ما خود را می‌سانسوریم تا …

«خودسانسوری»

شبانگاه

به آنچه که در واقع سزاواریم و نه آنچه که اکنون به کف داریم، نزول شوکت ننماییم./ از سوی دیگران قضاوت، متهم، مجرم و محکوم به اشد مجازات نشویم./ موقعیتی را که شایسته‌اش هستیم و به سختی به کف آوردیم و برایش پوستمان کنده شده، از دست ندهیم./ وقتی که پدر هستیم یا مادر و  قاعدتا باید متخلق به اخلاق خانواده باشیم، اگر که نبودیم، شیرازه خانمانمان از هم نگسلد. هر چه باشد ما موظفیم به انجام وظایفمان.

ما نمی‌خواهیم کسی را از خود برنجانیم. چطور می‌شود به خویشان مومنمان بگوییم که ما دیگر مثل شما فکر نمی‌کنیم؟ به همه که نمی‌شود همه چیز را گفت.

ما حتی گاهی جایی که -چه سانسور بکنیم خودمان را، چه نکنیم- هیچ تاثیری در رای و نظر دیگران نمی‌گذارد، بنا به عادت دیرین سانسور را از خود دریغ نمی‌کنیم. باور کنید مسائل شخصی ما به خصوص پس از به دوران رسیدن پدیده‌هایی مثل اینستاگرام، برای دیگران از مزه افتاده. دوستی می‌گفت وقتی تصمیم گرفته تا دیگر ریا نکند و روسری‌اش را بین فامیل شوهرش بردارد،  قلبش از هراس و هیجان چند برابر می‌زده. گمان کرده بود چون مغضوبشان شده کسی به رویش نیاورده. در حالی که معلوم شد اصلا کسی متوجه نشده که خانوم کشف ریا کرده. همچنین بسیار دیده شده برخی از نویسنده‌ها و مترجمان که به پیشنهاد ناشران یا به صورت آتش‌به‌اختیار، روزه شک‌دار نمی‌گیرند و هنوز قیچی‌ندیده خودشان زبان خودشان را می‌برند. یعنی سیستم خودسانسورگری، یک چنین خود ویرانگران زیاده ملاحظه‌کاری از ما آدم‌ها می‌سازد.

اما همین ما آدم‌ها، گاهی زیاده از حد خود را فرا می‌فکنیم، تا انتقام از خود سانسور شده‌مان بگیریم و خواستن توانستن ‌است را در گستره‌ای به پهنای تنبلی یا بی‌استعدادیمان و حتی گاهی‌ هم به وسعت زبلی و زرنگیمان، در عمل معنا ببخشیم. برای این مورد هم یک مثال باید زده شود. این مورد که برآمده از طبع خودسانسوری که ذاتی ما شده و به اکنون، محض تعویض فضا و انتقام از جبر جغرافیا  منجر به مهاجرت و تغییر آب و هوا شده…

پیچیده شد؟ ساده‌تر توضیح می‌دهم: جایی که من زندگی می‌کنم دختری از ایران آمده با پروفسور دانشکده هنر حرف زده گفته ما دخترهای ایرانی اجازه استفاده از رنگ‌های شاد در طرح و تابلو آثارمان نداشتیم و من از بچگی مداد رنگی با رنگ‌های شاد نداشتم و پروفسور که هفت لایه از دلش برای این نوگل باغ‌های شرقی کباب شده، پذیرفته که شهرزاد گریخته از هزار و یک شب سرزمین‍های ناشناخته دانشجوی دانشکده‌شان باشد. یعنی خودسانسوری در وطن را، اگر زبلانه دست‌مایه کنی، در این سوی آب‌ها می‌شود قاتق نان.

