ماه: ژوئیه 2017

یک عشق شرقی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بعد از ظهر

«در حال و هوای عشق» یکی از عاشقانه‌ترین فیلم‌هایی‌ست که دیده‌ام. همیشه سینمای جنوب شرق آسیا را دوست می‌داشتم و همیشه دنبالش می‌کردم، از ازو و کوروساوا گرفته تا سینما و سینماگران امروزه روزش. شاید به‌خاطر رمز و رازش، شاید به‌خاطر شاعرانگی‌اش، شاید به‌خاطر تصاویرش. به‌هرحال هرچه هست برایم لذت‌بخش است. اما علاقه‌ام به «در حال و هوای عشق» از جنس دیگری‌ست.

داستانش را دوست دارم، و تمام  اله‌مان‌های فیلم را، مثل کارگردانی که همیشه تحسینش می‌کنم وونگ کاروای و تمام فیلم‌هایش را عاشقانه دوست می‌دارم، گرچه این فیلمش از بقیه برایم متمایزتر است، یا بازیگر زن مگی چونگ که زیبا و باشکوه است، همه‌چیزش: طریقه‌ نگاه کردنش، طریقه‌ ادای کلماتش، طریقه باز و بسته کردن لب‌هایش، طریقه‌ تکان دادن دست‌هایش، طریقه‌ راه رفتنش با آن اسلوموشن‌ها و موسیقی بی‌نظیرش. انگار همه چیز دست در دست هم داده باشند تا فیلم بی‌نظیری ساخته شود.

اولین بار که فیلم را دیدم فقط یادم می‌آید بعد از فیلم، خودم را در خیابان دیدم لای جمعیت انبوهی از مردمانی که داشتند بی‌هدف می‌خوردند و بی‌هدف خرید می‌کردند و بی‌هدف می‌خندیدند و بی‌هدف حرف می‌زدند و من فقط راه می‌رفتم و البته من هم بی‌هدف. نمی‌دانم اگر باز فیلم را ببینم هنوز همان واکنش را دارم یا نه. اولین بار ده سال پیش بود و من در این ده سال آنقدر تغئیر کرده‌ام که دیگر خودم، خودم را نمی‌شناسم.

اولین بار که صحنه‌ی آخر فیلم را دیدم آنجا که بازیگر مرد در آن حفره می‌دمد آنقدر گریستم که چشمانم از اشک می‌سوخت. نمی‌دانم باز هم فیلم را ببینم همچنان می‌گریم یا نه.

بی شک «در حال و هوای عشق» عاشقانه‌ آرامی‌ست در رثای عشق، در بزرگداشت عشق، با اینکه عشق نامتعارفی را روایت می‌کند اما نگاه شرقی به عشق کاملاً هویداست. نگاه شرقی که عاشق عشق است و انگار معشوق بهانه‌ای بیش نیست. نمی‌دانم اگر باز هم فیلم را ببینم مست نگا‌ه‌های پر از تمنای مرد می‌شوم یا … نمی‌دانم اما این را به‌جد می‌دانم که برای صحنه‌ی آخر فیلم حتماً کلاه از سر خواهم برداشت.

 

In the Mood for Loveفیلمی از  وونگ کار وای

سوگند به همه‌ی ماه‌های سال

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمروز

باغ‌های کندلوس، داستانی از عشق کاوه و آبانه. داستان دل بستن. داستان درد کشیدن و درد رساندن و در کنار این، داستانی در ستایش مومن بودن به عشق، که هر چیزی به جز این محکوم به شکسته.

من با فیلم باغ‌های کندلوس عشق رو تجربه کردم. داستان به سادگی بقیه‌ی داستان‌های عاشقانه است: دختری با مردی تصادف می‌کنه و مرد روانه‌ی بیمارستان میشه و بعد در دیدارهای مداوم دختر و مرد، عشق جوانه می‌زنه. مرد دیگه به جز دختر حرفی برای گفتن نداره و این شروع رویایی با ازدواج ادامه پیدا می‌کنه. مرد توان اداره‌ی زندگی رو نداره و آبان که عاشقه و نقاش، به خاطر مرد دست از علاقه‎‌مندیش می‌کشه و کارمند می‌شه تا در مخارج زندگی کمک کنه.

داستان از زبان هر کسی روایت می‌شه که شاهد این عشق بوده اما یا جرئت دخالت نداشته یا اونقدر شجاع نبوده که به همون شدت عاشق بشه. سه مرد و یک زن که از دوستان کاوه و آبان هستند و هر سه انگار چیزی رو همون سال‌ها جا گذاشتن: آرمان‌های جوانی جا مونده و به جای اون باور ِ به عشق و میل به زیستن، یکنواختی و روزمرگی باقی مونده. سه مرد به دنبال آبان و کاوه می‌گردند و انگار هر کدوم به دنبال گمشده‌ی خودشون هستند. گمشده‌ای که میتونه اسمش آبان باشه یا کاوه صدا بشه یا فقط یک تکه سنگ باشه. به دنبال جایی که انسان هنوز جوانه و هنوز به فردا امید داره و هنوز فکر می‌کنه عشق می‌تونه دست‌آویزی برای ارتقای زندگی باشه.

در عاشقانه‌ترین صحنه‌ی فیلم – عاشقانه ترین صحنه‌ی سینمایی ایران – کاوه ته دره نشسته و به تک درختی تکیه داده و به دویدن آبان نگاه می‌کنه. آبان از دامنه‌ی دره به سمت پایین می‌دوه انگار که آهویی باشه بر پهنه‌ی دشت. به هم می‌رسند و با هم شوخی می‌کنند و کاوه بلند داد می‌زنه که: «جوونمی، قربونت میرمی.» بعد تنه‌ی درخت تصویر رو پر می‌کنه و دستانی که از دو سوی تنه باز می‌شن، مکث می‌کنند و بسته می‌شوند: زن به آغوش مرد فرو رفته. غزال به خونه رسیده. آروم گرفته.

باغ‌های کندلوس اصلا همینه: داستان همین رسیدن و قرار و سادگی.

 

Baghhaye Kondolos

فیلمی از ایرج کریمی

ارزشش را داشت

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

پیش از ظهر

مرد آرام و راضی، ملافه را روی سرش می‌کشد و می‌گوید: «ارزشش را داشت!»

