ماه: فوریه 2018

فراسوی مرزهای حقیقت

«عشق در فضای مجازی»

شبانگاه

من فقط یک بار – بار اول و آخر – در یک رابطه‌ عشقی در دنیای مجازی گیر کردم. آن هم با دختر خاله‌ام.

نمی‌دانم دقیقا از کجا به مغزم رسید که یک حساب کاربری تقلبی بسازم. چندین بار در مورد عشق و عاشقی‌ها و دوست‌شدن‌های پیام‌رسان یاهو صحبت کرده‌ بودیم و هر دو با هم هم‌نظر بودیم که کار عبث و احمقانه‌ای است. اما اصرار او به ضعیف بودن شخصیت دیگران و مسخره کردن دوستانی که هرکدام نوعی درگیر کسی در فضای مجازی بودند شاید محرکی بود برای اینکه  دست به چنین شیطنتی بزنم.

صدای بوق مودم در‌آمد. یاهو را باز کردم و یک ایمیل دروغین ساختم. نام: امین. شناسه‌ کاربری دخترخاله‌ عزیز را وارد کردم و برایش نوشتم: «سلام. خوبی؟» جواب نداد. تلفن را برداشتم و به او زنگ زدم تا مطمئن شوم که آیا پیغام را می‌بیند یا خیر. نوشتم: «می‌دونم که میای این رو می‌خونی پس لطفا جوابم رو بده.» و این آغاز سه‌ماه رابطه‌ من با دختر‌خاله‌ام بود. در ابتدا کنجکاوی او بود برای کشف این‌ که «امین» کیست و از کجا آمده و چگونه او را پیدا کرده است. بعد کنجکاوی من بود برای کشف آن زاویه‌ پنهان شخصیت کسی که از کودکی با هم بزرگ شده‌ بودیم.

بر اساس شناختی که از او داشتم رفتار می‌کردم. سعی می‌کردم صحبت‌های امین برایش جالب باشد. اطلاعاتی نمی‌دادم. او را مرکز توجه و ثقل رابطه کرده‌ بودم. سر تمام موضوعاتی که در دنیای اصلی با هم می‌جنگیدیم در قالب «امین» با نظراتش موافقت می‌کردم و به او می‌گفتم که دختر خاله‌اش (خود واقعی‌ام) چیزی نمی‌فهمد و درک او درست‌تر است.

کم‌کم این مکالمات شد فعالیت روزمره‌ شبانه . برای من یک طنز بیش نبود و منتظر اولین مهمانی خانوادگی بودم تا به او بخندم و بگویم چگونه گول خورده است. درکی از عمق فاجعه نداشتم. تا این که سه روز به سفر رفتیم. وقتی برگشتم با طومارها پیغام روبرو شدم. این که کجام؟ چرا جواب نمی‌دهم؟ پیام‌ها پر بود از رد پای جستجو برای یافتن دلیل غیبت امین، شک به خودش و حرف‌‌هایش، تهدید برای به‌ هم زدن رابطه، و التماس برای جواب دادن.

انگار یک‌ نفر یک تشت آب یخ روی من ریخته‌ باشد، تازه فهمیدم چه کرده‌ام. تلفن را برداشتم که همه چیز را اعتراف کنم. اما در آن سوی خط با دختر خاله‌ای شکسته و گریان روبرو شدم. برایم گفت که چگونه «امین» دیگر جواب نمی‌دهد و من جرات نکردم اعتراف کنم. سعی کردم آرامش کنم. از آن روز دو هفته طول کشید تا «امین» و دخترخاله من آخرین پیام را به هم دادند. راحت‌ترین توجیه وارد کردن دختر دیگری به معادله بود. امین که نمی‌توانست او را ببیند در سرزمین خودش با دختر حقیقیی آشنا شده بود و دخترخاله من نمی‌خواست چرخ سوم باشد. خود حقیقی هم در کنار دخترخاله بودم و سعی می‌کردم کمکش کنم تا سریع‌تر از رابطه خارج شود و صدمه‌ کمتری ببیند. اما کار سخت‌تر از آن چه که من فکر می‌کردم بود.

