ماه: اوت 2019

تلخ‌ترین شیرین دنیا

«حسادت‌های خواهرانه»

بامداد

من معتقدم که خواهر و برادر داشتن شیرین‌ترین تلخ دنیاست. یهو یکی میاد توی زندگیت که قراره همیشه بخشی از زندگیت باقی بمونه و باید خیلی چیزها از جمله پدر و مادرت رو باهاش شریک شی، هم دوستش داری و هم به شدت بهش حسادت می‌کنی و خیلی جاها ازش متنفر می‌شی. من و خواهرم تفاوت سنی زیادی داریم، بنابراین ممکنه رابطه و حسادت‌های ما شکلش با بقیه متفاوت باشه. من کوچیک‌ترم و خواهرم بزرگتر، از اول هم انتظار اینکه دقیقا مثل هم باهامون رفتار بشه، چیزهای مشابهی داشته باشیم، مثل هم لباس بپوشیم، جاهای مشابهی بتونیم بریم یا حتی تفریح مشترکی داشته باشیم یه کم عجیب بود. من دوست داشتم هر کاری که اون می‌کنه منم بکنم و هر جا که اون میره منم برم، بنابراین همیشه آویزونش بودم و اون همیشه از دست من کلافه و عاصی بود. هر چقدر اون بیشتر تلاش می‌کرد که منو بپیچونه من بیشتر لج می‌کردم، بنابراین مجبور بود مداوم حضور منو تحمل کنه.

من ابتدایی می‌رفتم که خواهرم دانشجو شد و رفت یک شهر دیگه، من به همین که کلی امکانات در اختیارش بود و می‌تونست اینور و اونور بره به شدت حسادت می‌کردم، اینکه چند برابر من پول توجیبی می‌گرفت هم خیلی روی اعصابم بود. اصلا چه معنی داشت که اون توی یه شهر دیگه زندگی کنه و من هنوز توی خونمون با بقیه بچه‌ها، چرا باید هر دفعه که برمی‌گشت مامان غذای مورد علاقه اونو درست می‌کرد؟ توی اون سن این برای من خیلی حرص درآر بود که باهاش به صورت مهمون ویژه رفتار می‌شد.

خواهرم خیلی زود ازدواج کرد و درگیر کار و زندگی و بچه شد. حالا خودش بارها می‌گه که به بی‌مسئولیتی و آرامش من حسادت می‌کنه که اون مثل من برای خودش نیست و همیشه باید مراقب بچه‌ها و خانواده باشه. زمان‌هایی که اون صرف خونه و خانواده کرد من داشتم پیشرفت می‌کردم و این باعث شد که حالا نوبت اون باشه که به زندگی من حسادت کنه. از این طرف هم یه موقعایی من به اینکه خواهرم زندگی و بچه‌های خودش رو داره حسادت می‌کنم. این حسادت‌ها هیچ وقت تمومی نداره و هر برهه‌ای از زمان، یکی به اون یکی حسادت می‌کنه. این دقیقا همون تلخ‌ترین شیرین دنیاست.

خواهران همسایه

«حسادت‌های خواهرانه»

شبانگاه

یک سری آدم هستند که وقتی احساس می‌کنند از شما بالاتر و موفق‌تر هستند خوشحالند، از بودن در کنار شما راضی‌اند و با شما مثل دوست رفتار می‌کنند. حالا همین آدم‌ها اگر روزی احساس کنند که شما قدمی از آنها جلوترید، موفق‌ترید، خوشحال‌ترید و یا حتی خوشگل‌ترید آن وقت است که تبدیل می‌شوند به دشمنتان و آن حس دوست داشتن تبدیل می‌شود به نفرت. آنها توی دنیای کوچکشان دائما در حال مقایسه کردن خود با دیگران هستند و فقط زمانی حالشان خوب است که احساس برتری می‌کنند.

این آد‌م‌ها فارق از جنسیتان می‌توانند هر کسی باشند؛ دوست، همکار، همکلاس و یا فامیل. قسمت ناراحت‌کننده این داستان زمانی است که این حسادت‌ها را افراد نزدیک خانواده با هم داشته باشند.

