ماه: نوامبر 2016

معشوقه آخر

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

عصر

امکان نداره یک نوجوان اطراف خودت داشته باشى و به اون مرحله‌اى نرسه که دچار بحران عاطفى بشه، نمى‌دونم خاصیت اون سن مورد نظره یا یه فعل و انفعالاتى توى بدن انسان پیش میاد که عاشق هر ننه قمرى می‌شه و دیدن چشم و ابروش، شیداش مى‌کنه.

اولین بارى که من دچار این مرض شدم چهارده ساله‌م بود و فکر کردم قلبم از دیدن پسر سیاه‌سوخته و قد بلند همسایه سر کوچه‌ایمون الف، هر بار که ظهرا از مدرسه برمى‌گردم مى‌لرزه. تا جایى پیش رفتم که بعد دو سال شور و شیدایى هر جور شده با برادرش جیم که اتفاقا خوشگل هم بود اما براى من یار نمی‌شد، طرح دوستى ریختم! پسره هم مرض منو گرفته بود و برام مى‌خواست بمیره، منم هى هر بار با بدبختى اون زمان و تلفن زدن و اگه تک زدم یعنى منم، حرف رو مى‌کشیدم به داداشش، تا اینکه بعد از سه ماه وقتى فهمیدم طرفم داره میره سربازى، سقوط کردم. انقدر نشستم و گریه کردم که حد نداشت و با همون وضع به جیم زنگ زدم و گفتم عاشق داداشش بودم و فقط به خاطر اون باهاش دوست شدم. دوتاییمون پشت تلفن صحراى کربلا راه انداخته بودیم، داشتیم به معناى واقعى عزادارى مى‌کردیم واسه مرگ خیالات و رویاهامون.

توى تحصیل افت کردم، گوشه‌گیر و ساکت شدم و بار شکست عشقى رو روى دوش از خونه به مدرسه و از مدرسه به محل مى‌کشیدم. مامان و بابا به جاى اینکه دنبال علت بگردن، سرکوفت مى‌زدن که چى برات کم گذاشتیم که نمرات پایین درسیت برامون سرافکندگى به همراه آورده؟ نیاز اون زمان من، داشتن دو گوش شنوا بود و خیلى دوست داشتم این دو گوش متعلق به مادر و یا پدرم باشه. نمى‌دونم اون بحران رفع می‌شد همون موقع و یا نه، ولى نیاز به همدلى بزرگترین چیزى بود که مى‌خواستم. صحبت از اینکه مى‌گذره، اینکه تا بزرگ بشى هزاربار قلبت تندتند مى‌زنه و خیال مى‌کنى عشق واقعیت رو پیدا کردى، اینکه هنوز شب‌هاى زیادى پیش رو دارى تا با فکر کردن به معشوق به صبح برسه، اینکه دخترم، قلبت بارها و بارها می‌شکنه، خودت زیر بار غصه‌هاى این‌چنین خم می‌شى اما قوى‌تر از قبل کمر راست مى‌کنى…

گذشت زمان

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

بعد از ظهر

سال سوم دبیرستان بودم. دوست پسرى که مدت زیادى با هم بودیم، گذاشت رفت با یک دختر دیگه دوست شد. انگار با یک پتک محکم زده بودن توى سرم. گیج بودم. انگار دنیا تصویرش مات شده بود. عاشق بودم و پسر هم از اون کنترل‌کننده‌ها و گیربده‌ها بود که من رو کاملا تحت کنترل داشت. نبودنش برام قابل تصور نبود. گریه می‌کردم که مادرم اومد توى اتاق. براى اولین بار راستش رو بهش گفتم. انگار نه انگار که من دارم درد می‌کشم. حتى یادم نمیاد چى گفت و مهم هم نیست براى اینکه اون مادر، مادر روى کاغذه و جز فکر مردم چیزى برایش مهم نیست.

دلم می‌خواد برگردم به اون روز و به اون دختر گریان و دل‌شکسته بگم که هر چقدر نشون بدى اون پسر رو دوست دارى، اون بیشتر ازت دور می‌شه. این خاصیت آدم‌هاى سطحیه. اگر بدونن از صمیم قلب دوستشون داری، دیگه از چشمشون می‌افتى. بگم که دنیا پر از آدم‌هاى خوب و مهربونه. درسته که عشق رو از پدر و مادرت و خانواده نمی‌گیرى، ولى یک چند ماهى فرصت به خودت بده و از تنهایى لذت ببر. یاد بگیر تنها بودن کمبود نیست. کتاب بخون و فیلم ببین تا روزها بگذرن. گذشت زمان بیشتر از هر چیزى دل‌هاى شکسته را درمان می‎کنه.

قوى بودن به داشتن زور بازو نیست.  همه مردانى که به زنانشان خیانت می‌کنن و سعى در کنترل تمام جنبه‌هاى زندگى زنان را دارن، از همه ضعیف‌ترن. قوى بودن تمرین می‌خواد. این جور نیست یک‌شب بخوابى و فردا صبح قوى و با اعتماد به نفس بیدار بشى. مثل هر عضله دیگر احتیاج به تمرین و ورزش داره، و اینکه تمام اتفاقات بد زندگى یک نکته مثبت داره و اون تقویت نیروهاى درونىه.

و در آخر به خود نوجوانم خواهم گفت که ناراحت نباش. زندگى تو خوب پیش خواهد رفت. اگر چه آسان نخواهد بود. آن کسى که دل ترا شکسته، دلش خواهد شکست و تو هم دل کس دیگرى را می‌شکنى. این داستان دنیاست. سعى کن دوستان خوب داشته باشى و از هر فرصت براى پیشرفت درونى استفاده کنی. انسان‌هاى دیگر را از خودت بهتر و از خودت پایین‌تر نبین.

مونیکا و بی کسی‌اش

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

نیم‌روز

همسایه روبروی من، نوه‌ای به اسم مونیکا دارد. مونیکا دختریست زیبا با موهای بلند، به آهویی وحشی می‌ماند که در جنگلی تاریک راه گم کرده و کسی حاضر به روشن کردن چراغی در زندگی‌اش نیست. نسبت به سن‌اش بسیار چاق است. شکم برآمده‌اش او را حامله نشان می‌دهد. مادرش در قمارخانه‌ای به عنوان گارسون کار می‌کند. عصرها سر کار می‌رود و ساعت یازده شب که کارش تمام می‌شود، به جای بازگشت به خانه، قمار بازی می‌کند. امیدوار است پولی که به دستگاه می‌اندازد روزی برنده‌اش کرده و او را صاحب مبلغ کلانی کند تا او با این پول بادآورده برای خودش زندگی باشکوهی فراهم کند. او هر روز مونیکا را به مادرش می سپارد.

هر روز صبح مادربزرگ کیف مدرسه دخترک را از شکلات و آب‌نبات و کیک پر کرده، راهی‌اش می کند. ظهر که به خانه مادربزرگ برمی‌گردد، بعد از خوردن غذا، مادربزرگ کاسه‌ای پر از چیپس یا سیب‌زمینی سرخ کرده و … به او داده و به اتاق خواب می‌فرستد تا آنجا همراه با خوردنی‌ها و کولا تکالیفش را انجام دهد. بعد از تمام شدن تکالیف نیز اجازه سر و صدا ندارد. لپ‌تاپی دستش هست و با فیلم‌ها و بازی‌های کامپیوتری سرگرم می‌شود.

مادربزرگ همیشه زبان به شکوه می‌گشاید و می‌گوید: این دختر را می‌بینی؟ مثل گاو ماده می‌چرد. او را پیش دکتر برده‌ام و گفته که خیلی اضافه وزن دارد و باید لاغر شود. اما حرف گوش نمی‌کند و می‌خورد. از روزی که به دنیا آمده، پیش من و مادرش است. سیزده سال است که وبال گردن ماست. می‌گویم: او نوه‌ات است. کاش راه دور نبود و نوه‌های من هم هر روز پیشم می‌آمدند و از دیدنشان لذت می‌بردم. بچه گناهی ندارد که سعی می‌کنید از سرتان بازش کنید. این رسم تربیت بچه نیست. می‌گوید: می‌خواهی چه کار کنم؟ مادر … این را پس انداخته و رفته دنبال …، این هم بزرگ شود مثل مادرش می‌شود. دیگر خسته شده‌ام. حداقل آخر هفته که تعطیل است، بیاید و دختر فلان‌فلان‌شده‌اش را ببرد. مگر من دایه‌ام؟ برای خودم خانه و زندگی دارم و الان می‌خواهم بیرون بروم. دوست ندارم این را با خودم ببرم. دلم هم نمی‌خواهد خانه‌ی من تنها بماند. دستش کج است.

