ماه: فوریه 2017

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

«سرای سالمندان»

غروب

سر کوچه‌ی ما یه سرای سالمندانه. سن بیشتر اهالی محل البته بالای شصت ساله. انگار اونها که می‌تونستن از خودشون مراقبت کنن خونه‌ای خریدن، اونها که نمی‌تونستن اتاقی در سرای سالمندان کرایه کردن. یک بار وقتی می‌خواستم رای بدم وارد ساختمون سرای سالمندان شدم. پیرزن و پیرمردهای مجموعه مسوولیتی به عهده گرفته بودن و اون هم چک کردن پاسپورت‌ها در یک صف، دادن کاغذ رای در صف دیگه، چک کردن فرمی که باید پر می‌کردی در صف بعدی و الی آخر. پیش از این یک بار دیگه هم از سرای سالمندانی بازدید کرده بودم، جایی نزدیک محل قبلی زندگی‌مون. اتفاقی با گروهی بچه که برده بودنشون به همسن و سالهای مادربزرگ پدربزرگ‌هاشون سر بزنن رفته بودم اونجا. طبقه‌ی همکف یه سالن تفریحات بود و همونجا قرار بود برای بچه‌ها نمایش عروسکی بازی کنن چند تایی و بقیه کنار بچه‌ها نشسته بودن به تماشا. شاید از اون موقع که ذهن من از سرای سالمندان تغییر کرد.

ننجان تا نزدیک هشتاد سالگی از مامان که دخترش باشه هم سرحال‌تر بود. نه تنها کارهای خودشو می‌کرد، که کمک دختر پسرهاش هم می‌اومد. وقتی کم‌کم درد پاهاش و کمرش شروع شد باید گهگاهی کسی می‌رفت کمکش. خوش نداشت نیازمندِ کسی باشه. یه بار به مامان گفته بود براش یه سرای سالمندان خوب پیدا کنه که هزینه‌ش هم خودش بده دیگه محتاج این و اون نباشه. مامان اصلا دلش نمی‌اومد. با ما هم مشورت کرد. همه نهی‌اش کردیم. یعنی کسی تو بچه‌ها و نوه‌هاش نبود کمکش باشه؟! تو ذهن من سرای سالمندان یه جای مخوف و غم‌انگیزی بود پر از پیرزن و پیرمردهایی که منتظر مرگ ان، و همین آزارم می‌داد.

نمی‌دونم وقتی پیر بشم دلم می‌خواد برم سرای سالمندان یا بمونم خونه‌ی خودم هر وقت کمک خواستم کسی رو خبر کنم. ولی اقلا الان می‌دونم سرای سالمندان همیشه هم غم‌انگیز نیست، همونطور که نیازمند بودن، یا پیر بودن هیچ هم ایرادی نداره.

Advertisements

خانوم کوچولوهای ابدی

«سرای سالمندان»

عصر

دختربچه هنوز مدرسه نمی‌رفت. مادرش بچه‌های بزرگترش را که می‌رساند مدرسه، دست او را می‌گرفت و می‌رفتند خانه مادربزرگ. آن‌جا دخترک باید می‌نشست روی صندلی کنار تلفن و به چیزی دست نمی‌زد تا مادرش پیرزن فرتوت و بی‌حواسی را که روسری نخی نازکش را دور سرش چند دور پیچانده بود حمام کند. در این مدت، مادربزرگش (که دختر ِپیرزن فرتوت بود) کنار در آشپزخانه می‌ایستاد و با اشمئزاز حرکات مادرش و دخترش در حمام را می‌پایید که مبادا نجاست به جایی ترشح کند و هرازگاهی به دختربچه تشر می‌زد که دست خیس به چیزی نزند. دختر بی‌حرکت می‌نشست و مادرش را نگاه می‌کرد که قربان صدقه پیرزن می‌رود؛ از حمام بیرونش می‌آورد؛ لباس می‌پوشاند؛ روسری تمیزی سرش می‌کند و برایش کمی چای می‌ریزد و به مادرش می‌گوید: «تا خودم هستم بذار بخوره می‌برمش دسشویی نمی‌ذارم کثیف‌کاری کنه.» بعد پیرزن را مثل کودکی پوشک می‌کند و دوباره می‌بوسد و بلند می‌شود که برود. پیرزن دستان مادر را می‌بوسد و می‌گوید: «خانوم دستت درد نکنه پسرم بیاد جبران می‌کنه برات.» مادر گریه‌اش می‌گیرد و می‌روند خانه. باید ناهار درست کند و برود بچه ها را از مدرسه بیاورد.

