ماه: فوریه 2019

در فضیلت مخالف بودن

«مخالفت با اکثریت»

مهمان هفته: بهزاد دوران

مخالف بودن کم موهبتی نیست. از من می‌شنوید عین زندگی است که با صرف زنده بودن توفیر دارد. پس نصیب هر کسی نمی شود. باید تلاش کرد و هوشیار بود تا لیاقت آن را داشت و اندازه این موهبت با بزرگی جمعیتی سنجیده می‌شود که با آنان مخالفی. هر چقدر با جمعیت بزرگ‌تری مخالف باشی فضیلت مخالف بودن هم بیشتر می ‌شود. تا بدانجا که همه خلایق یک سوی گرد آیند و تو دیگر سو و این اوج فضیلت مخالف بودن است که از حرف حق پا پس نکشی و عدول نکنی و به همراهی با خلق رضایت ندهی… بنابراین، مخالف بودن در خود کیفیتی ممتاز دارد و اگر کسی از آن بهره‌مند باشد باید قدر آن را بداند و به سادگی از دستش ندهد. طرفه آنکه در روزگاری که تفاوت سکه رایج و به اصطلاح مد روز است مخالف بودن اگر نگوییم سخت‌تر شده آسان‌تر هم نشده است. چنان که در جمع، وقتی کسی با ما همراه نیست، تک افتادن و تنهایی، افتادن در چاه ویلی می شود که از سر گذراندن هر لحظه‌اش هزار سال به درازا می‌کشد و خدا خدا می‌کنیم فرجی حاصل شود. یکی از حضار نظرش برگردد و جانب ما را بگیرد یا کسی از گرد راه برسد، که حتی اگر از ما طرفداری نمی‌کند دست کم موضوع حرف و سخن را عوض کند و از تنگنا نجاتمان بدهد.

این قضیه درباره همه افراد صدق می کند مگر دو گروه. یک گروه کسانی که سقشان را با نه برداشته‌اند و فکر و ذکرشان بر مخالف‌خوانی استوار است و زدن ساز مخالف، و گروه دیگر جان‌های آزاد که هم اعتماد به نفس دارند و هم شجاعت لازم برای شکستن بت‌های ذهنی. واضح و مبرهن است گروه نخست از حیث فضیلت، به گرد پای گروه دوم هم نمی‌رسد. اما در هر حال به همرنگی با جماعت شرف دارد. زیرا وقتی انسان با جماعت همراه می‌شود، از انسانیت خود عدول می‌کند و قوای فکری‌اش را اگر به کلی تعطیل نباشد موقتا به تعطیلات می‌فرستد و تن به هیجان انحلال در توده و خلسه رهایی از فضولی‌های عقل می‌سپارد.

بدیهی است مخالف‌خوانی با مخالف بودن فرق دارد. مخالف‌خوانی بازی کردن در نقش مخالف است (چه برای بردن حظ و لذت چزاندن دیگران، چه دلبری، و چه صرف جلب توجه دیگران). بر این اساس، از آنجا که مخالف‌خوان کمتر سبقه فکری دارد در جوهر خود، چندان توفیری هم با جماعت یکرنگ ندارد. با این حال، وجود و حضورش بی‌فایده هم نیست. صرف وجود مخالف اشاره‌ای است بر امکان خطای جمعی و شاهدی است بر اینکه دیگرگون هم می‌توان دید یا بود. بدین ترتیب، جماعت همرنگ که دوغ از دوشاب بازنمی‌شناسد محال است میان مخالف و مخالف‌خوان تمایزی ببیند. بی‌برو برگرد هر دو را خرمگسی مزاحم تلقی می‌کند. ولی خرمگس مزاحم کار خود را می‌کند و خواب جماعت را آشفته می‌سازد و ناخودآگاه، جرقه را به انبان ذهن(های) آماده و حساس جان(های) آزاد می‌‌زند…

