ماه: نوامبر 2016

زن رو چه به اين كارا

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

صبح

از وقتی معلوم شد این هفته قراره راجع یه چی بنویسیم حس کردم قراره این یکی از ضدمردترین نوشته‌هام بشه. خیلی سعی کردم تو ذهنم یه کم قضیه رو تعدیل کنم اما تهش باز رسیدم سر جای اول و اما جای اول کجاست؟

جای اول اینه که به نظر من هنوز تو فرهنگ ما مردا اونقدر به بلوغ نرسیدن که بفهمن توی رابطه واقعاٌ دو نفر از همه لحاظ برابر هستن. حتی توی ازدواج که شکل قانونی و عرفی و پذیرفته شده رابطه هست هنوز هم خیلی از مردها نگاه بالا به پایین به همسرشون دارن. هنوز همسرشون رو جزء مایملک خودشون می‌دونن (شاید مایملک خیلی کلمه مناسبی برای اونچه که منظور من هست، نباشه. خارجی‌ها یه کلمه دارن به اسم achievement که به معنی اهدافی هست که فرد به دست میاره. این کلمه به نظرم مقصود رو خوب می‌رسونه در این مورد). هنوز برقرار کردن رابطه جنسی با همسرشون رو جزء توانمندی‌های منحصر به فرد خودشون می‌دونن و به این رابطه به چشم یه رابطه دوطرفه که برای هر دو طرف لذت‌بخشه (و یا حداقل می‌تونه لذت‌بخش باشه) نگاه نمی‌کنن. بسیاری از مردها شکلی غیر از شکل سنتی سکس رو بر نمی‌تابن چرا که فکر می‌کنن با عوض شدن جاها اقتدارشون زیر سوال میره.

حالا با این اوصاف فکرشو بکنین که دو نفر بدون هیچ عرف و شرعی با هم رابطه داشتن و حالا اون رابطه به هم خورده. اینجا اتفاقی که برای اون آقا میفته اینه که فکر میکنه مایملکش از دستش رفته و برای همین شروع می‌کنه به گرد و خاک کردن. تا موقعی که توی رابطه بود هرازچندگاهی یادش میومد که «زن رو چه به این جلافتا!»، ولی خب چون داشت لذت می‌برد این حرف حساب دلش رو سرکوب می‌کرد. اما حالا که دیگه توی رابطه نیست پس بد نیست که بخواد انتقام تمام اون «جلافت» ها رو از طرفش بگیره.

بذارین ضدمرد بودن نوشته رو کامل کنم اینجا. مردا توی این موقعیت دقیقاً همون رفتار بدوی حیوانات رو انجام میدن. تعیین قلمرو جنسی از راه ادرار کردن و کشیدن یک خط زرد متعفن به دور شریک جنسیشون. فقط یک لحظه تصور کنین که بعد از بهم خوردن رابطه، مرد ماجرا اتمام رابطه رو با احترام و ادب کامل در جمع دوستان و آشنایان اعلام کنه. فکر می‌کنید اون موقع هم زن ماجرا باید هزینه‌های زیادی بپردازه؟

البته قضیه یه شق دیگه هم داره که حتی اگه این خداحافظی باشکوه هم اتفاق بیفته بعد از اون تعداد مردهایی که حاضر خواهند بود با این دختر «دست خورده» وارد رابطه بشن شیب نزولی خواهد داشت. چرا که بازم تو فرهنگ ما، این دختره که باید «آفتاب مهتاب ندیده» باشه.

خيلي نوشته‌ام تلخ بود‌؟ بله خب تلخ بود، ولی تا وقتی که این تلخی روی رابطه‌هامون سایه انداخته چه می‌شه کرد جز بازگو کردنش؟

Advertisements

به قانون رسما تنی تو فقط تن، به این خط‌کشی‌ها، به دنیای بی‌زن، بگو نه بگو نه!

