مظنونین همیشگی

«قدرت پذیرش اشتباه»

پیش از ظهر

نوشتن از این موضوع سخته. شاید ده بار شروع کردم و هر بار چیزکی نوشتم و باز دیدم به دلم ننشسته. نوشتن از اشتباه، نه به سادگی اینه که بگم من اشتباهم رو نمی‌پذیرم چون اشتباهی نمی‌کنم و نه به سختی گفتن از پذیرفتن از اشتباه و داعیه‌ شجاعت و جسارت داشتنه. حتی سعی کردم از فلسفه‌ پذیرفتن اشتباه بگم که باز به نظرم کافی نیست. پریدن از روی موضوعه. فرار از چشم در چشم شدن با نفس اشتباه کردنه.

در واقع قبول اینکه اشتباه کردم برای من سخته. بیش از همه چیز برای اینکه تصمیمی که می‌گیرم و عملی که انجام می‌دم معمولا مولود لحظه نیست. من به نظر خودم برای زندگیم فلسفه‌ای دارم و خیلی وقت‌ها با گفتن اینکه اشتباه کردم، باید قبول کنم زندگیم رو بر مبنای فلسفه‌ اشتباهی بنا کردم و یا ایده‌ درستی رو به طور نادرستی دارم اجرا می‌کنم. قبول اینکه به خردمندی که فکر می‌کنم نیستم یا به کارایی و توانایی که به نظرم میاد نبودم از پسِ منِ هر روزه برنمیاد.

حالا که در حال نوشتنم و کلمات بین من و تجربه، دیوار کشیده‌اند، ساده‌ترین کار جهان همین فکر کردن در مورد اشتباهاته. از این فاصله به نظرم میاد من می‌تونم قبول کنم آدم کاملی که از خودم توقع دارم نیستم. یا اینکه وقتی می‌فهمم اشتباهی کردم، می‌تونم بایستم و توی چشم‌های دیگری یا خودِ درون آینه نگاه کنم و بگم که اشتباه کردم. اما به نظرم من آدم معذرت خواهی نیستم. من اشتباهاتم رو نمی‌پذیرم. به جای اینکه سر رو پایین بندازم و بگم اشتباه کردم و ببخشید، ترجیح میدم یا روی کاری که کرد جوری ماله‌کشی کنم که به چشم بقیه نیاد و یا جوری مبحث رو به سمت چیزهای دیگه بکشونم که فراموش بشه و مسئولیت من به چشم خودم و دیگری نیاد. حتی وقتی به خودم ثابت میشه که اشتباهی که سر زده مسئولش من بودم، باز ترجیح میدم به جای برخورد مستقیم با موضوع به کسی که خسارت خورده امتیازی بدم تا بلکه براش جبران درد و مافات شه.

متاسفم که این رو میگم. به نظرم جهان با آدم‌هایی مثل من، جای خیلی لذت‌بخشی برای زندگی از آب در نمیاد.

Advertisements

با طعم غریزه

«قدرت پذیرش اشتباه»

صبح

آدمیزاد به گونه‌ای غریزی کمال‌گراست و تقریبا اکثر فعالیت‌هایی که انجام می‌دهد در همین راستاست. اصلا همین کمال‌گرا بودن در دل خودش این واقعیت را دارد که انسان پر از نقص است و نیاز؛ چرا که اگر کامل می‌بود نیازی به کمال‌گرایی نداشت. انسان دقیقا به همین دلیلِ کمال‌گرا بودن در طی زندگانی‌اش دانسته یا ندانسته خیلی اشتباه می‌کند. در واقع اشتباه کردن پیمودن مسیر کمال است اما به شرط و شروط! اشتباهات پله‌های نردبان ترقی هستند؛ تمام انسان‌های موفق به حکم انسان بودنشان بارها و بارها اشتباه کرده‌اند اما فرق آنها با آدم‌های معمولی مثل من در این است که از اشتباهاتشان نردبان ساخته‌اند برای بالاتر رفتن و پیشرفت و دلیل این موفقیت همین پذیرش اشتباهات و سعی در برطرف کردن آنها بوده است.

