ماه: ژانویه 2019

خالی

«پوچی»

بامداد

انگار من فقط مواقعی می‌تونم از پوچی بنویسم که همون زمان درحال تجربه کردنش هستم. الان هر چی زور می‌زنم اون حس رو نمی‌تونم روی کاغذ بیارم. خیلی دوره. یادم هست که چه وقت‌هایی این حس سراغم اومده و چطور بوده ولی چون توی همین لحظه در حال لمسش نیستم نوشتن ازش خیلی سخته میشه برام. ولی همه تلاشم رو می‌کنم.

به نظرم پوچی با افسردگی میاد. برای من که تا جایی که یادمه این‌جور بوده. وقتی در قعر چاه افسردگی گیر می‌کنم یه دفعه حس می‌کنم تمام جهان خالی از معنی و ارزش می‌شه. هیچ آرزویی و هیچ حسی و هیچ هدفی وجود نداره. همش ورد زبونم می‌شه خب که چی، حالا که چی، خب که چی مثلا. اون لحظه‌ها نه هیچی خوشحالم می‌کنه و نه چیزی ناراحتم می‌کنه در حدی که فکر می‌کنم چرا نمی‌میرم تا همه این بیهودگی‌ها تمام شه. چرا باید هر روز صبح بیدار شم و تکرار مکررات.

صبح ظهر شب، صبح ظهر شب، تکرار، تکرار، تکرار.

این جور موقع‌ها شروع می‌کنم نوشتن تا حداقل به یه طریقی خودم رو از اون حس خالی کنم. در واقع خالی از خالی کنم. چون موقع پوچی، هیچی، مطلقا هیچی تو سرم نیست. نه خوشحالی، نه ناراحتی. یه حالت خب به قبرستانی دارم! همه چی کشکه. می‌نویسم تا نامرئی‌های توی سرم مرئی بشن. تا بلکه بشه از توش خوشحالی یا حتی ناراحتی درآورد. آخه اون لحظه هرچیزی از تو خالی بودن خیلی بهتره. حتی بد نیست یکی پیدا شه و آدم رو عصبانی کنه. همون آتیش عصبانیت هم می‌تونه آدم رو گرم کنه یا یه گوشه‌هایی رو روشن کنه.

 این کاراها رو البته غریزه بقای من خود به خود انجام می‌ده، وگرنه من که توی اون لحظه از پوچی‌ام راضی‌ام و دوست دارم بی‌ارزش بودن دنیا رو با هر چی به فکرم می‌رسه بکوبم تو صورتش. ولی جان عزیز خودش از خودش مراقبت می‌کنه و محلی به خریت‌های زودگذر من نمی‌گذاره. دم شعور غریزه بقا گرم.

Advertisements

خب که چی؟

«پوچی»

شبانگاه

آدم حس پوچی هم که نداشته باشد باز هم اگر هی بخواهد از خودش بپرسد: «خب که چی؟ خب که چی؟» زندگی‌اش می‌شود پوچی مطلق. آخر می‌دانید به‌ نظر من هیچ‌چیزی آخرش قرار نیست چیزی بشود و در عین حال هر چیزی خودش آخر خودش است. پیچیده شد نه؟

خب مثلا فرض کنیم:
درس بخوانیم که چه؟ که دیپلم بگیریم. که چه؟ که دانشگاه برویم. که چه؟ که متخصص شویم. که چه؟ که کار پیدا کنیم. که چه؟ که فرد مفیدی برای جامعه بشویم. برو بابا…

حالا دوباره نگاه کنید:
درس بخوانیم که چه؟ درس بخوانیم که همین یک درس را بلد باشیم چون دانستنش از ندانستنش بهتر است. (اگر فکر می‌کنی که بهتر است بخوان اگر نه، یک کار دیگری بکن که به‌نظرت خوب و لذت‌بخش است.) دیپلم بگیریم فقط چون خوب است که بگیریم و اگر فکر می‌کنی لازم نیست یا خوب نیست نگیر. مجبور نیستی بگیری و فکر هم نکن که قرار است با گرفتنش چیزی عوض شود. دانشگاه هم همین است، کار و تخصص و دکترا و ازدواج و رابطه عاشقانه هم همین است. همه‌ این کارها را اگر انجام می‌دهی برای خودش انجام بده؛ برای خودت انحام بده و بدان تهش هیچ چیزی منتظرت نیست. سر تا تهش همین است که حالا جلوی رویت است. از همین اگر می‌خواهی؛ اگر می‌توانی لذت ببر و اگر نه، برو دنبال چیزی که از آن لذت می‌بری و اگر هم چیزی نبود خیالی نیست؛ از همین هیچ لذت ببر.

