ماه: سپتامبر 2018

این زن ریشه من است‎

«اگر من جای مادرم بودم»

صبح

مامان فقط بیست و چند ساله بوده که آخرین بچه‌اش به دنیا میاد. اون روزها نه مادر بودن ساده بوده و نه بیست و چند ساله بودن. شرایط جامعه‌ اون سال‌ها انقدر بد بوده که زندگی نه فقط برای مامان که برای خیلی از زن‌های جوان دیگه به دست و پا زدن در مرز سلامت عقلی و عاطفی می‌گذشته. به نظرم خیلی مهمه وقتی از مامان صحبت می‌کنم، زن شصت و چند ساله‌ امروز رو نبینم. اون دخترک تحت فشار رو در نظر داشته باشم.

مامان یه ایده‌آل‌گرای تقریبا احمق بود. از اون دست آدم‌هایی که معتقدن اگر زورشون به داشتن بهترین نمی‌رسه، پس وقتشون رو صرف خوب نکنن و بهتره موقعیت بد رو انتخاب کنن تا همیشه یادشون باشه که این وضعیت، اون چیزی نیست که باید بهش تن بدن و عادت کنن. برای همین در مقایسه با خیلی از زن‌های دیگه جسور بود و جسور عمل کرد. در زمانی که طلاق قبحی صد برابر امروز داشت، وقتی دید که نمی‌تونه از پدرم توقع داشته باشه که مردی باشه که دوستش داشته باشه و درکش کنه، ازش جدا شد. برای مامان خانواده مقدس نبود. شخص، مقدس‌تر بود. این، اولین و مهمترین چیزی بود که ازش یاد گرفتم. بعدها، وقتی زندگی من رو سر دو راهی انتخاب قرار داد همیشه بهم گفت به حرف دلت گوش کن. به خودت وفادار باش. شخصیت خودت مهم‌تر از نقشت به عنوان زن در جامعه یا خانواده است.

البته زندگیش هم خیلی ساده و خوب نبود. مامان فکر می‌کرد که باید پزشک بشه اما پرستاری قبول شد. دانشگاه تهران. بعد از دو ترم انصراف داد که رویاش رو پیگیری کنه و این بار هیچ چیزی قبول نشد. دیگه نتونست وارد دانشگاه بشه و این براش یه حسرت موند. خیلی چیزهای دیگه هم حسرت و زخمش روی جونش باقی موند اما همیشه به من که رسید سعی کرد بهم بگه ایده‌آل‌گرا باش حتی اگر احمق به نظر بیایی. من پشتتم. انجامش میدی.

مامان اما یه مشکل خیلی بزرگ داشت. یه چیز مهمی که من دارم سعی می‌کنم متفاوت ازش رفتار کنم. ناامید می‌شد. یه جای زندگی، از بهبود اوضاع و جهان دل می‌برید و بعد پا پس می‌کشید. همین شده که لیست حسرت‌هاش بلندبالاست و لیست کارهای یکساله‌اش خیلی زیاده. این رو هیچ وقت بلد نبود بهم یاد بده که وقتی زمین خوردی، حالا وقت بلند شدنه. خودت رو بتکون و زندگی رو ادامه بده. مامان نمی‌دونست موفقیت و خوشبختی شاید بار اول به دست نیاد و مداومت لازمه. این رو زندگی به من یاد داد و هزینه وحشتاکی هم ازم گرفت. بدترین بخشش این بود که وقتی من از چیزی ناامید نمی‌شدم، مامان فکر می‌کرد که به پایان زندگی رسیدم. تلاش دوباره براش معنا نداشت. هر راه رو فقط یک بار می‌رفت.

از یه جای زندگی من اونقدر بزرگ شدم که مسئول زندگی خودم باشم و یاد بگیرم برای ناکامی‌هام مامان و بقیه رو شماتت نکنم. اما گاهی دلم برای کودک درون مامان می‌سوزه که چه والد سخت‌گیر ایده‌آل‌گرایی بالای سرشه. کاش فقط کمی به خودش ساده‌تر می‌گرفت.

یه عکس

«اگر من جای مادرم بودم»

سپیده‌دم

سوال سختیه. شاید اگه زمانی که نوجوان بودم این موضوع مطرح می‌شد هزار کار بود که می‌خواستم جای مامانم باشم و انجامشون ندم یا انجامشون بدم یا جور دیگه رفتار کنم. الان ولی چیزی به ذهنم نمی‌رسه. شاید این خاصیت از دست دادنش یا گذشت زمان باشه.

از قدیم‌تر‌ها شروع میکنم تا کم کم یادم بیاد. وقتی بچه بودم شاکی بودم چرا من رو دیر به دنیا آورده، بخاطر فاصله سنی زیادم همبازی نداشتم و هر روز بابتش به مامانم غر می‌زدم چرا من تنهام، چرا دوقلو نیستم، اصلا چرا من رو به دنیا آوردی. من جای تو بودم همون دوتا بچه بس بود برام. بعدها هم زیاد پیش اومد که فکر کنم چرا من رو دنیا آورده. مثلا فکر کرده دوتا بچه کمه حالا بعد از چندسال دوباره دلش بچه کوچولو خواسته. چه می‌دونم فکر کرده سرش خلوت‌تر شده فرصت لذت بردن بیشتری داره از بچه‌داری. هر چند اینجورم نبوده .چون همچنان شاغل بوده و منو دنیا آورده. جنگ هم که بوده. نمی‌دونم والا، حالا بهتره تو این موضوع دست از سرش بردارم.

یه مورد مهم یادم اومد. مامانم یک کار بابام خیلی رو اعصابش بود. برای خودش بزرگش کرده بود. بعد هم بابتش حرص میخورد، هم گاهی با بابا قهر می‌کرد، هم به ما بچه‌ها ناخودآگاه حس بدی منتقل می‌کرد.  به نظرم این اصلا درست نبود و ارزشش رو نداشت و من اگه جاش بودن آنقدر سخت نمی‌گرفتم. بهتر بود اون همه حُسن خلق بابا رو در نظر می‌گرفت و از اون یه قلم رفتار چشم‌‌پوشی می‌کرد. این ذجوری نه همه سال‌های عمرش حرص می‌خورد، نه من فکر می‌کردم بابام آدم بی‌فکریه، نه بابام بخاطر غرغرای مامان عصبانی و بی‌حوصله می‌شد.

فقط یه کم چشم‌پوشی و آسون گرفتن می‌تونست ما رو خانواده شادتری بکنه. اون وقت نه بابام احساس گناه می‌کرد، نه من فکر می‌کردم بابای بی‌خیالی دارم و نه خود مامانم آنقدر فشارش بالا پایین می‌شد. به جاش بیشتر باهم می‌گفتیم و می‌خندیدیم. همه‌مون با احساس بهتری نسبت به هم کنار هم می‌نشستیم و از لحظه‌هامون لذت می‌بردیم.

واقعا گیر دادن به یک ته استکان عرق در آخر هفته‌ها منصفانه نبود. این رو وقتی فهمیدم که عکس مامان و بابای دوستم رو دیدم در حالی که باباش خندان یه دستش استکان عرق بود و یه دستش رو شونه مامان خندانش. می‌دونستم مامانش اهل نوشیدن هم نیست، ولی شادی براشون اولویت بود، به همین سادگی.

ورای رویاها

«اگر من جای مادرم بودم»

سحرگاه

با اون شرایطی که ما داشتیم و با اون مدلی که مامانم من رو یک تنه بزرگ کرد، حقا که هر اعتراض و انتقادی می‌تونه به راحتی شکل ناسپاسی و انتظار بیجا به خودش بگیره. به نظر خودم، مامانم من رو بدون نقص بزرگ کرده و هر نخراشیدگیِ من حاصل ذات و انتخاب‌های خودمه. با اینکه دست تنها بود و از در و دیوار برامون می‌بارید ولی من به موقع و به اندازه کنترل شدم، آزاد گذاشته شدم، به بعضی تصمیم‌ها اجازه نه گفتن نداشتم در عین اینکه اجازۀ گرفتن تصمیم‌های دیگه‌ای رو داشتم. لجبازی‌ها و اعتراض‌هام با صبر و حوصله گوش داده شد و نظرات مخالفم بی‌طرفانه بررسی شد. تو هر سنی استقلال و اعتمادبه‌نفس مورد نیازم رو داشتم و این در حالی بود که مامانم خودش به نسبت آدم خجالتی‌ایه.