من زمانی این داستان را از نزدیک درک کردم که دو خواهر همسایه‌مان به شدت با هم در رقابت و حسادت بودند. این دو همدیگر را تحقیر می‌کردند و دائما در حال کنایه زدن، انتقاد کردن و گله کردن از هم بودند. این دو نسبت به اتفاقات ساده زندگی همدیگر مانند گرفتن کار جدید، خرید ماشین، سفر کردن، ازدواج کردن و… حسادت عجیبی با هم داشتند، و در کل می‌توانستم خشم را در کل رفتار و افکارشان نسبت به هم درک کنم. این خشم گونه‌ای بود که امکان نداشت روزی بگذرد و با هم دعوا نکنند.

 هیچ وقت نتوانستم بفهمم ریشه این رفتار‌ها از کجاست وچه چیزی باعث می‌شود که این دو در رقابت شدید با هم باشند ولی چیزی که کاملا برایم واضح و روشن بود تاثیر منفی آنها روی همدیگر و همچنین روی زندگی خودشان بود.آن‌ها پر شده بودند از احساس منفی، ترس و خودخواهی. به طوری که هیچ وقت قسمت پر لیوان را در دابطه با زندگی شخصی خودشان نمی‌دیدند و فقط و فقط در یک جنگ دايمی بودند.

این دو اگر کمی با هم مهربان‌تر بودند، موفقیت و خوشبختی بیشتر و بهتری داشتند و لذت بیشتری هم از زندگیشان می‌بردند.

شنگول و منگول من

«حسادت‌های خواهرانه»

شامگاه

من دو تا خواهر دارم که عاشق هردوتاشونم. اصلا و ابدا هم نمی‌تونم تصور کنم که دنیام بدون داشتن هرکدومشون چقدر می‌تونست پوچ و بی‌خود و بی‌معنی و لوس باشه. خواهرام هر دوشون با اختلاف خوبی از من بزرگترن و برای همین هر کدومشون تو زمینه های زیادی الگوی من تو زندگیم بودن.

خواهر شماره یک که در ضمن بچه اول خونواده هم بود، همیشه برام الگوی نظم و ترتیب و نظافت بود. اتاقش تر و تمیز بود و کاغذاش خیلی شیک و باکلاس روی میزش دسته شده بود. به طرز باورنکردنی‌ای همیشه صبحا تختشو مرتب می کرد و هرگز شبها بدون مسواک کردن تو تخت نمی‌رفت. شب‌ها به موقع می‌خوابید و صبح‌ها حتی اگه قرار نبود بره سر کار، زود بیدار می‌شد. آخر هفته‌ها که می‌خواستیم گوش شیطون کر، دو ساعت بیشتر بخوابیم، اگه بابام نمی‌اومد که به زور بیدارمون کنه، حتما خواهر شماره یک بیدارمون می‌کرد که چی؟ پاشیم بریم کوه. از وقتی یادم میاد همیشه سر کار می‌رفت و به نظر من خیلی پولدار و مستقل بود و البته که قرتی خانوم هم بود و همیشه حسابی به خودش می‌رسید.

خواهر شماره دو اما به کلی گروه خونیش با شماره یک فرق داشت. روحیه‌ش از بیخ شاعرانه بود و زاویه دیدش به دنیا ۱۸۰ درجه با خواهر شماره یک فرق می‌کرد. دفتر خاطرات هیجان انگیزی زیر تختش بود که توش با جوهر و قلم فرانسه خاطراتشو خطاطی می‌کرد. گاهی که در حال نوشتن بود و اجازه می‌داد که من پشت دستش بشینم و تماشا کنم، خدا خدا می‌کردم که کلمه‌ای بنویسه که توش نون آخر داشته باشه. روحم با قوس نون چنان به وجد می‌اومد و تاب می‌خورد که دیگه به این راحتیا بازکردنی نبود.