 این بود ماجرای عاشقی من در دنیای مجازی در نقش یک پسر.

Advertisements

عشق اول و آخر و وسط

«عشق در فضای مجازی»

شامگاه

شاید خیلی‌ها نگاه منفیی به عشق در فضاهای مجازی داشته باشند، ولی برای من قریب به اتفاق عشق‌هام از جمله پایدارترینشون وابسته به فضای مجازی بوده و خیلی‌هاش هم مستقیم دراومده از همون فضا.

اولین عشق من توی یه چت ای‌آرسی شکل گرفت که فکر می‌کنم الان دیگه فقط دایناسور‌ها بشناسند که چی بود. اسمش جلال بود و ساکن یزد. هر از گاهی یادش می‌افتم و دلم می‌خواد بدونم کجاست و چه می‌کنه. من یه نوجوون خام بودم و بیشتر این عشق به فرستادن ایمیل‌هایی با زمینه‌های قلبی‌قلبی و الهه عشق و قلب تیرخورده و این حرف‌ها برمی‌گشت. اون که از من بزرگتر و احتمالا عاقل‌تر بود یه جایی تمومش کرد و رفت.

دومین عشق مهم مجازی‌ام عشق به یه دختر بود که هنوز هم عاشقشم و خوشبختانه گمش نکردم. عشق‌های افلاطونی هم عالمی دارند! تو مدرسه تنها بودم و دوست صمیمی که زبون هم رو خوب بفهمیم به اون صورت نداشتم. این دوست که اون سر ایران بود شد رفیق گرمابه و گلستانم و از اونجا به بعد زندگی با اینکه خیلی پستی‌ها و بلندی‌ها داشتیم، با هم عمر رو گذروندیم (نه از اون جهت!)

عشق اول و وسط و آخرم که هنوز باهام هست رو در عالم واقع دیده بودم، ولی اگه فضای مجازی نبود به هم نمی‌رسیدیم، برای همین من در همون دسته می‌گذارمش. توی چت‌رومهای یاهو بود که به هم ابراز علاقه کردیم و اونجا برای هم گل و قلب فرستادیم و ماه‌ها بعد قرار خواستگاری گذاشتیم.

دومین عشق مجازی‌ام، همون دختری که بهش اشاره کردم هم، همسرش رو از پست پنجره‌های یک مرورگر اینترنتی پیدا کرد و الان که سال‌ها گذشته، هم من و همسرم و هم اون زوج، زندگی پایدار و پرثمری داشتیم. نمی‌دونم چقدر میشه فضاهای مجازی الان رو با زمان ما مقایسه کرد، ولی من بهش نگاه منفی‌ای ندارم و هنوز هم توش به پیدا کردن دوستان جدید مشغولم. حتی اگه عشق و حرارت و شور و شر رابطه‌ها دیگه به شدت اون موقع نباشه… شاید حتی دوستی ماندگار بعدی‌ام در زندگی، با یکی از شما خوانندگان یا نویسندگان وبلاگ شکل بگیره!

قصه ما به سر رسید

«عشق در فضای مجازی»

غروب

سیزده سال پیش مثل الان نبود که همه به راحتی به اینترنت دسترسی داشته باشن. همیشه خدا هم حرف اینترنت که می‌شد پشت‌بندش صحبت سواستفاده از دخترها می‌شد و من دست و دلم می‌لرزید که روی بابا مامان تاثیر بذاره و از فردا بساط نت جمع شه. چقدر هر بار حرف شنیدم از بابا، چقدر شبا که یه دفعه‌ای در اتاقم باز شد که مچم رو بگیرن وقت چرخیدن توی نت. اما دنیای مجازی برای من یه دنیای شگفت‌انگیز بود مخصوصا قسمت ارتباط داشتنش با آدم‌ها، حرف زدن، سفره دلت رو پهن کردن واسه کسی که معلوم نیست در واقع کجای این دنیا واستاده و جز اسمی که خودتون برای خودتون انتخاب کردید و اطلاعاتی که دروغ یا غلط بهم گفتید چیزی از هم نمی‌دونید.

