ماه: سپتامبر 2017

بستگی داره که تو…

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

صبح

برای این موضوع نمی‌توانم مرز خاصی مشخص کنم. چون مجهول‌های دخیل در قضیه بسیار زیادند و همگی هم مهم و اساسی هستند. یکی از مجهول‌ها نوع رابطه است. مرزهای رابطه عاطفی کیلومترها با مرزهای همخانگی از سر اجبار یا ملاحظات مالی یا رفاقت صرف فاصله دارد. گفتن ندارد که آدم‌ها شخصیت بسیار متفاوتی دارند در نتیجه نمی‌توان حتی براساس نوع رابطه مرزهای دخالت را معین کرد.

برای مثال در یک رابطه عاطفی اگر یکیشان استقلال تصمیم‌گیری نداشته باشد و مشتاق دخالت دیگری در همه جنبه‌های زندگیش باشد، خب جواب سوال مشخص است: تا آخر ، تا هرجا که دیگری می‌تواند. ولی اگر فرد نخواهد و اجازه ندهد، مسلم است که اصرار فرد دیگر برای دخالت منجر به ناخشنودی از رابطه خواهد شد. ولی تمایل همین فرد از کسی که بنابر ملاحظات مالی همخانه‌اش شده برای کنترل دخل و خرجش انتظار نابجایی خواهد بود.

شاید این موضوع همخانه شدن من را به بیراهه برده. هر چه بیشتر می‌نویسم جمله‌هایم بیشتر منتهی می‌شوند به اینکه دخالت و عدم دخالت و میزان مشارکت در امور شخصی و غیرشخصی افراد بستگی صرف دارد به شکل قرارداد فی‌مابین. قرارداد در روابط غیرعاطفی چیز غریبی نیست. دو آدم غریبه برای هر رابطه‌ای قرارداد دارند و همه موارد شفاف و مکتوب است. حتی دو دوست وقتی می‌خواهند در کاری مشارکت کنند باید قرارداد شفافی منعقد کنند که فردا وقتی کار بر دوستیشان تاثیر نامطلوب نگذارد، شاید این کار مشترک همخانه شدن باشد. در روابط و موضوعات عاطفی کمتر قرارداد نوشته می‌شود و همه چیز به قولی دلی جلو می‌رود. خود ازدواج نوعی قرارداد است. شاید دوستی و ازدواج سفید و همخانگی‌های دیگر قرارداد مشخصی نداشته باشند ولی آنها هم قراردادی نانوشته و محکم دارند. وقتی یک نفر می‌گوید من فلانی را می‌شناسم زیر بار نمی‌رود یا دیگری می‌گوید اگر این را بگویم دوست‌پسرم محشر کبری به پا می‌کند. اینها دال بر وجود قراردادیست بین دو نفر که براساس شناخت از خلق و خوی هم بینشان منعقد شده است.

اگر بعضی گاهی به مشکل برمی‌خورند ناشی از قرارداد نادرست یا عدم توافق طرفین روی مفادش است. ولی این منافاتی با حرف اولم ندارد. برای تعیین مرز و میزان دخالت (مفاد قرارداد) باید نوع رابطه و انتظار طرفین از هم و از خودشان، خلق و خوی هر دو و اجتماعشان مشخص باشد که کار یکی دو جمله نیست و برای هر جفتی، تاس دیگری می‌آید.

Advertisements

حکایت من

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

سپیده‌دم

اگه یکی زودتر از من برای این موضوع مرخصی نگرفته بود، من قطعا از نوشتن در این مورد شونه خالی می‌کردم. دلیلش هم ساده‌ست. من هیچ علاقه‌ای به بحث در این مورد ندارم. برای من و در ذهن من تعدد آرا وجود نداره. حالا که نشستم و به موضوع فکر کردم فهمیدم به طرز وحشتناکی همیشه دنبال یک مدل زندگی خاص بودم و هنوز هم همونم. بدبختانه تنهایی سال‌های اخیرم هم وضعیت رو بدتر کرده.

برای انتخاب همسر سابقم از میان خواستگارهایی که داشتم چهار موضوع بیشتر از بقیه توجهم رو جلب کرد که یکی از اونها دقیقا به این موضوع برمی‌گرده: قرار بود جدا زندگی کنیم. اون توی یه شهر کوچیک کار و زندگی می‌کرد و در ماه فقط می‌تونست دو سه روز به خونه سر بزنه. از اول اصرار شدید هم داشت که امکان زندگی توی اون شهر کوچیک رو نداریم. اول به نظرم عجیب بود، بعد فکر کردم می‌تونه حسن باشه. زندگی مال خودمه. هر وقت بخوام می‌خوابم، هر وقت بخوام پا می‌شم، هر وقت دلم بخواد هر کاری که دلم بخواد می‌کنم… من این فرض رو کردم، عملی هم شد، اما در همون محدوده خواب و خوراک باقی موند. چون چند وقت بعد از شروع زندگی مشترک زنگ زد و دوستانه گفت دوست ندارم بری انجمن فرهنگی. جواب خاصی که ندادم اما یه جوری شد که فهمیدم انگار گیر افتادم. الان که فکرش رو می‌کنم می‌فهمم که خیلی هم علنی کنترلم می‌کرد. مثلا دلیلی داشت که همیشه همون روز و همون ساعت مادرش بهم سر می‌زد و چند ساعتی پیشم می‌موند؟ یا چرا همیشه روز و ساعت تشکیل جلسه ادبی بیشتر از مواقع دلتنگم می‌شد و حتی نیم ساعت یک بار تلفن می‌کرد تا حرف بزنیم!؟

