ماه: دسامبر 2016

کجای کارمان اشتباه بود؟

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

سحرگاه

آی آقالار گلین سیزه سؤیله ییم / ای بزرگان بگذارید تعریف کنم که
الا قارغا شوخ ترلانی به یه نمیر / کلاغ سیاه ، آهوی شوخ چشم را نمی‌پسندد
اوغوللار آتانی ، قیزلار آنانی / پسرها پدر را ، دخترها مادر را
گلین لر ده  قئین آنانی به یه نمیر / عروس‌ها هم مادرشوهر را نمی‌پسندند
*
روزی از روزها همگی دور سفره ناهار حاجی‌آقا که از مکه برگشته بود نشسته بودیم. پس از تمام شدن ناهار حاجی‌آقا طبق معمول چشمانش را بست و دعا کرد و ما همراه او آمین گفتیم. «خدایا ما سیر شدیم، گرسنه‌ها را نیز سیر کن. خدایا بیماران را شفا بده. خدایا سلامتی را از ما نگیر و …. خدایا تروریست‌ها را که موجب مرگ و فلاکت و … می‌شوند، نابود کن. خدایا ما را از شر شیطان حفظ کن…» به اینجا که رسید، گل‌پسر یکی از خانم‌ها شروع به اعتراض کرد که فلان‌فلان‌شده تو خودت شیطانی. رفتی مکه و ریش گذاشتی که بیشتر ستم کنی. تو از داعش و … پدرسوخته‌تری و …

حاجی‌آقا را می‌گویید چشمانش را همچنان بسته نگاه داشت و به دعا خواندن ادامه داد تا این که جوان‌ها جناب گل‌پسر را از اتاق بیرون کشیده و به خانه‌اش فرستادند. زنان هم به مادرش که با غرور تمام و لبخند ژوکوند تماشاگر ماجرا بود‌، اعتراض کردند که این چه نوع تربیت کردن فرزند است. خوبه که پسرت تحصیل کرده است و الی آخر…

میزبان یعنی همین حاجی‌آقا، با این که چهره‌اش سرخ شده بود، اما در ظاهر هیچ به روی خود نیاورد و با مهر از مهمانان پذیرایی کرد و همگی به خانه‌هایمان بازگشتیم. گفته باشم که این حاجی‌آقا کارمند بازنشسته است و نه سر پیاز و نه ته پیاز است. بلکه احساس وظیفه کرده که قبل از مرگ به سفر حج برود.

روزی از روزها با دوستان خودی یعنی هم‌وطنی به قهوه‌خانه رفتیم تا قهوه‌ای بنوشیم و با هم گپ بزنیم. دلم می‌خواست با آنها رفت و آمد داشته باشم. یکی از دوستان گفت‌: «هفته گذشته که مهمان لیلی بودیم، مادر علی هم آمده بود. گفت الکل نمی‌خورد و ما هم نوشابه الکلی را با کولا قاطی کرده و به خوردش دادیم. اول از مزه کولا خوشش نیامد، اما مجبور نوشید و ما هم لیوانش را پر کردیم و بالاخره مست شد. نمی‌دانید چه کارهای مسخره‌ای انجام داد. خیلی لذت بردیم و خندیدیم.» با شنیدن این حرف‌ها خشکم زد. خندیدن و لذت بردن؟ آن هم به چه قیمتی؟چند روز بعد مرا برای خوردن قهوه و کیک به خانه‌شان دعوت کردند و عذر خواسته و نرفتم. چون خیال میمون و مضحکه شدن را نداشتم.

