نویسنده: Dancing Women

این یک وبلاگ گروهی‌ست با دوازده نویسنده دائم زن و یک نویسنده مهمان مرد. هر هفت روز ما راجع به یک موضوع صحبت میکنیم تا به موضوع جدید برسیم. نویسنده‌های مهمان در هر موضوع متفاوت خواهند بود. هیچکدام از نویسندگان، چه زنهای رقصنده و چه نویسندگان مهمان، تا پیش از انتشار، از متن دیگری خبر ندارند. بنابراین هرکس فقط به ارائه نظر خودش می‌پردازد.

مامان داشتن یا یخچال پر از خوراکی؟

«حسادت‌های خواهرانه»

غروب

می‌نویسم، ولی موقع نوشتنش خیلی اذیت می‌شم. اگه موضوع فقط حسادت بود نوشتن ازش برای من راحت‌تر بود. این ترکیب حسادت‌های خواهرانه احساس خفگی بهم می‌ده یا نمی‌دونم یه حس بدی که انگار من گناهکارم. معمولا برای چیزای خوب از مثال خواهرانه حرف می‌زنن. محبت خواهرانه، لطف خواهرانه، رابطه خواهرانه، از این جور چیزها، نه حسادت خواهرانه! یعنی چی اصلا؟ حسودی کردن بده چه به غریبه چه به خواهر، الان تهش خواهرانه چسبوندیم که بگیم حالا چون خواهره منظوری نداره؟ یا من وقتی حسادت یقه‌ام رو می‌چسبه هی به خودم بگم خره این خواهرته نباید بهش حسودی کنی؟ یا چون فردی که حسودی می‌کنه خواهرمه راحت‌تر ببخشمش؟ البته که بیشتر مواقع آدم حسود خودش آسیب می‌بینه و در نتیجه ببخش من بی‌معنیه، من منظورم اون وقتیه که به‌خاطر احساس حسادتش یک کاری هم انجام بده مثلا دلت رو بشکنه یا رابطه‌‌ات با دوستات رو خراب کنه. اون موقع بخشیدن کار آسونی نیست.

نمی‌دونم برای بقیه چطوره، شاید اشکال از منه. شاید دیگران آن‌قدر خواهراشون رو دوست دارن که چیزی به اسم حسودی بینشون نباشه. من و خواهرام اصلا رابطه عاشقانه و صمیمی نداریم، شاید چون از من خیلی بزرگتر هستن و رابطه‌ام باهاشون همیشه بر اساس احترام به بزرگ‌تر بوده. متقابلا توقع داشتم اون‌ها برای خواهر کوچک‌ترشون دلسوز باشن و برای من بزرگی کنن. خوشبختانه این مال قدیم‌هاست و الان یاد گرفتم که متوقع نباشم. خیلی راحت‌تر و خوشحال‌ترم.

چیزی که تا امروز از خواهر بزرگم دیدم بیشتر از خواهری کردن احساس رقابتش بوده. واقعا از گفتن این‌که به من حسودی می‌کنه معذب می‌شم. این‌جوری بگم براتون که وقتی من چندین سال پیش داشتم مقدمات عروسیم رو راست‌ و ریس می‌کردم، در حالی‌که مادرم هم فوت شده بود و هر کار و خریدی بدون مادر، اشک به چشمم می‌آورد، اون موقع که دلم می‌خواست خواهر بزرگم به اندازه سر سوزن برام مادری کنه حتی در حد روی خوش نشون دادن و ذوق کردن برای مراسم، در عوض مدام به جونم غر می‌زد و حتی بغض می‌کرد که چرا تو فلان چیز و بهمان چیز رو می‌خری، چرا بابا بهت پول خرید مبلمان هم داد و به من نداد یا چه نیازی هست یخچالت رو پر کنی. چرا برای داماد ریش‌تراش خریدی و چرا چرا چرا و همش مقایسه می‌کرد که برای من نکردند. دیگه نمی‌گفت که اون بیست سال قبل از من ازدواج کرده و اصلا قابل مقایسه نیست و البته که مراسمش توی زمان خودش مثل بقیه هم‌سالانش بود و کم و کسری نداشت. بگذریم، دیگه دلم نمی‌خواد بهش فکر کنم.

ولی این هم باید اضافه کنم که من هم موردی برای حسودی کردن به اون داشتم. این‌که وقتی عروسی می‌کنه مامان داشته، مامان و بابای جوون و سرحال و عروسیش توی حیاط بزرگ و سرسبزمون  بود.

گنگیشک بارون‌خورده*

«حسادت‌های خواهرانه»

عصر

من یک خواهر دارم که دو سال از من کوچک‌تر است، او از من زیباتر، مهربان‌تر و باسوادتر است. با دیگران بهتر از من برخورد می‌کند و در میان اقوام و دوستان، به بهتر بودن از من شهره است. روزی که به دنیا آمد را یادم هست. از همان برخورد اول دوستش نداشتم. چون به خاطر او، مرا پیش عمه‌ مامانم گذاشته بودند و من دو روز مامانم را ندیدم. بعد هم دو هفته مرا به خانه‌ مامان‌بزرگم فرستادند و من هر روز این دو هفته را پشت در می‌نشستم و گریه می‌کردم و بهانه‌ خانه‌ خودمان را می‌گرفتم. هنوز یادم می‌آید که او را نیشگون می‌گرفتم، به او حسودی‌ام می‌شد، بارها بدون شلوار از دستشویی فرار می‌کردم و در خانه می‌دویدم تا دیگران به من اعتنا کنند و او را دوست نداشته باشند، یک بار سر سفره که مهمان هم داشتیم کل محتویات ظرف ماست را روی لباسم خالی کردم تا توجه دیگران را از آن موجود کوچک سلب کنم و متوجه خودم کنم. هر وقت که مامانم او را به من می‌سپرد تا کاری در حد چند دقیقه انجام دهد، دلم می‌خواست او را آزار دهم. حتی یادم هست شب‌هایی را به این امید می‌خوابیدم که او فردا برگشته باشد به همان جایی که از آنجا آمده بود. وقتی حرف زدن را شروع کرد، روزهای من سیاه‌تر شد. او بسیار شیرین‌زبان بود و در هر جمعی همه‌ نگاه‌ها متوجه او بود. سال اول که هم‌کودکستانی شدیم علیرغم توصیه‌های دیگران، من مراقبش نبودم، اما مدرسه همه چیز را عوض کرد، روزی ناگهان وارد کلاس ما شد و از من خواست که برای نقاشی کشیدن کمکش کنم (بماند که نظم کلاس بهم ریخت و مامانم جهت پاره‌ای از توضیحات مجبور شد فردا به مدرسه بیاید)، اما یخ روابطمان همان جا شکست.

حتی در دوره‌ لیسانس هم او دانشگاه و رشته‌ بهتری از من قبول شد،اما در گذر سال‌ها احساس من به او تغییر کرد و پذیرفتم آن موجود کوچک از من بهتر است  و آن موجود کوچک دوست‌داشتنی تبدیل به یکی از مهم‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین انسان‌های زندگی من شد.