بعد گفت چرا هی می‌نویسی و این‌ ور اون ور منتشر می‌کنی. جدی نگرفتم. اما یه بار که برای مجله‌ای نامه‌ای نوشته بودم و به موضوعی اعتراض کرده بودم و نامه‌ام به عنوان نامه برگزیده ماه از میان نامه‌های خوانندگان مجله انتخاب و منتشر شده بود، تلفن زد و اعتراض کرد و دعوا بالا گرفت. جالب اینجاست که خبر انتشار نامه رو از خودش شنیدم، یعنی من حتی دنبال هم نکرده بودم. فهمیدم از وقتی ازدواج کردیم تمام مجله‌هایی رو که می‌دونست دوست دارم و می‌خونم، چک می‌کنه. وقتی دعوا و بهانه‌گیری و قربون‌صدقه و التماس و باج‌گیری و باج‌دهی از حد گذشت، بریدم و به زبون گفتم دیگه نمی‌نویسم و ته دلم گفتم دیگه «با اسم خودم» نمی‌نویسم و حواسم جمع شد که اسم مستعار مال همین وقت‌هاست.

بعد گفت بشین خونه. درآمد ما اون قدر هست که نیاز به کار تو نباشه. فریادم دراومد. اما چند ماه بعدش که باردار شدم، طرف مقابل حالت حق به جانب به خودش گرفت و گفت دیگه باید خونه بمونی… و خنده‌دار می‌دونین چی بود؟ این مرد ماهی سه روز خونه بود. من تمام مدت توی خونه می‌موندم و مدام با تلفن کنترل می‌شدم و البته که اون زمان موبایل به این شکل وسیع و همه‌گیر نبود و باید خونه می‌موندی تا تماس‌های وقت و بی‌وقت آقا رو جواب بدی. اینترنتی هم در کار نبود که بگی با دنیای بیرون در ارتباطم، ما هم ماهواره نداشتیم که توی خونه موندن معنای امروزیش رو نداشته باشه و سرت به فیلم و موسیقی و… گرم باشه. عملا زندان بود. کنترل از راه دورش جای خود، دیگه یه جوری شده بود که تمام سه روزی که خونه بود دل‌دل می‌کردم کی از خونه میره بیرون، کی می‌گیره بخوابه، کی برمی‌گرده شهر محل کارش و…

من از ادامه دادن این حکایت دل خوشی ندارم. ما جدا شدیم و من دیگه هیچ وقت ازدواج نکردم، ازدواج که هیچ، دیگه حتی همخونه هم نداشتم، راستش رو بخواهین من در کل عمرم هیچوقت دو هفته تمام و متصل، کنار هیچ مردی زندگی مشترک رو تجربه نکردم حتی کنار همسر سابق خودم، اما چنان سوزی به تنم مونده که هنوز که هنوزه از بهم زدن تنهاییم می‌ترسم.

قناری جونم بق‌بقو بیشتر برات مناسبه

«زوج‌ها تا کجا می‌توانند در روابط، علایق، کار و درآمد یکدیگر دخالت کنند؟»

سحرگاه

وقتی «سین» و «میم» رفتند سر خونه و زندگی خودشون، سین ناگهان فهمید همه رویاها و آرزوهاش برای چیدن وسایل خونه داره نقش بر آب میشه. سلیقه میم فرق می‌کرد، نه یه ذره، دو ذره، قشنگ «فرق» می‌کرد. سین دلش نمی‌خواست مدام مخالفت کنه، پذیرفت که دیوارهای خونه پر مجسمه و قاب بشه، پرده‌ها شلوغ و پر آب و رنگ باشند و روی اپن آشپزخونه پر وسایل برقی. کم‌کم به این نتیجه رسید یا سلیقه بصریش باید تغییر کنه یا اینکه از بنیان بزنه زیر میز و بیاد بیرون. وقتی سبک‌سنگین کرد دید بهتره بذاره میز با همه مخلفاتش بمونه سرجاش، ولی خب زیاد حال نمی‌کرد.

«عین» و «صاد» تا وقتی با هم دوست بودند و هفته‌ای یکی دوبار همو می‌دیدند خوش و خرم و بودند، وقتی تصمیم گرفتند به بهانه ادامه تحصیل برند یه شهر دیگه و دور از چشم خونواده با هم خونه بگیرند متوجه شدند یه چیزایی بوده که از هم نمی‌دونستند، نه فقط چیزایی مثل اینکه عین بیشتر وقتا کلید رو رو در جا می‌گذاشت، یا اینکه دستمال کاغذی‌های مصرف‌شده صاد همیشه همه جا ولو بودند، عین متوجه شد بیشتر خوراکی‌هایی که دوست داشت از یخچال مشترک حذف می‌شوند و به جاش خوراکی‌های مورد علاقه صاد خریداری می‌شوند. اونها از اول توافق کرده بودند که اجاره خونه رو عین پرداخت کنه و هزینه‌های دیگه مثل خوراکی و تفریحات به عهده صاد باشه. با این که در تعیین محل خونه و قیمت اجاره عین همه جوره با نظرات و سلیقه صاد کنار اومده بود ولی انگار برای صاد مهم نبود عین سالاد شیرازی خیلی دوس داره و یک روز هم بدون ماست نمی‌تونه سر کنه، فیلم‌های اکشن دوزاری رو به فیلم‌های ترسناک دوزاری ترجیح میده یا اینکه وقتی بلیت کنسرت میگیره یادش باشه عین دلش نمی‌خواد سه ساعت «دلنگ‌دلنگ» و «هاهاهاهای حبیبم…» گوش کنه. عین اولش خیلی «باحال» طور برخورد کرد، حالا بجای ماست سالم و بهداشتی، بستنی غول‌آسای چرب و بد مزه می‌خورد، در حالی که همراه صاد یک فیلم ترسناک «نگاه» می‌کرد و تو گوشیش شبکه‌های اجتماعی رو بالا پایین می‌کرد. کم‌کم صاد متوجه شد عین حوصله نداره و بیشتر سرش تو کتابای درسی و گوشیشه، شوربختانه موعد فارغ‌التحصیلی به زودی فرا رسید و زوج از دست هم کلافه به شهرشون برگشتند و دیگه حرفی از همخونگی دوباره یا ازدواج احتمالی نزدند.