رفتار این دوستان مرا یاد مادربزرگم می‌اندازد. او عقیده داشت که موسیقی حرام است. کسی که موسیقی گوش کند‌، در روز قیامت ماموران جهنم سیخ کباب را روی آتش سهمگین داغ کرده و چنان داخل گوش راست فرو می‌کنند که از گوش چپ بیرون بیاید. از هر تار مویی که از چادرتان بیرون می‌زند ماری زهرآگین آویزان می‌شود. با کسانی که مسلمان نیستند نباید حرف زد. نباید از آنها غذا و کمک خواست و … الی آخر . پدرم به احترام مادربزرگ‌، جوابی نمی‌داد که مبادا دل مادر سالخورده‌اش بشکند. اما هنگام تربیت ما‌،‌ مچ دست‌هایش را باز می‌کرد و انگشتانش را نشانمان می‌داد که هیچ کدام هم اندازه نیستند اما با هم کنار آمده و از هم جدا نمی‌شوند. او به من اجازه می‌داد که از همکلاسی مسیحی‌ام‌، خوراکی بگیرم و با چشمان خودم ببینم که اکثر خوراکی آنها شبیه خوراکی‌های ماست و تفاوت‌مان فقط نوع دین هست و این دین هم مسئله‌ای شخصی است و هیچ کسی اجازه دخالت در امور شخصی دیگری را ندارد.

با توجه به سخنان پدر و نصایح و تربیت مادر و نتیجه مطلوب تربیتشان به این می‌اندیشم که کجای کارمان اشتباه بود که تربیت‌شدگان ما، علاوه بر لامذهبی‌، احترام و اخلاق و معرفت را کنار گذاشته و هر گونه که دلشان می خواهد توهین می‌کنند و صدای ما درنمی‌آید‌؟

خوبی منهای خدا

«در دوره‌ی لامذهبی اخلاقیات را چه کنیم؟»

مهمان هفته: آرش کمانگیر

اولش هیچی هیچی نبود.  نه زمانی بود و نه مکانی. بعد یهو همه چی بود. هیچکی نمی‌دونه که اولش چی چی بود، اما بعدش انگاری یه چیزی بود. حالا چی چی بود، هر کسی یه چی می‌گفت.

یکی اصلا عین خیالش نبود که چی بود و چی نبود، یا اصلا بود یا نبود. اون یکی شمشیر برداشته بود که این بود و اون نبود، و اگه بود اون جوری بود. یکی دیگه خل شده بود. شاخ رو سرش گذاشته بود و هر کی رو که زورش می‌رسید، شاخ می‌زد و داغون می‌کرد.  این جوری خیالش رو راحت می‌کرد، که اگه بود، داغون بود و اگه نبود،…  که به درک. اون یکی یه چراغ خیالی رو سرش روشن کرده بود و فیلسوف شده بود. راه می‌رفت و هی می‌گفت: همه چی هست و همه چی نیست. هر چی هم که بود، و یا که نبود، همه جوره هم این جوری بود و هم اون جوری بود. کلی‌هام عین مست‌ها غیلی‌ویلی می‌رفتن و دنبال یه جوابی بودن. یه دقیقه بودیست ناب بودن و دقیقه بعد عاشق سراب. یکی‌هایی هم راهشون رو تو زمون گم کرده بودن. عین خدابیامرز اون یکیه، اسمشونم آلزایمر از یادشون برده بود. یکی‌هایی هم سرشون، بفهمی‌نفهمی، این جا بود و تهشون محکم به جایی اون قدیم‌قدیما میخ شده بود. این وسط چند تا شون اومدن مثلا مدرن بشن،  یه چند تا میخ هم کوبیدن این سری، خشتکشون بد جوری جر خورد. یکی دیگه له‌له می‌زد بدونه پس فرداش چی می‌شه، تا به خودش اومد، پسون‌فردا شده بود.

گیج‌علی هم هی یادش می‌رفت که حق با اون یکیه! پیشونیشو خالکوبی برجسته کرده بود، بقیه یادشون نره. یه وقت‌هایی هم می‌رفت سر پله وا می‌ستاد و سر همه هی داد می‌زد که این جوری همه چی اون جوریه. هر که باورش می‌شد که فبها، بقیه رو هم چنان این جوریشون رو اون جوری می‌کرد که آخرش همه پیشیونیشون خالکوبی برجسته داشت.

