گنداب‎

«جنگ»

غروب

خواب می‌دیدم و توی خواب کنار یک دیوار شیشه‌ای بودیم. هواپیما در ارتفاع پایین رد شد و دیوار صوتی رو شکست. ما جیغ زدیم. شیشه‌ها شکست و دور و برمون پر از خرده‌شیشه شد. من یه نوزاد در آغوشم بود و محکم بغلش کردم تا در امان نگهش دارم. ممکن نبود اما.

بار قبلی که کشور در معرض جنگ قرار گرفت و همه چیز به هم ریخت، تمام آدم‌هایی که می‌شناختم کابوس حمله‌ نظامی می‌دیدند. ما بیشتر کسانی بودیم که وقت جنگ ایران کودک بودیم و خاطرات خاصی از اون زمان نداشتیم. با این حال وقتی تنش حس جمعی کشور زیاد شد، همه به هم ریختیم: جنگ وارد کابوس‌هامون شده بود. انگار ناامنی قبل از اینکه وارد زندگی واقعی‌مون بشه، آرامش جانمون رو به هم ریخته بود. بعد جنگ خاورمیانه شدت گرفت.

توی دنیای بیداری، چند سالی هست که دارم با چندتایی از بچه‌های مهاجر کار می‌کنم که جنگ از خونه‌هاشون بیرونشون کرده. چند ساله اینجا هستن و هنوز امکان استفاده از هیچ حقی رو ندارن. با حداقل‌های همه چیز زندگی می‌کنند. بدون هویت قد می‌کشند و باور می‌کنند که رویا داشتن حقشون نیست. اونها هیچ شانسی برای انتخاب نداشتن. ندارن. امکان زیستن در کشوری اونقدر بحران‌زده و ویران براشون مقدور نبوده و هیچ سرزمینی هم قبولشون نکرده.

کمی اینورتر، جنگ سوریه هنوز ادامه داره. همون نزاعی که به گمونم تاریخ همه‌ ما رو براش قضاوت کنه. چند هفته‌ پیش یکی از همین گروه‌های لعنتی تروریستی برای زهر چشم گرفتن از مهاجران افغانستانی که نیابتی در جنگ سوریه هستند، یک آموزشگاه کنکور رو در کابل منفجر کرد. یعنی جنگ بین چند دولت و حکومت و ویرانی یک کشور، نوجوانان یک سرزمین دیگه رو پرپر کرد. نمی‌دونم میشه به این فاجعه فکر کرد و ویران نشد؟

جنگ فقط ویرانی جهان بیرون رو به بار نمیاره. ناامنی که اون همه زیاد و مداوم باشه نه فقط زمان اکنون که آینده رو هم ویران می‌کنه. جهان رو طوری شخم می‌کنه که انگار هیچ وقت نگذشته. هیچ وقت تموم نشده.

خاطره؟ جنگ یک حال بی‌کران در زندگی آدمیه. یک حال بی‌کران در زندگی سرزمینیه که من توش زندگی می‌کنم.

Advertisements

تاپیروزی

«جنگ»

عصر

بچه که بودم ورد زبونم شده بود جنگ جنگ تا پیروزی، جنگ جنگ تا پیروزی.《تاپیروزی》هم یک کلمه سر هم بود تو ذهنم. چیزی از معنیش نمی‌دونستم فقط چند تا کلمه آهنگین بود برام.

روی همه در و دیوارهای شهر نوشته شده بود و منم تازه سواددار شده بودم و با ذوق فراوان هر جا هر چی می‌دیدم می‌خوندم. اغلب قرمز رنگ و خون‌چکان و با خط نستعلیق بود. تصویرهای کنارشون هم یادمه، نقاشی کاریکاتورگونه صدام با کلاه کج و هیکل گرد و کوتوله. عکس تانک و خون و مشت. عکس کبوتر و پرچم و لاله.

