ماه: فوریه 2017

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

«سرای سالمندان»

غروب

سر کوچه‌ی ما یه سرای سالمندانه. سن بیشتر اهالی محل البته بالای شصت ساله. انگار اونها که می‌تونستن از خودشون مراقبت کنن خونه‌ای خریدن، اونها که نمی‌تونستن اتاقی در سرای سالمندان کرایه کردن. یک بار وقتی می‌خواستم رای بدم وارد ساختمون سرای سالمندان شدم. پیرزن و پیرمردهای مجموعه مسوولیتی به عهده گرفته بودن و اون هم چک کردن پاسپورت‌ها در یک صف، دادن کاغذ رای در صف دیگه، چک کردن فرمی که باید پر می‌کردی در صف بعدی و الی آخر. پیش از این یک بار دیگه هم از سرای سالمندانی بازدید کرده بودم، جایی نزدیک محل قبلی زندگی‌مون. اتفاقی با گروهی بچه که برده بودنشون به همسن و سالهای مادربزرگ پدربزرگ‌هاشون سر بزنن رفته بودم اونجا. طبقه‌ی همکف یه سالن تفریحات بود و همونجا قرار بود برای بچه‌ها نمایش عروسکی بازی کنن چند تایی و بقیه کنار بچه‌ها نشسته بودن به تماشا. شاید از اون موقع که ذهن من از سرای سالمندان تغییر کرد.

ننجان تا نزدیک هشتاد سالگی از مامان که دخترش باشه هم سرحال‌تر بود. نه تنها کارهای خودشو می‌کرد، که کمک دختر پسرهاش هم می‌اومد. وقتی کم‌کم درد پاهاش و کمرش شروع شد باید گهگاهی کسی می‌رفت کمکش. خوش نداشت نیازمندِ کسی باشه. یه بار به مامان گفته بود براش یه سرای سالمندان خوب پیدا کنه که هزینه‌ش هم خودش بده دیگه محتاج این و اون نباشه. مامان اصلا دلش نمی‌اومد. با ما هم مشورت کرد. همه نهی‌اش کردیم. یعنی کسی تو بچه‌ها و نوه‌هاش نبود کمکش باشه؟! تو ذهن من سرای سالمندان یه جای مخوف و غم‌انگیزی بود پر از پیرزن و پیرمردهایی که منتظر مرگ ان، و همین آزارم می‌داد.

نمی‌دونم وقتی پیر بشم دلم می‌خواد برم سرای سالمندان یا بمونم خونه‌ی خودم هر وقت کمک خواستم کسی رو خبر کنم. ولی اقلا الان می‌دونم سرای سالمندان همیشه هم غم‌انگیز نیست، همونطور که نیازمند بودن، یا پیر بودن هیچ هم ایرادی نداره.

خانوم کوچولوهای ابدی

«سرای سالمندان»

عصر

دختربچه هنوز مدرسه نمی‌رفت. مادرش بچه‌های بزرگترش را که می‌رساند مدرسه، دست او را می‌گرفت و می‌رفتند خانه مادربزرگ. آن‌جا دخترک باید می‌نشست روی صندلی کنار تلفن و به چیزی دست نمی‌زد تا مادرش پیرزن فرتوت و بی‌حواسی را که روسری نخی نازکش را دور سرش چند دور پیچانده بود حمام کند. در این مدت، مادربزرگش (که دختر ِپیرزن فرتوت بود) کنار در آشپزخانه می‌ایستاد و با اشمئزاز حرکات مادرش و دخترش در حمام را می‌پایید که مبادا نجاست به جایی ترشح کند و هرازگاهی به دختربچه تشر می‌زد که دست خیس به چیزی نزند. دختر بی‌حرکت می‌نشست و مادرش را نگاه می‌کرد که قربان صدقه پیرزن می‌رود؛ از حمام بیرونش می‌آورد؛ لباس می‌پوشاند؛ روسری تمیزی سرش می‌کند و برایش کمی چای می‌ریزد و به مادرش می‌گوید: «تا خودم هستم بذار بخوره می‌برمش دسشویی نمی‌ذارم کثیف‌کاری کنه.» بعد پیرزن را مثل کودکی پوشک می‌کند و دوباره می‌بوسد و بلند می‌شود که برود. پیرزن دستان مادر را می‌بوسد و می‌گوید: «خانوم دستت درد نکنه پسرم بیاد جبران می‌کنه برات.» مادر گریه‌اش می‌گیرد و می‌روند خانه. باید ناهار درست کند و برود بچه ها را از مدرسه بیاورد.

مادربزرگ باز ناراضی است. تحمل ندارد مادر پیری را که اختیار حواس و عضلاتش از دست رفته در خانه نگه دارد. مدام درخواست می‌کند بگذارندش خانه سالمندان، همه غیر از مادر دختربچه (نوه پیرزن) موافقند. مادر توانایی نگهداری از مادربزرگش در خانه خودشان را ندارد؛ اما هر روز برای نظافت و غذا دادنش خودش را می‌رساند و مخالفتش را فقط با گریه ابراز می‌کند. عاقبت مادر مغلوب می‌شود‌. پیرزن فرتوت را می‌گذارند آسایشگاه و همه نفس راحت می‌کشند‌.

حالا جمعه‌ها مادر با بچه ها و شوهرش سوار فولکس قورباغه‌ای می‌شوند و با خوراکی می‌روند خانه سالمندان برای دیدن پیرزن و هم‌دندان‌هایش. برادرهای دختربچه، پیرزن و پیرمردهای ویلچیردار را می‌برند توی حیاط می‌گردانند و دخترها و مادر غذا دهانشان می‌گذارند و لباس‌هایشان را مرتب می‌کنند. پیرزن می‌گوید:« خانوم خدا خیرت بده پسرم که برگرده…»

دختربچه یکبار داستان پیرزن را از خواهرش شنیده. پیرزن وقتی خیلی جوان بوده پسر نوزادش را دیده که تشنج کرده و تا برساندش به خانه حکیم و همسایه توی بغلش تمام کرده و این، آغاز مختل شدن هوش و حواس پیرزن بوده. بعد از آن بچه‌های دیگری به دنیا می آورد و پسر دیگرش در جوانی می‌رود سفر و تصادف می‌کند و این، برایش ضربه نهایی بود. پیرزن همیشه منتظر بود پسرش از سفر برگردد و همه چیز درست شود. مادر گریه می‌کرد برای پیرزنی که هیچ بهره‌ای از زندگی نداشت و دلش به دیدن هر روزه «خانمی» خوش بود که حتی یادش نمی‌ماند نوه خودش است. گریه می‌کرد از غصه این‌ که پیرزن در میان کسانی بمیرد که نمی‌شناسندش. گریه می‌کرد برای غربت ابدی پیرزنی که حتی حواسش او را تنها گذاشته.

