ماه: فوریه 2019

در فضیلت مخالف بودن

«مخالفت با اکثریت»

مهمان هفته: بهزاد دوران

مخالف بودن کم موهبتی نیست. از من می‌شنوید عین زندگی است که با صرف زنده بودن توفیر دارد. پس نصیب هر کسی نمی شود. باید تلاش کرد و هوشیار بود تا لیاقت آن را داشت و اندازه این موهبت با بزرگی جمعیتی سنجیده می‌شود که با آنان مخالفی. هر چقدر با جمعیت بزرگ‌تری مخالف باشی فضیلت مخالف بودن هم بیشتر می ‌شود. تا بدانجا که همه خلایق یک سوی گرد آیند و تو دیگر سو و این اوج فضیلت مخالف بودن است که از حرف حق پا پس نکشی و عدول نکنی و به همراهی با خلق رضایت ندهی… بنابراین، مخالف بودن در خود کیفیتی ممتاز دارد و اگر کسی از آن بهره‌مند باشد باید قدر آن را بداند و به سادگی از دستش ندهد. طرفه آنکه در روزگاری که تفاوت سکه رایج و به اصطلاح مد روز است مخالف بودن اگر نگوییم سخت‌تر شده آسان‌تر هم نشده است. چنان که در جمع، وقتی کسی با ما همراه نیست، تک افتادن و تنهایی، افتادن در چاه ویلی می شود که از سر گذراندن هر لحظه‌اش هزار سال به درازا می‌کشد و خدا خدا می‌کنیم فرجی حاصل شود. یکی از حضار نظرش برگردد و جانب ما را بگیرد یا کسی از گرد راه برسد، که حتی اگر از ما طرفداری نمی‌کند دست کم موضوع حرف و سخن را عوض کند و از تنگنا نجاتمان بدهد.

این قضیه درباره همه افراد صدق می کند مگر دو گروه. یک گروه کسانی که سقشان را با نه برداشته‌اند و فکر و ذکرشان بر مخالف‌خوانی استوار است و زدن ساز مخالف، و گروه دیگر جان‌های آزاد که هم اعتماد به نفس دارند و هم شجاعت لازم برای شکستن بت‌های ذهنی. واضح و مبرهن است گروه نخست از حیث فضیلت، به گرد پای گروه دوم هم نمی‌رسد. اما در هر حال به همرنگی با جماعت شرف دارد. زیرا وقتی انسان با جماعت همراه می‌شود، از انسانیت خود عدول می‌کند و قوای فکری‌اش را اگر به کلی تعطیل نباشد موقتا به تعطیلات می‌فرستد و تن به هیجان انحلال در توده و خلسه رهایی از فضولی‌های عقل می‌سپارد.

بدیهی است مخالف‌خوانی با مخالف بودن فرق دارد. مخالف‌خوانی بازی کردن در نقش مخالف است (چه برای بردن حظ و لذت چزاندن دیگران، چه دلبری، و چه صرف جلب توجه دیگران). بر این اساس، از آنجا که مخالف‌خوان کمتر سبقه فکری دارد در جوهر خود، چندان توفیری هم با جماعت یکرنگ ندارد. با این حال، وجود و حضورش بی‌فایده هم نیست. صرف وجود مخالف اشاره‌ای است بر امکان خطای جمعی و شاهدی است بر اینکه دیگرگون هم می‌توان دید یا بود. بدین ترتیب، جماعت همرنگ که دوغ از دوشاب بازنمی‌شناسد محال است میان مخالف و مخالف‌خوان تمایزی ببیند. بی‌برو برگرد هر دو را خرمگسی مزاحم تلقی می‌کند. ولی خرمگس مزاحم کار خود را می‌کند و خواب جماعت را آشفته می‌سازد و ناخودآگاه، جرقه را به انبان ذهن(های) آماده و حساس جان(های) آزاد می‌‌زند…

باری، هیچ چیز هولناک‌تر از جماعت یکرنگ نیست. جماعت یکرنگ فقط تعطیلی عقل نیست. انکار مسؤلیت هم است. و در غیاب این دو، سرچشمه‌های احساس هم می‌خشکد. چیزی است که به سهولت و سادگی و سرعت انسان را از انسانیت تهی می‌سازد و تبدیلش می‌کند به ماشین بی‌روح و سهمگین شکنجه و کشتار. برای نابودی و حذف هر گونه تفاوت و سرکوب هر گونه مخالفت. هنوز از جوی خون قربانیان کشتارهای دسته‌جمعی بخار بلند می شود. لازم نیست به نسل‌کشی ارامنه در جنگ جهانی اول، یا جنگ جهانی دوم و اردوگاه‌های مرگ آشویتس مراجعه کنیم. رد آن را در بالکان و نسل‌کشی مسلمانان توسط صرب‌ها هم می‌توان دنبال کرد. یا کشتار توتسی‌ها توسط هوتوها. یا کشتار ایزدی‌ها توسط جانیان داعش. برای همراهی با ماشین کشتار نه نیازی به نبوغ است، نه داشتن هیولای دیوسیرت درون. از قضا تنها شرط لازم مخالف نبودن است و به قولی به طرز رقت‌انگیزی معمولی و با جماعت همراه و موافق بودن. معمولی که باشی از مخالف بودن می گریزی و از مخالفت که تن زدی معمولی می‌شوی،  می‌شوی یکی مثل بقیه جماعت. در نتیجه به سادگی در جمع حل می‌شوی و به جای اینکه کلاه خودت را قاضی کنی، بادنما به دست دنبال جماعت میدوی… من اگر جای دکارت بودم می‌گفتم مخالفم پس هستم. شما هم نترسید تا می‌توانید مخالفت کنید.

همیشه ساکت

«مخالفت با اکثریت»

بامداد

از یک پیرمرد صدساله‌ای پرسیدند: «چه شد که شما به این سن رسیده‌اید؟ او گفت: «با هیچ‌کسی بحث نکرده‌ام!» گزارشگر گفت: «خدای من! چنین چیزی ممکن نیست.» پیرمرد گفت: «حق باشماست. ممکن نیست.» (نقل به مضمون)

گمانم من هم سیاستم در قبال مخالفان همین باشد. «باشه! حق با شماست.» من معمولا با کسی که دوستش داشته باشم بحث نمی‌کنم. بله! چون دلم نمی‌خواهد ناراحتش کنم و فکر می‌کنم نشان دادن درست بودن نظرم؛ ارزشش به‌ اندازه ناراحتی کسی که دوست دارم نیست. برای همین است که قید بحث را می‌زنم. راستش توی دلم می‌گویم: «اگر حق با من باشد که بالاخره طرف می‌فهمد که حق با من بوده و گفتن ضرورتی ندارد و اگر حق با من نباشد (که بیشتر وقت‌ها تصور من همین است) ترجیح می‌دهم بحث نکنم و بعد تاوان آن را هم ندهم. کلا دست به عصا راه رفتن را ترجیح می‌دهم.