مامانم برام یه پارچه صورتی با خال‌های ریز سیاه گرفته بود. دنبال خیاط بود که یکی بهش آدرس یه خانوم خیاط رو داد: آپارتمان‌های جنگ‌زده‌ها. جنگ‌‌زده، کلمه‌ای که گفتنش اون موقع‌ها باب بود و من امروز دوستش ندارم، فقط دارم به همون زبان قدیم تعریف می‌کنم. می‌دیدم آدم‌هایی از شهرهای جنوبی که جنگ خونه و شهرشون رو خراب کرده بود، می‌اومدن به شهر ما که آرامش بیشتری داشت. بعضی از اونها بعدا ماندگار شدن و کسب و کار خودشون رو راه انداختن: ماهی‌فروشی و فلافلی، با اسم‌هایی با حال و هوای جنوب و بندر و شط رو داشت.

اما از نظر من تو شهر ما هم جنگ بود. پس چی بود این آژیر وضعیت قرمز و صدای کشدار هواپیماها و فرار به پناهگاه. شیشه‌های چسب‌زده و شب‌های تاریک. ولی مامانم گفت اون‌ها توی جنوب همه‌ خونه زندگیشون رو از دست دادن، وضع اون‌ها خیلی سخت‌تر بوده، زیر آتیش و بمباران بودن و اینجا براشون حداقل یه سرپناه هست و شاید یه کم آرامش.

یک بار یادمه سر سفره ناهار بودیم که رادیو اعلام وضعیت قرمز کرد. سریع همه رفتیم زیر پله‌ها. با یه پتو مخمل که عکس طاووس داشت و سه تا میخ، یه پرده برای زیرپله درست کرده بودیم که بشه پناهگاه‌مون. مامانم بشقاب غذای منو آورده بود و قاشق‌قاشق قرمه سبزی و سالاد بهم می‌داد. بعدش رو یادم نیست. حتما وضعیت سفید شده و برگشتیم سر سفره‌مون. من بچه‌تر از اون بودم که بترسم حتی. ترسیدن مامان و بابام هم یادم نمیاد. نمی‌ترسیدن. فقط خواهرم تو اون موقعیت‌ها گریه می‌کرد.

نخود کشمش هم عضو مهمی بود توی پناهگاه. حتما برای سرگرم شدنم بود که می‌ریختن تو جیب‌هام. توی تاریکی شب بغل مامان بابا می‌نشستم نخود کشمشم رو می‌خوردم و بی‌خبر از عالم به خواهرم می‌گفتم ترس نداره که، چرا گریه می‌کنی. ولی اون بزرگ بود و باید می‌ترسید.

تازه که جنگ تموم شده بود، یه بار  توی ماشین بودیم. داشتیم می‌رفتیم گردش یا سفر که طبق معمولم زیر لب《جنگ جنگ تاپیروزی》رو می‌خوندم. خاله‌ام گفت این چیه میگی؟ یه شعر شاد بخون، جنگ چیه دیگه! با خودم فکر کردم مگه چشه به این خوبی و ریتمیکی… ولی خب دیگه نخوندمش.

گندم‌زار

«جنگ»

بعد از ظهر

شهر زندگی مادربزرگ پدربزرگم را موشک‌باران کردند. خانه و شهر دیگر امنیت ماندن نداشت. آنها هم با چند خانواده از همسایگان و دوستان رفتند در یکی از زمین‌های پدربزرگم که در پشت و پسله‌های زمین زراعی یک چهاردیواری بالا برده بودند. چاردیواری محض بود، جایی برای اتراق کارگران فصلی و استراحت کشاورزان سر زمین.