من افتخار آشنایی با هر چهار نفر رو داشتم، در واقع در مقاطع مختلفی باهاشون حشر و نشر از نزدیک داشتم، غیر از مسایل مالی که وقتی وسط میاد واقعا اوضاع رو پیچیده می‌کنه، به خصوص وقتی از طرف یکی از زوجین کنترل می‌شه، تمایل برای تغییر سلایق یا سبک زندگی طرف مقابل یا حتی برتر دونستن عقاید خود و تحمیل اون به طرف مقابل واقعا اذیت‌کننده میشه. بعضی وقتا شاید تحمیل افکار و سبک خودشون هم نباشه ولی سعی کردند مثلا رژیم غذایی یا سلیقه دیداری و شنیداری طرف رو تغییر بدند با این پیام که «اینا برات یا برامون خوب نیست، در حد تو یا ما نیست» و بعد براش انتخابی جز سلیقه خودشون نگذارند. فکر کنم وقتی دو نفر به حدی از نزدیکی فکری و قلبی میرسن که بخوان با هم زندگی کنن، یعنی توی مسیری گام بذارن که قراره اهداف مشترکی رو بدست بیارن، بهتره بهم اعتماد داشته باشن و بذارن هر کدوم از راهی که به نظرش بهتره و بیشتر براش راندمان داره برای رسیدن به اهداف مشترکشون اقدام کنه. شاید یکی دوست داره با دوچرخه مسیر رو بیاد یکی در کنارش قدم بزنه یا بشینه پشت ماشین آخرین مدلش، به نظرم وقتی تقریبا با یک سرعت حرکت می‌کنن، همدیگه رو گم نمی‌کنن ولو اینکه از دو تا مسیر برند، و نگاهشون بهم و به اهداف مشترکشون گرم و پیوسته و مداومه، دلیلی نیست که حتما عین نظرات همدیگه زندگی کنن، اون وقت دیگه اون آدمی که دلتون رو برده با تمام خصوصیات و مختصات شخصی خودش از بین میره و تبدیل میشه به کس دیگه‌ای که شاید دیگه اصلا شاد نباشه و خودآگاه یا ناخودآگاه از تصمیم با هم بودنتون پشیمون بشه.

این بی‏‌بی خدیجه بود که باید پیامبر می‌‏شد*

«جنسیت‌زدگی»

مهمان هفته: «یاسین شفقی»

اگر کسی سی سال عمر کرده باشد، هزاران هزار اتفاق کوچک و بزرگ برایش افتاده، میلیون‌ها لحظه‏‌ی تلخ و شیرین را تجربه کرده، و لابد بارها و بارها پرسش‌‏هایی تکراری در ذهنش رقم خورده. با این حال، تعداد معدودی از این تجربه‌‏ها و لحظه‏‌ها را شفاف و دقیق به یاد می‌‏آورد. و این روایت‏‌های خردِ زندگی‏‌ست که جهانِ آدمِ سی ساله را شکل داده. روایت‏‌هایی که با نخی نامرئی به یکدیگر وصل می‏‌شوند و مفهومی را به کرسیِ ذهن می‌‏نشانند.

از زمانی که به یاد دارم، یکی از رایج‌‏ترین بحث‏‌های دورِهمی‌های فامیلی و جمع‌‏های دوستیِ خانوادگی، شوخی‌‏های تکراریِ بزرگترها درباره «تجدید فراش» آقایان بود. من هم تا مدت‏‌ها فکر می‏‌کردم چه بامزه و چون چیزی بود که زن و مرد بهش می‏‌خندیدند و حتا ابایی از مطرح کردنش جلوی ما بچه‏‌ها نداشتند، به نظرم خیلی طبیعی و باحال می‏‌آمد. موضوع ساده بود: یک مرد، حتمن تهِ دلش می‏خواست که با زنِ دیگری هم باشد، و زن‏ها لابد چشمش را در می‏‌آوردند. اما بحث شوخی بود و زنان باجنبه و امروزی به شوخی همراهی می‏‌کردند و همه چیز به خوبی و خوشی می‏‌گذشت. ولی یادم می‏‌آید که یک بار، و فکر کنم فقط همان یک بار، یک زن در خلال همان موضوعِ همیشگی، شوخی را جوری ادامه داد که منجر به سکوتی ناخوشایند و لبخندی کشدار و ناشیانه بر لب‏‌ها شد. آن وقت بود که باید بحث جوری جمع می‌‏شد. باید یک نفر چیزی می‏‌گفت و فضا را عوض می‏‌کرد. انگار همه به فکری عمیق، به کابوسی وحشتناک فرو رفتند. آن زن، مادرِ من بود. گفت اگر بفهمد روزی شوهرش بهش خیانت کرده هیچ ناراحت نمی‏‌شود، در عوض مقابله به مثل می‌‏کند. و خندید. ولی دیگران، نه فقط مردها، زن و مرد و حتا ما بچه‌‏ها که یک چیزهایی حالی‏مان می‏‌شد، دچارِ یک نوع گیجی و حالتِ بدی شدیم. انگار دیگر هیچ چیز شوخی نبود، انگار برای یک لحظه، آرامشِ موجود، به آشوبی توی دلِ همه بدل شده بود. لابد من هم، آن موقع فکر کرده بودم که «اوه، مامان، لطفن یه کم کول باش! شوخی رو خراب کردی!»