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

سپیده‌دم

دم دست‌ترین پاسخ به این سوال اینه که «خوب چون زنه دیگه» یعنی انگار جواب تو سوال هست. زن به دلیل زن بودنش، مقصره و باید هزینه‌اش رو هم بپردازه. یعنی یه شکاف جنسیتی عمیقی در این میان هست و این شکاف، زن رو به سمتی می‌بره که بیشترین هزینه رو متحمل بشه. به نظرم پذیرش این پاسخ، از سمت افراد رابطه‌ای با سن، تحصیلات، جنسیت و حتی ملیت ایشان نداره. یعنی نمی‌توان انتظار داشت یک زن سفیدپوست با تحصیلات  بالا با ملیت اروپایی یا امریکایی این پاسخ رو نپذیره و زن و مرد رو به یک اندازه در پرداخت هزینه‌ها که اغلب این هزینه‌ها مادی نیستند و با مقوله آبرو در ارتباط هستند، محق بدونه.

مساله‌ی دیگه اینه که وقتی رابطه‌ای لو میره، زن و مردِ درگیر این رابطه در دو نقش قرار می‌گیرند یک نفر متجاوز و دیگری قربانی. یعنی یک فرد منفعت‌طلب با یک احمقِ ساده‌لوح وارد یک رابطه شده و هر چه این رابطه زودتر لو بره متجاوز و قربانی زودتر از این رابطه ناهمگون راحت میشن. زن‌های عفریته، پاچه‌پاره و سلیطه، مردهای پولدار ساده رو گول می‌زنن و  مردهای زن‌باره و سکس‌زده، زن‌های جوان و خوشگل و خنگ رو  برای یک رابطه کوتاه‌مدت می‌خوان! همیشه یکی خوبه و یکی بد!  و اغلب موارد زن‌ها متجاوز هستند.

 اما این سوال پاسخ‌های دیگه هم داره، که هر فردی بنا به میزان آگاهیش از حقوق انسانی می‌تونه پاسخ متفاوتی به این پرسش بده. اگر فرد از حقوق انسانی اطلاع و آگاهی کافی داشته باشه ابتدا داستان رو می‌شنوه و بعد هزینه‌ها رو تقسیم می‌کنه. صرفا به دلیل جنسیت انگ متجاوز بودن یا قربانی بودن رو به فردی نمی‌زنه. انگار باید منطق دودویی جاش رو به منطق فازی یا چندارزشی بده تا این قضاوت‌ها کمرنگ‌تر بشه.

انسان‌ها را از روشی که برای رسیدن به هدفشان انتخاب می‌کنند بشناسید

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

سحرگاه

اول:
راز از پرده برون افتاده بود. مرد مشهور بود. همه او را می‌شناختند. زنش کشته شده بود و پای زنی دیگر در میان بود. زنی که عشقی ممنوعه داشت. همه شواهد برعلیه زن دوم بود. دستگاه قضا او را مقصر دانست و به درخواست مرد رای به قصاص زن داد. زن در تمام مراحل دادرسی عشق را فریاد زد. هزار ابهام در آن پرونده بود که می‌توانست زن را از مهلکه نجات بخشد. اما اینجا ایران است. پول، قدرت، نفوذ همه در دستان مردان این سرزمین است و زن در یک سحرگاه مهتابی به دار آویخته شد. این بهای عاشقی‌اش بود.

دوم:
دختر جوان بود. شاد، سلامت، بی‌باک. از خانواده‌ای محترم. هنرمند بود. طراحی داخلی و دکور می‌کرد. درخلال مراوده‌اش با یکی از مشتریان رابطه از کار فراتر رفت. پس از چند ملاقات و رد و بدل کردن پیامک‌هایی دوستانه‌تر میان یک کارفرما و کارمند، مرد قصد تجاوز کرد و در حین تلاش‌های زن برای دفاع از خودش کشته شد. زن بازداشت شد. سالها در زندان ماند. پرونده پر از اما و اگر بود. نام فرد سومی مطرح شده بود اما قدرت و نفوذ و قانون حامی مرد بود که خودی نامیده می‌شد و رای به اعدام دختر جوان داد. در این فقره نیز اما و اگرهای پرونده نادیده گرفته شدند و برای راحتی وجدان افکار عمومی و خانواده مقتول دختر بالای دار رفت.