یک روزِ یکشنبه پیرزن در خانه سالمندان فوت کرد و خبرش را به مادر دادند. دختر بچه حالا مدرسه می‌رفت و می‌توانست نوشته روی سنگ قبر را بخواند.
خانمْ‌بالا …..
تاریخ تولد …..
تاریخ وفات …..

– خانومْ‌بالا ینی چی؟ مادر میان گریه جواب می‌دهد: یعنی خانوم کوچولو و دختر فکر می‌کند چقدر این اسم به آن زن کوچک‌اندام مهربان بی‌گناه می‌برازیده است.

خانه‌ی آرامش یا مرگ‌خانه؟

«سرای سالمندان»

بعد از ظهر

روزی از روزهای سرد زمستانی است. یک گلدان ارکیده و یک بسته کیک خامه‌ای خریده و منتظر دوستم هستم که بیاید و با هم به خانه سالمندان‌، برای عیادت مادرش برویم. سر ساعتی که قرار گذاشته‌ایم می‌آید. زنگ خانه را به صدا در می‌آورد. از خانه بیرون می‌آیم و پس از سلام و احوالپرسی به راه می‌افتیم. او نیز موز و کاپوچینو و گردوی پوست‌کنده خریده است. از خانه ما تا خانه سالمندان راهی نیست. پیاده به راه می‌افتیم. از در ساختمان وارد شده و با سلام و احوالپرسی از سالن باریک رد می‌شویم. مادر با دیدن ما چشمانش برق می‌زند. با شعف و شادی ما را می‌بوسد و هدیه‌هایمان را می‌گیرد. با خوشحالی می‌گوید‌: «‌تا اینها را تمام کنم یک هفته می‌گذرد و دوباره می‌آیید. این بار کیک سیب بیاورید.» زیاد پیر نیست اما بیمار است و احتیاج به مراقبت و پرستاری دارد. دخترش کار می‌کند و فرصتی برای نگهداری و شست و شوی او ندارد. قهوه و کیک پنیر را که پرستار روی میزش گذاشته‌، نخورده است. منتظر کیک ما است تا کامش را شیرین کند. دوستم می‌گوید‌: «مادر تو که کیک پنیر خیلی دوست داری! این هم کیک پنیر است که پرستار برایت آورده است. چرا نمی‌خوری؟» جواب می‌دهد‌: «‌در مقابل کیک شماها ‌مزه‌ای ندارد.»

او حوصله‌اش از زندگی یکنواخت سر رفته است. می‌گوید‌: «‌‌اینجا شبیه سربازخانه است‌. ساعت شش صبح بیدار شدن، ساعت هشت صبحانه‌، تا دوازده تلویزیون‌، دوازده و نیم ناهار‌، یک بعد ازظهر‌ خواب ظهر‌، ساعت سه قهوه و … الی آخر‌. دلم می‌خواهد خودم باشم. هر وقت دوست دارم بیدار شوم. برای خرید روزنامه بیرون بروم. برای نشستن در بالکن اجازه نگیرم. خسته شدم از این بچه‌بازی‌ها. دلم می‌خواهد پیش بچه‌ها و نوه‌هایم باشم.»

هم اتاقی‌اش به صدا در می‌آید‌: «‌گور پدر بچه‌ها و نوه‌ها . اگر آنها محبت و غیرت داشتند که ما را در این مرگ‌خانه رها نمی‎کردند. مگر من آنها را در دوران طفولیت رها کردم؟ مگر آنها را به یتیم‌خانه سپردم که آنها مرا این گوشه انداخته و منتظر مرگم هستند؟‌» از آن طرف پیرزنی سالخورده و بیمار لب به سخن می‌گشاید‌: «‌بی‌انصافی نکن. طفلک بچه‌هایمان‌،‌ چگونه می‌توانند هم از ما نگهداری کنند و هم برای درآوردن لقمه نانی سگ دو بزنند؟‌»

هم‌اتاقی جواب می‌دهد‌: «‌چه بی‌انصافی‌؟ وظیفه بچه‌هاست که از ما مواظبت و تر و خشکمان کنند. خدا رحمت کند پدرم را . زمین‌گیر شده بود و برادرهایم هر روز سپیده نزده به خانه‌مان می‌آمدند و او را بغل کرده داخل حمام می‌شستند و ما هم ملافه‌هایش را عوض می‌کردیم. پدرم تا آخرین لحظه مرگ مثل دسته گل تر و تمیز بود.» پیرزن در جواب می‌گوید: «‌شما سه خواهر و برادر بودید‌. اما من یک پسر دارم با یک عالمه کار و گرفتاری‌. همین که سر هر فرصت به دیدنم می‌آید، دستش درد نکند. شرایط سی و چند سال پیش با امسال قابل مقایسه نیست.» مادر دوستم با تکان دادن سر‌ حرف‌های پیرزن را تایید کرد.

من که تا آن روز فکر می کردم که بچه‌هایم اجازه ندارند مرا راهی خانه سالمندان کنند‌، بعد از صحبت کردن با چند نفر از سالمندان و پرستاران ‌به این نتیجه رسیدم که این خانه در این برهه از زمان جایی آرام برای سالمندان است. زندگی مرتب و منظم، جایی دنج برای استراحت و مطالعه، پرستارانی که به هنگام بیماری و از کارافتادگی جور فرزندان را می‌کشند. تصمیم گرفتم از کار افتاده که شدم، ساکن خانه سالمندان شوم تا مزاحم زندگی فرزندانم نشوم. یقین می‌دانم که آنها مرا در خانه سالمندان به حال خود رها نمی‌کنند.

خانه‌ای برای دورهمی و نوشیدن شراب و بافتنی بافتن

«سرای سالمندان»

نیمروز

مثل هر پدیده دیگری در دنیا، سرای سالمندان به خودی خود بد نیست، چطور از آن استفاده کردن خوب و بدش را تعریف می‌کند. دوست ندارم نه خودم، نه سالخوردگانی که می‌شناسم از سر ناچاری و ‌‌نارضایتی و تنهایی در این خانه سکنی گزینیم و به فراموش‌شدگان بپیوندیم.

