ماه: ژوئیه 2016

خانه‌ی آبی

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

سپیده‌دم

چند ماه پیش، مامان یهو وسط حرف‌هاش گفت مامان بزرگ خانه‌اش است. تعجب کردم، مامان بزرگ تقریبا بیست و هفت سال بود که خانه‌ی مامان و بابا نیامده بود، حتی عروسی هیچ کدام از ما هم نیامد، حتی وقتی بابا فوت کرد هم نیامد! به خواهرم زنگ زدم و جریان را گفتم، او هم تعجب کرده بود، خیلی فکر کردیم چه کنیم؟ از مامان بپرسیم چرا بعد از این همه مدت آمده است ؟ برویم و ببینیمش؟ یا …

من چهارم دبستان بودم و خواهرم سوم دبستان، مامان درگیر بیمارستان و مریض‌ها بود و بابا درگیر پروژه‌های عمرانی، مامان ما را صبح به مدرسه می‌برد و ظهر بابا بزرگ یا مامان بزرگ می‌آمدند دنبال‌مان، تا عصرخانه‌شان بودیم، مشق‌هایمان را می‌نوشتیم، بازی می‌کردیم… بزرگترین جایزه‌مان این بود که در استخر شنا کنیم، در همان استخر بابا بهمان شنا یاد داده بود.
یک روز مثل همیشه داشتیم در استخر شنا می‌کردیم که بابا بزرگ آمد صدایمان کرد و گفت: به پشت، کنار هم، لب استخر دراز بکشیم تا بازی جدید کنیم. نشست روی من و خواهرم، آلتش را به بدن‌مان مالید، من و خواهرم دست‌های هم را گرفته بودیم و گریه می‌کردیم، خواهرم جیغ می‌زد که من این بازی را دوست ندارم اما بابا بزرگم فقط نفس نفس می‌زد، مامان بزرگ از راه رسید و صحنه را دید، پدر بزرگ ناگهان از نفس نفس زدن بازایستاد… لحظات خیلی بدی بود با اینکه بعدها معنایش را فهمیدیم که چه شده بود. تا عصر که بابا آمد خواهرم یک بند گریه کرد و همان لحظه اول ماجرا را تعریف کرد… من شوکه بودم و تا یک هفته اصلا نمی‌فهمیدم چی شده است. حرف نمی‌زدم.

مامان که آمد بلبشویی به راه افتاد. بابا بزرگ بیرون بود و مامان بزرگ با آن که دیده بود چه اتفاقی افتاده است همه‌ ماجرا را کتمان می‌کرد. بابا بزرگ آمد، برای همه بستنی خریده بود. من در همه عمرم ندیده بودم بابا فردی را کتک بزند، با دست به صورت بابا بزرگ زد و از خانه آمدیم بیرون و دیگر هیچ گاه به آن خانه بازنگشتیم و آدم‌های منتسب به آن خانه را نیز ندیدیم…
یک ماه بود که مامان بزرگ خانه‌ی مامان بود و من و خواهرم خانه‌ی مامان نمی‌رفتیم. یک روز مامان، نهار من و خواهرم را بدون همسران‌مان دعوت کرد. زن تناردیه دوران کودکی و نوجوانی من و خواهرم، تبدیل به پیرزنی شده بود… دوستش نداشتیم. از او متنفر بودیم… پیرزن از دیدن ما خوشحال شد، گریه کرد، حلالیت طلبید، هدیه بهمان داد… و گفت: به دنبال وکیل می‌گردد تا از تناردیه جدا شود… تناردیه آلتش را در دهان نوه‌ی دخترش فرو کرده بوده که دخترش سر رسیده… حالا دختر و نوه‌اش از تناردیه شکایت کرده‌‌اند… گفت: تناردیه آبرو برایش نذاشته…

زن تناردیه گفت: اشتباه کرده که همان بیست و هفت سال پیش، ماجرا را کتمان کرده و اگر همان موقع سکوت نکرده بود…

Advertisements

کریمر علیه کریمر

«بزرگترین چالش در بزرگ کردن بچه»

سحرگاه

اول بار که ”کریمر علیه کریمر” را دیدم، باور اینکه مادری بچه‌اش را بگذارد و برود برایم سخت بود، سخت که نه، غیر قابل باور بود برایم، که مادر شدن برایم آنقدر مقدس بود که مادری که بچه‌اش را بگذارد و برود برایم ترسناک بود.