مثل کسی که بنا بر شغل هنری‌اش پیشترها دلش خواسته حرکت‌هایی در ایران بزند اما به خاطر فضای سانسور زده، نتوانسته و نزده، حالا که آمده این ور و دیده که دنیا نه تنها قحطی هنرمند نیست آن هم از جنس زنش، بلکه پر از هنرمند است آنهم از جنس زنش، چه کند چه نکند؟ در کسب و کاری خاص شرکت می‌کند و عکس‌های خاص شغل خاصش را به وسعت زمین همرسان می‌کند، تا که چنان موجی توسط ایرانیان پراکنده در همه جا – تو بخوان در به در-  ایجاد شود که آوازه کهربایی‌اش، عامل جذب هنرشناسان شود. و چنین می‌کند. و چنان می‌شود. البته این چیزی از شایستگی‌های ما کم نمی‌کند، به گمان من چیزی هم به ما اضافه می‌کند. این نشان از ذکاوت و هوشمندیمان دارد. به هر حال موج‌شناسی خودش هنری ست. اما این تخصص، از قدر و منزلت جناب «هنر» می‌کاهد.

باری، سانسور بد است و خودسانسوری خر! خر نه، خر خوب است. خودسانسوری بدترین!

 

Advertisements

لباس نامرئی پادشاه

«خودسانسوری»

شامگاه

خودسانسوری تو کودکی به عنوان یه ارزش به خورد وجودم رفت و هنوزم بعد این همه سال که به این موضوع واقفم و هزار مدل‌ مختلف سعی و تلاش می‌کنم که خودم رو ازش وابکنم، بازم مقادیر زیادیش‌ توی شخصیتم باقی مونده و ازش خلاصی ندارم.

هزاران حرف بود توی خونه که به طور اکید ذکر می‌شد که نباید تو مدرسه در موردشون حرف بزنم. دلایلش هم همیشه به نظرم چرت بود. اما یاد گرفته بودم که رعایت کنم و حتی اگه دلیلش بیخوده، به خواسته خونواده‌م احترام بذارم. مثلا توی مدرسه نباید در مورد این که تو خونمون استخر داریم، حرفی می‌زدم. یا شغل پدرم با این که یه شغل کاملا لوس و معمولی بود، جزو اسرار به حساب می‌اومد و باید سانسور می‌شد. داشتن ویدیو و ماهواره که اصلا جرم هم بود و واضح و مبرهن بود که هیچکس نباید از وجودشون باخبر می‌شد. هرگونه صحبتی در مورد اختلاف سن من با خواهرا و برادرام جزو اسرار مگو بود. گاهی حتی دستور می‌اومد که لازم نیست در مورد تعداد خواهرا و برادرات صحبتی کنی. آخه چرا؟ هنوزم برام سؤاله واقعا. از این مثال‌ها میلیون‌ها نمونه در دست دارم.

گاهی‌ انقدر اوضاع برام سخت می‌شد که فکر می‌کردم هر چی بگم اشتباهه و بعدا باید جواب پس بدم. یه بار به آرایشگری که خواهرم رو برای بله‌برونش آرایش ‌می‌کرد، لو دادم که خیلی از خواهر عروس بودن خوشحالم. بعدا گیس و گیس‌کشی شد که چرا گفتی من عروسم! آخه من هنوزم نمی‌فهمم این که کسی بدونه آدم عروسه، چه عیبی داره. گاهی ‌حتی بین اعضای خونواده هم باید مراعات می‌کردم که چیو به کی بگم. یه بار با برادرم و نامزدش‌ رفتیم بیرون و بعدا که برای مامانم و خواهرم تعریف کردم که وای چقدر با این دو نفر خوش می‌گذره، برادرم پوستمو کند که نباید لو می‌دادی که اون باهامون بوده. آخه چرا؟! نامزدش بود به خدا!