من خوره وبلاگ بودم، هم می‌خوندم و هم می‌نوشتم، و دقیقا همینجا بود که ارتباط من و همسرم به وجود اومد. وبلاگ تنها جایی بود که من خود واقعیم بودم، اوایل می‌ترسیدم از خودم نوشتن اما کم‌کم برام شد دفترچه خاطرات هر ساعته، و بدون سانسور گفتن. یه خواننده بود، بعد آی‌دی یاهو رد و بدل شد و طی سه سال بعدش ما هر روز با هم چت می‌کردیم، فقط چت و گاهی عکسی. یه شهر دیگه زندگی می‌کرد و هیچوقت هیچکدوم برای دیدن هم قدم جلو نذاشتیم، ما هر کدوم زندگی خودمون رو داشتیم و با آدم‌های واقعی و جدی‌تری در ارتباط بودیم. اما بعد از سه‌سال، اطرافمون خالی شد و فقط من موندم و اون.

روزی که فهمیدم عاشقشم، روزی بود که برام خواستگار اومد، اونقدر جدی بود که قدم خونه‌مون گذاشتن و صحبت کردیم و قرار شد با هم چند جلسه‌ای بریم بیرون اما تمام مدت توی ذهن من اون بود، هر حرفی از دهنش بیرون می‌اومد با خودم می‌گفتم اگه الان اون بود این نظر رو داشت، اگه الان اون بود این حرف رو‌ می‌زد و در آخر می‌دیدم من تمام مدت خودم و اون رو در نظر داشتم. خواستگار خارج از ایران زندگی می‌کرد، وقتی به ظاهر همه چی خوب پیش ‌رفت خانواده‌ش اومدن ایران، و توی این مدت که خانواده‌ها مشغول برپایی مقدمات ازدواج بودن و برو و بیا، من با خودم گفتم نمی‌تونم، تمام عمر نمی‌تونم فراموشش کنم و این خیانت به خودمه. تمام مدت اون از جریان خواستگاری خبر داشت و ساکت‌تر از همیشه بود و نظری نمی‌داد، خودم بودم که ازش پرسیدم منو دوست داری و باهام ازدواج می‌کنی؟ من عاشقتم…

انگار وقتی این حرف از دهنم خارج شد طلسم شکست، طلسم بی‌حسی من، انگار تمام این اتفاقات واسه آدم دیگه‌ای بود که من از دور نظاره‌گرش بودم. بدون اینکه جوابی ازش بگیرم از اتاقم اومدم بیرون و زدم زیر همه چی! مامانم غش کرد، بابا رنگش پرید و عمو و خاله گفتن جواب مردم رو چی بدیم؟ آخه چرا؟ ملت که مسخره ما نیستن، آخر هفته مراسم عقدتونه، بگیم چی شد؟ چرا؟ عمه از اونور گفت حتما جادوش کردن، مردم چشم ندارن موقعیت خوب بقیه رو ببینن و واسش دعا نوشتن. اما زمین به آسمون رفت و آسمون اومد زمین و من گفتم نمی‌خوام که نمی‌خوام، حتی با اینکه جواب اون رو نمی‌دونستم اما خودم که عاشقش بودم. چهار ماه بعد یه پنجشنبه اومد تهران، واسه بار اول همو دیدیم و به آخر ماه نرسیده عقد کردیم. من عاشقش بودم، و دنیای مجازی واقعی‌ترین آدم رو سر راهم قرار داد…

دوتا پنجره رو دیوار

«عشق در فضای مجازی»

