در رو قفل کردی؟

«کابوس‌های بیداری»

صبح

بدترین عادت من نگرانی همیشگی از فراموش کردن چیزی بود. برای مدت طولانی خانه را ترک نمی‌کردم مگر هزار بار می‌رفتم و تمام در و پنجره‌ها را چک می‌کردم، گاز و وسایل‌برقی را چک می‌کردم چیزی روشن و در برق نمانده باشد. جلوی در خروجی تا جایی که می‌توانستم دوباره خم می‌شدم و همه خانه را وارسی می‌کردم، کیفم را می‌گشتم که کلید و کیف پول و وسایل لازم روزم همراهم باشد، بعد تازه شاید از خانه خارج می‌شدم. عادتم آزاردهنده و وقت‌گیر شد و سعی کردم ترکش کنم. مدت‌ها طول کشید تا از سرم افتاد. حالا همه آن عادت‌ها برایم تبدیل به درگیری ذهنی شده‌اند.

سعی می‌کنم قبل از خروج از خانه صرف رعایت ایمنی فقط یک بار همه‌ چیز را کنترل کنم و خارج شوم. ولی گاهی تا ساعت‌ها بعدش در این فکرم که گاز را بستم یا نه؟! پنجره باز مانده یا نه. می‌گردم در حافظه تصویری و غیرتصویری‌ام تا مطمئن شوم همه چراغ‌ها خاموش بوده‌اند. به طور معمول با اندکی تمرکز می‌توانم آخرین وارسی را به یاد بیاورم که بله همه‌چیز امن و امان است.

ولی امان از وقتی که با عجله از خانه خارج شده‌ام و سرسری و تند چک کرده‌ام. پیش آمده گاهی اینقدر مشغول تمرکز و فکر کردن بوده‌ام که ایستگاه پیاده‌شدنم را رد کردم یا مسیر را اشتباه رفته‌ام. نفهمیده‌ام چطور رسیده‌ام سرکار. اگر مورد روشن ماندن چراغ باشد با دل‌چرکینی از مصرف زیاد ناخواسته موضوع را ول می‌کنم و مشغول کار می‌شوم. اما امان از روشن ماندن گاز، تا بعد از کار که با عجله برگردم خانه، تمرکز ندارم و مدام منتظرم تلفنم زنگ بخورد که بدو بیا خانه‌تان آتش گرفت یا خانه را آب برداشت.

این مشکل در مواقعی که سفر می‌روم حادتر می‌شود. ترسم از فراموش کردن آنقدر شدید می‌شود که گاهی برمی‌گردم و با عجله و پراسترس رسیدن را به اعتماد کردن به عادتم و خودم ترجیح می‌دهم. ترجیح می‌دهم برگردم و دوباره خانه را چک کنم تا اینکه بروم و به خودم اعتماد کنم که تمام کارهای لازم را انجام داده‌ام. اگر ناگهان حس کنم پاسپورت یا مدرک یا پول را فراموش کرده‌ام راحت است، چک می‌کنم و خلاص. ولی نیاید وقتی که شک کنم در را قفل کرده‌ام یا نه، فیوز برق را قطع کرده‌ام یا نه. این فکر همیشه شروع سفر را برایم سخت و پراسترس و باعجله می‌کند، که البته این شک، کم هم به دلم نمی‌افتد.

مدتی قرار گذاشتیم که فقط همسرم مسئولیت را برعهده بگیرد و من هیچ دغدغه این کارهای آخر را نداشته باشم و تمام و کمال بر عهده او باشد. شاید یکی دو بار جواب داد ولی نفهمیدیم کی و چطور دوباره من خودم را درگیر کردم. دوباره با اینکه چک نکرده بودم و نباید هم می‌کردم، سوال می‌پرسیدم که گاز را نگاه کردی؟ شیر اصلی آب را بستی؟ و بدتر شد، حالا همسرم هم مدام می‌پرسید بستم؟ از برق کشیدم؟ خاموش کردم؟ او هم گرفتار شد. بارها سعی کردم چک‌لیست تهیه کنم و پیش از خروج از خانه از روی آن همه‌چیز را کنترل کنیم ولی گمان فراموشی دست از سرم برنمی‌دارد.

نمی‌‌خواهم به عادت پیشینه باز گردم، باید راهی برای رهایی از این ترس همیشگی پیدا کنم.

