حمایت از حیوانات در پناه قوانین

«مهر به حیوانات»

نویسنده مهمان: بهداد بهبهانی

می‌گویند یکی از راه‌هایی که می‌شود در مورد وضعیت روحی و روانی افراد یک جامعه تحقیق کرد، بررسی رفتار آنها با حیوانات است. بخصوص رفتار کودکان با حیوانات.

معمولا بچه‌ها حیوانات را دوست دارند و با آنها رابطه خوبی برقرار می‌کنند. حیوان هم اگر درنده و گرسنه نباشد به بچه‌ها آسیبی نمی‌رساند. مشکل از جایی شروع می‌شود که آدم‌بزرگ‌ها در این رابطه دخالت می‌کنند. اول بچه‌ها را می‌ترسانند. بعد با استفاده از ترس نفرت بوجود می‌آورند. خواسته و ناخواسته بچه‌ها را دشمن حیوانات می‌کنند. دوست داشتن و محبت به حیوانات را نوعی ضعف شخصیتی نشان می‌دهند. بچه‌ها بدون اینکه خود بخواهند تحت تاثیر قرار می‌گیرند. خشن می‌شوند. برای اینکه در نظر دیگران ضعیف نباشند، حیوانات را آزار می‌دهند. این همه سنگ و چوب که بچه‌ها به سگ‌ها و گربه‌های ولگرد می‌زنند نتیجه رفتار اشتباه بزرگترهاست.

خوشبختانه این روزها تعداد گروه‌هایی که برای نجات جان حیوانات تلاش می‌کنند زیادتر شده. تعداد زیادی سرپناه ساخته شده. عده‌ای هم بصورت خودجوش مراقبت و نگهداری از حیوانات بی‌پناه را بر عهده گرفته‌اند. کشورهای پیشرفته‌تر قوانین حمایت از حیوانات تصویب کرده‌اند. گروه‌های نجات تشکیل شده. اگر کسی حیوانی را آزار بدهد با قانون طرف است. شکار حیوانات تحت کنترل قرار گرفته. سعی شده تا جلو نسل‌کشی حیوانات گرفته شود. ولی هنوز تا حمایت کامل از آنها راه درازی در پیش است.

کاناداد یکی از کشورهای پیشرو در این کار است. رفتار با حیوانات در مدارس آموزش داده می‌شود. قوانین حمایتی تقریبا کامل هستند. کوچکترین حیوان‌آزاری با عکس‌العمل مردم و پلیس روبرو می‌شود.

دیروز اخبار می‌گفت در یکی از پارک‌های ملی خانمی یک راکون که سوختگی داشته را پیدا کرده. پلیس معتقد است که به این راکون مایع مشتعل‌کننده پاشیدند و بعد آتش زده شده. درمان اولیه سوختگی توسط دامپزشک انجام شده. پلیس هزار دلار جایزه برای اطلاعاتی که منجر به پیدا کردن مقصر شود تعیین کرده. اینجا هم قانون و هم مجری قانون مدافع حیوانات هستند.

متاسفانه در ایران قانون حمایت از حیوانات تقریبا وجود ندارد. تا تکمیل و تصویب قانون راه بسیار درازی در پیش است. حتی قوانین حمایت کاملی از محیطبان‌ها نمی‌کنند. تا امروز چندین محیطبان که به وظیفه خود عمل کردند به مجازات زندان و حتی اعدام محکوم شده‌اند.

به نظر من یک عزم ملی لازم است تا قوانین حمایت از حیوانات تهیه، تدوین و تصویب شوند. همه مردم باید در اجرای قوانین شریک شوند. باید بطور جدی، آموزش توسط خانواده‌ها و بعد از آن در مدارس آغاز شود. تداوم آموزش در همه گروه‌های سنی و اجتماعی باعث تداوم حمایت از حیوانات خواهد شد.

Advertisements

آدم باشیم

«مهر به حیوانات»

بامداد

افسانه‌های ایرانی میگن که بعد از نفوذ اهریمن به آشپرخونه ضحاک بود که ما با گوشت‌خواری آشنا شدیم. یعنی وقتی که اهریمن خودش رو آشپز جا زد، وارد آشپرخونه دربار شد و با اضافه کردن گوشت به غذا باعث خشنودی ضحاک شد. خشنودیی که آخرش به بوسه معروف اهریمن از شونه ضحاک ختم شد و روییدن مار از شونه‌ها.

