عصر یخبندان

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

شبانگاه

ترم اول لیسانس بودم که مادربزرگم (مادر مادرم) فوت کرد، بعد از چند ماهی بیماری و بستری شدن. سرطان خون داشت و اطرافیان دیر فهمیده بودند. دکتر می­‌گفت ممکن است به دلیل خوردن بیش از حد سرکه و ماهی دودی و برنج دودی باشد! به هرحال هر چه که بود، زود از پای درآوردش. هر چند که اطرافیان با خودخواهی، علت و سرانجام محتمل بیماری و محدود بودن عمر باقی‌مانده را از وی مخفی کردند و با دل‌خوش‌کنک‌ها و پنهان‌کاری‌هایشان، حتی به او فرصت ندادند وصیت کند یا سر و سامانی به کارهای باقیمانده‌اش بدهد. بگذریم!

در طی مدت بیماری‌اش، مادر و دو خاله‌ام از خواب و خوراک و زندگی افتاده بودند و با وجود چندین برادر و زن برادر و نوه، این سه خواهر همه کارها و مراقبت‌ها و بیمارستان ماندن‌ها را به ناچار بین خودشان تقسیم کرده بودند. وقتی خاله کوچکترم سر همین قضایا و شب‌بیداری‌ها و بیمارستان ماندن‌ها با همسرش به اختلاف خورد، دو خواهر دیگر که طلاق گرفته و یا بیوه بودند جور خواهر کوچکتر را هم به دوش گرفتند. مادر من که رسما پوست و استخوان شده بود و زندگی را کاملا تعطیل کرده بود و در خانه اصلا پیدایش نمی­‌شد؛ اگر هم روزی خانه بود آنقدر عصبی بود و اخلاقش تند که نمی­‌شد لحظه‌ای هم‌کلامش شویم.

کارهای خانه و رسیدگی به خواهر کوچکترم که پیش‌دانشگاهی و در آستانه کنکور بود هم بر گردن من افتاده بود، انگار نه انگار که من هم تازه وارد دانشگاه و زیر بار درس‌های ترم اول بودم و اغلب درگیر استادهای بی‌انصاف و لجبازی که می‌خواستند خود و درسشان را مهم جلوه دهند؛ انگار نه انگار که جز من سه نفر دیگر هم در آن خانه بودند که می‌توانستد به خواهر کنکوری‌ام رسیدگی کنند. خوب یادم هست شب امتحان میان‌ترم ریاضی ۱ را که مادرم موقع رفتن به بیمارستان، سفارش کرد که برای خواهر کنکوری‌ام غذا درست کنم تا فردا به مدرسه ببرد. من هم مثل همیشه اعتراضم را فرو خوردم و حرفی از امتحان فردا و بی‌تجربگی در پخت و پز و … به میان نیاوردم. کسی هم داوطلب کمک نشد و اتفاقا یادم هست امتحان را هم خراب کردم. بگذریم!

وقتی مادربزرگ فوت کرد خواب و بیدار بودم که از طریق خواهرم باخبر شدم. شوک شدم و ناراحت. شاید کمی گریه هم کردم، اما متاسفانه عاطفه چندانی به مادر بزرگ نداشتم. مادر بزرگم هیچ وقت ما دخترها را به جرم جنسیت، جنسیت مادرمان و بعد هم اختلاف مادربزرگ و پدرمان دوست نداشت و به ما محبت چندانی نمی‌­­کرد. اینها را گفتم که بدانید چرا پیوند عاطفی عمیقی نداشتیم. حتی وقتی ما بچه‌تر بودیم، مادرم هم چندین سال با او قطع رابطه کرده بود ولی وقتی مادربزرگم بیمار شد و بعد فوت کرد، زندگی همه ما به واسطه بی‌تابی‌ها و بداخلاقی‌ها و توهین‌های مادرم به ما با هر بهانه کوچکی، جهنم شد.

