ماه: دسامبر 2017

آرایش برای دیگران یا آرایش برای خودم، مساله این است!

«آرایش: مسئله‌ای شخصی یا اجتماعی»

پیش از ظهر

هیچ پدیده بشری‌ای نیست که مثبت کامل یا منفی کامل باشه. هر چیزی توش خوبی داره، بدی هم داره. آرایش هم همین‌طوره.

آرایش چه رسیدگی به خود باشه، چه صاف و صوف کردن عیب‌های ظاهر آدم، چه ملایم و غیر قابل تشخیص باشه، چه تند و پررنگ خلیجی یه پدیده است. تا اینجا نمی‌شه هیچ قضاوتی روش داشت. برای همین به نظر من هیچ عامل بیرونیی هم حق نداره براش الگو و قانون خاصی تدوین کنه. البته تا وقتی که در مورد یک فرد عاقل و بالغ صحبت می‌کنیم و اعمال بی‌ضرر. به طور خاص مثلا در مورد انجام اعمال غیر قابل برگشت برای افراد زیر ۱۸ سال صحبت نمی‌کنم چون اونجا موضوع آرایش نیست، توانایی عقلی فرد برای گرفتن همچین تصمیمی در مورد بدنشه.

من مدل‌های خیلی مختلفی رو در زندگی‌ام تجربه کردم. از خاله نقلی چادری تا بی‌حجاب. دوران‌هایی خیلی قشنگ یه خط داشتم که این ور خط درست بود و اون ور خط غلط… ولی خوب چرخ زندگی خیلی چرخید تا فهمیدم همچین خطی توهم من بوده.

من با آرایشی که از اعتماد به نفس خیلی پایین میاد و یه سد اجتماعی شده طوری که فرد بدون اون جرات ورود به جامعه رو نداره موافق نیستم. این آرایشیه که به خاطر بقیه داره انجام میشه، انگیزه‌اش از بیرون میاد. در کنارش آرایشی هم هست که اتفاقا از عشق به خود و حس خوب میاد و اگر یه روز نباشه هم برای اون فرد اتفاق خاصی نمی‌افته و شخص هم وابستگی خاصی بهش نداره. مثلا ممکنه یه روز تنها تو خونه هم همونقدر آرایش کنه چون از درونش می‌جوشه. هیچ کس هم به جز خود اون آدم نمی‌تونه بین این دوتا فرق بذاره. پس راهی برای تنظیم یک الگوی اجتماعی که قرار باشه همه ازش اطاعت کنند نمی‌بینم، چون همه مثل هم نیستند. ممکنه خود من امروز حسم یا محیطی که می‌خوام برم یه جوری باشه که از ضعف اعتماد به نفس آرایش کنم و فردا نه، توی خونه برای حس خوبش رژ قرمز بزنم.

یه مساله توی ذهنم می‌مونه و اون سنین حساس نوجوانیه. سنینی که اگرچه خود فرد خیلی توش احساس بزرگی می‌کنه هنوز تا بلوغ فکری راه داره. برای اینکه تو این سن دخترانمون اعتماد به نفس داشته باشند و ظاهرشون رو هرجوری که هست دوست داشته باشند چه باید کرد؟ در این مورد هم همچنان راه چاره رو الگو و قالب «همه رو یکی کن» نمی‌دونم.

به نظرم در دسترس بودن الگوی خوب، یعنی زنانی که زیبایی‌شون از اعتماد به نفسشون میاد، زنانی که ظاهر خیلی متفاوت دارند و در عین حال خیلی هم جذابند، زنانی که شجاعت دارند به ندای درونشون گوش بدند چه این ندا به آرایش خلیجی بخونه چه به پوششی مثل یک هیپی، خیلی اثر داره و ما در این بخش، حداقل برای فرزند خودمون می‌تونیم موثر باشیم و اثر تبلیغات نامناسب رسانه‌ای رو کاهش بدیم.