این زیباترین، آرام‌ترین و عاشقانه‌ترین صحنه‌ای است که از میان ده‌ها فیلم عاشقانه‌ای که دیده‌ام، می‌توانم با آن ارتباط برقرار کنم. عشقی که یک سو دارد و آن سوی پررنگ و عاشق و ناب‌اش از رنج، به رضایتی عاشقانه رسیده است. فرهاد داستان «در دنیای تو ساعت چند است» مردی عاشق‌پیشه است که حتی معشوقش او را به یاد نمی‌آورد! ولی او همه چیز را در مورد معشوق می‌داند، اینکه چه چیزی دوست دارد، چه ساعتی چه کاری می‌کند، علایقش چیست. هر نوع جزییاتی در مورد گذشته و حال معشوق را به دقت تشریح می‌کند، حفظ می‌کند و با آنها زندگی می‌کند؛ و این حس، این رابطه، چقدر مرا به یاد گذشته و حال خودم می‌اندازد.

این که بی چشمداشت، بدون توقع عشقی را برای سالها ادامه بدهی و زنده نگاهش داری. ببینی که معشوق می‌رود ولی تک تک جزییات او جلوی چشمانت باشد: عکس‌العملش در مقابل اتفاقات مختلف، نحوه صحبت کردنش، حس و حالش از روی کارهایی که انجام می‌دهد، لحن حرف زدنش، ساعت خوابیدن و بیدار شدنش، رنگ لباس و بوی عطر دلخواه و طعم غذای مورد علاقه و هر آنچه تصورش را بکنی یا نکنی! عشقی که فرجامی ندارد ولی حضورش نیز از میان نمی‌رود.

فرهاد، برای من تجسم‌یافته بخشی از وجود خودم بود که فارغ از هر بدی و جفایی که از طرف مقابلش دیده هنگام نیاز و گرفتاری، تمام و کمال بخاطر عشقش تا حد توان تلاش می‌کند، اگر چه معشوق یا نمی‌فهمد یا می‌فهمد و دیگر نمی‌تواند آنقدر خالص باشد و ناب. فرهاد مرا یاد عشقی می‌اندازد که هیچگاه دو سو نداشته است؛ عشقی که تمام بنیانش از یک طرف سیراب شده است؛ عشقی که از جایی به بعد خودش مهم شده و خاطراتش، بدون معشوق!

فرهاد تجسم فردیست که پیشه‌اش را عاشقی قرار داده، بی‌منت، بی‌مزد، و مگر کسی پیشه‌اش را بخاطر جفای دیگران به راحتی تغییر می‌دهد؟ آنکه عاشق است همیشه به معشوقش وفادار می‌ماند حتی اگر خود معشوق از وجودش آگاه نباشد. و این عشق به تنهایی ، برای خودش ارزش دارد، بخاطر همه حس و حال‌های خوبی که به عاشق می‌دهد، بخاطر همه انرژی‌ای که برای ادامه مسیر به تن رنجور و تنهای عاشق تزریق می‌کند، بخاطر همه انگیزه‌های بی‌بدیلی که برای عاشق به همراه می‌آورد و دیگران از دیدنش حیرت می‌کنند، عشق به تنهایی ارزش دارد و کسی جز آنکه با همه وجودش آن را چشیده است این ارزش را درک نمی‌کند.

و موسیقی فیلم… دیوانه‌کننده است، پر از حس ناب، پر از شور و متناسب با همه فراز و فرودهای فیلم. لوکیشن فیلمبرداری رشت است جایی که برای من مثال خود بهشت است، سبز، آرام، زیبا. این فیلم همه چیزش به هم می‌آید، مرا خوشحال می‌کند و در عین حال محزون.

من همگام با فرهاد تک تک فریم‌های این فیلم را با همه وجودم زندگی کرده‌ام!

فرصتی دست داد، دیدنش را در لیست برنامه‌هایتان بگذارید. به شدت توصیه می‌شود، مخصوصا اگر حس ناب عاشقی را تجربه کرده‌اید.

 

Poster_dar_donyaye_to_saat_chand_ast

فیلمی از صفی یزدانیان

 

خاکسترنشین

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

صبح

زن، آشفته از آوار مصیبتی که در عرض چند ساعت بی‌هوا بر سرش خراب شده مقابل شوهرش می‌ایستد، با خشم و فغان لباس از تن در می‌آورد و اندامش را نشان می‌دهد: «به خاطر اینا اونو به من ترجیح دادی؟ تو عشق زندگیمو ازم گرفتی، هر کسی تو زندگیش عاشق کسیه، تو با اون عشق لعنتیت پسرمو، تنها عشق زندگیمو ازم گرفتی…»

در صحنه پایانی فیلم، مرد را می‌بینیم، تنها و تکیده، در لباسی غریب و در کشوری بیگانه، وارد اتاقی می‌شود که دیوارش را عکس سه نفره‌ای به تمامی پوشانده: خودش، پسرش و زنی که عشق جنون‌آمیزش همه زندگی مرد را به باد داده است.

وقتی فیلم را دیدم که طوفان یک عشق آتشین کاملا جسمانی و البته تا حدودی روحانی(!) را پشت سر گذاشته بودم. عین یک خودآزار در به در دیدن این سبک فیلم‌ها نصف شب توی اتاقم با یک لیوان نوشیدنی شدیدا الکلی و بعدش گیراندن یک سیگار و بیهوش شدن بودم. این فیلم لعنتی از آن دسته‌ای بود که حسابی حس زجرکش کردن خودم را ارضا کرد. خودم را یا جای جرمی آیرونز می‌گذاشتم یا جای روپرت گریوز، در حالی که عمیقا دوست داشتم جای ژولیت بینوش باشم و با همان شور و اشتیاقی که در بغل آیرونز گم می‌شدم هم زمان از کنار پیکر درهم‌شکسته گریوز رد شوم! اما در واقعیت من مخلوطی بودم از آیرونز روحا فروپاشیده و گریوز مرحوم‌شده درهم‌شکسته.

به نظرم کشش دیوانه‌واری که بین آیرونز و بینوش بود فراتر از عشق بود، به خاطر با هم بودن هر سد و مانع مادی و معنوی را درهم می‌شکستند. در آن دورانی که من در حال گذراندن نقاهت حماقت‌بار شکست عشقی‌ام بودم تماشای این تلاش خستگی‌ناپذیر و رد کردن آن مرزهای اخلاقی و فیزیکی برای به هم رسیدن، مرهمی بود بر زخم دلم. حالا که کلی سال از آن موقع می‌گذرد و مفهوم عشق چند بار در ذهنم عوض شده باز هم وقتی یاد فیلم می‌افتم قلبم تندتر می‌زند، نه به خاطر بیاد آوردن ماجرای عشق ناکام خودم، بلکه به خاطر آن حرارت بالا و خواستن سیری‌ناپذیری که در فیلم موج می‌زد و هیچ چیز مانعش نبود و جز با مرگ درمان نشد.

