ماه: فوریه 2018

فراسوی مرزهای حقیقت

«عشق در فضای مجازی»

شبانگاه

من فقط یک بار – بار اول و آخر – در یک رابطه‌ عشقی در دنیای مجازی گیر کردم. آن هم با دختر خاله‌ام.

نمی‌دانم دقیقا از کجا به مغزم رسید که یک حساب کاربری تقلبی بسازم. چندین بار در مورد عشق و عاشقی‌ها و دوست‌شدن‌های پیام‌رسان یاهو صحبت کرده‌ بودیم و هر دو با هم هم‌نظر بودیم که کار عبث و احمقانه‌ای است. اما اصرار او به ضعیف بودن شخصیت دیگران و مسخره کردن دوستانی که هرکدام نوعی درگیر کسی در فضای مجازی بودند شاید محرکی بود برای اینکه  دست به چنین شیطنتی بزنم.

صدای بوق مودم در‌آمد. یاهو را باز کردم و یک ایمیل دروغین ساختم. نام: امین. شناسه‌ کاربری دخترخاله‌ عزیز را وارد کردم و برایش نوشتم: «سلام. خوبی؟» جواب نداد. تلفن را برداشتم و به او زنگ زدم تا مطمئن شوم که آیا پیغام را می‌بیند یا خیر. نوشتم: «می‌دونم که میای این رو می‌خونی پس لطفا جوابم رو بده.» و این آغاز سه‌ماه رابطه‌ من با دختر‌خاله‌ام بود. در ابتدا کنجکاوی او بود برای کشف این‌ که «امین» کیست و از کجا آمده و چگونه او را پیدا کرده است. بعد کنجکاوی من بود برای کشف آن زاویه‌ پنهان شخصیت کسی که از کودکی با هم بزرگ شده‌ بودیم.

بر اساس شناختی که از او داشتم رفتار می‌کردم. سعی می‌کردم صحبت‌های امین برایش جالب باشد. اطلاعاتی نمی‌دادم. او را مرکز توجه و ثقل رابطه کرده‌ بودم. سر تمام موضوعاتی که در دنیای اصلی با هم می‌جنگیدیم در قالب «امین» با نظراتش موافقت می‌کردم و به او می‌گفتم که دختر خاله‌اش (خود واقعی‌ام) چیزی نمی‌فهمد و درک او درست‌تر است.

کم‌کم این مکالمات شد فعالیت روزمره‌ شبانه . برای من یک طنز بیش نبود و منتظر اولین مهمانی خانوادگی بودم تا به او بخندم و بگویم چگونه گول خورده است. درکی از عمق فاجعه نداشتم. تا این که سه روز به سفر رفتیم. وقتی برگشتم با طومارها پیغام روبرو شدم. این که کجام؟ چرا جواب نمی‌دهم؟ پیام‌ها پر بود از رد پای جستجو برای یافتن دلیل غیبت امین، شک به خودش و حرف‌‌هایش، تهدید برای به‌ هم زدن رابطه، و التماس برای جواب دادن.

انگار یک‌ نفر یک تشت آب یخ روی من ریخته‌ باشد، تازه فهمیدم چه کرده‌ام. تلفن را برداشتم که همه چیز را اعتراف کنم. اما در آن سوی خط با دختر خاله‌ای شکسته و گریان روبرو شدم. برایم گفت که چگونه «امین» دیگر جواب نمی‌دهد و من جرات نکردم اعتراف کنم. سعی کردم آرامش کنم. از آن روز دو هفته طول کشید تا «امین» و دخترخاله من آخرین پیام را به هم دادند. راحت‌ترین توجیه وارد کردن دختر دیگری به معادله بود. امین که نمی‌توانست او را ببیند در سرزمین خودش با دختر حقیقیی آشنا شده بود و دخترخاله من نمی‌خواست چرخ سوم باشد. خود حقیقی هم در کنار دخترخاله بودم و سعی می‌کردم کمکش کنم تا سریع‌تر از رابطه خارج شود و صدمه‌ کمتری ببیند. اما کار سخت‌تر از آن چه که من فکر می‌کردم بود.

 این بود ماجرای عاشقی من در دنیای مجازی در نقش یک پسر.

عشق اول و آخر و وسط

«عشق در فضای مجازی»

شامگاه

شاید خیلی‌ها نگاه منفیی به عشق در فضاهای مجازی داشته باشند، ولی برای من قریب به اتفاق عشق‌هام از جمله پایدارترینشون وابسته به فضای مجازی بوده و خیلی‌هاش هم مستقیم دراومده از همون فضا.

اولین عشق من توی یه چت ای‌آرسی شکل گرفت که فکر می‌کنم الان دیگه فقط دایناسور‌ها بشناسند که چی بود. اسمش جلال بود و ساکن یزد. هر از گاهی یادش می‌افتم و دلم می‌خواد بدونم کجاست و چه می‌کنه. من یه نوجوون خام بودم و بیشتر این عشق به فرستادن ایمیل‌هایی با زمینه‌های قلبی‌قلبی و الهه عشق و قلب تیرخورده و این حرف‌ها برمی‌گشت. اون که از من بزرگتر و احتمالا عاقل‌تر بود یه جایی تمومش کرد و رفت.

دومین عشق مهم مجازی‌ام عشق به یه دختر بود که هنوز هم عاشقشم و خوشبختانه گمش نکردم. عشق‌های افلاطونی هم عالمی دارند! تو مدرسه تنها بودم و دوست صمیمی که زبون هم رو خوب بفهمیم به اون صورت نداشتم. این دوست که اون سر ایران بود شد رفیق گرمابه و گلستانم و از اونجا به بعد زندگی با اینکه خیلی پستی‌ها و بلندی‌ها داشتیم، با هم عمر رو گذروندیم (نه از اون جهت!)

عشق اول و وسط و آخرم که هنوز باهام هست رو در عالم واقع دیده بودم، ولی اگه فضای مجازی نبود به هم نمی‌رسیدیم، برای همین من در همون دسته می‌گذارمش. توی چت‌رومهای یاهو بود که به هم ابراز علاقه کردیم و اونجا برای هم گل و قلب فرستادیم و ماه‌ها بعد قرار خواستگاری گذاشتیم.

دومین عشق مجازی‌ام، همون دختری که بهش اشاره کردم هم، همسرش رو از پست پنجره‌های یک مرورگر اینترنتی پیدا کرد و الان که سال‌ها گذشته، هم من و همسرم و هم اون زوج، زندگی پایدار و پرثمری داشتیم. نمی‌دونم چقدر میشه فضاهای مجازی الان رو با زمان ما مقایسه کرد، ولی من بهش نگاه منفی‌ای ندارم و هنوز هم توش به پیدا کردن دوستان جدید مشغولم. حتی اگه عشق و حرارت و شور و شر رابطه‌ها دیگه به شدت اون موقع نباشه… شاید حتی دوستی ماندگار بعدی‌ام در زندگی، با یکی از شما خوانندگان یا نویسندگان وبلاگ شکل بگیره!

قصه ما به سر رسید

«عشق در فضای مجازی»

غروب

سیزده سال پیش مثل الان نبود که همه به راحتی به اینترنت دسترسی داشته باشن. همیشه خدا هم حرف اینترنت که می‌شد پشت‌بندش صحبت سواستفاده از دخترها می‌شد و من دست و دلم می‌لرزید که روی بابا مامان تاثیر بذاره و از فردا بساط نت جمع شه. چقدر هر بار حرف شنیدم از بابا، چقدر شبا که یه دفعه‌ای در اتاقم باز شد که مچم رو بگیرن وقت چرخیدن توی نت. اما دنیای مجازی برای من یه دنیای شگفت‌انگیز بود مخصوصا قسمت ارتباط داشتنش با آدم‌ها، حرف زدن، سفره دلت رو پهن کردن واسه کسی که معلوم نیست در واقع کجای این دنیا واستاده و جز اسمی که خودتون برای خودتون انتخاب کردید و اطلاعاتی که دروغ یا غلط بهم گفتید چیزی از هم نمی‌دونید.