چندی پیش در یک دورهمی، یکی از آشنایان ایده‌ای داشت که‌ به چشم من ناب و دوراندیشانه بود. صحبت از دوران پسابازنشستگی بود، حرف سفرهای نرفته و کارهای نکرده. هرکس آرزویی داشت و رویایی را گذاشته بود برای آن روزها. گفتند و برنامه ریختند و سال به سال جلو رفتند تا رسیدند به دورانی که شاید حوصله جهانگردی نداشته باشند و خسته شوند ولی حوصله خانه زندگی و نظافت و مسئولیت‌هایش را هم ندارند. یک عمر انجام دادن همه این کارها بسشان بود. پس چه کنیم؟ یکی گفت یکی را استخدام کنیم هر روز خانه یکیمان را بروبد و بپزد و بیاراید، خیلی استقبال نشد. یکی گفت پرستار بگیریم، جواب شنید آدم مطمئن از کجا؟ باز هم که تنها می‌مانیم. هرکس هر چه می‌گفت تهش یک ناخشنودی بود. یکی گفت خرج‌ها را بین خودمان تقسیم کنیم. تا پولهایمان را تمام نکرده‌ایم، خانه‌ای بزرگ در یک جای خوش آب و هوا و آرام بگیریم، یک مدتی خودمان نوبتی در خلال استراحت بین سفرهایمان می‌گردانیمش تا کادر خوب و کارآمد را دستچین کنیم، بعد آماده است تا به وقت نیاز ساکنش شویم. فکر می‌کردم به بقیه بربخورد که یعنی چه برویم خانه سالمندان؟! عکس انتظار من، همه استقبال کردند و بال و پر ایده را گرفتند و پروازش دادند. دور همی شراب می‌نوشیم و کتاب می‌خوانیم، تو هم برایمان جلوی شومینه دو دهن بخوان، داستان شبمان هم با تو، برای بچه‌ها لواشک درست می‌کنیم، به من بافتنی یاد بده، سردابش بزرگ باشد و … . انگار نه انگار که داشتند برای دوران ناتوانی برنامه می‌ریختند، برای یک زندگی پرکار ۲۴ ساعته خواب و خیال داشتند.

دو چیزش برایشان خیلی جذاب بود، یکی اینکه همه دورهم بودند و خوش می‌گذراندند و دیگر اینکه بچه‌ها که ایران نیستند نگرانی ما و پیریمان را نخواهند داشت. من از این مورد آخر خوشم نیامد، هنوز اینقدر بی‌معرفتی نشان نداده بودیم که پیشواز چنین دوراندیشی‌هایی بروند ولی نمیشد کتمان کرد که‌ چنین کاری جنبه مثبت و زیبای سرای سالمندان بود.

اینجا چراغی روشن است

«سرای سالمندان»

پیش از ظهر

مادربزرگ پدری من پانزده سال آخر زندگیش به خاطر سکته‌ی مغزی دست راستش رو از دست داد. پیرزن سرحال و قبراق و تقریبا خوش‌اخلاقی بود که تا سه چهار سال آخر همه‌ی کارهاش رو خودش می‌تونست انجام بده. یک دختر و یک پسرش باهاش زندگی می‌کردند و دنبال کارها و زندگی خودشون بودند. سه سال آخر همه ازدواج کردند و بچه‌هاش همه با هم تصمیم گرفتند که هر ماه پیش یک نفرشون مهمون باشه. اتفاقی که در عمل شدنی نبود. مادرجون با همه‌ی نوه‌ها سازگاری اخلاقی نداشت و دلش می‌خواست در مورد همه چیز نظر بده و احترامش رعایت بشه. بعضی وقت‌ها در کمتر از سه روز از یه خونه بیرون می‌زد. گاهی اوقات سه ماه می‌موند. سال آخر اما توان همینقدر جا‌به‌جا شدن رو هم نداشت. سختش بود. براش پرستار گرفتیم و انگار به آرامش رسید. پیرزن نیاز به روند روتین داشت و این جا‌به‌جا شدن دائم به اسم خانواده‌دوستی و وابستگی و عطوفت اذیتش می‌کرد.

مادربزرگ مادری رو بار آخری که دیدمش حسابی پیر بود. یک پیرزن دوست‌نداشتنی و به شدت چروکیده و عجیب. توان درست صحبت کردنش رو از دست داده بود و دیدنش من رو که در ابتدای جوانی بودم به شدت منزجر می‌کرد. دختر بزرگش طلاق گرفته بود و با هم توی یه خونه زندگی می‌کردند. لقوه داشت و هیچ کاری رو خودش انجام نمی‌داد و دخترش همه‌ی کارها رو به عهده داشت. پیرزن سیگار می‌کشید. زیاد. دخترش آخر از تنگی نفس مرد به گمونم. پسرها تا همون موقع هم به رسم ادب چند ماه یکبار سر می‌زدند و رای دادند به خانه‌ی سالمندان. دختر کوچکش هم ایران نبود. یازده ماه بعد زن فوت کرد. مطمئنم اگر زودتر به فکر می‌افتادند و زودتر پیرزن رو به خانه‌ی سالمندان می‌فرستادند و فرض نمی‌کردند وظیفه‌ی قطعی دختر بزرگ نگهداری از مادرشه، دخترش بیشتر زنده می‌موند.

مادربزرگش یکی از سرای سالمندان‌های پاسداران زندگی می‌کرد. قبل از اینکه از خانه حرکت کنیم خیلی آرام و زیر لبی بهم گفت که چقدر دلش برای مادربزرگ داشتن تنگ شده. ما اون روز جمعه تنها ملاقاتی‌های مادربزرگ پیرش بودیم. خسته بود و به سختی حرف می‌زد. باید باهاش شمرده شمرده صحبت می‌کردی و بعد صبر می‌کردی تا کلمه‌هاش رو بفهمی. پیرزن سعی کرد نشون بده چقدر از دیدنمون خوشحاله. چند دقیقه نشستیم و رفتیم. چند ماه بعد، فوت کرد.

من آدم نگهداری از پدر و مادرم نیستم. آدم نگهداری از هیچ آدم سالمندی نیستم و می‌دونم مثل کودک که شرایط خاصی برای نگهداریش لازمه، در سنین بالا هم نگهداری و مراقبت ویژه‌ای برای آدم‌ها لازمه. اگر روزی به اندازه‌ای پیر شدند که نتونستن خودشون از پس زندگیشون بر بیان کمکشون می‌کنم که پرستار بگیرن و اگر جا به جایی سختشون شد، براشون سرای سالمندان خوبی پیدا خواهد کرد. ساختارهای خانوادگی امروز با حتی ده سال پیش فرق می‌کنه و نمی‌شه و نباید توقع داشت بچه‌ها زندگیشون رو برای پدر و مادرشون قربانی کنند. شاکله‌ی همه چیز فرق کرده و اگر نهادی نمی‌تونه مسئولیت خودش رو درست اجرا کنه بهتره بهش کمک کنیم. اگر خانه‌ی سالمندان خوب نداریم بهتره کمک به ساختنش کنیم نه اینکه از پایبست، حضور یکی از نهادهای مهم رو نقص کنیم.

انتخابی آگاهانه می‌کنم

«سرای سالمندان»

صبح

نزدیک خیابان اصلی شهر، یک جای خوش آب و هوا که نه سر و صدا دارد و نه جای پرتی است، مجموعه ساختمانی مسکونی شیک و نوسازی ساخته شده با خانه‌‎های یک طبقه، یک آلاچیق بزرگ که دیوارهایش پنجره‌های سراسری دارد و مشرف به فضای سبز است در وسط این مجموعه خودنمایی می‌کند. در این مجتمع اتاقی برای پزشک و پرستار وجود دارد، و رستوران کوچکی درست کنار آلاچیق ساخته‌اند.  ورودی همه خانه‌ها بدون پله است و هیچ خانه‌ای را به افراد زیر ٦٠ سال اجاره نمی‌دهند. این مجتمع فقط مخصوص سالمندان است.