اواخر اولین سالِ دانشگاه، به یکی از هم کلاسی‌‏هایم علاقه‌‏مند شدم. همیشه فکر می‏‌کردم شیفته‏‌ی کودکِ درونش شده‌‏ام که آمده بود بیرون و این همان چیزی بود که من در خودم سراغ نداشتم. سعی کردم بهش نزدیک شوم. سعیَم به اینجا رسید که به مدتِ یک سال و نیم، بیشترِ وقتمان را توی دانشگاه و پای تلفن و اس.ام.اس با هم می‏‌گذراندیم. با هم درس می‏‌خواندیم، و فکر می‏‌کردیم شاید، شاید یک ترکیبِ دوتاییِ عالی شویم. اما… همیشه یک چیزی کم بود. چیزی که نگذاشت حتا برای یک روز ما خودمان را «توی رابطه» احساس کنیم. آن چیزی که کم بود، «سیمانِ» وجود من بود. جمله‌‏اش به من این بود: «تو به اندازه‌‏ی کافی سفت نیستی، سیمانی نیستی!». ازش پرسیدم: چرا؟ – نمی‌‏دونم! – یه مثال می‌‏زنی؟ – ببین، مثلن تو خیلی به آدما اهمیت میدی. به حرفاشون گوش میدی، لبخند می‏‌زنی، زیادی نرمی!

وقتی توی زاهدان دوره سربازی را می‌‏گذراندم، گروهبانِ وظیفه‌‏ای داشتیم که بلوچ بود: گرم و دوست‌داشتنی و شوخ. یک روز یکی از دوستانش به خوابگاهِ ما آمد و نشسته بودیم از در و دیوار حرف می‌‏زدیم. بحث رسید به رسمِ بلوچ‌‏ها که چند تا زن می‏‌گیرند و حتا زن‏‌ها خودشان برای شوهرشان خواستگاری می‏‌روند. من پرسیده بودم فکر نمی‌‏کنید منصفانه نیست؟ جزئیات یادم نیست، فقط می‌‏دانم که هر دوی آن‏ها به شدت معتقد بودند که مرد قطعن از زن بیشتر می‌‏فهمد و حقوق بیشتری هم دارد که طبیعی‏‌ست. من سعی کردم خونسرد باشم و برایشان توضیح بدهم که: توی هر زمینه‏‌ای که حساب کنید، زنان توی همین چند دهه‌ی گذشته که کمی آزادتر بوده‌‏اند به بالاترین درجات رسیده‌‏اند. (شرایط را تصور کنید که دارم به کسی توضیح می‌‏دهم که ارزش و حقوقِ زن‏‌ها نصفِ مردها نیست!) مثال زدم: ورزش، علم، سیاست، اقتصاد، ادبیات، هنر و… هر جا را نگاه کنی زنی آنجا می‌‏درخشد. مهمانِ خوش‏‌صحبتمان با لبخند نگاهم می‏‌کرد. مثال‌ها و حرف‌‏هایم که تمام شد گفت: فرض کنیم همه‏‌ی این‏ها که تو می‌‏گویی درست مهندس، ولی بگو چرا پیامبر زن نداریم؟ تو که از خدا بیشتر نمی‏‌فهمی! و بحث تمام شد.

من فرزندِ آخرِ زنی هستم که از کودکی کتاب‏‌های بزرگترها را می‏‌خوانده. توی این خانه، من یاد گرفته‌‏ام، هرچند دیر، که مجبور نیستم عرفِ جامعه‏ را اگر به نفعِ جنسیتِ من است بپذیرم. همیشه فکر کرده‌‏ام کتاب معجزه کرده و مادرِ مرا از زنانِ اطرافِ خودش متفاوت کرده. گرچه می‏‌دانم، اگر از خواهرم بپرسید حتمن به شما هزاران مورد تبعیض را گوشزد خواهد کرد که به چشمِ من نیامده چون من دختر نبوده‌‏ام. با این حال، این که حتا همین حالا، توی جامعه‌‏ی آزادی مثل آلمان، مردانی را می‏‌بینم که در قفسِ تنهاییِ خویش به دنبالِ دختری باکره می‏‌گردند، اینکه شباهتی بین خودم و آنان حس نمی‏‌کنم، مرا به معجزه‌‏ی خواندن، به معجزه‌‏ی کتاب‏‌ها برای مادرم و خودم مومن کرده است. با همین ذهنیت برای ترویجِ کتاب‏خوانی (از این خیال‏های خوش)، توی اینستاگرام صفحه‌‏ای درست کردم برای انتشارِ «تصویرِ کتاب خواندنِ آدم‌‏ها».  فکر کردم این جوری روی ناخودآگاه مردم اثر می‏‌گذارم. از ایده استقبال شد و ویدیوهای زیادی به دستم رسید و روز به روز منتشرشان کردم و هنوز هم ادامه دارد… اما غم‏‌انگیزترین اتفاق تا به حال این بوده که چندین دختر (و صرفن دختر) به من پیام داده‌‏اند: حتمن باید چهره‌‏مان معلوم باشد؟ پاسخ من مثبت بود و آن‏ها از فرستادنِ ویدیو منصرف شدند!