 

Advertisements

این یک وجب صورت

«آرایش: مسئله‌ای شخصی یا اجتماعی»

صبح

– حالت خوبه؟
– مرسی. خوبم.
– کم خوابیدی دیشب؟
– نه! خوب خوابیدم چطور؟
– قیافه‌ت خسته‌س.

نفر بعد:
– مریضی؟
– نه، خوبم.
– یه کم رنگت پریده.
– نه، خوبم مرسی.

عاقبت شک کردم به اینکه نکند مریضم. نکند دیشب کم خوابیده‌ام و یادم نمی‌آید، نکند مشکلی دارم. رفتم توی دستشویی اداره و زیر نور کمرنگ و مردنی چراغ دستشویی خودم را توی آینه نگاه کردم.

آها! یادم افتاد، صبح عجله کرده بودم و یادم رفته بود ریمل بزنم و طبیعتا وقت به رژگونه هم نرسیده بود. یک لحظه از قیافه‌ام ناامید شدم. یعنی چه که من بدون یک بال مگس ریمل و یک نوک سوزن رژگونه باید مریض‌ به نظر می‌آمدم؟ از سر لج تا غروب همان‌طور ماندم و به جای آرایش لبخند زدم؛ از آن لبخندهای پررنگ که لپ‌هایم را چال می‌انداخت.

بعضی روزها حوصله آرایش ندارم و همیشه عصرها که به خانه برمی‌گردم رنگ‌های اضافه از صورتم پاک شده‌اند. اوایل می‌ترسیدم این‌طور بروم توی خیابان. اما حالا نگران نیستم. این صورت رنگ‌پریده‌ خسته را دوست دارم و از این زنی که از صبح دنبال کارها دویده و وقت نداشته دستی به صورتش بکشد خوشم می‌‌آید. بعضی روزها بی‌هیچ دلیل خاصی دلم می‌گیرد؛ آن‌وقت به جای هر چیزی آرایش کردن حالم را جا می‌آورد. زدن رژ پررنگ و بعد پک زدن به سیگار و لذت بردن از فیلتر قرمزشده.

در یکی از معدود سفرهای خارجی که رفته بودم؛ روز اول از دیدن چهره‌های بی‌آرایش دخترها تعجب کردم. اکثر دخترها، کوچک و بزرگ، دانشجو یا کارمند،محصل یا در حال گردش، بی‌آرایش و با اعتمادبه‌نفس بودند. چندروزی که آن‌جا بودم آن‌قدر به زیبایی طبیعی چهره‌ها عادت کردم که وقت برگشتن به ایران از دیدن دخترهای توی فرودگاه شوکه شدم. دوست خارج‌نشینم می‌گفت دخترهای اینجا به آرایش اهمیتی نمی‌دهند اما به‌جایش تا بخواهی به پوست‌شان می‌رسند و حتی اگر دیرشان هم شده باشد؛ قبل از رفتن به دانشگاه سری به آرایشگاه می‌زنند تا موهایشان را سشوار سریعی بکشند.

فکر کنم تفاوت‌مان همین است. تنها پنجره‌ای که ما با آن به اجتماع نگاه می‌کنیم صورتمان است، نه قد بلند موهای‌مان را کسی می‌بیند؛ نه آن‌چنان تنوعی در لباس می‌توانیم داشته‌باشیم. پس ما می‌مانیم و این یک وجب صورت. مجبوریم همه هنرهایمان را روی همان پیاده کنیم.

کسی چه می‌داند؟ شاید یک روز ما هم توانستیم بوسه‌های باد را روی صورت ساده‌مان خوشامد بگوییم و دلمان که گرفت با لب‌های سرخ به سیگارهایمان پک بزنیم و دودش را در هوا فوت کنیم و در هر حال کسی رویمان برچسب نزند.

