ماه: جون 2017

تولدی دیگر

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

Survivor

با وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده از طریق کسی آشنا شدم که دوست بود و با اینکه آن دوست، دوست نماند، هنوز هم گاهی وبلاگ را می‌خوانم. بعضی وقت‎ها بعضی متن‌ها شیرین هستند و زنده، بعضی وقت‌ها هم راستش وسط کار رها می‌کنم خواندن را.

پیشنهاد نوشی به من برای نوشتن به عنوان نویسنده مهمان وقتی بود که زندگی سخت گرفته بود و پایش را گذاشته بود روی گلویم و فشار می‌داد، ناکس. نوشتن یک متن برای وبلاگ باعث شد دوباره لذت نوشتن یادم بیاید و دوباره نوشتم و حظ بردم. که امروز روز، نوشتن حظ‌بردنی‌ترین کارهاست.

خلاصه که این نوشته ادای دینی هست به وبلاگ بی‌حاشیه‌ای که من را دوباره با خودم، با بیان کردن خودم و با نترسیدن از خودم آشتی داد.

ضمنا یک سالگی‌تان هم مبارک باشد.

 

با شور و شعف یک قطعه خواندنی تازه

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

هراند – ه

سلام. من به عنوان یک ارمنی – بخوانید اقلیت – در ایران، تقریبا آشنایی چندانی با فرهنگ و رسوم و مهم‌تر از این‌ها از جزئیات پدرسالاری و حتی مادرسالاری در فرهنگ  خانوادگی در ایران نداشتم.

از روزی که بطور تصادفی با وبلاگ زنان رقصنده آشنا شدم، تقریبا همه نوشته‌های این وبلاگ اعم از هر موضوعی را خواندم و متوجه شدم که آشنایی من با فرهنگ خانوادگی ایرانی بسیار بالا رفته است. ضمن اینکه تقریباً همه نوشته‌ها را با شور و شعف یک قطعه خواندنی تازه خواندم.

تبریک می‌گویم به شما چرا که اگر چشم و گوش من وسواسی را توانستید باز کنید، یقین داشته باشید که بسیاری کسان دیگر را هم سبب شده‌اید که دست کم یک چیزی یاد بگیرند و یا دست کم‌تر (!) از نوشته‌ها لذت برده باشند.

موفق و موید باشید و راهتان را ادامه دهید.

یکی از میان شما

«به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ»

یکی از زنان رقصنده

سلام، من نوشی، یکی از بیست و سه نویسنده‌ ثابتی هستم که در این وبلاگ نوشته‌هامو منتشر کردم. شما احتمالا منو می‌شناسین. عکس‌هامو دیدین، صدامو شنیدین و نوشته‌هامو خوندین، اما قطعا شما هم مثل بقیه نمی‌تونین دقیقا حدس بزنین هر هفته کدوم متن نوشته منه. چون خیلی از مواقع من به عمد سبک نوشتنم رو عوض می‌کنم، جوری که شکل استفاده از کلمات به چشم خودمم غریب میان.

ایده ساختن این وبلاگ از خیلی سال پیش توی سرم بود. یک بار شروعش کردم که تجربه موفقی نشد. شاید اگه به سرنوشت مقدر معتقد بودم دیگه هرگز دنبال این ایده رو نمی‌گرفتم. اما من اهل تغییر دادن شرایطم. پس یه بار دیگه شروع کردم. نقاط ضعف رو می‌دونستم، اول اونا رو پوشش دادم و این جوری شد که وبلاگ راه افتاد.

خودمم نمی‌دونم چطوری شد که یکهو به نظرم رسید باید اسم اون اثر باستانی ایتالیایی رو روش بذارم. من وقتای بیکاریم روی پرونده‌های ویکی‌پدیا کار می‌کردم. چشمم به این نقاشی و اسمش خورده بود. اما هیچوقت فکر نکرده بودم ازش استفاده کنم. شاید اگر کمی معناگراتر بودم می‌گفتم این اسم و تصویر بود که منو انتخاب کرد. دقیقا مثل ایده که نمی‌دونم وسط اون همه بدبختی چطوری به ذهنم خطور کرد.

من توی زندگیم سر دو تا موضوع خیلی سختگیر بودم. یعنی تا اون حد که منو وادار به گفتگوی صریح و مستقیم کنه، جوری برام عزیز باشه که براش بجنگم و با دقت مادرانه بهش برسم. اولیش بچه‌هام، دومیش این وبلاگ. شاید چون از اول مثل امانت بهشون نگاه کردم و نسبت بهشون حساسیت به خرج دادم. و دقیقا به خاطر همین وسواس و دقت نظر، سر این وبلاگ خیلیا رو از خودم رنجوندم. آدمایی که منو به خاطر نوشته‌های نوشی دوست داشتن، اما توی آرامگاه زنان رقصنده نوشی دیگه‌ای رو می‌دیدن که سختگیره، غر می‌زنه، غلطای املایی و مشکلات گرامری رو به رو میاره، سر منظم‌نویسی و رعایت زمان‌بندی حساسه، چهارچوب داره و البته با سرسختی جلوی فرو رفتن وبلاگ توی حاشیه رو می‌گیره. هر دفعه که کسی از من رنجیده یا باعث رنجشم شده، چند روزی حالم خوب نبوده تا بلاخره همون وسواس و دقت نظر به دادم رسیده و به خودم دلداری دادم که دوام بیار، شخصیش نکن. این خصوصیت کار گروهیه.

گفتم کار گروهی، بله، دقیقا! این بارزترین مشخصه‌ی این وبلاگه. من قدردان کمک همه شماهایی هستم که ناشناس، با اسم مستعار، یا با اسم حقیقی هر کدوم یه گوشه این کار رو گرفتین: شماهایی که خواننده می‌شین، نویسنده مهمان می‌شین، توی نوشته‌هاتون به ما اشاره می‌کنین، بهمون لینک می‌دین، ایمیل می‌زنین و از سرگذشتتون می‌گین، پیام می‌دین و افکارتون رو با ما به اشتراک می‌ذارین، و خصوصا شماهایی که یکی از دوازده زن رقصنده هستین و نقش اساسی توی کارهای وبلاگ دارین.

