ماه: اوت 2016

محدود می‌شوم پس خوبم، محدود می‌کنم پس خوبم

«حدود آزادی کودکان»

پیش از ظهر

خانه‌ی ما، قانون زیاد داشت قانون‌هایی که بر اساس سختگیری و تنبیه نبود اما هنوز هم یادم نمی آید با چه ضمانت اجرایی، همیشه رعایت می‌شد. قانون منع شب بیرون از خانه خوابیدن (برای هر دو جنس بچه‌ها)، قانون نبستن در اتاق خصوصی، قانون غذا خوردن همه با هم تحت هر شرایطی، قانون نخوابیدن بیش از ده صبح (حتی برای من که تابستان‌ها تا شش صبح کتاب می‌خواندم – در عوض بعد از ناهار می‌توانستم جبران کنم)، قانون نیاوردن تجدیدی در درس، قانون رازداری خانوادگی و…

قانون‌ها هیچوقت آنطور سخت و دست و پاگیر به نظر نمی‌آمد. عادت کرده بودیم و حتی گاهی با وجود سختی خوشمان می‌‌آمد. آنقدر که مثلا در ذهن کودکانه من خانه‌ای که در آن نان‌ها را بدون  برش زدن در فریزر می‌گذاشتند شلخته‌خانه بود. یا بچه‌ای زیاد می‌خوابید را مادرش دوست نداشت.

پس از گذشت سال‌ها، من روزهایی را به یاد می‌آورم که بزرگ شدم و قانون‌ها را نقض کردم. شب بیرون خوابیدم، مسافرت دخترانه  و بعدها مسافرت مجردی رفتم، شب‌ها تا صبح بیدار ماندم و در دانشگاه واحد افتادم.

گمانم همین که می‌دانستم بعضی کارها بی‌قانونی است، باعث شد موقعیتش را درک کنم، قبل از انجام دادنش خوب فکر کنم و زمانی قانون را نقض کنم که قبل از آن خوب  سبک و سنگینش کرده باشم تا انتخاب درستی داشته باشم. حالا سبک زندگی آن‌وقت‌های ما یک جورهایی پایه و اساس زندگی امروزمان شده و دیگر چندان مهم نیست که چه تعداد از قانون‌هایش را رعایت نکنیم، چون این سبک زندگی کردن مثل الگویی ازلی و ابدی در زندگی ما خودش را نشان می‌دهد.

حالا سه دهه از آن روزها گذشته و همه بچه‌ها مستقل شده‌اند و قانون‌های بسیاری را نقض کرده‌اند اما هنوز در خانه همه ما تنها غذا خوردن گناه بزرگی‌ست و نان‌ها قبل از خرد شدن به  فریزر نمی‌روند، هیچ غذایی دور ریخته نمی‌شود و یک قانون اصلی ناگفته، همیشه رعایت می‌شود:

خانواده، نزدیک‌تر از هر کسی است.

Advertisements

انتخاب می‌کنم پس هستم

«حدود آزادی کودکان»

صبح

اولین بار که مهرسام را دیدم سه سال داشت. شیرین بود و برخلاف پسربچه‌های همسن و سالش که به قول پدر و مادرها از دیوار راست بالا می‌روند، نشسته بود مات رو به صفحه تلویزیون و بی‌اینکه پلک بزند برنامه‌ای را تماشا می‌کرد. با مادرش مشغول صحبت بودیم که همه جا ساکت شد و صدای مهرسام آمد:«مامی! بیا پلی کن.» مادرش عذرخواهی کوتاهی کرد و رفت دکمه پخش را زد و برگشت. دوباره همان تصویرها، همان صداها، و همان دیالوگ‌ها برای بیست دقیقه دیگر و باز روز از نو. وقتی مهرسام دوباره خواست که مادرش برود و دوباره دکمه پخش رو بزند متعجب شدم. پرسیدم: «چی می‌بینه؟» مادرش که انگار دل پری داشت گفت: « تبلیغ یه شرکت اسباب‌بازی‌فروشی چینی! راستش این بچه عاشق دایناسورهاست. همین الان تصویر هر دایناسوری رو نشونش بدی مشخصات کاملش رو برات شرح می‌ده، ولی تلویزیون دیدن شده یه معضل. هیچ برنامه دیگه‌ای رو نمی‌بینه. تمایلی به دیدن هیچ فیلم و کارتون دیگه یا انجام یه فعالیت دیگه نداره. فقط همین تبلیغ بی‌معنی رو هر بار مثل روز اول با اشتیاق نگاه می‌کنه. مقصر خودم هستم. از اول باید براش محدودیت می‌گذاشتم ولی فکر کردم بچه باید آزادی عمل داشته باشه و تفریحش رو خودش انتخاب کنه. برای منم آسون‌تر بود که ساکت بشینه تا اینکه بخواد مدام با سوال‌های بی‌پایان به پر و پای من بپیچه. اما الان کافیه تلویزیون رو خاموش کنم، چنان داد و هوار و جیغ و فریادی راه میندازه که باعث میشه همه فکر کنن من به باد کتک گرفتمش.» برگشتم به سمت مهرسام. دست‌هایش را پنجول کرده بود و ماغ می‌کشید. پاهایش را می‌کشید روی کف‌پوش چوبی آپارتمان و راه می‌رفت. صدایش که کردم بی‌آنکه به سمت من برگردد گفت: «بله؟» گفتم: «میای با هم نقاشی بکشیم؟ یا بریم پارک؟» برگشت و نگاهی از سر خشم به من و مادرش مادرش کرد. بعد هم دوید به سمت تلویزیون و فریاد زد: «نمی‌خوام بیام. می‌خوام دایناسور ببینم.»

