ماه: سپتامبر 2018

این زن ریشه من است‎

«اگر من جای مادرم بودم»

صبح

مامان فقط بیست و چند ساله بوده که آخرین بچه‌اش به دنیا میاد. اون روزها نه مادر بودن ساده بوده و نه بیست و چند ساله بودن. شرایط جامعه‌ اون سال‌ها انقدر بد بوده که زندگی نه فقط برای مامان که برای خیلی از زن‌های جوان دیگه به دست و پا زدن در مرز سلامت عقلی و عاطفی می‌گذشته. به نظرم خیلی مهمه وقتی از مامان صحبت می‌کنم، زن شصت و چند ساله‌ امروز رو نبینم. اون دخترک تحت فشار رو در نظر داشته باشم.

مامان یه ایده‌آل‌گرای تقریبا احمق بود. از اون دست آدم‌هایی که معتقدن اگر زورشون به داشتن بهترین نمی‌رسه، پس وقتشون رو صرف خوب نکنن و بهتره موقعیت بد رو انتخاب کنن تا همیشه یادشون باشه که این وضعیت، اون چیزی نیست که باید بهش تن بدن و عادت کنن. برای همین در مقایسه با خیلی از زن‌های دیگه جسور بود و جسور عمل کرد. در زمانی که طلاق قبحی صد برابر امروز داشت، وقتی دید که نمی‌تونه از پدرم توقع داشته باشه که مردی باشه که دوستش داشته باشه و درکش کنه، ازش جدا شد. برای مامان خانواده مقدس نبود. شخص، مقدس‌تر بود. این، اولین و مهمترین چیزی بود که ازش یاد گرفتم. بعدها، وقتی زندگی من رو سر دو راهی انتخاب قرار داد همیشه بهم گفت به حرف دلت گوش کن. به خودت وفادار باش. شخصیت خودت مهم‌تر از نقشت به عنوان زن در جامعه یا خانواده است.

البته زندگیش هم خیلی ساده و خوب نبود. مامان فکر می‌کرد که باید پزشک بشه اما پرستاری قبول شد. دانشگاه تهران. بعد از دو ترم انصراف داد که رویاش رو پیگیری کنه و این بار هیچ چیزی قبول نشد. دیگه نتونست وارد دانشگاه بشه و این براش یه حسرت موند. خیلی چیزهای دیگه هم حسرت و زخمش روی جونش باقی موند اما همیشه به من که رسید سعی کرد بهم بگه ایده‌آل‌گرا باش حتی اگر احمق به نظر بیایی. من پشتتم. انجامش میدی.

مامان اما یه مشکل خیلی بزرگ داشت. یه چیز مهمی که من دارم سعی می‌کنم متفاوت ازش رفتار کنم. ناامید می‌شد. یه جای زندگی، از بهبود اوضاع و جهان دل می‌برید و بعد پا پس می‌کشید. همین شده که لیست حسرت‌هاش بلندبالاست و لیست کارهای یکساله‌اش خیلی زیاده. این رو هیچ وقت بلد نبود بهم یاد بده که وقتی زمین خوردی، حالا وقت بلند شدنه. خودت رو بتکون و زندگی رو ادامه بده. مامان نمی‌دونست موفقیت و خوشبختی شاید بار اول به دست نیاد و مداومت لازمه. این رو زندگی به من یاد داد و هزینه وحشتاکی هم ازم گرفت. بدترین بخشش این بود که وقتی من از چیزی ناامید نمی‌شدم، مامان فکر می‌کرد که به پایان زندگی رسیدم. تلاش دوباره براش معنا نداشت. هر راه رو فقط یک بار می‌رفت.

از یه جای زندگی من اونقدر بزرگ شدم که مسئول زندگی خودم باشم و یاد بگیرم برای ناکامی‌هام مامان و بقیه رو شماتت نکنم. اما گاهی دلم برای کودک درون مامان می‌سوزه که چه والد سخت‌گیر ایده‌آل‌گرایی بالای سرشه. کاش فقط کمی به خودش ساده‌تر می‌گرفت.

Advertisements

یه عکس

«اگر من جای مادرم بودم»

سپیده‌دم

سوال سختیه. شاید اگه زمانی که نوجوان بودم این موضوع مطرح می‌شد هزار کار بود که می‌خواستم جای مامانم باشم و انجامشون ندم یا انجامشون بدم یا جور دیگه رفتار کنم. الان ولی چیزی به ذهنم نمی‌رسه. شاید این خاصیت از دست دادنش یا گذشت زمان باشه.