راستش نمی‌توانم این را انکار کنم که حس پوچی خیلی خوب است؛ درگیرکننده و اعتیادآور است؛ دیگر آدم دلش نمی‌خواهد از آن دربیاید. دیگر لازم نیست توضیحی درمورد منطقی بودن کارت به دیگران بدهی (حتی برعکس، همه مدام سعی می‌کنند برای اهدافی که نداری منطق بچینند) و مدام فکر می‌کنی می‌توانی به‌ راحتی همه‌ چیز را تمام کنی.اما خب که چه؟ بر فرض هم که همه باور کردند هیچ‌ چیزی برایت مهم نیست. خب! حالا چه کنیم؟ اگر لذت می‌بری که مفت چنگت؛ اما اگر لذت نمی‌بری بس کن! بلند شو! تکانی بخور و فکر کن از چه لذت میبری (بی‌اینکه به فایده‌مند بودنش فکر کنی).

این‌ها را برای خودم نوشتم؛ از بس که در سه سال گذشته بین این دو حس در نوسان بودم؛ از بس‌ که در پوچی دست و پا زدم و جان کندم. آن‌ وقت که وسط دریای پوچی بودم فکر می‌کردم که دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم از آن در بیایم، حالا که درآمده‌ام باورم نمی‌شود توی آن آب تیره چه می‌کردم.

 جسمی برای دو نفر

«پوچی»

شامگاه

تقریبا روزی نیست که این احساس به سراغ من نیاید، اشتباه نکنید من در تیمارستان بستری نیستم و مشت مشت دارو نمی‌خورم، مورد بررسی روانکاوان و روانپزشکان نیستم، من صبح به صبح از خواب بیدار میشوم، سرکار می‌روم، مهمانی می‌روم، می‌رقصم، آواز می‌خوانم، کتاب می‌خرم، با دوستانم کافه می‌روم و … یعنی زندگی معمولی یک شهروند معمولی را دارم و این احساس هم تبدیل به یکی از دوستان جدایی‌ناپذیرم شده است.

تقریبا با هم به توافق رسیده‌ایم که او حق دارد هر زمانی و هر مکانی بر من چیره بشود و من هم حق دارم تعاریف خود را داشته باشم و از استیلا و چیرگی او دربیابم. مثلا دیروز تقریبا هر کاری که هفته‌ پیش انجام داده بودم و تحویل داده بودم، همه با هم برگشت خوردند، دلیلش چه بود؟ در همه‌ کارها بخشنامه‌ جدیدی آمده بود و فردی به خود زحمت نداده بود که به من اطلاع دهد و روی علم غیب داشتن من حساب کرده بودند. حوالی بعدازظهر بود که دوستم آمد و سوار کولم شد که چه نشسته‌ای و کار می‌کنی بی‌خود! پاشو بزن زیر همه چیز و بی‌خیال شو! بدبخت اصلا تو برای فردی مهم نیستی! دروغ چرا؟ من در بدو ورود دوستم تسلیم صحنه‌آرایی‌اش می‌شوم و عنان زندگی و گذشته و آینده را به دستش می‌دهم، دوستم هم بدون ملاحظه می‌تازاند. بعد از حدود چند ساعت تعاریفم به کمک می‌آیند و دوستم مجبور می‌شود بار و بندیلش را بردارد و دنبال کارهایش برود، تا دوباره اوضاع مساعد شود و بازگردد.

به نظرم در زندگی به عنوان یک شهروند کمی تا قسمتی آگاه درخاورمیانه با تکیه بر ایران، احساس پوچی گوی سبقت را از رگ گردن در نزدیکی به انسان ربوده است و خود را به طور کامل وارد زندگی کرده است. البته انسان هم بیکار ننشسته است و به فراخور میزان آگاهی و دانشی که دارد روزانه برای کاهش چیرگی و استیلای این یار دیرین برنامه‌هایی دارد.

