ماه: ژانویه 2018

چون که!

«چرا من؟»

شبانگاه

بچه‌تر که بودم گاهی فکر می‌کردم چرا من؟ چرا من نباید مانند دیگر کودکان پدر و مادر هر دو را داشته باشم. بزرگتر که شدم فهمیدم خیلی ربطی به من نداشته و این از انتخاب‌های پدر و مادرم بوده و منش زندگیشان. شاید می‌توانستند تصمیماتشان را جور دیگری اتخاذ کنند ولی در نهایت تصمیم آنها و زندگی آنها بوده که بر زندگی من اثر گذاشته و خیلی منی نبوده که چرا منی باشد.

بعدترها وقتی خیانت دیدم، یک چرا من کوچک و گذرا گفتم. ولی خیلی واضح بود چرا. چون به نالایق اعتماد کرده بودم. هرچه از ماجرا دورتر می‌شدم بیشتر برایم واضح میشد که به امیدهای متفاوتی و با آرمان‌های دیگری به رابطه نگاه می‌کرده‌ام و در رابطه مانده بودم که همین باعث چشم بستن بر نشانه‌ها بوده است.

هرچه در زندگی جلوتر رفتم و تجربیاتم بیشتر شد، کمتر پرسیدم چرا من؟ بیشتر و پیشتر جوابش را داشتم و می‌دانستم عواقب کدام کار و برخوردم می‌تواند سرخوردگی یا عدم موفقیت باشد. بیشتر ایمان آوردم که هیچ چیز حادثهٔ صرف در زندگی نیست، حتی شانس هم خیلی شانسی نیست. شانس هم اگر خوب نگاه کنم بلاخره از یک جایی قابل پیش‌بینی بوده که یا من متوجهش نبودم و یا دیدم و گذشتم و به انتظار وقوعش نشستم و یا متاثر از زندگی اطرافیانم بوده.

از دوستانم ظرف چند سال گذشته زیاد شنیده‌ام چرا من. دردشان هم چنان سنگین است که دلم نمی‌آید بگویم به گذشته‌ات نگاه کن. دلم نمی‌آید نشانه‌هایی را که می‌توانستند به وقتش ببینند و فکر کنند و پیشگیری کنند، گوشزد کنم. در خلوتمان به گریه از روزگار شکوه می‌کنند و من دستشان را به محبت می‌فشارم که اتفاق است دیگر، می‌افتد؛ شاید بلا دوریِ اتفاق بدتری باشد. بغلشان می‌کنم و می‌گویم آرام باش و با عقلانیت و تصمیم درست مشکل را پشت سر بگذار. درد و غمشان چنان بر دلم سنگینی می‌کند که نمی‌توانم آنچنان که با خودم بی‌رحمم با ایشان نیز باشم. آنچنان که بر خودم خشم می‌گیرم که چشمت را به موقع باز نکردی، یا جیک‌جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود را حواله‌شان کنم. ولی واقعیت این است که همیشه علتش در گوشه کنار گذشته از درک ما پنهان شده است.

Advertisements

به دنبال کارما

«چرا من؟»

شامگاه

بگذارید همین اول تکلیفم را روشن کنم، نه! من از آن‌هایی نیستم که اگر بلایی سرشان بیاید صبر پیشه می‌کنند و می‌گویند لابد حکمتی داشته. برای من همه چیز باید با منطق علّی و معلولی پیش برود. «چرا من سلام کردم اما او جواب نداد؟ چرا من دوستش داشتم اما او به من توهین کرد؟ (البته که برایش این حق را قائلم که دوستم نداشته باشد اما توهین نباید بکند). چرا کارم خوب است اما تشویق نمی‌شوم؟ چرا آرامم اما آرامش ندارم؟ چرا… چرا…» و این لیست تا ابد می‌تواند ادامه داشته باشد.