دردسرتون ندم. منم آدم گیر و پرفکشنیستی بودم. اگه قرار بر درز ندادن آماره، پس باید به بهترین نحو انجام بشه. تبدیل شدم به چاه اسرار و هر کی هر حرفی داشت، می‌اومد به من می‌گفت و مطمئن بود که جایی لو نمی‌ره. کمتر کسی از زندگی خونوادگیم خبر داشت و درز اطلاعات گزینشی اتفاق می‌افتاد و هیچ دو نفری اطلاعات شبیه به هم دریافت نمی‌کردند. چیزی که والدینم حسابشو نکردن، این بود که وقتی‌ این مقدار خودسانسوری بیرون خونه اتفاق‌ می‌افته، درست همین‌قدرم اطلاعات بیرون از خونه بیرون می‌مونه و داخل نمیاد. ما قریب به اتفاق‌ تک‌تکمون، زندگی‌ای‌ بیرون از خونه داشتیم که کسی توی خونه ازش خبر نداشت و بعدا هم که هرکدوممون مستقل شدیم، حتی ‌با تلاش‌ و کوشش هم نمی‌تونستیم در مورد زندگی خصوصی‌مون برای هم تعریف کنیم.

بعدها که کمی بزرگ‌تر شدم و فهمیدم که چقدر حالام افراطیه، سعی کردم تا حدودی‌ با وبلاگ‌نویسی خوددرمانی کنم. اما بزرگ‌ترین دغدغه‌م این بود که نکنه کسی از دنیای واقعی ردمو تو دنیای مجازی پیدا کنه. وبلاگم برام حکم روانپزشک ساکتی رو داشت که براش با نوشتن افکار و پیشامدهایی که از نظر خودم مخوف‌ترین و دیوانه‌وارترین‌های عالم بودن، خودمو تخلیه می‌کردم و تا حدودی به آرامش می‌رسیدم. اولین باری که لو رفتم و یکی از فامیلامون آدرسمو پیدا کرد و معلوم نیست چطور فهمید که نویسنده‌ش منم، در لحظه قفل کردم. هیچ دلم نمی‌خواست که سفره دلمو پیش هیچ آدم واقعی‌ای باز کنم. به خودم فشار آوردم و سعی کردم بازم بنویسم و بی‌خیال باشم. اما ممکن نبود. حکم پادشاهی رو داشتم که فکر می‌کرد لباس تنشه، اما تو یه لحظه فهمید که لخت و عور وسط جمعیت وایساده و همه دارن بر و بر تماشاش می‌کنن و هر چقدر نخودی بخنده و وانمود کنه که همه چیز نرماله، فایده‌ای نداره.

اسم و آدرس جدیدی برای خودم دست و پا کردم و دوباره شروع کردم به نوشتن. اما دیگه مثل بار اول نشد. ترس این که نکنه باز شناسایی شم، همواره باهام بود و باعث می‌شد خیلی حرفا رو سانسور کنم. خیلی چیزا رو ننویسم. وقایع رو تحریف کنم. همه چیز رو با اشاره و کنایه برسونم. خیلی چیزها رو اصلا ننویسم. انگار کن که روانپزشکم همه فامیل رو دعوت کرده که در جلسات مشاوره من مستمع آزاد باشن. بعد از مدتی‌ عطای وبلاگ‌نویسی رو به لقاش بخشیدم و در بهترین حالت تبدیل شدم به خواننده خاموش. خیلی طول کشید تا فشار انقدر زیاد شه که بفهمم دیگه خوددرمانی جواب نمی‌ده و یه مشاور واقعی احتیاج دارم.

الان چندین و چند ساله که من خارج از ایران زندگی می‌کنم. از به ایران رفتن همیشه استرس می‌گیرم. معمولا هر بار که میرم، در عرض یکی دو هفته می‌تونم یه لیست بلندبالا از زایمان و مرگ‌و‌میرهای پیش‌اومده تهیه کنم که به موقع ازشون باخبر نشدم. همه‌مون یه سره فکر می‌کنیم که خبرایی هست که ما ازشون بی‌خبریم. بحث همیشگیم هم با مامانم و خونواده هم سر اینه که اونا شاکین که از زندگی من خبر ندارن و من شاکیم که از زندگی اونا خبر ندارم. گاهی انقلاب می‌کنم و سعی می‌کنم بی‌ترس خودم باشم و سعی نکنم چیزی رو پنهان کنم. اما هنوز بیشتر وقت‌ها جواب نمی‌ده. راه درازی در پیشه. امیدم رو از دست نمی‌دم.

