ماه: ژوئن 2019

ما و تکامل

«نیاز به دیده شدن»

سپیده‌دم

خیلی وقت‌ها ما آدم‌ها خودمون رو تافته جدابافته‌ای از بقیه موجودات حساب می‌کنیم. انگار جهان موجودات زنده یه جهان دیگه است و جهان ما یک جهان دیگه. بدن اونا یه طور دیگه کار می‌کنه و بدن ما یه طور دیگه. اونا یه جور دیگه زنده می‌مونن و ما یه جور دیگه. خیلی از توهماتی که در مورد بهداشت و تغذیه و زندگی سالم و باقی مطالب داریم هم از این طرز تفکر ریشه می‌گیره. در حالی که ما همون‌طور زنده می‌مونیم که یک میمون در جنگل‌های آفریقا و بدن و از اون عجیب‌تر مغزمون یک جور کار می‌کنه! این بحث البته خیلی مفصله. نمی‌خوام از بحث اصلی منحرف بشم. این حرف‌‌ها چه ربطی داره به نیاز به دیده شدن؟

به نظر من نیاز به دیده شدن هم یک نیاز زیست‌شناسانه است، از همون چیزهایی که ماها که در آسمون باز شده و افتادیم پایین فکر می‌کنیم مخصوص خودمونه، در حالی که به دلایل جانورشناسانه در تکامل نقش داشته و برای همین هی پیشرفته‌تر شده و به شکل امروزی به دست ما رسیده. قطعا نیاز به انتخاب شدن در جنس مخالف،  توی گسترش این صفت خیلی مهم بوده، هرچند در شکل امروزی و نوعی که ما تجربه می‌کنیم شاید خیلی کمرنگ باشه و به چشم نیاد.

میلیون‌ها سال پیش اون موجودات زنده‌ای که موفق می‌شدند جلب توجه کنند و بیشتر دیده می‌شدند، شانس بیشتری برای جفت‌گیری و انتقال ژن‌هاشون داشتند. از اون موجودات تا به امروز این صفت راه زیادی رو پیموده تا به ما رسیده.  توی تفکر پیچیده ما انسان‌ها ممکنه نه تنها ارتباطش با جفت‌گیری رو از دست داده باشه، بلکه به نظرمون یک ویژگی کاملا بی‌ربط به جنسیت بیاد.درسته، میل به دیده شدن یک دانشمند که با دیدن مصاحبه‌های تلویزیونی‌اش درباره موفقیت‌هاش قند توی دلش آب میشه احتمالا برای جذب جنس مخالف نیست، ولی به نظر من وجود این نیاز در ما به عنوان یک موجود زنده به همون موضوع برمی‌گرده.درسته که ما آدم‌ها در جامعه و فرهنگ و تفکر پیچیده خودمون حسابی تفتش دادیم و چیز‌های دیگه‌ای ازش درآوردیم مثل میل به شهرت و جاه طلبی و …، ولی ته ته همه این‌ها یکی از همون پرنده‌هایی هست که یک آیین خیلی پیچیده جفت‌گیری رو اجرا می‌کنه تا به چشم بیاد، دیده بشه و در نهایت جنس مخالف اون رو بپسنده.

شما چی فکر می‌کنید؟

Advertisements

رهاش نکن رفیق!

«نیاز به دیده شدن»

سحرگاه

این موضوع برای من چالش‌برانگیز است. من در محیطی بزرگ شده‌ام که هرگونه نیاز به دیگران از هر نوعی، احساس ضعف به شمار می‌آید و انسان‌های قوی نیازی به تایید یا حتی عدم تایید دیگران ندارند. زمانی که دانشجو بودم این مساله را کشف کردم که این دیدگاه خوب نیست. شب اولی که خوابگاهی شده بودم، خب شب سختی بود. دوری از خانواده و همزیستی با افرادی که تا چند ساعت قبل نمی‌شناختمشان، ماجرا را سخت‌تر کرده بود.