اون با خودش و شخصیتش و سبک زندگیش در صلح کامل به سر می‌بره. الان که به گذشته نگاه می‌کنم، بوده مواردی که خیلی هم تغییر کرده، ولی این صلح مامانم با خودش هیچ‌وقت باعث نشد که هر چی دوست داره خوب باشه و هر چی خوشش نمیاد بد، که متعاقب اون من ناخودآگاه به همون سمت و سویی برم که خودش رفت. راه خودش رو دوست داشت ولی من رو آزاد گذاشت راهم رو پیدا کنم. برای من به جز دزدی و دروغ و اینجور نبایدها، بقیه چیزها خنثی بودن و بهم یاد داد اونی رو که می‌خوام انتخاب کنم. اگر انتخاب‌هامون یکسان بود همون قدر تشویق می‌شدم که اگر متفاوت بود. بیشتر تشویقم نمی‌کرد که من مشتاق‌تر بشم تا راه خودش رو برم. گذشته از تفاوت‌ها حتی اگر معتقد بود اشتباه می‌کنم و من پافشاری می‌کردم، پا به پام اومد و پشتم بود چون اون انتخاب من بود. همیشه انتخاب‌هام روبه یک اندازه تشویق کرد.

فقط شاید دو چیز باشه که برای مامانم مثل دروغ یک نباید بزرگ و غیرقابل چانه‌زنیه ولی من الان می‌بینم که اونا هم می‌تونن انتخاب باشن. جوری که اگه بچه ‌‌‌‌‌‌‌‌داشته باشم بهش یاد می‌دم انتخابشون کنه. خیلی می‌ترسم که اگر بچه من تصمیم بگیره بی‌نظم و کثیف باشه، من چطوری باید با این موضوع کنار بیام ولی اینکار رو خواهم کرد و سختی مهمونی رفتن به بازار شامش رو به جون می‌خرم!

مامان من سطح تعادلش در نظم و نظافت ورای سطح معمول آدم‌هاست. من هم تو همون سیستم با همون کیفیت بزرگ شدم دیگه. البته یادمه که بهم‌ریختگی اتاقم رو تحمل می‌کرد و هیچی نمی‌گفت، ولی میشه یک دلیل تحملش این باشه که خودم خیلی طاقت نداشتم تو اون اتاق درهم برهم بچرخم. برای همین زود مرتبش می‌کردم. یادم نمیاد غذا رو زمین ریخته باشم یا آشغال انداخته باشم و ازش گذشته باشم. نمی‌ریختم و یا تمیزش می‌کردم. یادمه تو سنی که مسئولیت آشپزخونه و کتابخونه رو باهام تقسیم کرد، یه سری تغییرات ایجاد کردم که به نظرم همه‌چیز تمیزتر و مرتب‌تر بشه. شاید اگه جای مامانم بودم بیشتر از اون مقاومت می‌کردم یا همون موقع یه کاری دیگه می‌کردم. ولی مامانم اون موقع بعد از کمی مقاومت که نگی به سمت حادی پیش میریم، در آخر خوشش اومد و با من هم داستان شد. الآنم که مدت‌هاست من دیگه مسئول اون آشپزخونه و اون کتابخونه نیستم، سیستم من کماکان اجرا میشه.

به نظر آدم‌های اطرافم، من به شکل وسواسی تمیز و مرتبم. ولی به نظر خودم عادی‌ام. تازه از وقتی هشدار گرفتم که این می‌تونه به وسواس تبدیل بشه، خیلی کثیف‌تر و شلخته‌تر شدم. گاهی که هوس می‌کنم حتی می‌تونم بهم‌ریخته زندگی کنم. با همه اینها هنوزم آدم‌هایی رو می‌بینم که به چشم من کثیفی و شلختگیشون غیرقابل تحمله و مرزهای ادب اجتماعی رو رد کردن ولی خودشون با خودشون حال می‌کنن و افراد دیگه جامعه شاید تأیید نکنن ولی به نظرشون خب این آدم اینطوریه دیگه. اینجور تفاوتِ نگاه به این فکر می‌برتم که شاید مامانم چون خودش تمیزی و نظم رو خیلی دوست داشت، در مقابل علاقه یا توجه من واکنشی نداشت و به نظرش لازم نبود که کنترلش کنه. به این فکر می‌کنم که من باید کمی هوشیارتر باشم، البته اگه ممکن باشه. چون مامان من یک مامان رویاییه.

جنگ و گنجشک

«جنگ»

نویسنده مهمان: سام‌الدین ضیایی

– روزی که پسر همسایه کله گنجشک روی شاخه درخت انار خانه‌مان را با قساوت تمام کند که کباب کند یادم هست. بعد از آن هرگز هوس کباب گنجشک نکردم و دیگر هیچ زمستانی برای گنجشک‌های گرسنه حیاط خانه‌مان دام پهن نکردم. حالا تصور کنید منی که با شنیدن صدای «توجه توجه! علامتی که هم اکنون می‌شنوید…» رنگ و رویم مثل گچ سفید می‌شد و البته تلاش می‌کردم به روی خودم نیاورم پیش از زمان مقرر سرباز شدم! چون کنکور پزشکی قبول نشده بودم خودم را تنبیه کردم! به چشم برهم‌زدنی دیدم دارم برای جنگ با دشمن آماده می‌شوم و شش ماه آموزش و دوره پدافند هوایی را هم گذرانده‌ام. به توصیه یکی از نزدیکان باید با سفارش فرمانده پادگان، پیش از آزمون نهایی تقسیم سربازان، از افسر مربوطه می‌خواستم تا با دستکاری نمره آزمون ماندم در تهران را تضمین کند. در آخرین لحظه‌ها پشت در اتاق افسر مربوطه به بهانه‌ای و با اندک اعتماد به نفسی از خیر پارتی‌بازی گذشتم و آزمون را با نمره ۹۸ از ۱۰۰ پشت سر گذاشتم.

روز تقسیم گویا خیلی‌ها دم افسر مربوطه را دیده بودند. تهران و همه پایگاه‌های غیر جنگی و خوش آب و هوا نصیب آنان شد و دزفول و امیدیه و بوشهر ماند و سه نفر! بوشهر به نزدیک‌ترین دوستم رسید و من ماندم و دو سه سرباز که نمی‌شناختمشان و انتخاب بین دزفول و امیدیه! گفتند هوای امیدیه افتضاح است و من هم پیروزمندانه پایگاه چهارم شکاری دزفول را انتخاب کردم!

– من و سرباز همسفرم را پشت توپ ۲۳ میلی‌متری نشاندند. گروهبان وظیفه و سربازان قدیمی می‌گفتند مدت‎هاست از موشکباران خبری نیست. جنگنده‎های عراقی هم گاهی می‎آیند و خطی می‌اندازند و دیوار صوتی می‌شکنند و می‌روند. گروهبان وظیفه که ترس و نگرانی را در چشم‌هایمان دیده بود از سر دلداری تا دهان وا کرد و گفت نگران نباشید صدای مهیبی آمد و دو جنگنده سوخوی سیاه‌رنگ عراقی مثل برق و از فاصله بسیار کمی از بالای سرمان رد شدند. پای من روی پدال توپ قفل شده بود و هر چه سعی کردم حرکت نکرد تا بتوانم شلیک کنم. تا به خود آمدم دیدم جنگنده‌ها رفته‌اند و سرگروهبان و سربازها ناپدید شده‌اند. گویا رسم آن بود که در چنین موقعیتی قدیمی‌ترها بپرند توی سنگر!

– سربازهای قدیمی و سرگروهبان دورمان جمع شده بودند و از قدم نامبارکمان می‌گفتند که این بار باز بدون اعلام وضعیت قرمز صدای هواپیمایی را که از سد دز می‌آمد شنیدیم. به آهستگی و در ارتفاع کم به سمت ما می‌آمد. صدای شلیک از توپ‌های اطراف را که شنیدیم این بار پدال حرکت کرد و تنها صدای شلیک رگبار را می‌شنیدم که همزمان بر قلبم چکش می زد. میراژ عراقی نزدیک‌تر آمد. به آرامی از بالای سرمان رد شد و در گندمزارهای روبه‌روی موضع ما که بر فراز کوه بود سقوط کرد و نیمی از نوک هواپیما در خاک فرو رفت.

– سربازان شادمان به سوی هواپیما که چندان نزدیک هم نبود دویدند. تو گویی سربازان محمد برای سهم خود از غنیمت جنگ میان اسلام و کفر چنان شتابانند!

– تکه هایی از لاشه هواپیمای عراقی را آورده بودند تا به یادگار به خانه ببرند. غرق در افتخار بودیم که تکه‌های متلاشی شده بدن خلبان را بر تکه‌ای از در کابین هواپیمای غنیمتی دیدم!