«من نمی‌خوام به دوست شما سلام کنم. لطفا از اتاقم برین بیرون، در رو هم ببندین.» صدای شیوا دختر سیزده ساله دوستم را شنیدم اما به روی خودم نیاوردم. مادرش داشت اصرار می‌کرد که زشت است و داری آبروی من را پیش دوست چندین و چند ساله من می‌بری و تو که دختر خوبی بودی و از این دست حرف‌ها. شیوا اما کوتاه نیامد و در نهایت مادرش خجالت‌زده  و رنگ و رو باخته برگشت پیش من. عذرخواهی کرد و گفت نمی‌داند چه اتفاقی افتاده اما مدتی است دخترکش دیگر مثل گذشته به حرف‌هایش گوش نمی‌دهد. بر سر هر موضوعی با او جدل می‌کند و خلاصه آنی که بود نیست. تعریف کرد تازگی‌ها وقتی به بهانه‌های مختلف به اتاق شیوا سر می‌زند او با بی‌حوصلگی می‌خواهد که تنها بماند و عذر مادر را می‌خواهد. به او گفتم فکر نمی‌کنم جای نگرانی باشد و بهتر است به خواست دخترک احترام بگذارد و کمتر با او مجادله کند. دوستم نگران بود. نگران اینکه مبادا دخترش دوستان بدی داشته باشد. می‌گفت بدخلق و عصبی است. در همین احوال شیوا از اتاقش بیرون آمد. سلام کوتاهی  به من کرد و به سمت مادرش رفت. بغلش را باز کرد و گفت: «ببخشید که بداخلاق بودم مامان. احتمالا به خاطر سن بلوغ این‌جوری شدم.» هر سه خندیدیم و من به یاد روزهایی افتادم که جانم از مهمانی‌های رسمی داشت بالا می‌آمد. اوقاتی که ناچار بودیم همراه خانواده به دیدن کسانی برویم که حتی نامشان را هم به سختی به یاد می‌سپردیم. وقت‌هایی که به اصرار و دعوت پدر و مادر باید جلوی آقای ایکس و خانم وای شعر می‌خواندیم یا پایتخت کشورها را مثل بلبل تکرار می‌کردیم و کاری می‌کردیم که بقیه خوششان بیاید.

تعیین حد و مرز آزادی کودکان در زمانه معاصر یک اتفاق دو سویه است. یک طرفش در دست والدین است و طرف دیگرش را کودک تعیین می‌کند. امتیاز دادن‌های بیش از حد، در اختیار گذاشتن منابع بیش از حد انتظار یا در زمان نامناسب، می‌تواند منجر به این شود که حد و مرز آزادی از دست والدین در برود. از سوی دیگر اعمال فشار و تلاش برای قبول نظراتشان ممکن است باعث شود کودک آزادی خود را در معرض خطر ببیند و برای دفاع از آن کار به لجبازی و جنگ و جدل برسد. حواسمان باید جمع باشد که نه از این سوی بام بیفتیم و نه از آن سوی بام.

