ماه: ژوئن 2017

تولدی دیگر

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

Survivor

با وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده از طریق کسی آشنا شدم که دوست بود و با اینکه آن دوست، دوست نماند، هنوز هم گاهی وبلاگ را می‌خوانم. بعضی وقت‎ها بعضی متن‌ها شیرین هستند و زنده، بعضی وقت‌ها هم راستش وسط کار رها می‌کنم خواندن را.

پیشنهاد نوشی به من برای نوشتن به عنوان نویسنده مهمان وقتی بود که زندگی سخت گرفته بود و پایش را گذاشته بود روی گلویم و فشار می‌داد، ناکس. نوشتن یک متن برای وبلاگ باعث شد دوباره لذت نوشتن یادم بیاید و دوباره نوشتم و حظ بردم. که امروز روز، نوشتن حظ‌بردنی‌ترین کارهاست.

خلاصه که این نوشته ادای دینی هست به وبلاگ بی‌حاشیه‌ای که من را دوباره با خودم، با بیان کردن خودم و با نترسیدن از خودم آشتی داد.

ضمنا یک سالگی‌تان هم مبارک باشد.

 

Advertisements

با شور و شعف یک قطعه خواندنی تازه

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

هراند – ه

سلام. من به عنوان یک ارمنی – بخوانید اقلیت – در ایران، تقریبا آشنایی چندانی با فرهنگ و رسوم و مهم‌تر از این‌ها از جزئیات پدرسالاری و حتی مادرسالاری در فرهنگ  خانوادگی در ایران نداشتم.

از روزی که بطور تصادفی با وبلاگ زنان رقصنده آشنا شدم، تقریبا همه نوشته‌های این وبلاگ اعم از هر موضوعی را خواندم و متوجه شدم که آشنایی من با فرهنگ خانوادگی ایرانی بسیار بالا رفته است. ضمن اینکه تقریباً همه نوشته‌ها را با شور و شعف یک قطعه خواندنی تازه خواندم.

تبریک می‌گویم به شما چرا که اگر چشم و گوش من وسواسی را توانستید باز کنید، یقین داشته باشید که بسیاری کسان دیگر را هم سبب شده‌اید که دست کم یک چیزی یاد بگیرند و یا دست کم‌تر (!) از نوشته‌ها لذت برده باشند.

موفق و موید باشید و راهتان را ادامه دهید.

یکی از میان شما

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

سلام، من نوشی، یکی از بیست و سه نویسنده‌ ثابتی هستم که در این وبلاگ نوشته‌هامو منتشر کردم. شما احتمالا منو می‌شناسین. عکس‌هامو دیدین، صدامو شنیدین و نوشته‌هامو خوندین، اما قطعا شما هم مثل بقیه نمی‌تونین دقیقا حدس بزنین هر هفته کدوم متن نوشته منه. چون خیلی از مواقع من به عمد سبک نوشتنم رو عوض می‌کنم، جوری که شکل استفاده از کلمات به چشم خودمم غریب میان.

ایده ساختن این وبلاگ از خیلی سال پیش توی سرم بود. یک بار شروعش کردم که تجربه موفقی نشد. شاید اگه به سرنوشت مقدر معتقد بودم دیگه هرگز دنبال این ایده رو نمی‌گرفتم. اما من اهل تغییر دادن شرایطم. پس یه بار دیگه شروع کردم. نقاط ضعف رو می‌دونستم، اول اونا رو پوشش دادم و این جوری شد که وبلاگ راه افتاد.

خودمم نمی‌دونم چطوری شد که یکهو به نظرم رسید باید اسم اون اثر باستانی ایتالیایی رو روش بذارم. من وقتای بیکاریم روی پرونده‌های ویکی‌پدیا کار می‌کردم. چشمم به این نقاشی و اسمش خورده بود. اما هیچوقت فکر نکرده بودم ازش استفاده کنم. شاید اگر کمی معناگراتر بودم می‌گفتم این اسم و تصویر بود که منو انتخاب کرد. دقیقا مثل ایده که نمی‌دونم وسط اون همه بدبختی چطوری به ذهنم خطور کرد.