همه این قصه‌ها را گفتم که به روایت شخصی خودم برسم. من آدم کنجکاوی ‌هستم که به واکنش‌ها و عکس‌العمل‌های اطرافیانم خیلی دقت می‌کنم، ذهن من تحلیل‌گراست و همیشه سعی کرده‌ام بدون قضاوت، رفتار خودم و دیگران را تحلیل کنم. به تجربه و مطالعه دریافته‌ام که آنها که اشتباهاتشان را می‌پذیرند و سعی در اصلاح آنها دارند زندگی‌های روان‌تری را تجربه می‌کنند و کسانی که در پذیرش اشتباهشان سرسختی کرده‌اند محکوم به تکرار درد ناشی از اشتباه در زندگی شخصی‌شان بوده‌اند.

من به دلیل تکبر ذاتی یا لجبازی یا هر حس دیگری عادت به پذیرش اشتباهاتم نداشتم، گمان می‌کردم هر ایرادی که در اطرافم وجود دارد تقصیر دیگران است و من موجود کامل و فرشته‌سانِ عاری از هر گونه خطا و اشتباهم! اما مدتی که گذشت و عبور آدم‌ها از خودم را دیدم، متوجه شدم از این خبرها نیست! باید پای خطاهای خودم بایستم و با سختی و درد اعتراف کنم که ایراد از من بوده است، اوایل در حکم شکنجه بود این اعتراف، بعدها کم‌کم با اعتماد‌ به‌ نفس اقرار به اشتباهاتم کردم. اعتراف می‌کنم هنوز هم برایم سخت است و همچنان افراد سواستفاده‌گر وجود دارند که همین موضوع را دست‌آویز ضربه زدن‌های احتمالی در آینده بکنند، ولی به تجربه یافته‌ام که حالم بعد از پذیرش اشتباه زودتر بهتر می‌شود.

معتقدم پذیرش اشتباه یک مهارت مهم در زندگی‌ست که متاسفانه مثل خیلی دیگر از مهارت‌های زندگی نه جایی در مورد آن بحث شده و نه آموزش خاصی برایش در نظر گرفته‌اند و موکول شده است به بخش آزمون و خطا در زندگی!

به حس‌های غریزی بیشتر بها بدهیم.

یک در هزار

«قدرت پذیرش اشتباه»

سپیده‌دم

– گریه می‌کرد و افسرده شده بود که چرا دماغم این شکلی شده. به دکتر فحش می‌داد و نفرین می‌کرد. به مادرش غرغر می‌کرد که چرا پول کم داشته‌اند و نتوانسته بهترین و گران‌ترین دکتر شهر را برود. نتیجه بعد از عمل راضیش نکرده بود، به نظرش می‌رسید دماغش از ریخت افتاده است. به مادرش فشار می‌آورد که دوباره پول بدهد تا بتواند دماغش را درست کند.

وقتی خبر عمل دماغش را شنیدیم همگی تعجب کردیم. بینی تراشیده‌ای نداشت ولی به چهره‌اش می‌آمد و دختر بسیار زیبایی محسوب می‌شد. مادرش تعریف می‌کرد که چقدر پیش از عمل بهش گفته که نکن و خراب می‌شود و چقدر جر و بحث داشته‌اند ولی مرغش یک پا داشته و سر آخر تصمیمش را گرفته و حالا نمی‌تواند با عواقب تصمیمش کنار بیاید.

