ماه: آگوست 2016

حاشیه‌ی پرچم رنگین‌کمانی

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

عصر

نوجوون که بودم یه روز با خواهرم رفتیم پارک، چند ردیف اون ورتر، روبرومون دوتا پسر نشسته بودن. داشتیم حرف می‌زدیم که یهو خواهرم جیغ زد، اون دو تا داشتن هم رو می بوسیدند. من و خواهرم با نهایت سرعتی که می‌تونستیم فرار کردیم… روزها سوال‌مون این بود که چه اتفاقی بین اون دوتا پسر رخ داد.

چند سال بعد توی یه کافه با یه گروه از همجسنگراهای پسر قرار داشتم. تو راه اون کافه از جلوی اون پارک هم رد شدم. زنگ زدم به خواهرم و ماجرا رو گفتم… هر دومون خندیدیم… اولین سوالی که از اعضای اون گروه پرسیدم این بود «چه طوری متوجه شدی همجنسگرایی؟» اغلب می‌گفتن که رابطه جنسی با یک دختر براشون چندش‌آوره.

تو خوابگاه، یکی از فازها معروف به فاز لزبین‌ها بود، الان اغلب لزبین‌های اون فاز دگرجنسگرا شدن، ازدواج کردن و بچه‌دار شدن. یکی از زوج‌های لزبین همون فاز بعد از یه جدایی پرحاشیه و ازدواج دگرجنسگرایانه، از شوهرانشون جدا شدن و با هم زندگی می‌کنن. به باور خودشون ازدواج با یک دگرجنسگرا اشتباه بزرگی بوده که تو زندگی‌شون مرتکب شدن… انگار بین همجنسگرایی، دگرجنسگرایی و بایسکشوالی در رفت و آمد هستن.

به نظرم اگه  مسائل مربوط به گرایش جنسی و هویت جنسی متفاوت و احقاق حقوق این افراد بحران جهان مدرن باشه، بحران جهان پست مدرن بچه‌هایی هستند که یک زوج همجنسگرا به دنیا میارن یا به سرپرستی قبول می‌کنن. این که بچه‌ها به چه نحوی می‌پذیرن که دو والد همجنس دارن و چه آسیب‌هایی در این زندگی بر سر راه بچه‌ها قرار داره، نیاز به کار علمی داره. کار علمی همه جانبه‌ای که بهتره امیدوار باشیم قبل از حضور این بچه‌ها صورت میگیره.

رویای رنگین‌کمانی

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

بعد از ظهر

گربه‌ی اولی سرش رو می‌بره سمت معقد گربه‌ی دومی و با دقت بو می‌کشه. سرش رو چند لحظه همونجا نگه می‌داره. قبلا این حرکتشون رو دیده بودم و برام عادی بود اما اینبار دوستم و دخترش مهمونم هستن و جفتشون دارن با تحسین به دخترام نگاه می‌کنن. به صورت دوستم نگاه می‌کنم ببینم واکنشی نشون می‌ده یا نه و همون موقع دخترک ده ساله می‌خنده و می‌گه چه جالب اینها هم همجنسگران. سه تایی می‌خندیم و بعد خودش تصحیح می‌کنه که نه. اینکار رو می‌کنن که بفهمن اون یکی غذا چی خورده. با لبخند نگاهش می‌کنم. کلمه رو عادی و درست به کار برده و این برام خیلی مهمه.

با عشق کتاب درسیش رو بغل گرفته و داره وسط گرمای تابستون درس می‌خونه. ازش می‌پرسم چی داری می‌خونی با این لذت؟ میگه زیست. بهش می‌گم من هیچ‌وقت زیست نخوندم و یه بی سواد کاملم تو این زمینه. بیا برام توضیح بده. روبروم می‌شینه و کتابش رو باز می‌کنه و شروع می‌کنه از صفحه‌ی اول توضیح دادن. در مورد تفاوت بین ایدز و HIV میگه و من سر تکون میدم و نگاهم جلو جلو کلمه‌های کتاب رو می‌خونه. نوشته این بیماری بیشتر بین همجنس‌بازها و معتادها رواج داره. بهش میگم نه همنجس‌باز اشتباهه اینجا اشتباه نوشته. برای توهین نوشته. میگه می‌دونم خاله و ادامه میده.

یه عکس منتشر کردم از خودم و دوست همجنسگرام که دستش رو انداخته دور گردنم و وسط یکی از میدون‌های تهران داریم از ته دل می‌خندیم. خیلی‌ها حضوری ازم می‌پرسن این پسره کیه و براشون علاوه بر اسمش و طریقه‌ی دوستیمون، گرایش جنسیش رو هم توضیح می‌دم و واکنش‌ها برام جالبه. اکثرا براشون شنیدن چنین چیزی تکان‌دهنده است که تو یه همجنسگرا رو از نزدیک میشناسی؟ انگار امیدوارن واقعا کسانی که با خودشون و آموزه‌هایی از کودکیشون متفاوت هستن یا وجود نداشته باشن و یا در بهترین حالت در کشورهای دور زندگی کنن.

بی‌بی‌سی داره یه برنامه در مورد همجنسگرایی نشون میده. با مامان و بابا نشستیم پای تلویزیون و هیچکس نفس نمی‌کشه و همه با دقت داریم نگاه می‌کنیم. برنامه که تموم میشه جفتشون به وضوح اذیت شدن. اطلاعاتی کسب کردن که تا به حال نداشتن و من به نظرم هنوز کامل نیست. باهاشون صحبت می‌کنم و خودم سوال مطرح می‌کنم و جواب می‌دم و دائم چک می‌کنم نقطه‌ی نامفهومی تا حد ممکن براشون باقی نمونه. صحبت‌هام که تموم میشه سرشون رو تکون می‌دن و میرن سراغ بقیه‌ی روزشون. هضم حرف‌هام به وضوح براشون سخته اما می‌بینم که در عمل از این به بعد به جای اینکه رویکرد منفی در موارد مشابه نشون بدن، حداقل محتاط‍‌تر از قبل رفتار می‌کنن.

با چندتا مرد شصت و چند ساله داریم صحبت می‌کنیم. وسط بحث یکیشون یه جمله‌ی نه چندان زیبا در مورد همجنس‌بازی میگه. صحبتشون رو قطع می کنم و یکی یکی تعداد بچه‌ها و نوه‌هاشون و چندتا دیگه از دوستای نزدیکشون رو میشمرم و میگم به احتمال خیلی زیاد یکی از شماها توی زندگی شخصیتون با این جریان روبرو بشین. بهش فکر کردین؟ همه سکوت می‌کنن.

به نظرم بچه‌های امروزی به خاطر نقش خوب رسانه و عکس‌هایی که گاهی به طبع موج ولی خب به مناسبت‌های مختلف با رنگ رنگین‌کمانی منتشر میشن، خیلی بیشتر از نسل‌های قبل معنای تفاوت ماهوی انسان‌ها رو درک می‌کنن و در این موارد رفتار بهتری نشون می‌دن. البته که شاید نتونن اونها رو درک کنن ولی حداقل کمتر می‌ترسن و واکنش های تهاجمی کمتری نشون می‌دن. انگار جهان وارونه شده. به جای پدر و مادرهایی که همیشه منتظر بودیم به بچه‌ها آموزش بدن، اینبار بچه‌ها باید دانششون رو تقسیم کنن. این کودکان دیروز، در برابر جهان سریع امروز سوالات زیادی دارن. سوالاتی که باید پاسخ بگیرن.