شاید من به عنوان بنیانگذار وبلاگ شناخته‌شده‌ترین فرد این گروه باشم، اما همون طور که نوشتم من فقط یکی از بیست و سه نویسنده‌ای هستم که از روز اول تا حالا تحت عنوان زنان رقصنده توی این آرامگاه مطلب نوشتن. دوستانی که شاید شما هیچوقت ندونین کیا هستن، اما بدون کمکشون من نمی‌تونستم چرخ وبلاگ رو بچرخونم.

یک سالگیمون مبارک.

عکس نیاز به تفسیر نداره. داره؟ شما تصور کنین دوازده نفر دارن ماشین رو هل میدن!

یکی از میان شما

A Good Little Runner by Beryl Cook

فجایع انسانی

 «از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

مهمان هفته: وحید بدیعی

رابطه در فرهنگ ما تحولاتی عظیم یافته است، رابطه سنتی هر چه می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شود که به نظر من تحولی عظیم است. در ایران تعداد ازدواج‌های سنتی به شدت کاهش یافته و این رابطه را در یک سردرگمی قرار داده است. این مرحله تکاملی مسیری طولانی را طی کرده، در گذشته‌ای نه چندان دور پدران برای دخترانشان تصمیم می‎گرفتند و زوج در مراسمی که خواستگاری نام داشت و در واقع مجلسی برای خرید و فروش دختر بود با هم ملاقات می‌کردند و اگر معامله سر می‌گرفت بعد از مدت کوتاهی دختر به عقد پسر در می‌آمد و آشنایی و رابطه در هم می‌آمیخت. پس از مدتی این مراسم مدرن‌تر شد و در برخی مواقع آشنایی‌های کوتاه‌مدت به خواستگاری می‌انجامید و دوره‌ای هم به نام نامزدی صرف آشنایی می‌شد و ازدواج آغاز رابطه بود.

امروز با هجوم فرهنگ غربی و پیدایش اینترنت که سخاوتمندانه فرهنگ را گسترش داده و مردم دنیا را به هم نزدیک‌تر کرده، سردرگمی روابط بیشتر و بیشتر شده است. امروز بیشتر آشنا‌یی‌ها در فضای مجازی شکل می‌گیرد و بعد به دیدار می‌انجامد و به دلیل آشنایی در فضای مجازی، دیدار به سرعت تبدیل به رابطه می‌شود. این دوران و این نوع از رابطه پدیده‌ای تازه محسوب می‌شود. با اینکه داشتن دوست دختر و یا دوست پسر بسیار رایج است ولی هنوز در بسیاری از خانواده‌ها رابطه‌ای پنهانی و ممنوعه به شمار می‌آید و شاید دقیقا به همین خاطر هنوز نامی برایش یافت نشده.

فضای مجازی به وجود آمده، ولی فرهنگ مجازی متاسفانه در بین ما هنوز رشد لازم را نکرده است. به همین خاطر است که هنوز می‌شنویم دختر طنازی که در فضای مجازی از برخی پسران دل برده پسر و یا مرد جوانی است که عقده‌های جنسیش را این چنین اغنا می‌کند. متاسفانه گرفتن عکس و فیلم از دختران جوانی که در جستجوی عشق و یا شاید یافتن شریک زتدگی با برخی از پسران دوست می‌شوند به شدت رایج است و برخی از این جوان‌ها بدون در نظر گرفتن لطمه‌ای که نشر این گونه عکس‌ها و فیلم‌ها به دختر وارد می‌کند آنها را در فضای مجازی پخش می‌کنند که عملی غیر انسانی است و دختران را از ترس رفتن آبرو و وحشت از خانواده به خواسته‌های نا مشروع این جوانان وا‌می‌دارد!

دوست روانشناسی در ایران از دختر بیست و یک ساله‌ای صحبت می‌کرد که از طریق اینتزنت و گروه‌های مجازی با جوانی دوست شده و بعد از مدت کوتاهی رابطه‌شان به عشقی رمانتیک تبدیل شده بود، ولی  مرد جوان از چندین صحنه رابطه جنسیشان فیلمبرداری و آن را در فضای مجازی منتشر کرده و از این طریق از دختر فلک‌زده اخاذی می‌کرده. سرانجام وقتی مرد از دختر خواسته بود تا خود را در اختیار دوستان او قرار بدهد، دختر جریان را به مادرش می‌گوید. از آنجا که دختر به شدت آسیب روحی دیده بود به روانشناس مراجعه می‌کنند. ولی پس از چندی دوست روانشناس من با خبر می‌شود که دختر خودش را کشته است. چرا که پسر برای ارعاب او یکی از فیلم‌ها را برای برادر دختر می‌فرستد و دختر با خوردن پنجاه عدد قرص اعصاب خودش را می‌کشد.

این فجایع در ایران کم اتفاق نمی‌افتد. اگرچه که در پاره‌ای از خانواده‌ها رابطه دختر و پسر رابطه‌ای عادی است و بمانند غرب دختر و پسر پس از آشنایی دوست می‎شوند و اگر رابطه شیرین و دلچسبی داشتند نامزد می‌شوند و پس از آن ازدواج اتفاق می‌افتد، ولی در طبقه متوسط و قشر کارگر به خصوص در شهرستان‌ها، رابطه دختران و پسران دچار سردرگمی‌ست و هنوز بین آشنایی و رابطه حریم و حد و مرز مشخصی وجود ندارد و هنوز بسیاری از رابطه‌ها پنهانی‌ست و گهگاه به فاجعه می‌انجامد.

 

پیامکِ کمک

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

بامداد

ما (من و دوستانم)  بعد از لیسانس یک قراری با هم گذاشتیم که هر قرار آشنایی را یک بار برویم و فرد مورد نظر را ببینیم. در واقع به دنبال یک دوست‌پسر موجه بودیم. تقریبا یک ماه بعد از این قرار، متوجه شدیم که مشکلاتی شبیه به هم داریم. مثلا یک بار فرد مورد نظر که دانشجوی دکتری بود و در یک پژوهشگاه نیز کار می‌کرد به دوستمان گفته بود از ساعت هشت صبح تا پنج بعدازظهر به او زنگ بزند و حدس همه‌مان این بود که فرد مورد نظر متاهل است و ادامه‌ دادن با این فرد کار بی‌خودی است. بعد از همین قرار بود که پیامک کمک را اختراع کردیم.