اینقدر با عجله به مقصد یک سرپناه به دور از رصد موشک‌ها حرکت کرده بودند که خیلی از وسایل لازم را جا گذاشته بودند. رسیدند و با چهار دیواری‌ای بدون تسهیلات ابتدایی مناسب هفت خانوار مواجه شدند. ولی همسایه و دوست که این حرف‌ها را نداشت، نمی‌شد به خانه برگشت. در دنیای رفاقت یکی آستین بالا زد و رفت دنبال روبراه کردن حمام و دستشویی. بعضی‌ها مشغول پخت و پز شدند و چند نفری کمر بستند به نظافت محیط. بچه‌ها اما بهشتشان را پیدا کرده بودند. یک زمین بزرگ با خرمن‌خرمن گندم که تا کمرشان می‌رسید و هیچ‌کس هم بکن‌نکن نمی‌کرد. از طلوع صبح تا بوق شام می‌دویدند و بازی می‌کردند و خسته می‌آمدند و نان و پنیری بود که بخورند. کسی کارشان نداشت. اگر قرار بود آینده‌ای نداشته باشند و خانه‌شان خراب شود، چرا اکنون نگذاریم بدوند و شاد باشند. همین دم را خوش است.

دو سه روزی با آنچه می‌شد سر کردند تا بتوانند همه کنار هم بمانند و حداقل خیالشان از زنده بودن همین چند نفر راحت باشد. ولی وسایل مورد نیاز خیلی بیشتر از این بود که بشود پشت گوش انداخت. در ثانی مواد غذایی هم داشت تمام می‌شد. باید به شهر می‌رفتند. قرار شد پدربزرگم و چند نفر از مردان دیگر بروند دنبال خرید نیازمندی‌ها. در شهر مردها جایی با هم قرار می‌گذارند و هر کس دنبال تهیه یک چیز می‌رود. پدربزرگم می‌رود به خانه‌ها تا لباس و چندتایی قرص و دارو بردارد. شاید توپ و عروسک کوچکترها را هم برد. دیشب یکی از دخترها در خواب گریه می‌کرد. مشق و کتاب بچه‌ها را هم فراموش نکرد. باید درسشان را تمام کنند. تا اگر زد و مدرسه‌ها باز شد و امتحان‌ها برگزار شد رفوزه نشوند. اینها قرار است فردای بعد از جنگ را بسازند. گاری را می‌بندد به یکی از اسب‌ها و هر چه به فکرش می‌رسد بار گاری می‌کند و به سمت قرار با مردان دیگر راه می‌افتد. هنوز از سر کوچه بیرون نزده که دوباره ته کوچه بمباران می‌شود. پدربزرگ کمی بار گاری را سبک می‌کند که حیوان سریع‌تر حرکت کند. به دیگر مردان که می‌رسد متوجه نگاه نگران و ترسیده‌شان می‌شود. یکی دستمالی از جیب در می‌آورد و گردنش را می‌بندد. تازه آن موقع متوجه سوزش گردنش می‌شود. شانس آوردیم که ترکش بیشتر نبریده بود. مهلت دکتر و درمان نبود. به سمت سرپناه راه افتادند.