من از میانِ خرده‌‏روایت‌‏های زندگیِ خودم، آنهایی را انتخاب کردم که نسبت به تجربه‏‌های تلخ و شدیدِ انسان‏‌ها، ساده‌‏ترین‌‏ها بود. اما مگر آسیب‌‏های کوچک نیست که روحِ انسان را آرام آرام از درون می‌‏جود و شوقِ انسان را برای خوب زیستن می‏‌میراند و مگر همین تجربه‌‏های تلخِ ساده نیست که نفرت را آرام آرام به خونِ آدمی تزریق می‏‌کند تا جایی که در خشونت و تحقیر، در رفتارهای زشتِ غیرانسانی سر برآورد؟ مگر اسیدپاشی و تجاوز به کودکان، می‌‏تواند دلیلی جز عقده‌‏های حاصل از تفکیک و تبعیض داشته باشد؟ و مگر عقده‌‏های حقارت، جز با تحقیرِ دیگری به خاطرِ اینکه شبیهِ ما نیست، از جنسِ ما نیست، در طبقه ما نیست یا در کنترلِ ما نیست به وجود می‌‏آید؟

اساسن از نظرِ من مسائل پیچیده، ریشه‏‌های ساده‌‏ای دارد که ما مدام انکارش می‏‌کنیم.

 

* دیالوگی از فیلمِ سنگ صبور.

تو مگر از شیشه روغن ریختی!

«جنسیت‌زدگی»

بامداد

گفتم: «باورت می‌شود همین چند سال پیش که موهایم را پسرانه کوتاه کردم، مادرم چه قشقرقی به پا کرد؟ در حالی که دیگر بچه هم نبودم و در دهه سوم زندگی‌ام بودم! تازه تا وقتی به واسطه ازدواج و مهاجرت از هم جدا شدیم هم دست‌بردار نبود و هر دختر مو‌بلندی می‌دید می‌کوبیدش توی فرق سرم، حتی دختر‌های توی فیلم‌های ترکیه‌ای را! می‌گفت دختر باید موهایش بلند باشد. تازه این فقط یک فقره است از مصیبت‌هایی که از نقشی که جامعه به واسطه جنسیتمان به ما تحمیل می‌کند، بر سرمان می‌آید. تازه مادر من آدم بی‌سواد و یا دور از اجتماعی نبود. مثال دیگر وادار کردن خانم‌ها به پوشیدن کفش پاشنه بلند در محل کار حتی در کشور‌‌های توسعه‌‌یافته! و یا مثلا همین که همیشه به پسر بچه‌ها می‌گوییم مرد که گریه نمی‌کند (می‌دانستم خودش هم چند فقره از این مثال‌هایی که اتفاقا از نزدیک هم لمس کرده در ذهن دارد.)»

گفت: «کارتونی که اخیرا با هم دیدیم را به یاد داری؟ این جمله را یادت هست که در آن می‌گفت خرگوش‌ها نمی‌توانند پلیس شوند، حتی در شهر آرمانی (جایی که در آن همه حیوانات اعم از شکارچی و صید در کنار هم و ظاهرا در صلح و صفا با شعار «هر کسی می‌تواند هر چیز بشود» زندگی می‌کنند.) این جمله را اول آن کارتون شنیدیم، اما آخرش دیدیم که اتفاقا می‌توانند و چه پلیس خوبی هم می‌توانند بشوند. شخصیت ریزه‌میزه کارتون وقتی شروع به پیشرفت کرد که به نقطه قوت خودش تکیه کرد، نه اینکه در پی رقابت با حیوانات دیگر باشد که در خیلی زمینه‌ها از او قوی‌تر و بزرگ‌جثه‌تر بودند. مثلا در آیتم بالا رفتن از دیوار، پرش‌های کوچک اما سریعش را در هم آمیخت تا قد و قواره‌اش دیگر نقطه ضعفش نباشد و مربی سرکوفت دیگران را به او نزند. در واقعیت هم مثلا مردها نمی‌توانند باردار شوند، حتی اگر بخواهند هم با جسم فعلی‌شان این امکان را ندارند، اگر هم در خبرها خواندیم که «فلانی» این شگفت را رقم زده، به خاطرمشکلات جسمی عشقش «بهمانی» بوده و تغییر جنسیت داده بود. هزینه باردار شدن مردها و عوارض نامشخصش، در بعد کلان آن قدر زیاد است که از این دست استثنائات علمی بگذریم به جرات می‌توان گفت در دنیای کنونی مردها نه می‌توانند و نه باید باردار شوند. حالا به نظرت زن‌ها باید از این نقش زاییدن گلایه کنند و بگویند جامعه به ما تحمیل کرده و چرا مرد‌‌ها نمی‌زایند؟»

چیزی نگفتم.