دم را غنیمت دان!؟

«پوچی»

غروب

یه بار شد که فکر کردم به پوچی رسیدم. یه صبحی بود تو سن ۲۱ سالگی. سر صبح چشم باز کردم و دیدم دیگه به هیچ چیزی تو زندگیم اعتقاد ندارم. انگار محتویات مغزم رو نصفه‌شبی با جاروبرقی تخلیه کرده‌بودن. نه که بگم قبلش همچین آدم مذهبی و مؤمن و مقدسی بودم، نه! اما یه کارایی می‌کردم. یه وقتی نمازی، گاهی دعایی. یه خدای گوشه‌ سقف داشتم برای خودم که چهارزانو نشسته بود و تماشام می‌کرد. از شما چه پنهون ریش سفید تپلی هم داشت و گاه‌گداری اگه سوالی مشکلی چیزی پیش می‌اومد، با اشاره‌ چشمی یا تکون انگشتی، بعضا فال حافظی، نظر شخصیش رو با من در میون می‌گذاشت.

اون روز صبح پا شدم و دیدم که خدای گوشه‌ سقفم نیست. از شدت ترس و هول عرق سرد کردم. نفسم به شماره افتاد. لابد چشمامم دو دو می‌زد. یادمه یه ساعتی به همون وضعیت موندم. سعی کردم دعایی برای آرامش بخونم. دعایی برای آرامش؟ انقدر این فکر به نظرم خنده‌دار و توخالی اومد که اشکام از دو طرف صورتم سرازیر شد. سعی می‌کردم توی مغزم دنبال روزنه‌ فراری بگردم. دنبال دستاویزی، امیدی، حرف حسابی. هیچ که هیچ. اونچه که ازش می‌ترسیدم به سرم اومده بود.

یادمه تا چند روز لال‌مونی گرفته بودم. در حد رفع گیر غذایی می‌خوردم و حرف می‌زدم و مسیر رفت و آمدم بین توالت و تخت خلاصه می‌شد. به بهانه‌ درس و کتاب و امتحان به حالت درازکش می‌افتادم روی تخت و تا جایی که ممکن بود، حتی نفس هم نمی‌کشیدم. انقدر شوک وارده برام بزرگ بود که جایی برای هیچ حس دیگه‌ای توی بدنم باقی نمی‌موند. به نظرم دو هفته‌ای به اون حالت بودم تا این که گیر دیگران شروع شد که مگه تو دانشگاه نداری. مگه زندگی نداری. پاشو تکون بخور از جات.

زندگی نداشتم دیگه. صبح می‌زدم از خونه بیرون و تا شب توی خیابونا ول می‌گشتم و پرسه می‌زدم. شب که جسدم رو می‌انداختم روی تخت، اولین چیزی که شاخم می‌زد، جای خالی خدای گوشه‌ سقف بود. جلوی چشمم، توی قلبم. یادم میاد اون ترم هیچ واحدی پاس نکردم. شاگردام رو می‌پیچوندم و سر کار نمی‌رفتم. دوستام رو نمی‌دیدم و حوصله‌ نوع بشر رو نداشتم. قلبم به کل از هر نوع حسی خالی شده بود. بعد از اون شوک و غم اولیه دیگه حتی ناراحت هم نبودم. انگار که فقط کل سیستم بدنم ریبوت شده‌بود، خالی، صفحه سفید و نانوشته. دیگه بدون خدای گوشه‌ سقف چه چیزی توی زندگی ارزش داشت؟

مدت‌ها طول کشید تا بتونم فلسفه‌ جدیدی برای زندگیم پیدا کنم. همونم هر از گاهی به روز می‌شه. یا حتی خودخواسته به کلی پاکش می‌کنم و می‌ذارم یه مدت سفید بچرخه. چیزی که هست بعد از اون دیگه به هیچ کدوم از مرادهای زندگیم اونقدرا نه دل بستم، نه اعتماد کردم.

حالا فعلا خود زندگی تنها چیزی شده برام که ارزش زندگی کردن داره. با همه بالا پایین‌هاش، فراز و نشیب‌هاش و خوشگلی‌هاش و کثافت‌کاری‌هاش. قبلش چی بوده و بعدش چی می‌شه؟‌ از کجا آمدیم و به کجا می‌رویم؟ هدف ما از زندگی چیست؟ از کجا بدونم.