مادربزرگ باز ناراضی است. تحمل ندارد مادر پیری را که اختیار حواس و عضلاتش از دست رفته در خانه نگه دارد. مدام درخواست می‌کند بگذارندش خانه سالمندان، همه غیر از مادر دختربچه (نوه پیرزن) موافقند. مادر توانایی نگهداری از مادربزرگش در خانه خودشان را ندارد؛ اما هر روز برای نظافت و غذا دادنش خودش را می‌رساند و مخالفتش را فقط با گریه ابراز می‌کند. عاقبت مادر مغلوب می‌شود‌. پیرزن فرتوت را می‌گذارند آسایشگاه و همه نفس راحت می‌کشند‌.

حالا جمعه‌ها مادر با بچه ها و شوهرش سوار فولکس قورباغه‌ای می‌شوند و با خوراکی می‌روند خانه سالمندان برای دیدن پیرزن و هم‌دندان‌هایش. برادرهای دختربچه، پیرزن و پیرمردهای ویلچیردار را می‌برند توی حیاط می‌گردانند و دخترها و مادر غذا دهانشان می‌گذارند و لباس‌هایشان را مرتب می‌کنند. پیرزن می‌گوید:« خانوم خدا خیرت بده پسرم که برگرده…»

دختربچه یکبار داستان پیرزن را از خواهرش شنیده. پیرزن وقتی خیلی جوان بوده پسر نوزادش را دیده که تشنج کرده و تا برساندش به خانه حکیم و همسایه توی بغلش تمام کرده و این، آغاز مختل شدن هوش و حواس پیرزن بوده. بعد از آن بچه‌های دیگری به دنیا می آورد و پسر دیگرش در جوانی می‌رود سفر و تصادف می‌کند و این، برایش ضربه نهایی بود. پیرزن همیشه منتظر بود پسرش از سفر برگردد و همه چیز درست شود. مادر گریه می‌کرد برای پیرزنی که هیچ بهره‌ای از زندگی نداشت و دلش به دیدن هر روزه «خانمی» خوش بود که حتی یادش نمی‌ماند نوه خودش است. گریه می‌کرد از غصه این‌ که پیرزن در میان کسانی بمیرد که نمی‌شناسندش. گریه می‌کرد برای غربت ابدی پیرزنی که حتی حواسش او را تنها گذاشته.

یک روزِ یکشنبه پیرزن در خانه سالمندان فوت کرد و خبرش را به مادر دادند. دختر بچه حالا مدرسه می‌رفت و می‌توانست نوشته روی سنگ قبر را بخواند.
خانمْ‌بالا …..
تاریخ تولد …..
تاریخ وفات …..

– خانومْ‌بالا ینی چی؟ مادر میان گریه جواب می‌دهد: یعنی خانوم کوچولو و دختر فکر می‌کند چقدر این اسم به آن زن کوچک‌اندام مهربان بی‌گناه می‌برازیده است.

خانه‌ی آرامش یا مرگ‌خانه؟

«سرای سالمندان»

بعد از ظهر

روزی از روزهای سرد زمستانی است. یک گلدان ارکیده و یک بسته کیک خامه‌ای خریده و منتظر دوستم هستم که بیاید و با هم به خانه سالمندان‌، برای عیادت مادرش برویم. سر ساعتی که قرار گذاشته‌ایم می‌آید. زنگ خانه را به صدا در می‌آورد. از خانه بیرون می‌آیم و پس از سلام و احوالپرسی به راه می‌افتیم. او نیز موز و کاپوچینو و گردوی پوست‌کنده خریده است. از خانه ما تا خانه سالمندان راهی نیست. پیاده به راه می‌افتیم. از در ساختمان وارد شده و با سلام و احوالپرسی از سالن باریک رد می‌شویم. مادر با دیدن ما چشمانش برق می‌زند. با شعف و شادی ما را می‌بوسد و هدیه‌هایمان را می‌گیرد. با خوشحالی می‌گوید‌: «‌تا اینها را تمام کنم یک هفته می‌گذرد و دوباره می‌آیید. این بار کیک سیب بیاورید.» زیاد پیر نیست اما بیمار است و احتیاج به مراقبت و پرستاری دارد. دخترش کار می‌کند و فرصتی برای نگهداری و شست و شوی او ندارد. قهوه و کیک پنیر را که پرستار روی میزش گذاشته‌، نخورده است. منتظر کیک ما است تا کامش را شیرین کند. دوستم می‌گوید‌: «مادر تو که کیک پنیر خیلی دوست داری! این هم کیک پنیر است که پرستار برایت آورده است. چرا نمی‌خوری؟» جواب می‌دهد‌: «‌در مقابل کیک شماها ‌مزه‌ای ندارد.»

