ماه: نوامبر 2018

بار عذاب وجدان به چه قیمتی؟

«دروغگویی»

سحرگاه

گفت: این زن و شوهره خوب باهم دووم آوردن‌ها! با اینکه خیلی موقعیت داشتن که از هم جدا بشن.
داشتیم فیلم می‌دیدیم.
گفتم: اوهوم. چون واقعا واقعا عاشق همن.
گفت: آره با وجود دروغایی که هر دو به هم گفتن.
گفتم: اوهوم. آخه دروغ‌ها دروغ‌های تمیز بودن. اساسی نبودن.

دروغ‌ها در مورد برگشتن مرد به کار خلاف بود (البته زن در زمان ازدواج از آن خبر داشت) و در مورد سه بار سقط جنین زن بود که مرد فقط از یک‌بارش خبر داشت.

نمی‌دانم واقعا این ها دروغ‌های تمیزند یا نه و حتی نمی‌دانم واقعا و وجدانا دروغی به نام دروغ تمیز هم می‌توانیم داشته باشیم یا نه؟ اما به‌ هر حال من این دروغ‌ها را به دروغ‌هایی در مورد احساسات ترجیح می‌دهم. و اما من… من چه موقع‌هایی دروغ می‌گویم!؟

چقدر دلم می‌خواست در پاسخ به این سوال می‌توانستم خیلی مغرور و سربلند سینه سپر کنم و بگویم «هیچ‌وقت»، اما نمی‌شود. من دروغ می‌گویم. آن‌هم دروغ‌های کوچک بی‌اهمیت. بیشتر دروغ‌هایم را می‌گویم برای اینکه که کمی آزادی به‌دست بیاورم. مثلا می‌گویم کارم طول می‌کشد که به مهمانی نروم و به‌جایش بمانم خانه. می‌گویم کلاس دارم و زودتر برمی‌گردم خانه. می‌گویم مهمان دارم و از اضافه‌کاری اجباری در اداره فرار می‌کنم به خانه. یا تصمیم می‌گیریم به خانواده همسرم بگوییم من مرخصی ندارم و نمی‌توانم با آن‌ها مسافرت بروم که کل تعطیلات یا اندکی از آن را بتوانم بمانم خانه. می‌بینید؟ برای من همه راه‌ها به خانه ختم می‌شود. نمی‌دانم این چه مرضی است که حاضرم برایش هر خفتی را تحمل کنم اما بمانم در خانه.

گاهی از دروغ‌هایی که می‌گویم خیلی دلم می‌گیرد. مخصوصا وقتی به آدم عزیزی دروغ می‌گویم. مثلا خواهرزاده یا برادرزاده‌ام را به بهانه‌ای می‌پیچانم که زودتر برگردم خانه. یا روزهای سرزدن به خانه مادرم را به بهانه‌های واهی (شما بخوانید دروغ‌های شرم‌آور) کم می‌کنم. این ‌وقت‌ها حقیقتا دلم می‌خواهد بمیرم اما خب وقتی هم زیاد از خانه بیرون می‌مانم باز حس می‌کنم دارم می‌میرم؛ بنابراین وقتی در اصل قضیه فرقی نمی‌کند بهتر آنست که بیایم در خانه بمیرم.

مادرم قبل‌ترها به بعضی از کارهایی که ما می‌کردیم می‌گفت: «گناه بی‌لذت». حس من در مورد دروغ‌هایم همین است. خریدن بار عذاب وجدان برای هیچ. البته برای هیچ هیچ هم نیست. یک‌ بار امتحان کردم که راستش را بگویم و بهانه نیاورم و صریح بگویم خسته‌ام و نمی‌خواهم فلان‌جا بیایم‌. گفتم؛ فکر می‌کنید چه شد؟ بله! از آن‌ها اصرار و از من انکار و آخرش قهر و دلخوری و ملقب شدن من به ادایی بودن و لوس بودن و آخرتر اجبار من به رفتن. همین شد که دیگر راستگویی در این موارد را بوسیدم و گذاشتم کنار. گمانم واقعا به آن حجم از دلخوری و درگیری نمی‌ارزد.

همه دروغ می‌گوییم دیگر؛ چاره‌ای نیست. این هم سهم من است. صلیبی است که من باید به دوش بکشم و خدا (اگر باشد) می‌داند چقدر بابتش شرمگینم.

عوضی

«اتوپیا»

از میان نامه‎های رسیده: باران

یادم نیست کجا خوندم که آدم عوضی یعنی آدمی که سر جای خودش نیست. خیلی وقت‌ها ذهنم درگیر موضوع آدم‌های عوضی می‌شه. آدم‌هایی که برای نفش‌های اجتماعی‌ای که دارن ساخته نشدن. همه ما با این جور آدم‌ها برخورد داشتیم. معلم‌های بد، پلیس‌های بی‌مسئولیت، همسران بی‌احساس، مادران پشیمان. معمولا این جبر جامعه است که به آدم‌ها فشار میاره و اونا رو پرتاب می‌کنه به سمتی که قبلا فکرش رو هم نمی‌کردن از اون جا سر در بیارن. پرتاب که نه، هل می‌ده. آروم آروم. طوری که نفهمی چی شد که این جوری شد.

راستش من خودم هم گاهی احساس عوضی بودن بهم دست می‌ده. گاهی پیش می‌آد که با خودم فکر می‌کنم من الان در این لحظه، این جا چکار می‌کنم؟ بیشتر روزها میان و می‌رن و من دچار همچین احساسی نمی‌شم، اما گاهی هم وسط روز یک دفعه اتفاقی می‌افته که باعث می‌شه من یک لحظه درنگ کنم و این سئوال مثل پتک بخوره تو مخم که این جا (در این نقش، در این مکان، در این حال) چه می‌کنی؟

