چرا نباشیم؟!

«چرا مردمان خشنی شده‌ایم»

نیمروز

به نظرم بسیار بدیهی است که مردمان خشنی شده باشیم. عدم امنیت روانی و مالی، نگاه کردن به آینده که هیچ چشم‌اندازی نمی‌بینی، اینکه نمی‌توانی دو روز دیگر را پیش‌بینی کنی امیدی برایت باقی نمی‌گذارد و بدون امید آدم‌ها با هم نامهربانند. چون تصمیم می‌گیرند حالا که نه فردایی هست نه امیدی پس همین امروز را خوش باشیم؛ و اگر قرار است من خوش باشم، نه که دیگران خوشحال نباشند، ولی اگر مانع خوشحالی من بشوند من بر آنها می‌تازم، چون فقط امروز را وقت دارم.

رفتارهای نادرستی در بین تمام مردم نهادینه شده که بهشان فرصت فکر کردن به دیگری را نمی‌دهد. هیچ صبر و تحملی برای نظر دیگری و مخالفان نداریم، چون هم تمرین نکرده‌ایم، هم بهمان یاد نداده‌اند و هم در قبال خودمان هیچگاه تحملی روا نشد است. باحجاب به بی‌حجاب می‌تازد و بی‌حجاب به باحجاب می‌تازد. دیندار و بی‌دین هم همین است، رییس و مرئوس همین، کارمند و ارباب‌رجوع همین، مادر و فرزند همین. هر کدام در هر زمانی و مکانی که بر مسند قدرت باشند یا به قدرت نزدیک‌تر باشند یا احساس کنند فضا فضای آنهاست برای ابراز قدرت، قدرتشان را ابراز می‌کنند. چرا که در جاهای دیگر همگی مظلوم واقع شده و ستم دیده‌اند. طبیعی‌ست کودکی که از پدرش کتک می‌خورد، کودکی که از پدرش خشم می‌بیند هنگامی که در مقابل کودک کوچکتر قرار می‌گیرد خود را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند خشم پدر را بازتولید کند، درنگ نمی‌کند. پدر هم به طریقی اگر رفتارش را کنترل نکند و بلد نباشد، خشمش بازتولید ناحقی‌ست که دیده، بازتولید خشمی‌ست که تحمل کرده و چرخه بازتولید خشم ادامه می‌یابد. وقتی مردم می‌بینند که کرور کرور پول و امکانات و ثروت در دست عده‌ای خاص می‌چرخد و اینان هر روز فقیرتر می‌شوند یا اگر خیلی تلاش بکنند در حد همان دیروزشان می‌مانند و نمی‌توانند بهتر از روز پیش شوند، خشمگین می‌شوند. تلاش بی‌حاصل در عین خستگی، خشم و بی‌تفاوتی به اخلاق می‌زاید. بگذریم که برای عدم خشونت دلیل می‌خواهیم، تمرین می‌خواهیم، فرهنگ می‌خواهیم که هیچ کدامشان در جامعه امروز ما وجود ندارد. هرچه هم بوده نابرابری نابودش کرده است.

خیلی طبیعی‌ست که مردمان خشنی شده باشیم و با هم بیش از دیگران خشن باشیم. در تمام دنیا هر اتفاقی بیفتد، بقیه دنیا برای ما شاخ و شانه می‌کشد و ما را با تیغش تهدید می‌کند. دولتمردان خودمان هم که جا خالی می‌دهند و خشم دنیا مستقیم مردم را می‌زند. مردم از همه جا رانده و از همه جا مانده‌اند. مانند کودکی که مادرش را گم کرده و کسی هم درست راهنماییش نمی‌کند، مدام از گوشه‌ای به گوشه‌ای پرت می‌شود و در آخر فریاد بلندی می‌کشد و وسط کوچه می‌نشیند و جیغ می‌زند.