عصر

پدرام فقط می‌خواست از ایران بره، خیلی تو قید و بند کجاش نبود، هر دانشگاهی که تونست درخواست فرستاد و بالاخره عصر یه روز قشنگ بهاری که استثنا زودتر از سر کار برمی‌گشت خونه، همراه بوی خوش یاس‌های روی دیوار خونه همسایه که از معدود خونه ویلایی‌های باقیمونده تو کوچه بود، بوی گرم و شیرین عطر زنونه‌ای به مشامش خورد و تا بیاد به خودش بجنبه، صورت به صورت قرص ماهی شد که بعدها براش خسوف شد (مطمئنم فکر کردین می‌خوام بگم جواب دانشگاهش اومد، سر کار رفتین؟!)

سروناز تو شرکتی کار می‌کرد که دوتا پلاک اون‌ورتر از خونه پدرام اینا بود و دیگه، هوای بهار و بوی عطر و نزدیکی محل، به علاوه هر روز کسری ساعت خوردن پدرام از محل کار دست به دست هم دادن و این دوتا نوگل نوشکفته رو با هم آشنا کردند. در حقیقت پدرام دنبال دوست‌دختربازی و این حرفا نبود، وقتی‌که به شدت افتاده بود تو خط «اپلای» کردن، ولی انگار که سرنوشتش کمی خط‌خطی شده باشه ظرف دو هفته اسیر چشم‌های رنگی درشت و لب ورچیدنای بچه‌گونه سروناز شد. دخترک پنج شش سالی کوچکتر از پدرام بود، تازه از دانشگاه در رشته مهندسی آبیاری گیاهان تراریخته دریایی فارغ‌التحصیل شده بود و مصمم بود خیلی ظرافت‌هاش رو توی محیط کارش که خیلی مردونه بود خراب نکنه وبه محض پیدا کردن کیس مناسب ازدواج، چهار گوشه میزش رو بوسه بزنه و کی‌برد و ماگ‌ و عروسکای رو کامپیوترش رو بیاویزه. منتهی اینجای سرنوشت اون هم یه کم خط‌خطی‌طور شده بود، چون به محض بالا گرفتن جیک و جیک‎های عاشقونه و تماس‌های تلفنی تموم‌نشدنی شبونه، یک پاکت مقوایی سفت و سنگین، توسط پست سفارشی در خونه پدرام اینا اومد.

اوایل تابستون بود و ساعت ده صبح اون روز کذایی، مامان پدرام کلافه از گرما و اجبارش برای روسری مانتو تن کردن غرغرکنان با آسانسور رفت پایین و رسید رو از طرف پسرش امضا کرد. هشت ساعت بعد خونه از فریاد خوشحالی پدرام رفت رو هوا. دانشگاهی تو نروژ پذیرشش کرده بود و شهریه هم نداشت. پدرام باید اواخر مرداد برای ثبت نام در محل دانشگاه حاضر می‌شد. قرارش رو اون شب با سروناز کنسل کرد و از فردا افتاد دنبال کارهای رفتنش. ترم اول سختی درس‌ها و محیط جدید و فضای متفاوت اصلا وقتی نمی‌ذاشت خیلی به کمرنگ شدن رابطه‌اش با «سروی» فکر کنه. هیجان تجربه جدیدش و دورنمای ساختن آینده‌اش در کشور خارج تصویر اون روز بهاری رو خیلی دور نشون می‌داد.