‎در این سال‌ها اما، بارها خودم را جای مریل استریپ گذاشتم و بارها به مریل استریپ حق دادم. بزرگ کردن بچه سخت است. بچه‌داری سخت است. مسئولیت بچه سخت است. مادر شدن سخت است. شاید دوست داشته باشید مثل یک کارمند، یک روزهایی به مرخصی بروید. شاید دوست داشته باشید پاره وقت کار کنید، یا شاید دوست داشته باشید بعد از وقت اداری برای خودتان باشید. با خیال راحت پای‌تان را دراز کنید، به چیزی فکر نکنید، قهوه‌تان را مزه مزه کنید و کتابی بخوانید یا موسیقی مورد علاقه‌تان را گوش کنید، یا اصلا با فراغ بال به دستشویی بروید، یا با فراغ بال موهایتان را شانه بزنید.

‎البته من خدا را شاکرم که مادرم این‌ها را نمی‌خواند که اگر بخواند احتمالا آن جمله تاریخی‌اش را برای بار هزار مثل پتک بر سرم می‌کوبد و می‌گوید: ”تو اصلا مادر نیستی”، که ”هیچ مادری مثل تو نیست”.  برای مادر من مقایسه مادر بودن با شغل کارمندی غیر قابل تصور است و احتمالا اگر ”کریمر علیه کریمر” را ببیند تا آخر عمر مریل استریپ را نفرین می‌کند. برای مادر من بزرگ کردن بچه یک کار تمام وقت است. برای مادر من بزرگ کردن بچه یعنی ایثار، یعنی عشق، یعنی فداکاری.

‎بزرگ کردن بچه اما همیشه معادل عشق و ایثار و فداکاری هم نیست، البته مادرانگی هیچ مادری را زیر سوال نبرید. یک مادر همیشه مادر است. اما مادرانگی دکمه ندارد که آن را بزنید و به یکباره مادر شوید. مادرها هم خسته می‌شوند. اصلا مادرها خیلی خسته می‌شوند. اصلا خستگی جزو لاینفک مادرانگی‌ست.

‎بزرگ کردن یک بچه سخت است. من همان صبحی که از خواب بلند شدم و دست و صورت نشسته، سریع پیاز داغ کردم و مرغ‌ها را لای پیاز داغ‌ها تفت دادم و لاستیکی بچه را عوض  کردم و شیرش را دادم و بعد از آن منتظر آروغ بعد از شیرش شدم و بعد تند تند دنبال بادام‌هایی رفتم  که در آب خیسانده بودم  و پوستشان را گرفتم و آسیاب‌شان کردم و جوشاندم و حریربادام درست کردم و خانه را رفت و روب کردم، همان روز تمام شده بودم.

‎بزرگ کردن یک بچه آنقدر سخت است که عوض کردن جایتان با مریل استریپ آنقدرها دور از ذهن نیست.

خانه گرم

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

از میان نامه‌ها: مگنولیا

مادرم فرهنگی بود و معمولا وقتی از مدرسه برمی‌گشتم، کسی نبود در را برایم باز کند، کیفم را از دوشم بردارد، و یا غذای گرم و تازه جلویم بگذارد. کسی نبود به درس‌هایم رسیدگی کند، دیکته بگوید، یونیفرم مدرسه‌ام را به موقع بشوید، اتو کند و…

وقتی برمی‌گشتم خانه تاریک و سرد بود، گاهی کلیدم را گم کرده بودم، جا گذاشته بودم، یا زورم نمی‌رسید کلید را در قفلی که خراب بود بچرخانم. ساعت‌ها پشت در می‌ماندم. گاهی با خواهر کوچکترم به خانه یکی از دوستان مدرسه قبلی‌ام-که نزدیک بود- می‌رفتیم تا مادرم از راه برسد. در خانه آنها همیشه غذای گرم و خوشمره آماده بود. مادرش خانه‌دار بود. خواهر کوچکترم همیشه حسرت خانه دوست دیگری را می‌خورد که او هم مادر خانه‌داری داشت. او (خواهرم) همیشه به قول خودش در حسرت «خانه گرم» بود. مادرم همیشه شبها تا دیروقت مشغول رفت و روب و شست و شو و … بود و صدای جا به جا کردن ظرفها از آشپرخانه شنیده می‌شد. با این حال، همه چیز برای ما بچه‌ها آماده نبود. ضبط و ربط پنج بچه قد و نیم قد کار آسانی نبود. البته شبها همیشه شام گرم و خوشمزه داشتیم، اما هر چقدر هم که شام زیاد بود، برای فردا ناهار ما بچه‌ها چیزی نمی‌ماند و فردا از مدرسه که می‌آمدیم، باید ته دیگ سرد را از ته قابلمه می‌کندیم تا خودمان را سیر کنیم.

