ماه: آوریل 2019

شکم مادرمرده نان می‌خواهد

«رها کردن کاری که دوست ندارم»

عصر

به زور مادر و تشویق پدر، دوره ابتدایی را تمام کرده و وارد دبیرستان شدم. مادرم که می‌دانست درس را دوست ندارم، می‌گفت: «اگر بدون تجدیدی و با نمرات خوب به کلاس بالاتر بروی، اجازه می‌دهم ترک تحصیل کنی و خانه بمانی. این را هم بدان که اگر ترک تحصیل کنی، مجبوری هر روز صبح زود بیدار شوی و همراه با من کارهای خانه را انجام دهی. شستن و پاک کردن شیشه‌ها هم وظیفه توست.» با این که از پاک کردن شیشه‎ها بدم می‌آمد، اما به مادرم قول دادم که هر کاری به جز درس و مدرسه را با جان و دل انجام می‌دهم. ظرف و شیشه و جارو و پارو، بهتر از دعوای خانم معلم و خط‌کش خانم ناظم و کتک‌های مادر به خاطر نمرات تکی است. ابتدایی که تمام شد من هم پاهایم را داخل یک کفش کردم که مادرجان خودت قول دادی. مرده و قولش. طفلی مادرم روش زور و تنبیه را کنار گذاشت و برایم از رنج و بدبختی دختر همسایه که شوهرش درگذشته و با یک بچه به خانه پدر برگشته، فلانی که شوهرش با سه بچه قد و نیم‎قد از خانه بیرون کرده، سخن‌ها گفت. او گفت: «اگر این دو زن جوان درس خوانده و مدرک تحصیلی داشتند، می‌توانستند کاری مناسب پیدا کنند و روی پای خود بایستند و بچه‌شان را بدون منت بزرگ کنند. به چشم خودت می‌بینی که طفلک فلانی لحاف می‌دوزد. از صبح تا شب سوزن می‌زند تا لقمه نانی برای بچه‌هایش تهیه کند. کسی از آینده خبر ندارد. دبیرستان را تمام کن و بعد هر تصمیمی خواستی بگیر.»

خلاصه که والدینم با هزار زبان و کلام، راضی‌ام کردند که به تحصیل ادامه دهم. بعد از مدتی خودم مشتاق ادامه تحصیل شدم. دلم می‌خواست کاری را که دوست دارم پیدا کنم. پیدا هم کردم. تا پایان خدمت نیز با علاقه سر کار رفتم. اما راستی که کسی از آینده خبر ندارد. مجبور به کوچ شدم و کار مورد علاقه‌ام را از دست دادم. غربت چیز غریبی است. تک تکِ حروفش درد دارد. کاری مناسب، اما نه مورد علاقه پیدا کرده و مشغول شدم. خدا می‌داند که صبح‌ها با چه غمی بیدار شده و سر کار می‌رفتم و عصرها با چه عجله‌ای از محل کار بیرون می‌پریدم. خیلی دلم می‌خواست رهایش کنم. اما شکم صاحب‌مرده نان می‌خواست و تن لباس. سال‌ها مدارا کردم تا سرانجام کاری بهتر پیدا کرده و شغل قبلی را رها کردم. کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند. به طوری کلی هر کاری را که شروع کنم، دوستش هم نداشته باشم نیمه‌کاره رهایش نمی‌کنم.

بعدها از مادرم شنیدم که فلان لحاف‌دوز چشمانش خیلی ضعیف شده و دکتر لحاف‎دوزی را برایش ممنوع کرده است. همزمان پسرش استخدام شده و مادر را در پناه خود قرار داده است. او هم دوست نداشت سوزن بزند. یاد حرف مرحوم مادربزرگم افتادم که می‌گفت: «چؤرک داش دان چیخار / نان از دل سنگ بیرون می‌آید.» نان درآوردن آسان نیست. حتی اگر کار دلخواهت باشد.

رفتم که رفتم!