عیسی به دین خود ، موسی به دین خود

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

نیمروز

آن قدیم‌ها که ما بچه بودیم و کوچه‌ها هم طویل و هم عریض بودند، مادرها بعد از تمام جارو و شست و شوی خانه، پتو یا روزنامه را جلو در خانه پهن کرده و ضمن پاک کردن سبزی و نخود و غیره با هم گپ می‌زدند و از هر دری سخن می‌گفتند. مشهدی خانم چند کوچه آن طرف‌تر زندگی می‌کرد و گاهی  از کوچه‌مان رد می‌شد و پس از سلام و احوالپرسی راهش را می‌کشید و می‌رفت. بعد از دور شدن او ، زن‌ها پچ و پچ کرده و درباره‌اش حرف می‌زدند.
– این چه بچه تربیت کردنی است؟
– خوب چه کار کند. پسرش بزرگ شده و حرف گوش نمی‌کند.
– شما از کجا می‌دانید بلکه شایعه است.
و الی آخر…

بنا بر اظهار مردم محله، پسر مشهدی خانم همجنسگرا بود و گویا با مردی هم سن و سال خودش پنهانی رابطه داشت. آنها می‌گفتند که چنین رابطه‌ای گناهی نابخشودنی است و خدا چنین اشخاصی را نمی‌بخشد. او موجب سرافکندگی مادرش شده است. زن بیچاره بعد از مرگ همسرش دست تنها شد و با چه بدبختی او را بزرگ کرد. اگر پدرش زنده بود دمار از روزگارش درمی آورد و چنین و چنان می کرد و…

در دوران کودکی و نوجوانی و … زمان حال نیز، هر کسی در مورد همجنسگرایی نظری داشت و دارد. من نیز موافق نیستم و نمی‌توانم چنین رابطه‌ای را قبول و هضم کنم. بهتر است که چنین نباشد. اما هرکسی اعتقاد و باورهای دینی و غیر دینی مخصوص به خود را دارد و تا زمانی که مزاحم دیگران نشود، کسی هم نباید مزاحمش شود. خدا آدم‌ها را آزاد خلق کرد. هرکسی هم جزا و پاداش اعمال خود را از طرف خدا دریافت خواهد کرد. در این دوران که همه تحصیل کرده و روشنفکر و آگاهند، می‌توانند در مورد زندگی و روش زندگی خود تصمیم بگیرند.

اکنون در بعضی ازکشورها همجنسگرایی آزاد است و این گروه اجازه ازدواج دارند. حق سرپرستی فرزند نیز به آنها داده شده است. اما برایم این سوال پیش می‌آید  فرزندی که در خانه  دو مرد یا دو زن می‌بیند کدام را مادر و کدام را پدر بنامد؟ آیا این کودک از یک سو احساس کمبود نخواهد کرد؟ تفاوت زندگی‌اش را با همکلاسی‌های خود در مدرسه مشاهده نخواهد کرد؟ بزرگ که شد والدین الگوی او نخواهند شد؟ اگر او نیز همجنسگرا شد کار دنیا به کجا خواهد کشید؟ مگردر خانه‌ای که دو همجنسگرا زندگی می‌کنند کودکی متولد خواهد شد؟

بچه‌هایم بزرگسالند و خودشان می‌خوانند و می‌دانند. اما اگر نظر مرا می‌پرسیدند جواب می‌دادم که همجنسگرایی تابوست، خلاف آداب و رسوم اجتماعی ماست، و از نظر شرعی گناه است.

ساشا دو تا مامان داره

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

پیش از ظهر

پسرک کلاس اول بود که یک روز وقتی برگشت خانه پرسید مگر می‌شود کسی دو تا مادر داشته باشد.
– چطور؟ کسی دو تا مادر داشته؟
+ آره، ساشا دو تا مامان داره.
– یعنی یه مامانی به دنیاش آورده اما با یه مامان دیگه زندگی می‌کنه؟
+ نه ادوُپته نشده (فرزندخوانده نیست).
– نمی‌دونم پس.

چند روزی گذشت تا به چیزی غیر از فرزندخواندگی فکر کنم. آن موقع هم پیش آمد. یعنی رفته بودم مدرسه دنبالش و دیدم دو زن با هم آمده‌اند دنبال ساشا. پسرک که با کوله‌پشتی پیدایش شد گفت دیدی، اینها دو تا مامان ساشا هستند.
+ مگه می‌شه مامان اینجوری؟
– آره می‌شه.
+ چطوری؟ یعنی یه خانوم با یه خانوم دیگه ازدواج کنه؟
– آره، مگه چه اشکالی داره؟
+ خب بعد چطوری بچه‌دار می‌شن؟
– یعنی فکر می‌کنی نمی‌تونن بچه‌دار بشن اینجوری؟
+ نه دیگه، باید یه مرد هم باشه.

برایش توضیح دادم که روش‌های مختلفی وجود دارد. یکی‌ش این که کودکی را به فرزندخواندگی قبول کنند. یکی دیگر اینکه یکی از آنها حامله شود، از طریق لقاح مصنوعی. برایش گفتم که از بانک اسپرم انتخاب می‌کنند. برایش عجیب بود. پرسید چرا یکی‌شان با مردی ازدواج نمی‌کند تا بچه‌دار شود. گفتم چون آن دو زن همدیگر را دوست دارند. از انواع دوست داشتن و عاشق شدن گفتم. اینکه ممکن است مردی عاشق مردی دیگر شود، یا زنی عاشق زنی، و اینکه همیشه زن و مرد عاشق هم نمی‌شوند.

با دوستی که برای سفر به شهر ما آمده بود رفته بودم پارک. کمی آنطرف‌تر از جایی که ما نشسته بودیم به گپ زدن، دو مرد عاشق در حال دلبری بودند. یکی دستانش را حلقه کرده بود دور آن یکی، و آن یکی سرش روی شانه‌ی این، با هم پچپچه می‌کردند. دوستم همین که چشمش به آنها افتاد نگاهش را گرفت و وقتی دید من بی‌واکنشی نگاهشان می‌کنم پرسید اگر روزی پسرت همجنسباز شود چه می‌کنی؟ گفتم همجنسگرا درست است، و جوابت اینکه کاری نمی‌کنم. گفت یعنی باهاش صحبت نمی‌کنی تا منصرف شود؟ گفتم گرایش جنسی او ربطی به من ندارد، حتی ربطی به خودش هم ندارد. بعد هم گفتم که به نظر من عشق، انتخاب بردار و حساب کتاب‌بردار نیست، جنسیت را هم بگذار بین همینها. چیزی نگفت.

کودک من بعد از ماجرای ساشا و دو مادرش چیزی درباره‌ی همجنسگرایی نپرسید. من اما هر بار شد موضوع را پیش کشیدم تا مطمئن شوم سوالی نمانده، و این که مساله حل شده باشد. چند ماه پیش از دختری دبیرستانی گفتم که عاشق دختری در کلاسی دیگر شده و همکلاسی‌های مدرسه مسخره‌اش می‌کنند. پسرک پرسید چرا، مگر نباید عاشق شد در مدرسه؟ از سوالش فهمیدم دو مادره بودن ساشا موضوع را حسابی برایش عادی کرده. لبخند زدم و گفتم آدم‌هایی هستند که برایشان عادی نیست دو نفر از یک جنس عاشق هم شوند. حالا سوالش این بود که چرا؟

در یک آغوش امن

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

صبح

نوجوان که بودم کتابی می‌خواندم با عنوان «سلطانه». کتاب مربوط به خاطرات زنی بود در عربستان. اولین بار شاید در آن جا بود که تصویر آرام و روشن و نزدیکی دیدم از دخترانی که آغوش یک همجنس را بر آغوشی بیگانه، نامهربان ، خشن و تحمیلی ترجیح می‌دادند.

گمانم تمام آن چیزی که نظر امروزم را هم تغذیه می‌کند همین باشد، کسانی که انتخابشان بیش از هرچیز به بی‌اعتمادی به جنس مخالف بر می‌گردد، انگار نتوانند یا نخواهند آن قسمت خصوصی، نزدیک و عاطفی زندگی‌شان را در کنار کسی بگذرانند که از جنسشان، از خودشان، از تفکرات و نگرانی‌ها و حتی از جسم‌شان هیچ درکی ندارد و نمی‌خواهد و صد البته نمی‌تواند داشته باشد.