اما با این همه، هرگز دلم نخواست مادر من هم خانه‌دار باشد. هرگز نخواستم به بهای داشتن غذای گرم، اینکه از مدرسه دنبالم بیاید، در جلسات اولیا و مربیان مدرسه شرکت کند، یا برای گرفتن کارنامه‌ام بیاید، خانه‌نشین شود. همواره به کار کردن و خصوصا شغل او افتخار می‌کردم. از اینکه وقتی سوال ادبیات فارسی و عربی از وی می‌پرسیدم با تسلط کامل جواب می‌داد، لذت می‌بردم. و چه خوب که خانه‌دار نبود، که اگر بود، شاید هرگز نمی‌توانست ما را از شر آن زندگی جهنمی نجات دهد. هر چند، مثل همه زنان فداکار، تا قران آخر حقوقش را برای آن زندگی خرج کرده بود و هنگام جدایی، جز صد هزار تومان مهریه‌اش، آهی در بساط نداشت. اگر شاغل نبود، نمی‌توانست ما را به دندان بگیرد تا از آب و گل دربیاییم.

گاهی ساعت‌ها در مهد کودک می ماندم، تا پدرم که رفت و آمد من به عهده او بود، یادش بیاید، یا کارهایش اجازه بدهد که دنبالم بیاید. گاهی از مدرسه رفتن می‌ماندم، چون سرویس رفته بود و کسی وقت نداشت مرا تا مدرسه – که خیلی نزدیک نبود- برساند. بارها بابت اینکه کسی در جلسات اولیا و مربیان شرکت نکرد٬ کسی برای گرفتن کارنامه ام آنقدر نیامد تا عاقبت مدرسه کارنامه‌ام را به خودم داد٬ مانتویم طبق قوانین سختگیرانه دبستانم اول هفته شسته شده و اتو خورده نبود٬ لوازم مورد نیاز مدرسه‌ام به موقع فراهم نشد٬ جلوی مانتویم طبق قوانین من درآوردی مدرسه راهنمایی‌ام چرخ نشد و … مواخذه شدم. نگذاشتند آن روز را سر کلاس بروم. از انضباطم کم شد. دیکته‌هایم را خودم نوشتم. مانتویم را خودم با دست‌های کوچکم در تشت آب و کف چنگ زدم. درس‌هایم را خودم خواندم و به قول خواهر کوچکترم «خودمان بزرگ شدیم». با این همه٬ همیشه بهترین دانش‌آموز مدرسه٬ نفر اول مسابقه منطقه٬ بهترین قبولی کنکور و… بودم.

تجربه زندگی والدینم و دیدن بلایی که بر سر زنان خانه‌دار اطرافم می آمد – سوختن و ساختن آنها در زندگی مشترک ناموفق٬ تحقیر شدن و دم نزدنشان به خاطر نداشتن سرپناه و یا پدر و مادر حامی- مرا ترساند. وحشت اینکه اگر مادرم درآمد نداشت یا باید گوشه خیابان گدایی می‌کردیم و یا زیر کتک‌های پدر خشن و بی‌عاطفه و یا شاید نامادری بزرگ می‌شدیم٬ پشتم را لرزاند. خواستم مستقل باشم٬ قوی باشم٬ و زیر بار ظلم نروم. و حالا شاید از آن طرف بام افتاده باشم. شاید گاهی طرف ظالم ماجرا شده باشم. اما معتقدم برای اصلاح هر جریانی که مثلا به سمت چپ منحرف شده٬ باید نیرو را به سمت راست وارد کرد تا به تعادل رسید. البته شاید در این میان٬ چند صباحی مردان مجبور باشند تاوان ظلم رفته بر زنان در طول تاریخ را بدهند. شاید چند صباحی٬ تا زنان خودشان را٬ نقش صحیحشان را٬ و راه تعادل را یاد بگیرند٬ مردان مجبور باشند درد این مرحله گذار را بچشند. مجبور باشند با زنانی زندگی کنند که هم سنتی هستند و هم مدرن. هم خدا را می‌خواهند و هم خرما. همسرم گاهی از قول آن رزمنده می‌گوید: «عزیزم یک پاتو بردار».