برای شما هیچ وقت پیش اومده که از خودتون بپرسین این مسیری که در اون قدم برمی‌دارین واقعا شایسته و در خور شخصیت شما هست یا خیر؟ آیا در این مسیر و در این نقش خودِ بهترینتون هستین یا نه، دری به تخته خورده و از این نقش سر درآوردین. درسته که گاهی یک پیش‌آمد کاملا تصادفی برای یک فرد نتیجه‌ای فرخنده در پی داره، ولی واقعیت اینه در دنیای واقعی نتیجه اکثر تصادفات گندکاری بیشتره. اغلب کسایی که سرجای خودشون قرار گرفتن و عاشق نقش اجتماعیشون هستن، تصادفی به اون جا نرسیدن. خودشون، لیاقتشون و استعدادشون رو شناختن و موانع سر راهشون رو برای رسیدن به اون نقش کنار زدن. مثال خوبش «بِن». بن ۳۱ ساله‌ست و شغلش جنگل‌داریه در یک پارک ملی در کارولینای شمالی. فکر می‌کنین دولت برای همچین کاری چقدر حقوق می‌ده؟ شندرغاز. فکر می‌کنین وقتی بن به پدر و مادر و دوست‌دخترش گفته می‌خواد بقیه عمرشو به جنگل‌داری بگذرونه، اونا چه عکس العملی نشون دادن؟ قطعا نه ذوق زده شدن و نه براش آرزوی موفقیت کردن. دوست دختره که بدیهیه ول کرد رفت پی پیدا کردن یک مرد نرمال و پدر و مادرش هم با افسوس سر تکون دادن و آرزو کردن یه روزی عقل برگرده تو کله‌ بن و اون برگرده سر کار آینده‌دارش تو شرکت بیمه. اما بن…؟ سابق بر این همیشه دلخور بود از این که صبح به صبح مجبوره پاشه و سریع یه قهوه بخوره و تو اتوبان رانندگی کنه تا برسه پشت میز کاری که ازش متنفر بود. تصور کنین یک آدم عاشق طبیعت و حیوانات، روزی هشت ساعت بشینه پشت میز و سعی کنه با زور و دروغ و دغل دو-سه تا مشتری جدید برای شرکت جور کنه. چه آدم عوضی‌ای! توی جنگل اما جریان زندگی آرومه و درخت‌ها هم معمولا برای رسیدن به جایی عجله‌ ندارن. الان دیگه سر و کار بن بیشتر از آدم‌های نفهم و حریص با حیوانات فهیم و قانعه. بن الان سر جاشه. تو اتوپیای خودشه.

دنیایی رو تصور کنین که در اون هر کسی سر جای خودش باشه. رهبرانش میل واقعی به بهتر کردن دنیا داشته باشن؛ مدیرانش بر اساس شایستگی و لیاقت انتصاب/ انتخاب بشن؛ و دلیل ازدواج هیچ‌کس این نباشه که «دیگه وقتش داره می‌گذره» یا «من که بالاخره باید ازدواج کنم، همین موردِ بدی نیست». دنیای آرمانی من دنیاییه که توش خوشحال باشم از این که سر جای خودمم و خیالم راحت باشه که بقیه هم سر جای خودشونن.

 

دنیای آرمانی‌ات چه جزییاتی دارد؟

«اتوپیا»

نویسنده مهمان: ف. م. سخن

شاید باور نکنید ولی برای من دیگر دنیای آرمانی هیچ معنا و مفهومی ندارد! من یک نویسنده سیاسی هستم و کار من امید دادن به مخاطبانم برای فردایی «بهتر» است، ولی این فردای بهتر هیچ ربطی به دنیای آرمانی ندارد.

دنیای آرمانی من، دنیایی بود که در دوران جوانی در سر داشتم. دنیایی که در آن فقر و فلاکت نبود. همه  انسان‎ها، از کارگر ساده گرفته تا دکتری که قلب یک بیمار را با بیمار دیگر عوض می‌کرد هیچ نگرانی‌یی برای آینده‌شان نداشتند. فقیرترین عضو جامعه، حداقل‌های لازم برای یک زندگی «عادی» را در اختیار داشت. تحصیلات، تا آخرین مدارج عالی برای همگان رایگان بود. استعدادها در اثر فقر زیر پا له نمی‌شدند. افراد ثروتمند، نسبت به جامعه مسوولیت بیشتری داشتند و این مسوولیت را در وهله نخست با پرداخت بخشی از ثروتشان به جامعه انجام می‌دادند.

در دنیای آرمانی من، برابری در فقر نبود، در ثروت بود. ثروتی که نصیب آدم‌های با استعداد از هر قشر و طبقه‌ای می‌شد. اگر روزگار، فرزند فلان کشاورز بلوچ را ناچار به زندگی در خانواده ای فقیر و ندار می‌کرد، در عوض حکومت ایده‌آل من به این فرزند، امکان مساوی برای تحصیل و کار و رشد می‌داد تا اگر استعدادش را دارد بتواند در هر کاری که می‌خواهد صاحب تخصص شود و از این راه به ثروت و مکنت برسد. در مقابل اگر فرزند فلان ثروتمند، کاری نمی‌کرد و فقط از ثروت پدرش یا ثروت خانوادگی‌اش زندگی مرفهی داشت، ناچار باید به همان اندازه که خرج می‌کرد، به همان اندازه هم حق جامعه را ادا می‌کرد تا بداند ثروت، تنها با کار و تخصص باقی ماند و نه با پول روی پول گذاشتن و از پول، پول در آوردن. یعنی فرزند بیکار و بی‌عار یک خانواده دستکم بعد از دو سه نسل، از نظر ثروت و دارایی تبدیل به فردی در حد متوسط می‌شد. اما فرد ثروتمند کارآفرین و مبتکر، می‌توانست به خاطر استعداد و تخصص‌اش هر روز بر ثروت‌اش بیفزاید و الگویی شود برای دیگر اعضای جامعه، و شاخصی برای رقابت. در دنیای ایده‌آل من، جنگ نبود، و به جایش رقابت در عرصه فن‌آوری و اقتصاد بود. دنیای ایده‌آل دوران جوانی من مختصات دیگری هم داشت که در این مطلب کوتاه نمی‌گنجد.

اما بعدها و بر اساس تجربه زندگی متوجه شدم که حتی دست یافتن به حداقل های چنین دنیایی ممکن نیست. بله. در کشورهای اروپای شمالی، نشانه‌هایی از این دنیای ایده‌آل وجود دارد و به واقعیت در آمده است اما «انسان»، به عنوان  عنصر اصلی این دنیا، هنوز با نقاط ضعف بی‌شمارش، به صورت فردی یا جمعی، در صدد عقبگرد است. در صدد بازگشت به دنیای پر تضاد و پر اختلاف و پر از درگیری است. این که مردم به سیاستمدارانی که دنیایی پر از تضاد و نفرت و جنگ را تبلیغ می‌کنند رای می‌دهند، نشانه این است که دنیای ایده‌آل، بسیار دور از دسترس ماست؛ دنیای ایده‌آل، دنیای غیر ممکن‌هاست.