هم‌اتاقی‌ام که وارد شد به دنبالش مادرش، مادربزرگش و خاله‌اش هم وارد اتاق شدند، وسایلش را مرتب کردند، تختش را مشخص کردند، شامی برایش درست کردند و بعد رفتند. برای من عجیب بود و حتی توی دلم گفتم عجب دختر لوسی! اما بعد از یک ماه متوجه شدم که تقریبا روند همین است و حتی گاهی تا یک هفته مادربچه‌ها پیششان می‌ماند تا عادت کنند. دروغ چرا؟ از سمت و سویی خوشحال بودم که من لوس نیستم و از سمت و سوی دیگر غمگین بودم که چرا مامان من همراهم نبود. بعدها در موقعیت‌های دیگر بیشتر متوجه این امر شدم. آنچه دیگران در انجامش کمک‌های زیادی داشتند برای من به مثابه یک وظیفه است و باید انجامش بدهم. برای جشن فارغ‌التحصیلی لیسانس، وقتی برای شاگرد اول شدنم تشویقم کردند و جایزه‌ بسیار خوبی به من دادند، باز هم فکر کردم من که کاری نکردم! وظیفه‌ام است و جالب است آن قدر که خانواده‌ دوستانم به من افتخار کردند، خانواده خودم خیلی این کار را انجام ندادند. در واقع گویا وظیفه‌ام بود.

یک بار که دچار آشفتگی روانی شده بودم، نزد روانپزشک رفتم، درگیر کاری بودم که بسیار حاشیه داشت اما دستمزد خوبی هم داشت، بعد از شرح ما وقع، آقای روانپزشک گفت: «از فردی کمک بگیر!» مشخص است که این کار را نکردم. بعدها کشف کردم که دلیل این کارم این بود که نتوانستم خودم را راضی کنم که دیگران کمکم کنند.

پیشنهاد من به دیگران این است که به این نیاز خود چه در موارد مثبت و چه در موارد منفی تا جایی که ممکن است و باعث آزردن دیگران نشود، اعتنا کنند و آن را جدی بگیرند.

به خانواده ما خوش آمدید

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

3 - Years

ویدئوی سه‌سالگی وبلاگ بلاخره تمام شد. ما با انتشار این ویدئو رسما پا به سه‌سالگی می‌گذاریم. به گمانم امسال سال خوراکی‌های خوشمزه باشد.

برای سال جدید، برنامه‌های جدیدی در نظر داریم: شاید نوبت انتشار تغییر کند، تعداد افراد تغییر کند، مهمان هفته ثابت باشد، مهمان هفته نداشته باشیم، به جای تغییر هفتگی موضوع، هر دو هفته موضوع تغییر کند و هزاران برنامه دیگر که هنوز در مرحله بررسی مانده و نمی‌توان با قطعیت در موردش نوشت. اما یک چیز مشخص است: بی‌نظمی هفته‎های اخیر تکرار نخواهد شد.

همراه و مهمان ما باشید. از بودنتان ممنونیم.

 کله‌جوش دستپخت مادرم

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ چند سالی است که اخلاق عجیبی پیدا کرده‌ام. مثلا وقتی فیلم ماجرایی یا پلیسی و غمگین می‌بینم، اعصابم به کلی داغون می‌شود و یک لحظه خود را در پنجاه سانتیمتری صفحه تلویزیون می‌بینم. انگار که می‌خواهم یک سیلی آبدار بیخ گوش هنرپیشه مادرمرده بزنم. برای همین هم ترجیح می‌دهم کارتون و یا کمدی تماشا کنم. تام و جری یا اون دوتا زنبور عسل یعنی نیک و نیکو هم قشنگند. البته فیلم‌های هندی هم با آن رقص و آواز و لباس‌های زیبایشان‌ خیلی دلنشین هستند