خودسانسور

«خودسانسوری»

غروب

من در مورد دیگران نمی‌دانم اما گویا من خودسانسور، به دنیا آمده‌ام. من حتی گاهی مچ خودم را می‌گیرم که جلوی خودم نیز، خودم را سانسور می‌کنم، مثلا زمان‌هایی که به زور مجبور می‌شوم کارهای بیشتری از وظیفه‌ام انجام دهم یا به خاطر سیستم معیوب استاد و دانشجویی در ایران، بابت کاری که تحت عنوان دستیار پژوهشی انجام داده‌ام، حقوق معنوی و حقوق مادی خودم را طلب نکرده‌ام چون فکر کرده‌ام زشت است یا ممکن است موقعیت نداشته‌ام را از دست بدهم در حالی که یک گلوی پاره پشت دندان‌های کلید شده‌ام فریاد می‌زد که حقوقت را بگیر!

بارها پیش آمده است که خسته و کوفته بوده‌ام و مهمان داشته‌ایم و برای حدود ده نفر غذا پخته‌ام و کمک هر فردی را رد کرده‌ام در حالی که از خستگی نای ایستادن هم نداشتم و کوتاه نیامده‌ام و میز هم چیده‌ام و میز را هم جمع کرده‌ام و ظرف‌ها را هم شسته‌ام.

به نظرم جامعه‌پذیری من در جامعه ایران و در دهه‌ سیاه شصت کار خودش را کرده است و رفتار من را اینگونه رقم زده است، در دوران بلوغ فکری، تقریبا من حق هیچ اظهارنظری نداشتم و ماشین‌وار باید یک برنامه‌ از پیش تعیین شده را انجام می‌دادم و جالب اینکه فکر نمی‌کردم حق اعتراض یا اظهار نظر هم دارم، تقریبا حدود شانزده، هفده ساله بودم که متوجه شدم می‌توان اعتراض کرد، به کتابخانه‌ای نزدیک محل کار مامانم برای درس خواندن می‌رفتم که یک روز اطلاعیه‌ای زدند که کتابخانه قرار است دخترانه و پسرانه شود و سه روز در هفته دخترها حق استفاده از کتابخانه را دارند. من تقریبا عزا گرفته بودم که سه روز دیگر را چه کنم؟ در حال غصه خوردن بودم که دخترهای دیگر یک نامه نوشتند و درخواست دادند که این تصمیم نباید اجرایی شود. فردایش جلوی دفتر کتابخانه تجمع کردیم. البته من در شوک بودم و برایم جالب بود، بعد از چند ساعت تجمع مدیر کتابخانه آمد و صحبت کرد و گفت به شرط اینکه روابط عاطفی بین دخترها و پسرها جلوی در کتابخانه به وجود نیاید، شش روز هفته دخترها و پسرها می‌توانند از کتابخانه استفاده کنند.

سانسورچی درون

«خودسانسوری»

