ماه: ژانویه 2018

چون که!

«چرا من؟»

شبانگاه

بچه‌تر که بودم گاهی فکر می‌کردم چرا من؟ چرا من نباید مانند دیگر کودکان پدر و مادر هر دو را داشته باشم. بزرگتر که شدم فهمیدم خیلی ربطی به من نداشته و این از انتخاب‌های پدر و مادرم بوده و منش زندگیشان. شاید می‌توانستند تصمیماتشان را جور دیگری اتخاذ کنند ولی در نهایت تصمیم آنها و زندگی آنها بوده که بر زندگی من اثر گذاشته و خیلی منی نبوده که چرا منی باشد.

بعدترها وقتی خیانت دیدم، یک چرا من کوچک و گذرا گفتم. ولی خیلی واضح بود چرا. چون به نالایق اعتماد کرده بودم. هرچه از ماجرا دورتر می‌شدم بیشتر برایم واضح میشد که به امیدهای متفاوتی و با آرمان‌های دیگری به رابطه نگاه می‌کرده‌ام و در رابطه مانده بودم که همین باعث چشم بستن بر نشانه‌ها بوده است.

هرچه در زندگی جلوتر رفتم و تجربیاتم بیشتر شد، کمتر پرسیدم چرا من؟ بیشتر و پیشتر جوابش را داشتم و می‌دانستم عواقب کدام کار و برخوردم می‌تواند سرخوردگی یا عدم موفقیت باشد. بیشتر ایمان آوردم که هیچ چیز حادثهٔ صرف در زندگی نیست، حتی شانس هم خیلی شانسی نیست. شانس هم اگر خوب نگاه کنم بلاخره از یک جایی قابل پیش‌بینی بوده که یا من متوجهش نبودم و یا دیدم و گذشتم و به انتظار وقوعش نشستم و یا متاثر از زندگی اطرافیانم بوده.

از دوستانم ظرف چند سال گذشته زیاد شنیده‌ام چرا من. دردشان هم چنان سنگین است که دلم نمی‌آید بگویم به گذشته‌ات نگاه کن. دلم نمی‌آید نشانه‌هایی را که می‌توانستند به وقتش ببینند و فکر کنند و پیشگیری کنند، گوشزد کنم. در خلوتمان به گریه از روزگار شکوه می‌کنند و من دستشان را به محبت می‌فشارم که اتفاق است دیگر، می‌افتد؛ شاید بلا دوریِ اتفاق بدتری باشد. بغلشان می‌کنم و می‌گویم آرام باش و با عقلانیت و تصمیم درست مشکل را پشت سر بگذار. درد و غمشان چنان بر دلم سنگینی می‌کند که نمی‌توانم آنچنان که با خودم بی‌رحمم با ایشان نیز باشم. آنچنان که بر خودم خشم می‌گیرم که چشمت را به موقع باز نکردی، یا جیک‌جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود را حواله‌شان کنم. ولی واقعیت این است که همیشه علتش در گوشه کنار گذشته از درک ما پنهان شده است.

به دنبال کارما

«چرا من؟»

شامگاه

بگذارید همین اول تکلیفم را روشن کنم، نه! من از آن‌هایی نیستم که اگر بلایی سرشان بیاید صبر پیشه می‌کنند و می‌گویند لابد حکمتی داشته. برای من همه چیز باید با منطق علّی و معلولی پیش برود. «چرا من سلام کردم اما او جواب نداد؟ چرا من دوستش داشتم اما او به من توهین کرد؟ (البته که برایش این حق را قائلم که دوستم نداشته باشد اما توهین نباید بکند). چرا کارم خوب است اما تشویق نمی‌شوم؟ چرا آرامم اما آرامش ندارم؟ چرا… چرا…» و این لیست تا ابد می‌تواند ادامه داشته باشد.

***

پاییز بود و من داشتم توی خیابان بلندی قدم می‌زدم و گریه می‌کردم و سر خدا، یونیورس، کارما یا هر چیز دیگری فریاد می‌زدم که چرا من؟ من از تمامِ تمامِ دنیا فقط یک چیز می‌خواستم و برای داشتن آن هم از جان مایه گذاشته بودم و می‌گذاشتم، اما ناگهان همه آن ساختمان بلندی که با تار طلا و نقره و اشک چشم و سوز دل ساخته بودم دود شده بود و بر هوا رفته بود و در عین‌ حال آوار شده بود و بر سرم ریخته بود. به هرکسی که می‌رسیدم دوست داشتم بپرسم: «چرا چرا چرا من؟»

رفتم پیش دکتر معتمدم همان‌طور بی‌وقفه گریه می‌کردم و لابه‌لای هق‌هق‌هایم می‌پرسیدم: «چرا من؟» گفت: «فقط تونیستی! تا جایی‌ که من با این سن و سال و در چندین کشوری که بوده‌ام دیده‌ام؛ نود درصد مردم چنین چیزی را از سر گذرانده‌اند.» سوال و افسوس بعدی‌ام این بود: «چرا من جزء آن ده درصدِ خو‌شبخت نبودم؟»

دوست نزدیکی برایم از صد مورد مشابهی تعریف کرد که خودش دیده بوده و هزار موردی که برایش تعریف کرده بودند. اما این همذات‌ها مرا راضی نمی‌کردند، من نمی‌خواستم بپذیرم. باورم این بود که این حق من نبود و حتما من باید کاری کرده باشم تا لایق این عقوبت باشم. گریه و اندوه چند ماهی طول کشید‌؛ در نهایت رسیدم به متهم کردن خودم. راحت‌تر بودم فکر کنم بر پایه مبنا و اصولی گرفتار عقوبت شده باشم تا این‌ که بپذیرم گاه و بی‌گاه بی‌دلیل ممکن است آسیب ببینم.

مدتی طول کشید اما بالاخره از خوداتهامی هم رهیدم و یاد گرفتم ببخشم و فکر کنم گاهی حماقت‌های دیگران می‌تواند به افراد بی‌گناه صدمه بزند. اما این ایده، درست مثل یک برنامه اضافی است که انگار خوب روی سیستم عامل من چفت نشده و تا دوز داروی آرام‌بخش توی خونم پایین می‌آید از اول صبح شروع می‌کنم به پرسیدن همان سوال قدیمی ازلی و ابدی: «چرا من؟»

مرخصی

«چرا من؟»

غروب

 

هیچوقت چرایی در ذهنش نبود. نه وقت خوشی و نه وقت ناخوشی. ننوشت.

بابا آب نداد

«چرا من؟»

عصر

کتاب‌هایم جلویم باز روی میز ریخته بودند. گرمای چراغ مطالعه روی گونه‌هایم بود. ساعت سه صبح. دو روز بود که نبود. هیچ خبری از او نداشتیم. دقیقا دو روز پیش که از مدرسه برگشتم دیدم خاله‌ها نشسته‌اند دور مامان. من را که دیدند بحث کشیده‌شد به کنکور و رتبه‌ آزمون قلم‌چی. بعد خداحافظی کردند و رفتند. مامان به من گفت که بشینم و مستقیم در چشم‌هایم نگاه کرد و بی‌مقدمه  گفت: «بابا رفته.»

از نظر من هیجده ساله تا آن روز ما خانواده‌ خوشبختی بودیم. در طول هیجده سال زندگی‌ام همیشه با هم و پشت هم بودیم. همیشه با افتخار در مورد خانواده‌ام حرف زده بودم. اینکه بابام با بقیه پدرها فرق داشت برایم ‌مایه‌ افتخار بود. فرق‌های کوچکی که به چشم بقیه‌ دخترها بزرگ بود. از شغلش که هیجان‌انگیز بود تا شلوار جین پوشیدنش. از کتاب‌هایی که می‌داد تا من بخوانم. از این که در آن سال‌ها شاید تنها پدری بود که وبلاگ می‌خواند. تمام پنج‌شنبه‌هایی که دم مدرسه می‌ایستاد تا با هم برویم سراغ شهرکتاب خیابان حافظ، برایم بهترین بود. مامان هم همین طور بود از تعظیم و تکریمی که ناظم و مدیر جلویش می‌کردند ته دلم قند آب می‌شد. از سطح معلوماتش وقتی صحبت می‌کرد و وقتی جمع ساکت می‌شد تا هر کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد را ببلعد. از نظر من ما کامل بودیم.