این وسط یکی سرشو خاروند و گفت حالا این جوری خوبه یا اون جوری؟ یکی خمیازه کشید و گفت حال داری بابا! یکی دیگه شمشیرش برداشت و سه چهار تا گردن زد و گفت هر کی سوال داره یه قدم بیاد جلو جوابش بدم! شاخداره شاخشو از تو شکم یکی در آورد و پرسید کسی دیگه هم هست این طرف‌ها که هنوز جواب لازم داشته باشه؟ فیلسوفه برگشت و گفت هر چی هست و نیست هم خوب و هم بده. اون یکی یه غیلی‌ویلی دیگه خورد و به زور گفت آآآ! آلزایمریه تا اومد جواب بده سوال یادش رفته بود. یکی دیگه یه کتاب بو گندوی قدیمی درآورد گفت هر چی بخوای و نخوای جوابش چند هزار ساله که اینجاست. اون یکی برگشت گفت فردا برگرد بهت می‌گم. گیج‌علی برگشت و هوار کشید احمق جوابش رو پیشونیمه. یادت می‌ره بیا پیشونیت رو خالکوبی کنم برات! این وسط اون بیچاره‌ای که سرش می‌خارید موند و هزار تا جواب بی‌سر و ته.

یکی نبود بهش بگه بالام، اگه مخت کار می‌کنه که خوب خوبه، بدم بده. اگه هم که کار نمی‌کنه، خدا بزرگه!

حاشیه‌ی پررنگ

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

از میان نامه‌های رسیده: پدرام بهروزی

پدر من در حاشیه بود. دست کم من اینطور فکر می‌کردم. جایگاه او در خانه گوشه‌ی اتاق پذیرایی است، پای لپ‌تاپش می‌نشیند و کتاب ترجمه می‌کند. اولین کتابش چند وقت پیش چاپ شد، دومی هم در حال چاپ است، سومی و چهارمی و پنجمی هم در دست ترجمه. روتینی قابل انعطاف دارد. هر روز ورزش می‌کند و اخبار را دنبال می‌کند. جمله‌ی معروفش در تصمیم‌گیری‌های مهم خانه این است: «هر طور شماها راحت‌ترید.» او همیشه همینطور بوده است. شخصیتی آرام دارد، شاید یکی دو بار مشورتی از او گرفته باشم و شاید فقط یک بار دیده باشم که صدایش بالا رفته است.

اگر نقش حاشیه‌ای را فقط در ظاهر بگیریم، بله. پدرها می‌توانند نقشی حاشیه‌ای داشته باشند. آنها می‌توانند فقط نان‌آور خانه باشند و دیگر هیچ. کاری به کار مادر و بچه(ها) نداشته باشند و سرشان به کار خودشان گرم باشد. این شاید چیزی است که در بافت جامعه‌ی ما نه رایج بلکه پذیرفته شده است. پدر می‌تواند این کارها را بکند بدون این که انگشت اتهام به سمت او دراز شود. اما. یک امای بزرگ اینجا هست.

امروز، همین حالا که دارم اینها را می‌نویسم، می‌دانم که نقش به ظاهر حاشیه‌ای پدر من، تبدیل به تاثیری عمیق در شخصیت من شده است. اغلب عادت‌های او را من هم دارم، موقع فکر کردن روی میز ضرب می‌گیرم، می‌توانم روزمرگی‌های خسته‌کننده را به منبع انرژی‌ام برای روز بعد تبدیل کنم، می‌توانم بنویسم، ترجمه کنم، کتاب بخوانم. می‌توانم شرایط بد مالی را از سر بگذرانم. و می‌توانم مسائل را چندان جدی نگیرم (که گاهی باعث می‌شود راه‌حل‌ها راحت‌تر پیدا شوند). تاثیرات منفی هم بوده. البته که بوده. اما مساله این است که اینها همه را او به من یاد داده است. یا بهتر است بگویم: اینها را من از او یاد گرفته‌ام، گرچه به ظاهر در حاشیه بوده و هنوز هم هست.