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ هر کتابی که خریده و خوانده‌ام، داخل قفسه کتابخانه‌ام جا داده‌ام و حالا برای خودم کتابخانه شخصی دارم. کتاب‌های تاریخی، فولکلور، رمان و ادبی و… را دوست دارم. هر کتابی که برایم جالب باشد می‌خوانم. دلم می‌خواهد تمامی کتاب‌های سیمین دانشور و همچنین محمود دولت‌آبادی را به کتابخانه هدیه کنم.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ کاش همه زنان رقصنده همسایه‌ام بودند. یک روز برای صرف ناهار به خانه کوچکم دعوتشان می‌کردم. آش ماست و کوفته تبریزی می‌پختم. سالاد و سبزی خوردنی هم آماده می‌کردم. به جای کولا، با دوغ و شربت گل‌محمدی از عزیزانم پذیرایی می‌کردم. درست مثل سفره مادربزرگم. برای حلوای واپسین هم خاگینه خوشمزه دورنگ می‌پختم. جن چراغ جادو را هم دعوت می‌کردم تا بعد از رفتن مهمان‌ها ظروف را شسته و سر جایش بگذارد و خانه را مثل دسته گل تمیز و مرتب کند.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ پدر و مادرم را.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ دلم می‌خواهد به وطنم سفر کنم و تمامی شهرها را بگردم و بازگردم.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ بعد از صرف ناهار با زنان رقصنده، آنها را سوار هواپیمای شخصی (رویایی‌ام‌) می‌کنم و به تبریز و کوه عینالی و دریاچه‌اش می‌برم. جای بسیار باصفا و زیبایی است.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ در روستای کندوانِ تبریز زمینی می‌خرم و خانه‌ای بزرگ و به شکل خانه‌های همان روستا می‌سازم با حیاطی بسیار بزرگ و حوضی بزرگ و پر از ماهی‌های قرمز. باغچه حیاط را با کاشتن گل‌های زیبا و رنگارنگ تبدیل به گلستان می‌کنم. البته پس از اتمام کار خانه، زنان رقصنده را برای گذراندن تعطیلات تابستانی دعوت می‌کنم.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ کله‌جوش مادرم حرف ندارد. این غذا بهانه‌ای است که سالی دو سه بار کل اقوام در خانه‌اش جمع شوند و تجدید دیدار کنند.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ گل و گیاه عشق من هستند. موجوداتی که قدر محبت را می‌دانند. کافی است آبشان دهی، مواظبت کنی و آنها تمامی زیبایی‌شان را با گشاده‌دستی تقدیمت کنند. یادش به خیر که چند سال پیش پسرم هر وقت برای خانه‌اش گل آپارتمانی می‌خرید، خراب می‌شد و گلدان را به من می‌داد. با کمی آب و خاک برگ، گل را زنده می‌کردم. از در و دیوار خانه‌ام گل می‌بارید. توی خیاطی خوب نیستم و دلم می‌خواست می‌توانستم مثل خاله‌ام لباس‌های شیک و قشنگ بدوزم که نشد.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ از آنجایی که شانس ندارم و می‌ترسم بازگشت به گذشته شاید سرنوشت بدتری برایم رقم بزند، ترجیح می‌دهم در همین دوره بمانم. به هیچ دوره‌ای برنمی‌گردم. مرحمت شما زیاد.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ بدیهی است که همه‌مان هدیه دادن و گرفتن را دوست داریم. دوست دارم از عزیزانم آلبوم عکس با عکس‌های دوران کودکی و عروسی و… هدیه بگیرم. سال گذشته برای تولد دوستم، عکس‌هایی را که با هم گرفته بودیم، چاپ کرده و آلبومی تهیه و هدیه دادم. خیلی خوشش آمد.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ همه چیز می‌خورم بجز جانوران کوچک. خیلی دلم به حالشان می‌سوزد طفلک صدف و ماهی کوچک که گویا اسمش خمسه است. آخه این طفلکی‌ها چه گوشتی و دل و جگری دارند که بخواهیم بخوریم. چند وقتی است که فروشگاه حشرات خوراکی هم باز شده‌، فروشنده در مصاحبه تلویزیونی‌اش گفت که کتاب آشپزی حشرات را نیز چاپ کرده است. آخر اگر ما همه موجودات زنده را بخوریم، برای چرندگان و پرندگان و خزندگان چه می‌ماند! انصاف هم خوب چیزی است.

لواشک‌های آلبالوی ته گنجه خونه مامان‌بزرگم

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ من عاشق انیمیشنم. قبلنا از سیندرلا بگیر تا انیمیشن‌های کوتاه فلسفی رو دوست داشتم ولی الان بیشتر جذب اونایی میشم که ساخت و پرداخت خوب دارن و قصه قوی و باعث میشن فکر کنم. کوبو و دو رشته نخ، درون و بیرون، خانه متحرک هاولینگ اوناییه که الان یادم میاد و میتونم بگم عالی بودن.