***

پاییز بود و من داشتم توی خیابان بلندی قدم می‌زدم و گریه می‌کردم و سر خدا، یونیورس، کارما یا هر چیز دیگری فریاد می‌زدم که چرا من؟ من از تمامِ تمامِ دنیا فقط یک چیز می‌خواستم و برای داشتن آن هم از جان مایه گذاشته بودم و می‌گذاشتم، اما ناگهان همه آن ساختمان بلندی که با تار طلا و نقره و اشک چشم و سوز دل ساخته بودم دود شده بود و بر هوا رفته بود و در عین‌ حال آوار شده بود و بر سرم ریخته بود. به هرکسی که می‌رسیدم دوست داشتم بپرسم: «چرا چرا چرا من؟»

رفتم پیش دکتر معتمدم همان‌طور بی‌وقفه گریه می‌کردم و لابه‌لای هق‌هق‌هایم می‌پرسیدم: «چرا من؟» گفت: «فقط تونیستی! تا جایی‌ که من با این سن و سال و در چندین کشوری که بوده‌ام دیده‌ام؛ نود درصد مردم چنین چیزی را از سر گذرانده‌اند.» سوال و افسوس بعدی‌ام این بود: «چرا من جزء آن ده درصدِ خو‌شبخت نبودم؟»

دوست نزدیکی برایم از صد مورد مشابهی تعریف کرد که خودش دیده بوده و هزار موردی که برایش تعریف کرده بودند. اما این همذات‌ها مرا راضی نمی‌کردند، من نمی‌خواستم بپذیرم. باورم این بود که این حق من نبود و حتما من باید کاری کرده باشم تا لایق این عقوبت باشم. گریه و اندوه چند ماهی طول کشید‌؛ در نهایت رسیدم به متهم کردن خودم. راحت‌تر بودم فکر کنم بر پایه مبنا و اصولی گرفتار عقوبت شده باشم تا این‌ که بپذیرم گاه و بی‌گاه بی‌دلیل ممکن است آسیب ببینم.

مدتی طول کشید اما بالاخره از خوداتهامی هم رهیدم و یاد گرفتم ببخشم و فکر کنم گاهی حماقت‌های دیگران می‌تواند به افراد بی‌گناه صدمه بزند. اما این ایده، درست مثل یک برنامه اضافی است که انگار خوب روی سیستم عامل من چفت نشده و تا دوز داروی آرام‌بخش توی خونم پایین می‌آید از اول صبح شروع می‌کنم به پرسیدن همان سوال قدیمی ازلی و ابدی: «چرا من؟»

مرخصی

«چرا من؟»

غروب

 

هیچوقت چرایی در ذهنش نبود. نه وقت خوشی و نه وقت ناخوشی. ننوشت.

بابا آب نداد

«چرا من؟»

عصر

کتاب‌هایم جلویم باز روی میز ریخته بودند. گرمای چراغ مطالعه روی گونه‌هایم بود. ساعت سه صبح. دو روز بود که نبود. هیچ خبری از او نداشتیم. دقیقا دو روز پیش که از مدرسه برگشتم دیدم خاله‌ها نشسته‌اند دور مامان. من را که دیدند بحث کشیده‌شد به کنکور و رتبه‌ آزمون قلم‌چی. بعد خداحافظی کردند و رفتند. مامان به من گفت که بشینم و مستقیم در چشم‌هایم نگاه کرد و بی‌مقدمه  گفت: «بابا رفته.»

از نظر من هیجده ساله تا آن روز ما خانواده‌ خوشبختی بودیم. در طول هیجده سال زندگی‌ام همیشه با هم و پشت هم بودیم. همیشه با افتخار در مورد خانواده‌ام حرف زده بودم. اینکه بابام با بقیه پدرها فرق داشت برایم ‌مایه‌ افتخار بود. فرق‌های کوچکی که به چشم بقیه‌ دخترها بزرگ بود. از شغلش که هیجان‌انگیز بود تا شلوار جین پوشیدنش. از کتاب‌هایی که می‌داد تا من بخوانم. از این که در آن سال‌ها شاید تنها پدری بود که وبلاگ می‌خواند. تمام پنج‌شنبه‌هایی که دم مدرسه می‌ایستاد تا با هم برویم سراغ شهرکتاب خیابان حافظ، برایم بهترین بود. مامان هم همین طور بود از تعظیم و تکریمی که ناظم و مدیر جلویش می‌کردند ته دلم قند آب می‌شد. از سطح معلوماتش وقتی صحبت می‌کرد و وقتی جمع ساکت می‌شد تا هر کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد را ببلعد. از نظر من ما کامل بودیم.