زندگی در ماه

«حدود آزادی کودکان»

سپیده‌دم

تلفنی با دوستم صحبت می‌کردم. تعریف کرد که بعد مدرسه‌ی پسرش قرار بوده او و دوستش که یک کلاس فوق برنامه ثبت نام بوده‌اند را برساند به کلاس. می‌گفت دوست پسرش به پدر و مادرش گفته که نمی‌خواهد برود کلاس و آنها هم قبول کرده‌اند، همین. سوال این بود که درست است بنا نداریم بچه‌هایمان را مجبور به انجام کاری کنیم اما آیا آزادی به این معنا ست که هر تصمیمی کودک گرفت پدر و مادر بپذیرند؟

مقاله‌ای می‌خواندم که با این پرسش آغاز می‌شد: آیا آزادی به معنای نبودِ هر گونه محدودیت است؟ و خودش هم جواب داده بود که خیر. این را روانشناسی با تخصص رشد نوجوانان گفته بود. در طول مقاله بحث می‌کرد که محدودیت‌ها به کودکان احساس امنیت می‌دهد. محدودیت‌هایی مثل ساعت خواب، مدت تماشای تلویزیون و غیره. با این حال در مقایسه با پدر و مادرهای قدیمی که همه چیز اجبار بود، بهتر است به کودک حق انتخاب داده شود تا تمرین آزادی کند. یاد وقتی افتادم که با فرزندمان برنامه‌ریزی چند ساعت بعد از مدرسه‌اش را انجام دادیم. با هم صحبت کردیم که خب تو وقتی می‌رسی خانه چند ساعت وقت داری تا خواب؟ سه ساعت و نیم. چه کارهایی را هر روز باید انجام بدهی؟ کدامیک اولویت بیشتری دارد؟ و اینطوری با هم برنامه‌ای برای دوشنبه تا جمعه‌اش ریختیم. یک هفته که اجراش کرد گفت که خیلی حس خوبی دارد چون خیالش راحت است عصرها که می‌رسد همه‌ی کارهایش را انجام می‌دهد و وقت اضافه هم برایش می‌ماند.

تازه که داشت موسیقی یاد می‌گرفت هر روز عصر باید یادآوری‌ش می‌کردم که نیم ساعت تمرین روزانه یادش نرود. همان اوایل بود که فکر کردم من چه فرقی با مادر فلان دوستمان دارم که از بچگی مجبورش کرده بود موسیقی یاد بگیرد و همین اجبار دوستمان را از موسیقی زده کرده بود در بزرگسالی؟ فرق داشتم، دارم. هر بار دیدم کم‌کاری می‌کند برای تمرین موسیقی، بهش یادآوری کردم که چقدر خوشبخت است می‌تواند سازی بزند و احساساتش را بیرون بریزد. خب همین شد که نصف تمرین روزانه‌اش نه به موسیقی کلاسیک که به درآوردن ملودی‌های قطعه‌های پاپی که از رادیو شنیده می‌گذرد. مجبورش نمی‌کنم همان که من دوست دارم یاد بگیرد. اصلا همین قضیه‌ی موسیقی یاد گرفتن، مگر من نفرستادمش کلاس، اولین بار؟ این مغایر با آزادی او نبود؟ نه نبود. دو سال اول مدام با هم کنسرت رفتیم، در خانه انواع و اقسام موسیقی با هم شنیدیم، سازهای مختلف را دید، هر بار دوست موزیسینی نزدیکمان بود بردمش ساز تازه‌ای ببیند، و یک روز خودش گفت که می‌خواهد موزیسین شود و رفت که یاد بگیرد.

به تجربه دیده‌ام وقتی بچه‌ها را بشنوی و در محدوده‌ای که از پیش تعریف شده به آنها اجازه‌ی تصمیم‌گیری و آزادی بدهی نتیجه‌اش بچه‌ای‌ست که به قواعد احترام می‌گذارد در عین حال که به شخصیت خودش هم اهمیت می‌دهد و حقوق خودش را نادیده نمی‌گیرد.

دو یا سه سال پیش بود. یک روز عصر که از مدرسه‌اش تا خانه با هم پیاده‌روی می‌کردیم گفت خوش به حالت مامان که بزرگی. پرسیدم چرا؟ گفت چون هر کاری دلت بخواهد می‌کنی؟ گفتم نه اینطور نیست، مثلا امروز صبح خیلی از دست تو عصبانی بودم و دلم می‌خواست بزنمت اما نزدم، چون زدن کار درستی نیست. گفت نه، خب این کار بد بود، ولی هر کار خوبی دلت بخواهد انجام می‌دهی. گفتم نه، امشب یک تئاتر خوب هست، آخرین شبش است اما من نمی‌توانم بروم چون بابا دیر برمی‌گردد که تو را بگذارم و بروم. گفت چه بد، یعنی اگر من نبودم می‌رفتی؟ گفتم اصلا ربطی ندارد، من مادر تو ام، خودم تصمیم گرفته‌ام مسوولیت مادری داشته باشم و خوشحالم، اما همین مسوولیت به من می‌گوید که فلان کار که دلت می‌خواهد نکن. بعد توضیح دادم که آزادی معنی‌ش این نیست هر کاری هر وقت دلمان خواست انجام بدهیم، و اینکه وقتی قواعد زندگی با دیگران را یاد بگیری و آنها را رعایت کنی آزادی، یعنی می‌توانی خودت آزادانه تصمیم بگیری چه کنی. گفت سخت است. گفتم فقط یک جا هست که می‌شود هر کاری دلت خواست بکنی، آن هم مثلا کره‌ی ماهی جایی ست که هیچ آدم دیگری نباشد، هیچ موجودی اصلا نباشد و خودت باشی و خودت، دوست داری؟ گفت نه. و خندیدیم.