کار به درست و نادرست بودن این روایت ندارم. نمی‌دونم آیا واقعا باید گیاه‌خوار باشیم یا گوشت‌خواری رو به عنوان میراث اهریمن به دوش بکشیم. حتی نمی‌خوام وارد این بحث بشم که گوشت‌خواری خوبه یا نه، فرم دندون‌های آدم چی رو نشون میده یا بدن به چی نیاز داره… من فقط ذهنم مشغول اون بخش ماجراست که گاهی ما خیلی بی‌توجه از کنارش رد می‌شیم: حیوان‌آزاری.

کار به بریدن گوش و دم سگ و گربه و سنگ‌اندازی و کباب کردن گنجشک و کبوتر و سنگ زدن و کشتن قورباغه و مار و مارمولک ندارم. نگه داشتن حیوون‌ها دور از محیط زندگی طبیعیشون و وادار کردنشون به رعایت قواعد دنیای آدم‌ها مثل چیزی که توی سیرک‌ها و باغ‌وحش‌ها در مقایس بزرگ و در اندازه کوچک در مورد نگهداری حیوانات خونگی یا حتی غیرخونگی (مار، آفتاب‌پرست،…) در خونه‌ها اتفاق می‌افته، یا قراردادنشون در شرایطی که دیگه نتونن به تنهایی از عهده نیازهاشون بربیان و به مرور توان زندگی مستقلشون رو از دست بدن مثل بلایی که سر پرنده‌های قفسی میاد، یا استفاده لحظه‌ای برای داشتن یه روز خوب، بدون فکر کردن به لرزی که به تن اون جانور بیچاره می‌افته، مثل ماهیگیری نمایشی (اینکه قلاب بندازی، ماهی رو از آب بگیری، باهاش عکس بگیری و دوباره توی آب ولش کنی)، تصرف محیط زندگی حیوانات وحشی مثل راکون و خرس و آهو و … و بعد انتقال اونها به جایی دورتر از محیطی که بهش تعلق دارن و حتی در صورت مراجعه دوباره‌شون، کشتن اونها و کلی مورد دیگه توی ذهن من هست که با اسم حیوان‌آرازی میشناسمشون و خیلی‌ها اینها رو یه موضوع عادی در دنیای امروزه میدونن. تازه من اصلا وارد بحث زجرکشی حیوانات آزمایشگاهی هم نشدم. اون رو هم مثل موضوع گیاه‌خواری و گوشت‌خواری به کل گذاشتم کنار.

مهر به حیوانات پیشکش… کاش یاد می‌گرفتیم زجر ندیم، دستکاری ژنتیکی نکنیم، محیط زندگیشون رو بهم نزنیم، در چرخه زندگیشون دخالت نکنیم، برای تفریح خودمون حبس و توسری‌خورشون نکنیم.

کاش یاد می‌گرفتیم «آدم» باشیم.

 

 

 

 

هر کسی توی خونه خودش

«مهر به حیوانات»

نیمه‌شب

ما در حیات وحش زندگی می‌کنیم، خیلی جدی! در واقع حیاط خونه مسیر  رفت و آمد کلی جک و جونور (به قول خودم) و حیوانات زیبا (به قول بقیه) است. آهو، بوقلمون، راکون، سمور، سنجاب، چیپ مانک (یک جور جونور بین موش و سنجاب که از دور قشنگه ولی فقط از دور)، راسو، خرگوش، انواع و اقسام پرنده‌های گیاه‌خوار و گوشت‌خوار (بله گوشت‌خوار: عقاب، شاهین، لاشخور و…) و احتمالا یک عالمه حیوون دیگه که شب‌ها میان (خدا رو شکر) و از دیدنشون محرومیم (شما بخونین از ندیدنشون مشعوفیم!) سگ و گربه هم دیگه خز و خیل شده، توی خونه هر کسی حداقل یکی پیدا میشه، واسه همین دیگه در موردش صحبت نمی‌کنم.

خب فکر می‌کنم با خوندن همین چند خط متوجه ارتباط من با حیوانات شدین. من هیچ عشقی به هیچ حیوانی ندارم، بیشتر حس ترس هست و ترحم. من حتی از دست زدن به جوجه مرغ‌های طلایی تازه از تخم بیرون اومده هم چندشم میشه، نوازش کردن سگ و گربه و اسب و اینها که جای خود دارد.