از مونیکا می‌خواهم به خانه من بیاید و تا بازگشت مادربزرگ پیش من بماند. خوشحال شده و با سرعت لپ‌تابش را برداشته و با من می‌آید. می‌گوید تشنه است و دلش می‌خواهد چیزی به جز آب بنوشد. برایش چایی می‌آورم. دلخور نگاهم می‌کند. برایش شرح می‌دهم که نوشیدنی برای سلامتی‌اش ضرر دارد و بهتر است ترک کند. چایی را با اکراه می‌نوشد و از جا بلند شده و وارد اتاق خوابم می‌شود. کمد لباسم را باز کرده و بلوزهایم را از داخل کمد در می‌آورد. جلویش را می‌گیرم و از او می خواهم بلوزهایم را سرجایش بگذارد و از اتاق خوابم بیرون بیاید. به او تذکر می‌دهم که ورود به اتاق و دست زدن به کمد و اشیای خصوصی دیگران کار درستی نیست. در مرحله اول اخم کرده  و می‌گوید که از من خوشش نمی‌آید. اما من خودم را به نشنیدن می‌زنم. برایش انار می‌آورم و دانه‌هایش را جدا می‌کنم و با هم می‌خوریم. خوشش می‌آید و با من درد دل می کند.

می‌گوید: مادر و مادربزرگم برایم میوه پوست نمی‌کنند. یک عالمه شکلات و شیرینی می‌دهد که بخورم و خفه‌خون بگیرم. همه‌اش داد می‌زنند. پشت سر پدرم فحش می‌دهند که مرا وبال گردن آنها کرده است. می‌گویند شبیه گاو بی‌شاخ و دم هستم و به درد هیچ مردی نمی‌خورم که بیاید و دستم را گرفته و ببرد و راحت شوند.

راستی که چقدر صاف و ساده است. با یک محبت کوچک من رام شده و سفره دلش را برایم باز کرده است. از رفتار وحشتناک مادرش، از شب‌هایی که با مردی بیگانه به خانه می‌آید و او بیشتر شب‌ها خود را در اتاقش حبس می‌کند تا مرد مست او را نبیند. زیرا از معلمش آموخته که مردان مست بیگانه حالی‌شان نمی‌شود و می‌توانند به او آسیب برسانند. دستی بر موهای صاف و بلندش کشیده و دلداری‌اش می‌دهم. می‌گویم که آنها خیلی دوستت دارند اما نمی‌توانند علاقه‌شان را به تو نشان دهند. از زیبایی‌اش می‌گویم.از نقاشی‌های قشنگی که می‌کشد و از تنها ایرادش که چاقی اضافی است، آرام انتقاد می‌کنم. به من قول می‌دهد که مواظب سلامتی‌اش باشد. از او می‌خواهم که به مرد زندگی فکر نکند که خیلی زود است. باید درس بخواند و صاحب شغلی مناسب شود. آن گاه مردی خوب و مناسب عاشق‌اش خواهد شد…

حالا چند ماهی است که با مونیکا دوست شده‌ام . خانه مادربزرگ زندگی می‌کند و روزهای آخر هفته با اکراه پیش مادرش می‌رود. من نیز مثل معلمش تاکید می‌کنم که خانه مادرش از اتاق خوابش بیرون نیاید. تقریبا هر روز به دیدنم می‌آید. سعی می‌کند حرف‌هایم را گوش کند. به آرامی گونه‌اش را می‌بوسم و او به این بوسه من عادت کرده است. گاهی وقت‌ها دوتایی تا سر کوچه پیاده‌روی می‌کنیم. شوخی می‌کنیم و می‌خندیم. من با او احساس نوجوانی می‌کنم و او نیز خاله صدایم می‌کند. خوشحالم که توانسته‌ام برای چند ساعتی هم که شده لبخند بر لبانش بیاورم و بخواهم که با همکلاسی‌هایش هم مهربان باشد و از نوجوانی‌اش لذت ببرد. گویا مادربزرگش خیال اسباب‌کشی به خانه‌ای بزرگتر دارد و من نمی‌دانم عاقبت این دوستی بعد از اسباب‌کشی مادربزرگ چه خواهد شد.

این یک هشدار است، یک زنگ خطر

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

پیش از ظهر

نشسته بودم توی کلاس پشت کامپیوتر. آن‌روزها کارم تدریس نرم‌افزار بود و نوجوان‌ها بیش از بقیه رده‌های سنی متمایل بودند که این علم تقریبا تازه را کشف کنند. من برنامه‌نویس خوبی بودم و برای جلب نظرشان کدهای جذاب یادشان می‌دادم که خروجی‌های خوب داشت و کیفورشان می‌کرد.

توی کلاس‌های آن دوره دختری بود شقایق نام که خیلی شلخته لباس می‌پوشید اما چهره‌اش آنقدر جذاب بود که بی‌اختیار ظاهرش و شیوه لباس پوشیدنش را در نظر دیگران بی‌اهمیت جلوه می‌داد. دیگران به محض لبخند زدن و نمایش یک ردیف مروارید سفید و درخشان و برقی که از مردمک چشم‌های سیاهش می‌درخشید مسخ می‌شدند. برای من اما بعنوان معلمش هوش سرشار این دخترک ارزشمند بود. تشویقش می‌کردم و سعی‌ام این بود رابطه‌ام با بچه‌ها دوستانه باشد.

آن روز شقایق برافروخته وارد کلاس شد. لاقید و بی‌توجه به من که پشت میزم نشسته بودم یک صندلی کشید جلو، قلم و کاغذی برداشت و شروع کرد به نوشتن. اولش گمان کردم دارد تکلیفی، چیزی می‌نویسد اما وقتی متوجه شدم دارد اشک می‌ریزد صدایش زدم. «شقایق جان! چی شده؟ می‌تونم بهت کمک کنم؟» سرش را بالا آورد. دماغش را بالا کشید و با بغض گفت: «نه هیچکس نمی‌تونه دیگه بهم کمک کنه. میخوام بمیرم.» لبخند زدم و گفتم:« ای بابا حالا خیلی برای مردنت زوده شقایق. تو فقط شونزده سالته. بگو ببینم چی شده؟»

شقایق گفت با پسری دوست است که مسیحی است و حالا دارد از ایران می‌رود. می‌گفت ادوین گفته من مسیحی هستم و تو مسلمان و با هم بودنمان امکان‌پذیر نیست. می‌گفت اگر ادوین را از دست بدهد زندگی برایش بی‌فایده خواهد بود. حالا هم دارد نامه خودکشی‌اش را می‌نویسد تا به زندگی‌اش پایان دهد.

کار شقایق چیزی بود بین یک شیدایی تمام عیار و یک کودکی عجیب و غریب. به نظرم آمد در آن لحظه نباید بخندم و مسخره‌اش کنم. حق ندارم بی‌تفاوت باشم، حتی نصیحت کردن هم به نظرم بی‌فایده بود. بنابراین از خودم برایش گفتم. از احساس مشابهم در سال‌های نوجوانی به پسری که از دوستان خانوادگی‌مان بود. من دوستش داشتم. عاشقش بودم اما او هیچوقت نفهمید و یک روز شنیدم با همکلاسی‌اش در دانشگاه نامزد کرده است. بعد گفتم که اتفاقا به نظر من هم دنیا تمام شده می‌آمد. گفتم که من هم به خودکشی فکر کردم و نامه‌اش را هم نوشتم. کوتاه و مختصر، اما بعد یادم آمد طرف اصلا نمی‌دانسته من دوستش دارم پس چه گناهی دارد؟ من نباید از او عصبانی باشم. بیشتر که فکر کردم دیدم حتی اگر می‌دانست هم خیلی فرقی نمی‌کرد چون او خیلی مذهبی بود و من نبودم و احتمالا رابطه‌مان شدنی نبود. خلاصه هر چه بیشتر فکر کردم دیدم دلیلی برای خودکشی ندارم. آدم برای مردن باید دلایل بهتری داشته باشم. شقایق گریه کردن یادش رفته بود و داشت به من نگاه می‌کرد. تا آخر کلاس هم در دنیای خودش غور کرد. آن روز گذشت و من شب تا صبح از فکر و خیال و دلهره پلک روی هم نگذاشتم.