ولی من همچنان برای ترویج فکر ساختن دنیای ایده‌آل می‌کوشم. اگر این کوشش مثل آب در هاون کوبیدن است بگذار که باشد. دستکم من، در مقابل خودم و انسانیت خودم خجالت نخواهم کشید و انسانی خواهم بود شایسته زیستن در دنیا ایده‌آل خودم، هر چند هرگز آن را به دست نخواهم آورد.

پشت دریاها شهری‌ست

«اتوپیا»

نیمه‌شب

اصل واژه اتوپیا یونانی است و معنی آن “جایی که وجود ندارد” یا “ناکجاآباد” است. گاهی وقت‌ها فیلم و سریال‌های خارجی می‌بینم و انقدر پر از حسرت می‌شم که کاش جایی که من هم زندگی می‌کردم همین شکلی بود، از هر کدوم جزئیاتی رو برای خودم کنار می‌ذارم و انگاری دنیای رویایی خودم رو درست می‌کنم.

دلم می‌خواست آرمان‌شهر من جایی باشه که آدماش، تک‌تکمون به اطرافمون اهمیت می‌دادیم، به این که وقتی رانندگی می‌کنیم خیلی راحت زباله‌های خودمون رو از پنجره بیرون نندازیم، که بدونیم آب به اندازه استفاده کنیم، که با هم مهربون باشیم و لبخند بزنیم و با روی خوش برخورد کنیم.

توی شهر رویاهای من کودکان فقط کودکی می‌کنن، بازی می‌کنن و تا جا داره جیغ می‌زنن و مورد شماتت و تنبیه مادر و پدری که از سر صبح تا بوق سگ کار کردن و اعصاب ندارن، قرار نمی‌گیرن. حسرت به دلشون نیست، تو پنج سالگی بزرگ نمی‌شن و توی خونه کوچیک دلاشون نگرانی جا خوش نمی‌کنه. اونجا اکثرا هوا نیمه ابری و بارونیه، بوی خاک بارون‌خورده و سبزه و تمیزی به مشام می‌رسه، حتی رنگ اون هوا هم پیش چشمامه، آبی و سبزی یه جایی محو شدن و به هم رسیدن و همیشه از یک گوشه و کناری صدای ریز خنده شنیده میشه و هرگز این صداها قطع نمیشه. توی حیاط پشتی خونه‌های شهرم که اتفاقا ختم به جنگل میشه، می‌تونی همیشه آهوها و سنجاب‌ها رو ببینی و اونها بدون ترس بهت نزدیک می‌شن و تو همیشه حس بودن و زندگی کردن می‌کنی و از لحظه لحظه نفس کشیدنت لذت می‌بری. تو شهر من پلیسا همه مهربونن و کسی بی‌دلیل ازشون نمی‌ترسه و قلبش هزارتا نمی‌زنه! اون‌هایی که تو راس قدرتن، همه چی رو برای خودشون انبار نمی‌کنن و به جیب نمی‌زنن، حق آدما رو نمی‌خورن. اونجا اسم اقوام و همسایه‌های شهر و کشورم فحش محسوب نمی‌شه و معیار سنجش همه، انسانیتشونه و همینطور برای زن هم ارزش قائلن و کسی با لفظ زن تحریک نمیشه و همه آزاد و برابرن.

شهر رویایی من ای کاش وجود داشت، ای کاش پشت دریاها، و پنجره‌هاش رو به تجلی باز بود.

دنیای رویایی من

«اتوپیا»

شبانگاه

وقتی حقیقت کامم را تلخ، بار مشقت کمرم را خم، روز روشن روزگارم را تیره می‌کرد، به انتظار شب دقیقه‌شماری می کردم تا به دنیای رویابی‌ام پناه ببرم. شب‌ها در آن شهر خیالی با کوچه‌های پر نقش و نگار و خانه ساده و امن، از زندگی لذت بردم. شاید همین امر سبب می شد که روز روشن و آفتاب گرم دلم را بزند. آخر من شب‌ها در دنیای رویایی‌ام تو را داشتم. در آن خانه رویا‌یی‌ام، عصرها که از سر کار به خانه برمی‌گشتی، جواب سلام بچه‌ها را با مهر و محبت می‌دادی. نه کتکی در کار بود و نه سیم و کابل رادیو و کمربند شلوارت. شلوارت درست اندازه تنت بود. کمربند لازم نداشتی. رادیو و تلویزیون هم سیم نداشت. خودم هنگام ساخت خانه سیم و شلنگ آب و کمربند شلوار و غیره را با مدادپاک‌کن از صفحه زندگی پاک کرده بودم. چایی خودش شیرین بود و مجبور نبودم قندان به همراهش بیاورم تا به وقت عصبانی شدن به طرف یکی از ماها پرتاب کنی. آخر ضربه قندان هم خیلی درد داشت. یعضی وقت‌ها به دست و یازویمان می‌خورد و زخمی می‌شدیم. راستی خبر داری که، به محض این که از زندگیمان خارج شدی، باز مدادپاک‌کن را برداشته و رد پایت را پاک کرده و جای خالی‌ات را با بالکنی از شمعدانی‌های آتشین پر کردم.

اکنون آرامشی دارم و تکه نانی و دلی خالی از اضطراب. اگرچه در دنیای حقیقی برای خود و نزدیکانم دنیای کوچکی ساخته‌ام پر از آرامش خیال، اما گویا این دنیا یک چیزی کم دارد. پدری، پدربزرگی، پدرشوهری، پدرزنی و مردی مهربان برای باقیمانده عمر. اما خدا بدور که تو نه. آن پدر و آن مرد، در آرمان شهر رویایی من جایی خاص دارد. عصرها دست در دست هم کنار رودخانه می‌رویم و قدم می‌زنیم. در دنیای زیبای خودم با دیدن زوج‌های پیر و جوان که کنار هم به گردش و تفریح و خرید می‌روند، حسرت نمی‌خورم. آخر ما هم هر وقت حوصله‌مان سرمی‌رود، به کافه نزدیک خانه‌مان می‌رویم و باهم قهوه‌ای می‌نوشیم و برای سفر پیش نوه‌ها و خرید اسباب‌بازی تازه آنها نقشه می‌کشیم. او همچون کوه استوار است و بچه‌هایش به او تکیه کرده‌اند. حیف که چهره ندارد. سعی می‌کنم شکل و شمایلی برایش ترسیم کنم اما بعد از اتمام کارم، بچه‌هایم نگاهی می‌اندازند و می‌گویند این که خود تو هستی. گاهی چه در دنیای حقیقی و چه در آرمانشهر خودم، پدر صدایم می‌کنند.

