ماه: دسامبر 2018

 کریسمس در غربت

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

عصر

Christmasاز زمانی که خاک گرم و صمیمی وطن، آغوش گرم و پرمهر پدر و مادر را ترک کرده بودم، دو ماه سپری نشده بود که دسامبر و حال و هوای کریسمس شروع شد. سال اول دلتنگی برای وطن و نوروز و یلدا و سیزده بدرش، اجازه لذت بردن از آغاز سال نوی کشور میزبان را به من نداد. با دیدن چراغانی و بابانوئل و خرید و تلاش مردم، مثل بچه حسود نق می زدم. خدا می‌داند که سال‌های اول غربت‌نشینی بر من چگونه گذشت.

با گذشت زمان و بزرگ شدن بچه‌ها خود را سرزنش کردم که آخر تا به کی غم غربت و گریه در ایام خوش عید این مردم؟ چرا نباید برای شادی بچه‌هایم از این فرصت استفاده کنم؟ بچه‌های من هم مانند بقیه بچه‌ها در این غربتستان حق استفاده و لذت بردن از تعطیلی دارند، چرا قاطی جماعت نشده و جشن نگیرند؟ پدرانمان گفته‌اند: «‌بیر کنده گئتدین گؤزو ققیق، سن ده اول گؤزو قیییق / به مصداق خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.» دست به کار شده و برای سال نو و روزهای خوش تعطیلی آماده شدم.

اکنون سال‌هاست که همراه با این مردم برای سال نوی میلادی آماده ، و سرگرم خانه‌تکانی و چراغانی کردن در خانه و خرید هدیه برای عزیزان می‌شوم. از چهار هفته مانده به کریسمس بازارهای کریسمس برپا می‌شود و من نیز برای خرید و تماشا‌ در بازارهای چراغانی و بسیار تماشائی کریسمس و خرید هدایای دلخواه برای عزیزانم، راهی بازار می شوم. از شمع‌های رنگی بسیار زیبایی که به فروش می‌رسند، مناسب با سن دوستان خریداری و برای روز تولد و غیره نگهداری می‌کنم. از شیرینی‌های خوشمزه محلی و سنتی خریده و برای سفره عید کریسمس آماده می‌کنم. هر سال برای بچه‌های کوچک همسایه شکلات و فرشته‌های چرخنده زیبا، تهیه و بسته‌بندی کرده و دم در خانه‌شان می‌گذارم تا سبب شادیشان شوم. غذای شب عید کریسمس را نیز آماده می‌کنم و دور هم جمع می‎شویم.

مسلمانم و دینم را دوست دارم. حضرت عیسی هم یکی از پیامبران مهم خداست. کریسمس را به مسیحیان هموطن و مسیحیان جهان تبریک گفته و در سال دو هزار و نوزده برای جهان صلح و آرامش آرزو می‌کنم.

Advertisements

در آرزوی رنگ و نور بیشتر

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

بعد از ظهر

Christmas

خیلی واقع‌بینانه بخوام تعریف کنم باید بگم که در ابتدا حال و هوای خوشی از کریسمس به ذهنم نمی‌رسه. اولین تصویر برمی‌گرده به سال‌ها قبل که بچه‌ مدرسه‌ای بودم. عصرهای تاریک زمستون بعد از مدرسه می‌رسیدم خونه. تا همینجا سه عنصر دلگیرکننده برای من وجود داره: تاریکی، سرما، مدرسه. بعدش می‌رسم خونه و توی تلویزیون سیاه و سفید می‌بینم یه مجری بقچه‌پیچ‌شده خبر از سال نوی هموطنان مسیحی می‌ده. دلم براشون می‌سوزه و با خودم می‌گم این چه عیدیه که با سرما همراهه و خبری از نور خورشید، گل و بهار نیست. عید برای من به معنی نور و رنگ بود. ولی توی شهر هیچ خبری نبود! نه جشنی، نه چراغونی. باید فقط از کارتون هزار بار پخش‌شده و در حال جر خوردن اسکروچ خسیس می‌فهمیدم برای عده‌ای هموطن سال نو شده. به نظرم اصلا منصفانه نبود. چرا شهر رو چراغونی نمی‌کردن؟