.

توی سال‌هایی که «روایت فتح» شب‌های جمعه پخش می‌شد، یه خاطره از یه رزمنده پخش شد که داستان اینجوری بود: «دو تا قایق کنار هم ایستاده بودن که یکی پشت جبهه می‌رفت یکی سمت عملیاتی بی‌بازگشت! راوی می‌گفت: دو دل بودم؛ یه پام تو این قایق بود یه پام تو اون قایق.
شهید (که اسم‌اش خاطرم نیست) به راوی می‌گه : «یه پا تو بردار…!»

زن روز، روز زن

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

نویسنده مهمان: پرویز فرقانی

۱- شما شاید یادتون نیاد اونوقتا توی فیلم های سینمایی سیاه و سفیدی که تلویزیون نشون می‌داد خدای صحنه‌های سکسی اونجاش بود که دختره لباس‌هاشو توی یک اتاق دیگه پوشیده بود فقط یک زیپ دراز که پشت لباسش بود دستش نرسیده بود ببنده. بعد میومد توی اتاق جلوی دوربین روبروی آینه‌ی میز آرایش و پشت به دوربین می‌ایستاد و با عشوه به آرتیسته (که معمولاً هم در حال سیگار کشیدن بود) می‌گفت زیپشو ببنده.

۲- شما شاید یادتون نیاد اونوقتا توی فیلمهای هالیوودی و بالیوودی، دختره و آرتیسته که تازه عروسی کرده بودند یا به قول هندیا «شادی کرتاهه»، صبح که آرتیسته می‌خواست از خونه بزنه بیرون، دختره رو که دم در ماچ می‌کرد، اِندِ قلمبه شدن عشق و عاشقی این بود که دختره گره کراوات آرتیسته رو میزون می‌کرد و کیف جیمزباندیشو میداد دستش.

۳- شایدم یادتون باشه اونوقتا توی این سریال‌های تلویزیونی از قبیل لوسیل بال و افسونگر و دختر شاه پریان و پیتون پلیس و جولیا، رسم خانواده‌های خوشبخت اینجوری بود که دور و بر هشت صبح آرتیسته با کت شلوار و کراوات و ژیگول پیگول میومد تو آشپزخونه یه ماچ از زنش می‌گرفت و روزنامه رو برمی‌داشت می‌نشست سر میز صبحانه، دختره براش قهوه و آب پرتقال با نون تُست می‌آورد.

۴- شاید بعضی‌هاتون یادتون مونده باشه اونوقتا فیلم فارسی که می‌رفتیم آرتیسته با دختره سوار یه ماشین بودند که چهار پنش تا لات و لوت سوت بلبلی می‌زدند، آرتیسته می‌زد رو ترمز، می‌پرید یقه‌شونو می‌گرفت تک نفره چهارتاشونو به هم می‌پیچوند. فقط یه ذره از دماغش خون میومد که دختره با دستای لطیفش اون خونو پاک می‌کرد و انگشتشو می‌ذاشت رولبش… مام که ساده و رمانتیک و خیال‌پروز و گاگول…

تو همین عوالم غوطه خوردیم و بزرگ شدیم و خیر سرمون مرد شدیم. کمی صبر کنید بالاخره این رسوب زنگ‌زده زمان می‌خواد حل شه. حوصله می‌خواد لامصب.

سایه‌روشن

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

بامداد

پاکت تخمه آفتابگردون رو روبروی وب‌کم تکون میده و میگه خوش به حالتون. من از صبح تا حالا فقط همینو خوردم، حالا یکی دو ساعت دیگه می‌ریم بیرون یه چیزی می‌خوریم؛ عصرونه و ناهار و صبحونه یه جا.

به روم نمیارم اما پیش خودم غر می‌زنم که این بنده خدا زن گرفت که از این بی سر و سامانی دربیاد. مثلا یکشنبه‌س و صبح روز تعطیل، روز روزش که خونه نیست، اونوقت آخر هفته زنش حتی یه لیوان چای هم دستش نمیده… تقریبا میشه گفت عصبانیم. اما جدای از این عصبانیت، ته ذهنم چیزی ناشناس هست که آزارم میده و شاید چند ساعتی طول می‌کشه تا بتونم بفهمم چیه.