فکر می‌کنم هیچ چیزی برای بچه‌ها در حاشیه نیست. پدری که شب به شب از سر کار برمی‌گردد و بچه را کتک می‌زند، پدری که روزی دو بار از اتاقش بیرون می‌آید، پدری که حقوق ماهیانه را تمام و کمال به مادر کارت به کارت می‌کند و بعد محو می‌شود، و تمام پدرها (و قطعاً مادرها)ی دیگر، نقشی پررنگ دارند. نمی‌گویم تاثیری همواره مثبت روی بچه‌ها می‌گذارند، حتی به نظرم خیلی وقت‌ها چوب نبودن‌شان را خورده‌ایم و می‌خوریم و خواهیم خورد. حرفم این است که آنها حتی با نبودن‌شان هم تاثیر می‌گذارند. و تاثیری عمیق.

مثلِ هيچكس

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

بامداد

بابا هيچوقت خونه نبود، نه اينكه كلا نباشه، اما حضور كمى داشت، صبح ساعت سه بيدار مى‌شد و راه مى‌افتاد به سمت تهران كه بتونه به موقع سر كار حاضر باشه، شب هم تا مى‌رسيد ساعت نه بود و بلافاصله لباس‌هاش رو عوض مى‌كرد شام مى‌خورد و مى‌خوابيد. ساعت خاموشى خونه ما بعد شام خوردن بود و بدترين شب‌هاى زندگى من كه كابوسه و هنوز خرخره من رو گرفته. مجبور بودى سرجات كه توى پذيرايى بود و غير تو سه چهار نفر ديگه هم بودن هى وول بخورى و سعى كنى بخوابى و با سوال اينكه آينده چيه؟ بميريم كجا ميريم؟ خدا كيه؟ و هزارتا مثلش كه از كلاساى هر روز پرورشى نشات مى‌گرفت دست و پنجه نرم كنى و چشمات رو روى هم فشار بدى!

بابا هيچوقت حضور آنچنانى توى خونه نداشت ولى غول پدر بود! مامان مى‌گفت بذاريد شب باباتون بياد، واى اگه بابا بفهمه مى‌كشدتون، اگه به باباتون نگفتم و …! ترس از پدر بود، البته الان حق رو به مامان مي‌دم، خيلى دلم براش مي‌سوزه و مى‌دونم با مشكلاتى كه داشته مجبور بوده اين حرف‌ها رو بزنه. تمام اين‌ها بود و مهر بابا كه بدجور توى قلب من بود. مامان و مامان‌بزرگ من رو بزرگ كردن ولى هميشه اين باور رو داشتم كه خط تربيتى ما از سمت بابا به مامان ديكته می‌شده، شايد اگه مامان اجازه داشت خودش تصميم بگيره و يا در حداقل‌ترين حالت ممكن، مامان سهم خودش و بابا سهم خودش، همه چى خيلى بهتر میشد.

حالا من مادر هستم، دو سوم از شبانه‌روز بچه ها كنار من هستند و باقى رو با پدرشون مى‌گذرونن، و اعتقاد من بر اينه كه همسرم دخالتى توى تربيت بچه‌ها نداشته باشه، به اين معنى كه ببينه من چه قوانينى رو تعيين كردم، چه چهارچوب‌هايى رو گذاشتم و روش تربيتى من چطورى هست و اون هم از همون خط پيروى كنه، ولى همسرم قبول نمى‌كنه. نه اينكه من از ايشون بهتر مى‌فهمم، نه اينكه من اون والد بهتر هستم، اما به خيال خودم حق بيشترى دارم و اينطورى دوگانگى هم ايجاد نمی‌شه. نمى‌دونم چطور بايد احساس خودم رو بگم، اما به نظرم پدر بايد هميشه پدر باشه، يه جايگاه ويژه داشته باشه و در نهايت لزوم اونجايى كه ديگه حرف مادر برو نداره خودش رو نشون بده. بابا بايد رفيق بچه‌هاش باشه، بايد اون آغوش امن باشه، طورى كه فرزندانش وقتى بهش فكر مى‌كنن، به دور از ترس، گرم شن از اينكه مى‌دونن تكيه‌گاه قدرتمندى دارن.