از قدیم‌تر‌ها شروع میکنم تا کم کم یادم بیاد. وقتی بچه بودم شاکی بودم چرا من رو دیر به دنیا آورده، بخاطر فاصله سنی زیادم همبازی نداشتم و هر روز بابتش به مامانم غر می‌زدم چرا من تنهام، چرا دوقلو نیستم، اصلا چرا من رو به دنیا آوردی. من جای تو بودم همون دوتا بچه بس بود برام. بعدها هم زیاد پیش اومد که فکر کنم چرا من رو دنیا آورده. مثلا فکر کرده دوتا بچه کمه حالا بعد از چندسال دوباره دلش بچه کوچولو خواسته. چه می‌دونم فکر کرده سرش خلوت‌تر شده فرصت لذت بردن بیشتری داره از بچه‌داری. هر چند اینجورم نبوده .چون همچنان شاغل بوده و منو دنیا آورده. جنگ هم که بوده. نمی‌دونم والا، حالا بهتره تو این موضوع دست از سرش بردارم.

یه مورد مهم یادم اومد. مامانم یک کار بابام خیلی رو اعصابش بود. برای خودش بزرگش کرده بود. بعد هم بابتش حرص میخورد، هم گاهی با بابا قهر می‌کرد، هم به ما بچه‌ها ناخودآگاه حس بدی منتقل می‌کرد.  به نظرم این اصلا درست نبود و ارزشش رو نداشت و من اگه جاش بودن آنقدر سخت نمی‌گرفتم. بهتر بود اون همه حُسن خلق بابا رو در نظر می‌گرفت و از اون یه قلم رفتار چشم‌‌پوشی می‌کرد. این ذجوری نه همه سال‌های عمرش حرص می‌خورد، نه من فکر می‌کردم بابام آدم بی‌فکریه، نه بابام بخاطر غرغرای مامان عصبانی و بی‌حوصله می‌شد.

فقط یه کم چشم‌پوشی و آسون گرفتن می‌تونست ما رو خانواده شادتری بکنه. اون وقت نه بابام احساس گناه می‌کرد، نه من فکر می‌کردم بابای بی‌خیالی دارم و نه خود مامانم آنقدر فشارش بالا پایین می‌شد. به جاش بیشتر باهم می‌گفتیم و می‌خندیدیم. همه‌مون با احساس بهتری نسبت به هم کنار هم می‌نشستیم و از لحظه‌هامون لذت می‌بردیم.

واقعا گیر دادن به یک ته استکان عرق در آخر هفته‌ها منصفانه نبود. این رو وقتی فهمیدم که عکس مامان و بابای دوستم رو دیدم در حالی که باباش خندان یه دستش استکان عرق بود و یه دستش رو شونه مامان خندانش. می‌دونستم مامانش اهل نوشیدن هم نیست، ولی شادی براشون اولویت بود، به همین سادگی.

ورای رویاها

«اگر من جای مادرم بودم»

سحرگاه

با اون شرایطی که ما داشتیم و با اون مدلی که مامانم من رو یک تنه بزرگ کرد، حقا که هر اعتراض و انتقادی می‌تونه به راحتی شکل ناسپاسی و انتظار بیجا به خودش بگیره. به نظر خودم، مامانم من رو بدون نقص بزرگ کرده و هر نخراشیدگیِ من حاصل ذات و انتخاب‌های خودمه. با اینکه دست تنها بود و از در و دیوار برامون می‌بارید ولی من به موقع و به اندازه کنترل شدم، آزاد گذاشته شدم، به بعضی تصمیم‌ها اجازه نه گفتن نداشتم در عین اینکه اجازۀ گرفتن تصمیم‌های دیگه‌ای رو داشتم. لجبازی‌ها و اعتراض‌هام با صبر و حوصله گوش داده شد و نظرات مخالفم بی‌طرفانه بررسی شد. تو هر سنی استقلال و اعتمادبه‌نفس مورد نیازم رو داشتم و این در حالی بود که مامانم خودش به نسبت آدم خجالتی‌ایه.

