ماه: مه 2018

انتخاب‌ها

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟» 

صبح 

هر انسانی وقتی پا به عرصه هستی می‌گذارد، جنسیت، پدر و مادر یا خون، سرزمین یا خاک و اغلب  دین نیز دارد. اسمی که به آن نیز خوانده می‌شود، از قبل مشخص شده است. گاهی حتی شغل و شریک زندگی‌اش نیز مشخص است. این روزها داد و ستدی در دنیا رواج دارد که اتفاقا هم داد و ستدِ بسیار پرسودی است. تجارتِ هویت، البته هویت به معنای خاک و خون. مثل همه‌ی ایده‌ها نیز مخالفان و موافقانی دارد. موافقان این ایده بر این باورند که انسان در دنیای مدرن نباید وابستگی خاک و خونی داشته باشد و باید بتواند هویتش را خودش انتخاب کند (البته باید قبل از بتواند هزینه چند صد میلیون یورویی اش را نیز بپردازد.) و مخالفان این ایده را به نژادپرستی محکوم می‌کنند. مخالفان این ایده هم بر این باورند که هویت کالا نیست که قابلیت خرید و فروش داشته باشد و هویتی امر متعالی‌تری از کالا است.

به نظر من این فاکتورها، شاید هویت شناسنامه‌ای باشند، اما باید منابع هویتی دیگری نیز باشند که فرد بنا به انتخاب خود با آن‌ها شناسانده شود و باز هم به نظر من منابع هویتی دیگر ارزش آن را دارد که وقتی مورد تمسخر قرار می‌گیرند فرد عکس‌العمل نشان دهد.

البته سالیان دراز طول کشید که من به این نتیجه رسیدم من یک زنِ مسلمانِ ایرانی زاده شده‌ام و وقتی فردی مرا بابت زن بودن یا مسلمان بودن یا ایرانی بودن حتی تحقیر می‌کند، برایم مهم نیست. مگر من انتخاب کرده‌ام که حالا باید پاسخگو باشم. در مقابلش در منابع هویتی که خودم انتخاب کرده‌ام مثل رشته‌های تحصیلی‌ام، همسرم، سبک زندگی‌ام، نوع پوشش و آرایشم، تیم ورزشی مورد علاقه‌ام، کتاب‌ها و فیلم‌هایی که دوستشان دارم حساس هستم و اغلب از خودم واکنش نشان می‌دهم، در مقابل به خودم نیز این اجازه را نمی‌دهم که در مورد خصوصیات انسان‌ها که در انتخاب‌شان هیچ حقی نداشته‌اند، اظهار نظر کنم. به نظرم انتخاب‌های انسان‌ها مهم‌ترین منابع هویتی‌شان است.

Advertisements

مدیون والدینم هستم

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟»

سپیده‌دم

هویتم را در درجه اول از پدر و مادرم می‌گیرم. از نام خانوادگی‌ام و تعصبی که نسبت به آن دارم. بعد از ازدواج وقتی مرا به نام خانوادگی همسرم صدا کردند، احساس تحقیر کردم. اعراض کردم که من پدری دارم و نام و نشانم از اوست، چرا باید پس از ازدواج نامی دیگر اصالتم را پس بزند. پافشاری من برای حفظ نام خانوادگی‌ام در بین مردم سبب شد که عده‌ای نام پدری‌ام را به رسمیت بشناسند و به همین نام صدایم کنند. در زندگی زناشویی‌ام هرگاه مرتکب خطایی «از قبیل سوختن غذا و جارو و پارو و …» می‌شدم، سرزنشم می‌کردند که دختر فلانی… هستی. این سرزنش را از این گوش شنیده و از گوش دیگر در می‌کردم. سرانجام جواب دادم «البته که دختر فلانی هستم. خدا را شکر که چنین زنی مادرم است. خدا را شکر که دختر مادر تو نیستم.» بعد از اتمام تحصیلات والدینم کمک کردند تا شغل مورد علاقه‌ام پیدا کنم. شغلم موقعیت اجتماعی‌ام را بین فامیل و در و همسایه بالا برد.