– این همان پسرکی بود که دلش از مرگ گنجشک درخت انار همسایه به درد آمد؟

طاق نصرت

«جنگ»

از میان نامه‌های رسیذه: سونیا کلهر

سه سال بود که جنگ شروع شده بود و شهر ما چون نزدیک مرز عراق بود مدام درگیر آژیر قرمز و بمباران و موشک بود. اون روز اولین روز از هفته‌ای بود که مدرسه‌ام شیفت بعد از ظهر بود و از اونجا که خونه ما از مدرسه خیلی دور بود و من با سرویس بچه‌های ارتشی می‌رفتم مدرسه؛ مجبور بودم طبق معمول با شیفت صبحی‌ها برم و تا ظهر که مدرسه شروع میشه یه جایی توی خیابان ولگردی کنم یا برم کتابخانه و یه جوری وقتم رو بگذرانم.

اون روز زیبا هم هم با من همراه شده بود و پیشنهاد داد که وقتی رسیدیم اول بریم یه شیر کاکائوی داغ و کیک بخوریم . گفتم من صبحانه خوردم. گفت: «منم خوردم ولی می‌خوام تو رو ببرم یه جای خوب!» و یه چشمک زد. تازه ۱۵ ساله شده بودیم و سر و گوشمان می‌جنبید. بعد گفت: «یه مغازه آب‌میوه‌فروشی بالاتر از میدان شهرداری باز شده . دو تا برادر دوقلو هستند باید اونا رو ببینی.»

سرویس رسید میدان شهرداری و ما پیاده شدیم. برای ۲۲ بهمن خیابان رو آذین‌بندی کرده بودند و توی خیابان اصلی که از میدان شهرداری رو به بالا بود طاق نصرت بسته بودند و روی پایه‌ها و ستون‌های طاق نصرت پر بود از عکس‌هایی شهدای جنگ و مغازه دوقلوها درست زیر طاق نصرت بود. از سبدهای گل با کارت‌های چسبیده روی اونها که چندین قسمت مغازه گذاشته شده بود می‌شد حدس زد که مغازه رو تازه افتتاح کردند .

زیبا حق داشت؛ دوقلوها خیلی خوب بودند. دو تا پسر حدودا ۲۲ ساله با چشم‌های آبی و موهای بلوند متوسط و هیکل‌های ورزشکاری، خوش‌تیپ و خوش‌لباس… وقتی داشتم سفارش شیر کاکائو می‌دادم محو سیبیل‌های بلوند یکی از دوقلوها شده بودم و هوش از سرم‌ پریده بود ؛ قلبم تند تند می‌زد و صورتم سرخ شده بود . فکر کردم خودش متوجه لرزیدن دستم شد چون ازم خواست که لیوان رو بذارم توی سینی و گفت داغه مراقب باش!

اون روز سر کلاس اصلا تمرکز نداشتم و مدام توی خیالپردازی غوطه‌ور بودم و توی خیالم می‌دیدم که همون که به من گفت مراقب باش دستت نسوزه، دستم رو گرفته و تاج گلی روی سرم گذاشته و عاشق من شده! توی خیالات عاشقی غرق بودم که با صدای آژیر قرمز به خودم اومدم. توی کلاس ولوله شد و مثل هر بار که وضعیت خطر بود همه همدیگر رو هول دادند و با ترس به طرف پله‌ها و درب خروجی دویدند.

هنوز آژیر تموم نشده بود که صدای وحشتناک بمباران و لرزیدن ساختمان مدرسه و جیغ و فریاد دخترها بلند شد. توی پله‌ها بودم که متوجه شدم ساختمان پشتی مدرسه هم خراب شده. به سختی از درب مدرسه بیرون زدم و از مردمی که وحشت‌زده به هر طرفی می‌دویدند شنیدم که چندین نقطه شهر بمباران شده و یکی از این نقاط هم می‌شد درست پشت مدرسه ما، بالاتر از میدان شهرداری… خیابانی که به موازات خیابان ما بود… جایی که طاق نصرت بود.

بی‌اختیار پیچیدم طرف محل بمباران. تقریبا داشتم می‌دویدم و گریه می‌کردم؛ مردم فریاد می‎زدند و به این طرف و اون طرف سرگردان بودند. صدای آمبولانس‌ها قطع نمی‌شد و خیابان پر شده بود از ماشین‌های ارتشی و نیروهای هلال‌احمر. از میدان شهرداری به بالا دیگه می‌تونستم خرابی‌ها و نیروهای کمکی رو ببینم. تقریبا نصف خیابان  بسته شده بود و به سختی کسی می‌تونست به محل نزدیک بشه. از اون قسمت به بعد همه چی ویران شده بود. از مغازه دوقلوها تقریبا چیزی نمانده بود. پایه‌های طاق نصرت کج و پیچیده شده بودند.

چشمام دو دو می‌زد. تند تند اشک‌هام رو پاک می‌کردم که بتونم بهتر ببینم شاید اثری ازشون پیدا بشه، شاید لابلای جنازه‌ها و تیکه‌های بدن آدم‌ها معجزه شد و زنده بیرون اومدن… دیگه نمی‎تونستم نفس بکشم و سرم به شدت گیج می‌رفت که یکی از سربازهایی که برای بستن اون قسمت مامور شده بود جلوی من رو گرفت و گفت که دیگه نمی‌تونی جلوتر بری. از من اصرار و از اون نفهمیدن. داشتم با سرباز چانه می‌زدم که باید برم جلوتر چون می‌دیدم که دارند از اون قسمت آواربرداری می‌کنند که دیدم… با چشم‌های خودم دیدم که پیدا کردن یکیشون رو…

 

دستی در آستین سرمه‌ای

«جنگ»

نویسنده مهمان: علی نصر

همینطور که پشت میز اتاق کارم نشسته بودم همکار سوئدیم با ذوق و خوشحالی در حالی که به پنجره‌ اتاق اشاره می‌کرد گفت ببین چقدر قشنگه!

برای دقایقی هر دو مقابل پنجره ایستادیم و به رقص هواپیماهای جنگنده‌ سوئدی در آسمان نگاه می‌کردیم. هر سال همین موقع‌ها در سوئد نمایش پرواز با هواپیماهای جنگی است. خیلی از مردم خوشحال و شاد و خندان برای تفریح و تماشا به نقاط مشخصی می‌روند و مانور و حرکات نمایشی هواپیماها را نگاه می‌کنند.

در حالی‌که هر دو به آسمان خیره شده بودیم، یکی از هواپیماها که خیلی هم از ما دور نبود در جهت ما پرواز می‌کرد. بعد از چند ثانیه سکوت و با لبخندی تلخ روی لبم آرام گفتم چقدر جالب! من شبیه همین صحنه را هم سال‌ها پیش دیده بودم. وقتی که ۷ سالم بود و در ایوان خانه‌مان در اصفهان مشغول بازی بودم…

حوالی ظهر بود و مادرم در آشپزخانه در حالیکه به رادیو گوش می‌کرد مشغول آشپزی بود. من در ایوان خانه زیر آفتاب بازی می‌کردم که صدای آژیر وضعیت قرمز از رادیو پخش شد. به آشپزخانه دویدم و دیدم مادرم بی‌اعتنا به صدای آژیر کار خودش را ادامه می‌دهد. برای من در آن سن و سال به پناهگاه رفتن هیجان خاصی داشت. یک جور بازی بود. هر چه اصرار کردم مادرم توجهی نکرد و دست از کار نکشید.

من هم سرخورده به ایوان برگشتم و خودم را سرگرم بازی کردم. چند دقیقه بعد بود که ناگهان نقطه‌ای سیاه در دور دست آسمان توجهم را به خود جلب کرد. بی‌حرکت به دور دست خیره شده بودم که ناگهان بعد از چند ثانیه متوجه شدم این یک هواپیما است که به سمت ما پرواز می‌کند. وحشت تمام وجودم را گرفته بود و از ترس بالا پایین می‌پریدم و فریاد می‌زدم و به سمت آشپزخانه که در آن لحظه برایم تداعی امن‌ترین جای دنیا بود دویدم. مادرم همچنان با آرامش در حال پاک کردن گوشت بود که من با جیغ و گریه وارد آشپزخانه شدم. می‌خواستم در سریع‌ترین زمان ممکن او را قانع کنم که باید به جای امنی پناه ببریم. این حس را داشتم که هر ثانیه قرار است بمبی روی سرمان بیافتد. با جیغ و داد سعی داشتم قانعش کنم که هواپیمای عراقی به سمت ما می‌آید.