اون با خودش و شخصیتش و سبک زندگیش در صلح کامل به سر می‌بره. الان که به گذشته نگاه می‌کنم، بوده مواردی که خیلی هم تغییر کرده، ولی این صلح مامانم با خودش هیچ‌وقت باعث نشد که هر چی دوست داره خوب باشه و هر چی خوشش نمیاد بد، که متعاقب اون من ناخودآگاه به همون سمت و سویی برم که خودش رفت. راه خودش رو دوست داشت ولی من رو آزاد گذاشت راهم رو پیدا کنم. برای من به جز دزدی و دروغ و اینجور نبایدها، بقیه چیزها خنثی بودن و بهم یاد داد اونی رو که می‌خوام انتخاب کنم. اگر انتخاب‌هامون یکسان بود همون قدر تشویق می‌شدم که اگر متفاوت بود. بیشتر تشویقم نمی‌کرد که من مشتاق‌تر بشم تا راه خودش رو برم. گذشته از تفاوت‌ها حتی اگر معتقد بود اشتباه می‌کنم و من پافشاری می‌کردم، پا به پام اومد و پشتم بود چون اون انتخاب من بود. همیشه انتخاب‌هام روبه یک اندازه تشویق کرد.

فقط شاید دو چیز باشه که برای مامانم مثل دروغ یک نباید بزرگ و غیرقابل چانه‌زنیه ولی من الان می‌بینم که اونا هم می‌تونن انتخاب باشن. جوری که اگه بچه ‌‌‌‌‌‌‌‌داشته باشم بهش یاد می‌دم انتخابشون کنه. خیلی می‌ترسم که اگر بچه من تصمیم بگیره بی‌نظم و کثیف باشه، من چطوری باید با این موضوع کنار بیام ولی اینکار رو خواهم کرد و سختی مهمونی رفتن به بازار شامش رو به جون می‌خرم!

مامان من سطح تعادلش در نظم و نظافت ورای سطح معمول آدم‌هاست. من هم تو همون سیستم با همون کیفیت بزرگ شدم دیگه. البته یادمه که بهم‌ریختگی اتاقم رو تحمل می‌کرد و هیچی نمی‌گفت، ولی میشه یک دلیل تحملش این باشه که خودم خیلی طاقت نداشتم تو اون اتاق درهم برهم بچرخم. برای همین زود مرتبش می‌کردم. یادم نمیاد غذا رو زمین ریخته باشم یا آشغال انداخته باشم و ازش گذشته باشم. نمی‌ریختم و یا تمیزش می‌کردم. یادمه تو سنی که مسئولیت آشپزخونه و کتابخونه رو باهام تقسیم کرد، یه سری تغییرات ایجاد کردم که به نظرم همه‌چیز تمیزتر و مرتب‌تر بشه. شاید اگه جای مامانم بودم بیشتر از اون مقاومت می‌کردم یا همون موقع یه کاری دیگه می‌کردم. ولی مامانم اون موقع بعد از کمی مقاومت که نگی به سمت حادی پیش میریم، در آخر خوشش اومد و با من هم داستان شد. الآنم که مدت‌هاست من دیگه مسئول اون آشپزخونه و اون کتابخونه نیستم، سیستم من کماکان اجرا میشه.

به نظر آدم‌های اطرافم، من به شکل وسواسی تمیز و مرتبم. ولی به نظر خودم عادی‌ام. تازه از وقتی هشدار گرفتم که این می‌تونه به وسواس تبدیل بشه، خیلی کثیف‌تر و شلخته‌تر شدم. گاهی که هوس می‌کنم حتی می‌تونم بهم‌ریخته زندگی کنم. با همه اینها هنوزم آدم‌هایی رو می‌بینم که به چشم من کثیفی و شلختگیشون غیرقابل تحمله و مرزهای ادب اجتماعی رو رد کردن ولی خودشون با خودشون حال می‌کنن و افراد دیگه جامعه شاید تأیید نکنن ولی به نظرشون خب این آدم اینطوریه دیگه. اینجور تفاوتِ نگاه به این فکر می‌برتم که شاید مامانم چون خودش تمیزی و نظم رو خیلی دوست داشت، در مقابل علاقه یا توجه من واکنشی نداشت و به نظرش لازم نبود که کنترلش کنه. به این فکر می‌کنم که من باید کمی هوشیارتر باشم، البته اگه ممکن باشه. چون مامان من یک مامان رویاییه.