گاهی به این فکر میکنم که اگر الگوی ذهنی ما این نبود که حالا هست، اگر از ابتدا در کنار هر عروس یک داماد ندیده بودیم، اگر عادت نکرده بودیم که نقاشی زوج را یک  مرد با سیبیل و یک زن با موهای بلند بکشیم، آیا وقتی تصمیم به زندگی در کنار کسی می‌گرفتم، امکانش بود که دختری را که به او خیلی نزدیکم، دوستش دارم و لحظه‌هایش را – خوب و بد – می‌شناسم انتخاب کنم؟ تصور سختی است. شکستن تمام باورهایی که نه تنها در ذهن که در تن‌مان هم ریشه دوانده‌اند سخت است و تازه تمام این‌ها در حالی است که من فکر کنم این یک انتخاب است نه یک اجبار، یعنی همان طور که من انتخاب می‌کنم دوست اجتماعی‌ای از جنس دیگر یا همجنس داشته باشم آیا برای شریک جنسی هم همینقدر حق انتخاب هست؟ من همیشه گمان می‌کنم که هست. (و احتمالا غلط هم هست اما از آنجا که تا به حال فرصتی پیش نیامده تا از کسی بپرسم، پس نمی‌توانم مطمئن شوم)

و حالا فکر میکنم احتمالا تا آن زمان که دختر یا پسر کوچک من به سنی برسد که از من در این زمینه توضیحی بخواهد، فیلم‌ها و داستان‌ها قسمت اعظمی از راه را به جای من پیموده‌اند. گمانم تا آن زمان این موضوع برای همه پذیرفتنی‌تر خواهد شد و امیدوارم در آن وقت به جایی برسیم که نیازی به توضیح نباشد و کودک من زوج را طور دیگری بکشد، قوانین ذهنی و اجتماعی رایج زمان مرا بشکند و آغوش بازی باشد برای پذیرفتن همه چیز…

بهای گزاف متفاوت بودن

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

سپیده‌دم

اول:
دوران کودکی من در بی‌خبری مطلق گذشت. پدر و مادرم هیچوقت در این مورد چیزی بهم نگفتن، منم هیچوقت سئوالی در این مورد ازشون نکردم. البته پیش اومد که به آدم‌هایی بربخورم که به نظرم رفتار یا ظاهرشون مثل بقیه نبود، اما یادم نمیاد کنجکاوی خاصی نشون داده باشم. بزرگتر هم که شدم به موضوع بیشتر مثل نقص نگاه می‌کردم و برخوردم  بیشتر از سر ترحم بود تا چیز دیگه. درک موضوع همجنسگرایی برای من وقتی میسر شد که به اینترنت دسترسی پیدا کردم. دوازده سیزده سال پیش، یه روز سر از سایتی درآوردم که مربوط به همجنسگراهای ایرانی بود. نوشته‌‌های اون سایت خیلی دید منو تغییر داد. بعد از خوندن اون مطالب دیگه دلم برای همجنسگراها نمی‌سوخت. بحث دلسوزی منتفی شده بود. حالا توی ذهن من بحث داشتن حق شکل گرفته بود.

دوم:
اعتراف می‌کنم هم‌زمان با تغییر زاویه نگاهم این نگرانی در من به وجود اومد که اگه بچه‌م همجنسگرا باشه چکار کنم. من مطمئن بودم تحت هیچ شرایطی پشت بچه‌م رو خالی نخواهم کرد، اما از ته قلب آرزو می‌کردم این اتفاق نیفته. من می‎دونستم جامعه همیشه هزینه گزافی رو به آدم‌های متفاوت تحمیل کرده. فرقی هم نداشته که چپ‌دست باشن یا دگرباش. بهای متفاوت بودن حتی گاهی به قیمت جون آدم‌ها تموم شده.

سوم:
بجه‌ من خارج از ایران بزرگ شد و  قبل از اینکه من بخوام چیزی رو براش توضیح بدم، مدرسه همه چیز رو بهش یاد داده بود. بنابراین وقتی من به بهونه‌ای سر صحبت رو  باهاش در این مورد باز کردم، متوجه شدم همه چیز رو خیلی بهتر از من می‌دونه و حتی غلط‌های منو هم می‌گیره و اشتباهاتم رو نصحیح می‌کنه. در واقع توی خونه ما نقش‌ها عوض شده بود و اون کسی که باید می‌پرسید و یاد می‌گرفت من بودم نه اون.

چهارم:
اگه من می‎خواستم این موضوع رو برای یه بچه‌ توضیح بدم از بحث تفاوت شروع می‌کردم. اینکه آدم‌ها متفاوتن و قرار هم نیست همه مثل هم باشن و اینکه دنیا از کنار هم قرار گرفتن همین تفاوت‌ها زیبا شده. از رنجی که جامعه همیشه به آدم متفاوت تحمیل کرده می‌گفتم و از اینکه همه آدم‌ها فارغ از جنسیت و زبان و رنگ و نژاد، به یه اندازه حق انتخاب و زندگی دارن.

جان کلام:
ذهن من هنوز برای پذیرش خیلی چیزها آماده نیست و چشم من هنوز به دیدن همه چیز عادت نکرده. اما گاهی که من سخت درگیر احساسات متناقض میشم، چشم‌هام رو می‌بندم و فکر می‌کنم اگه من جای اون آدم بودم، دوست داشتم دنبا چه برخوردی باهام داشته باشه؟

سال‌های بی‌خبری

«همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان»

سحرگاه

تا وقتى که با این پرسش مواجه نشدم هیچوقت راجع بهش اینطور عمیقا فکر نکرده بودم و ذهنم رو درگیر خودش نکرده بود، بستر خانوادگى ما توى یک چهارچوب قرار داشت و هنوز هم ادامه داره. مرد و یا خانواده‌ش از زن خوششون میاد، بعد هم مراسم خواستگارى و ازدواج و بزن و بکوب. همیشه هم همین بوده و نه بیش از این. بنابراین سوالى که مى‌تونست توى دوران کودکى و یا نوجوانى من مطرح بشه، حتا به ذهنم هم ورود نکرد، تا الان که جهان و کشورهاى اروپایى پا رو جلوتر گذاشتند و ازدواج همجنس‌گراها رو قانونى معرفى مى‌کنند من تازه دنبال این بگردم که واقعا همجنس‌گرایى چیست!

مشکل در اینجاست که در کشور ما نه تنها هیچ تریبونى وجود نداره که به زبان ساده براى مردم از همجنس‌گرایى بگه، بلکه حتی سعى در انکار موضوع هم داره و هنوز عوام و اکثریت مردم به چشم یک مریض جنسى به این افراد نگاه مى کنند و از واژه همجنس‌باز  برای نامیدنشون استفاده مى‌کنند. در حالى که همجنس‌بازی تو یک لذت جنسى خلاصه میشه و میره اما همجنس‌گرا به هم جنس خود گرایش داره و قضیه عاطفیه.

امروز من از دوستان خودم که مادر هستند سوال کردم اگر روزى فرزند شما ازتون بپرسه همجنس‌گرا یعنى چى، چه جوابى میدید؟ به جرات مى‌تونم بگم بیش از هشتاد درصدشون بیان کردند تا جایى که بشه سعى مى‌کنند فرزندشون چیزى راجع به این افراد ندونه و کنترل مى‌کنند  چیزی نفهمه تا زمانى که خودش بزرگ بشه. اما آیا در زمانه‌اى که تکنولوژى حرف اول رو مى‌زنه و اخبار از سرتاسر دنیا با سرعت نور مخابره میشه، مى‌تونیم چیزى به این مهمى رو مخفى نگه داریم؟

خانواده من و هزاران خانواده مثل آنها خیال مى‌کردند و مى‌کنند صحبت از مسائل جنسى جزو خط قرمزهاست و اگر صورت مسئله پاک بشه همه چى حل شده است، ولى من فکر مى‌کنم اگه از همون کودکى و وقت بزرگ شدنم، پله پله جواب هر کدوم از سئوالهام رو از سمت خانواده دریافت مى‌کردم حالا در هزارتو و پیچ و خم سوالات گیر نمى‌کردم.

