ماه: اوت 2016

از آن کوچه‌ها…

«حدود آزادی کودکان»

نیمه‌شب

ما نسل کوچه‌ها بودیم. در کوچه‌ها بزرگ شدیم. کوچه‌های تنگ و باریک با خانه‌های کوتاه کوتاه، با حیاط‌های گل و گشاد، با موزاییک‌های شکسته شکسته و درخت‌های توت. با پنجره‌هایی که از یکی بوی کتلت می‌آمد، از یکی بوی قرمه‌سبزی و از یکی هم کباب دیگی. بچه‌های قد و نیم‌قدی که لای هم وول می‌خوردیم، از صبح تا شام. با دست و پاهای زخمی‌مان، با لباس‌های کثیف‌مان کیف دنیا را می‌کردیم. تا وقتی از سر کوچه پدرهایمان را می‌دیدیم و می‌دویدیم داخل حیاط، یکی یکی، تا کوچه ساکت می‌شد، تا فردا صبح که دوباره روز از نو، روزی از نو.

‎این روزها اما دیگر نه کوچه‌ای هست و نه بچه‌ای که در کوچه‌ای بازی کند. پارسال که از کوچه، صدای بازی بچه‌ها می‌آمد و دخترک شوق بازی در کوچه را داشت من همراهش رفتم، گوشه‌ای نشستم تا با بچه‌ها بازی کرد و بعد برگشتیم. مادرم اما هیچ وقت در هیچ کوچه‌ای کنار من ننشست، نه کوچه خودمان و نه حتی کوچه‌های اطرافمان که معمولا به آنجاها هم سرک می‌کشیدیم. مادرم در هیچ کوچه‌ای کنار من نبود.

‎نمی‌دانم کار من درست است یا کار مادرم درست بوده. شاید شرایط اجتماعی امروز دیگر این اجازه را نمی‌دهد. شاید بافت شهری تغییر کرده. نمی‌دانم… اما این را می دانم، ما در همان کوچه‌ها از سر و کول هم بالا می‌رفتیم، موهای هم را می‌کشیدیم، قهر می‌کردیم، آشتی می‌کردیم، سر همدیگر جیغ می‌کشیدیم، همدیگر را بغل می‌کردیم، گریه می‌کردیم، قهقهه می‌زدیم، و هیچ کس نبود. فقط خودمان بودیم و هیچ سوپرمنی کنارمان نبود. ما قهرمان‌های خودمان بودیم.

من اما آن روز که با دخترک به کوچه رفتم. اول برایش دوست انتخاب کردم. یعنی گفتم برو با آن یکی، همان که بلوز صورتی به تن کرده، همان که موهایش را بافته، همان که آن گوشه ایستاده، همان که ناخن‌های دست راست اش را می‌جود، بازی کن. وسط ‌ای بازی هم که جر و بحث‌شان شد این من بودم که مداخله کردم و موضوع را فیصله دادم. و بعد این من بودم که پایان بازی را اعلام کردم. در واقع من هم جزئی از بازی‌شان بودم و آن ها این را علی‌رغم میل باطنی‌شان قبول کرده بودند.

می‌دانم که ما پدر و مادرهای امروزی، پدر و مادر نیستیم، یک هلی‌کوپتر مجهز بیست و چهار ساعته هستیم بالای سر بچه‌ها… و چه چیزی غم انگیز تر از این…

Advertisements

آدم‌های متاسفانه واقعی

«حدود آزادی کودکان»

شبانگاه

بعد از اینکه شهین خاله تمام سعی خودش رو کرد که پسرش نه هیچ وقت بدون مراقبت از خیابون رد بشه و نه هیچ وقت وقت گرانبهاش در صف نونوایی هدر بره و حتی خرید مایحتاج خونه رو به عهده گرفت تا نکنه دستای ظریفش خسته شه، تک پسرش که شاه نداشت و در خوشگلی تا نداشت، موفق شد در کنکور آزاد انتخاب هفتمش رو قبول شه و فرش قرمز ورود شازده پسر به دانشگاه رو از دم در خونه‌شون پهن کردن تا رسید به … بندرعباس! پسر شهین خاله خیلی زود معتاد شد. قبل از شروع این داستان هر وقت پسرخاله تصادف می کرد، شوهر شهین خاله بهش می گفت ماشین رو همونجا بذار و میومد می‌بردش تعمیرگاه و درستش می‌کرد و برش می‌گردوند و بهش می‌گفت «پسرم، عه!» بعد از اعتیاد هم شوهر شهین خاله بهش گفت همونجا بمون و اومد بردش مرکز ترک اعتیاد بستریش کرد و درستش کرد و برش گردوند. اما پسر شهین خاله دوباره معتاد شد! مشکل پسر خاله شهین خیلی کوچیک بود: بلد نبود در برابر پیشنهاد مصرف مواد مخدر چطور بگه نه و اصلا نمی‌دونست مواد مخدر چه اثرات سویی می‌تونه روی سلامتی و زندگیش داشته باشه.

