ماه: نوامبر 2016

من زنده‌ام

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

شبانگاه

تو اكثر خانواده‌هاى ايرانى وقتى دخترى به دنيا مياد هميشه مى‌خوان اين دختر بودن رو خيلى توى چشمش فرو كنند، تو دخترى بايد حواست به رفتارهات باشه، تو دخترى نبايد بلند بلند بخندى، تو دخترى مراقب پوششت باش، تو با يه پسر فرق مى‌كنى. حتى اگه بخوايم مخالف اين موضوع باشيم و بگيم خانواده اينطور نيست ولى نصف بيشتر زمان توى مدرسه مى‌گذره و اين نصايح اونجا هر روز و هر روز توى گوشش فرو ميره. اينكه بايد سنگين و رنگين باشه، دختر محجبه مثل صدف در بسته مى‌مونه! و حرفهايى كه هر روز به شكلى بيان مي‌شه.

توى فرهنگ و جامعه كشور ما، مرد جايگاه والاترى داره متاسفانه و حق همه چيز با مرد هست و تو گويى تمام قوانين به نفع مرد نوشته شده و زن فقط موجودى هست براى راضى كردن تمام نيازها. هرگز آيا به يك زن فارغ از جنسيت نگاه شده؟ به توانايى‌هاش، به از خودگذشتگى‌هاش؟ به احساس و روحش؟ جواب اكثرش مي‌تونه یک نه قوى باشه. اين موقع‌ست كه اگه زن وارد يك رابطه بشه كه خارج از خط قرمزها و قوانين كشورش باشه، بار تمام اشتباهات رو بايد به دوش بكشه. من نمى‌دونم آيا تمام دنيا همينه يا نه، من اينجا زندگى مى‌كنم و فقط اطراف و جامعه خودم رو مى‌بينم درست يا غلط. شايد اشتباهه اين حرفم اما زن واقعن موجود بيچاره‌اى است. هرچقدر هم تلاش كنه براى اثبات وجود خودش باز هم هل داده ميشه پشت واژه زن بودن.

در يك رابطه، مرد هميشه اون احساس قدرت رو داره، اگه اين رابطه درست هم نباشه مثل يك آلت در دست مرد مى‌مونه و مى‌تونه باهاش هر بازى كه مى‌خواد در بياره! باز هم ميگم، زن موجود بيچاره‌اى‌ست، از هر طرف كه نگاه مى‌كنم به همين مى‌رسم. زنى كه ازدواج مي‌كنه، زنى كه جدا مي‌شه، دخترى كه وارد يك رابطه مي‌شه، زنى كه خيانت مى‌كنه، مادرى كه فداكارى مى‌كنه، همه و همه هميشه اونى هستند كه بايد تاوان پس بدن، چون حق اعتراض ندارند، چون بايد سكوت كنند، بايد مرواريد داخل صدف در بسته باشن.

Advertisements

روزی روزگاری

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

شامگاه

روزی روزگاری که سالها پیش باشد ، من دخترکی چشم و گوش‌بسته و نجیب و سر به زیر بودم. در نجابت نه تنها فامیل و دوست و آشنا که الگوی دشمن نیز بودم. در خوبی و صافی و سادگی زبانزد و نورچشمی اهل محل بودم. تا این که در بهترین دوره زندگی‌ام ، دلم خواست مرد زندگیم را خودم انتخاب کنم. ببینم، حرف بزنم، بشناسم و سپس بله بگویم. در حالی که نه دوست پسر داشتم و نه با روحیه و افکار و غرایزشان آشنا بودم.

در این گیر و دار یکی سر راهم سبز شد. اوایل از او خیلی بدم می‌آمد. حتی برایش یک لقب زشت هم انتخاب کرده بودم و با دوستانم مسخره‌اش می‌کردیم. سخنان عاشقانه و حرف‌های شاعرانه‌اش کار خود را کرد و دیدار محرمانه در کوچه پس کوچه‌های شهر شروع شد. مدت زیادی نگذشته بود که این دوستی پنهانی لو رفت. روزی برادرم گفت: خاک بر سرت این آدم فلانی است و اسم و رسم و حکایت‌هایی که برایت گفته همگی دروغ و ساختگی است و خیلی‌ها شما را با هم دیده‌اند و دارند پشت سرت هزار بد و بیراه می‌گویند. با شنیدن این حرف‌های برادر، دودستی بر سرم کوفتم. برای بازگشت از این خطا خیلی دیر شده بود. فرشته دوست‌داشتنی اهل محل‌، با یک خطا در چشم همه تبدیل به دختری هرزه و بی‌آبرو شده بود.