* نامی است که من در نوشته‌هایم خواهرم را به آن می‌خوانم.

مصائب حسود

«حسادت‌های خواهرانه»

بعد از ظهر

قصه‌هایی مثل  تنگ‌نظری قابیل به هابیل یا عزت یوسف پیش باباش و افتادنش به چاه کینه برادراش، حتی اگه افسانه باشه، قصه حسادته. قصه کینه‍توزی پسرهای فریدون، سلم و تور به ایرج هم همینطور، یه روایت حماسی از حسادت اساطیری. خواهران هم خب یکی از همین ها هستن دیگه. نه بیشتر نه کمتر. من فکر نمی‌کنم فرقی بین حسادت برادرانه با حسادت خواهرانه باشه  یا حسادت خواهر- برادرانه.

حالا یه خورده رقیق‌تر یا عمیق‌تر، یه خورده بچگانه و گذرا یا کهنه و مانا، به هر ترتیب خیلی ها حسود میشنذ بهم. یکی رو به خاطر شایستگی‌هاش حلوا حلوا می‌کنند، یکی رو به خاطر تفاوت‌هاش تحقیر می‌کنند. به یکی بیشتر می‌رسند، به یکی توجه نمی‌کنند. یا به یکی هرچی توجه کنند، چشمشو نمی‎گیره و باز حسرت اون یکی رو می‌خوره. یکی پوستش کنده میشه نمی‌رسه، یکی بلده چیکار کنه با یه تکون کوچیک برسه. محصول خیلی از اینها، حسادته.

من یادم نمیاد به خواهرام حسودی کرده باشم. فقط زور داشت برام حرف زور. اونوقت دلم می‌خواست  از اونا بزرگتر بودم و بهشون یاد می‌دادم با خواهر کوچیکترشون که یک تیکه ماهه و بی‌گناه چطور رفتار کنند. در من هم نبوغ یا برتری‌هایی یافت نمی‌شد که اونا بخوان بهم حسادت کنند.

من دیدم که چه جوری لقمه حسادت درسته و پوست‌کنده برگردونده شده به امعا احشا حسود. تا حالا  با خواهربزرگترهایی برخورد کردید که یک زمونی شایستگی‌هاشون توی فامیل زبانزد بود و به خواهر کوچیکه محل سگ هم نمی‌ذاشتن، بعد وقتی که یهو از سکه می‌افتند و کوچیکه جوری می‌شکفه که بزرگه دیگه به گرد پاش نمیرسه یادشون می‌افته که چه تلاش مذبوحانه ای می‌کردند واسه حفظ برتری‌هاشون. گمان می‌کردند دارند از سد هزار هزار حسود جوری به تاخت رد میشن که دست هیچ بدخواهی بهشون نمی‌رسه. اما خب همیشه در روی یه پاشنه نمی‌چرخه. ورق که برگرده، معلوم میشه حسودتر از خودش، خودش بوده. ترحم‌برانگیز میشن حیوونیا. آتیش حسادت رحم و انصاف نداره. می‌زنه دهن اعصاب و روان رو صاف می‌کنه. جان حیات رو از ریشه درمیاره. دیگه باید آبجی بزرگه یک کیسه نون برداره و یک کوزه آب بره دنبال دوا درمون عواقب سرخوردگی و واماندگی ناشی از حسادت.

اما من از بچگی دلم برای قابیل که گلش رو از روز ازل با شیشه‌خورده انگار گرفته بودند و وادارش کردند اونجوری برادرکشی کنه، می‌سوخت. بعد نمایش کلاغ‌ها رو راه انداختند تا اول شرمسار بشه در پیشگاه طبیعت و بعد غرّه به جنایتی که کرد. من از بچگی نتونستم یعقوب پیامبر رو بفهمم که یوسف رو گذاشت روی تخم چشماش تا که بقیه پسرها آتیش بگیرند و داغ هجر داداشه رو بذارن روی دل پیامبر خدا. خب بگو مرد خدا، اینو حتی یه بچه هم می‌فهمه. تو این سر و ریش رو توی آسیاب سفید کردی مگه؟ تو هم اگه جای باقی پسرهات بودی غصه می‌خوردی دیگه. نمی‌خوردی؟ خب اول بقیه پسرهاتو جوری تربیت می‌کردی که آماده پذیرش داداش برگزیده‌شون باشن، بعد تخمش رو می‌کاشتی و بذر حسادت نمی‌کاشتی. چه جور پیامبری هستید شما آخه؟ شما که از عهده تربیت بچه‌های خودت برنیومدی چطوری می‌خواستی خلق خدا رو…

شاید حسادت خواهرها، خصلت موروثی از خاله‌ها و عمه‌ها باشه. شاید هم از بدآموزهای پدرها و مادرها.  شایدم بعدها بشه یه خاطره از بچگی و یادآوریش مایه نشاط بزرگی‌ها. شایدم فقط یه قصه‌ایم همه ما واسه دیگرون که میان بعد ماها.

کالسکه طلایی

«حسادت‌های خواهرانه»

نیمروز

راستشو بخوای یه خاطره محو دارم از اولین جرقه‌های حسادت خواهرانه به تو. وقتی تو قرار بود به دنیا بیای، همون روزایی که برای اولین و آخرین بار توی زندگیم برای چند ماهی مجبور بودم برم مهد کودک و دلم حسابی برای مامانم تنگ می‌شد. فکر کنم برام توضیح داده بودن داستان از چه قراره چون یادمه با این‌که دوستت داشتم و منتظرت بودم که بیای ته دلم از دست تو ناراحت بودم که باعث شده بودی از خونه و اتاق و اسباب‌بازی‌ها و مامانم دور بمونم. بهت حسادت می‌کردم که توجهی که دربست مال من بود رو به یغما برده بودی و داشتی برای خودت حالشو می‌بردی. یادمه از غذای مهد کودک بدم می‌‌اومد. یا از بوهایی که اونجا می‌اومد. بوی تنها شدن بود و دلتنگی. مثل یه زندانی که می‌دونه زمان زیادی اون‌جا نخواهد موند، روزها رو می‌شمردم و با رنج انتظار می‌کشیدم.

فکر می‌کردم برمی‌گردم خونه و دوباره پادشاهی می‌کنم. ولی کور خونده بودم. تو به دنیا قدم‌رنجه کردی. با اون چشمای براق و نگاه مهربونت. با دستای کوچیک نازت که مشتشون می‌کردی دور انگشتای من و دلبری می‌کردی. من عاشق تو بودم ولی طولی نکشید که فهمیدم دیگه باید به نفر دوم بودن قناعت کنم. من به تو حسودیم می‌شد، خیلی زیاد. می‌ترسیدم منو کمتر دوست داشته باشن. می‌ترسیدم از چشمشون بیفتم. کودکانه حسادت می‌کردم و غصه می‌خوردم. یادمه یه کتابی داشتم که در مورد یه بچه مثل من بود. یادمه مامانم برام کتاب رو خوند. شاید پسر بچه توی کتاب که صاحب یه خواهر کوچولو شده بود اولین شخصیت توی یه کتاب بود که بهش اینقدر احساس نزدیکی کردم. نوشتن از حسی که داشتم واقعا سخته برام. یکی از عجیب‌ترین حس‌هام بود. پسربچه توی قصه با حسادتش مبارزه می‌کرد و یاد می‌گرفت که توی تربیت و مواظبت از خواهرش سهیم شه. یادمه چون سواد نداشتم ساعت‌ها به عکس‌های کتاب خیره می‌شدم و سعی می‌کردم به یاد بیارم که توی اون صفحه چی نوشته بود. قشنگ‌ترین عکسش توی صفحه آخر بود. پسربچه‌ای که به غصه‌ها و تنهایی‌ها و حسادت‌هاش پیروز شده بود و داشت کالسکه طلایی خواهرش رو با قشنگ‌ترین لبخند جهان هل می‌داد.