من خوره وبلاگ بودم، هم می‌خوندم و هم می‌نوشتم، و دقیقا همینجا بود که ارتباط من و همسرم به وجود اومد. وبلاگ تنها جایی بود که من خود واقعیم بودم، اوایل می‌ترسیدم از خودم نوشتن اما کم‌کم برام شد دفترچه خاطرات هر ساعته، و بدون سانسور گفتن. یه خواننده بود، بعد آی‌دی یاهو رد و بدل شد و طی سه سال بعدش ما هر روز با هم چت می‌کردیم، فقط چت و گاهی عکسی. یه شهر دیگه زندگی می‌کرد و هیچوقت هیچکدوم برای دیدن هم قدم جلو نذاشتیم، ما هر کدوم زندگی خودمون رو داشتیم و با آدم‌های واقعی و جدی‌تری در ارتباط بودیم. اما بعد از سه‌سال، اطرافمون خالی شد و فقط من موندم و اون.

روزی که فهمیدم عاشقشم، روزی بود که برام خواستگار اومد، اونقدر جدی بود که قدم خونه‌مون گذاشتن و صحبت کردیم و قرار شد با هم چند جلسه‌ای بریم بیرون اما تمام مدت توی ذهن من اون بود، هر حرفی از دهنش بیرون می‌اومد با خودم می‌گفتم اگه الان اون بود این نظر رو داشت، اگه الان اون بود این حرف رو‌ می‌زد و در آخر می‌دیدم من تمام مدت خودم و اون رو در نظر داشتم. خواستگار خارج از ایران زندگی می‌کرد، وقتی به ظاهر همه چی خوب پیش ‌رفت خانواده‌ش اومدن ایران، و توی این مدت که خانواده‌ها مشغول برپایی مقدمات ازدواج بودن و برو و بیا، من با خودم گفتم نمی‌تونم، تمام عمر نمی‌تونم فراموشش کنم و این خیانت به خودمه. تمام مدت اون از جریان خواستگاری خبر داشت و ساکت‌تر از همیشه بود و نظری نمی‌داد، خودم بودم که ازش پرسیدم منو دوست داری و باهام ازدواج می‌کنی؟ من عاشقتم…

انگار وقتی این حرف از دهنم خارج شد طلسم شکست، طلسم بی‌حسی من، انگار تمام این اتفاقات واسه آدم دیگه‌ای بود که من از دور نظاره‌گرش بودم. بدون اینکه جوابی ازش بگیرم از اتاقم اومدم بیرون و زدم زیر همه چی! مامانم غش کرد، بابا رنگش پرید و عمو و خاله گفتن جواب مردم رو چی بدیم؟ آخه چرا؟ ملت که مسخره ما نیستن، آخر هفته مراسم عقدتونه، بگیم چی شد؟ چرا؟ عمه از اونور گفت حتما جادوش کردن، مردم چشم ندارن موقعیت خوب بقیه رو ببینن و واسش دعا نوشتن. اما زمین به آسمون رفت و آسمون اومد زمین و من گفتم نمی‌خوام که نمی‌خوام، حتی با اینکه جواب اون رو نمی‌دونستم اما خودم که عاشقش بودم. چهار ماه بعد یه پنجشنبه اومد تهران، واسه بار اول همو دیدیم و به آخر ماه نرسیده عقد کردیم. من عاشقش بودم، و دنیای مجازی واقعی‌ترین آدم رو سر راهم قرار داد…

دوتا پنجره رو دیوار

«عشق در فضای مجازی»

عصر

پدرام فقط می‌خواست از ایران بره، خیلی تو قید و بند کجاش نبود، هر دانشگاهی که تونست درخواست فرستاد و بالاخره عصر یه روز قشنگ بهاری که استثنا زودتر از سر کار برمی‌گشت خونه، همراه بوی خوش یاس‌های روی دیوار خونه همسایه که از معدود خونه ویلایی‌های باقیمونده تو کوچه بود، بوی گرم و شیرین عطر زنونه‌ای به مشامش خورد و تا بیاد به خودش بجنبه، صورت به صورت قرص ماهی شد که بعدها براش خسوف شد (مطمئنم فکر کردین می‌خوام بگم جواب دانشگاهش اومد، سر کار رفتین؟!)

سروناز تو شرکتی کار می‌کرد که دوتا پلاک اون‌ورتر از خونه پدرام اینا بود و دیگه، هوای بهار و بوی عطر و نزدیکی محل، به علاوه هر روز کسری ساعت خوردن پدرام از محل کار دست به دست هم دادن و این دوتا نوگل نوشکفته رو با هم آشنا کردند. در حقیقت پدرام دنبال دوست‌دختربازی و این حرفا نبود، وقتی‌که به شدت افتاده بود تو خط «اپلای» کردن، ولی انگار که سرنوشتش کمی خط‌خطی شده باشه ظرف دو هفته اسیر چشم‌های رنگی درشت و لب ورچیدنای بچه‌گونه سروناز شد. دخترک پنج شش سالی کوچکتر از پدرام بود، تازه از دانشگاه در رشته مهندسی آبیاری گیاهان تراریخته دریایی فارغ‌التحصیل شده بود و مصمم بود خیلی ظرافت‌هاش رو توی محیط کارش که خیلی مردونه بود خراب نکنه وبه محض پیدا کردن کیس مناسب ازدواج، چهار گوشه میزش رو بوسه بزنه و کی‌برد و ماگ‌ و عروسکای رو کامپیوترش رو بیاویزه. منتهی اینجای سرنوشت اون هم یه کم خط‌خطی‌طور شده بود، چون به محض بالا گرفتن جیک و جیک‎های عاشقونه و تماس‌های تلفنی تموم‌نشدنی شبونه، یک پاکت مقوایی سفت و سنگین، توسط پست سفارشی در خونه پدرام اینا اومد.

اوایل تابستون بود و ساعت ده صبح اون روز کذایی، مامان پدرام کلافه از گرما و اجبارش برای روسری مانتو تن کردن غرغرکنان با آسانسور رفت پایین و رسید رو از طرف پسرش امضا کرد. هشت ساعت بعد خونه از فریاد خوشحالی پدرام رفت رو هوا. دانشگاهی تو نروژ پذیرشش کرده بود و شهریه هم نداشت. پدرام باید اواخر مرداد برای ثبت نام در محل دانشگاه حاضر می‌شد. قرارش رو اون شب با سروناز کنسل کرد و از فردا افتاد دنبال کارهای رفتنش. ترم اول سختی درس‌ها و محیط جدید و فضای متفاوت اصلا وقتی نمی‌ذاشت خیلی به کمرنگ شدن رابطه‌اش با «سروی» فکر کنه. هیجان تجربه جدیدش و دورنمای ساختن آینده‌اش در کشور خارج تصویر اون روز بهاری رو خیلی دور نشون می‌داد.

زمستون مخصوص کشورهای اسکاندیناوی که شروع شد، روزا کوتاه شدن و هوا سرد و عبوس، دلتنگی شروع شد. اولش پدرام شروع کرد تماس‌های تصویریش رو بیشتر کردن، ولی دید اینترنت دانشجوییش داره ته می‌کشه، رو آورد به پیام و پیامک‌بازی. تند و تند از خودش و اطرافش عکس و پیام می‌فرستاد برای سروی و اونم یک در میون و دو در میون جواب می‌داد. زمستون لعنتی تموم نمی‌شد و ترم جدید هم بهمنی از درس‌ها و پروژه‌ها رو روی سر پدرام آوار کرده بود. ندیدن آفتاب و شبای طولانی و تنهایی بالاخره کار خودش رو کرد و پدرام به خودش اومد و دید عاشق و بی‌قرار سروی شده! پدرام خودش هم می‌دونست که وقتی هنوز خارج نشده بود دخترک براش فقط یه خانوم کوچولوی ناز و خوشگل لوس بود و اون بدون هیچ قصد جدی‌ای و مثل هر «اول آشنایی‌مون حرفا چه عاشقونه بود» با سروی اینور و اونور می‌رفت و شبا هم پای تلفن خوابش می‌برد. صرفا لذت لحظه‌ای همنشینی با دختر خوشگل و لوند و کمی خنگی که بهش احساس مهم و مردونه بودن می‌داد حالا تبدیل شده بود به میل غیرقابل مقاومتی برای داشتن اون! انگار دوری از دخترک تموم ادا اطوارهای لوس و کم‌عمقی فکری و سطحی بودنش رو از یادش برده بود، تموم اون حرص زدنای سر کادوهای مناسبتی و «اتفاقی» و شام بیرون رفتنای «لاکچری». یادش رفته بود وقتی دم رفتن می‌خواست ارز بخره و حسابش رو چک کرده بود یهو متوجه شده بود ظرف فقط چهار ماه دوستی چقدر حسابش خالی شده و وقتی ریز حسابا رو دیده بود حسابی جا خورده بود. همه اینا رو یادش رفته بود، «حالا که دستاش از دست من دوره» افتاده بود تو مغزش و هی پخش و دوباره پخش می‌شد.