در سفرهایی که با گروه دوستانشان می‌رفتیم. برنامه‌های کوهنوردی جمعه صبح‌ها. تمام مهمانی‌ها. خنده‌ها. فیلم‌های عصر جمعه. در ساعت سه صبح آن روز همه و همه در مغزم مرور می‌شدند. در تک‌تک خاطرات دنبال یک سرنخ می‌گشتم. یک اخم، یک‌تندی، یک سکوت، هرچیزی، یک‌چیزی. فقط یک دلیل برای اثبات اینکه چرا «بابا رفت.»

یادم‌ می‌آید مامان به من ‌گفت بنشینم ‌و مستقیم‌ به چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «بابا رفته»
«کجا؟»
«نمی‌دونم .‌از ترمینال زنگ زد . گفت که داره میره.»
«یعنی چی میره؟ مامان! دقیقا چی گفت؟»
«همین. داد نزن. گفت من دارم‌ میرم، منتظرم نباشین.»

این مکالمه‌ منحوس که بارها و بارها در مغزم مرورش کردم. هنوز یادم هست که تمام تنم یخ زده بود. دلم می‌خواست بتوانم بلند بشوم و بدوم. اما به صندلی چسبیده بودم. مامان هنوز مستقیم به چشم‌های من نگاه می‌کرد. دهان خشک‌شده‌ام را باز کردم: «مامان تو هیچی نپرسیدی؟ نگفت کجا میره؟» – «قطع کرد.»

مامان‌ بلند شد و رفت به حمام ‌تا دوش بگیرد. من… من ساعت‌ها روی همان مبل نشستم. وقتی به خودم آمدم دیدم مامان هم در تاریکی با چشمانی سرخ پیش من نشسته و به گل‌های قالی خیره شده است و آرام‌آرام با خودش یک جمله را مدام زمزمه می‌کند.

دو روز بعد آن تماس خیلی کند گذشت. مامان به بهانه‌ کنکور من کسی را به خانه راه نداد. تلفن را قطع کرده بود، چون می‌گفت می‌داند که زنگ نمی‌زند. به اصرار من وصل کرد‌، اما وقتی با تماس‌های متوالی فامیل روبرو شدیم دوباره قطعش کردیم. دو روز تمام من برای دلخوشی مامان کتاب‌هایم را پهن کردم روی میز. اما می‌دانستم که می‌داند که چیزی نمی‌خوانم.

 آن شب کذایی که تا صبح من در تاریکی اتاقم خاطراتم را به دنبال رد پایی از دلیل رفتن پدر می‌گشتم نمی‌دانستم که روزی آن دو روز می‌شود بیست سال. نمی‌دانستم در طول این  بیست سال آرزو می‌کنم که کاش مرده باشد. کاش زنده باشد. کاش درد بکشد. کاش پدر خوبی برای کس دیگری شده باشد. کاش زنگ بزند. کاش ایمیل بزند. کاش ناگهانی در صف بانک ببینمش. نمی‌دانستم روزی خواهد رسید که دیگر نمی‌خواهم بدانم چرا؟ دلیل من بودم‌ یا مامان؟ نمی‌خواهم حتی دیگر به من یک بار دیگر لبخند بزند یا در آغوشم بکشد. نمی‌دانستم روزی خواهد بود که فقط می‌خواهم جواب سوال آن شب‌های مامان را بدهد. وقتی در تاریکی خیره به گلهای قالی بیش از صد بار پرسید: «چرا؟»

چرا من این قدر خوش شانس بودم؟

«چرا من؟»

بعد از ظهر

من از اون‌هایی بودم که اصلا به قیافه‌ام نمی خورد شانسی در ازدواج داشته باشم. اول از همه توی باغ نبودم و بیشتر سرم تو کتاب و خیال‌پردازی و بعدش هم درس بود. خانواده خیلی بی‌خاصیتی هم داشتم که همیشه دور از اقوام و خویشان زندگی کرده بودند و روابط اجتماعی گسترده‌ای نداشتیم که از توش بخواد شوهر در بیاد. مادری که بتونه یادم بده لااقل مقنعه‌ام رو طوری نپوشم که چونه‌اش روی پیشونی‌ام بیفته و به ظاهرم برسه و دلبری‌های زنانه یادم بده هم نداشتم، خودش اصلا در این باغ‌ها نبود. خودم هم خیلی نظریات بلندپروازانه فمینیستی داشتم و حالا حالاها می‌خواستم با کتاب‌هام کیف کنم و دنیا رو تغییر بدم و زنان رو آزاد کنم و جامعه رو به سعادت رهنمون بشم تا بعد! یه چیز خیلی مهم دیگه هم بود، به نظر خودم خیلی زشت بودم ومی‌دونستم هیچ‌کس حاضر نمیشه با قیافه‌ای که من داشتم منو بگیره. پس بهتر بود الکی‌ امید نبندم که بعد ضایع بشم.

از بدو تولد تا بعد از ازدواج کسی از قیافه من تعریف نکرده بود، در بهترین حالت فقط افسوس نخورده بودند برام. دندون‌هام که کج و معوج بودند و شدیدا مشغول ارتودنسی. دهن گنده و موهای وزوزی کنترل نشونده و دماغ بزرگ هم یکی بهتر از دیگری! باز هم بگم؟ گرفتن عکس  سه در چهار، که نیکول کیدمن هم توشون بد می‌افته چه رسه به من با اون قیافه، بدترین شکنجه دوران نوجوانی‌ام بود. ولی این تنها دلیلی نبود که برای تفکر «من زشتم» داشتم. مهمترین دلیلش اتفاقی بود که یک روز توی سرویس دبیرستان، در راه برگشت به خونه افتاد.

سرویس‌مون یه مینی‌بوس بود و اون روز من جای نشستن گیرم نیومده بود. یه میله رو گرفته بودم و ایستاده بودم وسط. دو نفر از سال بالایی‌ها که پشت من ایستاده بودند با یکی‌شون که نشسته بود، در حالی که هیچ فاصله‌ای با من نداشتند مشغول حرف زدن در مورد قیافه من شدند. سال‌های زیادی گذشته و ریز گفت و گوها رو، تلخی شدیدش از یادم برده. هر چند حسش ذره‌‌ای‌ هم کمرنگ نشده. در مورد چشم و دماغ و دهن و ترکیب بد مجموعشون و اینها حسابی حرف زدند. این رو دقیق یادمه که در مورد آینده نداشته‌ام و بیچاره این! هم به وضوح صحبت کردند. من مثل مجسمه یخی خشک شده بودم و خودم رو زده بودم به نشنیدن. برام قابل باور نبود که من کنارشون ایستاده باشم و این طوری حرف بزنند. تو بهت بودم که یهویی یکیشون یه سوال ازم پرسید انگار من رو نه تنها غایب حساب نکردند که فکر کردند دارم در بحث شرکت می‌کنم. نگاه بهت‌زده یکی از همکلاسیهام رو فکر کنم اونم بعد از پرسیدن این سوال در وقاحت طرف مونده بود هنوز یادمه، ولی سوال طرف رو نه. به هر حال برام قابل هضم نبود که بهش جواب بدم و همون ژست مجسمه یخی «نشنیدم شما چی گفتید» ادامه دادم که پخی خندیدند و به هم گفتند ما رو باش با کی حرف می‌زنیم. یادمه یکی‌شون رو صورتش یه جای بخیه خیلی واضح داشت، بعد این طوری برای قیافه بقیه دل می‌‌سوزوند. یکی دیگه‌شون هم از تیپ آدم‌های عجیب غریبی بود که هیچ کس درکش نمی‌کنه و یادمه در ادامه مکالمه به مسخره کردن اون مشغول شدند.

بالاخره اون شکنجه تموم شد و سرویس رسید و رفتم خونه. تا شب دوام آوردم ولی شب تا ساعت‌ها توی بالشم گریه کردم، خیلی. دیگه اون طور بغضی نکردم توی زندگیم. با حس معصومیت اون دوره‌ام کلی با خدا حرف زدم و ازش خواستم یه کاری نکنه که من بترشم روی دست مامانم! تحمل این که با این قیافه، شوهر هم گیرم نیاد برای ذهن ساده اون موقعم خیلی سخت بود. فکر کنم راز و نیاز اون شب از خالصانه‌ترین دعاهام بود.

نتیجه؟ با تقریب خیلی زیادی می‌تونم بگم توی همکلاسی‌هام، من اولین کسی بودم که شوهر آینده همه چی تمومم رو پیدا کردم! نه تنها این، که در سال‌های پیش رو از خیلی‌ها در باب زیبایی قیافه‌ام که دیگه از اون بحران نوجوانی دراومده بود تعریف شنیدم. از این که چقدر عروس خوشگلی بودم در مقایسه با بقیه عروس‌های دور و بر بگیر تا حالا که چه مامان قشنگی‌ام.