– اصرار داشت که آدم زندگیش را پیدا کرده. با اینکه هر دو روز یک بار دعوا می‌کردند ولی مطمئن بود که نیمه گمشده‌اش است. برای این اطمینانش دلایل زیادی داشت که گاهی قانع‌کننده بود گاهی نه. بعد از بگو مگوهای زیاد با خانواده موفق شد رضایت پدرش را برای خواستگاری جلب کند. باز هم پدرش گفته بود من این آدم را تایید نمی‌کنم فردا نیایی بگویی شما باید جلویم را می‌گرفتید. جواب داده بود انتخاب خودم است و بعدتر هر اتفاقی بیفتد با خودم است. چنان محکم و بی‌تردید پاسخ داده بود که خانواده باور کردند. با گذشت چند سال نالان برگشت که باید به من می‌گفتید نمی‌شود تنهایی از پس همه مشکلات برآمد، باید به من می‌گفتید که تاوان انتخاب اشتباه به این آسانی نیست.

+ بعد از یک سال سرمایه‌گذاریشان به سرانجام نرسید و مشکلات مالی یکی پس از دیگری از راه رسیدند. ترسیده بودند که هر چه تا به حال رشته‌اند پنبه شود. به هر دری زدند تا خسارت را جبران کنند، اما نشد که نشد. با سخت‌تر شدن شرایط رابطه‌شان تیره شد، این می‌گفت اشتباه کردی، آن می‌گفت چرا همان موقع جلویم محکم‌تر نایستادی. نگرانی مالی باعث خشم بینشان شده بود. چندی پیش دیدمش گفت حالا دیگر بهتریم، مدتی رفتیم مشاوره که بتوانیم شرایط را کنترل کنیم، اکنون دوباره به اوج برگشته‌ایم، هنوز هم مشکلات مالی داریم و شدیدتر هم شده ولی دیگر حرفمان نمی‌شود، اشتباهی بود که تمام شد حالا باید جبرانش کنیم، فراموش کردیم چرا چنین شد، دوباره برخاسته‌ایم.

عذر تقصیر – عذر بی‌تقصیر

«قدرت پذیرش اشتباه»

سحرگاه

من کلا زیاد معذرت‌خواهی میکنم. همیشه فکر می‌کنم کسی هست که بابت کاری، حرفی، رفتاری یا هرچیزی از دستم ناراحت شده باشد. در یکی از خنده‌دارترین معذرت‌خواهی‌هایم پایم خورد به سطل آشغال و ناخودآگاه گفتم ببخشید. یک‌بار دیگر در استخر زیر آب به کسی برخورد کردم و بلافاصله بالا آمدم و با لبخند گفتم ببخشید و او گفت تقصیر او بوده که آمده وسط خط مستقیم شنای من.

این‌ها موارد روزمره و بی‌اهمیت است‌؛ اما اگر بخواهم بگویم در مورد کار اشتباهی که کرده‌ام عذرخواهی می‌کنم یا نه باید ببینیم اشتباه بودن کار من از نظر چه کسی است؟ اگر از نظر خودم هم اشتباه باشد که بی‌شک و تردید و شرم و خجالت عذرخواهی می‌کنم اما اگر کارم به نظرم درست باشد و کسی دیگر بخواهد القا کند که اشتباه کرده‌ام نه! زیربار نمی‌روم، به هیچ قیمتی. ممکن است اگر طرف،  مادرم یا پدرم یا خواهرم و معشوقم باشد به‌خاطر او بگویم ببخشید و دیگر هم پی‌اش را نگیرم اما اگر واقعا مساله غیرعاطفی باشد تاوانش هرچه باشد می‌دهم و بی‌دلیل نمی‌گویم ببخشید.