سلول‌های خاکستریتان چه می‌گوید؟

«آرایش: مسئله‌ای شخصی یا اجتماعی»

سپیده‌دم

با توجه به مرز مشخصی که وجود ندارد و علاقه‌ای که در اجتماع روز به روز شدت می‌گیرد و بازاری که گرم می‌شود و تبلیغاتی که تمامی ندارند، چاره‌ای نیست جز اینکه نفر به نفر در موردش حرف بزنیم تا آخرش بفهمیم تا کجای این علاقه تاثیر رسانه است و کجایش انتخاب واقعی ما. به نظر من مهم است هر کس این مرز را برای خودش بشناسد. ظاهر به تنهایی تعیین‌کننده نیست ولی نماد جامعی می‌تواند باشد. هر روز در آینه نگاه می‌کنیم و مهم است که خودمان را دوست داشته باشیم و به خودمان نگوییم این را بگذارم و آنرا بردارم تا بشوم آنچه دوست دارم. رفتار ما با صورت یا بدنمان می‌تواند نمود رضایتمندی از همه آنچه در مجموعِ رفتار و گفتار و کردار و ظاهر هستیم باشد.

بعضی صبح‌ها بیدار می‌شوم و تنها لزومی که برای خودم قائل هستم، نظافت است. دست و رویم را می‌شویم و حواسم را جمع می‌کنم لباس‌هایم تمیز باشند. موهایم را به سریع و سفت‌ترین حالت ممکن می‌بندم که تا شب دوام بیاورد و لباس‌هایم را عمومی‌ترین حالت انتخاب می‌کنم که هر جا و هر هوایی را سالم از سر رد کنم، برایم مهم نیست دست و پا و صورتم مو دارد یا نه. اما روزهایی هم هست که ساعت پنج صبح هواشناسی را چک می‌کنم. همان کله سحر چشم‌هایم چنان تیز می‌بینند که بند می‌اندازم و دست به موچین می‌شوم بعد چند بار لباس عوض می‌کنم تا بهترین انتخابم را برای روزم داشته باشم. موهایم را می‌آرایم و خیلی قری‌طور از خانه خارج می‌شوم و فکر می‌کنم دختر شایسته کهکشان من هستم که قدم برمی‌دارد. هر دو روز هم حالم خوب است.

بستگی دارد تعریف آرایش چه باشد. از باور به زاید بودن بعضی موهای بدن تا استفاده از مواد متفاوت و رنگ و لعاب‌های افزودنی می‌توانند سطح‌های مختلف آرایش باشند و هر سطحی هم برای هر کس زیاد یا کم محسوب شود. البته که برخی زدودنی‌ها را پیرایش تعریف می‌کنند و افزودنی‌ها برایشان آرایش‌اند. برای یکی از دوستانم آرایش تازه بعد از استفاده از کرم‌های صاف‌کننده و پوشش‌دهنده و خط چشم ساده و رژ رنگ لب شروع می‌شود. وقتی می‌گوید امروز آرایش نکردم یعنی انگار من آماده عروسی رفتن باشم. عزیز دیگری هر شکل و ریختی که باشد در آینه قربان‌صدقه خودش می‌رود. در واقع هر کجای این طیف باشد خودش را می‌پسندد و اجتماع باید بپذیردش. او معتقد است این اسارت تبلیغاتی‌ست و چندتایی موی اضافه اهمیتی ندارد و عدم نظافت نیست و هر لباسی که در آن احساس آرامش بکنی برای هر مناسبتی می‌تواند مناسب باشد.