مکانیسم این پیامک به این شکل بود که وقتی فرد مورد نظر صحبت‌هایی می‌کرد که نشانه‌هایی از درخواست سکس، متاهل بودن و یا درگیر بودن در یک رابطه‌ی دیگر را داشت، دوست ما یک اس‌ام‌اس با جمله کمکم کن (help me) به یکی از ما می‌فرستاد و یکی از ما به او زنگ می‌زد و می‌گفت: «نیم ساعت دیگه جلوی تئاتر شهر باش، می‌خوایم بریم تئاتر.» و این گونه بود که قرار آشنایی اول به خوبی و خوشی تمام می‌شد.

مشکل دیگر، بحث حساب کردن کافه بود، در آن زمان فکر می‌کردیم اگر با فردی برای آشنایی به کافه بریم و نخواهیم با او ادامه دهیم، اگر او کافه را حساب کند مصداق دخترهایی می‌شویم که آویزان هستند، بنابراین در یک اقدام آوانگارد تصمیم گرفتیم مخارج قرار کافه‌ی دفعه‌ی اول با هر فردی را خودمان حساب کنیم که بعدها نگویند «عجب دختر آویزونی بود!»

از آن روزها تقریبا ده سال می‌گذرد و تقریبا همه‌ی ما بعد از بارها سعی و خطا دوست پسرهایی یافتیم و اغلب با آن‌ها ازدواج کردیم و زندگی خوبی داریم و با یادآوری آن اتفاقات اغلب می‌خندیم، اما نکته‌ای که حائز توجه است این است که این دوره برای ما به صورت سعی و خطا سپری شد و مثل همه‌ سعی و خطاها مشکلاتی داشت که تا آن را شروع نکردیم متوجهش نبودیم، بنابراین برایش راه‌حل هم نداشتیم.

به نظرم درجا زدن در این دوره سعی و خطا چندان هم خوب نیست، هرچند از سمت و سوی دیگر قوانین کلی نیز در این مورد وجود ندارد.

آب‌نمک خوابونی

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

نیمه‌شب

مادربزرگم می‌گفت عشقی که آتشش تند است، زود سرد می‌شود. و من آموختم که نه فقط برای عشق و عاشقی بلکه برای تمام روابط، حتی رئیس مرئوسی. راز خیلی ناگفته و نهفته‌ای هم ندارد. در کوتاه‌مدت نمی‌توان طرف را در همه زوایا شناخت و آزمود، حتی اگر تمام مدت هم باهم وقت بگذرانند. آدم باید وقت خلوت کردن با خودش و فکر کردن به رابطه و طرف را داشته باشد. باید فرصت ارزیابی خودش را در رابطه پیدا کند. مضاف بر اینکه در کوتاه‌مدت احتمال وقوع اتفاق‌های متنوع کمتر می‌شود و مسلم است که احتمال دیدن واکنش‌های متفاوت هم کم می‌شود. بر همین اصل ساده عشق در نگاه اول را قبول ندارم.

مادربزرگم قبل از روز اول دانشگاه به خیال خودش روز اولی که من با پسرهای زیادی قرار بود روبرو شوم، گفت: «می‌روی و از هر کس خوشت آمد فقط بهش سلام می‌کنی. هرکس هم بهت سلام کرد خوش‌اخلاق و خندان جواب سلامش را بده‌. ولی فقط سلام کنی‌ها، واسه باقی حرف‌ها چند ترم وقت دارید.»

تعطیلات بین ترم را رفتم دیدنش. چشم‌هایش می‌پرسید ولی لبانش هیچ نمی‌گفت، نمی‌خواست رویم باز شود. روزی که برمی‌گشتم گفت: «خودت را مقید ندان، تو که قولی نداده‌ای، دانشکده‌های دیگر را هم برو بگرد، همه را بشناس و در دانشگاه بروید و بیایید. بدون هیچ قولی چندتایی را در آب نمک بخوابان، مطمئن باش آنها هم همین کار را می‌کنند. فقط خیلی شورش نکنید که از تشنگی هلاک شوید.»

با اینکه همیشه نگران بود که من تا آخر عمرم تنها بمانم ولی دلش رضا نمی‌داد هول‌هولکی وارد مرحله بعدی بشوم. همیشه می‌گفت: «فرصت بده دلت قرص شود بعد قدم بعدی را بردار، دیر نمی‌شود. تازه وقتی عاشق شدی و فرستادیش در خانه، وقت آشنایی ماست. باید برویم و بیاییم تا بیایند نشان کنند، بروند و بیایند تا بلاخره بله ببرند. بعدش حنابندان است و نامزدی. کو تا تو بروی خانه خودت. شاه شهر ما بیاد، با صد برو بیا بیاد». می‌گفتم من حوصله این قر و فرها را ندارم، برای چه این همه بریز و بپاش. می‌گفت: «خب تو نریز و نپاش، ولی اینها باید انجام شود، هیچکدام این مراسم بی‌حکمت نیست. باید برای شناخت بهتر وقت گذاشت. در همین دید و بازدیدهاست که دروغگو بلاخره مشتش باز می‌شود. باد معده را که نمی‌شود زیاد نگه داشت.»

آن واپسین دیدار لعنتی

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

شبانگاه

اولین بار که او را دیدم، خنده کریه، دهان گشاد و جای خالی دندان جلویی‌اش حالم را به هم زد. بار دوم دهانش بسته بود و فقط لبخندی ناخوشایند بر لب داشت. برای این که قیافه‌اش به نظرم عادی بیاید روزها و هفته‌ها سپری شد. روزی زن جوانی که به واسطه همکاری در محل کار با هم آشنا و دوست شده بودیم گفت: «طرف از تو خوشش آمده و می‌خواهد با تو حرف بزند. این که گناه نیست. او فقط خواهان یک دوستی ساده و بی‌ریاست.» باورش کرده و به درخواست این دوستی جواب مثبت دادم. اوایل آشنایی‌مان متوجه شدم که خیلی کتابخوان است و به شکسپپیر و مولانا و … ارادت کامل دارد. بعد از مدت زمانی کوتاه احساس کردم که دارد عاشقم می‌شود. البته من نیز نسبت به او بی‌میل نبودم. در این میان گاهی وقت‌ها رفتارش مایوسم می‌کرد. گویی ناخودآگاه دارد خودش را لو می‌دهد.