نمی‌دانید که چه روزگار تلخی را پشت سر گذاشتم. از خانه که بیرون می‌رفتم، حس می‌کردم که اهالی محل با نگاهشان شلاقم می‌زنند. مادر سرزنشم می‌کرد و به مردم حق می‌داد. روزی بهترین دوستم سارا، بی‌رودرواسی گفت: تو چقدر بی‌شعوری دختر! من تا حالا سه تا دوست پسر عوض کردم و آب از آب تکان نخورد و تو با یکی، آن هم الدنگ، خودت را شهره شهر کردی. ای خاک بر سرت، دوست پسر می‌خواستی خبرم می‌کردی خودم برایت پیدا می‌کردم و با هم می‌رفتیم. کسی پشت سر من حرفی نمی‌زند. چون می‌دانم کجا بروم و چه کنم. قیافه مظلوم هم به خودت نگیر و بهانه نیاور که فریب خورده‌ای ، چون کسی باور نمی‌کند.

بهانه نیاوردم. به کسی چیزی نگفتم. همه مرا گناهکار دانستند که مرد را فریب داده‌ام. همان مرد الدنگ از من خواستگاری کرد و بی‌چون و چرا بله گفتم. می‌دانید چرا؟ چون ضعیف شده بودم. دیگر تحمل سخنان نیش‌دار فامیل، نگاه‌های خشمگین اهل محل، و تحقیر مادرانی که نمیخواستند من با دخترانشان حرف بزنم، ضعیفم کرده بود. می‌دانستم که این بله مرا به آتش خواهد کشید. اما این بله مثل قرص مسکنی بود که بطور موقت مرا از موقعیت وحشتناکم دور می‌کرد. ازدواج کرده و به شهری دیگر کوچ کردم تا عزیزان شاهد سوختنم نباشند.

سال‌ها گذشت و سرانجام جرات نه گفتن را پیدا کردم. نه را گفتم و آتش جهنمی  را با طلاق خاموش کردم. گفت: «می‌روی و گرسنه و پابرهنه برمی‌گردی و خانه می‌مانی و …» جواب دادم: «گئدره رم اللی سینه، سندن قارا تئللی سینه / با پنجاه مرد سیاه‌موتر از تو ازدواج می‌کنم.» (منظور با مردی که پنجاه مرتبه بهتر و جوان‌تر و خوبتر از توست ازدواج می‌کنم.) جواب را فقط برای سوزاندن دلش داده بودم.

اکنون سال‌ها از آن جدایی می‌گذرد. دوست ندارم فرزندانم چه دختر و چه پسر، رابطه ای داشته باشند و لو رفتن‌اش بلایی را که به سرم آورده، سر آنها هم بیاورد. زیرا می‌دانم که ایلان چالان آلا چاتی دان قورخان / مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد.

بله وقتی رابطه ای لو می رود، جامعه، والدین، فامیل، اقوام، و دوست و دشمن تصمیم می‌گیرند که بهای تلخ این رابطه لو رفته را زن مادرمرده بپردازد.

بوسه‌ی مسئولاییل

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

غروب

شوهر یکی از دوستانم به او گفته بود: «تو در مقابل مشکلات زندگی مشترک ایمانت کم است.» به دوستم گفتم: «بد هم نمی‌گوید، واقعا هم ایمان او بیشتر است اما نه به خدا، بلکه به تو!» مردها با خیال راحت می‌روند میخوابند، چون می‌دانند مادر بچه را می‌خواباند، لباس‌ها را از ماشین لباسشویی در می‌آورد، غذای فردا را آماده میکند و قبض‌ها را می‌گذارد در لیست پرداخت.