ولی همه برداشت من از کریسمس این‌ها نبود. یک پنجره کوچیک به دنیای دیگری هم وجود داشت که من رو عاشق کریسمس می‌کرد. سری مجله‌های خارجی مامان و بابا، باقیمانده از زمان قبل انقلاب. انگار کریسمس واقعی اون تو بود. پر از درخت‌های تزیین‌شده با گوی‌های براق و رنگی و ستاره‌های طلایی و رشته‌های نور. زیر درخت‌ها جعبه‌های روبان‌زده هدیه‌ها. جوراب‌های سبز و قرمز با طرح برف و گوزن، آویزوون کنار شومینه و منتظر هدیه بابانوئل. بچه‌های خندان با موهای روبان‌زده و دامن چهارخونه پیلیسه و جوراب‌های بلند. کیک شکلاتی با تزیین بابانوئل. همه چی آن‌قدر قشنگ بود که می‌گفتم کاش منم مسیحی بودم. لابد فکر می‌کردم این جوری می‌تونم یهو وسط عکس‌های مجله ظاهر شم.

این روزها ولی تغییر کرده. حالا نه در حد اون آروزی من که کل شهر چراغونی بشه، که این کار رو برای عید نوروز هم نمی‌کنن متاسفانه، توقعم خیلی زیاده. ولی خوشبختانه یه حال و هوای خوشگل کریسمسی وجود داره. اون هم به لطف ویترین مغازه‌ها. حتی اگه نیتشون جذب مشتری باشه باز هم شهر رو قشنگ می‌کنه. قبلا فقط توی چند محله خاص و ارمنی‌نشین بود حالا اما اکثر مغازه‌ها سعی می‌کنن یه ویترین جذاب بچینن، دونه‌های برف آویزون کنن و درخت‌های کوچولوی تزیین‌شده بذارن. عروسک‌های بابانوئل و گوزن و بافتنی‌های سبز و قرمز بذارن. کافه‌ها هم حال و هواشون رو متناسب می‌کنن و پشت پنجره‌هاشون درخت تزیین‌شده میذارن، حتی اگه کوچولو باشه. ریسه‌های نور و حلقه‌های گل و میوه کاج با عروسک‌های فرشته و گوزن. خلاصه همه چیز‌های قشنگ نماد کریسمس چشم آدم رو نوازش می‌ده. یه دو سه هفته‌ای این حال و هوای قشنگ هست و آدم می‌دونه کریسمس شده و خوشبختانه دیگه با وجود اینترنت و ماهواره کسی پای کارتون‌های پوسیده عهد دقیانوس هم دق نمی‌کنه.

لذت کاج بودن

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

پیش از ظهر

Christmas

آخ… من همیشه عاشق جوراب‌های قرمز پشمی آویزان از کنار شومینه بودم که می‌دانستم تویش برای صاحبش هدیه‌ای هست. همیشه هم به این فکر می‌کردم که اگر جوراب صاحب دارد آیا بو هم می‌دهد؟ یا قبل از شب سال نو باید حواسشان باشد که جوراب را بشویند و دم دست بگذارند؟ یا مادر خانواده آن روز برای همه یک جفت جوراب نو خریده؟ (و در این‌صورت، امکان قاطی شدن هدایا وجود دارد یا نه؟ خب ممکن است مادر روی جوراب‌ها اسم صاحبشان را با برچسب بچسباند).

از وقتی فهمیدم بابانوئل الکی است، آرزویم شد که بابانوئل باشم و فکر می‌کردم توی جوراب هرکس چه هدیه‌ای بگذارم که بیشتر خوشش بیاید. فکرش هم لذت‌بخش بود. برای ما که عیدی‌مان همیشه پول بود؛ تصور باز کردن هدیه در وقتی به‌ جز تولد هم هیجان‌انگیز بود؛ حتی اگر توی آن جوراب، باز هم جوراب می‌بود.