«رها کردن کاری که دوست ندارم»

بعد از ظهر

چند باری و در مقاطع مختلف زندگیم این کار را کرده‌ام. از بعضیشان راضی و خرسندم و از بعضی نه.

ساز می‌زدم و خوب هم می‌زدم ولی یک شیر پاک‌خورده‌ای یک بار به من گفت این سازی که می‌زنی باعث خمودگی و افسردگیت می‌شود، تو با این سن و سال باید ساز پر شور و شری انتخاب کنی که به روحیه‌ات بیاید و بتوانی درونیاتت را با آن بروز دهی. مدتی به حرفش توجه نکردم ولی آن شد که نباید و حرفش در من اثر کرد و به سازم سرد شدم. دیگر دل و دماغ زدنش را نداشتم. هر بار آن را دست می‌گرفتم احساس می‌کردم قوزی شده‌ام و باید در غم فرو بروم. هر چه مادرم گفت این ربطی به آن ندارد دختر جان، تا اینجا پیش‌ رفته‌ای ادامه بده بلکه به جایی برسی، اثر نداشت و مرغ من یک پا داشت. این ساز مناسب من نبود. آخر کار خودم را کردم. سازم را کنار گذاشتم و به سفارش همان مشاور جوان ساز جوانانه‌ای انتخاب کردم. ولی خوشم نیامد. چندتایی ساز عوض کردم و هیچ‌کدام را دوست نداشتم. دلم برای سازم تنگ شده بود ولی هر بار دستم می‌گرفتم حس غریبی داشتم. دیگر ساز نزدم.

نمی‌توانم بگویم درس خواندن را کنار گذاشتم ولی در اوج زمانی که تمام دوستان و هم‌دوره‌ای‌هایم کمر همت بسته بودند که یا ارشد بخوانند یا دکتری یا برای تحصیل از ایران بروند، من اعلام کردم که دیگر تا اطلاع ثانوی حوصله علم‌اندوزی ندارم و می‌خواهم به سراغ مال‌اندوزی بروم. این بار هم مخالف کم نداشتم و هرکس به من می‌رسید از اوضاع و احوال مطالعاتم برای کنکور ارشد یا اقداماتم برای دانشگاه‌های فرنگ می‌پرسید و من سرسختانه به همه می‌گفتم هیچ که هیچ. دوستانم یکی یکی رفتند مقطع بعدی و کماکان اصرار خانواده به ادامه تحصیل بود ولی من هر روز مصمم‌تر در روزنامه‌ها دنبال کار می‌گشتم. بلاخره پیدا کردم و موفق شدم پا بگذارم در مسیری که برای استقلالم پیش‌بینی کرده بودم. شاید گاهی فکر کنم اشتباه کردم که هر دو را با هم پیش نبردم و می‌توانستم درس و کار را با هم اداره کنم، ولی هیچگاه از تصمیمم برای ورود به بازار کار پشیمان نشدم.