در یکی از همین مراجعت‌ها به شهر، دایی با تهران تماس گرفت و گفت که اگر خواستید بیایید، به این آدرس بیایید. آن هم چه آدرسی، از کنار دوراهی که گذشتی، زمین فلانی و بیساری را رد می‌کنی، می‌زنی وسط کشت یونجه بهمانی و آخر کشت که رسیدی بیا سمت کشت گندم. حالا مادرم چطور گندم و یونجه را تشخیص دهد به کنار، زمین‌ها که پلاک و اسم نداشتند بداند کی باید بپیچد، کی نپیچد. آن موقع هنوز تهران را بمباران نکرده بودند ولی خانه‌به‌دوشی ما شروع شده بود و نمی‌توانستیم حداقل از بستگان خود پذیرایی کنیم. یک روز هول و ولا افتاد به دل مادرم و تاب نیاورد، دستم را گرفت و رفتیم ترمینال. وسط جاده سر دوراهی پیاده شدیم. در تاریکی نیمه‌شب چشم چشم را نمی‌دید. مادرم عقل کرده بود و چندتایی باطری و چراغ قوه قاطی قرص و دواهای سوغاتی چپانده بود. من آن زمان چهار سالم بود گمانم، ولی یادم است که گندم‌ها از قد من بلندتر بودند و همینطور که مادرم دستم را گرفته بود و دنبال خودش می‌کشید، ساقه‌های گندم به صورتم می‌خورد و من که خسته و خواب‌آلوده بودم از دیدن این همه گندم یکجا هیچ لذتی نبردم. شاید دو ساعت راه رفتیم تا در کمال ناباوری مادرم دیوارها را از دور دید. صبح قبل از اینکه از شرکت بیرون بزند برای دایی در مخابرات پیغام گذاشته بود که ما می‌آییم به این امید که پیغام را ببیند. مخابراتچی که از دوستان آشنا بود به سختی خبر را به دایی می‌رساند. او هم چون حدس می‌زده که راه را گم کنیم از سر شب آمده بود سر جاده دنبالمان. ما که رسیدیم مادربزرگ پدربزرگم بیدار بودند و به استقبال آمدند ولی پس دایی کجا بود؟! این بار مادرم و پدربزرگ راه می‌افتند که به دایی بگویند ما رسیده‌ایم. تا این برود دنبال آن و آن دنبال این، سپیده زد و نمازخوان‌ها بیدار شدند و چاق‌سلامتی و روبوسی و سر وصداهایش دیگران را هم بیدار کرد. همه دور یک سفره بزرگ نشستیم و صبحانه‌ای محلی خوردیم. تازه بعد از آن بود که چشمم به دریایی طلایی افتاد که می‌درخشید و مستم می‌کرد.

بعد از این همه سال هنوز هم نگرانی و دلهره پنهان در چهره بزرگترها دقیق یادم است. با همه ترس و سختی زندگی آن مدت، با همه سختیِ بیشتر بعد از مواجه شدن با خانه‌های ویران‌شده و دزدزده، ولی آن سفر به گندم‌زار یکی از قشنگترین سفرهای من بود.

ترس تب

«جنگ»

نیمروز

از جنگ باید خاطره داشته باشم اما خاطره‌های من محدودند به همان فرار کردن زیر راه‌پله یا پناهگاه. آنهم نه خیلی. کوچک بودم هنوز که جنگ تمام شد و کسی را از دست ندادیم. آزاری که من کوچک از جنگ دیدم بیماری‌های طولانی‌ای بود که بلافاصله بعد از رفتن پدرم به جبهه شروع می‌شد و با آمدنش از بین می‌رفت.

می‌ترسیدم. از همان موقع ترس از دست دادن ریشه دواند در تنم و ماند تا الان. حالا انگار چند وقتی است باز جنگ سایه‌‌اش را انداخته روی سر ما و من حالا حتی از قبل هم بیشتر می‌ترسم. باید واقع‌بین باشم. من آدم بزدلی هستم. من به داشته‌هایم خیلی وابسته‌ام. نگران خانواده‌ام هستم. نگران سلامتیشان، نگران امنیتشان‌، نگران زنده‌ماندنشان و نگران بر هم خوردن آرامششان.

چند روز پیش با دوستانمان نشسته بودیم و در مورد آینده‌ ایران و جنگ حرف می‌زدیم. پسرها عموما فکرشان خرید و تهیه اسلحه بود. بعضی دخترها به فکر انبار کردن خوراکی بودند؛ یکیشان به فکر سوژه‌های نابی بود که برای نوشتن به‌دست می‌آورد و باقی نگاه می‌کردند. من به یک سرنگ خالی فکر می‌کردم که از زمان زلزله‌ اخیر تهران توی کیف لوازم ضروری‌ام پنهان کرده بودم. ایده‌ام را گفتم. مسلم است استقبال شایانی نشد. فقط یکی دیگر از دخترها گفت که موافق است و به شلیک اسلحه فکر کرده بوده. همه‌ پسرها بلااستثنا گفتند ما دیوانه‌ایم.