من و آبجی خانم

«حسادت‌های خواهرانه»

پیش از ظهر

او حدود هفت سال از من بزرگتر است.  در هیچ موردی به جز قیافه که آن هم طبیعی است، شبیه هم نیستیم. حتی وقتی می‌گویند که ما شبیه هم هستیم، اعتراض می‌کند که زیباتر از من است. او به کارهای خانه و دوخت و دوز و آشپزی علاقه دارد و من به میز و دفتر و کتاب و کاغذ. او دوست داشت یک عالمه بچه داشته باشد و من نه. او دست و دل باز بود و من نه. او اهل تشریفات و چشم و هم‌چشمی است و من نه. او از همان دوران کودکی از درس و مشق و کار اداری بیزار بود و می‌گفت: «‌مردی که زن می‌گیرد، باید از پس مخارج زندگی برآید.» خانه‌دار شد و با یک بازاری ازدواج کرد و مرد از پس مخارج زندگی و نیم‌دوجین بچه برآمد. من خواندم و کارمند شدم و حقوق اولم موجب حسادتش شد. گویا من و او فرقی با هم نداریم. من بیرون خانه کار می‌کنم و او داخل خانه. در حالی که طفلک نمی‌دانست که ما با هم به اندازه زمین تا آسمان تفاوت داریم. او به قول خودش از همسرش پول می‌گیرد و مرد تا جایی که امکان مالی دارد، ‌کیف پول آبجی را پر می‌کند و من از بانک که وارد خانه می‌شوم، کیف را کف دست همسر خالی می‌کنم. بیشتر وقت‌ها هم همراه من تا بانک می‌آید و همانجا پول را از دست کارمند می‌قاپد. آنچه که دلم را بیشتر می‌سوزاند، خنده مسخره‌اش به هنگام گذاشتن اسکناس‌ها داخل جیبش است. به او می‌گفتم: «‌خواهرجان زیاد جوش نخور تو از هیچ چیز خبر نداری. قارین لار باغلی صاندیخانادی / دل‌ها به صندوقخانه بسته‌ای می‌ماند با دردهای مختلف.» هنوز هم که هنوز است خواهرم با وجود هرگونه امکانات به من حسادت می‌کند و من این حس او را نمی‌فهمم. اما دوستم دارد و دوستش دارم.

از همه جالب‌تر و خنده‌دارتر، زمانی بود که هر دو محصل بودیم و با هم به مدرسه می‌رفتیم. او داشت دیپلم می‌گرفت و من کلاس هشتمی بودم. او خواستگار فراوان داشت و پدرمان به همه جواب رد می‌داد. من و آبجی تا دیپلم نمی‌گرفتیم اجازه ازدواج نداشتیم. از این قانون پدرم خیلی خوشم می‌آمد. از قضای روزگار در همین سال جوان دانشجوی برازنده‌ای عاشق من شد و به دنبالم راه افتاد. دست‌بردار نبود و بالاخره پدرم مچش را گرفت و او را به کلانتری سپرد. جوان اظهار کرد که دانشجوست و خدمت سربازی‌اش را انجام داده و قصد ازدواج با من را دارد و پدرش نیز به کلانتری آمد و قرار شد پدرم رضایت دهد و آنها به خواستگاری‌ام بیایند. برای ازدواج من دلیل محکمی وجود داشت. پدرم جواب رد داد زیرا که در طایفه و آداب و رسوم آن زمان تا دختر بزرگتر خانه است، دختر کوچک‌تر را شوهر نمی‌دهند. جوان دست‌بردار نبود و هر یکی دو ماه یک بار خواستگار در خانه‌مان می‌فرستاد به این بهانه که شاید تصمیم پدرم عوض شده باشد. بعد از رفتن خواستگارها، آتشفشان حسادت آبجی فوران می‌کرد و تا یک هفته با من حرف نمی‌زد. تا دوباره آشتی می‌کردیم، باز سر و کله مادر جوان پیدا و آتشفشان خاموش فعال می‌شد. سه چهار سالی بدین منوال سپری شد. آبجی که در کلاس دوازدهم، سه سال پشت سر هم مردود و خانه‌نشین شد، پدر چاره‌ای جز جواب مثبت به یکی از خواستگارهایش ندید و مراسم نامزدی و عقد شروع و تمام شد و باز سر و کله مادر آن جوان پیدا شد. این بار خواهرم مشتاقانه و با علاقه پیگیر شد و از من خواست جواب مثبت بدهم. اما من قبول نکردم و گفتم: «چی شده آبجی!؟ تا دیروز پوست از کله‌ام می‌کندی! حالا می‌گویی پسر خوبی است و خوشبخت می‌شوی؟» گفت: «‍خواهر بزرگتر نیستی که بدانی. اگر تو قبل از من ازدواج می‌کردی هم پیش طایفه کوچک می‌شدم و هم از حسادت دق‌مرگ.» حالش را فهمیدم. اما باز به خواستگارم جواب رد دادم. من دلم می‌خواست کارمند شوم و دستم به جیب خودم باشد. غافل از این که کارمند شدم و دست شوهرم داخل جیب و کیف پولم رفت. همین جا از ته دل فریاد می‌زنم، حقم را حلالش نمی‌کنم.

گرته‌برداری از دیگری!

«حسادت‌های خواهرانه»

صبح

آخه من که خواهر ندارم چطوری از حسادت‌های خواهرانه بگم؟ فکر کردم خواهرهای دور و برم رو نگاه کنم و بنویسم براتون:

_ رابطه این دو تا حسادتی توش نیست. کوچیکه تا بتونه کارهای بزرگه رو تو نسخه مخصوص خودش تکرار می‌کنه. شباهت ظاهری نداشتشون هم البته به این نبود حسادت کمک می‌کنه. با یه نگاه اجمالی به این نتیجه می‌رسی که قابل مقایسه نیستند و همین مقایسه نشدن باعث شده با خیال راحت کنار هم شبیه هم باشند. گاهی هم که کوچیکه خودش می‌مونه، بزرگه بعدتر نسخه خودش رو رو می‌کنه. به همدیگه حسادت ندارن ولی به طرز جالبی همدیگه رو رصد می‌کنند و کپی می‌کنند. از این رونوشت‌ نه تنها ناراحت نمیشن، بلکه حس خوشایند زیرپوستی‌ای بینشون حس می‌کنم. نگاه کردن بهشون و تحلیلشون برام خیلی جالبه، بهشون دقیق میشم تا شباهت‌ها رو پیدا کنم.