Damageفیلمی از  لویی مال

معمولی شگفت‌انگیز

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سپیده‌دم

من حدود بیست ساله بودم که فیلم «آملی» را دیدم. یک شب در خوابگاهی حدود هزارکیلومتر دورتر از خانه که به شدت غمگین بودم اولین بار فیلم را دیدم. داستان فیلم داستان دختر معمولی و تنهایی است که به واسطه‌ی یک آلبوم عکس، با پسری آشنا می‌شود و سعی می‌کند تا پسر را پیدا کند و عشق خود را به او ابراز نماید. در راه پیدا کردن پسر، از خلاقیتش بسیار استفاده می‌کند و یک ماجرای معمولی را تبدیل به یک عاشقانه‌ی هیجان‌انگیز می‌کند. دختر بسیار مهربان است و برای حل مشکلات دوستانش تلاش می‌کند.

من هم در آن شبِ خاص، با دختر همذات‌پنداری کردم و با خودم قرار گذاشتم همچنان مهربان بمانم و اگر مورد عاطفی برایم پیش آمد و من دوستش داشتم برایش تلاش کنم. حتی آن قدر گشتم (آن روزها یافتن موسیقی فیلم بسیار سخت بود و اینترنت این گونه در دسترس نبود) تا موسیقی فیلم را پیدا کردم و آن را زنگ موبایلم گذاشتم. موهایم فرفری بود و دلخور بودم که چرا موهایم صاف نیست و نمی‌توانم از نظر ظاهری شبیه دختر داستان باشم.

زیبایی و شگفت‌انگیز بودن این عشق برای من، در تلاش دختر و معمولی بودن آدم‌های درگیر داستان بود.

Amelie فیلمی از  ژان پیر ژونه

 می‌شود فاش همه آنچه میان من و توست

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سحرگاه

دقیق یادم نمیاد اولین بار کی این فیلم رو دیدم. من از اون آدم‌ها نیستم که یک فیلم رو بارها و بارها ببینم، برعکس کتاب که حتی شده پونزده بار یک کتاب رو خوندم. اما این فیلم جزو معدود فیلم‌هایی بوده که بارها و بارها دیدمش. نمی‌دونم چندبار. ولی با این فیلم عاشق شدم. نگران شدم. خوشحال شدم. خندیدم و حتی گشنه‌م شد. البته باید بگم مخصوصاً گشنه‌م شد.

از دید من این فیلم عاشقانه‌ترین فیلمیه که می‌تونست ساخته بشه و چقدر برای من اوایل عجیب بود که هیچ‌کس این فیلم رو ندیده بود. من فکر می‌کردم فیلم محبوب من باید جهانی شده باشه، اما نشده بود. حتی توی کشور خودش هم معروف نبود. اما دیگه عادت کردم. آخ از هنرپیشه‌های فیلم که چقدر دوستشون دارم، تک تکشون رو.

«ماهی‌ها عاشق می‌شوند» فقط یک فیلم نیست، یک‌جور تاتر هم هست انگاری، یک‌جور شعبده. عشقی که در تک تک تار و پودهای فیلم تنیده شده و عیان است. نیاز به دقت نیست. نیاز به گوش دادن نیست. برعکس همه‌ی فیلم‌های عاشقانه که عشق از نگاه عشاق سرریز می‌کنه اینجا عشق از نگاه نکردن عشاق همین جور بیرون می‌ریزه. نگاه نمی‌کنن. تو چشم هم نگاه نمی‌کنن. اصلاً به هم نگاه نمی‌کنن. از همین نگاه نکردنشون، از همین رد کردنشون، از همین اخم و تخم و سکوت و قایم شدنشون عشق می‌ریزه. انقدر شدید که دیگه برات مهم نیست توی مزه‌ی غذاها چقدر عشق خوابیده. توی سینی چقدر عشق خودنمایی می‌کنه. و حتی توی نگاه‌ها چقدر عشق هست وقتی دلت ضعف همین نگاه نکردن‌شونه.

 

Mahiha-ashegh-mishavand-poster

فیلمی از علی رفیعی

عاشقانه‌ها

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

حتما به خاطر آوردین، دایی جان ناپلئون، ایرج پزشک‌زاد.

تصمیم گرفتیم از شنبه هفتم تا جمعه سیزدهم مرداد رو در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هفته عشق اعلام کنیم. اول فکر کردیم کتاب معرفی کنیم، بعد به موسیقی فکر کردیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که فیلم‌های عاشقانه‌ای رو که دیدیم معرفی کنیم و امیدوار باشیم شاید سیزده مرداد جای خودش رو در میان مناسبت‌های ایرانی، به جای هر مناسبت دیگه‌ای که مرتبط با عشقه باز کنه.

خوشحال میشیم اگه شما هم عاشقانه‌ترین فیلمی رو که دیدین به ما معرفی کنین.

با ما باشین.

 

 

 

 

 

 

 

سرگردان در بادیه

«بحران میانسالی»

نویسنده مهمان: امید حنیف

میانسالی ناگهان شروع نمی‌شود یعنی این گونه نیست که «یک روز از خواب پا میشی می‌بینی رفتی به باد» بلکه فرایندی مانند پخته شدن قورباغه زنده را دارد.

از تغییرات در ظاهر آغاز می‌شود، موها کم‌پشت‌تر و شکم و پک و پهلو پر‌پشت‌تر می‌شود. کم‌کم خطوط کنار دهان پررنگتر و عمیق‌تر می‌گردد. البته من روایتگر تجربه مردانه هستم و همه ما می‌دانیم که زمان با زنان معامله بی‌رحمانه‌تری دارد به دلایل متعدد!

میانسالی به تعبیری یعنی وسط عمر! نیمی رفته و نیمی ماند! و دقیقا بحران از اینجا آغاز می‌گردد. از نقطه‌ای که من آن را سندرم سرگردانی در بادیه می‌نامم! یعنی در لحظه‌ای از سفر به همه چیز شک می‌کنی و با دو دلی به آن می‌نگری! از شغلی که داری تا شریک زندگی و همه پدیده‌هایی که به نوعی با تو در ارتباط هستند و تو در وقوع آنها موثر بوده ای!

میانسالی به شکلی مانند دوران بلوغ است. یعنی نوعی گیج زدن. این بار نه اینکه تو ندانی در چه جهانی هستی با چه مختصاتی بلکه در نوع مواجه‌ات. تا الان با این جهان دچار شک خواهی شد که البته مانند دوران بلوغ گذرا است و باید سیر طبیعی خود را طی کند.  از چشم‌انداز دیگر هر تلاشی هم در جهت رفع این تردید معمولا نتایج مضحکی از دید بخشی از جامعه در پی خواهد داشت، مانند پوشیدن لباس‌ها و آرایش نوجوان‌ها برای اینکه هنوز ثابت کنی دارای جذابیت هستی! اما زیبایی‌های خودش را هم دارد اینکه تو نگاه پخته‌ای به جهان خواهی داشت و از دریچه تازه‌ای به آن نگاه می‌کنی و به باز تعریف واقعی‌تری از آرزوهای خودت می‌رسی و بعد از آن انسانی با توانایی بهتری خواهی شد. پس با همه این توصیفات میانسالی یکی از جذاب‌ترین دوران زندگی است!