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ من یه راست میرم سروقت رمان‌ها. عاشق اینم که سر بکشم تو زندگی آدما، که خب تو زندگی واقعی فضولی کار خیلی بدیه، ولی تو رمان راحت میتونی این کار رو بکنی و حتی قضاوتشون بکنی و با زندگی و تصمیماشون زندگی کنی. من حتما یه جلد جان‌شیفته نوشته رومن رولان و ترجمه به‌آذین (فقط همین ترجمه) رو میدم به کتابخونه.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ من حال و حوصله چادر چاقچور کردن و رفتن سیخکی نشستن تو رستوران رو ندارم، پاشید همگی بیاید خونه خودم یه چیزی با هم می‌خوریم و بعدش ولو میشیم به گپ و گفت. هر کی غذای برنجی دلش می‌خواد بپزه بیاره، من فقط آش می‌پزم که بلدم زیادش کنم واسه این همه آدم با یه کشک بادمجون مشتی. تا شماها اومدین، منم میرم شراب و پنیر و هله هوله و نون سنگک رو استاد می‌کنم. اومدینا، نذارید باکلاسی نصف شب بیاید. زود بیاید که بیشتر پیش هم باشیم.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ کاش میشد فقط یه بار، فقط یه بار بابام بیاد در خونه‌ام رو بزنه، همون دم در اینقدر بغلش می‌کردم که خشک می‌شدیم مجسمه‌مون رو می‌بردند می‌ذاشتن سر کوچه.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+  مرحمت کنید بلیط صحرای آفریقا رو واسه من جور کنید، با تشکر.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ سوار شید ببرمتون خونه هایدی و پدربزرگش. از شرق که وارد سوییس بشیم، نمیریم تو اتوبان و خیابون‌های اصلی، می‌ندازیم خیابون محلی‌ها و جاده روستایی‌ها، جاده از کوه می‌کشه میره بالا، از وسط ابرها رد میشی و برمی‌گردی پشت سرت رو نگاه می‌کنی، می‌بینی دامنه سبز و پر از خونه روستایی و گاو و بچه و بسته‌های کاه و یونجه رو رد کردی و تازه جلوی روت جاده سبز و پر پیچ و خمیه که از تمیزی و خوش‌رنگی نفس آدم بند میاد. همینجوری برونیم سمت آپنزل و امیدوار باشیم هیچ وقت نرسیم.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ شهرش مهم نیست، یه ورش کوه باشه، یه ورش دشت، تمیز باشه، آدماش مهربون باشن و همه عزیزام و دوستام توش باشن کافیه. شهری باشه که بچه زیاد داشته باشه و بچه‌‌ها هیچ وقت گریه‌شون نگیره. فقط در و پنجره خونه‌ام باید چوبی باشه و جا داشته باشه هرچقدر دوست دلم خواست دعوت کنم.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ آخ آخ اگه ته گنجه از اون لواشکای آلبالوی مامان‌بزرگم مونده باشه، واااای.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ من خیلی خوب حرف می‌زنم و جمع رو گرم می‌کنم، نمی‌ذارم دورهمی ساکت بشه و کسی پاشه بره، فقط کاش یکم بهتر لباس انتخاب می‌کردم، تقریبا پیش نمیاد که برم یه مهمونی و از انتخاب تیپ و لباسم رضایت داشته باشم، همیشه یا کمه و خیلی ساده یا یه چیزی یادم رفته یا زیاده و خیلی مجلسی، مگر اینکه مهمون بیاد خونه خودم.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ هیچ جا نرم، همین جا و همین دوره بمونم، الان اینقدر شاد و خوشبختم که با وجود همه دلتنگی‌ها و نبودن‌ها الان از همیشه آرومترم. الان از همیشه کم‌غصه‌تر و کم‌حسرت‌تر و امیدوارترم.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ هدیه‌هایی که من می‌خوام نه میشه خرید نه میشه هدیه کرد فقط میشه آرزو کرد. ولی خب از یه آویز گردنی خوش‌تراش و خوش‌فرم و خوشگل که نه قلبی باشه، نه گرد و نه مربع و بشه توش عکس بذارم بدم نمیاد. اگر هم بابام بهم کادو بده که نور علی نوره.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ خوردن موجود زنده، حشره کبابی یا پخته یا دودی، ماهی خام، آشپزخونه چینی ژاپنی رو در کل قلم بگیریم. من تقریبا هر چیزی رو حداقل یه بار امتحان کردم و می‌تونم بازم امتحان کنم بسکه شکموام