حافظ جیبیش از دستش نمی‌افتاد و یه سره داشت واسه این و اون فال حافظ می‌گرفت و براشون شعرها رو تفسیر می‌کرد. از جمله سرگرمی‌هام این بود که به طور اتفاقی حافظ رو باز کنم و مصرع اول یکی از شعرها رو بخونم و اون برام ادامه‌ش رو از حفظ دکلمه کنه و من خرکیف شم.

معمولا تا نصف شب یا در حال نوشتن بود یا داشت کتاب می‌خوند. تو خوندن کتاب هیچ کنترلی رو خودش نداشت و اگه جایی نوشته‌ای می دید، حتما باید بدون فوت وقت تا تهشو می‌خوند. نه زمانش مهم بود، نه جاش. به طور کلی با دنیا قطع رابطه می‌کرد و شیش دنگ حواسش می‌شد کتابی که داشت می‌خوند. وقتایی که گیر کتاب و خوندن و نوشتن نبود، در حال نت ورکینگ و برقراری رابطه با تمام آدم‌های روی زمین بود. روابط اجتماعیش و حافظه تصویریش انقدر قوی بود که مثلا فامیل دسته دیزی دوستاشو که یه روزی عکسشونو ۲ ثانیه تو یه آلبومی دیده بود، توی خیابون شناسایی می‌کرد و آشنایی می‌داد و باهاشون رفیق می‌شد. تو این زمینه البته خواهر اولم هم ید طولایی داشت و من از شدت قوت روابط اجتماعی این دو نفر، همه زندگیم مات و مبهوت بودم.

بعید می دونم که هیچ وقت به طور جدی به هیچ کدومشون حسودی کرده باشم. البته که وقتی بچه بودم لابد پیش اومده. ولی تا جایی که یادم میاد همیشه ناخودآگاه سعی کردم خصوصیت‌های شخصیتیشون رو که برام جالب بوده از روشون کپی کنم.

با این که تو بچگی خیلی تنبل بودم، اما از ۱۸-۱۹ سالگی روحیه مسواک زنی خواهر شماره ۱ رفت به خوردم و از اون موقع تا حالا بعید می‌دونم که به تعداد انگشتای دست شبی پیش اومده باشه که مسواک نزده بخوابم. وقتایی که به هر دلیلی بی‌برنامه خوابم می‌بره، ساعت ۳ و ۴ صبح یهو از خواب می‌پرم و یه ضرب می‌رم سراغ مسواک. همزمان حسابی کفرم درمیاد و بد و بیراه می‌گم. بعدش اما خنده‌م می‌گیره و زیرلبی می‌گم: ای خواهر من! باز رفتی تو جلد من! اگه گذاشتی ما راحت بخوابیم! از انگیزه‌های بزرگم برای زود سر کار رفتن و استقلال و مهاجرت هم خواهر شماره یک بود. اما مثلا تو کوهنوری و فعالیت‌های ورزشی هیچ وقت به گرد پاش هم نرسیدم و تو خوشگلی و سرتقی و قرتی‌بازی هم که اصلا در برابرش حرفی واسه گفتن نداشتم.

از خواهر شماره دو هم کلی الگوبرداری کردم. مثلا از تفریحاتم این بود که روی کاغذ کالک از دستخطش رونویسی کنم. یه مدتی تو راهنمایی انقدر دستخطم شبیهش شده بود که خودشم نمی‌تونست خطامون رو از هم تمیز بده. از کلاس دوم دبستان دفتر خاطرات داشتم و هر کتابی رو که می‌خوند، سعی می‌کردم کف برم و یواشکی بخونم. بعضا پیش می‌اومد که یه کلمه هم از کتاب مورد نظر نفهمم. مثلا فکر می‌کنم، سوم دبستان خوندن برادران کارامازوف واقعا برام زود بود. اما اون‌وقت‌ها فکر می‌کردم، همین که بتونم به آخرش برسم کافیه و هر وقت بزرگ شدم، معنی چیزهایی روکه خوندم، می‌فهمم. اما قدرت تخیل و حافظه‌ خواهر کوچیکه به اضافه روحیه عجیبی که برای برقرار کردن رابطه با آدم‌های دیگه داشت، جزو خصوصیات منحصر به فرد خودش بود که من با تمام علاقه‌ای که برای به دست آوردنشون داشتم، هرگز به خواب هم ندیدم که بتونم یه وقتی خودم رو تو این زمینه‌ها باهاش مقایسه کنم.