جنگ و گنجشک

«جنگ»

نویسنده مهمان: سام‌الدین ضیایی

– روزی که پسر همسایه کله گنجشک روی شاخه درخت انار خانه‌مان را با قساوت تمام کند که کباب کند یادم هست. بعد از آن هرگز هوس کباب گنجشک نکردم و دیگر هیچ زمستانی برای گنجشک‌های گرسنه حیاط خانه‌مان دام پهن نکردم. حالا تصور کنید منی که با شنیدن صدای «توجه توجه! علامتی که هم اکنون می‌شنوید…» رنگ و رویم مثل گچ سفید می‌شد و البته تلاش می‌کردم به روی خودم نیاورم پیش از زمان مقرر سرباز شدم! چون کنکور پزشکی قبول نشده بودم خودم را تنبیه کردم! به چشم برهم‌زدنی دیدم دارم برای جنگ با دشمن آماده می‌شوم و شش ماه آموزش و دوره پدافند هوایی را هم گذرانده‌ام. به توصیه یکی از نزدیکان باید با سفارش فرمانده پادگان، پیش از آزمون نهایی تقسیم سربازان، از افسر مربوطه می‌خواستم تا با دستکاری نمره آزمون ماندم در تهران را تضمین کند. در آخرین لحظه‌ها پشت در اتاق افسر مربوطه به بهانه‌ای و با اندک اعتماد به نفسی از خیر پارتی‌بازی گذشتم و آزمون را با نمره ۹۸ از ۱۰۰ پشت سر گذاشتم.

روز تقسیم گویا خیلی‌ها دم افسر مربوطه را دیده بودند. تهران و همه پایگاه‌های غیر جنگی و خوش آب و هوا نصیب آنان شد و دزفول و امیدیه و بوشهر ماند و سه نفر! بوشهر به نزدیک‌ترین دوستم رسید و من ماندم و دو سه سرباز که نمی‌شناختمشان و انتخاب بین دزفول و امیدیه! گفتند هوای امیدیه افتضاح است و من هم پیروزمندانه پایگاه چهارم شکاری دزفول را انتخاب کردم!

– من و سرباز همسفرم را پشت توپ ۲۳ میلی‌متری نشاندند. گروهبان وظیفه و سربازان قدیمی می‌گفتند مدت‎هاست از موشکباران خبری نیست. جنگنده‎های عراقی هم گاهی می‎آیند و خطی می‌اندازند و دیوار صوتی می‌شکنند و می‌روند. گروهبان وظیفه که ترس و نگرانی را در چشم‌هایمان دیده بود از سر دلداری تا دهان وا کرد و گفت نگران نباشید صدای مهیبی آمد و دو جنگنده سوخوی سیاه‌رنگ عراقی مثل برق و از فاصله بسیار کمی از بالای سرمان رد شدند. پای من روی پدال توپ قفل شده بود و هر چه سعی کردم حرکت نکرد تا بتوانم شلیک کنم. تا به خود آمدم دیدم جنگنده‌ها رفته‌اند و سرگروهبان و سربازها ناپدید شده‌اند. گویا رسم آن بود که در چنین موقعیتی قدیمی‌ترها بپرند توی سنگر!

– سربازهای قدیمی و سرگروهبان دورمان جمع شده بودند و از قدم نامبارکمان می‌گفتند که این بار باز بدون اعلام وضعیت قرمز صدای هواپیمایی را که از سد دز می‌آمد شنیدیم. به آهستگی و در ارتفاع کم به سمت ما می‌آمد. صدای شلیک از توپ‌های اطراف را که شنیدیم این بار پدال حرکت کرد و تنها صدای شلیک رگبار را می‌شنیدم که همزمان بر قلبم چکش می زد. میراژ عراقی نزدیک‌تر آمد. به آرامی از بالای سرمان رد شد و در گندمزارهای روبه‌روی موضع ما که بر فراز کوه بود سقوط کرد و نیمی از نوک هواپیما در خاک فرو رفت.

– سربازان شادمان به سوی هواپیما که چندان نزدیک هم نبود دویدند. تو گویی سربازان محمد برای سهم خود از غنیمت جنگ میان اسلام و کفر چنان شتابانند!

– تکه هایی از لاشه هواپیمای عراقی را آورده بودند تا به یادگار به خانه ببرند. غرق در افتخار بودیم که تکه‌های متلاشی شده بدن خلبان را بر تکه‌ای از در کابین هواپیمای غنیمتی دیدم!