من اما فکر می‌کنم زدودنی‌ها لازمه اجتماع و ادب و اینهاست، فارغ از عرف جامعه یکی از ارکان تمدن است. ولی آن عزیز دیگر مرز حضور ساده‌اش در اجتماع با من فاصله دارد. هر سه با خودمان در صلحیم و آنجایی که ایستاده‌ایم را مرز انتخاب شخصی قلمداد می‌کنیم و آنچه دیگری می‌کند را زیر پا گذاشتن قوانین اجتماع و حقوق دیگران و یا زیاده‌روی و تاثیرپذیری ناخودآگاه از آنچه تبلیغات و چرخه تولید به دنبالش هستند می‌بینیم. و البته همگی نگران رسیدن روزی هستیم که انسان مستقل به مفهومی تاریخی فلسفی تبدیل شده باشد و مردم عادی چیزی جز دستگاه‌هایی برای خرید و استفاده و تولید و زنده نگه دارندۀ این چرخه نباشند.

مشاطه تا به روی تو زلف دوتا نهاد

«آرایش: مسئله‌ای شخصی یا اجتماعی»

سحرگاه

چهارده پانزده ساله بودم که توجهم به «آرایش» جلب شد. مامان هنوز بعضی از لوازم آرایش زمان عروسی‌اش را داشت، رژلب و مداد و سایه و رژگونه که از دست من و برادرم جان سالم به در برده بودند به نظرم وسوسه‌برانگیز می‌آمدند. مامان به طور کلی اهل آرایش نبود و به خصوص جو خاص بیست و پنج سال پیش عدم تمایلش را به حتی استفاده از ماتیک کمرنگ خالی، تشدید می‌کرد. بالطبع من الگویی نداشتم جز ویدیوکلیپ‌های رایج آن زمان که دو سه ماه یک بار این ور و آن ور می‌دیدم. گهگاهی در خانه و البته در جشن تولد دوستان و عروسی‌ها، ناشیانه آرایشی می‌کردم و از این که نگاه‌ها را به خودم جلب می‌کردم راضی و خرسند می‌شدم. مامان نه منعم می‌کرد نه راهنمایی برای بهتر شدن نتیجه کارم.

گذشت و گذشت و به مرور زمان و به مدد دسترسی آزادتر به رسانه‌های جمعی، مهارتم به اندازه‌ای شد که کار آرایشگاه را هم قبول نداشتم. کم کم از غلظت آرایشم کاسته شد تا به مختصر ته رنگی در چشم و لب بسنده کردم. سال‌های قبل از مهاجرت همیشه سر کار و بیرون از خانه آن مختصر ته رنگ را داشتم. به خودم احساس بهتری می‌داد و ظاهرا به دیگران هم احساسی از اهمیت دادنم به سر و وضع و مرتب بودنم القا می‌کرد. با این حال در مهمانی و مجالس آرایش بیشتری داشتم و البته که اصلا تن به درست کردن مو به دست آرایشگر نمی‌دادم.

این چند وقتی که از ایران خارج شدم دیگر همان ته رنگ را هم ندارم. به نظر خودم تمیز و مرتب هستم و قیافه‌ام اینجا بدون آرایش کاملا طبیعی و مقبول است بر عکس آنجا که اگر آرایش نداشتی راجع به آدم ظن به شلختگی یا مریضی می‌بردند. اینجا هر روز آدم‌هایی را می‌بینم که از صفر مطلق تا نهایت اکمل آرایش صورت و مو دارند. به نظرم اینجا آدم‌ها بیشتر به حس و حال خودشان رجوع می‌کنند تا نظر دیگران و البته بعضی پروتکل‌های شغلی هم ایجاب می‌کند چقدر باید آرایش داشت. به هر حال صنعت عظیم تولید و اعمال آرایش آنقدر بزرگ و گسترده هست که بتواند نیازی را که شاید واقعا خیلی هم «نیاز» نباشد بعنوان «باید» و «نباید» برای انبوه مشتریان بالقوه تعریف کند و جا بیاندازد و صد البته که فرهنگ هر کشوری برای این امر، تعیین‌کننده است.