Advertisements

چرا که نه؟

«چرا مردمان خشنی شده‌ایم»

پیش از ظهر

چرا نباید مردم خشنی باشیم؟ وقتی که شب سرمون رو روی زمین می‌گذاریم و صبح منتظر هزار جور غافلگیری سیاسی و اقتصادی و امنیتی و جنایی و خانوادگی هستیم، چرا که نه؟

وقتی هر لحظه عبور از معابر یا رانندگی مساله مرگ و زندگی‌ هست، و معلوم نیست از اون ورش جان به در خواهیم برد یا نه، چرا خشن نباشیم؟

وقتی در همون معابر فوق‌الذکر اگر هم خطر جانی تهدیدمون نکنه، وحشت دزدیدن موبایل و کیف‌قاپی ثانیه به ثانیه ته ذهنمون هست، چرا خشن نباشیم؟

وقتی بچه‌مون رو به مدرسه می‌سپاریم و با انواع اقسام ناهنجاری‌ها و اطلاعات نامناسب برای اون سنین روبرو میشه، هم از طریق خود سیستم، هم از طرق زیرزمینی و کاری هم از دست ما برنمیاد،‌ چرا خشن نباشیم؟

وقتی سرمایه زندگیمون با جمله و حرفی ممکنه ناگهان به هیچ و پوچ تبدیل بشه، چرا خشمگین نباشیم؟

وقتی حتی خودمون ممکنه خیلی ساده و بی‌خود فقط به خاطر این‌که در زمان نامناسب جای نامناسب بودیم دستگیر بشیم و  سر از ناکجاآباد دربیاریم، چرا خشن نباشیم؟

وقتی فرزندمون رو برای یه لحظه می‌ذاریم جلوی تلویزیون بشینه تا نفسی بکشیم، و چنان چیز‌هایی براش پخش میشه که دود از مخ آدمیزاد بلند میشه، چرا خشن نباشیم؟

وقتی بچه‌های مهدکودکی با هم مختارنامه و فرار پایتختی‌ها از دست داعش رو بازی می‌کنند، واقعا قراره ما مردم خشنی نباشیم؟

وقتی شبکه‌های اجتماعیمون پره از دروغ و ریا و نمایشی که از هزار و یک نوع خود‌کم‌بینی برآمده و هدفش فقط من خوشبختم تو نیستی هست، چرا اعصاب و روان سالمی داشته باشیم؟

وقتی نه کودکی ایمن و آرامی داشتیم، نه نوجوانی و جوانی چنینی، نه به میانسالی و پیری‌مون امیدی داریم، چطور خشن نباشیم؟

وقتی هم حسرت جوانی بربادرفته پدر مادر‌هامون رو می‌کشیم و هم غصه کودکی پر از تناقض فرزندانمون رو، چرا خشن نباشیم؟

وقتی فلسفه زندگی همه‌مون اینه که تا جایی که دستت می‌رسه از هرجا که شد سوء استفاده کن تا از بقیه عقب نمونی، معلومه که خشن می‌شیم. طبیعیه که مثل گرگ دنبال دریدن هم باشیم شاید خودمون دیرتر دریده بشیم.

البته که در برابر همه این پرسش‌ها،‌انسان‌های پرتعداد شریفی هم هستند که شرایط اون‌ها رو شکل نمیده بلکه اون‌ها زمانه رو عوض می‌کنند. انسان‌هایی که با وجود همه‌ این‌ها هنوز هم لبخند بر لب و ایمان در قلب،‌ دنیا رو قشنگ می‌کنند… و امیدوارم آینده کشور ما پر از اون‌ها باشه!

 

جوی‌های خشم روان در رگ‌های عصبانی‌ترین مردم جهان

«چرا مردمان خشنی شده‌ایم»

صبح

مرد راننده توی ایستگاه تاکسی‌های میدان فریاد می‌زد و با حالتی بین خشم و گریه می‌گفت: «دِ آخه لعنتی من تازه پول دیه دادم هنوز زیر قسطشم نمی‌تونم بزنمت. بفهم آخه…» و از ناامیدی نشست روی زمین به گریه.

دو نفر سر صبح، توی خیابان، سر جای پارک و اینکه «تو اول آمده بودی یا من»، «تو اول چراغ زده بودی یا من»، «من دنده عقب گرفته بودم یا تو» افتاده بودند به جان هم و همدیگر را سیرِ دل می‌زدند.

مادر یا پدر بچه را زده بودند آنقدر که کتفش در رفته بود و جای‌جای بدنش از سوختگی آش و لاش بود.

مرد زنش را چنان زده بود که نه تنها جنین چهار ماهه‌اش سقط شده بود؛ بلکه دو دندان و دستش هم شکسته بود.