صبح فردا چشم‌های براق و سیاه شقایق و ردیف سفید مروارید دندان‌هایش اولین تصویری بود که بعد از ورود به کلاس دیدم و نفسی از سر آرامش کشیدم…

ققنوس در قفس

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

صبح

از بین تمام شاگردهای ریز و درشتی که توی این سال‌ها داشتم، به گمونم پسرکم از همه عجیب‌تر بود. روزی که کلاس درسمون رو شروع کردیم، وقتی بود که میان‌ترم اولش تموم شده بود و معدلش سه و نیم شده بود. (عدد درسته. دهگانش رو جا ننداختم). من اولین سوالی که پرسیدم این بود که تازه فهمیدین این بچه مشکل درسی داره؟

پسرکم اهل یه خانواده‌ی سنتی از یه شهرستان نسبتا کوچیک بود. هیچ وقت نگفت برام چه اتفاقی اونجا براش افتاده و چی شده که مجبور شده بود شهرش رو عوض کنه و بیاد شهر ما درس بخونه. رخداد، هر چیزی بود، منجر شده بود هیچ‌کدوم از مدرسه‌های شهرش ثبت نامش نکنن. توی شهر جدید هم دوستانی از سنخ دوستان قبلیش سریعا دورش جمع شدن. زندگیش دوباره تبدیل به ادامه‌ی همون زندگی شد. این البته بخشی بود که من نمیدیدم. ‌

پسرک خیلی مودب، خوش‌خنده و بسیار بذله‌گو بود و برخلاف بقیه‌ی شاگردهام و نوجوان‌هایی که دیده بودم که دلشون می‌خواست یا دکتر شن یا مهندس یا وکیل، این یکی دلش می‌خواست بزرگ شه و بره روی سن و مردم رو بخندونه. می‌خواست کمدین شه و هم باریک‌بینی‌اش رو داشت و هم استعدادش رو. یک پسر مودب و تپل و سر به هوا و عادی. این اون چیزی بود که می‌دیدم.

پرده رو اما کنار که می‌زدی، پشت پرده یک تصویر وحشتناکی خوابیده بود که هیچ وقت جرئت نکردم درست نگاهش کنم. این رو روزی فهمیدم که دوست دختر سابقش بهم زنگ زد. گریه می‌کرد که با فلانی به هم زدم و اون تهدیدم کرده روم اسید می‌ریزه. بهش گفتم نه و غلط کرده و مگه میشه؟ مگه به همین مسخرگیه زندگی؟ تو چرا این مزخرفات رو باور کردی؟ دعواش که کردم که پسر جان این حرفت وحشتناک‌ترین چیزیه که می‌تونستی بگی، این چیه گفتی؟ جواب داد نه شوخی کردم و یک جوری به مسخره‌بازی گذروند و رد شدیم از مسئله. قدم بعدی وقتی بود که از مدرسه‌اش خاطره تعریف کرد که دعوا کرده بودند و اونقدر آدم روبروش رو کتک زده بود که دندونش شکسته بود و صورتش خونی شده بود. این رو هم گذاشتم پای بلوف‌زنی‌های نوجوانی. مگه میشه کسی اینطور وحشیانه برخورد کنه؟

پسرک بچه‌ی کوچیک خانواده بود و تنها اولاد ذکور. پدر تمام آرزوهای عیش و عشرت زندگیش رو در همین یک دردانه خلاصه کرده بود و بچه، از نوجوانی پای بساط باده‌گساری و تفرج مردانه بود. خود پدر دستش پیاله داده بود. خودش براش سیگار روشن کرده بود و خودش مرزهای باید و نبایدی ذهنش رو نابود کرده بود. هر بار پسر رو تشویق کرده بود قلدربازی کنه و کارهای خطرناک انجام بده و همیشه این وقت‌ها بود که بهش اون توجهی که می‌خواست رو داده بود. در برابر هیچ وقت نظارت و مرزبندی که باید رو روی پسرش اعمال نکرده بود. پسرک خودش می‌دونست کارهاش در شان خودش و خانواده‌اش نیست. راه دیگه‌ای بلد نبود تا توجه جلب کنه. تا محبت جلب کنه.

آخر دوره‌ی درس خوندمون توی یه درگیری خیابونی چاقو خورد و دکترا بهش گفتن سلامتی بخشی از بدنش رو به احتمال زیاد برای همیشه از دست داده. این نقطه، همون جایی بود که رسیدن بهش ناگزیر طریقه‌ی زندگیش بود اما اینجا موج تحقیر از طرف خانواده‌اش سرازیر شد. که تو چرا اینی؟ پدرش بهش زنگ زده بود و گفته بود تو دیگه پسر من نیستی. مادرش هر روز بهش می گفت چقدر خجالت می‌کشه از بودنش و بقیه دائم بهش سرکوفت می‌زدن و پسرک، اینجا فقط هفده سالش بود. له شده بود از درون.

من نوجوان‌هایی که مشکل پیدا کردن یا مشکل داشتن زیاد دیدم. از کسانی که با خانواده دعوا می‌کنن تا افرادی که با سیستم جامعه نمی‌تونن خودشون رو همخوان کنن. همیشه نوک پیکان این جریان رو به سمت خانواده می‌بینم: پدر و مادر وقتی نتونن بچه رو درست بپذیرن و اجازه‌ی رشد بهش بدن، رفتارهایی که نوجوان برای جلب توجه می‌کنه از حد بیرون میره. به نظرم – نظر کسی که مادر نیست – ابتدایی‌ترین کاری که در مواجه با یک نوجوان آسیب‌دیده میشه انجام داد بودن کنارشه. دیدنشه. شنیدنشه. فرق گذاشتن بین خود واقعیش با اون کسیه که در این مواقع درگیر شده و آسیب دیده. بچه‌ها همه یک عالمه بخش‌های روشن دارن که نیاز دارن کسی از درونشون بیرون بکشه. عمیقا نیاز دارن که دیده بشن. اگر توی این نقطه رها بشن، عمدتا نمی‌تونن خودشون رو از اتفاق تفکیک کنن. از درون به پایان می‌رسن .نیاز دارن به اونها به عنوان یک فرد مستقل احترام گذاشته شه. و بد به حال نوجوانی که این امکان براش پیش نیاد.

من تو را جدی می‌گیرم

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

سپیده‌دم

چند روز پیش یه جایی بحثی بود راجع به یه دختر و پسر نوجوون که خیلی سفت و سخت تصمیم گرفته بودن با هم ازدواج کنن و خانواده‌ها هم خیلی سفت و سخت داشتن مقابله می‌کردن با این تصمیمشون. جدای از اینکه به هر حال توی همچین شرایطی باید همه جوانب قضیه رو در نظر گرفت، داشتم فکر می‌کردم که اگه خانواده‌ها موفق بشن و این دو تا رو از تصمیمشون منصرف کنن آیا بلدن بهشون کمک کنن که دوباره خرده‌های دل شکسته‌شون رو جمع و جور کنن و دوباره بتونن سرپا بشن و برن دنبال یه عشق و عاشقی جدید؟

به نظرم تو فرهنگ ما اصلاً یه نوجوون اونقدر جدی گرفته نمی‌شه که بخوایم فکر کنیم می‌تونه مشکل عاطفی هم داشته باشه و بخوایم بدونیم باهاش چطور باید برخورد کنیم. اگه یه دختر مثلاً ۱۵-۱۴ ساله بره به مامانش بگه مامان من عاشق پسر همسایه شدم ولی اون بهم محل نمی‌ذاره و دلم رو میشکونه، مامانه اگه خیلی روشنفکر باشه به دختره میگه تو هنوز دهنت بوی شیر میده، بشین سر درس و مشقت دخترم، هر وقت دانشگاه قبول شدی همین پسر همسایه میاد پاشنه خونه رو از جا می‌کنه که عروسش بشی. اگه هم یه کمی کمتر روشنفکر باشه که جواب دختره لنگه دمپایی و گزارش به باباش خواهد بود.