یک بار هم شغلم را ترک کردم و بسیار از کرده خویش خرسندم. هر چند دیگر آنقدرها شجاعت ندارم و زندگیم به درآمدم چنان گره خورده که کمتر می‌توانم به این شورش‌ها و طغیان‌ها محل بگذارم. ولی همان یک بار حلاوت بسیار داشت. رئیس بی‌ادب و بی‌هنری داشتم، عینهو علیمردان خان، لوس و بی‌سواد و پرمدعا. وام داشتم و اوضاع کار مثل همیشه خوب نبود. باید طاقت می‌آوردم و دم بر نمی‌آوردم. هر روز بامبول جدیدی داشتیم با رییس. خسته‌ام کرده بود ولی جرات ترک کارم را نداشتم. تا اینکه پروژه جدیدی رسید و مسئولیت‌ها در گروه تعیین شد. رئیس در برج عاجش خوش بود که دارد ریاست می‌کند و کارها به نحو احسن پیش می‌رود و کماکان هر رفتاری که دلش می‌خواست داشت. بعد از مدتی می‌دانستم که افسار پروژه از دستش در رفته و فقط جلسه به جلسه خودش را با اطلاعاتی سوخته و قدیمی به روز می‌کند. می‌دانستم از هیچ چیز کارهای پروژه سر در نمی‌آورد. اگر می‌خواستم زخمیش کنم، همین الان باید می‌رفتم. باید تا فرصت استخدام فرد جدیدی ندارد و وسط کارهای پروژه است و نیروی همکار به جای من ندارد، استعفا می‌دادم، که دادم. بعد از یکی از جلسات هفتگی که سرخوش شده بود از مدیریت خودش، رفتم و استعفایم را روی میزش گذاشتم و گفتم که از اول هفته دیگر نمی‌آیم. رنگش سفید شد، به تنه‌پته افتاد که الان وقت استعفا نیست و استعفایت را نمی‌پذیریم و تو کار کردن بلد نیستی و نمی‌توانی به همین راحتی بگویی دیگر نمی‌آیم، فلان وام را از شرکت گرفته‌ای و تا سررسید وامت نمی‌توانی بروی و چه و چه. ولی می‌توانستم و دیگر نرفتم. چندباری از دفترش زنگ زدند که بیا فلانی کارت دارد ولی من فقط یک بار بعدش رفتم به آن شرکت. آن هم برای تسویه‌حساب مالی و اداری. هیچ وقت رضایت خاطرم را در آن بعدازظهر پاییزی فراموش نمی‌کنم. احساس قدرت می‌کردم. راضی بودم. تبعات مالیش برایم مهم نبود. مهم این بود که ترس را در چهره‌اش دیدم و می‌دانستم اوضاعش از آنچه فکر می‌کند بدتر است. خوشحال بودم که جرات کردم و رفتم.

یه لگد بزن زیر همه‌اش و تمام

«رها کردن کاری که دوست ندارم»

نیمروز

اگه یه کار بلد باشم و توش هم تخصص داشته باشم، هم تجربه و هم انگیزه فراوان، اون رها کردن کاریه که دوست نداریم! دیگه نمی‌تونم بشمرم که چند بار تو زندگی این کار رو کردم، احتمالا همه دفعاتش یادم نمیاد حتی. بار اول خیلی سخت بود. خیلی. جرات نداشتم. می‌ترسیدم. کسی ازم حمایت نمی‌کرد (البته این یکی بار اول و آخر نداشت همیشه همینه). نمی‌دونستم بعدش چی میشه، طرد شدن بعدش، شکست‌های بعدش، تنهایی بعدش، تحقیر‌های بعدش رو تجربه نکرده بودم. مشکلات از صفر شروع کردن رو نمی‌دونستم. اصلا کسی رو ندیده بودم که این‌جوری بزنه زیر همه چیز و ولش کنه.  ولی با کمک مشاور و دور‌ه‌های خودشناسی و مطالعه و ..شجاع شدم و لگد اول رو زدم. می‌دونستم که دوستش ندارم و نمی‌خوام ادامه‌اش بدم. اعتماد به نفس کافی رو هم که به دست آورده بودم…ول کردم و رها شدم. چه خوب بود اون روز‌‌ها. آزاد شده بودم. رفتم دنبال علاقه‌ام و خیلی هم موفق شدم، همه‌چیز تا مدتی عالی بود… ولی افتاد مشکل‌ها.

زندگی بالا و پایین زیاد داره. خیلی موقعیت‌های دیگه پیش اومد که به همین دوستش ندارم رسیدم و با همون تجربه قبلی لگد رو زدم و رها شدم، ولی خوبی و شیرینی بار اول دیگه تکرار نشد که هیچ… هی اوضاع بدتر شد. این بار مشاورم بهم گفت تو از هرچیزی که خوشت نمیاد ازش فرار می‌کنی، ولی فرار راه‌ حل نیست. و راست می‌گفت. الان به تصمیم اولم هم شک دارم. کار درستی کردم که عرصه‌ای که دوست نداشتم رو رها کردم؟ نمی‌دونم… اگر برگردم به اون زمان دوباره این کار رو می‌کنم؟ آره احتمالا. توی زندگی میشه هیج‌وقت تصمیمی گرفت که درست باشه؟ نه احتمالا. پس ما چه خاکی باید بر سر بریزیم؟ نمی‌دونم احتمالا… الان اگر باز شرایط کاری طوری بشه که مجبور بشی کاری رو انجام بدی که دوست نداری چه می‌کنی؟ ابن بار ولش نمی‌کنم احتمالا.