بچه جون، هيسسس

«حدود آزادی کودکان»

سحرگاه

دوستی دارم که دخترش در آستانه کلاس اولی شدن است. با تقریب خوبی بعد از مدتها تنها بچه‌ای است که می‌تواند با رفتارهایش مرا به مرز جنون بکشاند. مدام در پی جلب توجه است و مادرش هم به این ماجرا دامن می‌زند. در تمام بحث‌ها و گفتگوهای ما شرکت می‌کند و بارها و بارها از ما می‌خواهد سکوت کنیم تا او حرف بزند. در این‌گونه موارد من با استیصال تمام به دهان مادرش چشم می‌دوزم به امید اینکه تذکری به دخترش بدهد و من نفسی بکشم اما مادرش هر جای بحث که باشیم به اوامر دختر تن داده و سکوت می‌کند تا دختر مرا مخاطب قرار داده و برای بار هزارم درباره کارتونی که نگاه می‌کند سخنرانی کند.

احساس می‌کنم دوستم و همسرش آزادی دادن به کودک را اشتباه فهمیده‌اند و اشتباه بزرگترشان این است که به اشتباه اولشان افتخار می‌کنند. روزی مهمانشان بودم و دخترک سخنرانی غرایی در باب اینکه پدر و مادر باید بابت اشتباهاتشان از فرزندشان عذرخواهی کنند ایراد کرد (در اصل موضوع با او موافق بودم) و بعد از من خواست بابت تذکر به جایی که به پسرم داده بودم از او عذرخواهی کنم. پدر دخترک بعد از استنتاج او چنان هیجان‌زده شده بود و چنان با شور و شوق موافقتش را با عذرخواهی کردن من اعلام کرد که همانجا تصمیم گرفتم روابطم را با این خانواده به حداقل ممکن برسانم.

اما نکته جالب ماجرا چند وقت بعد دستگیرم شد. روزی که با پسرم، دخترک و مادرش برای گردش رفته بودیم. دخترک آنقدر بدعنقی کرد که مادرش عاقبت مثل یک آتشفشان منفجر شد و تمام عقده‌های چند وقت اخیرش را به بیرون پرتاب کرد. گفت و گفت و گفت تا گدازه‌ها تخلیه شدند و در پایان من فهمیدم که دلش از دست پدر خانواده خون است که با پر و بال دادن به دخترک و تحت فشار قرار دادن نامحسوس مادر برای همراهی در این مسیر، علت پشت پرده تمام این ماجراهاست.

راستش دلم برای دوستم بدجوری سوخت و فکر کردم حالا که دخترک هفت ساله است، خدا به دادش برسد وقتی دخترک هفده ساله شود و با پشتیبانی پدرش بخواهد جفتک‌پرانی‌های دوران بلوغش را شروع کند. قطعاٌ برای دوست من سر و صورت سالم باقی نخواهد ماند.

بازی با چند تا شیرینی

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

مهمان هفته: رامتین شهرزاد
ramtiin@gmail.com

بچه را به شیرینی‌پزی دعوت کنیم
صحبت از همجنس‌گرایی با بچه‌ها، سوژه‌ای جدا از گفتگوی بزرگ‌تر و مفصل‌تری نیست که در آن از برابری انسان‌ها، حق انتخاب فردی، مسوولیت‌پذیری صحبت کرد و در این میانه از مباحثی مانند قلدری (bullying) هم گفت، همان‌طور که آرد و تخم‌مرغ هم به تنهایی تبدیل به یک شیرینی نمی‌شوند: باید در کنار دیگر مواد لازم قرار بگیرند، رویشان کار بشود و درنهایت بشوند یک شیرینی خوشگل و خوشمزه، مثلا بشوند یک نان زنجفیلی.

