حالا وقتش نیست

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

از میان نامه‌های رسیده: مهشا

چقدر جالبه موضوع این بار وبلاگ. شاید به خاطر این که من دو هفته‌ است مادر شدم و شاید به خاطر این که یک ساعت بعد از اینکه صورتش رو گذاشتن رو صورتم، من این سوال رو از خودم پرسیدم.

وقتی که تو ریکاوری گفتن خونریزی زیاده و داروی انعقاد دادن، و من بهش حساسیت نشون دادم، تشنج کردم و دچار حمله‌ی آسمی شدم، وسط اون شلوغی‌ها و جملات بی‌معنی دکترهای بالای سرم، تنها چیزی که می‌دیدم کوچولوم بود تو بغل همسرم که با چشمای گرد دم در اتاق ایستاده بودن و این جمله که سعی می‌کردم با تمام نیرو به تک‌تک اعضای بدنم حالی کنم: «نه. الان وقتش نیست.»

من گرگ خیالبافی هستم*

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

مهمان هفته: علی تجدد

١- خواب می‌بینم که نیستم. مرده‌ام. دخترم پیرشده. روی صندلی چرخ‌دار نشسته، تنها و بدون همدم. با صورتی چروکیده و گیس‌های بلند سفیدش که پشت سرش جمع کرده.
از شدت گریه از خواب می‌پرم و گریه را در بیداری ادامه می‌دهم. گریه را به بغض تقلیل و در روزهای بعد در گلو مخفی می‌کنم.

٢- شهرزاد میشه همیشه پیشم بمونی؟

٣- می‌دانم نباید بترسم. دنیا خیلی بی‌شرافت است. آدمیزاد را می‌برد توی ترس‌هایش. نشسته منتظر ببیند تو از چه می‌ترسی تا همان را به سرت بیاورد. اما فکر همه شب و روزم همین شده. چه بر سر شهرزاد می‌آید اگر من نباشم؟ اگر من بمیرم حتما می‌گذارندش معلولین. آرزوی هر باره‌ام را تکرار می‌کنم: یک روز بعد از او بمیرم…

٤- به مهرنوش تلفن می‌زنم. از ترس‌هایم می‌گویم. از اینکه حالامی‌فهمم چرا زن همسایه طبقه پایین وقتی من در نوجوانی یواشکی از سوراخ لوله‌ی گاز نگاهش می‌کردم، ناگهان دخترش را در آغوش گرفت و گریه کرد.
مهرنوش دستم را از دورهای دور می‌گیرد و می‌گوید: من قول می‌دم اگر زودتر از من مردی از شهرزاد مراقبت کنم.

٥- شب آدمیزاد دل نازک‌تر می‌شود. هرچیزی بغض آدم را می‌ترکاند. حتی آهنگی از یک خواننده شاد لس‌آنجلسی که از رادیو فردا پخش می‌شود. شب می‌روم کنار دخترک. دست روی صورتش در خواب می‌کشم. آرام می‌بویمش و یواش می‌گویم: شهرزاد، میشه همیشه پیشم بمونی؟

٦- بابا… بابا… پشت دوچرخمو بگیر بابا… نیوفتم…

٧- کیک تولدم را فوت می‌کنم. عکس می‌گیرند. فشفشه روشن می‌کنند. کلاه قیفی روی سرم می‌گذارند. جیغ و خنده و صدای همسرم: یک آرزو بکن…
می‌خندم، می‌گویم: همون همیشگی…

*عنوان از الیاس علوی

خدایا عمرم عطا کن، صبرم عطا کن*

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

بامداد

بچه دومم به دنیا آمده و در بستر زایمان بودم. آن روز ، روزی از روزهای ناخوش خدا بود. ناراحت و سرخورده و خشمگین بودم. شام و صبحانه از گلویم پایین نرفته بود. مادرم قورمه سبزی خوشمزه‌ای پخته و برایم آورده بود. وقتی از حال و احوالم با خبر شد گفت: «دخترم تو را خوب می‌شناسم. می‌دانم که وقتی ناراحت می‌شوی لب به غذا نمی‌زنی. بدان که اشتباه می‌کنی. تو زائو هستی و بدنت ضعیف شده و برای از پای درآمدنت بهانه‌ای می‌طلبد. نخوردن تو موجب بیماری و ضعف و مرگت می‌شود و چهلمت نگذشته، مادرشوهرت بشکن‌زنان عروس می‌آورد و جای خالی‌ات را پر می‌کند. آن وقت هیچ فکرش را کرده‌ای که چه بر سر من و پدرت و از همه مهم‌تر بچه‌هایت می‌آید؟ بگذار بگویم، شوهرت زنی جوان می‌گیرد و جگر من و پدرت را می‌سوزاند. بچه‌هایت بدبخت می‌شوند. خدا می‌داند چه بلایی سرشان بیاید. اگر زنده بمانی و بیمار و ناقص شوی چه؟ مردی که برای دق‌مرگ کردنت جگر‌گوشه‌ی خودش را بدون این که خلافی انجام دهد جلوی چشمانت به سختی کتک می‌زند، به تو رحم خواهد کرد؟ به خودت بیا و از خدا قدرت تحمل و سلامتی طلب کن تا هم بچه‌هایت را بزرگ کنی و هم من و پدرت را خوشحال. بدان که خدا بزرگ است. دری را ببندد دری دیگر می‌گشاید.»