Advertisements

با موبایل بدون شارژ و  کلید جامانده در خانه، در حال پرش از ارتفاع!

«کابوس‌های بیداری»

سپیده‌دم

افتادن از ارتفاع به خصوص افتادن دیگران یکی از کابوس‌های بیداری منه. می‌گم دیگران چون خودم اصلا لبه جای بلند نمیرم که بیفتم. ولی وقتی کسی کنار ارتفاع ایستاده هم حالم همون‌قدر بد میشه. زانو‌هام به لرزه می‌افته و نمی‌تونم بایستم. حالا فکر کنید بچه خودم رفته باشه لب یک بلندی. لب راه پله بدون نرده. بالای پله‌‌های سرسره یا هر جای مرتفعی که هر چهار سمتش بسته نباشه و امکان سقوط وجود داشته باشه. اصلا تحمل دیدن این صحنه رو ندارم. توی فیلم‌ها هم از صحنه‌های لب ارتفاع و روی سقف شیشه‌ای و دم پشت بوم و …متنفرم. اصلا مهم نیست ارتفاع کجاست و کی لبش ایستاده…من به اندازه لحظه‌ای که خودم در حال سقوط باشم وحشت می‌کنم. برای همین تا جای ممکن سعی می‌کنم از این‌که بجه‌ها رو ببرم پارک و زمین بازی دوری کنم.

یکی دیگه از کابوس‌‌های بیداری من از دست دادن ارتباط با بقیه است. توضیحش یه مقدار سخته. شاید به کودکی همیشه در شهر گذشته من برمی‌گرده. ما خیلی اهل طبیعت‌گردی نبودیم. ازاین که جایی باشم که دور از شهر و تمدن باشه، از وسط طبیعت بودن می‌ترسم. همیشه دستم به کسی می‌رسیده. تصور این‌که جایی باشم که تعداد قابل توجهی آدم دور و برم نباشن و دستم به کسی نرسه خیلی منو می‌ترسونه. این با ورود موبایل و بعد هم اینترنت موبایل به زندگی خیلی خیلی شدیدتر شده. از اینکه برم جایی موبایلم آنتن نده یا دسترسی به اینترنت نداشته باشم یا شارژ موبایلم تموم بشه وحشت دارم. هر‌ وقت شارژ موبایلم از پنجاه درصد کم میشه و می‌رسه به چهل و نه اگه دسترسی داشته باشم حتما می‌زنمش به شارژ که خیالم راحت باشه که در صورت خروج یهویی از منزل یا اگه اتفاق ناگهانی‌‌ای رخ داد،  شارژ کم نداشته باشم. از کمپ و طبیعت‌گردی هم خوشم نمیاد. بیشتر از همه از جنگل متنفرم چون تو در توی درخت‌‌ها خیلی حس این که تنها و دور از همه هستی رو تشدید می‌کنه. خلاصه،‌ دومین کابوس بیداری منم اینه که تنها باشم،‌ موبایلم برای زنگ زدن به بقیه به مشکلی بخوره، و از تمدن بشری زیاد فاصله داشته باشم. واسه همین با تمام وجود از این موقعیت‌‌‌ها هم پرهیز می‌کنم.

یه ترس همیشگی دیگه هم که دارم جا موندن کلید تو خونه است. توی راه پله قبل از خروج، دم در قبل بستن در، دو ثانیه بعد از خارج شدن از در، حداقل دفعاتی هستند که چک می‌کنم کلید همراهم باشه. حداکثرش می‌تونه از لحظه دیدن کت توی کمد با چک کردن جیبش شروع بشه و در تمام مسیر رفت و برگشت هم ادامه پیدا کنه!

لازم به ذکره با وجود همه اینا توی همین هفته گذشته یه بار بیرون شارژ موبایل تموم کردم، یه روز کلیدم رو جا گذاشتم،‌ و یک روز دیگه کلی به بچه‌ام کمک کردم تا از یک پلکان طنابی بالا بره! نمی‌دونم به خاطر همزمانی با این پست بود یا قمر در عقرب، هر چی بود هفته سختی بود.

کسی که نیست

«کابوس‌های بیداری»

سحرگاه

یک:
سر چهارراه ایستاده‌ایم؛ می‌گوید: «یک‌ لحظه صبر می‌کنی بروم داروخانه آن طرف خیابان فلان دارو را بگیرم و بیایم؟» می‌گویم: «من هم بیایم؟» می‌گوید: «نه زود برمی‌گردم.»