ادامه داد: «و از آن طرف، در دنیا زنان کمی خلبان شده‌اند، روانشناسان می‌گویند به خاطر آن یک بخش خاص از مغز که وظیفه شهود و تجسم را دارد. ظاهرا مردها آن بخش از مغزشان به مرور زمان قوی و قوی‌تر شده اما در خانم‌ها این اتفاق رخ نداده است و نتیجه‌اش اینکه خلبانی و کار‌هایی از این قبیل برای خانم‌ها کمی دشوار‌تر (و نه غیر ممکن! خود من موارد استثنا زیادی سراغ دارم) شده است. و نکته قابل طرح اینجاست که اگر خانم‌ها در دنیای کنونی این را نوعی نقص برای خود می‌دانند و با تمرین می‌خواهند درصدد بهبود آن برای نسل‌های آینده باشند، خیلی هم عالی است ولی در عین حال مسخره است که مردان یا زنان با این قبیل استدلال‌ها خود را برتر بدانند و به آن مباهات کنند. آن چه این میان مهم است این است که در پی مقایسه با هم نباشند و هر کدام بر نقطه قوت‌هایشان تمرکز کنند. این درست است که جامعه نقش‌هایی را به واسطه جنسیت به ما تحمیل می‌کند اما باید مراقب باشیم در بر هم شکستن این نقش‌ها تا به کجا پیش می‌رویم. این نقش‌های تحمیلی احتمالا در گذشته خاستگاه‌هایی داشته‌اند که نمی‌توان و نباید نقش‌ها را جدا از خاستگاه و دلیل گذشته‌شان بررسی کنیم. حکایت سوسیس و ماهی‌تابه و یا آن صندلی رنگ‌شده دربار را شنیده‌ای؟»

گفتم: نه.

گفت: «از کسی می‌پرسند چرا همیشه سر و ته سوسیس را می‌زنی و بعد آن را سرخ می‌کنی؟ می‌گوید نمی‌دانم! این روشی است که مادرم همیشه به کار می‌گرفت. از مادر هم می‌پرسند و با پاسخی مشابه به مادربزرگ ارجاع می‌دهد. در آخر مادربزرگ می‌گوید چون ماهی‌تابه ما آن زمان کوچک بود و سوسیس کامل در آن جا نمی‌شد و مجبور بودم سر و ته آن را بزنم. و یا مثلا در حکایتی دیگر تا مدتها دو نگهبان را گماشته بودند بالای سر یک صندلی در دربار تا نگذارند کسی روی آن صندلی جلوس کند. وقتی علت را پیگیری می‌کنند ‌می‌فهمند که روزی روزگاری این صندلی رنگ شده بوده و علت گماردن نگهبان صرفا جلوگیری از رنگی شدن افراد و خراب شدن رنگ صندلی بوده است؛ اما به مرور دلیل از یادها رفته و یا چه بسا علت به کلی از بین رفته اما سنت‌ها بی‌دلیل و بدون آگاهی حفظ شده‌اند. شاید بسیاری از نقش‌هایی که به قول تو جامعه تحمیل کرده تاریخچه و دلیل خاصی داشته‌اند و البته امروز با از میان رفتن آن خاستگاه‌ها دیگر حفظ همه آن نقش‌ها بی‌کم و کاست ضرورتی نداشته باشد. اما یادت باشد نباید همه چیز را از بیخ و بن زیر سوال ببری. شاید علت تخصیص برخی نقش‌ها هنوز معتبر باشد. این مثال‌های درهم و برهم و لنگه به لنگه را زدم تا به داستان طوطی کچل مولوی برسم. در دنیا خیلی چیزها شبیه چیزهای دیگری هستند اما همه چیز با هم قابل مقایسه نیستند. همچنین «همه چیز» نمی‌تواند آن طور بشود که می‌خواهیم. نمی‌توان همه نقش ها را نفی کرد و آدم‌ها را در هر نقشی به جای هم گذاشت که در آن صورت بسیاری مفاهیم از جمله خانواده از هم خواهد پاشید. باید مراقب بود و با احتیاط و چه بسا دلسوزی این «چیزها» را کاوید. گاهی باید تفاوت‌ها را قبول کرد نه اینکه آنها را صرفا برآمده از مردسالاری و دیکتاتوری و بی‌فرهنگی جامعه و بی‌شعوری و … دانست. جان کلام اینکه مبادا مثل طوطی شیرین‌زبان قصه به سادگی و صرف یافتن شباهت زبان باز کنیم که: «تو مگر از شیشه روغن ریختی!»

 

من همانم که تعیین می‌کنند

«جنسیت‌زدگی»

نیمه‌شب

بهترین همبازی من یکی از پسرهای فامیل بود. بیشتر بچه‌ها از ما کوچیکتر بودند و وقتی فرصتی گیر می‌آمد و ما همبازی می‌شدیم کیف دنیا رو می‌کردیم. یادم می‌آید مدتی همدیگه رو ندیده بودیم و وقتی خانواده‌ها دور هم جمع شده بودند ما در سن بلوغ بودیم. من به گمانم دوم یا سوم راهنمایی بودم. او هم یکی دوسالی از من بزرگ‌تر بود. اولش هر دو برای هم قیافه گرفتیم ولی بعد با توپش اومد طرفم و گفت بیا بریم بازی. آخ که چقدر خوش ‌می‌گذشت. هر نوع بازی که فکرش رو بکنید از دوچرخه‌سواری و فوتبال و حکم و هفت کثیف بگیر تا اذیت کردن بچه‌های کوچیک‌تر. هیچ‌وقت هیچکدوم از خانواده‌ها نگفت تو دختری زشته یا تو پسری عیبه. پدر هم آشپزی می‌کرد هم خانه‌داری و مادر گاهی تا دیروقت سرکار بود و خسته از سرکار برمی‌گشت.