همنشینی با نفرت

«رها کردن کاری که دوست ندارم»

پیش از ظهر

تا به حال چه‌قدر از عمرمان (این سرمایه بی‌بازگشت) را صرف کارهایی کرده‌ایم که دوست نداریم؟ اگر به آن خوب فکر کنیم رقم حیرت‌انگیزی می‌شود. چرا از رها کردن می‌ترسیم؟

اگر منظورمان از کار شغل باشد؛ طبعا دلایل بسیار زیادی داریم که از رها کردن آن بترسیم. از دست دادن امنیت شغلی، ترس از ناتوانی تامین آینده، ترس فشار آوردن نیازهای حاضر، وحشت از پیدا نکردن جایگزین همان کار دوست‌ناداشتنی، وحشت از تغییر، عادت کردن، و…  این لیست می‌تواند تا ابدیت ادامه پیدا کند.

چند سال پیش که تازه فارغ‌التحصیل شده بودم؛ دنبال کار می‌گشتم و همان‌موقع در چند جایی که مصاحبه دادم به اعتبار دانشگاه خوب محل تحصیلم پذیرفته شدم. یکی را انتخاب کردم و رفتم. روز اول دیدم آنچه من از کار انتظار داشتم با آنچه رو در رویم قرار داشت زمین تا آسمان تفاوت داشت. آن‌وقت‌ها شجاع‌تر و بی‌خیال‌تر بودم. یک‌ روز از محل کار بیرون آمدم و دیگر نرفتم و تمام.

کار بعدی جایی بود که صرفا چون خیلی خیلی نزدیک محل زندگیمان بود انتخابش کرده‌بودم‌. چند ماهی آن‌جا ماندم اما تحملش بسیار دشوار بود. کار آنجا نیاز به تماس‌های تلفنی بسیار داشت و برای من که یک تلفن‌گریز ذاتی هستم، تحمل آن کار، بسیار سخت بود؛ بنابراین یک‌ روز بار و بنه‌ام را بستم و آمدم بیرون و تمام تلاش‌های مدیران آن‌جا برای نگه‌داشتنم بی‌اثر ماند.

محل کار بعدی را وقتی رفتم که تازه وارد رابطه‌ عاشقانه جدی‌ای شده‌بودم و از همان روز اول خسته و وامانده شدم. معشوق عزیز مدام می‌گفت: «رها کن و بیا بیرون» اما من نمی‌توانستم. چون کار را به واسطه‌ یکی از آشنایان پیدا کرده‌ بودم و رویم نمی‌شد همان‌طور بی‌مقدمه و پس از دو روز بیرون بیایم. با خودم گفتم چند وقتی می‌مانم و بعد می‌آیم بیرون. کارم به رشته‌ام ربط نداشت و اگر چه همین را هم با واسطه پیدا کرده‌ بودم، اما سطح کار از سطح تحصیلی من بسیار پایین‌تر بود.

مدتی ماندم. در طول این مدت ازدواج کردم و دست و پایم برای ترک کار شل‌تر شد و بیشتر لرزید. دیگر با قسط و وام و کرایه‌ خانه آشنا شده‌ بودم و نمی‌توانستم مثل قدیم‌ترها بزنم بیرون و به چیزی فکر نکنم. شش سال آن‌جا ماندم. شش سالی که هر روزش با نفرت گذشت. همسرم اصرار داشت کارم را ول کنم و حتی کار دیگری هم شروع نکنم تا وقتی کاری پیدا شود که به روحیاتم بخورد اما من نمی‌توانستم. من می‌ترسیدم. از همه‌ آن‌ چیزهایی که بالاتر گفتم می‌ترسیدم. بالاخره بعد از شش سال شاخه‌ کاری‌ام تغییر کرد و در همان جا که بودم به بخش مرتبطی منتقل شدم و کابوس تمام شد. اما آن شش سال…