به دخترعمه‌ام که دوست و هم‌سن و سال و رازدار هم بودیم گفتم: «این پسر یا بسیار صاف و ساده‌دل است یا بی‌نهایت بی‌شرم و پررو و حقه‌باز.» او که دوست پسرش را رها کرده و با پسری دیگر دوست شده بود در جوابم گفت: «حق داری، اما من آدم‌شناسم و می‌ترسم «یا» دومت درست باشد. اما بد به دلت راه نده.» دوست‌پسرم می‌خواست با من ازدواج کند و تصمیمش هم خیلی جدی بود. با پدرم ملاقات کرد و طفلک پدرم در مقابل کنجکاوی من گفت: «دخترم این پسر طبل توخالی است. چند جمله از این و آن یاد گرفته و برایت شکسپیر شده است. من بودم باورش نمی‌کردم. به نظرم بیوه‌مرد می‌رسد.» این دیدگاه پدر در مورد او لرزه بر اندامم انداخت.

قبل از این که با دوست‌پسرم حرف بزنم سراغ آن زن همکارم رفته و از او خواستم که با پسر حرف بزند و به او بگوید که بهتر است دوستیمان به ازدواج ختم نشود. گویی که دل زن با شنیدن حرف‌های من به لرزه درآمد و بر جواب مثبت من پافشاری کرد. تعجب کردم. چرا می‌بایست ازدواج من و این پسر این چنین برایش مهم باشد؟ او با پافشاری و تو بمیری و من بمیرم مرا به خانه‌اش دعوت کرد تا با هم صحبت کنیم. بالاخره قبول کرده و به خانه‌اش رفتم. آن آخرین رفتن لعنتی. زن برایم چایی آورد و درددل کرده و در آخر گفت: «دوست‌پسر تو شوهر من است. می‌خواهد طلاقم بدهد. به خاطر بچه‌هایم التماس کرده و به دست و پایش افتادم. فقط به شرطی حاضر است طلاقم ندهد که تو با او ازدواج کنی. حلالم کن. دارم مرتکب گناه می‌شوم. وقتی خودت مادر شدی حال مرا می‌فهمی. به خاطر بچه‌هایم حاضرم خودم را به آب و آتش بزنم.» گفتم: «پس من چی؟ مادرم چی؟ ایا من عزیز دل مادری نیستم؟ آیا من جگرگوشه مادرم نیستم؟ چگونه می‌توانی دل مادرم را خون کنی؟ چگونه می‌توانی کمر پدرم را بشکنی؟»

آری، آن واپسین دیدار لعنتی خانه‌خرابم کرد.

پیمان با جان

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

شامگاه

گمون می‌کنم گروه دوستان و من یکی از غمگین‌ترین طبقات جامعه‌ی در حال گذار ایران باشیم: ما روابط خوب تشکیل می‌دیم. با آدم‌های محترمی آشنا می‌شیم اما بعد روابط یک تا سه سال بعد از تشکیل از هم پاره می‌شن.

تبدیل روابط به هم رو به سادگی میشه توی درس شیمی دبیرستان دید: مفهوم پیچیده‌ی فعال در تعریف حالت گذار. وقتی که حالت اولی از ماده در حال از هم گسستنه و حالت دوم هنوز به کلی تشکیل نشده. در حالت میانی، همه‌ی پیوند‌ها با هم وجود دارند. پیوندهای اولیه‌ی واکنش دهنده‌ها سست میشن و پیوند ثانویه به صورت ابتدایی شکل گرفتن و قدرت هیچ کدوم از اون یکی بیشتر نیست. در این حالت ماده در بیشترین حالت انرژی قرار داره و می‌تونه هم به حالت قبلی برگرده و هم به فراورده‌ها تبدیل شه. این دقیقا همون چیزیه که ما داریم: ما با هم آشنا می‌شیم. روابط پر اهمیت و‌ پر‌ انرژی تشکیل میدیم و بعد روابط در همون اوج فریز میشن تا بعد از زمان کافی به روابط ابتدایی شکسته بشن.

برای ما نام‌گذاری روابطمون سخته.

روابط دنیای ما روابط قشنگی هستن. ما با هم وارد رابطه می‌شیم و زندگی‌هامون، خونه‌هامون و تخت‌هامون رو با هم تقسیم می‌کنیم. تمام تلاشمون اینه که این همراهی با نهایت مساوات همراه باشه. دخترامون بار زندگی خودشون رو می‌کشن و پسرامون در آشپزی و کارهای خونه کمک می‌کنن‌. مساواتی که در زندگی‌های ما هست با عدالت جامعه سازگاری نداره. همینه که وقت رسمی شدن رابطه، دو طرف می‌ترسن. صحبت از حرف هایی میشه که تا پیش از این در بین طرفین نبوده. عباراتی مثل حق طلاق و حق حضانت که کاملا رابطه رو تبدیل به معامله‌ای نابرابر می‌کنه مطرح میشه. این برخورد برای دو طرف ترسناکه: زندگی برابر تا به امروز رو باید با مهریه و حق طلاق سنجید. باید در مورد جهیزیه صحبت کرد. کلماتی که حتی استفاده‌ی عرفیشون رو هم بلد نیستیم.

گمون می‌کنم ما یکی از طبقات امروز ایرانیم که در زندگی بین ازدواج و آشنایی تاب می‌خوریم.

چشم‌ها را باید شست

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

غروب

وقتی یکی از بچه‌های گروه این موضوع رو برای نوشتن ارائه داد، گیج شدم. از نظر من آشنایی آشنایی بود و رابطه رابطه، بین آشنایی و رابطه هم هیچ چیز دیگه‌ای نبود. یعنی خب با یکی دوست می‌شدی و ممکن بود از هم خوشتون بیاد و وارد رابطه بشین که بهتون می‌گفتن دوست دختر دوست پسر و ممکن بود منجر به ازدواج بشه یا نشه. اما دوستمون می‌گفت به جز ازدواج و دوست دختر- دوست پسری و آشنایی، یه اتفاق دیگه هم هست که ما توی فرهنگمون تعریفش نکردیم و ازمون می‌خواست راجع به اون بنویسیم. من اول توی ذهنم پای رابطه جنسی رو وسط کشیدم و گفتم شاید ربطش به بود و نبود این جور قضایا باشه، بعد دیدم هیچ ربطی نداره. بعضیا دوست دختر و دوست پسر نشده کار رو به اتاق خواب می‌کشونن و ممکنه بعد از یه بار با هم بودن همه چیز رو برای همیشه تموم کنن، بعضی هم تا به ازدواج نرسن وارد رابطه جنسی نمی‌شن. پس رابطه جنسی نمی‌تونست این وسط نقش تعیین‌کننده‌ای داشته باشه.