هر روز صبح یک مینی‌بوس نو و تمیز می‌آید جلوی در خانه همسایه روبه‌رویی‌، مادر و پدر پیر سوار می‌شوند و می‌روند، می‌روند خانه سالمندان، همسایه که دختر آنهاست بعد از آنها سوار ماشینش می‌شود و سر کار می‎رود، عصر ها حدود ساعت ٦-٧ ، مینی‌بوس پدر و مادر را با خودش می‌آورد.

خانمی که خانه را از او خریدیم با کمال میل و به انتخاب خودش به مجتمع مسکونی سالمندان نقل مکان کرده، جایی که روزها می‌تواند به جای تنها نشستن در خانه خودش، با هم سن و سالانش اوقات بگذراند، کسی هست که برایشان غذا درست کند، دکتر و پرستار در محل هستند، سر و صدای بچه نمی‌آید، روزها با بقیه سالمندان می‌روند تفریح، پارک، گاهی پیاده‌روی!

به عقیده من سرای سالمندان جای خوبی است اگر کارکرد آن درست تعریف شود. فکر کن زمانی که سالمند بشوی و نیاز به مراقبت داری، نیاز به دوست، نیاز به صحبت کردن با کسانی که دغدغه‌های مشابه تو دارند‌، بودن در مکانی که همه اینها را می‌تواند بالقوه به تو بدهد چقدر اتفاق خوب و زیبایی‌ست! یا تصور کن که پدر و مادر پیری داری که مراقبت کردن از آنها در طول روز برایت امکان‌پذیر نیست، چه جایی بهتر از یک مکان امن و راحت هم برای آنها، هم برای تو!

سرای سالمندان، با ویژگی‌هایی که تا جای ممکن به خانه شخصی انسان شبیه باشد و انسانها از نظر روحی و روانی در آن احساس آرامش بکنند از ضروریات زندگی ماشینی امروز است. من چنین مکانی را برای زندگی در دوران سالمندی انتخاب خواهم کرد.

کم‌رنگی، بی‌رنگی

«سرای سالمندان»

سپیده دم

همیشه از پیری می‌ترسم. شاید دلیلش تصویر ترسناکی‌ست که همیشه از کودکی داشته‌ام. تصویر مادری که پیر شد کم کم، تصویر پیری مادری که صورت زیبایش چروک شد، که کم کم له شد، که خم شد و وقتی که باید پاهایش را دراز می‌کرد و زیر آفتاب دراز می‌کشید و در دل قربان‌صدقه‌ی نوه‌ها و نتیجه‌هایش می‌رفت، به خانه سالمندان رفت، که اول هفته‌ای یک بار، بعد دو هفته یک بار، و بعدتر ماهی یک بار و سالی یک بار به دیدنش می‌رفتند.

بچه‌هایش می‌گفتند چه هر روز بروبم چه سالی یک بار به حال او فرقی نمی‌کند، او دیگر ما را نمی‌شناسد. اما او می‌شناخت. او وقتی هر ماه چشمش به در بود، وقتی هر کدام از بچه‌هایش می‌آمد و دستش را محکم می‌گرفت و فقط لبخند می‌زد و گوشه‌ی چشمش از اشک پر می‌شد، یعنی می‌شناختشان. یعنی چشم به راه بچه‌هایش بود.

کاش لااقل می‌فهمیدند و نه هر روز، که هفته‌ای یک بار به دیدنش می‌رفتند. به دیدن مادری که چشمش به در خشک شده بود و هر روز منتظر می‌ماند. اینکه چشم به راه فرزندت باشی تلخ است، و تلخ‌تر آن وقتی‌ست که به گمان فرزندت، تو او را نمی‌شناسی. مگر می‌شود مادری فرزندش را نشناسد.

من از پیری می‌ترسم. پیری یعنی درماندگی. پیری یعنی غیر‌ممکن‌ها. پیری یعنی استیصال. پیری یعنی درد. کم رنگ شدن. بی‌رنگ شدن. نیست و نابود شدن. برای من دردناک‌تر آن وقت‌هایی‌ست که یک آن پدرم را می‌بینم و انگار تا آن روز آنقدر پیر نشده بوده و یک آن فکر پیری پدر، فکر درماندگی‌اش، فکر درد و مریضی، فکر داروهای هرروزه‌اش.

باید به پدر و مادرها اکسیر جوانی داد تا هیچ گاه پیر نشوند. اینکه ما بچه‌ها چطور می‌توانیم پدرها و مادرهای عزیزتر از جانمان را در خانه سالمندان بگذاریم، اینکه دیر به دیر به دیدنشان برویم، اینکه ناراحت شان کنیم، اینکه اشک بر چشمانشان بیاوریم. از من یکی ساقط است. قلب من هنوز آنقدر سخت نشده، هنوز آنقدر قسی‌القلب نشده‌ام. و حتما خدا را شاکرم که هنوز می‌توانم هر روز و هر روز پدر و مادرم را ببینم.

نمی‌دانم، شاید آن ها هم دلیلی دارند. وقتی با اراده تمام، با هوشیاری کامل چنین تصمیمی می‌گیرند. ولی هیچ‌وقت نمی‌دانند هیچ دلیلی برای هیچ پدر و مادری توجیه شده نیست. کاش این را می‌دانستند.

بوی ادرار

«سرای سالمندان»

سحرگاه

پدربزرگ آلزایمر و بی‌اختیاری ادرار داشت و به هیچ وجه از پوشک بزرگسالان استفاده نمی‌کرد. یک بار با پرستارش کتک‌کاری کرده بود که چرا او را پوشک می‌کند. در واقع هرجا که می‌رسید و نیاز به دفع ادرار داشت همان جا کار دفع را انجام می‌داد، اتاقش بوی ادرار می‌داد. یک بار پرستارش یادش رفت و در را قفل نکرد تا سه روز همه‌ی شهر را به دنبالش گشتند، در نهایت هم در کنار یک سطل زباله پیدایش کردند. فرزندان پدربزرگ (در عین داشتن تمکن مالی عالی) ترجیح دادند کل خانه بوی ادرار بگیرد و پدرشان در خانه‌ی خودش زندانی باشد و هیچ وقت رخ خیابان را نبیند، اما قوم و خویش نگویند که بی‌عاطفه هستند و پدرشان را بردند گذاشتند خانه‌ی سالمندان. هر وقت حرف خانه‌ی سالمندان می‌شد، همه‌ی فرزندان متفق‌القول بودند که هر اتفاقی که بیفتد خانه سالمندان نه! پدربزرگ در نهایت فوت کرد و خانه‌ی بو ادراری را کوبیدند و جایش برج ساختند اما به نظرم هنوز آن برج بوی ادرار می‌دهد.