عصر

از سانسور بدممیاد. احتمالا مثل اکثر آدم‌ها. منطقی نیست کسی دلش بخواد مطلبی نصفه‌نیمه که کسی به عمد بخشیش رو سانسور کرده به اطلاعش برسه. هر چیزی که می‌خواد باشه، فیلم، عکس، نوشته، کتاب، مجله و حتی آدمیزاد. آره از آدمی که خودش رو سانسور می‌کنه هم بدم میاد. اگه خودم هم مجبور به خودسانسوری بشم از خودم هم بدم میاد. احساس می‌کنم خیلی بدبخت و زبون هستم که از ابراز خود واقعی‌ام یا نظر قلبی‌ام می‌ترسم. اگه شرایطش پیش بیاد درجا از خودم متنفر می‌شم. توی ذهنم با خودم کلنجار می‌رم، خودم رو فحش می‌دم و می‌گم تو همیشه ادعا کردی از خودسانسوری بدت میاد! تو همیشه گفتی دورو نیستی! تو می‌گی همیشه خود خودت هستی! پس کو؟ چی شد؟ لال شدی؟ بعد که قشنگ حالم از خودم بهم خورد و دیدم نمی‌تونم هیچ‌جوره خودم رو توجیه کنم و هیچ راهی نداره خودم رو بعد از این عمل شنیع و چندش‌آور ببخشم، اون وقته که به سختی و آهستگی یک جوری نظر واقعی و قلبی‌ام رو به سمع و نظر مخاطبم می‌رسونم. به‌ نظرم فقط اگه مسئله مرگ و زندگی باشه خودسانسوریم توجیه داره و می‌تونم خودم رو ببخشم. به جز این توقعم اینه که خودسانسور نباشم.

کمی دیر فهمیدم برای دانشگاهی که قبول شدم باید از یه آزمون عقیدتی هم رد بشم و وقتی فهمیدم خیلی عصبانی شدم. همچین چیزی توی شرایط پذیرش نوشته نشده بود و بیشتر مردم‌آزاری بود. درهرحال روز ثبت‌ نام رسید و مجبور بودم به یک سری سوال احمقانه جواب بدم تا به‌ اصطلاح تائیدیه بگیرم. رفتم توی اتاقی که نیم‌ ساعت پشت درش معطل بودم. زنی سخت رو گرفته با چادر و مقنعه مشکی مشغول جمع کردن سجاده نمازش بود: دلیل معطلی‌ام. شروع کرد پرسیدن و من هم عصبانی از همه اونچه به‌نظرم توهین به شعورم بود فقط جواب راست و درست می‌دادم. هیچ لزومی نمی‌دیدم بترسم یا احتیاط کنم یا کج‌دار و مریز جواب بدم. حق داشتم جواب‌های واقعی بدم حتی اگه خوشایند سیستم‌شون نباشه. چون مسئله مرگ و زندگی که نبود. قضیه دانشگاه بود و منم شرط لازم رو که نمره قبولی‌ام در آزمون‌های علمی و عملی بود رو داشتم و اصلا حاضر نبودم هیچ خفتی بکشم تا بیش از این خودم رو بهشون ثابت کنم. اون روز کاملا خوشحال از اون اتاق کوفتی بیرون اومدم و بهم ثابت شد کار خوبی کردم که خودم رو سانسور نکردم.

من خودم نیستم!

«خودسانسوری»

بعد از ظهر

مگه می‌شه دختر باشی و نشنیده باشی که این رفتار خوبه و اون رفتار بده، دختر خوب اینجور کار رو نمی‌کنه و دختر خوب اون کار رو می‌کنه. از یه جایی به بعد، وقتی که از این همه جنگیدن خسته می‌شی، دیگه لازم نیست که بهت بگن دختر خوب چطوریه، بیشتر و بیشتر سعی می‌کنی که همونجوری رفتار کنی و اون بخشای پذیرفته نشده‌ات رو بکشی و این شروع خودسانسوریه. من هم مثل خیلیای دیگه همین سرنوشت رو داشتم. توی نوجوانی زیر فشار خیلی رفتارام تغییر کرد و از اون به بعد دیگه خیلی شبیه اونی که آرزو داشتم نبودم، چون من دختر بودم و دختر خوب توی کوچه با پسرا فوتبال بازی نمی‌کنه، دختر خوب با دوچرخه توی خیابونا ویراژ نمی‌ده، دختر خوب دختریه که کسی صداش رو نشنیده باشه و من خونه‌نشین شدم. همسایه‌ها کم شکایتم رو نکردن و من کم با بابا دعوا نکردم ولی بعدش تسلیم شدم و دیگه تمایلی به هیچ کدوم از اون کارها نداشتم.