رنگت می‌کنم غول جان — سنگت می‌کنم غول جان  

«پوچی»

عصر

روزای کودکی و نوجوونی، روزایی بود که غرق رویاهای خوشبخت خودم بودم. روزایی که حتی توی جوی‌های آب هم عکس رنگین کمون رو می‌‌دیدم. روزایی که توش به آینده‌ای فکر می‌کردم که محکوم بود به خوب بودن، و این تنها یک دلیل ساده داشت:‌ من چیز دیگه‌ای بلد نبودم. دنیای من مدرسه‌ای بود که توش همیشه شاگرد اول بودم. خانواده و فامیلی که همیشه به من افتخار می‌کردن و دم‌به‌دقیقه مشغول ذوق کردن از موفقیت‌هام توی مدرسه و مسابقه‌های شعر و داستان و نقاشی بودن. دنیای من پر از رنگ بود و من خبر نداشتم خارج از دایره هفت‌رنگ خوشبختی‌های من، چه دنیای ناعادلانه و سنگینی وجود داره. نمی‌دونستم حتی توی کشور خودم چه بلاهایی که به خاطر فقر، فعالیت سیاسی، اجتماعی یا خیلی دلایل دیگه ممکنه به سر آدم‌ها بیاد. یادمه اول یا دوم راهنمایی بودم که زلزله بم اتفاق افتاد. توی مدرسمون یه برنامه برگزار شد برای جمع‌‌آوری کمک‌های مردمی و منم یکی از دانش‌آموزایی بودم که توی هماهنگی‌ها کمک کردم. یه شعر هم نوشته بودم که برای مراسم افتتاحیه اجراش کردم. بیت اولش این بود:‌ گم شده در روزگار بی‌کسی، کودکی پاک و زلال و بی‌گناه — مانده در دستان سرد آسمان، یک کبوتر، خسته و بی‌سرپناه… شاید اون‌روزا اولین روزایی بود که بی‌عدالتی دنیا رو به چشم خودم دیدم. شاید اولین بار بود که با یه فاجعه روبه‌رو شدم و از خودم پرسیدم:‌ آخه چرا؟

رفته رفته بزرگ‌تر شدم و چشم و گوشم به دنیا و سیاهی‌هاش بازتر شد و دلم بیشتر و بیشتر گرفت. شاید بدتر شدن وضعیت اقتصادی و سیاسی کشوری که توش زندگی می‌کردم هم مهم بود. من به چشم خودم فشار اقتصادی که روی خانواده‌ متوسطم وارد شد رو دیدم. به چشم خودم وزن سنگین و زمخت گشت ارشاد رو حس کردم. به چشم خودم دیدم که رای مردم رو توی روز روشن دزدیدن، خون پاشیدن روی تن خیابون، شکنجه کردن، کشتن، زندان بردن، فراری دادن. و این داستان مصادف بود با ورود من به دانشگاه. دانشگاهی که از بس تحت فشار بود، خفه شده بود. جایی که فقط باید سرت رو می‌انداختی پایین و درست رو می‌خوندی. دانشگاهی که تبدیل شده بود به بهترین مکان برای سرکوب کردن هرگونه ذوق و خلاقیتی که فکرش رو بکنی. دانشگاهی که دانشگاه نبود. حداقل دانشگاهی که من ایده‌آل‌‌گرا دنبالش بودم نبود. جایی بود پر از آدم‌های باهوش و موفق و با پشتکار که شاخ غول کنکور رو شکسته بودن و کاری کرده بودن کارستون، ولی میانگین هوش اجتماعیشون پایین بود. آدم‌هایی که یک‌بعدی بودن و همه زندگیشون حول درس خوندن می‌گذشت. من توی دانشگاه احساس تنهایی کردم. من توی دانشگاه خیلی احساس تنهایی کردم.