زمستون مخصوص کشورهای اسکاندیناوی که شروع شد، روزا کوتاه شدن و هوا سرد و عبوس، دلتنگی شروع شد. اولش پدرام شروع کرد تماس‌های تصویریش رو بیشتر کردن، ولی دید اینترنت دانشجوییش داره ته می‌کشه، رو آورد به پیام و پیامک‌بازی. تند و تند از خودش و اطرافش عکس و پیام می‌فرستاد برای سروی و اونم یک در میون و دو در میون جواب می‌داد. زمستون لعنتی تموم نمی‌شد و ترم جدید هم بهمنی از درس‌ها و پروژه‌ها رو روی سر پدرام آوار کرده بود. ندیدن آفتاب و شبای طولانی و تنهایی بالاخره کار خودش رو کرد و پدرام به خودش اومد و دید عاشق و بی‌قرار سروی شده! پدرام خودش هم می‌دونست که وقتی هنوز خارج نشده بود دخترک براش فقط یه خانوم کوچولوی ناز و خوشگل لوس بود و اون بدون هیچ قصد جدی‌ای و مثل هر «اول آشنایی‌مون حرفا چه عاشقونه بود» با سروی اینور و اونور می‌رفت و شبا هم پای تلفن خوابش می‌برد. صرفا لذت لحظه‌ای همنشینی با دختر خوشگل و لوند و کمی خنگی که بهش احساس مهم و مردونه بودن می‌داد حالا تبدیل شده بود به میل غیرقابل مقاومتی برای داشتن اون! انگار دوری از دخترک تموم ادا اطوارهای لوس و کم‌عمقی فکری و سطحی بودنش رو از یادش برده بود، تموم اون حرص زدنای سر کادوهای مناسبتی و «اتفاقی» و شام بیرون رفتنای «لاکچری». یادش رفته بود وقتی دم رفتن می‌خواست ارز بخره و حسابش رو چک کرده بود یهو متوجه شده بود ظرف فقط چهار ماه دوستی چقدر حسابش خالی شده و وقتی ریز حسابا رو دیده بود حسابی جا خورده بود. همه اینا رو یادش رفته بود، «حالا که دستاش از دست من دوره» افتاده بود تو مغزش و هی پخش و دوباره پخش می‌شد.

زمستون هنوز با شدت ادامه داشت که سر یه هفته جواب ندادن سروی و در عوض مرتب گذاشتن عکس و استوری‌های مشکوک و بودار تو اینستاگرام، پدرام بگومگوی سختی با دخترک کرد. سروناز هم نه گذاشت و نه برداشت گفت مگه تو کی منی؟ شوهرمی؟ نامزدمی؟ دوس‌پسرمی؟ این آخری پدرام رو حسابی عصبانی کرد. از یه طرف به غرورش بر خورده بود و از طرف دیگه دلش داشت برای دیدن و داشتن دخترک ضعف می‌رفت. در یک حالت احساسی و داغون گفت که پا میشم میام ایران تکلیفت رو مشخص می‌کنم و متاسفانه جواب‌های دخترک جری‌ترش کرد. نزدیک امتحانای پایان ترم بلیت گرفت اومد. از شدت عشق دخترک بجای این که بره خونشون مستقیم رفت دم شرکت سروی و چنان از دیدنش شور و شعف نشون داد که نزدیک بود وسط خیابون بساطی راه بیوفته. بدون توجه به از دست دادن ترم، هول‌هولی نامزد کردن. تو سه ماهی که منتظر بودن ویزا برای سروی بیاد پدرام کم‌کم از حباب خوشبختی بیرون می‌اومد. تموم خیالا و رویاهایی که «با اینا زمستونو سر می‌کرد» دونه‌دونه به کابوس تبدیل می‌شدن.