راستش تجربه‌ بدی هم نبود. حالا من می‌دانم وقتی شش سال توانستم با نفرت بیدار شوم و هشت ساعت را دوش‌ به دوش نفرت بگذرانم؛ لابد قادر به انجام کارهای سخت‌تری هم هستم.

اما کارهای دیگر غیر از شغل را راحت‌تر کنار می‌گذارم.  مثلا مهمانی رفتن.من به اندازه‌ی موهای سرم تابه‌حال مهمانی پیچانده‌ام؛ چون دوست نداشته‌ام بروم و از این کارم خوشحالم. مگر آدم چقدر عمر می‌کند که حتی چند ساعتش را بخواهد در جایی بگذراند که دوست ندارد،خاصه وقتی که مجبور هم نیست.

البته همین‌حالا که این‌ها را می‌نویسم از یک مهمانی طولانی خسته‌کننده برگشته‌ام و فردا هم باید از این سفر-مهمانی به خانه برگردم و این یعنی بدتر از بد. اما خب این مورد از آن مواردی بود که واقعا چاره‌ای نداشتم و می‌گذارم به‌حساب آن کارهایی که باعث می‌شود مقاوم‌تر شوم.

جوانیم رو به چند فروخته‌ام؟

«رها کردن کاری که دوست ندارم»

صبح

محل کار از نظر من به المان‌های مختلفی تقسیم می‌شه که هر کدوم از اون‌ها می‌تونن به تنهایی یا در کنار هم موجبات نارضایتی رو فراهم کنن، از خود کار بگیر تا روش مدیریت، تعداد کارکنان، فرهنگ سازمانی، همکاران مستقیم، رفتار تبعیض‌آمیز، تناسب حقوق دریافتی با میزان کار، بیگاری کشیدن، محل شرکت و چندین و چند عامل دیگه. هر کدوم از این موارد می‌تونن بلایی به سر آدم بیارن که روزی هزار بار آرزوی فرار کردن از محل کار رو داشته باشی. اگه سوال اینه که آیا من چنین شرایطی رو تجربه کردم؟ جوابم مثبته و هر بار یکی از اون عواملی که گفتم منو فراری داده.

اول از همه این رو بگم که یکی از خوش‌شانسی‌‌های من این بوده که وقتی کارم رو شروع کردم، به شدت بهش علاقمند شدم و تا همین الان هم بسیار دوستش دارم و مدام برای بهتر شدن توی کار تلاش می‌کنم و برای خودم اسم و رسمی بهم زدم؛ ولی همه این‌ها باعث نشده که از محل کارم فراری بشم. روزهایی رو تجربه کردم که هر روز آرزوی مرگ می‌کردم، حاضر بودم هر کاری بکنم ولی سر کارم حاضر نشم، بارها تمام راه خونه تا شرکت رو با چشم گریون طی کردم و در نهایت یک لحظه جونم به لبم رسیده و جدا به استعفا دادن فکر کردم.

ترک کردن کاری که دوستش نداریم به این آسونیا هم نیست. اینو وقتی فهمیدم که برای اولین بار توی یه عمل انتحاری استعفا دادم و بدون در نظر گرفتن عواقب بعدش در رو بهم زدم و بیرون اومدم. بعد از چند روز که عصبانیتم کم شد و به خودم اومدم به این فکر کردم که خوب حالا باید چکار کنم؟ اگه خیلی طول بکشه که کار پیدا کنم چی؟ اگه به مشکل مالی بخورم چی؟ اگه تصورم از توانمندیام توی کار یه توهم بیشتر نباشه چی؟ اگه نتونم کاری هم سطح کار قبلم پیدا کنم چی؟ دقیقا از همینجا بود که یهو استرسم شروع شد. به این مورد این رو هم اضافه کنین که خانواده عادت نداشتن منو تو خونه ببینن و مدام ازم پیگیری می‌کردن که برنامه‌ات برای کار چیه؟