خیلیای ما اونجوری که دوست داریم زندگی نمی‌کنیم چون از نظر دیگران درست نیست. اونجوری که دوست داریم لباس نمی‌پوشیم، نمی‌خوریم، نمی‌گردیم و خیلی کارهای دیگه رو نمی‌کنیم. خیلی اوقات خوشحال نیستیم ولی برامون سخته که بخوایم از خودمون بیایم بیرون و اون چیزی که واقعی هستیم رو نشون بدیم. خیلی اوقات رفتار بعضیا برامون عجیبه ولی آرزومونه که جرأت اون‌ها رو داشتیم که اونطوری که می‌خوایم زندگی کنیم. این آدم‌ها از خیلی از ما‌ها چند مرحله جلوترن و تونستن از فشارهای محیطشون رها بشن. من این تجربه رو داشتم که وقتی از اطرافیانم دور می‌شم، خودم بودن برام راحت‌تر و دلپذیرتر می‌شه، رفتارهایی رو انجام می‌دم که شاید کسایی که منو می‌شناسن باورشون نشه. اینجور مواقع حس آزادی برام بی‌نظیره، انگار که یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته می‌شه و دلم می‌خواد مثل بچگیم هر کاری دوست دارم بکنم. ولی وقتی برمی‌گردم خونه همون نگرانی‌ها و همون ترس از خود بودن برمی‌گرده. این خود خودسانسوریه. من یه آدمی توی ذهنم دارم که مدام بهم می‌گه که دختر خوب باید چطوری باشه! کاشکی زودتر بتونم بفرستمش مرخصی همیشگی.

سانسورچی کاربلد

«خودسانسوری»

نیمروز

سلام خودسانسوری من. امروز می‌خوام برای اولین بار باهات حرف بزنم. با خود خودت. بدون واسطه و اما و اگر. امروز مجبوری شیش دنگ حواست رو بدی به من و به حرف‌هام گوش کنی. برای همین فکر نکنم مجالی برای انجام دادن وظیفه همیشگیت یعنی سانسور کردن حرف‌های من پیدا کنی. حالا شبیه بچه‌های خوب، دست‌به‌سینه و آروم بشین روی این‌ صندلی ظریف چوبی و فقط و فقط به من گوش کن. نه جوابی بده و نه سوالی بکن. می‌تونی چند تا بیسکوییت دارچینی و یه فنجون چای هم از روی میز برداری، ولی لطفا این کار رو قبل از این که شروع کنم انجام بده. نمی‌خوام وسط گلا‌یه‌هام حواسم رو پرت کنی و رشته افکارم پاره شه. من می‌دونم بعد از گوش دادن به حرف‌هام هر کدوم می‌ریم سوی خودمون و شاید دیگه نتونم گیرت بندازم، پس حداقل یه بارم که شده بذار باهات حرف بزنم و هرچی توی دلم هست رو بگم.

نمی‌دونم اولین بار کی متوجه حضورت شدم. شاید وقتی مدرسه می‌رفتم. وقتی قرار بود هر کس روی برگه‌ کوچیکی بدون نام یه سوال از معلم بپرسه و سوال‌ها دونه‌دونه جواب داده بشن. شاید تو بودی که نذاشتی سوالی رو بپرسم که واقعا توی دلم بود از ترس این‌ که مبادا بفهمن کی این سوال رو کرده. از ترس این‌ که از چشم معلم بیفتم. از ترس این‌که با سوال‌های بچه‌های دیگه خیلی متفاوت باشه و توی دردسر بیفتم. حالا سال‌هاست که تو با منی، توی نوشته‌هام، حرف‌هام، کارهام. خیلی چیزا هست که دوست دارم در موردشون بنویسم ولی نمی‌ذاری. حرف‌هایی هست که دوست دارم بزنم اما تو جلومو می‌گیری. کارهایی هست که دوست دارم انجام بدم اما تویی که مانعم می‌شی. احساس می‌کنم اون‌قدر به بودنت عادت کردم که دیگه نمی‌دونم بودنت رو می‌خوام یا نه. حتی بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه نباشی دلم برات تنگ می‌شه یا یه چیزی کمه. راستش رو بخوای حالا که دارم حرف‌هایی که بهت زدم رو مرور می‌کنم احساس می‌کنم همین حرف‌ها هم سانسور شده هستن. احساس می‌کنم دیگه فرقی نمی‌کنه مشغول سانسور کردن من باشی یا این‌ که روی یه صندلی چوبی روبه‌روی من نشسته باشی و به حرف‌هام گوش کنی. دیگه از بس بهت عادت کردم که بخشی از بودن من شدی. پس بهت تبریک می‌گم سانسورچی من. کارت رو خیلی خوب بلدی.