سوم:
زن چهره بود. قدرتمند، مستقل و توانا. او در پی علنی کردن رفتار خشونت‌آمیزی که همسرش با او داشت در معرض تهمت‌ها و اعتراض، حتی از سوی زنان قرار گرفت. چشم کبودش را دیدند و گفتند «خوب حتما یک کاری کرده که کتک خورده»، «طرفش رو نباید گرفت تا وقتی ندونیم اصل ماجرا چیه؟». زن دیگری هم به زبان آمده بود و می گفت حق با فلانی است. او پیش از این با من هم چنین کرده است. همسر زن که چهره شناخته شده‌ای بود سوار بر جوی که قدرت و قانون را حامی مرد می‌داند بعد از عالمی صغری کبری چیدن توپ را در زمین زنانی انداخت که حداقل دو نفر از آنها به زبان آمده بودند و درباره او رازهای مگو را علنی کردند. گمان می‌کنید نتیجه چه شد؟ اتفاقی که افتاد این بود که این زنان هر دو به دروغ‌گویی، سندسازی و جعل واقعیت متهم شدند. جامعه به واسطه زن بودن پیش از برگزارشدن دادگاهی یا گوش کردن به دلایلشان آن دو را مقصرتر می‌دانست تا مرد. این البته دور از انتظار نبود.

پایان:
می‌توانم تا صبح مثال‌هایی بزنم از عیان شدن رابطه‌های خارج از عرف، خیانت‌ها، تجاوزها، خشونت‌ها و اتفاقاتی که می‌افتد. ممکن است در آنها زن مقصر باشد، بیش از مرد. ممکن است هر دو به یک میزان تقصیر داشته باشند ، ممکن است مرد ماجرا تقصیر بیشتری داشته باشد اما در تمامی آنها زن هزینه‌ی بیشتری می‌پردازد. هزینه ها از طرد شدن توسط دوستان، تا قطع حمایت از سوی خانواده آعاز می شود و ممکن است با توجه به ماجرایی که در جریان است به جدایی،نقص عضو، یا کشته شدن آنها منتهی شود.

جمله‌ای که برای عنوان این نوشته انتخاب کرده‌ام را یکی از آدم‌های روایت‌های بالا گفته است. این اما در جامعه مردسالار ایران چندان صادق نیست. زنها به .واقع در هنگام لو رفتن رابطه‌ها، در زمان خیانت، وقت جدایی، گرفتن حضانت و هزار درد بی‌درمان دیگر آسیب‌پذیرترند. حالا اگر دلتان می‌خواهد من را به مردستیزی متهم کنید. من به چنین نگاهی خو کرده‌ام.

روابط خارج از ازدواج زن و مرد! چه كسى هزينه‌ى بيشترى مى‌پردازد؟

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

مهمان هفته: حسن محمدی 

قبل از هر چيز بايد گفت كه صورت اين سوال با پيش‌فرض‌هاى زياد و براى شرايط خاص مطرح شده و در نتيجه به صورت يك قاعده‌ى كلى قابل بحث نيست. در صورت مساله عبارت «وقتى رابطه اى لو مى‌رود» بيانگر پنهان بودن رابطه و در نتيجه خارج از عرف بودن آن است. عرف روابط بين زن و مرد، يا دختر و پسر در جوامع، فرهنگها و حتى اديان مختلف متفاوت است، و در نتيجه پنهان‌كارى يا لو رفتن رابطه، تابع قواعد و عرف جامعه، فرهنگ و شرايطى است كه افراد در آن زندگى مى‌كنند. بنابراين اگر رابطه‌ى زن و مرد يا دختر و پسر در يك جامعه يا فرهنگ امر متعارفى باشد، پنهان‌كارى و در نتيجه لو رفتن آن معنى ندارد.

با اين وجود در هر جامعه و فرهنگ خط قرمزها و محدوديت‌هاى خاص خودش وجود دارد. به عنوان مثال در خيلى از جوامع و فرهنگ‌ها رابطه دو فرد مجرد كاملا پذيرفته‌شده و امرى عادى و نرمال است. بنابراين نيازى به پنهان‌كارى وجود ندارد و بالطبع بحث لو رفتن و عواقب آن بى‌معنى است. اما در همان جوامع رابطه يک فرد متاهل با ديگرى مى‌تواند ناپسند و غير‌عادى باشد و در نتيجه نياز به پنهان‌كارى دارد. در اين شرايط اگر رابطه‌اى لو برود نمى‌توان گفت كه هميشه زن بيشترين هزينه را مى‌پردازد. بلكه هزينه هر كدام از طرفين بستگى به شرايط او دارد. مثلا اگر مرد متاهل باشد و زن مجرد، لو رفتن چنين رابطه‌اى ممكن است براى مرد هزينه‌ى بسيار بيشترى تا زن داشته باشد.