این یک مثال غیر ایرانی است که با یک شیرینی موضوع بزرگ گرایش و هویت جنسی را به زبانی ساده برای بچه توضیح داد. در مثال غربی، از یک شیرینی زنجفیلی استفاده می‌کنند. این مدل شیرینی‌ها به شکل سنتی، قرن‌هاست در ظاهر یک آدم پخته می‌شوند. برای همین برای بچه‌ها آشنا هستند. ولی می‌شود همین را به فرهنگ خودمان تبدیل کرد و در فرهنگ فارسی‌زبان هم می‌شود فهمید در بافت خانواده ما چه مدل شیرینی، کلوچه یا نان محبوب بچه‌هاست و از همان استفاده کرد.

پیشنهاد من این است که بچه را برای پختن همین شیرینی، کلوچه یا نان محبوب خانواده‌تان کنار خودتان دعوت کنید تا در حین پختن شیرینی و بعد آن، با هم حسابی صحبت کنید. این یک بازی بامزه می‌شود که جهت‌گیری خاصی هم ندارد: بگذارد بر اساس گفتگوی جمعی‌تان پیش برود. از حرف‌های معمولی روزانه شروع کنید و در کنارش سعی کنید با شیرینی شخصیت‌پردازی داشته باشید: مثلا هدف را این بگذارد که یک شیرینی درست کنید که یک اسم هم داشته باشد، هر اسمی که برای بچه خانواده شما بیشتر معنا می‌دهد، می‌تواند مسعود باشد، یا زهرا یا پارلاماتیندا. بستگی دارد توی بافت خانوادگی‌تان چه اسمی فضا را بازتر کند برای صحبت جدی‌تر. و بعد باید با صبر و آرامش، گفتگو را دنبال کرد.

قبل صحبت با خودمان خلوت کنیم
با خودمان رک باشیم: صحبت ساده‌ای در پیش نیست. حرف امروز شما می‌تواند یک عمر بر بچه‌تان تاثیرگذار باشد. در این بحث هم شمای پدر، مادر، خواهر یا برادر بزرگ‌تر باید با این واقعیت روبه‌رو بشوید که بچه شما هم مثل هر آدم دیگری هویت و گرایش جنسی خودش را خواهد داشت. بچه شما هم عاشق می‌شود و در عشق شکست می‌خورد. بچه شما هم انتخاب‌های اشتباه خواهد داشت، اشتباه هم خواهد داشت، مثل هر آدم دیگری.

ولی الان صحبت از آینده نیست: الان شما می‌خواهید بچه‌تان را مجهز کنید تا درک و شناخت بیشتری هم از خودش داشته باشد و هم آدم‌های اطراف خودش را بشناسد. زمان این‌ گفتگو دست شماست: می‌توانید حتی زیرش بزنید و با بچه صحبت نکنید. ولی اطمینان خاطر داشته باشید که بچه اگر از خود شما نشنود، با دیگران صحبت خواهد کرد. بقیه معلوم نیست در فضای امن، صحبت درست را با بچه داشته باشند. هیچ‌کسی با دلسوزی خود شما نمی‌تواند با بچه صحبت کند. این را فراموش نکنید.

فراموش هم نکنیم: بچه ما یک آدم است که در دوران مدرن قرن بیست و یکم زندگی می‌کند. حق انتخاب برای نسل او از هر چیزی مهم‌تر است. همچنین او متعلق به نسلی است که خود را مستقل‌تر از بقیه ما می‌بینند.

این را هم بدانیم: برچسب‌های زندگی امروز ما الزاما برای نسل آینده معنا و مفهوم کنونی را ندارند. همین‌الان خیلی از بچه‌های راهنمایی و دبیرستانی حاضر نیستند از برچسب‌های دگر‌جنس‌گرا (استریت) یا همجنس‌گرا (دگرباش، رنگین‌کمانی و غیره) استفاده کنند.

خیلی‌ها امروز می‌گویند ما یک انسان هستیم و با یک انسان دیگر، ممکن است رابطه‌ای برقرار کنیم. مهم هم نیست آن آدم دیگر چه جنسی می‌تواند داشته باشد: مهم احساس درونی ماست که چه باشد. در نتیجه آماده باشید که بحث‌تان در مسیری متفاوت از آنچه پیش‌بینی کرده‌اید، پیش برود.

فقط از این مطمئن بشویم: بچه باید درنهایت متوجه بشود که انسان‌ها برابر همدیگر هستند، انسان‌ها حق انتخاب دارند و ما نسبت به انتخاب‌های فردی‌مان مسوول هستیم، اول از همه در برابر خودمان و بعد در مقابل دیگران. و درنهایت اینکه مهم نیست بچه ما چه گرایش و هویت جنسی داشته باشد، ولی باید بداند رابطه سالم چیست، باید بداند بلوغ چیست و اینکه رابطه رضایتمندانه بین دو انسان چه معنایی دارد.