 

کودک‌آزاری «جنسی-مذهبی» در مدرسه

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

از میان نامه‌های رسیده: رضا باقری

بچه‌ها در اوج دوره‌ی کودکی، به‌خصوص با ورود به مدرسه، با آموزه‌های جنسی-مذهبی (و فرهنگی) آزار بسیاری می‌بینند؛ آزاری که شاید در نگاه اول دیده نشود، اما اثراتش به مراتب بیشتر از آزار جسمی است.

پیش از دبستان:
«تو دختری! دختر که از درخت بالا نمی‌ره.»
«تو مردی! مرد که با عروسک بازی نمی‌کنه.»
«با دامن ‌اون‌طوری نشین!»
«خاله‌بازی مال دخترهاست!»
«تو دختری! نمی‌شه با بچه‌های دیگه، بدون پیراهن آب‌بازی کنی.»
«مثل دختر بچه‌ها گریه نکن، مرد که گریه نمی‌کنه.»
و نمونه‌های بسیار دیگر. جالب این‌که بیشتر این مولفه‌ها حتی مذهبی هم نیست. (فرهنگ)

نگرانی پدر و مادرها البته قابل درک و پذیرفتنی است، اما تاکید بر تفاوت جنسی (و در پی آن تاکید بر رفتاری متفاوت)، آن‌هم در زمانی که کودک در کودکی خود غرق است، چه کمکی می‌تواند بکند؟ شناخت تفاوت و هویت جنسی البته حق کودک است، اما…

ماجرا در مدرسه بدتر هم می‌شود، به خصوص در نظام‌‌های آموزشی مذهبی، کودک در مدرسه یاد می‌گیرد که جنس مخالف همراه نیست، بلکه هم هدف است و هم تهدید.

در مدرسه از تمام دوستان غیرهم‌جنس‌اش جدا می‌شود و یاد می‌گیرد که این دوستی آلوده به گناه‌ است. یک دختر بچه در ۹ سالگی در مراسم شرم‌آوری به نام «جشن تکیف» می‌فهمد که پسرخاله‌ی هم سن و سالش که تا دیروز هم‌بازی‌اش بوده، چه موجود خطرناکی‌است. می‌فهمد که موهایش می‌تواند او را تبدیل به یک موجود درنده کند. و کابوس گناه‌های سال‌های گذشته رهایش نمی‌کند. از همه بدتر یاد می‌گیرد که دیگر بچه نیست و یک شبه از دنیای کودکی به کابوس بزرگسالی پرتاب می‌شود. کابوسی که در نگاه اول، برای او می‌تواند جذاب هم باشد، چرا که بزرگ شده است. حالا بماند که در آن مراسم کذایی با چه چیزهایی آشنا می‌شود.

بیشتر ما نمونه‌هایی را سراغ داریم که حتی با یادآوری‌اش خیس عرق می‌شویم. (یک جستجوی ساده در یوتیوب، نمونه‌های شرم‌آوری را نشان می‌دهد).
یکی از شعرهایی که در این جشن‌ها رسم است: سلام سلام / آی بچه‌ها / آی بچه‌ها / آی غنچه‌ها / فرشته‌ها / گوشاتونو خوب تیز کنید / به من بگین بلند بگین / کی محرمه، کی نامحرمه / عموی من، برادر بابای من / محرم یا نامحرمه؟ / «محرمه محرمه» / پسرخاله که اومده به مهمونی محرم یا نامحرمه؟ / «نامحرمه، نامحرمه» / شوهر خواهر، پشت دره / می‌خوام درو باز بکنم / چادر بپوشم یا نپوشم؟ / «چادر بپوش، چادر بپوش» / پسر عمو که اومده خونه‌ی ما به مهمونی / محرمه یا نامحرمه؟ / «نامحرمه نامحرمه» / پدربزرگ قصه می‌گه / قصه‌های خوب و قشنگ، / محرمه یا نامحرمه؟ / «محرمه محرمه» / می‌خوام برم به بقالی / تا بخرم یک سیر پنیر / چادر بپوشم یا نپوشم؟ / «چادر بپوش چادر بپوش» / راستی کیه در می زنه؟ / پسر دایی پشت دره / چادر بپوشم یا نپوشم؟ / «چادر بپوش چادر بپوش»…

از آن‌طرف یک پسربچه هم با چیزهایی شستشوی مغزی می‌شود که غیرت نامیده می‌شود. یعنی وظیفه‌ی خود می‌داند تا نظارت کند که خواهر یا مادرش شعر بالا را رعایت می‌کند یا نه! و بدا به حال کودکانی که در این میان، دچار تضاد بین خانه و مدرسه می‌شوند.

تازه ‌این‌ها نمونه‌های خوب ماجراست، من نمونه‌هایی را سراغ دارم که سخنران مراسم بیماری جنسی بوده و چیزهایی را طوری برای دختربچه‌های نه ساله به جزییات شرح داده که منِ «مرد»، امروز با چهل و چند سال سن، از شنیدنش پشت‌ام یخ می‌کند.

این تحمیل بلوغ زودرس، پنهان‌ترین و شاید بدترین نوع کودک‌آزاری است و از فرط تکرار آنقدر عادی شده که آن‌را نمی‌بینیم، یا خودمان را به ندیدن می‌زنیم، چرا که کودک‌مان مجبور است در همین مدارس درس بخواند، در همین فضا رشد کند و در همین جامعه به زندگی ادامه دهد؛ با تاکید بر این نکته که هیچ جایگزین دیگری وجود ندارد.

برش‌هایی از زندگی یک کودک زخم‌خورده

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

مهمان هفته: ناصر خالدیان

چقدر روایت این قصه برایم سخت و بغض‌آلود است اما مجبورم به خاطر چیزی که در آخر می‌خواهم بگویم، این قصه‌ی تلخ و مستند را بنویسم: در محله قدیمی ما، «علی» شاگرد یک خیاطی بود. همسن ما و کودکی تقریباً کمتر از ده ساله. آن موقع‌ها کار کودکان مثل امروزه نبود و کمپین و اطلاع‌رسانی هم در مورد کودکان کار وجود نداشت. کودکان آن دوره شاق‌ترین کارهای ممکن را انجام می‌دادند؛ چیزی که امروز شکنجه به نظر می‌رسد.

علی هر روز از «اوستا» کتک می‌خورد و تحقیر می‌شد. در خانه همین طور از پدر و مادرش و در محله از هم‌سالان پر آزارش. علی بسیار باهوش بود و به الکترونیک علاقه داشت. چیزی که ما آن دوره حتی نمی‌دانستیم چیست. چیزهایی هم با سیم و لامپ و مدارهایی با تخته برای خودش ساخته بود. شاید حتی یکی از نوابغ در محیطی اشتباه و زمانه‌ای اشتباه بود که اگر در محیط درست و خانواده درست پرورش می‌یافت حتی یکی از افتخارات ملی می‌شد.

آن صورت شیرین و معصومِ آن شاگرد خیاط محله ما که از اوستا و خانواده‌اش کتک می‌خورد و همسایه‌ها و بچه‌ها مسخره‌اش می‌کردند همیشه جلوی چشمانم هست. به ظاهر می‌خندید اما حالا که فکرش را می‌کنم، همیشه غمی در چشمان علی بود. غمی که از گذشته‌ی او آمد و آینده‌اش را به آتش کشید.