او حوصله‌اش از زندگی یکنواخت سر رفته است. می‌گوید‌: «‌‌اینجا شبیه سربازخانه است‌. ساعت شش صبح بیدار شدن، ساعت هشت صبحانه‌، تا دوازده تلویزیون‌، دوازده و نیم ناهار‌، یک بعد ازظهر‌ خواب ظهر‌، ساعت سه قهوه و … الی آخر‌. دلم می‌خواهد خودم باشم. هر وقت دوست دارم بیدار شوم. برای خرید روزنامه بیرون بروم. برای نشستن در بالکن اجازه نگیرم. خسته شدم از این بچه‌بازی‌ها. دلم می‌خواهد پیش بچه‌ها و نوه‌هایم باشم.»

هم اتاقی‌اش به صدا در می‌آید‌: «‌گور پدر بچه‌ها و نوه‌ها . اگر آنها محبت و غیرت داشتند که ما را در این مرگ‌خانه رها نمی‎کردند. مگر من آنها را در دوران طفولیت رها کردم؟ مگر آنها را به یتیم‌خانه سپردم که آنها مرا این گوشه انداخته و منتظر مرگم هستند؟‌» از آن طرف پیرزنی سالخورده و بیمار لب به سخن می‌گشاید‌: «‌بی‌انصافی نکن. طفلک بچه‌هایمان‌،‌ چگونه می‌توانند هم از ما نگهداری کنند و هم برای درآوردن لقمه نانی سگ دو بزنند؟‌»

هم‌اتاقی جواب می‌دهد‌: «‌چه بی‌انصافی‌؟ وظیفه بچه‌هاست که از ما مواظبت و تر و خشکمان کنند. خدا رحمت کند پدرم را . زمین‌گیر شده بود و برادرهایم هر روز سپیده نزده به خانه‌مان می‌آمدند و او را بغل کرده داخل حمام می‌شستند و ما هم ملافه‌هایش را عوض می‌کردیم. پدرم تا آخرین لحظه مرگ مثل دسته گل تر و تمیز بود.» پیرزن در جواب می‌گوید: «‌شما سه خواهر و برادر بودید‌. اما من یک پسر دارم با یک عالمه کار و گرفتاری‌. همین که سر هر فرصت به دیدنم می‌آید، دستش درد نکند. شرایط سی و چند سال پیش با امسال قابل مقایسه نیست.» مادر دوستم با تکان دادن سر‌ حرف‌های پیرزن را تایید کرد.

من که تا آن روز فکر می کردم که بچه‌هایم اجازه ندارند مرا راهی خانه سالمندان کنند‌، بعد از صحبت کردن با چند نفر از سالمندان و پرستاران ‌به این نتیجه رسیدم که این خانه در این برهه از زمان جایی آرام برای سالمندان است. زندگی مرتب و منظم، جایی دنج برای استراحت و مطالعه، پرستارانی که به هنگام بیماری و از کارافتادگی جور فرزندان را می‌کشند. تصمیم گرفتم از کار افتاده که شدم، ساکن خانه سالمندان شوم تا مزاحم زندگی فرزندانم نشوم. یقین می‌دانم که آنها مرا در خانه سالمندان به حال خود رها نمی‌کنند.

خانه‌ای برای دورهمی و نوشیدن شراب و بافتنی بافتن

«سرای سالمندان»

نیمروز

مثل هر پدیده دیگری در دنیا، سرای سالمندان به خودی خود بد نیست، چطور از آن استفاده کردن خوب و بدش را تعریف می‌کند. دوست ندارم نه خودم، نه سالخوردگانی که می‌شناسم از سر ناچاری و ‌‌نارضایتی و تنهایی در این خانه سکنی گزینیم و به فراموش‌شدگان بپیوندیم.

