فیل در تاریکی

«تن‎فروشی»

بامداد

یک- چند وقت پیش توی یکی از شبکه‌های اجتماعی مصاحبه‌ای رو با دو خانوم تن‌فروش تماشا می‌کردم. یکیشون تو یکی از خونه‌هایی که اینجا به طور قانونی برای این منظور و تحت پوشش کلیسا فعالیت می‌کنند، کار می‌کرد و دومی به اصطلاح خودش کار آزاد می‌کرد. هر دوشون از کارشون راضی بودند و دلشون نمی‌خواست شغلشون رو عوض کنند، چون پولش با کارهای دیگه قابل مقایسه نبود. یکیشون که سن و سالش کمتر بود، مشکل بزرگش این بود که مادرش به انتخاب شغلش احترام نمی‌گذاشت. دومی که یه ریزه بزرگتر بود، مشکل خاصی نداشت و از طرز زندگیش و درآمدش خیلی هم راضی بود. هر دوشون کارشون قانونی بود و براش اجازه‌نامه و پنجاه مدل گواهی بهداشت داشتند. مرتب سلامتیشون رو چک می‌کردند و اگر یکی از مشتری‌ها سر به سرشون می‌گذاشت، قانون ازشون حمایت می‌کرد.

دو- دوست پسری داشتم که توی یکی از شب‌های عاشقی و درموندگیش اعتراف کرد که یه بار با خانومی تن‌فروش خوابیده و برای برطرف کردن نیازهاش پول پرداخت کرده. من پریشون و آشفته و خام، تماشاش کردم و باورم نشد. تجسم این که موجود مورد علاقه من چنان بند غرایز باشه که به خاطرش حاضر به پرداخت پول باشه، برام غیرممکن بود. سعی کردم منطقی و امروزی و باشعور باشم. سعی کردم به خاطر گذشته‌ش قضاوتش نکنم. ازش پرسیدم اگه با عقل و سن الانت موقعیتی پیش بیاد که چندین و چند ماه با کسی نباشی، بازم حاضری بری اونجا؟ خوب تو چشام نگاه کرد و مستاصل گفت: «شاید.» تحملش خیلی برام سخت بود. توی شب عاشقی و راستگوییش ولش کردم و داغون و پریشون چهار صبح از خونه‌ش زدم بیرون. مدام پیش خودم فکر می‌کردم که اگه همین جوری توی باری جایی با کسی آشنا شده بود و باهاش رابطه یه شبه‌ای رو تجربه کرد بود، شاید اونقدرا به نظرم بد نمی‌اومد. اما این که بابتش پول داده باشه، برام خیلی سنگین تموم شده بود و باورکردنی نبود.

سه- بعد از یه هفته اشک و لابه یکی از دوستای مدرسه‌م باهام تماس گرفت. گفت چرا پکری؟ براش تعریف کردم ماجرا رو. خوب گوش کرد و آخرش فقط گفت: می‌تونم ناراحتیتو درک کنم. من هاج و واج موندم که: فقط درک کنی؟! فکر نمی کنی چه آدم عوضی‌ایه؟ فکر نمی کنی چقدر کاری که کرده تهوع‌آور و حال‌بهم‌زنه؟؟ آخه من چه جوری از همچین آدمی خوشم اومده بود؟ دوستم فقط ساکت به حرفام گوش کرد. وقتی که هیچ جوابی ازش نشنیدم، گفتم می‌شه توام لطفا نظرتو بگی؟ فکر نمی‌کنی چقدر باورنکردنیه؟ گفت نه عزیزم فکر نمی‌کنم. رابطه جنسی مثل غذا خوردنه به نظر من. یه وقتی غذا تو خونه هست، یه وقتی هم نیست و میری فست فود می‌خوری. این چه ربطی به عشق و عاشقی داره؟

چهار- یکی دو سال بعد تو یه کلاب با مردی آشنا شدم که شب اومد پیشم و با هم خوابیدیم. صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم که بالا سرم لب تخت یه اسکناس صدتایی گذاشته و رفته.