‎استخر آب یخ

«بحران میانسالی»

بامداد

‎انگار خود را در استخر پر از آب یخ بیندازی و شوکه شوی. میان‌سالی مثل پریدن در استخر آب یخ است. شوکه‌کننده و دردناک. گریزناپذیر و محتوم به پذیرش.

‎بدن دیگر طراوت جوانی ندارد، زیر چشم‌ها خط افتاده، پلک‌ها افتاده‌اند، پادرد و دست درد‌ها آغاز راهند، یائسگی… آه از این یائسگی که خودش بحث مفصلی‌ست، و آینه‌های بی‌انصافی که دیگر زیبایی‌ات را به رخ نمی‌کشد. دائم باید از این دکتر به آن دکتر بروی، این کرم ، آن کرم، این قرص تقویتی، آن کپسول جوان‌ترسازی.

‎بعضی‌ها هم هستند که دست به دامن عمل‌های جراحی می‌شوند، کشیدن پوست، پروتز، و هزار عمل لیفتینگ و کوفت و زهرمار دیگر. آن سینه با پروتز بالا می‌رود، خب البته می‌رود ولی پوست دیگر آن پوست همیشگی نیست، همه چیزت عاریه‌ست، همه چیزت تقلبی‌ست، و این حتمن دردناک است.

‎راستش وقتی جوانیم فکر نمی‌کنیم روزی به این بحران دچار شویم، ولی آنقدر زمان مثل برق و باد می‌گذرد که تا به خودت می‌آیی می‌بینی به دوره‌ای  رسیدی، فرزندانت را به مرحله‌ای رسانده‌ای، کارت را کرده‌ای ، درست را خوانده‌ای ، آردها را ریخته‌ای و الک‌ها را آویخته، دیگر بازنشسته شده‌ای و باید بشینی و در بهترین حالت ممکن برای خودت سرگرمی‌ای دست وپا کنی. وگر نه آن بچه‌هایی که تا دیروز زیر پروبالت بودند و مامان مامان بیا پیشم، مامان مامان بیا برام نقاشی بکش می‌گفتند، حالا آنقدر دغدغه دارند که تو را حتی نگاه هم نمی‌کنند.

می‌توانی برای زمستان‌هایشان ترشی درست کنی و برای پای صبحانه‌هایشان مربا… بله میان‌سالی همین‌قدر روزمرگی دارد، مگر آنقدر باهوش بوده باشید و از قبل برنامه‌ی مشخصی داشته باشید و آنقدر دغدغه و مشغله برای خودتان دست و پا کرده باشید تا از این روزمرگی‌ها که تبدیل به روز_مرگی می‌شود جلوگیری کنید.

و همه ما به صف ایستاده‌ایم تا نوبتمان شود تا یکی از پشت محکم پرتمان کند در همان استخر آب یخ منحوس تاریخی عمرمان.

ميانسالِ سرخوشِ بحران‌زده

«بحران میانسالی»

نیمه‌شب

آن روزها حدود ٣٨ سال داشت، مردی از خانواده خیلی مرفه و زیادی باکلاس که به قول پدرم با شاه هم فالوده نمی‌خوردند! در خانواده‌ای بزرگ شده بود که عطر عصر و شبشان با هم فرق می‌کرد و داشتن فلان چیز را افتخار و نداشتن بهمان چیز را کسر شان می‌دانستند؛ خلاصه برو بیایی داشتند و شان و مقام کاذبی برای خودشان قائل بودند. روزی که در یک جمع دوستانه بودیم هنگام خداحافظی، با همسرش خداحافظی کرد و به سمت دیگری که خلاف جهت پارک کردن ماشین بود رفت، وقتی علت را جویا شدیم همسرش با خنده گفت: با موتور میاد! تصور آقای فلانی با آن همه وسواس و کلاس، روی ترک موتور و با کلاه کاسکت حداقل برای من و اطرافیانی که او را می‌شناختند هم عجیب و هم خنده‌دار بود.

چند وقت بعد خانم ٤١ ساله یکی از دوستان که دست بر قضا از نزدیک می‌شناختمشان و حتی مسافرت مشترکی هم رفته بودیم خیلی شیک و مجلسی اعلام کرد که مدتی‌ست با مرد دیگری ازدواج کرده و دیگر تمایلی به ادامه زندگی قبلی ندارد!

بعد از آن یکی از آشنایان دقیقاً در چهل سالگی‌اش به این نتیجه قاطع رسید که با وجود داشتن همسری که بسیار هم دوستش داشت هنوز مزه عشق واقعی را نچشیده و به قول خودش در به در به دنبال عشق حقیقی در آدم‌های دیگر می‌گشت و بلاخره پیدایش کرد و زندگی موازی عاشقانه‌اش را آغاز کرد!

دیدن اتفاقات محیرالعقولی از این دست که برای آدم‌های دور برم افتاده است مرا یاد حرف استاد زبان فرانسه‌ام می‌اندازد که اولین بار از زبان او در مورد اتفاقی به نام بحران ٤٠ سالگی شنیدم؛ زمانی در میانه‌های عمر انسان که حدود ٤٠ سالگی است و آدم‌ها دچار یاس فلسفی می‌شوند. ترس از اینکه بخش گُل زندگی گذشته و به قول معروف افتاده‌ایم در سرازیری و هنوز هزار کار نکرده و هزار افسوس و هزار ندامت از کرده‌ها داریم. گویا در آقایان پررنگ‌تر و واضح‌تر دیده می‌شود و در خانم‌ها کمتر. خلاصه اینکه نسل بشر در میانه‌های مسیر زندگی‌اش در وادی یاس فلسفی و افسردگی می‌افتد و خوشا به سعادت آنها که از این بحران جان سالم به در می‌برند.

بلا به دور ولی هر چه بیشتر به اطرافم نگاه می‌کنم و به عملکرد اطرافیانم دقت می‌کنم بیشتر از اینکه یاس را ببینم بخش محیرالعقولش توی ذوق می‌زند، همه هم شاد و خندان و راضی. گمان می‌کنم که بخش بحرانش بیشتر مربوط به اطرافیان شخصِ میانسالِ اسماً بحران‌زده است که باید از یک روز به بعد یک موجود عجیب و غریب با رفتارهای غیر قابل پیش‌بینی را تحمل کنند وگرنه میانسال مذکور در سرخوشی خاصی از زندگی‌اش به سر می‌برد!