در سفرهایی که با گروه دوستانشان می‌رفتیم. برنامه‌های کوهنوردی جمعه صبح‌ها. تمام مهمانی‌ها. خنده‌ها. فیلم‌های عصر جمعه. در ساعت سه صبح آن روز همه و همه در مغزم مرور می‌شدند. در تک‌تک خاطرات دنبال یک سرنخ می‌گشتم. یک اخم، یک‌تندی، یک سکوت، هرچیزی، یک‌چیزی. فقط یک دلیل برای اثبات اینکه چرا «بابا رفت.»

یادم‌ می‌آید مامان به من ‌گفت بنشینم ‌و مستقیم‌ به چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «بابا رفته»
«کجا؟»
«نمی‌دونم .‌از ترمینال زنگ زد . گفت که داره میره.»
«یعنی چی میره؟ مامان! دقیقا چی گفت؟»
«همین. داد نزن. گفت من دارم‌ میرم، منتظرم نباشین.»

این مکالمه‌ منحوس که بارها و بارها در مغزم مرورش کردم. هنوز یادم هست که تمام تنم یخ زده بود. دلم می‌خواست بتوانم بلند بشوم و بدوم. اما به صندلی چسبیده بودم. مامان هنوز مستقیم به چشم‌های من نگاه می‌کرد. دهان خشک‌شده‌ام را باز کردم: «مامان تو هیچی نپرسیدی؟ نگفت کجا میره؟» – «قطع کرد.»

مامان‌ بلند شد و رفت به حمام ‌تا دوش بگیرد. من… من ساعت‌ها روی همان مبل نشستم. وقتی به خودم آمدم دیدم مامان هم در تاریکی با چشمانی سرخ پیش من نشسته و به گل‌های قالی خیره شده است و آرام‌آرام با خودش یک جمله را مدام زمزمه می‌کند.

دو روز بعد آن تماس خیلی کند گذشت. مامان به بهانه‌ کنکور من کسی را به خانه راه نداد. تلفن را قطع کرده بود، چون می‌گفت می‌داند که زنگ نمی‌زند. به اصرار من وصل کرد‌، اما وقتی با تماس‌های متوالی فامیل روبرو شدیم دوباره قطعش کردیم. دو روز تمام من برای دلخوشی مامان کتاب‌هایم را پهن کردم روی میز. اما می‌دانستم که می‌داند که چیزی نمی‌خوانم.

 آن شب کذایی که تا صبح من در تاریکی اتاقم خاطراتم را به دنبال رد پایی از دلیل رفتن پدر می‌گشتم نمی‌دانستم که روزی آن دو روز می‌شود بیست سال. نمی‌دانستم در طول این  بیست سال آرزو می‌کنم که کاش مرده باشد. کاش زنده باشد. کاش درد بکشد. کاش پدر خوبی برای کس دیگری شده باشد. کاش زنگ بزند. کاش ایمیل بزند. کاش ناگهانی در صف بانک ببینمش. نمی‌دانستم روزی خواهد رسید که دیگر نمی‌خواهم بدانم چرا؟ دلیل من بودم‌ یا مامان؟ نمی‌خواهم حتی دیگر به من یک بار دیگر لبخند بزند یا در آغوشم بکشد. نمی‌دانستم روزی خواهد بود که فقط می‌خواهم جواب سوال آن شب‌های مامان را بدهد. وقتی در تاریکی خیره به گلهای قالی بیش از صد بار پرسید: «چرا؟»

چرا من این قدر خوش شانس بودم؟

«چرا من؟»