باری، هیچ چیز هولناک‌تر از جماعت یکرنگ نیست. جماعت یکرنگ فقط تعطیلی عقل نیست. انکار مسؤلیت هم است. و در غیاب این دو، سرچشمه‌های احساس هم می‌خشکد. چیزی است که به سهولت و سادگی و سرعت انسان را از انسانیت تهی می‌سازد و تبدیلش می‌کند به ماشین بی‌روح و سهمگین شکنجه و کشتار. برای نابودی و حذف هر گونه تفاوت و سرکوب هر گونه مخالفت. هنوز از جوی خون قربانیان کشتارهای دسته‌جمعی بخار بلند می شود. لازم نیست به نسل‌کشی ارامنه در جنگ جهانی اول، یا جنگ جهانی دوم و اردوگاه‌های مرگ آشویتس مراجعه کنیم. رد آن را در بالکان و نسل‌کشی مسلمانان توسط صرب‌ها هم می‌توان دنبال کرد. یا کشتار توتسی‌ها توسط هوتوها. یا کشتار ایزدی‌ها توسط جانیان داعش. برای همراهی با ماشین کشتار نه نیازی به نبوغ است، نه داشتن هیولای دیوسیرت درون. از قضا تنها شرط لازم مخالف نبودن است و به قولی به طرز رقت‌انگیزی معمولی و با جماعت همراه و موافق بودن. معمولی که باشی از مخالف بودن می گریزی و از مخالفت که تن زدی معمولی می‌شوی،  می‌شوی یکی مثل بقیه جماعت. در نتیجه به سادگی در جمع حل می‌شوی و به جای اینکه کلاه خودت را قاضی کنی، بادنما به دست دنبال جماعت میدوی… من اگر جای دکارت بودم می‌گفتم مخالفم پس هستم. شما هم نترسید تا می‌توانید مخالفت کنید.

همیشه ساکت

«مخالفت با اکثریت»

بامداد

از یک پیرمرد صدساله‌ای پرسیدند: «چه شد که شما به این سن رسیده‌اید؟ او گفت: «با هیچ‌کسی بحث نکرده‌ام!» گزارشگر گفت: «خدای من! چنین چیزی ممکن نیست.» پیرمرد گفت: «حق باشماست. ممکن نیست.» (نقل به مضمون)

گمانم من هم سیاستم در قبال مخالفان همین باشد. «باشه! حق با شماست.» من معمولا با کسی که دوستش داشته باشم بحث نمی‌کنم. بله! چون دلم نمی‌خواهد ناراحتش کنم و فکر می‌کنم نشان دادن درست بودن نظرم؛ ارزشش به‌ اندازه ناراحتی کسی که دوست دارم نیست. برای همین است که قید بحث را می‌زنم. راستش توی دلم می‌گویم: «اگر حق با من باشد که بالاخره طرف می‌فهمد که حق با من بوده و گفتن ضرورتی ندارد و اگر حق با من نباشد (که بیشتر وقت‌ها تصور من همین است) ترجیح می‌دهم بحث نکنم و بعد تاوان آن را هم ندهم. کلا دست به عصا راه رفتن را ترجیح می‌دهم.

اما، گاهی شرایطی پیش می‌آید که آن آدم وحشی بی‌اعصاب درونم فعال می‌شود. کی‌ها؟ وقت‌هایی که مساله خیلی خیلی حیثیتی می‌شود و طرف مقابل من هم کسی نیست که ارتباط عاطفی با او داشته باشم. اولین بارش که یادم می‌آید در زمان دفاع ارشدم بود. استاد راهنما در مورد موضوع پایان‌نامه‌ام حرف مسخره‌ای زد و آخرشم هم گفت: «بابا چه‌قدر سخت می‌گیری شما. تو که می‌خوای بدی یکی برات بنویسه چرا انقدر جوش می‌زنی؟» همه خندیدند. یکباره توی جلسه و جلوی همه‌ آن آدم‌ها قاطی کردم و جوری از پایان‎نامه و موضوعم دفاع کردم که عاقبت اعتراف کردند که همین را هم می‌توانند به عنوان جلسه‌ دفاعم حساب کنند.