آرام و شگفت‌انگیز

«اتوپیا»

شامگاه

دنیای آرمانی من توی مغزم گیر کرده و جرئت نداره بیاد روی کاغذ. چند روزه دارم التماسش می‌کنم. از بس که به هزار جور محدودیت عادت کردیم حتی تصور کردن دنیای ایده‌آل هم برای ذهنمون سخته. آدم ناخودآگاه دست و پای خودش رو می‌بنده.

بیشتر از هرچیز من دلم آزادی می‌خواد. آزادی فکر و اندیشه و بیان. دوست دارم در همه سطوح باشه، نه فقط درباره عقاید خیلی جنجالی و فقط توی مجامع خیلی روشنفکری. همه جا و توی کوچک‌ترین زمینه‌ها، هر کس بتونه خودش باشه. دنیایی که توش بتونم بگم من از این چیز خسته شدم! من از اون چیز می‌ترسم! من فلان کار رو دلم نمی‌خواد انجام بدم، من این عقیده رو دارم، و در عین حال بابت هیچکدوم این‌ها قضاوت نشم. محکوم نشم. شاید دنیایی که توش پذیرش آدم‌ها همون‌جور که هستن دنیای آرمانی من باشه. به‌ نظرم خیلی قشنگ و رویایی می‌آید.

دنیای بدون دروغ، بدون ترس، بدون نفرت و کینه. همچین چیزی در صورتی ممکنه ما کسی رو دشمن یا رقیب خودمون ندونیم. مثل همون چیزی که توی خانواده هست. خانواده‌ای که اعضاش در هر حال همیشه پشت هم هستند و برای قدم‌های بلندتر به هم کمک می‌کنن. همون‌طور که توی یه خانواده سالم کسی حتی به فکرش نمی‌رسه که سر مادرش کلاه بذاره یا به پدرش نارو بزنه یا از خواهرش دزدی کنه، خب همین پیوند و اتحاد بنظرم باید توی جامعه هم باشه.  بین همه آدم‌های کره زمین با تمام موجوداتش. آدم‌ها با هم و با تمام اجزای طبیعت در صلح و دوستی باشند. با همه وجود به این باور برسیم که همه یک خانواده و یک تنیم. با تمام غریبه‌های دنیا و با تمام حیوانات و درخت‌ها و برگ‌ها و گل‌ها.

چقدر ساده به نظر می‌آید. شاید هم ساده‌انگارانه‌ ست، نمی‌دونم. ولی حتما همه همچنین دنیایی رو دوست دارن. مگه می‌شه کسی دلش آرامش نخواد. صبح با آرامش بیدار شی. توی خونه‌ای سازگار با محیط زیست، که نه شکل و قیافش گند زده باشه به طبیعت و نه موقع ساختش چندین تن زباله و نخاله تولید شده باشه. خونه ای با بیشترین نور طبیعی که کمترین مصرف انرژی رو داشته باشه. موقع خوردن ناهار و شام غذاهایی که روی میز می‌چینیم از ظرف‌هاش خون نچکه. سالم باشه و بوی صلح بدهد‌.

بشر یه مسیری رو تخته گاز رفته و داره می‌ره که من هر چی می‌خوام فکر کنم توی دنیای آزاد آرمانی من حیوانات در چه حالی و کجا هستن هیچ چیز به ذهنم نمی‌رسه. نمی‌تونم تجسم کنم طبیعت چند صد برابر حال حاضر می‌تونه زیباتر و انبوه‌تر و بکرتر باشه. آسمان آبی‌تر و زمین سبزتر. وقتی که ما تبدیل به آدم‌های باشعوری شده باشیم که نه تنها طبیعت رو تخریب نکردیم بلکه مراقبش هم بودیم! از انواع گونه‌های جانوری مراقبت کردیم. یعنی یک زمین سراسر رنگ و شگفتی داریم. امیدوارم همچین روزی رو ببینیم.

هبوط

«اتوپیا»

غروب

داشتم‌ متن هفته را می‌نوشتم خیلی صریح و روان از اتوپیا یا آرمان‌شهر مد نظر خودم. در تعریف آرمان‌شهر آمده‌ است نمادی از یک واقعیت آرمانی و بدون کاستی است اما به نظر من بیشتر نمایانگر حقیقتی دست‌نیافتنی باید باشد. معمولا در تمامی آرمان‌شهرها عنصر اصلی صلح است. صلحی که تنها از طریق عدل به‌دست می‌‌آید. صلح نتیجه‌اش چیزی نیست جز برابری اجتماعی.

آرمان‌شهر من یا نویسنده‌ دیگر این وبلاگ‌ با اتوپیای افلاطون و یا مدینه‌فاضله‌ طوسی در اوج تفاوت‌ها یکی خواهد بود. وقتی داشتم متن اولیه‌ام را می‌نوشتم تمام هدفم را گذاشته‌ بودم روی آرمان‌شهری که تقسیم کار و رفاه اجتماعی به کمال انجام‌ می‌پذیرد. اجتماعی که مفهوم کامل واژه‌ جمهوری باشد.