 انصافا بحران را چه کسی تجربه می‌کند؟ خانمی که شوهر محترمِ با کلاسش را روی ترک موتور و هنگام ویراژ دادن بین ماشین‌ها می‌بیند یا شوهری که همسرش را در آغوش مرد دیگری یافته یا زنی که از رابطه پنهانی شوهرش با دیگری باخبر شده است؟ قضاوت با شما!

فریاد زیر آب

«بحران میانسالی»

شبانگاه

از چهل سالگی که رد شد، به خونریزی افتاد. درد شدید داشت. حدود بیست کیلو وزن از دست داد و حجم موهای سرش نصف شد. تشنج می‌کرد. سرم می‌زد و وقت حرف زدن، از نهایت استیصال دست تکون می‌داد که هیچ‌کس نیست. هیچ‌کس نیست. انگار غریقی باشه که صداش به جایی نمی‌رسه و فرو میره. بیشتر فرو میره.

صدای قشنگی داشت و همیشه در مهمونی ها آواز می‌خوند: بینا، گوگوش، عارف و مرجان. گاهی همسرش همراه با صداش همخوانی می‌کرد و ما یواش بشکن می‌زدیم. این وقت‌ها چشم‌های قشنگ گاویش پر از خوشبختی می‌شد.

بعد کیفش رو باز می‌کرد. بسته‌ی سیگارش رو در می‌آورد و زیر هود می‌ایستاد به سیگار دود کردن.  چند سالی دل‌دل کرده بود که نیکوتین رو ترک کنه و بچه‌دار شه. ترک نکرد و خبر بارداریش رسید. دوقلو.

مادر که شد، چیزی به جز مادر شدن ازش باقی نموند. مادر شدن هنرمند شدن رو بلعید. مادر شدن کار کردن رو بلعید. مادر شدن فقط سیگار کشیدن رو باقی گذاشت. پسرهاش وارد دبستان که شدند، برای همخوانی در یک آلبوم موسیقی ازش دعوت شد. همسرش شرط گذاشت که اسمش ذکر نشه. قبول کرد. در نهایت هم، شرط بعدی حضورش رو لغو کرد.

و بعد، چهل سالگی. و بعد، خونریزی.

گریه می‌کرد. دست تکون می‌داد و دست‌هاش توی هوا موج می‌کشید که تنهام. دستم به جایی بند نیست. کسی نیست مواظب بچه‌هام باشه. کسی نیست بتونم با خیال راحت و پشت‌گرمی بودنش کاری کنم. گریه می‌کرد. خون از دست می‌داد و بی‌رمق می‌شد. نه دیگه از همسرش کاری بر می‌اومد و نه از مادرش. برای جوانیش گریه می‌رد. برای رویاهایی که از دست داده بود. برای زندگی دیروزش. برای وقتی که بخشی از زندگیش منجمد مانده بود.

نوجوانی فرزندانش که به پایان رسید، آروم گرفت. در خودش فرو رفت. شروع به آشپزی کرد. شروع به چاق شدن. سفید شدن. پیر شدن رو باور کرد. با هر سانتی‌متری که فرزندانش قد کشیدند بیشتر باور کرد و بعد، از همینجا بود که شروع کرد به تمام شدن.

عاشقانه‌ای هورمونی

«بحران میانسالی»

شامگاه

«ح» دایی من بود. مردِ موفقی بود، خانواده‌ی منسجمی داشت، پسرهایش در دانشگاه‌های خوب دنیا درس می‌خواندند، همسرش «ن» زنِ خانه‌دار مهربانی بود که همیشه در خانه و دلش به روی اقوام همسرش باز بود (در فرهنگ رو به گذار ایران، رابطه عروس و اقوام همسر، اغلب بستری برای درگیری و دلخوری است.) همه چی خوب بود تا اینکه یک روز که همه خانه‌ی مادربزرگم بودیم، مادربزرگم زد زیر گریه و گفت : «ن مبتلا به سرطان شده است و سرطانش بدخیم است…» این که چه قدر اشک ریختیم و غصه دار شدیم بماند، اینکه مهمانی‌هایمان تبدیل به مراسم عزاداری شده بود بماند، نکته‌ی قابل توجه در هم شکستن و فروریختن «ح» بود. در حالی که «ن» سرسختانه، درمان را پیگیری می‌کرد و به خواسته‌ی او، ما هم در حضورش اصلا به بیماری اشاره‌ای نمی‌کردیم و شاد و سرخوش بودیم، اما «ح» مثل یک پسربچه‌ی افسرده نق می‌زد و کارهای روزمره‌ی خودش را نیز انجام نمی‌داد. همه‌ی روز را در خانه به سر می‌برد و نیاز به مراقبت داشت. راستش رفتارش برای همه عجیب بود، «ح» قدرتمند تبدیل به انسانی ناامید و منفعل شده بود که صرفا حیات نباتی داشت و به جای اینکه گره‌ای از مشکل باز کند، خودش گره‌ای کور بر مشکل اضافه کرده بود.

«ن» در جریان درمانش به مرحله‌‌ای رسید که نیاز به روان‌درمانی خانوادگی داشت، آنجا بود که علت رفتار «ح» مشخص شد. او به گفته پزشک دچار بحران میانسالی شده بود، ناگهان متوجه شده بود که در میانه‌ی زندگی حدود شصت سالگی، تلاش‌هایش به ثمر ننشسته و همسرش در آستانه‌ی مرگ است و هیچ کاری هم نمی‌توانست انجام دهد.

«ن» فوت کرد و حال «ح» هر روز بدتر و بدتر می‌شد، با پیگیری یکی از پسرها، «ح» مقدمات سفرش از ایران فراهم شد اما زنده نماند. خیلی‌ها گفتند که غم دوری «ن» را نتوانست تحمل کند و مرگش را به عشق و دلدادگی‌شان نسبت دادند و «ن» و «ح» را الگوی وفاداری جوان‌های فامیل کردند. وقتی پدر من فوت کرد، پسرهای «ن» و «ح» نگران بحران میانسالی عمه‌شان بودند، راستش من هم نگران بودم، سعی کردم در موردش بخوانم و علایمش را بدانم و برایش راه حل داشته باشم.

سن یه نمره‌ست

«بحران میانسالی»

غروب

وقتی نویسنده‌ی مورد علاقه‌م توی سن هشتاد و پنج سالگی اعلام کرد که آخرین کتابش رو چاپ می‌کنه دلم گرفت.