اما، گاهی شرایطی پیش می‌آید که آن آدم وحشی بی‌اعصاب درونم فعال می‌شود. کی‌ها؟ وقت‌هایی که مساله خیلی خیلی حیثیتی می‌شود و طرف مقابل من هم کسی نیست که ارتباط عاطفی با او داشته باشم. اولین بارش که یادم می‌آید در زمان دفاع ارشدم بود. استاد راهنما در مورد موضوع پایان‌نامه‌ام حرف مسخره‌ای زد و آخرشم هم گفت: «بابا چه‌قدر سخت می‌گیری شما. تو که می‌خوای بدی یکی برات بنویسه چرا انقدر جوش می‌زنی؟» همه خندیدند. یکباره توی جلسه و جلوی همه‌ آن آدم‌ها قاطی کردم و جوری از پایان‎نامه و موضوعم دفاع کردم که عاقبت اعتراف کردند که همین را هم می‌توانند به عنوان جلسه‌ دفاعم حساب کنند.

بار دیگرش همین چند وقت پیش بود که توی یک جلسه‌ بزرگ کاری با حضور همه‌ کارمندان اداره و مشاورین رئیس و معاونین و مدیران و غیره بودیم. مشاورین جدید و یکی از معاونت‌ها، علاقه‌ بسیاری داشتند که همه چیز را پروژه‌بندی کنند. ما به دلیل ماهیت بخشمان که حقوقی است؛ در پروژه‌ها به آن معنا که آن‌ها می‌گفتند نمی‌گنجیدیم اما با این حال برنامه‌های جاریمان را در قالب پروژه تحویل داده بودیم. وقت ارائه، یکی از مشاورین گفت: «په این که نشد پروژه!» گفتم: «آقای محترم شش ماهه که من دارم می‌گم روال کاری ما به صورتی نیست که شما بتونید اونو تو پروژه‌هاتون قرار بدید اما شما قبول نمی‌کنید.» گفت: «نه، اجازه بده من تو رو متوجه کنم.» دقیقا با همین ادبیات. فرد مشاور آدم مهمی بود و من نباید با او بحث می‌کردم. همه‌ همکارانم با چشم و ابرو اشاره می‌کردند که تمامش کن اما آن روی حق‌طلب من رو آمده بود و ول نمی‌کرد. گفتم: «جناب! بنده که کـــــاملا متوجه هستم اما بذارید توضیح بدم که شما هم متوجه بشید.»

بله توضیح دادم و گرچه نپذیرفت که متوجه شده؛ اما حداقل همه‌ همکارانم که تا آن موقع فکر می‌کردند آقای دکتر مشاور و هر چه که می‌گوید وحی منزل هستند فهمیدند گاهی حق با کسی‌ست که همیشه ساکت است.

رنگ جماعت

«مخالفت با اکثریت»

نیمه‌شب

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو! چه ضرب‌المثل محافظه‌کارانه‌ای! این ضرب‌المثل به خودی خود نشون میده که توی فرهنگ ما مخالف با جمع چقدر مذموم شمرده شده و خیلی جاها بهمون یاد دادن که مخالفت کردن و اصرار برای خواسته‌هاتون شما رو عجیب و منفور می‌کنه. اینکه اگه بخواین خودتون باشین، فقط در شرایطی پذیرفته شده است که شبیه عرف جامعه‌ای که توش هستین باشین. اگه متفاوت فکر کنی، اگه چیزی رو بخوای که جامعه‌ای که توش هستی برات ممنوع کرده، اگه به دنبال بدست آوردن چیزی متفاوت از کلیشه‌ها باشی، پس تو عجیبی و این عجیب بودن پذیرفته شده نیست. برای همین آدم‌ها به کسایی که آزادانه نظراتشون را اعلام می‌کنن و دنبال چیزهای متفاوت می‌رن، کلی برچسب‌هایی می‌زنن که اکثر اوقات دلپذیر نیست.

من سال‌ها با عنوان ضدحال بودن و ساز مخالف زدن زندگی کردم، چون اگه جایی به نظرم باید مخالفت می‌کردم و مخالفتم کارساز بوده به جای غر زدن و تحمل شرایط، مخالفتم رو به شیوه‌ای که فکر می‌کردم درسته اعلام کردم. خیلی از ماها به وجهه خودمون توی چشم بقیه یا منابع قدرت بیشتر از انجام دادن کار درست اهمیت می‌دهیم، برای همین به جای ابراز نظر مخالفمون، سعی می‌کنیم یه موجود باحال، همراه و گاهی بی‌تفاوت به نظر برسیم یا در هر حالی فقط غر بزنیم و کاری نکنیم. البته اصلا منظورم این نیست که مثل گلام توی سفرهای گالیور مدام با همه تصمیمات گروهی مخالف باشیم، فقط منظورم اینه که نباید از داشتن نظر مخالف ترسید یا خجالت کشید.

یک بار وقتی توی محل کارم مدیرم ازم پرسید که چرا مثل بقیه سعی نمی‌کنی فقط با شرایط کنار بیای و مثل همه از دستورات پیروی کنی؟ بهش گفتم توی مسیر آب شنا کردن کار راحتیه، تاریخ رو اونایی ساختن که نمی‌خواستن مثل همه توی مسیر موافق برن و سعی کردن که خلافش حرکت کنن. هنوز هم که هنوزه به اون حرف باور دارم، البته در صورتی که شنونده قابلیت شنیدن و انتقادپذیری رو داشته باشه. گاهی مخالفتت رو که اعلام می‌کنی، جمع روحیه انتقادپذیری داره و می‌تونی راحت باهاشون کنار بیای و بدون اشکال اوضاع رو پیش ببری و گاهی هم بعضی آدم‌ها و بعضی محیط‌ها با انتقاد و مخالفت بدترین برخورد ممکن رو می‌کنن و تو هیچ وقت نمی‌تونی نظراتت رو بهشون بگی، حتی اگه خودشون هم بدونن که نظرت واقعا درسته. من با هر دو دسته برخورد داشتم، کسایی که با روی خوش حرفم رو شنیدن و کسایی که حتی اجازه ندادن که حرفم تموم بشه. این رو در همه سطوح تجربه کردم، از خانواده بگیر تا جوامع بزرگتر و حتی مخالفت با سیاست‌های کلان کشور!

من همیشه مثل یک گلادیاتور برای ابراز نظرم آماده بودم و برای ابرازش تلاش کردم و اگه جایی هم حرفم اشتباه بوده سعی کردم حرف درست رو بپذیرم. در کنار این‌ها زمان‌هایی هم بوده که خسته شدم، شده که ناامید بشم و سکوت یا حتی گاهی بر اساس نظر جمع پیش رفتم و سعی کردم فقط مسائل از سر خودم باز کنم یا از خودم محافظت کنم. برخی مواقع با خودم فکر می‌کنم اونایی که همیشه با جمع موافقن یا بی‌تفاوتن زندگی راحت‌تری دارن، ولی با همه این‌ها، مطمئئم که این روش هیچ‌وقت سبک زندگی من نخواهد شد.