خوب می‌دونم چرا این پایان خوش داستان، بر خلاف خیلی اتفاقات دیگه زندگی، برای من اتفاق افتاد. به خاطر دلی که توی سرویس مدرسه یک روز بدجوری شکست!

من آروم نگیرم

«چرا من؟»

نیمروز 

همیشه با خودت میگی تو لیاقت اتفاق‌های خوب رو داری؟ اینکه سهمت از زندگی خوشحالی باشه و موفقیت… اما نه، این که آدم خودش رو لایق بدونه اینه که از بچگی ذره‌ذره بهت تزریق شده باشه. این که اگه نمره خوبی بگیری توی دَرست، نشنوی که چه عجیب! اینکه اگه کار خوبی انجام بدی نشنوی واسه یه بار هم تونستی کار درستی انجام بدی. این که اگه برنده مسابقه المپیاد ریاضی بشی عوض این که بگن آفرین چقدر تلاش کردی بگن که یه بارم اگه تو زندگیت شانس آورده باشی الانه. نه این که نبیننت، نشنونت، کارها و تلاش‌هات رو ندیده بگیرن، و سرکوب کنن کارهایی که مورد علاقه خودت اما نه اونا باشه. اینکه اگه هی بخندی و خوشحال باشی بهت بگن بعد هر خوشی گریه‌ست.

من توی این سال‌ها هیچوقت نشده اگه اتفاق ناخوشایندی واسم افتاده باشه با خودم بگم چرا من؟ همیشه خودم رو انگاری لایق اون اتفاق بد می‌دونستم و با خودم هر بار گفتم حقته! تا الان هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم اما حالا که راجع بهش دارم می‌نویسم و به خاطراتم رجوع می‌کنم می‌بینم همیشه همین بودم! یه بار گله نکردم، یه بار شکایت نکردم، یه بار اعتراض نکردم… توی این سال‎ها اتفاق‌های خوبی هم برام افتاده، دو سه تا کنسرت برگزار کردم و مورد تشویق آدم‌های مهم قرار گرفتم و لوح‌های تقدیر توی کشوهای خونه خاک می‌خورن و من اون جور که باید و شاید خوشحال نشدم، چون فکر کردم بعد از هر خوشی، ناخوشیه. یا در نهایت گفتم چقدر شانس آوردم فکرش رو هم نمی‌کردم! ندیده گرفته شدن از سمت آدم‌های مهم زندگی (همسر، پدر، مادر) باعث شده خودم هم خودم رو نبینم. چقدر غم‌انگیز.

فقط یه بار، یه بار توی همه‌ این سال‌ها در رابطه با کارم و بچه‌ها وقتی مورد تقدیر قرار گرفتم و استاد بی‌نظیرم ازم تشکر کرد و گفت یه مراسمی براتون تدارک دیدم که فلانی و فلانی هم هستند و دوست دارم همراه خانواده شرکت کنید تا به خاطر این موفقیتتون از اونها هم تشکر کنم، بال درآوردم و با خودم گفتم تلاش‌هام بالاخره نتیجه داد و با شوق بی‌انتهایی تا خونه پرواز کردم. اما چه شد؟ پدرم بعد از شنیدنش گفت این مسخره‌بازی ها رو تموم کن. مادرم گفت عوض این کارها بشین تو خونه بچه‌ت رو بزرگ کن و به اون برس و همسرم با شوخی و خنده گفت شاخ غول رو که نشکوندی! و هیچکدوم توی اون مراسم شرکت نکردند و من با کام تلخ حرف‌ها رو شنیدم و میون جمع توی اون جشن از درون خون گریه کردم. چرا من؟ وقتی لیاقت هیچ کدوم رو ندارم…

لطفا کمتر خودمان را جدی بگیریم

«چرا من؟»

پیش از ظهر

اولین بار وقتی متوجه مفهوم «چرا من؟» شدم که یازده سالم بود. در آزمون ورودی تیزهوشان قبول شده بودم ولی چون آن سال تعداد واجدین شرایط ورود به مدرسه فرزانگان بیشتر از ظرفیت پذیرش همیشگی بود، یعنی به عبارت دیگر بچه‌های بیشتری نمره قبولی گرفته بودند و فرزانگان جا برای همه آنها نداشت ناچار دست به قرعه زده بودند و اندازه مازاد ظرفیت، بچه‌ها را به مدرسه دیگری حواله کرده بودند، با این تضمین که همه چیز، از معلم و امکانات درسی و آزمایشگاهی گرفته تا سطح آموزش، مشابه باشد. منتهی موضوع این بود که آن مدرسه جایی قرار داشت که نسبت به محدوده آن سال‌های تهران به نوعی حاشیه شهر و آن هم حاشیه نه‌ چندان موجه شهر محسوب می‌شد و با اینکه قول نیم‌بندی مبنی بر اختصاص سرویس برای رفت و آمد بچه‌ها داده بودند باز هم پدر و مادرهایی که از بخت بد اسم دخترهایشان به این قرعه خورده بود دلشان راضی نبود، از جمله پدر و مادر من.

خلاصه که حدود دو ماه فرصت تا بازگشایی مدرسه‌ها بود و هیچ کاری برای تغییر سرنوشت من از دست پدر و مادرم بر نیامد و من در نهایت به مدرسه دولتی عادی نزدیک خانه رفتم. مدت‌های مدید مادرم از این که چرا این قرعه به نام من افتاده شاکی بود و فکر می‌کرد دیگر شانس قبولی در دانشگاه را ندارم (آن سال‌ها شایع بود که دانش‌آموزان علامه حلی و فرزانگان بدون کنکور وارد دانشگاه می‌شوند و این امکان در آن سال‌ها که ظرفیت دانشگاه‌ها محدود و رقابت پررقیب بود بسیار ارزشمند می‌‌نمود). در هر حال من خیلی افسوس نخوردم چون از دوستان دوران دبستان و بچه‌های محله‌مان جدا نشدم و این کلی برایم ارزشمند بود.

سال‌ها بعد ولی وقتی با تبعیض‌هایی که بر مبنای جنسیت یا عقایدم بود، مواجه شدم، متوجه این موضوع شدم که چه راحت می‌توانستم در زمان و مکان دیگری یا حتی با جنسیت دیگری به‌دنیا بیایم، مثلا دختری دانمارکی در اوایل دهه نود یا پسری آمریکایی در دهه هشتاد میلادی. این که با این دگرگونی در مکان و زمان تولدم، قرار بود چقدر خوشبخت شوم کاملا به تخیلاتم بازمی‌گشت نه واقعیت. بعد‌تر‌‌ها وقتی سرنوشت نسل خودم را با نسل هم‌زمانش در کشور‌های دیگر مقایسه می‌کردم به این نتیجه ساده رسیدم که همه چیز کاملا تصادفی است: مثلا نسل یهودی‌هایی که زمان جنگ جهانی زندگی می‌کردند و قربانی عقاید آلمان نازی شدند صرفا بدشانسی آوردند، مثل نسل من.

در آخر یادآوری کنم گاهی وقت‌ها فکر می‌کنیم فلان موقعیتی که نصیب دیگری شده سهم ما بوده یا فلان بلایی که سر ما آمده حق ما نبوده، این جور وقت‌ها یا یاد آن یهودی‌های بیچاره می‌افتم یا یاد زوج مسنی که طی بیست – سی سال سه بار برنده بلیت‌های بخت‌آزمایی میلیون دلاری شدند و زندگی خود و خانواده‌شان از این رو به آن رو شد: هیچ حساب و کتابی نیست، صرفا شانس کور است، چرا من و چرا من نه، هیچ منطقی ندارد و «من» و «شما» هیچ برتری و ارزش خاصی بر دیگری، از دید دنیا و سرنوشت محتوم تصادفی‌اش نداریم.

