ماه: نوامبر 2018

تعطیلات پاییزی

آرامگاه زنان رقصنده در یک هفته تعطیلات پاییزی خود به سر می‌برد.

Advertisements

لبخند به لب

«تفاوت دنیای درونی ما و نمود بیرونی آن»

مهمان هفته: پویا پایداری

تنهایی تشویش همیشه حیات ماست. تقصیری هم نداریم، تقدیرمان این است، وابسته ایم به هم و تنهایی مرگ است برایمان.  این که یار، دوست، رفیق روی بگرداند و ما بمانیم پشت در، این که چاله سیاه درونمان را نتوانیم پر کنیم با رفاقت و شفاقت، این که بمانیم تنها، با «خودمان» و هیولای درونمان. چه چیز از این هولناک‌تر؟

ما می ترسیم، از «خودمان»، از تنهایی. می ترسیم و گیر کرده ایم در دور شب و روز و ماه و سال و چنگ می‌زنیم در هر آنچه ما را از «خودمان» دور نگه می‌دارد و چاله سیاه درونمان را پر می‌کند، چنگ می‌زنیم در هر آنچه ما را از «خودمان» رها می‌کند و کنار هم نگه می‌دارد، چنگ می‌زنیم در غدر، در تزویر، در ریا. قالب می‌گیریم خودمان را درون پوسته‌های سفالی لبخند به لب، با دقت و ظرافت، تا بمانیم با هم. ما، پوسته‌های پوک، چهره‌های موفقِ خوشحال، مترسک‌های مجهز به فیلتر اینستاگرام.

ما می‌بینیم دیگران را: صورتک‌های چیره بر زندگی، آرزوهای مجسم و نمی‌بینیم ترک‌های روی پوسته‌هاشان را از دور. شک‌هاشان را، ترس‌هاشان را، سستی زیر پاهاشان را و وارسی می‌کنیم خودمان را با وسواس، مبادا که پوسته سفالیمان ترک بخورد و فراز و فرود وجودمان بریزد بیرون، زندانی می‌کنیم خودمان را و آن قسمتی از وجودمان را که قالب‌گرفتنی نیست، مبادا که «او» نخواهدمان و بمانیم تنها و در عوض لبخندهای مصنوعی قی می‌کنیم توی صورت هم. ما، موجوداتِ مفلوکِ مانده توی خود.

واقعیتش این است اما، که ما همه تنهاییم، هر هشت و خورده‌ای میلیارد نفرمان، ما همه تنهاییم و دلمان خوش است به با هم بودن. ما تنهاییم به ذات انسان بودنمان، در تجربه‌مان از زندگی، در درک جهان اطرافمان، تنهاییم در روبه‌رویی با مرگ و ترس از نبودمان و حالا تنهاتر از همیشه درون پوسته‌هایمان. ما تنها مانده‌ایم با خودمان و سیاه‌چاله درونمان و صدایمان نمی‌رسد به هیچ کس و خفه می‌شود، درون این پوسته‌های سفالی لبخند به لب.

ببخشید شما؟

«تفاوت دنیای درونی ما و نمود بیرونی آن»

بامداد

به نظر من عاقلانه‌اش این است که انسانی چند_شخصیتی باشم.  حتی اگر بخواهم دقیق‌تر صحبت کنم و فراتر از منطق، باید بگویم برای سلامت روان و احساسم هم بهتر است که چند_رفتاری باشم‌.  من در مقابل فرزندم و همسر مهربان، عاطفی و بخشنده هستم. اما این صفات را برای هشتاد‌درصد انسان‌هایی که روزانه با آنها در ارتباط هستم نشان‌نمی‌دهم.

گاهی هم شخصیت متفاوت ما در مواجه با شرایط خاص بروز می‌کند. مثلا در محیط‌های کاریم معمولا معروف به این هستم که به استقبال چالش می‌روم و ریسک‌پذیرم و بیشتر اوقات قدرت تصمیم‌گیری لحظه‌ای دارم.  حالا بیایید مجسم کنید که رئیسم با پدرم ملاقات‌کند و همین موارد را به او بگوید‌. مطمئنم که پدر من به او می‌گوید که اشتباه گرفته‌است و حتی بعد اینکه رییسم مرا با انگشت هم نشان بدهد پدر من باور نخواهد کرد. چون در ذهن او من همیشه همان دختر کوچکی خواهم ماند که حاضر نیست ریسک‌کند و دل از چرخ‌های کمکی دوچرخه بکند.