***
اینها فقط جنبه‌ای معمولی و عادی از زندگی علی بود که ممکن بود برای بسیاری بچه‌های آن دوره در چنین محیطی اتفاق بیافتد و به آن «عادت» می‌کردند. اما یک چیزی این موجود را با تمام این شکنجه‌ها و آزارهای دوره کودکی که حتی حق بازی با همسالانش را نداشت شکست. در محله گفتند به او تجاوز شده. مردی به او تجاوز کرده بود که می‌گفتند به خودش هم تجاوز شده. اما محیط عقب‌مانده که این طور نمی‌گوید؛ با خنده و استهزا و تمسخر می‌گوید و انگی که به یک کودک بی‌گناه و بی‌دفاع می‌زنند و خنده‌های وقیحانه در چهره آدم‌ها از این رویدادی که: «شکر خدا به آنها تجاوز نشده و سالم هستند».

بعد علی دیگر نماند. کسی نمی‌دانست کجا رفتند. با خانواده‌شان کلاً از آن محله رفتند و دیگر ما او را ندیدیم. چرخ زمانه گذشت و دردها و ویرانی‌ها و بازسازی‌های بسیاری بر خود دید.

***
سال‌ها بعد هنگام تهیه فیلمی مستند در مورد اعتیاد و مواد مخدر، جوان تکیده‌ و سیه چرده‌ای را دیدم در میان گورستانی که هرویین تزریق کرده و نشئه در کنار گوری خوابش برده بود. تمام بازو و آرنجش از محل تزریق سوراخ سوراخ شده بود. از میان خاطرات کمرنگ کودکی و در میان چهره‌ی تکیده و استخوانی او، آن شاگرد خیاط با آن صورت شیرین و معصوم را به یاد آوردم که حالا «روزگار» و «خانواده» و «محیط» او را به سینه‌ی قبرستان کشانده بودند. علی حالا یک معتاد تزریقی نابود شده بود که به آخر خط رسیده بود.

نمی‌شد بیدارش کرد تا با او مصاحبه کنیم و داستان زندگی‌اش را بپرسیم. گفتند اکثراً آنجاست و شب‌ها هم در گورستان می‌خوابد. روز بعد که رفتیم دیگر کسی نشانی از او نداشت.

***
علی و امثال او قربانیان خشونت‌های خانگی و محیطی و کودک‌آزاری‌هایی شدند که جامعه‌ی ایران در لایه‌های پنهان خود از این نمونه‌ها و با روایت‌ها و اشکال مختلف بسیار دارد و «کارما» و تاوان یا ابعاد پنهان آن بالاخره به جامعه سرایت می‌کند و دامن آن را یک روز می‌گیرد. سه عنصر جغرافیا یا محیط، زمانه و مهم‌تر از آنها خانواده؛ می‌توانند سرنوشت یک کودک را از اوج تا ذلت و از تعالی تا نابودی تعیین کنند و این هیچ ارتباطی با سرنوشت و تقدیر و قسمت که در روان ما شرقی‌ها نهادینه شده ندارد. سرنوشت در دست خود ماست اگر بخواهیم. اگر سرنوشتی هم باشد، سرنوشت جمعی همه‌ی ما در طرز رفتار ما با کودکان، نوع رفتار ما با حیوانات و درختان و محیط زیست و تمام موجودات بی‌دفاعی است که وظیفه‌ی ما به عنوان انسان و بافرهنگ‌ترین حیوانات این سیاره، دفاع و پرورش درست آنان است و اینهاست که فرهنگ یک جامعه و یک ملت را می‌سازد.

خودنویس من

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

بامداد

خانواده‌ی پرجمعیتی بودیم. پدر تنها نان‌آور خانه و مادر خانه‌دار بود. هر روز صبح بیدار شده و با عجله صبحانه خورده و راهی مدرسه می‌شدیم. قبل از رفتن، پدر مختصری پول توجیبی می‌داد. آن قدیمها از کلاس چهارم به بعد، برای دروس فارسی و ریاضی دفتر مجزای پاکنویس داشتیم. نوشتن این دو دفتر هم برای خودش راه و رسم و مشقتی داشت که نگو. هر بار بعد از تمام شدن تدریس و حل تمرین‌ها و پاسخ به سوالات، موظف بودیم آن درس را با تمرین‌ها و پرسش‌ها و… در دفتر پاکنویس خود، آن هم با خودنویس بنویسیم. آبجی بزرگ و داداش بزرگ که به ترتیب کلاس هفتمی و ششمی بودند خودنویس داشتند. وقتی آبجی بزرگ خودنویس به دست می‌نوشت دلم ضعف می‌رفت. در دل می‌گفتم: چه می‌شود اگر من هم یکی داشته باشم؟

کلاس چهارمی شدم. خودنویس و نقاله و پرگار و خط‌کش کهنه‌ی آبجی بزرگ را به من دادند و برای او تازه اش را خریدند. هرگز دوست نداشتم وسایل کهنه کسی را داشته باشم. دلم می‌خواست پدرم برای من نیز نوشت‌افزار نو بخرد. اما افسوس که «آنچه دلم خواست نه آن می‌شود.»

تصمیم گرفتم قلکی بخرم و پس‌انداز کنم و برای خودم یک خودنویس خوشگل بخرم. قلکی خریده و داخل جعبه کتاب‌هایم گذاشتم و گاهی به جای خریدن آب‌نبات چوبی یا چوب شور یا آرد نخودچی، یک ریالی‌هایم را داخل قلک ریخته و بالاخره پول را آماده کرده و به بقالی سر کوچه رفتم. در دنیای زیبای کودکانه‌ام، به قدری پس‌انداز کرده بودم که بقال علاوه بر نوشت‌افزار و خودنویس، یک شیشه دوات هم داد و تشویقم کرد و گفت: به! به! چه دختر خوب و وظیفه‌شناسی! پول جمع کردی و وسایل لازم مدرسه‌ات را خریدی. آفرین به تو دختر خوب.

البته من به او چیزی نگفته بودم . بلکه با دیدن پول خردهایم، فهمیده بود که این پولها باید از قلک درآمده باشد.

با شعف و شادی به خانه برگشتم. وسایل نو را به پدر و مادر نشان دادم. آنها نیز خوشحال شده و تشویقم کردند. به خودم بالیدم. اما گویا عمر این شادی‌ام کوتاه بود. داداش بزرگ، این چشم و چراغ پدر و مادر، به خانه آمد. خودنویس را دستم دید و شروع به نق نق کرد. می‌خواست خودنویس کهنه‌اش را با خودنویس تازه من عوض کند. حاضر بود یک ریال هم رویش بپردازد. قبول نکردم. گفتم‌: برو یک ریالی‌ات را بده و قلک بخر و پول چوب شور و تیله را پس‌انداز کن و یکی بخر.

از او التماس و گریه و پرخاش بود و از من نپذیرفتن. سرانجام پدر و مادر نازک دل من طاقت اشکهای داداش بزرگ را نیاوردند و از من خواستند خودنویس‌هایمان را عوض کنیم. قبول نکردم. در مقابل پافشاری مادرم مقاومت کردم و او به جای قانع کردن گل‌پسرش‌، از بابت این که حرف بزرگتر از خودم را نپذیرفته‌ام خشمگین شد و یک سیلی آبدار بیخ گوشم نواخت و خودنویس‌هایمان را عوض کرد. داداش خوشحال بود از بابت به دست آوردن جنسی نو و بی‌زحمت و من نالان از حقی که از من ضایع شده است. آهسته گریه می‌کردم . مادر سرم داد کشید: خفه شو وگرنه چنان می‌زنم که اسمت را فراموش کنی. پدر دلداری‌ام داده گفت: مادرت است، خوب یک سیلی زده. تازه محکم هم نزد. این همه گریه دیگر احمقانه‌است.

آن شب را که تا صبح از درد دل کوچک و شکسته‌ام به خود پیچیدم، هرگز فراموش نمی‌کنم.

یک خط قرمز پر رنگ و پاک‌نشدنی: کودکان‌

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

نیمه‌شب

چیزی که در قوانین کشورهای اتحادیه اروپا دوست دارم حساسیت‌شان به حمایت از کودکان است. در امور مربوط به خانواده، از واگذاری حضانت کودکان به خانواده‌های متقاضی گرفته تا تعیین حضانت بعد از جدایی والدین، تا مبارزه با پدوفیلی، تا برخورد با والدین فرزندآزار، تا … همیشه جهت‌گیری قانون به سمت حمایت از کودک است و با هدف به حداقل رساندن آسیب‌ها به او و تراوماهایی که ممکن است اثر محو نشدنی در ناخودآگاه او بجا بگذارند.

