ماه: ژانویه 2019

جنگ برای فردا

«بدبینی و خوشبینی»

نیمروز

اولین بار وقتی دکتر گفت که من آدم امیدواری هستم زدم زیر خنده. تلخ‌تر از خودم سراغ نداشتم. غمگین، آسیب‌دیده و عصبانی بودم. گفتم امکان ندارد. من به هیچ چیز روشنی در آینده نمی‌بینم و از فلسفه دکمه قرمز گفتم که اگر روزی به توان خدایی برسم قطعا با فشردن دکمه قرمز همه حیات را که لجن از سر و رویش بالا می‌رفت، به نیستی می‌کشم. بعد پرسیدم که در حرف‌های من نشانی از امیدواری می‌بیند؟ دکتر در مورد خانواده‌ای آفریقایی (یا شاید امریکای لاتین، جایی که اقوام بومی زندگی می‌کنند) مثال زد که از بیمارانش بودند. همگی شاد، خوشحال و بسیار آسان‌گیر، اما می‌‌گفت در این خانواده هیچ نشانه‌ای دال بر امیدواری و خوشبینی نمی‌توان پیدا کرد. گیج شدم. توضیح خواستم. از نظر من خوشبینی و شادی، و بدبینی و تلخی نسبت کاملا مستقیم داشتند. محال بود حالت دیگری تصور کنم.

توضیح دکتر صریح، ساده و روشن بود. گفت طی جنگ‌های قبیله‌ای کودکان از قبیله‌های دیگر به عنوان غنیمت دزدیده و در قبیله میزبان به بردگی و اسارت گرفته می‌شدند، این بچه‌ها بعدها که بزرگتر می‌شدند، در همان دوران اسارت، ازدواج می‌کردند و بچه به دنیا می‌آوردند به همان شکل و مفهوم، یعنی تمام بچه‌های حاصل از این نوع ازدواج هم برده قبیله میزبان محسوب می‌شدند. این طور که دکتر توضیح می‌داد زندگی آسانی هم نداشتند، شکنجه، کار زیاد، غذای کم، بدون بهداشت و حداقل‌های زندگی، خلاصه محکوم به تحمل شرایط غیرانسانی بودند. بچه‌های متولدشده هم که شرایط دیگری را ندیده بودند گمان می‌کردند زندگی همین است و چیزی تغییر نخواهد کرد.برای آینده نه چیزی برای ذخیره کردن داشتند و نه حتی برنامه‌ریزی و باید و نبایدی. در عوض یاد گرفته بودند هر روز به امید همان روز زندگی زندگی کنند. پس همان روز را خوش بودند. اگر چیزی برای خوردن پیدا می‌کردند با میل زیاد آن را می‌خوردند، اگر چیزی برای لذت بردن داشتند، بدون فکر لذتش را می‌بردند. برای آنها زندگی جاده وحشتی بود که هیچ معلوم نبود سر پیچ بعدی‌اش چه جانوری برای دریدنشان حمله می‌کند. پس در لحظه زندگی می‌کردند، به معنای تمام، شاد بودند. می‌گفت آنها خانواده‌ای بسیار شاد هستند. هر کمکی را با اشتیاق قبول می‌کنند اما در جهان‌بینی آنها هیچ نشانی از خوشبینی نیست. امیدی به فردا نیست. سیاهی مطلق است.

دکتر می‌گفت حتی آدم‌های معتقد به دکمه قرمز بارها برای تغییر شرایط فعلی تلاش کرده‌اند. آنها امیدوار و خوشبین به تغییر شرایط هستند، هر چقدر هم که تلخ باشند. آنها برای فردا می‌جنگند.