– این همان پسرکی بود که دلش از مرگ گنجشک درخت انار همسایه به درد آمد؟

طاق نصرت

«جنگ»

از میان نامه‌های رسیذه: سونیا کلهر

سه سال بود که جنگ شروع شده بود و شهر ما چون نزدیک مرز عراق بود مدام درگیر آژیر قرمز و بمباران و موشک بود. اون روز اولین روز از هفته‌ای بود که مدرسه‌ام شیفت بعد از ظهر بود و از اونجا که خونه ما از مدرسه خیلی دور بود و من با سرویس بچه‌های ارتشی می‌رفتم مدرسه؛ مجبور بودم طبق معمول با شیفت صبحی‌ها برم و تا ظهر که مدرسه شروع میشه یه جایی توی خیابان ولگردی کنم یا برم کتابخانه و یه جوری وقتم رو بگذرانم.

اون روز زیبا هم هم با من همراه شده بود و پیشنهاد داد که وقتی رسیدیم اول بریم یه شیر کاکائوی داغ و کیک بخوریم . گفتم من صبحانه خوردم. گفت: «منم خوردم ولی می‌خوام تو رو ببرم یه جای خوب!» و یه چشمک زد. تازه ۱۵ ساله شده بودیم و سر و گوشمان می‌جنبید. بعد گفت: «یه مغازه آب‌میوه‌فروشی بالاتر از میدان شهرداری باز شده . دو تا برادر دوقلو هستند باید اونا رو ببینی.»

سرویس رسید میدان شهرداری و ما پیاده شدیم. برای ۲۲ بهمن خیابان رو آذین‌بندی کرده بودند و توی خیابان اصلی که از میدان شهرداری رو به بالا بود طاق نصرت بسته بودند و روی پایه‌ها و ستون‌های طاق نصرت پر بود از عکس‌هایی شهدای جنگ و مغازه دوقلوها درست زیر طاق نصرت بود. از سبدهای گل با کارت‌های چسبیده روی اونها که چندین قسمت مغازه گذاشته شده بود می‌شد حدس زد که مغازه رو تازه افتتاح کردند .

زیبا حق داشت؛ دوقلوها خیلی خوب بودند. دو تا پسر حدودا ۲۲ ساله با چشم‌های آبی و موهای بلوند متوسط و هیکل‌های ورزشکاری، خوش‌تیپ و خوش‌لباس… وقتی داشتم سفارش شیر کاکائو می‌دادم محو سیبیل‌های بلوند یکی از دوقلوها شده بودم و هوش از سرم‌ پریده بود ؛ قلبم تند تند می‌زد و صورتم سرخ شده بود . فکر کردم خودش متوجه لرزیدن دستم شد چون ازم خواست که لیوان رو بذارم توی سینی و گفت داغه مراقب باش!

اون روز سر کلاس اصلا تمرکز نداشتم و مدام توی خیالپردازی غوطه‌ور بودم و توی خیالم می‌دیدم که همون که به من گفت مراقب باش دستت نسوزه، دستم رو گرفته و تاج گلی روی سرم گذاشته و عاشق من شده! توی خیالات عاشقی غرق بودم که با صدای آژیر قرمز به خودم اومدم. توی کلاس ولوله شد و مثل هر بار که وضعیت خطر بود همه همدیگر رو هول دادند و با ترس به طرف پله‌ها و درب خروجی دویدند.

هنوز آژیر تموم نشده بود که صدای وحشتناک بمباران و لرزیدن ساختمان مدرسه و جیغ و فریاد دخترها بلند شد. توی پله‌ها بودم که متوجه شدم ساختمان پشتی مدرسه هم خراب شده. به سختی از درب مدرسه بیرون زدم و از مردمی که وحشت‌زده به هر طرفی می‌دویدند شنیدم که چندین نقطه شهر بمباران شده و یکی از این نقاط هم می‌شد درست پشت مدرسه ما، بالاتر از میدان شهرداری… خیابانی که به موازات خیابان ما بود… جایی که طاق نصرت بود.

بی‌اختیار پیچیدم طرف محل بمباران. تقریبا داشتم می‌دویدم و گریه می‌کردم؛ مردم فریاد می‎زدند و به این طرف و اون طرف سرگردان بودند. صدای آمبولانس‌ها قطع نمی‌شد و خیابان پر شده بود از ماشین‌های ارتشی و نیروهای هلال‌احمر. از میدان شهرداری به بالا دیگه می‌تونستم خرابی‌ها و نیروهای کمکی رو ببینم. تقریبا نصف خیابان  بسته شده بود و به سختی کسی می‌تونست به محل نزدیک بشه. از اون قسمت به بعد همه چی ویران شده بود. از مغازه دوقلوها تقریبا چیزی نمانده بود. پایه‌های طاق نصرت کج و پیچیده شده بودند.