پس کی؟

«چرا من؟»

صبح

به نظرم  پاسخ سوال چرا من، اگر خداباور باشی این است که خواست خداوند بوده است و حتما خیر و مصلحتی در آن است که تو نمی‌دانی و بهتر است به این خواست تن بدهی و سوالی نپرسی و شکرگزار باشی. چون ممکن بوده اتفاقی از این بدتر برایت رخ بدهد. اگر خداناباور مسئولیت‌ناپذیر باشی، پاسخ این است که بیندازی تقصیر چرخ بی‌دین و بی‌آئین که سر کین داشته است با تو و حتی ممکن است درصدد انتقام‌جویی نیز بربیایی. اما اگر خداناباور مسئولیت‌پذیر باشی، پاسخ‌ها متفاوت است. اگر چرا من را در قبال اتفاقاتی غیر از مرگ بپرسی، دو پاسخ دارد، پاسخ اولش این است که این اتفاقات حاصل عملکرد خودت بوده است، پس لطفا به دنبال مقصر نگرد و مثل یک انسان مسئولیت‌پذیر، مسئولیت اتفاق را به عهده بگیر. پاسخ دوم این است که در قبال اتفاق رخ داده تو هیچ مسئولیتی نداشتی و خطای دیگران بوده که به واسطه نزدیکی فیزیکی، خویشاوندی، همکاری و … دامنگیر تو هم شده است. در مورد مرگ نیز باید سعی کنی بپذیری. مرگ و تولد اتفاقاتی خارج از حیطه‌ اختیارات بشر است و هیچ انسانی لااقل تا جایی که من می‌دانم نتوانسته است در مرگ دخل و تصرفی کند. بدبختانه مرگ جدی‌ترین اتفاق دنیا است که وقتی رخ داد، دیگر رخ داده است و به هیچ وجه نمی‌توان آن را تغییر داد.

راستش یادم نیست آخرین باری که این سوال را از خودم پرسیده‌ام چه زمانی بوده است، وقتی پدرم فوت کرد، به یکی از دوستانم که او نیز پدرش چند ماه قبل از پدر من فوت کرده بود گفتم: «به نظرم ما برای بی‌پدر شدن، جوان بودیم.» خندید و گفت: «می‌خواستی چند سالت بشه؟ الان هم پیریم!» نمی‌دانم شاید دوستم درست می‌گفت. حتی در بدترین اتفاق زندگی‌ام تاکنون، همیشه سوال من این بوده که آیا من برای این اتفاق جوان نیستم؟

کلاهی گشادتر از سر من

«چرا من؟»

سپیده‌دم

بیست و دو سال و اندی سن داشتم که برای اولین بار با یک دنیا غم و خشم و پریشانی رو به سوی خدا کرده و پرسیدم: «خدایا چرا من؟ من که بنده حرف‌شنوی تو بودم. چه کردم که چنین سرنوشت وحشتناکی را لایق من دیدی؟ چرا هنگام خلق من وسط کارت خسته شده و نیمه‌تمام رهایم کردی؟ من که از تو زنده بودن نخواستم، بگیر این جان درمانده‌ام را. ای خدا با تو قهرم تا به قیامت.» همه مرا گناهکار می‌دانستند. علاوه بر دردی که خود می‌کشیدم، سرزنش و سرکوفت اطرافیان، ناسزای در و همسایه، دل و جانم را به سختی می‌سوزاند و خاکستر می‌کرد. لال شده بودم و نمی‌توانستم کوچکترین دفاعی از خودم بکنم. تازه دفاع به چه دردی می‌خورد؟ بردن نام دیگران چه تاثیری در اوضاع و احوال من داشت؟ در آن اوضاع وحشتناک، تنها دلداری‌دهنده من، خاله بزرگم بود که می‌گفت: «آللاهین بارماغی یوخدو کی بیرسی نین گؤزونه سوخا /خدا انگشت ندارد که توی چشم کسی فرو کند. خدا جزای کسانی را که با تو بد کرده‌اند، خواهد داد.»

به توصیه آن مرحومه دندان روی جگر گذاشته و با صبر و سکوت سال‌های سختی را گذراندم. با آنکه می‌دانستم مقصر اصلی من نیستم و فریب ساده‌دلی و خوش‌باوری‌ام را خوردم، آن هم به همدستی یک زن که با گریه‌های تمساح‌مانندش خودش را معصوم جلوه داد و بار سنگین ندامت را بر دوش من انداخت و راهش را کشید و رفت.

چند ماه بعد که حقایق آشکار شد عده‌ای از عزیزانم بر صبر من آفرین گفته و عده‌ای دیگر نکوهش کردند که چگونه توانستم چشم بر حقوق تباه شده‌ام ببندم و خود را مقصر جلوه دهم؟ ملای محله‌مان گفت: «خدا تو را نخواهد بخشید. تا ابد در آتش جهنم سوخته و جزغاله خواهی شد.» البته که حرفش را باور نکردم. هنوز هم باور نمی‌کنم. اما از دست مردمی که گناهم را شسته و به گردن گرفتند عصبانی هستم. شاید اگر تحقیر بیش از حد آنها نبود، می‌توانستم کمی عاقلانه تصمیم بگیرم. دلم می‌خواهد که همین جا فریاد بزنم و به مردم کنجکاو بگویم: «گولمه گولونج اولانا، دویوسو لینج اولانا، بیر گونده لینج اولارسان، خالقا گولونج اولارسان – بر کسی که زندگی‌اش ویران شده نخند، روزی خودت هم دچار مشکل و مورد تمسخر واقع می‌شوی. زیرا که قصاص به قیامت نمی‌ماند.»

اکنون که سال‌های زیادی از آن ماجرای تلخ می‌گذرد، هر بار با یادآوری‌اش دلم خون می‌شود و بی‌اختیار زیر لب زمزمه می‌کنم که ای خدا چرا من؟

یکی از آن پانصد و چهل و سه نفر

«چرا من؟»

سحرگاه

زمان، نزدیکی‌های سال نو بود و مکان، دریاچه‌ای میان پارک جنگلی بزرگ و سرسبزی که آن وقت سال انگار تمام مردم شهر جمع شده‌ بودند دور دریاچه: می‌گفتند، می‌خندیدند، بستنی‌هایشان را لیس می‌زدند، بچه‌ها دنبال هم می‌کردند، مردها چشم‌چرانی می‌کردند، زن‌ها عشوه می‌آمدند، دخترها و پسرها دست در دست هم با پس‌زمینه دریاچه سلفی می‌انداختند، مادرها دنبال بچه‌ها می‌کردند و پدرها دست در جیب راه می‌رفتند. عده‌ای هم بساط غذا و بلال و جوجه‌کباب و آش راه انداخته بودند. هوا، هوای سرد مطبوعی بود. من راه می‌رفتم، نگاه می‌کردم، به موسیقی‌ام گوش می‌دادم و به کالری‌ای که داشتم می‌سوزاندم… یک آن گوشی‌ام را در می‌آورم، بالای سرم، در همان زاویه‌ دلخواه همیشگی‌ام می‌گیرم تا سلفی بیندازم. نزدیک دریاچه می‌شوم تا دریاچه کامل در کادرم جا بگیرد. هوا تاریک است و چراغانی اطراف دریاچه، بزم باشکوهی راه انداخته. آنقدر عقب‌عقب می‌روم تا بزم من هم کامل شود، سلفی من و دریاچه، همان‌طور که کله‌ام را بالا گرفته‌ام و دوربین را عقب سرم، دکمه را می‌زنم و… گوشی داخل دریاچه می‌افتد. دستانم از گوشی خالی می‌شود و بزمم به فنا می‌رود. بلند بلند فحش می‌دهم. این همه آدم با این پوزیشن عکس انداختند، فقط باید دوربین من به فنا می‌رفت؟ زن و مرد کناری‌ام، دختر و پسر کناری‌شان، اصلا‌ کل پارک… کل‌ آدم‌های دور دریاچه دارند با همان وضعیت من عکس می‌اندازند، می‌خندد، به دوربین نگاه می‌کنند، بعد هم گوشی‌های‌شان را داخل کیف‌هایشان می‌گذارند، چرا فقط گوشی من؟! اسم‌ این بدشانسی چیست؟ چرا؟! مامور پارک که برای درآوردن گوشی‌ام می‌آید می‌گوید این اولین باری‌ست که چنین اتفاقی افتاده، می‌گوید روزی دو هزار نفر به این پارک می‌آیند و تا به حال همچین موردی اتفاق نیفتاده. می‌گویم آخر من هیچ‌وقت جزء آن دو هزار نفر نبوده‌ام و مامور پارک با تعجب فقط نگاهم می‌کند.

همان‌طور که به زمین و زمان فحش می‌دهم یاد تمام بدشانسی‌های کل زندگی‌ام می‌افتم. شروع به شمردن‌شان می‌کنم. شمارششان از دستم در رفته… یاد وقتی غذای دانشگاه را خوردم و یک هفته‌ تمام در بیمارستان بستری بودم می‌افتم. وقتی پدرم شکایت کرد، رئیس دانشکده گفته بود فقط دختر شما مسموم شده و هیچ مورد مسمومیت دیگری نداشتیم. آنجا هم فقط من بودم که مسموم شدم و یک هفته بستری و بعد از آن هم تا یک ماه در خانه خوابیده بودم و دانشگاه نمی‌رفتم چون فقط من مسموم شده بودم. طبق آمار رئیس دانشکده به پدرم، پانصد و چهل و سه نفر‌ همان روز، همان غذا را خورده بودند و سالم و سرحال بودند. آنها هر روز همچنان همان غذا را می‌خوردند و همچنان سالم و سرحال بودند. آن روز هم من جزء آن پانصد و چهل و سه نفر نبودم.