_ اگر حسادت طیف داشته باشه و دو خواهر قبلی سر صفر طیف باشن، این دو تا سر صد طیف میشن. تو هر کاری بهم نگاه می‌کنند و همدیگه رو به شدت نقد می‌کنند. مدل حسادتشون چشم و هم چشمی نیست، که هر کاری یکی کرد اون یکی بدو بدو بره انجام بده. بلکه خیلی خواهرانه و دوستدارانه کارهای همدیگه رو بی‌مقدار می‌کنند و کار خودشون رو خیلی به رخ می‌کشند. البته فقط در موارد اختلاف، در موارد اتفاق نظرشون خیلی هم‌پا و کمک حال همدیگه شونه به شونه میرن. شکل رقابتشون با هم برام خیلی جالبه. دو دنیای مجزا دارن با علاقه‌ها و توانایی‌های متفاوت ولی کماکان دیگری رو رقیب می‌دونن و به رقابت سالم هم اعتقادی ندارن. هر کدوم فارغ از اینکه چه کاری باشه، براش مهمه که خودش موفق باشه و اون یکی در کارش ناموفق جلوه کنه. حتی اگه این دو تا کار هیچ ربطی بهم نداشته باشه. من هیچ ربطی درموضوعات مورد مقایسه و حسادت این دو تا بهم نمی‌بینم ولی موضوعات برای این دو خواهر درهم تنیده است.

_ بین این دو نفر حس عجیبی احساس می‌کنم. شخصیت‌های بسیار متفاوتی دارن. آرزوها و علاقه‌هاشون هیچ اجتماعی باهم نداره ولی با هر کدوم حرف بزنی از تصمیمات درست و موفقیت‌های اون یکی به قدری با اشتیاق و حسرت حرف می‌زنه که فکر می‌کنی آرزوهای دست‌نیافته خودش بوده. این در حالیه که دنیاشون زمین تا آسمون متفاوته و هر دو در دنیای خودشون به قدر تلاششون موفقن.

_ این دو تا از یک نقطه عطفی به بعد جای حسادتشون عوض شد. اول اونی که تنها مونده بود به اونی که جفتش رو پیدا کرده بود غبطه می‌خورد که خوش به حالش، من هم یه چیزی شبیه به این تو زندگیم کم دارم و این خوشبختیه و کاش منم خوشبخت بودم. دست روزگار ورق رو یه جای برگردوند و حالا اون یکیه که گاهی میگه خوشا به سعادتش، عشق در خونه‌اش رو نزد و الان آزاد و بی‌تعهد هر کاری دلش بخواد تو زندگیش می‌کنه، خوشبختی همینه. جالبه که در مورد معنی خوشبختی توافق نظر دارن و هر دو موافقن که الان کدوم باید به کدوم حسادت کنه.

اشتباه مادرانه

«حسادت‌های خواهرانه»

سپیده‌دم

احتمالا حسادت خواهرانه انواعی داره ولی من با انواع زیادی ازش آشنا نیستم. یعنی خوشبختانه دور و برم زیاد نبوده. الان بیشتر دارم سعی می‌کنم تصورش کنم. توی تصورات من دو تا خواهر به هم حسادت نمی‌کنند مگر اینکه یه چیزی یه جایی خراب باشه. من به پدر و مادر می‌رسم، اگر چه پدرش تو عنوان مطلب جا نشد!

فکر می‌کنم یه چیزی توی خانواده باید ایراد داشته باشه که کار به حسادت خواهرها به هم برسه. پدر و مادر، بچه‌های بزرگتر، بقیه دور و بری‌ها، یه چیزی اونجا می‌لنگه. دنیای بچگی به خودی خود پاک‌تر از این حرف‌هاست. حدسم هم اینه که اینطور حسادتها باید ریشه در همون کودکی داشته باشه نه این که توی بزرگی تازه شروع بشه.

پدر و مادرها واقعا دوست دارند بین بچه‌ها فرق نگذارند و به همه‌شون به یک اندازه رسیدگی و محبت کنند، ولی خوب معمولا این به واقعیت نمی‌پیونده. بچه‌ها با هم فرق می‌کنند. شرایط زندگی در زمان‌های مختلف متفاوته و همه اینها باعث می‌شه در نهایت بچه‌ها برخورد متفاوتی از پدر و مادر نسبت به خودشون ببینند. به خصوص وقتی که یکی از بچه‌ها روحیات و اخلاقش خیلی شبیه پدر و مادره و دیگری نه، این تفاوت برخورد خیلی محسوس میشه. هر دو بچه اون خانواده هستند ولی در عمل اونی که شبیه بقیه اعضای خانواده است، چه پدر و مادر و چه بچه‌های بزرگ‌تر، خیلی عمیق‌تر پذیرفته میشه و روابط محکم‌تری باهاش شکل می‌گیره نسبت به بچه‌هایی که جوجه اردک زشت خانواده هستند. خوب این میتونه مقدمه یک حسادت عمیق خواهرانه بشه.

الان که دارم بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم لزومی هم نداره که این حسادت‌ها ریشه در بچگی داشته باشه البته. پیچ و خم روزگار هم می‌تونه شروعش کنه. خواهری که از نظر درسی یا کاری خیلی موفق بشه در بزرگسالی، نسبت به اونی که نتونه. خواهری که ازدواج نکرده نسبت به اونهایی که ازدواج کردند. خواهری که ازدواجش به شکست منجر شده یا زندگی ناآرام و متلاطمی داره نسبت به خواهری که ازدواج خیلی موفقی داشته و خوشبخت شدند، همه اینها می‌تونه به حسادت منجر بشه.

الان مثالی از همین حسادت‌ها به یادم افتاد. خواهری بود که در زمان زنده بودن مادرش با مردی همسن و سال خودش ازدواج کرده بود و خیلی هم خوشبخت بود. خواهر دوم بعد از فوت مادر و در زمان حضور زن پدر به عقد مردی از اقوام دور زن پدر، خیلی خیلی بزرگتر از خودش، معتاد و بدسابقه در اومد که مدتی بعد هم شوهر پیرش از دنیا رفت. سایه حضور این خواهر مطلقه بدون بچه همیشه روی زندگی خواهر بزرگتر بود. نه این که به روی هم بیارن ولی طبیعی بود که در این شرایط حسودی وجود داشته باشه. از طرفی تنهایی خواهر کوچکتر و بی‌پناهیش باعث میشد همیشه پاش به خونه زندگی خواهر بزرگتر باز باشه… چیزی نگذشت که بندها آب داده شد و صدای رابطه خواهر کوچکتر با شوهرخواهرش درآمد و اون زندگی خوب هم از هم پاشید. حالا می‌بینم چه بهتر که بیشتر از این خاطره‌ای از حسادت خواهرانه ندارم… توی ذهنم نبود که چقدر می‌تونه وحشتناک باشه.