چشمام دو دو می‌زد. تند تند اشک‌هام رو پاک می‌کردم که بتونم بهتر ببینم شاید اثری ازشون پیدا بشه، شاید لابلای جنازه‌ها و تیکه‌های بدن آدم‌ها معجزه شد و زنده بیرون اومدن… دیگه نمی‎تونستم نفس بکشم و سرم به شدت گیج می‌رفت که یکی از سربازهایی که برای بستن اون قسمت مامور شده بود جلوی من رو گرفت و گفت که دیگه نمی‌تونی جلوتر بری. از من اصرار و از اون نفهمیدن. داشتم با سرباز چانه می‌زدم که باید برم جلوتر چون می‌دیدم که دارند از اون قسمت آواربرداری می‌کنند که دیدم… با چشم‌های خودم دیدم که پیدا کردن یکیشون رو…

 

دستی در آستین سرمه‌ای

«جنگ»

نویسنده مهمان: علی نصر

همینطور که پشت میز اتاق کارم نشسته بودم همکار سوئدیم با ذوق و خوشحالی در حالی که به پنجره‌ اتاق اشاره می‌کرد گفت ببین چقدر قشنگه!

برای دقایقی هر دو مقابل پنجره ایستادیم و به رقص هواپیماهای جنگنده‌ سوئدی در آسمان نگاه می‌کردیم. هر سال همین موقع‌ها در سوئد نمایش پرواز با هواپیماهای جنگی است. خیلی از مردم خوشحال و شاد و خندان برای تفریح و تماشا به نقاط مشخصی می‌روند و مانور و حرکات نمایشی هواپیماها را نگاه می‌کنند.

در حالی‌که هر دو به آسمان خیره شده بودیم، یکی از هواپیماها که خیلی هم از ما دور نبود در جهت ما پرواز می‌کرد. بعد از چند ثانیه سکوت و با لبخندی تلخ روی لبم آرام گفتم چقدر جالب! من شبیه همین صحنه را هم سال‌ها پیش دیده بودم. وقتی که ۷ سالم بود و در ایوان خانه‌مان در اصفهان مشغول بازی بودم…

حوالی ظهر بود و مادرم در آشپزخانه در حالیکه به رادیو گوش می‌کرد مشغول آشپزی بود. من در ایوان خانه زیر آفتاب بازی می‌کردم که صدای آژیر وضعیت قرمز از رادیو پخش شد. به آشپزخانه دویدم و دیدم مادرم بی‌اعتنا به صدای آژیر کار خودش را ادامه می‌دهد. برای من در آن سن و سال به پناهگاه رفتن هیجان خاصی داشت. یک جور بازی بود. هر چه اصرار کردم مادرم توجهی نکرد و دست از کار نکشید.

من هم سرخورده به ایوان برگشتم و خودم را سرگرم بازی کردم. چند دقیقه بعد بود که ناگهان نقطه‌ای سیاه در دور دست آسمان توجهم را به خود جلب کرد. بی‌حرکت به دور دست خیره شده بودم که ناگهان بعد از چند ثانیه متوجه شدم این یک هواپیما است که به سمت ما پرواز می‌کند. وحشت تمام وجودم را گرفته بود و از ترس بالا پایین می‌پریدم و فریاد می‌زدم و به سمت آشپزخانه که در آن لحظه برایم تداعی امن‌ترین جای دنیا بود دویدم. مادرم همچنان با آرامش در حال پاک کردن گوشت بود که من با جیغ و گریه وارد آشپزخانه شدم. می‌خواستم در سریع‌ترین زمان ممکن او را قانع کنم که باید به جای امنی پناه ببریم. این حس را داشتم که هر ثانیه قرار است بمبی روی سرمان بیافتد. با جیغ و داد سعی داشتم قانعش کنم که هواپیمای عراقی به سمت ما می‌آید.

سرانجام مادرم دست من را گرفت و درحالیکه آرامم می‌کرد با من به ایوان آمد اما دیگر هواپیمایی در آسمان نبود. هنوز هم نمی‌دانم حرفم را باور کرد یا یه. هرچند حتی مطمئن نیستم که آیا هواپیمای عراقی بود یا ایرانی. کمتر از یک دقیقه بعد صدای انفجار مهیبی بلند شد که تمام شیشه‌ها را لرزاند. بعدازظهر که پدرم به خانه آمد سعی کردم ماجرا را برایش تعریف کنم اما او بیشتر ذهنش درگیر این بود که بمب در نزدیکی محله‌ دوران کودکی‌اش خورده و نگران تلفات بود و چندان به حرف‌های من که شاید از دیدش خیال‌پردازی کودکانه بود توجه نمی‌کرد.