 به نظرم ما آدم‌ها خیلی موجودات خودخواهی هستیم که این حیوانات زبان بسته رو به هر نحوی و به هر اسم و بهانه‌ای از محیط اصلی زندگی خودشون خارج کردیم و بهشون آموزش می‌دیم که چطور با ما زندگی کنند. بذارین به حال خودشون باشن، خوشحال‌ترن، باور کنین! درسته که من از حیوانات خوشم نمیاد اما به هیچ عنوان راضی به آزار دیدن و اذیتشون نیستم، هر کسی توی قلمرو خودش: اونها همه جنگل‌ها و بیشه‌ها و دریاها و صحرا‌ها و کوه‌ها رو داشته باشن، ما هم توی خونه‌های خودمون توی همون دو سه تا اتاق زندگی‌مون رو بکنیم. فکر میکنم تقسیم‌بندی عادلانه‌ای باشه.

 من طرفدار زندگی مسالمت‌آمیزم!

دست از سر حیوانات برداریم

«مهر به حیوانات»

شبانگاه

بچه دبستانی که بودم، مادرم مرا مامور جمع کردن سفره غذا کرده بود. بعد از هر وعده غذایی سفره را پیچیده و به گوشه‌ای از حیاط می‌بردم و می‌تکاندم تا خرده ریزه نان و برنج و … گوشه‌ای بریزد. یاد گرفته بودم که پرندگان هم حق خوردن و سیر شدن دارند. تکه کوچکی از نان که برای ما خرده ریزه است می‌تواند شکم گنجشکی را سیر کند. مورچه‌هایی را که در حیاط خانه‌مان وول می‌خوردند لگدمال نمی‌کردیم. بلکه در عالم کودکانه‌مان تعقیبشان می‌کردیم تا ببینیم به کجا می‌روند و از کجا غذا پیدا می‌کنند. گاهی تکه کوچکی نان خشک را برداشته و ریز کرده و سر راهشان قرار داده و تماشایشان می‌کردیم. صبح‌ها خمیر نان بربری را که می‌ماند خرد کرده و جلو مرغ و خروس‌هایمان که در گوشه‌ای از حیاط و داخل قفس بزرگی بودند می‌ریختیم. آنها هم حق سیر شدن داشتند. گاهی وقت‌ها برای ناهار چلو مرغ یا آبگوشت مرغ داشتیم. اتفاقا همان روز یکی از مرغ‌هایمان گم می‌شد. فکر می‌کردیم که در باز بوده و طفلکی از خانه بیرون آمده و راه خانه را گم کرده است. دعا می‌کردیم که زود برگردد. گربه گردن‌کلفت خانه هم سهمی از استخوان‌های باقی مانده از آبگوشت داشت. آن هم نبود روی نان شیر می‌ریختیم و او نیز با اشتها می‌خورد و در مقابل محبت ما خانه را از شر موش‌ها نجات می‌داد. یک بار هم موشی را کشته و به دندان گرفته و برای مادرم هدیه آورده بود. روزی سه  بچه خوش‌رنگ زائید. همسایه‌ها مشتریشان بودند. اما مادربزرگم نداد و گفت: «مادر، مادر است. فرقی نمی‌کند گربه یا سگ یا انسان. اگر خیلی دوستشان دارید استخوان‌های گوشت را بدهید تا شکمشان سیر شود.»

سگ سیاه و بزرگ ده پسرعمویم نیز محترم بود. او با هیکل بزرگ و ترسناکش مواظب گوسفندها و مرغ‌های پسر عمو بود. با دیدن پسرعمو به طرفش می‌دوید و دور و برش می‌پلکید. پسرعمو اسمش را «زوربا» گذاشته بود. ما نیز به تقلید از پسرعمو با او مهربان بودیم. ماهی قرمز شب عیدی که می‌خریدیم، دو سه شبی مهمان سفره هفت‌سینمان می‌شد و سپس داخل حوض بزرگ مستطیل شکلمان که پدرم آبی رنگش کرده بود، سلطنت می‌کرد. عنکبوتی را که از سقف خانه آویزان بود زنده می‌گرفتیم و به حیاط برده و روی گل‌های لاله عباسی رها می‌کردیم  تا آنجا برای خودش خانه بسازد. مادربزرگم می‌گفت: «عنکبوت‌ها را نباید کشت. آنها حامی پیامبر بزرگمان هستند.»