اينجاست كه صورت مساله زير سوال مى‌رود. بنابراين صورت مساله را مى توان فقط براى جوامع سنتى/مذهبى مثل جامعه‌ى ايران و براى دختر و پسر مجرد تعريف كرد. در اين صورت باز هم بستگى به شرايط خانوادگى هر كدام از طرفين دارد. مثلا اگر دختر از خانواده‌اى باشد كه ارتباط با جنس مخالف نكوهيده نباشد، ولى بر عكس پسر از يك خانواده سنتى/مذهبى باشد باز هم ممكن است پسر هزينه‌ى بيشترى بپردازد. همه‌ى اينها باعث مى‌شود كه صورت مساله به موارد محدودترى كشيده شود.

بنابراين فرض مساله را به همان جوامع بسته و سنتى با شرايط يكسان طرفين محدود مى‌كنيم. در اين حالت عموما هزينه‌ى لو رفتن رابطه براى زن/دختر بيشتر است. عوامل مختلفى ممكن است باعث اين مساله بشود. يكى اينكه به صورت سنتى، تاريخى و مذهبى ارتباط زنان در اين جوامع و فرهنگ‌ها هميشه محدودتر از مردان بوده است. كلمه‌ى ناموس يا مساله ناموسى عموما بيشتر در مورد زنان حساسيت‌برانگيز بوده و هست تا مردان. اگر به جامعه‌ى خودمان، ايران نگاه كنيم به دليل فرهنگ اسلامى ارتباط مردان چه مجرد و چه متاهل با زنان (ديگر) با عناوين صيغه و چندهمسرى پذيرفته شده و تا حدودى مرسوم بوده و هست، در حالى كه براى زنان چنين چيزى مرسوم نيست. از اين مهمتر مساله عدم ارتباط جنسى قبل از ازدواج يا باكرگى همواره در مورد دختران مطرح و قابل بررسى بوده است. در حالى كه در مورد مردان چنين چيزى قابل بررسى نبوده و معمولا ارتباط جنسى قبل از ادواج براى آقايان هم‌رديف زنان حساسيت‌برانگيز نيست. در اين شرايط لو رفتن رابطه دو نفر به معنى زير سوال رفتن باكرگى دختر است كه مى‌تواند بار روحى و روانى سنگينى در محيط خانواده و جامعه براى او به همراه داشته باشد.

از اينها گذشته، شرايط اجتماعى، شرايط كارى و حتى قيافه و ظاهر افراد نيز در اين موارد نقش مهمى إيفا مى‌كند. به عنوان مثال اگر دختر شرايط اجتماعى، كار و قيافه و ظاهر خوبى داشته باشد، لو رفتن رابطه و اتمام آن در مقايسه با كسى كه شرايط پايين‌ترى دارد، مشكلات كمترى براى آينده‌ى او رقم مى‌زند و در نتيجه‌ى هزينه كمترى براى او دارد.

از همه ى اينها كه بگذريم اگر هزينه را سواى از اجتماع و اطرافيان در خود افراد در نظر بگيريم، طبيعى است كه زن به دليل حساسيت‌ها، جنس وابستگى و ملاحظات ديگر عموما در معرض آسيب بيشتر است.

اگر دوباره به صورت سوال برگرديم، به نظر من مى‌شد مساله را به جاى «لو رفتن رابطه» به صورت عواقب «اتمام رابطه (كات كردن)» مطرح كرد و در آن صورت امكان بحث بر روى عواقب آن براى زن و مرد (دختر و پسر) با شرايط متعادل‌ترى وجود داشت.

من را جدی می‌گیری، پس هستم

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

بامداد

یک.
من بچه ندارم. اما تا امروز سعی کردم مدام به خودم یادآوری کنم دردهای عاطفی کودکی و نوجوانی‌ام چه بودند که خانواده نتوانست برایشان مأمن یا التیامی باشد. وسواس دارم که فراموششان نکنم برای روزی که شاید خودم مادر شوم. با داستان‌هایی که از کودکی و نوجوانی مادرم و مادربزرگم شنیده‌ام فکر می‌کنم اگر مادرم همین وسواس را به خرج داده بود، شاید این چرخه زودتر شکسته بود.