این » فقط من» آنقدر با من بود و همه جا مثل صلیب به دوش من کشیده می‌شد که دیگر برایم مثل یک بازی خنده‌دار شده بود. مثلا در بانک که می‌نشستم تا نوبتم شود، در دل با خود می‌خندیدم که الان تا نوبت من شود یک اتفاقی می‌افتد و همیشه هم همین‌طور می‌شد، یا سیستم قطع می‌شد یا یک اتفاق عجیب و غریبی می‌افتاد. نمی‌دانم قانون مورفی بود، بد شانسی بود، انرژی منفی بود… هر کوفتی بود اما همیشه بود. همیشه با من بود و اگر غیر از آن می‌شد تعجب می‌کردم.

آن روز وقتی پدرم عصبانی‌‌ آمد و گفت رئیس دانشکده گفته هیچ مورد مسمومیتی گزارش نشده جز دختر شما و پانصد و چهل و سه نفر سالم‌ هستند، با آن حال نزارم فکر کردم پس کی من یکی از آن پانصد و چهل و سه نفر خواهم بود؟ چرا تا به حال من جز‌ء آن پانصد و چهل و سه نفر نبوده‌ام. چرا هیچ‌وقت نیستم؟!

تو خود حجاب خودی

«قدرت پذیرش اشتباه»

مهمان هفته: امید 

عالم و آدم مقصر تمام ناکامی‌های من بودند. اینکه نمی‌تونستم یک کار رو به آخر برسونم همیشه به خاطر فقدان یک عامل خارجی بود. یک روز بی‌پولی خانواده، یک روز شرایط حاکم بر جامعه، روز دیگه بی‌عدالتی‌های حاکم بر منطقه و در نهایت دوستان نامناسب رو باعث و بانی عدم موفقیت‌هام می‌دیدم. همیشه حسرت ماشین، خونه حیاط‌دار، نمره‌های بالای همکلاسی‌هام، رفاقت‎هاشون، سر و وضعشون، حضور پدرشون و خیلی چیزهای دیگه به دل من بود تا این که سال سوم دبستان بنا به جبر روزگار ساکن محله‌ای فقیرنشین شدیم. جایی که من درش سلطان محسوب می‌شدم.

بین تمام آدمهای بدبخت ساکن اون منطقه بدبختترین‌شون محمد بود. محمد هیچ چیزی نداشت. مفلس فی‌امان‌الله. حتی استطاعت رفتن به مدرسه رو هم نداشت. به خاطر همین عقب‌موندگیش همه بهش میگفتند خنگ. من و محمد دوست بودیم. مادرش توی کارهای خونه به مادرم کمک می‌کرد. کم‌کم محمد از روی کتاب‎ها و حین درس خوندن‌های من شروع کرد به درس خوندن. من شدم معلم محمد. رو هوا می‌قاپید درس رو. یادمه حتی اون موقع هم باز غر می‌زدم که خدایا هیچی که بهم ندادی، کاش حداقل همین استعداد محمد رو بهم می‌دادی!

سال بعد بر حسب اتفاق پدر محمد یک کار خوب پیدا کرد و محمد مدرسه رو از کلاس دوم شروع کرد. اون دوم بود و من چهارم. اونقدر با عشق درس خوند که سال بعد هر دو سر کلاس پنجم با هم نشستیم. محمد در طول یک سال، سه سال رو خونده بود. بدون پول، لباس، دوست و در بدترین شرایط. هنوز معتقد بودم استعداد خارق‌العاده محمد بهش کمک می‌کنه و من متاسفانه از این نعمت برخوردار نیستم. دقیقا یادمه اون سال اولین دوره امتحان استعدادهای درخشان به صورت سراسری برگذار شد. من و محمد هم مثل بقیه شرکت کردیم. در کمال تعجب خودم در تست ضریب هوشی با اختلاف زیاد از محمد و با اختلاف قابل توجه از بهترین شاگرد مدرسه، نفر اول مدرسه شدم. خودم هم باورم نمی‌شد. من با استعدادترین دانش‌آموز مدرسه بودم اما از لحاظ درسی متوسط محسوب می‌شدم. کجای کار می‌لنگید؟ این اولین تلنگر جدی بود، اما هنوز چهار سال مونده بود تا نقش خودم رو در مجموعه اتفاقات بپذیرم.

سال دوم دبیرستان دایی بزرگم رو برای اولین بار دیدم. استاد یکی از دانشگاه‌های خارج کشور بود و مسئول استعدادیابی. همراه خودش مجموعه‌ای از سوالات مرحله اول گزینش دانشگاهشون رو آورده بود تا اگر از بچه‌های فامیل کسی تونست این مرحله رو با موفقیت بگذرونه براش از دانشگاه پذیرش بگیره. بچه‌های دانشجو داشتن خودشون رو تیکه‌تیکه می‌کردند تا سوالات رو جواب بدن. از بین ده نفر، فقط یه نفر تونست به دوتا سوال جواب بده و بقیه هیچی. همون شب داییم اومد اتاق من تا باهام صحبت کنه. من داشتم مجله می‌خوندم. گفت چرا درس نمی‌خونی؟ گفتم فایده‌ای نداره. گفت چرا؟ گفتم: «هر چقدر بخونم فرقی نمی‌کنه. هیچ چیز درست نیست. مملکت جنگ‌زده است، پولی نداریم و خلاصه اینکه راهی برای موفقیت نیست.» برگه سوال‌هایی که ازبچه های فامیل پرسیده بود روی میز بود. همونطور که داشت نصیحتم می‌کرد من شروع کردم به ور رفتن با سوالاتش. خیلی آسون بود. علی‌الخصوص جدول آخرش. به خودم که اومدم دیدم همه جا ساکته. سرم رو که بلند کردم دیدم داییم لبخندبه‌لب داره نگاهم میکنه. ازش پرسیدم چیه گفت: «من چهارده ساله دارم این سوالها رو از دانشجوها می‌پرسم و تو اولین کسی هستی که تونستی این جدول رو حل کنی. می‌دونی چیه دایی جان؟ مشکل تو فقط خودتی و بس. تویی که دنبال حل مشکلاتت نیستی، وگرنه هیچ چیزی نمیتونه جلوی تو رو بگیره.»

این طوری بود که من در سن شانزده سالگی موفق شدم پذیرش یکی از معتبرترین دانشگاه‌های خارج از کشور رو برای ادامه تحصیل بگیرم و این اولین موفقیتی بود که به دست آوردم. اینجا بود که شروع به بررسی شکست‌های گذشته خودم کردم. رد پای خودم رو در تمام شکست‌ها پیدا کردم و متوجه شدم که مشکل منم. نه اینکه بقیه مسایل دخیل نبوده باشند. منتهی من هم دنبال حل مشکلات نبودم. همیشه ساده‌ترین راه رو انتخاب کرده بودم و با انداختن مشکل به گردن یک عامل خارجی خودم رو کنار کشیده بودم و از اشتباه خودم به راحتی چشم‌پوشی کرده بودم. در واقع عامل اصلی موفقیت رو همیشه نادیده گرفته بودم. پیدا کردن مشکل فقط گام اول بود. گام اصلی رابطه من و مشکل بود. من توان تغییر شرایط خارجی رو نداشتم اما می‌تونستم خودم رو تغییر بدم تا بتونم راهی برای حل مشکل پیدا کنم. این رویکرد بهم کمک کرد تا خودم بشم مرکز اتفاقات و بقیه عوامل تبدیل به حاشیه‌ها بشند. یاد گرفتم شکست نخورم و نا امید نشم. یاد گرفتم صبر دینامیک بکنم. یعنی چی؟ یعنی اگر به بن‌بستی غیر قابل عبور رسیدم همون جایی رو که رسیدم تثبیت کنم و بعد شروع کنم به مطالعه، تجزیه و تحلیل، امتحان راه‌های جدید، افزایش توانایی‌هام و تقویت انرژی مثبت درونم. گاهی وقت‌ها لازم بود مسیر رو رها کنم و دنبال کار دیگه‌ای برم اما مسیر نیمه‌کاره قبلی رو در پس ذهنم نگه دارم تا زمانش برسه. در واقع پذیرفتم بخشی از مشکل خودم هستم و از اون به بعد سعی کردم سهم خودم رو تمام و کمال تصحیح کنم و انجام بدم و بعد به بقیه عوامل فکر کنم.