سرانجام مادرم دست من را گرفت و درحالیکه آرامم می‌کرد با من به ایوان آمد اما دیگر هواپیمایی در آسمان نبود. هنوز هم نمی‌دانم حرفم را باور کرد یا یه. هرچند حتی مطمئن نیستم که آیا هواپیمای عراقی بود یا ایرانی. کمتر از یک دقیقه بعد صدای انفجار مهیبی بلند شد که تمام شیشه‌ها را لرزاند. بعدازظهر که پدرم به خانه آمد سعی کردم ماجرا را برایش تعریف کنم اما او بیشتر ذهنش درگیر این بود که بمب در نزدیکی محله‌ دوران کودکی‌اش خورده و نگران تلفات بود و چندان به حرف‌های من که شاید از دیدش خیال‌پردازی کودکانه بود توجه نمی‌کرد.

یادم نیست همان روز بود یا روز بعد که با پدر و عموی کوچکم به محل افتادن بمب که جایی بین باغات نصرآباد اصفهان بود رفتیم. این اولین باری بود که با اثر جا مانده از بمب روبرو می‌شدم. گودالی بسیار بزرگ و عمیق وسط یکی از باغ‌های محله. هنوز یادم هست که پدرم با تعجب به دیوار کاهگلی باغ اشاره می‌کرد و می‌گفت چطور این دیوار خراب نشده! و من از روی کنجکاوی پرسیدم اگر یک نفر پشت این دیوار بود چی می‌شد؟ عموی کوچکترم گفت از موج انفجار چشم‌هایش از حدقه در می‌آمد. و این تصویر تقریبا دو سال در ذهن کودکانه من ترسناک‌ترین صحنه‌ی مربوط به بمباران بود. ترسناک‌ترین تصویر تا قبل از آن شب شوم.

این ماجرای دیدن هواپیمای دشمن در آسمان را خیلی مختصر برای همکار سوئدی‌ام تعریف کردم و گفتم جالب است که خاطره‌ای که سال‌ها بود فراموشش کرده بودم در ذهنم بیدار شد. همکارم که فکر کرد حال من بد است با تردید پرسید که آیا یادآوری این خاطره برایم سخت است و آیا دچار اختلال استرسی بعد از آسیب شده‌ام؟ من با لبخند گفتم نه! این فقط یک خاطره‌ کودکانه بود.

اما عصر آن روز خاطرات زیادی در ذهنم بیدار شد که تلخ‌ترینش خاطره‌ غروب بیستم دی ماه ۱۳۶۵ بود. من ۹ ساله بودم و حوالی غروب همراه پدر و مادر و خواهرم سوار فیات نارنجی‌رنگمان بودیم و در اواسط خیابان طالقانی اصفهان به جایی می‌رفتیم. من از پنجره عقب به آسمان تاریک نگاه می‌کردم که ناگهان یک خط شعله‌ور،‌ چیزی شبیه شهاب‌سنگ را در آسمان دیدم که به سمت زمین می‌آمد. حتی فرصت نکردم واکنشی نشان بدم. یک یا دو ثانیه بعد، آسمان پشت سرمان به رنگ آتش شد و یکی دو ثانیه بعد صدا و موج انفجار شدیدی ماشین را لرزاند. شاید من که مسیر افتادن موشک را دیده بودم به اندازه بقیه شوک نشدم. نمی‌دانم فرمان از کنترل پدرم خارج شده بود یا موج انفجار بود که ماشین را به چپ و راست پرت کرد. پدرم همان وسط خیابان ماشین را نگه داشت و همه‌مان را به داخل جوی کنار خیابان برد. در حالی که کف جوب در آغوش همدیگر دراز کشیده و از ترس می‌لرزیدیم، صدای وحشت و هراس مردم در پیاده‌رو که در تاریکی ناشی از قطع شدن برق می‌دویدند را می‌شنیدیم. یک نفر داد زد چارسو (چهارسوق) را زدند! اولین بار بود که نام این محله را شنیدم و سر همین ماجرا بود که یاد گرفتم در اصفهان قدیم به بازار میگفته‌اند سوق و این محله هر چهار طرفش بازار بوده و به همین دلیل چهارسوق نام گرفته. در گوشه‌گوشه‌ این محله مغازه‌های زیادی از جمله مغازه‌های طلافروشی بود و همیشه یکی از شلوغ‌ترین محله‌های قدیمی اصفهان.

هیچ وقت یادم نیامد که آن شب به کجا میرفتیم ولی یادم هست که دو سه ساعت بعد از اصابت موشک شنیدیم که تعداد زیادی کشته شده‌اند. اواخر شب در حالی که به سمت خانه برمی‌گشتیم بنا به وسوسه‌ دیدن محل اصابت بمب، پدرم به سمت محله چارسو رفت. یادم هست جمعیت خیلی زیادی در تمام خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف جمع شده بودند. افسر پلیسی مدام از مردم می‌خواست راه را باز بگذارند و تجمع نکنند. ما بیشتر از چند دقیقه آنجا نماندیم و همان چند دقیقه کافی بود تا من در لابه‌لای آواری که آن سوی چهارراه روی هم تل‌انبار شده بودند یک دست از شانه جدا شده را ببینم. دستی که تلخ‌ترین خاطره‌ دوران جنگ را برای همیشه در ذهنم نقاشی کرد. دستی به رنگ خاک و خون که از آستین پاره‌ و سرمه‌ای رنگی آویزان شده بود. این تصویر برای من آنقدر ترسناک بود که حتی یادم نیست اگر راجع به آن با کسی حرف زدم!

بعد از این حمله بود که گرد غم و وحشت روی اصفهان پاشیده شد. گویا در این حمله بیشتر از ۱۰۰ نفر کشته و زخمی شدند. تا چند روز بعد شهر تقریبا خالی از سکنه شده بود. خیلی‌ها به روستاها و شهرهای اطراف رفتند. شایعات زیادی هم پخش شد که نمی‌دانم تا چه حد واقعیت داشت. تلخ‌ترینش این بود که برخی به طلافروشی‌های زیر آوار حمله کرده‌اند و طلاها را دزدیده‌اند. حتی طلاهای آویزان به دست‌های قطع‌شده را.

زمستان شصت و شش

«جنگ»

بامداد

عصر یازده اسفند بود و من کلاس زبان داشتم. قرار بود مامان و بابا و برادرم بیایند دنبالم و بعدش برویم خرید عید. هوا ابری بود و من عاشق این‌جور هوای مردد بین فقط رعد و برق زدن خالی و باریدن به همراه رعد و برق، بوده و هستم. داشتیم بین لباس‌های نو می‌چرخیدیم که صدای عجیبی آمد. شاید رعد و برق بود ولی مشکل اینجا بود که کل شیشه‌های مغازه به شدت لرزید. مامان به بابا نگاهی انداخت و گفت: «خب دیگه برای امشب بسه، بقیه‌شو میاییم پنجشنبه می‌خریم.» برادرم طبق معمول شروع کرد به بدقلقی ولی مامان و بابا سفت و سخت ما را به سمت ماشین بردند. توی راه ساندویچ خریدیم.

به خانه که رسیدیم دوباره آسمان یک رعد و برق، مشابه قبلی زد. مامان فورا رادیو را روشن کرد تا اخبار ساعت هشت شب را گوش بدهیم. من و برادرم مشغول ساندویچ‌های سوسیس آلمانی توی نون بولکی بودیم و نفهمیدیم گوینده اخبار چه گفت فقط بعدش وقتی نگاهم به صورت مامان افتاد متوجه شدم اتفاق ناخوشایندی افتاده. بابا ساندویچش را نصفه رها کرده بود و داشت با پیچ‌های رادیو ور می‌رفت تا رادیوهای آن طرف را بگیرد و مامان، بدون باز کردن کاغذ ساندویچ، به گوشه‌ای زل زده بود و صورتش نه رنگ داشت نه حس. آن شب تا صبح بیدار بودیم. قبلش آن رعد و برق عجیب یک بار دیگر شیشه‌ها را به لرزه درآورد و من فهمیدم که امسال بر خلاف پارسال که بمباران می‌شدیم، قرار است موشک‌باران شویم.

توی یک ذره جای زیر پله، من و برادرم دو طرف مامان دراز کشیدیم و بابا دم در هال رادیو به گوش به دیوار تکیه داد. تا خود صبح صداهای بلند وحشتناک شنیدیم و یکی دو بار هم صدای آژیر واقعا ترسناکی، شبیه آنهایی که توی فیلم‌های جنگ جهانی می‌زدند، به گوشمان رسید. بعدها معلوم شد آن شب مثلا مانور ضدهوایی‌ها بوده، طرفه اینکه آن موقع‌ها اصلا به فکر اطلاع‌رسانی نبودند و اصلا مهم نبوده کلی از مردم از جمله ما، از ترس تا مرز سکته رفتیم. فردا صبح زنگ ورزش بخاطر هوای بارانی توی کلاس نشسته بودیم که همراه صدای مهیبی شیشه‌های کلاس پایین آمد. هفته بعد ما توی راه یکی از روستاهای اطراف بودیم و توی آسمان، رد به جا مانده از عبور موشک را به هم نشان می‌دادیم.