فقط کافی بود کمی بزرگ شوم تا دم عید برای هرکسی یک هدیه کوچک بخرم، هدیه‌هایی که شاید ارزشی نداشتند اما هیجان‌انگیز بودند. البته از خیر گذاشتن هدیه در جوراب گذشتم؛ حس کردم دیگر خیلی فیلمی می‌شود. سال بعدش خواهرم برای همه‌مان هدیه خرید و بعد برادرم و بعد کم‌کم همه‌ی خانواده.

عاشق کاج هم بودم، هنوز هم هستم. عاشق این که چیزی را تزیین کنم و تمامش را پر کنم از آویزهای رنگی‌رنگی و کاغذ و روبان و چراغ و ریسه. قشنگ شبیه یک جشن تمام عیار. برای همین تا مدت‌ها سر سفره هفت‌سین هم یک میوه کاج رنگ‌شده می‌گذاشتم. حس می‌کردم خیلی مقاوم و مظلوم و نجیب است. دوست داشتم سفره‌ هفت سینم همه چیزهای خوب را از کاح یاد بگیرد.

کریسمس با برفش قشنگ است. یادم است توی یک فیلمی سربازهای جنگ در افغانستان یا عراق، برای کریسمس بی‌برفشان دانه‌های برفی کوچکی با کاغذ ساخته بودند و در لحظه‌ سال  نو ریختند روی سرشان. واقعا نامردی است درخت کاجی باشد و بیرون پنجره برف نباشد، برف هم که می‌آید نمی‌توانم به اسکروچ و دختر کبریت‌فروش فکر نکنم.( خدایی این چه کارتون‌هایی بود که برایمان می‌گذاشتند؟) راستش برای همین هم که شده زمان عید خودمان را ترجیح می‌دهم، لااقل آن‌قدر سرد و خیس نیست که دلت نیاید از هوا لذت ببری چون می‌دانی دخترک با آخرین کبریت‌هایش پشت پنجره است.

شاید برای کریسمس امسال یک سری جوراب پشمی قرمز و سبز بخرم و تویش هدیه‌های کوچک بگذارم و ببرم برای دخترک کبریت‌فروش‌های شهر…

کسی چه می‌داند شاید من هم یک روز کاج شدم.

شور و شادی

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

صبح

Christmas

من در ایران زندگی می‌کنم، تا سال اول دانشگاه، به جشن کریسمس نرفته بودم در این حد می‌دانستم که بابانوئل با سورتمه‌اش می‌آید و به همه هدیه می‌دهد و سال نوی مسیحیان آغاز می‌شود. سال اول دانشگاه دوستی داشتم که زبان فرانسه می‌خواند. یک شب مرا به جشن کریسمس دعوت کرد. من ابتدا تعجب کردم، اما گویا رسم نانوشته‌ای بود که در گروه زبان‌های خارجی، هر گروه کریسمس را جداگانه در خارج از دانشگاه جشن می‌گرفت و دانشجویان رشته‌های مختلف را نیز گاهی دعوت می‌کردند. برای بار اول درخت کریسمس تزیین‌شده‌ بزرگی را دیدم که پایین آن پر از جعبه‌های هدیه بود، من بدون هیچ پیش زمینه‌‌ ذهنی جشن کریسمس را دیدم، سال‌های بعد، دیگر دوستی دعوتم نکرد و من هم از صرافتش افتادم.

بعد از آن سال‌ها، خیلی اتفاقی ساکن محله‌ای در تهران شدیم، که به محله‌ ارمنی‌ها، معروف است، روزهای اول هیچ درکی از این مساله نداشتم که در محله‌ ارمنی‌ها چه رخ می‌دهد و برایم با سایر محله‌هایی که در آن زندگی کرده بودیم تفاوتی نداشت. اواخر آبان‌ماه بود که متوجه شدم مغازه‌های محله درخت‌های کاج را جلوی مغازه‌های‌شان گذاشته‌اند و تقریبا از اواسط ماه آذر، غروب‌ها خیابان‌های منتهی به مغازه‌ها شلوغ می‌شد. برایم جالب بود، خیابان پر از نور و رنگ بود، درخت‌های کاج، لباس و کلاه قرمز بابانوئل و حتی مبدل‌پوش بابانوئل خیابان را از آن خود کرده بودند. تقریبا من هم هر شب، به آن خیابان می‌رفتم تا شلوغی و خوشحالی آدم‌ها را ببینم.