قارچ دنبلان شیراز… ترافل

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ من فیلم‌های عاشقانه خیلی خیلی آبدوغ‌خیاری با پایان خوش دوست دارم. تو مدل قصه‌های پریان که جمله آخر داستان اینه که همه سال‌‌های سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند. فیلمی که بیشتر از همه دوست دارم ناتینگ هیل هست. بعد هم فیلم درباره زمان از همین نویسنده. فیلم سوم فیلمی هست که تو بچگی دیدم، یه فیلم هندی بود که توش مهاراجه به جای زن اروپایی موبورش عاشق کارگر هندی خودش که خیلی هم زشت بود شد و آخرش به هم رسیدن و با آرایش درست اون زن هندی خیلی هم خوشگل شد. اگه شما اسمشو می‌دونین به من بگین و خانواده‌ای رو از نگرانی برهانید!

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ من رمان تاریخی دوست دارم. یعنی هم تاریخ رو خیلی دوست دارم هم رمان. واسه همین رمان تاریخی دیگه برام اوج خوشی هست. عاشق اینم که خودم در عمق تاریخ تصور کنم و خیال کنم که در اون عصر و زمانه هستم. بانوی یک قصر باشم یا کارگر یه سگدونی فرق نمی‌کنه! عاشق اینم که خودم رو در زمان گذشته تصور کنم و زندگی اون موقع رو تجربه کنم. این ماشین زمان کی اختراع میشه پس؟

کتابی که به کتابخونه هدیه می‌دم مجموعه داستان‌های آن شرلی نوشته لوسی ماد مونتگومری هست. تو بچگی همه این مجموعه رو از کتابخونه قرض می‌گرفتم و بارها و بارها از اول به آخر و از آخر به اول خوندم. عاشقشونم و امیدوارم بتونم این تجربه رو به یک نوجوان دیگه هم هدیه بدم.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ می‌برمتون رستوران گردان برج میلاد. من عاشق اینم که برای مهمون ولخرجی کنم. دوست دارم هرچی که از دستم برمیاد در حد کامل در طبق اخلاص تقدیم کنم به مهمون. با فرض اینکه به قدر کافی پول دارم گرون‌ترین جایی که تا حالا رفتم همین بوده و شما رو هم می‌برم همونجا، البته فکر نکنین واسه خودم این‌طوری ولخرجی کردم‌ها،  تف به ریا اون بار که رفتم مهمون کسی بودیم‌! مطمئنم در تهران لاکچری امروز خیلی بهتر از اینا هست که از ما بهتران محترم تشریف می‌برن. ولی واسه طبقه ما همین رستوران ته لاکچری هست، ببخشید که سطحمون پایینه!