هر چند به خاطر قوانین سربازی من نتونستم به اون دانشگاه برم و درسم رو در ایران ادامه دادم اما همیشه اون موفقیت رو در ذهنم نگه داشتم و صبر کردم. تلاش کردم و از هر اشتباهم درسی گرفتم. هر اشتباه، پذیرش و حلش بخشی از روان من رو آبدیده کرد. انقدر که تبدیل به آدم دیگه‌ای شدم. در بیست سالگی، انسانی بودم که به راحتی شکست نمی‌خورد، به راحتی اشتباه نمیکرد و اگر می‌کرد به سرعت به دنبال حلش می‌گشت. اونقدر یاد گرفتم که ناخودآگاهم نبدیل شد به یک سیستم هوشیار متذکر که به محض اشتباه متوجه می‌شد. حتی اگر نمی‌فهمیدم مشکل از کجا ناشی میشه، باز هم از وجودش اگاه می‌شدم و قبل از اینکه بتونه از چنگم فرار کنه و ناخودآگاه نقش من رو حذف کنه، باهاش روبرو می‌شدم.

بالاخره در سی و پنج سالگی از ایران رفتم و شروع به تحصیل کردم. بیست و یک سال خودشناسی به من کمک کرد تا در خارج از کشور هم از پا نیفتم و با همه سختی‌ها راهم رو پیدا کنم. حالا بعد از این همه سال من دیگه با خودم رودربایستی ندارم و پذیرفتم که مشکل اصلی در اغلب مواقع خودم هستم و راه حل هم در خودم وجود داره پس نه ناامید میشم و نه دستپاچه. آرام می‌نشینم و می‌گردم و وقتی بهش می‌رسم از راه‌حلهای سال‌های قبلم استفاده می‌کنم تا از پسش بر بیام. اگر چیزی پیدا نکردم مبارزه رو شروع می‌کنم تا موفق به حلش بشم. اما هنوز نتونستم غول مرحله آخر رو شکست بدم. من اشتباهاتی مرتکب شدم که باعث ناراحتی و آزار دیگران شده. هنوز جرات رویارویی با بعضی از آدم‌های متضرر رو ندارم. همین باعث ایجاد استرس و شرمندگی دایم در من شده. درسته که قبول کردم من مقصر بودم اما تا وقتی که نتونم با این گروه روبرو بشم این مشکل همچنان حل‌نشده باقی مونده.

در کل پذیرش اشتباه شامل دو بخش کلی میشه. اول رو دررویی با خود و گذاشتن بار از دوش خود به زمین و دوم روبرو شدن با دنیای بیرون و برداشتن بار از روی دوش عوامل خارجی. بخش اول لازم هست اما کافی نیست. تا زمانی که نتونیم گام دوم رو برداریم، مشکل حل نخواهد شد. افسردگی دقیقا از فقدان بخش عملی این فرآیند ناشی میشه.

مربای به

«قدرت پذیرش اشتباه»

بامداد

اولین بار که فکر کردم باید به طور جدی گندی که زده‌ام جمع کنم، بعد از ازدواجم بود. قبل از آن هم البته که اشتباه کرده بودم و به دلیل غرور خاصی که داشتم تا مجبور نشده بودم نه عذر خواسته بودم، نه مسئولیت جبران اشتباهم را مستقیما به عهده گرفته بودم. اما این بار موضوع جدی بود. طرف مقابل مادر همسرم بود که یادم نیست سر چه موضوعی با او نامحترمانه رفتار کرده بودم و حالا یا باید منتظر عواقب رفتارم می‌ماندم یا پیشدستی می‌کردم و قضیه را رفع و رجوع می‌کردم.

یک روز تمام فکر کردم که چه باید کرد. مادر همسرم زنی بسیار سرد و صریح به نظر می‌رسید که مثل عقاب همه چیز را تحت نظر داشت. مطمئن بودم در اولین فرصت خدمتم خواهد رسید. تازه ازدواج کرده بودیم، روابط و احترام متقابل برایم بسیار مهم بود، نمی‌خواستم هنوز هیچی‌نشده وارد درگیری‌های خانوادگی بشوم، نمی‌خواستم امتیازاتم را به عنوان یک تازه‌عروس از گل نازک‌تر نشنیده از دست بدهم.

حالا که به آن زمان فکر می‌کنم هم از حماقتم حرص می‌خورم و هم خنده‌ام می‌گیرد. شاید اگر الان بود خیلی راحت می‌گفتم معذرت می‌خواهم. اما آن زمان فقط به دور زدن فکر می‌کردم. آن موقع دختر جوانی بودم که داشت تمام تلاشش را می‌کرد که مطابق استانداردهای قابل قبول جامعه رفتار کند. بدبختانه فرد مورد اعتمادی را هم دور و برم نداشتم که مشورت بخواهم. حوصله سرکوفت‌های مادرم را نداشتم و حتی از فکر درگیر کردن همسرم هم تنم می‌لرزید. من می‌خواستم روابطم با خانواده همسرم به همان دست‌نخوردگی روز اول باقی بماند. به عقلم هم نمی‌رسید که می‌شود صادقانه‌تر رفتار کرد.

یک شب تا صبح آرام نداشتم. دروغ نگفته باشم حتی نخوابیدم. آن قدر که وقت صبحانه همسرم با اخم گفت که تا صبح کابوس زلزله دیده است از بس من غلت زده بودم و می‌خواست علت بدخوابی مرا پیدا کند. می‌خواستم شام سنگین را بهانه کنم که نگاه کردن به صحنه مالیدن مربای آلبالو روی نان و کره صبحانه و یادآوری اینکه مادرش چقدر مربا خصوصا مربای به دوست دارد ناگهان مرا تکان داد. به سرعت بحث را پیچاندم و روانه کارش کردم و هنوز از کوچه بیرون نرفته بود که مانتویم را تنم کردم و برای خرید بیرون زدم.

از ظرف مسی بگیرید، تا شیشه‌های یک‌دست برای مربا. از صندوق چوبی برای چیدن شیشه‌ها بگیرید تا روبان و پارچه‌های چهارخانه ریز قرمز رنگ برای دوخت کلاهک دور در شیشه، از خریدن به و شکر بگیرید تا وانیل و آبلیمو و هر چیزی که فکر می‌کردم شاید به کار درست کردن مربا بیاید. وقتی به خانه برگشتم هم به مادرم زنگ زدم و با هر بدبختی که بود مجابش کردم وسط کار برود دستشویی محل کارش تا طرز تهیه مربای به را، به همان روش منحصربه‌فردی که ابداع خودش و زبانزد همه بود، برایم تعریف کند.

اول کلی غر زد که چرا وقتی دختر خانه بودم دل به حرفش نداده‌ام، بعد که به یادش آوردم برای یک توالت رفتن پنج دقیقه‌ای از پشت میز کارش بلند شده و وقت کافی برای غر زدن نداریم، شروع کرد به تندتند گفتن چه بکن و چه نکن. چند سئوال اول را هم جواب داد، به جزئیات ریز که رسید، عصبانی شد و گفت آنها را دیگر خودت بفهم! که نفهمیدم از کجا باید بفهمم، اما حدس زدم چه باید کرد.

تمام روز سرم به کار پوست کندن و قطعه‌قطعه کردن سانتیمتری و آماده‌سازی و پخت مربای به گذشت. دو سه باری دستم سوخت، چند باری زبانم حین چشیدن، یک بار هم داشتم مربا را به جای شیشه روی پای خودم می‌ریختم که جا خالی دادم و محتوای ملاقه روی زمین ریخت. از آنجا که معیار نداشتم هم، آنقدر مربا درست کرده بودم که می‌شد یک پادگان را برای هفته‌ها صبحانه داد. به بیان دیگر جا دادن مرباها از شیشه‌های خوشگلی که خریده بودم رد کرد، به شیشه‌های خالی سس و خیارشور و ترشی رسید. بعد سراغ ظرف‌های پلاستیکی در دار رفتم. باقی را هم در یک قابلمه  جمع کردم تا بعد ببینم چه می‌شود کرد. بعد بدون واکنش به حیرت همسرم، آشپزخانه را به حال خود رها کردم و خوابیدم. به شهادت همسرم تا صبح مثل یک تخته‌سنگ، بدون تکان‌خوردن خوابیدم.