از این گردش در میان آدم‌‌ها لذت می‌بردم و هنوز هم این گردش را دوست دارم. من هیچ وقت کریسمس را جشن نگرفتم یعنی حتی به ذهنم خطور نکرده است که می‌توانم این کار را انجام دهم. اما روزهای منتهی به کریسمس را اکنون نیز بعد از گذر سال‌ها به آن خیابان می‌روم و از دیدن شور و شادی آدم‌هایی که اصلا من را نمی‌شناسند و من هم ایشان را نمی‌شناسم، لذت می‌برم.

بومی‌سازی

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

سپیده‎دم

Christmas

حالا رفته‌ها از مانده‌ها بیشتر شدن. در دایره‌ آدم‌های من کمتر کسی هست که آشنایی بیشتر از ده سالی بینمون باشه و هنوز در ایران باشه. آدم‌ها در جهان پخش شدن. نیمکره‌ شمالی و جنوبی. از قطب شمال تا جنوبگان. حالا خیلی وقته که روی گوشی موبایل‌هامون نشانگری برای مشخص شدن زمان جایی که هستیم فقط وجود نداره. هر کس به تناسب تکه‌های قلبش، اسم دو، سه یا پنج شهر مختلف رو علامت زده و حواسش هست که الان که در حال خوردن صبحانه است، فلانی تازه به خواب رفته یا در شهری چند هزار کیلومتر آنورتر دوستی به قرار شامش رسیده.

حالا رفته‌ها بیشتر از مانده‌ها شدن. این رو خیابون‌های تهران هم نشون میدن. همین که وقت صحبت کردن با همدیگه خیابون‌های شهر رو قدم می‌زنیم و هدفون توی گوش‌هامون می‌چپونیم و به اینترنت دخیل می‌بندیم که صداهامون رو از قاره‌ها به هم منتقل کنه.

مناسبت‌های میلادی برای همین اینجا مهم شدن. وقت ولنتاین و کریسمس و تعطیلات تابستونی، انگار یک دریچه از دنیای اونها به جهان ما باز میشه و همون ریزه‌کاری‌های قشنگ و لذت‌بخشی که شهرهای اونها رو پر می‌کنه اطراف ما هم ردپا به جا می‌ذاره. فارغ از این همه فاصله، آدم‌های عزیز و من یک چیز تجربه می‌کنیم: ایستادن پیش ویترین مغازه، نگاه کردن به بازی رنگ‌ها و حرف زدن و توصیف کردن جزئیات.

این چند سال اخیر انگار برگزاری کریسمس مرسوم شده. گرفتن درخت کریسمس، آذین بستنش و شادی کردن برای مناسبتی که شاید جشن‌گیرنده در جریان میزان مذهبی بودنش هم نباشه. ما هم این چند سال این مناسبت رو جشن می‌گیریم. معمولا حوالی کریسمس هر سال، خونه‌هامون رو تمیز می‌کنیم و دستی به سر و روی خودمون می‌کشیم که عزیزکرده مهمون داریم. یکی از رفقای سفرکرده قصد می‌کنه سمت ایران بیاد و برای ما فرصت بی‌نظیری پیش میاد که دوباره راهی فرودگاه بشیم. همین رفتن تا فضای سرد و شیشه فلز فرودگاه امام تهران، بدون اینکه دلهره‌ رفتن پاره‌ای از قلبت رو داشته باشی، خودش میتونه مهم‌ترین دلیل جشن گرفتن باشه.