مادرم همواره مترصد فرصتی بود تا داد و بیداد راه بیاندازد و حتی اغلب کار به فحش و ناسزاهای ناجور می­‌کشید، حتی جلوی اقوام، سر هر موضوع پیش پا افتاده‌ای مثل کوتاهی مانتوی خواهر کوچکترم در مراسم خانه مادربزرگ، آن هم در شرایطی که وی همان مانتوی همیشگی‌اش را پوشیده بود. این بود که تا جایی که ممکن بود از خانه و مراسم‌های متعدد ختم و جمع شدن‌های شب جمعه (که تا مدت‎ها به بهانه دعای کمیل برقرار بود) و روضه‎ها و اشک و گریه و زاری و صدای گوش‎خراش مداحی در خانه نقلی مادربزرگ فراری بودم. درس و دانشگاه را بهانه می‎کردم و در مجالس متعدد آنها حاضر نمی­‌شدم تا جایی که صدای اعتراض مادرم بلند شده بود؛ ولی چاره‎ای نبود. تحمل آن همه کشمکش را نداشتم و اعصابم کاملا به هم ریخته بود. آن قدر تحت فشار بودم و خسته از آن جو که وقتی دیدم دوستی برگه‎های تسلیت به مناسبت فوت مادربزرگم در بردهای دانشکده چسبانده، همه را یک جا کندم و البته که دوستم کمی رنجید. می‌خواستم حداقل آنجا در امان باشم از فکر مرگ و ختم و مادربزرگ!

تا مدتها وضعیت خانه ما همین بود. رفتار مادرم غیر قابل تحمل شده و مدام پرخاشگری می‌کرد. آنقدر برای مادر از دست‌رفته‌اش بی تابی می‌کرد که عاقبت خواهر بزرگترم یک بار از قول دوستی گفت: «ما آدم‌ها وقتی کسی را از دست می‌دهیم، همه بدی‌هایش را فراموش می‌کنیم و از وی برای خودمان بت می‌سازیم و بعد برای بت از دست‌رفته و خوبی‌های بی‌حد و حصرش بی‌تابی می‌کنیم. کاش همه اخلاق‌های خوب و بد فرد درگذشته را با هم به یاد داشته باشیم تا کمتر بی‌تابی کنیم». راست می­‌گفت! مادر و مادربزرگم هرگز رابطه خوبی نداشتند. ماجرای قهر چند ماهه مادرم از پدر و خانه خودمان و رفتن به خانه مادربزرگم و بعد پیوستن ما بچه‌ها به مادرم را به خوبی به یاد دارم و اینکه چگونه مادربزرگ در آن مدت با رفتارش بیشتر مادرم را می‌آزرد تا جایی که مجبور شدیم آنجا را هم ترک کنیم. پیش از آن هم این دو آنقدر اختلاف داشتند که مادربزرگ برای حمام زایمان‌های مادرم هم نمی‌آمد و مادر مجبور بود از خاله‌اش کمک بگیرد. بعد هم به مدت چند سال کاملا قطع رابطه کرده بودند. حالا همان مادر بزرگ – که مادرم او را نیز مقصر برهم خوردن زندگی‌اش می­‌دانست – سمبل همه خوبی‌ها شده بود و همین از خوبی‌های بی‌ حد و حصر و غیرواقعی‌اش گفتن، ضجه و حسرت مادرم را بیشتر می‌کرد.

این اولین تجربه من از مرگ کسی بود که به واسطه نسبت فامیلی، و نه پیوند عاطفی، برایم عزیز بود. دنیای من تیره و تار نشده بود اما برای مادرم انگار دنیا یخبندان شده بود، رفته بود به غار تنهایی خودش و حتی دیگر فرزندانش را تا مدت‌ها نمی‎دید و یا آنها را به تلخی از خود می‎راند. بنابراین سختی آن روزها بیشتر از رفتارهای پرخاشگرانه مادرم ناشی می‌شد، نه تلخی مرگ.