آدمیزاد وقتی احساس می‌کنه پیر شده که ناتوان بشه. اما در‌ واقع این‌طور نیست. پیری رو به زور به حلق ما فرو می‌کنن. اینکه توی هر سنی چی بپوشیم و چطور رفتار بکنیم و چه جاهایی بریم و تا کجا درس بخونیم همه‌ش به این ربط داره که چی برامون تعیین کردند. توی کشور عزیزمون که این موضوع در حد فاجعه‌ست. به میانسالی که برسی رسماً بازنشسته‌ت می‌کنن و ازت می‌خوان خودت رو برای مردن آماده کنی. اگه طبیعت به‌موقع کارش رو انجام نده خودت شرمسار رو به درگاه خدا میاری و ازش می‌خوای کار رو تموم کنه. توی همچین جامعه‌ای رسیدن به سن میانسالی میشه یه بحران. کیه که دلش بخواد سرش رو بذاره زمین و بمیره؟ کیه که دلش می‌خواد یه بیکاره‌ی بی‌مصرف باشه؟ کیه که دلش بخواد سربار بشه و ناتوان؟ میانسالی زنگ‌های خطر رو به صدا درمیاره. میگه داره وقتت تموم می‌شه. دینگ دینگ دینگ.

اینجا که هستم اینجور نیست. وقتی میرم فروشگاه نزدیک خونه و می‌بینم فروشنده‌هاش همه از دم پیرزن هستن خوشم میاد. وقتی می‌بینم یه خانم مسن داره چمن کوتاه می‌کنه و این شغلشه کیف می‌کنم. وقتی می‌بینم دوران بازنشستگی یعنی تازه یه زندگی جدید و دوران حال و حول لذت می‌برم. بعید می‌دونم بتونم مثل اینا باشم. من توی جامعه‌ای رشد کردم و بزرگ شدم که سن فقط یه نمره نبوده. یه حکم تیر خلاص بوده. دلم به حال مردم جامعه‌م می‌سوزه. حتی برای اونا که اول جوونی هستن. چون به سرعت برق و باد می‌گذره.

با همه‌ی این حرفها چند ماهی میشه که احساس کردم دارم پیر می‌شم. و این موضوع کمی برام سنگین بود. نشستم فکر کردم دیدم اگه قرار باشه من هم هشتاد و پنج سال عمر کنم تازه وسط راهم و خیلی جا دارم. ولی یادم افتاد سلول‌های بدن من از بچگی یاد گرفتن وقتی رسیدی به وسط یعنی کارت تمومه. یعنی سراشیبی. یعنی دیگه زندگی داره به انتهای راه نزدیک میشه. از الان دیگه کنتور بنداز. شمارش معکوس. دیگه فایده نداره منطقی با سلول‌هام صحبت کنم. خیلی دیر مسیر زندگی رو عوض کردم. خیلی دیر.

درکش نمی‌کنم

«بحران میانسالی»

عصر

نمی‌دانم بحران میانسالی بود یا نبود ولی نیمی از دوستانم به محض ورود به سی سالگی رفتار و گفتار و پوششان عوض شد. بعضی‌ها‌شان زودتر از موعد و هم زمان با شوهر کردن این تغییر شگرف را نمودار ساختند ولی بعضیشان همان فردای تولد سی سالگی.

من خودم هیچ‌وقت فکر یا حس نکردم که خب الآن، امروز که تولدم است و فلان سن را رد کردم دیگر نباید این لباس را بپوشم، این کار برایم عیب خواهد بود، فلان‌جا دیگر نمی‌روم و با فلانی دیگر حرفی نخواهم داشت. تولد و سن برایم مقوله چندان مهمی نیست. می‌شود که در عرض دو روز احساس پیری بکنم و فردایش جوان شوم. حس و حالم بیشتر متاثر از اوضاع و احوال روحی‌ام است تا سن بدنم. تازه اعتقاد دارم اگر ورزش کنی می‌توانی جوان شوی و سن بدنت از سن شناسنامه‌ات کمتر شود. ولی دیده‌ام بعضی را که این عدد توی شناسنامه برایشان خیلی مهم است. به کسی نمی‌گویندش، از آن بدتر معتقدند پرسیدن سن خانم‌ها بی‌ادبی‌ست. یکی نیست بگوید چه فرقی می‌کند، حالا تو دوست نداری نگو. چرا زنانه مردانه‌اش می‌کنی. حالم از مردهایی که چشمک می‌زنند و به ظن خودشان خیلی خوشمزه می‌گویند «بی‌ادبی نباشد چند سالتان است» بهم می‌خورد. مردک بی‌ادبی تو در پرسیدن سن من نیست، در این شکل نگاهت است. بگذریم، کجا بودیم؟ آها، بحران میانسالی دوستانم، که نمی‌دانم چرا و از کجا یک رقمی برای خودشان تعیین کرده‌اند و بعد از آن دیگر بزرگ و مسن و از ما دیگر گذشته شدند. لباس‌های متفاوت، رفتار خسته و از همه چیز سیر، قطع رابطه، تغییر ناگهانی علایق، ناگهان کم جنب‌وجوش شدن، بی‌حوصلگی مداوم. به راستی که درکشان نمی‌کنم.

در مقابل دیده‌ام به واقع مسن‌هایی را که هنوز با لذت بستنی لیس می‌زنند، ورزش می‌کنند، می‌رقصند، به آینده امید دارند و برای سفر برنامه‌ریزی می‌کنند و در تلاش برای یافتن و داشتن تجربه‌های تازه‌اند. درستش هم همین است. باید تا انرژی داری، تلاش کنی و در هر شرایطی خودت را مثبت‌اندیش نگه داری. وقتی هنوز انرژی داری برای کوه رفتن، وقتی هنوز برای شیطنت‌هایت انرژی داری، وقتی هنوز می‌توانی و حوصله خیلی کارها را داری، چرا باید خودت را مقید به اعداد کنی؟ اکثر بحران‌زده‌هایم از این کبر سن حاصل‌شده حتی راضی نبودند و حسرت جوانی را می‌خوردند، حال آنکه جوانیشان همان دیروز که تولدشان بود بر باد رفته، نه صد سال پیش. نمی‌فهمم چرا باید چیزی را در زندگیت قبول کنی که نه حقیقت دارد و نه دوستش داری و نه اتفاق افتاده. نمی‌فهمم چطور فقط یک شمع فوت کردن این همه تاثیر در احوالاتشان داشته؟!