خوش‌شانس‌های کوچک

«حسادت‌های خواهرانه»

سحرگاه

شاید من آدم زیادی خوش‌شانسی هستم، نمی‌دانم. تابه‌حال عزیزتر از خانواده‌ام نداشته‌ام و ندارم. مثلا دوستی‌های دوران نوجوانی را یادتان هست؟ دخترها دائم پی فرصت می‌گردند که با دوستانشان برند دور-دور، من از این دوره‌ها نداشتم. من با خواهرم می‌رفتم دور-دور، می‌رفتم خرید، می‌رفتم گردش، می‌رفتم خیابان‌گردی و هر جای دیگری. خواهر من برای من معیار بود. معیار همه‌ چیز، معیار سلیقه‌ موسیقی، سلیقه‌ لباس پوشیدن، معیار آرایش کردن و حتی معیار دوست داشتن. من وقتی فهمیدم معشوقم را دوست دارم که توانستم با خواهرم مقایسه‌اش کنم. وقتی که دیدم با هم کلی اخلاق مشترک دارند بیشتر عاشقش شدم. خواهرم معلم من بود. اولین کلمات انگلیسی را یادم داد و اولین کتاب زندگی‌ام را برایم خرید. اولین شعری که حفظ کردم را یادم داد و آنقدر پیگیرم شد و کمکم کرد تا دانشگاه تهران قبول شدم؛ چیزی که آرزوی خودش بود.

همان وقت‌ها که نوجوان بودم، دوستی داشتم که هم‌مدرسه بودیم و علاوه بر آن دوست خانوادگی هم بودیم. دوستم زیاد خانه‌ ما می‌آمد و اولین نمایشگاه کتابمان را هم خواهرم بردمان. دوستم یک روز که نمره‌اش کم شده بود آمد خانه‌ ما و خواهر برایش انتخاب رشته دبیرستان کرد؛ کلی گشت و برایش چیزی پیدا کرد که دوست داشت و کلا مسیر زندگی‌اش را عوض کرد و حالا دوستم در کارش که عکاسی است آدم موفقی است و معتقد است همه‌اش به‌خاطر کمک آن روز خواهرم است. آن‌ روز دوستم قول داد خودش هم برای خواهر کوچکترش همینی بشود که خواهر من برای من (و برای او) هست. نشد. نمی‎دانم چرا. نمی‌دانم مشکل از کدام یکی بود. داستانشان بعید می‌دانم از سر حسادت بوده باشد. فقط هیچکدام هم را قبول نداشتند. دعوایشان که می‌شد برای هم آرزوی مرگ می‌کردند. وقتی برای یکیشان مشکلی پیش می‌آمد آن دیگری با پوزخند زخم زبان می‌زد. هر دو هم فکر می‌کردند پدر و مادرشان آن‌ یکی را بیشتر دوست دارند یا به آن‌ یکی بیشتر توجه می‌کنند. دلیل حسادت خواهرانه هم احتمالا همین باشد. همین که آدم فکر می‌کند در صف دوست داشته شدن نفر دوم است و این به اندازه‌ای بد است که دلت می‌خواهد سر به تن نفر اول نباشد.

نمی‌دانم مادر من هم خواهرم را بیشتر از من دوست دارد یا نه! اما اگر هم دوست داشته باشد من به او حق می‌دهم. من خودم هم خواهرم را دوست دارم و مسلما از این که کس دیگری هم دوستش داشته باشد خوشحال می‌شوم و اتفاقا بر عکس زمان‌هایی که فکر می‌کنم توجه مادرم به هر دلیل به من بیشتر از او شده است عذاب وجدان می‌گیرم.

من این حس خوب را مدیون خواهرم هستم. وظیفه‌ سنگینی است اما گمانم راز داشتن یک رابطه‌ خوب خواهرانه به خواهر بزرگ برمی‌گردد. اوست که باید روی دو پا بنشیند تا اندازه خواهر کوچکش بشود و کمک کند او هم همان‌ طور ببیند که او می‌بیند و کمک کند او بهتر ببیند و بهتر باشد. خواهرهای بزرگ از شما ممنونیم.

ما خود را می‌سانسوریم تا …

«خودسانسوری»

شبانگاه

به آنچه که در واقع سزاواریم و نه آنچه که اکنون به کف داریم، نزول شوکت ننماییم./ از سوی دیگران قضاوت، متهم، مجرم و محکوم به اشد مجازات نشویم./ موقعیتی را که شایسته‌اش هستیم و به سختی به کف آوردیم و برایش پوستمان کنده شده، از دست ندهیم./ وقتی که پدر هستیم یا مادر و  قاعدتا باید متخلق به اخلاق خانواده باشیم، اگر که نبودیم، شیرازه خانمانمان از هم نگسلد. هر چه باشد ما موظفیم به انجام وظایفمان.

ما نمی‌خواهیم کسی را از خود برنجانیم. چطور می‌شود به خویشان مومنمان بگوییم که ما دیگر مثل شما فکر نمی‌کنیم؟ به همه که نمی‌شود همه چیز را گفت.

ما حتی گاهی جایی که -چه سانسور بکنیم خودمان را، چه نکنیم- هیچ تاثیری در رای و نظر دیگران نمی‌گذارد، بنا به عادت دیرین سانسور را از خود دریغ نمی‌کنیم. باور کنید مسائل شخصی ما به خصوص پس از به دوران رسیدن پدیده‌هایی مثل اینستاگرام، برای دیگران از مزه افتاده. دوستی می‌گفت وقتی تصمیم گرفته تا دیگر ریا نکند و روسری‌اش را بین فامیل شوهرش بردارد،  قلبش از هراس و هیجان چند برابر می‌زده. گمان کرده بود چون مغضوبشان شده کسی به رویش نیاورده. در حالی که معلوم شد اصلا کسی متوجه نشده که خانوم کشف ریا کرده. همچنین بسیار دیده شده برخی از نویسنده‌ها و مترجمان که به پیشنهاد ناشران یا به صورت آتش‌به‌اختیار، روزه شک‌دار نمی‌گیرند و هنوز قیچی‌ندیده خودشان زبان خودشان را می‌برند. یعنی سیستم خودسانسورگری، یک چنین خود ویرانگران زیاده ملاحظه‌کاری از ما آدم‌ها می‌سازد.

اما همین ما آدم‌ها، گاهی زیاده از حد خود را فرا می‌فکنیم، تا انتقام از خود سانسور شده‌مان بگیریم و خواستن توانستن ‌است را در گستره‌ای به پهنای تنبلی یا بی‌استعدادیمان و حتی گاهی‌ هم به وسعت زبلی و زرنگیمان، در عمل معنا ببخشیم. برای این مورد هم یک مثال باید زده شود. این مورد که برآمده از طبع خودسانسوری که ذاتی ما شده و به اکنون، محض تعویض فضا و انتقام از جبر جغرافیا  منجر به مهاجرت و تغییر آب و هوا شده…

پیچیده شد؟ ساده‌تر توضیح می‌دهم: جایی که من زندگی می‌کنم دختری از ایران آمده با پروفسور دانشکده هنر حرف زده گفته ما دخترهای ایرانی اجازه استفاده از رنگ‌های شاد در طرح و تابلو آثارمان نداشتیم و من از بچگی مداد رنگی با رنگ‌های شاد نداشتم و پروفسور که هفت لایه از دلش برای این نوگل باغ‌های شرقی کباب شده، پذیرفته که شهرزاد گریخته از هزار و یک شب سرزمین‍های ناشناخته دانشجوی دانشکده‌شان باشد. یعنی خودسانسوری در وطن را، اگر زبلانه دست‌مایه کنی، در این سوی آب‌ها می‌شود قاتق نان.