من توی زندگیم سر دو تا موضوع خیلی سختگیر بودم. یعنی تا اون حد که منو وادار به گفتگوی صریح و مستقیم کنه، جوری برام عزیز باشه که براش بجنگم و با دقت مادرانه بهش برسم. اولیش بچه‌هام، دومیش این وبلاگ. شاید چون از اول مثل امانت بهشون نگاه کردم و نسبت بهشون حساسیت به خرج دادم. و دقیقا به خاطر همین وسواس و دقت نظر، سر این وبلاگ خیلیا رو از خودم رنجوندم. آدمایی که منو به خاطر نوشته‌های نوشی دوست داشتن، اما توی آرامگاه زنان رقصنده نوشی دیگه‌ای رو می‌دیدن که سختگیره، غر می‌زنه، غلطای املایی و مشکلات گرامری رو به رو میاره، سر منظم‌نویسی و رعایت زمان‌بندی حساسه، چهارچوب داره و البته با سرسختی جلوی فرو رفتن وبلاگ توی حاشیه رو می‌گیره. هر دفعه که کسی از من رنجیده یا باعث رنجشم شده، چند روزی حالم خوب نبوده تا بلاخره همون وسواس و دقت نظر به دادم رسیده و به خودم دلداری دادم که دوام بیار، شخصیش نکن. این خصوصیت کار گروهیه.

گفتم کار گروهی، بله، دقیقا! این بارزترین مشخصه‌ی این وبلاگه. من قدردان کمک همه شماهایی هستم که ناشناس، با اسم مستعار، یا با اسم حقیقی هر کدوم یه گوشه این کار رو گرفتین: شماهایی که خواننده می‌شین، نویسنده مهمان می‌شین، توی نوشته‌هاتون به ما اشاره می‌کنین، بهمون لینک می‌دین، ایمیل می‌زنین و از سرگذشتتون می‌گین، پیام می‌دین و افکارتون رو با ما به اشتراک می‌ذارین، و خصوصا شماهایی که یکی از دوازده زن رقصنده هستین و نقش اساسی توی کارهای وبلاگ دارین.

شاید من به عنوان بنیانگذار وبلاگ شناخته‌شده‌ترین فرد این گروه باشم، اما همون طور که نوشتم من فقط یکی از بیست و سه نویسنده‌ای هستم که از روز اول تا حالا تحت عنوان زنان رقصنده توی این آرامگاه مطلب نوشتن. دوستانی که شاید شما هیچوقت ندونین کیا هستن، اما بدون کمکشون من نمی‌تونستم چرخ وبلاگ رو بچرخونم.

یک سالگیمون مبارک.

عکس نیاز به تفسیر نداره. داره؟ شما تصور کنین دوازده نفر دارن ماشین رو هل میدن!

یکی از میان شما

A Good Little Runner by Beryl Cook

فجایع انسانی

 «از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

مهمان هفته: وحید بدیعی

رابطه در فرهنگ ما تحولاتی عظیم یافته است، رابطه سنتی هر چه می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شود که به نظر من تحولی عظیم است. در ایران تعداد ازدواج‌های سنتی به شدت کاهش یافته و این رابطه را در یک سردرگمی قرار داده است. این مرحله تکاملی مسیری طولانی را طی کرده، در گذشته‌ای نه چندان دور پدران برای دخترانشان تصمیم می‎گرفتند و زوج در مراسمی که خواستگاری نام داشت و در واقع مجلسی برای خرید و فروش دختر بود با هم ملاقات می‌کردند و اگر معامله سر می‌گرفت بعد از مدت کوتاهی دختر به عقد پسر در می‌آمد و آشنایی و رابطه در هم می‌آمیخت. پس از مدتی این مراسم مدرن‌تر شد و در برخی مواقع آشنایی‌های کوتاه‌مدت به خواستگاری می‌انجامید و دوره‌ای هم به نام نامزدی صرف آشنایی می‌شد و ازدواج آغاز رابطه بود.

امروز با هجوم فرهنگ غربی و پیدایش اینترنت که سخاوتمندانه فرهنگ را گسترش داده و مردم دنیا را به هم نزدیک‌تر کرده، سردرگمی روابط بیشتر و بیشتر شده است. امروز بیشتر آشنا‌یی‌ها در فضای مجازی شکل می‌گیرد و بعد به دیدار می‌انجامد و به دلیل آشنایی در فضای مجازی، دیدار به سرعت تبدیل به رابطه می‌شود. این دوران و این نوع از رابطه پدیده‌ای تازه محسوب می‌شود. با اینکه داشتن دوست دختر و یا دوست پسر بسیار رایج است ولی هنوز در بسیاری از خانواده‌ها رابطه‌ای پنهانی و ممنوعه به شمار می‌آید و شاید دقیقا به همین خاطر هنوز نامی برایش یافت نشده.

