مرخصی تابستانی

وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده در یک هفته مرخصی تابستانی خود به سر می‌برد. بعد از آن به استقبال مراسم دوسالانه وبلاگ میرویم.

Advertisements

سرخ نمناک، زحمت يا رحمت

«پریود یا عادت ماهیانه»

مهمان هفته: آرش

آنچه که تا کنون در مورد نظم و انضباط شخصی دیده و شنیده‌ایم با آنچه که در واقعیت می‌تواند سبب موفقیت افراد شود کاملا متفاوت است. اگر فکر می‌کنید نظم چیزی‌ست وری دلیشز سخت در اشتباهید.

حدود پنجاه درصد از آدما توی حالت عادی درگیر یه قاعده منظم هستن که ظاهرا جز دردسر چیزی واسشون نداره. تازه این مال وقتیه که منظمه. چون اگه نامنظم بشه دردسرهاش علی‌الحده است و اگه قطع بشه بسته به وضعیت مالی و تاهل و تجرد و اینا، باعث موقعیت‌هایی میشه گاها ه سوزناک… تازه اگه پای سلامتی وسط نیاد.

من تو پنجاه درصد اونوریم که قاعدگی رو از دور نظاره می‌کردم و آموزشی هم در موردش نداشتم و البته هنوزم آموزش آکادمیکی ندیدم در موردش و هر چه می‌دونم خودآموز و از راه سختش به دست اومده. و از اونجا که درگیر قاعدگی نبودم، تو زندگیم هم هیچوقت مثل اونوریا واسه رسیدن وقت ماهیانه‌اش دقیقه‌شماری نکردم و استرس نداشتم، پس نمی‌تونم بگم درکشون می‌کنم. اما می‎تونم ادعا کنم که تا حدودی با این پدیده محیرالعقول آشنا هستم. البته ​تو بچگی که چیزی درک نکردیم از بس به خوبی پنهان‌کاری می‎کردن. دمشون گرم.. بگذریم از این که گاهی زمزمه‌ای می‌شنیدیم:
– چته رگلی؟
– نزدیک عادتمه.

تو نوجوانی محقق‌تر و مدبرتر گشتیم و رساله رو هم کشف کردیم (به عنوان یک پورن هاب!) و اطرافیان بی‎نوا مجبور می‌شدن تته‌پته‌کنان توضیحاتی بدن:
– خانوما از اونجاشون خون میاد.
– بسم‌االله! از کجاشون؟
تا بالاخره خدا نگهداره دوست دخترا رو که روشنمون کردن منظور از اونجا کجاست!
– دست نزنی امروز عادتم!
هیچی فیلم کوفتمون می شد! تازه اخلاقشو بگو… کم کم نوسانات اخلاقی رو هم دریافتیم: جای گازها رو دست و بالمون بیشتر و عمیق‌تر می‌شد!

قاعدگی بیشتر از اونوریا واسه ما دردسر شده بود. مثلا وقتی مکان و بساط حاضر بود اما یار حیض بودند (چه شاعرانه!) البته اینو هم در نظر داشته باشین که اون موقع‌ها بکارت ارج و قربی داشت تو معادلات سکسوالیته و اونجا نقش خاصی جز اصطکاک نداشت، جاهای دیگه‌ای هم بود که می‌شد در غیاب اونجا بهش پرداخت (به قول معروف حالا درسته که سانفرانسیسکو قدغنه، اما لوس‌آنجلس که اون پشت مشت‌ها هست!) ولی پیشنهادات دلبرانه ما با نگاه خشماگین یک ببر درنده (که تا دو روز پیش گربه‌ای ملوس بیش نبود) و گاهی پنجولش وتو می‌شد. ای بخت نامراد!… همین فرمان بگیر بیا جلو تا جوانی و میانسالی و تاهل و…

گاهی وقتا مثل یک یار سفرکرده بی‌صبرانه منتظر رسیدنش بودیم:
– شدی؟ (با استرس بخونید در حالی که سبیل‌های خون‌چکون باباش جلو چشمتونه!)
– نههه… (گریه‌کنون در فکر آینده‌ای نامعلوم)
– عزیزم چی شد؟ (خدایا غلط کردم دفعه دیگه)
– مژده بدم شدم. (و خنده‌ای بس زیبا پشت بندش)

پس ریشه‌های تنفر و چندش مردان از این نظم خاص زنانه ریشه‌دارتر از شطحیات فمن‌هاست. این میون تنها چیزی که نفهمیدم این بود که اون بال‌دار چیه اون وسط؟

