاسخ نداد. مثل يک مرد واقعی. اما مادرم طفلک ماند و تمام سوالات را پاسخ گفت. حتی آنان را که تاريخ به زشتی و بی‌عدالتی در برابرش نهاد. او تمام را پاسخ داد، در حالی که به عدالت سخن می‌گفت، چشمانش بسته بود و هيچکس درونش را نديد. اما همه شمشير عفتش را می‌ديدند که از رو بسته بود.

 او يک زن بود؛ قدبلند و زيبا، مانند يک مجسمه اسطوره‌ای.

 

 

* فروشنده محلی خيار در محله سرچشمه معروف به علی خياری.

از مهرداد میرهادی بیشتر بخوانید: بطری

مفهوم عدالت در جامعه کوچک خانواده 

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

بامداد

کلمه «عدالت، عادلانه، بی‌عدالتی و …» را بیشتر از پدر و مادرم شنیده بودم. در دنیای کودکانه‌ام معنی‌اش ساده و مفهوم بود. آن قدیم‌ها هر فصلی میوه مخصوص خودش را داشت. در شب‌های سرد و طولانی زمستان گیلاس و آلبالوی تازه پیدا نمی‌شد. تابستان که می‌شد پدرم هنگام بازگشت از سر کار برایمان میوه می‌آورد و مادرم نیز آنها را بین ما تقسیم می‌کرد. گوجه سبزها را می‌شمرد و به هر کدام از ما ده عدد گوجه سبز می‌داد. گیلاس‌ها را می‌شست و دو گیلاس به هم چسبیده را جدا می‌کرد و بین ما دخترها تقسیم می‌کرد تا گوشواره‌اش کرده و به گوش‌هایمان بیاویزیم. توت را با استکان کمر باریک پدربزرگ اندازه گرفته و بین‌مان تقسیم می‌کرد. به راستی که در دنیای کوچک خودمان چه عادلانه می‌زیستیم.

زمانی گذشت و پسرخاله از خدمت سربازی برگشت و مشغول به کار شد و مادر و خاله‌ها را برای خواستگاری به خانه دختر مورد علاقه‌اش فرستاد. بعد از ساعتی برگشتند. خاله گفت: «دختر سه تا مادر دارد.» پسر خاله با ناخشنودی گفت: «یعنی پدر زن آینده ما سه زن دارد؟» خاله ادامه داد: «زن اول بچه‌دار نشده و به شوهرش اجازه ازدواج مجدد داده است. زن اول، خانم اصلی خانه و زنی بسیار مهربان است. می‌گوید که از زندگی‌اش بسیار راضی است.» پسرخاله وسط حرفش پرید و گفت: «خانم اصلی! دل خوشکنکی!» خاله چپ نگاهش کرد و ادامه داد: «زن دوم، سه دختر و یک پسر دارد. پس از چند سالی مرد عاشق دختری می‌شود و زن دوم چون شوهرش را خیلی دوست دارد و دلش نمی‌خواهد مردش از غم عشق بمیرد به او اجازه ازدواج مجدد می‌دهد. زن سوم یک دختر و یک پسر دوقلو دارد. با این حال همگی خوشبخت و راضی کنار هم زندگی می‌کنند. من خانواده‌ای خوشبخت‌تر از این‌ها ندیده‌ام. راستی که چه خانواده نازنینی.» آبجی خانم گفت: «خاله جان چه انتظاری داشتی؟ فکر می‍کردی پا می‌شوند و جلوی چشم شما همدیگر را خفه می‌کنند؟ خوب معلومه که حفظ ظاهر را می‌کنند.» پسرخاله گفت: «حالا عذر مرد در مورد ازدواج دوم قبول، اما چه جواب قانع کننده‌ای برای ازدواج سوم دارد؟» پدرم گفت: «هیچ جوابی ندارد. این کار مرد نهایت بی‌عدالتی است.» پسرخاله تغییر عقیده داد و گفت که خیال ازدواج ندارد.

خلاصه کنم که من مفهوم عدالت را در پندهای پدرم، در تقسیم عادلانه مادرم، و در تصمیم پسرخاله‌ام یافتم. من عدالتی را که در حال حاضر در جهان حکمفرماست درک نمی‌کنم. دو قلدری که بر سر قدرت به هم می‌تازند و بی‌گناهان در آتش خشم و خودخواهی آنها می‌سوزند و خاکستر می‌شوند، را نمی‌فهمم.