زن با همراهی مردی که تازه با او آشنا شده بود؛ شوهرش را کشته بوده و انداخته بوده توی کیسه و می‌خواسته ببرد بیرون شهر جلوی سگ‌ها بریزد.

دو برادر سر ارث یا موضوعی کم‌اهمیت‌تر به جان هم افتاده بودند و تا مادر یا خواهر بتوانند بیایند جدایشان کنند یکیشان چاقوی آشپزخانه را فرو کرده توی قلب آن یکی.

مرد… زن…. مادر…. پدر…. راننده… مسافر… برادر… استاد…. دانشجو…

زندگی شده مثل یک نارنجک دستی بی‌ضامن که هر آن امکان منفجر شدن و داغان شدن همه‌چیز هست. همین خود من؛ همین من که تا چندسال پیش دوستانم بهم می‌گفتند اگر لاکپشت‌ها دویست سال عمر می‌کنند تو دست‌کم دو هزار سال بعد از آن‌ها را هم خواهی دید بس که خونسردی؛ رسیده بودم به جایی که هر روز، هر روز و هر روز آرزو می‌کردم که اسلحه‌ای داشتم و با آن نصف مردم را می‌کشتم و نیمه‌ دیگر را هم می‌گذاشتم فردا بکشم.

چه به روزم آمده بود؟

واقعا چه به روزمان آمده است؟ مدتی است شوخی‌اش دست به دست می‌شد که ما عصبانی‌ترین مردم جهان هستیم. آیا هستیم؟ ما مردمی که شعر در خونمان جاری‌ست و موسیقی عضو جدایی‌ناپذیر ذاتمان است؛ چرا باید عصبی‌ترین مردم جهان باشیم؟ هر چند همین که با این آمار، شوخی می‌کنیم نشان می‌دهد هنوز چیزی از ادبیات و طبع و ذوق هنری در وجودمان هست حالا گیرم کمی کج رفته ولی هست.

گمانم سختی و فشار زندگی به جنونمان رسانده و نه‌ اینکه در خونمان جوی‌های هنر و شعر روان است؛ نمی‌توانیم اینهمه ناهماهنگی دنیای درون و بیرون را تحمل کنیم و همین است که ناگهان منفجر می‌شویم. راهش چیست؟ واقعا راهش چیست؟

چندوقت پیش یادم افتاده بود که اگر یک روز می‌پرسیدند: «همین الان چه کسی را می خواهی بکشی؟» بدون لحظه‌ای تردید جواب می‌دادم: «آقای فلانی مدیرمان.» آن روز حین رد شدن از خیابان یک‎دفعه‌ای یادش افتادم. یادش افتادم و خنده‌ام گرفت؛ بعد دلم سوخت و بعدتر ناراحت شدم. فکر کردم بنده‌ خدا دارد زندگی‌اش را می‌کند. جداً چکارش داشتم؟

طول کشید تا به اینجا رسیدم. هم زمان گذشت و هم به جای آن جوی‌های شعر و غزل، جوی‌های قرص اعصاب در رگ‌هایم جاری شد تا توانستم برسم به اینجا که بگویم: «بابا ولش کن. دارد زندگی‌اش را می‌کند پیرمرد.» رسیدم به اینجا که «بابا جان اصلاً مگر مقصر حال بد من، وضع بد من، شغل بد من این بابا است؟ باید مقصر را جای دیگری جست و باید کار دیگری کرد و اگر نه هیچکدام این‌ها، باید جور دیگری تحمل کرد. باید صبر کرد باید آن جوی‌ها را هدایت کرد. زندگی همین است باباجان، بد و خوب می‌گذرد. به قول مادرم اگر غر بزنی به خودت دو برابر سخت‌تر می‌گذره. پس راحت بگیر. آره باباجان…»

چرخه پایان‌ناپذیر خشونت

«چرا مردمان خشنی شده‌ایم»