بعد از آن پدر پدر و مادر پدرم را هم از دست دادم اما با آنها هم هرگز رابطه و رفت و آمد خاصی نداشتیم و بازهم با مرگشان دنیا جای ترسناکی نشد. اما حالا همه کابوس من – خدای نکرده – از دست دادن پدر و مادر و برادر و خواهرانم است، پیش از این که یک بار دیگر در آغوش بگیرمشان، ببوسمشان، گپ بزنیم، و دلمان با هم صاف باشد. آخر قبل از مهاجرت، مدت‌ها بود که با هم اختلاف و جنگ و دعوا داشتیم و حالا چند سالی هست که ندیده‌امشان و حتی با برخی‌شان تماس تلفنی هم ندارم. همه ترسم این روزها از دست دادن آنهاست پیش از آنکه کینه‌ها را کنار بگذاریم و یک بار دیگر دست دوستی بدهیم. همه وحشتم از این است که اجل فرصت دیدار و آشتی به ما ندهد و من بمانم و یک دنیا حسرت و عذاب وجدان، من بمانم و اغراق در خوبی‌های آنها و از یاد بردن خطاها و تقصیرها و به همین واسطه بت ساختن‌ها و خودخوری‌ها و سرزنش‌ها.

به قول یک دوست: «کاش پیش از رفتن بوسیده بودمشان». کاش پیش از رفتن بوسیده باشمشان.

Advertisements

لبه تاریکی

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

شامگاه

اولین صبح بدون بابابزرگ هرگز از یادم نمی‌رود. با صدای مبهمی که مخلوطی از ناله‌های حزین و آوای قرآن بود بیدار شدم. سرم درد می‌کرد و چشم‌هایم می‌سوخت. یادم نبود کی خوابم برده بود چون تا دیر وقت مشغول پذیرایی از مشایعت‌کنندگان پیکر بی‌جان بابابزرگ بودیم. بوی عود می‌‌آمد و من متنفر از این بو که مرا یاد دیروز می‌انداخت.

فاصله بین به هم خوردن حال بابابزرگ و «تمام کردنش» کمتر از ده ساعت بود و من اصلا باور نمی‌کردم که او دیگر هرگز در خانه را به روی ما باز نمی‌کند. تمام دیروز را به آرام کردن مامان بزرگ و مادرم گذرانده بودم و برای اولین بار گریه به صدای بلند پدرم را دیده بودم. همراه بقیه نوه‌ها پذیرایی کرده بودم و دویده بودم و اشک‌هایم خودشان بی‌اختیار آمده بودند و رفته بودند و دوباره آمده بودند. از زمان بیداری تا پیدا کردن هشیاریم کمی طول کشیده بود و البته که صداها و بوها با سماجت من را به دنیای بدون او هل می‌دادند. دیشبش هیچ خوابی ندیده بودم ولی بعدتر در تمام ده سالی که از رفتن بابابزرگ گذشت بارها خوابش را دیدم که سالم و سرحال مشغول شستن حیاط بود یا بستنی نونی که خیلی دوست داشت برایمان خریده و آورده بود و در مقابل بهت و حیرت من مبنی بر این که چطور امکان دارد، شما که فوت کرده‌اید با لبخند می‌گفت دروغ بود و فقط مدتی مجبور بوده «نباشد».