سوسک‌ها، این حشرات کثیف، غذای خوشمزه گربه‌مان بودند. ما کاری به کارشان نداشتیم. اینها باید زنده می‌ماندند که گربه‌مان گرسنه نماند. راستی که مادربزرگ بی‌سوادمان چقدر به محیط زیست و حیوانات علاقمند بود. یادش به خیر، موقع امتحان ثلث سوم نذر می‌کردیم نتیجه امتحاناتمان خوب شود و یک کاسه گندم به کبوترهای جلوی مسجد محله‌مان بدهیم. نذرمان قبول می‌شد و ما عاشق کبوترهای جلوی مسجد محله‌مان می‌شدیم. مادربزرگ می‌گفت: «به حیوانات رحم کنید تا خدا به شما رحم کند.» و از کسانی که گوشت کبوتر می‌خوردند، بدمان می‌آمد.

اکنون تلویزیون را که باز می‌کنی، برنامه‌های جالبی از آداب و رسوم کشورهای مختلف را نشان می‌دهد. منطقه‌ای است که گوشت سگ و گربه می‌خورند. جایی دیگر حشرات را، آن هم زنده‌زنده. بچه‌ها قبل از آمدن پیش من سفارش غذا می‌دهند «قورمه سبزی، کشک بادمجان، کوکو سبزی، فسنجان و خاگینه و …» و من با خود می‌اندیشم که اگر روزی خدای ناکرده، نوه‌ام از من خوراک کبوتر یا هزارپا، یا کباب سگ یا گربه و … و … بخواهد، چه عکس‌العملی نشان بدهم. شاید من مثل مادربزرگ و مادرم معلمی توانا نباشم و نتوانم خوب تعلیم دهم.

بیایید حرف بزرگترهایمان را گوش کنیم. سگ و گربه و کبوتر و بقیه حیوانات زنده‌شان شیرین و مهربان و دلنشین هستند. برای خوردن، گیاهان، نعمت‌های خوشمزه و فراوانی هستند که خدا به ما بخشیده است. دست از سر حیوانات برداریم.

گوگور و دیگر اعضای خانواده

«مهر به حیوانات»

شامگاه

پدر یک دستش را از روی دست دیگرش برداشت و از لای دست‌هایش یک خرگوش اندازه جاسوییچی آمد بیرون. گفت:« آقای رضایی خریده بودش برا بچه‌اش؛ اما ترسیده بچه لهش کنه؛ داده ما نگهش داریم.» اسمش را برادرم گذاشت گوگوش، اما در گذر زمان اسمش تبدیل شد به گوگور و خودش شد عضوی از خانواده‌ی پرحیوان ما.

آن‌زمان حیواناتی که ما داشتیم عبارت بودند از: ماهی گلی توی حوض، ماهی آکواریومی گیاه‌خوار، ماهی آکواریومی گوشت‌خوار  (البته که در دو آکواریوم جداگانه)، چندین کبوتر به اسامی پاپر، نوک‌طلا، نوک‌سیاه، شُغار، قندک و مشکی، دو تا مرغ به اسامی گلی و نلی، یک خروس به اسم قوقولی، اردکی به نام اُدی، یک جفت کبک که مادام و موسیو صدایشان می‌کردیم، یک بلدرچین به اسم دینگی و دو تا گربه به اسم‌های میکی و الوی. مادرم از صبح بعد از مدرسه بردن ما، برای ماکیان دانه و برای گوگور کاهو و برای پیشی‌ها گردن مرغ می‌خرید. ماهی‌ها غذای مخصوص داشتند.

گوگور برای من و خواهرم از همه عزیزتر بود، روی پایمان می‌نشست و شلوارمان را لیس می‌زد و دستانمان را بو می‌کشید و در عوض برگ‌های یک گلدان خاص مادر را یواشکی هدیه می‌گرفت. عاشق آش رشته بود و هویج دوست نداشت. از کیک‌های تولدمان همیشه یک سهم کوچک داشت چون عاشق کیک بود و بعد از کیک عاشق رفتن زیر دامن زن‌ها و ترساندنشان و بعد از آن عاشق جویدن سیم بود، سیم ویدیو و تلویزیون خودمان و شلنگ‌های نازک کولر خانه دوستم را جویده بود.

زمستان رسید و هوا سرد شد. سردتر از آنچه گوگور بتواند تحمل کند. برادرم گفت توی پارک ساعی برای خرگوش‌ها گرم‌خانه درست کرده‌اند ببریمش آن‌جا. البته که ما مخالفت کردبم و خودمان را از گریه کشتیم، اما عاقبت هوا آن‌قدر سرد شد که از ترس یخ زدنش رضایت دادیم. بردیمش پارک ساعی. تمام راه را توی بغل گرفتیمش و گریه کردیم. رفت قاطی بقیه خرگوش‌ها. برگشت نگاهمان کرد و دوباره دوید میان دوستانش.