وقتی بعد از شش ماه جنگ اعصاب و قهر و آشتی و از این مشاور پیش اون مشاور رفتن و دلشوره تموم شدن ویزای دانشجویی، پدرام سرش رو تکیه داد به پشتی صندلی هواپیما، کمربندشو بست و به این فکر کرد چطور با یه کم ملاط خوشی و شوریدگی اول آشنایی و آب بستن به اونا با تخیل و خیالبافی به خاطر دور بودن فیزیکی، تصویر غیرواقعیی از یک دوستی احساسی ساخته بود که اگه بیشتر باهم می‌بودند و بیشتر با هم معاشرت می‌کردند هرگز به تصمیم به برای همیشه با هم بودن منتهی نمی‌شد. تصویر غیر واقعیی که از عشق سروناز برای خودش ترسیم کرده بود به علاوه دوری و تنهایی و کمبود آفتاب و نبودن یک دوست واقعی ملموس تو زندگی دانشجوییش و البته عجولی و بی‌صبری خودش بنای بلندی از خسران و هدر رفتگی و تباه شدن، هم برای خودش و هم برای سروناز ساخته بود. حالا داشت برمی‌گشت ولی نه خودش اون پدرام یه سال پیش بود نه چیزایی که پشت سرش جا گذاشته بود.

مه‌آلود

«عشق در فضای مجازی»

بعد از ظهر

دوران نوجوانی من، فضای مجازی بی‌معنی بود. نهایت تکنولوژی که آن هم در اختیار افراد ثروتمند جامعه قرار داشت موبایل و اس‌ام‌اس بود و عاشقانه‌ها نیز اغلب از کانال نامه و تلفن خانه‌ افراد که متعلق به همه‌ اعضای خانواده بود صورت می‌گرفت. وقتی موبایل از کالای لوکس بودن تبدیل به کالای مصرفی شد، اس‌ام‌اس و شماره شخصی نیز راه به عاشقانه‌ها باز کرد و این گونه شد که اغلب آشنایی‌ها بدون دیدن یکدیگر شروع شد. با همه گیر شدن اینترنت، این اتفاق گسترش یافت و خیلی آسان با یک اکانت حتی غیرواقعی، آدم‌ها با هم صحبت کردند و اغلب همان صحبت‌ها سنگ بنای دیدار و دوست شدن و دوست داشته شدن‌ها شد.

یکی از دوستانم با همسرش در اینستاگرام آشنا شده است و وقتی می‌خواستند جریان را به اطلاع خانواده‌ها برسانند، با دلواپسی فراوان به خانواده‌ها گفتند که ما قبل‌تر هم را به واسطه‌ای می‌شناختیم و با این دروغ خود را از انگ دوستی اینترنتی و آشنایی در فضای مجازی راحت کردند. در واقع آدم‌ها خیلی به عشق در فضای مجازی اطمینان ندارند و شاید هم حق داشته باشند. در بستری که این پتانسیل را دارد که فرد هر صفتی را به خودش نسبت دهد و هر شخصیتی که دوست دارد داشته باشد، نه لزوما خود را به دیگران معرفی کند، جای شک و تردید هست که نکند این فرد خودش واقعی‌اش را معرفی نکرده باشد. من بارها و بارها با افرادی در فیس‌بوک مواجه شدم، که هویت خودساخته‌ خود را به جای هویت کنونی‌شان به دیگران معرفی کرده‌اند و حتی خودشان در دنیای واقعی با خود مجازی‌شان متفاوت بوده‌اند و این تفاوت بسیار فاحش بوده است.

از سمت و سوی دیگر هم نمی‌توان گفت کلیه روابط انسانی در دنیای مجازی بر پایه‌ دروغ و نفاق شکل می‌گیرد. به نظرم روابط انسانی در دنیای مجازی مثل رانندگی در مه است. باید مراقب بود و وسایل ایمنی مورد نظر را همراه خود داشت.

عشق واقعی کور است و حد و مرز نمی‌شناسد

«عشق در فضای مجازی»

نیمروز

پای صحبت دوستی نشستم که می‌گوید: «در دنیای مجازی جایی برای عشق واقعی نیست. با همسرم از راه چت آشنا شدم. پشت مانیتور خجالتی و در ضمن هیجان‌زده به نظر می‌رسید. فکر می‌کردم امری عادی است. با ارتباط روزانه به هم علاقمند شده و بالاخره ازدواج کردیم. پس از ازدواج فهمیدم که مبتلا به بیماری روحی است و دو سال تمام تحمل کردم و حالا دیگر نمی‌توانم.»