سپیده‌دم

چرا مردم خشنی شده‌ایم؟ مگه زمانی هم بوده که ما خشن نبوده باشیم؟ از نظر من ما از ابتدا همیشه مردم خشنی بوده‌ایم، هستیم و اگه آگاه نشیم خواهیم بود. مگه غیر از اینه که تاریخ ما همه‌ش جنگ و خون و خونریزی بوده؟ مگه غیر از اینه که در اکثر مواقع هر کسی به قدرت رسیده در هر سطحی به زیردستش زور گفته؟ مگه غیر از اینه که همیشه تنبیه بچه‌ها باب بوده و خیلی از مواقع در ستایش تربیت با تنبیه داستان‌ها داشتیم؟ مگه غیر از اینه که خشونت خانگی هر روز بیشتر و بیشتر می‌شه؟ مگه غیر از اینه که خیلیامون با هدف به کشتن دادن خودمونو و دیگران پشت فرمون ماشین‌ها می‌شینیم؟ مگه غیر از اینه که هیچ زنی توی جامعه نیست که خشونت کلامی رو تجربه نکرده باشه؟ پس ما خشن بودیم، شکلش فقط فرق کرده.

من به شدت به چرخه بازتولید خشونت اعتقاد دارم. بچه‌ای که توی خونه از والدینش کتک می‌خوره، دوست و همکلاسیش رو کتک می‌زنه و روزی که بچه‌ای داشته باشه با اون همون رفتار رو داره که والدینش باهاش داشتن و این چرخه توی محیط‌ها و شرایط مختلف مدام بروز می‌کنه. کارمندی که توی محل کارش بی‌احترامی و خشونت می‌بینه، وقتی به جایی می‌رسه خودش تبدیل به یه دیکتاتور جدید می‌شه و همون رفتار رو با دیگران انجام می‌ده. همه به دنبال این هستن که قدرتی بدست بیارن که بتونن از طریق اون عقده‌های خودشون رو خالی کنن. حالا این قدرت در حس مالکیت باشه مثل رفتار خشونت‌آمیز والدین با فرزندان یا همسران با همدیگه یا توی جایگاه اجتماعی و رفتار بالادست با پایین‌دست باشه.

به نظر من خیلی از ماها به صورت ناخودآگاه یا خودآگاه دیکتاتورهایی هستیم که هنوز به قدرت نرسیدیم و داشتن یه امتیاز می‌تونه به راحتی این حرف ما رو ثابت کنه. این هم به این دلیله که ما مدام خشونت دیدیم، توی خونه، توی مدرسه، توی جامعه، توی محل کار و خیلی جاهای دیگه و منتظریم یه روزی روز ما بشه و بتونیم تلافی همه اون خشونت‌ها رو سر یه عده بی‌گناه دیگه دربیاریم و این چرخه تا بی‌نهایت ادامه پیدا می‌کنه. مگه اینکه یک روزی یک نفر این وسط آگاه بشه و این چرخه رو بشکنه.

زورم نمی‌رسه

«چرا مردمان خشنی شده‌ایم»

سحرگاه

یه کلیپ کوتاهی بود که چند وقت پیش نگاه می‌کردم. سلسله مراتب و چرخه‌ خشم رو نشون می‌داد که مثلا پدر، پسر رو توبیخ می‌کرد، بعد نشون می‌داد که رییس پدر رو توبیخ کرده و الی آخر! یه چرخه‌ معیوب…

ما انسان‌ها، تمام عصبانیتمون رو از اطراف سر بقیه خالی می‌کنیم، چون قدرت و جسارت این رو نداریم که با عامل عصبانیتمون روبه‌رو بشیم و یا نمی‌تونیم که کاری کنیم! مثل اوضاع این روزها، همه چی گرون می‌شه، وضع معیشتیمون بدتر میشه، زورمون و دستمون به قدرتمند‌ها نمی‌رسه، خشمگین می‌شیم خشمگین می‌شیم و این رو انقدر جمع می‌کنیم که تا بک جا، بی هیچ ارتباطی، شنیدن یک حرفی که خوش‌آیندمون نیست، تمام خشم و عصبانیتمون رو خالی کنیم. مهم نیست اون آدم همسرمون باشه، بچه‌مون باشه، رفیقمون باشه و یا یک غریبه‌ توی خیابون… وقتی به اطرافمون نگاه می‌کنیم، این خشم همه جا چهره کشیده، توی رانندگیمون مشخصه، توی صحبت کردنمون پیداست، همه جا نمود داره و چه کاری می‌شه کرد؟! از خودمون باید شروع کنیم اما چطوری؟!