خیلی دوست دارم که در این قوانین اصلا به بزرگسالان، پدر و مادر طبیعی یا انتخابی اولویت اول داده نمی‌شود، بالعکس، در لابلای خطوط قوانین و حکم نهایی دادگاه‌ها می شود «بروید به جهنم»(!)  را خطاب به آدم بزرگ‌های درگیر در کشمکش با هم یا آنها که بی توجه و بی صلاحیتند به وضوح دریافت. چون واقعیت اینست که آدم بزرگ‌ها معمولا به نفع و لذت و خواسته‌های خود عمل می‌کنند. در خیلی از اعمال آنها چه تنبیه و سرزنش کلامی و بدنی کودک باشد و چه پست کردن عکس‌های فرزندشان و بالیدن به کامنتها و لایکها، چه نازیدن به تواناییهای مافوق تصور فرزندشان در تحصیل و ورزش و چه در کشمکش جدایی و جنگ برای بدست آوردن حق سرپرستی و … همیشه مرکز خود آنها هستند و رضایت خاطر شخصی و راحتی‌شان. کودک در تمام این شرایط بی‌دفاع است و قادر نیست بفهمد نفع حال و آینده‌اش چیست، قادر به تعیین و دفاع از حریم خود نیست. یک موجود کوچک که هنوز نه خودش خودش را می‌شناسد و نه هنوز آن شخصی که در آینده خواهد بود شکل گرفته است.

چیزی که دل مرا به درد می‌آورد اینهمه تعداد بی‌شمار کودکانی‌ست که در تمام دنیا متولد می‌شوند. کودکانی که معمولا – همیشه نه ولی در اکثر مواقع – والدینشان سطح حساسیت‌ کافی ندارند تا درک کنند چقدر کودک بودن سخت است، چقدر نیازمند و بی‌دفاع بودن سخت است، چقدر سخت است به آنها که دانسته و ندانسته با دست و زبان آزار می‌دهند نیازمند بودن، چقدر بزرگ شدن و یاد گرفتن زندگی کردن سخت است، چقدر سیر از کودکی به بزرگسالی زحمت دارد، چقدر …

مصادیق فرزندآزاری بی‌شمارند. بعضی والدین از آزار و اهانت به فرزندانشان حتی وقتی بالای سی سال سن دارند هم دست برنمی‌دارند. چرا؟ قبلا هم گفتم، چون همه آنهایی که والدین هستند الزاما افراد حساسی نیستند و هوش هیجانی لازم برای برقراری ارتباط درست با یک انسان دیگر را ندارند. تا وقتی یک فرزند – در هر سنی – نه بعنوان یک انسان مستقل، بلکه جزو مایملک  و «حق مسلم» والدین محسوب شود امکان ندارد نقطه پایانی برای فرزندآزاری و مصادیقش تصور کرد.

بده دمب موهاتو بچینم آویزون کنم جلوی ماشینم

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

شبانگاه

کودک‌آزاری چیز پیچیده‌ای نیست. همین که دخترکی با موهای بافته را دست بیندازی که روزی موهایش را خواهی چید و برای تزیین به آینه‌ی جلوی ماشینت آویزان خواهی کرد، مرتکب کودک‌آزاری شده‌ای. یادم نیست چند ساله بودم که شوهر عمه‌ام دیگر این تهدید (به نظر خودش شوخی) را متوقف کرد. من تا مدتها از بودن در جایی که او هم باشد احساس عدم امنیت می‌کردم.

بزرگسالانی را دیده‌ام که برخوردشان با کودک مثل برخوردشان با مایملک دیگران است، برخوردشان با لباس کسی یا خانه‌اش یا… اینطور که به خودشان حق می‌دهند درمورد آن نظر بدهند، آن هم وقتی کودک همانجاست.

– وا چرا به این بچه غذا نمی‌دی، خیلی لاغره‌ها…  (اعتماد نفس کودک در مورد ظاهرش لطمه می‌خورد)
– کمکت هم می‌کنه تو خونه؟ دختر فلانی رو ببین… (اعتماد به نفس کودک وقتی با دیگری مقایسه می‌شود لطمه می‌بیند)

بزرگسالان دیگری هم هستند که هر کودکی ببینند برایشان وسیله‌ی سرگرمی‌ست. چند سال پیش پارکی رفته بودیم به دعوت یکی از دوستان مجردمان که با دوستان دانشجویش بود. هیچ کودکی در جمع نبود ولی همه آنقدر مهربان برخورد کردند که من نشستم روی نیمکتی و بازی دیگران را تماشا کردم و کودک ما هم آن وسط برای خودش می‌دوید. شنیدم وقتی خواست توپ را بگیرد بهش گفتند فعلا سعی کن توپ را بگیری اگر نشد بازی ما که تمام شد توپ را به تو می‌دهیم. والیبال بازی می‌کردند. بازی‌شان تمام شد در حالی که در طول بازی هر بار غش غش می‌خندیدند که کودک نتوانسته توپ را بقاپد، بعد از بازی هم توپ را بهش ندادند. خواستم بروم کودک را بیاورم برایش توضیح دهم بی‌خیال شود تا با هم بازی‌ای کنیم که شنیدم یکی از دخترها دارد به آن دیگری می‌گوید این بچه‌ی پررو مال کیه؟ من پشت سرشان بودم، گفتم بچه‌ی ماست. بعد هم توضیح دادم که دوستانشان چه قولی به کودک داده بودند و با احساساتش بازی کرده‌اند. برای کودکم که داشتم دلیل می‌آوردم چرا نباید برود بازی، مجبور شدم بگویم که بعضی بزرگترها از دروغ گفتن به بچه‌ها خوششان می‌آید و اینطور بچه‌ها را دست می‌اندازند. گفت کاری بدی‌ست که. گفتم بله ولی به نظرشان اینطوری باید خوش گذراند.

شکل دیگر کودک‌‌آزاری بی‌توجهی به کودک است، مخصوصا از طرف پدر و مادر. اینکه کودکی مواد غذایی مورد نیاز به بدنش نرسد چون پدر و مادر به خودشان زحمت نمی‌دهند ببینند چه مواد غذایی برای چه سنی ضروری‌ست، اینکه کودک خواب کافی نداشته باشد چون پدر و مادر یاد نگرفته‌اند چطور خواب بچه را تنظیم کنند، اینها همه بی‌توجهی به نیازهای اولیه‌ی حیاتی کودک است و به نوعی کودک‌آزاری. و پیش از تمام اینها شاید باید از تنبیه بدنی هم می‌گفتم که شکل عریان کودک‌آزاری‌ست. تنبیه روانی هم. اینکه ببینی کودک چه چیزی را دوست دارد و گروکشی کنی: حالا که فلان کار رو نکردی، بهمان چیزی که می‌دونم خیلی دوست داری ازت می‌گیرم.

کودک آزاری مبحث بسیار مهمی‌ست: کودکان در برابر بزرگسالان بی‌دفاع‌اند. ولی حتی اگر کودکی نداریم یا کودکی دور و برمان نیست، برای شروع می‌توانیم از دیگرآزاری دوری کنیم و هر کجا کودک‌آزاری دیدیم سکوت نکنیم.

میازار موری که دانه‌کش است               که جان دارد و جان شیرین خوش است

بمب‌های اتمی بدون فتیله

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

شامگاه

«میم» تقریبا بیست سال از من کوچک‌تر است، من و او، در دو فرهنگ متفاوت جامعه پذیر شده‌ایم.