رفقای کوچولو

آزمایش بارداری: مثبت

مهمان هفته: پرویز فرقانی

روزی که شنیدم عروسم آبستن شده از فرط خوشحالی عکس یک گل وحشی نرم و نازک و زیبارا در صفحه فیس‌بوکم کاشتم تا به یادگار آن روز فرخنده بماند. بچه‌های امروز، در مقایسه با نسل ما و نسل‌های پیشین‌تر کمتر تمایلی به ازدواج و کم‌تر از آن تمایلی به بچه‌دارشدن نشان می‌دهند. شاید هم حق با آنها باشد. دنیای وحشی و بی در و پیکر امروز سرشار از خشونت و نامرادی و زورگویی و حق‌کشی است و به دنیا آوردن کودکی که در چنین جهانی سرخواهد کرد مسئولیتی کوه‌آساست بر دوش پدر و مادر.

اما ما پدربزرگ‌ها بچه‌ها را دوست داریم و دوست داریم این گونه بیندیشیم که دنیا بدون بچه‌ها دنیایی به مراتب خشونت‌بارتر و زشت‌تر و سردتر خواهد بود. کودکان جوانه‌های امیدند و نشانه‌هایی از این که ما هنوز هم می‌توانیم با تربیت درست آنها جهان را لطیف‌تر و زمین را زیستنی‌تر کنیم. شاید آنها بتوانند اشتباهات ما و پدرانمان را جبران کنند و زمین را نجات دهند. حالا ممکن است این حرف‌ها را که به بچه‌ها بزنیم برگردند و بگویند خوب به جای به دنیا آوردن و بر دوش گرفتن مسئولیت سترگ آن، می‌شود بچه‌های بی‌سرپرست بسیار امروز را به فرزندی قبول کرد. همان کاری که خیلی از ستارگان مشهور نیز می‌کنند! من هم می گویم خوب فکر بدی هم نیست، ولی تا وقتی که شما ما را به خاطر به دنیا آوردنتان سرزنش نکرده‌اید و تا وقتی که آن امید پیش گفته در دلمان هست، به رغم این که ممکن است حق با شما باشد، باز هم از کجا معلوم که اگر روزی خودتان به سن مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها رسیدید در دلتان نگوئید که «اون خدابیامرز هم راست میگفت‌ها»!

به هر حال من این شانس را دارم که پدربزرگم. دوست کوچولویی دارم که مرا آن طور که هستم می‌خواهد و قبول دارد و تصویری از منِ دل‌خواه در ذهنش نیست و این نعمتی بس بزرگ است در این سال‌های تنهایی. گرچه ممکن است خودخواهانه باشد اما کاش به جای یکی، سه چهارتا از این رفیق‌های کوچولو داشتم.

و کودکی در راه بود

آزمایش بارداری: مثبت

بامداد

چند سالی بود که دلم می‌خواست بچه‌دار بشم. نشده بود. چند ماه اول بعد از ازدواجمون همسرم مخالفت کرده بود که زوده، اما بعد کوتاه اومد. حالا دلیل کوتاه اومدنش هر چی که بود بعد از اون من هر ماه منتظر بودم علائم بارداری خودش رو نشون بده، که نمی‌داد… بعد از یه سال تلاش ناموفق بلاخره با دکتر موضوع رو مطرح کردم.

اولین سئوالی که به ذهن دکتر رسید این بود که چرا تنها اومدم. توضیح دادم شوهرم اصولا زیاد آدم همراهی نیست. بعد توضیح دادم که شغل و نحوه فعالیتش این جوریه که خیلی وقت‌ها در سفره. گفت می‌تونه دلیل حامله نشدنم این باشه، بعد چند تا روش بهم یاد داد و در مورد زمان دقیقی که احتمال حاملگی بالاتره برام توضیح داد. دو ماه بعد برگشتم و گفتم این جوری هم نشد. یه کمی فکر کرد و گفت دارو هست. من با وجود اینکه می‌دونستم با خوردن این تیپ داروها احتمال چندقلوزایی بالا میره، اون دارو رو گرفتم و سه ماه خوردمش، باز هم اتفاقی نیفتاد. بعد رفتیم سراغ کشف دلائل حامله نشدن. گفت دو سه تا کار کوچیک هست که می‌شه انجام داد قبل از اینکه بخوای با همسرت مراجعه کنی. یکیش عکس رنگی از تخمدان بود. وقتی واسه گرفتن عکس رفتم دیدم هر کی اومده بود همراه داره به جز من. همه هم با تعجب نگاهم می‌کردن. حتی یکی پرسید چرا تنهایی؟ روم نشد بگم «شوهرم شونه‌هاشو انداخت بالا و گفت خودت برو.» و البته فقط بعد از گرفتن عکس بود که فهمیدم چه دردی داره و چه غلطی کردم تنها اومدم.