با دوستی در مورد آینده صحبت می‌کردیم، می‌گفت من به همسرم گفتم «حساب جداگانه‌ای باز کنیم و برای هزینه‌های خانه‌ی سالمندانمان پس انداز کنیم.» یک بار همین ایده را در جمعی مطرح کرد، تقریبا همه خاطره‌ای مشترک از بوی ادرار و  برچسب‌هایی داشتیم که عرف به فرزندانی می‌زند که پدر و مادر خود را به خانه‌ی سالمندان منتقل می‌کنند. قرار شد خودمان هر زمانی که احساس کردیم نیاز است به خانه‌ی سالمندان برویم، خودمان در کمال آرامش برویم و فرزندان نداشته‌مان را به ورطه‌ی سرگردانی و ناچاری و امان از حرف مردم نندازیم و کاری نکنیم زمانی هم که نبودیم افرادی ما را با بوی ادرار به خاطر آورند.

خانه‌ی سالمندان مکانی است شبیه مهدکودک. مکانی است برای گذراندن دوران ناتوانی و کهولت، بدون هیچ گونه بار منفی و مثبت که در ایران شرع و عرف سعی می‌کنند به این مکان تحمیل کنند.

خم می‌شوم زیر بار نقشی که به جای تو بازی می‌کنم…. ای بابا… ای بابا…

«پایان دادن به چرخه خشونت»

باغچه‌ی همسایه: از وبلاگ دو ققنوس روی کاناپه

موضوع این هفته ی وبلاگ زنان رقصنده پایان دادن به چرخه‌ی خشونته… هی خوندم و رد شدم و گفتم من که توی این چرخه نیستم. هی خوندم و رد شدم و گفتم خوبه که من هیچوقت توی این چرخه نبودم.

تا اینکه خریت اپیدمی‌ست رو خوندم و یهو به خودم نگاه کردم و گفتم به به چه خری، چه سری، چه دمی، عجب پایی. و به راستی که خریت اپیدمی‌ست. خشونت دیدم و ورزیدم… اصلا چرخه همینه. نه اینکه توی خشونت گیر بیفتی. یعنی اینکه خشونت ببینی و خشونت بکنی.

تا بخوای هم خشونت دیدم. خشونت پنهان و آشکار. از نزدیک و دور. و خشونت ورزیدم. بیشتر از همه به خودم و بعد به بچه‌هام که نزدیک‌تر از همه به من بودند. و هنوز هم مشغول ورزیدنم به کسایی که زورم بهشون می‌رسه. برای اینکه نمی‌تونم سرم رو صاف بگیرم و بگم نه. برای اینکه می‌ترسم.

همیشه گفتم هرنوع خشونتی از ترس میاد و خشن‌ترین آدم‌ها ترسوترین اونهان. اونا میترسن. از طرد شدن از تنها شدن از ضربه خوردن از شکست از تحقیر و … می‌ترسن. برای همین خشونت می‌کنن. ای خر خوش‌خط و خال. تو هم توی همین اپیدمی مشغول چرخیدنی.

دستم بگرفت و پا به پا برد

«پایان دادن به چرخه خشونت»

بامداد

داستان‌های تاریخی یا سینه به سینه بیشتر راوی زندگی کسانی‌ست که در مقابل خشونت دایمی زندگیشان ایستاده‌اند و با کمک روحیه جنگنده و طغیانگرشان شرایط را مطابق میلشان تغییر داده‌اند یا زمینه تغییر را مهیا کرده‌اند. همین روحیه هم نام و یادشان را به عنوان قهرمان در تاریخ و افسانه‌ها زنده نگه‌داشته‌است. دستکم من نشنیده‌ام کسی با روحیه‌ای بردبار و صلح‌جو در مقابل خشونت قد علم کرده باشد. آها، گاندی شاید، ولی او هم روحیه مبارز و حرف زور‌نشنویی داشت که روش صبورانه و صلح‌طلبی را انتخاب کرده بود. مهم این است که فرد خشونت را برنتابد و سخت‌ترین کار دقیقاً همین است. به فرد ذاتاً تحمل‌کن یاد بدهی که همیشه لازم نیست چنین باشد و گاهی می‌تواند در مقابل شرایطش طغیان کند و در عین حال فقط تهییجش نکرده باشی و زیبایی‌های این روحیه‌اش را حفظ کنی، که به وقتش هم تحمل کند.

بهترین راه شاید زندگی کردن کنار این آدم‌ها باشد ولی همیشه ممکن نیست و بیشتر برای فک و فامیل کاربردی ست. در این شرایط می‌توانی خودت به عنوان معترض وارد میدان شوی. می‌توانی جوری زندگی کنی که ببیند چطور می‌شود برنتابید. وقتی طغیان می‌کنی نه آنگونه که هیاهو و، هاااای مردم مرا ببینید، راه بیاندازی ولی برای آن کس که باید عیان باشی.

راه دیگر حرف‌زدن و قانع کردن است، نه از آن حرف‌های باد هوا، بلکه جوری بگویی که خوره شود به جانش. چه خوب که روانشناس خوبی باشی چون لبه تیغ است. نباید تمام شالوده زندگی و روحیاتش را شخم زد، در عین حال باید بداند هر تحملی حدی دارد. حرف خالی خالی هم خیلی افاقه نمی‌کند، توانبخشی نیز بخشی از کمک‌هاست. کار جدید، راه برون رفت کارآمد، منبع درآمد معقول. بیشتر کسانی که من دیدم خشونت را تاب می‌آورند ترس از بی‌سرپناهی و آوارگی داشتند. هر کس را به «نه به خشونت» ترغیب می‌کنی باید اطمینانش بدهی که تا وقت توانمندی و رهایی، تنهایش نمی‌گذاری. غیر از این باشد می‌شود جامعه ما، همه به نوعی تحت فشار و زور ولی کسی صدایش در نمی‌آید.

بی‌رحمی در همه‌ی ما هست، انکارش نکنیم

«پایان دادن به چرخه خشونت»

نیمه شب

هنوزم وقتی قیافه یک سالگی پسرک یادم میاد گریه‌ام می‌گیره. عکس‌هاش رو نگاه می‌کنم، دو تا چشم درشت ترسیده که در برابر خشم و ناامیدی بی‌حد من بسیار بی‌پناه بود. روزگار سختی بود. تنها بودم و به شدت بی‌حوصله توی یک شهر کاملا غریب. تنها کسی که در کنارم داشتم پسرک بود. هنوزم متحیرم چطور می‌تونستم اونقدر داد بزنم؟ چطور می‌تونستم یه بچه‌ی یک ساله رو اینقدر دعوا کنم؟ تمام خشمم تو چشمام جمع می‌شد و بچه به شدت ازم می‌ترسید. من و همسرم مشکلات زیادی با هم داشتیم، راه مواجه‌ی همسرم با مشکلات و اختلاف‌ها سکوت مطلق بود و به همین دلیل من پر بودم از حرف‌هایی که مجال و امکان گفته شدنش نبود، من بودم و یک بغض فرو خورده‌ی همیشگی. گاهی ساعت‌ها گریه می‌کردم و گاهی بی‌دلیل خشمگین بودم. کنترل زندگی از دستم در رفته بود و قربانی این داستان غم‌انگیز طبعا پسرک بود. مامانم بنده خدا مدام سفارش می‌کرد که مراقب پسرک باشم، نبودم. نمی‌تونستم.