اما آن صبح، آن صبح لعنتی بدون بابابزرگ مثل مزه خون و فلز مطب دندان‌پزشکی یادآوریش هنوز برایم زجرآور است. چند دقیقه‌ای که روی تخت، خیره به سقف بودم اشک‌هایم می‌آمد و توی گوشم جمع می‌شد و کم‌کم روی گردنم می‌ریخت. یادم می‌آمد چطور درست پانزده اسفد هر سال، حدود ساعت چهار و پنج عصر با جعبه‌های چوبی گل‌های بنفشه و مینا وارد حیاط ما می‌شد. سهم باغچه ما را می‌داد و مامان برایش چای تازه دم با شیرینی یزدی (که هنوز مز‌ه‌اش مزخرف نشده بود) می‌آورد. بعدش ظهر چهارشنبه‌سوری سهم خار ما را می‌آورد، همراه درشت‌ترین پول‌های نو برای عیدی ما، که دوست داشت آنرا جلوتر بدهد تا اگر چیزی دوست داشتیم تا قبل از عید بخریم. فالوده شیرازی با لیمو ترش را او برایمان نوبری می‌آورد، و بستنی نونی که عصرهای تابستان سر راهش به خانه ما می‌خرید. شاید خیلی از این کارهایش را در چند سال آخرعمرش نمی‌توانست انجام بدهد، ولی فقط آن اولین صبح بدون او بود که من عمیقا فهمیدم دیگر هیچکدام از این مراسم و آداب با آن مزه و بوی بدون رقیب، در زندگیم تکرار نخواهد شد و برای همیشه با او به زیر خاک خواهد رفت.

همه روح‌پذيريد

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

غروب

توی اینستاگرام دنبال‌کننده صفحه مامانی بودم که از دخترش ویدئوهای آموزشی می‌ذاشت و کلی ایده به من می‌داد برای بازی با بچه‌م. ده روز پیش باخبر شدم که دخترش رو از دست داده و برای من غم خیلی عجیبی به همراه داشت، اما خودش بعد از سه روز دوباره برگشت و عکس گذاشت و صحبت کرد و حتی درخواست کرد که براش آرزو کنیم که دامنش سبز شه. بالطبع من توی دلم قضاوتش کردم که آخه چطوری میشه؟ فقط فکر کردن به شرایطی که داره من رو بهم می‌ریزه، پس واى به حال اون، چطور خودش این شرایط رو این طوری تحمل کرده؟ تو گویی توقع من این بود که ازین به بعد زندگی رو بذاره کنار و بشینه یه گوشه و فقط صورتشو خنج بکشه.

سه روز پیش با مدرسم صحبت می‌کردم راجع به مرگ، گفت ما عزیزای زندگیمون رو که از دست می‌دیم اگر فقط غم ما غم نبودن و حضور نداشتن اون آدم باشه توی اون لحظه، خیلی باید با اون حالمون حال کنیم و بعد به زندگی برگردیم اما متاسفانه اینطوری نیست، اکثر آدم‌ها دو دسته‌ن، «دسته اول» که گریه می‌کنن واسه کارهایی که در حق اون عزیز از دست رفته کردن، کارهایی که باید می‌کردن و نکردن و شیونشون وقتی زیاد میشه که یه این فکر می‌کنن که اون فرد از این به بعد دیگه نیست و راهی برای جبران وجود نداره. سوگواری واسه دسته اول فکر گذشته و آینده‌ست. «دسته دوم» کسایی هستن که اونقدر درون غم فرو می‌رن تا بلاخره در عوضش نوازش دریافت کنن، توجه بگیرن، چون فکر می‌کنن هر چی بیشتر افسرده باشن، بیشتر بهشون رسیدگی میشه.

مرگ باید نوعی خوشحالی باشه برای فرد درگذشته، اما ما در عوض به حال خودمون گریه می‌کنیم.

حرف‌هاش برای من قابل تامل بود، چون من جزو دسته اول هستم و حتی پیش از مرگ عزیزانم سوگواری گرفتم، موهای سپید پدرمو که می‌بینم اشک می‌ریزم که اگه بمیره من چی کار کنم؟ دستای چروک مامانمو که می‌بینم اشک می‌ریزم که اگه بمیره کی با دست‌ها و نوازش‌هاش آرومم می‌کنه؟ مرگ و نبودن آدم‌هایی که دوستشون دارم برای من برزخه، من تحمل ندارم حتی بهش فکر کنم. کاش به مرگ طور دیگه‌ای نگاه می‌کردم تا عذابِ پیشاپیش نکشم.

زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

عصر

مرگ عزیزان، شوک‌برانگیز است، طوفانی است که تا زمانی که به وقوع نپیوسته است دور است اما زمانی که رخ داد، دیگر راه گریزی از آن نیست. برای من هم این طوفان خیلی ناگهانی رخ داد، کشک و بادمجان شام، بر روی گاز در حال پختن بود و سبزی خوردن‌هایی که با اکراه خریده بودم بر روی میز، که ناگهان تلفن همسرم زنگ خورد و از بخت بد یا خوب، روی اسپیکر بود که خبر برپا شدن طوفان را شنیدم! این که چه شد و چه نشد و با چه حالی رسیدیم و این‌ها بماند… خیلی‌ها بر این باورند که خاک سرد است، اما به نظرم این حرف فقط یک چرند مطلق است. این که گذر زمان از شدت اندوه می‌کاهد هم چرندی بدتر است، با گذر زمان نوع اندوه تغییر می‌کند. اندوه جزیی از زندگی روزمره می‌شود.

چگونه؟ در ساده‌ترین حالت، یک لیوان از میزی که روزی سه بار اعضا خانواده دور هم جمع می‌شوند کم می‌شود، مسواکی که فرد هر روز با آن مسواک می‌زده در جا مسواکی دیگر نیست، کتابخانه‌اش هست، ماشینش هست ولی خودش نیست. اندوه روزهای اول، آرام آرام چهره‌اش تغییر می‌کند، به نرمی وارد تمام شئون زندگی می‌شود. مثلا فرض کنیم فردی که فوت شده، خوراکی خاصی را دوست داشته است، اندوه وارد آن خوراکی نیز می‌شود. یا فردی که فوت شده، برنامه‌ی تلویزیونی را دنبال می‌کرده حتی اخبار را، اندوه وارد آن برنامه نیز می‌شود. (در مورد من اندوه حتی وارد سبزی خوردن و کشک بادمجان هم شده است.)

حالا چه می‌شود کرد؟ من به عنوان فردی که وارد این طوفان شده‌ام و از این طوفان بیرون آمده‌ام می‌توانم بگویم وقتی دوستتان (اغلب خویشاوندان در این موقعیت، متوقع هستند که مراسم مناسب برگزار شود و نگران رخت و لباس و … هستند) دچار این طوفان شد فقط حضور داشته باشید و سعی کنید حرف‌های معمولی بزنید و اگر دوستتان خواست در مورد این طوفان صحبت کند فقط گوش بدهید.

قافیه را نبازیم!

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

بعد از ظهر

فکر می‌کردم که ‌وای چه خواهد شد اگر ایکس دیگر نباشد. ایکس را دوست داشتم و نفسم به نفسش بند بود. بارها مرگش را تصور کرده بودم و در همه تصوراتم با شنیدن خبر، من هم بعد از چندی مرده بودم. ناگهان یک روز خبر رسید که دیگر نیست. اولش خشکم زد، کمی بعد ترسیدم، چند دقیقه بعد که هنوز در بهت بودم، متوجه شدم که کماکان دارم نفس می‌کشم. از خودم بدم آمده بود، چرا اینقدر ایکس را دوست نداشتم که همین الآن بمیرم؟ دیدم نه تنها نمردم، بلکه دوست ندارم بمیرم. به دیگران فکر می‌کردم که اگر من هم بمیرم چقدر ناراحت خواهند شد. از این فکرم ناراحت بودم، به خودم خرده می‌گرفتم که به دلیل عشق به زندگی و زنده‌ماندن است که دیگران را بهانه می‌کنم. خودم را برای نمردن سرزنش می‌کردم. تا مدت‌ها شماتت همراهم بود که دیگر دیر شد و نمردی.