من می‌ایستم به انتظار. پنج دقیقه، ده دقیقه؛ یک‌ ربع… قبل از اینکه برسد به نیم ساعت می‌روم آن طرف خیابان دنبالش، توی داروخانه. داروخانه خلوت است. از مرد پشت باجه می‌پرسم که مردی به این نشانی دیده است یا نه؟ و مشخصاتش را می‌دهم. می‌گوید نه. بیشتر توضیح می‌دهم. حتی از صندوقدار هم می‌پرسم اما نه! کسی ندیده‌اش.

تازه به صرافت این می‌افتم که بهش زنگ بزنم. گوشی را در می‌آورم. شماره‌اش در گوشی‌ام نیست. پاک شده؟ از حفظ می‌گیرم. می‌گوید: شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد. دوباره می‌گیرم. شماره‌ها در ذهنم قاطی می‌شوند. نمی‌دانم چه می‌گیرم. همه چیز در ذهنم به هم ریخته. سراغ صفحه چت‌ها می‌روم. پیدایش نمی‌کنم. نه، مگر ممکن است؟ توی گالری گوشی، مگر می‌شود عکسی از او نداشته باشم؟ همه جا را می‌گردم. خبری نیست. انگار دستی پاکش کرده.

زنگ می‌زنم به دوست مشترکمان و سراغش را می‌گیرم: «چی؟ صدات نمیاد. کی؟… کی؟ کدوم…؟ خوبی؟ چی شده؟ دنبال کی می‌گردی؟ قشنگ بگو ببینم.» نه، نمیشناسدش. می‌روم خانه. خانه‌ مشترکمان. در را باز می‌کنم. نه لباس مردانه‌ای هست نه ردی از بود‌نش، نه خطی، نه نشانی، انگار نه انگار. دیوانه شده‌ام؟ یعنی چنین کسی از اول در زندگی‌ام نبوده؟

همیشه وقتی کسی مرا می‌گذارد که منتظر بمانم تا برود جایی و برگردد؛ می‌ترسم برود و برنگردد و من هر چه دنبالش بگردم، بقیه ندانند از چه حرف می‌زنم و فکر کنند خل شده‌ام و چنین کسی اصلا نبوده یا خیلی وقت پیش از دستش داده‌ام. این حس را بیشتر در مورد همسر و مادرم دارم.

دو:
منتظر ماشین ایستاده‌ایم کنار خیابان. شب است و هر دو دستمان پر از وسیله است. ماشینی کنار پایمان ترمز می‌کند. مقصد را می‌گوییم و راننده قبول می‌کند. در را باز می‌کنم که بنشینم توی ماشین. می‌نشینم و او وسایل را می‌گذارد کنارم و قبل از اینکه خودش سوار شود؛ راننده پا را می‌گذارد روی گاز و می‌رود و من صدایم برای جیغ زدن در نمی‌آید و آخرین تصویری که در ذهنم می‌ماند چهره‌ مستاصل اوست که دارد دور و دورتر می‌شود.

یا برعکسش! وقتی او پیاده شده و من هنوز درگیر پیاده شدن هستم؛ راننده بی‌توجه به دری که باز است گاز بدهد و برود و مرا ببرد و هیچوقت کسی نتواند مرا پیدا کند. حالا من‌ِ تحفه را می‌خواهد چه کند نمی‌دانم، اما همیشه از این می‌ترسم.

نگرانی‌های ریز و درشت

«کابوس‌های بیداری»

سرگروه: نوشی

پیش‌نویس: قضیه از یه وسواس احمقانه شروع شد، بعد یه روز وقت رفتن سر کار، دقیقا همون موقع که باید بر مبنای اون دو تا وسواس احمقانه، مراقب خودم می‌بودم تا مبادا اون چیزی که ازش نگرانم سرم بیاد، به این موضوع فکر کردم که این نگرانی دیگه از حد گذشته و شورش رو درآورده، و بعد این موضوع توی ذهنم جرقه زد: کابوس‌های بیداری… ترس‌های ادامه‌دار، وسواس‌های بی‌مورد، رفتارهای تکراری، نگرانی‌های کوچک و بزرگ، چیزهای کم‌اهمیتی که یواش‌یواش زندان و زندانبان ما میشن.