دایی قاسم از سرنوشت اعضای خانواده‌ی خاله شهین عبرت گرفت و بچه‌هاش رو به شیوه ی کولی‌های مجاری بزرگ کرد. بعد از هفت سال که برگشت ایران، بچه پنج ساله‌اش رو که یک کلمه فارسی حرف نمی‌زد، فرستاد خونه‌ی برادرش، و یک ماه و نیم بعد اومد سراغش و از ایران رفتن و این شد برنامه‌ی ثابت هر سال. یک ماه از این مدت دایی قاسم و زنش به دور از حضور یک دختربچه‌ی کوچک برای خودشون ایران‌گردی کردن و بعد برای همه توضیح دادن که این شیوه‌ی درست تربیت بچه است و بچه مستقل میشه. از دخترک بعدها به نام ورپریده، وروجک و دم‌بریده‌ی زبون‌دراز اسم برده شد. چون مجبور شده بود به تنهایی از خودش و شخصیتش و عادت‌هاش در برابر آدم‌هایی به کلی غریبه، دفاع کنه.

یه نظریه‌ی مزخرف در زمینه‌ی پرورش کودکان میگه برای جلوگیری از رفتار نامطلوب کودک، باید فاکتور نامطلوب رو از زندگیش حذف کرد. به زبان خودمونی، بچه‌ات رو انقدر خوب کنترل کن که نتونه در برابر هیچ اتفاق بدی قرار بگیره و معنای بدی رو درک نکنه و بد نشه. این همون دلیلی بود که شهین خاله در یک فرایند طولانی از پسرش یک موجود ناتوان ساخت. دخترِ دایی قاسم هم تهاجمی و خشن به حساب میاد چون طفلک شبیه پیج امین‌الدوله بزرگ شده. تمام کودکیش مجبور شده بین خودش و جهان بیرون مرز بذاره و وقتی بقیه دخترکان در حال دلبری و نمک ریختن و شعر خوندن بودن، اون داشت توسط بزرگترها به تناوب «ادب» می‌شد و همین تبدیلش کرد به کسی که خیلی تیزتر و برنده‌تر و جهنده‌تر از مابقی هم سن و سال‌هاش بود.

می‌دونین، فقط گلدون نیست که به تناوب فصل باید میزان آب دادن بهش فرق کنه. بچه هم رشد می‌کنه و باید هر بار با شخصیتش و با نیازش مرزهای اطرافش رو بزرگ کرد یا پشتش وایستاد. جهان، برای اینکه یه موجود به کوچکی و آسیب‌پذیری کودک باهاش روبرو بشه، زیادی بزرگ و وحشیه. این هنر پدر و مادر بودنه که بدونن باید ذره به ذره این بند بین خودشون و فرزندشون رو شل کنن تا بچه به وقتش، بتونه پرواز کنه و به وقتش بتونه تکیه کنه و خیالش جمع باشه توی خونه‌اش، با غریبه‌ها زندگی نمی‌کنه. این فقط آزادی‌های رفت و آمدی و برخورد با غریبه‌ها و غیره رو در برنمی‌گیره. حتی اینکه بچه چطور باید «تصمیم» بگیره و چه فرایندی رو در فکر کردن باید طی کنه، چیزیه که باید در ابتدای کودکی بهش یاد بدیم وگرنه در نوجوانی و جوانی کاملا ناتوان میشه. نمیشه فقط به کودک گفت باید به چه نقطه‌ای برسه و توقع داشته باشیم با آزادی کامل خودش مسیر رو طراحی کنه. در واقع می شه زمان کودکی رو بر اساس سن تعیین نکرد. کودک کسی به حساب بیاد که توان زندگی ِ بدون کمک در دنیای بیرون رو نداره و در برابر، بزرگسال کسیه که اونقدر وقت داشته و آزمون و خطا کرده تا یاد گرفته چطور درس‌هایی که آموخته رو توی زندگیش پیاده کنه.