من مخالفم اما هستم

«مخالفت با اکثریت»

شبانگاه

نمی‌دونم اسمش میشه مهرطلبی یا ترس از دست دادن آدم‌ها و طرد شدن، ولی من همیشه اون آدمی بودم که اگه با نظری هم مخالفت داشتم، بیانش نمی‌کردم و به روی خودم نمی‌آوردم. من همیشه خودم رو راضی نشون می‌دادم و الان که بهش فکر می‌کنم می‌دونید به چه نتیجه‌ای می‌رسم؟! چون از بچگی با اظهار نظر من مخالفت می‌شد، این که تو نمی‌فهمی، این که تو هنوز بچه‌ای و ما بهتر می‌دونیم، من یاد گرفتم کوتاه بیام. شاید پس ذهنم با خودم می‌گفتم اگه الان بگم نه، من مخالفم، باز همون آدمی می‌شم که نمی‌فهمم، و آدم‌ها رو از خودم دور می‌کنم و تنها می‌مونم.

یکی از مهم‌ترین بحث‌های من و همسرم همیشه سر همینه، به بچه‌ها می‌گه غذا بخورین و می‌گن نه، می‌گه لباس گرم بپوشید می‌گن نه، می‌گه زود بخوابین و می‌گن نه و… همسر من یک دفعه مثل آتشفشان شعله می‌کشه و با داد و بی‌داد می‌خواد حرف خودش رو به کرسی بشونه! شاید حق هم با اون باشه اما من می‌خوام بچه‌هام یاد بگیرن مخالفت کنن، یاد بگیرن نه بگن و توی ذهنشون ثبت نشه که مخالفت یعنی داد و بیداد! مخالفت یعنی نفهمیدنشون.

من حالا اون آدمی هستم که راحت با هر حرفی که فکر می‌کنم اشتباهه مخالفت می‌کنم حتی اگه تمام یک جمع نظر مثبتی داشته باشند. لجبازی نیست یا از سمت دیگه‌ بوم افتادن، نه! فقط اینکه من یاد گرفتم از منظر خودم همه چی رو بسنجم و نظرم رو محکم بگم حتی اگه همه‌ی آدم‌ها ازم رو برگردونند. اتفاقا خیلی‌ها ازم رنجیدند، داد زدند، منو تحقیر کردند جلوی یک جمع اما من پای حرفم موندم. خیلی وقت‌ها هم البته به مخالفتم بهایی داده نشد اما من در حداقل حالت ممکن، خودخوری بعدش رو حذف کردم و بعد خودم رو هی محکوم نکردم به اینکه نظرم رو بیان نکردم!

گر تو بهتر می‌زنی، بستان بزن

«مخالفت با اکثریت»

شامگاه

حرف زدن آسان‌تر از عمل کردن است. واقعا این طور است؟ شاید بشود گفت یک وقت‌هایی هم حرف زدن مقدمه عمل کردن است. اکثریت از اسمش پیداست. زیاد، خیلی، بی‌اندازه. فکر کن وسط یک راهپیمایی بزرگ که همه با هم فریاد می‌زنند راست! راست! تو فریاد بزنی چپ! چپ! چند نفری که دور و برت هستند با شنیدن صدای تو ساکت می‌شوند و خیره نگاهت می‌کنند که «این یکی این وسط چه می‌گوید؟» بعد که خسته می‌شوی از فریاد زدن؛ همان چند نفر از کنارت رد می‌شوند و فریاد خودشان را سر می‌دهند. اما تصور کن درست وقتی همه به راست می‌روند تو به چپ بپیچی. آن وقت است که آدم‌ها سر دوراهی یک نگاهی به خودشان می‌کنند و یک نگاهی به آدم‌هایی که پشت سر هم به راست می‌روند، بعد به خودشان می‌گویند خب شاید هم چپ! بعد پشت سر تو راه می‌افتند. نه که پشت سر تو! چون تو مسئول آنها نیستی! خودشان انتخاب کرده‌اند. تو راه جدید نشان داده‌ای و مهم‌تر این که این راهِ جدید و متفاوت را پیش گرفته‌ای و آن ها هم سر دوراهی، دو دو تا چارتای خودشان را کرده‌اند و راه را کج کرده‌اند سمتِ مسیر تو. از همین جاست که اکثریت‌ها می‌شکنند و اکثریت‌های جدید شکل می‌گیرند. وقتی گروهی مسیری را با شعور جمعی خود انتخاب کرده و پیش رفته است، نباید انتظار داشت که به امر یک فرد اعلام کند که تا به حال اشتباه کرده است. اما می‌شود انتظار داشت که با دیدن یک مسیر تازه، یک فکر تازه، یک مسیر آزمایش‌شده، به فکر این بیافتد که شاید یک جایی یک چیزهایی را از قلم انداخته است.

خیلی وقت ها آنهایی که مقابل اکثریت می‌ایستند به فکر شکل دادن اکثریتِ خودشان هستند. مخالفت  محض با یک نظر یا تصمیم یا اراده مثل گریه‌های یک نوزاد است که در تاب خوردن‌های یک آغوش تمام می‌شود .چیزی که اهمیت دارد این است که پشت مخالفت و مهم‌تر از آن ابراز مخالفت یک ایده و فکر جدید نهفته باشد. به قول مولوی «گر تو بهتر می‌زنی، بستان بزن» اما خب خیلی وقت‌ها در همین «بِستان» تمام می‌شود و مخالف «زدن» بلد نیست. این طور وقت‌هاست که باید سکوت کرد. باید نگاه کرد و یاد گرفت. عمیق شد و فهمید و حتی باید آن چیزی را که فکر می‌کنی درست است انجام داد و منتظر نتیجه ماند. پیامبران هم قبل از هر دعوتی عمل می‌کردند، آن وقت بود که برای خودشان مریدانی پیدا می‌کردند و بعد ندای «ای مردم! به خدا ایمان بیاورید» سر می‌دادند. اعلام مخالفت با اکثریت شاید عملی شجاعانه و پیشرو خوانده شود، اما وقتی پشت سر این اعلام مخالفت فکر تازه و پیشنهاد بهتری وجود نداشته باشد یک خودزنی مسخره و بی‌جان است.

البته همه این حرف‌ها به این معنی نیست که باید چشم و گوش‌بسته مطیع اراده اکثریت بود. برای هر نیاز درونی انسان پاسخی در بیرون وجود دارد. وقتی آدمیزاد حس می‌کند که به غیر از انتخاب اکثریت راه دیگری هم وجود دارد، پس حتما راه دیگری وجود دارد. آن وقت است که مخالفت با اکثریت نه یک انتخاب که یک وظیفه می‌شود. وظیفه این که آن مسیر جدید را کشف کند اگر نه یک منفعل به خیل عظیم منفعل‌هایی که خود را در میان موج اکثریت گم می‌کنند اضافه می‌شود. اینطور می‌شود که سکون به وجود می‌آید. این طور می‌شود که اکثریت به قهقرای بی‌نهایت بطالت فرو می‌رود.

گور بابای اکثریت

«مخالفت با اکثریت»

غروب

گاهی پیش میاد که قرار میشه دسته جمعی یه کاری کنیم، با دوستام، با همکارام، با خونواده‌ام. یه وقتایی هست که کار مورد نظر برام علی‌السویه است. این جور وقتا میگم، جهنم ضرر و خودمو با بقیه هماهنگ می‌کنم.