زمستون هنوز با شدت ادامه داشت که سر یه هفته جواب ندادن سروی و در عوض مرتب گذاشتن عکس و استوری‌های مشکوک و بودار تو اینستاگرام، پدرام بگومگوی سختی با دخترک کرد. سروناز هم نه گذاشت و نه برداشت گفت مگه تو کی منی؟ شوهرمی؟ نامزدمی؟ دوس‌پسرمی؟ این آخری پدرام رو حسابی عصبانی کرد. از یه طرف به غرورش بر خورده بود و از طرف دیگه دلش داشت برای دیدن و داشتن دخترک ضعف می‌رفت. در یک حالت احساسی و داغون گفت که پا میشم میام ایران تکلیفت رو مشخص می‌کنم و متاسفانه جواب‌های دخترک جری‌ترش کرد. نزدیک امتحانای پایان ترم بلیت گرفت اومد. از شدت عشق دخترک بجای این که بره خونشون مستقیم رفت دم شرکت سروی و چنان از دیدنش شور و شعف نشون داد که نزدیک بود وسط خیابون بساطی راه بیوفته. بدون توجه به از دست دادن ترم، هول‌هولی نامزد کردن. تو سه ماهی که منتظر بودن ویزا برای سروی بیاد پدرام کم‌کم از حباب خوشبختی بیرون می‌اومد. تموم خیالا و رویاهایی که «با اینا زمستونو سر می‌کرد» دونه‌دونه به کابوس تبدیل می‌شدن.

وقتی بعد از شش ماه جنگ اعصاب و قهر و آشتی و از این مشاور پیش اون مشاور رفتن و دلشوره تموم شدن ویزای دانشجویی، پدرام سرش رو تکیه داد به پشتی صندلی هواپیما، کمربندشو بست و به این فکر کرد چطور با یه کم ملاط خوشی و شوریدگی اول آشنایی و آب بستن به اونا با تخیل و خیالبافی به خاطر دور بودن فیزیکی، تصویر غیرواقعیی از یک دوستی احساسی ساخته بود که اگه بیشتر باهم می‌بودند و بیشتر با هم معاشرت می‌کردند هرگز به تصمیم به برای همیشه با هم بودن منتهی نمی‌شد. تصویر غیر واقعیی که از عشق سروناز برای خودش ترسیم کرده بود به علاوه دوری و تنهایی و کمبود آفتاب و نبودن یک دوست واقعی ملموس تو زندگی دانشجوییش و البته عجولی و بی‌صبری خودش بنای بلندی از خسران و هدر رفتگی و تباه شدن، هم برای خودش و هم برای سروناز ساخته بود. حالا داشت برمی‌گشت ولی نه خودش اون پدرام یه سال پیش بود نه چیزایی که پشت سرش جا گذاشته بود.

مه‌آلود

«عشق در فضای مجازی»

بعد از ظهر

دوران نوجوانی من، فضای مجازی بی‌معنی بود. نهایت تکنولوژی که آن هم در اختیار افراد ثروتمند جامعه قرار داشت موبایل و اس‌ام‌اس بود و عاشقانه‌ها نیز اغلب از کانال نامه و تلفن خانه‌ افراد که متعلق به همه‌ اعضای خانواده بود صورت می‌گرفت. وقتی موبایل از کالای لوکس بودن تبدیل به کالای مصرفی شد، اس‌ام‌اس و شماره شخصی نیز راه به عاشقانه‌ها باز کرد و این گونه شد که اغلب آشنایی‌ها بدون دیدن یکدیگر شروع شد. با همه گیر شدن اینترنت، این اتفاق گسترش یافت و خیلی آسان با یک اکانت حتی غیرواقعی، آدم‌ها با هم صحبت کردند و اغلب همان صحبت‌ها سنگ بنای دیدار و دوست شدن و دوست داشته شدن‌ها شد.

یکی از دوستانم با همسرش در اینستاگرام آشنا شده است و وقتی می‌خواستند جریان را به اطلاع خانواده‌ها برسانند، با دلواپسی فراوان به خانواده‌ها گفتند که ما قبل‌تر هم را به واسطه‌ای می‌شناختیم و با این دروغ خود را از انگ دوستی اینترنتی و آشنایی در فضای مجازی راحت کردند. در واقع آدم‌ها خیلی به عشق در فضای مجازی اطمینان ندارند و شاید هم حق داشته باشند. در بستری که این پتانسیل را دارد که فرد هر صفتی را به خودش نسبت دهد و هر شخصیتی که دوست دارد داشته باشد، نه لزوما خود را به دیگران معرفی کند، جای شک و تردید هست که نکند این فرد خودش واقعی‌اش را معرفی نکرده باشد. من بارها و بارها با افرادی در فیس‌بوک مواجه شدم، که هویت خودساخته‌ خود را به جای هویت کنونی‌شان به دیگران معرفی کرده‌اند و حتی خودشان در دنیای واقعی با خود مجازی‌شان متفاوت بوده‌اند و این تفاوت بسیار فاحش بوده است.

از سمت و سوی دیگر هم نمی‌توان گفت کلیه روابط انسانی در دنیای مجازی بر پایه‌ دروغ و نفاق شکل می‌گیرد. به نظرم روابط انسانی در دنیای مجازی مثل رانندگی در مه است. باید مراقب بود و وسایل ایمنی مورد نظر را همراه خود داشت.

عشق واقعی کور است و حد و مرز نمی‌شناسد

«عشق در فضای مجازی»

نیمروز

پای صحبت دوستی نشستم که می‌گوید: «در دنیای مجازی جایی برای عشق واقعی نیست. با همسرم از راه چت آشنا شدم. پشت مانیتور خجالتی و در ضمن هیجان‌زده به نظر می‌رسید. فکر می‌کردم امری عادی است. با ارتباط روزانه به هم علاقمند شده و بالاخره ازدواج کردیم. پس از ازدواج فهمیدم که مبتلا به بیماری روحی است و دو سال تمام تحمل کردم و حالا دیگر نمی‌توانم.»

یکی دیگر که طلاق گرفته و جدا زندگی می کند. به هوای خارج‌نشین شدن، با مردی آشنا و سپس ازدواج کرده‌اند. پس از این که در کشور میزبان اقامت خود را دریافت کرده، جدا شده است. انگار که مرد مادرمرده گمرک یا ویزای آسان برای خانم محترم بوده است. آن دیگری گرفتار مردی زن و بچه‌دار شده و توی دردسر افتاده است. از این قبیل اتفاقات در دور و بر ما زیاد است.

با خودم فکر می‌کنم آیا به راستی مقصر اصلی سرنوشت این دوستان عشق مجازی است؟ البته اگر اسمش را عشق بنامیم؟ آیا جوانان قبل از ورود نرم‌افزار و چت و … دچار چنین مشکلاتی نمی‌شدند؟ آیا قبل از دنیای مجازی ندیدیم اشخاصی را که به خاطر ویزا ازدواج کرده و در کشور میزبان طلاق گرفته‌اند؟ آیا در دنیای غیرمجازی فریب و کلاهبرداری و غیره را ندیدیم؟

من عشق سنتی را می‌پسندم و به نظرم آشنایی و دوست داشتن و عاشق شدن مراحلی دارد و درستش این است که دو نفری که قصد ازدواج دارند اول با هم آشنا و به همدیگر علاقمند شوند و پس از گذراندن دوران نامزدی و آشنایی با خلق و خوی همدیگر، ازدواج کنند. زمان ما دختر و پسر همدیگر را در راه مدرسه می‌دیدند و به هم علاقمند می‌شدند. کار نامه‌نگاری و تلفن مخفیانه و حرف زدن‌های یواشکی آنها یا به وصلتی عاشقانه می‌انجامید و یا با رفتن پسر به سربازی، شوهر کردن دختر به مصلحت خانواده، یا فریب خوردن یکی از این دو عاشق تمام می‌شد. با گذشت زمان و وارد شدن نرم‌افزار و چت و غیره روش زندگی نیز تغییر یافته است. در دنیای مجازی نیز دختر و پسر با هم آشنا می‌شوند و سرانجام همدیگر را ملاقات می‌کنند. با اولین دیدار و پشت مانیتور صیغه عقد که نمی‌خوانند. به نظر من دنیای مجازی کره‌ای مثل کره زمین است که در آن همه گونه انسان یافت می‌شود. محقق، نویسنده، فروشنده، دزد و کلاهبردار، درست مثل دنیای واقعی… باید مواظب باشیم.