Advertisements

از هر دو عینک داشته باش

«بدبینی و خوشبینی»

پیش از ظهر

همکارم بود، با هم به کلاس آموزشی می‌رفتیم، خودم البته باعث شده بودم که اون هم همراه من به کلاس بیاد. بعد از یک مدت به استادم علاقه‌مند شدم و از همون ابتدا حس مالکیت شدیدی بهش داشتم، شاید چون اکثر شاگرداش دختر بودن و گاهی زیادی صمیمانه رفتار می‌کرد. اون هم البته بهم ابراز علاقه کرد اما کج‌دار و مریز. گاهی خیلی خوب و مهربون و عاشق بود و روز بعدی چرخش صد و هشتاد درجه داشت. از این موضوع به همکارم چیزی نگفتم، چون دوست نداشتم یک وقت توی محیط کاریم کسی باخبر بشه. گاهی استادم حرف همکار رو پیش می‌کشید و جویای حالش می‌شد یا از قصد زمینه حسادت من رو فراهم می‌کرد. هر روز بعد از ساعت کاری و موقع رفتن به خونه، چون با همکار هم‌مسیر بودیم، با هم می‌رفتیم. اما گاهی بهونه‌ای می‌آورد و تنها برمی‌گشت. اون موقع بود که من شروع می‌کردم به جلز و ولز. نکنه رفت پیشش؟ نکنه با هم قرار دارن؟ نکنه خبریه؟! بعد تلفن رو بر‌می‌داشتم و به محل کارش زنگ می‌زدم و چکش می‌کردم. توی کلاس توجه می‌کردم به رفتار جفتشون با هم، هیچ خبری نبود ولی در نهایت من به خاطرش ازش جدا شدم… بعدها دلیل ساده‌ رفتن همکارم رو فهمیدم و به بدبینی خودم خندیدم تلخ.

گاهی وقت‌ها توی زندگیم اتفاق‌هایی می‌افته تلخ، ولی من ذره‌ای احساس ناراحتی نمی‌کنم، از درون می‌دونم و ایمان دارم که می‌گذره و خوب هم می‌گذره و واقعا هم چنین میشه. عینک خوشبینی به چهره دارم و از دریچه‌ اون به اتفاقات نگاه می‌کنم.

می‌دونید؟ به نظر من، ما هیچکدوم مطلقا با یکی از این خصلت‌ها (خوشبینی یا بدبینی) به دنیا نمیایم بلکه جبر محیطی که درش بزرگ‌ می‌شیم تاثیر مستقیم داره برای یاد گرفتن و درونی کردن یکی از این خصوصیات. وقتی بچه‌ای توی خونه‌ای بزرگ میشه که سر کوچک‌ترین اتفاقات اطرافش، خانواده فقط نیمه خالی لیوان رو می‌بینند و با بدبینی در موردش صحبت می‌کنند و فقط انرژی منفی می‌دهند، حتما کودک هم با همین حس و حال و نگاه بزرگ میشه و از کوچکترین تا بزرگترین تصمیمات زندگیش رو بر اساس همین مبنا می‌گیره… نقطه مقابلش هم هست، خانواده‌ای که به همه چی با خوشبینی نگاه می‌کنند و می‌دونید چیه؟ هر دو به یک اندازه بد هست. بد؟ نمی‌دونم بد واژه مناسبی باشه. می‌خوام بگم باید در هر چیزی حد وسط رعایت بشه، گاهی بدبین بودن بد نیست و همیشه خوشبین بودن هم خوب نیست. ما باید یاد بگیریمش، باید از هر کدوم به یک اندازه درونمون جا بدیمش، اون موقع قطعا تصمیماتمون درست‌تر از زمانی هست که با یکی از زاویه‌ها نگاه می‌کنیم.

نیمه پر را می‌بینم

«بدبینی و خوشبینی»

صبح

زندگی من به طور کلی به سه بخش تقسیم شده است. قسمت اول، کودکی و نوجوانی بود که به درس و شیطنت و بازیگوشی گذشت، پر از خاطرات شیرین است. اما قسمت دوم نیمه خالی و تاریکی بود که روح و روانم را آشفته کرد. سرنوشتم را عوض کرد. اعتراف کنم که تصمیمی غلط گرفته و خود را به دردسر بزرگی انداختم و بیست و پنج سال تمام تاوانش را دادم. در آن ایام تاریک، در آن هوای خفه، به دنبال روزنه‌ای می‌گشتم تا نوری بتابد و نفسی بکشم. بدیهی است که آدمی در این حال و احوال به دنبال مقصر می‌گردد که دق‌دلی‌اش را خالی کند. یقه مادرم را گرفتم و او نیز خطایش را پذیرفت و پوزش طلبید. فشار زندگی از من فردی کینه‌جو و تاریک‌بین ساخته بود. نسبت به هر چیزی بدبین بودم. گاهی بر فلک بدکردار لعن و نفرین می‌کردم. (‌آغلارام اؤز گونومه / یانارام اؤز گونومه / فلک دوشسه الیمه / سالارام اؤز گونومه – می‌گریم به حال خودم / می‌سوزم به حال خودم / فلک دستم بیفتد / می‌اندامش به حال و روز خودم‌)