گاهی می‌شه اما که هیچ جوره ازش خوشم نمیاد. یعنی هرجور بالا پایین می‌کنم، رمل و اسطرلاب می‌اندازم، دو دوتا چهار تا می‌کنم، می‌بینم راه نداره که نداره. حالا ممکنه اصلا هیچ دلیل منطقی‌ای هم برای کارم نداشته باشم. فقط یه حسی هست اون لحظه که میگه نچ. نمی‌خوام. حالا تو همچین موقعیتی کافیه که ور تعارفی یا گیربده مغزم بخواد به مخالف درونم گیر بده، سرکوبش کنه و به زور با جمع هماهنگش کنه: بدترین فکر، افتضاح‌ترین کار! مثل اون روز که سوم دبیرستان بودیم و ظهر دوشنبه س کلید کرد که امروز ورقه‌های امتحان کامپیوترمونو سفید بدیم همگی. به این بهونه که معلممون مزخرفه و با این کار اعتصابی می‌شه و عوضش می‌کنن و حتی اگرم این اتفاق نیفته، دست کم امتحان اون روز لغو می‌شه و این دفعه رو از زیرش جون سالم به در می‌بریم.

من اونقدرها طرفدار معلم کامپیوترمون نبودم. اتفاقا هم اون روز هیچی درس نخونده بودم. اما به طور کلی طرفدار هیچ کدوم از معلمامون نبودم و خیلی هم عادت نداشتم که واسه همه‌ امتحانا آماده باشم. در نتیجه به نظرم حرف س چرت و پرت اومد و تحویلش نگرفتم. س که از من ناامید شد، رفت سراغ دو سه تا جلویی و عقبی که اتفاقا از شانس س اونا هم اون روز هیچ کدوم درس نخونده بودن و ایده‌ سفید رد کردن ورقه به نظرشون خیلی جذاب و شیک اومد و شروع کردن یهو تند و تند با بغلیا و جلوییا و عقبیاشون ایده‌ س رو مطرح کردن. هنوز ۳ دقیقه نگذشته بود که ناگهان نصف بیشتر کلاس احساس کرد باید در این حرکت اعتصابی جمعی شرکت کنه و معلم کامپیوتر رو به سزای اعمال زشتش برسونه.

من و دو سه تا دیگه تا اومدیم دهنمونو وا کنیم که نه بابا و چه کاریه آخه، یهو سر و صدای یه عده بلند شد که شماها خرخون، خودشیرین و خودخواه هستین و فقط سنگ خودتونو به سینه می‌زنین و هرگز یاد نگرفتین که در کار گروهی شرکت کنین. خلاصه قشقرق شد و واویلا و ور تعارفی و همرنگ جماعت شوی مغزم دراومد که گندش بزنن. بذار یه بارم که شده ناخواسته در یک حرکت جمعی اجتماعی شرکت کنیم: بدترین تصمیم.

معلم که اومد و از نیت پلید ما باخبر شد، رفت مدیر رو آورد. مدیرم اومد و شروع کرد برامون یه خطابه‌ قرا سر دادن که از خر شیطون پایین بیایم و این بچه‌بازی‌ها دیگه از سن و سال ما گذشته. اما وقتی که دید بچه‌ها صم‌بکم نشستن و هیچ‌کس جیک نمی‌زنه، در اومد که باشه، پس بمونین به همین حالت تا ما تصمیم بگیریم. خانوم معلم بینوا رو بین ما دیوهای خونخوار تنها گذاشت و خودش با خانوم ناظم رفت بیرون. بعد از حدود یه دقیقه که اندازه سه سال گذشت، دوباره وارد کلاس شدن و خانوم مدیر طی یه خطابه‌ جنگی اعلام کرد که به نظر ما احترام می‌ذاره و در صورتی که تمام کلاس با رای ۱۰۰ درصد اعتقاد داشته باشن که معلم کامپیوتر مزخرفه، همون لحظه عذر ایشون رو از مدرسه می‌خوان و بعد ازمون خواست که هر کس با رفتن ایشون مخالفه، بی‌درنگ دستشو بلند کنه.

من یه وجبی میز اول نشسته بودم و متاسفانه، نمی‌تونستم ببینم پشت کله‌ام چه خبره. تنها چیزی که می‌دیدم، چشمای گشادشده و وامونده‌ معلم کامپیوتر بینوا بود. اتفاقی که افتاد این بود که من از نظر خودم چند ثانیه صبر کردم و سعی کردم منطقی فکر کنم و هوای جمع رو داشته باشم. از طرفی ور مخالف درونم، افسار پاره کرده بود و داشت چهار نعل از بالا تا پایین بدنم، در محوطه مغز، ناحیه‌ قلب و سینه و حوالی زانو رعشه بر اندامم می‌انداخت. بعد از احتمالا ۵ ثانیه که انگار هزار سال گذشت، دست چپم نیم متر رفت بالا. بعد اسب افسار گسیخته‌ درون شیهه‌ای کشید و به دست چپ فایق شد و دست چپم اومد پایین. دو ثانیه بعد طی نبردی خونین، دست راست تونست خودشو آزاد کنه و با یه حرکت انقلابی پرید بالا. اسب درون با یه حرکت نمایشی دست چپ نیمه‌مغلوب‌شده رو روی زمین رها کرد و به دست راست هجوم برد و با یه ضربه سهمگین اونو پایین کشید. خلاصه که این نبرد چند مرحله ادامه داشت تا این که در نهایت مغزم که احتمال ایست قلبی را بسیار بالا می‌دید، دستور تسلیم به طرفین داد و من که با هنرمندی تمام، نقش خودم رو به عنوان دلقک جمع ایفا کرده بودم، زرزنان و زوزه‌کشان از کلاس بیرون دویدم و سعی کردم تا نیم ساعت توی توالت بمونم که آب‌ها از آسیاب بیفته. بعدها فهمیدم که با اولتیماتوم خانوم مدیر اغلب بچه‌ها که شوخی‌شوخی قشرق اولیه رو راه انداخته بودن و اصلا فکر نمی‌کردن که کار به جاهای باریک بکشه، همون جا غلاف کرده بودن و غیر از دو سه نفر که در کل هرگز چیزی برای از دست دادن نداشتن، هیچ کس دیگه حتی خود س هم دستشونو بالا نکرده بودن.

نتیجه‌ اخلاقی: گول اکثریت را نخوریم.

ساز مخالف

«مخالفت با اکثریت»

عصر

نه بابا من اصلا جراتش رو ندارم. چقدر بد. برای خودم متاسف شدم. دلم می‌خواست زیر این عنوان داد سخن بدم که، بله بله چرا که نه! نظرم رو می‌گم حتی اگه صدتا مخالف داشته باشم! ولی انگار ترسوتر از این حرف‌ها هستم. البته می‌دونم که همیشه برای نظرات متفاوتم دلیل‌های خوب و زیادی دارم، ولی فن بیان خوبی ندارم. در واقع اصل ترسم از این نیست که بگم مخالفم. خب این یه کلمه گفتنش مشکلی نداره و برام سخت نیست. اون‌چه سخته توضیحات طولانی بعدشه که من واقعا بلد نیستم اون‌قدر حرف بزنم تا بقیه رو روشن کنم. اعتماد به نفس کافی برای طولانی حرف زدن توی جمع رو ندارم. برای همین می‌گم چه کاریه همه نظر من رو بدونن.  خودم می‌دونم بسه دیگه.