نمی‌دونم چرا این طوریه که مشکلات عاطفی تو این سن و سال، معمولاً  از بیخ و بن انکار می‌شه. در صورتی که اگه بخوایم منطقی نگاه کنیم اتفاقاً تو این دوره سنی به خاطر هجوم همه جانبه هورمون‌ها و به خاطر اینکه نوجوون هنوز در خیلی از موارد مثل یه کودک فکر می‌کنه احتمال درگیر شدن عواطف و به تبع اون برخوردن به مشکلات عاطفی خیلی زیاده. یه دختر یا پسر ۱۴ ساله با کمترین آشنایی می‌تونه عاشق بشه و فکر کنه که طرف عشق اول و آخر زندگیشه و اگه بهش نرسه دیگه زندگیش تموم شده. با قدرت خیال‌پردازی فوق‌العاده‌اش از طرف یه شاهزاده می‌سازه که قراره تا آخر عمر در کنار هم عاشقانه زندگی کنن و هر شب با این رویای شیرین به خواب میره. حالا یه روز صبح بیدار می‌شه و می‌بینه که شاهزاده دیروز از اون محل اسباب‌کشی کرده و به کل از صفحه روزگار حذف شده. بره به مامانش بگه؟ به باباش بگه؟ خاله؟ عمو؟

من تا حالا در نقش اون مامانه یا خاله‌هه نبودم ولی به احتمال قریب به یقین تا چند سال دیگه پسرم من رو در جایگاه اون مامانه قرار خواهد داد (البته اگه بتونم یه کاری کنم که باهام اینقدر راحت باشه که اینجور مسایلش رو بهم بگه). تا حالا چندین بار به این سناریو فکر کردم که یه روز پسرم از مدرسه میاد خونه و در اتاقش رو می‌بنده و از اون تو صدای موسیقی غمگینی میاد و بهم می‌گه مامان لطفاً کاری به کارم نداشته باش. کاری که قراره بعدش بازیگر نقش مامان انجام بده اینه که بعد از اینکه پسر یه کم آروم شد و دلش خواست بشینه با مامانش حرف بزنه و بگه که چند روزه دختر دوست خانوادگیشون جواب پیام‌هاش رو سربالا میده، یه نفس عمیق بکشه و سر پسر رو بذاره رو سینه‌اش و بهش بگه درکت می‌کنم، حق داری غمگین باشی. بزرگ شدن درد داره و این قلب شکستن‌ها هم جزیی از بزرگ شدن آدم‌هاست. به دنیای آدم‌بزرگ‌ها خوش اومدی.

دنیاهای دور، رویاهای نزدیک

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

سحرگاه

مهسا که به دنیا آمد من نوجوان بودم. او اولین کودک متولد شده در فامیلِ هفتاد هشتاد نفر‌ه‌ی ما پس از سال‌ها بود و طبیعی است که تمام روند بزرگ شدنش، اولین کلماتش، اولین قدم‌هایش و همه‌ی اولین‌های دیگرش چقدر برای همه‌ی ما جالب بود.

کم‌کم دختربچه‌ی ما بزرگ‌تر شد. اولین باری که مستقلاً با هم بیرون رفتیم، برای نمایشگاه کتاب بود که آن‌وقت‌ها خیابانِ کناریِ خانه‌ی ما بود. آن سال‌ها من روسری‌ام را مدل خاصی سر می‌کردم که شکلی بین شال و روسری را نشان می‌داد. بار بعد که در مهمانی خانوادگی دیدمش، روسری‌اش را مدل ابداعی جدید من سر کرده بود و آرایشش و حتی مدل موهایش هم شبیه من بود.

دیگر در مهمانی‌ها مثل دو دوست کنار هم می‌نشستیم، با هم ظرف می‌شستیم و با هم برنامه توی گوشی‌های بقیه می‌ریختیم و در خلالش حرف می‌زدیم. از درگیری‌هایش با مادرش، اولین تپش‌های قلبش، عشق، دوست-پسر پیدا کردن، فیس‌بوک، درس‌هایش، دوست‌هایش، مسافرت‌هایمان و از دانشگاه قبول شدن او، که دلش می‌خواست همان دانشگاه من برود و همان رشته‌ی مرا بخواند و همان کارهای مرا بکند.

بعدتر من در شرکت پدرش مشغول به کار شدم. گاهی می‌آمد آنجا و کنار من که کارهایم را می‌کردم می‌نشست و حرف می‌زد و سوال می‌کرد و تعریف می‌کرد تا ساعت کاری‌ من تمام شود و با هم برویم. یک‌بار خواست که با هم برویم بگردیم. من بردم‌اش به سفره‌خانه‌ای که تازه با دوستانم پیدا کرده بودیم و قلیان برای دخترها هم سرو می‌کرد. برایش کیک شکلاتی و قلیان و چای و سیب‌زمینی تنوری سفارش دادم. ساعتش را نگاه می‌کرد و دل دل می‌کرد برای رفتن. گفت دوستانش در اکباتان (یا شهرک غرب یا یک جای دیگری که یادم نمی‌آید) یک دور همیِ «هیوج» دارند که همه‌ی شاخ‌های شهرک آنجا جمعند. گفت دوتا از آن‌ها به او «کراش» دارند و قرار است بعد از آن بروند خانه‌ی یکی دیگر از دوستان و «ماری» بزنند. گفت دفعه قبل خانه سارینا بودند که مادرش مسافرت بوده و همه حالشان خوش بوده -بالا بوده‌اند- که یکهو در می‌زنند و که پشت در بوده؟ زن همسایه که قرار بوده در نبودِ مادر سارینا بیاید و به او سر بزند. یادم نیست گفت چطور پیچاندندش. شاید هم درست توضیح نداد. همین‌ها مرا قانع کرد که حتماً دارد غلو می‌کند و حتما دختر و پسرهای به این کم سن و سالی با هم رابطه‌ی جنسی ندارند و حتماً ماری دود نمی‌کنند و حتماً مارتینی نمی‌نوشند.

همان روز و همان جا بود که حس کردم چقدر تمام حرف‌هایی که در مورد «عشق» و «تک پر» بودن و «یک مرد برای همیشه» پای ظرفشویی برایش گفته‌ام احمقانه است. حس آدمی را داشتم که با لباس سنتی دهکده‌اش در شوی «ویکتوریا سیکرت» شرکت کرده و حالا نمی‌داند با دامن بلند چین-چینش چه کند.

یادم نیست چقدر بعد از آن بود که خانه‌ی خاله‌اش مهمان بودیم و از قضا یکی از بستگان شوهرخاله‌اش هم آنجا بود. پسری که من به نام می‌شناختم ولی تا به حال ندیده بودمش. پسر خیلی جوان و بسیار خوش‌منظر، مودب، پخته، خوش‌صحبت و با اطلاعاتی بود که تازه دانشگاه قبول شده بود و آن‌ همه ظرافت و عقلانیت ِرفتاری با آن‌همه جوانی‌اش برای من – و حتما برای تمام حاضرین آن‌جا – بسیار دلنشین بود. مهسا آرام آمد کنارم نشست و گفت: «یادت میاد گفته بودم یکیو دوس دارم؟» و با چشم اشاره کرد به پسر و گفت: «همینه.» لبخند زدم. (البته توی دلم) پسر تماماً منطبق بر آن حرف‌های دخترانه‌ی قبلی‌مان بود و اگر بخواهم کمی اغماض کنم شبیه مردهای «من- پسند» و پارتنر آن وقت‌ها و همسر فعلیم بود.

راه، همین بود. من باید زندگی می‌کردم. زندگی خودم را و او همان طور که کنار من ظرف می‌شست یا کنارم میوه پوست می‌کند یا قلیان می‌کشید یا از دور نگاهم می‌کرد برای خودش الگو بر می‌داشت. شاید مهم نباشد که آن وسط‌ها دروغ بگوید یا ماری بزند یا دورهمی‌های خفن برود؛ مهم این است که عاقبت به راهی می‌رود که فکر می‌کند یک نفر دیگر قبل از او رفته و به نظر او درست، قشنگ یا معقول می‌رسد.

دینگ! برایم پیام می‌آید: «سلام اُلگو جان، گِس وات؟ قبول شدممممممم!!!!!!!! چطوری هم-دانشگاهی؟؟؟؟؟؟» (البته این‌ها را فینگیلیش می‌نویسد)

باید حواسم باشد درست‌تر زندگی کنم. این‌طور نیست؟

بحران

«با نوجوانی که دچار مشکل عاطفی شده است چگونه برخورد کنیم»

مهمان هفته: وحید بدیعی

یکی از بزرگترین تجربیات نوجوانان در سنین بلوغ مشکل عاطفی است و چنانچه پدر و یا مادر و یا کسی که نوجوان او را الگوی خود می‌داند در مورد مسائل عاطفی با او صحبت نکرده باشد، برخورد با چنین مشکلی دشوارتر خواهد بود. در این میان به نظر من نقش مادر می‌تواند نقشی بزرگ و سرنوشت‌ساز باشد، چرا که نوجوان از کودکی دلبستگی به مادر را تجربه کرده است. در واقع مادر برای هر دو جنسیت نوجوان می‌تواند راه‌ساز باشد.