فضای مجازی به وجود آمده، ولی فرهنگ مجازی متاسفانه در بین ما هنوز رشد لازم را نکرده است. به همین خاطر است که هنوز می‌شنویم دختر طنازی که در فضای مجازی از برخی پسران دل برده پسر و یا مرد جوانی است که عقده‌های جنسیش را این چنین اغنا می‌کند. متاسفانه گرفتن عکس و فیلم از دختران جوانی که در جستجوی عشق و یا شاید یافتن شریک زتدگی با برخی از پسران دوست می‌شوند به شدت رایج است و برخی از این جوان‌ها بدون در نظر گرفتن لطمه‌ای که نشر این گونه عکس‌ها و فیلم‌ها به دختر وارد می‌کند آنها را در فضای مجازی پخش می‌کنند که عملی غیر انسانی است و دختران را از ترس رفتن آبرو و وحشت از خانواده به خواسته‌های نا مشروع این جوانان وا‌می‌دارد!

دوست روانشناسی در ایران از دختر بیست و یک ساله‌ای صحبت می‌کرد که از طریق اینتزنت و گروه‌های مجازی با جوانی دوست شده و بعد از مدت کوتاهی رابطه‌شان به عشقی رمانتیک تبدیل شده بود، ولی  مرد جوان از چندین صحنه رابطه جنسیشان فیلمبرداری و آن را در فضای مجازی منتشر کرده و از این طریق از دختر فلک‌زده اخاذی می‌کرده. سرانجام وقتی مرد از دختر خواسته بود تا خود را در اختیار دوستان او قرار بدهد، دختر جریان را به مادرش می‌گوید. از آنجا که دختر به شدت آسیب روحی دیده بود به روانشناس مراجعه می‌کنند. ولی پس از چندی دوست روانشناس من با خبر می‌شود که دختر خودش را کشته است. چرا که پسر برای ارعاب او یکی از فیلم‌ها را برای برادر دختر می‌فرستد و دختر با خوردن پنجاه عدد قرص اعصاب خودش را می‌کشد.

این فجایع در ایران کم اتفاق نمی‌افتد. اگرچه که در پاره‌ای از خانواده‌ها رابطه دختر و پسر رابطه‌ای عادی است و بمانند غرب دختر و پسر پس از آشنایی دوست می‎شوند و اگر رابطه شیرین و دلچسبی داشتند نامزد می‌شوند و پس از آن ازدواج اتفاق می‌افتد، ولی در طبقه متوسط و قشر کارگر به خصوص در شهرستان‌ها، رابطه دختران و پسران دچار سردرگمی‌ست و هنوز بین آشنایی و رابطه حریم و حد و مرز مشخصی وجود ندارد و هنوز بسیاری از رابطه‌ها پنهانی‌ست و گهگاه به فاجعه می‌انجامد.

 

پیامکِ کمک

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

بامداد

ما (من و دوستانم)  بعد از لیسانس یک قراری با هم گذاشتیم که هر قرار آشنایی را یک بار برویم و فرد مورد نظر را ببینیم. در واقع به دنبال یک دوست‌پسر موجه بودیم. تقریبا یک ماه بعد از این قرار، متوجه شدیم که مشکلاتی شبیه به هم داریم. مثلا یک بار فرد مورد نظر که دانشجوی دکتری بود و در یک پژوهشگاه نیز کار می‌کرد به دوستمان گفته بود از ساعت هشت صبح تا پنج بعدازظهر به او زنگ بزند و حدس همه‌مان این بود که فرد مورد نظر متاهل است و ادامه‌ دادن با این فرد کار بی‌خودی است. بعد از همین قرار بود که پیامک کمک را اختراع کردیم.

مکانیسم این پیامک به این شکل بود که وقتی فرد مورد نظر صحبت‌هایی می‌کرد که نشانه‌هایی از درخواست سکس، متاهل بودن و یا درگیر بودن در یک رابطه‌ی دیگر را داشت، دوست ما یک اس‌ام‌اس با جمله کمکم کن (help me) به یکی از ما می‌فرستاد و یکی از ما به او زنگ می‌زد و می‌گفت: «نیم ساعت دیگه جلوی تئاتر شهر باش، می‌خوایم بریم تئاتر.» و این گونه بود که قرار آشنایی اول به خوبی و خوشی تمام می‌شد.