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ از کلیشه متنفرم ولی عین واقعیت همینه، و نمی‌خوام واسه اینکه شما فکر نکنین من خیلی کلیشه‌ای و دمده و فسیل هستم اسم دیگه‌ای بنویسم. من میر‌حسین موسوی رو با کمال افتخار دعوت می‌‌کنم. آرزومه که بتونم میزبان این آدم بزرگ باشم. اگه نشد از حصر دربیاد مارکس فقید رو دوست دارم دعوت کنم. روح بزرگ اون فقید هم همیشه برام الگو بوده.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ من تا الان قاره‌‌های آمریکا، اروپا، آسیا و استرالیا رو دیدم. البته دست تقدیر بوده و لطف خدا، فکر نکنین از ما بهترونی چیزیم! دوست دارم یه کشور توی آفریقا یا آمریکای جنوبی رو انتخاب کنم. انتخاب سختیه البته. هر دو گزینه‌های هیجان‌انگیز و فوق‌العاده‌ای دارند. ولی حالا که فقط یه کشور رو برنده شدم، شیلی رو انتخاب می‌کنم. فکر می‌کنم خیلی به ایران شباهت  و البته تفاوت داره و دوست دارم اینا رو از نزدیک ببینم و حس کنم. دوست دارم دو هفته توی شیلی باشم و از شمال به جنوب این کشور دراز سفر کنم و با مردمش و تجربه‌‌‌هاشون آشنا بشم. از اون سفر‌های با کوله‌پشتی که میری در دل جامعه.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ من دیدن آدم‌‌ها رو خیلی بیشتر از دیدن جا‌ها دوست دارم. یکی از جاهایی که خیلی آدم جالب توش دیده میشه میدان لستر لندن هست که دور و برش پر از تئاتر و مغازه‌های جالب هست. تو این میدون همه جور آدمی دیده میشه. توریست، لندنی، هنرمند، کارمند، بچه، بزرگ، خارجی، داخلی، نرمال، عجیب و غیره! می‌برمتون اونجا با هم یه گوشه می‌شینیم و آدم‌‌ها رو نگاه می‌کنیم.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ من دوست دارم یه خونه ویلایی توی یه زمین خیلی بزرگ تو یه ناحیه روستایی داشته باشم. یه جایی وسط‌های انگلیس که سرسبز و مرطوب باشه. خونه‌مون خیلی بزرگه و استخر داره. توی محوطه خیلی وسیعش برکه هست. دو طبقه است با تعداد خیلی زیادی اتاق. از این بناهای تاریخی که از چندصد سال گذشته با بازسازی حفظ شده و کلی تاریخ و داستان داره هر گوشه و کنارش. لطفا مقادیر قابل توجهی باغبان و خدمتکار و آشپز و راننده و… هم روش باشه‌‌ها، من که از پس نگه‌داری از این همه باغ و ساختمون برنمیام!

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ من دلم دنبلان می‌خواد. یه چیزی بود شبیه قارچ که تو شیراز گیر می‌اومد و خیلی خوشمزه بود. نمی‌دونم حتی نوشتن اسمش همین‌‌طوری بود یا نه، ولی خیلی دوست دارم دوباره پیدا کنم و بخورم.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ خودم فکر می‌کنم توی نویسندگی خوب هستم. اهم اهم، وگرنه اینجا چیکار می‌کنم در خدمت شما؟! آره دور و برم خیلی هستن آدم‌هایی که حسرتشون رو می‌خورم. حسرت توانایی مرتب و تمیز نگه‌ داشتن خونه و زندگی. چطور می‌تونن؟ هر کاری هم می‌کنم در این زمینه به هیچ موفقیتی نائل نمیشم. حیف که نمیشه الان چند تا عکس از دور و برم بدم ببینین چه خبره!

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ نوجوانی رو دوست دارم. چون شیراز بودیم. شیراز برای من تجلی یه عالمه حس خوب و خاطره خوب در هزار زمینه مختلفه. کاش می‌شد دوباره برم اون دوران و برای همیشه شیراز بمونم!

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ دقیقا در همین لحظه دلم یک کیف چشم در آر می‌خواد که وقتی دستم می‌گیرم همه کپ کنن. هرمس مثلا خوبه. قیمتش حدود چهل پنجاه هزار دلار هست احتمالا. پس هیج‌کدوم از اطرافیان من توان خریدش رو برای من ندارن. مجبورم از اوباما درخواست کنم اینو بهم هدیه بده!

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+ روم به دیوار، شرمنده، اسباب خجالت،‌ ولی خوب واقعیت اینه که من از خوردن میوه بدم میاد! آخه میوه هم خوردن داره؟ اصلا تا شیرینی هست، چرا میوه؟!

شکلات‌های کاکائویی دوران بچگی

«در آستانه سه سالگی وبلاگ»

این سئوال و جواب‌ها هیچ ترتیبی رو دنبال نمی‌کنن. دنبال هیچ نتیجه‌گیری خاصی هم نیستن.