خیلی وقت پیش، وقتی که در اعتراض به اعمال سلیقه پدرم در انتخاب رشته تحصیلی دانشگاهیم به کل دست از درس خوندن کشیده بودم و فقط یه حضور نمایشی توی دبیرستان داشتم، خیلی اتفاقی متوجه این جریان شدم. همون روزی که وسط نصیحت‌های پدرم که می‌گفت زن باید استقلال داشته باشه و اولین قدم، استقلال مالیه و بهترین راه رسیدن به استقلال مالی درس خوندنه، بدون مقدمه پرسیدم پس چرا خواستین مامان خونه بمونه و کار نکنه؟ جواب پدرم درست یادم نیست، فکر کنم بهش برخورد و احتمالا یه چیزایی راجع به زود بچه‌دار شدن گفت و اینکه اون زمان اوضاع و احوال فرق می‌کرده و مامان به هر حال استقلال مالی خودشو داشته و احتمالا یه سری توجیه دیگه که هیچکدوم جوابی نبود که دنبالش بودم.

تضاد بین چیزی که پدرم به من توصیه می‌کرد با روشی که در زندگی مشترک خودش دنبال کرده بوده اونقدر توی ذهن من پررنگ شد که بعد از اون شروع کردم به دقیق‌تر نگاه کردن به آدم‌ها. مردهایی که برای دخترشون همه کار می‌کردن، اما همون کارها رو از همسرشون دریغ کرده بودن. زن‌هایی که برای پیشرفت دخترشون خودشون رو به آب و آتیش می‌زدن اما کار به عروس که می‌کشید بهونه می‌گرفتن و سنگ می‌انداختن. دخترهایی که دم از تجدد و آزاد اندیشی می‌زدن اما وقتی بهشون می‌گفتی اولین قدم برای رسیدن به حقوق برابر، قطع نفقه و حذف مهریه‌س، شونه بالا می‌انداختن و رو برمی‌گردوندن. حتی خودم که یه عمر برای داشتن حقوق برابر انسانی، توی مملکت جنسیت‌زده‌‌ی خودم بدبختی کشیده بودم و حالا بعد از این همه سال، سوای بحث تقسیم کار، بدون اینکه متوجه باشم کار خونه رو یه کار زنونه می‌دونستم. کم کم به این نتیجه رسیدم خیلی از ماهایی که فکر می‌کردیم عرف و سنت رو پشت سر گذاشتیم، در درون رویه مدرنمون یک موجود سنتی پنهان کردیم که گاه و بیگاه وسط تصمیم‌گیری و قضاوت‌هامون خودشو وسط میندازه.

جدا شدن از صفاتی که سال‌ها در سکوت و از راه نگاه کردن به رفتارهای دیگران یاد گرفتیم و در عمل به تکرار اونا عادت کردیم خیلی سخت‌تر از صفاتیه که وادار شدیم به زور قبولشون کنیم. آدم می‌تونه خودخواسته صفات تحمیل‌شده رو پس بزنه و بگه نه، اما برای تغییر خصوصیاتی که بدون اینکه حواسش باشه یه گوشه ذهنش جا خوش کردن، به سال‌ها آموزش و تلاش برای کنار زدن و جلو رفتن نیاز داره و تازه این اول راهه، چون باید همیشه حواسشو جمع کنه که هر بار که اشتباه کرد، درست سر بزنگاه مچ خودشو بگیره و دوباره مسیر فکریش رو اصلاح کنه.