Advertisements

کارگر

«تن‎فروشی»

نیمه‌شب

چی!! چه‌قدر وقیح. چه زشت! بی‌تربیت و بی‌حیا. جلف و سبک! این‌ها فکرهای خیلی خیلی قدیمی من درباره تن‌فروش‌هاست. به‌خصوص در ابتدای نوجوانی. چون به طور کلی هر چی مربوط به رابطه جنسی خارج از عرف بود به نظرم زشت بود. این چیزی بود که اطرافم دیده و یاد گرفته بودم. اصلا هرچی که به هر شکلی مربوط به سکس بود یه مقوله هیس هیس یواش یواش بود! اون وقت با همچین نگاهی یهو بفهمی کسانی هستن که تن‌فروشی می‌کنن؟! یعنی همچین موجودات جسور و وقیحی هم وجود دارند؟ چه‌قدر بی‌ادب هستن! باورش سخت بود. یا فکر می‌کردم این‌ها کسایی هستند که این کار رو از روی علاقه فقط انجام می‌دن. انگار تنها چیزی که به فکرم نمی‌رسید این‌که این بیچاره‌ها از سر فقر و نیاز به این وضع رو آوردن. انگار که از وضع‌شون خیلی هم خوشحال باشن.

فاحشه و روسپی، این کلمه‌ها رو مثل همه چیزهای دیگه توی کتاب‌ها کشف کردم. البته اولش اصلا نفهمیدم چی هست. بچه بودم و توی یه کتاب داستانی از یه زن روسپی و پسرک چشم آبی بود. من گفتم آها اشتباه چاپیه! این زن اهل روسیه‌ست و تا آخر داستان زن روسی خوندمش. مسلما هیچی هم از داستان دستگیرم نشد. فاحشه هم همین‌طور، به‌خیالم به آدم بی‌ادبی که همش فحش می‌ده می‌گفتن. گذشت تا فهمیدم این‌ها القابی‌ست که به زن‌های تن‌فروش می‌دن. بعد هم تو ذهنم جا افتاد این‌ها زن‌های بد هستند چون کار بدی می‌کنن.

از اون‌جایی که همچنان خوره کتاب و مجله بودم و شروع به خوندن ماهنامه‌های ادبی و فرهنگی کرده بودم با یه بحث جدید روبه رو شدم. این‌که چرا همیشه حرف از زنان‌خیابانی می‌شه و چرا اون‌ور قضیه نادیده گرفته می‌شه. واقعا تا اون روز به فکر کوچیک من هم نرسیده بود، هر کدوم از این زن‌ها با ده‌ها مشتری مرد روبه رو بودن. یه زن بود و هزار مرد. ولی مردها کجای این داستانن. چرا بدنام نشدن. چرا مرد خیابانی نشنیدیم. مرد بد، مرد هرزه، مرد فاحشه و مرتیکه خراب نشنیدیم. همه این صفت‌ها همیشه به زن داستان چسبیده. انگار نه انگار که اگه این زن مشتری نداشته باشه دیگه زن بد نیست.

امروز روز می‌بینم که لغت بهتری برای این قشر در نظر گرفتن، کارگر جنسی. بدنش در مقابل پول. چه زن باشه چه مرد باشه. دیگه قرار نیست با القاب زشت و توهین ‌آمیز به کسی که نمی‌دونم به کدوم دلیلی تن نازنینش رو می‌سپاره به دست‌های ضمخت و حریص غریبه فحاشی کنم یا به چشم تحقیر نگاه کنم. در مورد تن‌فروش‌هایی که از سر اجبار یا فقر این‌ کار رو انتخاب نکردن و احیانا از روی علاقه بوده، نه اطلاعی دارم و نه نظری. فعلا فقط می‌تونم تعجب کنم اگه بفهمم همچین چیزی هم وجود داره.