مثل کسی که بنا بر شغل هنری‌اش پیشترها دلش خواسته حرکت‌هایی در ایران بزند اما به خاطر فضای سانسور زده، نتوانسته و نزده، حالا که آمده این ور و دیده که دنیا نه تنها قحطی هنرمند نیست آن هم از جنس زنش، بلکه پر از هنرمند است آنهم از جنس زنش، چه کند چه نکند؟ در کسب و کاری خاص شرکت می‌کند و عکس‌های خاص شغل خاصش را به وسعت زمین همرسان می‌کند، تا که چنان موجی توسط ایرانیان پراکنده در همه جا – تو بخوان در به در-  ایجاد شود که آوازه کهربایی‌اش، عامل جذب هنرشناسان شود. و چنین می‌کند. و چنان می‌شود. البته این چیزی از شایستگی‌های ما کم نمی‌کند، به گمان من چیزی هم به ما اضافه می‌کند. این نشان از ذکاوت و هوشمندیمان دارد. به هر حال موج‌شناسی خودش هنری ست. اما این تخصص، از قدر و منزلت جناب «هنر» می‌کاهد.

باری، سانسور بد است و خودسانسوری خر! خر نه، خر خوب است. خودسانسوری بدترین!

 

لباس نامرئی پادشاه

«خودسانسوری»

شامگاه

خودسانسوری تو کودکی به عنوان یه ارزش به خورد وجودم رفت و هنوزم بعد این همه سال که به این موضوع واقفم و هزار مدل‌ مختلف سعی و تلاش می‌کنم که خودم رو ازش وابکنم، بازم مقادیر زیادیش‌ توی شخصیتم باقی مونده و ازش خلاصی ندارم.

هزاران حرف بود توی خونه که به طور اکید ذکر می‌شد که نباید تو مدرسه در موردشون حرف بزنم. دلایلش هم همیشه به نظرم چرت بود. اما یاد گرفته بودم که رعایت کنم و حتی اگه دلیلش بیخوده، به خواسته خونواده‌م احترام بذارم. مثلا توی مدرسه نباید در مورد این که تو خونمون استخر داریم، حرفی می‌زدم. یا شغل پدرم با این که یه شغل کاملا لوس و معمولی بود، جزو اسرار به حساب می‌اومد و باید سانسور می‌شد. داشتن ویدیو و ماهواره که اصلا جرم هم بود و واضح و مبرهن بود که هیچکس نباید از وجودشون باخبر می‌شد. هرگونه صحبتی در مورد اختلاف سن من با خواهرا و برادرام جزو اسرار مگو بود. گاهی حتی دستور می‌اومد که لازم نیست در مورد تعداد خواهرا و برادرات صحبتی کنی. آخه چرا؟ هنوزم برام سؤاله واقعا. از این مثال‌ها میلیون‌ها نمونه در دست دارم.

گاهی‌ انقدر اوضاع برام سخت می‌شد که فکر می‌کردم هر چی بگم اشتباهه و بعدا باید جواب پس بدم. یه بار به آرایشگری که خواهرم رو برای بله‌برونش آرایش ‌می‌کرد، لو دادم که خیلی از خواهر عروس بودن خوشحالم. بعدا گیس و گیس‌کشی شد که چرا گفتی من عروسم! آخه من هنوزم نمی‌فهمم این که کسی بدونه آدم عروسه، چه عیبی داره. گاهی ‌حتی بین اعضای خونواده هم باید مراعات می‌کردم که چیو به کی بگم. یه بار با برادرم و نامزدش‌ رفتیم بیرون و بعدا که برای مامانم و خواهرم تعریف کردم که وای چقدر با این دو نفر خوش می‌گذره، برادرم پوستمو کند که نباید لو می‌دادی که اون باهامون بوده. آخه چرا؟! نامزدش بود به خدا!

دردسرتون ندم. منم آدم گیر و پرفکشنیستی بودم. اگه قرار بر درز ندادن آماره، پس باید به بهترین نحو انجام بشه. تبدیل شدم به چاه اسرار و هر کی هر حرفی داشت، می‌اومد به من می‌گفت و مطمئن بود که جایی لو نمی‌ره. کمتر کسی از زندگی خونوادگیم خبر داشت و درز اطلاعات گزینشی اتفاق می‌افتاد و هیچ دو نفری اطلاعات شبیه به هم دریافت نمی‌کردند. چیزی که والدینم حسابشو نکردن، این بود که وقتی‌ این مقدار خودسانسوری بیرون خونه اتفاق‌ می‌افته، درست همین‌قدرم اطلاعات بیرون از خونه بیرون می‌مونه و داخل نمیاد. ما قریب به اتفاق‌ تک‌تکمون، زندگی‌ای‌ بیرون از خونه داشتیم که کسی توی خونه ازش خبر نداشت و بعدا هم که هرکدوممون مستقل شدیم، حتی ‌با تلاش‌ و کوشش هم نمی‌تونستیم در مورد زندگی خصوصی‌مون برای هم تعریف کنیم.

بعدها که کمی بزرگ‌تر شدم و فهمیدم که چقدر حالام افراطیه، سعی کردم تا حدودی‌ با وبلاگ‌نویسی خوددرمانی کنم. اما بزرگ‌ترین دغدغه‌م این بود که نکنه کسی از دنیای واقعی ردمو تو دنیای مجازی پیدا کنه. وبلاگم برام حکم روانپزشک ساکتی رو داشت که براش با نوشتن افکار و پیشامدهایی که از نظر خودم مخوف‌ترین و دیوانه‌وارترین‌های عالم بودن، خودمو تخلیه می‌کردم و تا حدودی به آرامش می‌رسیدم. اولین باری که لو رفتم و یکی از فامیلامون آدرسمو پیدا کرد و معلوم نیست چطور فهمید که نویسنده‌ش منم، در لحظه قفل کردم. هیچ دلم نمی‌خواست که سفره دلمو پیش هیچ آدم واقعی‌ای باز کنم. به خودم فشار آوردم و سعی کردم بازم بنویسم و بی‌خیال باشم. اما ممکن نبود. حکم پادشاهی رو داشتم که فکر می‌کرد لباس تنشه، اما تو یه لحظه فهمید که لخت و عور وسط جمعیت وایساده و همه دارن بر و بر تماشاش می‌کنن و هر چقدر نخودی بخنده و وانمود کنه که همه چیز نرماله، فایده‌ای نداره.