تازه شروع کردم به ارسال رزومه برای جاهایی که می‌شناختم و هر روز یک مصاحبه کاری جدید به امید پیدا کردن محل کار ایده‌‌آل و متناسب با تخصصم. توی این مرحله باید مدام  به سوالات تکراری جواب بدی که چرا کارت رو می‌خوای عوض کنی؟ آرزوت چیه؟ چه کمکی به شرکت ما می‌تونی بکنی؟ ویژگی‌های مثبت و منفی تو چیه؟ تست هوش و تست زبان و هزاران سوال دیگه. این پروسه برای من کمی بیشتر از یک ماه طول کشید و خیلی زود دوباره کار پیدا کردم. مرحله دردناک بعد از پیدا کردن کار جدید، وفق دادن خودت با محل کار جدید، کنار اومدن و شناخت آدم‌های جدیده که خودش جز چالش‌هاییه که در این مقال نمی‌گنجد.

این‌هایی که گفتم باعث شده که این روزها اگه بخوام کارم رو عوض کنم، عاقلانه‌تر و صبورتر باشم و گز نکرده پاره نکنم. به علاوه یاد گرفتم که هیچ کار رویایی وجود نداره و همیشه عاملی وجود داره که روی اعصاب آدم بره. زندگی همیشه مصالحه بین خوبی‌ها و بدی‌هاست، پس باید کنار بیایم تا خوشحال باشیم.

تو بگو چه کنم؟

«رها کردن کاری که دوست ندارم»

سپیده‌دم

من آدم فرار کردنم، قبل‌ترها بیشتر. فقط می‌خوام فرار کنم اگه توی یک موقعیتی قرار بگیرم که دوستش ندارم اما راه فرار رو بلد نیستم و خودم رو در تنگنا می‌بینم.

تازه ازدواج کرده بودم و همسرم خیلی اصرار داشت که برام توی شرکتی که کار می‌کرد، کاری دست و پا کنه. من حسابداری خونده بودم، اونم چرا؟ چون احمق بودم، عاشق پسری بودم که حسابداری می‌خوند و به عشق اون گند زدم به خواسته‌های خودم و این رشته رو انتخاب کردم، به خیالم که توی همون دانشگاهی که اون درس می‌خونه قبول می‌شم اما زهی خیال باطل. ترم اول پدرم متوجه دوستی ما شد و ترم دوم به وسط نرسیده پسر به من خیانت کرد و رابطه‌مون تموم شد. حالا چطور می‌تونستم توی رشته‌ای کار کنم که برام فقط پر از حس بی‌زاری بود؟ گفتم نه که نه که نه! بعدتر توی یک شرکت خیلی معروف و معتبر کار پیدا کرد برای طراحی فرش. من البته ترم اول این رشته بودم و فکر می‌کردم من از پسش بر میام! هفته اول به دوم نرسیده مثل سگ پشیمون شدم. انقدر احساس بد و سرشار از عذاب وجدان داشتم که نمی‌دونستم چیکار کنم. از استرس خواب نداشتم که حالا چه کنم؟ یک روز نرفتم. اعتبار همسرم خراب شد و من خودم رو یک آدم بی‌خود و به درد نخور نشون دادم!

دفعه بعدی باید یک کنسرت برپا می‌کردم برای بچه‌ها (بله من از این شاخه به اون شاخه زیاد پریدم تو زندگیم) و باز هم بی‌تجربه اما با اعتمادبه‌نفس کاذب، گفتم بله بله من می‌تونم… اما دوباره روز از نو روزی از نو، مثل خر تو گل گیر کردم. چه بازیا که درنیاوردم، چه مرضایی که خودمو بهش نزدم، هیچکدوم جواب نداد، فقط خدایی بود که اتفاقی افتاد که به کل کنسل شد برنامه. بعدتر با خودم قرار گذاشتم که هرگز پا تو کاری که ازش تجربه ندارم و به خودم مطمئن صد در صد نیستم نگذارم.