دوستی که مادر یک دختر هجده ساله است و سال‌هاست که متارکه کرده می‌گفت دخترش برای ایجاد رابطه با جنس مخالف دچار مشکل است و مادر برای دخترش خیلی نگران است. بعد از ساعت‌ها بحث و گفتگو مشخص شد که مادر برای سال‌ها از همسر سابقش و پدر دخترش گلایه می‌کرده و این باعث شده است که دخترش نسبت به جنس مخالف بدبین باشد و این بدگمانی باعث شده بود که در مجلس رقص دبیرستان تنها بماند. این دوست خوب به نظر من اشتباه بزرگی کرده بود، چرا که کودک  و نوجوان با ذهن زلالشان توان تفکیک و جداسازی ندارند و وقتی ذهنشان به یک نفر بدبین شد آن را بسط می‌دهند و نسبت به جنس مخالف بدبین می‌شوند.

مادر بخصوص اگر متارکه کرده است می‌تواند نقش یک آموزگار را داشته باشد و به کودک و یا نوجوان خود بیاموزد که که اگر دو نفر با هم نمی‌توانند زندگی مشترک داشته باشند، به معنی آن نیست که آنها با هیچکس نمی‌توانند رابطه داشته باشند. نوجوانان باید بیاموزند که اگر یک نفر عواطف آنها را به بازی گرفت، پایان دنیا نیست و همیشه افرادی خواهند بود که بتوانند رابطه‌ای عمیق و پایدار برقرار کنند.

مشکلات عاطفی همیشه رابطه با جنس مخالف نیست و برخی اوقات نوجوان در ارتباط با خانواده دچار مشکل عاطفی می‌شوند. احساس عدم درک یکی از معمول‌ترین این مشکلات است. به نظر من با نوجوانان باید گفتمان داشت. حرف‌هایشان را شنید و درکشان کرد. یکی از آسان‌ترین روش‌های برخورد با مشکلات عاطفی نوجوانان کمک گرفتن از روانشناس و روانکاو است. پیدا کردن روانکاوی که نوجوان بتواند به او اعتماد کند در واقع می‌تواند مشکل‌گشای بسیاری از این مشکلات باشد.

روانکاو می‌تواند با دانش خود به نوجوان کمک کند تا افکار پریشان را از ذهنش بزداید و در مسیری درست به زندگانی ادامه بدهد.

ما محصل بر کسی نگماشتیم

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

بامداد

به نظرم گویی زن‌های جامعه ایران (منظورم اکثریتی است که سنت بر زندگی‌شان سایه انداخته و به هر دلیلی با این سایه زندگی می‌کنند)، حق دارند که به رابطه یک‌شبه تن ندهند. بستر سنتی جامعه ایران کشش رابطه یک‌شبه را ندارد. زنی که فردی را برای یک شب و برای سکس انتخاب می‌کند، حتی از طرف همان فرد هم امنیت ندارد و خود او نیز تهدیدی برای زندگی آینده زن است. تقریبا هر فردی که از این رابطه اطلاعی پیدا کند، پتانسیل این امر را دارد که زندگی زن را نابود کند. اما سوالی که پیش می‌آید این است که چه می‌شود که با وجود این چشم‌انداز مخوف، زنانی متعلق به بافت سنتی ایران هستند که به روابط گذری تن می‌دهند؟

دید غالب تفکر سنتی دو پاسخ به این سوال می‌دهد، پاسخ اول می‌گوید که زنِ ماجرا گول خورده است فکر می‌کرده بعد از این اتفاق، فرد به خواستگاریش می‌آید و یک عمر شاد و خوش و نغمه زنان، با هم زندگی می‌کنند. پاسخ دوم زنِ ماجرا را زنِ روسپی می‌بیند که همان قصه قدیمی فقر او را به سمت سوق داده است. یعنی در هر دو پاسخ زن به عنوان قربانی در نظر گرفته می‌شود. ابژه‌ی جنسی که برای بقا مجبور است با دیگری رابطه داشته باشد و هرچه این رابطه گذراتر باشد میزان جبر و قربانی بودن زن بیشتر می‌شود. به بیان دیگر در این دو رویکرد چیزی تحت عنوان خواستنِ زن، بدنِ زن و عامل بودن او معنا ندارد. در واقع مسئولیتی بر عهده زن گذاشته شده است در حالی که حقوقی ندارد.

اگر به تفکر نیمچه مدرن غالب رجوع کنیم، دقیقا همان مفاهیمی که در غالب سنتی  پنهان شده‌اند، پا عرصه می‌گذراند و یکه تاز میدان می‌شوند. در پاسخ به سوال جملاتی مانند «بدن خودم است و اختیار آن را دارم»، «دلم خواست با او بخوابم»، «در دنیای امروزی هر فردی حق دارد، طوری که عشقش می‌کشد زندگی کند»، «می‌خواهم خوش بگذرانم»، «از اینکه با یک نفر تا اخر عمر باشم، حالم بهم می‌خورد» و … داده می‌شود. در این پاسخ‌ها، زن عاملیت دارد، خواسته‌هایش را پیگیری می‌کند و انتخاب می‌کند. اما به نظرم در لایه پنهان این دیدگاه، زن حقوق بسیاری دارد در حالی که مسئولیتی ندارد .

به نظر من پاسخ‌های هر دو دیدگاه خطرناک است، در هر دو دیدگاه، زن به عنوان انسان نرمال با حق طبیعی حیات و انتخاب در نظر گرفته نشده است. انسان نرمال فکر می‌کند، تصمیم می‌گیرد، انتخاب می‌کند و مسئولیت انتخابش را نیز قبول می‌کند. به نظرم اگر هر فردی بداند در قبال کاری که انجام می‌دهد مسئول است و مسئولیت آن را نیز پذیرا باشد، انجام هر کاری مجاز است، حتی تن دادن زنِ متعلق به بافت سنتی به روابط گذری و یک‌شبه.

تارهای بی‌رنگ عنکبوت در لایه‌های پنهان باور

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

نیمه شب

یکی از همکارهای خانم در شرکت تازه‌ام در زندگیش سبک غریبی داشت. یکجور بی‌خیالی دنیا توام با صمیمت خاص و کنترل‌شده که هم جذاب و محبوب باشد و هم احترامش را نگه دارند و هم چه زن چه مرد، چه موافق و چه مخالفش، هیچیک از مرزهای شخصی-خصوصی را در دوستی‌شان با او اعمال نکنند و به راحتی از هر در که میلشان باشد با او حرف بزنند؛ و از واکنش او هم، چه پذیرایشان باشد و چه بفرستدشان رد کارشان، ناراحت نشوند و فردا هم برای اختلاط برگردند. این بود که با همه این ابرهای گوناگون، آسمان اطرافش طوفانی نبود. از هفته دوم سوم بود که شروع کرد از خودش برایم تعریف کردن. زندگیش اصلاً روتین و روزمره نبود و هر روزش یک هیجان و تجربه جدید داشت، تقریباً به هیچ چیز نه نمی‌گفت و با آغوش باز پذیرای خطرات و دردهایش بود. هیجان زندگیش چنان انرژی‌ای به او می‌داد که سختی‌ها و طعنه‌ها و نگاه‌های سرکوفت‌زننده چندان اثر مخربی نداشت و قدرت مبارزه باهاشان را پیدا کرده بود. معتقد بود چطور پسرها می‌توانند برای یک شب به او پیشنهاد بدهند ولی او برای خاطر یک شب باید تعهد بدهد و بعدش هم خیانت ببیند و سرویس شود تا تعهد را پس بگیرد! این است که حوصله تعهد ندارد ولی با آدم متعهد هم نمی‌رود. به غیر از گذری بودن همخواب‌هایش، باقی انتخاب‌هایش و اتفاق‌های زندگیش برایم قشنگ بود.