بار دیگرش همین چند وقت پیش بود که توی یک جلسه‌ بزرگ کاری با حضور همه‌ کارمندان اداره و مشاورین رئیس و معاونین و مدیران و غیره بودیم. مشاورین جدید و یکی از معاونت‌ها، علاقه‌ بسیاری داشتند که همه چیز را پروژه‌بندی کنند. ما به دلیل ماهیت بخشمان که حقوقی است؛ در پروژه‌ها به آن معنا که آن‌ها می‌گفتند نمی‌گنجیدیم اما با این حال برنامه‌های جاریمان را در قالب پروژه تحویل داده بودیم. وقت ارائه، یکی از مشاورین گفت: «په این که نشد پروژه!» گفتم: «آقای محترم شش ماهه که من دارم می‌گم روال کاری ما به صورتی نیست که شما بتونید اونو تو پروژه‌هاتون قرار بدید اما شما قبول نمی‌کنید.» گفت: «نه، اجازه بده من تو رو متوجه کنم.» دقیقا با همین ادبیات. فرد مشاور آدم مهمی بود و من نباید با او بحث می‌کردم. همه‌ همکارانم با چشم و ابرو اشاره می‌کردند که تمامش کن اما آن روی حق‌طلب من رو آمده بود و ول نمی‌کرد. گفتم: «جناب! بنده که کـــــاملا متوجه هستم اما بذارید توضیح بدم که شما هم متوجه بشید.»

بله توضیح دادم و گرچه نپذیرفت که متوجه شده؛ اما حداقل همه‌ همکارانم که تا آن موقع فکر می‌کردند آقای دکتر مشاور و هر چه که می‌گوید وحی منزل هستند فهمیدند گاهی حق با کسی‌ست که همیشه ساکت است.

رنگ جماعت

«مخالفت با اکثریت»

نیمه‌شب

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو! چه ضرب‌المثل محافظه‌کارانه‌ای! این ضرب‌المثل به خودی خود نشون میده که توی فرهنگ ما مخالف با جمع چقدر مذموم شمرده شده و خیلی جاها بهمون یاد دادن که مخالفت کردن و اصرار برای خواسته‌هاتون شما رو عجیب و منفور می‌کنه. اینکه اگه بخواین خودتون باشین، فقط در شرایطی پذیرفته شده است که شبیه عرف جامعه‌ای که توش هستین باشین. اگه متفاوت فکر کنی، اگه چیزی رو بخوای که جامعه‌ای که توش هستی برات ممنوع کرده، اگه به دنبال بدست آوردن چیزی متفاوت از کلیشه‌ها باشی، پس تو عجیبی و این عجیب بودن پذیرفته شده نیست. برای همین آدم‌ها به کسایی که آزادانه نظراتشون را اعلام می‌کنن و دنبال چیزهای متفاوت می‌رن، کلی برچسب‌هایی می‌زنن که اکثر اوقات دلپذیر نیست.

من سال‌ها با عنوان ضدحال بودن و ساز مخالف زدن زندگی کردم، چون اگه جایی به نظرم باید مخالفت می‌کردم و مخالفتم کارساز بوده به جای غر زدن و تحمل شرایط، مخالفتم رو به شیوه‌ای که فکر می‌کردم درسته اعلام کردم. خیلی از ماها به وجهه خودمون توی چشم بقیه یا منابع قدرت بیشتر از انجام دادن کار درست اهمیت می‌دهیم، برای همین به جای ابراز نظر مخالفمون، سعی می‌کنیم یه موجود باحال، همراه و گاهی بی‌تفاوت به نظر برسیم یا در هر حالی فقط غر بزنیم و کاری نکنیم. البته اصلا منظورم این نیست که مثل گلام توی سفرهای گالیور مدام با همه تصمیمات گروهی مخالف باشیم، فقط منظورم اینه که نباید از داشتن نظر مخالف ترسید یا خجالت کشید.