این شخصیت‌های متفاوت را من در اطرافیان هم دیده‌ام. در این سرزمینی دوستی دارم که خودش را با قدرت قابل تحسینی دارد به قله نزدیک می‌کند‌. به عنوان یک مهاجر تازه و تنها بسیار جلی تحسین و تشویق دارد. در سفرهایمان به سرزمین مادری وقتی با والدینش مواجه می‌شویم بارها و بارها می‌شنویم که او کودک ضعیفی است و کسی است که همیشه محتاج دخالت پدر و مادر بوده است و ما فقط با تعجب نگاه می‌کنیم که آنچه می‌گویند با آنچه ما می‌شناسیم متفاوت است.

صفت بخشندگی هم به نظر من یکی از خصوصیات اخلاقیست که باید هر فرد چندین وجه رفتاری داشته‌باشد. اگر شما کسی هستید که از هیچ‌کس به‌دل نمی‌گیرید و همه را می‌بخشید از نظر من شما یک احمقین. اینکه بین انسان‌هایی که در زندگیتان هستند نمی‌توانید تفاوتی قائل‌شوید نشان از روح بزرگ شما ندارد. بیشتر شبیه این است قدرت امتیاز دهی و شناخت رفتاری اطرفیانتان را ندارید.

برای خود محدودیت قائل نشوید سعی نکنید خودتان را با برچسب‌ها تعریف کنید. راحت باشید و در مقابله با افراد و حوادث حتی خود جدیدی کشف‌کنید.

خونه

«تفاوت دنیای درونی ما و نمود بیرونی آن»

نیمه‌شب

به نظر من آدم‌ها دو دسته‌اند. دسته اول و دسته دوم! دسته اول که همین آدم‌های عادی و خودمونی باشیم، ظاهر خونه‌مون وقتی که فقط خودمون‌ توش هستیم با وقتی که قراره مهمون بیاد خیلی فرق داره. دسته دوم که آدم‌های عجیب و غیرعادی هستند گویا براشون این‌طور نیست ولی خوب من تا حالا ندیدمشون.

ماها توی حالت عادی خونه، حتما گوشه و کنار اتاق یا هال و پذیرایی‌مون لباسی چیزی پیدا میشه. حالا لنگه جوراب پرت شده یه نوجوان باشه یا شلوار به پسر جوون که عینکی دراومده یا چادرنماز مامانی که دوست داره دم دستش باشه یا لباس‌های شسته‌شده و تانشده یا لباس‌های تاشده که هنوز جابجا نشده، بالاخره یه چیزایی پیدا میشه. تو آشپز‌خونه‌مون هم حتما یه سری ظرف و ظروف هست که سر جاش نیست. یا قراره شسته بشه، یا خشک شده سرجاش نرفته، یا هنوز توش چیزی هست که قراره خورده بشه و قس علی هذا. دستشویی حموممون هم قطعا دکوراسیونی نیست! آینه‌اش لابد لکه آب داره، رو زمین احتمالا چندتا تار مو هست، ممکنه کرم یا لوازم آرایش دم دستی همون‌ جا جلوی چشم باشه و مثال‌هایی از این دست. ولی همین‌ که خبردار بشیم مهمون قراره بیاد، همه‌چیز عوض میشه. صدای پیس‌پیس میاد و همه‌چیز برق میفته، گرد و خاک‌ها جارو میشه، هر چی سرجاش نیست یا سر فرصت و باحوصله، یا بدو بدو میره توی کمد و کابینت و از جلوی چشم دور میشه و یه صحنه درخشان و تر و تمیز و مرتب چیده میشه برای ورود مهمون.

تفاوت درون ما و چیزی که واقعا هستیم و چیزی که در رفتار و برخورد‌هامون به بقیه نشون می‌دیم به نظر من شبیه تفاوت دو تا صحنه بالاست. خیلی چیز‌ها در افکار ما هست که جلوی بقیه می‌چپونیم تو کمد و تق، در رو روش می‌بندیم. یا یه دستمال برمی‌داریم و با یه پیس‌پیس می‌کشیم روش پاکش می‌کنیم که کسی نبینه. دوست داریم جلوی بقیه دکوراسیونی باشیم، مثل خونه‌مون! البته ما که می‌گم، منظورم ما آدم‌های عادی هست. شاید آدمی باشه که زنگ در مهمون هیچ فشاری بهش وارد نکنه، و فقط بره در رو باز کنه. شاید آدمی باشه که نیاز نباشه هیچ بخشی از درونش رو از دیگران پنهان کنه. ولی من که تا حالا ندیدمش!