مثلا تو یه جمع که همه دارن می‌گن آی امان از این روزگار چقدر همه بد شدن چه زمانه‌ای شده، قدیم که این‌جوری نبود، و هزار حسن درباره سال‌های گذشته می‌گن، از این‌که در دوران بچگی همه چی عالی بوده همه مهربان بودن، وضع بهداشت و معیشت و ادب و تربیت آدم‌ها بهتر بوده و خلاصه این حرف‌ها. بعد من تو دلم فکر می‌کنم که دیگه نه تا این حد. منطقی نیست. مگه میشه بشر پسرفت کرده باشه. اصلا چطوره که همه چند سال قبل‌ترشون رو بهتر می‌دونن. با این‌که خیلی دوست دارم اون وسط ساز مخالف بزنم چیزی نمی‌گم، اگه بخوام با صدای بلند فکر کنم و مخالفتم رو ابراز کنم باید ساعت‌ها حرف بزنم که خب در توانم نیست، پس بی‌خیالش می‌شم.

خب یه وقت‌هایی می‌شه بی‌خیال شد. موضوع مهمی نیست، یا قرار نیست تصمیمی گرفته بشه که نتیجه‌اش روی زندگی من تاثیری داشته باشه. فقط یه سری نظرات متفاوت هستن که به حال من اثری ندارن و منم می‌تونم نظرم رو پیش خودم نگه دارم و طبق اون عمل کنم. ولی اگه توی جمعی در حال تصمیم‌گیری باشیم و نظر اکثریت الف و نظر من ب باشه، اون‌موقع نمی‌شینم نگاه کنم و حتی در حالی که بدونم نظرم اعمال نمی‌شه، می‌گم که مخالف هستم. دلایلم رو می‌گم و یا می‌تونم روی رای جمع اثر بذارم یا نمی‌تونم. از این‌که حداقل تلاشم رو کردم راضی‌ام.

 

عنصر جدول مندلیف

«مخالفت با اکثریت»

بعد از ظهر

جوان‌تر که بودم، برای بحث و جدل با مخالفان ایده‌های مختلف سرم درد می‌کرد. می‌توانستم ساعت‌ها با مخالفان بحث کنم، در اغلب جمع‌هایی که بودم نظرم را که اغلب مخالف نظر جمع بود، با صدای بلند و با هیاهو نظرم را اعلام می‌کردم و به شدت اما از ایده‌ام دفاع می‌کردم و در بیشتر مواقع هم موفق می‌شدم ایده و نظر خود را به دیگران بقبولانم. دوستی داشتم که این ویژگی من را به موهای فر و درهمم ارتباط می‌داد.  می‌گفت: «افرادی که موهای این چنینی دارند، عنصری از عناصر جدول مندلیف (که من اسم عنصر در خاطرم نیست) در خونشان زیاد است و از قضا همین عنصر باعث داشتن روحیه و ذهن جستجوگر نیز می‌شود.

اما سال‌ها بعد که تجربه‌ام بیشتر شد و تاوان بسیار سنگینی برای مخالفت با اکثریت پرداخت کردم، دیگر در اغلب جمع‌ها ساکت به مثابه مجسمه‌ای می‌نشستم و خوراکی خودم را که اغلب چای بود را می‌خوردم و مثل ماهی بین لب‌هایم یک سانت فاصله بود و هر چند دقیقه آن‌ها را تکان می‌دادم. راستش اصلا حال خوبی نداشتم، گاهی فکر می‌کردم دوستم را پیدا کنم و از او بپرسم کدام عنصر بود که در خون زیاد بود؟ و چگونه این عنصر را وارد بدنم کنم؟ قرصی، دارویی یا آمپولی دارد؟

آن روزها نیز گذشت و اکنون فکر می‌کنم در این زمینه به تعادل رسیده‌ام، اگر در جمعی باشم و با ایده‌ها‌یشان مخالف باشم، سر و صدا راه نمی‌اندازم و سعی می‌کنم بدون جنگ و خونریزی ایده‌ خودم را توضیح دهم و اگر جمع هم با ایده‌هایم موافقت نکردند، حرف را عوض می‌کنم و به گوشه‌ای می‌خزم. به نظرم یاد گرفته‌ام که هر فردی می‌تواند ایده‌ خودش را داشته باشد و به من هم نقش بسیار کمرنگی در تغییر نظرش دارم.

اما دروغ چرا دلم برای آن دختر با  میزان بالای آن عنصر جدول مندلیف در خونش عجیب تنگ می‌شود. دلم می‌خواهد باز سر و کله‌اش پیدا شود.

 

مخالفم

«مخالفت با اکثریت»

نیمروز

من هم خیلی‌ وقت‌ها مثل خیلی‌های دیگه ترسیدم مخالفتم رو توی جمع ابراز کنم. گاهی هم خجالت کشیدم. مخصوصا وقتی در موضع متزلزلی قرار داشتم. یا وقتی نظر دیگران در مورد خودم برام مهم بوده و یا نسبت به نظر خودم تردید داشتم و از درست بودنش مطمئن نبودم. این اتفاق بیشتر سرکلاس رخ میده. وقتی بزرگتری (نه لزوما از نظر سنی) به عنوان معلم آدم رو زیر نظر داره و جواب درست رو می‌دونه. هیچ خوشم نمیاد وقتی یکی جواب رو می‌دونه، من جواب اشتباه بدم. خیلی وقت‌ها هم لزومی ندیدم مخالفتم رو ابراز کنم. ترس و خجالت نبوده. بزرگ‌منشانه کوتاه اومدم. اما همیشه هم این‌جور نیست. گاهی هم شده سفت ایستادم و از نظرم دفاع کردم، حتی اگه هیچ‌کس با من موافق نبوده. چرا نباید مخالفت کنم؟ واقعیت اینه که هر وقت به‌خاطر جمع نظرم رو نگفتم یا کوتاه اومدم (نه کوتاه اومدن بزرگ‌منشانه، نه) بعدش پشیمون شدم و حالم بد شده. از خودم دلخور شدم. اصلا هر وقت کاری رو که فکر می‌کردم درسته یا مورد علاقه‌ منه انجام ندادم بعدش پشیمون شدم. پشیمونی‌ دردناک.

کاش می‌شد یاد می‌گرفتم فرق بین عقل و ترس رو بفهمم. یک دوست خیلی باحالی داشتم از کل‌کل خوشش می‌اومد. هر وقت توی جمعی بود مخالفت می‌کرد. وای به روزی که بین دو تیم معروف فوتبال مسابقه بود. وسط طرفدارهای هر تیمی که بود خودش رو طرفدار تیم مخالف جا می‌زد. این هم یک جورشه به هر حال. هرچی که زمان می‌گذره و سن من بیشتر میشه راحت‌تر مخالفتم رو ابراز می‌کنم. اما باز هم به نظر خودم زیادی مراعات می‌کنم. زیادی ساکت ‌می‌مونم. هنوز خیلی‌ها هستند که از من راحت‌تر عقیده‌شون رو ابراز می‌کنند و خب به نظر خیلی‌ها هم من زیادی راحتم. هر کجای جهان که می‌ایستم همیشه یکی قبل از من و یکی بعد از من ایستاده.