ماه منی، قمر تویی، چرخ بزن، بکش مرا

«پریود یا عادت ماهیانه»

بامداد

دراز کشیده بودم روی تخت، حرکات دستگاه سونوگرافی روی شکمم قلقلکم می‌داد، خانم موبور چشم‌آبی از بالای عینک نگاهم کرد و پرسید: «می‌تونی بگی اولین روز آخرین پریودت چه تاریخی بوده؟» نگاهش جوری بود که انگار منتظره شروع کنم به من‌ومن و بگم دقیق یادم نیست یا اینکه ملتمسانه به همسرم نگاه کنم و از او مددی بجویم. وقتی دید با اطمینان و بدون مکث تاریخ دقیق گفتم لبخند زد و گفت: «آفرین! خیلی‌ها حتی نمی‌دونن چه ماهی بوده ولی تو حتی روزش رو با تاریخ و اینکه کدوم روز هفته بوده به یاد داری!»

این رو مدیون مادرم هستم که بهم یاد داده بود توی تقویم از اولین روز تا آخرین روز پریودم رو علامت بزنم و با پررنگ و کم‌رنگ کردن علامت‌هام مقدار خونریزی هر روزم رو هم نشون بدم، بعد هم با توجه به تاریخ شروع، تاریخ بعدی رو محاسبه کنم و علامت بزنم تا به موقعش غافلگیر نشم. در عوض مامان من هیچ گونه اطلاع‌رسانی بابت پریود به من نکرده بود. شاید چون می‌دونست من بچه سرتق و کنجکاوی‌ام که تا ته مسایل مربوط به بلوغ و جنسیت رو از توی کتاب‌ها و مجله‌های بی‌شمار توی کتابخونه درآورده‌ام. این بود که وقتی توی یه روز خیلی قشنگ اواخر اردیبهشت رفتم پیشش و بدون ترس و خجالت شورت لک‌شده‌ام رو نشونش دادم انگار که با بدیهی‌ترین و طبیعی‌ترین اتفاق مربوط به من روبرو شده باشه «مبارک باشه»ای گفت و رفت از ته کمدش یه بسته که توی پارچه پیچیده بود برام آورد.

وقتی با ذوق بازش کردم کلی خوشحال شدم. مامانم یه بسته نوار بهداشتی خارجی قشنگ برام نگه داشته بود! تازه بعدش فهمیدم چهار بسته دیگه هم هست. مامان اونها رو قبل از حاملگی برنامه‌ریزی نشده برادرم خریده بوده و خب بلااستفاده مونده بوده، بعدا که اوضاع مملکت عوض شده بوده و دسترسی به جنس مرغوب و خارجی محال، اونا رو دور ننداخته و طبق معمول برای روز مبادا نگه داشته بوده. نمی‌دونم تاریخ مصرف داشتن یا نه ولی برای من خیلی جذاب بودند. به لطف مادرم من خاطره خوبی از شروع مهم‌ترین و طبیعی‌ترین چرخه بدنم دارم و علی‌رغم مسائل مربوط به پی‌ام‌اس و دردهای معمول، هیچوقت حس انزجار نسبت به بدن خودم و نو شدن ماه به ماهش نداشتم.

گُل‌گُلی

«پریود یا عادت ماهیانه»

نیمه‌شب

من تقریبا نسبت به هم سن و سال‌هایم زودتر پریود شدم، قبل از اینکه پریود بشم مامانم برایم گفته بود که اگر روزی احساس کردی لباس زیرت خونی شده نترس، این خیلی عادی است. برایم نوار بهداشتی در کمدم گذاشته بود و بهم یاد داده بود اگر این اتفاق افتاد و او نبود چه طور از نوار بهداشتی استفاده کنم. آن موقع نوار بهداشتی‌های به این نازکی، نرمی، خوشبویی و رنگارنگی  نبود. تقریبا مثل پوشک بچه بود، کلفت، سفید و خشن. چند سال بعد از این که اولین بار پریود شدم، ملحفه‌‌ تختم خونی شد. صبح که بیدار شدم واقعا ترسیده بودم لباس زیرم، نواربهداشتی، شلوار و ملحفه‌ام غرق خون بود. فقط جیغ زدم و مامانم را صدا کردم. مامانم آمد داخل اتاق و خیلی با آرامش گفت: «چیزی نشده که تختت رو گل‌گلی کردی و باغچه درست کردی.»