دانشگاه که رفتم یک دوستی داشتم عین خودم. شیطون و بازیگوش. مدام با خواهران بسیج دانشگاه مساله داشتیم فقط و فقط به خاطر این که از نظر اونا ما به اندازه کافی دخترونه رفتار نمی‌کردیم. بعدها که وارد جامعه شدیم تازه متوجه شدیم چه کلاه گشادی سرمان رفته. من فکر می‌کردم به خاطر شرایط جامعه فقط کشورهایی مثل کشور ما مرز جنسیتی داره. اما بعدا که به کشورهای دیگه رفتم متوجه شدم کم و بیش همه جا همین صدق می‌کنه حالا در رنگ و لعاب پیشرفته‌تر. حالا گیرم بیشتر علیه پسرهامون.

یک بار جایی در مورد زوج جوانی خوندم که خانم مهندس و موفق در کارش بود و آقا مغازه‌دار. بچه‌دار شده بودند و خانم خانه‌دار شده بود تا از بچه مراقبت کنه. با هردو که صحبت کرده بودند هر دو ناراضی و افسرده بودند و وقتی علت رو جویا شدند خانم گفت که به شغلش علاقه داشته و دوست نداره توی خونه بمونه و آقا هم ابراز کرد از مغازه‌داری خوشش نمیاد و ترجیح میده توی خونه کنار بچه‌ش باشه و به شغل خانه‌داری و آشپزی علاقه‌ی فراوونی داره. وقتی با تعجب ازشون پرسیدن پس چرا حالا که هردو ناراضی هستین کاری رو که دوست دارین انجام نمیدین، گفتن اونوقت مردم چی میگن؟ مگه میشه؟ نمیذارن!

معلمی داشتم مثل خودم ساده و بدون آرایش. با لباس‌های ساده و اسپرت. روزی یکی از دوستان پسرم رو به کلاس بردم تا آشنا بشه. گفت همه‌چی عالی بود ولی از تیپ معلمش خوشم نیومد. گفتم یعنی چی؟ گفت زن باید به خودش برسه، آرایش کنه، موهاش رو درست کنه. چیه اینجوری! و من با خودم فکر می‌کردم پس راجع من هم همین فکر رو می‌کنی! یا مستندی می‌دیدم در مورد مردانی که ابرو برمی‌دارند، مومک می‌اندازن یا لیزر می‌کنن و دخترانی که می‌گفتند از این‌جور مردها بدشون میاد و مرد باید مردونه باشه. با خودم فکر می‌کنم چند درصد زنان واقعا و از صمیم دل عاشق زرق و برق و آرایش و این چیزها هستن و چند درصد مردها واقعا از روی دل و نیاز مردانه (به قول جامعه) رفتار می‌کنند؟ و چه درصد عظیمی از مردم بین این دو طیف سرگردانند و مجبور به نقش بازی کردن. کسانی که فقط دلشون می‌خواد خودشون باشن نه یک جنسیت بیرق برافراشته.

مرز

«جنسیت‌زدگی»

شبانگاه

چند سال پیش تصمیم گرفتم با اسم مستعار بنویسم. همه چیز هم از یه فکر ساده شروع شد. اینکه ما در مورد خیلی از دانشمندا قائل به اسم و رسم و زندگینامه هستیم اما حداقل در مورد کشور خودمون،  خیلی وقت‌ها اسم کسی رو پشت کار نداریم. مثال ساده‌ش حفظ زبان فارسی بود. اون موقع من کنجکاو شده بودم که چرا اسلام به هر کشوری که رفت (منظورم کشورهایی هستن که ارتش اسلام اونها رو فتح کرد، نه اینکه اون کشور اسلام رو پذیرا بشه.) یه سری تغییرات اساسی و بنیادی توی اون کشور داد، دین رو عوض کرد، آیین و مراسم رو تغییر داد، زبان تغییر کرد، حتی جشن‌ها هم رنگ و بوی اسلامی و عربی گرفتن، اما توی ایران این اتفاق نیفتاد. یعنی نه زبان عوض شد، نه جشن‌های ملی جاشون رو با جشن‌های مذهبی عوض کردن، نه آیین‌ها و مراسم تغییر خاصی کردن، و حتی دین که یه موضوع جبری محسوب می‌شد هم بعد از یه مدتی رنگ و بوی ایرانی به خودش گرفت.

بیشترین چیزی که این وسط ذهن منو مشغول می‌کرد موضوع زبان و جشن‌های ملی بود. فارسی بعد از این همه سال حضور اسلام در ایران هنوز زنده بود. مثل مصری‌ها نبودیم، مثل مردم هیچ جا نبودیم. بعد فکر کردم اینجا دقیقا همون جاییه که آدما، اونایی که تعدادشون خیلی بیشتر از اونی بوده که بخواد اسامی همه‌شون با جزئیات توی تاریخ ذکر بشه، دست به کار شدن تا به شکل‌های مختلف فارسی و ایران رو حفظ کنن. آدمایی که به نتیجه عملشون فکر کردن، نه به اسمی که ازشون باقی می‌موند.