سخنان مادرم مرا به شدت ترساند. یک لحظه به خود آمدم . این زن بیچاره حق دارد. با وحشت نگاهی به بشقاب قورمه‌سبزی انداختم و شروع به خوردن کردم. یک لیوان چای داغ تازه‌دم هم عجب مزه‌ای داد. کودک کتک‌خورده و گوشه‌ای کز کرده‌ام را بغل کرده و کنارم خواباندم. قطرات اشک از گوشه چشمانم بر گونه‌ام سرازیر شد. مادرم فوری اعتراض کرد که زن زائو اجازه گریستن ندارد. راستی چرا باید زائو بگرید؟ مادر شده است. خدا لذت مادر شدن را به او بخشیده است .جای بسی شکر دارد.

از آن پس مواظب خود و بچه‌ها بودم. هر چند که فحش او «جان‌سختی، نمی‌میری که راحت شوم.» آزارم می‌داد. اما هر شب هنگام اذان مغرب رو به قبله می‌ایستادم و دعا می‌کردم «خدایا تا بزرگ شدن بچه‌هایم عمرم عطا کن، صبرم عطا کن.» و خدا هر دو را به من بخشید. بچه‌هایم بزرگ شده و سر و سامان گرفته‌اند. حالا هر وقت که می‌گویم: «آرزو ائیله دیغیم شئی لره اولدوم نائل – ایندی راحت وئریرم جانی گل آل عزرائیل / به آرزوهایی که داشتم رسیدم – حالا راحت جان می‌دهم. بیا و بگیر عزرائیل» بچه‌هایم اعتراض می‌کنند که گناه بچه‌هایمان چیست که بدون مادربزرگ زندگی کنند و از لذت آغوش و محبت مادربزرگ محروم بمانند؟

*بیت از معجز شبستری

مرگ حق نيست

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

نیمه‌شب

از نظر روحی خيلى به پدر و مادرم وابسته هستم، چون به خيالم از كودكى هربار كه خواستن كنترلم كنن گفتن كه الهى بميرم، مامانت نيستم بابات نيستم مى‌ذارم ميرم و… همينا باعث شده با فاصله هزار كيلومترى از هم، و سالى سه چهار بار ديدنشون، ترس از دست دادنشون توى گوشت و پوست و خونم باشه.

بچه‌ها كه به دنيا اومدن تنها چيزى كه برام مهم بود مستقل بار آوردنشون بود، نمى‌خواستم فكر كنن اگه يه روزى من و باباشون نباشيم قراره دنيا به آخر برسه (فكرى كه هر دم توى ذهن خودمه) ولى گاهى اونقدر بى‌عاطفه ميشم كه سقوط از اون سمت بامه. اعتدال رو ياد نگرفتم و به بى‌راهه ميرم.

هرگز به بعد از مرگ خودم و بلايى كه ممكنه سر بچه‌ها بياد فكر نكردم، شايد چون مرگ خودم رو متصور نمي‌شم، و يا شايد فكر مى‌كنم همسرم بالاخره يه فكرى مى‌كنه چون پدرشونه. اما هميشه به مرگ والدينم فكر مى‌كنم و تو قالب يه دختر ترسان و لرزان فرو مى‌رم. چه بلايى سرم مياد؟

گاهى فكر مى‌كنم مرگ حق نيست، براى هيچ والدى كه فرزند كوچک داره حق نيست، چه بسيار دوست و فاميل ديدم كه پدر يا مادرشون رو توى سن پايين از دست دادند، چه بسيار زنانى رو ديدم كه سرگردون و بى‌پشت و پناه موندن و كودكشون رو فراموش كردند از بس که در حال مبارزه هستند براى مقابله با هزار و يک تهمتى كه مى‌شنون. به بعد از مرگم فكر نمى‌كنم، چون اون زمان كه بميرم مردم ديگه، حتى اگه هزار تا نقشه كشيده باشم باز دستم از دنيا كوتاهه، فقط یک بار تنها  حرفى که به همسرم زدم اين بود كه اگه زود مردم هر تصميمى كه مى‌گيرى اول از همه به فكر آينده و سرنوشت بچه‌هامون باش و بعد خوشبختى خودت، تمام وصيت من.

ولم کن بابا، بچه می‌خوام چکار!