قسمتی دیگر از هویت مرا ملیت و قومیت و دینم تشکیل می‌دهد. وقتی گوینده اخبار از ایران می‌گوید و انتقاد می‌کند، عصبی می‌شوم گویی که چشم بر چشمم دوخته و از خود من بدگویی می‌کند. من در خانه خودم نشسته و نام و ماستم را می‌خورم، که در گوشه‌ای از جهان یکی خلاف می‌کند. فوری انگشت اتهام را به سوی «‌تروریست» مسلمانان و سپس ایران می‌گیرند. پس از تحقیق معلوم می‌شود که خطاکار از خودشان بوده است. ورق بر می‌گردد و طرف می‌شود بیمار روحی که بر اثر فشار جامعه و چه و چه‌ ندانسته اقدام به کاری کرده و باید روانه بیمارستان شود و مشکل به سادگی آب خوردن حل می‌شود.

بله من هویتم را از نام خانوادگی‌ام، ملیت و دینم می‌گیرم.

من آنم که رستم بود پهلوان

«هویت خود را از کجا می‌گیرید؟»

سحرگاه

خیلی کوچیک که بودم گاهی دور خودم می‌چرخیدم، مثل گربه‌ای که دنبال دمش بگرده من هم دنبال خودم می‌گشتم. نمی‌تونستم برای خودم هویتی تعریف کنم. خودم رو با فیزیکم نمی‌شناختم و به نظرم عجیب بود. کمی که بزرگتر شدم هویتم رو به مادر و پدرم وصل می‌کردم. هویت من والدین من بودند. خیلی طول کشید تا بفهمم که گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل.

دوران نوجوانی همه جیز بر عکس شد. می‌خواستم از همه جدا باشم و هویت مستقل داشته باشم. اگه می‌تونستم توی اون دوران اسمم رو هم تغییر می‌دادم تا اعلام استقلال کنم. مرحله‌ بعد هویت ایرانی بودنم بود و حسابی بهش افتخار می‌کردم، حالا به کی معلوم نبود. مثل خیلی‌های دیگه فکر می‌کردم ایرانی بودن خودش به تنهایی کفایت می‌کنه برای اثبات تخم دوزرده کردن. اما بیشترین زمان مال مدرک دانشگاهی بود. این یکی رو دیگه حق داشتم. منی که از درس خوندن بیزار بودم تونسته بودم یه مدرک بگیرم اونم از یه دانشگاه دولتی. آی من پز دادم با این مدرک. یعنی تنها خاصیت رفتن من به دانشگاه همین هویتی بود که از خودم ساخته بودم. خیلی هم به کارم اومد، دقیقا همون سال‌هایی که اگه این مدرک نبود چقدر احساس حقارت می‌کردم.

چند وقتی هم هویتم رو چسبوندم به همسر و بچه و … . اما تا مهاجرت نکرده بودم از جنسیتم بیزار بودم. این هویت معکوس بود برای من. دوستش نداشتم و نمی‌خواستم با جنسیتم شناخته بشم که شکر خدا اینم حل شد. فقط زمانی که با هموطنانم در ارتباطم معذب می‌شم. سال‌های سال برای دانسته‌های انسان‌ها ارزش قائل بودم و تلاش مذبوحانه‌ای داشتم برای بالا بردن دانشم. میگم مذبوحانه چون هر کس ظرفیتی داره و عالم بی‌عمل و این حرفه‌ا. مغز رو پر می‌کنیم که کجا ازش استفاده کنیم؟ جایی که می‌خواهیم نشون بدیم می‌دونیم؟

به تازگی متوجه شدم هویت من دقیقا همونه که هستم و نه حتی اون چیزی که سعی می‌کنم باشم. آدم‌ها من رو همون می‌شناسن که فکر می‌کنم و نه حتی اونی که عمل می‌کنم.