زن نامریی

«تن‎فروشی»

شبانگاه

من توانایی این را دارم که برای تمام زنان و مردان تن‌فروشی که در این کره‌ خاکی زندگی می‌کنند، غصه بخورم. بله درست متوجه شده‌اید، علیرغم تحصیلاتم که اتفاقا به این امر نیز مرتبط است، در درون من زنی وجود دارد که هنوز با همه‌ کارهای میدانی و مطالعاتی که در این زمینه انجام داده است، با دیدن فردی که از این راه هزینه‌های زندگی خود را تامین می‌کند، دلش می‌خواهد که با او بر سر میزی بنشیند و برایش توضیح دهد و او را از این ورطه‌ خشونت و بیگاری بیرون بکشد، او فکر می‌کند پیام آور صلح در جهان است و با گفتگو هر امری ممکن است.

یک بار به کشور دیگری مسافرت کرده بودم و زبان کشور مقصد را در حد ابتدایی بلد بودم، شب بی‌خوابی به سرم زد و برای گشت و گذار اطراف هتل را گشتم، در این مدت زنی توجهم را جلب کرد، زن بسیار دزدانه در اطراف هتل پرسه می‌زد و سنش حدود چهل تا پنجاه سال بود و ظاهرش توجه‌ها را به خود جلب می‌کرد، تقریبا چند بار التماس کارمند امنیتی هتل کرد و او اجازه نداد وارد هتل شود، من خسته از گشت و گذار، در لابی هتل نشسته بودم و با موبایلم سرگرم بودم، زن از غفلت کارمند استفاده کرد و یواشکی وارد هتل شد و به دستشویی هتل رفت، دستشویی روبروی در آسانسور بود، تقریبا تا وقتی که من آنجا بودم و حدود دو ساعت بود، تقریبا زن به هر مردی که قصد استفاده از آسانسور را داشت، پیشنهاد سکس می‌داد. نمی‌دانم آن زن عاقبت آن شب را چگونه به صبح رساند اما حدس می‌زنم در هر صورت، شب خوبی را پشت سر نگذاشت.

من تقریبا تا زمانی که در آن هتل بودم، هر وقت به دستشویی هتل می‌رفتم یاد آن زن می‌افتادم و فکر می‌کردم چه اتفاقی افتاده است که فردی فارغ از سبک زندگی و درآمد راضی می‌شود چند ساعت در یک دستشویی بماند و منتظر مشتری باشد. آن زنی که در من وجود دارد، تقریبا در هر بار استفاده از آن دستشویی بغض می‌کرد و فکر می‌کرد شاید اگر با آن زن صحبت کرده بود، دیگر آن زن شب‌های بسیاری را در دستشویی‌های هتل‌ها نمی‌گذراند. البته من می‌دانم این خیال خامی است اما من نمی‌توانم حریف زنِ دورنم بشوم .

سوداگران بی‌غش

«تن‎فروشی»

شامگاه

اگه تن‌فروشی از فقر باشه، تف به زندگی. تصورش درد داره. اگه تن‌فروشی حتی از فقر باشه، شک ندارم از خیلی از شغل‌ها شریف‌تره.  تن‌فروشی اگه صفت بشه‌ تهوع‌آوره. یک نفر آدم روسپی‌صفت از نانجیب‌ترین‌های روزگاره. بی‌اصول؛ ناجنس؛ قدر‌نشناس، فرصت‌طلب؛ جاه‌طلب بی‌آنکه شایستگی جاه و مقامی رو داشته باشه.

من تا حالا بین نزدیکان و دوستانم تن‌فروش نداشتم. یا اگه هم بودند من خبر نداشتم. اما بین فیلم و سریال‌هایی که دیدم فراوون به این مورد پرداخته شده. مثل نقش زن جوان روزنامه‌نگار بلند‌پروازی‌‌ که  طی ماجراهایی شیوه پیمودن پله‌های ترقی رو بازی میده. تن میده و ارتقا می‌گیره. بالاتر میره و بالاتر. و داستان جوری پیش میره که شما بهش حق میدی و میگی چرا که نه؟ مگه راه دیگه‌ای هم هست؟ پس چه بهتر که هر چه زودتر راه بیفته.