یادم نیست همان روز بود یا روز بعد که با پدر و عموی کوچکم به محل افتادن بمب که جایی بین باغات نصرآباد اصفهان بود رفتیم. این اولین باری بود که با اثر جا مانده از بمب روبرو می‌شدم. گودالی بسیار بزرگ و عمیق وسط یکی از باغ‌های محله. هنوز یادم هست که پدرم با تعجب به دیوار کاهگلی باغ اشاره می‌کرد و می‌گفت چطور این دیوار خراب نشده! و من از روی کنجکاوی پرسیدم اگر یک نفر پشت این دیوار بود چی می‌شد؟ عموی کوچکترم گفت از موج انفجار چشم‌هایش از حدقه در می‌آمد. و این تصویر تقریبا دو سال در ذهن کودکانه من ترسناک‌ترین صحنه‌ی مربوط به بمباران بود. ترسناک‌ترین تصویر تا قبل از آن شب شوم.

این ماجرای دیدن هواپیمای دشمن در آسمان را خیلی مختصر برای همکار سوئدی‌ام تعریف کردم و گفتم جالب است که خاطره‌ای که سال‌ها بود فراموشش کرده بودم در ذهنم بیدار شد. همکارم که فکر کرد حال من بد است با تردید پرسید که آیا یادآوری این خاطره برایم سخت است و آیا دچار اختلال استرسی بعد از آسیب شده‌ام؟ من با لبخند گفتم نه! این فقط یک خاطره‌ کودکانه بود.

اما عصر آن روز خاطرات زیادی در ذهنم بیدار شد که تلخ‌ترینش خاطره‌ غروب بیستم دی ماه ۱۳۶۵ بود. من ۹ ساله بودم و حوالی غروب همراه پدر و مادر و خواهرم سوار فیات نارنجی‌رنگمان بودیم و در اواسط خیابان طالقانی اصفهان به جایی می‌رفتیم. من از پنجره عقب به آسمان تاریک نگاه می‌کردم که ناگهان یک خط شعله‌ور،‌ چیزی شبیه شهاب‌سنگ را در آسمان دیدم که به سمت زمین می‌آمد. حتی فرصت نکردم واکنشی نشان بدم. یک یا دو ثانیه بعد، آسمان پشت سرمان به رنگ آتش شد و یکی دو ثانیه بعد صدا و موج انفجار شدیدی ماشین را لرزاند. شاید من که مسیر افتادن موشک را دیده بودم به اندازه بقیه شوک نشدم. نمی‌دانم فرمان از کنترل پدرم خارج شده بود یا موج انفجار بود که ماشین را به چپ و راست پرت کرد. پدرم همان وسط خیابان ماشین را نگه داشت و همه‌مان را به داخل جوی کنار خیابان برد. در حالی که کف جوب در آغوش همدیگر دراز کشیده و از ترس می‌لرزیدیم، صدای وحشت و هراس مردم در پیاده‌رو که در تاریکی ناشی از قطع شدن برق می‌دویدند را می‌شنیدیم. یک نفر داد زد چارسو (چهارسوق) را زدند! اولین بار بود که نام این محله را شنیدم و سر همین ماجرا بود که یاد گرفتم در اصفهان قدیم به بازار میگفته‌اند سوق و این محله هر چهار طرفش بازار بوده و به همین دلیل چهارسوق نام گرفته. در گوشه‌گوشه‌ این محله مغازه‌های زیادی از جمله مغازه‌های طلافروشی بود و همیشه یکی از شلوغ‌ترین محله‌های قدیمی اصفهان.