سلفی کاکائویی با بابانوئل

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

سحرگاه

Christmas

 خونه‌های کوچیک‌تر با چراغ‌های رنگی روشن تزیین شدن. توی حیاط‌هاشون یه عالمه عروسک‌ها و تزیینات کریسمسی هست که با رنگ‌های درخشانشون هوش رو از سر آدم می‌برن. درخت‌های کاج کوچیک و بزرگ با آذین‌هاشون از پنجره‌های تک‌تک آپارتمان‌های برج‌ها به آدم چشمک می‌زنن. توی شهر پره از موسیقی و کارناوال و رقص و هیاهو. روی سنگفرش خیابون جای پای آدم‌های خوشبخت و سرمست رو می‌شه دید. اگه حواستو جمع کنی شاید حتی صدای حرکت سورتمه بابا نوئل رو هم بتونی بشنوی که داره آروم آروم به شهر نزدیک می‌شه تا از توی دودکش‌ها قل بخوره و سرازیر شه توی ‌خونه‌ها تا کادوها روی بذاره زیر درخت‌های کریسمس و یه عکس یادگاری با هر درخت کریسمسی بندازه تا ببره خونه و با خانوم نوئل با هم بشینن تماشا کنن و گل بگن و گل بشنون. شهر پره از خند‌ه‌های آدم‌ها، خنده‌هایی که بوی کاکائو می‌ده. اما، همه اینا چه فایده‌ای داره وقتی دل آدم خوش نباشه؟

برای من سال‌هایی بوده که وقت کریسمس غرق شادی و امید بودم و تونستم با تموم وجودم شیرجه بزنم توی شادمانی شهری که توش زندگی می‌کردم و یه دل سیر خاطره‌های به یادموندنی بسازم. ولی سال‌هایی هم بوده که غمگین بودم. سال‌هایی که به دلیل غمی که توی دلم بوده، هرکاری که کردم نتونستم از کریسمس لذت ببرم. نمی‌دونم شاید باید بیشتر تلاش می‌کردم ولی به هر حال نشده. شاید به همین دلیله که یه کم حال کسایی که توی چنین روزای قشنگی تنها هستن و غمگین رو درک می‌کنم ولی مشکل این‌جاست که نمی‌دونم چه کاری می‌تونم بکنم براشون. واقعیت اینه که وقتی آ‌دم شاده و خندون بیشتر توی چشمه ولی وقتی غمگینی و توی اتاقت کز کردی خیلی سخته که کسی متوجه غمت بشه و بهت کمک کنه. شاید اگه یه راه جادویی وجود داشت و یکی از اون‌ روزای کریسمس یکی حال منو می‌دونست و می‌اومد تا با من باشه و حال منو بهتر کنه، الان من هیچ خاطره غم‌انگیزی از کریسمس نداشتم.

می‌دونین چیه؟ الان داشتم به این فکر می‌کردم که کاش بابا نوئل یه سرویس مخصوص برای آدم‌های غمگین و تنها راه‌اندازی کنه تا حال و هوای دلشون توی این روز قشنگ عوض بشه. کاش وقتی از دودکش قل خورد و رفت پایین و دید که درخت کریسمس تزیین‌شده‌ای نیست که زیرش کادوهاشو بذاره و باهاش عکس یادگاری بندازه، و به جاش یه ‌آدم تنها هست که کز کرده زیر شومینه و داره کتاب می‌خونه، آستین‌هاشو بزنه بالا و یه کاری بکنه. می‌تونه اول یه درخت کریسمس جادویی با کلی کادوهای رنگی بکاره جلوی شومینه. بعد دست صاحب‌خونه رو بگیره و از دودکش ببره بالا، سوار سورتمه کنه و ببره یه دور حسابی روی ابرا و بالای چراغونی خونه‌ها بزنن. شاید اون وقت صاحب‌خونه غم‌ها و غصه‌ها و ناامیدی‌هاشو از اون بالا کوچیک‌تر ببینه، بعد دستشو بندازه روی شونه بابانوئل، یه سلفی برای اینستاگرام بندازه. یه سلفی که توش یه لبخند کاکائویی هم بزنه.