اولین راه‌ حلی که به نظرم رسید پیدا کردن معادل انگلیسی رابطه داشتن و آشنایی بود. بعد از یکی که توی فرهنگ غربی بزرگ شده بود پرسیدم به جز اینا دیگه چی هست. میون کلمه‌هایی که ردیف کرد و معادل‌هایی که من براشون داشتم، یکی بود که نتونستم درست معنیش کنم، ترجمه فرهنگ لغت هم حق مطلب رو نمی‌رسوند. کلمه این بود: Dating، دیت کردن، دوستیابی، که در واقع یه فاصله زمانی بود بین وقتی که رابطه از حالت آشنایی و دوستی صرف خارج می‌شد و شما برای شناختن کسی زمان می‌ذاشتین، اما هنوز تو مرحله‌ای نبودین که مطمئن باشین این شخص همونیه که می‌خواین باهاش بمونین. دومین کاری که کردم پیدا کردن تفاوت Dating و Relationship بود. بازم دست به دامان فرهنگ غربی شدم و در نهایت به تعریفی رسیدم که در فرهنگ ما شناخته شده و بسیار قابل احترام بود: تعهد، توی رابطه ما متعهد بودیم اما توی اون کلمه تعریف‌نشده، Dating تعهدی وجود نداشت. شما می‌تونستین چندین نفر رو طی روزهای هفته ملاقات کنین، باهاشون بیرون برین، غذا بخورین، حتی اگه دلتون خواست رابطه جنسی داشته باشین و تا وقتی که از آدمتون مطمئن نشدین به این روال ادامه بدین. اما به محض اینکه ارتباط حالت جدی‎تری پیدا می‌کرد و به اطمینان نسبی می‌رسید و طرفین با هم قول و قراری می‌ذاشتن، اسمش میشد رابطه، Relationship… اونوقت سایر روابط یا قطع می‌شد یا به سطح یه دوستی ساده تقلیل پیدا می‌کرد، طرفین از نظر جنسی، فکری و احساسی به هم وفادار می‌موندن و هر کاری خارج از این چهارچوب، بدون توافق، اسمش خیانت بود. دقیقا یه چیزی مثل ازدواج، بدون ثبت.

تکلیف من ایرانی با رابطه‌ی توام با تعهد روشن بود، حتی می‌تونستم دوستی ساده بین دختر و پسر رو بفهمم، اما وقتی خواستم دیت کردن رو توی ذهنم جا بندازم به این نتیجه رسیدم این مرحله توی فرهنگ ما مترادف شده با هرز بودن. مثلا میگن فلانی با خیلی‌ها بیرون میره، یا با همه می‌خوابه، یا معلوم نیست بلاخره با کیه… لبه تیز تیغ هم طبق معمول بیشتر طرف زنه، یعنی اگه با همه بیرون رفتن یه پسری تعبیر می‌شد به دون ژوان بودن و باحال بودنش، دختر یا زن قطعا خراب، هرز و فلان‌کاره بود که به یه نفر قناعت نمی‌کرد، و طبعا اگه زنی وارد رابطه‌های این چنینی می‌شد برای فرار از انگ و آزار جامعه مجبور به پنهانکاری بود. بنابراین برخورد جامعه یا سکوت و نادیده گرفتن و سرپوش گذاشتن بود، یا رسوا کردن و از آبرو انداختن و نفی کردن. با این وضعیت چندان هم غریب نبود چرا در برخورد با موضوع گیج شده بودم.

من با این تربیت بزرگ شدم، هیچ تجربه شخصی ازش ندارم. اما اگه دیگرانی هستن که همزمان با چند نفر رابطه داشتن تا بتونن آدم مناسبشون رو بشناسن و اون رو از میون بقیه انتخاب کنن، لطفا بدون دلهره در موردش بنویسن، حتی اگه با همه اونها رابطه جنسی داشتن. به نظرم این باعث می‌شه کلمات و معناها بعد از یه مدتی صیقل پیدا بخورن و با مفهوم درست توی فرهنگ ما جا بیفتن. لطفا نگین نداریم… حتما هست.

حالا دیگه وقتشه ما یه جور دیگه به دنیا نگاه کنیم.

تجربه‌ی نداشته

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

عصر

دوست داشتم زمان دیگه‌ای به دنیا اومده بودم. یا شاید هم باید بگم مکان دیگه‌ای. زمان و مکانی که توش می‌شد راحت آشنا شد. می‌شد اگر خودت تشخیص می‌دادی وارد رابطه شد، و فاصله‌ی بین آشنایی تا رابطه رو هم خودت تعیین می‌کردی. یک عده بودن از خودم هم کوچیک‌تر که من رو مسخره می‌کردن بابت دوست پسر نداشتن تو سن دبیرستان، و بودن عده‌ای که سرزنشم می‌کردن بابت ابرو برداشتن وقتی که دانشجو بودم. با این آدم‌ها آدم تکلیف خودش رو هیچ‌وقت نمی‌دونه. بهرحال بهتر بود که من متعلق به یک گروه و دسته‌ای می‌شدم. یا این وری یا اون وری. ولی من جزو هیچ دسته‌ای نبودم و همین احساس احمق بودن بهم می‌داد.

دانشگاه تموم شده بود که تصمیم گرفتم دوست پسر پیدا کنم. دوست‌های زیادی از جنس پسر داشتم ولی هیچ‌وقت دوست پسر نداشتم. فقط یک بار وارد رابطه‌ای عاشقانه و البته احمقانه شده بودم. دوستی‌ها خیلی کوتاه مدت بود. به هیچ کجا هم ختم نشد. نه رابطه و نه قبل از رابطه. اولین و تنها رابطه‌ی جدی هم که برقرار شد قبل از اینکه حتی به خودمون فرصت شناخت بدیم رسید به ازدواج. اونقدر سریع که حتی خودمون هم مونده بودیم که خب چی شد بالاخره؟ یاد رفیقم میم به خیر که با دوست دیگه‌ای دوست شد. نه وارد رابطه‌ی جدی می‌شدند و نه جدا می‌شدند. سه سال طول کشید و ما رفقا دست به دست هم دادیم تا بالاخره قبول کردند یک کمی جدی‌تر فکر کنن. درسته که بالاخره وارد رابطه‌ای جدی شدند ولی جون همه رو به لب رسوندن.