خب به گمونم وقتشه برم و نظرم رو اعلام کنم. می‌دونم که کار سختی خواهد بود.

رویابازی شیرین

«مخالفت با اکثریت»

پیش از ظهر

از کودکی و نوجوونیم یه علاقه خاصی به تیپ شخصیتی آدم‌هایی داشتم که توی زمان خودشون رادیکال بودن. به این‌ که برای نشون دادن درستی‌ حرفاشون سال‌ها تحقیق و بارها مناظره کرده بودن و ایده‌هاشون رو توضیح داده بودن. به نظرم این‌ که شخصیتت قوی باشه، به صحت حرفات اطمینان داشته باشی و جلوی نظر مخالف اکثریت بایستی و با دلیل و منطق از حرف خودت دفاع کنی، خصوصیتیه که خیلی‌هامون واقعا راه طولانی داریم تا بهش برسیم. یادمه کلاس دوم دبیرستان که بودم یه بار رفتم برای امتحان تعیین سطح کلاس زبان که یه بخش صحبت کردن داشت. صحبت از آرزوها و آینده شد و من توی نطق قرایی که کردم گفتم دلم می‌خواست یه‌ روز منم یه حرف دل داشته باشم که ارزش ایستادن و هزینه دادن داشته باشه. دوست داشتم یه روزی ایده‌ای داشته باشم که براش سینه سپر کنم، جلوی عالم و آدم بایستم و نشون بدم راه دیگه‌ای هم برای دیدن مساله وجود داره.

واقعیت اینه که حالا اون روزا گذشته و من در اون‌ حد رویاپرداز نیستم که فکر کنم یه روزی هم نوبت من می‌رسه کاری به بزرگی رویاهام بکنم. ولی بعضی وقتا یه جرقه امید یه ایده شیرین ناب میاد تو ذهنم که شاید رادیکال باشه و قانع کردن دیگران در موردش سخت باشه. این جرقه‌های امید، معمولا شبیه قند شیرین هستن، جوری که می‌تونی یه لیوان چایی دبش دم کنی و با شیرینی‌شون رویابازی کنی. این رویاها از واقعیت دورن و برای رسیدن بهشون باید دست‌کم چند تا از قوانین فیزیک رو پس‌ و‌ پیش کنی. ولی بازم دستشون درد نکنه که هستن. دستشون درد نکنه که یه روزی یکیشون به واقعیت می‌پیونده. فرقی نداره رویای من باشه یا تو یا اون دختر دوازده‌ساله چشم‌روشن آفریقایی، یا اون پیرمرد نود ساله که هفته پیش جلوی ساحل لم داده بود و داشت مجله می‌خوند. مهم اینه که باشه، مهم اینه که بیفته توی سر کسی که حاضر باشه به خاطرش جلوی دیگران بایسته و یه کمکی افکارشون رو قلقلک بده تا راه دیگه‌ای برای زندگی کردن بهشون نشون بده.

سکوت می‌کنم

«مخالفت با اکثریت»

صبح

زمانی که مخالف با نظر اکثریت هستم، نظر خودم را بیان می کنم. اما با شنیدن صدای توجیه یا اعتراض، کوتاه می‌آیم و سکوت می‌کنم. این سکوت تبدیل به عادت شده، عادتی که یاد گرفته‌ام. به گوشم فرو رفته که «‌خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.»

خوب یادم نیست کلاس چندم دبیرستان بودم. امتحان جغرافیا داشتیم. زنگ تفریح مبصر کلاس گفت: «بچه‌ها از من خواسته‌اند که از دبیرمان بخواهیم امتحان امروز را به هفته بعد موکول کند.» در بین دوستان فقط من مخالفت کرده و گفتم: «دبیر جغرافیا را از دبیرستان قبلی می‌شناسم. نسبت به این درخواست حساسیت دارد. باور کنید که این تقاضا نتیجه خوبی نخواهد داشت. در امتحان شرکت کنیم. اگر نمره‌هایمان خوب نباشد، خواهش می‌کنیم که دوباره امتحان بگیرد.» مبصر نپذیرفت و گفت: «چقدر خودخواهی! خودت آماده امتحانی و…» سکوت کردم. دبیر سر کلاس آمد و با شنیدن درخواست مبصر، مثل فشفشه به هوا رفت و دودش به چشم همه رفت.

یادم می‌آید روزی که برج‌های دوقلوی نیویورک با خاک یکسان شدند، دوستان و همکاران یکسان برای نابودی مسلمان‌ها دعا کردند. جلوی چشمانم به من و یکی از همکاران عرب که زنی آرام و پرکار بود و کاری به کار کسی نداشت، بد و بیراه گفتند. گویی که جمعیت خاورمیانه و مسلمین داخل هواپیما شده و برج‌ها را هدف قرار داده‌اند. گفتم: «‌همچنان که به چشم خود می‌بینید، ما دو نفر امروز سر کار هستیم و به نیویورک هم سفر نکرده‌ایم. نه من خلبان هواپیما هستم و نه این همکار هواپیماربا.» اما آنها گفتند که همه‌تان سر و ته یک کرباسید. سکوت کردیم. یکی از همکاران چنان خشمگین بود که فکر کردم اگر حرفی بزنم سیلی جانانه‌ای صورتم را سرخ خواهد کرد. گاهی وقت‌ها سکوت در مقابل اکثریت موجب نجات جان آدمی می شود. سکوت ما در مقابل اکثریتِ همکاران، احترام گذاشتن به عقاید آنها نبود. ما صبور بودیم.

چند سالی است که در مهمانی‌ها، صاحبخانه تلاش می‌کند که سفره‌اش را رنگین و پر کند. انواع و اقسام پیش‌غذا و غذای اصلی و دسر و میوه و غیره. چندین بار در مورد این موضوع با دوستان بحث و گفتگو کردیم. به نظر من و یکی از دوستان تهیه این همه غذا ریخت و پاش نعمت خداست. مگر آدمی چند تا شکم دارد که می‌خواهد با این همه مواد غذایی پرش کند. داخل بشقاب ها غذا می ماند که دور ریخته می شود. غذای باقی مانده برای فردا و روزهای دیگر کهنه می شود. اکثریت با من و دوستم مخالفت کردند که وقتی نعمت خدا فراوان است، باید استفاده شود. باید به مهمان ارزش و احترام گذاشت. تازه کسی با ریختن غذای باقیپمانده بشقاب‎ها، ورشکست نمی‌شود و… پس به ناچار سکوت کردیم که موجب دلخوری نشویم. اما سکوت ما احترام به عقاید آنها نبود.

دیگر مهم نیست!