داشتن بحران و نداشتن حس و حال خوب می‌تواند ناشی از شرایط زندگی، مشکلات، ناکامی‌ها، انتظارات یا هر چیزی باشد به جز سن. هر زمانی می‌تواند اتفاق بیفتد. سن یک عدد فرضی‌ست نه بیشتر. حتی یک دوستی داشتم اینقدر دچار بحران سی سالگی شده بود که پیشنهاد کردم دروغ بگو، تا می‌توانی سنت را کم بگو، و در کمال تعجب همه‌چیز درست شد. در جمع دوستان جدیدش شاداب و جوان و بیست‌وپنج ساله بود و در جمع ما دوستان قدیم پژمرده و ناراحت که وای دیدید پیر شدم و شوهر نکردم. می‌خواستم بکوبم فرق سرش. شاید هم الکی برای خودش بحران ساخته بود سرش گرم باشد.

این دوستان بحران‌زده‌ام به همین اکتفا نکرده و سعی در صدور بحرانشان داشتند. می‌نشستند و زل می‌زدند به صورتت و چروک‌هایت را کشف می‌کردند. موی سفید، چروک عمیق، واه واه واه. همان‌ها در عوض دل به مردان بالای چهل سال می‌دادند که لامصب قالی کرمان است و اول چل‌چلی‌اش، کاش بر منِ پیرِ فرتوت نظری افکند. نمی‌دانم چرا همین چل‌چلی و قالی کرمانی را برای خودش نمی‌دید.

سال سخت

«بحران میانسالی»

بعد از ظهر

اولين باری كه احساس كردم زمان از دستم رفته وقتى بود كه ماه چهار و پنج بارداری بودم، هول كردم و فكر كردم بعد از به دنيا اومدن فرزندم من ديگه مال خودم نيستم ديگه نمى‌تونم آزاد و رها باشم، نمى‌تونم بدون فكر كردن به موجود ديگه‌اى و هماهنگی با اون به كارهام برسم. شروع كردم از صبح تا شب و از شب تا صبح نقاشى كشيدن، كتاب خوندن، طرح زدن و دوختن. مريض شده بودم اما نمى‌خواستم زمان رو از دست بدم و فقط غصه مى‌خوردم.

بعدتر وقتى آخرين سال دهه سی زندگيم رو مى‌گذروندم، داخل حمام بودم و زير دوش آب يكهو با خودم گفتم سى سالگى؟! اوه سی سالگى؟ چقدر كار نكرده دارم، چقدر نخنديدم، چقدر جوونى نكردم، چقدر نگشتم، نخوندم، لذت نبردم، چه‌قدر زندگى نكردم. اين بار برخلاف دفعه قبل انرژى نداشتم و به معناى واقعى افسرده شدم، فقط يك گوشه مى‌نشستم و گريه مى‌كردم، با همسرم نمى‌تونستم كنار بيام، اعصاب بچه‌ها رو نداشتم، و فكر مى‌كردم زمان رو از دست دادم، هى آرزو مى‌كردم كاش بخوابم و وقتى بيدار مي‌شم چهارده ساله باشم و اين بار قدر روزهايى كه مى‌گذره رو بی‌شک بهتر مى‌فهمم. شب، قبل خواب آرزوى تمامم همين بود كه اى خدا كاش توى اتاق چهارده سالگيم از خواب بيدار شم كاش برگردم كاش یک فرصت دوباره بهم بدى.

روزها همينطورى مى‌گذشت، از خونه‌م متنفر بودم، از همسرم متنفر بودم و به فكر جدا شدن ازش افتادم، و عوض دوست داشتن بچه‌هام دلم براشون مى‌سوخت تا اينكه دخترخاله يكى دو سال بزرگتر از خودم از شهر ديگه‌اى به ديدنم اومد كه ده سال از آخرين بارى كه ديده بودمش مى‌گذشت. پيشش گريه كردم، گفتم اميدى به هيچ چيز ندارم، حسرت و حسرت و حسرت فقط توى دلم هست و دلم مى‌خواد بميرم. باهام خيلى صحبت كرد، گفت اگه سى سالگى نصف عمرت باشه هنوز نيمى ديگه باقيه، بلند شو و دنبال آرزوهات برو، بلند شو كه ده سال بعد حسرت همين روزها به دلت باقيه، بچه‌هات رو ببين، ببين چقدر معصوم و پاک هستند و مادر مى‌خوان، مادرى كه بهشون ياد بده از همين لحظه‌ها استفاده كنند، مادرى كه روحيه قوى داشته باشه و خوشحال بودن رو بهشون هديه كنه. بلند شو محيط خونه‌ت رو باب ميلت درست كن، روحيه‌ت رو قوى كن و گذشته رو به گذشته بسپار و از همين امروز و همين حالا شروع كن.

یک هفته كنارم بود، پا به پاى من از اين مغازه به اون مغازه اومد، براى پنجره خونه پارچه انتخابيم رو دوخت، مبلهام رو عوض كردیم، دنبال ادامه كارم رفتم و كلاسى كه سالها دوست داشتم درش شركت كنم ثبت نام كردم. بچه‌ها رو نگه مي‌داشت تا من دنبال سر و سامون دادن به خودم برم.

 امروز كه به اون سال نگاه مى‌كنم از خودى كه انقدر ضعيف شده بود خجالت مى‌كشم، خيلى از حسرت‌ها از دلم پر كشيده و رفته و اگه غصه‌اى هم هست سعى مى‌كنم به دست فراموشى بسپارم و تلاش كنم براى خوشى خود درونيم. عمر مى‌گذره، تلاش كنيم خوب بگذره، و ای كاش قدر سن‌هايى كه مى‌ره رو بدونيم.

در جستجوی زمان از دست رفته

«بحران میانسالی»

نیمروز

پشت سر خانم ناصری حرف‌ها بود. خانم ناصری زنی بود خانه‌دار، آرام و به معنای واقعی کلمه کدبانو. شوهرش کارمند یکی از ادارات دولتی بود. در خانه‌های سازمانی زندگی آرام و بدون هیاهویی داشتند. بعد خبر آمد که برای دختر بزرگ خانم ناصری خواستگار آمده. خواستگار هم غریبه نبود. یکی از بچه‌های همان محل، مادرش مثل خانم ناصری خانه‌دار بود، و پدرش کارمند دولت. وصلت صورت گرفت و انتظار می‌رفت بعد از مدتی هیاهوی عروسی و جشن‌های بعدش بخوابد و هر کس سر زندگی خودش برگردد. اما ورق برگشت. خانم ناصری به فکر کشیدن پوستش افتاد و عمل جراحی برای صاف کردن شکمش، بعد مدل و رنگ موهایش را عوض کرد و در کل زن دیگری شد. یواش یواش کار به جایی که کشید که از دور تشخیص مادر و دختر غیرممکن شد. حرف‌های درگوشی در یک شهرسنان کوچک از حد تحمل داماد و خانواده‌اش بالاتر رفت. اختلاف به زن و شوهر جوان کشیده شد و به بگومگوی مادر و دختر ختم شد. مادر به شدت رنجید، دختر هم با دلخوری با مادرش قطع رابطه کرد.