من توی همچین فضایی رشد کردم و هرچند برای دیگران تفاهم داشتم برای خودم اوضاع جور دیگه‌ای بود. من خودم حتی دورانی به اسم دوران نامزدی هم نداشتم. چون اعتقاد داشتم اگه الان ازدواج نکنیم ممکنه هفته‌ی دیگه من پشیمون بشم. برای همین همیشه این دوران فقط توی داستان‌ها، سریال‌ها و تعریف‌های دوستانم بوده. لمسش نکردم که بتونم بفهممش. که بتونم بگم میشه توی این دوران چه کارها کرد و چه کارها نکرد.

سنگدل

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

بعد از ظهر

برای من شروع ایجاد ارتباط با جنس مخالف درست از بدو ورود به دانشگاه آغاز شد. منظور از ارتباط هم همان حرف زدن و گپ و گفت ساده و معمولی است که در زمان ما خودش تابوی بزرگی برای یک دختر بود. گمان می‌کنم برای آدم‌های نسل من، دانشگاه و محیط آن نقطه عطفی در رشد و شناخت هستی و چیستی ارتباط بین دو جنس مخالف بود. جایی که برای صحبت کردن و شروع یک رابطه نیاز به بافتن آسمان و ریسمان به هم نبودی، جایی که می‌شد بدون ترس و واهمه بنشینی و زوایای پنهان زن بودن خودت را و موجودی به اسم مرد را بهتر بشناسی.

در همین راستا تعداد آدمهایی که برای شروع رابطه ابراز تمایل می‌کردند در همان ترم‌های اول به طرز چشمگیری زیاد بود. من دختری ساده و در عین حال منطقی و کنجکاو بودم و اصراری هم نداشتم حتما با کسی ارتباط داشته باشم. از طرفی تصمیم گرفته بودم که از فرصت پیش‌آمده استفاده کنم و اگر کسی جلو می‌آمد، برای شناختن دست رد به سینه اش نمی‌زدم. گرچه برخی آدم‌ها همان ابتدا از فیلتر من عبور نمی‌کردند و آشنایی در حد همان دیدار اول باقی می‌ماند، ولی با چند نفر تا مراحل پیشرفته‌تری هم جلو رفتم. کلاس‌های خودشناسی و جلسات گروهی مشاوره هم کمک بزرگی بود برای اینکه تشخیص بدهی آیا طرف مقابل ارزشش را دارد یا خیر. در تمام آن مدت از طرف مقابل متهم می‌شدم به سنگدلی و بی‌احساس بودن، واقعیت هم همین بود؛ عاشق سینه‌چاک کسی نبودم و هیچ احساس ویژه‌ای هم به کسی نداشتم. مشاور گفته بود که با ٦٠ – ٧٠ ساعت رفت و آمد با کسی می‌توانی بشناسی‌اش و بیشتر از آن اطلاعات ویژه‌ای به تو نمی‌دهد؛ مگر اینکه سطح روابطت را تغییر بدهی که به هیچ وجه گزینه من نبود.

اعتراف می‌کنم همان دوران با انسانهای فوق‌العاده‌ای آشنا شدم و جنبه‌هایی از شخصیت خودم را شناختم که تا قبل از آن برایم غریبه بودند. ولی یک عیب بزرگ هم داشت، از آنجا که هم زمان آدم‌های مختلفی را دیده بودم احساس خیلی بدی داشتم. با وجود اینکه تعهدی به کسی نداده بودم و به همه هم اعلام کرده بودم که از من توقع رابطه عاطفی نداشته باشند، ولی حس بد همیشه همراهم بود.

امروز که به عقب نگاه می‌کنم تجربه دوران گذار آشنایی تا رابطه برایم شیرین است. از آن حس ناخوشایند آن روزها خبری نیست، شاید چند اصلاحیه کوچک به رفتارم بدهم ولی در نهایت از نتیجه آن به شدت راضی هستم. آشنا شدن‌هایی که منجر به ایجاد یک رابطه پایدار و قوی شد و ثمره آن ازدواج با یکی از همان آدم‌های آن روزها شد که مرا متهم به سنگدلی می‌کرد!

می‌تونم یه سوال ازت بپرسم؟

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

نیمروز

بیشتر از بیست سال پیش، دختر «شاخ» دانشکده ما ازدواج کرد. شاید به خودی خود این جمله از پیش‌پاافتاده‌ترین جملات تاریخ معاصر باشد ولی در واقع در زمان خودش گرد و خاکی به پا کرد که تا مدت‌ها نقل محافل بود. الف دختر قد بلند و خوش‌هیکلی بود، آن هم وقتی که هنوز خوش‌هیکلی مد نبود. با مهارت تمام ضمن رعایت همه مقررات سفت و سخت پوشش و آرایش، خیلی خاص و خوش‌تیپ می‌گشت. در اوج خفقان حاکم بر روابط پسر دختری در دانشگاه، بدون جلب توجه با همه پسرهای هم‌ورودی روابط دوستانه داشت و چندین بار حین سوار شدن به ماشین آنها یا سوار کردن آنها به ماشین خودش در مسیر دانشگاه دیده شده بود.

بعد از اینکه برای فارغ‌التحصیلی یک مهمانی مجلل گرفت و پسر و دخترهای دانشکده‌های دیگر را هم دعوت کرد، بازار شایعات داغ شد. از لباسی که پوشیده بود و غذا و نوشیدنی و رفتار مهمان‌ها بگیر تا رقص دو نفره با فلان پسر و عکس دوتایی با پسر دیگر، همه و همه نشانگانی شد دال بر «دختر خوبی» نبودن الف. تا مدت‌ها همه سعی می‌کردند تصاویر پراکنده‌ای را که از روابط مشکوک او با چندین پسر معروف دانشگاه به طور مبهمی دیده یا شنیده بودند، به عنوان شاهد بر «خراب بودن وضع» الف نقل کنند. عدم حضور الف در دانشکده بعد از آن مهمانی کذایی هم مزید بر علت شده بود. الف بعد از شش ماه برگشت برای تحصیل در دوره فوق‌لیسانس. پسر معروف‌های دانشگاه جایشان را به پسر معروف‌های جدیدتری داده بودند و الف شروع کرد به سوار ماشین آنها شدن یا آنها را سوار ماشین خودش کردن در مسیر دانشگاه.