یا  ماجرای زنی دیگه در نقش مالک تن که توی همون بخش نخستین سریال خودش رو اینطور معرفی می‌کنه: «‌سلام من فاحشه‌ام.» و میگه که این شغل رو بخاطر تنوع پایان‌ناپذیر، در‌آمد عالی و کسب تجارب بی‌نظیر انسانی دوست داره. و نشون میده که هر بار که عاشق شده، رنج  وصل نشدن رو به جون خریده تا به شغلش لطمه نخوره. شما از دیدن این سریال حس خوبی به رفتار آرام‌بخش این زن جوان با مردانی که پر از گره‌های باز‌نشده روانی با ریشه‌های جنسی هستند پیدا می‌کنید. مثل جایگاه یه مشاور روانی معتمد. مثل حضور کنار یه قدیس که دردمندان رو با رفتار شفاگرانه‌اش به عوالم شفا می‌بره. مثل یه مادر برای یک مرد خسته که نمی‌خواد از وظایف خانوادگی و اجتماعیش در بمونه. مثل یه روسپی تا مغز استخون شاد و راضی. یا نقش شخصیت روسپی دیگه‌‌ای از سرزمینی دیگه که طعم پرواز رو به مشتری شاعرش می‌چشونه.

خب توی خیلی از فرهنگ‌ها نگاهشون به سکس به کهکشان راه شیری وصله. موضوع رو زمینی می‌بینند اما باهاش پرواز می‌کنند. نمیشه همون  قوانین و بند زنجیرهایی رو که برای اغلب اذهان، عادیو چه بسا ضروری به نظر می‌رسه، بین این مردم هم انتظار داشت. بالطبع نگاهشون به تن‌فروش هم نگاه کاملا متفاوتیه.

در خیلی از فرهنگ‌ها نیاز بدن به تبادل انرژی از راه گرفتن و دادن تن، از نون شب هم واجب‌تره. با طبیعت شوخی ندارند. کسی رو که پروازش میاد، با زدن بند و برچسب توی قفس نمی‌چپونند. آره بعضیا اینجوریند. البته که عوالم فیلم و سریال رو نمیشه طابق نعل به نعل با زندگی واقعی دونست اما به نظرم بی‌شباهت هم نیستند .

توی شهری که من زندگی می‎کنم، دختران جوان و زیبای تن‌فروش هم زندگی می‌کنند که برای کار و کسب درآمد – تا زمانی که جوانی فرصتش رو بده – از کشورهای اروپای شرقی و روسیه و… به اینجا مهاجرت کردند. پول خرید یک خونه و هزینه زندگی دوره بازنشستگیشون رو که درآوردند برمی‌گردند به زادگاهشون. اینم یه جورشه.

توی کشوری که من زندگی می کنم تجارت فاحشه از نظر سودآوری  بعد از تجارت  اسلحه و صنعت قرار داره. در روزگار ما کار مردان تن‌فروش هم حسابی رونق گرفته. پیشترها زن‌ها هم برای این امر  پول نمی‌دادند، می‌دادند؟

دلم می‌خواد فکر کنم  همه تن‌فروش‌ها با پای دلشون میرن سودا. نمی‌خوام به غصه‌هام اضافه کنم و فکر کنم فریب داده شدند یا…

باید درد ناسوری باشه، میلی به سکس نداشتن و از گرسنگی تن دادن.