با رفتن ایکس دلبستگی‌هایم را بهتر شناختم. دیدم نفسم به نفس خیلی‌ها بسته است که هر کدامشان برود بخاطر دیگران نفس خواهم کشید.

ولی با رفتن یک نفر کنار نیامدم. هر بار که نبودنش را تصور می‌کردم، باز هم دلیل کافی برای ماندن بعد از او نداشتم. بودن دیگر عزیزان و یا ناراحتی و امیدشان برایم هرگز کافی نبود که رنج دنیای بدون او را به جان بخرم. مطمئن بودم که بعد از او دلم نمی‌خواهد بمانم. ولی حالا می‌دانم بعد از او هم می‌خواهم که بمانم. عزیزی آمد که عزیزتر نیست ولی جنسش فرق می‌کند. نمی‌شود همسنگشان کرد. هر کدامشان برود با نیم دیگر قلبم و با فقدانی شدید ادامه خواهم داد برای خاطر آن یکی.

بعد از ایکس دنیا دیگر با من مهربان نبود. دیگر ازش انتظار مهربانی هم نداشتم. فهمیدم هستیم برای آنکه از دست بدهیم و از وقایع درد بکشیم. گاهی خنده‌ای، شادی‌ای، تولدی اتفاق می‌افتد، انگار کن رفع کوتی. هست تا شاید ما دلبستگی جدیدی پیدا کنیم و بیشتر بمانیم و دنیا بیشتر بتوانند رنجمان بدهد. با این احوال گولش را می‌خورم و امیدوارم و زندگی می‌کنم و به دلخوشکنک‌هایش دل می‌بندم و تحمل می‌کنم.

دنیایی پر از حفره

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

نیمروز

از خاکسپاری دوست صمیمی‌ام که برمی‌گشتم، بودن همه چیز سر جای خودش ناراحتم می‌کرد، انگار کسی نفهمیده بود که جهان جواهری را از دست داده، هوای بهاری هنوز لطیف بود، بوی خوش خاک باران خورده از پنجره در تاکسی پیچیده بود، باغچه‌های کنار اتوبان همچنان سبز بودند و زیبا! جهان من ولی، او را کم داشت. ترسناک‌ترین قسمت جهان ، درست بعد از اینکه کسی را از دست داده‌ای ، متوقف نماندن آن است!

بعد از اینکه عزیزی می‌رود، چه رفتنش از دنیای مادی باشد چه از دنیای تو، خورشید مثل همیشه سر ساعت مقرر طلوع می‌کند، آدم‌ها بیدار می‌شوند و مثل روزهای قبل روزمرگی‌هایشان را شروع می‌کنند، ترافیک هنوز هست، باران می‌بارد، درختان میوه می‌دهند، جنگ می‌شود، آدم‌ها عصبانی می‌شوند، خوشحال می‌شوند، ازدواج می‌کنند، طلاق می‌گیرند، ترفیع می‌گیرند، اخراج می‌شوند و زمین همانطور که قبلاً می‌چرخید به دور خودش می‌چرخد و پیش می‌رود.

ترسناک‌تر از عدم تغییر جهان، دنیای توست با حفره‌ای خالی که ابعاد آن متناسب با پررنگ بودن شخص از دست رفته در زندگی‌ات است. ترسناک، دنیای توست که اتفاقا در مسیر کائنات، با همان سرعت جلو می‌رود، چه بخواهی و چه نخواهی؛ کسی برایت توقف نمی‌کند و تو در دنیایی زندگی خواهی کرد که تنها تغییر در آن، نبودن دیگری است!