این روزا هیچ جایی واسه حسادت‌های خواهرانه ندارم. فقط دلم بدجوری تنگ اون شبای خرداده که سه تایی پنجره باز تو یه اتاق می‌خوابیدیم و ریز ریز برای هم ماجرا تعریف می‌کردیم و بی‌دلیل کر و کر می‌خندیدیم.

مامان داشتن یا یخچال پر از خوراکی؟

«حسادت‌های خواهرانه»

غروب

می‌نویسم، ولی موقع نوشتنش خیلی اذیت می‌شم. اگه موضوع فقط حسادت بود نوشتن ازش برای من راحت‌تر بود. این ترکیب حسادت‌های خواهرانه احساس خفگی بهم می‌ده یا نمی‌دونم یه حس بدی که انگار من گناهکارم. معمولا برای چیزای خوب از مثال خواهرانه حرف می‌زنن. محبت خواهرانه، لطف خواهرانه، رابطه خواهرانه، از این جور چیزها، نه حسادت خواهرانه! یعنی چی اصلا؟ حسودی کردن بده چه به غریبه چه به خواهر، الان تهش خواهرانه چسبوندیم که بگیم حالا چون خواهره منظوری نداره؟ یا من وقتی حسادت یقه‌ام رو می‌چسبه هی به خودم بگم خره این خواهرته نباید بهش حسودی کنی؟ یا چون فردی که حسودی می‌کنه خواهرمه راحت‌تر ببخشمش؟ البته که بیشتر مواقع آدم حسود خودش آسیب می‌بینه و در نتیجه ببخش من بی‌معنیه، من منظورم اون وقتیه که به‌خاطر احساس حسادتش یک کاری هم انجام بده مثلا دلت رو بشکنه یا رابطه‌‌ات با دوستات رو خراب کنه. اون موقع بخشیدن کار آسونی نیست.

نمی‌دونم برای بقیه چطوره، شاید اشکال از منه. شاید دیگران آن‌قدر خواهراشون رو دوست دارن که چیزی به اسم حسودی بینشون نباشه. من و خواهرام اصلا رابطه عاشقانه و صمیمی نداریم، شاید چون از من خیلی بزرگتر هستن و رابطه‌ام باهاشون همیشه بر اساس احترام به بزرگ‌تر بوده. متقابلا توقع داشتم اون‌ها برای خواهر کوچک‌ترشون دلسوز باشن و برای من بزرگی کنن. خوشبختانه این مال قدیم‌هاست و الان یاد گرفتم که متوقع نباشم. خیلی راحت‌تر و خوشحال‌ترم.

چیزی که تا امروز از خواهر بزرگم دیدم بیشتر از خواهری کردن احساس رقابتش بوده. واقعا از گفتن این‌که به من حسودی می‌کنه معذب می‌شم. این‌جوری بگم براتون که وقتی من چندین سال پیش داشتم مقدمات عروسیم رو راست‌ و ریس می‌کردم، در حالی‌که مادرم هم فوت شده بود و هر کار و خریدی بدون مادر، اشک به چشمم می‌آورد، اون موقع که دلم می‌خواست خواهر بزرگم به اندازه سر سوزن برام مادری کنه حتی در حد روی خوش نشون دادن و ذوق کردن برای مراسم، در عوض مدام به جونم غر می‌زد و حتی بغض می‌کرد که چرا تو فلان چیز و بهمان چیز رو می‌خری، چرا بابا بهت پول خرید مبلمان هم داد و به من نداد یا چه نیازی هست یخچالت رو پر کنی. چرا برای داماد ریش‌تراش خریدی و چرا چرا چرا و همش مقایسه می‌کرد که برای من نکردند. دیگه نمی‌گفت که اون بیست سال قبل از من ازدواج کرده و اصلا قابل مقایسه نیست و البته که مراسمش توی زمان خودش مثل بقیه هم‌سالانش بود و کم و کسری نداشت. بگذریم، دیگه دلم نمی‌خواد بهش فکر کنم.