فکر می‌کنم تقریبا سیزده سالم بود تا الان که حدود بیست و چند سال از اون روز می‌گذره هر زمانی که  جایی رو خونی می‌کنم با خودم میگم باغچه درست کردم چیزی نشده. وقتی در مورد این مساله فکر می‌کنم، احساس می‌کنم خیلی خوشبخت بودم که مامانم آنقدر آرام و آگاهانه با این مساله برخورد کرد.

در مدرسه دوستی داشتم که بار اول که پریود شده بود از ترس اینکه نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است، به فردی نگفته بود و صبح بیدار شده بود و لباس مدرسه را پوشیده بود آمده بود مدرسه، سر کلاس خونریزی‌اش به قدری شدید شد که نیمکت خونی شد و معلممان خودش متوجه شد که چه اتفاقی افتاده است. از کلاس بیرون بردنش و چند روز مدرسه نیامد و روزی هم که آمد اغلب بچه‌ها او را با دست نشان می‌دادند و پشت مانتویش به دنبال خون می‌گشتند. به نظر من بهترین راه برخورد با این مساله همان آگاهی و آرامش است. در پرتو این دو عامل یکی از طبیعی ترین اتفاق‌های زندگی بیولوژیک هر زنی به طبیعی‌ترین راه خود می‌رود. طبیعی‌ترین اتفاقی که می‌تواند به بدترین و سهمگین‌ترین اتفاق بدل شود.

خاطره‌ای ترسناک بود

«پریود یا عادت ماهیانه»

شبانگاه

من و هم سن و سالانم چیزی در این مورد نمی‌دانستیم. صاف و ساده و بی‌آلایش به مدرسه رفته و درس می‌خواندیم و عصر به خانه برمی‌گشتیم. داخل یکی از کتاب‌ها در موردش چند سطری نوشته شده بود. خانم دبیر توضیح مختصری داد و گفت که نیازی به خواندن این صفحه نیست و سر امتحان از این مبحث سوالی نخواهد آمد. تعدادی از بچه‌ها سرخ شده و سرشان را به پایین انداختند و تعدادی دیگر همچون ما، مات و مبهوت به گونه‌های سرخ‌شده رفقا نگاه کردیم. زنگ که به صدا درآمد و معلم به طرف دفتر به راه افتاد، از دوستان سوال کردیم که « عادت ماهانه» یعنی چه؟ و آنها با خجالت خفه شو گفتند و ما بدبخت‌ها هم سکوت کردیم.

اولین روزی که عادت ماهانه به سراغم آمد، در ذهن من خاطره‌ای وحشتناک به وجود آورد. یعنی چه؟ این خون چیست؟ چه بر سر من آمده است؟ از ترس و خجالت صدایم را درنیاوردم. زنگ آخر را چگونه سپری کردم خدا می‌داند! دبیرمان که خانم هم بود، فکر کرد درس از بر نکرده ام و از ترس تنبیه به این حال و روز افتاده‌ام. به همین سبب هم نگاهی پر از سرزنش به من انداخت و گفت: «برو دعا کن که فرصت نشد از تو درس بپرسم وگرنه…» انتظار داشتم مرا به گوشه‌ای بکشد و بپرسد که دردت چیست؟ بیماری؟ و من سراسیمه موضوع را برایش شرح دهم، البته اگر شرم و ترس اجازه می‌داد. زنگ که به صدا درآمد سراسیمه از جای بلند شدم. اول به نیمکت نگاه کردم. بعد روپوش و لباس مدرسه‌ام را کنترل کردم. خدا را شکر کردم که جایی آلوده نشده است. خود را با چه حالی به خانه رساندم، خدا می‌داند!

مادرم با دیدن چهره ام با نگرانی پرسید: «چه خبر شده؟» بغضم ترکید و گریه‌کنان موضوع را گفتم. زن بیچاره به خاطر اینکه پدر و برادرم ماجرا را نشنوند مرا دعوت به سکوت کرد و با خود به حمام برد. از من پرسید که آیا به کسی در مدرسه چیزی گفته‌ام یا نه؟ به او اطمینان دادم که حرفی نزده‌ام. برایم توضیح داد که این زهرمار چیست. می‌خواست جدی باشد، اما چشمانش از خوشحالی برق می‌زد. روز بعد مهمان‌ها به خانه‌مان آمدند و او با شیرینی و شربت از آنها پذیرایی کرد. همه به مادرم تبریک گفتند و فقط من علت این شیرینی‌خوران را درک نکردم. در پریود لازم نبود نماز بخوانم و روزه بگیرم. بعضی‌ها از این بابت خوشحال بودند می‌گفتند :«یک هفته استراحت دینی خودش نعمتی است.» اما من ترجیح می‌دادم نماز و روزه بگیرم اما پریود نشوم. کمردرد، ناراحت بودن، شستن لباس و دور از چشم بزرگتر خشک کردن، همه‌اش دردسر بود. مادرم برای تشویق اجازه می‌داد به ناخن‌هایم لاک بزنم. اما من این کار را نمی‌کردم. فکر می‌کردم اگر لاک بزنم همه متوجه می‌شوند که چه خبر است.