حتی حسادت هم می‌تواند سبب ارتقای ذهن ما شود

«حسادت در زندگی زناشویی»

مهمان هفته: ه. عراقی

می‌دانم که باید در مورد حسادت در یک رابطه عاطفی بنویسم و سعی خواهم کرد تا همین کار را نیز بکنم. اما اجازه بدهید از یک در کاملاٌ نامربوط وارد بحث شوم.

سرآغاز خردمندی در تردید نهفته است و اگر حسادت را بکاویم به تردید خواهیم رسید.

سال‌ها قبل فیلمی علمی و تخیلی دیدم که گرایش و نکته اصلی آن هوش مصنوعی بود و اوج فیلم در آنجا شروع می‌شود که کامپیوتر یک ماموریت فوق مهم فضایی، شروع می‌کند به حسادت به انسان. حسادتی ویرانگر. ماموریتی فوق سری در جریان است و چندین دانشمند و فضانورد در این ماموریت مسافر فضاپیمایی هستند که به دلیل طول مدت ماموریت چند تن از دانشمندان فریز شده‌اند تا به نوبت بیدار شوند تا مثلاً در چهل سال آینده بتوانند به مقصد مورد نظر برسند و کاوش‌هایشان را شروع کنند.

فضاپیما از جهت مدیریت یک فرمانده دارد که متکی است به یک ابر کامپیوتر که در حقیقت تمامی دانش کلیه دانشمندان و فضانوردان داخل فضاپیما، اعم از بیدار یا خواب را اگر با هم جمع کنیم، آن ابر کامپیوتر صدها برابر بیشتر می‌داند و صدها برابر باهوش تر است. کامپیوتر متوجه می‌شود که توانایی‌اش بسیار بیشتر از انسان‌هاست اما دست و پا ندارد، حواس خدادادی ندارد، خیلی چیزها ندارد اما هوش دارد و لذی شروع می‌کند به حسادت. الان در قرن بیست و یکم انسان در مرز ساخت هوش مصنوعی است و اگر ماشین غریزه را درک کند آن وقت حسادت را درک خواهد کرد و حسادت وقتی کوک شود یکی از شرترین نیروهای دنیا به وجود خواهد آمد.

به اینجا می خواستم برسم: حسادت می تواند دو نوع باشد. مخزب یا سازنده. حسادت مخرب آن است که وقتی من نمی‌توانم آنی را که می‌خواهم بدست بیاورم، راه را برای رقیب هم می‌بندم تا مبادا آنی که من می‌خواهم و تصور می‌کنم که مال منست، به دست رقیب نرسد. حسادت سازنده آن است که من و رقیب وارد رقابتی سازنده شویم و هر یک سعی کنیم ایرادهای خودمان را تصحیح کنیم و بدون آسیب رساندن به رقیب بتوانیم امتیازهای خودمان را زیاد کنیم و امیدوار باشیم که حاصل زحمتمان، انتخاب شدن من و حذف رقیب باشد.

کامپیوتر آن فیلم، حسادت مخرب را بر می گزیند و خود و تمام دانشمندان یک پروژه عظیم را نابود می‌کتد. او نمی‌توانست ببیند که تمام زحمت‌های یک پروژه چند ده ساله به عهده وی باشد اما در روز پاداش، فرمانده فضاپیما پاداشش را بگیرد.

در زندگی عادی و خانوادگی هم همین است. بالاخره یک جا یک رقیبی هست. شاید در یک میهمانی سر و کله‌اش پیدا شود، شاید در خیابان، شاید در محل کار. شاید فردا و شاید هم پنج سال دیگر. هر کجا و هر زمان ممکن است سر و کله‌اش پیدا شود. زن و مرد هم نمی‌شناسد. اما راه برخورد با رقیب چیست؟ سازندگی را انتخاب کنیم یا تخریب را؟ اگر تخریب را انتخاب کنیم، چه چیزی بدست می‌آوریم؟