«مخالفت با اکثریت»

سپیده‌دم

زمان دانشجویی جمع بزرگی بودیم که با هم سفر می‌رفتیم یا برنامه‌های دسته‌جمعی و بازدید می‌گذاشتیم. اکثریت این جمع مانند هر اجتماع دیگر در آن جامعه برآمده از قشر مذهبی و یا با پیش‌زمینه و باورهای مذهبی بود. بارها پیش آمد که در سفری رای می‌دادند که فلان موزه، فلان جای دیدنی، فلان پارک را نروند و نبینند ولی حتما فلان مسجد کوچک و نه حتی مسجد جامع شهر، بلکه مسجدی که تعریفش را شنیده بودند برویم و ببینیم یا می‌رفتند سر قبر بچه‌معروف‌های قبرستان و برای همه اصرار داشتند بنشینند سنگی بر سنگ قبر بکوبند و فاتحه بخوانند. من خیلی از این موارد یا بهتر بگویم با همه آنها مخالفت می‌کردم. رای می‌دادم که در ازای فلان مسجد می‌توانیم برویم بازار را ببینیم، در ازای فلان مکان مذهبی می‌توانیم برویم موزه را ببینیم، بالاخره شهر شهر است دیگر، کوچه‌هایش را می‌گردیم و برمی‌گردیم. نتیجه مخالفت‌هایم این شد که اندک اندک برای برنامه‌های مختلف خبر نشدم و حذف شدم. تحمل نداشتند برای کسی مکان‌های مذهبی جذابیت ویژه‌ای نداشته باشد. انگار چینی نازک باورشان ترک می‌خورد و می‌ترسیدند.

البته فقط سفر نبود. درست است که از برنامه‌های غیر دانشگاه حذف شده بودم ولی هنوز هم گاهی دورهم در دانشگاه جمع می‌شدیم یا پیش می‌آمد که بحثی در بگیرد و آن موقع هم من مخالفت‌هایی با نظرات و باورهایشان ابراز می‌کردم. برای مثال چند نفری از همان جمع با هم چیک تو چیک شده بودند و بقیه ناراضی بودند که جمع ما جای این کارها نیست، یا پشت سرشان حرف می‌زدند، یا به لباس پوشیدن دختری در سفر یا مهمانی ایراد می‌گرفتند. نظر من اما این بود که به ما ربطی ندارد. از این کارها و از این حرف‌هایی که بهش اعتراض می‌کنند، خیلی هم اتفاق ناگوار و چیز خاصی نیست، دو نفر بهم احساس علاقه کرده‌اند و گیرم مقداری خصوصی‌تر حرف می‌زنند، به ما ربطی ندارد یا از آزادی پوشش آن دختر دفاع می‌کردم. باز هم زبان سرخم سر سبزم را بر باد داد. به دنبال این مخالفت‌ها چند نفری از بین خودشان را مامور آزمایش من قرار دادند تا صلاحیت اخلاقیم برای جمع تایید شود. البته که سعی کردند مخفی باشد. من هم به مجرد اینکه فهمیدم همه‌شان را دم تیغ خشمم گذراندم و عطای جمع را به تنها ماندن در بقیه دوران تحصیلم بخشیدم. جالب اینجا بود که آنها که دوست شده بودند یا جلف بودند کماکان در جمع ماندند و هیچ گذر از آتشی برایشان رقم نخورد، چون سکوت می‌کردند. ولی من که نظرم را گفته بودم و مخالفت کرده بودم به عنوان فرد ناصالح حذف شدم.

من از آن گروه طرد شدم و خودم حتی ازشان دور شدم و تقریبا دیگر تا سال‌ها ندیدمشان. بعدها که یکی یکی از طریق شبکه‌های اجتماعی یا دوستان دیگر یا بازار کار دوباره با یکی دو نفرشان برخورد داشتم و از همین طریق احوال بیشترشان برایم معلوم گشت، برایم خیلی جالب بودند. آدم‌هایی سر تا پا متفاوت بودند. هر آنچه که آن دوران من مخالفت کرده بودم و آنها اصرار ورزیده بودند، حالا دقیقا مقابل آن بودند. آنکه نظرات دمکرات من را به سخره گرفته بود الان عضو حزب سبز فلان کشور بود و فعال حقوق بشر. دیگری چندمین دوست‌دخترش را در خانه ملاقات می‌کند و بی هیچ اکراه و شرمی عکس‌های خصوصیش را همخوان می‌کند. آن کس که به مشروب خوردن دخترها در مهمانی‌ها خرده می‌گرفت و کسر شأنشان می‌دانست، کپشن می‌گذارد که بهترین هم‌پیاله‌اش فلان دختر است و قربان صدقه‌اش می‌رود.

تغییرشان برای من جالب و خوشایند است. خوشم می‌آید ببینم مخالفت آن روزهایم اشتباه نبوده. آن موقع فکر می‌کردم اینها تحمل حرف مخالف را نداشتند، اما اکنون باور دارم همه‌شان در حال گذر از دوره‌ای بودند که من به دلیل ساختار خانواده‌ام سال‌های کودکیم گذر کرده بودم. شاید حذف من برای انکار درد بزرگ‌شدنشان و شیرین کردن تلخی یاد گرفتنشان بود. واکنششان به رفتار من شاید مرهمی بود بر درد شکاندن کلیشه‌های وجودشان و باورشان. هر چه بود من را آزار داد و دوران قشنگم را تلخ کرد. اما دیگر برایم مهم نیست، حتی مهم نیست یادشان مانده با من چه کردند یا نه، بلکه برایم مهم است که از آن مغز بسته گذر کردند. البته بعضی‌شان گذر نکردند فقط رنگ عوض کردند ولی آنهایی که بهتر فکر می‌کنند خوشحالم می‌کنند.

زبان سرخ و سر سبز

«مخالفت با اکثریت»

سحرگاه

موضوع اینه که اگه نظر مخالف اکثریت داشته باشیم بیانش می‌کنیم یا نه. من این کار رو که حتما می‌کنم، ولی یه مقدار وضعم از این هم خراب‌تره. اگه عده زیادی نظرشون روی چیزی باشه که من بین اون گزینه و گزینه دیگه شک داشته باشم، همین که اکثریت اون رو می‌پسندند کاملا روی ناخودآگاه من طوری اثر می‌گذاره که میرم سراغ نظر مخالف و ازش دفاع می‌کنم.

از قدیم همیشه دوست داشتم که بحث‌‌ها و حرف‌ها رو به چالش بکشم. از بحث و گفت‌گو و دیدن یه موضوع از زوایای مختلف خیلی لذت می‌برم. شاید یک دلیل اینکه از زدن ساز مخالف لذت می‌برم هم این لذت بردن از بحث و جدل فکری (نه دعوا و داد و بیداد!) باشه. وقتی می‌بینم زیادی جمع داره یک دست میشه و همه به‌به و چه‌چه‌شون بلند شده، خیلی احتمال داره من اونی باشم که ان‌قلت میارم و حرف بقیه رو می‌برم زیر سوال، حتی اگه ته دلم باهاشون هم‌نظر باشم. دوست دارم ببینند که هیچ زاویه دیدی و هیچ نظری بی‌عیب نیست. ممکنه دلایل ما به نفع یا برعلیه یکیشون بیشتر باشه که معمولا هم این‌طور هست، ولی خوب نظر مخالف هم حتما دلایلی براش وجود داره و میشه از زوایایی ازش دفاع کرد. این نسبی‌گرایی هم یک دلیل مضاعفه که باعث میشه خیلی کیف کنم نظر مخالف با بقیه داشته باشم و دید‌گاه‌‌‌های بقیه رو کمال مطلق ندونم و اصرار داشته باشم این موضوع رو به اون‌ها هم بفهمونم.