دو.
با اینکه خانواده تحصیل‌کرده و فرهنگی دارم یادم هست که هرگز به عنوان یک نوجوان جدی گرفته نشدم. هرگز پولی به من ندادند که با مسؤولیت مدیریت دخل و خرج آرام آرام آشنا شوم. هرگز از من نپرسیدند روابطم با دوستانم چگونه است و آیا چیزی هست که بخواهم راجع بهش درددل کنم. مدرسه رفتنم، درس خواندنم و سلامت جسمی‌ام مهم بودند. اما هرگز احساس نکردم که خودم و احساساتم برایشان جدی هستند. همیشه احساس می‌کردم که «حالم» فراتر از گلودرد، دل درد یا استرس امتحان برایشان جدی و جای بحث نیست.
شاید هم اشتباه می‌کنم اما چه فایده اگر غیر از این را به من منتقل کرده‌اند.

سه.
مادرم همیشه لحن امر ونهی داشت. نسبت به همه چیز هم بدبین بود. همینها باعث شد به جز یکی دو بار هرگز خودم برای درددل پیشقدم نشوم. اگر از دوستی دلخور بودم احتمالا در تأیید حال بدم بیشتر بد آن دوست را می‌گفت. از مردها هم به عنوان موجوداتی خودخواه و خیانتکار یاد می‌کرد. پس جایی برای درددل در این باره هم باقی نبود. اتفاقا همیشه هم معترض بود که چرا پیش او درددل نمی‌کنیم. و این حرفش بیش از هر چیزی زور داشت.

چهار.
نمی‌توانی به کسی که دچار مشکل عاطفی شده کمک کنی اگر او یا حرف‌هایش برایت مهم و جدی نباشند. نمی‌توانی غمش را التیام دهی اگر جز نمک پاشیدن بر زخمش حرف دیگری نداشته باشی. و البته امروز فکر می‌کنم آنچه من نوجوان بیشتر از یک بغل مطمئن و آرام برای درددل و دستی که ماهی از قلاب افتاده را به من برگرداند لازم داشتم، داشتن کسی بود که به من ماهی‌گیری بیاموزد. بیاموزد که درد عاطفی همیشه می‌آید و می‌رود. بیاموزد آنچه مهم است اینست که چطور از آمدن درد نترسم و حالم را تا زمانی که مهمان دلم است مدیریت کنم تا فردا در دنیای بیرحم آدم بزرگ‌ها کمتر آسیب ببینم.

قایق شکستنی

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

نیمه‌شب

چند سال بعد از فوت همسرم با پیشنهاد ازدواج کسی مواجه شدم که سال‌ها بود میشناختمش. دخترم هنوز کوچک بود و نمیخواستم او را با مشکلاتم درگیر کنم. قطعی‌ترین جواب من در آن زمان نه بود. اما اختلاف مکانی و زمانی بیشتر از دو قاره بین من و خواستگار جدید آنقدر زیاد بود که باعث شد نوعی دوستی و اطمینان بین ما به وجود بیاید که حضور و وجودش هم برای بچه ضرری خاصی نداشت. در واقع حضور فرد جدید تنها زمانی قابل حس بود که تلفنی زده می‌شد، ایمیلی می‌رسید یا در موارد معدودی پنجره چت برای گفتگو باز می‌شد.

جواب مثبت نداده بودم. اما مرد از من قول وفاداری خواست و این قول باعث شد من سال‌های طولانی تنها بمانم، و دقیقا زمانی که آماده پذیرش زندگی جدید بودم و بحث برای آمدن به کشور سوم و ازدواج پیش آمد، خبر رسید با زن دیگری ارتباط دارد و مدت‌ها بلکه سال‌هاست برای درد بی‌درمانی که هنوز به درستی نمی‌دانم چه بود، مرا بازی داده است.

بعد از قطع ارتباط تا مدتها گیج و از دست خودم خشمگین بودم. نمی‌دانستم باید بیشتر از ساده‌لوحیم عصبانی باشم، یا در سوگ سال‌های جوانی از دست داده‌م بنشینم. تا چند سال آنقدر رنجیده‌خاطر ماندم که مردی به زندگیم که هیچ، به هزاران کیلومتری زندگیم هم نزدیک نشد. بعد با پادرمیانی دوستی، با مردی آشنا شدم که از نظر سنی می‌توانست پدرم باشد.