خودم رو مثال بزنم، زندگی خودم رو… یازده سال از ازدواجم می‌گذره و توی این سال‌ها تا دلتون بخواد از خانواده‌ همسرم زور شنیدم، حرف شنیدم، تهمت شنیدم و نتونستم چیزی بگم، چون هنوز خیلی بچه بودم، چون بهم یاد داده بودن احترام به بزرگتر رو، چون نمی‌خواستم خیلی حرمت‌ها از بین بره. همسرم چه کار کرد؟ اون هم سکوت کرد و پشت تازه‌عروسش در نیومد، سکوت کرد و گذاشت هر چی می‌خوان حرف بزنن. من عصبانی شدم، افسرده شدم، خشمگین شدم، گریه کردم و ناراحتیم از همسرم که قرار بود همیشه پشتوانه‌م باشه رو توی دلم جمع کردم و جمع کردم و جمع کردم، سال به سال اضافه شد، خانواده‌ش حرف زدن و من از همسرم کینه به دل گرفتم، خانواده‌ش قهر کردند و من از همسرم بدم اومد. بعدها چه کردم؟ بچه‌هام به دنیا آمدند، هر بار پدرشون کاری در حق من نکرد، با بچه‌هام دعوا کردم. هر بار سکوت کرد، سر بچه‌هام داد زدم، هر بار بهم محبت نکرد، با بچه‌هام نامهربونی کردم! تمام خشم و عصبانیت از اون و اطرافیانم رو سر کودکان معصوم و بی‌دفاعم خالی کردم. چون زورم فقط به همون‌ها می‌رسید.

این روزها که تحت نظر پزشکم و قرص می‌خورم و یک مادر عادی هستم و ارتباط درستی با بچه‌هام دارم، می‌بینم که چه ظلمی در حقشون کردم. چه قدر خشم و عصبانیتم رو بی‌دلیل سر اونها خالی کردم چون زورم نمی‌رسید که اعتراض کنم به عامل عصبانیتم.

درد مشترک

«سزارین یا زایمان طبیعی»

از میان پیام‌ها

یک: توکوفوبیا، اختلال ترس از زایمان طبیعی

جایی که من زندگی میکنم هم همینطوره. خیلی به سختی و فقط با تشخیص پزشک میشه سزارین کرد. من هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی بچه بخوام و وقتی یه دفعه در سی و دو سالگی نظرم عوض شد و همه‌ی فکر و ذکرم شد بچه، تازه به این نتیجه رسیدم که من هم از سزارین میترسم، هم از زایمان طبیعی! ولی بازم سزارین به نظرم کمتر ترسناک میومد و کم‌خطرتر برای بچه. در طول دوران حاملگی که ترسم رو با ماما درمیان گذاشتم مدام بهم میگفت که طبیعیه و با گذشت زمان از بین میره. رسیدیم به ماه هشتم و من همچنان به هیچ عنوان نمیتونستم به زایمان طبیعی فکر کنم. خلاصه فرستاده شدم پیش مشاور که تشخیص داد من توکوفوبیا دارم (ترس از زایمان طبیعی) و چون خیلی به اومدن بچه نمونده وقتی برای درمان فوبیای من نیست و اگه مشاور دوم موافقت کنه میتونم سزارین کنم. با کلی تحقیق در مورد ریسک‌های زایمان طبیعی و مزایای سزارین و حق و حقوق قانونی خودم که این بدن منه و خودم براش تصمیم میگیرم رفتم پیش مشاور دوم چون شنیده بودم خیلی سخت موافقت میکنن با سزارین بدون دلیل پزشکی. اما تا وارد اتاقش شدم بهم گفت اگه سزارین میخوای بهت میدم اما اول باید ریسک‌هاش رو برات بگم. تو لیست ریسک‌ها مرگ هم بود ولی من فرم رو امضا کردم و با چشم گریان از بیمارستان اومدم بیرون که من میمیرم و بچه‌م بی‌مادر میمونه… دو هفته قبل از تاریخ سزارین فرستادنم برای اسکن که مطمئن شن موقع سزارین با سورپرایزی مواجه نمیشن. اینجا بعد از هفته‌ی بیستم دیگه اسکن نمیکنن اگه ماما تشخیص بده مشکلی نیست و همه چی خوب داره پیش میره. من رو چهارتا ماما معاینه کرده بودن و گفته بودن همه چی نرماله. قیافه‌ی من رو تصور کن وقتی تو سی و هشت هفتگی رفتم برای اسکن و فهمیدم بچه اصلا نچرخیده و سرش بالاست.