هفته بعد با خواهرم ایستگاه پارک ساعی قرار گذاشتیم و رفتیم به دیدنش. برایش از برگ‌های گلدان مخصوص برده بودیم. آنقدر ایستادیم تا پیدا شد. صدایش کردیم: «گوگور! گوگور!» آمد دم نرده‌های فلزی، ایستاد روی پاهایش و برگ ها را بو کرد و گرفت و جوید و ما گریه‌کنان نگاهش کردیم. دفعه بعد که رفتیم و صدایش کردیم، آمد و کنارش یک خرگوش سفید با چشم‌های قرمز بود. کله‌اش را از لای نرده‌ها نوازش کردیم، برگ‌هایش را دادیم و مثل والدینی که بعد از ازدواج فرزندشان می‌روند که به تنهایی عادت کنند، سلانه‌سلانه از پارک بیرون آمدیم.

هنوز هر خرگوشی برایم عزیز است و هر حیوانی باید اسمی داشته باشد و هنوز دوست دارم فکر کنم گوگور و برفی توی پارک ساعی دارند با خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کنند.

و جان شیرین خوش است

«مهر به حیوانات»

غروب

یکی از دوستانم، سگی را به سرپرستی قبول کرده بود، سگ بسیار رنجور و نالان و هراسان بود، به هرصدایی واکنش شدیدی نشان می‌داد ولی در عین بیماری و رنجوری، سگِ نازنینی بود، در عرض یک هفته فوت شد، وقتی علتش را پرسیدم، دوستم گفت: «چند روز پیش به سگ تجاوز شده است.» من هنوز درک نمی‌کنم این اتفاق چگونه افتاده است… البته متجاوز نیز جوانکی بوده که تحت تاثیر مواد بوده است و متاسفانه در قانون نیز مجازاتی برای او در نظر گرفته نشده است. من گاهی فکر می‌کنم که احتمالا آن جوان و افراد دیگری شبیه او، هر روز به چند حیوان دیگر تجاوز می‌کنند، بدون اینکه نگران پیگیری باشند و از این کار خود لذت می‌برند، به نظر من باید این افراد تحت تعقیب قانونی قرار بگیرند و مجازات بشوند. حیوانات بسیار بی پناه‌تر از آن هستند که به چشم می‌آید. البته برخی از دوستانم نیز بر این باورند که در جامعه‌ای که انسانش امنیت ندارد، نگرانی برای حیوانات نوعی لوس بازی و ادای روشنفکری است. اما من این گونه فکر نمی‌کنم، به نظرم احترام به حق حیات حیوانات با توجه به این نکته که از نظر مراحل تکاملی حیوانات، در مرتبه پایین تری از انسان‌ها قرار دارند، از اصول اولیه ‌ی همزیستی حیوانات و انسان‌ها است و اگر انسان‌ها این اصل اولیه را رعایت کنند، احتمالا خشونت در موارد دیگر نیز کاهش می‌یابد.

من تاکنون نتوانسته‌ام حیوانی (حتی سوسک یا پشه‌ای) را بکشم و از حق حیات محروم کنم، عاشق حیوانات نیستم و تا کنون فقط ماهی و لاک پشت داشته‌ام. به خاطر قوانین حاکم بر محیط زندگی ام،هیچ گاه نتوانسته‌ام حیوان دیگری داشته باشم. بارها جنازه‌ مثله‌شده‌ پرنده، سگ یا گربه‌ای را دیده‌ام که کنار یا وسط خیابان رها شده‌اند بدون اینکه من یا فرد دیگری بتوانیم کاری انجام دهیم. یک بار برای کاری پژوهشی به روستایی رفته بودم و اولین بار بود که دیدم چگونه سر گوسفندی را می‌برند (در خانواده‌ی خودم بارها و بارها، گوسفند را تحت عنوان قربانی، سر بریده بودند اما هیچ گاه من ندیده بودم)، هنوز مخلوطی از بوی خون گرم و خاک در بینی‌ام هست، نمی‌دانم به خاطر تهوع از این بو بود یا احساس چندشی که در من ایجاد شد، دیگر نتوانستم گوشت قرمز بخورم. گیاهخوار نیستم اما هرازگاهی که گوشت حیوانات را می‌خورم، ناخودآگاه احساس بدی دارم و ترجیح می‌دهم حیوانی به خاطر من کشته نشود حتی اگر کمال آن حیوان این باشد که تبدیل به غذای انسان‌ها شود، لااقل آن انسان من نباشم.