اسم و آدرس جدیدی برای خودم دست و پا کردم و دوباره شروع کردم به نوشتن. اما دیگه مثل بار اول نشد. ترس این که نکنه باز شناسایی شم، همواره باهام بود و باعث می‌شد خیلی حرفا رو سانسور کنم. خیلی چیزا رو ننویسم. وقایع رو تحریف کنم. همه چیز رو با اشاره و کنایه برسونم. خیلی چیزها رو اصلا ننویسم. انگار کن که روانپزشکم همه فامیل رو دعوت کرده که در جلسات مشاوره من مستمع آزاد باشن. بعد از مدتی‌ عطای وبلاگ‌نویسی رو به لقاش بخشیدم و در بهترین حالت تبدیل شدم به خواننده خاموش. خیلی طول کشید تا فشار انقدر زیاد شه که بفهمم دیگه خوددرمانی جواب نمی‌ده و یه مشاور واقعی احتیاج دارم.

الان چندین و چند ساله که من خارج از ایران زندگی می‌کنم. از به ایران رفتن همیشه استرس می‌گیرم. معمولا هر بار که میرم، در عرض یکی دو هفته می‌تونم یه لیست بلندبالا از زایمان و مرگ‌و‌میرهای پیش‌اومده تهیه کنم که به موقع ازشون باخبر نشدم. همه‌مون یه سره فکر می‌کنیم که خبرایی هست که ما ازشون بی‌خبریم. بحث همیشگیم هم با مامانم و خونواده هم سر اینه که اونا شاکین که از زندگی من خبر ندارن و من شاکیم که از زندگی اونا خبر ندارم. گاهی انقلاب می‌کنم و سعی می‌کنم بی‌ترس خودم باشم و سعی نکنم چیزی رو پنهان کنم. اما هنوز بیشتر وقت‌ها جواب نمی‌ده. راه درازی در پیشه. امیدم رو از دست نمی‌دم.

خودسانسور

«خودسانسوری»

غروب

من در مورد دیگران نمی‌دانم اما گویا من خودسانسور، به دنیا آمده‌ام. من حتی گاهی مچ خودم را می‌گیرم که جلوی خودم نیز، خودم را سانسور می‌کنم، مثلا زمان‌هایی که به زور مجبور می‌شوم کارهای بیشتری از وظیفه‌ام انجام دهم یا به خاطر سیستم معیوب استاد و دانشجویی در ایران، بابت کاری که تحت عنوان دستیار پژوهشی انجام داده‌ام، حقوق معنوی و حقوق مادی خودم را طلب نکرده‌ام چون فکر کرده‌ام زشت است یا ممکن است موقعیت نداشته‌ام را از دست بدهم در حالی که یک گلوی پاره پشت دندان‌های کلید شده‌ام فریاد می‌زد که حقوقت را بگیر!

بارها پیش آمده است که خسته و کوفته بوده‌ام و مهمان داشته‌ایم و برای حدود ده نفر غذا پخته‌ام و کمک هر فردی را رد کرده‌ام در حالی که از خستگی نای ایستادن هم نداشتم و کوتاه نیامده‌ام و میز هم چیده‌ام و میز را هم جمع کرده‌ام و ظرف‌ها را هم شسته‌ام.

به نظرم جامعه‌پذیری من در جامعه ایران و در دهه‌ سیاه شصت کار خودش را کرده است و رفتار من را اینگونه رقم زده است، در دوران بلوغ فکری، تقریبا من حق هیچ اظهارنظری نداشتم و ماشین‌وار باید یک برنامه‌ از پیش تعیین شده را انجام می‌دادم و جالب اینکه فکر نمی‌کردم حق اعتراض یا اظهار نظر هم دارم، تقریبا حدود شانزده، هفده ساله بودم که متوجه شدم می‌توان اعتراض کرد، به کتابخانه‌ای نزدیک محل کار مامانم برای درس خواندن می‌رفتم که یک روز اطلاعیه‌ای زدند که کتابخانه قرار است دخترانه و پسرانه شود و سه روز در هفته دخترها حق استفاده از کتابخانه را دارند. من تقریبا عزا گرفته بودم که سه روز دیگر را چه کنم؟ در حال غصه خوردن بودم که دخترهای دیگر یک نامه نوشتند و درخواست دادند که این تصمیم نباید اجرایی شود. فردایش جلوی دفتر کتابخانه تجمع کردیم. البته من در شوک بودم و برایم جالب بود، بعد از چند ساعت تجمع مدیر کتابخانه آمد و صحبت کرد و گفت به شرط اینکه روابط عاطفی بین دخترها و پسرها جلوی در کتابخانه به وجود نیاید، شش روز هفته دخترها و پسرها می‌توانند از کتابخانه استفاده کنند.

سانسورچی درون

«خودسانسوری»

عصر

از سانسور بدممیاد. احتمالا مثل اکثر آدم‌ها. منطقی نیست کسی دلش بخواد مطلبی نصفه‌نیمه که کسی به عمد بخشیش رو سانسور کرده به اطلاعش برسه. هر چیزی که می‌خواد باشه، فیلم، عکس، نوشته، کتاب، مجله و حتی آدمیزاد. آره از آدمی که خودش رو سانسور می‌کنه هم بدم میاد. اگه خودم هم مجبور به خودسانسوری بشم از خودم هم بدم میاد. احساس می‌کنم خیلی بدبخت و زبون هستم که از ابراز خود واقعی‌ام یا نظر قلبی‌ام می‌ترسم. اگه شرایطش پیش بیاد درجا از خودم متنفر می‌شم. توی ذهنم با خودم کلنجار می‌رم، خودم رو فحش می‌دم و می‌گم تو همیشه ادعا کردی از خودسانسوری بدت میاد! تو همیشه گفتی دورو نیستی! تو می‌گی همیشه خود خودت هستی! پس کو؟ چی شد؟ لال شدی؟ بعد که قشنگ حالم از خودم بهم خورد و دیدم نمی‌تونم هیچ‌جوره خودم رو توجیه کنم و هیچ راهی نداره خودم رو بعد از این عمل شنیع و چندش‌آور ببخشم، اون وقته که به سختی و آهستگی یک جوری نظر واقعی و قلبی‌ام رو به سمع و نظر مخاطبم می‌رسونم. به‌ نظرم فقط اگه مسئله مرگ و زندگی باشه خودسانسوریم توجیه داره و می‌تونم خودم رو ببخشم. به جز این توقعم اینه که خودسانسور نباشم.