تاریکی

«جنگ»

نیمه‌شب

در دوران جنگ ایران و عراق ما در تهران زندگی می‌کردیم، روزهایی که تهران در دوران موشک‌باران بود، همه (خانواده‌ ما، خاله‌هایم و مادربزرگم) در خانه مادربزرگ بودیم. یکی از موشک‌هایی که به تهران اصابت کرد، محله‌ای نزدیک خانه‌ مادربزرگم بود و از قضا مادربزرگم یکی از خانواده‌ها را می‌شناخت، یادم نیست که چند نفر از اعضای خانواده آسیب دیده بودند، تصاویر گنگی از آن خانواده و خرابی خانه‌شان را به یاد می‌آورم و در آن تصویر دختربچه‌ای است که دستش به همراه عروسکش از میان آوارها بیرون مانده بود، در حالی که شیشه‌ای چسب‌خورده نیز در کنار دستش افتاده بود.

 وقتی رادیو آژیر خطر و وضعیت قرمز را اعلام می‌کرد، در هر حالتی که بودیم از فضای خانه بیرون می‌آمدیم و به حیاط و کوچه می‌رفتیم. خانه‌ مادر بزرگم ویلایی بود و بدبختانه دستشویی در انتهای حیاط کنار انباری قرار داشت که انباری با پرده‌ای از فضای دستشویی جدا می‌شد، آن حیاط آن روزها به نظرم خیلی بزرگ بود. یک باور عامیانه وجود داشت که هواپیماهای صدام وقتی بر فراز تهران پرواز می‌کنند، هر کجا نوری ببینند، موشک را آن جا پرتاب می‌کنند. من از تاریکی می‌ترسیدم و عصرها که هوا تاریک می‌شد، تقریبا لامپی شروع نمی‌کردیم، اغلب با شمع یا فانوس فضای داخل خانه را روشن می‌کردیم. مصیبت از آن جا شروع می‌شد که من در تاریکی می‌خواستم به دستشویی بروم، ساعت‌ها دستشویی‌ام را نگه می‌داشتم که نکند به واسطه‌ نور شمعی که با آن به دستشویی می‌روم، خلبان نور را ببیند و موشک را بر سرمان پرتاب کند و همه بمیرند و من در دستشویی تنها زنده بمانم. از سمت دیگر هم بدون نور نیز نمی‌توانستم خود را به دستشویی برسانم و در آن فضای پر از ترس و اضطراب که مرگ بر آن فائق بود و هر دقیقه شایعه‌ای شکل می‌گرفت که موشک به فلان محله اصابت کرده است، بزرگتری فرصت این را نداشت که به ترس من بپردازند. من هنوز با گذر حدود سی و چند سال از آن زمان، از تاریکی و موشک باران می‌ترسم.

جنگ را از هر منظری که ببینی مصیبت است حتی از دید دختربچه‌ای که با مرزهای جنگی صدها کیلومتر فاصله دارد و فردی را در جنگ از دست نداده است. جنگ تاریکی بی‌انتهایی است که وقتی بر سایه‌ جغرافیایی می‌افتد، همه ساکنان را در کام ترس فرو می‌برد.

تفنگ دردت به جونم، می‌خوام زنده بمونم

«جنگ»

شبانگاه

تازه اسباب‌کشی کرده بودیم. خانه‌‌ای دو اتاقه با حیاطی بزرگ. تازه می‌خواستیم شامی بخوریم و رفع خستگی کنیم که صدایی وحشتناک در فضا پیچید. ترسان از جا بلند شده و به طرف حیاط دویدیم. این چنین بود که زندگی همراه با ترس و اضطرابِ ما شروع شد. عصرها، پردۀ کلفت قهوه‌ای رنگ را مثل پرده، پشت پنجره آویزان کرده و به جای روشن کردن لامپ، از فانوس یا گردسوز استفاده می‌کردیم. با بلند شدن صدای آژیر، خود را به صندوقخانه کوچک پشت اتاق نشیمن رسانده و دوزانو نشسته و سر را بین دست‌هایمان قایم می‌کردیم. امیدوار بودیم که جنگنده‌ها ما را نبینند. خانه پدرم زیرزمین بزرگی داشت که به هنگام حمله دشمن، بجز برادر کوچکم، همه اهل خانه به آنجا پناه می‌بردند. برادر کوچکم به حیاط می‌رفت و بعد از اتمام حمله وارد خانه می‌شد. می‌گفت: «اینطوری بهتر است. کار امدادگران راحت‌تر می‌شود. بدون اینکه مجبور به جستجوی جسد تکه‌پاره‌ام شوند، وسط حیاط پیدایم می‌کنند.»

آنچه که از این جنگ خانمان برانداز برایمان ماند، والدین داغدیده، نوعروسان بیوه و کودکان یتیم بود. جانبازان و قربانیان حملات شیمیایی، جای خود دارند که با نقص عضو و رنج و بیماری، مدارا کردند و هر از گاهی خبر درگذشت مظلومانه‌شان را می‌شنویم. در یکی از کوچه‌های کرج، پیرزنی زندگی می‌کند که عصر سه‌شنبه‌ها، در خانه را باز کرده و تا نیمی از شب دم در می‌نشیند. آخر پسرش خبر داده بود که عصر سه‌شنبه به خانه بازخواهد گشت. خودش برنگشت. بلکه تکه‌ای از بدنش، همراه با پلاکش داخل تابوت برگشت.

چه حالی پیدا کردیم، روزی که خبر حمله دشمن به بستان و هویزه و اهانتی را که به زنان و دخترانشان روا داشت شنیدیم. به خاطر دارم روزی را که شهرها مورد هدف دشمن قرار گرفت و مدارس تعطیل و مردم از ترس جان، مجبور به ترک شهر شدند. ما هم مثل بقیه مردم به خانه اقوام در شهرستان پناه بردیم. می دانید چقدر رنج کشیدیم؟ مهمانی رفتن با پناه بردن تفاوت زیادی دارد. آن زمان بود که حال زنان و کودکان و سالخوردگانی که خانه و زندگی شان در آتش جنگ سوخته و آواره شهرهای دیگر شده‌اند، درست درک کردم. بر نوجوانانی که نارنجک بر خود بسته و با فدا کردن جان شیرین‌شان، راه را برای پیروزی نیروهایمان باز کردند هم افتخار کرده و هم در عزاداریشان گریستیم.

اکنون پس از گذشت سالها از جنگ خانمان برانداز، تنها آرزویم این است که ای کاش جنگ ریشه کن شود.

ما هیچ، ما نگاه

«جنگ»

شامگاه

شاید بهتر بود از خاطرات همسرم می‌گفتم که از وسط ماجرا تعریف کرده برام. ولی آنقدر تلخه که حتی نمی‌خوام با خودم مرورش کنم. من نمی‎تونم.

هنوز مدرسه نمیر‌فتم که جنگ شروع شد. چشم‌هام رو که می‌بندم اولین تصویری که می‌بینم قلک‌های پلاستیکی نارنجک‌شکله. برای ما بچه‌های نسل جنگ و انقلاب همین موجود بدرنگ اسباب‌بازی هیجان‌انگیزی محسوب می‌شد و دوست نداشتیم پسش بدیم. تصویر بعدی صف‌های طولانی نان، نفت، حمام عمومی و اجناس کوپنیه. نصف عمر بچگی ما در صف گذشت. هرکدوممون توی یک صف می‌ایستادیم. کوپن دستمون نمی‌دادند ولی از حضورمون در صف کمال استفاده رو می‌کردند. هنوز تک‌تک مینوی پنج تومنی رو یادمه. آب‌نباتهایی با چوب بستنی و تخم‌مرغ شانسی‌های ایرانی. شاید تنها طعمیه که هنوز از بچگی زیر دندونمه. مخلوطی از شکلات و فلز. گفتم حمام عمومی. نفت نبود و به دنبالش نمی‌شد آبگرمکن رو روشن کرد. پس آب گرم نداشتیم و باید حمام نمره می‌رفتیم. جمعه‌ها چه صف طولانی‌ای هم داشت. گاهی به درها می‌کوبیدند که بیا بیرون بسه دیگه دوساعته اون تویی. و خب حمام عمومی از نمره ارزانتر بود. حمامی که با یک پرده از راهروی یک در دویی جدا می‌شد و درِ راهرو به خیابون باز بود و باد هم می‌وزید.