فدای سرت

«تن‎فروشی»

غروب

من کی هستم که بخواد تو رو قضاوت کنه؟ شرم بر منی که از این فکرای صدتا یه‌‌ غاز به مغزش خطور کنه. منی که توی یه خانواده موجه به دنیا اومدم ‌و بی این‌ که تلاش خاصی کنم زندگیم روی روال بوده و کیفم کوک. منی که تنها کاری که به عنوان کودک باید می‌کردم سرسره‌بازی و ساختن قلعه شنی بوده و تنها وظیفه نوجوونی و جوونیم چسبیدن به درس و‌ مشق، اونم در حالی که خیار و سیب و نارنگی پوست‌کنده دلبر رو مامانم می‌ذاشته روی میز تحریرم. منی که دغدغه شخصی‌ام توی اون جامعه سردرگم کثیف، به جای مقنعه با روسری و شال به دانشگاه رفتن بوده یا این‌که بتونم هر رنگ لاکی دلم خواست بزنم. منی که شاید کلی متلک شنیدم توی مسیر هر روزم توی خیابون آزادی و این تلخ‌ترین تضاد زندگیم بوده که زندانی‌ترین و غمگین‌ترین باشی توی خیابونی که اسم احمقانه بی‌منطقش آزادیه. ولی با وجود همه اینا، نه مثل تو خانواده‌ام تنهام گذاشته، نه فقر کشیدم، نه از بدیهی‌ترین حقوقم مثل تحصیل و بهداشت بی‌بهره بودم. من که هیچ وقت مثل تو روحم و تنم تنها نبوده و چینی دلم لب‌پر نشده و جابه‌جا بندش نزدم

تن تو، تن معصوم مغموم تو، تن بی‌نوای بی‌امید تو، همون که ا‌ون‌قدر باهاش بیگانه‌ای و بی‌حس که دیگه برات فرقی نمی‌کنه به کی می‌فروشیش. همون که دیگه با هم قهرین. همون که انگار مال تو نیست و نمی‌شناسیش. همون که باهاش به کریه‌ترین شکل ممکن تحقیرت می‌کنن. همون که مثل تفاله چایی می‌اندازنش دور. همون که انگار تقدیر بی‌منطق غم‌انگیر این روزاش این شده که له بشه.

تقصیر تو نیست. هیچ وقت تقصیر تو نبوده. تقصیر اوناییه که این رنگ بد‌قواره بدترکیب رو پاشیدن روی شهر بی‌روح خسته خاکستری. رنگی که باید سال‌ها افتاد به جونش و با رنج و خشم و دلهره سابید تا شاید یه کم بی‌اثر شه. تازه شاید همون موقع هم برای مدت‌ها بوش بمونه. بویی که از جنس تحقیر و نفرته. بویی که حق تو و شهری که توش زندگی می‌کنی نیست.

تقصیر تو نیست. تقصیر تن تو نیست. هیچ وقت نبوده. تقصیر اوناس که این شرایط رو خودشون به وجود میارن و با وقاحت تمام اسم تو رو ‌می‌ذارن تن‌فروش. اسم تو رو می‌ذارن خراب و تحقیرت می‌کنن. اونایی که ذهنشون از بس خرابه که نمی‌تونن درک کنن که مشکل خودشونن. مشکل مغز مریضشونه. شاید هم تقصیر من و مایی باشه که بی‌تفاوتیم و با سکوتمون انگار در مقابل تو می‌ایستیم. تو تنت رو می‌فروشی. فدای سرت. اما ما چی که گول اونا می‌خوریم و ذهنمونو به هزار فکر و دغدغه بی‌ربط بی‌اهمیت شرم‌آور می‌فروشیم. مایی که یادمون می‌ره تو چه رنجی می‌کشی. ما که دوریم از تو و قصه غمگینت. خیلی خیلی خیلی دور.

یک گزارش

«تن‎فروشی»

عصر

همسایه بغل دستی‌ام است. حدود هفتاد سال از سنش می‌گذرد. از بالکن مرا دید می‌زند و می‌داند که می‌نویسم. دوست دارد پای صحبتش بنشینم و برایم از سرگذشت و زندگی‌اش حرف بزند. بسیار بدزبان و فحاش و بی‌پرواست. سعی می‌کنم از او بگریزم. اما مجالم نمی‌دهد. خود را برای صرف قهوه به خانه‌ام دعوت می‌کند. قهوه را آماده کرده و همراه با کیک، روی میز می‌گذارم. می‌گوید: «دوست دارم حکایت مرا بشنوی و کتابی بنویسی. باور کن زندگی زنانی مثل ما عبرت‌انگیز است.» جواب می‌دهم: «آخر آداب و رسوم و فرهنگ و… حتی حرف زدن من و تو زمین تا آسمان فرق دارد.» می‌گوید: «ول کن این حرف‌های قرتی را. سوال کن و جواب بدهم.» می‌گویم: «نمی‌دانم از کجا شروع کنم و چه بپرسم. خودت شروع کن.»