فردایش از همسرم خواستم بعد از کار به خانه پدرش بیاید تا با هم برگردیم و خودم به آنجا رفتم. در ذهنم همه جواب‌ها را آماده کرده بودم. این که چطور سر گفتگو را باز کنم، چطور مسیر گفتگو را به جهتی که می‌خواهم بچرخانم، چطور از حملات گزنده مادر شوهر در امان بمانم و چطور گفتگو را زمان‌بندی کنم تا قبل از آمدن همسرم همه بحث‌های احتمالی خاتمه یافته باشد و خوش و خرم به خانه برگردیم. اما بر خلاف انتظارم هیچ حرفی پیش کشیده نشد. مادر همسرم در سکوت صندوق چوبی شیشه‌های مربا را از من گرفت. در یکی از شیشه‌ها را باز کرد و از مربا چشید و گفت بسیار خوشمزه شده، حتی خاله همسرم هم که آن روز آنجا بود همین را گفت. آنقدر خوشحال شده بودم که با شادمانی گفتم چقدر زیاد مربا در خانه مانده است و می‌توانم برای همه فامیل مربا بیاورم و نمی‌دانم لحنم چطور بود که باعث خنده دیگران شد. به خیر گذشته بود…

از این جریان سال‌ها می‌گذرد. بالا و پایین زندگی بعدها به من نشان داد که مادر همسرم زنی با درایت و البته مهربان است. کسی که بارها در زندگیم تکیه‌گاه من شد و در مقابل اشتباهات پسرش از من حمایت کرد. زمان آنقدر ما را بهم نزدیک کرد که یک شب، وقتی که کنار هم نشسته بودیم و چای می‌خوردیم، خاطره مربای به را برایش تعریف کردم و گفتم چه مشقتی کشیده بودم تا حواس او را از اشتباهم پرت کنم و کار به عذرخواهی نکشد. سری تکان داد و لبخند زد و گفت: «و هرگز نفهمیدی من متوجه تاول‌های روی دستت شدم، و از آن بدتر نفهمیدی تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که متوجه اشتباهت شده باشی، نیاز به عذرخواهی نداشتم…»

===

بعدها به مرور فهمیدم که اغلب آدم‌ها در تمایز «قدرت پذیرش اشتباه» و «توانایی عذرخواهی کردن» دچار مشکل هستند. خیلی‌ها می‌توانند از شما عذرخواهی کنند بدون اینکه اشتباهشان را قبول کرده باشند. آنها فقط برای فرار از موقعیت یا به دلیل نداشتن قدرت در مقابله با فردی که از آنها قوی‌تر است مجبور به معذرت‌خواهی می‌شوند. اما هر کسی نمی‌تواند اشتباهاتش را قبول کند. کسی که اشتباهش را قبول کند، در صدد جبران هم هست و این دقیقا چیزی‌ست که ما در روابط متقابل نیاز داریم. این که هر کسی سهم خودش را از اشتباه بردارد و موظف به جبران خسارت باشد.

و ناگفته نگذارم که تا امروز هیچکدام از مرباهای بهی که پخته‌ام به خوشمزگی مربای سال اول نشده است. دستور پخت را تغییر نداده‌ام، جزئیات بیشتر را بعدا سر فرصت از مادرم پرسیده‌ام، با صبر و حوصله و قدم به قدم هم جلو رفته‌ام، اما دیگر هیچوقت آن طعم را به دست نیاورده‌ام. فکر کنم مربای آن سال چاشنی قدرت پذیرش اشتباه را در خود داشت.

 

امّا

«قدرت پذیرش اشتباه»

نیمه‌شب

در کافی‌شاپ منتظرم که بیاید. با تمام وجود می‌خواهم که اینجا نباشم. حوصله حرف‌هایش را ندارم. اما آشنایان مشترک بهم گفته‌اند اگر به این جلسه نروم همه چیز سر من می‌شکند، چون آنها برای حل مشکل پا پیش گذاشته‌اند و من نرفته‌ام. به پیغام روی صفحه موبایلم نگاه می‌کنم «ما ترجیح می‌دهیم فس‌درفس صحبت کنیم.» اصلاح‌گر اول ذهنم می‌گوید «فیس‌تو‌فیس.» غلط‌گیر دوم ذهنم می‌گوید «رو در رو!»

وارد می‌شود ساختگی باهم دست می‌دهیم و لبخند می‌زنیم. سفارش می‌دهد. شروع می‌کند: «خب معلومه تو آمادگی صحبت نداری. برای همین من شروع می‌کنم. والا نمی‌دونم از کجا بگم. ما روت حساب دیگه‌ای باز کرده بودیم. اصلا انتظارش رو نداشتیم. مثلا همین تولدی که گرفتی و همه رو دعوت کردی…» میگم: «من کسی رو دعوت نکردم. منو سورپریز کردن. برین ببینین چرا شما رو نگفتن.» – «خب تو اینو میگی، برداشت ما این نیست. هرچند ما هدیه‌ات رو خریده بودیم. مثل همیشه. الانم تو کمد خونه مادری هستش، برو بردارش خودت. ما هر مهمونی بوده…»

گوش‌هام حوصله شنیدن ندارند. برای همین مغزم خاموششان می‌کند. به حرکت دهانش خیره می‌شوم و از خودم می‌پرسم که ما کی به اینجا رسیدیم؟ اصلاح‌گر اول ذهنم می‌گوید «فکر می‌کردیم به کجا باید می‌رسیدید؟» غلط گیر دوم یادآوری می‌کند که خودمان هم می‌دانیم اصلا رابطه خاصی از اول نبوده. هر چی بوده تنها یک ضابطه بوده است. ضابطه‌ای که در آن بحث احترام کوچکتر و بزرگتر هم به خاطر اختلاف سنی کم خیلی مانع جواب‌های من نبود.

سعی می‌کنم هدیه‌هایی که در این سال‌ها به من داده‌اند به یادم بیاورم، خیلی یادم نیست اما حس کلی‌ام خوب است که نشان می‌دهد راضی بوده‌ام. هدیه‌های خودم چه؟ کدام را یادم رفته؟ هیچکدام. من زیر دین کسی نمی‌مانم.

صحبتش رسیده به فلان مهمانی که وقتی همسرش وارد شده است، من بلند نشده‌ام یا در فلان جا به سوتی همسرش خندیده‌ام. با خودم فکر می‌کنم چه لیستی دارند. اینها را یادشان مانده یا هر بار یادداشت می‌کردند برای چنین روزی؟ آیا من تا به حال به ایشان خندیده‌ام؟ مطمئنم بله! مثلا آن بار که داشت از بختک حرف می‌زد. آیا من مسخره‌اش کرده‌ام؟ صد درصد. اما آیا جلوی دیگران آنها را خوار کرده‌ام؟ نه، هنوز هیچ کس نمی‌داند غذای تمام مهمانی‌های سال اول زندگیشان را من پخته‌ام.

گوش می‌دهم. دارد در مورد موضوعی مربوط به هفت سال پیش صحبت می‌کند. با خودم فکر می‌کنم چرا اینقدر این رابطه را شخم می‌ز‌ند. صدای اول می‌گوید: «هم می‌زند» صدای دوم اضافه می‌کند: «توده گه را.»

نگاهش می‌کنم. دارد مرا نگاه می‌کند، انگار منتظر جواب من است. می‌گویم : «خب؟» می‌گوید: «چیزی نمی‌خوای بگی؟» – «نه.» – «ما متاسفیم اگه کاری کردیم که تو رو رنجوندیم، اما واقعا همه ناخودآگاه و در واکنش به رفتارای تو بوده. به هرحال امیدوارم در آینده دیگه پیش نیاد.»

بلند می‌شوم و کاپشنم را می‌پوشم و می‌گویم: «مهم نیس. منم سعی می‌کنم فراموش کنم.» و دستم را دراز می‌کنم. می‌گوید: «خوبه که اشتباهاتت رو قبول می‌کنی. نشون میده صحبت فس‌تو‌فس مفیده… کجا داری میری؟ چیزی نمی‌گی؟» – «مثلا چی؟» – «بابت اشتباهاتت معذرت نمی‌خوای؟» کوله‌ام رو می‌اندازم روی دوشم و می‌چرخم که از در بیرون بروم . قبلش می‌گویم: «با  این تجربه رو در روی شما نه. من کاری نکردم که معذرت بخوام. اگه باز هم این اتفاقا بیوفته همین کارو می‌کنم.»

یک نفر در مغزم می‌گوید: «عوضی!» نفر دوم فقط می‌خندد.

می‌روم.