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

شبانگاه

نمی‌دانم! ترس بزرگ و سوال مهمی‌ست. باز اگر فقط من بمیرم و پدرش بماند، خیالم راحت است و فقط به درد و رنجشان فکر می‌کنم. به اینکه با نبودنم و عادتشان به من، چگونه کنار خواهند آمد. خیالم راحت است که پدرش هست و نبودنم را برایش مهربانانه و درست توضیح می‌دهد و حضورش کمکش می‌کند.

از آینده و چه برسرش خواهد آمد، نمی‌ترسم. نبودن یکی از ما دو نفر زندگی را سخت می‌کند و رنجِ دلتنگیِ دائم را به‌همراه خواهد داشت ولی مسیر کمابیش همان مسیر می‌ماند. اگر هم تغییری ایجاد شود، یحتمل با بودن هر دو ما باز هم پیش می‌آمد. ولی اگر جفتمان در آن واحد، یا حتی با فاصله، دیگر نباشیم چه؟ مرگ که خبر نمی‌کند، ناغافل، بدون توضیح، بدون آمادگی سر می‌رسد. ما که خیر سرمان بزرگیم در درکش در می‌مانیم، آن طلفک کوچک چه کند؟ چه کسی از روح و روان بچه‌ام به اندازه من و پدرش خبر دارد که برایش نبودنمان را توضیح دهد و سوال‌هایش را آنطور که من و پدرش قرار بود جواب دهیم، جواب می‌دهد؟ چه کسی کمکش می‌کند تا مرگ برایش به یک حسرت و سوال بزرگ تبدیل نشود؟ بسیاری از رفتارهایی که من نمی‌خواهم یا بهتر بگویم باور دارم آموزششان برای بچه مضر خواهد بود، و هنوز هم با جدیت آموزش داده می‌شوند، مثل دختر این جور، پسر آن جور، یا فرو کردن مفهوم خدا در مغز بچه، چه کسی از این مفاهیم و آموزه‌های مسموم‌کننده دورش خواهد کرد؟

این تازه در شرایطی‌ست که بدانم و مطمئن باشم در صورت مرگمان، از نظر مالی و عاطفی تامین خواهد بود. این بی‌درمانترین نگرانی پس از نبودنم است، که بچه شخصیتش آنطور که من فکر می‌کردم بهترین است شکل بگیرد. وای اگر تا روزی که بخواهم بچه داشته باشم، نتوانسته باشم آینده مالی را برایش تامین بگذارم و بروم. وای اگر آن روز به جز ما، دلسوز دیگری برایش نمانده باشد.

ترس من بیشتر متوجه آن سنی است که بچه توانایی حمایت از خودش را ندارد؛ چه زمانی که شخصیتش هنوز قوام نیامده، چه سنی که از نظر قانونی نیاز به سرپرست دارد. تصور کن سر زا بمیری، چه کسی می‌تواند برایش مادر باشد؟ تو تصمیم گرفتی و او را به دنیا آوردی، حالا با مردنت زدی زیر تمام قول و قرارها. تصور کن بچه به تو عادت کرده و یکهو بمیری، آن طفلک چه گناهی کرده که در سن پایین مجبور است درد نبودنت را بفهمد و تحمل کند و همهٔ سال‌های بعد حسرت بودنت را با خود ببرد. مدام فکر کند اگر تو بودی اینطور می‌شد آنطور نمی‌شد. مدام تو را در لحظه‌هایش تصویر کند و مدام تو را در دیگران پیدا کند، دلش بخواهد تو آنی می‌بودی که امروز مادر فلانیست و او خیلی خوشش می‌آید. بعد واقع‌بینی گلویش را بفشارد و بگوید نه مادر من از شواهد و قراین این بود و آن، پس مثل این نمی‌شد. بعد آنقدر زیاد واقعی ببیند که از آن‌ور بام بیفتد و بترسد که اگر زنده بودی اصلاً از مدل تو خوشش نمی‌آمد، پس چه بهتر که مردی.

بدترین وقت مردن، زمانی‌ست که هنوز از خودت مستقل نشده باشد. دوستی دارم پانزده سال از خودم بزرگتر است ولی وقتی پدرش این اواخر فوت کرد، گفت: «حالا با کی مشورت کنم؟ کی کارهایم را مدیریت کند، من هیچی بلد نیستم.» خب، این طفلکی گناه دارد. فکرش را بکن چقدر وحشتناک است! فرقی نمی‌کند که خیلی زود مردی یا خیلی کند عمل کردی، در نهایت بچه حیران است. همیشه فکر می‌کنم اگر خیلی خوب بجنبم، در ۱۵ سالگی آماده ورود به جامعه می‌شود. ولی باید تضمینی باشد که دستکم تا ۱۷ سالگی‌اش نمیرم، یا هردومان نمیریم. تا بچه بتواند شناسنامه‌اش را عکس بزند و بتواند بعد از ما برای خودش تصمیم بگیرد و قیم لازم نداشته باشد.