پدرم قوی‌ترین مرد دنیا

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

نیمه شب

سخن از پدر و نقش اوست. برای من نقش او حاشیه‌ای نبود. کلاس اول که بودم یکی از کارهایی که به نظرم سخت می‌نمود بیدار شدن از خواب و شستن دست و صورت با آب، آن هم آب سرد بود. به مدرسه رفتن نیز سخت تر از بیدار شدن. تنها چیزی که مرا به بیدار شدن و مدرسه رفتن تشویق می‌کرد پدرم بود. او هرگز عصبانی نمی‌شد. کتک هم نمی‌زد. فقط می‌گفت‌: من ساعت هشت و نیم از خانه بیرون می‌روم. با عجله آماده می‌شدم تا همراه پدر از خانه بیرون بروم. دست در دست او راهی مدرسه می‌شدم. دستهایش بزرگ و قوی‌، اما نرم و گرم و خوش‌رنگ بود. در تمام عمرم دستی به زیبایی و قدرت دست‌های او ندیده بودم. دم در مدرسه که می‌رسیدم‌، با غرور و اعتماد به نفس خداحافظی می‌کردم و وارد حیاط مدرسه می‌شدم. بچه شلوغی نبودم‌. بهتر بگویم که پخمه بودم . هم از همکلاسی‌هایم کتک می‌خوردم و هم از خانم ناظم بداخلاق که به حرف بچه‌ها گوش کرده و گناهکارم می‌دانست و می‌زد. روزی که پدرم متوجه موضوع شد‌ به مدرسه‌مان آمد و نمی‌دانم به خانم ناظم چه گفت که خانم محترم بداخلاق رفتارش نسبت به من عوض شد.

از مادرم به شدت می‌ترسیدم‌. او بسیار مقرراتی بود و بر عکس پدر سخت کتک می‌زد. هر ثلث پدر برای گرفتن کارنامه‌ام به مدرسه می‌رفت و تا یکی دو تا از نمره‌هایم را مطلوب نمی‌دید‌، کارنامه را از مادرم پنهان می‌کرد و ازمن قول می‌گرفت که برای ثلث بعد بهتر درس بخوانم. مادرم هم نمی‌دانست که به من کارنامه داده‌اند یا نه. این فداکاری پدر سبب می‌شد که خوب درس بخوانم و از خجالت‌اش دربیایم. (‌البته بعدها فهمیدم که مادرم از ماجرا خبر داشت و با پدرم مشورت کرده‌اند که با این وسیله ما بچه‌ها را شرمنده کنند که به نظر من روش بسیار خوبی بود.)

بزرگ که شدم ‌در مقابل اشتباهی که کردم التماس کرد که هر کسی مرتکب خطا می‌شود . هیچ کسی پیامبر نیست دخترم. من که پدرت هستم تو را می‌بخشم. از خر شیطان بیا پایین. اما من دلایلی داشتم و او خوب می‌دانست که چه می‌کشم و مرا تشویق به صبر می‌کرد. تا حدودی هم موفق شده بود‌، اما من جوان بودم و شلاق بی‌رحمانه شماتت و سرزنش خانواده و جامعه جان و دلم را سوزاند و بالاخره تسلیم انتخاب غلط یعنی مسکن موقتی زندگی تلخ شدم و قامت استوار پدرم را شکستم. گویی که هنگام بله گفتن صدای شکستن استخوان‌هایش را شنیدم.