در مورد خانم محمدی اما قضیه به شکل دیگری پیش رفت. خانم محمدی بیست و یکی دو ساله بود که پسرش را به دنیا آورد، پسر به سن ازدواج که رسید و عاشق که شد، مادر بیوه و در آستانه میانسالی بود. اول کار از بهانه‌جویی از سر تا پای دختر شروع شد بعد قهر و دعوا و دلخوری و بحث حلال نکردن شیر وسط کشیده شد. وقتی قدرت عشق به دعواهای خانگی چربید، خانم محمدی با دلخوری و صورت اخمو به خواستگاری دختر رفت. چند روز بعد از عروسی وقتی پسر خانم محمدی و نوعروس به خانه پدری آقای داماد آمدند، خانم محمدی برخلاف همیشه با آرایش غلیظ و کامل و لباس‌های رنگارنگ نازک و کوتاه از آنها استقبال کرد. آرام به نظر می‌رسید اما دست‌هایش لرزش داشت. در راه بازگشت به خانه، نوعروس جریان را با جزئیات تکرار کرد و خندید. وقتی به خانه رسیدند پسر خانم محمدی با تحکم فراوان به همسرش گفت دست از شوخی در این مورد بردارد و این موضوع به او هیچ ربطی ندارد.

خانم قاسمی یک پسر و یک دختر داشت. چهل و پنج ساله بود و از آنجا که در جوانی ازدواج کرده بود، به قول خودش بچه‌هایش را از آب و گل درآورده بود و یواش یواش داشت بساط عروسی بچه‌ها را فراهم می‌کرد. همسر خانم قاسمی یک شرکت خصوصی راه انداخته بود و بچه‌هایشان هم به تازگی به استخدام شرکت درآمده بودند. به طبع خانم قاسمی خسته از تنها ماندن در خانه گاهگاهی به شرکت سر می‌زد تا با دخترش ناهاری بخورد و با پسرش گپی بزند. در خلال رفت و آمدها اتفاقی برای خانم قاسمی افتاد که آرامشش را بهم زد. چند وقت بعد خبر رسید که حامله است. دوستی می‌گفت خانم قاسمی را در مجلسی دیده و او به آرامی در گوشش زمزمه کرده که اگر حامله نمی‌شد شوهرش به گمان پیر شدنش قطعا منشی شرکت را به زندگیش هوار می‌کرد.

آقای فرهودی از جوانی هوادار چپ بود. مرد کتابخوانی بود که خیلی‌ها روی حرف‌هایش حساب می‌کردند و با او مشورت می‌کردند. اولین ازدواجش در سی سالگی با زنی بود هفت سال از خودش بزرگتر، مطلقه، با یک بچه دو ساله. آنها مجموعا چهارده سال با هم زندگی کردند و بدون داشتن فرزند مشترک از هم جدا شدند. آقای فرهودی از چهل و چهار سالگی تا پنچاه و چند سالگی چند دوست دختر عوض کرد و در نهایت به این نتیجه رسید که دارد دیر می‌شود. در پنجاه و پنج سالگی با دختر بیست و نه ساله‌ای ازدواج کرد و پز داد که علم آنقدر پیشرفت کرده که بتوان با ویاگرا همه مشکلات دنیا را حل کرد. سر نه ماه پسرش هم به دنیا آمد و به افتخارات خانوادگیش اضافه شد. آقای فرهودی به شدت مراقب رنگ موهایش است و هر بار گمان کنند که همسرش، دخترش است به شدت واکنش نشان می‌دهد و از نفهمی مردم درمی‌ماند.

آقای کاظمی حدود چهل سال زندگی سعادتمندانه‌ای را با همسرش دنبال کرد. زن و مرد به طرز حیرت‌آوری با هم هماهنگ بودند. از آن تیپ‌ها که نمی‌توانی تنها تصورشان کنی. مثل هر زوج دیگری دعوا و دلخوری هم داشتند، اما در نهایت فرمولی جادویی این زن و مرد را به هم وصل کرده بود. آقای کاظمی به شصت سالگی که رسید غرغرکردن‌هایش شروع شد. به نظر می‌رسید یواش یواش سر و گوشش می‌جنبد. اول تصمیم گرفت هنرمند شود و به قول خودش به رویاهایش سر و سامانی بدهد، بعد به مقتضای نقاش شدنش سر و وضع لباس پوشیدنش را هم عوض کرد. بعد ناگهان تصمیم گرفت که زندگیش کسالت‌بار و بدون تحرک لازم است. زنش را از نظر جنسی دیگر مطلوب نمی‌دانست. می‌گفت دنبال حرارت است. آب دهنش را قورت می‌داد و می‌گفت زن باید شب تا صبح را بدون گلایه و خستگی دوام بیاورد. زندگی آقای کاظمی به جدایی کشیده شد. دوستان می‌گویند آقای کاظمی حالا دیگر در رسم و لباس یک نقاش شورشی معتقد به سکس آزاد فرو رفته است و به هیچ وجه پیری را باور ندارد.

آقای الموتی در یکی از سایت‌های دوستیابی ایرانی ثبت نام کرده است. پنجاه سالی دارد اما محدوده سنی زن مورد جستجویش را بیست تا سی زده است و به بیشتر از این هم رضایت نمی‌دهد. او معتقد است که زن بعد از سی سالگی طراوت ندارد و به درد نمی‌خورد. آقای الموتی قبلا ازدواج کرده و با زنش چهار سال اختلاف سنی داشته. دو سالی هست که جدا شده‌اند. از وقتی سایت دوستیابی را پیدا کرده مداوما از سبکسری و بی‌وفایی زن‌های ایرانی می‌نالد و معتقد است همه زن‌ها کلاش شده‌اند و قصد اخاذی دارند و به خاطر اقامتش در خارج کشور به او نزدیک می‌شوند. چند وقت پیش دوست صمیمی‌اش زنی چهل ساله را به او معرفی کرده بود. آقای الموتی با نگرانی گفته بود این که نمی‌تواند بزاید و در جواب دوستش که گفته بود اما تو خودت سه تا بچه داری، گفته بود زندگی دوباره‌ای را شروع کرده و مایل نیست عمرش را با زنی که به زودی یائسه می‌شود تلف کند. دوست آقای الموتی در مورد یائسگی مردان به او چیزی نگفته بود.