مرد گاهگاهی مرا به سینما یا تئاتر دعوت می‌کرد. گاهی می‌خواست قدم بزنیم. گاهی هم دعوت برای خوردن شام در پیش رو بود. من هنوز تصمیمی نداشتم. نه مرد حرفی زده بود و نه من. اختلاف سنی قابل توجه و احترام زیاد بین ما هم باعث شده بود که فاصله همچنان نشکسته باقی بماند. این جریان اما مواجه شد با سال‌های نوجوانی دخترم و از آنجایی که گمان می‌کردم دیگر آنقدر بزرگ شده که بتوان با او صحبت کرد، به راحتی موضوع را به او منتقل کردم و اضافه کردم که موضوع پنهانی خاصی در بین نیست. قصد ازدواج یا همخانه شدن در بین نیست و این آقا فقط یک دوست، یک گوش شنوا و یک دست حمایت‌گر برای مواقع تنهایی و دلتنگی من خواهد بود.

بحران همان موقع شروع شد. چیزی که البته مدتی بعد متوجهش شدم. دخترم اول گوشه‌گیر شد، بعد کم‌غذا و بعد که فهمید من هنوز متوجه علت رفتارش نشدم شروع به پرخاشگری کرد. گریه کرد، طغیان کرد، تهدید کرد که خانه را ترک خواهد کرد، حتی فریاد زند که دیگران خواهد گفت به او آسیب زده‌ام. در تمام این مدت من بهت‌زده به قضایا نگاه می‌کردم. بحران بود… اما نه بحرانی که نوجوان مرا با خارج از خانه دست به گریبان کرده باشد. بحرانی بود که او در درون خانه درست می‌کرد، تا به خیال خودش مرا از دست ندهد.

هر کاری که از دستم برمی‌آمد انجام دادم. دیگر جلوی او با تلفن صحبت نکردم. دست به کامپیوتر نزدم، تمام رفت و آمدهایم را محدود کردم به ساعت‌هایی که او در مدرسه بود. تمام توجهم را معطوف به او کردم. هزار بار اطمینان دادم که حضور شخص دیگر دز زندگیم منافاتی با عشقی که به او دارم ندارد. بعد که دیدم فایده ندارد قول دادم تا زمانی که او با من است هرگز ازدواج نخواهم کرد، هرگز ترکش نخواهم کرد، و اگر زمانی هم بر حسب اتفاق با کسی آشنا بشوم هرگز آن فرد را به خانه دعوت نخواهم کرد. اما هر چقدر که کوتاه می‌آمدم، اوضاع وخیم‌تر می‌شد.

عاشق نبودم. فکر داشتن آینده مشترک با فرد مورد نظر هم نبودم. فاصله نشکسته بود و دوستی هم از حد دوستی محترمانه بین دو انسان با فاصله سنی بسیار، جلوتر نرفته بود. به ناچار تماس‌هایم محدودتر و محدودتر شد. در نهایت توضیح دادم که دخترم دچار بحران شده و ارتباط را به کل قطع کردم. چند وقتی طول کشید تا دوباره زندگی به حال خودش برگردد. بعد در یک مهمانی، خیلی ناگهانی مردی که آشنای ما بود و بسیار مورد توجه خانواده ما، قدم پیش گذاشت.

با خودم فکر کردم این بار شاید جریان متفاوت باشد. دخترم این مرد را از نظر سنی و اجتماعی به من می‌خورد دوست دارد. هیچ چیز غیرعادی هم که در جریان نیست تا جای کسی تنگ بشود. فکر کردم این بار همه چیز آرام‌تر جلو خواهد رفت. اما باز دخترم آماده بود. اولین بار که متوجه تماس تلفنی شد دوباره طغیان کرد. هر چقدر صحبت کردم فایده نداشت. این بار کار حتی به قدم زدن و سینما رفتن هم نکشید. خیلی دوستانه به مرد توضیح دادم که شرایط ذهنی و فکری آرامی برای داشتن رابطه ندارم. پای دخترم را وسط نکشیدم. تمام شد.

تمام سال‌های جوانی من به شکلی به باد رفته است. فکر می‌کنم اشتباه کرده‌ام. من تمام این سال‌ها با تمام وجودم در خدمت دخترم بوده‌ام و هرگز سهم خاصی برای خودم برنداشته‌ام. اما گاهی با خودم می‌گویم چند سال دیرتر یا زودتر، بلاخره او ازدواج می‌کند، می‌رود تا زندگیش را بسازد. شاید آن‌وقت من هم بتوانم بدون نگرانی از رویارویی با بحران، کمی به خودم فکر کنم.