چندی پیش در یک دورهمی، یکی از آشنایان ایده‌ای داشت که‌ به چشم من ناب و دوراندیشانه بود. صحبت از دوران پسابازنشستگی بود، حرف سفرهای نرفته و کارهای نکرده. هرکس آرزویی داشت و رویایی را گذاشته بود برای آن روزها. گفتند و برنامه ریختند و سال به سال جلو رفتند تا رسیدند به دورانی که شاید حوصله جهانگردی نداشته باشند و خسته شوند ولی حوصله خانه زندگی و نظافت و مسئولیت‌هایش را هم ندارند. یک عمر انجام دادن همه این کارها بسشان بود. پس چه کنیم؟ یکی گفت یکی را استخدام کنیم هر روز خانه یکیمان را بروبد و بپزد و بیاراید، خیلی استقبال نشد. یکی گفت پرستار بگیریم، جواب شنید آدم مطمئن از کجا؟ باز هم که تنها می‌مانیم. هرکس هر چه می‌گفت تهش یک ناخشنودی بود. یکی گفت خرج‌ها را بین خودمان تقسیم کنیم. تا پولهایمان را تمام نکرده‌ایم، خانه‌ای بزرگ در یک جای خوش آب و هوا و آرام بگیریم، یک مدتی خودمان نوبتی در خلال استراحت بین سفرهایمان می‌گردانیمش تا کادر خوب و کارآمد را دستچین کنیم، بعد آماده است تا به وقت نیاز ساکنش شویم. فکر می‌کردم به بقیه بربخورد که یعنی چه برویم خانه سالمندان؟! عکس انتظار من، همه استقبال کردند و بال و پر ایده را گرفتند و پروازش دادند. دور همی شراب می‌نوشیم و کتاب می‌خوانیم، تو هم برایمان جلوی شومینه دو دهن بخوان، داستان شبمان هم با تو، برای بچه‌ها لواشک درست می‌کنیم، به من بافتنی یاد بده، سردابش بزرگ باشد و … . انگار نه انگار که داشتند برای دوران ناتوانی برنامه می‌ریختند، برای یک زندگی پرکار ۲۴ ساعته خواب و خیال داشتند.

دو چیزش برایشان خیلی جذاب بود، یکی اینکه همه دورهم بودند و خوش می‌گذراندند و دیگر اینکه بچه‌ها که ایران نیستند نگرانی ما و پیریمان را نخواهند داشت. من از این مورد آخر خوشم نیامد، هنوز اینقدر بی‌معرفتی نشان نداده بودیم که پیشواز چنین دوراندیشی‌هایی بروند ولی نمیشد کتمان کرد که‌ چنین کاری جنبه مثبت و زیبای سرای سالمندان بود.

اینجا چراغی روشن است

«سرای سالمندان»

پیش از ظهر

مادربزرگ پدری من پانزده سال آخر زندگیش به خاطر سکته‌ی مغزی دست راستش رو از دست داد. پیرزن سرحال و قبراق و تقریبا خوش‌اخلاقی بود که تا سه چهار سال آخر همه‌ی کارهاش رو خودش می‌تونست انجام بده. یک دختر و یک پسرش باهاش زندگی می‌کردند و دنبال کارها و زندگی خودشون بودند. سه سال آخر همه ازدواج کردند و بچه‌هاش همه با هم تصمیم گرفتند که هر ماه پیش یک نفرشون مهمون باشه. اتفاقی که در عمل شدنی نبود. مادرجون با همه‌ی نوه‌ها سازگاری اخلاقی نداشت و دلش می‌خواست در مورد همه چیز نظر بده و احترامش رعایت بشه. بعضی وقت‌ها در کمتر از سه روز از یه خونه بیرون می‌زد. گاهی اوقات سه ماه می‌موند. سال آخر اما توان همینقدر جا‌به‌جا شدن رو هم نداشت. سختش بود. براش پرستار گرفتیم و انگار به آرامش رسید. پیرزن نیاز به روند روتین داشت و این جا‌به‌جا شدن دائم به اسم خانواده‌دوستی و وابستگی و عطوفت اذیتش می‌کرد.