دوسال پیش، سر کار،  نامه‌ای را که کسی دیگر تهیه کرده بود، پرینت گرفتم و به مدیر دادم. مدیر امضا کرد و به مدیر بالادست خودش داد. مدیر بالادست هم امضا کرد و فرستاد برای رئیس اداره. رئیس اداره نامه را خوانده و دیده بود وسط یک جمله یک اینتر خورده و بقیه جمله رفته خط بعد. نه تنها امضا نکرده بود بلکه مدیرها را هم توبیخ کرده بود و مدیر ما هم مرا برداشت و برد پیش مدیر بالادست و گفت: «تقصیر ایشون بوده.» من زیر بار نرفتم و گفتم: «من فقط پرینت نامه را گرفتم و حتی پاراف یا امضا هم نکرده‌ام و مسئولیت خواندن محتوا با کسی‌ست که امضا می‌کند. آمدیم و فحش توی نامه بود باید امضا کنید برود؟»

 از آن‌ها اصرار که باید از این به بعد هر نامه‌ای که با پرینترت گرفته می‌شود بخوانی و پاراف کنی و از من انکار که من برای این‌ کار اینجا نیستم و چنین مسئولیتی نمی‌پذیرم. عاقبت بحث بالا گرفت و من کاغذها را پرت کردم روی میز و آمدم توی اتاق خودم و سه ساعت گریه کردم و وسایلم را جمع کردم که ترک‌ کار کنم که البته نیازی نشد و ماندم. چند ماه بعد، مدیر بالادست با بزرگواری مرا به اتاقش دعوت کرد و عذرخواهی کرد که آن‌ روز عصبانی شده و مرا ناراحت کرده و من هم متقابلا عذرخواهی کردم که بی‌صبری نشان دادم اما باز زیر بار اشتباهِ نکرده‌ام نرفتم که نرفتم.

گاهی فکر می‌کنم نباید آنقدر سخت‌گیر و قائم به خود باشم، شاید از این به بعد برای مواردی که مطمئن هستم حق با من است هم عذرخواهی ضعیفی بکنم، به‌ هر حال کسی تا به‌ حال از عذرخواهی کردن نمرده و من هم قرار نیست اولین نفر باشم.

نوآشنا

«لاس زدن یا خوش‌برخورد بودن»

 نویسنده مهمان:  ه عراقی

علی‌الاصول آشنایی یک زن و یک مرد و یا گسترده‌تر اگر ببینیم آشنایی یک نر و یک ماده در طبیعت فقط و فقط با یک هدف صورت می‌پذیرد: تنازع بقا. یعنی جمیع آن اعمالی که سبب تولد دست کم یک بچه و ادامه نسل آن نر و ماده می‌گردد.

برای جذب یار، هم انسان‌ها و هم حیوان‌ها و حشرات – اعم از نر یا ماده – چندین و چند حربه دارند و چون اکثر این حربه‌ها (در انسان) غریزی هستند در واقع به موقع هم مورد استفاده قرار می‌گیرند. فراموش نکنیم که انسان، به دلایلی، مضاف بر تنازع بقا، از حربه‌های خود استفاده‌های بسیار پررنگ‌تری به نسبت حیوانات می‌برد. نر و ماده هم نمی‌شناسد. یعنی به نیت طبیعی تنازع بقا نزدیک می‌شوند اما بچه‌دار نمی‌شوند و ای بسا بسیاری از جنین‌های داخل رحم هم بدست والدین خود آن بچه، نابود می‌شوند. هزینه این نوع «قتل» لذت جنسی است.

بگذارید چند نمونه برای جذب و حفظ یار از طبیعت مثال بزنم. طاووس نر از زیبایی پرهای دم خود استفاده می‌کند. آنها را صد و هشتاد درجه باز می‌کند و از حنجره‌اش هم استفاده می‌کند و مجموع این زیبایی رنگ‌ها و نوع چینش آن و نوع صدای آن سبب می‌شود که طاووسی ماده به سمتش جذب شود و به جفت‌گیری و تنازع بقا بیانجامد.

بسیاری از حیوانات (و تعدادی از انسانها نیز) از قدرت بدنی استفاده می‌کنند. بز کوهی، گوزن، گاو وحشی از شاخ‌های خود استفاده می‌کنند، ببر و شیر و خرس و گرگ و بسیاری دیگر از عضلات خود و دندان‌های نیششان استفاده می‌کنند. انسان هم اگر زور عضلانی‌اش نرسد، چاقو می‌کشد. با این حربه قدرتمندها صاحب یا مالک ماده‌ای می‌شوند. برخی از حیوانات از بو و صدا و لابد از طنز و کارهای تردستی هم ممکن است استفاده ببرند. انسان که می‌برد!