یه مدت هر شب کابوس‌های مشابهی رو می‌دیدم، مضمون همه‌شون یکی بود. دعواهای من و پدرم تو سال‌های نوجوانیم. خیلی طول کشید تا داستان رو درک کردم، خدای من انگار تاریخ دوباره تکرار شده بود. من عین پدرم شده بودم. با همون نگاه‌های غضبناک، با همون لحن و تن صدا. من هیچ وقت پدرم رو به خاطر رفتار و عملکردش نبخشیدم و الان من کسی بودم دقیقا مثل او. اینکه به خودم بیام و مسیرم رو عوض کنم و تمام تلاشم رو متمرکز کنم رو تغییر رفتارم پروسه‌ی طولانی و بسیار انرژی‌گیری بود، اما بالاخره شد.

خشونت مختص دنیای بیرون نیست. ما خودمان قربانی‌های خشونت‌های ندانسته و از روی نا‌آگاهی بودیم و هستیم و همین به آسانی می‌تونه در رفتار ما هم ظهور کنه اگر مراقبش نباشیم، اگر کنترلش نکنیم.

فریادرسى هست؟!

«پایان دادن به چرخه خشونت»

شبانگاه

وقتی پدرم جلوی رفت و آمدم با دوستانم رو گرفت، وقتی به خاطر سر کردن روسری کوتاهی که کمی از موهای بلندم پیدا بود حرف شنیدم، وقتی سر ازدواجم از عملکرد تالار راضی نبودم، جلوی همسرم سرم داد زد و تهدید کرد صدام رو ببرم وگرنه… سکوت کردم. وقتی مادر همسرم روز اولی که به خونه‌ش رفتم باهام کلامی شوخی زشت کرد، وقتی بهم گفت شوهرم ازم سره، وقتی جلوی کس و ناکس ازم بد گفت، وقتی بهم تهمت زد، وقتی… سکوت کردم. وقتی خانواده‌م مادریم من رو زیر سوال بردند، وقتی تنها حرفی که ازشون شنیدم بی‌لیاقت بودن بود، وقتی تمام کارهای من رو بی‌ارزش دونستند، وقتی… سکوت کردم. وقتی رئیسم باهام شوخی‌های بیرون از چهارچوب معمول کرد، وقتی سوالهای بیجا پرسید، سکوت کردم، اما زمانی که ازم خواست زیرآب همکارم رو بزنم و عوض ساکت بودن گفتم نمی‌تونم و این کار رو انجام نمی‌دم من رو با بی‌احترامی اخراج کرد و شخصیتم رو خورد کرد با خودم گفتم کاش باز هم سکوت می‌کردم!

خشونت تن کبود نیست، گاهی یک حرف، یک نگاه، یک اشاره تا اعماق قلب و روحت رو خراش میده و تو ذره ذره فشرده می‌شی، این بدترین نوع خشونته و ما هر روز، هر روزی که می‌گذره دچارش هستیم. سکوت نکنیم چه کنیم؟ شکایت پیش کی ببریم؟ شاید دفاع کردن رو نیاموختیم، شاید بلد نیستیم و یا جرات نداریم، من بلد نیستم از چرخه خشونت هر روزه خارج شم و تو این دور باطل هی می‌چرخم و می‌گردم.

می خواستم همینجا نوشته رو ببندم که با صدای فرزندم که مامان مامان می‌کرد یادم به این افتاد که خشونتی که به بچه‌ها روا میشه چی؟ بچه‌هایی که هر روز توی یک لحظه عصبانیت مادر یا پدر بی‌عرضه خطاب می‌شن، ساکت شو، دهنت رو ببند، من دیگه مادرت نیستم، ترکت می‌کنم و هزار حرف دیگه که هیچوقت از لوح ساده و معصوم روحشون پاک نمیشه (حتی اگه پدر و مادر چند دقیقه بعد ابراز پشیمونی کنند) و باعث می‌شه در آینده عصبی، ترسو، بی‌اعتماد به نفس، و در نهایت آینده تمام‌نمای رفتار والدینشون در قبال بچه‌هاشون بشن چه باید کرد؟ اونها رو چطور می‌شه خارج کرد از چرخه خشونتی که هیچ فریادرسی براشون نیست؟

 

این ره که تو می‌روی 

«پایان دادن به چرخه خشونت»

شامگاه

در شهری پسرکی با پدر و زن بابایش زندگی می‌کرد. پدر دلش می‌خواست پسرک خیلی زرنگ و باهوش باشد و در آینده دکتر یا پروفسور شود. پسرک به کودکستان می‌رفت و از مربی سرود و شعر و نقاشی و بازی‌های کودکانه می‌آموخت. مربی کودکستان کپی شعرها و سرودها را به زن بابا می‌داد تا در خانه به بچه یاد دهد. اما پدر به سختی مخالف سرود خواندن پسرک بود و عقیده داشت که او باید به جای بازی با اسباب‌بازی و تلف کردن وقت‌، علم بیاموزد. پدر دفتری چهل برگ تهیه کرده و در سطر اول از شماره یک تا ده و … می‌نوشت و از پسرک می‌خواست که در حالی که با صدای بلند از یک تا ده می‌شمارد، بنویسد. او در مقابل اعتراض زن بابا که حالا وقت نوشتن از یک تا ده نیست و مربی از من خواسته این اشعار و سرودها را یادش دهم‌، جواب می‌داد «‌به یک الف بچه حسادت نکن خاک بر سر.»

زن بابا و پسرک‌، صبح‌ها از مربی و مسئولین کودکستان‌ سرزنش می‌شنیدند و عصرها از پدر کتک می‌خوردند. بیشتر از همه زن بابا زیر تهمت و سرزنش خاص و عام بود. زنان همسایه با دیدن او با زبان خوش نصیحتش می‌کردند‌: «‌از یک بچه یتیم چه می‌خواهی‌؟ چقدر به پدرش شکایت می‌کنی که به محض رسیدن به خانه ‌‌بچه را کتک می‌زند‌؟ خدا را خوش نمی‌آید.» به کودکستان که می‌رفت مربی با دلسوزی نصیحتش می‌کرد‌: « من از بچه می‌خواهم نقاشی بکشد‌، آن وقت شما مجبورش می‌کنید یک صفحه از ده تا بیست ‌‌یا بابا آب داد بنویسد‌؟! خدا را خوش نمی‌آید. اگر بچه خودتان بود با او اینگونه رفتار می‌کردید؟» به خانه که می‌رسید‌ مورد ضرب و شتم پدر قرار می‌گرفت‌: «‌مادرش نیستی که دلت برایش بسوزد. به کوری چشم تو هم که شده ‌‌پسرم را به خارج خواهم فرستاد تا آنجا پروفسور شود.» زن بابا در مقابل حرف‌های مردم سکوت می‌کرد. زیرا به خوبی می‌دانست که زن بابا‌، زن باباست. در کل دنیا در مورد بدی و خباثت او قصه‌ها و روایت‌ها نوشته شده است.