نتایج اون سری از آزمایش‌ها و عکس‌ها و… حاکی از این بود که من هیچ مشکل خاصی ندارم. دکتر با شنیدن این موضوع که برادر همسرم هم ده سال طول کشیده تا بچه‌دار بشه بهم گفت آزمایش‌های تشخیص عدم بارداری زنان اغلب خیلی دردناکن. شاید بهتر باشه همسرم یه آزمایش شمارش اسپرم بده و وقتی خیالمون راحت شد از طرف اون مشکلی نیست وارد مراحل بعدی بشیم. به همسرم گفتم، قبول نکرد. یه بار هم وقتی مادرش سراغ بچه ازمون گرفت و گلایه کرد که نوه می‌خواد، خیلی روراست جلوی خود همسرم جریان رو توضیح دادم و گفتم ایشون همراهی نمی‌کنه. یادمه همون موقع گفتم اگه چیزی شد از چشم من نبینین.  البته تا چند ماه بعدش حس خوبی نداشتم. راستش اونقدر قضیه بچه‌دار شدن توی سال اول ازدواج برای فامیل همسر من عادی بود که پیش نیومدنش شده بود موضوع گفتگوهای فامیلی. بعد یواش‌یواش خو گرفتم و با این که حرف‌هاشون قلبم رو خراش می‌داد، یه گوشم شد در و یه گوشم دروازه.

سه سالی از ازدواجمون گذشته بود که پریودم بدون هیچ زمینه قبلی قطع شد. اونقدر به ناباروری خودم مطمئن بودم که گذاشتمش به حساب شرایط عصبی. اما وقتی به ماه دوم رسید رفتم داروخانه و یه تست حاملگی خریدم. جواب مثبت بود. می‌خواستم به همسرم زنگ بزنم، اما بعد فکر کردم شاید بهتر باشه اول مطمئن بشم. دکتر توی اولین قدم منو فرستاد برای آزمایش خون. نتیجه منفی بود. دکتر توی مطبش دستگاه سونوگرافی داشت، یه نگاهی هم خودش انداخت و گفت نشونه خاصی از بارداری نمی‌بینه. بعد قرصی داد که باعث خونریزی می‌شد. خوردم، اتفاقی نیفتاد، دوباره رفتم برای آزمایش خون، باز هم منفی بود. دکتر یه آزمایش کامل غدد برام نوشت که بدونیم علت پریود نشدنم چیه، همه چیز عادی بود. این بار فرستادم سونوگرافی بیرون (نه توی مطب خودش). باز هم من هیچ نشونه‌ای از بارداری نداشتم. یعنی به جز علائم جسمی که خودم احساس می‌کردم (و خیلی شبیه علائم درد قبل از پریود بود) و پریود نشدن و اون تست حاملگی خونگی چیزی که دال بر حاملگی باشه وجود نداشت.