احساسات و روحیات جگرگوشه‌ام به کنار، قوانین بچه‌ام را در نبود من و ما، قلع و قمع می‌کنند. سرگردان این خانه و آن خانه می‌شود. باید برایش پشتوانه مالی، حقوقی بگذارم، بعد بمیرم. وقتی بمیرم که قانون برایش سرخر تعیین نکند. هرقدر هم قیم آینده‌اش مهربان باشد و عزیز، باز ممکن است جایی با هم به اختلاف عقیده برسند، دلم نمی‌خواهد آن‌موقع فکر کند اگر مامان بابا بودند، اجازه می‌دادند یا مجبورم نمی‌کردند. سنی باید باشد که اگر ما هم بودیم، فرقی نمی‌کرد و خودش باید تصمیم می‌گرفت.

چقدر مجهول‌ها زیادند و چقدر محتمل. چقدر زندگی بدون حضور بچه‌ها سخت و خشک و تلخ است و چقدر بودنشان هراس‌آور.

به او می‌سپارم

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

شامگاه

مریضی غیر واگیردار من فکر کردن به مردنم و اتفاقاتی که بعد از آن، چه برای خودم و چه برای بازماندگانم ممکن است رخ بدهد است! بارها این واقعه را تصور کرده‌ام و هر بار برای مردن خودم گریسته‌ام. بارها به سرنوشت بچه‌ها فکر کرده‌ام، به روزی که آن را بعد از نبودن من خواهند گذراند، چه کسی کارهایشان را انجام می‌دهد؟ چه کسی به اندازه من خبر دارد که روتین روزانه‌شان چیست، که هر ساعتی چه چیزی می‌خواهند، که فلان حرفشان نشانه چیست یا فلان عکس‌العملشان را به چه هدفی از خودشان نشان می‌دهند.

اینکه دقیقا بعد از مرگم چطور ممکن است با قضیه کنار بیایند را واقعا نمی‌دانم ولی اذیت‌کننده‌ترین بخش آن برای من این است که اگر ظرف همین چند روز و ماه آینده اتفاق بیفتد، من را در زندگی‌شان هیچ وقت به یاد نخواهند آورد.

کدامیک از ما یادش است که در دو سالگی چه می‌کرده و یا چه چیزی دیده؟ کدامیک از ما آدم‌ها پنج سالگی‌اش را به تمامی یادش است؟ شاید وجود مادر در بچه‌ها حک شده باشد ولی واقعیت تلخ و خشن زندگی این است که همینطور به راه خودش ادامه می‌دهد و می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. آدم‌ها، حتی بهترین‌شان بعد از مدتی فراموش می‌شوند و اگر در کودکی کسی را از دست داده باشیم شاید جز با دیدن عکس‌هایی، آن هم بعد از سال‌ها، خاطرات کمرنگ و محوی در ذهنمان زنده شود.

انسان باید بتواند تهدید‌ها را به فرصت تبدیل کند و فکر مرگ و سرنوشت کودکانم بعد از نبودن من، تهدید بزرگی‌ست که سعی می‌کنم فرصت شود برایم. همین فکرِ فراموش‌شدگی در من می‌شود انگیزه که تا می‌توانم خوب باشم، برای فرزندانم خاطره خوب بسازم، خوشحالشان کنم، به آنها درس بدهم و از همین کودکی و طفولیت مفاهیمی را برایشان جا بیندازم. برایم جهان‌بینی‌شان مهم است، اینکه دنیا را چگونه ببینند، دوست دارم تجربه‌هایم را منتقل کنم، از روزمره‌هایم برایشان در یک وبلاگ مستقل می‌نویسم، وبلاگی که کاملاً خصوصی است و کسی از وجودش اطلاع ندارد و بعداً رو خواهد شد! دقیقاً مخاطبم بچه‌ها هستند، برایشان از دغدغه‌هایم برای بزرگ شدنشان می‌نویسم، از آرزوهایم، از بلاهایی که سرم آورده‌اند، از اذیت‌ها و از شیرین‌کاری‌هایشان.

اما در نهایتِ نهایتِ نهایتِ داستان، جایی که دیگر من نیستم و آنها را تنها، شاید فقط با پدرشان، شاید همراه مادرخوانده جدید یا شاید بدون مادر و پدر، تصور می‌کنم، تنها یک چیز به من آرامش می‌دهد: خدایی که حواسش به همه چیز و همه کس هست.

به او محول می‌کنم و می‌دانم که دغدغه‌های یک مادر برای فرزندانش را بهتر از هر کس دیگری می‌داند و مهربان‌تر، دلسوزتر و توانمندتر از من خواهد بود برای کودکانم.