شایعات وقتی داغ‌تر شدند که کشف شد الف برای درس خواندن به یکی از کافه‌های مرکز خرید معروفی می‌رود، آن هم در ساعات خلوت بعد از ظهر و البته که هیچوقت هم تنها نیست. نکته عصبانی‌کننده این بود که الف به طور مشخص با کس خاصی نبود و همین او را در مظان اتهام «هرز پریدن» قرار می‌داد. وقتی پروژه‌اش را مشترک با یکی از پسرهای معروف برداشت و بعدش خبر ازدواجش پخش شد، همه کنجکاو بودند ببینند داماد کیست و البته داماد از بچه‌های دانشگاه نبود، یک مورد بسیار اکازیون بود و قرار بود برای دکترا الف را ببرد یک کشور دیگر آن ور اقیانوس‌ها. تا مدت‌ها خوراک غیبت در جمع‌های دانشگاه شده بود اینکه چگونه دختر بی‌بند و باری مثل الف با این همه حرف و حدیث پشت سرش عاقبت بخیر می‌شود و چطوری بی‌آبرویی‌هایش را از دید همسر آینده‌اش پنهان کرده.

داماد روز دفاعیه آمد و الف و همکار پسرش را تشویق کرد و در مقابل چشم‌های منتظر وقوع فاجعه جمع، به همه به اصطلاح دوست پسرهای سابق الف معرفی شد و با آنها گرم گرفت. خیلی بعدتر، کسی برای ما بازماندگان دوران ژوراسیک از قول الف نقل قول کرد که هرگز تصورش را هم نمی‌کرده که روابطش با پسرها او را در نظر بقیه هرزه نشان بدهد. او فقط سعی می‌کرده بیشتر از اینکه پسرها را بشناسد، خودش و ذائقه خودش را بشناسد و این را حق بدیهی خودش می‌دانسته، و اینکه به محض جدی شدن هر کدام از روابطش تا به جمله «می‌تونم یه سوال ازت بپرسم» می‌رسیده فورا رابطه را تمام می‌کرده. به نظرش آن سوال نقطه عطفی بوده که می‌توانسته معیار طرف مقابل باشد برای سنجیدن اصل برابری در زندگی. از اینکه تصویر بدی از خودش در ذهن‌ها باقی گذاشته چندان ناراحت نیست، با اذعان به اینکه همه این‌ها منجر شده به اینکه انتخاب درستی داشته باشد.

برزخ

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

پیش از ظهر

از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ماست. من اسم این مرحله را » برزخ» گذاشته‌ام.  به‌مانند برزخ است دیگر، تو نمی‌دانی وارد دوزخ می‌شوی یا وارد بهشت. علاوه بر آن هنوز حسابرسی هم نشده‌ای. نمی‌دانی کفه‌ی ترازوی اعمالت در کدام جهت سنگین‌تر است.

یادم می‌آید دبیرستانی بودم، به آن عشق‌های دختر دبیرستانی‌ها و پسر دبیرستانی‌ها دچار شدم. آن روزها شماره می‌دادند. پسر با کلی شرم و حیا شماره‌اش را داد و من بعد از کلی کاراگاه‌بازی که روزی بشود خانه خلوت باشد و کسی نباشد و بتوانم زنگ بزنم، بالاخره یک روز موفق شدم تماس بگیرم. رابطه‌ی ما از آن روز شروع شد. هر روز تا خانه خالی می‌شد، با هم تلفنی حرف می‌زدیم. بعضی روزها که از خانه نمی‌شد حرف بزنم، سریع می‌رفتم و از باجه تلفن شماره‌اش را می‌گرفتم. که آنجا هم همیشه یکی بود که با سکه به در باجه بزند و تندتر، تندتر راه بیندازد. هر روز دم مدرسه سراغم می‌آمد، آن پس و پشت‌ها خودش را پنهان می‌کرد که فقط من می‌دانستم جایش را، و پشت سرم می‌آمد تا من وارد کوچه‌ی خلوتی شوم، بعد آرام آرام کنارم می‌آمد و کلاسورم را می‌گرفت و شروع به حرف زدن می‌کردیم. شروع به خندیدن. دست هم را گرفتن. نگاه‌ کردن، زل زدن‌…

آن روزها، آن روزهای طلایی، برای من برزخ بود. نمی‌دانستم آخر چه می‌شود. چه بلایی قرار است سر رابطه‌ی ما بیاید. آن رابطه تمام شد. به دلایلی نامعلوم و خنده‌دار. من در برزخ ماندم. چون هنوز نمی‌دانستم بعدش قرار است کجا بروم. سال‌های دبیرستان تمام شد و بعد من به آن روزهای برزخی خندیدم. ولی هیچ‌گاه آن روزهای بین زمین و هوا معلق ماندن، روزهای انتظار و چشم پاییدن و دنبال جای مخفی همیشگی‌اش روبروی دبیرستان گشتن را هیچ گاه فراموش نمی‌کنم.

روزی که دیگر هیچ‌گاه نیامد هنوز یادم مانده. دلیل نیامدنش را هم هنوز یادم هست، او می‌خواست رابطه‌مان از این مرحله رد شود و وارد مرحله‌ی دیگری شود.
– یعنی چی؟
– یعنی بسه من هی بیام دم در دبیرستانت دنبالت … ما باید بهم نزدیک‌تر بشیم.

نزدیک‌تر در قاموس او سکس بود و در قاموس من گناهی کبیره. من ماندن در همان برزخ را بیشتر دوست داشتم. آن تمنا، آن نیاز، آن تپش‌ها را به یک لذت چند ثانیه‌ای ترجیح می‌دادم. نمی‌دانم، شاید من برزخ را از دوزخ و حتی از بهشت هم بیشتر ستایش می‌کردم که از برزخ عبور نکردم. همان‌جا ماندم. حتی حاضر بودم هر روز با چشم دنبالش بگردم اما وارد دوزخی دیگر نشوم.

دفتر هزار برگ

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

صبح

وقتی جیم برای دیدن خانواده‌اش به ایران آمد، از من درخواست کرد تا ملاقاتی برای آشنایی داشته باشیم و چون با نون در مرحله آشنایی بودم، نپذیرفتم. نمی‌خواستم «موازی‌کاری» کنم. جیم همکلاسی دوره لیسانس بود که برای تحصیلات تکمیلی به کشوری دیگر رفته بود و بعد از مدتی در فیسبوک تقاضای اضافه کردن من به لیست دوستانش را فرستاد و وقتی دیده بودم گویا همکلاسی بوده ایم، پذیرفته بودم؛ با آنکه اصلا در کلاس‌ها و دانشکده ندیده بودمش. این بار گذشت و حدود شش ماه بعد دوباره به ایران آمد و تقاضایش را تکرار کرد و چون دیگر در هیچ رابطه آشنایی نبودم، پذیرفتم و به ملاقاتش رفتم.