در سازندگی می‌توانیم یک پله خودمان را و خانواده‌مان را بکشیم بالا. اتفاقی افتاده است، بگردیم دنبال راه حل. نتیجه‌اش ممکن است که سخت باشد از لحاظ تحمل، اما من را و همه را یک پله به بالا می‌کشد. این رفتار خردمندانه است. اگر تخریب را انتخاب کنیم، می‌رویم کمی ماده توهم‌زای شیشه می‌خریم، آنقدر می‌کشیم تا رقیب و همسر و فرزندانمان را ابلیس‌هایی ببینیم و جهت دفاع از خود چاقو را برداریم و رقیب و همه خانواده‌مان را مثله کنیم و شاید هم در آخر خودمان را هم نابود کنیم ولو این که عامل حسادت، یعنی آن رقیب، فقط در تخیل ما باشد. یا شاید اصلاٌ نیازی به محرک هم نداشته باشیم. حسادت می‌تواند چنان کورمان کرده باشد که دست به هر کاری بزنیم بدون این که به عواقبش بیاندیشیم.

حسادت و سبب‌هایش در زندگی خانوادگی حتماٌ پیش می‌آید. تقزیباً غیر قابل اجتناب است. تقصیر این باشد یا آن در نتیجه کار هیچ فرقی نمی‌کند. به دادگاه بردنش هم بی‌فایده است. فقط و فقط باید اداره‌اش کرد. توافق کرد، آرامش را حفظ کرد و قبول کرد که زندگی از این بازی‌ها دارد فقط باید آگاه بود که زندگی همین است و سعی کرد که مشکل را حل کرد و چیز یاد گرفت.

می‌دانم که سخت است اما ناشدنی نیست.

ازدواج، شراکت دونفره و پروژه‌های مشترک

«حسادت در زندگی زناشویی»

بامداد

ازدواج، برای من یک رابطه عاشقانه و رمانتیک نیست. همچین چیزی قطعا طولانی مدت دوام نمیاره. حداقل ازدواج موفق این نیست. ازدواج موفق یه شراکت دو نفره است. دو نفری که اونقدر اشتراک بین اهداف خودشون با هم دیدند که تصمیم گرفتند با هم دنبالشون کنند.

دو  تا شریک، ممکنه به هم حسودی کنند و طبیعتا در اون صورت شراکتشون خیلی نتیجه موفقی نمیده. من تو ازدواج‌های نسل قبل مثال‌های زیادی دیدم که حاضر نبودن توانایی‌هایی طرف مفابل رو تایید کنند و ازش برای موفقیت هر‌دوشون استفاده کنند، در نتیجه هر کسی راه خودش رو رفته. با این که با هم زندگی می‌کنند و بچه‌ دارند و زیر یک سقف هستند، هر کدوم تیم یک نفره‌ای هستند با اهداف خودش و فقط سعی می‌کنند اصطکاک‌ها رو کم کنند.

موفقیت نهایی سیستم هم به قدرت مرزبندی دو نفر با هم مرتبطه. گاهی اینقدر خوب دو فرد حدود و مرزها رو مشخص می‌کنند و مواظبن به تیپ و تاپ هم نزنن که از بیرون شاید دهن مردم هم باز بمونه که چه زوج موفقی. گاهی هم مهارت کافی رو ندارند و کار به جدایی می‌کشه.

مدت‌ها پیش یک خانم هندی، داشت برام تعریف می‌کرد که با شوهرم داریم دستشویی خونه رو بازسازی می‌کنیم. تعریف کرد که مادرش بهش گفته همیشه حتما یه پروژه دو نفره با شوهرت داشته باش، وگرنه زندگی‌ات از هم می‌پاشه. یه کاری که دوتایی با هم براش برنامه‌ریزی کنید و بعد اجراش کنید. می‌گفت دستشویی مشکلی نداشت ولی لازم بود با هم یه کاری بکنیم. وگرنه این قدر از هم جدا میشیم که یهو می‌بینیم کلا دیگه اشتراکی با هم نداریم.