می‌گوید: «‌از کودکی پیش زنی زندگی می‌کردم که همه لطیفه جان صدایش می‌کردند و من نیز به همین نام صدایش می‌کردم. لطیفه جان زن بسیار مومن و صاف و بی‌شیله‌پیله‌ای بود. شوهرش مرده بود و بجز من بچه‌ای نداشت. خانه‌ای کوچک با همسایه‌هایی مهربان داشتیم. هفت ساله که شدم، مرا راهی دبستان کرد. سه سال درس خواندم. یک روز که از مدرسه به خانه برگشتم، صدای لطیفه جان را شنیدم که با زنی که آرایش عجیبی داشت و نصف سینه‌اش از بلوز یقه بازش نمایان بود، جر و بحث می‌کرد. زن می‌گفت بچه‌ام است و می‌خواهم ببرمش، لطیفه جان جواب می‌داد خودت بچه را نخواستی و به من فروختی. گناه دارد به خدا. برو پی کار و زندگی‌ات و دست از سر این معصوم بردار. او پیش من خوشبخت است. او را پیش ناپدری نبر. اما زن دست‌بردار نبود و می‌گفت خودم زائیدمش. بچه من است. اصلا توی خانه‌ام احتیاج به کلفت دارم. به تو چه… خلاصه زورش رسید و مرا از دست لطیفه جان گرفت و به خانه خودش برد و گفت که مادر واقعی من است. او مرا به مدرسه نفرستاد که گویا خواندن و نوشتن یاد گرفته‌ام و کافی است. شبها به همراه ناپدری سر کار می‌رفت و صبح‌ها که بیدار می‌شدم، برایشان صبحانه آماده می‌کردم و آنها که نزدیک ظهر از خواب بیدار می‌شدند، می‌خوردند. کلفت خانه بودم و خودم هم نمی‌فهمم چرا مادرم دوستم نداشت. بچه بودم و علاقه زیادی به شانه کردن موها و مرتب کردن لباسم داشتم. به همین سبب هم از مادرم خیلی کتک خوردم. می‌گفت پدرسوخته هنوز از تخم بیرون نیامده برای شوهر من عشوه می‌آیی و تحریکش می‌کنی؟ و من نمی‌فهمیدم عشوه آمدن و تحریک کردن چیست. بالاخره پانزده ساله شدم و با زور و پافشاری مادر جلای وطن کردم. او تلاش می‌کرد مرا به غربت بفرستد. می‌گفت آب و نان در این کشور است. برو. سرانجام مرا تسلیم مردی که گویا قاچاقچی یا هر زهرمار دیگر بود سپرد و راهی کرد. اینجا که رسیدم، خود را در فاحشه‌خانه دیدم. جوانی‌ام به روسپی‌گری و پیری‌ام به کارگری در روسپی‌خانه گذشت. خدا به این مملکت برکت و قدرت و ثروت فراوان عطا کند که با این سن و سال و فرسودگی بازنشسته‌ام کرد و لقمه نانی دارم. تو چه می‌دانی که تن‌فروشی چه شغل سخت و دردآوری است.»