ما ترسوتر از بقیه‌ایم؟ نمی‌دانم. من فقط فکر می‌کنم زندگی به‌هر بهایی ارزش ندارد. اینکه ندانی فردا چه می‌شود؛ اینکه مجبور باشی از زیر آتش و گلوله فرار کنی؛ اینکه مردن عزیزانت را ببینی؛ اینکه منتظر باشی یکی از این گلوله‌ها تن رفیقت را بشکافد واقعا دیدن دارد؟

باشد؛ قبول اصلا ما ترسوتر از دیگرانیم. من از اینکه ترسو باشم خجالت نمی‌کشم. ترسو بودن مرا نمی‌کشد اما دیدن عزیزانم – که کم هم نیستند – در وضعیت نامناسب قطعا مرا می‌کشد. فکر کردن به اتفاقاتی که جنگ ممکن است بر سر آن‌ها بیاورد بلاشک دیوانه‌ام می‌کند. من می‌دانم آن تب طولانی کودکی بر می‌گردد و چیزی از من باقی نمی‌گذارد.

من آدم ترسویی هستم اما بیایید همه با هم قبل از آوارگی و درد و رنج ترس و وحشت، در آرامش بمیریم.

پ.ن: می‌گویند انگیزه زندگی بسیار قوی‌تر از آن چیزی‌ست که ما فکر می‌کنیم؛ نشانه‌اش هم همه‌  کسانی که از جنگ و تجاوز و مرگ و بدبختی گذشته‌اند و دوباره با طلوع خورشید برگشته‌اند سر زندگی؛ گیرم با گذراندن دوره‌ای از افسردگی. می‌گویند انسان از نسیان می‌آید و همه چیز را فراموش می‌کند و همین فراموشی بزرگ‌ترین موهبت بشری است. باشد! قبول اما من محض احتیاط آن سرنگ خالی را همراه خودم می‌برم.

تنهای کوچک

«جنگ»

پیش از ظهر

دخترک هفت ساله بود. موهای فرفری قشنگی داشت که مادرش هر روز صبح براش شونه می‌زد و می‌بافت. نون‌ و پنیر و چایی شیرین صبحونشو که می‌خورد دست مادرشو می‌گرفت و در حالی که شعر می‌خوند و می‌خندید مسیر مدرسه رو طی می‌کرد. دخترک می‌دونست وقتی توی مدرسه صدای زنگ خطر میاد باید همراه بچه‌های دیگه بدون به سمت پناهگاهی که زیر زمین طراحی شده بود. هر بار که صدا می‌ اومد دلش هری می‌ریخت و نگران مادرش می‌شد و آرزو می‌کرد مادرش هم زودتر به پناهگاه بیاد، آخه مادرش معلم کلاس چهارم همون دبستانی بود که توش درس می‌خوند. تقریبا همه فامیل‌های نزدیکشون رو توی بمباران از دست داده بودن و مادرش همه کسش بود برای همین بزرگ‌ترین کابوسش این بود که مادرشو گم کنه یا اونو توی جنگ از دست بده. وقتی مادرش می‌اومد توی پناهگاه، هزار بار خدا رو شکر می‌کرد و توی تمام مدت مادرش رو محکم می‌چسبید، اشک می‌ریخت و با تمام وجودش آرزو می‌کرد اگه قراره اتفاقی بیفته برای خودش و مادرش همزمان بیفته چون تحمل تنها موندنو نداشت.