این موضوع آزاد این هفته ماست. طبعا نویسنده مهمان هم نداریم. اما اگر شما مایل باشین، می‌تونین از کابوس‌های بیداریتون برای ما بنویسین. به عنوان اولین نوشته متن خودم رو منتشر می‌کنم. این جوری شاید بتونم به شما سر نخ بدم تا بتونین کابوس‌های زمان بیداریتون رو پیدا کنین.

=

من سه تا کابوس بیداری در خودم شناسایی کردم که دو تا از اونها به نظرم خنده‌دارن، اما سومی که قدیمی‌ترین کابوس بیداری منه به نظرم دردناک و زندگی‌فلج‌کنه.

کابوس اول: زندگی در شهر من مهربانانه‌ست. حداقل در منطقه‌ای که من زندگی می‌کنم. آدم‌ها به هم لبخند میزنن، سلام می‌کنن، وقت خداحافظی بابت خدماتی که دریافت کردن باز هم لبخند میزنن و تشکر می‌کنن. گذشته از عابرهای پیاده، بیشترین قشری که من با اونها برخورد دارم راننده‌های وسایل نقلیه عمومی هستن. دقیقا به همین شیرینی، همین مراحل با تک تک مسافرها اجرا میشه. سلام و تشکر، لبخند، خداحافظی و تشکر، و باز هم لبخند. این شده پیش‌فرض ذهنی من. سوار اتوبوس که می‌شم منتظر لبخند و سلام راننده نیستم، سلام می‌کنم، تشکر می‌کنم و گاهی که از درهای عقبی اتوبوس پیاده می‌شم که از راننده خیلی دوره، وقت پیاده شدن با صدای بلند میگم متشکرم و پیاده میشم، راننده بشنوه یا نشنوه، جواب بده یا نده… فرقی نداره، من تشکرم رو می‌کنم.

حالا کابوس این قضیه کجاست؟ اونجا که هر بار سوار ترن هوایی میشم که اصولا راننده نداره، مدام نگرانم وقت پیاده شدن هم بلند داد بزنم و تشکر کنم. یعنی هر بار که سوار شدم همین استرس رو داشتم که مبادا بلند تشکر کنم و اسباب خنده دیگران رو فراهم کنم. همیشه حواسم هست مبادا تشکر کنم! امکان نداره قبل از پیاده شدن یه بار دیگه توی دلم به خودم یادآوری نکنم این راننده نداره!

کابوس دوم: یه درز کوچیک هست بین ترن هوایی و حفره زیرش که توش ریل و چه می‌دونم این چیزهای دیگه رو میذارن که ترن روش حرکت کنه. کابوس از کجا اومده، نمی‌دونم. اما هست، جدی هم هست. من بلیط اتوبوسم رو (که ماهانه شارژش می‌کنم) مثل اغلب مردم به تلفن همراهم وصل کردم. یعنی تلفن همراهم روکشی داره که جای کارت روش تعبیه شده. بنابراین تلفنم همیشه وقت خروج از ترن هوایی دستمه، چون باید مثل همه مردم کارت بزنم و وارد ایستگاه بشم و کارت بزنم و از ایستگاه خارج بشم… و همیشه این ترس رو دارم که وقت خروج از ترن، تلفنم از دستم بیفته، از همون درز کوچیک رد بشه و بیفته توی همون حفره! وقت سوار شدن هم این مشکل رو ندارم… فقط وقت خارج شدن این بدبختی همراهمه!

مدتیه به داد دل دردمند خودم رسیدم. تلفن همراهم رو وقت پیاده شدن میذارم توی جیب کیفم، زیپش رو هم می‌بندم، پیاده که شدم دوباره درش میارم که بتونم کارت بزنم و از ایستگاه خارج بشم!