خودسانسورچی

«خودسانسوری»

پیش از ظهر

هر موقع خواستم برم مصاحبه‌ی کاری، آدمی می‌شدم که خودم نبودم. مقنعه تا دم پیشونی، مانتوی مشکی بلند، کفش تخت و جوراب ضخیم. هر موقع خواستم جایی قهقهه بزنم، یاد اخم پدرم و حرف‌های مادرم افتادم که دخترای بی‌حیا چنین رفتاری می‌کنند، دختر باید سنگین باشه، صداش رو نباید کسی بشنوه. هروقت جایی خواستم اظهار نظری کنم به این فکر کردم که آیا این حرف خوش‌آیند جمع هست؟ آیا استفاده از این کلمات بی‌پرده درسته؟ آیا فکر بدی در موردم نمی‌کنند؟ آیا من رو از خود طرد نمی‌کنند؟!

ما همیشه یه قیچی دستمونه و داریم خودمون رو سانسور می‌کنیم، اما اول از همه، این قیچی رو خانواده، مدرسه و جامعه به دستمون دادند با چی خوبه چی بد! چه حرفی درسته چه حرفی نه؟ چه کاری صلاحه چه کاری نه و بعد انقدر اینها عا‌دت شده که بدون بیانشون، قیچی رو دست می‌گیریم و خودمون رو سانسور می‌کنیم.

یادمه اوایل نوشتن اینجا، همین بودم. سانسورچی خودم. کلماتم رو قورت می‌دادم و فکر می‌کردم حالا فلانی چه فکری می‌کنه؟ حالا اگه فلانی از نشونه‌ها بفهمه چی؟ نکنه حرفی بزنم که برام بد باشه. اما حالا نمی‌گم به طور مطلق این خصلت از روم رفته، اما تلاش می‌کنم برای هرچه بیشتر خودم بودن، بیشتر حرف زدن، بیشتر شبیه و نزدیک به چیزی که هستم.

دو سه سال پیش‌تر، قرار شد جایی کار کنم به طور قراردادی. از روز اول با مانتو و شال اون هم رنگی‌رنگی رفتم. چشم ابروهای کارمندهای اونجا رو می‌دیدم اما محل نمی‌دادم، تا اینکه گفتن باید برم گزینش. عاشق کار کردن اونجا بودم و ترسیدم. تصمیم گرفتم با مقنعه و مانتو برم اما قبلش با کارشناس اون مرکز صحبت کردم و بهم گفت هرطور که هستی برو، تو اینی و همین هم می‌مونی، به خودت اعتماد کن، اونا باید دنبال تو باشن و تو رو همینطور قبول کنند. همین کار رو کردم و پذیرفته شدم!

از وقتی تصمیم گرفتم خودم باشم و خودم رو کمتر سانسور کنم، بیشتر از زمانی که از ترس، خودسانسوری می‌کردم پذیرفته شدم! حداقل از طرف خانواده‌م. تصمیم گرفتم حجاب از سر بردارم و کسی چیزی نگفت. تصمیم گرفتم تنها برم سفر خارج از کشور و کسی چیزی نگفت؛ و می‌دونید چیه؟ هرچی خودتو سانسور نکنی، اعتماد به نفست بالاتر میره… باور کن.