از جنگ صدای آژیر قرمز و ضدهوایی یادمه با نوارهایی که به پنجره‌ها می‌چسبوندیم. با کارتونی که از زیر میز تماشا می‌کردیم. برق رفتن‌های جدولی. از جنگ سربازی رو یادمه که ساعت‌ها با من بازی می‌کرد که توی راه حوصله‌م سر نره. سربازی که تمام گنجینه‌م رو بهش بخشیدم و با ارزش‌ترین چیزی که داشت رو برای من امضا کرد و من چقدر این جوانک هجده ساله رو دوست داشتم. از جنگ دوستان بزرگسالی رو یادمه که شهید شدن. و من چه عادت داشتم به رفتن‌ها و برنگشتن‌ها. از جنگ مدتی جنگ‌زده بودن رو یادمه و محبت بچه‌هایی که برای ما بچه‌های جنگ‌زده دفتر کادو می‌آوردند. از یک جایی به بعد از جنگ فقط رفتن و برنگشتن یادمه و دیگر هیچ.

اما آخرین و تلخترین خاطره‌م مربوط به زمانی میشه که سال‌ها بود جنگ تموم شده بود و من دختر جوانی بودم. ناگهان وسط بزرگراه با چند اتوبوس مواجه شدیم که حامل آزادگان عزیز از اسارت برگشته بود. عشق‌هایی که با خوشحالی برای مردم دست تکون می‌دادند و مردم؟ مردم هیچ، مردم نگاه!

گنداب‎

«جنگ»

غروب

خواب می‌دیدم و توی خواب کنار یک دیوار شیشه‌ای بودیم. هواپیما در ارتفاع پایین رد شد و دیوار صوتی رو شکست. ما جیغ زدیم. شیشه‌ها شکست و دور و برمون پر از خرده‌شیشه شد. من یه نوزاد در آغوشم بود و محکم بغلش کردم تا در امان نگهش دارم. ممکن نبود اما.

بار قبلی که کشور در معرض جنگ قرار گرفت و همه چیز به هم ریخت، تمام آدم‌هایی که می‌شناختم کابوس حمله‌ نظامی می‌دیدند. ما بیشتر کسانی بودیم که وقت جنگ ایران کودک بودیم و خاطرات خاصی از اون زمان نداشتیم. با این حال وقتی تنش حس جمعی کشور زیاد شد، همه به هم ریختیم: جنگ وارد کابوس‌هامون شده بود. انگار ناامنی قبل از اینکه وارد زندگی واقعی‌مون بشه، آرامش جانمون رو به هم ریخته بود. بعد جنگ خاورمیانه شدت گرفت.

توی دنیای بیداری، چند سالی هست که دارم با چندتایی از بچه‌های مهاجر کار می‌کنم که جنگ از خونه‌هاشون بیرونشون کرده. چند ساله اینجا هستن و هنوز امکان استفاده از هیچ حقی رو ندارن. با حداقل‌های همه چیز زندگی می‌کنند. بدون هویت قد می‌کشند و باور می‌کنند که رویا داشتن حقشون نیست. اونها هیچ شانسی برای انتخاب نداشتن. ندارن. امکان زیستن در کشوری اونقدر بحران‌زده و ویران براشون مقدور نبوده و هیچ سرزمینی هم قبولشون نکرده.

کمی اینورتر، جنگ سوریه هنوز ادامه داره. همون نزاعی که به گمونم تاریخ همه‌ ما رو براش قضاوت کنه. چند هفته‌ پیش یکی از همین گروه‌های لعنتی تروریستی برای زهر چشم گرفتن از مهاجران افغانستانی که نیابتی در جنگ سوریه هستند، یک آموزشگاه کنکور رو در کابل منفجر کرد. یعنی جنگ بین چند دولت و حکومت و ویرانی یک کشور، نوجوانان یک سرزمین دیگه رو پرپر کرد. نمی‌دونم میشه به این فاجعه فکر کرد و ویران نشد؟

جنگ فقط ویرانی جهان بیرون رو به بار نمیاره. ناامنی که اون همه زیاد و مداوم باشه نه فقط زمان اکنون که آینده رو هم ویران می‌کنه. جهان رو طوری شخم می‌کنه که انگار هیچ وقت نگذشته. هیچ وقت تموم نشده.

خاطره؟ جنگ یک حال بی‌کران در زندگی آدمیه. یک حال بی‌کران در زندگی سرزمینیه که من توش زندگی می‌کنم.

تاپیروزی

«جنگ»

عصر

بچه که بودم ورد زبونم شده بود جنگ جنگ تا پیروزی، جنگ جنگ تا پیروزی.《تاپیروزی》هم یک کلمه سر هم بود تو ذهنم. چیزی از معنیش نمی‌دونستم فقط چند تا کلمه آهنگین بود برام.

روی همه در و دیوارهای شهر نوشته شده بود و منم تازه سواددار شده بودم و با ذوق فراوان هر جا هر چی می‌دیدم می‌خوندم. اغلب قرمز رنگ و خون‌چکان و با خط نستعلیق بود. تصویرهای کنارشون هم یادمه، نقاشی کاریکاتورگونه صدام با کلاه کج و هیکل گرد و کوتوله. عکس تانک و خون و مشت. عکس کبوتر و پرچم و لاله.

مامانم برام یه پارچه صورتی با خال‌های ریز سیاه گرفته بود. دنبال خیاط بود که یکی بهش آدرس یه خانوم خیاط رو داد: آپارتمان‌های جنگ‌زده‌ها. جنگ‌‌زده، کلمه‌ای که گفتنش اون موقع‌ها باب بود و من امروز دوستش ندارم، فقط دارم به همون زبان قدیم تعریف می‌کنم. می‌دیدم آدم‌هایی از شهرهای جنوبی که جنگ خونه و شهرشون رو خراب کرده بود، می‌اومدن به شهر ما که آرامش بیشتری داشت. بعضی از اونها بعدا ماندگار شدن و کسب و کار خودشون رو راه انداختن: ماهی‌فروشی و فلافلی، با اسم‌هایی با حال و هوای جنوب و بندر و شط رو داشت.

اما از نظر من تو شهر ما هم جنگ بود. پس چی بود این آژیر وضعیت قرمز و صدای کشدار هواپیماها و فرار به پناهگاه. شیشه‌های چسب‌زده و شب‌های تاریک. ولی مامانم گفت اون‌ها توی جنوب همه‌ خونه زندگیشون رو از دست دادن، وضع اون‌ها خیلی سخت‌تر بوده، زیر آتیش و بمباران بودن و اینجا براشون حداقل یه سرپناه هست و شاید یه کم آرامش.

یک بار یادمه سر سفره ناهار بودیم که رادیو اعلام وضعیت قرمز کرد. سریع همه رفتیم زیر پله‌ها. با یه پتو مخمل که عکس طاووس داشت و سه تا میخ، یه پرده برای زیرپله درست کرده بودیم که بشه پناهگاه‌مون. مامانم بشقاب غذای منو آورده بود و قاشق‌قاشق قرمه سبزی و سالاد بهم می‌داد. بعدش رو یادم نیست. حتما وضعیت سفید شده و برگشتیم سر سفره‌مون. من بچه‌تر از اون بودم که بترسم حتی. ترسیدن مامان و بابام هم یادم نمیاد. نمی‌ترسیدن. فقط خواهرم تو اون موقعیت‌ها گریه می‌کرد.

نخود کشمش هم عضو مهمی بود توی پناهگاه. حتما برای سرگرم شدنم بود که می‌ریختن تو جیب‌هام. توی تاریکی شب بغل مامان بابا می‌نشستم نخود کشمشم رو می‌خوردم و بی‌خبر از عالم به خواهرم می‌گفتم ترس نداره که، چرا گریه می‌کنی. ولی اون بزرگ بود و باید می‌ترسید.

تازه که جنگ تموم شده بود، یه بار  توی ماشین بودیم. داشتیم می‌رفتیم گردش یا سفر که طبق معمولم زیر لب《جنگ جنگ تاپیروزی》رو می‌خوندم. خاله‌ام گفت این چیه میگی؟ یه شعر شاد بخون، جنگ چیه دیگه! با خودم فکر کردم مگه چشه به این خوبی و ریتمیکی… ولی خب دیگه نخوندمش.

گندم‌زار

«جنگ»

بعد از ظهر

شهر زندگی مادربزرگ پدربزرگم را موشک‌باران کردند. خانه و شهر دیگر امنیت ماندن نداشت. آنها هم با چند خانواده از همسایگان و دوستان رفتند در یکی از زمین‌های پدربزرگم که در پشت و پسله‌های زمین زراعی یک چهاردیواری بالا برده بودند. چاردیواری محض بود، جایی برای اتراق کارگران فصلی و استراحت کشاورزان سر زمین.