پسرک با خشونت‌، سیلی‌های آبدار‌، سرزنش‌ها و … پدر درس می‌خواند و بزرگ می‌شد. نمرات بالاتر می‌گرفت و موجب افتخار پدر بود که با دیدن کارنامه پسرک لبخند رضایت بر لبانش می‌نشست و زیر لب زمزمه می‌کرد: «‌تا نباشد چوب تر‌، فرمان نبرد گاو و خر‌» در حالی که پسرک در دلش یک آرزو داشت. بزرگ شدن و گریختن از کتک.

تازه سیزده سالش تمام شده بود و کارنامه‌ها را داده بودند. می‌بایست پدر زیر کارنامه را امضا می‌کرد. دو تا تجدیدی آورده بود و از ترس‌، به پدر نشان نداده بود. صبح روز بعد به قصد رفتن به مدرسه از خانه خارج شد و ساعت یک و نیم که طبق معمول برایناهار به خانه می‌رسید، بازنگشت. همه جا را به دنبالش گشتند و پیدایش نکردند. روی میز تحریرش کارنامه‌اش را دیدند که رویش با خودکار قرمز نوشته بود: «رفتم که برنگردم.» زن بابا با دلی پر دفتر ریاضی پسرک را برداشت و سر سطر نوشت: «آغاج آجی دیر جان شیرین/ ضربه چوب (کتک) تلخ است و جان شیرین.» و دست پدر داد و با خشم گفت: «بیا سر مشق دادم. باید یک صفحه کامل بنویسی.»

بچه‌های زن بابا ، با کمک و محبت پدر به درس و تحصیل ادامه دادند. زنان که به هم می‌رسیدند با هم گفتگو کرده و حال و احوال زن بابا را تجزیه تحلیل می‌کردند: «دیدی گفتم همه‌اش تقصیر زن باباست. زنیکه‌ی پدر سوخته آنقدر چغلی پسرک را کرد و به کتک داد، که بچه دو پا داشت دو پا هم قرض کرد و رفت. چرا بچه‌های خودش کتک نمی‌خورند؟» کسی درک نکرد که پدر نتیجه خشونت و اعمال زور را در فرزند اولش دیده بود و دیگر نمی‌خواست آن تجربه تلخ را تکرار کند.

چرخی که نباید بچرخد

«پایان دادن به چرخه خشونت»

غروب

  • خشونت پینگ‌پونگی:

مثلِ دریا بودم. برای مدت‌های مدید دریایی بودم که هر چیزی را در خود حل می‌کرد و می‌پذیرفت و می‌گذشت.
یک بار سرِکار، بحثی پیش آمد که به نظر من، تقصیر من نبود، اما تبعاتش دامن مرا گرفت. رفتیم اتاق معاون، آن‌جا آقای مدیر که پیش از آن با عتاب و خطاب برای تقصیر خودش، مرا مواخذه کرده بود؛ تقصیرها را به گردن من انداخت.
می‌توانستم مثل همیشه بغض کنم ناراحت شوم و بعد بگذرم و فراموش کنم؛ اما نمی‌دانم چه شد که بلند شدم دفاعیاتم را گفتم و کاغذها را روی میز گذاشتم (شاهدین می‌گویند پرت کردم؛ خودم درست یادم نیست) و آمدم بیرون و از ساعت چهار تا هشت شب یک‌سره گریه کردم.
پیش از عید آن‌سال، آقای معاون صدایم کرد و هدیه‌ای داد و بابت آن روز که حالا دانسته بود حق با من بوده عذرخواهی کرد. خودم ناراحت بودم این رفتار را دوست نداشتم اما از اتفاقی که بعدش افتاد خوشحال بودم.

  • خشونت چرخشی:

می‌خواهم گوشی‌ام را از دست خواهرزاده‌ام بگیرم اما نمی‌دانم چطور. کمی نگاهش می‌کنم و بعد می‌گویم: میشه یه دیقه گوشی‌مو نگاه کنم؟ گوشی‌ام را با لبخند می‌دهد.
دفعه بعد که قرار است پیشش بروم، با راننده تاکسی بحث کرده‌ام و زیاد حوصله ندارم؛ گوشی را از دستش می‌کشم لب ورمی‌چیند اما چیزی نمی‌گوید. می‌رود عروسکش را می‌گذارد روی میز و کفشش را به زور از پایش در می‌آورد و اخم می‌کند.
می‌روم می‌بوسمش و حرف می‌زنم و بازی جدید توی گوشی بهش نشان می‌دهم. حوصله ندارد اخم کرده و مطمئن نیستم به این زودی‌ها یادش بیاید باید مثل همیشه با عروسکش حرف بزند و برای هر کاری رضایتش را جلب کند.

جنگ تمام‌عیار

«پایان دادن به چرخه خشونت»

عصر

شاید تک و توک از مادرم پشت‌دستی خورده باشم. اما اصلا اون جوری نیست که بشه حتی اسمش رو گذاشت کتک. شایدم اصلا نمی‌زده و فقط تهدید می‌کرده… به هر حال توی ذهن من چیز خاصی پررنگ نیست. پدرم هم یه بار دستش رو به هوای زدن بلند کرد. یادمه تعیین و تکلیف کرد، منم برخورد ناخوشایندی کردم. دستش رو بلند کرد، اما نزد. با غضب نگاهم کرد و بعد رو برگردوند. این همه خاطرات من از کتک تا بیست و چند سالگیه. تا زمانی که مادر از دنیا رفت و من ازدواج کردم.

اولین خشونت جدی رو سه روز بعد از عقد از همسر سابقم دیدم. زنگ در خونه پدرم رو زد، من در رو باز کردم. شلوارک پام بود، کوتاه نه، تا وسط زانو. مثل همیشه، مثل تمام دوران قبل از نامزدی و دوره نامزدی که من رو دیده بود. به راننده آژانس پول داد، اومد توی خونه، در خونه رو بست و بعد بی‌مقدمه خوابوند توی گوشم و فریاد زد این چه وضع لباس پوشیدنه. فوران خون اونقدر شدید بود که بدون فکر دویدم طرف دستشویی. کسی به جز ما خونه نبود. در دستشویی رو بستم و زدم زیر گریه. اونقدر توی دستشویی موندم تا خون‌ریزی بند اومد. نمی‌دونم چطوری زده بود که رگ صورتم رو پاره کرده بود. جوری که زیر چشم چپم سیاه شده بود. پدرم که خونه اومد و سر وضع من رو دید، بعد از کمی سکوت گفت باید بریم مسافرت. گفت بهتره دیگران صورت کبود منو نبینن.