هر دو کمی مذهبی بودیم و هدفمان از آشنایی ازدواج بود. در طول مدت آشنایی دوستان نزدیکم که همیشه از روابط من باخبر بودند، من و جیم را «دوست پسر و دوست دختر» می‌نامیدند؛ عنوانی که از آن فراری بودم. من و جیم حتی یکدیگر را با نام کوچک صدا نمی‌کردیم و برای هم آقای فلانی و خانم بهمانی بودیم؛ لمس و گرفتن دست‌ها و رابطه فراتر که جای خود! هدفمان هم دوستی صرف، خوشگذرانی یا … نبود و به طور جدی یکدیگر را «مطالعه» می‌کردیم؛ اصطلاحی که دوستانم را می‌خنداند و به شوخی می‌گفتند: «مگر طرف دور از جانش میمون است که می‌خواهی مطالعه‌اش کنی؟ شما در واقع دوست پسر – دوست ختر هستید.» از من انکار و استدلال و مقایسه و اشاره به تفاوت‌های رابطه‌مان با دوستی و از آنها اصرار و همان مرغ تک پا!

من و جیم آن قدر به هدف رابطه‌مان پایبند بودیم که پای خانواده‌ها را خیلی زود به ماجرا باز کردیم و شروع کردیم به مشاوره رفتن. در طول آن مدت هم اگر به دیدن کسی – دوستی قدیمی از جنس مخالف – می‌رفتم، جیم را در جریان می‌گذاشتم و حتی در جواب سوال آن دوست در مورد وضعیت تاهل تا تجردم، وجود جیم در زندگی‌ام را پنهان نمی‌کردم. از آنچه «موازی‌کاری» می‌نامیدمش متنفر بودم و بر حذر. خط و خطوط من در رابطه آشنایی واضح و پررنگ بود و طبعا از طرف مقابل هم چنین انتظاری داشتم.

من به «مطالعه» عمیقا اعتقاد داشتم و دارم و مشتاقم روزی این اصطلاح و این رویه در فرهنگ ما جایی پیدا کند تا راهی باشد میان سنت صرف و مدرنیته رادیکال، برای آنها که این دو سر طیف را نمی‌پسندند.

آدم است دیگر! وابسته می‌شود.

«از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

سپیده‌دم

به نظر خیلی ایده‌آل می‌آید که بتوانیم رابطه‌مان را مرحله‌بندی کنیم. مثلا بدانیم این دوستانمان (فارغ از جنسیت) فقط دوست هستند، باهم سینما می‌رویم، تفریح می‌کنیم، جشن می‌گیریم، می‌رقصیم، پیششان درددل میکنیم، مشورت می‌گیریم و …  و افراد دیگری هستند که می‌توانیم با آن‌ها وارد رابطه نزدیکتر شویم و قرارهای خصوصی‌تر بگذاریم و بیشتر به آینده‌ای مشترک فکر کنیم؛ بدون این‌که الزاما متعهد باشیم که رابطه‌ای ایجاد کنیم یا به مرحله خاصی (مثلا سکس یا ازدواج) برسیم؛ صرفا آشنایی باشد و حالا اگر به هر مرحله‌ای هم رسید؛ ایرادی نداشته باشد.

نمی‌دانم مشکل من با این مرحله از رابطه ریشه در فرهنگ دارد یا در جنسیت یا در احساسات، هر چه هست من هیچوقت نتوانستم رابطه‌های این مرحله را مدیریت کنم. همیشه می‌ترسیدم. آدم است دیگر، وابسته می‌شود . می‌ترسیدم وارد این مرحله بشوم و بعد از وابسته شدن بفهمم: «اوه به این هزار و یک دلیل ما به درد هم نمی‌خوریم.» آن وقت چه؟

خب یک‌بار این اتفاق افتاد، آن‌وقت‌ها این مرزبندی‌ها را نمی‌شناختم و بیرون آمدن از آن رابطه، درست به سختیِ کندن یک عضو بدن بود که گمان می‌کردم سالم است و داشتم کج‌دار و مریز با آن کنار می‌آمدم. دفعه بعد تقلب کردم. پیش از وارد شدن به مرحله دوم، در همان مرحله اول فکرهایم را کردم که اگر این فرد بخواهد در زندگیم بماند چطور می‌شود (البته که در مورد تمام دوستان معمولی‌ام این فکر را نمی‌کردم، فقط در مورد یک نفر که خودم به او علاقه پیدا کرده بودم و می‌توانستم نزدیکتر شدنش را بپذیرم) آن‌وقت به نتیجه رسیدم که بودنش خوب است، می‌توانم نزدیک شوم ولی ته دلم می‌دانستم توانایی گسستن بندهای عاطفی را ندارم. پس بندها را محکم گره زدم و خودم را رها کردم در آغوش رابطه نزدیک‌تر و گذاشتم همه چیز پیش برود.

قسمتی از ذهن من می‌دانست من به این رابطه عمیق فکر می‌کنم و به فکر جایگزین کردن آن و مقایسه آن با موارد دیگر نیستم و قسمت دیگر ذهنم همزمان می‌گفت: «آماده باش! ممکن است شما دو نفر به هر دلیلی نتوانید کنار هم بمانید. پس مواظب باش خودت را نابود نکنی.» من قسمت اول را دوست داشتم و یواشکی تمامِ خودم را در رابطه گذاشتم، قسمت دوم ذهنم فهمید و به روی خودش نیاورد؛ گمانم انرژی‌اش را نگه داشت که اگر به هر دلیلی رابطه به‌هم خورد بتواند جمعم کند…

فکر می‌کنم اصل مساله من با این مرحله این است که نقش عشق کمرنگ می‌شود و می‌رویم در مسابقهٕ «کدام همراه از دیگری بهتر است.»

من ترجیح می‌دهم به عشق اعتماد کنم و بگذارم او یک نفر را نزدیکم کند و من بندهایم را با دقت گره بزنم و بپرم توی رابطه.

فراخوان

این یک فراخوان برای جذب نویسنده خانم برای وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده‌ست. لطفا با ما تماس بگیرید.
dancingwo3en@gmail.com