یک بار وقتی توی محل کارم مدیرم ازم پرسید که چرا مثل بقیه سعی نمی‌کنی فقط با شرایط کنار بیای و مثل همه از دستورات پیروی کنی؟ بهش گفتم توی مسیر آب شنا کردن کار راحتیه، تاریخ رو اونایی ساختن که نمی‌خواستن مثل همه توی مسیر موافق برن و سعی کردن که خلافش حرکت کنن. هنوز هم که هنوزه به اون حرف باور دارم، البته در صورتی که شنونده قابلیت شنیدن و انتقادپذیری رو داشته باشه. گاهی مخالفتت رو که اعلام می‌کنی، جمع روحیه انتقادپذیری داره و می‌تونی راحت باهاشون کنار بیای و بدون اشکال اوضاع رو پیش ببری و گاهی هم بعضی آدم‌ها و بعضی محیط‌ها با انتقاد و مخالفت بدترین برخورد ممکن رو می‌کنن و تو هیچ وقت نمی‌تونی نظراتت رو بهشون بگی، حتی اگه خودشون هم بدونن که نظرت واقعا درسته. من با هر دو دسته برخورد داشتم، کسایی که با روی خوش حرفم رو شنیدن و کسایی که حتی اجازه ندادن که حرفم تموم بشه. این رو در همه سطوح تجربه کردم، از خانواده بگیر تا جوامع بزرگتر و حتی مخالفت با سیاست‌های کلان کشور!

من همیشه مثل یک گلادیاتور برای ابراز نظرم آماده بودم و برای ابرازش تلاش کردم و اگه جایی هم حرفم اشتباه بوده سعی کردم حرف درست رو بپذیرم. در کنار این‌ها زمان‌هایی هم بوده که خسته شدم، شده که ناامید بشم و سکوت یا حتی گاهی بر اساس نظر جمع پیش رفتم و سعی کردم فقط مسائل از سر خودم باز کنم یا از خودم محافظت کنم. برخی مواقع با خودم فکر می‌کنم اونایی که همیشه با جمع موافقن یا بی‌تفاوتن زندگی راحت‌تری دارن، ولی با همه این‌ها، مطمئئم که این روش هیچ‌وقت سبک زندگی من نخواهد شد.

من مخالفم اما هستم

«مخالفت با اکثریت»

شبانگاه

نمی‌دونم اسمش میشه مهرطلبی یا ترس از دست دادن آدم‌ها و طرد شدن، ولی من همیشه اون آدمی بودم که اگه با نظری هم مخالفت داشتم، بیانش نمی‌کردم و به روی خودم نمی‌آوردم. من همیشه خودم رو راضی نشون می‌دادم و الان که بهش فکر می‌کنم می‌دونید به چه نتیجه‌ای می‌رسم؟! چون از بچگی با اظهار نظر من مخالفت می‌شد، این که تو نمی‌فهمی، این که تو هنوز بچه‌ای و ما بهتر می‌دونیم، من یاد گرفتم کوتاه بیام. شاید پس ذهنم با خودم می‌گفتم اگه الان بگم نه، من مخالفم، باز همون آدمی می‌شم که نمی‌فهمم، و آدم‌ها رو از خودم دور می‌کنم و تنها می‌مونم.

یکی از مهم‌ترین بحث‌های من و همسرم همیشه سر همینه، به بچه‌ها می‌گه غذا بخورین و می‌گن نه، می‌گه لباس گرم بپوشید می‌گن نه، می‌گه زود بخوابین و می‌گن نه و… همسر من یک دفعه مثل آتشفشان شعله می‌کشه و با داد و بی‌داد می‌خواد حرف خودش رو به کرسی بشونه! شاید حق هم با اون باشه اما من می‌خوام بچه‌هام یاد بگیرن مخالفت کنن، یاد بگیرن نه بگن و توی ذهنشون ثبت نشه که مخالفت یعنی داد و بیداد! مخالفت یعنی نفهمیدنشون.