پشت به آینه

«تفاوت دنیای درونی ما و نمود بیرونی آن»

شبانگاه

استادم بهم یه پیشنهاد هیجان‌انگیز داد، گفت اگه دوست داشته باشی می‌تونی کنار دستم کار کنی و به بچه‌ها آموزش پیانو بدی، چون دیدم روحیه‌ش رو داری، با بچه‌ها کنار میای و مهربونی و اونها هم بهت علاقه‌مندند. چی از این بهتر؟ با جون و دل قبولش کردم. کنار بچه‌های کوچیک می‌نشستم و هرچی که تو اون سه سال از استادم یاد گرفته بودم کنار آموزش‌های بیشتری که بهم میداد، بهشون یاد می‌دادم. خیلی دوستشون داشتم، تک‌تکشون انگار بچه‌های خودم بودند. مادرهاشون همیشه بهم فیدبک‌های خوبی می‌دادند، اینکه دخترها و پسرهاشون عاشقم هستند و فقط به عشق من به کلاس میان و چقدر شما صبور و مهربونی و ما هم ای کاش ذره‌ای از صبر شما رو داشتیم. من هر بار لبخند می‌زدم، ذوق‌زده تشکر می‌کردم و قند توی دلم آب می‌شد. اما وقتی تنها می‌شدم، وقتی به خونه برمی‌گشتم و از اون جو تشکر بیرون می‌اومدم غم توی دلم می‌نشست! من اون آدمی نبودم که اونها می‌دیدن…

من یه مادر جدی هستم، مادر سفت و سخت، گاهی حتی فکر می‌کنم بیش از اون که باید دیکتاتور هستم. حرف باید حرف من باشه، تحمل سرپیچی از سمت فرزند خودم رو ندارم، و با کوچکترین چیزی از کوره در می‌رم و از شما چه پنهون، به خودم می‌گم از پس صدها بچه‌ مردم بر میام و اونها دوستم دارند و بهم احترام می‌ذارن اما بچه‌ خودم با هر حرف من مخالفه و لجبازی می‌کنه و این اون چیزیه که بیش از همه اعصاب‌ من رو تحریک می‌کنه و ما همیشه توی جدال با هم هستیم.

یکبار، وقتی نصفه شب دخترم برای خواب بهونه‌گیری کرد و خودش رو به اتاق ما رسوند تا پیش ما و روی تخت ما بخوابه (کاری که برای من قابل قبول نیست) شروع به دعوا کردم، دخترم گریه می‌کرد و من داد می‌زدم و ازش می‌خواستم به اتاق خودش بره و اون قبول نمی‌کرد و با شدت بیشتری اشک می‌ریخت. همون موقع همسرم با عصبانیت بیدار شد و در حالی که دخترمون رو در آغوش می‌گرفت بهم گفت “کاش همون‌طوری که با شاگردهای کلاست رفتار می‌کنی، با دختر خودت هم رفتار می‌کردی.”

از دید دیگران من یه معلم خوبم، مهربون و صبور… اما نمی‌دونن که من یه مادر بداخلاقم.

متر و معیار جامعه

«تفاوت دنیای درونی ما و نمود بیرونی آن»

شامگاه

تا جایی که ما یاد گرفتیم نشون دادن دنیای درونی مترادفه با پررویی و بی‌ادبی. تصور کنین که شما ذاتا آدم گوشه‌گیر و انزوا طلبی هستین و پنج‌شنبه شب بعد از یه روز سخت کاری تازه نشستین توی سکوت و آرامش خودتون که کتاب بخونین، یا فیلم ببینین که یکهو سر و کله دو سه نفر پیدا میشه که چندان باهاشون احساس راحتی نمی‌کنین. از بد روزگار با خانواده‌تون زندگی می‌کنین و انتخاب آدم‌هایی که به حریم شما رفت و آمد می‌کنن چندان به میل و اراده شما بستگی نداره، از قضای بدتر روزگار صاف همون روز تنها توی خونه هستین و مجبور به معاشرت با این مهمان‌ها…. و از همه موارد فوق بدتر این که یه غلطی کردین و به تصور این که مهمون بفهمه تنهایین راهشو می‌کشه میره، در رو باز کردین.

این اتفاق دقیقا به همین شکل برای من افتاد. هنوز ازدواج نکرده بودم. یه هفته خیلی سخت کاری رو گذرونده بودم. خانواده رفته بودن مهمونی و من آرامش اون شب رو به جون خریده بودم. یه شام سبک درست کرده بودم و موسیقی مورد علاقه‌م رو هم گذاشته بودم و تازه صفحه اول کتابم رو تمام کرده بودم که در زدن و من بی‌خبر از ادامه ماجرا در رو باز کردم و اصلا به ذهنم هم نمی‌رسید که علیرغم اعلام این که تنهام، خانم و آقای میانسال و پسرشون داخل بیان و بعد از سلام و احوالپرسی و نوشیدن یه استکان چای به زبون بیان که «آخی، لابد خیلی تنها بودی، بلکه هم ترسیده بودی… حتما الان خیلی خوشحالی که ما اومدیم.» و من گیج از مصیبتی که به سرم اومده، بدون فکر و کاملا غیرارادی بگم: «نه اتفاقا، خیلی هم راحت بودم تا شما رسیدین و آرامشم بهم خورد.»