دست و پا زدن ما زن‌ها میان سنت و مدرنیته

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

نیمه‌شب

ایستاده بودیم سر خیابان فرحزاد تاکسی بگیریم تا خانه. از بازار میوه و تره‌بار خرید کرده بودم. هر دو دستم پر بود، بچه‌ی کوچک هم همراهم. خواهر بزرگتر همسرم هم که مهمانمان بود چند تا از پلاستیک‌های خرید را دستش گرفته بود، گفت: «زنگ بزن با ماشین بیاد دنبالمون.» گفتم: «نه، تازه از سر کار برگشته، من توی خونه بودم، ایراد از منه که رانندگی نمی‌کنم.» تابستان بود، و گرم. تا ماشینی راضی شود بدون شنیدن دربست ما را به خانه برساند خیلی طول کشید. بچه نق می‌زد. خودم بی‌حوصله شده بودم. اما نمی‌خواستم زنگ بزنم همسرم با ماشین بیاید دنبالمان. چرا؟ چون فکر می‌کردم اگر استقلال می‌خواهم همه‌جا باید مستقل باشم نه هرکجا خسته شدم زنی سنتی باشم که مردش را خبر می‌‌کند. در همان زمان انتظار برای تاکسی و دلیل آوردن برای مهمان، داشتم فکر می‌کردم چه فرقی دارم با زن فداکاری که همه کار را خودش می‌کند. مادرم زن مستقلی بود. بیرون خانه کار می‌کرد. صبح به صبح یک ساعتی زودتر از همه بیدار می‌شد صبحانه‌ی ما را آماده کند. شبها هم دیرتر می‌خوابید نهار فردا را بپزد. عصرش هم خسته برگشته بود از سر کار مدام در خانه می‌چرخید که همه‌چیز مرتب و تمیز باشد. افتخارش هم این بود که همه می‌گویند خانه‌ات اصلا شبیه خانه‌ی یک زن کارمند نیست. من مثل مادرم نبودم. بچه که دنیا آمد نشستم خانه چند سالی. می‌دانستم توان چند شغله بودن، مادری کردن و شغل بیرون، را ندارم. یک ساله که بود خانه‌ی یکی از همکلاسی‌های قدیمی دعوت بودیم. تا شنید من سر کار نمی‌روم بدون هیچ ملاحظه‌ای گفت: «سنتی شدی. یعنی اینهمه درس خوندی آخرش کهنه بچه بشوری؟» عمدا جمله‌ای کلیشه را تکرار کرد. گیج بودم. در خانه بودن سنتی‌ست یا مادر بودن؟ تعریف اینها هنوز هم خیلی برایم روشن نیست. چند وقت پیش وقتی زن و شوهری جوان مهمانمان بودند، مرد در جواب به اینکه چرا به زنت می‌گویی برایت چای درست کند وقتی خودت می‌توانی، گفت: «چون درسته که هر دو بیرون خونه کار می‌کنیم ولی کار من سخت‌تره و حقوقم هم بیشتر.» گفتم: «یعنی اگه بیکار بشی یه روزگاری، همه‌ی کارهای خونه رو تو می‌کنی؟» گفت: «خب نه، من که بلد نیستم.» و این وسط عکس‌العمل زن برایم عجیب بود که با وجود داشتن ادعای مدرن بودن استدلال‌های مردش را می‌پذیرفت، زنی که کودکش را برای از دست ندادن کار خیلی زود گذاشته بود مهدکودک. انگار هر کسی زن سنتی و زن مدرن را برحسب نیاز خودش تعریف می‌کند. یعنی وقتی می‌خواهند فحشت بدهند می‌گویند سنتی، بالا بخواهند ببرندت می‌گویند مدرن. (برعکسش هم هست البته، سنتی که ارزش باشد مدرن می‌شود فحش.)

دست و پا زدن ما زن‌ها میان سنتی یا مدرن بودن، تا خودمان را پیدا کنیم، چند نسلی طول می‌کشد گویا. سیگار می‌کشیم و لاابالی‌گری می‌کنیم گاهی که مدرن صدایمان بزنند، بچه‌هایمان را در همان نوزادی پرت می‌کنیم گوشه‌ای که سر کار برویم مبادا سنتی بیانگارندمان، چند برابر یک مرد در محل کار به خودمان زحمت می‌دهیم که تعریف سنتی از زن را بشکنیم و در خانه هم می‌دویم که به سنت‌ها احترام گذاشته باشیم. ما که هنوز می‌خندیم بین خودمان وقتی روی یخچال خانه‌ی دوستمان تقسیم وظایف خانه بین مرد و زن نوشته شده، هر کدام هم تیک می‌زنند وقتی انجامش دادند.

یک عاشقانه آرام

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

شبانگاه

دراز کشیدم و بعد از گذشت سیزده سال به روزها و شبهایی که بینمان گذشت فکر می‌کنم. تو عاشقانه ادامه دادی و من نظاره‌گر بودم. تو در مرحله‌ای که بسیار سخت بود توانستی عاشقانه بایستی و مقاومت کنی و بالاخره چیزی را که مدتها بدنبالش بودی، بدست آوردی.