من حالا اون آدمی هستم که راحت با هر حرفی که فکر می‌کنم اشتباهه مخالفت می‌کنم حتی اگه تمام یک جمع نظر مثبتی داشته باشند. لجبازی نیست یا از سمت دیگه‌ بوم افتادن، نه! فقط اینکه من یاد گرفتم از منظر خودم همه چی رو بسنجم و نظرم رو محکم بگم حتی اگه همه‌ی آدم‌ها ازم رو برگردونند. اتفاقا خیلی‌ها ازم رنجیدند، داد زدند، منو تحقیر کردند جلوی یک جمع اما من پای حرفم موندم. خیلی وقت‌ها هم البته به مخالفتم بهایی داده نشد اما من در حداقل حالت ممکن، خودخوری بعدش رو حذف کردم و بعد خودم رو هی محکوم نکردم به اینکه نظرم رو بیان نکردم!

گر تو بهتر می‌زنی، بستان بزن

«مخالفت با اکثریت»

شامگاه

حرف زدن آسان‌تر از عمل کردن است. واقعا این طور است؟ شاید بشود گفت یک وقت‌هایی هم حرف زدن مقدمه عمل کردن است. اکثریت از اسمش پیداست. زیاد، خیلی، بی‌اندازه. فکر کن وسط یک راهپیمایی بزرگ که همه با هم فریاد می‌زنند راست! راست! تو فریاد بزنی چپ! چپ! چند نفری که دور و برت هستند با شنیدن صدای تو ساکت می‌شوند و خیره نگاهت می‌کنند که «این یکی این وسط چه می‌گوید؟» بعد که خسته می‌شوی از فریاد زدن؛ همان چند نفر از کنارت رد می‌شوند و فریاد خودشان را سر می‌دهند. اما تصور کن درست وقتی همه به راست می‌روند تو به چپ بپیچی. آن وقت است که آدم‌ها سر دوراهی یک نگاهی به خودشان می‌کنند و یک نگاهی به آدم‌هایی که پشت سر هم به راست می‌روند، بعد به خودشان می‌گویند خب شاید هم چپ! بعد پشت سر تو راه می‌افتند. نه که پشت سر تو! چون تو مسئول آنها نیستی! خودشان انتخاب کرده‌اند. تو راه جدید نشان داده‌ای و مهم‌تر این که این راهِ جدید و متفاوت را پیش گرفته‌ای و آن ها هم سر دوراهی، دو دو تا چارتای خودشان را کرده‌اند و راه را کج کرده‌اند سمتِ مسیر تو. از همین جاست که اکثریت‌ها می‌شکنند و اکثریت‌های جدید شکل می‌گیرند. وقتی گروهی مسیری را با شعور جمعی خود انتخاب کرده و پیش رفته است، نباید انتظار داشت که به امر یک فرد اعلام کند که تا به حال اشتباه کرده است. اما می‌شود انتظار داشت که با دیدن یک مسیر تازه، یک فکر تازه، یک مسیر آزمایش‌شده، به فکر این بیافتد که شاید یک جایی یک چیزهایی را از قلم انداخته است.