توی خانواده معروف بود که من زیادی صریح و حتی بی‌ادبم. بعضی‌ها که لطف بیشتری داشتن میگفتن فلانی اخلاق اروپایی داره، هیچی از آداب ایرونی نمی‌دونه. این جامعه بود که منو هل داد تا دنیای درونیم رو قایم کنم. پوست منو کند تا تبدیل به یه خانم باوقار ایرانی بشم که آداب و رسوم رو می‌شناسه و کنترل زبون و چشم و ابرو و میمیک صورتش رو داره. این طوری امن‌تر بودم و دیگران منو راحت‌تر می‌پذیرفتن. من به مرور زمان یاد گرفتم چطوری نقاب بزنم و خودمو پشتش پنهان کنم.

یه زمانی توی نوشته‌هام به شدت خودم بودم. اونو هم از دست دادم. اشتباه کردم از گمنامی بیرون اومدم. افتادم زیر خط‌کش و ظرف اندازه‌گیری و متر و معیار اونایی که از نزدیک می‌شناختنم. حدس می‌زنم من درونی، یه روزی، یه جایی، یه جوری، زیر فشاری که دنیای بیرونی بهش تحمیل می‌کرد له شده و مرده.

چنان که می‌نمایی هستی؟

«تفاوت دنیای درونی ما و نمود بیرونی آن»

غروب

میان حالات درونی و نمود بیرونی من، شکاف عمیقی وجود دارد و مکانیسم بسیار پیچیده‌‌ای دارد که خودم هم نمی‌توانم کامل آن را توضیح دهم، گاهی فکر می‌کنم چه قدر تعامل کردن با من برای دیگران سخت است، اما دیگران تاکنون واکنشی مبنی بر متوجه شدنشان نشان نداده‌اند. به تراپیست‌های مختلفی مراجعه کرده‌ام و دوره‌هایی نیز دارو مصرف کرده‌ام، اما این شکاف  عمیق هنوز وجود دارد.

در بسیاری از موارد در عین حالی که دیو سیاهی در درونم تنوره می‌کشد و حریف می‌طلبد و تقلا می‌کند از چشمان و دهانم بیرون بزند، بسیار آرام می‌شوم و ساعت‌ها با دیگرانی که از جنگ درونی‌ام اطلاع ندارند صحبت  و بحث می‌کنم. بارها و بارها پیش آمده است که با یادآوری خاطره‌ای اشک‌هایم روان شوند، اما تقریبا فردی متوجه نشده است، رویم را برمی‌گردانم یا به بهانه‌ای کاملا موجه فضا را ترک می‌کنم، اشک‌هایم را پاک می‌کنم اگر آینه‌ای در آن اطراف باشد، در آینه با خودم صحبت می‌کنم و خودم را اغلب راضی می‌کنم که الان وقتش نیست.

گاهی به خودم وعده‌ جایزه می‌دهم. مثلا به خودم می‌گویم «اگر دختر خوبی باشی، عصر یا فردا میریم بیرون، هر جا که تو خواستی، هر چه تو خواستی می‌خریم و هر کاری که تو خواستی انجام می‌دهیم.» جواب خودم را می‌دهم «که من هیچی نمی‌خوام، هیچ جا هم نمیام! تو هم برو به کارت بچسب، دوسِت هم ندارم. مگه نمی‌بینی حالم خوب نیست؟» ملتمسانه به خودم می‌گویم «من که انقدر تو رو دوست دارم و هر کاری تا حالا خواستی برات انجام دادم و همیشه هوات رو داشتم، فقط بذار امروز بگذره و این کار تموم بشه.» جواب خودم را می‌دهم «که نمی‌خوام، الکی میگی، دفعه پیش هم همین رو گفتی.» آمرانه به خودم می‌‌گویم «می‌فهمم حالت خوب نیست، که این حرف‌ها رو می‌زنی، اما قول میدم، به جان خودم، یادت نیست اون دفعه…»

این مونولوگ تا جایی ادامه دارد، که راضی می‌شوم، فعلا کشمکش درونی را کنار بگذارم و به کارم بازگردم.