بعد از ظهر

من از اون‌هایی بودم که اصلا به قیافه‌ام نمی خورد شانسی در ازدواج داشته باشم. اول از همه توی باغ نبودم و بیشتر سرم تو کتاب و خیال‌پردازی و بعدش هم درس بود. خانواده خیلی بی‌خاصیتی هم داشتم که همیشه دور از اقوام و خویشان زندگی کرده بودند و روابط اجتماعی گسترده‌ای نداشتیم که از توش بخواد شوهر در بیاد. مادری که بتونه یادم بده لااقل مقنعه‌ام رو طوری نپوشم که چونه‌اش روی پیشونی‌ام بیفته و به ظاهرم برسه و دلبری‌های زنانه یادم بده هم نداشتم، خودش اصلا در این باغ‌ها نبود. خودم هم خیلی نظریات بلندپروازانه فمینیستی داشتم و حالا حالاها می‌خواستم با کتاب‌هام کیف کنم و دنیا رو تغییر بدم و زنان رو آزاد کنم و جامعه رو به سعادت رهنمون بشم تا بعد! یه چیز خیلی مهم دیگه هم بود، به نظر خودم خیلی زشت بودم ومی‌دونستم هیچ‌کس حاضر نمیشه با قیافه‌ای که من داشتم منو بگیره. پس بهتر بود الکی‌ امید نبندم که بعد ضایع بشم.

از بدو تولد تا بعد از ازدواج کسی از قیافه من تعریف نکرده بود، در بهترین حالت فقط افسوس نخورده بودند برام. دندون‌هام که کج و معوج بودند و شدیدا مشغول ارتودنسی. دهن گنده و موهای وزوزی کنترل نشونده و دماغ بزرگ هم یکی بهتر از دیگری! باز هم بگم؟ گرفتن عکس  سه در چهار، که نیکول کیدمن هم توشون بد می‌افته چه رسه به من با اون قیافه، بدترین شکنجه دوران نوجوانی‌ام بود. ولی این تنها دلیلی نبود که برای تفکر «من زشتم» داشتم. مهمترین دلیلش اتفاقی بود که یک روز توی سرویس دبیرستان، در راه برگشت به خونه افتاد.

سرویس‌مون یه مینی‌بوس بود و اون روز من جای نشستن گیرم نیومده بود. یه میله رو گرفته بودم و ایستاده بودم وسط. دو نفر از سال بالایی‌ها که پشت من ایستاده بودند با یکی‌شون که نشسته بود، در حالی که هیچ فاصله‌ای با من نداشتند مشغول حرف زدن در مورد قیافه من شدند. سال‌های زیادی گذشته و ریز گفت و گوها رو، تلخی شدیدش از یادم برده. هر چند حسش ذره‌‌ای‌ هم کمرنگ نشده. در مورد چشم و دماغ و دهن و ترکیب بد مجموعشون و اینها حسابی حرف زدند. این رو دقیق یادمه که در مورد آینده نداشته‌ام و بیچاره این! هم به وضوح صحبت کردند. من مثل مجسمه یخی خشک شده بودم و خودم رو زده بودم به نشنیدن. برام قابل باور نبود که من کنارشون ایستاده باشم و این طوری حرف بزنند. تو بهت بودم که یهویی یکیشون یه سوال ازم پرسید انگار من رو نه تنها غایب حساب نکردند که فکر کردند دارم در بحث شرکت می‌کنم. نگاه بهت‌زده یکی از همکلاسیهام رو فکر کنم اونم بعد از پرسیدن این سوال در وقاحت طرف مونده بود هنوز یادمه، ولی سوال طرف رو نه. به هر حال برام قابل هضم نبود که بهش جواب بدم و همون ژست مجسمه یخی «نشنیدم شما چی گفتید» ادامه دادم که پخی خندیدند و به هم گفتند ما رو باش با کی حرف می‌زنیم. یادمه یکی‌شون رو صورتش یه جای بخیه خیلی واضح داشت، بعد این طوری برای قیافه بقیه دل می‌‌سوزوند. یکی دیگه‌شون هم از تیپ آدم‌های عجیب غریبی بود که هیچ کس درکش نمی‌کنه و یادمه در ادامه مکالمه به مسخره کردن اون مشغول شدند.

بالاخره اون شکنجه تموم شد و سرویس رسید و رفتم خونه. تا شب دوام آوردم ولی شب تا ساعت‌ها توی بالشم گریه کردم، خیلی. دیگه اون طور بغضی نکردم توی زندگیم. با حس معصومیت اون دوره‌ام کلی با خدا حرف زدم و ازش خواستم یه کاری نکنه که من بترشم روی دست مامانم! تحمل این که با این قیافه، شوهر هم گیرم نیاد برای ذهن ساده اون موقعم خیلی سخت بود. فکر کنم راز و نیاز اون شب از خالصانه‌ترین دعاهام بود.