در اتوپیا ما به دنبال ساخت بهشت در زمینیم. سرزمینی با مردمانی راضی از زندگی. از عناصر دنیای کنونی قومیت یا نژاد، زبان و دین را سد اصلی جلوی اتوپیا می‌بینم. پس چه کنم. دنیای تک مجور داشته باشم؟ فقط نژاد برتر حق زندگی داشته باشد؟ آیا این نسل‌کشی نیست؟ در این اتوپیا بیماری نباید وجود داشته باشد و نقص و مصدومیت هم چرا که اینها باعث نارضایتی خواهد بود. تقسیم ثروت اجتماعی، حقوق اجتماعی برابر و تمامی دیگر شروط همه و همه اثر و ارزشی نخواهد داشت تا زمانی که رنج هست. شاید این زیر ساخت‌های بتواند از رنج‌ محرومیت، رنج فقر و جنگ بکاهد اما نمی‌تواند کاری برای رنج روح بکند. رنج روح را چگونه از بین ببریم؟ رنج از دست دادن فرزند، رنج تنهایی؟

متنم را می‌خوانم یک جای کار می‌لنگد. چگونه می‌خواهیم دنیایی بدون نقص داشته باشیم؟ یعنی روزی می‌رسد که علم آنقدر پیشرفت کرده که بیماری‌ها را از بین ببرد و جلوی آنها را قبل به وجود آمدن می‌گیرد؟ چه عالی! حالا با کودکی که در بطن مادر مشکل ژنتیکی دارد چه می‌کنیم آیا در شرایطی خواهیم بود که ژن‌های نسل بعد را کنترل می‌کنیم که چیزی خارج از قوانین اتفاق نیافتد و اگر افتاد آنرا قبل از اینکه وارد دنیای کاملمان شود نابود می‌کنیم؟ هر دو کار اشتباه است. متفاوت بودن عیب نیست.  شاید در اتوپیای من باید اجازه دهم انسان‌هایی با تفاوت‌های ژنتیکی چه نقص چه بهبود به وجود بیایند اما مطمئن باشم جامعه پذیرای هر دو خواهد بود.

خیانت را چه می‌کنیم؟ حسادت را؟ بخل را؟ اینها همه را می‌کشیم؟  اگر دو نفر عاشق یک فرد شدند در این اتوپیا چه می‌کنند؟ شاید هم افراد را از اول می‌خواهید کدگذاری کنید که کسی نخواهد در هیچ حالتی احساس کمبود یا عقب ماندن کند. هرچه متن اولیه را با دقت بیشتری می‌خوانم به مشکل بزرگتری در  ایده‌ اتوپیا برخورد می‌کنم.

باید اعتراف کنم اگر داستان هبوط واقعیت داشته باشد حالا می‌فهمم حوا چه مشکلی در آن بهشت برین دید که تصمیم گرفت همه چیز را در هم بشکند. مدینه‌ فاضله یک سیستم برده‌داری مدرن خواهد‌بود، یک سیستم نژادی که انسان‌های خاص را با لبخند به کوره‌های آدم‌سوزی می‌فرستد.

تمام متن اولیه‌ام را پاک می‌کنم.

من در اتوپیا زندگی کرده‌ام

«اتوپیا»

عصر

مادر یکی از دوستانم یک خانه ویلایی خارج از شهر دارد. یک خانه معمولی حیاط‌دار قشنگ. بچه‌ها معمولا می‌روند آن‌جا دورهمی. چند وقت پیش با هزار ادا و اصول و غرغر و نق‌نق من هم همراهشان شدم. وقتی رسیدیم شب شده بود و ماه انگار چندین قدم به زمین نزدیک‌تر شده بود. همه توی حیاط، توی ایوان نشسته بودند و چای می‌خوردند. من لیوانم را برداشتم و رفتم آن طرف حیاط روی یکی از سکوهای سنگی کنار حوض کوچک نشستم و سیگار روشن کردم و تا آخرش را بی‌حرف و سخن و مزاحمت کشیدم و چایم را خوردم و بلند شدم رفتم توی روشنایی پیش بقیه. کمی که گذشت رفتیم برای شام درست کردن. همه با هم. هرکس گوشه کاری را گرفت و شام را سرپا و نشسته و دور و نزدیک و کم و زیاد خوردیم. آنقدر صدای خنده‌هایمان بلند بود که شک ندارم فرشته‌ها از آسمان سرک کشیدند ببینند چه می‌کنیم. شب وقت خواب، هر کس توی اتاق گوشه‌ای را پیدا کرد. یک نفر نظر داد بنشینیم در مورد هم یک جمله بگوییم. این یک جمله یک جمله گفتن‌هایمان تا صبح طول کشید. وسطش چای بود، سیگار بود، آب بود و بستنی بود.

صبح فردا من که بیدار شدم هنوز همه خواب بودند و من تنها بیدار آن خانه بودم. یواش و بدون سر و صدا رفتم توی حیاط. مه آمده بود تا روی صورتم. لبخند خدا را می توانستم ببینم. سیگار ناشتای اول صبح توی آن خنکی قشنگ کشیدم. انگار جان تازه‌ای به جان‌هایم اضافه شد. اولین چای صبح توی حیاط، با بوی خوب گیاهان و صدای بازی بچه‌گربه‌ها، رشک بهشت بود.

هرکس بیدار می شد چیزی می‌خورد و می‌رفت به هرکاری که دوست داشت می‌رسید. من رفتم توی قسمتی از خانه که انگار قبلا آشپزخانه بود و حالا تبدیل شده بود به کتابخانه کوچک کوچک. یک کتاب برداشتم و نشستم زیر اپن آشپزخانه سابق و کتابخانه فعلی. آنجا کسی پیدایم نمی‌کرد کسی صدایم نمی‌کرد و من می‌توانستم بی‌گرسنگی و بی‌تشنگی تا آخر دنیا همان جا بمانم. داستان را شروع کردم و به نصفه رساندم. سرم را گذاشتم روی کتاب و خوابیدم. عصر بیدار شدم. هرکس از هرکاری که می‌کرد کنار کشید و جمع شدیم دور هم که بازی کنیم. از این بازی های شلوغ دسته‌جمعی. از همان ها که آنقدر می‌خنداندمان که فک هایمان تا چند روز درد می‌کند.

شب که شد رفتم توی حیاط کنار همان سکوهای سنگی که عاشقشان شده بودم. نشستم و توی دفتری برای دوستی که داشت دور می‌شد و می‌رفت پی زندگی‌اش نامه نوشتم. گریه کردم و برگه‌ها را پر کردم. اشک می‌چکید توی حوض، و زمان، در آرام‌ترین حالت خود بود.

حالا فکر می‌کنم اتوپیا برای من همان‌جاست. همان‌جا که می‌تواند آدم‌های دیگری را در خود جا بدهد اما هرکس می تواند سرش به کار خودش گرم باشد آن جا که می‌تواند یک حوض کوچک داشته باشد و ماه آنقدر نزدیک باشد که بتوانی دست بکشی و از نقره رویش برداری برای آراستن موهایت. می‌توانی بروی بنشینی توی کتابخانه کوچکش و تمام دنیا را در لابه‌لای برگ‌ها گم کنی. اتوپیا آنجاست که کسی کار به کسی ندارد مگر وقتی بخواهند همه خوشحال باشند، همه بخندند و بازی کنند و غذا بخورند. من در اتوپیا زندگی کرده‌ام.