چنگی به دل نمی‌زند

«عشق در فضای مجازی»

پیش از ظهر

عشق به خودی خود پدیده‌ خنده‌داری‌ست، چه واقعی چه مجاری؛ دیگر مجازی‌اش بیشتر، خنده‌دارتر، مضحک‌تر…

آدم‌ها عاشق هم می‌شوند، عشقبازی می‌کنند، قربان‌صدقه هم می‌روند، چه بسا برای عشقشان می‌گریند، می‌خندند، شاد می‌شوند، تمام حالات روحی و روانی‌شان به عشقشان، به نوع رابطه‌شان، به قهر و آشتی‌هایشان، به برخودهایشان بستگی دارد، این خنده‌دار نیست؟! حالا از آن خنده‌دارتر عشق‌های مجازی‌ست. فقط کافی‌ست به این فکر کنید که بین شما و معشوقتان یک اقیانوس فاصله افتاده است، یک قاره حتی ‌و شما هیچ وقت نمی‌توانید آغوش معشوق را تجربه کنید. یا این که شما هرگز نخواهید توانست معشوقتان را ببینید، مثلا پناهنده است و شما هیچ وقت نخواهید توانست به وقت خوردن غذا طریقه‌ به دست گرفتن قاشق و چنگالش را ببینید ‌یا حتی آروغ‌ زدن بعد از غذایش، یا بوی دهانش به وقت بوسیدن را تجربه کنید. یا وقتی شما خواب هستید او خواب نیست و بیدار است و برایتان می‌نویسد «دوستت دارم» (کلیشه‌ای‌ترین جمله ممکن) و شما هشت ساعت بعد‌، چه بسا بیشتر، که از خواب بیدار می‌شوید در جوابش می‌نویسید «من هم دوستت دارم عزیزم» (کلیشه‌ای‌ترن جواب ممکن) و او هشت ساعت بعد جواب شما را می‌بیند و جوابیه‌ای به جواب شما می‌دهد که شما جوابیه‌ جوابتان را باز هم هشت ساعت بعد از آن خواهید دید و این سلسله مراتب را بگیرید و بروید تا… هشت ساعت به هشت ساعت… اقیانوس به اقیانوس… خب، خنده‌دار است دیگر… مضحک است. با بی‌رحمی تمام حتی می‌توانم بگویم رقت‌انگیز است.

در این پروسه‌ عشق‌ورزی‌‌‌ مجازی، کلی از عناصر غایبند. کلی از عناصری که شما به عنوان کسی که عشق می‌ورزید طبیعتا می‌توانید با آن‌ها کلی کیفور شوید. مثل اینکه لحن همان جمله‌ کلیشه‌ای «دوستت دارم» را شما به عنوان شنونده، هیچ وقت نمی‌شنوید (من اینجا از متن فرستادن و چت کردن صحبت می‌کنم، طبیعتا منظورم تماس تصویری نیست)، اصلا حتی اگر بشنوید هم تجربه از نزدیک شنیدن را ندارید. لحن را از دست می‌دهی، آغوش را از دست می‌دهی، همخوابگی (چه کلمه‌ زشت بدترکیبی‌ست این همخوابگی) را از دست می‌دهی… و چه می‌ماند؟ تنها یک ذهن پر از فانتزی. شما می‌مانی، یک صفحه‌ی کامپیوتر یا گوشی‌ (مانیتور به هرحال) و یک ذهن که آنقدر باید خلاقیت داشته باشد تا جای تمام جاهای خالی را پر کند. برای همین می‌گویم «رقت‌انگیز» است. شمای عاشق یا معشوق نوعی، باید تمامی نقش‌ها را باید یک تنه برعهده بگیری. انگار عاشق خودت شدی: خودت، ذهنت، فکرت، فانتزی‌هایت. و وقتی ذهن دیگر همکاری نکند، پس‌می‌خوری، وا می‌مانی، تازه می‌فهمی این آدم/معشوق مجازی چیزی نبوده جز یک سری کلمه، یک مشت حروف که تو با قدرت تخیلت به آنها پر و بال داده‌ای و قدرتمندشان کرده‌ای و اگر یک روز کامپیوتر یا  گوشی‌ات خراب شود که تازه می‌فهمی چه پوچ بوده…

اصولا آدم‌های تنها و شاید آدم‌های خیلی تنها عاشق عشق‌های مجازی می‌شوند. آدم‌هایی که قدرت روبرو شدن با آدم‌های حقیقی اطرافشان را ندارند. آدم‌های منزوی، آدم‌ها واپس‌زده، بماند که عشق در فضای حقیقی هم چنگی به دل نمی‌زند که اصولا عشق چنگی به دل نمی‌زند. البته که قرار است بزند و نمی‌زند… و همچنان سر حرف اولم هستم، عشق کلا پدیده‌ چرت و چرک و کثیفی‌ست، حقیقی و مجازی هم ندارد. شاید مجازی‌اش چندش‌تر، چرک‌تر، کثافت‌تر. مازوخیستانه‌تر… انگار خودت با دستان خودت، خود خودت را عذاب می‌دهی و البته که این‌ها نظرات شخصی من است.

تجسم بوی شکوفه‌های گیلاس ژاپنی

«عشق در فضای مجازی»

صبح

یه شب که خیلی غمگین بودم پیداش شد. تمام صحبت اون شبمون در مورد مسائلی بود که هیچ ربطی به غم من و دل من نداشت و حضور صمیمیت دلیلی شد تا از اون جهنم عبور کنم. فرداش صحبتمون ادامه پیدا کرد. حرف زدن‌ها به روز سوم رسید و پنجمین روز، هر کدوم منتظر دیگری بود که از خواب بیدار شه و لحظاتش رو با دکمه‌های کی‌بورد با اون دیگری تقسیم کنه. هشت ساعت و نیم اختلاف زمانی بینمون بود و یک پیشینه بی‌اندازه متفاوت و یک میل دیوانه‌وار به کلمات که باعث می‌شد در مورد هر اتفاقی بتونیم ساعت‌ها صحبت کنیم. دو نفری به نوشتن اعتیاد داشتیم و حروف برامون هوای تنفس بودند و تفاوت بین کلمات هم‌خانواده یا مترادف به شوقمون می‌آورد. اون ایران گیر کرده بود. من اینجا بودم و  هنوز دو سه هفته نگذشته بود که اشتیاق ملاقات با هم، نقل مطالبمان بود.

نیومد. هیچ وقت نیومد. منم برنگشتم. کریسمس که شد نبودن کسی کنارم اونقدر آزارنده شد که دیگه کلماتش گرمم نمی‌کرد. سفر رفتم. با آدم جدید آشنا شدم و حس لمس تن، تن واقعی و گرم به اون رویای حالا شش ماهه غالب شد. این نبودنمان در دنیای هم، رابطه رو به یه واگویه بلند تبدیل کرد. انگار هر کس در برابر دیگری که نه، در پیشگاه محراب اعتراف می‌ایستاد. چت کردن‌های طولانیمون شبیه کاویدن عمیق روحمون بود. وسط صحبت کردن‌ها اون دیگری محو می‌شد و خودت می‌موندی. در حال صحبت با خود، عریان، ایستاده در برابر تنهایی خودش.

همون روزها بود که اون فیلم دوست‌داشتنی عاشق شدن انسان بر ماشین منتشر شد. اون که رفت، اندازه مرد درون فیلم تنها شدم. نبودنش ناگزیر بود. تموم که شد، تا مدت‌ها خواب اون کتابفروشی تجریش رو می‌دیدم که گفته بود بیا اونجا بار اول هم رو ببینیم… از در وارد می‌شم. می‌بینمش و خودم رو پنهان می‌کنم. شبیه گریختن از عمیق‌ترین خواسته جهانت.