زمان سپری شد و خودم دختری به دنیا آوردم. همان روز اول با خودم عهد بستم که قبل از زمان پریود به او همه چیز را یاد دهم تا برایش از پریود و شب زفاف، خاطره‌های تلخ و وحشتناک نماند. همین کار را نیز کردم. بسیار خوشحال شدم از این که مادرم نیز این عمل مرا تایید کرد.

آینده بعید

«پریود یا عادت ماهیانه»

غروب

از کجا شروع میشه؟ از یک جوش نافرم و بی‌جا. مثلا روی صافی و سفیدی گردن یک جوش گنده و زشت و بدقواره‌ی قرمز درمیاد و خیلی زود هم چرکی میشه. بعد توی آینه نگاه می‌کنی و می‌بینی که اوه، چشم‌هات که تا دیروز پر از برق و زندگی بودند هم خاموش شدند و هم بی‌حال بی‌حالند. بعد من تلخ میشم. تلخ شبیه یکی از اون هندوانه‌های ابوجهل بدمزه و بدبو که حال خوشت رو تبدیل به زهرمار می‌کنه: هورمون‌ها که توی تنم آزاد میشن، هر روز که حجمشون در خون بیشتر و بیشتر میشه من بیشتر حساس و بدقلق میشم. تا جایی که به بهانه‌های نه خیلی بزرگ دست از کار برمی‌دارم. یه گوشه می‌شینم و گریه می‌کنم. اون وقت‌ها بدنم درد نمی‌کنه. اما روحم نه توان همیشه رو داره و نه تحمل کافی.

بعد کمی که حال احساسم بهتر میشه، تن شبیه یک چاه میشه که داره خون از دست میده. گاهی دو سه شب اول از شدت خونریزی بیدار میشم. اون دو روز اکثرا خسته و خوابالودم و گاهی هم سرگیجه می‌گیرم. هر بار با خودم فکر می‌کنم من از این خونریزی هم جون سالم به در می‌برم؟ همیشه تا حالا جواب مثبت بوده اما ترس این که یک بار به قول قدیمی‌ها خون من رو ببره، ته ذهنم رو همیشه تیره می‌کنه.

چهار پنج روز بعد از تموم شدن خونریزی، تازه درد زیر دلم شروع می‌شه: در حال راه رفتن یا کار کردن، برق درد جوری تنم رو خشک می‌کنه که هر بار باید روزها رو بشمرم تا یادم بیاد چیزی نیست. فقط در حال آزاد کردن تخمک هستم. بعد یک لیوان چای داغ با یک نبات بزرگ به کمکم میاد. کم کم درد از بین میره. هورمون‌های جنسی هم فروکش می‌کنند و حالا میشه چند روزی آروم‌تر زندگی کرد.

این تن منه. تلاش برای سانسور اتفاقی که من هر ماه از سر می‌گذرونم، تلاش برای قایم کردن پدبهداشتی توی کیسه پلاستیک سیاه، تلاش برای این که به روی خودم نیارم که روزهایی از ماه با درد و خون زندگی می‌کنم، هیچ کدوم واقعیت بدن رو تغییر نمی‌دن: من هر ماه این دوره رو طی می‌کنم و بدنم گاهی من رو جوری زمین می‌زنه که از انجام کارهای معمولی روزانه‌ام هم عاجز میشم. چطور میشه تن رو ندیده گرفت؟

ایده‌آل من اینه که همیشه همینقدر در باره‌ی تن زن جزئی صحبت کنیم. قدم بعدی هم، دوست دارم این باشه که کارمندهای شرکت‌ها برنامه‌های کاریشون رو نه براساس تقویم ماهانه که بر اساس تغییرات زن بنویسند. که این همه فشار به رسمیت شناخته بشه. که ما، چند هفته از سال رو به زور قرص هورمون و مسکن و به اجبار سر پا خودمون رو نگه نداریم.