شهری چون بهشت

«اتوپیا»

بعد از ظهر

بعد از مرگ پدرم بسیار به این مساله فکر کردم که اگر من قدرت تصمیم‌گیری در خلق دنیا را داشتم چه می‌کردم؟ در دنیای آرمانی من همه‌ اعضای یک خانواده با یکدیگر فوت می‌کردند. می‌دانم ایده‌ بسیار گنگی است و ایرادات بسیاری دارد، مثلا فاصله‌ سنی میان افراد یک خانواده و … اما دنیای آرمانی است دیگر.

در این دنیا، انسان‌ها صرف نظر از نژاد، جنسیت، سن و … دارای حقوق برابر هستند و همزیستی بسیار خوبی میان حیوانات و انسان‌ها وجود دارد. اگر فردی از این برابری تخطی کند، به دنیای دیگری تبعید می‌شود. در دنیای دوم که سراسر تبعیض و تفاوت است مدتی بماند و زمانی که احساس  استیصال کرد و اقدام به خودکشی کرد به دنیای اول باز می‌گردد، اما در صورتی که تخطی برای دوم رخ دهد، دیگر بازگشتی به دنیای اول وجود ندارد و فرد باید تا آخر عمرش در همان دنیای دوم بماند. در این دنیا زندگی بعد از مرگ معنایی ندارد و برای همه‌ خوبی‌ها و بدی‌ها در همین دنیا پاسخی وجود دارد.

احتمالا یک کارخانه‌ تولید انسان در فراز آسمان‌ها قرار دارد و کار نقل و انتقال بچه‌ها را نیز طبق همان قصه‌ قدیمی، لک‌لک‌ها انجام می‌دهند. بنابراین حاملگی و بچه‌های ناخواسته  و مسائلی از این دست معنایی ندارند. در این دنیا زن‌ها پریود نمی‌شوند و لازم نیست چند روز در ماه را درد بکشند.

بهترین خوراکی این دنیا، توت‌فرنگی، موز و شکلات است و اگر بخواهند به فردی خیلی احترام بگذارند، در مهمانی‌ها با شیک موز و شکلات به همراه چند لایه توت‌فرنگی از او پذیرایی می‌کنند. در عروسی‌ها، جشن توت‌فرنگی به پا می‌کنند و لباس عروس شبیه توت‌فرنگی است. عاشقان برای معشوقه‌هایشان با جوهر توت‌فرنگی نامه می‌نویسند و در معاملات مهم با جوهر توت‌فرنگی اسناد را امضا می‌کنند، رشته‌های دانشگاهی بسیار زیادی وجود دارد که شیوه‌ کاشت، داشت و برداشت توت‌فرنگی را بررسی می‌کنند و به مشتقات توت‌فرنگی می‌پردازند. نمود بیرونی خدای این دنیا قسمتی از ساقه‌ بوته‌ توت‌فرنگی است. همه‌ ساکنان این دنیا موهای فرفری دارند و تتوی لاکپشتی در پشت کتفشان خودنمایی می‌کند.

مرگ در آند

«اتوپیا»

نیمروز

من و دوست صمیمی‌ام هیچ شباهتی به سیب‌های از وسط نصف شده نداریم. اون با پشتکار و معتقد به پیشرفت و ایده‌آل‌گراست. دکتر شده و چهار روز در هفته سفر می‌کنه. من یه زن خیال‌پرداز خونه‌دار هستم. از نظم دادن به زندگی خوشم نمیاد. گاهی حتی یادم می‌ره به گلدان‌هام سر وقت آب بدم چه برسه به غذا خوردن و پختن مرتب برای خودم. با این همه تفاوت اخلاقی همه چیز بینمون خوب پیش می‌ره. فقط از هم دوریم. خیلی دور. عصرهای روز تعطیل، وقتی یکیمون کیک می‌پزه یا غذای خوب درست می‌کنه این فاصله بیشتر به چشمم میاد.

دوست خیلی عزیز دیگه‌ای دارم که این روزها درگیر سرطان و شیمی درمانی شده. دیدن درد کشیدنش سخته اما دردناک‌تر، همینه که دستم نه تنها نمی‌رسه که در آغوش گیرمش، که حتی نمی‌تونم از بیمارستان تا خونه همراهیش کنم یا غذایی چیزی بپزم و فکر کنم تونستم آرزوی بهبودی‌اش رو به خوردش بدم. دوباره فاصله بینمون زیاده. انگار این نفرین عجیب رو کاریش نمی‌شه کرد.

من هیچ وقت نخواستم که مرگ و بیماری نباشن‌. فکر می‌کنم وجود جفتشون نه فقط برای من که برای همه واجبه تا یادمون بمونه زندگی چقدر ناپایدار و کوتاهه. اینطوری کمتر ظلم می‌کنیم. کمتر عداوت به خرج میدیم و راستش انقدر این خصلت‌ها انسانی هستند که می‌ترسم آرزو کنم نباشن و بعد به جای ناپدید شدن شر، خود انسانیت جنس عوض کنه. الان هم آرزوم این نیست. فقط دلم می‌خواست تله‌پورت ممکن بود. ما می‌توانستیم خیلی سریع خودمون رو به آدمهایی که دوست داریم برسونیم و بعد به زندگی خودمون برگردیم.

یکی از باهوش‌ترین آدم‌هایی که می‌شناسم چند سال پیش یک سری جلسات در مورد آینده برگزار کرد. برامون طول عمر و سطح رفاه و کم شدن مرگ و کاهش بیماری در جهان رو با استفاده از آمار با صد سال پیش به قبل مقایسه کرد. نشون داد جهان چقدر خوب شده. دیگه ما چی می‌خوایم از جهان؟ علم داره درست و به موقع پیش می‌ره. فقط کاش جهان آنقدر جغرافیای گسترده‌ای نداشت. ایده‌آل من جا دادن همین جهان در جغرافیایی به نزدیکی خونه‌ مادربزرگ‌هاست.