عشق منطقی

«عشق در فضای مجازی»

سپیده‎دم

خیلی سال پیش از این، وقتی تازه فضای مجازی داشت باب می‌شد، از طریق وبلاگ‌نویسی به خیل آدم‌هایی پیوستم که غالبشان خوب بودند. خوب از این نظر که بعد از مدتی دوستی مجازی و از طریق خواندن وبلاگ‌ها و خواننده شدن، قرارهای حقیقی می‌گذاشتیم و همدیگر را دسته‌جمعی می‌دیدیم. با خانم‌ها حتی ملاقات‌های تک‌نفره هم داشتیم. دوستی‌های خیلی خوبی شکل گرفت که تا همین لحظه بیش از ۷۰ درصد آنها پابرجا مانده است. در رهگذر این آشنایی‌های مجازی که به دیدار‌های حقیقی تبدیل شدند رابطه‌های عاشقانه هم شکل گرفت. برخی از دوستانم حتی ختم ماجرایشان به ازدواج هم رسید، برخی مثل من اما در حد همان عشق باقی ماند.

من در فضای مجازی عشق را تجربه کردم و جزو شیرین‌ترین تجربه‌های زندگی‌ام بود. آن روزها که جوان‌تر بودم سرم درد می‌کرد برای بحث و گفتگو، خیلی وقت‌ها سر موضوعات مختلف که در وبلاگ‌ها می‌خواندیم در بخش نظرات بحث بالا می‌گرفت و همین بابی می‌شد برای آشنایی. خیلی وقت‌ها هم هدف واقعاً بحث کردن سر موضوع بود و کمتر کسی برای لاس زدن ساعت‌ها پای کامپیوتر می‌نشست. هر کسی نظراتش را بیان می‌کرد و در مورد عقایدش می‌نوشت. همین بیان عقاید و صحبت کردن در مورد نظرات شخصی تا حد خوبی شخصیت طرف مقابل را و لو اینکه اصلا قیافه‌اش را ندیده بودی، به انسان می‌شناساند. در واقع وبلاگ را هر کسی نمی‌نوشت و هر کسی هم نمی‌خواند، اکثرا آدم‌های فرهیخته مخاطب بودند.

یادم نیست کدام وبلاگ، اما موضوعی که در موردش به شدت بحث کردم یکی از قوانین مجازات اسلامی برای زنان خلافکار بود؛ با یک آقای محترم به شدت بحث کردم و از مواضع خودم کوتاه نیامدم. بحث‌های ما به شدت بالا گرفت و کار به چت دو نفره رسید. در همین چت‌ها از تجربیات زندگی شخصی خودش گفت و خودش را معرفی کرد، روانشناس بود و در یکی از دانشگاه‌های خوب تدریس می‌کرد، کم‌کم بیشتر با هم صحبت خارج از بحث مجازات کردیم و در مورد دیدگاه‌های خودمان، این که زندگی را چگونه می‌بینیم و حرف‌هایی از این دست بین ما رد و بدل شد. من به بودنش و صحبت‌های روزانه با او عادت کرده بودم، او هم همین‌طور. تا اینکه یک روز خیلی جدی و محکم، همچنان در چت از علاقه‌اش به من صحبت کرد. گفت که مدت‌هاست که از من خوشش می‌آید و تصمیم گرفته که رابطه‌اش را از فضای مجازی به دنیای حقیقی وارد کند. آدم محتاطی بود، من هنوز حتی تصویری از او ندیده بودم، صدایی نشنیده بودم و او هم تنها عکس پروفایل مرا دیده بود.

قرار شد به من زنگ بزند و حداقل صدای همدیگر را بشنویم. من هیجان‌زده بودم و او هم به قول خودش از استرس داشت می‌مرد. با هم یک ساعت وسط روز صحبت کردیم، از برنامه زندگی‌ام برایش گفتم و این که من قصدی برای ایجاد یک ارتباط جدی نداشته‌ام و گمان نمی‌کنم که ارتباط ما سرانجام خاصی داشته باشد، من در آستانه مهاجرت بودم و تا چند ماه بعد از آن بساط زندگی‌ام را در یک جای خیلی دور باید پهن می‌کردم و او گفته بود که آدم بیرون آمدن از ایران نیست. از اینکه آنقدر رک و راست با او صحبت می‌کنم به شدت شوکه شده بود، احساسی که او به من داشت به مراتب بیشتر از حسی بود که من نسبت به او داشتم. از من خواهش کرد که برای قطع کردن رابطه‌مان به او کمک کنم، رابطه را به یک باره قطع نکنم و بگذارم این اتفاق تدریجی بیفتد. تلاشش برای اذیت نکردن من ستودنی بود. به دلیل حرمتی که برای من و خودش قائل بود، قبول کردم. تا چند ماه بعد همچنان با هم چت می‌کردیم، اما از عادت روزانه به عادت هفتگی تبدیلش کردیم، برایم می‌نوشت که خیلی برایش سخت است ولی چاره دیگری هم نیست. تا این که از ایران رفتم و از من خواست که بعد از آن اگر برایم ایمیلی فرستاد جوابش را ندهم، می‌گفت که نمی‌تواند برایم ننویسد اما اگر من جوابش را ندهم با خودش بهتر کنار می‌آید. تا چند ماه برایم ایمیل می‌زد و من تنها خواننده متن‌ها بودم، ایمیل‌ها از چند صفحه به چند خط و در آخرین ایمیلی که دریافت کردم به تنها یک جمله “امیدوارم خوب باشی” ختم شد.

سال‌هاست از او خبری نیست، شاید ازدواج کرده باشد، شاید هنوز به قول خودش مجرد مانده باشد، اما خاطره عشقی که در دنیای مجازی تجربه‌اش کردم، گرچه نافرجام بود، ولی تا همیشه برایم باقی خواهد ماند و هنوز مردی که هیچ‌وقت ندیدمش اما زیر و زبر اخلاقی‌اش را می‌شناختم را به عنوان یک انسان شریف و عاشق می‌ستایم.

آدم فیزیکی

«عشق در فضای مجازی»

سحرگاه

بعد از مدت‌ها رفتم یاهو مسنجر دیدم یک درخواست ناشناس دارم. از ترس ویروس هیچ وقت پیغام‌های ناشناس را باز نمی‌کردم، ولی گاهی اولین پیغام ناخواسته دستم می‌خورد و باز می‌شد. این هم یکی از همان‌ها بود. باز شد و دیدم با ذکر نامم سلام کرده. برایم نامش و اینکه نامم را می‌دانست عجیب بود، جوابش را دادم که ببینم از کجا مرا می‌شناسد. مدتی چت کردیم و آخرش هم نگفت من را از کجا می‌شناسد. یعنی گفت ولی من هنوز هم باور نکرده‌ام.

بخشی از گذشته من را می‌دانست که برای کسی نگفته بودم و کسی نمی‌دانست. خیلی محرمانه بود. ترسیدم و دیگر جوابش را ندادم. حدس زدم از برادران سایبری باشد. خیلی اصرار کرد و مدام پیغام می‌فرستاد که بی‌جواب می‌ماند. یک روز نوشت اگر جواب ندهی می‌آیم جلوی خانه‌تان. ترسیدم و عصبانی شدم که تو بیخود کردی مزاحمت ایجاد می‌کنی و ازت شکایت می‌کنم و از این هارت و پورت‌ها. برایم پرتره‌ام را فرستاد، با طرح صورتی که در هیچ عکسی هیچ وقت نداشته‌ام. چهره‌ای بسیار شبیهم را کشیده بود، می‌گفت که خودش این چهره را خواب دیده و کشیده و می‌دانسته نامش چیست ولی نمی‌داند از کجا می‌داند.

با اینکه ترسیده بودم و باور نمی‌کردم ولی حرف‌هایش و نشانی‌هایش جوری بود که به دل می‌نشست. با وجود ترس عادت کرده بودم بروم یاهو مسنجر و با او جر و بحث کنم که نه باور نمی‌کنم تو مرا در ذهنت چنین دیده باشی و دروغ می‌گویی و باید بگویی از کجا مرا می‌شناسی. در عین ترس عادت خوشایندی بود برایم.

یک چند روزی نبود، احساس کردم نگرانش شده‌ام، احساسی احمقانه ولی خوشایند. وقتی برگشت گفت برایش کلی اتفاق افتاده و فلانی تصادف کرده و بیساری دم مرگ بوده و خیلی بی‌معرفتم که حالش را نپرسیده‌ام و نگرانش نشدم. گفتم تو کسی نیستی که حالش برایم مهم باشد، یک مزاحمی. عصبانی شد و مثلا قهر کرد.