زیباترین لبخند دنیا

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

شبانگاه

آن روزها من عاشقش بودم. من، دختر پانزده ساله‌ای با درک تازه‌ای از عشق، از زندگی، از جنس مخالف. به شکل غم‌انگیزی عاشقش شده بودم و انگار باید سال‌ها می‌گذشت تا پی به حماقتم ببرم. آن روزها او زیباترین پسر دنیا بود و لبخندش، قشنگ‌ترین لبخند دنیا. اما انگار باید سال‌ها می‌گذشت تا بفهمم چقدر لثه‌هایش نفرت‌انگیز می‌شدند به وقت خنده، که چقدر صدایش، صدای خش‌دار نوجوانش با ترکیب پشت لب تازه رسته‌اش مضحک بودند. من به شکل غریبی عاشقش بودم. یعنی که شب‌ها و روزها به او فکر می‌کردم. بدون شک مضحک‌ترین عشق، عشق دوران بلوغ است، با سینه‌های تازه جوانه زده، با سبیل‌های نورسته، با صورت نارس، با صدای بم، که همه برایم آن روزها ایده ال بود و این روزها خنده‌دار.

و اینکه اگر در آن روزها توبیخ شوید، تنبیه شوید، شماتت شوید، مجازات شوید همه و همه را به پای نامرادی‌های روزگار می‌گذارید، همان طور که من گذاشتم، همان طور که تمام نصیحت‌ها برایم شنیدن از این گوش و سپردن به آن گوش بود. این روزها اما خوشحالم، چه خوب که بودند کسانی که شماتتم کردند، تنبیه‌م کردند، مجازاتم کردند.

اگر روزی دختر یا پسر نوجوان‌تان عاشق شد، بگذارید عاشقی کند. عاشقی تجربه‌است که باید در نوجوانی آن را چشید ولی کار احمقانه‌ای نباید کرد. عاشقی کافی‌ست. و فقط عاشقی نه چیزی بیشتر و نه کمتر.

و من به شکل ‌نگیزی عاشق پسری شده بودم که بعدها تبدیل معتاد به حشیش و شیشه شد. که سال‌ها بعد وقتی دیدمش دیگر دلم هیچ وقت مثل آن روزهایی که از دبیرستان می‌آمدیم و توی کوچه پس کوچه‌ها کنار هم راه می‌رفتیم و او دست‌های خودکاری من را می‌گرفت و من به دندان‌هایش نگاه می‌کردم که چطور آنقدر سفید و مرتب کنار هم بودند، نلرزید و فقط به دندان‌هایش نگاه کردم، به دندان‌های شکسته و سیاه و پر از چرکش. و یاد وقتی افتادم که مادر و پدرم خانه‌مان را عوض کردند و ما از آن محله رفتیم. آن روزها تصمیم عوض کردن محله‌مان برای من فاجعه‌بارترین اتفاق زندگی‌ام بود و بعد از آن عوض کردن دبیرستانم. مگر می‌شد دیگر او را نبینم؟ مگر می‌شد محله‌ای زندگی کنم که او نباشد؟ مادرم هم از این اتفاق ناراحت بود و هم عشق و عاشقی من را زود می‌دانست و چند باری هم دست پسرک سیگار دیده بود.

خوشبختانه ما از آن محله رفتیم. من البته آن روزها خودم را بدبخت می‌دانستم. یک هفته تمام چیزی نخوردم. دبیرستان جدید با اکراه می‌رفتم، در دلم خودم را با پسرک تجسم می‌کردم و هرکه باعث این دوری شده بود را نفرین می‌کردم… چه مضحک بود عشق نوجوانی!

عشق دوران نوجوانی انگار همیشه یک سرپرست می‌خواهد، یکی که همیشه حواسش باشد، یک دلسوز، یکی مثل پدر، مادر، برادر، خواهر. یکی که منطقی به داستان نگاه کند. و گرنه که یک دختر و پسر چهارده، پانزده ساله چه طور می‌توانند با اولین تجربه عشقی منطقی برخورد کنند. اگر نوجوانی اینطور بود که خوشا به حالش، در غیر این صورت باید تحت کنترل خانواده باشد.