در قسمت سوم زندگی‌ام، نه تنها که نیمه پر لیوان، بلکه لیوانی کاملا پر از روشنایی و امید می‌بینم. به هنگام دلتنگی جلو آینه می‌ایستم و با خود حرف می‌زنم. به خودم امید و آرامش می‌بخشم. به قول شاعر «مشکلی نیست که آسان نشود، مرد باید که هراسان نشود.» با صبر و حوصله سعی در رفع مشکلات دارم. با تمام مشکلات زندگی، خود را خیلی خوشبخت می‌بینم. هر شب برای فردا برنامه‌ریزی می‌کنم. با مادر کهنسالم گپ می‌زنم و دلش را شاد می‌کنم. کینه و بدبینی را از خود دور ساخته و با اعتماد به نفس کامل می‌گویم که به هیچ وجه بد‌بین نیستم. از هیچ کسی کینه‌ای به دل ندارم. راستی اگر خواستید شما هم امتحان کنید. منظورم جلو آینه ایستادن و با خود حرف زدن و خود را دلداری دادن. به خصوص وقتی لبخند رضایت خود را جلوی آینه می‌بینم.

دیروز – امروز – فردا

«بدبینی و خوشبینی»

سپیده‌دم

الان دقیقا فهمیدم موضوع از چه قراره. البته در مورد خودم! این که در کل بدبین هستم یا خوشبین رو نمی‌دونم. شاید نزدیکانم بدونند. ولی می‌دونم که کی و کجا خوش‌بین یا بدبین هستم. بستگی به طرفش داره. همه در طول زندگی بارها خودشون رو ثابت کردن. یعنی همه فرصتش رو داشتن و منم هرچی دیدم رو تو ذهنم ثبت کردم. حالا نتیجه‌گیری برام آسونه، به شخص الف همیشه بدبینم، حتی اگه در ظاهر صدتا کار مثبت بکنه که دیگران به نظرشون حقیقی بیاد، من یکی قانع نمیشم یا گول نمی‌خورم.  بارها ثابت کرده نیتش خیر نبوده و سواستفاده بوده پس نسبت به این آدما بدبین می‌شم، حالا هر چقدر حرف‌های قشنگ بزنن و لبخند بزنن من خر نمی‌شم. در مقابلش یک عده هم بر عکس شرافت و انسانیتشون بارها ثابت شده و همیشه هر کار کنن من بهشون خوشبین هستم و از این خوشبینی‌ام تا حالا ضرر هم نکردم.

این فقط در مورد رابطه با افراد صدق می‌کنه. در مورد شرایط کار و زندگی و هر موقعیت خاصی می‌تونم بگم بسته به حال و روزمه. یه روز با مود خوب فکر می‌کنم آخر عاقبت همه چی خوب می‌شه، یه روز که حسم خوب نیست از همه چی شاکی‌ام و منتظر اتفاق‌های بد می‌شم.

همیشه گفتن آدم باید واقع‌بین باشه. احتمالا کار سختیه. من فقط می‌تونم روشی که بهتر بلدم رو انجام بدم. با احساسم پیش برم و بین خوشبینی و بدبینی بهتره خوشبینی رو انتخاب کنم. فکر می‌کنم اثر مثبت‌تری داره. اگه بدبین باشم معمولا با ترس و تردید تصمیم می‌گیرم، فقط جوانب منفی مسئله رو در نظر می‌گیرم، به تعداد آدم‌های کمتری اعتماد می‌کنم، و موقع گفتگو هم خشن و عصبی می‌شم. در نهایت اگه نتیجه منفی بگیرم نباید زیاد تعجب کرد چون نتیجه تردید و بی‌اعتمادی و عصبی بودن بهتر از این نمی‌شه. کم هم نبوده اوقاتی که بدبین بودم و بعدش هم بد آوردم.