نتیجه اینکه اگه ترس من نبود و پافشاری برای انتخابی که فکر میکردم برای من مناسب تره میرفتم تا پای زایمان طبیعی و بعد از تحمل کلی درد و مشکلات باید متحمل سزارین اضطراری بدون برنامه‌ی قبلی میشدم

مهم نیست اطرافیان چی میگن، مهم نیست اجتماع قضاوتت میکنه یا نه، سر بعضی چیزا فقط و فقط مهم اینه که احساس خودت چیه و خودت فکر میکنی چی برات بهتره.

دو: کابوس زایمان طبیعی

من فقط یکبار زایمان کردم، طبیعی و سخت! و همان شد که قید بچه دوم را زدم برای همیشه. وقتی باردار شدم ۲۵ سالم بود، به خاطر سابقه اضطراب طبعا ترس از زایمان داشتم، هنوز برای انتخاب زایمان طبیعی و سزارین تصمیم نگرفته بودم که مادرم یک روز گفت زایمان طبیعی جنم میخواد (خودش پنج شکم زاییده بود!)، دست تنها بودم و شوهرم تازه درسش تمام شده بود و سخت کار میکرد، بارداری بد و وحشتناکی داشتم و مانده بود زایمان که تمام شود و تمام شوم! همزمان یکی از دوستانم هم با من باردار شد و گفت که میخواهد حتما طبیعی زایمان کند، منهم روی لج حرفی که مادرم زد و تصمیم دوستم خواستم خودم را ثابت کنم.

دکترم یک خانم دکتر متبحر ولی بد اخلاق بود. زایمان من قرار بود ۳۰ اسفند (اون سال، سال کبیسه بود) یا اول فروردین باشد، تا ۲۸ اسفند هیچ دردی نداشتم، ۲۹ هم در حد دل‌پیچه تا اینکه به پیشنهاد دوستم شب سی‌ام روغن کرچک خوردم و هیچ غذایی نخوردم تا زایمان راحت باشد. چشمتان روز بد نبیند جهنم را با چشمانم دیدم. مادرم گفته بود کامل درد بکش بعد برو بیمارستان. کم‌تجربه بودم، و دست تنها. با چندتا دل‌پیچه رفتم بیمارستان (خصوصی در یکی از بهترین نقاط تهران). دربان گفت برای زایمان اومدی؟ گفتم بله، با تعجب گفت بفرمائید، ظاهرا باید بیشتر درد میداشتم. پروژه شکنجه شروع شد: آمپول فشار و معاینه متعدد برای بازکردن دهانه رحم. دکتر کیسه آبم رو پاره کرد و میتونم بگم به روز شد شروع زایمان. تمام مدت دکتر غر زد که روز اول عیدم رو خراب کردی. فشارم افتاد رو ۵ چیزی نزدیک مرگ. زود نداشتم، بچه داشت خفه میشد، پرستار بالا سرم انقدر رو دنده‌هام فشار آورد که تا چند ماه موقع سرفه و خنده درد داشتم.

با وانتوز بچه رو کشیدن بیرون. دو روز بود چیزی نخورده بودم، نا نداشتم برای زور زدن. نقره‌ای شده بود و خدا رحم کرد اگر اکسیژن کم میومد امکان داشت فلج مغزی بشه. شنیدم که دکتر تا بچه رو گرفت گفت پسره اونم چه پسری! خوشگل بود از بس! دستم رو دراز کردم سمتش، فقط سرشو تونستم لمس کنم، بردن بشورنش. دکتر شروع کرد به بخیه زدن، فریادهام به هوا رفت. گفت من اینجوری نمیتونم، یه دکتر بیهوشی اومد داروی خواب زد و بخیه‌ها تموم شد و چشمم رو باز کردم، تو بخش بودم با درد و آه.