خیلی وقت ها آنهایی که مقابل اکثریت می‌ایستند به فکر شکل دادن اکثریتِ خودشان هستند. مخالفت  محض با یک نظر یا تصمیم یا اراده مثل گریه‌های یک نوزاد است که در تاب خوردن‌های یک آغوش تمام می‌شود .چیزی که اهمیت دارد این است که پشت مخالفت و مهم‌تر از آن ابراز مخالفت یک ایده و فکر جدید نهفته باشد. به قول مولوی «گر تو بهتر می‌زنی، بستان بزن» اما خب خیلی وقت‌ها در همین «بِستان» تمام می‌شود و مخالف «زدن» بلد نیست. این طور وقت‌هاست که باید سکوت کرد. باید نگاه کرد و یاد گرفت. عمیق شد و فهمید و حتی باید آن چیزی را که فکر می‌کنی درست است انجام داد و منتظر نتیجه ماند. پیامبران هم قبل از هر دعوتی عمل می‌کردند، آن وقت بود که برای خودشان مریدانی پیدا می‌کردند و بعد ندای «ای مردم! به خدا ایمان بیاورید» سر می‌دادند. اعلام مخالفت با اکثریت شاید عملی شجاعانه و پیشرو خوانده شود، اما وقتی پشت سر این اعلام مخالفت فکر تازه و پیشنهاد بهتری وجود نداشته باشد یک خودزنی مسخره و بی‌جان است.

البته همه این حرف‌ها به این معنی نیست که باید چشم و گوش‌بسته مطیع اراده اکثریت بود. برای هر نیاز درونی انسان پاسخی در بیرون وجود دارد. وقتی آدمیزاد حس می‌کند که به غیر از انتخاب اکثریت راه دیگری هم وجود دارد، پس حتما راه دیگری وجود دارد. آن وقت است که مخالفت با اکثریت نه یک انتخاب که یک وظیفه می‌شود. وظیفه این که آن مسیر جدید را کشف کند اگر نه یک منفعل به خیل عظیم منفعل‌هایی که خود را در میان موج اکثریت گم می‌کنند اضافه می‌شود. اینطور می‌شود که سکون به وجود می‌آید. این طور می‌شود که اکثریت به قهقرای بی‌نهایت بطالت فرو می‌رود.

گور بابای اکثریت

«مخالفت با اکثریت»

غروب

گاهی پیش میاد که قرار میشه دسته جمعی یه کاری کنیم، با دوستام، با همکارام، با خونواده‌ام. یه وقتایی هست که کار مورد نظر برام علی‌السویه است. این جور وقتا میگم، جهنم ضرر و خودمو با بقیه هماهنگ می‌کنم.

گاهی می‌شه اما که هیچ جوره ازش خوشم نمیاد. یعنی هرجور بالا پایین می‌کنم، رمل و اسطرلاب می‌اندازم، دو دوتا چهار تا می‌کنم، می‌بینم راه نداره که نداره. حالا ممکنه اصلا هیچ دلیل منطقی‌ای هم برای کارم نداشته باشم. فقط یه حسی هست اون لحظه که میگه نچ. نمی‌خوام. حالا تو همچین موقعیتی کافیه که ور تعارفی یا گیربده مغزم بخواد به مخالف درونم گیر بده، سرکوبش کنه و به زور با جمع هماهنگش کنه: بدترین فکر، افتضاح‌ترین کار! مثل اون روز که سوم دبیرستان بودیم و ظهر دوشنبه س کلید کرد که امروز ورقه‌های امتحان کامپیوترمونو سفید بدیم همگی. به این بهونه که معلممون مزخرفه و با این کار اعتصابی می‌شه و عوضش می‌کنن و حتی اگرم این اتفاق نیفته، دست کم امتحان اون روز لغو می‌شه و این دفعه رو از زیرش جون سالم به در می‌بریم.