گمان می‌کنم روز ازل، در آسمان، «مسئولائیل» همه‌ی زن‌ها را بوسیده، از آن روز همه، مسئولیت همه چیز را گذاشته‌اند به عهده زن‌ها. ورشکست شدن مرد، خیانت مرد، معتاد شدن فرزند، مریض شدن خودش و …

حالا فکر کنید یک رابطه، بین دو نفری که هر دو باهم تصمیم گرفته‌اند و شروع کرده‌اند و ادامه داده‌اند، آشکار شود، لو برود یا تمام شود؛ اینجاست که مسئولائیل وارد کار می‌شود و تا مردم می‌آیند نگاه کنند ببینند چه شده، مسئولائیل جان نوک انگشت‌ها را هدایت می‌کند به سمت زن و می‌گوید از او بپرسید، او می‌داند، او می‌تواند توضیح بدهد، آخر می‌دانید؟ او بوسه فرشته دارد. او باید همه کار را درست انجام دهد؛ او نمی‌تواند و نباید اشتباه کند و اگر کرد… خب تقصیر خودش است؛ بگذارید شرمنده شود؛ بگذارید بهایش را با آبرویش بدهد؛ بگذارید خودش یک کاری بکند، زن‌ها می‌بایست مواظب باشند باید فکر اینجاها را بکنند آخر می‌دانید؟ او بوسه‌ی فرشته دارد…

 مرخصی

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

عصر

بانوی رقصنده در مرخصی به سر میبرد.

خیابان یک‌طرفه

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

بعد از ظهر

تا به حال چند بار شنیده‌ام که زنی با مردی وارد رابطه شده و این زن بوده که تاوان رابطه را داده و مرد هنوز به زندگی‌اش ادامه می‌دهد، فرزند دوم‌اش در راه است دست زن‌اش را گرفته و با هم دور دنیا می‌چرخند.

زن‌های این رابطه‌ها اما اغلب زندگی نافرجامی داشته‌اند. اغلب به فنا رفته‌اند. اغلب چه روحی و چه جسمی به فلاکت رسیده‌اند. معمولا بخشیده نشده‌اند. معمولا طرد شده‌اند. معمولا اطرافیان نگاه درستی به آن‌ها نداشته‌اند و معمولا این جمله را بارها و بارها شنیده‌اند که برای مرد عیب و عار نیست، برای زن عیب و عار است.

عاشق شدن مردها و به فنا دادن زندگی یک زن در  فرهنگ ما جزو لاینفک نرینگی‌ست. نقش زن اما همیشه پاسداری‌ست. پاسداری از زندگی، پاسداری از حرمت، پاسداری از عشق، از هوی و هوس، از مرد، از بچه. مرد. مرد است دیگر. دلش هزار راه می‌رود. چشمش هزار سو می‌رود. بند را آب می‌دهد. تنبان‌اش شل است. زن اما، زن است. زن باید سفت باشد. و و و و… تمام این‌ها جملاتی‌ست که از بچگی وارد گوش یک دختر می‌شود.

چند مثال بیاورم که مرد بعد از یک رابطه همچنان خوش و خرم به زندگی‌اش ادامه داده و انگار نه انگار خانی آمده، نه خانی رفته. زن اما تبدیل به یک بیمار روحی و مطرود شده؟

اگر عاشقی جرم و جنایت است، پس جنسیت در آن نباید مفهومی داشته باشد. در یک رابطه دو طرف باید خسارت بدهند. نه صرفا یک طرف. در جامعه ما اما متاسفانه خسارت یک طرفه است. که مرد بعدها با خنده و غرور از این افتخارات زندگی‌اش تعریف خواهد کرد و زن باید هر روز و هر روز مطرودتر شود تا پنهان‌تر شود. پس این جا یک خیابان یک طرفه است که فقط مرد در آن حق تردد دارد و هر کس غیر از او جریمه می‌شود، بازداشت می‌شود، شماتت می‌شود.

این هم خاصیت زن بودن است، اینکه این زن‌ها هستند که همیشه در طول تاریخ باید تاوان بدهند.

 

معاهده‌ی ترکمنچای

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

نیم‌روز

یه دوستی داشتیم که به خانومش خیانت کرد. لو رفت. پیغام فرستاد به دختر ماجرا که فلانی فهمید.