اینقدر با عجله به مقصد یک سرپناه به دور از رصد موشک‌ها حرکت کرده بودند که خیلی از وسایل لازم را جا گذاشته بودند. رسیدند و با چهار دیواری‌ای بدون تسهیلات ابتدایی مناسب هفت خانوار مواجه شدند. ولی همسایه و دوست که این حرف‌ها را نداشت، نمی‌شد به خانه برگشت. در دنیای رفاقت یکی آستین بالا زد و رفت دنبال روبراه کردن حمام و دستشویی. بعضی‌ها مشغول پخت و پز شدند و چند نفری کمر بستند به نظافت محیط. بچه‌ها اما بهشتشان را پیدا کرده بودند. یک زمین بزرگ با خرمن‌خرمن گندم که تا کمرشان می‌رسید و هیچ‌کس هم بکن‌نکن نمی‌کرد. از طلوع صبح تا بوق شام می‌دویدند و بازی می‌کردند و خسته می‌آمدند و نان و پنیری بود که بخورند. کسی کارشان نداشت. اگر قرار بود آینده‌ای نداشته باشند و خانه‌شان خراب شود، چرا اکنون نگذاریم بدوند و شاد باشند. همین دم را خوش است.

دو سه روزی با آنچه می‌شد سر کردند تا بتوانند همه کنار هم بمانند و حداقل خیالشان از زنده بودن همین چند نفر راحت باشد. ولی وسایل مورد نیاز خیلی بیشتر از این بود که بشود پشت گوش انداخت. در ثانی مواد غذایی هم داشت تمام می‌شد. باید به شهر می‌رفتند. قرار شد پدربزرگم و چند نفر از مردان دیگر بروند دنبال خرید نیازمندی‌ها. در شهر مردها جایی با هم قرار می‌گذارند و هر کس دنبال تهیه یک چیز می‌رود. پدربزرگم می‌رود به خانه‌ها تا لباس و چندتایی قرص و دارو بردارد. شاید توپ و عروسک کوچکترها را هم برد. دیشب یکی از دخترها در خواب گریه می‌کرد. مشق و کتاب بچه‌ها را هم فراموش نکرد. باید درسشان را تمام کنند. تا اگر زد و مدرسه‌ها باز شد و امتحان‌ها برگزار شد رفوزه نشوند. اینها قرار است فردای بعد از جنگ را بسازند. گاری را می‌بندد به یکی از اسب‌ها و هر چه به فکرش می‌رسد بار گاری می‌کند و به سمت قرار با مردان دیگر راه می‌افتد. هنوز از سر کوچه بیرون نزده که دوباره ته کوچه بمباران می‌شود. پدربزرگ کمی بار گاری را سبک می‌کند که حیوان سریع‌تر حرکت کند. به دیگر مردان که می‌رسد متوجه نگاه نگران و ترسیده‌شان می‌شود. یکی دستمالی از جیب در می‌آورد و گردنش را می‌بندد. تازه آن موقع متوجه سوزش گردنش می‌شود. شانس آوردیم که ترکش بیشتر نبریده بود. مهلت دکتر و درمان نبود. به سمت سرپناه راه افتادند.

در یکی از همین مراجعت‌ها به شهر، دایی با تهران تماس گرفت و گفت که اگر خواستید بیایید، به این آدرس بیایید. آن هم چه آدرسی، از کنار دوراهی که گذشتی، زمین فلانی و بیساری را رد می‌کنی، می‌زنی وسط کشت یونجه بهمانی و آخر کشت که رسیدی بیا سمت کشت گندم. حالا مادرم چطور گندم و یونجه را تشخیص دهد به کنار، زمین‌ها که پلاک و اسم نداشتند بداند کی باید بپیچد، کی نپیچد. آن موقع هنوز تهران را بمباران نکرده بودند ولی خانه‌به‌دوشی ما شروع شده بود و نمی‌توانستیم حداقل از بستگان خود پذیرایی کنیم. یک روز هول و ولا افتاد به دل مادرم و تاب نیاورد، دستم را گرفت و رفتیم ترمینال. وسط جاده سر دوراهی پیاده شدیم. در تاریکی نیمه‌شب چشم چشم را نمی‌دید. مادرم عقل کرده بود و چندتایی باطری و چراغ قوه قاطی قرص و دواهای سوغاتی چپانده بود. من آن زمان چهار سالم بود گمانم، ولی یادم است که گندم‌ها از قد من بلندتر بودند و همینطور که مادرم دستم را گرفته بود و دنبال خودش می‌کشید، ساقه‌های گندم به صورتم می‌خورد و من که خسته و خواب‌آلوده بودم از دیدن این همه گندم یکجا هیچ لذتی نبردم. شاید دو ساعت راه رفتیم تا در کمال ناباوری مادرم دیوارها را از دور دید. صبح قبل از اینکه از شرکت بیرون بزند برای دایی در مخابرات پیغام گذاشته بود که ما می‌آییم به این امید که پیغام را ببیند. مخابراتچی که از دوستان آشنا بود به سختی خبر را به دایی می‌رساند. او هم چون حدس می‌زده که راه را گم کنیم از سر شب آمده بود سر جاده دنبالمان. ما که رسیدیم مادربزرگ پدربزرگم بیدار بودند و به استقبال آمدند ولی پس دایی کجا بود؟! این بار مادرم و پدربزرگ راه می‌افتند که به دایی بگویند ما رسیده‌ایم. تا این برود دنبال آن و آن دنبال این، سپیده زد و نمازخوان‌ها بیدار شدند و چاق‌سلامتی و روبوسی و سر وصداهایش دیگران را هم بیدار کرد. همه دور یک سفره بزرگ نشستیم و صبحانه‌ای محلی خوردیم. تازه بعد از آن بود که چشمم به دریایی طلایی افتاد که می‌درخشید و مستم می‌کرد.

بعد از این همه سال هنوز هم نگرانی و دلهره پنهان در چهره بزرگترها دقیق یادم است. با همه ترس و سختی زندگی آن مدت، با همه سختیِ بیشتر بعد از مواجه شدن با خانه‌های ویران‌شده و دزدزده، ولی آن سفر به گندم‌زار یکی از قشنگترین سفرهای من بود.

ترس تب

«جنگ»

نیمروز

از جنگ باید خاطره داشته باشم اما خاطره‌های من محدودند به همان فرار کردن زیر راه‌پله یا پناهگاه. آنهم نه خیلی. کوچک بودم هنوز که جنگ تمام شد و کسی را از دست ندادیم. آزاری که من کوچک از جنگ دیدم بیماری‌های طولانی‌ای بود که بلافاصله بعد از رفتن پدرم به جبهه شروع می‌شد و با آمدنش از بین می‌رفت.

می‌ترسیدم. از همان موقع ترس از دست دادن ریشه دواند در تنم و ماند تا الان. حالا انگار چند وقتی است باز جنگ سایه‌‌اش را انداخته روی سر ما و من حالا حتی از قبل هم بیشتر می‌ترسم. باید واقع‌بین باشم. من آدم بزدلی هستم. من به داشته‌هایم خیلی وابسته‌ام. نگران خانواده‌ام هستم. نگران سلامتیشان، نگران امنیتشان‌، نگران زنده‌ماندنشان و نگران بر هم خوردن آرامششان.

چند روز پیش با دوستانمان نشسته بودیم و در مورد آینده‌ ایران و جنگ حرف می‌زدیم. پسرها عموما فکرشان خرید و تهیه اسلحه بود. بعضی دخترها به فکر انبار کردن خوراکی بودند؛ یکیشان به فکر سوژه‌های نابی بود که برای نوشتن به‌دست می‌آورد و باقی نگاه می‌کردند. من به یک سرنگ خالی فکر می‌کردم که از زمان زلزله‌ اخیر تهران توی کیف لوازم ضروری‌ام پنهان کرده بودم. ایده‌ام را گفتم. مسلم است استقبال شایانی نشد. فقط یکی دیگر از دخترها گفت که موافق است و به شلیک اسلحه فکر کرده بوده. همه‌ پسرها بلااستثنا گفتند ما دیوانه‌ایم.