سال‌ها با رنج و دشواری گذشت و پدر همراه با من گریست. می‌گویند مرد نمی‌گرید‌، اما من اشک‌های پدر را که بی‌صدا و مظلوم بر گونه‌اش می‌ریخت دیدم. سرانجام قفل بسته خانه همسری را شکسته و گریختم و او تهدیدم کرد ‌که با شکنجه پدرم ‌تلافی خواهد کرد. پدرم اما گفت: چه شکنجه‌ای بدتر از این که فرزندت‌، جگرگوشه‌ات را در حال رنج کشیدن ببینی؟ کاری را که شروع کردی به پایان برسان. پدرم به خاطر من از خانه‌اش ، از دار و ندارش گذشت. افترا و دروغ را تحمل کرد و نجاتم داد.

این چنین بود که پدر درگذشت و از خود نامی نیک و دلی مهربان بر جای گذاشت. یادش همچون تندیس شیر قهرمانی در بهترین قسمت دلم می‌درخشد.

پدر و مادر شما متهم نیستید! مسئول هستید.

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

شبانگاه

دبستان که می‌رفتم دوستی داشتم که بچه یازدهمِ خانواده بود. درس نخوان بود. هر وقت موقع اومدنِ اولیا به مدرسه بود، زنِ برادرش می‌آمد. یک روز معلم مان سر کلاس بهش گفت: «اصلا بابات می‌دونه کلاسِ چندم هستی؟» او هم گفت: «اصلا بابایِ من نمی‌دونه که من هم بچه‌اش هستم.»

الگوی زندگی سنتی در ایران این گونه است، پدر هزینه‌ها را تامین می‌کند و مادر مسئول مراقبت بچه‌ها است، گویی پدر، مادر را استخدام کرده است تا در قبال هزینه‌های بچه‌ها، مادر مادری کند. هر اتفاقی هم که برای بچه‌ها رخ دهد، مادر پاسخگو است و همه تقصیرها به عهده‌ی وی است.

در این الگو پدر نقش حاشیه‌ای ندارد و نقشش به  یک اسپرم و تامین‌کننده هزینه‌ها تقلیل می‌یابد. در این الگو اغلب پدر نمی‌داند بچه‌ها چه می‌کنند، چه مشکلاتی دارند، چه اهدافی دارند. با یک پدر بیولوژیک هیچ تفاوتی ندارند… اغلب زود پیر و زمین‌گیر می‌شود و سالیان درازی در بستر بیماری به سر می‌برد و از بچه‌ها، انتظار مراقبت و محبت دارد. چرا؟ چون بچه‌ها را بزرگ کرده‌اند، یعنی بزرگ کردن بچه‌ها کافی است. اتفاقی که مشمول گذر زمان است تبدیل به بزرگترین رسالت پدر می‌شود.

اما زندگی کنونی در ایران این الگو را نمی‌پذیرد. البته این عدم پذیرش به معنای عدم وجود این الگو در ایران نیست. الگوی مورد پذیرش زندگی کنونی حضور و مسئولیت‌پذیری پدر و مادر همزمان است. در زندگی کنونی نقش والدین در تربیت بچه‌ها ارتباطی با جنسیت ندارد و در کلیشه‌های جنسیتی نمی‌گنجد.

من بچه ندارم ولی اگر روزی مادرِ یک دختر شوم ترجیح میدهم کلیات مسائل مربوط به پریود را ابتدا پدرش برای او بگوید و سپس من به همراه پدرش جزییات را بگویم. تصور اینکه دخترم پریود را امری زنانه بداند و فکر کند آن را باید از مردانِ زندگی‌اش پنهان کند برایم آزار دهنده است.

ضرورت حضور

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

شامگاه

به این موضوع می‌شه از دو زاویه مختلف نگاه کرد. حالت اول با نگاه به ساختار جامعه و نقش‌های تعریف شده، و حالت دوم بررسی موردی مردها. دسته خاصی از پدرها که به عمد خودشون رو در حاشیه قرار میدن و هیچ ترجیحی برای مشارکت در موضوعات مربوط به خانواده ندارن.