مشکل دیگر، بحث حساب کردن کافه بود، در آن زمان فکر می‌کردیم اگر با فردی برای آشنایی به کافه بریم و نخواهیم با او ادامه دهیم، اگر او کافه را حساب کند مصداق دخترهایی می‌شویم که آویزان هستند، بنابراین در یک اقدام آوانگارد تصمیم گرفتیم مخارج قرار کافه‌ی دفعه‌ی اول با هر فردی را خودمان حساب کنیم که بعدها نگویند «عجب دختر آویزونی بود!»

از آن روزها تقریبا ده سال می‌گذرد و تقریبا همه‌ی ما بعد از بارها سعی و خطا دوست پسرهایی یافتیم و اغلب با آن‌ها ازدواج کردیم و زندگی خوبی داریم و با یادآوری آن اتفاقات اغلب می‌خندیم، اما نکته‌ای که حائز توجه است این است که این دوره برای ما به صورت سعی و خطا سپری شد و مثل همه‌ سعی و خطاها مشکلاتی داشت که تا آن را شروع نکردیم متوجهش نبودیم، بنابراین برایش راه‌حل هم نداشتیم.

به نظرم درجا زدن در این دوره سعی و خطا چندان هم خوب نیست، هرچند از سمت و سوی دیگر قوانین کلی نیز در این مورد وجود ندارد.

آب‌نمک خوابونی

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

نیمه‌شب

مادربزرگم می‌گفت عشقی که آتشش تند است، زود سرد می‌شود. و من آموختم که نه فقط برای عشق و عاشقی بلکه برای تمام روابط، حتی رئیس مرئوسی. راز خیلی ناگفته و نهفته‌ای هم ندارد. در کوتاه‌مدت نمی‌توان طرف را در همه زوایا شناخت و آزمود، حتی اگر تمام مدت هم باهم وقت بگذرانند. آدم باید وقت خلوت کردن با خودش و فکر کردن به رابطه و طرف را داشته باشد. باید فرصت ارزیابی خودش را در رابطه پیدا کند. مضاف بر اینکه در کوتاه‌مدت احتمال وقوع اتفاق‌های متنوع کمتر می‌شود و مسلم است که احتمال دیدن واکنش‌های متفاوت هم کم می‌شود. بر همین اصل ساده عشق در نگاه اول را قبول ندارم.

مادربزرگم قبل از روز اول دانشگاه به خیال خودش روز اولی که من با پسرهای زیادی قرار بود روبرو شوم، گفت: «می‌روی و از هر کس خوشت آمد فقط بهش سلام می‌کنی. هرکس هم بهت سلام کرد خوش‌اخلاق و خندان جواب سلامش را بده‌. ولی فقط سلام کنی‌ها، واسه باقی حرف‌ها چند ترم وقت دارید.»

تعطیلات بین ترم را رفتم دیدنش. چشم‌هایش می‌پرسید ولی لبانش هیچ نمی‌گفت، نمی‌خواست رویم باز شود. روزی که برمی‌گشتم گفت: «خودت را مقید ندان، تو که قولی نداده‌ای، دانشکده‌های دیگر را هم برو بگرد، همه را بشناس و در دانشگاه بروید و بیایید. بدون هیچ قولی چندتایی را در آب نمک بخوابان، مطمئن باش آنها هم همین کار را می‌کنند. فقط خیلی شورش نکنید که از تشنگی هلاک شوید.»

با اینکه همیشه نگران بود که من تا آخر عمرم تنها بمانم ولی دلش رضا نمی‌داد هول‌هولکی وارد مرحله بعدی بشوم. همیشه می‌گفت: «فرصت بده دلت قرص شود بعد قدم بعدی را بردار، دیر نمی‌شود. تازه وقتی عاشق شدی و فرستادیش در خانه، وقت آشنایی ماست. باید برویم و بیاییم تا بیایند نشان کنند، بروند و بیایند تا بلاخره بله ببرند. بعدش حنابندان است و نامزدی. کو تا تو بروی خانه خودت. شاه شهر ما بیاد، با صد برو بیا بیاد». می‌گفتم من حوصله این قر و فرها را ندارم، برای چه این همه بریز و بپاش. می‌گفت: «خب تو نریز و نپاش، ولی اینها باید انجام شود، هیچکدام این مراسم بی‌حکمت نیست. باید برای شناخت بهتر وقت گذاشت. در همین دید و بازدیدهاست که دروغگو بلاخره مشتش باز می‌شود. باد معده را که نمی‌شود زیاد نگه داشت.»