یک سالی میشه که جایی مشغول به کار هستم که عاشقشم، اما کفه‌ ترازوی عشق کم‌کم رفت بالا و کفه‌ای که چیا از دست دادم با این شغل اومد پایین. حالا نمی‌دونم چطور به مدیرم بگم که می‌خوام انصراف بدم. اونم تو شرایطی که اون خیلی روم حساب کرده و من هم مو به مو وظایفم رو با لیاقت و خوبی طی می‌کنم اما دیگه از کارم لذت نمی‌برم و برام مایه‌ عذاب‌ شده. نمی‌دونم چه کنم.

تناقضات و ترس‌ها

«رها کردن کاری که دوست ندارم»

سحرگاه

– دچار یه سری تناقض و ترس شدم!
* تناقض‌هات رو بریز رو داریه، سمباده بزن، گوشه‌هاشو سنگ بگیر، برو بالای بلندی! اداشو دربیار، چه دیدی، شایدم پریدی!
– سمباده زدن درد داره، سخته، همش مجبور میشم گریه‍مو قورت بدم.
* همه کارا درد داره. حتی اگه زیادم بخندی هم، ممکنه دلت درد بگیره، سمباده زدن که جای خود داره!
– با ترس‌هام چیکار کنم؟
* ترس‌هاتو بذار بیخ دیوار، اول محکم بغلشون کن، بعد یه گلوله خالی کن تو مغزشون. فقط یادت باشه باید تنهایی این کارو بکنی.
– اونوقت تکلیف بقیه چی میشه؟
* بقیه؟
– آره بقیه… آخه می‌دونی، مهمترین تناقض زندگیم دلسوزی برای آدم‌هاییه که دلسوز خودشون نیستن! می‌ترسم اگه من مواظبشون نباشم دیگه کسی رو نداشته باشن!
* خوب این مراقبت و مواظبت تو فایده‌ای هم داره؟
– خیلی وقت‌ها نه!
* خوب پس علاف کردی خودتو! مطمئنی این کارات از حس کنترلگری ناشی نمیشه؟
– کنترلگری؟! کنترل کی؟
* کنترل اون آدم‌ها! کنترل اوضاع! خوب فکر کن ببین وقتی اوضاع اونجوری نمیشه که تو میخوای یا اون آدم‌ها کارهایی که تو دوست داری انجام نمیدن میریزی به هم؟!
– آخه من به خاطر خودشون میگم!
* سفسطه نکن! جواب منو بده!
-نمی‌دونم، گیج شدم! شایدم اینجوریه که تو میگی! می‌دونی بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم ترس از دست دادن دارم! دلم نمی‌خواد یه سری کارها رو انجام بدم ولی به خاطر همین ترس کوفتی با بدبختی انجامش میدم!
* خوب مثل چی؟ مثال بزن!
– مثل تمام کارهایی که برای خواهرم می‌کنم و دلم نمی‌خواد انجامشون بدم!
*شایدم دوست داری همیشه دختر خوبه باشی! دوست داری همش ازت تعریف کنن! اینجوریه که خودتو داغون می‌کنی تا اون تصویر پیش همه، همون جوری باشه که تو میخوای!
– آره، فکر می‌کنم راست میگی! همیشه دوست دارم تایید بشم!
* زندگی اونقدر کوتاه که اصلا نمی‌ارزه کارهایی که دوست نداری رو انجام بدی. ریشه این رفتارهات و پیدا کن، رها کن خودتو، آزاد باش و خوشحال.
– باشه، تنها میرم جلو، سمباده می‌زنم، صاف می‌کنم و با ترس‌هام مواجه می‌شم. ولی هر جا سختم بود، هر جا کم آوردم، دستمو میارم بالا، تو حواست باشه بهم!
* باشه، حواسم بهت هست رفیق.