خب، اجازه بدین یه چیز دیگه هم به این متن اضافه کنم. نخواستم بنویسم پسر شهین خاله یا دختر دایی قاسم که جریان رو جنسیت‌زده‌اش کنم و نشون بدم وای چه دختر مستقلی و چه پسر وابسته و بی‌دست و پایی. شهین خاله یه دختر هم داره. خیلی زیبا و خیلی موفق و بسیار وابسته‌تر از پسرش و عاجزتر از اون در حفظ مرزهای شخصیش در خارج از خونه‌ی پدر و مادرش. این دختر قشنگ در سن چهل وچند سالگی هنوز داره با پدر و مادرش زندگی می‌کنه و آخرین تصویری که از شهین خاله دیدم، وقتی بود که داشت براش تیغ‌های ماهیش رو جدا می کرد چون دخترش سختش بود. دایی قاسم هم یک پسر داره که از وروجکش بزرگ‌تره و پسرک بعد از دوازده سال مستقل بزرگ شدن و بی‌اندازه جنگیدن در جهان، پلک چشمش به طور واضحی می‌پره و تیک عصبی داره.

پرنده آزادی

«حدود آزادی کودکان»

شامگاه

فرزندم فقط دو هفته‌ش بود که بابا پیشنهاد داد براى چک‌آپ ببریمش پیش پزشک کودکانى که توى بچگى دکتر من هم بوده. یه مرد مسن و مهربان که اولین حرفش به من این بود: «بهترین میراث تو به فرزندت استقلال و آزادیشه. مهم نیست چقدر براش مال و منال به جا بگذارى، وقتى مستقل بار نیومده باشه و طى سال‌ها‌ى عمرش طعم آزادى به اندازه رو نچشیده باشه.» و بعد اضافه کرد: «حرفى که هربار موقع آوردن تو به اینجا، به پدر و مادرت هم مى‌گفتم.» تا وقت برگشت به خونه توى فکر بودم که من چطورى مى‌تونم این رو به فرزندم آموزش بدم وقتى خودم تجربه‌اى ندارم؟ حد آزاد گذاشتن بچه تا کجاست؟ آیا بهتر نیست من هم مثل پدرم از یک گوش این نصیحت رو بشنوم و از گوش دیگه در کنم؟!

در کودکى هیچ نوع آزادى نداشتم و در همه چىز نظر بابا اولویت داشت. این که با چه کسى بگردم، کجا برم، چى بپوشم، چه نوع رفتارى داشته باشم و حتا در چه رشته‌اى تحصیل کنم! قطعا بهتر بود اجازه بدن تجربه کنم، زمین بخورم و درد بکشم اما یاد بگیرم از نو بلند بشم. آنها هم دورادور مراقبم باشن. اما من چى یاد گرفتم از این محدود بودن؟ دروغ گفتن و دنبال راههاى مختلف دور زدن. بنابراین هر بار که زخمى شدم ترسیدم و حرف نزدم و چیزی نیاموختم، هر بار از هول هلیم توى دیگ افتادم اما یاد نگرفتم اعتماد به نفس داشته باشم، مستقل بار نیومدم و در درونم پى تایید پدر گشتم.

ازدواج که کردم، طعم آزاد بودن رو براى اولین بار چشیدم ولی نتونستم ازش درست استفاده کنم و از هیجان این رهایى دور خودم چرخیدم. پرنده اى بودم که بعد از بیست سال رها شده بود اما چون پرواز رو نیاموخته بودم هربار زخمى‌تر شدم تا آخر سر، به سکون رسیدم و سردرگم در خودم فرو رفتم.

به فرزندم نگاه مى‌کنم، پرخاشگر، بى‌مسئولیت و لجباز بار آمده و من در درونم هنوز رفتار پدرم رو با خودم حمل مى‌کنم. حالا بعد از گذشت این همه سال، تازه دارم سعى مى‌کنم به معناى آزادى پى ببرم تا شاید بتونم در اون محدوده فرزندم رو رها کنم.

دخترکم

«حدود آزادی کودکان»

عصر

دخترکم که بچه بود هر چه می‌خواست برایش تهیه می‌کردم. دلم می‌خواست به او آزادی مطلق بدهم تا آنچه را که دلش می‌خواهد انجام دهد. در خانه به برادرهایش زور بگوید تا در آینده زیر پای این و آن له نشود. به برادرهایش که به ترتیب شش و چهارسال از او بزرگتر بودند، یاد داده بودم که رعایت خواهرشان را بکنند و هنگام بازی بگذارند اول او اسباب‌بازی را انتخاب کند و الی آخر. این روش من مورد پسند مادربزرگم نبود و به من تذکر داده بود که روزی چوب این آزادپروری را خواهم خورد.