هیچ وقت با یه آدم نابالغ وارد رابطه نشید. این رو به عنوان کسی که ندیدتتون و نمی‌شناستتون ازتون می‌خوام. آدم نابالغ در بازی کی خطاکاره، باقی مونده. هنوز زیر چهارسال سن داره و این ربطی به بزرگ شدن بیولوژِکش نداره. هنوز وقتی چیزی توی زندگی این آدم خراب می‌شه، دست و بالش می‌لرزه که بزرگترها دعواش کنن و این بزرگترها، می‌تونه زنش، همکاراش، جامعه یا هر کسی باشه. این آدم وقتی توی رابطه‌ای شکست می‌خوره یا کسی می‌فهمه رابطه‌ای داشته که نباید تجربه می‌کرده، سریعا تمام تقصیرها رو به گردن طرف مقابلش می‌ندازه و خودش فرار می‌کنه. در می‌ره و پناه می‌گیره. با انگشتش دیگری رو به عنوان مقصر نشون می‌ده. بعد صبر می‌کنه تا آب‌ها از آسیاب بیفته. برای همه توضیح میده که فلانی گولم زد. فلانی فلانی فلانی. من یه باکره‌ی مقدس بی‌تقصیر بودم قبل از اینکه فلانی بیاد.

جامعه‌ای که داریم توش زندگی می‌کنیم، جامعه‌ی مردسالاریه. هنوز همه زن رو ته فکرمون مایملک مرد و کمی پایین‌تر میدونیم. هنوز فکر می‌کنیم تن زن برای کشت سلول‌های جنسی مرد مهیا شده. مهم نیست کدوم کشور باشید و به چه زبونی صحبت کنیم. این هنوز فرهنگ غالب اکثر جهان باقی مونده. به انتخابات اخیر آمریکا نگاه کنید و ببینید اگر این پرونده‌ی جنسی برای طرف زن ماجرا بود، جهان چطور اجازه نمی‌داد این شخص کاندید بشه. فاجعه همینه. همین جهت‌گیری‌های کوچک همه‌ی ما.

آدم نابالغ هر چقدر که قبل و در حین رابطه جذاب به نظر برسه، اما وقت‌هایی که به نفعشه پشت قوانین پنهان میشه. وقت‌هایی که گند می‌زنه، جاخالی می‌ده و به سادگی می‌ذاره ترکش به شما بخوره. این شخص وقتی شاده با شما شریک می‌مونه و وقت غم و درد، فرار می‌کنه. چرا؟ چون ساده‌تره. هیچ انسانی دوست نداره در برابر سختی بمونه. هیچ کس دلش نمی‌خواد محکوم بشه. آدم نابالغ، شبیه یک بچه‌ی کوچکه. تقصیر رو به گردن همبازیش – شما – می‌اندازه و فرار می‌کنه. آدم نابالغ این وقت‌ها پشت تصاویر و درخواست‌ها و قضاوت‌های جامعه قایم میشه. پناه می‌گیره. این آدم بد کوفتیه.

اجازه بدین کلاهم رو به احترام تمام انسان‌هایی که فارغ از جنسیتشون، وقتی خرابکاری می‌کنن سهم خودشون رو پرداخت می‌کنن بردارم. من به درستی و غلطی خیانت اینجا کاری ندارم. به چگونگی رفتار بعد از خیانت دارم فکر می‌کنم. کسی که تعهدش رو زیر پا می‌ذاره بیش از طرف مقابل مسئوله. اگر شما زن هستید و شما در رابطه‌اید و به دنبال یه روزنه برای تنفس، یا مجردید و آدم روبروتون به شخص دیگری متعهده، لطفا اینجا کمی محتاط تر برخورد کنین. آدمی رو پیدا کنید که چیزی بیشتر از یه جوجه خروس پر از هورمون باشه. آدمی رو بیابید که پشت شما بمونه. سخت نیست. شدنیه. وگرنه یک عمر دلتون باید بلرزه.

شیطنت خوش می‌گذره. حیفه بعد از دماغمون در بیاد.

حق خودخواهی بعد از اتمام رابطه

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

پیش از ظهر

١. مکالمات مثل تابلوی نقاشی می‌چسبند به دیوارهای مغزم. اون روزی که گفت دلش می‌خواد با خواهرش و خونواده‌ش بریم سفر، یا اون یکی روز که گفت چیزی که داره با من تجربه می‌کنه  انقدر خوبه که مثل رویا می‌مونه و حالا حتی خوشحاله از اون جهنم گذشته تا امروز اینجای زندگی وایساده باشه. کنجکاویهاش راجع به ایران و سوالهایی که از سفر به ایران می‌پرسید. اون بار که دلم خیلی گرفته بود و نصفه شبی یک ساعت رانندگی کرد تا بیاد شب رو پیشم باشه. همه اینا و خیلی بیشتر از اینا، با همه جزئیات تابلوهایی بودند که یکی یکی نصب می‌شدند به دیوارهای کله‌م.