من و عین یک وبلاگ مشترک داشتیم که زمانی کلی خواننده داشت. میم هم از همین آدم‌ها بود که وبلاگ می‌خواندند و بعد توی یاهو مسنجر پیام داد و یک روز نامه نوشت که عاشق شده. عین تازه داشت رابطه عاطفی قبلیش را فراموش می‌کرد که حتی به قرار ازدواج منجر شده بود و مرد در لحظات آخر و زمان خواستگاری، زده بود زیر قول و قرارهایش و رفته بود پی زندگیش.

ایمیل را برایم فرستاد و گفت بخوان و بگو یعنی چه؟  الان که خوب فکر میکنم کلمه دلقک در ذهنم نقش می‌بندد و یکسری جملات منطقی و بدون ترحم اما واقعی و فکر شده که از کسی که در دانشگاهی بسیار مذهبی حقوق می‎خواند بعید نبود. بهش گفتم آخر شما چه حرفهایی زدید که او اینها را برایت نوشته؟ گفت درددل ساده و دوستانه. اما این درددل ساده و دوستانه به عشق و عاشقی ختم شده بود، بدتر از همه قرار بر این نبوده و عین اصلا به این چیزها فکر هم نمی‌کرد.

میم نوشته بود که من دلقک نیستم، و لابد احساساتش را گفته بود. می‌خواست که آینده داشته باشد و آینده برای این مدل مرد یعنی ازدواج. عین در این فکرها نبود چون چندین سال از میم بزرگتر بود – حتی من هم از او بزرگتر بودم – و در خانواده کاملا سنتی و مذهبی ما، ازدواج یعنی در خانه بنشینی و برایت خواستگار بیاید، عین از دوره راهنمایی خواستگار داشت و من از بیست سالگی. در خانواده سنتی و شدیدا مذهبی‎تر مرد، باید با کسی واجد شرایط ازدواج می‌کردی و یکی از شرایط، تناسب سن بود.

زمان می‌گذشت و قضیه جدی‌تر می‌شد. هر دو عاشق‌تر و مصمم‌تر برای غلبه بر مشکلات و به دنبال پیدا کردن راه‌های منطقی برای چگونه مطرح کردن مسئله در خانواده‌ها بودند. خانواده‌هایی که چهارچوب‌هایشان هیچگاه شکسته نشده بود. روزهای سختی بود.  وقتی مرد قضیه را مطرح کرد کاملا مخالفت شد، جرات نداشتند بهش بگویند چیز خورت کردند یا عقلت را از دست دادی یا دیوانه شده‌ای… به هر حال پسرشان بود. پس خیلی راحت همه تقصیرها را گردن عین انداختند که عجب دوره زمانه‌ای شده، دختر ترشیده، پسر ما رو اغفال کرده، قاپشو دزدیده، شستشوی مغزیش داده، زیر پای پسرمون نشسته و …

چه اشک‌هایی که عین بعد از شنیدن این حرف‌ها نریخت. حق هم داشت، او فقط عاشق شده بود و در عوض حرف‌هایی می‌شنید که ناروا بود. میم هم اصرار بر این ازدواج داشت و کوتاه نمی‌آمد. هر دو مقابل سنت‌ها ایستاده بودند، می‌خواستند عاشقانه ازدواج و آرام و ساده زندگی کنند، اما زنجیرهایی بود – هنوز برای خیلی‌ها هست – که راه را سخت و دشوار می‌کند. من در تمام این مدت شاهد رنج‌های ابن دو عزیز بودم که بالاخره اردیبهشت هشتاد و چهار عقد کردند. مادر میم برایم هیولایی بود که پس از دیدنش تمام قضاوت‌های قبلی را دور ریختم و به این نتیجه رسیدم که آدم‌ها هر چقدر هم سخت باشند اما راهی برای نرم کردنشان هست. هنوز خیلی از نزدیکان عین از ماجرا خبر ندارند و فکر می‌کنند این ازدواج در نتیجه یک خواستگاری سنتی بوده و فکر می‌کنند عین و میم همسن هستند.

حالا عین به این فکر می‌کند دخترش وقتی بزرگ شد، اگر عاشق شود و شرایطی مشابه خودش داشته باشد چه کند.
آیا کسی که خودش زمانی درگیر سنت و مدرنیته بوده، حالا دارد جا پای قدمهای مادرش می‌گذارد؟