یک روز معمولی اتفاقی که قرار بود بیفته بالاخره افتاد. بمباران شروع شده بود و با بچه‌های کلاس توی پناهگاه بودن. هر لحظه صداهای انفجار شدیدتر می‌شد ولی مادرش هنوز نیومده بود. توی دلش غوغا به پا بود و ترس همه وجودش رو گرفته بود. صدای جیغ و انفجار و فرو ریختن گوشش رو پر کرده بود. اشک‌هاش سرازیر شده بودن و یواش‌یواش داشتن به هق‌هق تبدیل می‌شدن. هیچ‌کس حواسش به اون نبود. با تمام وجودش می‌لرزید و نمی‌تونست دیگه تحمل کنه. هرجوری که شده خودشو از توی تاریکی بیرون کشید و رفت دنبال مادرش توی مدرسه. با دلهره و وحشت هرچه گشت پیداش نکرد. دیگه پاهاش توان راه رفتن نداشتن و داشت ناامید می‌شد. می‌خواست همون‌جا روی زمین دراز بکشه و میون دود و غبار و ترس و بمباران با دنیا خداحافظی کنه چون دیگه امیدی به پیدا کردن مادرش نداشت. چون دیگه تنها بود و از تنها بودن وحشت داشت. آخرین صحنه‌ هفت سالگیشو دید و برای همیشه چشماشو روی هم گذاشت به امید این‌که وقتی بیدار شه دنیای بهتری در انتظارش باشه. طولی نکشید که بیدار شد. توی یه مهمونی بزرگ خانوادگی بود. همه لباس‌های قشنگ پوشیده بودن و می‌خندیدن و می‌رقصیدن و می‌نوشیدن. به جمع فامیل و دوستاش نزدیک شد. همه کسایی که توی جنگ از دستشون داده بود اون‌جا بودن. هرچی گشت مادرشو پیدا نکرد. اتفاق بد افتاده بود. تنها شده بود. مادرش هنوز زنده بود و با حسرت و اندوه و وحشت، پیکر سرد هفت‌ساله دخترکش رو خاک می‌کرد.

کابوس

«جنگ»

صبح

دانشجو که بودم دوستی داشتم که از صدای هواپیما می‌ترسید. همان صدایی که وقتی از آسمان بالای سرت هواپیما رد می‌شود، می‌شنوی. تنش یخ می‌زد و دست‌هایش بی‌حس می‌شدند. هیچ‌کاری هم نمی‌شد کرد خودش آرام‌آرام درست می‌شد. خاطره‌ آژیر خطر و بمباران‌ها و صدای هواپیماها در جانش ریشه دوانده بود.

پدرشوهرم هنوز زمانی که  هواپیماهای عراقی را روی خاک ایران در رادار دیده‌اند یادش می‌آید و چندین و چند بار برایم توضیح داده چرا زودتر ندیدند و هنوز هم فکر‌ می‌کند شاید اگر بیشتر اصرار کرده‌ بودند می‌توانستند شرایط را طوری درست کنند که زودتر ببینند.

بعدها همکلاسیی داشتم که پدرش را در همان جنگ از دست‌ داده‌ بود. بعد گذشت تمام این سال‌ها هنوز هم نمی‌توانم بفهمم چه در ذهن کسی می‌گذرد که روی خانواده‌ را می‌بوسد و می‌رود به سوی مرگ مسلم. اما می‌دانم چه در دل کسی می‌گذرد که حتی یادش نمی‌آید آیا پدر را قبل از آخرین بار بوسیده یا نه.

من خاطره‌ای از بمباران‌ها ندارم، یا پرواز هواپیماها، حتی از آژیر هم خاطره‌ شفافی ندارم. بیشتر فکر‌ می‌کنم آنچه بعدا بزرگترها تعریف کرده‌اند را به عنوان خاطره‌ خودم تجسم‌ می‌کنم. کلا وقتی که جنگ بود نمی‌فهمیدم که جنگ است، وقتی بزرگ‌تر شدم شنیده‌ها و دیده‌ها و خاطرات رو با هم تطابق دادم و شدند خاطرات من از جنگ. ما پشت سد رشته‌کوه البرز جایمان امن بود و زندگیمان را می‌کردیم‌. مدرسه می‌رفتیم، عصرها با دوچرخه می‌رفتیم کتابخانه‌ کانون فرهنگی و کتاب قرض می‌کردیم. تا اینکه یک شب زنگ در خانه را زدند و هرچه فامیل داشتیم از تهران آمدند خانه‌ ما.