مجوز کتک خوردن من همون روز صادر شد. چون این وضع توی دوره عقد باز هم تکرار شد و هر بار هم با خونسردی عجیب پدرم همراه بود. شاید چون همسر سابقم هیچوقت در حضور پدرم منو نمی‌زد. کلا جلوی بقیه آروم و باوقار به نظر می‌رسید و خیلی دور از ذهن بود که بخواد دست بلند کنه. فکر می‌کردم شاید من رو زن سرکشی می‌دونه که نیاز به کنترل داره. بعد متوجه شدم قضیه پیچیده‌تره. اوایل برای دست بلند کردن بهونه‌ای جور می‌کرد و بعد هم پشیمون می‌شد و می‌افتاد به معذرت‌خواهی، اما بعد از مدتی دیگه نه بهونه‌ای پیش می‌کشید و نه بعدش عذرخواهیی در کار بود. کتک خوردن رو حق من می‌دونست.

یه بار به دوستم گفتم کتک می‌خورم. فکر کرد شوخی می‌کنم. باور نمی‌کرد. با عصبانیت یادم آورد که چقدر مستقل و متکی به نفس بودم، از شجاعتم گفت و از جایگاهی که قبل از ازدواج داشتم. و تقریبا فریاد زد باید هر چه زودتر جدا بشم. جواب من فقط یه جمله بود: حالا دیگه خیلی دیره… یه بار هم سعی کردم با پدرم صحبت کنم. منو به مصالحه دعوت کرد و چاره کار رو در گفتگو و پیدا کردن راه حل منطقی دونست. البته این وضعیت تا زمانی که برای اولین بار به طور اتفاقی شاهد کتک خوردن من بود ادامه داشت. اون موقع ما ازدواج کرده بودیم و همسر سابقم نمی‌دونست پدرم خونه‌ست. مثل همیشه بی‌مقدمه عصبانی شد و حمله کرد و نتیجه مداخله پدرم برای دفاع از من و درگیر شدن اونها با هم بود که البته بیشتر باعث ترس من شد. با خودم فکر کردم اگه یه بار حین دعوا قلب پدرم بگیره، اگه آسیب ببینه… پس خفه شدم. حالا دیگه نه تنها ترس از قضاوت اجتماع، بلکه ترس از آسیب دیدن آدم‌هایی که دوستشون داشتم هم به زندگیم اضافه شده بود.

بچه‌دار شدیم. من تن به شرایط حاکم داده بودم و فقط اولین بار که جرقه خشونت علیه بچه‌ام رو دیدم قد علم کردم. دیگه اون موجود تحقیرشده‌ی شکسته‌ی متلاشی نبودم. دیگه احساس نمی‌کردم آدم بی‌پناهی هستم که باید حمایت بشه. انگار که همه شجاعت از دست رفته‌م برگشته باشه آماده جنگیدن بودم. نمی‎خواستم بلایی که سر من اومده بود سر بچه‌م هم بیاد. طغیان کردم… چرخه شکسته شده بود.

من سال‌ها برای حفظ زندگی مشترکم جنگیدم. برای آروم نگه داشتن مردی که بی‌دلیل عصبانی بود جنگیدم. بعد برای جدایی جنگیدم. برای حفظ فرزندم جنگیدم. برای رسیدن به جایی که امروز ایستادم جنگیدم. من سال‌ها درگیر خشونت خانگی بودم و برای شکستن تله‌ای که توش افتاده بودم جنگیدم و بعد از جدایی هم برای تا سال‌ها برای درمان روح و جسم آسیب‎دیده‌م جنگیدم. من می‌دونم بیرون اومدن از چرخه خشونت چه کار کمرشکنیه.

 

شوری

«پایان دادن به چرخه خشونت»

بعد از ظهر

ما را از خشونت گریزی نیست. خشونت آنقدر در ما نهادینه شده، که وقتی کسی به ما خشونت نمی‌کند هم، خودمان از خجالت خودمان در می‌آییم. در جامعه‌ای که از زن‌هایش بگیر تا مردها، تا مادران و پدران، تا دوست و آشنایش، تنها حربه‌ی دست همه همین خشونت است و بس، پس خشونت دیگر اجتناب‌ناپذیر است. تو گویی جزئی از زندگی‌مان شده، تو گویی در ما حل شده، تو گویی دیگر نمی‌بینیمش، که عادی شده برایمان. مادری که بی‌هوا سر کودکش فریاد می‌کشد، همان زنی‌ست که موهایش کشیده شده، بی‌دلیل، از همسرش، همان دختری‌ست که چک خورده، بی‌دلیل، از پدرش، همان خواهری‌ست که فریادهای برادرش را شنیده، و باز هم بی‌دلیل و … و این چرخه آنقدر تو در تو و ادامه‌دار است که شاید گفتنش خنده‌دار باشد.

خشونت همیشه فیزیکی هم نیست. همیشه شما نباید زیر چک و لگدها له شوید، که می‌شود با کلام نیش‌داری آنقدر ویران شوید که خاک برداریش ماه‌ها که نه، حتی سال‌ها طول بکشد. و اینکه فرد که خشونت‌دیده، چرخه را همان جا متوقف کند و این چرخه‌ی معیوب را دیگر ادامه ندهد هم جای بحث دارد.

ولی قبل از آن سوال این است: چرا خشونت پیگردی ندارد؟ چرا وقتی شما مثلا چاقو می‌خورید می‌توانید بروید، شکایت کنید، خسارت بگیرید، مجرم را دستگیر کنید و  الی آخر، ولی چرا شما هیچ وقت نمی‌توانید برای خشونت‌هایی که دیده‌اید که اثرش از آن چاقو به مراتب بیشتر است نمی‌توانید به دادگاه بروید، نمی‌توانید شکایت کنید، نمی‌توانید خسارت بگیرید. و یا باید سرتان را بکنید در برف و ادامه دهید، و یا شما هم دست به کار شوید. که در هر دو حالت فاجعه‌ست.

شاید رایج ترین خشونت‌ها، خشونت های خانوادگی باشد، بین همسران. و معمولا تمام زن‌ها دست کم یک بار ”‌دعوا نمک زندگیه” را شنیده‌اند، و باز پا به این نمک‌های زندگی داده‌اند که دیگر شوری‌اش دلشان را می‌زند. و شاید هیچ زنی بعد از اولین خشونتی که می‌بیند، پایش را به دادگاه باز نکند، که شاید خنده‌دار بیاید. مطمئنا قاضی خواهد گفت: ”‎خرجی‌تون رو می‌ده؟”
– بله.
– معتاده؟
– خیر.
– پس مشکلتون چیه؟

و برای این نوع خشونت‌ها، در کتاب قانون هیچ خسارتی، هیچ جبرانی، هیچ جریمه‌ای قید نشده. پس همچنان به زندگی باید ادامه داد. که هم زندگی و هم کتاب از بعضی از معادلات علیل‌اند.