آرمانشهر شیشه‌ای  

«اتوپیا»

پیش از ظهر

چرا آدم‌ها نمی‌تونن در مورد محل تولدشون تصمیم بگیرن؟ چرا نمی‌تونن پدر و مادر خودشونو انتخاب کنن؟ چرا بعضی‌ها توی فقر مطلق به دنیا میان و بعضی‌ها توی ناز و نعمت؟ چرا بعضی‌ها توی جنگ کشته می‌شن؟ چرا بعضی‌ها بیماری‌های سخت می‌گیرن؟ چرا توزیع خوشبختی توی دنیا این‌همه ناعادلانه است؟ اصلا چرا این‌همه چرا هست؟

آرمانشهر من جاییه که آدماش بتونن هر وقت خواستن یه مکالمه‌ای مصاحبه‌ای چیزی با خدا جان انجام بدن و جواب این سوالا یا هر سوال دیگه‌ای که داشتن رو بپرسن، البته در صورتی که جوابش با یه جست‌و‌جوی گوگل پیدا نشه. بالاخره خدا جان که وقتشو از سر راه نیاورده. آرمانشهر من جاییه که توش تکلیف مردم با خودشون و زندگیشون مشخص باشه و یه کم از این روشنایی تکلیف دلاشون آرامش بگیرن. فکر می‌کنم توی چنین شرایطی می‌شه با خیال راحت یه فنجون چای بابونه ریخت و به سلامتی این آرامش نوشید. آرمانشهر من جاییه که آدماش بعد از این که جواب این سوالا رو دونستن و چای بابونشونو نوش جان کردن و یه کوچولو هم جلوی شومینه لم دادن و تنبلی کردن و اندیشیدن و از حرف زدن با خدا جان ذوق کردن، بشینن و فکر کنن که حالا که جواب این سوالا رو می‌دونن چه تغییری می‌تونن توی دنیا بدن. چه کاری می‌تونن بکنن که قبلا نمی‌تونستن.

به نظر من دنیا پر از آدم‌هاییه که همیشه یه عالمه سوالای سخت دارن و یه جورایی شبیه علامت‌ سوال‌های متحرک هستن. این ‌آدم‌ها شاید درصدشون نسبت به کل جمعیت زمین کم باشه ولی تعدادشون مسلما کم نیست. آدم‌هایی که شاید حتی خسته باشن، یا سرگردون، یا حتی ناامید چون هنوز جواب سوالاشونو پیدا نکردن. آدم‌هایی که از جامعه دور شدن یا به نظر عجیب میان، شاید چون دغدغه‌هاشون از یه جنس دیگه باشه. آدم‌هایی که شفافن و شکننده و شیرین. فکر ‌می‌کنم این آدم‌ها اگه جواب سوالاشونو بدونن، خیلی‌هاشون اون‌قدر وظیفه‌شناس و دوست‌داشتنی هستن که آستین همت رو بالا بزنن و دنیا رو جای بهتری برای زندگی کنن. نمی‌دونم چه‌جوری ولی می‌دونم می‌تونن. آرمانشهر من جاییه که این آ‌دم‌های علامت‌سوال‌دار آستیناشونو بالا می‌زنن و می‌سازنش. جایی که شیشه‌ای و شفافه، درست شبیه دل این آدم‌ها.

بدون جنگ و بدون فقر

«اتوپیا»

صبح

همیشه فکر می‌کنم این همه آدم پولدار، این همه پول را برای چه لازم دارند؟ زندگی و خرج و مخارجش، گشت و گذارها، برو و بیاها، خرید و خانه و ماشین و جواهر حدی دارد. ولی درآمد بعضی‌ها و بعضی کشورها ته ندارد. چه می‌شد اگر هر کس متناسب نیازش خرج می‌کرد و باقیمانده‌اش را می‌داد به آنکه نیاز دارد. حرف گداپروری نیست. ولی داریم سرزمین‌هایی که مردمانش در هر زمینه‌ای فقیرند. اگر دوست ندارند پولشان را مستقیم تعارف کنند، می‌توانند مدرسه بسازند، بیمارستان بسازند، حقوق دکتر و معلم را بدهند، می‌توانند در راحت‌تر کردن زندگی آنها که ندارند و زندگیشان سخت است، کمک کنند. امروز هم چنین خیریه‌هایی و چنین کمک‌هایی هست، ولی بیشتر پوششی‌ست برای فرار از پرداخت مالیات. و در نهایت سرمایه و رفاه در اختیار گروهی خاص باقی می‌ماند. دوست ندارند در جای غیر از کشور خودشان پولشان خرج شود؟ پولدارترین کشورها هم قشری از بازماندگان از ثروت و رفاه دارند که می‌توان برای آنان کاری کرد.

جایی که من آرزو دارم روزی بلاخره در آن زندگی کنم، جایی‌ست که مردمان با هم و مانند یک خانواده مهربان و صمیمی زندگی کنند. بلاخره در هر خانواده‌ای کم‌توان و پرتوان، باهوش و بی‌استعداد، سخت‌کوش و تنبل، همه‌جور آدمی هست، ولی شرایط خانواده برای همه یکسان است. دلم می‌خواهد در جامعه‌ای این چنین زندگی کنم. جایی که هیچ کودک تنها و غمزده‌ای نداشته باشد، چون همه بزرگترها آماده‌اند که دست محبت بر سر همه کودکان بکشند. جامعه‌ای که مهم نباشد کودک از کدام رحم خارج شده، مهم باشد که باید آینده‌اش تامین باشد و روزگارش آرام و خوابش راحت. جامعه‌ای که هیچ سالخورده‌ای احساس طرد شدن و تنها ماندن نکند، چون برای همه پدربزرگ و مادربزرگ‌ها عزیز و محترمند. جایی که هر کس می‌داند خوشحالی و آرامشش در گرو راحتی همه است، نه فقط خودش و چندتایی دور و برش. جایی که کودکان بیاموزند با هم فرقی ندارند و همگی عزیزند. جایی که نیازی به تولید سلاح و حفاظت نباشد چون کسی نیست که در فکر آسیب رساندن به دیگری باشد. اگر هم کسی پیدا شود و جوانی کند و خویی تند داشته باشد، همه بزرگان با ریش سفیدی و درایت قضیه را حل و فصل کنند. هیچ کسی در یک خانه و خانواده برای آنکه به دیگری بفهماند بد کرده یا ناراحتش کرده، نه چاقو می‌کشد نه هفت‌تیر. نهایتش داد و قالی و اخم و تخمی و در آخر دوباره سر یک سفره، جلو یک تلویزیون جمع می‌شوند. چه بسا شب همان دو نفر با وجود کمی دلخوری بازهم یک دست تخته نرد باهم بازی کنند. دوست دارم در جامعه‌ای این چنین زندگی کنم. جایی که امنیت و آرامش و مهربانی چیزی نیست که لازم باشد تامین بشود، چون وجود دارد، مثل مهر مادری، مثل هوا.