کابوس سوم: چندین سال پیش، توی ایران دوستم از مینی‌بوس که پیاده میشه هر دو تا قوزک پاش می‌شکنه. چطوریش رو دقیق نمی‌دونم. بیست و چند سال از این قضیه میگذره و من هنوز نفهمیدم چطوری ممکنه یه نفر وقت پیاده شدن از مینی‌بوس هر دو تا پاش از قوزک بشکنه. خودش می‌گفت پاشو بد میذاره زمین، قوزک اولی می‌شکنه، سکندری می‌خوره، پای دوم هم بد میاد روی زمین و دومی هم به همون بلا مبتلا میشه. چند تا عمل کرد، مدت‌ها توی گچ بود و آخرش هم نفهمیدم اون پاها دوباره به‌دردبخور شدن یا نه. دوستم رو هم در گذر زمان گم کردم و دیگه اصلا نفهمیدم کجاست و چه می‌کنه، اما ترسش با من موند. عین این بیست و چند سال وقت پیاده شدن از اتوبوس و مینی‌بوس عین پیرزن‌ها دو دستی در و دستگیره و نرده و ریل و شونه همراهم رو به عنوان تکیه‌گاه می‌چسبم مبادا زاویه پام نمی‌دونم چه طوری بشه و قوزک پام بشکنه. دروغ نگفته باشم حتی چند بار توی ذهنم با وسواس صدای قرچ این شکستن رو هم شنیدم. هر کاری هم کردم که خودم رو از شر این کابوس خلاص کنم که «راحت پیاده شو بابا، نمی‌شکنه، به این سادگی نمی‌شکنه!» نشده که نشده.

پایان‌نوشت: کابوس‌های بیداری من بیشتر از این حرف‌ها هستن، بعضی‌هاشون به شدت ترسناک بودن  اما به مرور زمان از بین رفتن. در حال حاضر فقط این سه تا توی ذهنم پررنگن. شما کابوس بیداری دارین؟

 

فرار از طاعون

«پناهندگی»

نویسنده مهمان: شراگیم زند

پناهجو بر طبق تعریف کسی‌ست که برای فرار یا ترس از آزار واذیتِ نژادی، مذهبی، قومی و یا برای عضویت در یک گروِه اجتماعیِ خاص یا گرایش جنسی و یا داشتنِ عقایدِ سیاسی، تواناییِ به‌دست آوردنِ پناهگاهی امن در کشورِ خود را نداشته باشد. اما این تعریف تنها روی کاغذ است. به این تعریف باید کسانی را اضافه کرد که در کشور خود هیچ امیدی به آینده ندارند. کسانی که به خاطر این خلاء بزرگ در تعریف پناهجویی به دروغ خود را در یکی از دسته‌های تعریف‌شده برای پناهجو قرار می‌دهند و با سر هم کردن داستانی تلاش می‌کنند تا اجازه زندگی در جای دیگری از این دنیا بهشان داده شود.

اینجا در ترکیه هر طرف سر بگردانی ایرانی می‌بینی! در صف‌های مقابل اداره پناهجویان سازمان ملل و اداره مهاجرت ترکیه پر است از آدم‌هایی که آینده‌ای در ایران برای خودشان متصور نیستند و از سر اجبار و یا برای رسیدن به آرزوهایشان کشور خود را ترک کرده‌اند. کسی به دنبال آزادی، کسی به دنبال نان، کسی به دنبال هویت، کسی به دنبال امنیت. چطور می‌شود سرزمینی با این قدمت و با این تاریخ و تمدن و با این همه ثروت و منابع طبیعی به این روز بیفتد که حتی بذر امید هم در آن دیگر رشد نکند!؟

ایران شاید تنها کشوری در جهان باشد که بدون هیچ جنگ و قحطی و یا بلای طبیعی عظیمی همه روزه این تعداد آواره، مهاجر و پناهجو خاکش را ترک می‌کنند. مردم دسته‎دسته همانطور که از طاعون سیاه می‌گریزند از سرزمین خود فرار می‌کنند.