من اونقدرها طرفدار معلم کامپیوترمون نبودم. اتفاقا هم اون روز هیچی درس نخونده بودم. اما به طور کلی طرفدار هیچ کدوم از معلمامون نبودم و خیلی هم عادت نداشتم که واسه همه‌ امتحانا آماده باشم. در نتیجه به نظرم حرف س چرت و پرت اومد و تحویلش نگرفتم. س که از من ناامید شد، رفت سراغ دو سه تا جلویی و عقبی که اتفاقا از شانس س اونا هم اون روز هیچ کدوم درس نخونده بودن و ایده‌ سفید رد کردن ورقه به نظرشون خیلی جذاب و شیک اومد و شروع کردن یهو تند و تند با بغلیا و جلوییا و عقبیاشون ایده‌ س رو مطرح کردن. هنوز ۳ دقیقه نگذشته بود که ناگهان نصف بیشتر کلاس احساس کرد باید در این حرکت اعتصابی جمعی شرکت کنه و معلم کامپیوتر رو به سزای اعمال زشتش برسونه.

من و دو سه تا دیگه تا اومدیم دهنمونو وا کنیم که نه بابا و چه کاریه آخه، یهو سر و صدای یه عده بلند شد که شماها خرخون، خودشیرین و خودخواه هستین و فقط سنگ خودتونو به سینه می‌زنین و هرگز یاد نگرفتین که در کار گروهی شرکت کنین. خلاصه قشقرق شد و واویلا و ور تعارفی و همرنگ جماعت شوی مغزم دراومد که گندش بزنن. بذار یه بارم که شده ناخواسته در یک حرکت جمعی اجتماعی شرکت کنیم: بدترین تصمیم.

معلم که اومد و از نیت پلید ما باخبر شد، رفت مدیر رو آورد. مدیرم اومد و شروع کرد برامون یه خطابه‌ قرا سر دادن که از خر شیطون پایین بیایم و این بچه‌بازی‌ها دیگه از سن و سال ما گذشته. اما وقتی که دید بچه‌ها صم‌بکم نشستن و هیچ‌کس جیک نمی‌زنه، در اومد که باشه، پس بمونین به همین حالت تا ما تصمیم بگیریم. خانوم معلم بینوا رو بین ما دیوهای خونخوار تنها گذاشت و خودش با خانوم ناظم رفت بیرون. بعد از حدود یه دقیقه که اندازه سه سال گذشت، دوباره وارد کلاس شدن و خانوم مدیر طی یه خطابه‌ جنگی اعلام کرد که به نظر ما احترام می‌ذاره و در صورتی که تمام کلاس با رای ۱۰۰ درصد اعتقاد داشته باشن که معلم کامپیوتر مزخرفه، همون لحظه عذر ایشون رو از مدرسه می‌خوان و بعد ازمون خواست که هر کس با رفتن ایشون مخالفه، بی‌درنگ دستشو بلند کنه.

من یه وجبی میز اول نشسته بودم و متاسفانه، نمی‌تونستم ببینم پشت کله‌ام چه خبره. تنها چیزی که می‌دیدم، چشمای گشادشده و وامونده‌ معلم کامپیوتر بینوا بود. اتفاقی که افتاد این بود که من از نظر خودم چند ثانیه صبر کردم و سعی کردم منطقی فکر کنم و هوای جمع رو داشته باشم. از طرفی ور مخالف درونم، افسار پاره کرده بود و داشت چهار نعل از بالا تا پایین بدنم، در محوطه مغز، ناحیه‌ قلب و سینه و حوالی زانو رعشه بر اندامم می‌انداخت. بعد از احتمالا ۵ ثانیه که انگار هزار سال گذشت، دست چپم نیم متر رفت بالا. بعد اسب افسار گسیخته‌ درون شیهه‌ای کشید و به دست چپ فایق شد و دست چپم اومد پایین. دو ثانیه بعد طی نبردی خونین، دست راست تونست خودشو آزاد کنه و با یه حرکت انقلابی پرید بالا. اسب درون با یه حرکت نمایشی دست چپ نیمه‌مغلوب‌شده رو روی زمین رها کرد و به دست راست هجوم برد و با یه ضربه سهمگین اونو پایین کشید. خلاصه که این نبرد چند مرحله ادامه داشت تا این که در نهایت مغزم که احتمال ایست قلبی را بسیار بالا می‌دید، دستور تسلیم به طرفین داد و من که با هنرمندی تمام، نقش خودم رو به عنوان دلقک جمع ایفا کرده بودم، زرزنان و زوزه‌کشان از کلاس بیرون دویدم و سعی کردم تا نیم ساعت توی توالت بمونم که آب‌ها از آسیاب بیفته. بعدها فهمیدم که با اولتیماتوم خانوم مدیر اغلب بچه‌ها که شوخی‌شوخی قشرق اولیه رو راه انداخته بودن و اصلا فکر نمی‌کردن که کار به جاهای باریک بکشه، همون جا غلاف کرده بودن و غیر از دو سه نفر که در کل هرگز چیزی برای از دست دادن نداشتن، هیچ کس دیگه حتی خود س هم دستشونو بالا نکرده بودن.