دنیای زنانه

«اتوپیا»

سپیده‌دم

خیلی مختصر و مفید، اتوپیا برای من دنیایی است که زنانه اداره بشه. اشتباه برداشت نکنیدها. منظورم این نیست که زن‌ها همه‌کاره باشند. مگر الان کم رییس و وزیر و وکیل و مدیر زن داریم؟ نه، منظورم اصلا این نیست. این زن‌هایی که وارد بازی مردها شدند و در مردانه سیاست ورزیدن دست جنس مذکر رو از پشت بستند و به قواعد این بازی تن دادند رو نمی‌گم. جهان می‌تونه توسط مردها هم زنانه اداره بشه. منظورم جنیست و افراد نیست. منظورم روش‌هاست.

بگذریم از این که الان هرچی به جلو نگاه می‌کنی، تنها چیزی که دیده نمی‌شه اتوپیاست و چیزی که فراوان و راحت قابل تصور هست دیستوپیا. نمی‌خوام از اتوپیا دور بشم ولی جای حرف زدن در مورد آینده تلخ هم زیاد هست. با وجود این سیاهی و تاریکی، من یه شمع توی ذهنم به امید روزی که جهان زنانه‌تر اداره بشه نگه داشتم.

جهان امروز مردانه ساخته شده و مردانه مدیریت می‌شه. باز می‌گم منظورم جنسیت نیست. اعتقاد من اینه که همه‌ ما درونمون نیمه زنانه و نیمه مردانه داریم. نیمه مردانه برای قدرت می‌جنگه. به دنبال برتری و پیروزیه. براش مهمه که رقبا رو زیر پا بذاره و از همه سبقت بگیره. شکست دادن دیگران، به هر قیمتی توی این نیمه وجود، ارزشمنده. این نیمه وجود برای دل سوزوندن ساخته نشده. برای اشک ریختن برنامه‌ریزی نشده. کارش دستگیری از افتاده‌‌ها نیست. کارش پیش‌روی و رقابت و شکست دادن و برتری یافتنه. البته این‌ها در جای خود و در تکامل بشر همه ارزشمند و ضروری هستند ولی وای به وقتی که همه‌کاره‌ي جهان، این دیدگاه باشه.

نیمه‌ زنانه وجود، کارش دستگیریه. نمی‌تونه غم و درد رو ببینه و لذت ببره. نمی‌تونه به قیمت رنج دیگران از پیروزی خودش شاد بشه. مدیریت زنانه جهان مال اون دیدگاهیه که پیروزی خودش رو روزی نمی‌بینه که در اون دیگران شکست بخورند. مدیریت زنانه یعنی مدیریتی که به جای بیشتر و بیشتر کردن سود خودش و همدستانش، به فکر این هست که سود به عده بیشتری برسه. جهانی که زنانه مدیریت بشه توش جنگ، فروش اسلحه و لابی‌های ثروت و قدرت اساس سیاست نیستند. توش شادتر زیستن کودکان هست که اولویت‌ها رو می‌چینه.

آخرش رو اول گفتم… اتوپیای من، دنیاییه که زنانه مدیریت می‌شه.

جامعه‌ محترمِ محترم

«اتوپیا»

سحرگاه

عجیبه ولی واقعیت داره که خیلی سخته تصور دنیایی که آرمانی باشه. انقدر به جبر زمونه واقع‌گرا شدم که حتی داشتن یک آرمان هم از خاطرم رفته. به هر حال اگه قرار بود دنیایی رو تصور کنم که در بهترین حالت از نظر من باشه اولین چیزی که به ذهنم میرسید حس آرامش و امنیت بود. اما واقعاً همچین چیزی وجود داره؟ آیا در بهترین حالت هم یک جامعه می‌تونه امنیت و آرامش من رو تأمین کنه؟ امکان نداره. اما یک حداقل‌هایی رو شاید بتونه. پس شاید این دنیای آرمانی همون دنیایی باشه که حداقل‌ها رو دارا باشه. انسان‌ها به صرف انسان بودن دارای حرمت و یک سری حقوق برابر باشند. حقوقی که نیازهای اصلی و اولیه‌شون رو برآورده کنه.

توی این جامعه هیچ انسانی گرسنه نمی‌مونه، تشنه نمی‌مونه، به وقت بیماری بدون درمان نمی‌مونه، امکان تحصیل داره. توی این جامعه‌ قشنگ به کسی توهین نمی‌شه، تحت هیچ شرایطی. وقتی من خیالم راحت باشه که گرسنه و تشنه و بیمار به حال خودم رها نمی‌شم، امکان آموزش دیدن دارم و دارای حرمت هستم دیگه از چیزی نمی‌ترسم، احساس نا‌امنی نمی‌کنم. شاید حتی دیگه ولع و حرص هم نداشته باشم. حالا می‌تونم بیشتر بخوام. اصلاً به نظرم خواسته‌های آدم تمومی نداره. وقتی جایی برای خواسته‌ی بیشتر باشه یعنی نیازهایی برآورده شده که حالا نیاز جدید بوجود اومده و مطرح شده. همین خودش خیلیه.

به نظرم همین‌ها شاید کافی باشه. اگه هیچوقت به من توهین نشه و مورد تمسخر قرار نگیرم دیگه از قضاوت شدن وحشت نکنم. پس برام دیگه مهم نباشه کسی از زندگیم سر دربیاره. دیگه مهم نباشه کسی فضوله یا نه. ترس از جایگاه اجتماعی نداشته باشم. به دنبال قدرت بیشتر نباشم. اگه به همه احترام گذاشته بشه شاید دیگه نژادپرستی و جنسیت‌زدگی هم نباشه. چقدر خوبه به نظرم. من که به همین چهارگزینه قانعم. غذای کافی، آب سالم، درمان و احترام. اصلاً همون آخری حتی. مگه میشه برای یک انسان احترام قائل باشن ولی گرسنه و تشنه و بیمار باشه و جامعه بگه به درک؟