من با خودم فکر کردم اگه من یکی از این آدما باشم، یکی که نه اسم داره، نه جنسیت، نه دنبال شهرت باشه و نه منافع مالی، یکی که فقط کار کنه، کار علمی، کار تحقیقاتی… و خب من خوش‌شانس بودم. دقیقا سال‌هایی بود که می‌شد هویت مجازی داشت و کار کرد. خرجش ساختن یه ایمیل بود و داشتن یه اسم کاربری که هویتی رو نشون نده، در مورد من مثلا شما فرض کنید برگ سبز. و من این کار رو کردم. بعد شروع کردم به تحقیق کردن، نوشتن، منتشر کردن. بعد از مدتی نتیجه عالی بود. نوشته‌ها خونده می‌شد، چون دقیق و بر پایه واقعیت و تحقیق بود، بهشون استناد می‌شد، بعضی وقتا حتی بدون اینکه به اسم مستعار من اشاره‌ای بشه این طرف و اون طرف منتشر می‌شد و اسامی دیگه پای مطالب می‌اومد. من دنبال اسم نبودم. از نشر نوشته‌ها خوشحال می‌شدم. داستان نمی‌نوشتم که بگم دارم عقاید خودم رو منتشر می‌کنم. موضوعات به ایران ربط داشت. مستند و بر پایه تحقیق بود. دقیقا حس گمنامی اون کسی رو داشتم که نمی‌دونم چطوری باعث حفظ نوروز شده بود.

معروف که شدم متوجه موضوع غریبی شدم. همه منو آقای برگ سبز صدا می‌کردن. اول خواستم واکنش نشون بدم، بعد یادم افتاد که قرارم با خودم گمنامی بوده، این که من پشت نوشته‌ها نباشم، اصلا مالکیت روی موضوعی نداشته باشم، مهم چیزی باشه که نوشته می‌شه. فکر کردم حالا خانم یا آقا چه فرقی می‌کنه. اما موضوع که ادامه پیدا کرد متوجه شدم جدی‌تر از فرق داشتن و نداشتن برای منه. من به هر حال آقای برگ سبز بودم، هیجکس حتی نمی‌خواست این فرض رو قبول کنه که شاید زن باشم. حتی وقتی ایمیل‌های تعریف و تحسین یکی از خواننده‌های پیگیر نوشته‌هام یواش یواش تبدیل به نامه‌های عاشقانه شد و هر چقدر براش نوشتم من هم مثل خودت زنم باور نکرد!

به دوست مجازی هم سن و سالی که فکر می‌کرد خیلی ازش بزرگترم و مدام استاد استاد بارم می‌کرد گفتم بیا فرض کن همسن باشیم، بیا فرض کن استاد نیستم، اصلا بیا فرض کن که زن باشم. اما دوست مجازی که خودش مرد بود (و البته با اسم و رسم واقعی فعالیت می‌کرد) نوشت تو برای زن بودن زیادی زمختی! دوست دیگه‌ای که اون هم اصرار شدید داشت که من محقق زبردست سپیدموی یکی از دانشگاه‌های خارج از کشور هستم هم عین همین رو گفتم. ایشون هم اصرار داشت امکان نداره یه زن قلمی به این شیوایی و قدرت بحثی به این مستدلی داشته باشه. هر چقدر هم که بحث کردم فایده نداشت. توانایی من از نظر این دوست  هم که البته خودش محقق و استاد دانشگاه و البته زن بود، نشان از مرد بودنم داشت.

بعد از مدتی از ادامه این بحث‌ها بیخیال شدم. یعنی اصلا موضوع موضوعی نبود که بخوام توش گیر کنم. هدفم این نبود. اگر می‌خواستم ادامه بدم می‌افتادم توی بازی اثبات، عکس بفرست، تلفن بزن، بیا پای وبکم… من دنبال این بازی‌ها نبودم. اصلا مرد یا زن، چه فرقی داشت. جهنم، هر کس هر جور خواست فکر کنه. این جریان پنج سالی ادامه داشت، تا زمانی که شناسه مثلا برگ سبز برقرار و فعال بود من هرگز جایی نگفتم و ننوشتم که مرد هستم. هیچکس هم هیچوقت زن بودن من رو باور نکرد.

چند سال پیش جایی خوندم که شکسپیر زن بوده. شک نکردم. لبخند زدم و گفتم شاید. بعد جایی بحث شد که چرا پیامبر زن نداشتیم. سری تکون دادم و گفتم شاید هم داشتیم. یک بار دیگه هم بحث از فلان کارتون شد که دخترک چینی لباس مردونه پوشید و به جنگ رفت، یا فلان فیلم وسترن که بعد از مرگ قهرمان کابوی فیلم تازه دیگران میفهمن که زن بوده (و اتفاقا این یکی از روی داستان زندگی واقعی یه زن ساخته شده بود)، من به اینجاها که می‌رسم لبخند می‌زنم. دیگه بحث نمی‌کنم. شاید عادت کردم. شاید چون من یه مثال زنده هستم از زنی که کار تحقیقاتی می‌کرد و نمی‌خواست شناخته بشه و محض رضای خدا توی اون پنج سال نه کسی حدس زد که زنه و نه کسی ادعای زن بودنش رو باور کرد. زنی که حتی توی عالم مجازی هم نتونست با برچسب جنسیتی که جامعه به پیشونیش چسبونده بود، مرز رو رد کنه.