چند ماهی همینطور ارتباط ادامه داشت و گاهی مشکوک بودم، گاهی دلتنگ، گاهی حس غریبی داشتم. خودم برای خودم غریبه شده‌بودم. داشتم برای یک غریبه که هیچ چیزش را نمی‌دانستم و دانسته‌هایم از او همه گفته‌های خودش بود دلتنگی می‌کردم. گاهی بی‌قرار خودم را می‌رساندم خانه و یاهو را باز می‌کردم و تازه آن وقت می‌فهمیدم چرا تمام روز بی‌قرار بوده‌ام. بلاخره از خودم و احساسم خوف کردم و چند روزی دیگر چت نکردم تا اینکه اعتراض کرد و گفت حالا که جوابش را نمی‌دهم فردا می‌آید شهر من. از شهر او تا من ۱۴ساعت راه بود. دلم سوخت جواب دادم که نیا، نمی‌آیم ببینمت. گفت تو نیا من می‌آیم، قرارمان فلان ساعت فلانجا.

فردا تمام هوش و حواسم پی مسافر بود. می‌ترسیدم بروم و می‌خواستم ببینم که واقعی‌ست یا نه. دل را به دریا زدم و رفتم. و چه خوب شد رفتم. راست و دروغ حرف‌هایش را هنوز هم نمی‌دانم، نمی‌دانم از کجا پیدایش شد ولی آنروز تا دیدمش فهمیدم از یک قماش نیستیم. با همان یک دیدار سخت هر آنچه ذهنم از گفته‌هایش ساخته بود پوچ شد.

پدر و مادر بودن یعنی تلاش برای نمردن

«سهم زنان از ارث»

مهمان هفته: مسعود سلطانی

۱- چهار پنج سال پیش برای گرفتن گواهی سلامت جسمی و روانی و عدم اعتیاد به پزشکی قانونی رفته بودم. منتظر بودم تا نوبتم بشود که سر صحبت را با بغل دستی‌ام باز کردم. او هم همین گواهی‌ها را برای دریافت جنین اهدایی می‌خواست. صحبتمان به مسایل حقوقی و فقهی فرزندپذیری و اهدای جنین رسید. وقتی گفتم که فرزندخوانده ارث نمی‌برد و بسیاری از فقها همین نظر را در مورد جنین اهدایی دارند و معتقدند که فرزند حاصل از جنین اهدایی از صاحب اسپرم و تخمک ارث می‌برد و نه پدر و مادری که بزرگش کرده‌اند، مبهوت به من نگاه می‌کرد که انگار این حرف‌ها را از خودم در آورده‌ام. زن‌ و شوهر هر دو مذهبی و مقید به رعایت احکام شرع بودند، اما حتی تصور نمی‌کردند که فرزندخوانده و فرزندشان که قرار بود با جنین اهدایی به دنیا بیاید، از آنها ارث نمی‌برد. آزمایش‌ها را دادند و رفتند اما با نگرانی سرنوشت فرزندشان که هنوز جنین هم نبود. پدران و مادران فرزندپذیر ناگزیر باید مدام به مرگ فکر کنند.

۲- همان‌ روزها صدای مضطرب مردی جوان را می‌شنیدم که به پزشک قانونی التماس می‌کرد که گواهی سقط فرزندش را بدهد. معاینات نشان می‌داد که فرزندش با نقصی مادرزادی به دنیا خواهد آمد اما از زمان بارداری بیشتر از ۵ ماه می‌گذشت؛ دو سه هفته‌ای بیشتر از مهلت قانونی. مرد اول التماس می‌کرد، بعد لابه و بعد زاری که پزشک پای ورقه سقط قانونی را امضا کند و پزشک انکار که زمان قانونی سپری شده است. لابلای گفته‌هایش مدام می‌گفت من پیک هستم و بعد از مدت‌ها بچه‌دار شدیم. نمی‌توانم از عهده خرج درمان و مراقبت کودکی که متولد می‌شود، بربیایم. ارثم هم روی زمین نمانده است؛ اصلا بچه نمی‌خواهیم. لابه‌هایش بی‌اثر بود و نگران زنده ماندنش رفت.

۳- یتیم شدن به از دست دادن تکیه‌گاه عاطفی خلاصه نمی‌شود. ماجرای ارث کودکی که پدر یا مادرش را از دست می‌دهد بسیار دردناک است. بخشی از اموال این کودک به پدربزرگ و مادربزرگش ارث می‌رسد و وقتی هم پدربزرگ و مادربزرگش بمیرند، چون از طبقه دوم وراث است، تا وقتی عمو و عمه یا دایی و خاله دارد، از پدربزرگ و مادربزرگش ارث نمی‌برد. نابرابری و بی‌قدرتی مطلق. انگار کودک مقصر است که یتیم شده است و باید تاوان بدهد. پدر و مادر بودن یعنی تلاش برای نمردن. همیشه نگرانی که بمیری و فرزندت گرفتار برادران و خواهرانت بشود؛ همان‌ها که موقع بودنت قربان‌صدقه‌اش می‌روند. وقتی پای ارثی باشد که از شیر مادر حلال‌تر است، هر اتفاقی ممکن است.

۴- کودکی که خارج از ازدواج شرعی به دنیا می‌آید نیز مقصر انگاشته می‌شود و با ارث نبردنش از پدر و مادرش، «گناه شرعی» آنان را پاک می‌کند.

۵- ارث باید به طور طبیعی یادآور مرگ باشد اما برای من به معنای نابرابری و بی‌قدرتی است. همیشه این پرسش برایم مطرح بوده است که چرا کودکان بی‌قدرت چنین نواخته می‌شوند. در مورد کودکی که به فرزندی سپرده می‌شود و کودکی که از ازدواج غیرشرعی به دنیا می‌آید، می‌توان دلیلی هر چند ناصواب علم کرد. گفت این قواعد سخت‌گیرانه برای سوق دادن جامعه به رعایت موازین شرعی است تا کسی بدون رعایت شرع با کسی نباشد و یا نسب زیستی که برای شارع اهمیت دارد، مخدوش نشود. اما مردن پدر و مادر که دیگر دست خود آدم نیست که کودک پدرمادرمرده را می‌نوازند و داد یتیم‌نوازی می‌دهند.

قانون قلب‌ها

«سهم زنان از ارث»

بامداد

سال‌ها قبل دوست پسری داشتم از خانواده‌ای مذهبی، البته بیشتر از سمت مادر ولی در هر صورت با تربیت دینی و مقید به امور مذهبی بار آمده بود. روزی وقتی صحبت ارث و قوانین اسلام به میان آمد به من گفت که بعد از فوت پدرش و هنگام تقسیم ارث، او سهم مساوی با دو خواهرش برداشته و به سادگی استدلال می‌کرد مگر هر سه ما فرزند پدر و مادرمان نیستیم؟ نباید بین ما فرقی باشد. تصمیم او ورای قانون و شرع بود و حتی با وجود پیشینه مذهبی‌اش، با رجوع به عقل و قلبش متوجه ناعادلانه بودن قانون بود.

پدربزرگم مذهبی نبود ولی نماز می‌خواند. پسران و دخترانش را تشویق به درس خواندن می‌کرد و موکدا دخترانش را سر کار فرستاد. وقتی شصت را رد کرد اموال غیرمنقولش را البته بعد از کنار گذاشتن یک خانه برای مادربزرگم به تساوی بین بچه‌ها، دو پسر و سه دختر تقسیم کرد. عقیده داشت مالی را که به هرحال مال بچه‌هاست چرا زودتر و شاید درست وقتی که نیاز دارند به دستشان ندهم؟ به علاوه از دعوای سر میراث هم جلوگیری خواهم کرد. با وجود این پسرها و عروسها دلخور شدند و این دلخوری بین خواهر و برادر تا سال‌ها ماند. پدرم پسر بزرگ خانواده بود و بعد از فوت پدرش تا لحظه مرگ مادرش خانواده را از نظر مالی پشتیبانی می‌کرد. آن زمان یک خواهرش ازدواج کرده بود و سر خانه و زندگیش بود و یک برادر و یک خواهر در خانه بودند. پدرم برای تحصیل و شغل آنها و همینطور هزینه زندگی‌شان همراه مادر، سال‌ها هزینه کرد تا برادرش ازدواج کرد و خواهر کوچکتر هم سر کار رفت. در تمام سال‌هایی که مادرش زنده بود ماهانه برایش مبلغی می‌فرستاد حتی به گواهی مادرم زمان‌هایی که دست خودمان هم تنگ بود. وقتی مادربزرگ فوت کرد پدرم به خواهر بزرگتر و برادرش پیشنهاد داد با توجه به اینکه هر سه وضعیت مالی مناسبی دارند سهم خودشان را به خواهر کوچکتر که همچنان مجرد بود بدهند. عمویم دلخور شد و ارتباط فامیلیش را با ما قطع کرد! در حال حاضر پدرم در حال تصمیم‌گیری برای روشن کردن وضعیت اموالش است، عقیده‌اش مثل پدربزرگم است که می‌گفت برابر و هر چه زودتر! من و برادرم در فضایی تربیت شدیم که مطمئنا(؟) تقسیم مساوی میراث پدر را قبول داریم اما از روزی می‌ترسم که همسرش گله کند من که از طرف خانواده خودم قرار است نصف ارث ببرم چرا تو در برابر خواهرت کوتاه آمدی؟!