می‌گویم: «گناه خودت است. می‌توانستی خودت را نجات دهی. اینجا قانون هست و تو می‌توانستی به قانون پناه ببری. قانون اینجا…» حرفم را قطع می‌کند و می‌گوید: «این همه قانون قانون نگو. این زندگی لعنتی تا با قانون آشنا شود، سوار بر اسب سرعت، دویده و رفته. تا بخواهم به قانون بیاندیشم، زیر تن لش مردی هوسباز و مست و وحشی له شدم. هر شب نه یک بار، بلکه چند بار. تا خستگی در کنم شب رسید و همان آش و همان کاسه. ادعا می‌کنم که پولم حلال است. شما زن‌ها هر وقت عشقتان می‌کشد، هر وقت دلتان می‌خواهد، با همسرتان همبستر می‌شوید. همسرتان هم با شما عاقلانه رفتار می‌کند. مواظب است که موجب درد شما نشود. اما ما این حق را نداشتیم. مشتری مست، با تن و بدن بوگندو، سراغمان می‌آمد و آنگونه که دلش می‌خواست لذت می‌برد و پول را کف دست رئیس می‌گذاشت و می‌رفت. ما باید مشتری را راضی نگاه می‌داشتیم. از من گذشت. اکنون دخترم دارد زندگی مرا تکرار می‌کند. از او می‌خواهم که به دنبال کار شرافتمندانه برود. نظافتچی و کارگر و حمال شود و در این مکان‌ها کار نکند. اما کو گوش شنوا. گویا کار تن‌فروشی‌ پردرآمد است و می‌گوید که از من یاد گرفته است. چه بگویم که از قدیم گفته‌اند (‌آنالار گزن آغاجین، بالالار بوداغین گزر / یعنی دختران کار مادرانشان را دنبال می‌کنند.)»

قهوه‌ای دیگر می‌ریزم. آرام اشک‌هایش را پاک می‌کند و من مبهوت به گونه‌های چروکیده و لک‌افتاده از پودر و کرم زینتی ، به چند تار موی سوخته زیر کلاه‌گیس می‌نگرم. اکنون رنجی را که کشیده، آشکارتر می‌بینم.

او هر از گاهی پیشم می‌آید و درد دل می‌کند. می‌خواهم از سرگذشت او کتابی بنویسم. اما حکایت زندگی‌اش بسیار تلخ است. به قول خودش آن چه که نوشتم، قطره‌ای از دریای کثیف و خون‌آلود دریای زندگی‌اش بود.

ما همه تن فروشیم، آقا!

«تن‎فروشی»

بعد از ظهر

این را راننده تاکسی در واکنش به یکی از مسافرها که با دیدن دو سه خانم کنار خیابان پوف بلندی کشیده بود و سرش را به تاسف تکان داده بود، گفت. تا آن موقع خودم را درگیر بحث تاکسی نکرده بودم. خسته و کوفته فقط می‌خواستم بروم خانه. این جمله به گوینده‌اش نمی‌آمد برای همین نظرم به حرف‌هایش جلب شد. مسافری که چنین جمله‌ای جواب گرفته بود بهش برخورده و ابرو در هم کشید. راننده ادامه داد: «نه، جان شما دروغ می‌گم؟! من از صبح پشت این فرمون، نه کمر دارم، نه دست و نه گردن. شمایی که مهندسی همش پشت میز نشستی و گردن درد داری. تازه از مغزتون هم که کار می‌کشید، مغز هم خودش بخشی از تن آدمه دیگه. به هر شغلی نگاه کنی بلاخره داری با بدنت کارت رو انجام میدی دیگه. این کرایه که ما می‌گیریم پول جونمونه تو این ترافیک و دود و دم، شما که سر برج حقوق می‌گیری پول عمرته پشت کامپیوتر، این بنده خدایی هم که وایمیسته کنار خیابون پولش رو می‌گیره دیگه. مردم ندارن آقا، مردم گرسنه‌ان چطوری خودشون و بچه‌شون رو سیر کنن. زنی که نه حمایتی داره نه مایه تیله‌ای، نه تو جوونی آموزش درست حسابی دیده که الان کاری بلد باشه، نه می‌تونه مثل ما مردا قلدری کنه و پول زور بگیره، تازه خیلی‌هاشون خرج مواد شوهر رو از همین راه در میارن، آقا خیلی‌هاشون رو یه بار شوهر یا باباش بابت قرض یا مواد فروخته، حالا از همین راه پول در میاره. زندگی‌های مردم خیلی غریبه آقا.» چنین تحلیلی از راننده تاکسی‌ای با این شکل و شمایل برایم بسیار تعجب‌برانگیز بود. مسافر اعتراض کرد که این همه شغل، عدل باید همین یکی را برای امرار معاشش انتخاب کند؟ راننده گفت: «خب آقا قرعه این بندگون خدا هم اینطوری افتاده، نه که خیلی از کارشون راضی باشن ها، مثل من، مثل شما، مثل این خانم مهندس که اگه دکتر میشد براش بهتر بود.» خواستم اعتراض کنم که چکار به من داری، من نه مهندسم نه دلم می‌خواهد دکتر باشم. ولی سکوت کردم که بحثشان به بیراهه نکشد، دوست داشتم ببینم راننده تاکسی تا کجا و چگونه دفاع می‌کند و چرا. دوست داشتم بفهمم تفکر پشت این حرف‌هایش از کجا می‌آید؟!