انسان‌ها خود را زیبا می‌کنند، آرایش و پیرایش می‌کنند، عطر و ادوکلن می‌زنند، به سالن‌های ورزشی می‌روند و ورزش می‌کنند، خودشان را زیبا و نیرومند می‌کنند تا بلکه مناسب‌ترین جفت موجود را به «تور» بزنند. اعمال تنازع بقا انجام دهند، بچه‌دار شوند و خانواده تشکیل دهند و مسیر طبیعت را ادامه دهند. اما همه مردها و زن‌ها با اینکه ته ذهنشان همان تنازع بقا دستور می‌دهد آماده هستند که همان هزینه گزاف را بپردازند تا فقط از لذایذ این غریزه طبیعی فایده ببرند.

اینجاست که نحوه برخورد انسان‌ها خودش را نشان می‌دهد. در واقع آدم‌های متمدن و خوش‌تربیت از الفاظ زیبا و دستچین شده و با نزاکت استفاده می‌برند چرا که تاثیر کارشان به تاثیر کار یک کمدین و تردست شباهت پیدا می‌کند اما یک آدم بی‌تربیت، حالا چه زن و چه مرد، خطوط قرمز را پایمال می‌کند و خواسته غریزی خودش را بی‌ رو در بایستی مطرح می‌کند. اگر این خانم یا آقا کمی و فقط کمی حوصله و طنز داشته باشد، کارش می‌شود همان «لاس زدن». این لاس زدن شاید خوشایند فقط هم جنس این خانم یا آقا باشد. در واقع خطوط قرمز بنا بر تربیت خانوادگی و مدرسه‌ای و عرقی و دینی، تفاوت می‌کند و نباید بپنداریم که خطوط قرمز زندگی ما همان خطوط قرمز همسایه‌مان است. شاید که صد و هشتاد درجه متفاوت باشد؟ کسی چه می‌داند؟

همان گونه که چند دوست قبل از شروع یک فیلم ممکن است به جگرکی بروند و چند دوست دیگر قبل از شروع همان فیلم به ساندویچی بروند، سلایق آن دوستان در برقراری رابطه کلامی با جنس مخالف می‌تواند با طعم دل و جگر باشد و ممکن است با طعم لازانیا باشد. احدی نمی‌تواند بگوید که کدام یک از این طعم‌ها بهتر یا بدتر هستند. این قضاوت است که سخت‌ترین کار در دنیاست. اما همذات‌پنداری کاری مجاز و مشروع است. ما می‌توانیم خود را با یک دل و جگرخور همذات بپنداریم و در نتیجه می‌توانیم از کل فرهنگ وی هم استفاده کنیم و ما می‌توانیم با یک لازانیاخور نیز همذات پنداری کنیم و در ذهن خود از لذایذ آن لازانیاخور نیز بهره ور شویم.

اتفاق ساده ای‌ست. تا زمانی که خطوط قرمز جامعه را زیر پا نمی‌گذاریم هر کاری را می‌توانیم انجام دهیم. منتهی می‌شود مثال معروف «کبوتر با کبوتر، باز با باز». می‌توانیم با زنی که خود اهل لاس زدن است با لاس زدن آشنا شویم. یا می‌توانیم با طنز و نزاکت و واژگان سنگین با زن یا مردی که خود همین واژگان را به کار می برد آشنا شویم. تا زمانی که خطوط قرمز جامعه از نظر قانون و عرف و شرع و عادت‌ها و آداب و رسوم پایمال نشده، احدی نمی‌تواند بگوید که قبل از سینما رفتن جگرکی بهتر است یا لازانیا. مسئله فقط و فقط سلیقه و تربیت است.