یک مسئله و فقط یک راه حل!

«سهم زنان از ارث»

نیمه‌شب

طبق ماده ۹۴۶ قانون مدنی، مرد از تمام اموال زن ارث می‌برد و زن در صورت فرزندار بودن مرد، یک هشتم از عین اموال منقول و یک هشتم از قیمت اموال غیرمنقول اعم از عرصه و عیان را ارث می‌برد و در صورتی که زوج هیچ فرزندی نداشته باشد، سهم زوجه یک چهارم از کلیه اموال به ترتیب فوق می‌باشد. یعنی سهم زن، در صورت بچه داشتن مرد (دقت کنید بچه نداشتن مرد، نه بچه مشترک نداشتن) یک هشتم و در صورت بچه نداشتن مرد، یک چهارم است. یعنی با فوت مرد، زن (نه مواردی که درآمد مستقل مالی از همسرش دارد) از لحاظ مالی در مضیقه قرار می‌گیرد و در زندگی با مشکل مواجه می‌شود. یک خوانش این قانون این است که زن طفیلی مرد فرض شده است که با فوت مردِ اول راهی جز پناه بردن به مرد دوم ندارد و مرد نیز به فردی که هزینه‌ها و خرج زن را بدهد، تقلیل یافته است. البته این خوانش، دقیقا مطابق بر اصول دینی جامعه است.

در برخی از مواقع ممکن است پدر خانواده وصیت‌نامه‌ای هر چند دست‌نویس داشته باشد. هر چند وصیت‌نامه دست‌نویس ارزش قانونی ندارد، اما اگر افراد خانواده آن را بپذیرند، همین پذیرش مانع از مراجعه آنها به مراجع قانونی می‌گردد. من در اغلب وصیت‌نامه‌های دست‌نویس دیده‌ام که پدر خانواده هر چه دارد برای مادر خانواده می‌گذارد و تاکید می‌کند بعد از فوت مادر، ماترک بین بچه‌ها تقسیم شود. یا پدر خانواده قبل از فوت به دفترخانه اسناد رسمی مراجعه می‌کند و اموالش را بعد از فوت به نام همسرش می‌کند. اما از سمت و سوی دیگر زنانی را نیز دیده‌ام که با وجود سن بالا و داشتن چندین نوه و نتیجه چون همسرشان این دوراندیشی را نداشته است، مجبور شده‌اند ماترک را تقسیم کنند و خودشان در یک خانه‌ کوچک استیجاری و به کمک دیگران زندگی کنند.

به نظرم حل این مساله چند راه دارد، راه حل اول این است که این قانون تغییر کند، تغییر این قانون مستلزم خوانش جدیدی از یک امر دینی است که این خوانش جدید بسیار چالش‌برانگیز و طولانی است. راه حل دوم این است که زن مستقل از درآمد و اموال منقول و غیرمنقول همسرش، خود درآمد و اموالی داشته باشد تا در مواجهه با قانون ارث یک‌شبه از عرش به فرش نیاید و راه حل سوم همدلی و دوراندیشی زن و شوهر در مواجهه با این قانون است که به نظر عملی شدن راه حل دوم و سوم به مراتب آسان‌تر و سهل‌الوصول‌تر از راه حل اول است و راه حل دوم چون مستقل از فرد یا افراد دیگری است، از راه حل سوم بهتر به نظر می‌رسد.

مادر است دیگر

«سهم زنان از ارث»

شبانگاه

مادرم را مثال می‌زنم. در حالی که یقین دارم که اکثر مادرها در خصوصیات عاطفی یکسانند. پدر با پشتوانه و دلگرمی مادر، خانه‌ای قسطی خریده بود که جور صاحبخانه را نکشد. او تنها نان‌آور خانه بود و مادر تنها گردانندۀ اقتصاد خانه. مادرم تا سیر شدن ما بچه‌ها اشتهایی برای خوردن نداشت و ما بچه‌ها نمی‌دانستیم که غذا کم است و او منتظر سیر شدن ماست تا با باقیمانده غذای ما سیر شود. در روزهای سرد زمستان لباس گرم نمی‌پوشید. می‌گفت که کت و پالتو و پلیور و چه می‌دانم لباس ضخیم سبب تنگی نفسش می‌شود. ما بچه‌ها باز هم نمی‌دانستیم که پول کافی برای خرید لباس نداریم. بعضی وقت‌ها هم به عروسی نمی‌رفت و عذر و بهانه می‌آورد. طفلک هر روز صبح بعد از صبحانه و راهی کردن شوهر و بچه‌هایش، چادر کهنه‌اش را به کمر می‌بست و به کارهای خانه می‌رسید. علاوه بر همه اینها مهمان سرزده هم مسئله‌ای دیگر بود. رختخواب مهمان، بشقاب و قاشق و وسایل پذیرایی و… را از دست فروش محله قسطی می‌خرید. پدر بیرون از خانه، مادر درون خانه، با خون جگر فرزندانشان را بزرگ کردند.

تا زمانی که پدر زنده بود، کسی حرفی نمی‌زد. پدرم اعتقادی به وصیت‌نامه نداشت. مرد خوش‌باور مطمئن بود که فرزندانش به مادر بی‌مهری نمی‌کنند. او درگذشت و جانی را که از خدا به امانت گرفته بود، پس داد. سه روز اول به گریه و زاری و کوبیدن بر سر و سینه گذشت. روز چهارم، داداش جان به من خبر داد که سهم پدری‌اش را می‌خواهد. دور هم جمع شده و کیف پدر را که مدارک و اسناد را داخل آن جای می‌داد، باز کردیم. از داخل کیف علاوه بر مدارک و اسناد و غیره، یک ورقه دو صفحه‌ای وصیت‌نامه هم درآمد. طبق وصیت پدر تمامی وسایل خانه از جارو تا پارو به مادرم تعلق داشت. از ما خواسته بود که نصف خانه را نیز به مادرم بدهیم که حقش است. از ما بچه‌ها خواسته بود که تا مادرمان زنده است خانه را نفروشیم. داداش جان و خواهر بزرگ با اخم و خشم گفتند: «وصیت‌نامه تکه کاغذی است که خودکار رویش خطوطی را نقش کرده است. مادرم در مقابل خشم آنها گفت: «پدرتان با چشم خود می‌دید که چگونه صرفه‌جویی کرده و وسایل خانه را خریده‌ام. می‌دید که چقدر با علاقه و احتیاط استفاده می‌کنم. به همین سبب آنها را به من بخشیده است. در مورد خانه نیز به زحمات پنجاه ساله من ارزش قائل شده. او با این وصیت‌نامه از من قدردانی کرده است. اما شما هرچه می‌خواهید بردارید. آنها نیز وسایل خانه را از جارو تا پارو تقسیم کرده و سهم مرا نیز کنار گذاشتند. خانه را فروخته و صاحب جدید خانه به مادرم مهلت تخلیه داد.