مادربزرگ مادری رو بار آخری که دیدمش حسابی پیر بود. یک پیرزن دوست‌نداشتنی و به شدت چروکیده و عجیب. توان درست صحبت کردنش رو از دست داده بود و دیدنش من رو که در ابتدای جوانی بودم به شدت منزجر می‌کرد. دختر بزرگش طلاق گرفته بود و با هم توی یه خونه زندگی می‌کردند. لقوه داشت و هیچ کاری رو خودش انجام نمی‌داد و دخترش همه‌ی کارها رو به عهده داشت. پیرزن سیگار می‌کشید. زیاد. دخترش آخر از تنگی نفس مرد به گمونم. پسرها تا همون موقع هم به رسم ادب چند ماه یکبار سر می‌زدند و رای دادند به خانه‌ی سالمندان. دختر کوچکش هم ایران نبود. یازده ماه بعد زن فوت کرد. مطمئنم اگر زودتر به فکر می‌افتادند و زودتر پیرزن رو به خانه‌ی سالمندان می‌فرستادند و فرض نمی‌کردند وظیفه‌ی قطعی دختر بزرگ نگهداری از مادرشه، دخترش بیشتر زنده می‌موند.

مادربزرگش یکی از سرای سالمندان‌های پاسداران زندگی می‌کرد. قبل از اینکه از خانه حرکت کنیم خیلی آرام و زیر لبی بهم گفت که چقدر دلش برای مادربزرگ داشتن تنگ شده. ما اون روز جمعه تنها ملاقاتی‌های مادربزرگ پیرش بودیم. خسته بود و به سختی حرف می‌زد. باید باهاش شمرده شمرده صحبت می‌کردی و بعد صبر می‌کردی تا کلمه‌هاش رو بفهمی. پیرزن سعی کرد نشون بده چقدر از دیدنمون خوشحاله. چند دقیقه نشستیم و رفتیم. چند ماه بعد، فوت کرد.

من آدم نگهداری از پدر و مادرم نیستم. آدم نگهداری از هیچ آدم سالمندی نیستم و می‌دونم مثل کودک که شرایط خاصی برای نگهداریش لازمه، در سنین بالا هم نگهداری و مراقبت ویژه‌ای برای آدم‌ها لازمه. اگر روزی به اندازه‌ای پیر شدند که نتونستن خودشون از پس زندگیشون بر بیان کمکشون می‌کنم که پرستار بگیرن و اگر جا به جایی سختشون شد، براشون سرای سالمندان خوبی پیدا خواهد کرد. ساختارهای خانوادگی امروز با حتی ده سال پیش فرق می‌کنه و نمی‌شه و نباید توقع داشت بچه‌ها زندگیشون رو برای پدر و مادرشون قربانی کنند. شاکله‌ی همه چیز فرق کرده و اگر نهادی نمی‌تونه مسئولیت خودش رو درست اجرا کنه بهتره بهش کمک کنیم. اگر خانه‌ی سالمندان خوب نداریم بهتره کمک به ساختنش کنیم نه اینکه از پایبست، حضور یکی از نهادهای مهم رو نقص کنیم.

انتخابی آگاهانه می‌کنم

«سرای سالمندان»

صبح

نزدیک خیابان اصلی شهر، یک جای خوش آب و هوا که نه سر و صدا دارد و نه جای پرتی است، مجموعه ساختمانی مسکونی شیک و نوسازی ساخته شده با خانه‌‎های یک طبقه، یک آلاچیق بزرگ که دیوارهایش پنجره‌های سراسری دارد و مشرف به فضای سبز است در وسط این مجموعه خودنمایی می‌کند. در این مجتمع اتاقی برای پزشک و پرستار وجود دارد، و رستوران کوچکی درست کنار آلاچیق ساخته‌اند.  ورودی همه خانه‌ها بدون پله است و هیچ خانه‌ای را به افراد زیر ٦٠ سال اجاره نمی‌دهند. این مجتمع فقط مخصوص سالمندان است.

هر روز صبح یک مینی‌بوس نو و تمیز می‌آید جلوی در خانه همسایه روبه‌رویی‌، مادر و پدر پیر سوار می‌شوند و می‌روند، می‌روند خانه سالمندان، همسایه که دختر آنهاست بعد از آنها سوار ماشینش می‌شود و سر کار می‎رود، عصر ها حدود ساعت ٦-٧ ، مینی‌بوس پدر و مادر را با خودش می‌آورد.

خانمی که خانه را از او خریدیم با کمال میل و به انتخاب خودش به مجتمع مسکونی سالمندان نقل مکان کرده، جایی که روزها می‌تواند به جای تنها نشستن در خانه خودش، با هم سن و سالانش اوقات بگذراند، کسی هست که برایشان غذا درست کند، دکتر و پرستار در محل هستند، سر و صدای بچه نمی‌آید، روزها با بقیه سالمندان می‌روند تفریح، پارک، گاهی پیاده‌روی!