گذشت و لیسانس رو گرفتیم و زمان درخواست پذیرش برای فوق لیسانس رسید و شکر خدا تونستم توی یه دانشگاه خوب توی یه کشور خوب پذیرش بگیرم. کشوری که همیشه توی فیلم‌های با زرق‌ و‌ برق و قشنگ دیده بودمش. کشوری که برای من از بچگی یه جورایی شبیه کعبه آمال شده بود. با کلی امید و آرزو کارام رو کردم و بار سفر رو بستم. ولی وقتی رسیدم دیدم ای دل غافل. با یه شهر کوچولو طرفم که این‌ورش از اون‌ورش پیداست. جایی که بدون ماشین کارت زاره، چون وسایل نقلیه عمومی کیفیت و نظم پایینی داره. جایی که باید از اول زندگیت رو بسازی. جایی که به چشم خارجی بهت نگاه می‌کنن و هر کاری کنی درجه دوم محسوب می‌شی. جایی که خانواده‌ای نداری و باید تازه شروع کنی به دوست پیدا کردن. جایی که تنهایی، به معنای واقعی کلمه تنها.

این نقطه برای من نقطه‌ای شد که شکستم. نقطه‌ای که به پوچی و افسردگی رسیدم. نقطه‌ای که به خودم گفتم اصلا چرا؟ اصلا زندگی من چه معنایی داشته یا داره؟ این‌ همه دویدن، این‌ همه پله‌ها رو پشت سر گذاشتن، این‌ همه هدف، آخرش این؟ توی یه شهر کوچیک تک و تنها؟ به خودم گفتم بودن و نبودن من توی این دنیا چه فرقی داره؟ این شاید بدترین حسیه که تا حالا تجربه کردم. حس تنهایی، بی‌حسی، تعلیق، مهم نبودن، پوچی. بعضی‌ روزا که صبح از خواب پا می‌شدم تا برم دانشگاه به خودم می‌گفتم کی می‌شه این روز هم تموم شه و برگردم خونه و بخوابم تا دوباره غصه‌ها و تردیدهام رو فراموش کنم. روزهای خیلی بدی بود. و بدترین چیزش هم این بود که نه می‌تونستم به خانوادم بگم چون دور بودن و نمی‌خواستم نگرانشون کنم، نه این‌که دوست صمیمی و محرمی این‌جا داشتم که باهاش حرف بزنم. شاید باید زودتر می‌زدم توی دهن پوچی و از ذهنم بیرونش می‌کردم. شاید باید زودتر سیاهی‌های توی ذهنم رو پاک می‌کردم، ولی انگار رنگی در بساط نداشتم. انگار که پالت رنگ‌هامو گم کرده بودم و داشتم برای پیدا کردن یه قطره رنگ دست‌وپا می‌زدم.

گذر زمان یواش یواش رنگام رو برام پیدا کرد. دونه دونه پیداشون کردم و آروم آروم پاشیدمشون روی قصه زندگیم. رنگ‌ها پاورچین پاورچین نشستن روی دنیام. آخه حواسشون بود که یه وقت غول سیاه پوچی متوجه نشه و دوباره گرد و خاک به پا نکنه. تا حدودی هم موفق بودن. ولی خب هرجوری حسابش رو بگیری الان اوضاع خیلی با روزایی که هنوز هیچ سیاهی رو نمی‌شناختم فرق کرده. الان غول سیاه پوچی راه دل منو یاد گرفته و هر چند وقت‌ یک‌ بار وقتی حواسم نیست و مساله‌ای برام پیش میاد، خودشو ناخونده دعوت می‌کنه و خونه می‌کنه توی دل بی‌نوای من. اون‌وقت منم که باید بیفتم دنبال پالت رنگ‌هام که پیدا کردنش خیلی وقتا به این آسونی‌ها نیست. این جور وقت‌ها باید در اسرع وقت آستین‌هامو بالا بزنم و بلند و با آواز بخونم:‌ رنگت می‌کنم غول جان — سنگت می‌کنم غول جان…

نوشتنش آسونه، ولی انجام دادنش واقعا سخته، خیلی خیلی سخت.