ولی این هم باید اضافه کنم که من هم موردی برای حسودی کردن به اون داشتم. این‌که وقتی عروسی می‌کنه مامان داشته، مامان و بابای جوون و سرحال و عروسیش توی حیاط بزرگ و سرسبزمون  بود.

گنگیشک بارون‌خورده*

«حسادت‌های خواهرانه»

عصر

من یک خواهر دارم که دو سال از من کوچک‌تر است، او از من زیباتر، مهربان‌تر و باسوادتر است. با دیگران بهتر از من برخورد می‌کند و در میان اقوام و دوستان، به بهتر بودن از من شهره است. روزی که به دنیا آمد را یادم هست. از همان برخورد اول دوستش نداشتم. چون به خاطر او، مرا پیش عمه‌ مامانم گذاشته بودند و من دو روز مامانم را ندیدم. بعد هم دو هفته مرا به خانه‌ مامان‌بزرگم فرستادند و من هر روز این دو هفته را پشت در می‌نشستم و گریه می‌کردم و بهانه‌ خانه‌ خودمان را می‌گرفتم. هنوز یادم می‌آید که او را نیشگون می‌گرفتم، به او حسودی‌ام می‌شد، بارها بدون شلوار از دستشویی فرار می‌کردم و در خانه می‌دویدم تا دیگران به من اعتنا کنند و او را دوست نداشته باشند، یک بار سر سفره که مهمان هم داشتیم کل محتویات ظرف ماست را روی لباسم خالی کردم تا توجه دیگران را از آن موجود کوچک سلب کنم و متوجه خودم کنم. هر وقت که مامانم او را به من می‌سپرد تا کاری در حد چند دقیقه انجام دهد، دلم می‌خواست او را آزار دهم. حتی یادم هست شب‌هایی را به این امید می‌خوابیدم که او فردا برگشته باشد به همان جایی که از آنجا آمده بود. وقتی حرف زدن را شروع کرد، روزهای من سیاه‌تر شد. او بسیار شیرین‌زبان بود و در هر جمعی همه‌ نگاه‌ها متوجه او بود. سال اول که هم‌کودکستانی شدیم علیرغم توصیه‌های دیگران، من مراقبش نبودم، اما مدرسه همه چیز را عوض کرد، روزی ناگهان وارد کلاس ما شد و از من خواست که برای نقاشی کشیدن کمکش کنم (بماند که نظم کلاس بهم ریخت و مامانم جهت پاره‌ای از توضیحات مجبور شد فردا به مدرسه بیاید)، اما یخ روابطمان همان جا شکست.

حتی در دوره‌ لیسانس هم او دانشگاه و رشته‌ بهتری از من قبول شد،اما در گذر سال‌ها احساس من به او تغییر کرد و پذیرفتم آن موجود کوچک از من بهتر است  و آن موجود کوچک دوست‌داشتنی تبدیل به یکی از مهم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین انسان‌های زندگی من شد.

* نامی است که من در نوشته‌هایم خواهرم را به آن می‌خوانم.

مصائب حسود

«حسادت‌های خواهرانه»

بعد از ظهر

قصه‌هایی مثل  تنگ‌نظری قابیل به هابیل یا عزت یوسف پیش باباش و افتادنش به چاه کینه برادراش، حتی اگه افسانه باشه، قصه حسادته. قصه کینه‍توزی پسرهای فریدون، سلم و تور به ایرج هم همینطور، یه روایت حماسی از حسادت اساطیری. خواهران هم خب یکی از همین ها هستن دیگه. نه بیشتر نه کمتر. من فکر نمی‌کنم فرقی بین حسادت برادرانه با حسادت خواهرانه باشه  یا حسادت خواهر- برادرانه.