کمی دیر فهمیدم برای دانشگاهی که قبول شدم باید از یه آزمون عقیدتی هم رد بشم و وقتی فهمیدم خیلی عصبانی شدم. همچین چیزی توی شرایط پذیرش نوشته نشده بود و بیشتر مردم‌آزاری بود. درهرحال روز ثبت‌ نام رسید و مجبور بودم به یک سری سوال احمقانه جواب بدم تا به‌ اصطلاح تائیدیه بگیرم. رفتم توی اتاقی که نیم‌ ساعت پشت درش معطل بودم. زنی سخت رو گرفته با چادر و مقنعه مشکی مشغول جمع کردن سجاده نمازش بود: دلیل معطلی‌ام. شروع کرد پرسیدن و من هم عصبانی از همه اونچه به‌نظرم توهین به شعورم بود فقط جواب راست و درست می‌دادم. هیچ لزومی نمی‌دیدم بترسم یا احتیاط کنم یا کج‌دار و مریز جواب بدم. حق داشتم جواب‌های واقعی بدم حتی اگه خوشایند سیستم‌شون نباشه. چون مسئله مرگ و زندگی که نبود. قضیه دانشگاه بود و منم شرط لازم رو که نمره قبولی‌ام در آزمون‌های علمی و عملی بود رو داشتم و اصلا حاضر نبودم هیچ خفتی بکشم تا بیش از این خودم رو بهشون ثابت کنم. اون روز کاملا خوشحال از اون اتاق کوفتی بیرون اومدم و بهم ثابت شد کار خوبی کردم که خودم رو سانسور نکردم.

من خودم نیستم!

«خودسانسوری»

بعد از ظهر

مگه می‌شه دختر باشی و نشنیده باشی که این رفتار خوبه و اون رفتار بده، دختر خوب اینجور کار رو نمی‌کنه و دختر خوب اون کار رو می‌کنه. از یه جایی به بعد، وقتی که از این همه جنگیدن خسته می‌شی، دیگه لازم نیست که بهت بگن دختر خوب چطوریه، بیشتر و بیشتر سعی می‌کنی که همونجوری رفتار کنی و اون بخشای پذیرفته نشده‌ات رو بکشی و این شروع خودسانسوریه. من هم مثل خیلیای دیگه همین سرنوشت رو داشتم. توی نوجوانی زیر فشار خیلی رفتارام تغییر کرد و از اون به بعد دیگه خیلی شبیه اونی که آرزو داشتم نبودم، چون من دختر بودم و دختر خوب توی کوچه با پسرا فوتبال بازی نمی‌کنه، دختر خوب با دوچرخه توی خیابونا ویراژ نمی‌ده، دختر خوب دختریه که کسی صداش رو نشنیده باشه و من خونه‌نشین شدم. همسایه‌ها کم شکایتم رو نکردن و من کم با بابا دعوا نکردم ولی بعدش تسلیم شدم و دیگه تمایلی به هیچ کدوم از اون کارها نداشتم.

خیلیای ما اونجوری که دوست داریم زندگی نمی‌کنیم چون از نظر دیگران درست نیست. اونجوری که دوست داریم لباس نمی‌پوشیم، نمی‌خوریم، نمی‌گردیم و خیلی کارهای دیگه رو نمی‌کنیم. خیلی اوقات خوشحال نیستیم ولی برامون سخته که بخوایم از خودمون بیایم بیرون و اون چیزی که واقعی هستیم رو نشون بدیم. خیلی اوقات رفتار بعضیا برامون عجیبه ولی آرزومونه که جرأت اون‌ها رو داشتیم که اونطوری که می‌خوایم زندگی کنیم. این آدم‌ها از خیلی از ما‌ها چند مرحله جلوترن و تونستن از فشارهای محیطشون رها بشن. من این تجربه رو داشتم که وقتی از اطرافیانم دور می‌شم، خودم بودن برام راحت‌تر و دلپذیرتر می‌شه، رفتارهایی رو انجام می‌دم که شاید کسایی که منو می‌شناسن باورشون نشه. اینجور مواقع حس آزادی برام بی‌نظیره، انگار که یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته می‌شه و دلم می‌خواد مثل بچگیم هر کاری دوست دارم بکنم. ولی وقتی برمی‌گردم خونه همون نگرانی‌ها و همون ترس از خود بودن برمی‌گرده. این خود خودسانسوریه. من یه آدمی توی ذهنم دارم که مدام بهم می‌گه که دختر خوب باید چطوری باشه! کاشکی زودتر بتونم بفرستمش مرخصی همیشگی.

سانسورچی کاربلد

«خودسانسوری»

نیمروز

سلام خودسانسوری من. امروز می‌خوام برای اولین بار باهات حرف بزنم. با خود خودت. بدون واسطه و اما و اگر. امروز مجبوری شیش دنگ حواست رو بدی به من و به حرف‌هام گوش کنی. برای همین فکر نکنم مجالی برای انجام دادن وظیفه همیشگیت یعنی سانسور کردن حرف‌های من پیدا کنی. حالا شبیه بچه‌های خوب، دست‌به‌سینه و آروم بشین روی این‌ صندلی ظریف چوبی و فقط و فقط به من گوش کن. نه جوابی بده و نه سوالی بکن. می‌تونی چند تا بیسکوییت دارچینی و یه فنجون چای هم از روی میز برداری، ولی لطفا این کار رو قبل از این که شروع کنم انجام بده. نمی‌خوام وسط گلا‌یه‌هام حواسم رو پرت کنی و رشته افکارم پاره شه. من می‌دونم بعد از گوش دادن به حرف‌هام هر کدوم می‌ریم سوی خودمون و شاید دیگه نتونم گیرت بندازم، پس حداقل یه بارم که شده بذار باهات حرف بزنم و هرچی توی دلم هست رو بگم.

نمی‌دونم اولین بار کی متوجه حضورت شدم. شاید وقتی مدرسه می‌رفتم. وقتی قرار بود هر کس روی برگه‌ کوچیکی بدون نام یه سوال از معلم بپرسه و سوال‌ها دونه‌دونه جواب داده بشن. شاید تو بودی که نذاشتی سوالی رو بپرسم که واقعا توی دلم بود از ترس این‌ که مبادا بفهمن کی این سوال رو کرده. از ترس این‌ که از چشم معلم بیفتم. از ترس این‌که با سوال‌های بچه‌های دیگه خیلی متفاوت باشه و توی دردسر بیفتم. حالا سال‌هاست که تو با منی، توی نوشته‌هام، حرف‌هام، کارهام. خیلی چیزا هست که دوست دارم در موردشون بنویسم ولی نمی‌ذاری. حرف‌هایی هست که دوست دارم بزنم اما تو جلومو می‌گیری. کارهایی هست که دوست دارم انجام بدم اما تویی که مانعم می‌شی. احساس می‌کنم اون‌قدر به بودنت عادت کردم که دیگه نمی‌دونم بودنت رو می‌خوام یا نه. حتی بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه نباشی دلم برات تنگ می‌شه یا یه چیزی کمه. راستش رو بخوای حالا که دارم حرف‌هایی که بهت زدم رو مرور می‌کنم احساس می‌کنم همین حرف‌ها هم سانسور شده هستن. احساس می‌کنم دیگه فرقی نمی‌کنه مشغول سانسور کردن من باشی یا این‌ که روی یه صندلی چوبی روبه‌روی من نشسته باشی و به حرف‌هام گوش کنی. دیگه از بس بهت عادت کردم که بخشی از بودن من شدی. پس بهت تبریک می‌گم سانسورچی من. کارت رو خیلی خوب بلدی.