عین فیلم سینمایی که درست از جاییکه قرار است یکجای کار بلنگد می‌پرند تو زندگی آدم‌ها، وقتی با سبک زندگیش آشنا شدم، یکهو مریض شد. خبر مریضیش چشم برهم‌زدنی در شرکت پیچید و آقایان دیگر برای سلام و احوالپرسی نیامدند و خانم‌ها هم نگاه‌هایشان پر از سرزنش و سکوت و خودت خواستی، خاک بر سرت شد. در سکوت و تنهایی رفت بیمارستان و عمل کرد و برگشت سر کار. ولی دیگر آن آدم سابق نبود که ناخوشایندها به چپش باشد، شکننده شده بود. انگار که مریضی‌اش اثباتی باشد بر درستی سرکوفت‌ها و تحقیرها، بهش گفته بودند این کیست‌ها عقوبت گناهانت است، توبه کن و شکر که فرصت جبران در این دنیا برایت مهیا شده. می‌گفت باور ندارم و فقط دارند مرا با این حرف‌ها و برخوردها تضعیف می‌کنند، الآن دارند انتقام روح به بند کشیده خودشان را از من می‌گیرند، من آزادم و خودم انتخاب می‌کنم، اینها خرافات است ولی انگار که مریضی‌اش به عذاب وجدان انداخته باشدش، از توش و توان افتاده بود.

نه فقط من، چند نفر دیگری که طولانی‌تر می‌شناختندش هم با من هم‌عقیده بودند که آن استحکام و ثبات قدم پیشین را ندارد. از همکار گرفته تا رییس و دوستان گرمابه و گلستان، بحق و ناحق همه را حداقل یکبار از دم تیغ برنده زبانش گذراند. قبلتر هم برای هر کس که زخم‌زبان می‌زد، گرد و خاک می‌کرد ولی این گرد و خاک‌های بعد از مریضیش رنگ و بوی قدرت و اعتماد به نفس نداشت، یک جور تزلزل و رنجش درش بود، بوی سرخوردگی می‌داد. یک روز گفت دیگر می‌خواهم ازدواج کنم، بسم است هرچه از این جامعه خشک‌مغز کشیدم. فکر می‌کردم خیلی باید بگذرد تا آدمی را پیدا کند که بتواند زندگی پیشین و روحیاتش را بپذیرد. مردی که بتواند روابط آزاد و گذرا را برای زن هم قائل باشد، خیلی کم است. ولی طولی نکشید که در یکی از شب‌نشینی‌ها کسی را دید و همخانه شدند و در یک رفت و برگشت آخر هفته پسر را به مادر پدرش و در یک وقت ناهار به همکاران شرکت معرفی کرد.

بطور محسوسی رفتارها با او تغییر کرد، ریز و درشت کارش زیر ذره‌بین رفت، زمان تلفن‌هایش و ناتوانی ناشی از نقاهت بعد از عملش و مرخصی‌های گاه و بیگاه و کج‌خلقی‌ها و هر آنچه که قبلاً دیده نمی‌شد، دیگر برای شرکت و مدیریت قابل تحمل نبود و توبیخ‌های شفاهی، کتبی و مالی به سمتش سرازیر شد. برای هر کارمند دیگری اینها طبیعی‌ست ولی برای او بعد از هشت سال کار در آن شرکت، تازگی داشت. روابط شخصیش هم تعریفی نداشت. نامزدش که صیغه کرده بودند، سرکوفت روابط قبلیش را بهش می‌زد و آزارش می‌داد، انگار نه انگار که خودش هم یکی از همان روابط بوده است. زندگی برایش جهنم شده بود، استقامت قبل را نداشت و کارهای قبل هم بهش روحیه نمی‌داد، دوستانش پراکنده شده بودند. مجبورش کردند استعفا بدهد. در چند شرکت دیگر کار کرد ولی دوام نیاورد و مهاجرت کرد. جریان زندگی ارتباطمان را تا حد شبکه‌های اجتماعی تنزل داد.

اکنون می‌بینم که به مملکت برگشته ولی دیگر چینی بندزده است. خشم و ضعف‌های یک‌شبه، همه چیز یا جهنمی‌ست یا بهشتی حد وسط هم ندارد، کلاس‌های یوگا و اندیشه مثبت، مقاربه در جنگل، سفرهای مکرر به جاهای عجیب غریب، چس‌ناله به درگاه خدا، توبه، صبح چادر به سر زیارت و شبش پارتی با رفقای جان و فردایش از تنهایی نالیدن. از پست‌هایش پیداست، در ملغمه‌ای از ایمان و خرافه و ترس بدنبال آن اعتماد به نفس و روحیه مبارزه‌جویانه و باور خدشه‌ناپذیر سرگردان است. حقش نبود در چنبره ریشه‌های نازک و نادیده مذهبی و تبعیض جنسیتی و عرف جامعه چنین گرفتار آید.

استغفرالله

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

شبانگاه

با شنیدن این سوال سه بار «استغفرالله ربی و اتوبی علیه» گفتم. تعجب نکنید، چون نسل من چنین عکس‎العملی را طبیعی می‌داند‌. نسل من شرط پاکیزکی زن را غلبه کردن بر هوای نفس خویش می‌داند. نسل من از کودکی آموخته است که بجز همسر‌، مرد دیگری اجازه دیدن تن او را ندارد.‌ من و هم‌نسلانم تا هفده سالگی چشم‌و‌گوش‌بسته زندگی کردیم. باور کنید تا پانزده سالگی نه از بکارت خبری داشتیم و نه می‌دانستیم نوزاد از کدام قسمت بدن زن بیرون می‌آید. روزی که دبیرمان در این مورد توضیح داد ‌‌من و همکلاسانم ماتمان برد. حالا دیگر سوالمان این بود که بعد از بیرون آمدن نوزاد از بدن مادر‌، چه بلائی سر آن قسمت از بدن می‌آید‌؟ آیا آن قسمت بدن همانگونه گشاد می‌ماند‌؟

بله ما از پسری که هم سن و سالمان بود خوشمان آمده و در خفا دفتر خاطراتی تهیه کرده و برایش عشق‌نامه نوشتیم‌. از چشمانش‌، از بازوان مردانه‌اش‌، از موهای کاکلی‌اش و … در حسرت لمس کردن دستانش آه کشیدیم. زمان سپری شده و بزرگ شده و قبل از رفتن‌ به خانه بخت‌، دفتر خاطرات مخفی‌مان را سوزانده‌ایم تا همسر آینده به راز ما «‌که قصه راز و نیاز با معشوق آن هم فقط روی کاغذ‌» پی نبرد. بعد از خانه بخت هم اجازه نداشتیم از زیبایی یا جذابیت مردی دیگر حرف بزنیم. یادم می‌آید روزی که ترانه داریوش اقبالی را گوش می‌کردیم گفتم عجب صدائی‌‌ و همین شبه جمله‌ام چه هنگامه‌ای به راه انداخت که چشمتان روز بد نبیند. این حق آدمی است که در مورد صدا یا قیافه یا رفتار هنرمند اظهار‌نظر کند.

بگذریم سخن کوتاه کنم که روش تعلیم و تربیت و آداب و رسوم و نصایح مادربزرگم‌، می‌گوید که‌ داشتن رابطه جنسی آن هم یک‌شبه و بدون ازدواج کراهت دارد. بهتر است که چنین نباشد و من به این آداب و رسوم پایبندم.

ختنه

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

شامگاه

چند روز پیش در یه جمعی از دخترای دهه هفتادی حضور داشتم و یه گوشه داشتم نون و ماستم رو می‌خوردم که بحثشون رسید به روابط قبل از ازدواج. من تنها بزرگتر جمع نبودم و این به وضوح معذبشون می‌کرد برای اظهار نظر کردن. براشون خیلی واضح بود این روابط قبیح هستن و نباید باشن و زندگی ساخته شده بر مبنای این روابط، اصلا پایه‌ی صحیحی نداره پس خوشبختی هم نمیاره. زندگی رو باید روی عقل ساخت و نه بر مبنای احساس. اینها رو می‌گفتن و می‌خندیدن. مشخص بود از ته دل نمیگن. خنده‌های نخودکیشون به پا بود. صحبت‌هاشون ادامه پیدا کرد و رسید به اینکه پسرها و مردها زن رو به خاطر تن می‌خوان. که از رابطه، فقط سکس می‌طلبن. که از سکس فقط لذت می‌خوان. بحث به اینجا که رسید همه سر تکون دادن. بعضی با غم و بعضی با تاکید. همه‌ی چهره‌ها جدی بود. همه قبول داشتن این احتمال رو. همه واقعا باور داشتن.