او دیگران را وادار به پذیرفتن خواسته‌هایش می‌کند و همواره هرچه بخواهد را حق به جانب، به دست می‌آورد. البته این خوانش من از رفتار اوست. وقتی فهمید در آستانه‌ی ازدواج هستم، برایم ایمیل زد «حالا می‌فهمی بچه از کجا میاد؟»

وقتی می‌آمد خانه‌ی ما، اولین درخواستش این بود «بریم با لپ‌تاپت بازی کنیم…» بارها و بارها همه‌ی فایل‌هایم را حذف کرده بود، در واقع تعریفش از بازی این بود که همه‌ی فایل‌ها را به هم بریزد، سواد فارسی نداشت، اما با سواد انگلیسی‌اش می‌توانست مانند یک بمب اتمی عمل کند.

قبل از آمدن‌شان با مامانم هماهنگ می‌کردم که من لپ‌تاپم را دادم به دوستم یا …، اما نتیجه هیچ ارتباطی با هماهنگی من نداشت. علاوه بر لپ‌تاپ، لاک و لوازم آرایش نیز از دستش در امان نبود. هرچه را که می‌خواست با خود می‌برد، یعنی آن قدر عربده می‌کشید که در نهایت ترجیح می‌دادید، هر چه دارید بدهید تا دهانش را ببندد و برود. البته گاهی هم که من در برابرش مقاومت می‌کردم اغلب می‌شنیدم «بچه است، گناه داره، بده بهش، حالا پولش رو بهت می‌دیم، سالی یه بار میاد خونه‌ی ما…»

یک روز درحین بازی کردن با لپ‌تاپ از من پرسید: «تو از کجا اومدی؟» گفتم: «این‌جا اتاق منه! تو از کجا اومدی؟» گفت: «مامانت تو رو از کجا آورده؟» دم‌ دستی‌ترین جواب را دادم: «لک‌لک‌ها!» نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: «یعنی  تو که دانشگاه میری نمی‌دونی اینا دروغه؟ بابات و مامانت با هم…» هنوز آن دقایق، یکی از سخت‌ترین دقایق عمرم است، کودکی جلوی من نشسته بود و با کلماتی رکیک نحوه‌ی به وجود آمدن یک جنین را بر اساس پورنوگرافی توضیح می‌داد. اصلا نمی‌دانستم باید چه بگویم و چه کاری انجام دهم، فقط گفتم: «این که مهم نیست، مهم اینه که پیش مامان و باباهامون هستیم.» این گفتگوی‌مان را «میم» برای همه‌ی نوه‌ها تعریف کرد و بعد از آن من تبدیل به نوه‌ی خنگ خانواده شدم. هنگامی هم که والدینش متوجه شدند، خیلی آرام گفتند دانستن این مطالب برای هر کودکی لازم است.

به نظرم گاهی بزرگترها از ترس آسیب زدن به کودکان زیاده‌روی می‌کنند و سعی می‌کنند با منابع مالی، اطلاعاتی و احساسی بی‌حد و حصری را در اختیار آنها بگذارند اما در واقع همین بی حد و حصر بودن منابع سرآغاز یک آسیب است. این منابع نامتناهی گاهی حتی باعث آسیب زدن کودک به دیگران نیز می‌شود. در واقع امکان دسترسی کودک به منابع نامتناهی، نوع دیگری از کودک‌آزاری است که حسب اتفاق زیر لوای روشنفکری پنهان می‌شود. البته پیدا کردن حد و مرز در این امر، کار ظریفی است و در هر فرهنگ و خانواده‌ای این حد و مرز جایی منحصر به فرد دارد.

نیمه دیگر ماه

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

عصر

تا یکی عکس پدرشو می‌دید می‌گفت چقدر شبیه باباشه. اولش حواسم نبود می‌گفتم آره خیلی. اما یواش یواش متوجه واکنشش شدم. دوست نداشت و غر می‌زد. بعد از یه مدتی دیگه علنا اعتراض کرد و دوست نداشتنش رو خیلی شدید نشون داد. برام عجیب بود. بهش گفتم خانواده پدریش همگی قشنگ هستن و دلیلی واسه ناراحتی وجود نداره، حتی چند تا عکس بهش نشون دادم و ازش تایید گرفتم، اما بهونه گرفت که دلش می‌خواد شبیه من باشه. بهش گفتم تو از من خوشگل‌تری. گفت اما بابا به قشنگی تو نیست. خنده‌م گرفت، گفتم خب شاید اگه بابا زن بود و به جای سیبیل، موهای سرش پرپشت بود، مثل تو خوشگل می‌شد. بعد دیدم اصلا زیر بار نمیره. بهش گفتم تو شبیه هر دوی مایی. قشنگی‌های هر دومون رو گرفتی. تازه، از من و پدرت هم خوشگل‌تری… و وقتی جریان ادامه پیدا کرد متوجه شدم قضیه به چیزی بیشتر از ریخت و قیافه و ظاهر مربوط می‌شه.

گاهی ما رنجش خودمون رو با بی‌دقتی تمام نمایش می‌دیم. از همسرمون بدمون میاد، ازش خشمگینیم یا رنجیدیم و بدون توجه به حضور بچه‌مون غر می‌زنیم، گلایه می‌کنیم، داد می‌زنیم و نفرین می‌کنیم و حواسمون هم نیست نیمی از وجود بچه‌ای که نفسمون به نفسش بنده از همون آدم ناشی شده. گاهی حتی نیازی به واکنش نشون دادن هم نیست، همون که حال و هوای زندگیمون نشون از ظلمی داشته باشه که اون مرد یا زن به ما کرده، کافیه تا بچه، آگاهانه یا ناخودآگاه، نسبت به نیمی از وجودش احساس آزردگی، خشم یا حتی تنفر داشته باشه.

برای خود منم اصلا ساده نبود…  یادمه چند سال پیش، در پیچ و خم دادگاه که بودیم مشاور خانواده از من خواسته بود به خاطرات خوب زندگی مشترکم فکر کنم شاید راه نجاتی پیدا بشه، من فقط سی ثانیه خاطره خوب پیدا کرده بودم (هنوز هم چیزی بیشتر از اون سی ثانیه توی ذهنم نمیاد) اما اینجا دیگه بحث من نبود. بچه به تصویر سالم پدرش نیاز داشت. باید درون آشفته بچه‌م رو آروم می‌کردم. دروغ نگفتم اما منفی هم نبافتم. از دلایل انتخاب پدرشون گفتم. از چیزایی که داشت و من دوست داشتم. از چیزایی که توی وجودش دیده بودم و به نظرم قابل احترام بود. مثال چاقو و آتیش رو زدم که خوب و بدش بستگی داره به استفاده‌ای که ازش می‌کنی و نتیجه گرفتم که اصلاح مسیر نادرست پدر از توان من خارج بوده و مجبور شدم جدا بشم و مسیر فعلی رو انتخاب کنم. بعد مثل همیشه در پایان همه حرف‌های جدی، شوخی کردیم و خندیدیم. بهش گفتم چقدر شبیه پدرت می‌خندی، این بار دیگه لبخند روی لبش خشک نشد.

چند بار گناه کسی رو به حساب ذات بدش گذاشتیم؟ چند بار وقت عصبانیت بچه رو به پدر یا مادرش تشبیه کردیم که فلان اخلاقت به اون طرفی‌ها رفته یا برعکس، وجود بچه رو گروکشی کردیم تا بگیم هیچکدوم از بدی‌های طرف مقابل رو نگرفته و کاملا شبیه ماست؟ چند بار خواسته و ناخواسته جلوی بچه عیب طرف مقابل رو گفتیم یا اجازه دادیم دیگران از همسرمون بدگویی کنن؟ چند بار حضور همسر سابقمون رو توی زندگیمون نادیده گرفتیم، ناپدری یا نامادری جاش گذاشتیم و تا زمانی که بچه خودش بفهمه پدر یا مادر واقعیش یکی دیگه‌ست، همه چیز رو انکار کردیم؟

نکنیم… بخاطر وجود بچه‌مون هم که شده، این کار رو نکنیم. اجازه ندیم بچه‌مون تا آخر عمر یه نیمه ویران رو در درونش به دوش بکشه و با خودش در جدال باشه. شما حتی نمی‌تونین تصور کنین با این کار چه بغضی توی گلوی بچه باقی می‌مونه.