نتیجه؟ با تقریب خیلی زیادی می‌تونم بگم توی همکلاسی‌هام، من اولین کسی بودم که شوهر آینده همه چی تمومم رو پیدا کردم! نه تنها این، که در سال‌های پیش رو از خیلی‌ها در باب زیبایی قیافه‌ام که دیگه از اون بحران نوجوانی دراومده بود تعریف شنیدم. از این که چقدر عروس خوشگلی بودم در مقایسه با بقیه عروس‌های دور و بر بگیر تا حالا که چه مامان قشنگی‌ام.

خوب می‌دونم چرا این پایان خوش داستان، بر خلاف خیلی اتفاقات دیگه زندگی، برای من اتفاق افتاد. به خاطر دلی که توی سرویس مدرسه یک روز بدجوری شکست!

من آروم نگیرم

«چرا من؟»

نیمروز 

همیشه با خودت میگی تو لیاقت اتفاق‌های خوب رو داری؟ اینکه سهمت از زندگی خوشحالی باشه و موفقیت… اما نه، این که آدم خودش رو لایق بدونه اینه که از بچگی ذره‌ذره بهت تزریق شده باشه. این که اگه نمره خوبی بگیری توی دَرست، نشنوی که چه عجیب! اینکه اگه کار خوبی انجام بدی نشنوی واسه یه بار هم تونستی کار درستی انجام بدی. این که اگه برنده مسابقه المپیاد ریاضی بشی عوض این که بگن آفرین چقدر تلاش کردی بگن که یه بارم اگه تو زندگیت شانس آورده باشی الانه. نه این که نبیننت، نشنونت، کارها و تلاش‌هات رو ندیده بگیرن، و سرکوب کنن کارهایی که مورد علاقه خودت اما نه اونا باشه. اینکه اگه هی بخندی و خوشحال باشی بهت بگن بعد هر خوشی گریه‌ست.

من توی این سال‌ها هیچوقت نشده اگه اتفاق ناخوشایندی واسم افتاده باشه با خودم بگم چرا من؟ همیشه خودم رو انگاری لایق اون اتفاق بد می‌دونستم و با خودم هر بار گفتم حقته! تا الان هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم اما حالا که راجع بهش دارم می‌نویسم و به خاطراتم رجوع می‌کنم می‌بینم همیشه همین بودم! یه بار گله نکردم، یه بار شکایت نکردم، یه بار اعتراض نکردم… توی این سال‎ها اتفاق‌های خوبی هم برام افتاده، دو سه تا کنسرت برگزار کردم و مورد تشویق آدم‌های مهم قرار گرفتم و لوح‌های تقدیر توی کشوهای خونه خاک می‌خورن و من اون جور که باید و شاید خوشحال نشدم، چون فکر کردم بعد از هر خوشی، ناخوشیه. یا در نهایت گفتم چقدر شانس آوردم فکرش رو هم نمی‌کردم! ندیده گرفته شدن از سمت آدم‌های مهم زندگی (همسر، پدر، مادر) باعث شده خودم هم خودم رو نبینم. چقدر غم‌انگیز.

فقط یه بار، یه بار توی همه‌ این سال‌ها در رابطه با کارم و بچه‌ها وقتی مورد تقدیر قرار گرفتم و استاد بی‌نظیرم ازم تشکر کرد و گفت یه مراسمی براتون تدارک دیدم که فلانی و فلانی هم هستند و دوست دارم همراه خانواده شرکت کنید تا به خاطر این موفقیتتون از اونها هم تشکر کنم، بال درآوردم و با خودم گفتم تلاش‌هام بالاخره نتیجه داد و با شوق بی‌انتهایی تا خونه پرواز کردم. اما چه شد؟ پدرم بعد از شنیدنش گفت این مسخره‌بازی ها رو تموم کن. مادرم گفت عوض این کارها بشین تو خونه بچه‌ت رو بزرگ کن و به اون برس و همسرم با شوخی و خنده گفت شاخ غول رو که نشکوندی! و هیچکدوم توی اون مراسم شرکت نکردند و من با کام تلخ حرف‌ها رو شنیدم و میون جمع توی اون جشن از درون خون گریه کردم. چرا من؟ وقتی لیاقت هیچ کدوم رو ندارم…