آن واپسین دیدار لعنتی

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

شبانگاه

اولین بار که او را دیدم، خنده کریه، دهان گشاد و جای خالی دندان جلویی‌اش حالم را به هم زد. بار دوم دهانش بسته بود و فقط لبخندی ناخوشایند بر لب داشت. برای این که قیافه‌اش به نظرم عادی بیاید روزها و هفته‌ها سپری شد. روزی زن جوانی که به واسطه همکاری در محل کار با هم آشنا و دوست شده بودیم گفت: «طرف از تو خوشش آمده و می‌خواهد با تو حرف بزند. این که گناه نیست. او فقط خواهان یک دوستی ساده و بی‌ریاست.» باورش کرده و به درخواست این دوستی جواب مثبت دادم. اوایل آشنایی‌مان متوجه شدم که خیلی کتابخوان است و به شکسپپیر و مولانا و … ارادت کامل دارد. بعد از مدت زمانی کوتاه احساس کردم که دارد عاشقم می‌شود. البته من نیز نسبت به او بی‌میل نبودم. در این میان گاهی وقت‌ها رفتارش مایوسم می‌کرد. گویی ناخودآگاه دارد خودش را لو می‌دهد.

به دخترعمه‌ام که دوست و هم‌سن و سال و رازدار هم بودیم گفتم: «این پسر یا بسیار صاف و ساده‌دل است یا بی‌نهایت بی‌شرم و پررو و حقه‌باز.» او که دوست پسرش را رها کرده و با پسری دیگر دوست شده بود در جوابم گفت: «حق داری، اما من آدم‌شناسم و می‌ترسم «یا» دومت درست باشد. اما بد به دلت راه نده.» دوست‌پسرم می‌خواست با من ازدواج کند و تصمیمش هم خیلی جدی بود. با پدرم ملاقات کرد و طفلک پدرم در مقابل کنجکاوی من گفت: «دخترم این پسر طبل توخالی است. چند جمله از این و آن یاد گرفته و برایت شکسپیر شده است. من بودم باورش نمی‌کردم. به نظرم بیوه‌مرد می‌رسد.» این دیدگاه پدر در مورد او لرزه بر اندامم انداخت.

قبل از این که با دوست‌پسرم حرف بزنم سراغ آن زن همکارم رفته و از او خواستم که با پسر حرف بزند و به او بگوید که بهتر است دوستیمان به ازدواج ختم نشود. گویی که دل زن با شنیدن حرف‌های من به لرزه درآمد و بر جواب مثبت من پافشاری کرد. تعجب کردم. چرا می‌بایست ازدواج من و این پسر این چنین برایش مهم باشد؟ او با پافشاری و تو بمیری و من بمیرم مرا به خانه‌اش دعوت کرد تا با هم صحبت کنیم. بالاخره قبول کرده و به خانه‌اش رفتم. آن آخرین رفتن لعنتی. زن برایم چایی آورد و درددل کرده و در آخر گفت: «دوست‌پسر تو شوهر من است. می‌خواهد طلاقم بدهد. به خاطر بچه‌هایم التماس کرده و به دست و پایش افتادم. فقط به شرطی حاضر است طلاقم ندهد که تو با او ازدواج کنی. حلالم کن. دارم مرتکب گناه می‌شوم. وقتی خودت مادر شدی حال مرا می‌فهمی. به خاطر بچه‌هایم حاضرم خودم را به آب و آتش بزنم.» گفتم: «پس من چی؟ مادرم چی؟ ایا من عزیز دل مادری نیستم؟ آیا من جگرگوشه مادرم نیستم؟ چگونه می‌توانی دل مادرم را خون کنی؟ چگونه می‌توانی کمر پدرم را بشکنی؟»

آری، آن واپسین دیدار لعنتی خانه‌خرابم کرد.