لالایی خوانی هیولاها

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

بعد از ظهر

۱- دبیرستانی بودیم گمانم ، مهسا به شوخی می‌گفت: همه‌ی مزه بچه‌دار شدن به اینه که وقتی اعصابت خرد باشه میتونی بگیری بچه‌ت رو بزنی و هیچکی هم نمیتونه بهت اعتراضی کنه چون بچه‌ی خودته و حق داری.» و می‌خندید.
حالا مهسا با شوهرش و دو فرزندی که شوهر از همسر سابقش دارد در آمریکا زندگی می‌کند. عکس‌هایی که از خودش و بچه‌ها هر روز می‌بینم باعث می‌شود بیشتر به شوخی زمان نوجوانی‌مان فکر کنم. حالا مطمئنم بچه را نمی‌زند حتا اگر بچه تقصیرکار باشد، چه برسد به دلیل اعصاب خردی خودش.

۲- چند سال پیش وقت جراحی چشم داشتم و خواهرزاده‌ام را باید نگه می‌داشتم تا زمانی که مادرش بیاید و ببردش و من بتوانم بروم بیمارستان. بچه کوچک بود و گریه می‌کرد. همه کاری کردم تا آرامش کنم، از راه بردن و غذا دادن و عوض کردن گرفته تا بازی و بالا و پایین انداختن و جلوی تلویزیون نشاندن؛ اما بچه به هیچ صراطی مستقیم نبود و ساکت نمی‌شد. هر دقیقه‌ای که می‌گذشت دل‌آشوبه من برای جراحی‌ام ببیشتر می‌شد و گریه‌های کودک استرسم را تشدید می‌کرد. کم کم خودم هم به گریه افتادم. گریه‌ام از اشک‌های بی‌صدای آرام، تبدیل شد به هق‌هق بلند، آنقدر که بچه یکه خورد و ترسید و لب‌هایش را جمع کرد. یک آن دلم از ترسی که کودک از این واکنش عجیب من داشت فشرده شد. فکر کردم در دنیای نوزادانه او این صدای عجیب چقدر می‌توانسته ترسناک باشد. بعد از آن دیگر هیچوقت جلوی هیچ کودکی گریه نکردم… هیچوقت.

۳- همین دیروز بود که مطلبی خواندم از مادری که دختر چهار ساله‌اش را برای اینکه سد راه ازدواج مجددش نباشد کشته؛ خیلی ساده متادون داده دخترک خورده، شب بیدار شده و دیده دخترک دارد نا آرامی می‌کند (بغضم می‌گیرد که بگویم، اما دخترک جان می‌کند) آنوقت مادر پتو می‌کشد روی سر دخترک، و تا صبح همه چیز تمام می‌شود.

۴- دنیا پر است از این خبرها، اتفاق‌ها و خشونت‌ها در برابر بچه‌ها، چون بچه قدرتش از ما کمتر است، صدایش از ما آرام‌تر است و اعتمادش به آدم‌ها بیشتر است. ما آدم‌های سواستفاده‌گری هستیم. ما، همه ما که حتی بچه‌ای را فریب می‌دهیم، خیانتکاریم. خیانت به اعتماد یک کودک، ناجوانمردانه‌ترین کار جهان است.

آتوسا

«ابعاد پنهان کودک‌آزاری»

نیمروز

دخترک موهای فر طلایی رنگ داشت و همیشه دم اسبی می‌بست. جلسات اول که با هم کلاس داشتیم، رفتارش برایم بسیار عجیب بود: از در کلاس به سختی و به زور کمک مربیان وارد می‌شد، حرف گوش نمی‌داد، و تمام مدت خیره بود به در و دیوار. گاهی هم یکهو بلند می‌شد و با اسباب‌بازی‌های کنار کلاس شروع می‌کرد به بازی… کاری که نباید در کلاس من انجام می‌داد. باید اول به قصه گوش می‌داد و بعد برای قصه با ابزار مخصوص کلاس چیزی می‌ساخت. اما او تمرکز نداشت.

بعد از چند جلسه درخواست کمک مربی کردم. بعد از آمدن کمک مربی اوضاع اداره کلاس کمی بهتر شد. حالا وقتی من قصه می‌گفتم، کمک مربی بچه‌ها را کنترل می‌کرد، آتوسا هم همچنان در حال اذیت کردن بچه‌ها بود یا خودش را با چیزی در گوشه کلاس مشغول می‌کرد. زمانی هم که نوبت همکارم بود قصه بگوید، من بهتر از قبل حواسم به بچه‌ها بود. در اصل کنار آتوسا می‌نشستم، باهاش حرف می‌زدم و اگر حواسش پرت می‌شد یا می‌خواست حواس بچه‌ها را پرت کند، سعی می‌کردم با قصه و تصاویرش او را به فضای کلاس برگردانم.

کار سختی بود. هر بار مشکل جدیدی درست می‌کرد. بعضی روزها که حال خودم بهتر بود، دست‌هایش را در دستم می‌گرفتم و بیشتر کنارش می‌نشستم و بیشتر باهاش سر و کله می‌زدم. ناخن‌هایش را جویده بود. صورتش هیچ عکس‌العملی نداشت. نه می‌خندید، نه ناراحت بود. نه اخم می‌کرد. صورتش یخ‌زده بود. بعضی وقت‌ها مربی‌های مهد را می‌زد. همه از دستش شاکی بودند. اما من فقط نگاه می‌کردم و حرفی نمی‌زدم. پیش خودم می‌گفتم معلم بچه‌های معمولی و آرام بودن که هنر نیست. سعی می‌کردم صبرم را بیشتر کنم، نه مثل مربی‌های دیگر که با خشونت و عصبانیت و گاهی با داد و فریاد و تحکم  او را به زور به کلاس می‌فرستادند. هیچکس سعی نمی‌کرد با آتوسا ارتباط برقرار کند. مربی‌ها سرش داد می‌زدند، بدرفتاری می‌کردند و او هم لجبازیش را بیشتر می‌کرد. چیزی که در این مهد زیاد دیده می‌شد، همین بود.

من به دنبال راه‌حل‌های تازه بودم. همه مربی‌ها از خانواده‌اش صحبت می‌کردند. از پدر و مادرش که داشتند جدا می‌شدند. ظاهرا پدر آتوسا معتاد بود و مادرش تقاضای طلاق داده بود. آتوسا پیش پدرش بود و پدرش او را هر روز به مهد می‌آورد. آدم بی‌نظم و برنامه‌ای بود. هر روز با بهانه‌های مختلف دیر به دنبالش می‌آمد. شهریه‌اش را هم نمی‌توانست به موقع بدهد. مسئول مهد هر وقت می‌توانست در مورد رفتارها و ناهنجاریهای آتوسا و شهریه‌های عقب‌افتاده او را به حرف می‌گرفت.

جلسات کلاس رو به اتمام بود که تازه آتوسا توانست کمی آرام در کلاس بنشیند و با دست‌هایش چیزی بسازد. من و همکارم وقتی تلاشش را برای ساختن می‌دیدیم بیشتر تشویقش می‌کردیم. می‌دیدیم که دارد به نظم و قوانین کلاس خو می‌گیرد و آنها را کم کم فرا گرفته. خیلی خوشحال بودیم. از لجبازی‌هایش کم شده بود. داشت با بچه‌ها دوست میشد.

تابستان داشت تمام می‌شد. چند جلسه بیشتر به پایان کلاس نمانده بود که دیگر آتوسا نیامد… پدرش دیگر او را به مهد نیاورد. بعدها از همکارم شنیدم انگار یکی از همین روزهایی که به مهد نیامده بود، پدرش وقت خماری، دخترک بیچاره را حسابی کتک زده.