حالا یه خورده رقیق‌تر یا عمیق‌تر، یه خورده بچگانه و گذرا یا کهنه و مانا، به هر ترتیب خیلی ها حسود میشنذ بهم. یکی رو به خاطر شایستگی‌هاش حلوا حلوا می‌کنند، یکی رو به خاطر تفاوت‌هاش تحقیر می‌کنند. به یکی بیشتر می‌رسند، به یکی توجه نمی‌کنند. یا به یکی هرچی توجه کنند، چشمشو نمی‎گیره و باز حسرت اون یکی رو می‌خوره. یکی پوستش کنده میشه نمی‌رسه، یکی بلده چیکار کنه با یه تکون کوچیک برسه. محصول خیلی از اینها، حسادته.

من یادم نمیاد به خواهرام حسودی کرده باشم. فقط زور داشت برام حرف زور. اونوقت دلم می‌خواست  از اونا بزرگتر بودم و بهشون یاد می‌دادم با خواهر کوچیکترشون که یک تیکه ماهه و بی‌گناه چطور رفتار کنند. در من هم نبوغ یا برتری‌هایی یافت نمی‌شد که اونا بخوان بهم حسادت کنند.

من دیدم که چه جوری لقمه حسادت درسته و پوست‌کنده برگردونده شده به امعا احشا حسود. تا حالا  با خواهربزرگترهایی برخورد کردید که یک زمونی شایستگی‌هاشون توی فامیل زبانزد بود و به خواهر کوچیکه محل سگ هم نمی‌ذاشتن، بعد وقتی که یهو از سکه می‌افتند و کوچیکه جوری می‌شکفه که بزرگه دیگه به گرد پاش نمیرسه یادشون می‌افته که چه تلاش مذبوحانه ای می‌کردند واسه حفظ برتری‌هاشون. گمان می‌کردند دارند از سد هزار هزار حسود جوری به تاخت رد میشن که دست هیچ بدخواهی بهشون نمی‌رسه. اما خب همیشه در روی یه پاشنه نمی‌چرخه. ورق که برگرده، معلوم میشه حسودتر از خودش، خودش بوده. ترحم‌برانگیز میشن حیوونیا. آتیش حسادت رحم و انصاف نداره. می‌زنه دهن اعصاب و روان رو صاف می‌کنه. جان حیات رو از ریشه درمیاره. دیگه باید آبجی بزرگه یک کیسه نون برداره و یک کوزه آب بره دنبال دوا درمون عواقب سرخوردگی و واماندگی ناشی از حسادت.

اما من از بچگی دلم برای قابیل که گلش رو از روز ازل با شیشه‌خورده انگار گرفته بودند و وادارش کردند اونجوری برادرکشی کنه، می‌سوخت. بعد نمایش کلاغ‌ها رو راه انداختند تا اول شرمسار بشه در پیشگاه طبیعت و بعد غرّه به جنایتی که کرد. من از بچگی نتونستم یعقوب پیامبر رو بفهمم که یوسف رو گذاشت روی تخم چشماش تا که بقیه پسرها آتیش بگیرند و داغ هجر داداشه رو بذارن روی دل پیامبر خدا. خب بگو مرد خدا، اینو حتی یه بچه هم می‌فهمه. تو این سر و ریش رو توی آسیاب سفید کردی مگه؟ تو هم اگه جای باقی پسرهات بودی غصه می‌خوردی دیگه. نمی‌خوردی؟ خب اول بقیه پسرهاتو جوری تربیت می‌کردی که آماده پذیرش داداش برگزیده‌شون باشن، بعد تخمش رو می‌کاشتی و بذر حسادت نمی‌کاشتی. چه جور پیامبری هستید شما آخه؟ شما که از عهده تربیت بچه‌های خودت برنیومدی چطوری می‌خواستی خلق خدا رو…

شاید حسادت خواهرها، خصلت موروثی از خاله‌ها و عمه‌ها باشه. شاید هم از بدآموزهای پدرها و مادرها.  شایدم بعدها بشه یه خاطره از بچگی و یادآوریش مایه نشاط بزرگی‌ها. شایدم فقط یه قصه‌ایم همه ما واسه دیگرون که میان بعد ماها.