من بالشخصه، نزاکت و لبخند و طنز را ترجیح می‌دهم.

دو توانایی مختلف

«لاس زدن یا خوش‌برخورد بودن»

بامداد

به نظر من لاس زدن و خوش‌برخورد بودن دو تا مقوله کاملا جدا هستن. تشخیصشون هم کار سختی نیست. آدم خوش‌برخورد با همه خوب برخورد می‌کنه، فرقی نمی‌کنه طرف مقابلش همجنس باشه یا غیرهمجنس، بچه باشه یا پیر، اما لاس زدن با مقوله جاذبه جنسی معنی پیدا می‌کنه که توی همه رابطه‌ها تعریف نمی‌شه.

توی جامعه بسته ما آدم‌ها ممکنه در تشخیص این دو تا دچار مشکل بشن. یعنی هر لبخندی رو تعبیر به در باغ سبز کنن و به خودشون زحمت ندن ببینن طرف فقط توی روابطی که کشش جنسی تعریف میشه این جوریه، یا با همه خوش و بش داره. و احتمالا همینجاست که عرف و سنت و فرهنگ و جامعه کوتاهی میکنه و به جای تعریف درست لاس زدن و تمایزش از خوش‌برخورد بودن، شروع می‌کنه به صدور نصایح اخلاقی که اغلب منجر به بیشتر محدود کردن دخترها میشه. چیزایی مثل «توی چشم طرف نگاه نکن، توی خیابون نخند، سرت رو پایین بنداز و راه برو، متین و خانم رفتار کن و …»

البته مطمئنم به خاطر عدم تعریف درست این دو مقوله، اغلب دخترای نسل جدید هم به اندازه اغلب پسرهای نسل‌های گذشته در تمایز لاس زدن و خوش‌برخوردی دچار مشکل شدن و احتمالا عصیان کردن، به عمد توی خیابون بلندبلند خندیدن، توی چشم همه زل زدن و هر جور دلشون خواسته رفتار کردن و باقی قضایا که البته موردی نداره، فقط متوجه باشن که خوش‌برخورد بودن یه چیزی سوای لاس زدنه، و متوجه باشن کاری که دارن انجام میدن دقیقا کدومشه، باقیش از نظر من حله.

اما اینکه کدومش ارزشه و کدوم ضدارزش؟ راستش تا وقتی توی ایران بودم و مطابق تعریف‌های رایج رفتار و قضاوت می‌کردم، قطعا لاس زدن برام منفی بود. انجام دادنش که هیچ، اصلا کلمه برام بار منفی داشت و سعی می‌کردم تا جایی که ممکنه حین صحبت ازش استفاده نکنم (فکر می‌کنم به جاش می‌گفتم نخ دادن، سر و گوش جنبیدن، حتی شنگیدن که دقیقا نمیدونستم معنیش چیه به نظرم بهتر بود!) اما از ایران که اومدم بیرون دیدم برخورد دیگران با این موضوع خیلی هم بد نیست. مثلا توی خیلی از کشورهای امریکای جنوبی یه بخش از فرهنگشون محسوب میشه و اتفاقا بار مثبت هم داره. یعنی تعبیرش نمیکنن به هرز پریدن دختر (یا پسر)، بهش میگن جذاب (هات) و کلی هم خریدار داره و اگه بخوام روراست باشم باید بگم منم الان به همین نتیجه رسیدم. یعنی به نظرم لاس زدن هم مثل خوش‌برخورد بودن یه جور توانایی از نوع مثبته که هر کسی از پسش برنمیاد. تمرین میخواد و مداومت و البته انگیزه.