در حالت اول با توجه به عامه مردم ایران، بدون هیچ تردیدی پدر کمتر از مادر با بچه وقت می‌گذرونه و این موضوع بیشتر از اینکه ناشی از انتخاب باشه، در نتیجه جبر اجتماعی و ایفای نقش پدر بعنوان تامین‌کننده نیازهای خانواده‌ست. توی ساختار سنتی همیشه این پدره که نان‌آور محسوب می‌شه. هشت ساعت در روز هم که سر کار باشه، یعنی مادر هشت ساعت بیشتر با بچه وقت گذرونده و رل اصلی‌تری داشته. پس انتقال وقایع اون هشت ساعت به بچه از کانال مادر صورت می‌گیره. بنابراین خواهی‌نخواهی پدر مسائل مربوط به بچه رو غیرمستقیم دریافت کرده. حالا بماند که چقدر از این اخبار بین بچه و مادر باقی می‌مونن و هرگز به پدر منتقل نمیشن و به این شکل پدر هرگز در هسته مرکزی اون چه اتفاق افتاده قرار نمی‌گیره. از طرف دیگه در حاشیه قرار گرفتن پدر ربط مستقیمی داره به سطح درآمد خانواده. هر چقدر خانواده از نظر اقتصادی ضعیف‌تر باشن پدر بیشتر به حاشیه رونده می‌شه، چون تامین نیازهای اولیه خانواده وقت و توان بیشتری ازش می‌گیره. توی این وضعیت نمیشه پدر رو به خاطر داشتن نقش حاشیه‌ای در تربیت فرزند شماتت کرد. چون کافیه بار تامین معیشت خانواده رو از دوش مرد برداریم و روی دوش زن بذاریم. اونوقت وضعیتی معکوس خواهیم داشت، پدر بعنوان کسی که بیشترین ساعات روز با بچه در ارتباطه، نقش اصلی رو خواهد گرفت و مادر به حاشیه رونده می‌شه.

حاشیه‌ای بودن نقش پدر جایی ناخوشایندی خودش رو به رخ می‌کشه که پدر خواسته و داوطلبانه از تمام مسئولیت‌هاش کنار می‌کشه. من مرد این جوری زیاد دیدم. مردایی که فکر می‌کنن تلف شدن و زود ازدواج کردن و الان وقت خوبیه که از ته‌مونده سال‌های جوونیشون استفاده کنن، مردایی که فکر می‌کنن با دادن پول همه مشکلات رو حل کردن و اصولا وقت زیادی برای رسیدگی به زندگیشون ندارن، مردایی که نگاه از بالا به پایین به زن و زندگی دارن و زن رو موظف به رسیدگی به همه کارهای خونه و خانواده می‌دونن، مردایی که تمام جلال و جبروتشون در نرینه بودنشون خلاصه می‌شه و با تکیه به مسند قدرت و فرمان دادن‌های ملوکانه، به جای توجه کردن به دیگران انتظار دارن مرکز توجه باشن. متاسفانه من حرف زیادی در این مورد ندارم بنویسم، شاید چون بارها و بارها در این مورد صحبت کردیم، شاید چون نمی‌خوام یک تنه به قضاوت بشینم… یا شاید هم دارم عامدانه از زیر بار نوشتن در این مورد درمی‌رم…

و اما در مورد تجربه خودم بعنوان زنی که دست تنها بچه‌هاش رو بزرگ کرده باید بنویسم ممکنه تا پایان سال‌های دبستان مادر ایفاگر نقش اصلی در تربیت فرزند باشه، اما با ورود به سال‌های نوجوانی نقش پدر پر رنگ‌تر و پر رنگ‌تر می‌شه… این موضوع زمانی اونقدر مهم می‌شه که حتی در دل مادر مستقلی مثل من هم هر لحظه این حسرت جوانه می‌زنه که حتی حضور مستقیم همیشگی هم نه… فقط کاش پدرى – شايسته پدر خطاب شدن- بعنوان الگو توی زندگی این بچه وجود داشت.