نوشتن از پناهجویی برای من که درست در میانه این بلبشو گرفتار هستم شاید سخت باشد. سخت است چرا که همزمان هم وضعیت رقت‎بار و سخت پناهجویان را می‌بینم که چطور سعی می‌کنند دوام بیاورند و چطور نیاز به حمایت و کمک دارند و همزمان می‌دانم که بسیاری از آنها دروغ‎پردازانی ماهر هستند که پناهجویی صرفا برایشان ابزاری برای مهاجرت بوده است. در همین حال به خود نهیب می‌زنم که این مردم خود قربانی‎اند و شاید آنها که «ناامیدی از آینده» را در تعریف پناهجویی قرار ندادند باعث این شدند که اینهمه دروغ ساخته و پرداخته شود. با خودم فکر می‌کنم چه کسی گفته آنکه هیچ امیدی به آینده در کشور خود ندارد کمتر از منی که از ترس زندان از کشورم گریخته‎ام مستحق پذیرفته شدن پناهندگی‎ست؟ انسان بدون امید فرق زیادی با انسان مرده ندارد. مقصر اصلی حکومتی ست که امید به آینده را در نزد بسیاری از مردمش از بین برده است. این را باید جامعه جهانی بفهمد و درک کند. اینها فکرهایی ست که با خود می‌کنم و بعد فکر می‌کنم اگر من خودم همه‎کاره یک کشور اروپایی یا آمریکایی پناهنده‎پذیر بودم چه می‌کردم؟ اگر روند پناهنده‎پذیری کشورم را آسان و سریع می‌کردم آیا مشکل حل می‌شد؟ اگر سال اول مثلا ده هزار پناهجو می‌گرفتم آیا سال بعد این پناهجویان مشوقی برای بقیه ساکنان نیمه تاریک زمین نمی‌شدند که همان راه را بیایند و هر سال تصاعدی بر تعداد مردمی که کشور خود را به امید زندگی بهتر ترک می‌کردند اضافه نمی‌شد؟

پس چاره چیست؟ چه کار می‌شود کرد با این کلاف سر در گم پناهجویی و پناهندگی؟ با دیدن این زندگی‎ها که ذره ذره در انتظار و بلاتکلیفی پژمرده می‌شوند بر سر چه کسی باید فریاد زد؟  آنکه بیش از همه مقصر است انگشت‎های اتهام کمتری به سمتش دراز است. انگار پذیرفته‎ایم که جمهوری اسلامی سرنوشت مقدر و محتوم ما بوده و جایی نمی‌رود. انگار بدیهی‎ست که این ما هستیم که باید برویم. ماهیت طاعون همین است. طاعون علاج و درمان و جلوگیری ندارد. طاعون که آمد فقط باید از آن دور شد. اصلا مگر می‎شود مقابل طاعون ایستاد؟ آنها که می‌توانند می‌روند و آنها که نمی‌توانند همه منافذ زندگی خود را می‌پوشانند و خود را ایزوله می‌کنند بلکه از این نفرین سیاه در امان بمانند.

شاید زمانی که همه راه‎ها بسته شد. وقتی که دانستیم هیچ کجای دنیا ما فراریان از طاعون را نخواهد پذیرفت. وقتی که هیچ کنج امنی نبود و وقتی پرده‎های کشیده و درهای بسته هم جلوی نفوذ این طاعون را به زندگیمان نگرفت، به فکر علاج و ریشه‎کنی آن بیفتیم. تا آن زمان معدود کسانی که به مقابله با این طاعون می‎ایستند در اقلیت خواهند بود و قربانی می‎شوند و از سوی دیگر صف‎های مهاجرت و پناهجویی هر روز بلند و بلندتر خواهد شد.

چی درسته؟!

«پناهندگی»

بامداد

چند سال پیش تصمیم گرفتم از ایران بریم، می‌گم تصمیم گرفتم چون همسرم راضی نبود اما من می‌خواستم مجبورش کنم، بهونه آوردم به خاطر بچه‌مون، به خاطر شرایط آینده که مشخص نیست که نه برای خودمون که واسه اون چی قراره بشه. هزینه‌های مالیش رو خودم به عهده گرفتم، می‌خواستم هرجور شده برم، بریم و فرار کنیم… مامانم عزا گرفت، بابام اشک تو چشماش جمع شد اما گفت برید من حمایتتون می‌کنم… اما نشد، همسرم تمام اون مدتی که من ایمیل می‌فرستادم، تمام اون مدتی که هزینه‌های ترم زبانمون رو می‌دادم، تمام وقتی که دنبال ترجمه‌ مدارکمون بودم اصلا نمی‌تونست از ایران خارج بشه و ممنوع‌الخروج بود! انگار بهم سیلی زدن، انگار خیانت شده، به کلی خشم بودم، خواستم دست بچه‌م رو بگیرم و بریم ولی نشد و نتونستم و ترسیدم، ترسیدم از همه‌ داستان‌هایی که در مورد پناهنده بودن شنیده بودم، از کمپ‌ها، از غم دوری و سختی‌ها… ترسیدم به تن دادن به هرکاری و موندم.