البته این موضوع دردسر‌های زیادی هم برام داشته. یعنی هر کسی ساز مخالف بزنه باید پای لرزش هم بشینه. خودشیرین‌‌ها و بادمجون‌دورقاب‌چین‌ها همیشه خرشون بیشتر از کسی میره که هرجا نشسته تو حرف بقیه اما و اگر آورده و هرچی گفتن نگفته چشم. من هم از این قضیه مستثنا نبودم و چوبش رو خوردم، ولی باز هم زبان سرخم آروم ننشسته و سر سبزم رو به باد داده. اشکال نداره…به لذتی که من از در چالش بودن می‌برم می‌ارزه!

 

ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد…

«حمایت خانواده»

مهمان هفته: رضو

می‌گویند در لحظه‌ مرگ تمام اتفاق‌های خوب و بد زندگی، مثل یک فیلم برای شخص مرور می‌شود، فکر می‌کنم آن لحظه برای من بیشتر پر باشد از خاطرات و لحظه‌ها و حس‌های خوب. شاید خیلی خوش‌شانس بوده‌ام و خوش‌بخت.

برای نسل ما که در دهه‌ شصت نه آن‌قدر کوچک بود که نبیند و نفهمد و نه آن‌قدر بزرگ که بتواند در مناسب‌های اجتماعی نقش پر رنگی داشته باشد، دنیا به شدت خاکستری بود. برادر زاده‌ کوچکم چند وقت پیش خیلی جدی می‌گفت اون دوره‌های همه چیز خاکستری بود و سیاه‌ و سفید؟ از بس که عکس‌ها و فیلم‌های آن دوره سیاه و سفید و خاکستری‌اند.

بین آن‌همه رنگ سیاه، چادرهای یک‌دست‌سیاه، لباس‌های تیره و چرک‌گرفته، بیشترین چیزی که در ذهنم مانده زنبیل قرمز مادر است که بعد از ساعت‌ها در صف ایستادن، با گوشت، برنچ، پنیر یا کره‌ کوپنی به خانه می‌رسید. صف‌هایی طولانی بدون حق اعتراض، در حدی که امروز دولتمردان آن‌روز را دچار توهم کند که دچار قحطی نشدیم و دهه، دهه‌ی طلایی(!!) ۶۰ بود. رد سرخ خون را هم یادم هست روی ریش‌های پدرم… و جوراب سفیدی را که باعث اخراج خواهر هفت‌ساله‌ام از مدرسه شد.

یادگارهای خانوادگی یادگارهای سختی هستند  و بیشتر وقتی سختیشان را می‌فهمی که به هر علتی دیگر در دسترس نباشند، مثل تمام کتاب‌هایی که مجبور به چال کردنشان شده‌ای. در آن دوران خاکستری که تنها رنگ قالب رنگ خون بود، دنیای خانه امن بود، شاید امن نبود اما برای ما امن بود، که نگرانی بیرون را نبینیم، خستگی پدر را، نگرانی مادر را و ناامیدی خواهر را که دانشگاهش تعطیل شده بود و برادری را که رفته بود و هر چند ماه می‌فهمیدیم که توی كدام منطقه‌ عملیاتی است. این نگرانی‌ها برای ما نبود، یعنی قرار نبود بفهمیم.

ما قرار بود در حد امکان فضایی امن و گرم را تجربه کنیم، و به شیطنت وقتی «علامتی که می‌شنوید، وضعیت قرمز است، محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید» می‌شد، بی‌خبر به پشت بام برویم، رد ضدهوایی‌ها را نگاه کنیم و دل مادر را بلرزانیم!

فکر می‌کنم هنوز هم نفهمیدیم، هیچ وقت هم نتوانیم بفهمیم که پدرها، مادرها چه گذشت تا کم‌تر دل ما بلرزد، هر چند همه‌ ما اشک‌هایشان را پنهانی دیدیم، نیمه‌شب‌ها وقتی قرار بود خواب باشیم.

 

ممنون بابت حمایت‌های بی‌دریغتون

«حمایت خانواده»

بامداد

خیلی پیش اومده که خیالم راحت بوده که ازم حمایت میشه. شاید هم کار به جایی کشیده نشده که این حمایت رو در بوته‌ آزمایش بگذارم ولی همین حس کافی بوده که حالم خوب باشه. البته خیلی جاها هم از این حمایت کلافه بودم و بیشتر خجالت می‌کشیدم. احساس می‌کردم به اعتمادی که در روابط میان آدم‌ها وجود داره خیانت کردم. عین کسی که دعواش میشه و میره و با بچه محل‌هاش بر‌می‌گرده. همیشه انقدر خودم رو مستقل و قوی می‌دیدم که فکر می‌کردم همه‌جا خودم باید از پس خودم بربیام. الان که در موردش فکر می‌کنم می‌بینم انقدر حمایت شده بودم که چنین خودم رو قدرتمند می‌دیدم. حمایتی که از پدر و مادر به اندازه‌ کافی دریافت کردم. همچنین از خواهرها و برادرهایم. خیلی کم پیش می‌اومد از خانواده کمک بخوام اما کافی بود لب تر کنم، همه در خدمت بودند. البته پدر و مادر خیلی خیلی بیشتر. اما همین حس خجالت و ناراحتی که از حمایت زیادی احساس می‌کردم باعث شد خیلی کمتر این حس رو به پسرهام بدم. و همین هم باعث شده که خیلی راحت‌تر و مستقل‌تر از من عمل کنند. حواسم هم هست که مطمئنشون کنم همیشه هستم و ازشون حمایت می‌کنم.

وقتی مادرم رو از دست دادم متوجه شدم که چقدر به حمایت‌هاش دل بسته بودم و چقدر حالا که نیست احساس تنهایی می‌کنم. وابسته نبودم اما دل‌بسته چرا. انقدر به من سخت گذشت که سعی کردم دل‌بستگیم رو به پدرم هم کم کنم تا بعدا این‌جور دچار مشکل نشم.

یادم میاد که قبلا هر وقت ماشینم دچار مشکل می‌شد سریع به پدرم زنگ می‌زدم و اگر خودش هم در دسترس نبود کسی رو می‌فرستاد تا کارم رو راه بیندازه. بعد از این تصمیم اولین باری که پنچر کردم خودم کنار خیابون لاستیکم رو عوض کردم. دیگه هیچوقت به پدرم برای کار ماشین زنگ نزدم و چقدر هم راحت بود. اما اشکال کار اینجا بود که نمی‌تونستم با پدرم مشورت کنم چون امکان نداشت که ولم کنه و سریع خودش رو می‌رسوند یا مجبورم می‌کرد ماشین رو بهش بدم تا کارم رو راه بندازه. شاید این موضوع خیلی به نظر بی‌اهمیت بیاد ولی نمونه‌ای بود از حمایت بی‌شمار روحی و فیزیکی که از پدرم دریافت می‌کردم.