لطفا کمتر خودمان را جدی بگیریم

«چرا من؟»

پیش از ظهر

اولین بار وقتی متوجه مفهوم «چرا من؟» شدم که یازده سالم بود. در آزمون ورودی تیزهوشان قبول شده بودم ولی چون آن سال تعداد واجدین شرایط ورود به مدرسه فرزانگان بیشتر از ظرفیت پذیرش همیشگی بود، یعنی به عبارت دیگر بچه‌های بیشتری نمره قبولی گرفته بودند و فرزانگان جا برای همه آنها نداشت ناچار دست به قرعه زده بودند و اندازه مازاد ظرفیت، بچه‌ها را به مدرسه دیگری حواله کرده بودند، با این تضمین که همه چیز، از معلم و امکانات درسی و آزمایشگاهی گرفته تا سطح آموزش، مشابه باشد. منتهی موضوع این بود که آن مدرسه جایی قرار داشت که نسبت به محدوده آن سال‌های تهران به نوعی حاشیه شهر و آن هم حاشیه نه‌ چندان موجه شهر محسوب می‌شد و با اینکه قول نیم‌بندی مبنی بر اختصاص سرویس برای رفت و آمد بچه‌ها داده بودند باز هم پدر و مادرهایی که از بخت بد اسم دخترهایشان به این قرعه خورده بود دلشان راضی نبود، از جمله پدر و مادر من.

خلاصه که حدود دو ماه فرصت تا بازگشایی مدرسه‌ها بود و هیچ کاری برای تغییر سرنوشت من از دست پدر و مادرم بر نیامد و من در نهایت به مدرسه دولتی عادی نزدیک خانه رفتم. مدت‌های مدید مادرم از این که چرا این قرعه به نام من افتاده شاکی بود و فکر می‌کرد دیگر شانس قبولی در دانشگاه را ندارم (آن سال‌ها شایع بود که دانش‌آموزان علامه حلی و فرزانگان بدون کنکور وارد دانشگاه می‌شوند و این امکان در آن سال‌ها که ظرفیت دانشگاه‌ها محدود و رقابت پررقیب بود بسیار ارزشمند می‌‌نمود). در هر حال من خیلی افسوس نخوردم چون از دوستان دوران دبستان و بچه‌های محله‌مان جدا نشدم و این کلی برایم ارزشمند بود.

سال‌ها بعد ولی وقتی با تبعیض‌هایی که بر مبنای جنسیت یا عقایدم بود، مواجه شدم، متوجه این موضوع شدم که چه راحت می‌توانستم در زمان و مکان دیگری یا حتی با جنسیت دیگری به‌دنیا بیایم، مثلا دختری دانمارکی در اوایل دهه نود یا پسری آمریکایی در دهه هشتاد میلادی. این که با این دگرگونی در مکان و زمان تولدم، قرار بود چقدر خوشبخت شوم کاملا به تخیلاتم بازمی‌گشت نه واقعیت. بعد‌تر‌‌ها وقتی سرنوشت نسل خودم را با نسل هم‌زمانش در کشور‌های دیگر مقایسه می‌کردم به این نتیجه ساده رسیدم که همه چیز کاملا تصادفی است: مثلا نسل یهودی‌هایی که زمان جنگ جهانی زندگی می‌کردند و قربانی عقاید آلمان نازی شدند صرفا بدشانسی آوردند، مثل نسل من.

در آخر یادآوری کنم گاهی وقت‌ها فکر می‌کنیم فلان موقعیتی که نصیب دیگری شده سهم ما بوده یا فلان بلایی که سر ما آمده حق ما نبوده، این جور وقت‌ها یا یاد آن یهودی‌های بیچاره می‌افتم یا یاد زوج مسنی که طی بیست – سی سال سه بار برنده بلیت‌های بخت‌آزمایی میلیون دلاری شدند و زندگی خود و خانواده‌شان از این رو به آن رو شد: هیچ حساب و کتابی نیست، صرفا شانس کور است، چرا من و چرا من نه، هیچ منطقی ندارد و «من» و «شما» هیچ برتری و ارزش خاصی بر دیگری، از دید دنیا و سرنوشت محتوم تصادفی‌اش نداریم.