هیچ فرقی با سزارین نداشت بلکه وحشتناک‌تر. بخیه‌ها دو ماه طول کشید تا خوب بشه، تا دو ماه خونریزی داشتم. نزار و ضعیف بودم. کشیدن بخیه‌ها خودش یه جهنم دیگه بود. حالا که تو یوتیوب زایمان طبیعی رو میبینم و لذت مادران خارجی،افسوس میخورم بابت اینکه هیچی از مادری نفهمیدم. عوارض زایمان سخت سالها باهام بود، عفونت مکرر رحم، تکرر ادرار، کابوس اون روز.

ما در ایران از خیلی چیزها محروم هستیم کادر پزشکی باید از میان افرادی انتخاب بشه که عاشق کارشون باشن متاسفانه اینطور نیست.

 

درد بی‌درمون

«سزارین یا زایمان طبیعی»

مهمان هفته: هادی

مگر می‌شود مرد بود و درد زایمان را فهمید؟ مگر مردان هم زایمان دارند؟ جواب سوال دوم را مطمئن نیستم، هرچند مردان زیادی در زندگیم دیده‌ام که به وقت گلایه از مشکلات روزمره‌شان می‌گویند «زیرش زاییدم» که لابد کنایه از درد زایمان طبیعی‌ست. اما جواب سوال اول را مطمئن هستم، چگونه؟

بگذارید برایتان تجربه‌ای را تعریف کنم. حدودا دو سال پیش بود که برای وضع حمل همسرم به بیمارستان رفتیم، البته نه به خاطر درد زایمان بلکه وقت مقرر بود جهت متقاعد کردن کودکمان برای تولد جلوتر از موعد که مشخصا به دلایل پزشکی صورت می‌گرفت.

به لحاظ روحی هر دویمان با آمادگی کامل قدم به بیمارستان گذاشته بودیم و بسیار خوشبین به زایمانی راحت و تحت کنترل. این خیال آسوده از کلاس‌های آموزشی آشنایی با زایمان می‌آمد که گمان می‌کردیم از سیر تا پیاز زایمان طبیعی و سزارین را در آنجا آموخته‌ایم. گمان من این بود که در صورت پیش آمدن هر کدام از سناریوهای محتمل قدرت مدیریت شرایط را خواهیم داشت، در صورت زایمان طبیعی می‌دانستم کدام پوزیشن‌های بدن به همسرم کمک خواهد کرد تا درد کمتری را تحمل کند. می‌دانستم که ماساژ کمر به وقت انقباض‌های شکمی کمک بزرگی خواهد‌بود، می‌دانستم در تمام طول این انقباض‌ها تا به دنیا آمدن نوزاد نباید دستان همسرم از دستان من جدا شود. خیلی چیزها را می‌دانستم اما نمی‌دانستم دیدن رنج واقعی همسرم وقتی تحت تاثیر داروهای انقباض‌دهنده جانش به لبانش می‌رسید، چه دردی دارد. گویی با هر انقباض شکم او، رد صاعقه‌ای از گردن تا پاهای من نیز جاری می‌شد و فلجم می‌کرد.

حاضر بودم تمام درد او را به جان بگیرم تا شاید او‌ هم کمی استراحت کند، ولی گویا این ماراتن درد تمامی نداشت. کودکمان قصد آمدن نداشت، آخر برای چه؟ بعد از دو شبانه‌روز درد و تلاش مداوم منصفانه نبود، اما چه چاره؟! نمی‌خواست، فقط همین. اطبا در نهایت دستور سزارین دادند، شاید برای همسرم این خوش‌ترین خبر دنیا بود؛ پایانی بر فشارهای استخوان‌سوز. من هم لباس اطاق عمل پوشیدم و به همراه تیم جراحی وارد اطاق شدم، اضطراب امانم را بریده بود و مدام به همسرم می‌گفتم نگران نباشد. پرده‌ ای کشیده شد مابین ما و تیم جراحی، اسمش زایمان است و شیرین اما در واقعیت یک جراحی باز است در حالت هشیاری! ترس دارد. قیچی‌ها برای او به صدا درآمدند  و یک عملیات دو ساعته و تمام. صدای کودکمان فضای اطاق را پر کرد و دنیای تعلیقی‌مان با سپردن کودکمان به آغوش مادرش به پایان رسید. اطبا فارسی نمی‌فهمیدند وگرنه می‌رفتم و روی شانه‌ طبیب بزرگ تیم می‌زدم و می‌گفتم: «هر دو‌ دردند، اما انصافا این کجا و آن کجا.»