شاید داشتن این پروژه‌ّ‌های مشترک، یا تلاش برای داشتنش، به اون تیم کاری که یه زوج رو تشکیل دادند کمک کنه که از حسادت گذر کنند و به همکاری برسند. نقاط قوت همدیگر رو به جای اینکه تهدید و مایه حسادت ببینند، فرصتی ببینند که به موفق شدن تیم دو نفره‌شون کمک خواهد کرد.

منو ببین

 «حسادت در زندگی زناشویی»

نیمه‌شب

“شاید حسادت داشتن یک جور زبون مخفیه که داره می‌گه به من بیشتر توجه کن، برام بیشتر زمان بذار، بیشتر ابراز علاقه کن، منو بیشتر ببین…”

من در کل آدم حسودی هستم خارج از زندگی زناشویی، اما عجیبه که حتی یک درصد هم درون زندگی مشترک و نسبت به همسرم احساس حسادت نمی‌کنم، اما می‌دونم و دیدم وقتی این حسادت از حد بگذره چه بلایی سر زندگی مشترک میاره و از یک جایی مرز بین حسادت و شک داشتن از بین می‌ره.

 دایی من آدم خیلی بی‌خیالیه و فقط و فقط دنبال کار و فعالیت کاریه، خانمش از این همیشه می‌نالید و به همسرش بارها می‌گفت من به اینکه با من بیشتر همراه باشی احتیاج دارم، به زمان دوتایی نیاز دارم، به شنیدن دوستت دارم. اما دایی از این گوش می‌شنید و از اون گوش بیرون می‌برد. از یک زمان به بعد زن‌دایی به کار دایی حسادت کرد. بله حسادت به کار! اینک ه از اون تایم کاری بیشتر نمونه، سر ساعت بره و سر ساعت بیاد و‌ اضافه‌کاری به چه کارمون میاد؟ یادمه یک‌بار هیئتی از خارج از کشور اومدن و مسئولیت این گروه به عهده دایی گذاشته شد تا یک پروژه مشترک رو تا فلان تاریخی تموم کنند. بالطبع ساعت‌های کاری زیاد شد. زن‌دایی من می‌دونید چیکار کرد؟ شماره وزیر (…) رو از گوشی دایی یک روز برداشت و بعد از ساعت ۱۲ شب باهاشون تماس گرفت و گفت من همسر فلانی هستم، شما این ساعت خواب بودید؟ اما همسر من باید برای کار شما از زمان بودن با زن و بچه‌ش بگذره! قیامتی به پا شد، دایی گفت آبروی من رو بردی و همه از این جریان با خبر شدن و انگشت‌نمام کردی، کار داشت به طلاق گرفتن می‌کشید که اوضاع آروم شد و ما هم هیچوقت نفهمیدیم چطوری…

حسادت چیز خوبیه؟ نمی‌دونم، گاهی حسادت‌ها بی دلیله و گاهی هم نه… اما بیشتر مواقع زندگی خراب‌کنه. شاید اگه کمی توجه بیشتر بین زن و شوهر باشه، اگه یک مقدار هم‌دلی بیشتر، اگه درک متقابل در میون باشه هیچوقت پای حسادت به هیچ زندگی وارد نشه.

آتش زدن لانه مشترک

«حسادت در زندگی زناشویی»

شبانگاه

یک: آرزو فوق‌لیسانس داشت و مهدی دانشجوی فوق‌لیسانس همان رشته بود وقتی با هم ازدواج کردند. بعد از فارغ‌التحصیل شدن مهدی، هر دو تصمیم گرفتند برای دکترا اقدام کنند. مهدی قبول شد و آرزو نه. مهدی به همه دوستان و خانواده سفارش کرد: «خیلی قبولی منو تو بوق نکنین آرزو ناراحت میشه». کمی بعد کارشکنی‌های آرزو شروع شد. هر وقت می‌دید مهدی سرگرم درس و کتاب است فوری کاری می‌تراشید و او را از درس جدا می‌کرد. همزمان برادرش را که او هم در رشته مشابهی دکترا داشت چپ و راست به رخ همه و مخصوصا مهدی و خانواده‌اش می‌کشید. فشار کار و درس‌ها و رفتارهای فاقد همدلی و همکاری آرزو کم‌کم کار را به جایی رساند که مهدی یک روز کل کتاب‌ها و جزوه‌هایش را ریخت وسط حیاط ساختمان و خواست پیش چشم همه آنها را آتش بزند. با پادرمیانی همسایه‌ها و خانواده دو طرف و البته آبروریزی فراوان برای هردویشان، غائله قیصله یافت.