هیچ وقت یادم نیامد که آن شب به کجا میرفتیم ولی یادم هست که دو سه ساعت بعد از اصابت موشک شنیدیم که تعداد زیادی کشته شده‌اند. اواخر شب در حالی که به سمت خانه برمی‌گشتیم بنا به وسوسه‌ دیدن محل اصابت بمب، پدرم به سمت محله چارسو رفت. یادم هست جمعیت خیلی زیادی در تمام خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف جمع شده بودند. افسر پلیسی مدام از مردم می‌خواست راه را باز بگذارند و تجمع نکنند. ما بیشتر از چند دقیقه آنجا نماندیم و همان چند دقیقه کافی بود تا من در لابه‌لای آواری که آن سوی چهارراه روی هم تل‌انبار شده بودند یک دست از شانه جدا شده را ببینم. دستی که تلخ‌ترین خاطره‌ دوران جنگ را برای همیشه در ذهنم نقاشی کرد. دستی به رنگ خاک و خون که از آستین پاره‌ و سرمه‌ای رنگی آویزان شده بود. این تصویر برای من آنقدر ترسناک بود که حتی یادم نیست اگر راجع به آن با کسی حرف زدم!

بعد از این حمله بود که گرد غم و وحشت روی اصفهان پاشیده شد. گویا در این حمله بیشتر از ۱۰۰ نفر کشته و زخمی شدند. تا چند روز بعد شهر تقریبا خالی از سکنه شده بود. خیلی‌ها به روستاها و شهرهای اطراف رفتند. شایعات زیادی هم پخش شد که نمی‌دانم تا چه حد واقعیت داشت. تلخ‌ترینش این بود که برخی به طلافروشی‌های زیر آوار حمله کرده‌اند و طلاها را دزدیده‌اند. حتی طلاهای آویزان به دست‌های قطع‌شده را.

زمستان شصت و شش

«جنگ»

بامداد

عصر یازده اسفند بود و من کلاس زبان داشتم. قرار بود مامان و بابا و برادرم بیایند دنبالم و بعدش برویم خرید عید. هوا ابری بود و من عاشق این‌جور هوای مردد بین فقط رعد و برق زدن خالی و باریدن به همراه رعد و برق، بوده و هستم. داشتیم بین لباس‌های نو می‌چرخیدیم که صدای عجیبی آمد. شاید رعد و برق بود ولی مشکل اینجا بود که کل شیشه‌های مغازه به شدت لرزید. مامان به بابا نگاهی انداخت و گفت: «خب دیگه برای امشب بسه، بقیه‌شو میاییم پنجشنبه می‌خریم.» برادرم طبق معمول شروع کرد به بدقلقی ولی مامان و بابا سفت و سخت ما را به سمت ماشین بردند. توی راه ساندویچ خریدیم.

به خانه که رسیدیم دوباره آسمان یک رعد و برق، مشابه قبلی زد. مامان فورا رادیو را روشن کرد تا اخبار ساعت هشت شب را گوش بدهیم. من و برادرم مشغول ساندویچ‌های سوسیس آلمانی توی نون بولکی بودیم و نفهمیدیم گوینده اخبار چه گفت فقط بعدش وقتی نگاهم به صورت مامان افتاد متوجه شدم اتفاق ناخوشایندی افتاده. بابا ساندویچش را نصفه رها کرده بود و داشت با پیچ‌های رادیو ور می‌رفت تا رادیوهای آن طرف را بگیرد و مامان، بدون باز کردن کاغذ ساندویچ، به گوشه‌ای زل زده بود و صورتش نه رنگ داشت نه حس. آن شب تا صبح بیدار بودیم. قبلش آن رعد و برق عجیب یک بار دیگر شیشه‌ها را به لرزه درآورد و من فهمیدم که امسال بر خلاف پارسال که بمباران می‌شدیم، قرار است موشک‌باران شویم.

توی یک ذره جای زیر پله، من و برادرم دو طرف مامان دراز کشیدیم و بابا دم در هال رادیو به گوش به دیوار تکیه داد. تا خود صبح صداهای بلند وحشتناک شنیدیم و یکی دو بار هم صدای آژیر واقعا ترسناکی، شبیه آنهایی که توی فیلم‌های جنگ جهانی می‌زدند، به گوشمان رسید. بعدها معلوم شد آن شب مثلا مانور ضدهوایی‌ها بوده، طرفه اینکه آن موقع‌ها اصلا به فکر اطلاع‌رسانی نبودند و اصلا مهم نبوده کلی از مردم از جمله ما، از ترس تا مرز سکته رفتیم. فردا صبح زنگ ورزش بخاطر هوای بارانی توی کلاس نشسته بودیم که همراه صدای مهیبی شیشه‌های کلاس پایین آمد. هفته بعد ما توی راه یکی از روستاهای اطراف بودیم و توی آسمان، رد به جا مانده از عبور موشک را به هم نشان می‌دادیم.