ادامه داد: «آقا اونی که کارش رو درست انجام میده، حالا هر کاری باشه، با این شرایط اقتصادی و پرداخت‌ها و حقوق‌های بخور و نمیر، داره پول جون و تنش رو می‌گیره، اونی هم که درست کار نمی‌کنه و دولا پهنا درمیاره که اصلا سراغ کار نمیاد چه برسه به کارهایی که ماها داریم. حالا شما گیرت این بیچاره‌هان؟»

مسافر چیزی نگفت و با اخم و غرولند پیاده شد. ولی راننده حرفش را با من ادامه داد. «خانوم شما که زنی، می‌دونی چه کار سختیه، ولی وقتی چاره نیست چه میشه کرد؟» گفتم: «چقدر خوبه که شما اینجوری بهشون نگاه می‌کنید، واقعا خیلی‌هاشون از سر ناچاری چنین کاری دارن و به محض اینکه بتونن کار دیگه بکنن ادامه نمی‌دن. از صحبت‌‌های شما خیلی یاد گرفتم.»

راننده گفت: «البته خیلی‌هاشون هم تنشون می‌خاره، کار خوب داشتن ولی به بهانه الکی ول کردن اومدن تو اینکار که چی، پولش بیشتره، کوفت بخوری با پول بیشتر. خانوم همه قماشی توشون هست. بعضی‌هاشون خیلی قالتاقن، دزدن. تشنه می‌برند لب چشمه و تلکه می‌کنند فقط. بد زمونه‌ای شده.» هر چند حرفش حساب بود ولی با چند ثانیه قبل خیلی متفاوت بود و من دو شاخ گنده روی سرم سبز شده بود. گمانم از آیینه شاخ‌هایم را دید که ادامه داد: «واسه اون آقا اونجوری گفتم چون دختره رو می‌شناسم. خیلی بچه است ولی مجبوره. به ز شما نباشه با کمالاته. اون آقا ازش معلوم بود خیلی شکم سیره. اینجوری گفتم حرصش دربیاید. در کل خانوم ما نگاه می‌کنیم ببینیم طرفمون کیه و چجوریه بعد باهاش یه جوری حرف می‌زنیم که یک کلام به دو کلام بکشه. حرف نزنیم دق می‌کنیم پشت این فرمون کله سحر تا بوق سگ. مام واسه خودمون یه پا آدم‌شناس شدیم خانوم.»

لبخندی زدم و سری تکان دادم. فکر کنم تمام دخترهای این مسیر را می‌شناخت. فکر کردم حتی اگر فقط حرف‌ و بحث‌های دیگری را هم بازتولید کند باز هم خوب است. او طوطی‌وار می‌گوید ولی شاید کلامش در ذهن یکی ماندگار شد و فکر کرد. امیدوار بودم به حرف‌هایی که می‌زند خودش هم کمی فکر کند و باورشان کند.