برای رفتن پدربزرگ، ساعت‌ها سخت گریستم ولی جهان همچنان می‌رفت، از فردای روز نبودنش، همه به سراغ زندگی‌های خودشان رفتند و اکنون بعد از گذشت سال‌ها، حتی روز رفتنش در حافظه هیچ تاریخی باقی نمانده است. مادربزرگ ولی فرق داشت، حضورش عجیب با کودکی من در هم آمیخته بود، بیشترین اوقاتش را با من گذرانده بود و روزهای آخر عمرش تنها اسکلتی بود که لایه‌ای پوست روی آن کشیده بودند، توان حرکت نداشت و هر کس را که می‌دید با صدایی ناهنجار و بلند می‌گریست. رفتنش ولی، هنوز برایم باور پذیر نیست، درست همان روزی که من به جایی دور دست مهاجرت کردم  او به جایی دورتر از من پر کشید.

 ما در جهانی متخلل زندگی می‌کنیم، جهانی پر از حفره‌های کوچک و بزرگ. جهانی متخلل که بیرحم‌تر از آن است که برای کسی لحظه‌ای درنگ کند…

خاک سرد است

«جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان»

پیش از ظهر

— خواهرم گفت: «بهترین کار آن است که بعد از مردن یکی از آنها – منظورش والدینمان بود – خودمان را بکشیم یا بهتر از آن این‌ است که همه باهم بمیریم؛ فکر کن زلزله بیاید یا سیل یا چه می‌دانم مثلا زامبی‌ها حمله کنند.» من و خواهرم بعد از مردن یکی از نزدیکانمان و دیدن ناراحتی بچه‌هایش داشتیم دنبال راه فرار از این مصیبت می‌گشتیم و آخرش به این نتیجه رسیدیم که اگر شانس این را نیاوردیم که همه با هم بمیریم؛ خودمان را بکشیم.

آن‌وقت‌ها بچه بودیم؛ حالا فکر می‌کنم قلبم اصلا طاقت چنین دردهایی را ندارد و زودتر از آن که من بخواهم زندگی‌ام را تمام کنم خودش از حرکت می‌ایستد و تمام.

— دوستم در مراسم ختم برادرش گریه می‌کرد؛ گریه‌های نابود کننده؛ از آنها که تن آدم را می‌لرزانند. همسر برادرش هذیان می‌گفت. باردار بود و از شوهر مرده‌اش می‌خواست لااقل برای دیدن نوزادشان از دنیای مرده‌ها برگردد. خودش را روی زمین می‌کوبید، بلند می‌شد و دوباره روی زمین می‌افتاد. آرزو می‌کردم بیهوش شوند – هر دویشان – و بعد از تمام این سوگواری‌ها به‌هوش بیایند؛ بی‌خاطره، بی‌درد، بی‌اندوه.

اما نشد. زن دو سال بعد بچه را گذاشت پیش خانواده شوهر مرحوم و رفت و ازدواج کرد. دوست من زودتر از او ازدواج کرد و رفت پی زندگی‌اش و جز خاطره، هیچ چیز از پسر مرده برایشان نماند؛ آن‌ هم خاطره‌هایی کم‌رنگ و بی‌آزار.

— زن جوان وقتی رفته بود چکاپ برای بارداریِ دوباره، فهمیده بود سرطان پیشرفته رحم دارد. در کنار درمان، وقت‌ش را صرف پارک بردن دخترش کرد. می‌دانست ممکن است فردا دیگر فرصتش را نداشته باشد. یک‌سال و چندماه بعد، در مراسم ختم زن، دختر کوچکش دستمال کاغذی تعارف مردم گریان می‌کرد و وقتی مادر یکی از همبازی‌هایش بچه‌اش را صدا کرد دختر رو به بقیه همبازی‌ها کرد و گفت: «شما میدونین من دیگه مامان ندارم؟»

— مادرم سی سال پیش پدرش را از دست داد.  رابطه پدر دختری عمیق آن‌ها باهم مثال‌زدنی بوده. همه نوه‌ها مثل مادرم او را «بابا» صدا می‌زدند، حالا کافی است فقط یک نفر بگوید: «راستی بابا اون‌ وقت‌ها…» و اشک از گوشه چشم‌های مادرم سرازیر می‌شود و من باز یادم می‌آید که خاک همیشه هم سرد نیست.