کلا از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختم انگار عید باشد نه بمباران تهران.  همه‌ هم سن ‌و سال‌هایم بودند، بازی‌های دسته‌جمعی بود و بزرگترهایی که حوصله‌ ما کوچکترها را داشتند. الان که فکر می‌کنم نمی‌فهمم جای خواب و خوراکشان از کجا می‌آمده، نمی‌دانم شاید آن زمان راحت‌تر می‌گرفتند. اما آنچه برای من مهم بود این تعطیلات اعلام‌نشده و پر از خوشگذرانی بود. حتی وقتی همه برگشتند و دایی کوچیکه ماند تا دو ماه آخر سال تحصیلی و امتحانات آخر سالش را همان شهرستان ما سر کند باز هم نمی‌فهمیدم چرا اینقدر عصبانی است. نمی‌فهمیدم که باید نگران تمام عزیزانم باشم.

من از جنگ خاطره‌ای ندارم که من را بترساند یا وحشت را در من زنده‌ کند. نیازی هم به خاطره یا تجربه‌ ندارم. حتی تجسم این هیولا هم کافی است. جنگ وحشت مطلق است. کابوسی که که مانند یک تقدیر شوم بالای سر منطقه سایه‌ انداخته‌ است. پرنده‌ نحسی که امیدوارم دوباره آن خاک را آشیانه نکند.

کودکان زمان جنگ

«جنگ»

سپیده‌دم

سن خودم اونقدر نیست که از زمان جنگ خاطره‌ای داشته باشم، هرچند اون موقع به دنیا اومده بودم، ولی خاطرات زیادی از جنگ شنیدم. از خانواده، دوستان دور و نزدیک. توی هر جمعی ممکنه بحث جنگ بشه و معمولا یکی دو تا خاطره ذکر میشه. از جابجایی‌های زمان جنگ و آوارگی‌ها گرفته تا خاطرات پناهگاه‌ رفتن‌ها، یا خاطراتی از شهدا و از دست دادن‌ها…

از بین همه این‌ها، دردناک‌ترین و عمیق‌ترین خاطره‌ای که به روح من نشسته و با اسم جنگ به یادم میاد، یه خاطره است از بازی‌ بچه‌های یک فامیل. گوینده خاطره نقل می‌کرد این چند تا بچه که اون موقع همه خردسال بودند، علاوه بر مشاهده تشییع جنازه یک شهید از خود خانواده، از تلویزیون و همین‌طور گوشه و کنار، از آوردن شهید و تشییع جنازه چیزهایی شنیده بودند و دیده بودند. موقع بازی توی خونه‌های بزرگ و حیاط‌دار اون زمان، در دورهمی‌های خانوادگی، لذت‌بخش‌ترین بازی این بچه‌ها، شهیدبازی بوده! یک نفر شهید می‌شده، بقیه دورش گریه و زاری می‌کردند. بعدش هم مراسم تشییع جنازه داشتند. چادر سیاه روی سرشون می‌کشیدند و بلند بلند شعار می‌دادند و دور حیاط راه می‌رفتند. بعد هم دور قبر فرضی می‌نشستند و روضه می‌خوندند.

این تصویر، کودکی اون بچه‌ها، مقایسه‌اش با بازی‌های کودکانه بقیه بچه‌هایی که دیدم، دیدن حال خراب اون نسلی که با اون استرس‌ها بزرگ شدند و این بازی‌شون بوده…هر وقت اسم جنگ رو می‌شنوم از ذهنم رد میشه. جنگ از هر زاویه‌ای که بهش نگاه می‌کنی چیزی جز درد و رنج و نفرت نیست، لااقل از نگاه من چیزی جز این نیست. ولی شدت این غصه‌ها وقتی پای بچه‌ها وسط میاد خیلی بیشتر میشه. آدم بزرگ‌ها هر چند خیلی اندک، سهم ناچیزی در میزان درگیر شدنشون با جنگ دارند. ولی بچه‌ها از همون اندک هم محرومند. برای همینه که هروقت بحث خاطرات جنگ میشه، دل من برای اون بچه‌ها و اون کودکی‌های از دست رفته است که می‌سوزه، و بیشتر از همه به این خاطر هیچ‌وقت مسببین هیچ جنگی رو نمی‌بخشم.