3 - Years

– چه جور فیلمی دوست دارین؟ چند تا فیلم به ما معرفی کنین.
+ آخ خدا! چه‌قدر دلم می‌خواد بگم ژانر مورد علاقه‌م ژانر ابزورد و نوآره ؛ اما واقعیت اینه که ژانر اول مورد علاقه‌م عاشقانه است. ژانر دوم جنگ جهانی (داریم همچین ژانری؟ اگرم نداریم من دارم دیگه چی کار کنم؟) عاشقانه: بیمار انگلیسی، دختر میلیون دلاری، یکشنبه غمگین. جنگ جهانی: نامه‌هایی از یوجیما، پرچم‌های پدران ما، ستیغ اره

– بهتون یه کتابخونه بزرگ میدن. چه کتابی دوست دارین بخونین؟ چه کتابی به کتابخونه هدیه میدین؟
+ مرا در رمان دفن کنید وگرنه خودم این کار را خواهم کرد. تاریخی و طنز و داستان کوتاه هم می‌خونم، کلا داستان و ادبیات داستانی و شعر و تاریخ ادبیات و تاریخ جهان دوست دارم اما درست مثل کفتر جلد مدام برمی‌گردم به رمان. جزیره سرگردانی سیمین دانشور رو هدیه میدم.

– قراره ما رو به شام دعوت کنین، کجا دعوتمون می‌کنین؟ کدوم غذا رو پیشنهاد می‌کنین یا چی درست می‌کنین؟
+ بعیده اگر بخوام کسی رو به جایی دعوت کنم بیرون دعوت کنم. هنوز فرهنگش برام جا نیفتاده. خونه دعوت می‌کنم و البته خیلی سختمه چون خونه‌مون کوچیکه و خجالت می‌کشم؛ اما غذاهایی که می‌پزم: سوپ رشته‌زرشک‌دار برای پیش‌غذا، زرشک پلو و قرمه‌سبزی و کشک بادمجون واسه غذای اصلی،  سالاد کلم شیرین و کرم کارامل برای دسر و اینا.

– می‌خواهین یه مهمونی بگیرین. چه کسی رو به عنوان مهمان ویژه دعوت می‌کنین؟
+ دوست داشتم سیمین رو دعوت می‎کردم؛ اگرچه می‌دونم همیشه رژیم داشته و ممکنه از غذاهایی که درست می‌کردم نخوره اما واقعا دوست داشتم از نزدیک می‌دیدمش و بغلش می‌کردم برای تمام لحظات نابی که بهم با کتاب‌ها و داستان‌هاش هدیه داده.

– هزینه سفر به یه کشور دنیا رو برنده شدین. دوست دارین کجا برین؟ چند روز برین؟
+ پاریس، جشن بی‌کران. من انقدر پاریس رو دوست دارم که مطمئنم تو زندگی بعدی یه شهروند پاریسی‌م. انقدر دیدن خیابون‌هاش تو فیلم‌ها برام آشناست که گاهی فکر می‌کنم تو زندگی بعدی نه! من قطعاً توی زندگی قبلیم پاریس زندگی می‌کردم. اصلا فرانسه خوندنم هم به دلیل همین حس آشنایی‌پنداری با فرانسوی‌ها بود.

– قراره ما رو به یه جای دیدنی ببرین، کجا می‌برین؟
+ توی این مقوله من خیلی خیلی ضعیفم؛ چون اصولا خیلی اهل در و بیرون رفتن نیستم اما به نظرم می‌تونیم بریم شیراز، جایی که یه بار بیشتر نرفتم اما شهرش خیلی خیلی برام حس خوبی داشت انگار غریبه نبودم و انگار همه قوم و خویش‌م بودن. بازار وکیلش خیلی خوش آب و رنگ و دوست‌داشتنیه.

– به شما این امکان رو میدن که یه خونه بخرین. این خونه رو کجا می‌خرین؟ اگه می‌تونستین زمان رو به عقب برگردونین دوست داشتین توی کدوم دوره باشین؟ خونه چطوری باشه؟
+ خب دوباره برمی‌گردیم به فرانسه و خونه‌ای در اونجا. ترجیحم یه خونه‌ قدیمی نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچیکه که اتاق‌های متعدد داشته باشه که یکیش رو کتابخونه کنم و یکیش رو اتاق لباس. حیاط داشته باشه که بتونم توش گل و درخت داشته باشم و عصرها بشینم چای بخورم و کتاب بخونم. البته اگه نزدیک رود سن هم باشه خوبه که بتونم شب‌ها برم روی پل بدوم یا قدم بزنم.