مهم نیست طبق چه باور فرهنگی زندگی کنی. می‌شه به پشتوانه‌ی رسم و رسومات و داستان‌هایی که از بچگی به زن میگی، زندگیش رو خلاصه کنی به ماشین فرزندآوری. سعی می‌کنی با فشار از درون توی یه بقچه بپیچونیش و کاری کنی که خودش خودش رو کنترل کنه. که یه گوشه بشینه و آدم‌ها رو رصد کنه تا مورد مناسبی براش پیش بیاد تا بتونه ازش حمایت کنه و خرج زندگیش رو بده تا زن، با خیال راحت به وظایف زناشوییش عمل کنه و فرزند بیاره و از لذت عجیب و دلنشین مادر شدن بهره‌مند بشه. اما زندگی زن فقط این نیست. واقعا این نیست. حالا هی زن رو بترسون که شبیه یه آدامس جویده شده باهات برخورد میشه. شبیه یک لباس کهنه. یا بترسون که بعدش دیگه نمی‌تونی به کسی پایبند بشی. دیگه شبیه پیچ هرز می‌شی. دیگه به درد نمی‌خوری.

من چیزی حدود چهارسال رابطه‌ی جدی نداشتم. آدمی توی زندگیم نبود. این چهار سال رو شبیه پروانه که نه، شبیه یک زنبور عسل طی کردم. از این گل به اون گل. از این آدم به اون آدم. اگر کسی چشمم رو می‌گرفت برای به دست آوردنش برنامه می‌ریختم. زمان مشخص می‌کردم. بلاخره به دستش می‌آوردم و از یک شب تا سه ماه از تنش لذت می‌بردم. این مدت عالی بود. شبیه یک گردش سرخوشانه و سرمست ساز. برخلاف اون چیزی که همیشه می‌ترسوندنم، بعد از همه‌ی این مدت یکی از همین آدم‌ها همراه ثابتم شد و هیچ وقت هم دلتنگ آغوش هیچ کدوم از اون آدم ها نشدم.

دخترهای زیاد دیگه‌ای رو می‌شناسم که به سکس به چشم معامله نگاه نمی‌کنن. فکر نمی‌کنن فقط یک اندام تناسلی زنانه یک بار مصرف هستن. برای رابطه وقت صرف می‌کنن و سهم مساوی در سکس و در رابطه طلب می‌کنن. گاهی این رابطه به کوتاهی یک شب و یک اتفاقه و گاهی به بلندی یک عمر. اما زنانی که فکر می‌کنن از رابطه فقط مردها منتفع میشن، که به سکس به چشم کامگیری مردانه نگاه می‌کنن، یاد میگیرن از سکس لذت نبرن. براشون رابطه‌ی یک شبه که هیچ، رابطه‌ی طولانی مدت هم لذت بخش نیست.

دخترها و زن‌ها رو میشه از روابط کوتاه‌مدت بازداشت. کار آسونیه. با آموزش دقیق، میشه اینکار رو کرد. اما به گمون من، آدمی که به خودش اجازه نده از تنش به وقت نیاز لذت ببره، برای جبران این ناکامی سعی می کنه از یک بخش دیگه‌ی رابطه کم کنه که مساوات براش رعایت شه. به این زن در عرف زن خوب گفته میشه. زنی که دائم مرد رو قضاوت می‌کنه که چه سبکسره. که باور می‌کنه یک فرشته است. فرشته‌ی اخته شده و بدون بال.

نیازهای انسانی

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

غروب

من در مورد خودم می‌نویسم. چرا من به رابطه گذری و یک‌شبه تن ندادم؟ چرا خوشایندم نبود؟ راجع بهش چی فکر می‌کردم؟ یا الان چی فکر می‌کنم؟

دلم می‌خواست می‌تونستم به راحتی وارد یه رابطه جنسی یک‌شبه بشم. بدون شناخت، بدون فکر به آینده، و بدون دلبستگی لذت خالص تن رو درک کنم. بر اساس نیازم عمل کنم. درست مثل وقتی که گرسنه یا تشنه‌م یا خوابم میاد… اما نتونستم. من همیشه برای داشتن رابطه جنسی نیاز به شناخت داشتم، هنوزم همینم. باید کسی رو دوست داشته باشم. حداقل ازش خوشم بیاد. من نمی‌تونم از پس دلتنگی و نفرت خودم از خودم بعد از رابطه جنسی بدون شناخت بربیام. اگه توی این شرایط قرار بگیرم مطمئنم هر کاری خواهم کرد که رابطه رو از یه رابطه صرفا جنسی خارج کنم. چیزی توی وجودش پیدا کنم که دوست دارم. نگاه، لبخند، فرم انگشتها، یا شاید جنس صدا… یا حتی سر صحبت رو باز کنم و تقلا کنم تا شاید توی همون چند ساعت بتونم طرف رو کمی بشناسم. نمی‌دونم این جوری باز هم اسمش رو میشه گذاشت رابطه گذری؟ وقتی که تلاش می‌کنی بفهمی طرف چی فکر می‌کنه، چی دوست داره، توی قلبش چه خبره، توی زندگیش کسی رو داره یا نه… گمون نمی‌کنم. نه، فکر نمی‌کنم اسمش بشه رابطه گذری.

اما از خدام بود که بتونم به تنم مجال لذت بردن بدم. از خدام بود که بتونم بدون عذاب وجدان، بدون ترس از قضاوت شدن، بدون تلاش برای شناختن و شناخته شدن، دوست داشتن و دوست داشته شدن، بدون برنامه‌ریزی برای داشتن یه همسفر و تنها نبودن، با کسی باشم و به بعدش هم فکر نکنم. با خودم روراست باشم که انسانم و مثل هر آدم عادی دیگه‌ای نیازهای انسانی دارم و تا پیدا کردن آدمی که بتونم دوستش داشته باشم و بهش اعتماد کنم – بهش اعتماد کنم – خودمو قانع کنم حداقل نیازهای عادی و معمولی تنمو برطرف کنم.

زن می‌لرزید، مرد می‌خندید

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

عصر

از آن عشق‌های اساطیری بود عشقشان. چیزی ناب و بی‌نظیر و سوزنده. زن جوان بود، هجده ساله شاید. مرد پزشکی بود خوش‌قد و بالا با چشم‌های شوخ و شنگ. زن در نگاه اول به او دل از کف داده بود. مرد اما بیمار همه‌ی زن‌های جهان بود. همه زن‌ها را به تخت‌خواب می‌کشاند. آدم ماندن با یک نفر نبود. همه را به قول خودش «مزه می‌کرد».

ازدواج کردند. ناگهانی و بی‌مقدمه. اولش مرد همه رابطه‌های دیگرش را قطع کرد. سادگی دختر او را تحت تاثیر قرار داده بود. دختر وفادار محض بود و مرد مراقبت می‌کرد که نلغزد اما نمی‌شد. با ز‌ن‌ها که تنها می‌ماند در محل کار و جلسه و مراودات اجتماعی هنرش گل می‌کرد. هنر به دام انداختن زنان.

زن می‌فهمید. بغض می‌کرد. در خفا اشک می‌ریخت. یک بار خروشید: «بو میدی!» مرد پرسید: «چه بویی؟» زن زار زد: «بوی یه زن دیگه» بعد سکوت کرد. خوابید. ساعت‌های طولانی خوابید و وقتی بیدار شد آدم تازه‌ای شده بود. مرد را صدا کرد و گفت: «من بعد از این می‌خوام مثل تو باشم. هر کاری بکنی منم همون‌ کار رو می‌کنم. عیبی نداره؟» مرد نفسی از سر آسودگی کشید و گفت: «نه، حالا شدی اونی که من می‌خوام…»

مرد با معشوقه‌ی قدیمی‌اش قراری گذاشت. زن پی‌اش رفته بود و آن دو را دید که بی‌قرار هم وارد خانه‌ای شدند. ایستاد همانجا روبروی خانه. نگاهش را چرخاند. نگاهی انداخت به پنجره طبقه دوم. از زمین کنده شد و رفت بر خیابان و با اولین مردی که مقابلش دید رفت.