روزی از روزها همسر به ماموریت رفت و مادربزرگ پیش ما آمد تا شب تنها نمانیم. عصر برای صرف چای به خانه‌ی دخترعمو رفتیم. دخترعمو هم دخترکی به نام نازی که تقریبا هم سن و سال دخترکم بود داشت. نازی با مهربانی و گشاده‌دستی یکی از عروسک‌هایش را به دخترکم داد و با هم شروع به بازی کردند. رفتار و حرکات هر دو را زیر نظر گرفتم. نازی مهربان‌تر از دخترکم به نظر می‌رسید و در مقابل دخترکم کوتاه می‌آمد.

هنگام بازگشت دخترکم عروسک نازی را برداشت و خیال پس دادن نداشت. از نازی گریه بود و از دخترکم پرخاش. مادربزرگم را می‌گویی، با چشمانی گرد و چهره‌ای سرخ از خجالت ناظر این صحنه بود. سرانجام توجهی به گریه دخترکم نکرده و عروسک را از دستش گرفته و راهی خانه شدیم. بین راه خواستم به دکان اسباب‌بازی‌فروشی بروم و عین عروسک نازی را برای دخترکم بخرم که مادربزرگ جلویم را گرفت و به خانه برگشتیم. بالاخره دخترک آرام شد و خوابید. بهتر بگویم که گریه خسته‌اش کرد و چشم بر هم گذاشت و به خواب رفت. پسرهایم که  تماشاگر گریه دخترکم بودند، گوئی دلشان خنک شده بود.

آن شب تا صبح نتوانستم راحت بخوابم. در خواب صدای گریه نازی و دخترکم، خشم مادربزرگ، و از همه دردناک‌تر قیافه پسرهایم را می‌دیدم. صبح روز بعد که مادربزرگ حال پریشانم را دید، تسلی‌ام داد و در مورد آزادی و آموختن آزادی برای بچه‌ها روش تربیت صحیح را به من آموخت و گفت: «آزادی یعنی آن گونه که دوست داریم زندگی کنیم و کسی مانع حرکات و رفتارو کارهای ما نباشد. این آزادی تا زمانی معتبر است که مزاحم آزادی دیگران نباشیم. ما با رعایت این اصل بچه‌هایمان را از بدو تولد تا هفت سالگی نزد خود نگه داشته و به سلیقه خود تربیت می‌کنیم. بخشیدن آزادی به یکی از فرزندان به قیمت پایمال کردن حق دیگر فرزندان ستم است. هرگز نباید گفت  بزرگ که شد، خودش متوجه نیک و بد می‌شود. مغز کودک همچون ضبط‌صوت پاک و خالی است. هر کاری بکنی یا هر حرفی بزنی، ضبط کرده و باز پس می‌دهد. هر کدام از ما بعنوان والدین بچه، کودکمان را از همه بچه‌ها زیباتر و باهوش‌ترمی‌بینیم. قارقایا دئدیلر گئت آختار ان گؤزل اوشاغی تاپ گتیر، قارقا اؤز اوشاغین گتیردی (به کلاغ گفتند برو زیباترین بچه را بیار، رفت و بچه خودش را آورد). اما فراموش نکن که دو بچه دیگرت هم مثل دخترک حق دارند از همان آزادی که به دخترت دادی برخوردار باشند.»

ولی افتاد مشکل‌ها

«حدود آزادی کودکان»

بعد از ظهر

فکر نکنم اشتباه باشد که راحت‌ترین و فراغ‌بال‌ترین اوقات زندگی یک پدر و مادر، قبل از تولد فرزندشان است. به دلگرمی‌های اطرافیان اعتنا نکنید که نوید می‌دهند بچه از سه ماهگی به بعد کارش راحت می‌شود، بچه را از شیر که بگیری دیگر همه چیزش حل است، دندان‌هایش که در بیایند دیگر مشکلی ندارد، واکسن‌هایش که تمام بشوند دیگر دردسرها تمام شده‌اند… آنها که در بطن کار هستند خوب می‌دانند که اینها فقط دلداری‌های آنی و زودگذری هستند که با واقعیت منطبق نیستند. یکبار که بچه به دنیا بیاید، دیگر پدر و مادر مادام‌العمر درگیر مسائل کوچک و بزرگ خواهند بود که به مقتضای شرایط جسمی و سنی کودک باید با آنها روبرو شد. عین انرژی هستند که تمامی ندارند و فقط از شکلی به شکل دیگر درمی‌آیند! وقتی آدم درگیر تمام این مسائل می‌شود تازه می‌فهمد پدر و مادری کردن شعار دادن و حرف از احساسات پروانه‌ای زدن نیست و آدمش را می‌خواهد، آنهم آدمی که اینکاره باشد. یک چیزی در مایه‌های همان «کار هر بز نیست خرمن کوفتن».