دختر کوچک من

«مهر به حیوانات»

عصر

یک لحظه میبینمش که لبه پنجره است، دارد آماده می‌شود برای پرش دوم. می‌دوم . دستم را دراز می‌کنم. انگشت‌هام جز هوای شبانگاه چیزی را برای چنگ زدن پیدا نمی‌کنند.

**

چهارهفته است که آمده‌اند پیش ما. مادرشان را یک جایی در انبار قطعات گم کرده بودند. کارگرهای واحد با هر سختیی که بوده از زیر جوب‌های تخلیه روغن به بیرونشان می‌کشند. دوتا موجود پشمالو، که چنان بهم چسبیده‌اند که انگار می‌دانند در تمام دنیا فقط خودشان را دارند. ساعت نه شب می‌رویم پیش دامپزشک. به جز اینکه کثیف هستند مشکلی دیگری ندارند.

با سرنگ کمی شیر می دهیم. می‌گذاریم درون جعبه‌ای در زیر شوفاژ حمام که گرم بمانند. تو خواب صدای جیرجیرهایشان را می‌شنوم. شاید دارند مادرشان را صدا می‌زنند. شاید صدای پتک‌های کارگرها را می‌شنوند. شاید شوفاژ آهنی گرم، کافی نیست. می‌روم توی حمام بغل می‌کنمشان و به خودم می‌چسبانم. صدای جیرجیر می‌خوابد. کورمال من رو بو می‌کنند. آرام می‌شوند. مثانه خالی می‌شود.  سه تایی هم دیگر را بغل می‌کنیم و تا صبح تکیه داده به دیوار حمام می‌خوابیم.

**

تنش در سیاهی شب گم می‌شود. از ته وجود نعره می‌کشم. پسرک را برمی‌دارم و می‌دوم بیرون. پله‌های پنج طبقه تمام نمی‌شوند. همسرم را می‌بینم که کف حیاط ساختمان زانو زده است و تن کوچک دخترم را در دست‌هایش گرفته.

**

صبح خیلی راحت شیر رو می‌خورند و از حمام بیرون می‌آییم. آن دو مراحل کشف خانه را شروع می‌کنند و من زنگ می‌زنم شرکت که نمی‌توانم بیایم و به شوخی می‌گویم «مرخصی بچه‌دار شدن برام رد کنید.» و بعد آماده‌سازی خانه شروع می‌شود. شکستنی‌ها جمع می‌شوند ،یک طبقه از کمد خالی می‌شود تا با کلاه‌های بافتنی و شال‌گردن قدیمی پشمی پر و بشود اتاق خواب. برنامه روزهای بعد ریخته می‌شود. به سال انسانی، نوزاد هستند و نیاز به مراقبت کامل دارند. از روز بعد هر روز ساعت شش تحویل خونه مامان‌بزرگ داده می‌شوند و ساعت سه به خونه بر می‌گردند. ما یک خانواده چهار نفره شاد هستیم.

**

تمام طول راه تا بیمارستان التماسش می‌کنم. می‌بوسمش: «دخترم، عزیزم، مامان، قوی باش الان می‌رسیم.» و او در لابلای درد سعی می‌کند مثل همیشه جواب من را بدهد. برادرش بویش می‌کند و پا به پای ما زاری می‌کند. نرسیده به بیمارستان دیگر من حبابی در خونی که از دهانش بیرون زده نمی‌بینم. می‌دانم  رفت. جرات رفتن به بیمارستان را ندارم . همسرم آنچه از آن موجود معصوم مانده را از من می‌گیرد و می‌دود. من هزار تکه می‌شوم و تن نرم و گرم پسرم را در آغوش می‌گیرم و می‌گریم. ضجه می‌زنم.

**

پنج سال می‌گذرد. ما از آن ساختمان رفته‌ایم. از آن شهر رفته‌ایم. از آن خاک رفته‌ایم. اما من هنوز گاهی در سیاه‌ترین خواب‌هایم او را می‌بینم که می‌پرد، هوا را چنگ می‌زنم و پله‌های بی‌انتها را به پایین می‌دوم. شاید که این بار زود برسم. اما همیشه دیر است. و من می‌مانم و دردی که جایی جز خالی شدن بر روی تن نرم پسرک که کنارم دراز کشیده، ندارد.