به خوشبینی هم خوشبینانه نگاه می‌کنم. به نظر وقتی خوشبین هستم با خیال راحت و اعصاب آروم وارد هر جریان کاری یا گفتگو میشم. این‌جوری آرامش به فضا حاکم می‌شه که یعنی تنش کمتر. ذهنم بازتره که این هم به معنی پذیرش نظرات مختلف و متفاوته. یعنی می‌شه توی یه جو آرام با صلح و  گفتگو و شنیدن همه نظرات به نتیجه مثبت‌تر و مفیدتری رسید.

این لالایی ها رو برای خودم خوندم که بعد از انجام چندتا تست اینترنتی بهم برخورده که جواب تستم بدبین بوده. اصلا اون تست‌ها آبکی و الکی و غیر علمی بودن! بدبین هم خودشون هستند.

 

هدیه حرام است مگر سوپرایز باشد

«هدیه»

مهمان هفته: علی کلانتری فرد

دست من بود می‌گفتم هدیه حرام است مگر سوپرایز باشد. والا. اصلا یعنی چی روز تولد یا هر وقت مبارک دیگری که مناسبتش را به یاد دارید بعنوان هدیه چیزی نصیبتان بشود که انتظارش را دارید. از این ساده‌تر و خسته‌کننده‌تر هم مگر می‌شود. هدیه باید متفاوت باشد. چه اشکالی دارد کادوی عروسی به جای پول و سکه و جواهر، کتاب باشد. می‌دانم می‌گویید کتاب؟ کادوی عروسی؟ دلیل کادوی عروسی کمک به عروس و داماد برای شروع زندگی است و از این حرف‌ها. یا این که می‌پرسید نویسنده این متن هم حاضر است بجای سکه کتاب «چگونه پولدار شویم» هدیه بگیرد؟ در جواب باید بگویم ما اصلا جشن عروسی نگرفتیم ولی عزیزانی که می‌خواستند برای شروع زندگی جدید به من و همسرم کمک کنند، کمک کردند. از آن گذشته کمک کردن که فقط مالی نیست گاهی شنیدن حرف‌های کسی و یا در آغوش گرفتنش چندین برابر پول دادن راهگشا است. می‌دانم باز هم خیلی‌ها می‌گویند : نفسش از جای گرم بلند می‌شود ولی باور کنید من هدیه‌های مختلفی از آدم‌های متفاوتی دریافت کرده‌ام که هیچکدامشان به اندازه آنهایی که در زمانی پیش‌بینی‌نشده و از سر لطف و دوست داشتن به دستم رسیدند ماندگار نشدند. برای همین سعی کرده‌ام یا هدیه ندهم یا اگر می‌خواهم به یکی از دوستان و عزیزانم هدیه بدهم در زمانی نامشخص و به شکل سوپرایز باشد.

کلا حیرت کلید واژه زندگی من هست. بارها دیده‌ام همسرم از سر حیرت و شگفتی گریه کرده. گریه خوشحالی. خب البته این جور هدیه دادن مشکلات خاص خودش را هم دارد. مثلا یک بار برای اینکه همسرم را سوپرایز کنم دعوای صوری راه انداختم. و یا اینکه برای سوپرایز یکی از دوستان کل شهر را گشتیم که پوستر فلان بازیکن ایتالیایی فوتبال را پیدا کنیم. قضیه از این قرار بود که دوستمان با اعتماد به نفس بالا مدعی شده بود این فوتبالیست نروژی است در حالی که همه اهالی فوتبال و علاقمندانش فوتبالیست مورد نظر را می‌شناسند و ملیتش را می‌دانند. پوستر را گیر نیاوردیم ولی پرینت رنگی بزرگ گرفتیم و بهش دادیم. کارهایی از این دست زیاد انجام داده‌ام. و وای از وقتی که شخص دریافت‌کننده هدیه دروغگو باشد. این جور مواقع بلبشویی می‌شود که بیا و ببین. آدم نمی‌داند خودش را سرزنش کند و یا طرف مقابل را. ولی این رفتار باعث می‌شود که آدم‌های اطراف من کمتر دروغ بگویند و یا دست‌کم تا یک هفته قبل و بعد از تولدشان دروغ نگویند.