حالا با همه این اوصافی که نوشتم، این که لاس زدن توی فرهنگ ما منفی ارزش‌گذاری میشه و این که توی کشور ما مرز بین خوش‌برخورد بودن و لاس زدن درست مشخص نشده، کار رو یه کمی سخت می‌کنه. یعنی آدم‌ها مجبورن مداوما خودشون رو توی خط‌کش اندازه‌گیری بقیه بذارن تا متوجه بشن درست رفتار کردن یا نه. مثل همون بلایی که سر نسل من اومد. سر و تهمون زده شد و ابتر شدیم مبادا از عرف جامعه خارج شده باشیم. و راه حل؟ به نظر من آدم اول باید با خودش روراست باشه. دوست داره لاس بزنه، بزنه؛ اگه زد و مجبور به دادن هزینه شد، برای دادن هزینه آماده باشه و اگه خوش‌برخورد بود و کسی در تشخیص اینها اشتباه کرد، روراست بهش بگه اشتباه کردی و محکم جلوی مزاحمتش رو بگیره.

و بذارین یه اعترافی بکنم. الان که دارم اینها رو می‌نویسم با خودم فکر می‌کنم به حرف چه ساده‌ اما در عمل چقدر سخته. لاس زدن و خوش‌برخوردی پیشکش، زن جهان سومی بابت نفس کشیدنش هم داره هرینه میده و فقط خدا می‌دونه چقدر از زن‌ها مجبورن خودسانسوری کنن مبادا کسی روشون حساب نادرست باز کنه.

چند میلیمتر کش آمدن اضافی لبخند

«لاس زدن یا خوش‌برخورد بودن»

نیمه‌شب

از وقتی که شروع کردم کارهایم را مستقل انجام بدهم، مثل خرید کردن از سوپر سر کوچه، تنهایی سوار اتوبوس و بعدها تاکسی شدن و انجام کارهای اداری، همیشه با لبخند سلام کرده‌ام، بدون توجه به جنسیت مخاطب. به نظرم نگاه مستقیم به چشم‌های طرف صحبت و با خوشرویی سلام کردن ممکن است روز داغان کسی را بسازد. خب چرا نکنم؟

همکارم، دختر زیبایی که اتفاقا هم محل هم بودیم همیشه از دست من شاکی بود که چرا «دقه به دقه با این بقال چقال‌ها» سلام‌علیک می‌کنم! بعد از هر سلام و احوال‌پرسی من اخم‌هایش بیشتر در‌هم می‌رفت. به نظر او هر کلمه اضافی یا حرکت مهربانانه از سمت من مجوز «پر‌رو» شدن مخاطب و ایجاد توقعات بی‌جا میشد. اما به نظر من آنها کاملا متوجه بودند که هدف من چیست و به همین دلیل سالیان سال همیشه روابط خوبی با کسبه محل داشتم. شاید بگویید خب کسبه‌ای که هر روز تو را می‌بینند و تو همسایه‌شان هستی نمی‎توانند گمان لاس زدن بر رفتار تو ببرند ولی من فکر می‌کنم بیشتر آدم‌ها قصد لاس‌‌‌‌‌زدن را خیلی زود متوجه می‌شوند.

اصلا چرا راه دور برویم، مگر من تا حالا با کسی لاس نزده‌ام؟ خیلی خوب می‌دانم چطور یک صحبت خیلی معمولی راجع به موضوع یک کلاس کاملا جدی درسی را چطور به یک بده بستان ظریف دلبری تبدیل کنم. تن صدا و کشش حروف، زاویه سر و بدن، نگاه چشم‌ها که کاملا با یک نگاه معمولی متفاوت است و حرارتی که ناخودآگاه وقتی مشغول بازی لاس‌زنی می‌شوی از خودت ساطع می‌کنی را هر کسی از جنس موافق متوجه می‌شود چه برسد به یک نفر از جنس مخالف. لبخندی ساده و صمیمی که من هر روز به «بقال چقال» محل می‌زدم با لبخندی که با قصد لاس‌زنی به کسی می‌زنم شاید از نظر تغییر فیزیکی حادث شده بر لب‌های من تنها چند میلیمتر تفاوت داشته باشد ولی مسلما از نظر شیمیایی کلا از جنس تفاوت آب و آتش است!