یادمه یه روز صبح رفته بودم خونه دوستم. مادرش تا منو دید زد زیر خنده و گفت بارداری؟ تلخ خندیدم و گفتم کاش بودم. بعد جریان رو توضیح دادم که چی بهم گذشته. گفت بیا ببرمت آزمایشگاه سر کوچه خودمون. رفتیم و آزمایش رو دادیم و دو سه ساعت بعد جواب مثبت توی دست‌هام بود. تمام بدنم از هیجان می‌لرزید. خوشحالی بچه‌دار شدن بعد از سه سال یه طرف، این که دیگه فکر نمی‌کردم پریود نشدنم نشونه مرض خاصیه یه طرف دیگه. به مادر دوستم گفتم شما از کجا فهمیدین، گفت حالت چشم و نگاه زن باردار فرق می‌کنه. (من هنوز هم نفهمیدم چه فرقی می‌کنه!)

همون روز رفتم دکتر، دکتر هم اندازه من خوشحال و متعجب بود. توی سونوگرافی هم بچه بلاخره خودش رو نشون داد. فکر کنم سه ماهه باردار بودم اون موقع. وقتی برگشتم خونه اول به مادر همسرم زنگ زدم. فکر کردم خیلی خوشحال می‌شه اما نشد. گفت به شوهرت گفتی؟ گفتم نه هنوز. اون موقع شوهرم سفر بود. منتظر بودم شب برگرده محل اقامتش تا بهش زنگ بزنم. بعد زنگ زدم به خانواده خودم که اونا هم راه دور بودن و خیلی خوشحالی کردن. برخورد همسرم اما ناامیدکننده بود. اول باور نکرد، بعد وقتی گفتم این بار نتیجه آزمایشم مثبت شده و دکتر هم تایید کرده و الان سه ماهه باردارم با عصبانیت گفت چرا بعد از سه ماه دارم بهش می‌گم. توضیح دادم که چی بهم گذشته و حتی گفتم من نتایج همه آزمایش‌ها و سونوگرافی‌های قبلی رو دارم و همه شون تاکید دارن که حاملگی در کار نیست، و این که خودمم نمی‌دونم جریان چیه اما حالا دیگه مهم نیست چون به هر حال الان حامله‌م و انتظار داشتم اون هم به اندازه من خوشحال باشه که نبود.

همسرم با اینکه بعدا با دکتر مفصل سر این موضوع صحبت کرد و نتیجه همه آزمایش‌ها رو هم به چشم دید، و با وجود اینکه خودش هم بچه می‌خواست، تا سال‌ها فکر کرد من حاملگیم رو سه ماه ازش پنهان کردم تا فرصت سقط بچه رو از دست بدم! هر جور و با هر روال منطقی هم براش تعریف کردم جریان چی بوده و اصولا من نفعی از پنهانکاری نمی‌بردم، به گوشش نرفت و باز هم حرف خودش رو زد… و چرا دروغ بگم، خوشحالی من از بارداری اونقدر زیاد بود که حتی برخوردهای نامهربانانه‌ش هم نتونست شادیم رو از من بگیره. من خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم.

فندق عزیز من

آزمایش بارداری: مثبت

نیمه‌شب

تب دارم. تمام بدنم کهیر زده است. لوزه هایم به اندازه دوتا توپ تنیس باد کرده‌اند. برگه مرخصی را می‌گذارم روی میز مدیرم و بدون اینکه منتظر تایید بشوم میایم بیرون. انگار اوریون و سرخک را با هم گرفته باشم. زنگ می‌زنم به مادرم. می‌گوید که چنین چیزی امکان ندارد، تو قبلا گرفته‌ای. بدنت ایمن است. تاکسی دربست می‌گیرم. رو صندلی عقب دراز می‌کشم . این کارهای مدارک واکسیناسیون و رفتن به انیستیتو پاستور تجریش کم بود حالا مریض هم شدم و باز باید مرخصی بگیرم. ده روز دیگر هم که مصاحبه سفارت داریم و باز مرخصی‌ام. خدا کند ویزا را یک جا بدهند من هم استعفایم را بنویسم بیایم بیرون. خلاص.

