ماه: نوامبر 2016

من که با خودم هم متفاوتم

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

سحرگاه

راستش موضوع را دوست نداشتم. بارها نشستم و نگاهش کردم. کلنجار رفتم. کشتی گرفتم. اما به نظرم یک جای سوال ایراد داشت.

در برابر آن که سیاه‌پوست است چگونه باشیم؟ در برابر آن که ایرانی نیست چگونه باشیم؟ در برابر آن که مذهبی است چگونه باشیم؟ در برابر آنکه موافق با مجازات اعدام است چگونه باشیم؟ به اینجا که رسیدم تازه دوزاری‌ام افتاد. وقتی سیاه‌پوست، غیرایرانی، یهودی یا مسلمان را جای «متفاوت» می‌گذاشتم، سوال را دوست نداشتم. خب معلوم است چگونه باشیم، آدم باشیم و یادمان باشد که ما مرکز و مختصات صفر و صفر جهان نیستیم.

اما وقتی به جای «متفاوت» گذاشتم «کسی که با مجازات اعدام موافق است»، تازه از سوال خوشم آمد. شد از جنس دغدغه‌های خودم که البته جواب شسته‌رفته‌ای هم برایش ندارم.  اوایل در مقابل کسانی که عقاید متفاوتی از این جنس داشتند که از نظرم ترسناک و بی‌منطق بود، عکس‌العمل شدید نشان می‌دادم. داغ می‌کردم. عصبانی می‌شدم. غصه می‌خوردم، دلخور می‌شدم. بعد کم کم چون دیدم فایده‌ای ندارد تصمیم گرفتم از این بحث‌ها و متفاو‌ت‌ها دوری کنم. اما این را هم دوست ندارم.

حذف تمام متفاوت‌ها از زندگی نه ممکن است نه به نظرم سالم. کاری‌ست که مادرم سال‌ها با خودش کرده و امروز بدون آنکه بفهمد تنها مانده. در خبرهای مربوط به وکلا و مبارزان اجتماعی ایران چند نفری هستند که همیشه در دل می ستایمشان. آرزویم این است که مثل آنها آرام و صبور باشم و  امیدوار به تغییر. که بتوانم در عین اینکه به خاطر عقاید متفاوت و بر اساس منطق من اشتباه دیگران، از بحث و چالش با آنها اجتناب نکنم و همزمان مرتکب کوچکترین بی‌احترامی هم به آنها نشوم.

شاید باید همیشه یادم بماند که منِ امروز هم با منِ ده یا بیست سال پیش بسیار متفاوت است. اما آیا من از او متنفر، ناامید یا عصبانی‌ام؟

فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند

«در برابر آن‌ که با ما متفاوت است»

مهمان هفته: رضا باقری

هاملت: «چیزی نیک و بد نیست، این اندیشه‌ی ماست که چیزها را چنان می‌نمایاند.»

در جهان بیشتر از هفت و نیم میلیارد انسان زندگی می‌کنند و این یعنی تقریباً به همین تعداد تفکر و نگرش به زندگی. پیدا کردن کسی با نگرش و تفکری شبیه ما در میان این جمعیت آسان‌تر از پیدا کردن یک سوزن در انبار کاه نیست. بر فرض محال اگر چنین فردی را هم پیدا کنیم، چند نفر از ما تحمل آدمی مشابه خودمان داریم؟ آیینه‌ای روبروی‌مان؟ چقدر شناخت آدم روبرویمان ممکن است؟ ما هیچ گاه با کفش او و در جاده‌ای که او قدم زده قدم نزده‌ایم. هر کدام از ما دیدگاه خودمان را داریم. شاید هر کدام از ما از حقیقتی متفاوت حرف می‌زنیم. اما آیا می‌توانیم حقیقت را آن‌گونه او می‌گوید، بشناسیم و بفهمیم؟ آیا می‌توانیم نسیت به رفتاری که با باورهای ما سازگار نیست، انتقادی منصفانانه داشته باشیم؟

پاسخ هر کدام از پرسش‌های بالا همیشه نسبی است و نمی‌شود به صورت مطلق با «نه» یا «بله»  به این پرسش‌ها پاسخ داد.

فهمیدن و باور کردن این که میلیاردها نفر با سلیقه‌ها، اخلاق و رفتار متفاوت در دنیا زندگی می‌کنند، اولین قدم در تحمل و درک دیگران در زندگی اجتماعی است. بیشتر تفاوت‌ها ناشی از تربیت فرهنگی متفاوت است، تا جایی که فوکو معتقد بود حتی یکی از غریزی‌ترین رفتار بشری (رفتار جنسی) نیز به شدت تحت تأثیر تربیت فرهنگی‌است.

اولین قدم در مواجهه با کسی که مثل ما نیست، مثل ما فکر نمی‌کند، رفتار نمی‌کند و …، پدیرفتن این نکته‌ است که ما نمی‌توانیم (و لازم هم نیست) که رفتار او را درک کنیم، فقط کافی‌است تفاوت را بپذیریم.

این موضوع در رابطه‌ی بین دو نفر (دوست، عشق، همسر، شریک و …) بیشتر نمود پیدا می‌کند. طرف مقابل ما فردی است با تربیت اجتماعی، خانوادگی و حتی ژنتیکی متفاوت. علم روان‌شناسی نشان داده که ژنتیک تأثیر مستقیمی بربسیاری از هنجارها در رفتار فردی دارد، در جامعه‌های بسته‌ی سنتی، این تفاوت بیشتر هم می‌شود. او بر اساس جنسیت‌اش در فضایی متفاوت پرورش یافته‌ است. ترس‌ها، باور‌ها و دگم‌های خودش را دارد. این‌جاست که بحث‌هایی مانند تحمل، تفاهم و درک متقابل  پیش می‌آید. اما کدام؟ تحمل؟ تفاهم؟ درک متقابل؟

تحمل: بسیار شنیده‌ای که «تحمل هر کسی اندازه‌ای دارد» شاید بشود روزها و سال‌ها چیزی یا کسی را تحمل کرد، اما این تحمل روزی تمام می‌شود و …

تفاهم: پیشتر ذکر کردیم که در بشتر موارد فهمیدن دیگری ممکن نیست، مگر این که واقعاً تجربیات مشترکی با او داشته باشیم، مثل او فکر کنیم و حتی ساخنار ژنتیکی مشابهی داشته باشیم.

درک متقابل: شاید بهترین گزینه همین باشد، درک این نکته که او متفاوت است اولین قدم در پذیرفتن اوست. هر گونه تلاشی برای نفوذ و تغییر دادن اجباری عقایدش در نهایت به شکست می‌انجامد و منکر شدن و نادیده گرفتن این تفاوت‌ها همان اندازه بی‌فایده است.

پذیرفتن تفاوت و سعی در کشف آن‌ها و بعد پیدا کردن زبان مشترک، می‌تواند بسیار زیبا و جذاب باشد.

« همیشه فاصله‌ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله‌هاست
صدای فاصله‌هایی که غرق ابهامند
-نه
صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند…»