یکی دیگر که طلاق گرفته و جدا زندگی می کند. به هوای خارج‌نشین شدن، با مردی آشنا و سپس ازدواج کرده‌اند. پس از این که در کشور میزبان اقامت خود را دریافت کرده، جدا شده است. انگار که مرد مادرمرده گمرک یا ویزای آسان برای خانم محترم بوده است. آن دیگری گرفتار مردی زن و بچه‌دار شده و توی دردسر افتاده است. از این قبیل اتفاقات در دور و بر ما زیاد است.

با خودم فکر می‌کنم آیا به راستی مقصر اصلی سرنوشت این دوستان عشق مجازی است؟ البته اگر اسمش را عشق بنامیم؟ آیا جوانان قبل از ورود نرم‌افزار و چت و … دچار چنین مشکلاتی نمی‌شدند؟ آیا قبل از دنیای مجازی ندیدیم اشخاصی را که به خاطر ویزا ازدواج کرده و در کشور میزبان طلاق گرفته‌اند؟ آیا در دنیای غیرمجازی فریب و کلاهبرداری و غیره را ندیدیم؟

من عشق سنتی را می‌پسندم و به نظرم آشنایی و دوست داشتن و عاشق شدن مراحلی دارد و درستش این است که دو نفری که قصد ازدواج دارند اول با هم آشنا و به همدیگر علاقمند شوند و پس از گذراندن دوران نامزدی و آشنایی با خلق و خوی همدیگر، ازدواج کنند. زمان ما دختر و پسر همدیگر را در راه مدرسه می‌دیدند و به هم علاقمند می‌شدند. کار نامه‌نگاری و تلفن مخفیانه و حرف زدن‌های یواشکی آنها یا به وصلتی عاشقانه می‌انجامید و یا با رفتن پسر به سربازی، شوهر کردن دختر به مصلحت خانواده، یا فریب خوردن یکی از این دو عاشق تمام می‌شد. با گذشت زمان و وارد شدن نرم‌افزار و چت و غیره روش زندگی نیز تغییر یافته است. در دنیای مجازی نیز دختر و پسر با هم آشنا می‌شوند و سرانجام همدیگر را ملاقات می‌کنند. با اولین دیدار و پشت مانیتور صیغه عقد که نمی‌خوانند. به نظر من دنیای مجازی کره‌ای مثل کره زمین است که در آن همه گونه انسان یافت می‌شود. محقق، نویسنده، فروشنده، دزد و کلاهبردار، درست مثل دنیای واقعی… باید مواظب باشیم.

چنگی به دل نمی‌زند

«عشق در فضای مجازی»

پیش از ظهر

عشق به خودی خود پدیده‌ خنده‌داری‌ست، چه واقعی چه مجاری؛ دیگر مجازی‌اش بیشتر، خنده‌دارتر، مضحک‌تر…