تقابل سنت و بدعت

«قدرت پذیرش اشتباه»

شبانگاه

خیلی از تصمیمات سخت زندگی، جنبه‌های دوگانه دارن. یعنی مثلا خودمون دلمون خیلی می‌خواد، ولی اطرافیان مخالفن. یا برعکس چیزیه که اطرافیان خیلی اصرار دارن ولی خودمون دوست نداریم. یا توی زندگی شخصی مثلا خیلی بهمون کمک می‌کنن ولی در زمینه کاری اثر خوبی ندارن و مثال‌های زیاد این طوری که باید بین دو کفه ترازو انتخاب کنیم.

پذیرش اشتباه از معدود جاهاییه که در هر دو جنبه فردی و اجتماعی با مقاومت زیادی روبرو میشه. اول از همه خودمون دوست نداریم اعتراف کنیم که اشتباه کردیم، مسوولیت خرابی به وجود آمده رو بپذیریم و اقدامات لازم برای اصلاحش رو انجام بدیم. اتفاقا جامعه و اطرافیان هم از این که کسی اشتباهاتش رو بپذیره و در نتیجه اون تغییر کنه، خوششون نمیاد. این قسمتش رو نمی‌فهمم، قاعدتا باید برعکس باشه چون پذیرش اشتباه به نفع همه است. توی زندگی زیاد دیدم آدم‌هایی که میگن حرف مرد یکیه و زمین و آسمون به هم بیاد تغییری در موضع و نظریات و تصمیماتشون نمیدن خیلی بیشتر از اونهایی که وقتی متوجه مشکلی شدن دنبال ریشه‌اش می‌گردن و مطابق با اون نظرشون رو تغییر میدن، احترام دارن و پذیرفته میشن. شاید به خاطر اینکه رفتار اول حفظ سنت و رفتار دوم بدعته و جامعه دلش می خواد سنت‌ها حفظ بشن.

آشنایان و دور و بری‌ها خیلی بیشتر برای کسی که از زمانی که یادشون میاد یه مدل زندگی کرده و به هیچیش دست نزده ارزش قائل هستن تا برای کسی که توی زندگیش سبک‌های مختلف رو امتحان کرده، خودش و محیطش رو تغییر داده و در جستجوی بهتر شدن، تلاش کرده. لااقل تجربه من که اینه.

حالا برای اینکه آبرو و احترامم پیش شماها حفظ بشه نمی‌گم که تا الان چقدر از اعتقادات و پوشش و سبک زندگی و غیره گرفته تا روابط و محیط و کار و رشته و اطرافیانم رو عوض کردم و هنوز که هنوزه مشغول تغییرشون هستم! دوستانی هم دارم که از قبل از تولد همونی بودند که الان هستن. شما کدوم مدل رو بیشتر می پسندین؟ اهل پذیرش اشتباه و تغییر هستین، یا از اونهایی هستین که از اول همه چیزشون درست بوده و اشتباه تو کارشون نیست؟

تلخ‌ترین لحظه‌ها؟

«قدرت پذیرش اشتباه»

شامگاه

بابای من آدم خیلی لجبازیه و من فکر می‌کنم یکی از دلایل اینکه کسی اشتباهش رو قبول نمی‌کنه همین لجبازیه. من یه دلیل دیگه هم دارم، غرور. حالا فکر کنید اگه لجبازی رو از پدر به ارث برده باشید و مغرور هم باشید چه شود!

خب، تا یه سنی من آدم یک‌حرفی بودم، فکر می‌کردم اگه مرتکب اشتباهی بشم و بیانش کنم از غرور و شخصیتم کم میشه و همه به چشم آدمی نگاهش می‌کنند که چیزی کم داره اما فکر می‌کنم از بس زندگی بالا و پایین داره و تو چرخ و فلک اتفاقاتی که پیش میاد قرار می‌گیری که قبول اشتباهات یه چیز خیلی پیش‌پاافتاده و مسخره به نظر می‌رسه. من حالا آدمی هستم که بابت کوچکترین اشتباهی معذرت‌خواهی می‌کنم، اما یه قسمت دیگه هم هست این وسط که باید بهش دقت کنیم، اینکه باز هم مرتکب همون اشتباه نشیم و فقط بیان کردنش دردی رو دوا نمی‌کنه. من بارها و بارها فرزندم رو سر کوچکترین مسئله دعوا کردم و تنبیه، سریع بعدش وقتی آروم شدم ازش معذرت‌خواهی کردم و برای هزارمین بار گفتم دیگه این کار رو نمی‌کنم و به ساعت بعد از نو دعوا کردم، داد زدم و تنبیه کردم. این غم‌انگیزه… کاش یاد بگیریم فقط قبول اشتباهات قابل قبول نیست، نباید تکرار بشه. حالا این رو بسط بدید به همه چی، من درس نمی‌گیرم و این تکرار و تکرار و تکرار باز پیش میاد.

یه مسئله دیگه هم الان یادم اومد، باید ببینیم برای چی و از کی معذرت می‌خوایم، گاهی حتی قبول اشتباه از اشتباهی که مرتکب شدیم سنگین‌تره. یعنی می‌خوام بگم بعضی وقتا به زبان بیان کردن اینکه “ببخشید راجع به این مسئله من مرتکب اشتباه شدم” برای شنونده لیاقت می‌خواد. تو اشتباهت رو قبول می‌کنی، بیان می‌کنی و مورد سواستفاده قرار می‌گیری! هر بار توی اون شرایط قرار بگیری سرکوفت این رو می‌شنوی که تو صحبت نکن، تو یک بار امتحانت رو پس دادی! در حالی که چرا؟ واسه همین سخته بخوایم قضاوت کنیم که آیا آدم‌هایی که اشتباهشون رو قبول می‌کنند کار خوبی انجام میدن یا بالعکس؟ راه درست کدومه؟ من نمی‌دونم.

اشتباه می‌کنم، پس آدم هستم

«قدرت پذیرش اشتباه»

غروب

به یمن وجود مادری که هرگز نمی‌پذیرفت ممکن است به عنوان یک انسان، قادر به انجام عملی اشتباه در زندگی باشد، من تا حدود سی سالگی ایمان داشتم که مادرم بطور اخص، و افراد بزرگسال وجیه‌الصلاحی که اطرافم می‌شناختمشان به طور اعم، بری از هر اشتباهی در اعمال و رفتار و گفتار و تصمیماتشان هستند و اگر اشکالی هست «همه از مسلمانی ماست». مادرم همیشه وقتی نتایج غلط یا غیر قابل انتظاری از اعمالش می‌گرفت، فورا دنبال مقصر می‌گشت و بیشتر مواقع من یا پدرم، تقصیرکار شناخته می‌شدیم. اثری که این رفتار روی زندگی من گذاشت این بود که همیشه مراقب خودم بودم هرگز اشتباه نکنم، اما، اگر اشتباه کردم همیشه خودم را مقصر بدانم!

عجیب به نظر می‌رسد؟ شاید، ولی نپذیرفتن امکان اشتباه کردن و دیگران را به راحتی محکوم کردن، آن هم دیگرانی به بی‌آزاری پدرم و بی‌دفاعی خودم از سوی مادرم، من را به سمتی سوق داد که همیشه دنبال تقصیرکار بودن خودم در هر موردی باشم. سی را که رد کردم و با آدم‌های بیشتر و به طبع، تجربیات غنی‌تر در زندگیم روبه‌رو شدم، کم‌کم متوجه شدم آدم‌های بزرگ‌تر و موجه‌تر از من و در صدر آنها مادرم هم می‌توانند تصمیمات اشتباه بگیرند، همیشه حرفشان درست نیست و بعضی جاها من از آنها درست‌تر عمل می‌کنم. شروع کردم با دقت بیشتری به خودم و اعمالم نگاه کنم، نگاهی که نه افراط همیشه مقصر بودن را داشته باشد و نه تفریط همیشه درست بودن. از اینجا به بعد آگاهانه اشتباهاتم را بعنوان یک آدم معمولی می‌پذیرفتم ودرپی جبران و تصحیحش برمی‌آمدم. به نظرم در درجه اول باید بپذیریم اشتباه کردن، خصوصیت آدم است و به معنی بد یا بی‌ارزش یا غیرقابل احترام بودن نیست، در درجه دوم هم بپذیریم اعتراف به اشتباه، نه لزوما پیش کسی بلکه برای خود شخص، نشاندهنده عزت نفس و بزرگی روح است نه حقیر بودن و ذلیل شدن. و در آخر چطور یک بیماری درمان شود بدون اینکه قبول کنیم بیماری وجود دارد؟ وقتی اشتباه خودمان را انکار کنیم، چه پیش خودمان چه در مقابل دیگران، راه را بر هر گونه تصحیح و جبران می‌بندیم و این یعنی یک کار دو سر باخت.