حتما قبل صحبت با بچه به اندازه کافی هم تحقیق کنیم و مطالعه لازم را داشته باشید: بچه ممکن است پنج ساله باشد یا هفت ساله، ولی سوال‌های خیلی سختی خواهد پرسید. آماده پاسخگویی باشید. اگر هم جوابی را نمی‌دانید، بگویید نمی‌دانم، توضیح اشتباه ندهید. شاید بد نباشد همراه بچه در میانه گفتگو سری به اینترنت زد و جواب برخی سوال‌ها را از وب‌سایت‌های رسمی سازمان‌های مرتبط به گرایش و هویت جنسی پرسید. هرچند بیشتر به زبان‌هایی مانند انگلیسی می‌شود به این جواب‌ها رسید، ولی در فارسی هم اطلاعات خوبی موجود است. فقط باید وقت کافی گذاشت تا به آنها رسید.

بازی با یک شیرینی: هویت و گرایش جنسی
خب، قدم اول آماده کردن خمیر شیرینی است و این یک زمان خوب است تا با بچه سر صحبت را باز کنید. باید یک فضای آرام و سالم در فاصله آماده شدن شیرینی خلق کنید که در آن بچه بداند سرگرم یک بازی است و در این فاصله می‌تواند صحبت جدی هم داشته باشد.

وقتی شیرینی آماده شد، وقت آن شده از شیرینی برای بازی اصلی استفاده کنیم. فرض کنیم اسمش پارلاماتیندا باشد. اول باید گرایش و هویت جنسی و همچنین جنس را از طریق او به بچه توضیح داد. ولی قبل اینکه به این مرحله برسیم، کمی با شیرینی‌ها بازی کنیم. کمی از آنها را بچشیم. شاید بد نباشد کنارش چایی یا میوه هم بگذاریم و پارلاماتیندا را به یک میهمانی چایی‌خوری همراه با بچه‌مان دعوت کنیم.

وقتش که شد پارلاماتیندا مهم‌ترین شخصیت این لحظه از زندگی شما و بچه می‌شود: همانند بچه شما، پارلاماتیندا هم اندام تناسلی دارد. با کمک آن می‌توان به بچه توضیح داد که جنس مرد، زن و جنس سوم چیست.

بعد نوبت به هویت و گرایش جنسی می‌رسد: یا آنچه در مغز / وجود آدمی است و آنچه در قلب / روان آدمی است. یا به بیانی ساده‌تر: آنچه در وجود آدمی از پیش تولد حک شده و نشان می‌دهد فرد چه هویتی از لحاظ جنسی دارد و بعد، آنچه قلب آدمی می‌خواهد.

پارلاماتیندا می‌تواند جنس مرد داشته باشد، مثل من نویسنده این یادداشت، ولی در وجودش حک شده باشد که همجنس‌گراست. یعنی مغز من و قلب من به همجنس خودم توجه نشان می‌دهند. یعنی من همجنس‌گرا هستم. پارلاماتیندا البته می‌توانست جنس مرد باشد مثل من، ولی در وجودش حک شده باشد که زن است، یعنی تراجنسی است ولی ممکن است به مرد یا زن توجه قلبی نشان بدهد.

اینجاست که موضوع برابری آدم‌ها، همچنین موضوع حریم خصوصی ما و حق انتخاب و مسوولیت‌پذیری ما مهم می‌شوند. همین‌جاست که وقت صحبت از موضوع قلدری می‌رسد و بحث اینکه چطور زخم زبان می‌تواند سنگین‌تر از زخم چاقو بر وجود آدمی برای یک عمر باقی بماند.

بحث توضیح همجنس‌گرایی یک صحبت کوتاه نیست. ولی بازی با پارلاماتیندا به شما فرصت می‌دهد تا این گفتگو را با بچه‌تان شروع کنید. احتمالا نمی‌توانید در یک جلسه صحبت با بچه به نتیجه‌ای برسید. همین صحبت را به جای شیرینی، با عروسک هم می‌توان داشت. ولی فکر می‌کنم اینکه بچه به شما کمک کند خمیر شیرینی را آماده کنید، به او حس آدم بالغ بدهد، او را جدی کند. همچنین زمان آماده‌سازی شیرینی، فضای امنی درست می‌کند که در سایه‌اش بیشتر با بچه خودتان دوست باشید و بهتر همدیگر را بشناسید.