ما ترسوتر از بقیه‌ایم؟ نمی‌دانم. من فقط فکر می‌کنم زندگی به‌هر بهایی ارزش ندارد. اینکه ندانی فردا چه می‌شود؛ اینکه مجبور باشی از زیر آتش و گلوله فرار کنی؛ اینکه مردن عزیزانت را ببینی؛ اینکه منتظر باشی یکی از این گلوله‌ها تن رفیقت را بشکافد واقعا دیدن دارد؟

باشد؛ قبول اصلا ما ترسوتر از دیگرانیم. من از اینکه ترسو باشم خجالت نمی‌کشم. ترسو بودن مرا نمی‌کشد اما دیدن عزیزانم – که کم هم نیستند – در وضعیت نامناسب قطعا مرا می‌کشد. فکر کردن به اتفاقاتی که جنگ ممکن است بر سر آن‌ها بیاورد بلاشک دیوانه‌ام می‌کند. من می‌دانم آن تب طولانی کودکی بر می‌گردد و چیزی از من باقی نمی‌گذارد.

من آدم ترسویی هستم اما بیایید همه با هم قبل از آوارگی و درد و رنج ترس و وحشت، در آرامش بمیریم.

پ.ن: می‌گویند انگیزه زندگی بسیار قوی‌تر از آن چیزی‌ست که ما فکر می‌کنیم؛ نشانه‌اش هم همه‌  کسانی که از جنگ و تجاوز و مرگ و بدبختی گذشته‌اند و دوباره با طلوع خورشید برگشته‌اند سر زندگی؛ گیرم با گذراندن دوره‌ای از افسردگی. می‌گویند انسان از نسیان می‌آید و همه چیز را فراموش می‌کند و همین فراموشی بزرگ‌ترین موهبت بشری است. باشد! قبول اما من محض احتیاط آن سرنگ خالی را همراه خودم می‌برم.

تنهای کوچک

«جنگ»

پیش از ظهر

دخترک هفت ساله بود. موهای فرفری قشنگی داشت که مادرش هر روز صبح براش شونه می‌زد و می‌بافت. نون‌ و پنیر و چایی شیرین صبحونشو که می‌خورد دست مادرشو می‌گرفت و در حالی که شعر می‌خوند و می‌خندید مسیر مدرسه رو طی می‌کرد. دخترک می‌دونست وقتی توی مدرسه صدای زنگ خطر میاد باید همراه بچه‌های دیگه بدون به سمت پناهگاهی که زیر زمین طراحی شده بود. هر بار که صدا می‌ اومد دلش هری می‌ریخت و نگران مادرش می‌شد و آرزو می‌کرد مادرش هم زودتر به پناهگاه بیاد، آخه مادرش معلم کلاس چهارم همون دبستانی بود که توش درس می‌خوند. تقریبا همه فامیل‌های نزدیکشون رو توی بمباران از دست داده بودن و مادرش همه کسش بود برای همین بزرگ‌ترین کابوسش این بود که مادرشو گم کنه یا اونو توی جنگ از دست بده. وقتی مادرش می‌اومد توی پناهگاه، هزار بار خدا رو شکر می‌کرد و توی تمام مدت مادرش رو محکم می‌چسبید، اشک می‌ریخت و با تمام وجودش آرزو می‌کرد اگه قراره اتفاقی بیفته برای خودش و مادرش همزمان بیفته چون تحمل تنها موندنو نداشت.

یک روز معمولی اتفاقی که قرار بود بیفته بالاخره افتاد. بمباران شروع شده بود و با بچه‌های کلاس توی پناهگاه بودن. هر لحظه صداهای انفجار شدیدتر می‌شد ولی مادرش هنوز نیومده بود. توی دلش غوغا به پا بود و ترس همه وجودش رو گرفته بود. صدای جیغ و انفجار و فرو ریختن گوشش رو پر کرده بود. اشک‌هاش سرازیر شده بودن و یواش‌یواش داشتن به هق‌هق تبدیل می‌شدن. هیچ‌کس حواسش به اون نبود. با تمام وجودش می‌لرزید و نمی‌تونست دیگه تحمل کنه. هرجوری که شده خودشو از توی تاریکی بیرون کشید و رفت دنبال مادرش توی مدرسه. با دلهره و وحشت هرچه گشت پیداش نکرد. دیگه پاهاش توان راه رفتن نداشتن و داشت ناامید می‌شد. می‌خواست همون‌جا روی زمین دراز بکشه و میون دود و غبار و ترس و بمباران با دنیا خداحافظی کنه چون دیگه امیدی به پیدا کردن مادرش نداشت. چون دیگه تنها بود و از تنها بودن وحشت داشت. آخرین صحنه‌ هفت سالگیشو دید و برای همیشه چشماشو روی هم گذاشت به امید این‌که وقتی بیدار شه دنیای بهتری در انتظارش باشه. طولی نکشید که بیدار شد. توی یه مهمونی بزرگ خانوادگی بود. همه لباس‌های قشنگ پوشیده بودن و می‌خندیدن و می‌رقصیدن و می‌نوشیدن. به جمع فامیل و دوستاش نزدیک شد. همه کسایی که توی جنگ از دستشون داده بود اون‌جا بودن. هرچی گشت مادرشو پیدا نکرد. اتفاق بد افتاده بود. تنها شده بود. مادرش هنوز زنده بود و با حسرت و اندوه و وحشت، پیکر سرد هفت‌ساله دخترکش رو خاک می‌کرد.

کابوس

«جنگ»

صبح

دانشجو که بودم دوستی داشتم که از صدای هواپیما می‌ترسید. همان صدایی که وقتی از آسمان بالای سرت هواپیما رد می‌شود، می‌شنوی. تنش یخ می‌زد و دست‌هایش بی‌حس می‌شدند. هیچ‌کاری هم نمی‌شد کرد خودش آرام‌آرام درست می‌شد. خاطره‌ آژیر خطر و بمباران‌ها و صدای هواپیماها در جانش ریشه دوانده بود.

پدرشوهرم هنوز زمانی که  هواپیماهای عراقی را روی خاک ایران در رادار دیده‌اند یادش می‌آید و چندین و چند بار برایم توضیح داده چرا زودتر ندیدند و هنوز هم فکر‌ می‌کند شاید اگر بیشتر اصرار کرده‌ بودند می‌توانستند شرایط را طوری درست کنند که زودتر ببینند.

بعدها همکلاسیی داشتم که پدرش را در همان جنگ از دست‌ داده‌ بود. بعد گذشت تمام این سال‌ها هنوز هم نمی‌توانم بفهمم چه در ذهن کسی می‌گذرد که روی خانواده‌ را می‌بوسد و می‌رود به سوی مرگ مسلم. اما می‌دانم چه در دل کسی می‌گذرد که حتی یادش نمی‌آید آیا پدر را قبل از آخرین بار بوسیده یا نه.

من خاطره‌ای از بمباران‌ها ندارم، یا پرواز هواپیماها، حتی از آژیر هم خاطره‌ شفافی ندارم. بیشتر فکر‌ می‌کنم آنچه بعدا بزرگترها تعریف کرده‌اند را به عنوان خاطره‌ خودم تجسم‌ می‌کنم. کلا وقتی که جنگ بود نمی‌فهمیدم که جنگ است، وقتی بزرگ‌تر شدم شنیده‌ها و دیده‌ها و خاطرات رو با هم تطابق دادم و شدند خاطرات من از جنگ. ما پشت سد رشته‌کوه البرز جایمان امن بود و زندگیمان را می‌کردیم‌. مدرسه می‌رفتیم، عصرها با دوچرخه می‌رفتیم کتابخانه‌ کانون فرهنگی و کتاب قرض می‌کردیم. تا اینکه یک شب زنگ در خانه را زدند و هرچه فامیل داشتیم از تهران آمدند خانه‌ ما.

کلا از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم انگار عید باشد نه بمباران تهران.  همه‌ هم سن ‌و سال‌هایم بودند، بازی‌های دسته‌جمعی بود و بزرگترهایی که حوصله‌ ما کوچکترها را داشتند. الان که فکر می‌کنم نمی‌فهمم جای خواب و خوراکشان از کجا می‌آمده، نمی‌دانم شاید آن زمان راحت‌تر می‌گرفتند. اما آنچه برای من مهم بود این تعطیلات اعلام‌نشده و پر از خوشگذرانی بود. حتی وقتی همه برگشتند و دایی کوچیکه ماند تا دو ماه آخر سال تحصیلی و امتحانات آخر سالش را همان شهرستان ما سر کند باز هم نمی‌فهمیدم چرا اینقدر عصبانی است. نمی‌فهمیدم که باید نگران تمام عزیزانم باشم.

من از جنگ خاطره‌ای ندارم که من را بترساند یا وحشت را در من زنده‌ کند. نیازی هم به خاطره یا تجربه‌ ندارم. حتی تجسم این هیولا هم کافی است. جنگ وحشت مطلق است. کابوسی که که مانند یک تقدیر شوم بالای سر منطقه سایه‌ انداخته‌ است. پرنده‌ نحسی که امیدوارم دوباره آن خاک را آشیانه نکند.