سعی می کنم حساسیت‌های فرهنگ اخلاق‌گرای هموطنان را که زیاد به زبان تند طنز- ساتیرای رایج در دنیا عادت ندارند رعایت کنم، پس خیلی در پرده بگویم که کلا مسائل رنگارنگ مربوط به پرورش و تربیت فرزند یک چیز است و احساسات پروانه‌ای و خوش‌خوشان تفریح و فعالیت‌های سالم بدنی و کشش و نرمش دو نفره یک چیز دیگر! آدم باید خوب حواسش جمع باشد به این تفاوت بزرگ وگرنه واقعیت ناجور توی ذوقش می‌خورد.

به شخصه قرار نیست با چنین صورت مسئله‌ای در زندگی مواجه باشم اما طبق عادت و با چشمانی که به اقتضای شغل برای مشاهده و درک شواهد عینی تربیت شده‌اند می‌توانم بگویم که بهترین راه برای تعیین حد و حدود برای فرزندان در هر سنی، محدودیتی‌ست که ارزش‌های اخلاقی اصیل تعیین می‌کنند و اصولی که رعایتشان برای حفظ حقوق فردی و اجتماعی و امنیت و سلامتی ضروری‌اند. با این روش حد و حدود تا اندازه زیادی جهان شمول خواهند بود و قابل قبول برای هر اندیشه و منطقی.

فکر نکنم لازم باشد یادآوری کنم امر و نهی حد و حدود فقط به خاطر اینکه من و اجدادم اینگونه بوده‌ایم به یک فرزند فایده‌اش دقیقا به اندازه آب در هاون کوبیدن است. من و شما با یک فرزند و یا با همدیگر می‌توانیم از الان تا ابد در مورد بایدها و نبایدهای سنتی و مذهبی حرّافی کنیم و به بگومگو هم برسیم اما واقعیت اینست که با رعایت کردن با نکردن خیلی چیزها نه آسمان به زمین می‌آید و نه کسی می‌میرد و نه کسی عمر با عزت می‌کند. حالا من نوعی هی اصرار کنم که فرزندم عبادت بکند یا نکند، مدل عبادتش چطور باشد، کلماتش چه باشند و به چه زبانی، چه بپوشد، چه بخورد، چه بنوشد، شتر و خوک حرام باشند یا نباشند، ذبح حلال باشد یا نباشد یا کوشر باشد یا هر مدل دیگر، شنبه شب دیسکو برود یا نرود، سکس قبل از ازدواج داشته باشد یا نداشته باشد… مگر این لیست نقطه پایان هم دارد؟ مگر می‌شود هر دقیقه زندگی کسی را کنترل کرد و هر حرفی و هر حرکتی را دیکته کرد؟

حد و حدود را به نظر من فقط ارزش‌ها و اصولی که به فرزندمان با اعمالمان آموزش می‌دهیم تعیین می‌کنند. باقی همه حرف است و جنگی که پیش از شروع، شکست‌خورده‌هایش ما هستیم! درست عین آنها که می‌خواستند گالیله را به جرم بیان واقعیتِ حرکت زمین به دور خورشید بسوزانند. مگر در نهایت واقعیت‌ها و سیر طبیعی وقایع تغییر هم می‌کنند؟

 

باج دو فرهنگه بودن

«حدود آزادی کودکان»

نیمروز

به وضوح معلومه که زیاد سرحال نیست. من زیاد عادت به کشیدن حرف از مردم ندارم، اما خودش سر صحبت رو باز می‌کنه، اول تکه تکه و بعد بدون وقفه شروع می‌کنه به صحبت کردن. وسط حرف‌هاش می‌فهمم که از دست بچه‌هاش عصبانیه. میگه کنترل زندگیش از دستش خارج شده و یک دفعه می‌زنه زیر گریه. فکر می‌کنم این یکی از بزرگترین مشکلات خانواده‌های ایرانی مهاجره.