دو: احمد و فاطمه بعد از تمام شدن درس احمد به روش سنتی ازدواج کرده‌ بودند. هر دو اهل یک شهر کوچک بودند و به نوعی فامیل دور هم به حساب می‌آمدند. وقتی برای کار به تهران آمدند رابطه ملایم و بی‌تنششان تغییر کرد. فاطمه خانه‌دار و دیپلمه شاهد زندگی اجتماعی فعال احمد بود، احمد با همکاران آقا و خانم ناهار بیرون می‌رفت، توی گروه تلگرامی شب و روز جوک و بگو بخند رد و بدل می‌کرد و هر هفته تولد یکی بود که باید برای انتخاب کادو و کافه با بقیه گفتگوهای طولانی انجام می‌داد. در حالی که خودش از صبح تا شب درگیر پخت و پز و ضبط و ربط شوهر و دو بچه پشت سرهمی بود که برای استحکام زندگی و سرگرم شدن، مدت بسیار کوتاهی بعد از ازدواج به‌دنیا آورده بود. نتیجه این شد که شروع کرد به حساس شدن روی روابط احمد با همکاران مونث. بعضی وقت‌ها بی‌هوا می‌رفت شرکت. اصرار داشت گوشی احمد باید بدون رمز باشد و بعضی وقت‌ها مجبورش می‌کرد مکالمه‌هایش را روی بلندگو بگذارد تا او بشنود و خیالش راحت شود. توی دورهمی‌ها ظاهر می‌شد و با رفتارهایش کام همه را تلخ می‌کرد. احمد مجبور می‌شد عذرخواهی کند و بعد در خانه یک دعوای مفصل می‌کردند که آخرش به این ختم می‌شد که فاطمه میان هق‌هق می‌گفت از شدت دوست داشتن حساس شده و احمد هم قول می‌داد با رفتارهایش به خانم‌های دیگر «رو» ندهد و ملاحظه احساسات فاطمه را بکند. البته که از فردا، روز از نو، روزی از نو.

سه: سعید و حمیرا سر کار آشنا شده بودند. سعید ساکت و «تو چشم نیا» و حمیرا اجتماعی و خوش سر و زبان. قبل از ازدواج و در زمان دوستی هر وقت حمیرا مشغول بقول خودش سخنرانی در باب موضوع مهمی بین همکاران بود، سعید صبورانه خودش را مشتاق نشان می‌داد و بعضا حامی او در میانه بحث‌ها بود. وقتی از ماه‌عسل برگشتند، ورق برگشت، سعید به وضوح تحمل محبوبیت حمیرا به‌خاطر داشتن اطلاعات عمومی وسیع و به‌روز و قابلیت اظهارنظر و استدلال در جمع را نداشت. با بی‌حوصلگی حرف‌هایش را در جمع قطع می‌کرد و فلان مدرک مهندسی را می‌خواست، وسط حرف‌هایش جوک می‌گفت یا به سادگی او را از جمع بیرون می‌کشید. کار به چشم و ابرو و اخم در هنگام شروع به صحبت کردن حمیرا کشید. حمیرا کم‌کم تبدیل به سایه‌ای شد که کسی صحبت‌های پرشورش را راجع به هر موضوع به روزی به‌خاطر نمی‌آورد. حاملگیش پایان عمر فعالیتش در شرکت بود و بعد از مدت کوتاهی کاملا فراموش شد.