باز هم تاکید می‌کنم: این گفتگو در فضایی سالم و با دلسوزی شما انجام بشود بهتر از این است که چند تا بچه دبستانی کنار هم بنشینند و با تماشای یک فیلم کوتاه پورن همراه با فتیش بخواهند بفهمند فرق‌های گرایش و هویت جنسی چیست، رابطه جنسی چیست، همجنس‌گرا و دگرجنس‌گرا کیست و اینکه چطور باید با قلدری مبارزه کرد.

حرف آخرم این است: خانواده من با من دوست نبودند و من به جای اینکه جواب سوال‌هایم را از زبان آنها بشنوم، آن هم در یک محیط امن و سالم، جواب‌هایم را با آزمون و خطا در محیط‌های اغلب ناامن یاد گرفتم. ولی قرار نیست بلاهایی که سر من آمده سر بچه شما بیاید: فقط کافی است دوست و رفیق بچه‌تان هم باشید. شاید جامعه زندگی ما بیشتر از یک جامعه سالم، شبیه به یک باغ‌وحش وحشی باشد، ولی ما می‌توانیم همدیگر را به اطلاعات درست مجهز کنیم و به وقتش، کنار همدیگر و یار همدیگر باشیم.

شاه کیش می‌شود

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

بامداد

بچه‌ها همیشه شما را در موقعیت آچمز قرار می‌دهند. آچمز اصطلاحی‌ست در شطرنج و به حالتی گفته می‌شود که مهره‌ای را از جوار شاه بردارند و شاه کیش شود. و من بسیار در این حالت قرار گرفته‌ام. اصولا مادرها و پدرها در این موقعیت به وفور قرار می‌گیرند، موقعیت آچمز مطلق.

‎تصور کنید برای تعطیلات به یکی از همین کشورهای همسایه رفته‌اید که همه چیزشان از نوع لباس پوشیدن که بارزترین مثال  است، تا فرهنگ، برخورد، غذا و… متفاوت است، و شما می‌مانید و بچه‌ای که همه چیز برایش عجیب غریب است و دائم در حال کنجکاوی و پرسیدن از شماست.

‎حالا باز تصور کنید کنار ساحل با فرزندتان دراز کشیده‌اید و دارید روغن نارگیلی که تازه از فروشگاه خریده‌اید به بدنتان می‌زنید، که هم بدنتان لک نشود، هم برنزه شود و هم خوشبو شود و همین طور که دارید به این سه کاربرد هم زمان فکر می‌کنید پسربچه‌تان زل زده باشد به دو مردی که محکم هم را در آغوش گرفته‌اند و سخت درحال بوسیدن هم هستند. این وقت‌هاست که روغن نارگیل را درکیف‌تان کنار اسپری بدنتان می‌گذارید و سعی می‌کنید با بازی با لغات خودتان را از این موقعیت أچمز خارج کنید.

‎حالا باز تصور کنید که شما زنی هستید که همیشه از همجنسگرایی حمایت کرده‌اید و در هر محفلی داد سخن داده‌اید و حالا در موقعیتی قرار گرفته‌اید که نمی‌دانید باید همچنان دفاع کنید یا نهی کنید. پس یا باید به روغن نارگیل زدن‌تان ادامه دهید یا به بازی با لغات خودتان ادامه دهید، بلکه بتوانید خود را از این موقعیت آچمز خارج کنید.

از همجنسگرایی فرزندم نمی‌ترسم

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

نیمه‌شب

چهارده ساله بودم که دوست نازنینی کتابی به من هدیه کرد. کتاب‌خوان بودم و سلیقه خاصی در انتخاب داشتم. به نظرم آمد کتاب باید رمانی عامه‌پسند باشد، با این وصف خواندمش. قصه خانواده شلوغی بود با پدر و مادری که از هم جدا شده بودند و چند فرزند داشتند. از این میان سوگلی مادر خانواده یکی از پسرها بود و ارتباط عاطفی عمیقی با او داشت. پسر از قضا همجنسگرا بود و این اولین مواجهه من با شخصیتی متفاوت محسوب می‌شد. از پایان تلخ داستان که بگذریم رابطه مادر و فرزند قصه باعث شد همواره از خودم بپرسم اگر من مادر یک کودک همجنسگرا بشوم باید چکار کنم؟

آدم‌های اطرافم اگر چه افراد روشنفکر و تحصیلکرده‌ای بودند اما می‌دانستم صحبت کردن با آنها در اینباره ممکن نیست. متاسفانه در نظر اکثریت قریب به اتفاقشان همجنسگرایی تصویر خوشایندی نداشت و ورود من در آن سن و سال به این ماجرا ممکن بود باعث شود دچار مشکلات و دردسرهایی شوم.