به جز اختلافات زن و شوهری که بعد از مهاجرت گریبان بیشتر زوج‌های ایرانی رو می‌گیره، تعیین حدود آزادی بچه‌ها یکی از سخت‌ترین مراحلیه که خانواده‌های مهاجر باهاش مواجه میشن. در بعضی از خانواده‌ها به محض بزرگتر شدن بچه‌ خصوصا فرزند دختر، پدر تصمیم به برگشت می‌گیره چون گمان می‌کنه در آینده نزدیک قادر به کنترل دخترش نخواهد بود. وقتی پای صحبت این خانواده‌ها که اغلب بافت سنتی‌تری دارن می‌نشینی با داستان‌هایی که از دیگران شنیدن یا خودشون شاهدش بودن مواجه میشی. روایت‌هایی از تماس مدرسه و حتی خود بچه‌ها با اداره پلیس و گزارش رفتار کنترل‌کننده و سرکوب‌گر والدین که بعضی وقت‌ها به تعهد والدین و در موارد پیشرفته‌تر به سلب سرپرستی پدر و مادر منجر شده. اونا اعتراف می‌کنن که قصد ساختن زندگی بهتری برای خانواده‌شون داشتن اما بعد از مهاجرت علاوه بر از دست دادن عمر و امکانات مالی و کاریشون، متوجه شدن که عملا دارن همسر و بچه‌هاشون رو هم از دست میدن.

اما در تقابل با گروه اول، گروه دومی هم وجود داره. خانواده‌هایی که به جای برگشتن به ایران، ترجیح میدن تا حد ممکن خودشون رو با فرهنگ و قوانین کشور مهاجرپذیر مطابقت بدن و تا جایی که از دستشون برمیاد با خواسته‌های بچه‌هاشون کنار بیان و یه راه بینابین پیدا کنن. این موضوع به خودی خود بد نیست و اتفاقا در خانواد‌ه‌هایی که به خوبی با حقوق خودشون و بچه‌هاشون آشنا هستن و تفاوت‌های فرهنگی رو می‌شناسن، این روش میتونه بازدهی خوبی هم داشته باشه.

مشکل زمانی به وجود میاد که خانواده‌ها به دلیل ناآشنایی با فرهنگ کشور دوم در تعیین حدود آزادی برای فرزندانشون دچار مشکل میشن و در خیلی از موارد مورد سواستفاده بچه‌هاشون قرار می‌گیرن. بچه‌های این دسته از خانواده‌ها، خیلی زود راه‌های دور زدن پدر و مادرهاشون رو یاد میگیرن. اونا فرهنگ غرب رو مصادره به مطلوب می‌کنن و مثل یک نوجوان عصیانگر و حق به جانب غربی، آزادی بی‌قید و شرط میخوان. در عین حال بدون ذره‌ای حس همکاری و احساس مسئولیت در قبال خونه‌ای که محل زندگی مشترک همه اعضای خانواده‌ست، برای رفع مخارج رفیق‌بازی و هزاران هزینه غیرضروری دیگه کماکان جلوی پدر و مادر دست دراز می‌کنن و سراغ از حق و حقوق می‌گیرن. در مدت زمان طولانی اگر والدین به این شرایط نابرابر تن داده باشن، بعد از مدتی این بچه‌ها تبدیل میشن به نوجوانانی پرمدعا، گستاخ و متوقع، با پدران و مادرانی نگران، آسیب‌دیده و چشم انتظار گذر از دوران بلوغ و رسیدن به ساحل آرامش. این بچه‌ها به عمد و در بهترین حالت از سر ساده‌انگاری اون روی دیگه سکه زندگی نوجوان غربی رو نگاه نمی‌کنن که به ازای استقلالی که طلب می‌کنه، چطور از سنین پایین کار می‌کنه و از هجده سالگی روی پای خودش می‌ایسته.

من گمان می‌کنم خانواده‌های ایرانی مهاجر، قبل از هرچیز باید حقوقشون رو به عنوان سرپرست قانونی فرزندشون بشناسن، و در همون محدوده برای بچه‌هاشون حد و مرز تعیین کنن تا هرگز مورد باج‌خواهی قرار نگیرن. در واقع، پیش از بچه‌ها، این ما هستیم که باید حدود و اختیارات خودمون رو بشناسیم.