از دیگر مزایای هدیه سوپرایز هم ساختارشکنی و فرهنگ‌سازی است. چقدر لذت بردم وقتی دیدم به شخصی که روبروی درِ پارکینگ ساختمان پارک کرده بود کتاب هدیه داده بودند. حالا درسته که اسم کتاب خیلی جالب نبود ولی خب هر چه باشد هدیه بود، سوپرایز بود و کتاب بود. چی بهتر از این؟ چیز دیگری که در مورد هدیه دادن یا گرفتن به ذهنم می‌رسد زمان هدیه دادن است. یعنی چی که یک روز مشخص را تعیین می‌کنند برای بزرگداشت زن، مرد، عشق، مادر و یا هر چیز باارزش دیگری. یعنی اینکه عشق فقط یک روز ارزش دارد؟ مثلا نمی‌شود روز دیگری جز روز مادر به مادرمان هدیه بدهیم؟ نمی‌شود یک شاخه گل برای خواهر یا برادر خرید و بی‌هوا و بی‌غل و غش بهش تقدیم کرد؟ نمی‌شود بچه را بی‌بهانه به شهر بازی برد؟ می‌شود حتی اگر سخت. به نظرم تنها راه در آمدن از عادت و تکرار و روزمرگی انجام کارهای این چنینی است. ایجاد حیرت و شگفتی و ذوق.

هرچه رسد…

«هدیه»

بامداد

کیه که هدیه گرفتن رو دوست نداشته باشه؟ من عاشق هدیه گرفتن‌های وقت و بی‌وقتم و همینطور هدیه دادن. بهترین هدیه‌های عمرم رو از پدر و مادرم دریافت کردم، خب اونها بالطبع هدیه‌های گرون قیمتی بهم دادن در زمان خودش اما برام بیش از اینها ارزش داشت. همیشه وقتی به چیزی احتیاج داشتم چه قبل و چه بعد از ازدواجم، اگر متوجه می‌شدن سریع تهیه می‌کردن برام و به مناسبت تولدی، روز زنی، سالگرد ازدواجی و… بهم میدادن. آخرین هدیه‌ای که ازشون گرفتم یک ماشین بود برای تولدم! هر بار که سوارش میشم اشک توی چشمام جمع میشه و می‌دونم از چیا زدن تا برام بخرنش.

خیلی دلم می‌خواست و می‌خواد که توی تمام این سال‌ها همسرم بهم هدیه‌ای میداد تا بهم بگه به یادمه که دوستم داره، اصلا مهم نیست چی باشه و صمیمانه و صادقانه، حتی یک شاخه گل هم میتونه من رو هیجان‌زده کنه ولی خب، همسر من اهلش نیست و این مثل حسرت روی دلم مونده.

چیزی که خودم دوست دارم به عنوان هدیه به دوستانم بدم، اثری از خودمه، چیزی که من خالقش باشم، چیزی که زمانی براش گذاشتم و درستش کردم و تمام مدت با عشق این کار رو انجام داده باشم. پتوی دستبافی، گلدون سفالی گلی، زیورآلات دست‌سازی، تابلوی شماره‌دوزی‌شده‌ای. چیزی که بدونم با ذات و سلیقه‌ طرفم همخونی داشته باشه و در مقابل همین رو هم دوست دارم و اینجور هدیه‌ها برام با ارزشه. چند مدت پیش دوستی بهم دستبندی داد که خودش درست کرده بود و چنان عاشقش بودم که از زمانی که به دستم بست، هیچوقت درش نیاوردم تا روزی که بند ظریفش پاره شد و هیچ مدلی نمی‌شد درستش کرد و بابتش خیلی غصه خوردم.

و راستش رو بگم؟ نمی‌خوام اینطور برداشت بشه که برام بی‌اهمیته، ولی خب آدم‌هایی هم در زندگیم هستن که فازشون در کل با من فرق می‌کنه و زمان هدیه دادن که میرسه بهشون هدیه نقدی میدم تا باب سلیقه خودشون چیزی تهیه کنن و همیشه کمی عذاب وجدان هم می‌گیرم اما به خیالم نشده اون ارزش خاص رو واسشون قائل بشم که این دست خودم نیست.