آدم‌ها عاشق هم می‌شوند، عشقبازی می‌کنند، قربان‌صدقه هم می‌روند، چه بسا برای عشقشان می‌گریند، می‌خندند، شاد می‌شوند، تمام حالات روحی و روانی‌شان به عشقشان، به نوع رابطه‌شان، به قهر و آشتی‌هایشان، به برخودهایشان بستگی دارد، این خنده‌دار نیست؟! حالا از آن خنده‌دارتر عشق‌های مجازی‌ست. فقط کافی‌ست به این فکر کنید که بین شما و معشوقتان یک اقیانوس فاصله افتاده است، یک قاره حتی ‌و شما هیچ وقت نمی‌توانید آغوش معشوق را تجربه کنید. یا این که شما هرگز نخواهید توانست معشوقتان را ببینید، مثلا پناهنده است و شما هیچ وقت نخواهید توانست به وقت خوردن غذا طریقه‌ به دست گرفتن قاشق و چنگالش را ببینید ‌یا حتی آروغ‌ زدن بعد از غذایش، یا بوی دهانش به وقت بوسیدن را تجربه کنید. یا وقتی شما خواب هستید او خواب نیست و بیدار است و برایتان می‌نویسد «دوستت دارم» (کلیشه‌ای‌ترین جمله ممکن) و شما هشت ساعت بعد‌، چه بسا بیشتر، که از خواب بیدار می‌شوید در جوابش می‌نویسید «من هم دوستت دارم عزیزم» (کلیشه‌ای‌ترن جواب ممکن) و او هشت ساعت بعد جواب شما را می‌بیند و جوابیه‌ای به جواب شما می‌دهد که شما جوابیه‌ جوابتان را باز هم هشت ساعت بعد از آن خواهید دید و این سلسله مراتب را بگیرید و بروید تا… هشت ساعت به هشت ساعت… اقیانوس به اقیانوس… خب، خنده‌دار است دیگر… مضحک است. با بی‌رحمی تمام حتی می‌توانم بگویم رقت‌انگیز است.

در این پروسه‌ عشق‌ورزی‌‌‌ مجازی، کلی از عناصر غایبند. کلی از عناصری که شما به عنوان کسی که عشق می‌ورزید طبیعتا می‌توانید با آن‌ها کلی کیفور شوید. مثل اینکه لحن همان جمله‌ کلیشه‌ای «دوستت دارم» را شما به عنوان شنونده، هیچ وقت نمی‌شنوید (من اینجا از متن فرستادن و چت کردن صحبت می‌کنم، طبیعتا منظورم تماس تصویری نیست)، اصلا حتی اگر بشنوید هم تجربه از نزدیک شنیدن را ندارید. لحن را از دست می‌دهی، آغوش را از دست می‌دهی، همخوابگی (چه کلمه‌ زشت بدترکیبی‌ست این همخوابگی) را از دست می‌دهی… و چه می‌ماند؟ تنها یک ذهن پر از فانتزی. شما می‌مانی، یک صفحه‌ی کامپیوتر یا گوشی‌ (مانیتور به هرحال) و یک ذهن که آنقدر باید خلاقیت داشته باشد تا جای تمام جاهای خالی را پر کند. برای همین می‌گویم «رقت‌انگیز» است. شمای عاشق یا معشوق نوعی، باید تمامی نقش‌ها را باید یک تنه برعهده بگیری. انگار عاشق خودت شدی: خودت، ذهنت، فکرت، فانتزی‌هایت. و وقتی ذهن دیگر همکاری نکند، پس‌می‌خوری، وا می‌مانی، تازه می‌فهمی این آدم/معشوق مجازی چیزی نبوده جز یک سری کلمه، یک مشت حروف که تو با قدرت تخیلت به آنها پر و بال داده‌ای و قدرتمندشان کرده‌ای و اگر یک روز کامپیوتر یا  گوشی‌ات خراب شود که تازه می‌فهمی چه پوچ بوده…

اصولا آدم‌های تنها و شاید آدم‌های خیلی تنها عاشق عشق‌های مجازی می‌شوند. آدم‌هایی که قدرت روبرو شدن با آدم‌های حقیقی اطرافشان را ندارند. آدم‌های منزوی، آدم‌ها واپس‌زده، بماند که عشق در فضای حقیقی هم چنگی به دل نمی‌زند که اصولا عشق چنگی به دل نمی‌زند. البته که قرار است بزند و نمی‌زند… و همچنان سر حرف اولم هستم، عشق کلا پدیده‌ چرت و چرک و کثیفی‌ست، حقیقی و مجازی هم ندارد. شاید مجازی‌اش چندش‌تر، چرک‌تر، کثافت‌تر. مازوخیستانه‌تر… انگار خودت با دستان خودت، خود خودت را عذاب می‌دهی و البته که این‌ها نظرات شخصی من است.