به عقیده من سرای سالمندان جای خوبی است اگر کارکرد آن درست تعریف شود. فکر کن زمانی که سالمند بشوی و نیاز به مراقبت داری، نیاز به دوست، نیاز به صحبت کردن با کسانی که دغدغه‌های مشابه تو دارند‌، بودن در مکانی که همه اینها را می‌تواند بالقوه به تو بدهد چقدر اتفاق خوب و زیبایی‌ست! یا تصور کن که پدر و مادر پیری داری که مراقبت کردن از آنها در طول روز برایت امکان‌پذیر نیست، چه جایی بهتر از یک مکان امن و راحت هم برای آنها، هم برای تو!

سرای سالمندان، با ویژگی‌هایی که تا جای ممکن به خانه شخصی انسان شبیه باشد و انسانها از نظر روحی و روانی در آن احساس آرامش بکنند از ضروریات زندگی ماشینی امروز است. من چنین مکانی را برای زندگی در دوران سالمندی انتخاب خواهم کرد.

کم‌رنگی، بی‌رنگی

«سرای سالمندان»

سپیده دم

همیشه از پیری می‌ترسم. شاید دلیلش تصویر ترسناکی‌ست که همیشه از کودکی داشته‌ام. تصویر مادری که پیر شد کم کم، تصویر پیری مادری که صورت زیبایش چروک شد، که کم کم له شد، که خم شد و وقتی که باید پاهایش را دراز می‌کرد و زیر آفتاب دراز می‌کشید و در دل قربان‌صدقه‌ی نوه‌ها و نتیجه‌هایش می‌رفت، به خانه سالمندان رفت، که اول هفته‌ای یک بار، بعد دو هفته یک بار، و بعدتر ماهی یک بار و سالی یک بار به دیدنش می‌رفتند.

بچه‌هایش می‌گفتند چه هر روز بروبم چه سالی یک بار به حال او فرقی نمی‌کند، او دیگر ما را نمی‌شناسد. اما او می‌شناخت. او وقتی هر ماه چشمش به در بود، وقتی هر کدام از بچه‌هایش می‌آمد و دستش را محکم می‌گرفت و فقط لبخند می‌زد و گوشه‌ی چشمش از اشک پر می‌شد، یعنی می‌شناختشان. یعنی چشم به راه بچه‌هایش بود.

کاش لااقل می‌فهمیدند و نه هر روز، که هفته‌ای یک بار به دیدنش می‌رفتند. به دیدن مادری که چشمش به در خشک شده بود و هر روز منتظر می‌ماند. اینکه چشم به راه فرزندت باشی تلخ است، و تلخ‌تر آن وقتی‌ست که به گمان فرزندت، تو او را نمی‌شناسی. مگر می‌شود مادری فرزندش را نشناسد.

من از پیری می‌ترسم. پیری یعنی درماندگی. پیری یعنی غیر‌ممکن‌ها. پیری یعنی استیصال. پیری یعنی درد. کم رنگ شدن. بی‌رنگ شدن. نیست و نابود شدن. برای من دردناک‌تر آن وقت‌هایی‌ست که یک آن پدرم را می‌بینم و انگار تا آن روز آنقدر پیر نشده بوده و یک آن فکر پیری پدر، فکر درماندگی‌اش، فکر درد و مریضی، فکر داروهای هرروزه‌اش.

باید به پدر و مادرها اکسیر جوانی داد تا هیچ گاه پیر نشوند. اینکه ما بچه‌ها چطور می‌توانیم پدرها و مادرهای عزیزتر از جانمان را در خانه سالمندان بگذاریم، اینکه دیر به دیر به دیدنشان برویم، اینکه ناراحت شان کنیم، اینکه اشک بر چشمانشان بیاوریم. از من یکی ساقط است. قلب من هنوز آنقدر سخت نشده، هنوز آنقدر قسی‌القلب نشده‌ام. و حتما خدا را شاکرم که هنوز می‌توانم هر روز و هر روز پدر و مادرم را ببینم.

نمی‌دانم، شاید آن ها هم دلیلی دارند. وقتی با اراده تمام، با هوشیاری کامل چنین تصمیمی می‌گیرند. ولی هیچ‌وقت نمی‌دانند هیچ دلیلی برای هیچ پدر و مادری توجیه شده نیست. کاش این را می‌دانستند.