 از تاکسی پیاده می‌شوم و جسد وار خودم را می‌کشم تا اتاق خواب. می‌خوابم. در خوابم صدای خنده می‌آید. قهقهه‌های از ته دل. توی تاریکی ذهنم دنبال همسرم می‌گردم. پیداش می‌کنم با صورت خندان برمی‌گردد. من را که می‌بیند چشمانش گرد می‌شود. خنده‌اش خشک می‌شود… از خواب می‌پرم. موبایلم را برمی‌دارم تا به او پیغام بدهم یک کم زنجبیل برایم بگیرد. به اشتباه می‌زنم روی اپلیکیشن مربوط به پیگیری زمان خونریزی ماهیانه. عدد شصت و چهار روی صفحه دیده می‌شود. باورم نمی‌شود که من بیشتر از سی روز است که عقب افتاده‌ام. نه اینکه تخمدانهایم منظم باشند، نه. آنها هم یک جفت  تخمدان بی‌برنامه هستند مثل خودم. اما سی روز دیگر خیلی زیاد است. می‌نشینم به حساب کردن. به همسرم پیغام می‌دهم: یک بیبی‌چک بگیر.

تا ساعت شش عصر که از سرکار برگردد فقط عدد ۶۴ جلوی چشمم رژه می‌رود. به هیچ چیز نمی‌توانم فکر کنم. شب با هم در این مورد صحبت نمی‌کنیم. صحبت کردن در مورد موضوعی که قطعیت ندارد رویابافی است. ما آدم‌های رویابافی نیستیم. ما هر دو همیشه در واقعیت زندگی می‌کنیم.

توی خوابم صدای خنده می‌آید. قهقهه‌های از ته دل. توی تاریکی ذهنم دنبال همسرم می‌گردم. پیدایش می‌کنم با صورت خندان برمی‌گردد. بغلش یک بقچه سفید است. من را که می‌بیند چشمانش گرد می‌شود. خنده‌اش خشک می‌شود. در چشم‌هایش وحشت جای خنده را می‌گیرد. از خواب می‌پرم. موبایلم را برمی‌دارم ساعت چهار صبح است. بهترین زمان برای تست.

ده دقیقه بعد من دارم به دو خط صورتی نگاه می‌کنم. صدها تصویر تو مغزم جان می‌گیرند. یک دست کوچولو. یک لپ کوچولو. قیافه مامان وقتی بهش خبر را بدهم. فندق کوچک من. به خودم یادآوری می‌کنم که آدم رویابافی نیستم و نباید باشم . به کهیرهای روی دستم خیره می‌شوم. صفحه گوگل را باز می‌کنم و تایپ می‌کنم: MMR Vaccin and pregnancy

دوساعت و نیم بعد از دستشویی خارج می‌شوم. رد اشک روی صورتم خشک شده است. روی تخت دراز می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم. تصمیمم را گرفته‌ام. الان پنج هفته‌‌اش است. اندازه یک فندق است. به خودم نهیب می‌زنم که به فندق فکر نکن. الان یک لخته خون است. لخته خونی که شاید هیچ وقت دریچه‌های قلبش تشکیل نشود. ده درصد خیلی زیاد است. هنوز که به او دل نبسته‌ام و حسش نکردم کار راحت‌تر خواهد بود. ساعتم را برای نه صبح کوک می‌کنم تا به دکترم زنگ بزنم و ببینم آیا کورتاژ انجام می‌دهد یا باید از ناصرخسرو قرص تهیه کنیم.

از خستگی تقریبا بیهوش می‌شوم. توی رویایم صدای خنده می‌آید. قهقهه‌های از ته دل. تو تاریکی ذهنم دنبال همسرم می‌گردم. پیداش میکنم با صورت خندان برمی‌گردد. بغلش یک بقچه سفید است. صورت گرد توی قنداق مرا که می‌بیند چشمانش گرد می‌شود. می‌خندد و دست‌های کوچکش را به سمتم دراز می‌کند. دخترم را بغل می‌کنم و من هم می‌خندم. فندق عزیز من.