– هوس یه خوراکی خیلی خاص کردین که الان دم دستتون نیست و خیلی دلتون می‌خواست یه بار دیگه امتحانش کنین؟
+ چیزی که دستم ازش کوتاه باشه، شکلات‌های کاکائویی دوران بچگیمه که از قنادی می‌خریدیم و به شکل گل‌های کوچولو کوچولوی نرم بود. مدل شکلات شیریش رو هم بعدها زدن که البته به خوشمزگی نمونه‌ اصلیش نبود. اونا دیگه تولید نمی‌شن؛ یه‌چیزی شبیه اون‌ها رو یه شرکتی زد اما سفت بودن و مزه روغنش خیلی تابلو بود و اصلا مزه‌ اون گل‌ها کوچولو رو نداشت.

– توی چه کاری خیلی خوب هستین؟ کسی دور و برتون هست که توی یه کاری خیلی خوب باشه و شما حسرتش رو بخورین؟
+ به‌نظرم تو آشپزی خوبم و توی کارایی که نیاز به خلاقیت دارن، به شرطی که نخوایم خیلی چیز بی‌عیب و نقصی از آب در بیاد. مثلا دوختن سارافون برای بچه با شلوار لی پاره‌شده، درست کردن دستبند و گردنبند، درست کردن جعبه کادو، از این چیزا… آها ! توی نوشتن متن تبریک هم خوبم انقدر که دیگه این اواخر دوستام سفارش می‌دادن برای یه کسی که کسی رو دوست داره و اون که مورد دوست داشتن واقع شده! الان توی بیمارستانه یه متنی بنویس که نشانگر احساس دلتنگی فرد دوست‌دار! باشه بدون این که خیلی تابلو باشه که دوستش داره! خیلی دوست داشتم می‌تونستم نوازنده هم باشم. از دیدن تصویر انگشت‌هایی که روی پیانو می‌رقصند قلبم می‌لرزه.

– دوست داشتین به کدوم دوره زندگیتون برگردین؟ چرا؟
+ همین الان رو دوست دارم. چه بسا دوست دارم یه ده سال هم برم بعدتر که این بدو-بدو هام تموم شده باشه. اون دوره از کودکی که از مدرسه میومدم و مامانم دست و صورتم رو می‌شست و با هم ناهار می‌خوردیم و بعد هم می‌رفتیم جلوی بخاری می‌خوابیدیم رو هم خیلی دوست دارم. اون موقع‌ها احساس می‌کردم مامانم حق منه و من از همه بهش نزدیک‌ترم.

– دقیقا همین لحظه چه کادویی می‌خواهین؟ دوست داشتین این هدیه رو کی به شما می‌داد؟
+ کتاب، دفترچه‌های رنگی رنگی، مداد، گردنبند و گوشواره رنگی. مهم نیست چه شکلی و چه جنسی و  نوشته کی و چه جوری باشن. اینا همیشه من رو خوشحال می‌کنن؛ هر کسی هم که هدیه بده مهم نیست؛ البته من از کادو گرفتن خیلی خجالت می‌کشم؛ چون همیشه به این فکر می‌کنم که طرف خیلی برای خرید کادو زحمت افتاده و همه‌ش تقصیر منه.

– از خوردن چی بدتون میاد؟
+  شنیدین میگن بعضیا خر رو با خور می‌خورن، مرده رو با گور؟ من تقریبا از اونام. چون با دو تا پسر بزرگ شدم، عادت بدغذایی نداشتم (خب پسرا مسخره‌م می‌کردن) تنها چیزی که داداش‌هام می‌خورن و من نمی‌تونم بخورم و خیلی بابت این قضیه ناراحتم ترکیب «اشپل و باقالی و تخم مرغ»ه. یه بار داداشم برام یه لقمه‌ مبسوط از اینا گرفت که همه‌ عناصر لازم رو داشت. تا گذاشتم تو دهنم خواستم بالا بیارم و خیلی ناراحت شدم که دیگه پایه نیستم.