درست نمی‌فهمیدم که چرا در نظر بسیاری از بزرگترها همجنسگراها از موفقیت‌های مشابه افراد معمولی در زمینه‌های اجتماعی، علمی و فردی برخوردار نبودند؟ چرا  گمان می‌کردند همه آنها انسان‌هایی هستند که در مسیری نادرست قدم بر می‌دارند و معاشرت با آنها مشکل‌آفرین است؟ چرا آنها را در زمره بیماران بر می‌شمرند و از حرف زدن در اینباره پرهیز می‌کنند؟

این سوال‌ها و هزار سوال بی‌پاسخ دیگر در ذهن من بود تا روزی که با آریو آشنا شدم. یکی از ده نفر اول کنکور پزشکی دانشگاه تهران، فردی به غایت موفق با شغل و درآمدی مناسب و ظاهری آراسته که البته به دلیل ترنس بودنش امکان اشتغال در بیمارستان‌ها یا تاسیس مطب را از سوی نظام پزشکی نیافته بود اما بعنوان مسئول کنترل و کیفیت تولیدات پزشکی در یک شرکت خصوصی مشغول کار بود.

او را در ۲۸ سالگی دیدم، در جلسه نقد و بررسی یک فیلم. از سطح آگاهی و اطلاعاتش در زمینه سینما در شگفت بودم و تصمیم گرفتم به واسطه علاقمندی مشترکمان بیشتر با او آشنا شوم. به خاطر سوال‌های بی‌جواب از نوجوانی تا آن روز کمی برای مراوده گارد داشتم اما چشم‌های مهربان و کلام پر مهر آریو باعث می‌شد روز به روز با هم صمیمی‌تر شویم. او خانواده مهربان و تحصیلکرده‌ای داشت اما مستقل زندگی می‌کرد. پدر و مادرش استاد دانشگاه بودند، اما او را آن‌ گونه که بود نمی‌خواستند. برایم تعریف کرد که در درونش زن قدرتمندی زندگی می‌کند اما به خاطر شرایط خانوادگی و آنچه مادر و پدرش «ترس از آبرو» می‌خواندند ناچار است او را پنهان کند. مادرش را بسیار دوست داشت و به خاطر او از عمل تغییر جنسیت در ۱۹ سالگی صرف‌ نظر کرده بود. مهاجرت به آمریکا هم باعث شده بود مادرش افسرده شود و همین او را به سرزمین مادری بازگردانده بود.

به واسطه آشنایی با آریو بخش زیادی از سوالاتم به پاسخ رسید. ساعت‌ها با هم حرف می‌زدیم و من هر بار روشن‌تر و شفاف‌تر جهان او را می‌شناختم. حالا هر بار صدای درونم می‌پرسید اگر جای مادر قصه‌ای که خوانده بودم بودی و فرزندی همجنسگرا یا در اصطلاح دگرباش داشتی چه می‌کردی قوی‌تر پاسخ می‌دادم. حالا یقین داشتم اگر روزی مادر شدم، اگر روزی فرزندی با گرایش جنسی یا هویت جنسیتی متفاوت داشته باشم، به جای هر واکنش عجیب و غریب و خلاف منطقی، با حقیقت روبه‌رو خواهم شد و هرگز به خاطر آن چه که هست، او را سرزنش نخواهم کرد.

خوشحالم از اینکه در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که در بسیاری نقاط دنیا آن گونه که به نسل ما آموزش داده شده بود، جنس و جنسیت فقط دو گونه زن و مرد نیست. خوشحالم که نوجوانان بسیاری از نقاط دنیا امروز در مدرسه به قدر کفایت در ارتباط با مساله جنسیت‌ها و تنوع و تکثرشان آموزش می‌بینند. خوشحالم که در دورانی زندگی می‌کنم که برای پذیرفتن چنین مساله‌ای می‌شود خواند، آموزش دید، یاد گرفت و نترسید. البته که باید برای این اتفاق سپاسگزار افرادی بود که در طول سال‌های اخیر از خط قرمزها گذشته‌اند و نتیجه‌اش شناخت بهتر مفاهیم جنسی و جنسیتی برای بسیاری هم‌چون من بوده تا هنگام برخورد با آدم‌های هم‌جنس‌خواه، دوجنس‌خواه یا ترنس‌ها، دست و پایم را گم می‌کردم و نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه باید بکنم.