زن دراز کشیده بود روی مبل راحتی توی هال. عریان بود. دست‌هاش را روی هم گذاشته بود. پاهایش را به هم فشرده بود. توی خودش جمع شده بود. مرد از پشت دیوار ظاهر شد. لبخند داشت. دو گیلاس مشروب در دستش بود. آمد نشست روبروی زن. گیلاس را یک ضرب بالا رفت و به زن نزدیک شد. زن لرزید. لرزشی عیان. یکه خورده، مبهوت و پریشان از جا پرید. سراسیمه به دنبال لباس‌هاش گشت. همزمان گریه می‌کرد و زیر لب می‌گفت: «نمی‌تونم، من نمی‌تونم…»

این چند پاره که نقل شد بخش‌هایی از یک شاهکار سینمایی است. قصه در کشوری مدرن می‌گذرذ. مهد آزادی. مهم نیست عاقبتشان چه شد. اما در این روایت هم باز تن دادن زن قصه به هم‌خوابی یک شبه با کسی جز آنکه دوستش داشت ساده نبود.

شاید دوران چنین تصویری البته گذشته باشد. شاید امروز در جهان زنانی که نمی‌توانند شریک جنسی یک روزه برای خود انتخاب کنند در اقلیت باشند. شاید زن‌های زیادی باشند که نه به دلیل تلافی رفتارهای یک مرد به مانند زن قصه‌ی ما، بعنوان یک انتخاب از هزاران انتخابشان یک روز با این قصد از تخت بیرون بیایند که شب را در آغوش غریبه‌ای صبح کنند فقط محض خوش‌گذرانی، یا تسکین یا هر چیزی. توضیح اینکه چطور کسی می‌تواند چنین تصمیمی را عملی کند درست به قدر اینکه چطور کسی نمی‌تواند اینکار را بکند دشوار است. اما به نظر من آغوش معنایش امنیت است. آغوش یک غریبه طعم امنیت ندارد…

به سادگی نوشیدن یک لیوان آب

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

بعد از ظهر

ماجرا از اونجا شروع شد که هی خواستیم سکس رو از بقیه نیازهای فیزیولوژیک انسان‌ها جدا کنیم و هزار جور مسوولیت و پیامد و فلان و بهمان بهش بچسبونیم.

قضیه به نظر من خیلی ساده است. یه زمانی تشنه‌ات میشه و بدون خجالت میری دنبال یه لیوان آب می‌گردی و اگه یه نفر بهت آب بده ازش تشکر می‌کنی و بعدش هم راهتو می‌گیری و می‌ری. حالا فکر کن چقدر مسخره می‌شه که از اون آدم بخوای تعهد بگیری که حالا که یه بار بهت آب داده دیگه از این به بعد وظیفه رفع تشنگی تو با اونه. یا نه، اصلاً از طعم آبی که بهت داده و یا از قیافه لیوانی که داده دستت خوشت نمیاد و تصمیم می‌گیری اگه دفعه بعد تشنه‌ات شد از این آدم طلب آب نکنی.

 البته شاید زیادی ساده‌انگارانه به نظر بیاد که بخوایم نیاز جنسی و تشنگی رو با هم قیاس کنیم ولی ته تهش اینه که نیاز جنسی چون با تشکیل خانواده و واحدهای قدرت و در درجات بعد با فرزندآوری همراه بوده همیشه، بار روانی و جامعه‌شناسانه زیادی هم بهش تحمیل شده. ولی من فکر می‌کنم تو این دوره و زمونه که تو خیلی از جوامع، فردگرایی حرف اول رو می‌زنه و خانواده خیلی از کارکردهای قبلیش رو از دست داده، بد نیست بیایم این وظایف سنگینی رو که روی دوش نیاز جنسی و روابط جنسی گذاشتیم یه کمی سبک کنیم و بذاریم آدم‌ها صرفاً از خود رابطه جنسی لذت ببرن.

حالا تازه می‌رسیم به جایی که ببینیم آیا زن‌ها و مردها به یه اندازه حاضرن به سکس به عنوان فقط یه جور نیاز فیزیولوژیک نگاه کنن و در قبالش توقع تعهد نداشته باشن؟ فکر کنم جواب برای همه‌مون اظهر من الشمس باشه که زن‌ها معمولاً اینطوری به ماجرا نگاه نمی‌کنن. تا قبل از اینکه خودم رابطه یک‌شبه رو تجربه کنم همیشه فکر می‌کردم که زنها این‌طوری ساخته شدن که با یک بار خوابیدن با یک مرد بهش وابسته بشن و ازش تعهد بخوان و خب برای همین هم ترجیح میدن وارد رابطه‌ای که می‌دونن طول عمرش یک شب هست نشن. اما بعد از اینکه خودم اینجور رابطه رو تجربه کردم احساس کردم اینجا هم باز زن‌ها دارن نقش‌هایی رو ایفا می‌کنن که جامعه بهشون دیکته کرده. با اینکه من قبل از تجربه رابطه یک‌شبه همیشه از اتفاق افتادنش می‌ترسیدم و فکر می‌کردم که چون زن هستم با داشتن رابطه جنسی سریع به طرفم وابسته می‌شم، اما بعد از اون رابطه اصلاً نخواستم که رابطه رو با اون شخص خاص ادامه بدم و خیلی راحت اون آدم و اون رابطه برام تموم شد.

الان از اون تجربه سالها می‌گذره و هر بار که به اون شب فکر می‌کنم احساس می‌کنم چه خوب شد که تونستم علیرغم کلیشه‌هایی که جامعه از بچگی تو کله‌ام فرو کرده بود این تجربه رو داشته باشم و حداقل در مورد خودم به این شناخت برسم که آیا اصلاً اینجور روابط رو دوست دارم یا نه.

نمی‌دانم کجایش، اما می‌لنگید

«چرا زنان به روابط یک‌شبه و گذرای جنسی کمتر تن می‌دهند»

نیمروز

بهترین همخوابگی‌ها را در روابط یک شبه‌ام داشتم، به خصوص آنهایی که هیچ کشش قلبی به طرف مقابل نداشتم. رها بودم چون هدف از دیدارها خیلی ساده بود. قرار بود بدن هم را  بی‌دغدغه ارضا کنیم. رودرواسی نداشتم. من بودم و تنی که مرا برانگیخته. آمده بودیم که لذتی صرفا زمینی ببریم. مشغول شناختن هم یا دلبری از هم نبودیم. من هم نگران نبودم که مبادا از اینکه ارضا نشوم یا که تذکر بدهم دستشان را با چه سرعتی کجای تنم بکشند احیانا به غرورشان بر بخورد. نمی‌ترسیدم قضاوتم کنند که چرا فلان کار را می‌کنم حتی پیش از آن که آنها از من بخواهند، یا پیشنهاد می‌دهم فلان شیوه نزدیکی را هم که معمولا زنها دوست ندارند امتحان کنیم.

البته از روز اول اینطور نبود. طول کشید تا یاد گرفتم چطور از آن فرصت‌های طلایی استفاده کنم و زندگی‌ام را، که همخوابگان موقتی  چیز زیادی از آن نمی‌دانستند، برای مدتی کوتاه فراموش کنم. چقدر هی می‌گویند روحت را رها کن. چقدر من لازم داشتم تنم را رها کنم. خلاصه که دستم آمده بود چطور سنگینی زندگی را بیرون تخت جا بگذارم، روحم را برای مدتی خاموش کنم و از رهایی تنم لذت ببرم.

مشکل من، اما، با صبح روز بعدش (یا چند ساعت بعدش) بود. آن وقت که لباس می‌پوشیدم که بروم، یا آنها لباس می‌پوشیدند که بروند. انگار رفته باشیم به خانه همدیگر و هر کس بهترین دست‌پختش را آورده باشد تا با هم بخوریم. هر دو از خوردن غذاها لذت می‌بریم. اما کل گفتگوها از کیفیت و رنگ و بوی غذا، تعریف و تمجید از دست‌پخت هم، یا نهایتش هوای مزخرف بارانی آن روز فراتر نمی‌رود تا مبادا وارد حریم خصوصی یکدیگر شویم و دیگری را با خطر جدی گرفتن رابطه نگران کنیم.

هرچه از سبکی بخش اول آن دیدارها لذت می‌بردم، از بی‌مزگی بخش پایانیشان کلافه می‌شدم. هر چقدر به آن رهایی جسم و حبس موقت روح محتاج بودم، از سرگردانی روحم در آن فضای لوث خداحافظی  بیزار بودم. این بود که کم‌کم عطای سبکی دلپذیر آن همخوابگی‌ها را به لقایش بخشیدم.