چه اون وقتی که قصد مهاجرت داشتم و چه قبل‌ترش، واژه پناهنده برای من واژه ناخوش و دردناکی بود، مساوی با غم. هی با خودم می‌گفتم مگه میشه آدم بره و این احتمال رو بده که دیگه هرگز نبینه آدم‌هایی رو که دوست داره؟ که احتمال این رو بده که هرگز دیگه توی خیابونایی که دوستشون داره و باهاشون خاطره، نتونه قدم بزنه؟

کسی رو می‌شناختم که دست فرزندش رو گرفت و رفت و پناهنده شد، تا یه روزی همسرش هم بعد از مرتب کردن کارهاش بهشون بپیونده، بعد از یه مدت شنیدم همسره ازدواج کرده اینجا و اون آشنا!

کسی رو می‌شناختم که باردار بود و با همسرش رفتن برای پناهندگی، نمی‌دونم دلیلشون چی بود اما خیلی زود بهشون خونه دادن و برای اینکه به زودی مادر و پدر می‌شدن کلی خونه رو هم ایمن کردن و بعدتر کار و زندگی عادی، انگار از اول مال همون کشور بودن.

من نمی‌دونم پناهنده شدن مزایا هم داره؟ اما من به شخصه دلم نمی‌خواد ریسک کنم روی این موضوع و به هر خفتی تن بدم واسه اینکه از اینجا خارج شم، البته اینم بگم، حرف الانمه اینی که می‌گم، شاید یه روز تو یه موقعیت و شرایط، من هم این کار رو بکنم، ولی حالا نه.

جایی شاید بهتر

«پناهندگی»

نیمه‌شب

هیچوقت در زندگی به پناهنده شدن فکر نکردم. اما چرا، شاید همون‌وقتی که پیش عزیزم می‌رفتم به امید ساعتی آرامش. شاید من هم به او پناهنده می‌شدم. برای فرونشاندن اضطرابم و احساس دمی امنیت. در کشوری زندگی کردم که حتی داخل خانه‌ات حریم خصوصی محسوب نمی‌شد. بدنت حریم خصوصی محسوب نمی‌شد. آنچه نجوا می‌کردی حریم خصوصی محسوب نمی‌شد. پس چه حس آشنایی‌ست پناه بردن. پناه بردن به جایی که در آن برای لحظه‌ای احساس امنیت و آسایش کنی. هنوز هم محسوب نمی‌شود البته ولی من دیگر آنجا نیستم. اما آیا هیچوقت فکر کردم همان کشور را به قصد پناهندگی ترک کنم؟ نه. شاید پوستمان کلفت‌تر از این حرف‌ها بود. شاید پناهندگی را حق کسانی می‌دانستیم که حتی داخل بدن و روح و ذهنشان هم حریم خصوصی محسوب نشده بود. حق کسانی که حق نداشته‌شان را در چشمشان فرو کرده بودند و ما هنوز حق نداشته‌مان مورد تجاوز قرار نگرفته بود.

نه هیچوقت به پناهندگی به معنای استفاده از امکاناتی که حق خودم نمی‌دونستم فکر نکردم. حتی اگر جایی راهم نمی‌دادند، حتی اگر ویزایی بهم نمی‌دادند. برای من کلمه‌ای دور و بی‌ربط بود.

اما می‌شناسم کسانی را که پناهنده شدند. بعضی به اجبار که چاره‌ای نمانده بود برایشان، که ماندن برایشان خیلی سخت‌تر و دردناک‌تر و حتی غیرممکن‌ بود. برخی هم حق خودشان می‌دانستند حتی اگر من این حق را برایشان قائل نباشم. چه اهمیتی دارد وقتی کشور مقصد این حق را برایشان قائل شده؟ و چه بسیار کسانی که واقعا حق دارند و کسی و جایی جدی نمی‌گیردشان.

اما مگر حق یک انسان فارغ از نژاد و زبان و رنگ و محل تولد این نیست که محل زندگی‌اش را انتخاب کند؟

من دیگر نمی‌توانم.
من هرگز نمی‌توانستم.
من نخواهم توانست.
من خواهم مرد و دیگران نیز نخواهند توانست.
دیگرانی که هرگز نمی‌توانستند.
دیگرانی که هنوز هم نمی‌توانند.

شاید باید تکرار شود؟

حق هر انسانی‌ست که امنیت و آرامش و آزادی داشته باشد و هرجا که این حق زیر پا گذاشته می‌شود مکان زندگی‌اش را تغییر دهد.