چند ماه بعد پای تلفن رابطه رو خیلی بی‌مقدمه تموم کرد. تابلوها یکی یکی از جلوی چشمم رد می‌شدند. یکی دوتاشون رو بی‌اختیار از توی تلفن بهش نشون دادم. گفتم ببین اینا رو آخه. پرسیدم حرف مگه باد هواست؟ سکوت کرد که احتمالا یعنی بله باد هواست، و با ادامه سکوتش شیرفهم شدم که وسواس من توی حرف زدن از حسها و آرزوهای تازه‌ای که هنوز ازشون مطمئن نیستم، انتخاب منه نه همه.

«من مثل تو گیر نمی‌کنم به حرفها و لحظه‌ها. من تابلو درست نمی‌کنم از حرفای خودم یا آدمای دیگه. من لحظه رو طوری که همون لحظه حس خوبی بده می‌گذرونم. من مسؤولیتی در قبال عوض شدن ناگهانی احساسم ندارم. من نسبت به کسی که حس خوبی رو باهاش تجربه کردم، یا گفتم که بهترین اتفاق زندگیم بوده و دوست دارم باهاش دنیا رو ببینم، تعهدی ندارم. خیلی متأسفم که حال تو الان خیلی بده. اما هر کسی مسؤول حال خودشه.»

نه. حتی وقت نذاشت همچین چیزایی تحویلم بده. اما همه رو توی یه جمله خلاصه کرد: » اگه کاری نداری من برم، برادرم منتظره با هم شام بخوریم».

٢. وسایلش رو جمع کرده بود و تاکسی سفارش داده بود که بره. تازه موقع خداحافظی دم در فهمیدم که با وجود همه نخواستن‌ها رفتنش عجب دردی داره. انگار نه انگار که خودم خواسته بودم که دیگه توی زندگیم نباشه. فرقی نمی‌کرد که به اندازه کافی نمی‌خواستمش. همونقدری که می‌خواستم و اونهمه که اون منو می‌خواست تماشای رفتن را برام جهنم می‌کرد. با بغض محکم بغلش کردم. چشماش پر از درد و بهت بود. در رو که پشت سرش بستم نشستم وسط خونه و بلند بلند زدم زیر گریه. هر طرف خونه رو که نگاه می‌کردم من نبود، ما بود. شبش زنگ زدم و خواستم برگرده. خودم هم می‌دونستم دارم چرند می‌گم و دیگه نمی‌خوام که در وضعیت قبل باشم. اما نبودش در جایی که همیشه بود داشت خفه‌ام می‌کرد. فنجون قهوه‌ش توی سینک، دسته گلش که خشک کرده بودم رو کتاب‌ها. لحظه‌های دور و نزدیکی که این بار نه تنها تابلو شده بودند توی مغزم که همه خونه و زندگیم رو برداشته بودن. توی آلبوم عکس. توی یخچال. توی باغچه. اون شب پای تلفن با لحن خیلی بالغانه‌ای گفت حالا یه کم زمان بده که هر دو فکر کنیم.

من زود به خودم آمدم و خودمو جمع و جور کردم بعد از چند روز. معاشرتای خودمو شروع کردم. برنامه‌های خاک خورده خودم رو انداختم روی غلطک. اون، بیچاره‌ام کرد اما. پشیمون شد. دید نمی‌تونه. خواست که برگرده، به هر قیمتی و با قبول هر شرطی. می‌گفت اشتباه اون بوده که باعث شده من دیگه نخوامش و حالا می‌خواد جبران کنه. من؟ می‌دونستم که نمی‌خوام. می‌گفتم که نمی‌خوام. اما حال بدش رو با همه وجودم حس می‌کردم و این لهم می‌کرد. خودم را مقصر می‌دونستم و اون رو مظلوم. واقعا نگرانش بودم. گیر کرده بودم بین دل خودم و حال اون. خداحافظی ما نه فقط یه جمله پشت تلفن یا یه بغل طولانی قبل از رفتنش که دو سال آزگار طول کشید. شکنجه‌م کرد تا دست از سرم برداشت. توی دو سال، همونقدر هم که قبلا می‌خواستمش، خواستنم تبدیل شد به نفرت. بعدها از شواهد و قرائن فهمیدم که حالش خوب بوده، لااقل خیلی بهتر از من. حال بد فقط طعمه بوده برای احساس مسؤولیت من.