داداش‌ها دو برابر ما سهم بردند. از آنها خواستم که مهریه و ارثی را که به مادر می‌رسد بپردازند. جواب دادند که مادر می تواند وکیل بگیرد و حقی اگر دارد مطالبه کند. مهریه و یک هشتم را نیز ندادند که هیچ، دست روی حقوقی که از پدر باقی مانده بود گذاشتند که این پول پدرمان است. باز خدا بیامرزد قانون را که اجازه دست‌درازی نداد زیرا که حقوق بازنشستگی متوفی فقط به زن و دختر مجردش می‌رسد. ما سهم خود را به مادر دادیم و آپارتمان کوچکی برایش خریدیم تا آنجا روزگار بگذراند. اطرافیان از او خواستند که مهریه و یک هشتمش را به زور هم که شده، بگیرد. گفت: «برای این کار باید به وکیل و دادگاه مراجعه کنم و شکایت کنم. از چه کسی؟ از جگرگوشه‌هایم؟ آنها خجالت نکشیدند حیای من چه می‌شود؟»

به سرنوشت مادرم و مادران دیگر که مورد کم‌لطفی فرزندانشان قرار گرفته‌اند فکر می‌کنم. ای کاش قانونی وضع شود که تا مادر در قید حیات است، مالک اموال شوهر باشد. ای کاش مهریه (این بلای جان زن و شوهرها) حذف و جایش را امنیت زن پس از درگذشت همسرش بگیرد.

من با قانون ارث و درست بودن یا نبودنش کاری ندارم، روی سخن من با داداش‌ها و خواهرهایی است که به خاطر مال دنیا زحمات مادر را زیر پا می‌گذارند. سخنم با برادری است که بعد از درگذشت پدر خانه را می‌فروشد و مادر و خواهر دم بختش را به امان خدا رها می‌کند. داداش‌ها و خواهرها، قانون اجازه تقسیم ارث به شما داد، انصافتان کجا رفت؟

ای کاش فرزندان انصاف داشته باشند. ای کاش…

جنس دوم

«سهم زنان از ارث»

شامگاه

من از قوانین کشورهای دیگر خبری ندارم. اما لااقل از کشور خودمان که خبر دارم، قوانین ارث و میراث به وراث برای زنان واقعاً ناامیدکننده است. چطور می‌شود یک زن بعد از فوت شوهرش هیچ حق و حقوقی نداشته باشد و درصورت زنده بودن پدر آن مرحوم، تمام ارثیه به پدر تعلق می‌گیرد اما به زن تعلق نمی‌گیرد؟!

اولین بار که این قانون را شنیدم، داشتم شاخ درمی‌آوردم. انگار جک شنیده باشم. اصلاً باورم نمی‌شد، فقط می‌خندیدم. آخر مگر می‌شد؟! تا روزی‌ که برای یکی از اقوام اتفاق افتاد. بعد از سال‌ها زندگی مشترک، مرد در یک تصاف رانندگی کشته شد و زن تنها ماند. اگر چه خانه و زندگی و مال و اموالی هم مانده بود اما طبق قانون (همان قانون خنده‌دار و متاسفانه واقعی) تمام مال و اموال به پدر آن مرحوم که زنده بود تعلق گرفت. ماجرا آنجا جالب می‌شد که پدر متمول بود و در واقع احتیاج و نیاز مالی نداشت و کل اقوام بر این باور بودند که پدرشوهر ارث را به زن می‌بخشد و لااقل او این قانون مسخره را به نفع زن عوض می‌کند. اما در کمال تعجب پدر آن مرحوم، نمی‌دانم از سر لجبازی بود یا حرص زیاد به پول یا هرچه شما می‌توانید نام بگذارید، تمام مال و اموال را صاحب شد و زن بعد از این همه سال زندگی مشترک دست از پا درازتر، بی‌هیچ پول و مال و اموالی برگشت سر خانه‌ اول. زن از آن زن‌های سنتی بود که وابستگی مالی به همسر داشت و درآمدی نداشت. حالا فکر کنید بعد از این اتفاق چه بلایی سرش آمد!

دلم برای زنان سرزمینم می‌سوزد. تمام زنانی که نمی‌دانند سرنوشت با آن‌ها چه می‌کند، بعضی هنری ندارند، بعضی سواد ندارند، بعضی حرفه و تخصصی بلد نیستند و با این قوانین که در انتظار هر زنی‌ست، سرنوشت مبهمی پیدا خواهند کرد. بعضی آواره و بعضی در خوشبینانه‌ترین حالت ممکن، جیره‌بگیر دست پدر شوهر می‌شوند. علاوه بر تمام این‌ها نگاه اسلام به ارث برای زنی که شوهرش را از دست داده ترحم‌برانگیز است. انگار با زبان بی‌زبانی به زن‌ها می‌گوید «نگاه کن، تو هیچ چیز نداری. نگاه کن، تو حتی هویت نداری. نگاه کن، این همه زندگی مشترک باد هوا بوده.»

 دلم برای زنان سرزمینم و خودم می‌سوزد، حتی برای زنان تحصیل‌کرده، هنرمند، و سرپرست خانوار که حتی نیاز مالی هم ندارند، اما این نگاه، این نگاه «جنس دوم» انگاشتن زن، تا لب گور همراهشان است.

اسب چموش پیشکشی‎

«سهم زنان از ارث»

غروب

کلاس اول یا دوم دبستان که بودم، بابا –متخصص خرید وسایل عجیب و غریب– برامون یه میکروسکوپ خرید و بهمون یاد داد چطور باهاش به پوست پیاز نگاه کنیم و شگفتی‌های کوچک اطرافمون چطور خودشون رو پنهان می‌کنند. بار اول و دوم و سوم که گذشت، قبل از اینکه میکروسکوپ بالای کمد از یادمون بره، از پدر مادرم پرسیدم وقتی شماها بمیرین میکروسکوپ به کدوم یکی از ما میرسه؟ خندیدن که خب معلومه به برادرت. من عصبانی شدم و شوریدم و تا مدت‌ها این بحث رو پیش کشیدم که چرا؟ این عادلانه نیست. در توضیح بهم گفتن آخه اون پسره. وقتی بزرگ شه مخارج زندگی اون با خودشه. اما تو وقتی ازدواج می‌کنی مسائل مالیت با همسرته و مثل اون تخت فشار نخواهی بود. پس نگرانش نباش. من عصبانی بودم و هنوز هم وقتی به اون صحبت‌ها فکر می‌کنم عصبانی می‌شم. اعلام کردم من ازدواج نمی‌کنم. که من سر کار می‌رم. که من خرج زندگیم رو خودم تنهایی به دوش می‌کشم. بعد گفتم حالا چطور؟

اون سال‌ها مامان چند سالی بود درگیر انحصار وراثت بود. ارثیه‌اش، چند هکتار زمین کشاورزی بود که برادر بزرگش تصاحب کرده بود و زیر بار پس دادنشون نمی‌رفت. برادرش موفق شده بود با زد و بندهای محلی جلوی تفکیک سند زمین رو بگیره و بعد هم موفق شد مشتریان زمین رو فراری بده. هر سال خواهرها فکر کرده بودند امسال که پول دستمون بیاد چه می‌کنیم: خرج تحصیلمون رو میدیم، جهاز می‌خریم، با همسرمون شریکی خونه می‌خریم، برای تحصیل بچه‌مون میدیم، خرج عروسی پسرمون یا جهاز دخترمون رو می‌دیم، سفر می‌ریم و هر سال دغدغه رشد کرده بود اما پول نرسیده بود. هنوز هم نرسیده.

پدر بزرگ پدری، یه خونه‌ی حیاط‌دار دلنشین داشت که ده سالی بعد از فوتش، تصمیم گرفتند خرابش کنند و از نو بسازند. سهم‌الارث بچه‌ها هم آپارتمان‌های خونه شد. سهم هر خواهری نصف برادرها بود به جز خواهر کوچیکه که سامون درستی نداشت و همه نگرانش بودند که وقت پیری دستش به جایی بند نباشه. تصمیم همه با هم این شد که سهم خواهر کوچک هم اندازه‌ی برادرها باشه. خواهرک یه آپارتمان نقلی صاحب شد و همونجا هم ساکن شد. سال‌هاست.

حالا سال‌هاست دیگه روم نمی‌شه در مورد ارث با پدر و مادرم صحبت کنم چون حالا می‌دونم معنای ضمنی صحبتم اینه که وقتی مردید ما با اموالتون قراره چه کنیم. خودشون اما چند سالی هست در مورد سال‌های بعد از رفتنشون فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که اموال رو به تساوی تا وقتی زنده هستند بینمون تقسیم کنند. قرار گذاشتند اولین باری که همه ایران جمع شدیم این کار رو انجام بدیم. برای من -که ازدواج نکردم، سر کار میرم و سال‌هاست بار زندگیم رو تنهایی به دوش می‌کشم– این تصمیم اونها، این تغییر نگرششون به جهان، بزرگترین پیروزی زندگیمه.