نتیجه‌ اخلاقی: گول اکثریت را نخوریم.

ساز مخالف

«مخالفت با اکثریت»

عصر

نه بابا من اصلا جراتش رو ندارم. چقدر بد. برای خودم متاسف شدم. دلم می‌خواست زیر این عنوان داد سخن بدم که، بله بله چرا که نه! نظرم رو می‌گم حتی اگه صدتا مخالف داشته باشم! ولی انگار ترسوتر از این حرف‌ها هستم. البته می‌دونم که همیشه برای نظرات متفاوتم دلیل‌های خوب و زیادی دارم، ولی فن بیان خوبی ندارم. در واقع اصل ترسم از این نیست که بگم مخالفم. خب این یه کلمه گفتنش مشکلی نداره و برام سخت نیست. اون‌چه سخته توضیحات طولانی بعدشه که من واقعا بلد نیستم اون‌قدر حرف بزنم تا بقیه رو روشن کنم. اعتماد به نفس کافی برای طولانی حرف زدن توی جمع رو ندارم. برای همین می‌گم چه کاریه همه نظر من رو بدونن.  خودم می‌دونم بسه دیگه.

مثلا تو یه جمع که همه دارن می‌گن آی امان از این روزگار چقدر همه بد شدن چه زمانه‌ای شده، قدیم که این‌جوری نبود، و هزار حسن درباره سال‌های گذشته می‌گن، از این‌که در دوران بچگی همه چی عالی بوده همه مهربان بودن، وضع بهداشت و معیشت و ادب و تربیت آدم‌ها بهتر بوده و خلاصه این حرف‌ها. بعد من تو دلم فکر می‌کنم که دیگه نه تا این حد. منطقی نیست. مگه میشه بشر پسرفت کرده باشه. اصلا چطوره که همه چند سال قبل‌ترشون رو بهتر می‌دونن. با این‌که خیلی دوست دارم اون وسط ساز مخالف بزنم چیزی نمی‌گم، اگه بخوام با صدای بلند فکر کنم و مخالفتم رو ابراز کنم باید ساعت‌ها حرف بزنم که خب در توانم نیست، پس بی‌خیالش می‌شم.

خب یه وقت‌هایی می‌شه بی‌خیال شد. موضوع مهمی نیست، یا قرار نیست تصمیمی گرفته بشه که نتیجه‌اش روی زندگی من تاثیری داشته باشه. فقط یه سری نظرات متفاوت هستن که به حال من اثری ندارن و منم می‌تونم نظرم رو پیش خودم نگه دارم و طبق اون عمل کنم. ولی اگه توی جمعی در حال تصمیم‌گیری باشیم و نظر اکثریت الف و نظر من ب باشه، اون‌موقع نمی‌شینم نگاه کنم و حتی در حالی که بدونم نظرم اعمال نمی‌شه، می‌گم که مخالف هستم. دلایلم رو می‌گم و یا می‌تونم روی رای جمع اثر بذارم یا نمی‌تونم. از این‌که حداقل تلاشم رو کردم راضی‌ام.