دستم را گرفت و نجاتم داد

«پوچی»

بعد از ظهر

روزهای سختی برایم بود، انگار دنیایم تمام شده بود. هیچ احساسی نداشتم، نه عشق، نه شادی، نه غم، نه نفرت‌. هیچ بودم، هیچ مطلق. دلیلی برای سرکار رفتن نداشتم، فقط می‌رفتم چون کار دیگری نداشتم انجام بدهم. برایم فرقی نداشت کاری نکنم و صبح تا شب دور خودم بچرخم یا در تختم بمانم، ولی افراد خانه راحتم نمی‌گذاشتند. مدام در اتاقم را می‌زدند که چه شده؟ چکار می‌کنی؟ چرا بیرون نمی‌روی؟ چرا دوش نمی‌گیری؟ برای اینکه از این حرف و نقل‌ها خلاص شوم، صبح به صبح شال و کلاه می‌کردم و می‌زدم بیرون. بیرون از خانه هم جایی نداشتم بروم، حوصله هیچ‌کس و هیجان هیچ‌جا را نداشتم، پس مسیر روزمره را طی می‌کردم و مشغول کارهای روزمره می‌شدم. بی هیچ تعقل و تمرکزی، مانند یک ربات کارهایی که روی میزم بود یا ایمیل می‌شد را انجام می‌دادم. بعد از کار راه می افتادم در خیابان‌ها و راه می‌رفتم تا وقت بگذرد بلکه دیرتر به خانه برگردم. هیچ چیز به نظرم زیبا نمی‌آمد، هیچ‌جا و هیچ‌کس اشتیاقی درم برنمی‌انگیخت. یک مشت پوست و استخوان و ماهیچه بودم که بی‌هدف در شهر می‌گشتم.

برایم عجیب بود تا یک هفته پیشش پر از شور و هیجان و عشق بودم و با یک تلفن خالی شده بودم از هر حسی، از هر شوقی. برایم عجیب بود که حتی حس انتقام و نفرت هم نداشتم. فکر می‌کردم طبیعتش این باید باشد که گریه کنم، باید زمین و زمان را بهم بدوزم، باید تلفن را بردارم و هرچه فریاد در گلو دارم بیرون بریزم. ولی طبیعت من گویا این گونه نبود، فریادی نبود، حسی برای دوختن زمین و زمان نبود. زمین گرد است که باشد به من چه. آدم به آدم خواهد رسید و کوه به کوه نه، خب به من چه. متنفر بودن چه ارزشی دارد، چه چیز والاتری از عشق دارد؟ یا حتی چه اهمیتی دارد کدام بر دیگری ارجحیت دارد. تمام دنیا و مافیها برایم «به جهنم» بود.

چند ماهی همانطور و در همان شاید خلسه باقی ماندم. دوستان نزدیکم که می‌دانستند چه اتفاقی افتاده خیلی به دنبال این بودند که از این حال بیرون بیایم. مدام برایم هیجان و برنامه‌های فرح‌انگیز ترتیب می‌دادند و من همه‌شان را سرخورده می‌کردم. عمدی در کار نبود ولی دیگر هیچ چیز برایم اندک ارزشی نداشت. آنقدر بی‌ارزش بود که حتی به تلاش برای خودکشی و برنامه‌ریزی‌هایش نمی‌ارزید. به حالم عادت کرده بودم و برایم روزمره شده بود. تا اینکه دوستی بسیار قدیمی را دیدم. دوستی متعلق به دوران خوش و پاک و بی‌آلایش جوانی. از خودم انتظار داشتم از دیدنش پرواز کنم و پرحرارت یاد دوران خوب را زنده کنم. شاید او هم همین انتظار را داشت ولی با سلام و احوالپرسی سرد و بی‌انرژی من روبرو شد. در خیابان‌ها باهم قدم زدیم و او از هرچه دلش خواست پرسید و من انگار مسابقه بیست سوالی باشد، با بله – نه – شاید جواب می‌دادم. سرمای زمستان هم بیشتر مرا در خودم مچاله کرده بود. پیشنهاد داد برویم کافه‌ای بنشینیم و قهوه‌ای بنوشیم. برایم فرقی نداشت، برویم نرویم هر دو یکی بود. بماند و باز حرف بزند یا بگذارد و برود هیچ فرقی نداشت. دستش را پشتم گذاشت و به درون هدایتم کرد. لرزشی در دستش حس کردم.

ماه‌ها تلاش کرد. آمد و رفت تا بلاخره من به حرف آمدم. تا بلاخره از آن غلاف بیهودگی و نیستی سر برآوردم. تازه متوجه نگاهش و لرزش دستانش و شوق نگاهش شدم. مدت‌ها بود که من به همه‌شان بی‌اعتنا بودم. هر چند آن نگاه هم دوامی نداشت و سرد شد ولی در آن زمان خیال و حال مرا از آن وادی هیچ بیرون کشید.