ماه: ژوئیه 2016

دلتنگی برای بوی شنبلیه سرخ‌شده که در یک جمعه‌ رخوت‌آلود در خانه بپیچد

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

شامگاه

مهم‌ترین تصمیمات من توی زندگی بر مبنای عقل و یا قلبم گرفته نمی‌شن. سمت و سوی من رو این وقت‌ها غدد اشکیمه که مشخص می‌کنه با یه شعار ساده: کاری کن که وقت انجامش و بعد از اون، بغض نداشته باشی.

توی تقسیم‌بندی‌های خونه بخش برطرف کردن نیازهای بقیه و حدس زدن نیازهاشون به عهده‌ی هر دو نفر بابا و مامان بود. مامان یک جور غمناکی این کار رو شبیه یک شهید انجام می‌داد: من بهت توجه می‌کنم، ازت مراقبت می‌کنم، نیازهات رو حدس می‌زنم و بهشون رسیدگی می‌کنم اما حواست باشه کار من خیلی سخته و من خیلی از خودگذشته‌ام و هر کسی نمی‌تونه جای من باشه. حواست هست؟ خوبه. ببین این رو.

این رویکرد مامان در برابر بابا قرار داشت که یکجوری از خود گذشتگی داشت که تو نمی‌فهمیدی اما به نظرت کار پسندیده‌ای میومد. یک جور زیر پوستی اگر وضع مالیش اجازه نمی‌داد چند سال لباس نمی‌خرید و یا میوه  مورد علاقه‌اش رو نمی‌خورد. یا تمام شب رانندگی می‌کرد تا ما رو برای دو روز آخر هفته ببره مسافرت و وقتمون تو روز جاده تلف نشه. ما دخترا باید یاد می‌گرفتیم مراقبت کردن رو. این حدس زدن نیازهای بقیه رو. دیدن اون چیزی که بقیه می‌گن یک قدم قبل از اینکه به زبون بیارن. متاسفانه من عادت‌های بد هر جفتشون رو یاد گرفتم.

اولین تجربه ناموفق من توی این مسیر وقتی بود که مسئول گرم کردن غذا برای بابا و برادرم شدم. یازده دوازده سالم بود و اون وعده، تنها زن حاضر در خونه بودم. غذا کم بود و وقتی داشتم میز میچیدم برای خودم کمتر ریختم تا بشقاب‌های اون دوتا پر شه. غذا رو خوردن و رفتن و من سیر نشدم و بر خلاف توقعم متوجه این فداکاری بزرگم (باور کنید بزرگترین فداکاری زندگیم تا اون سن یا این سن بود)  کسی نشد. بغض کردم. جوری که بعد از حدود بیست سال یادم مونده که عزیزم این کارها به تو نیومده.

چند سال بعدترش هم – حوالی چهارده سالگی مثلا – بابا یه نامه داد دستم که تایپ کن. مسئول تایپ خونه خواهر بزرگم بود که این وقت‌ها خیلی مطیع و سر به زیر می‌نشست پشت کامپیوتر و تق تق تق تق تایپ می‌کرد و کادربندی می‌کرد و پرینت می‌گرفت و تحویل بابا می‌داد. نامه رو که گرفتم یک دور خوندم و دیدم موضوعش رو نمی‌فهمم. بابا رو نشوندم که توضیح بده این پروژه برای چیه. اخم کرد که وقتی یکی یه چیزی بهت می‌ده انجامش بده. یه منشی که آنقدر سوال نمی‌کنه. نامه رو دادم دستش که خودت تایپ کن. من منشیت نیستم.

اون موقع فکر نمی کردم منشی‌گری شغل بد یا خوبیه. فقط از دیدگاه جامعه‌ی مرد سالاری که من توش دختربچه بودم، یک سری کارها زنونه محسوب می‌شد. مثل پرستاری، منشی‌گری، تدریس یا هر کار مراقبتی دیگه‌ای. مشاغلی که تو می‌تونستی مستقل باشی و درآمد داشته باشی اما وابسته به این بود که کارهایی رو انجام بدی که حوصله می‌خواست، ریزبینی لازم داشت و البته روحیه  غیرطغیان‌گرانه. من داشتم سعی می‌کردم خودم رو توی گروه مردها جا بدم اما. کسانی که رئیس بودن. قدرت دستشون بود و توی جمع‌ها لازم نبود مسئولیت‌های سختی مثل پذیرایی رو به عهده داشته باشند و اکثر پول دستشون بود. دور کارهایی که برای انجامشون باید روحیه‌ی زنانه داشتی یک دایره ی پررنگ کشیدم و روش رو خط خطی کردم. من نیستم دوست عزیز!

بعدها که بحث ازدواج شد، من روی مواضعم محکم موندم. خانواده به این نتیجه رسید من سرتق‌تر و بی‌گذشت‌تر از اونم که بتونم یه روزی ازدواج کنم! که ژن فداکاری در من فعال نیست. کم کم کسی از من توقع نداشت دیگه نقش سنتی داشته باشم. کم کم از خانواده هم حتی فاصله گرفتم که همون دختر بودن انقدر نیاز به فداکاری داشت که باعث میشد یه جاهایی خفه شم.

زن سنتی به نظرم نقش سختی به عهده داره. خودش تصمیم نمی‌گیره در هر موقعیتی چیکار کنه بلکه خیلی وقت‌ها توقعات بقیه است که داره بهش جهت میده. دخترهای خوب و همسرهای خوبی رو میشناسم که پر از کینه و پر از خشمند. آدم‌هایی که به ظاهر خوش‌اخلاق و خوش‌برخوردند اما انقدر ناراحتی توشون ریشه داره که به اولین فرصت تبر دست می‌گیرن و از ریشه درخت‌هایی که مدت‌ها ازشون مراقبت کردن رو قطع می‌کنن. کسانی که به قیمت از دست رفتن سلامتیشون، به قیمت از دست رفتن زمان و جوانیشون بقیه رو به جای خودشون می‌بینن و بعد سال‌های طولانی رو صرف بیان پشیمونیشون می‌کنن. شاید در لحظه به خاطر به دست آوردن یه سری توجه‌ها و تشکرها حال خوبی داشته باشند اما عموما در بستر زمان، بیشتر از اون چیزی که قراره غمگینن انگار.

من هم خوشبخت نیستم شاید. از نظر جامعه البته که یک دختر مستقلم اما خیلی از این استقلال انتخاب خودم نیست. بیشتر انگار چیزی که امروز هستم تلاش برای فرو نرفتن در نقش اون زن سنتیه. نه تنها من، دوستان زیادی دارم که ابتدای زندگیشون ازشون درخواست شده خیلی زن باشند و الان در اقصی نقاط جهان دکترای رشته‌های مختلفشون رو گرفتن و اما زن بودنشون رو فراموش کردن. زن بودنشون رو گم کردن. شاید اگر من ِ نوجوان بدون فشار توقع، از نو تصمیم می‌گرفت، الان جای دیگه‌ای بودم. درسته که مرزهای امروزم جایی قرار دارن که احساس راحتی می‌کنم، اما بین خودمون بمونه لطفا، الان نزدیک دو ساله به شدت دلم قرمه سبزی می‌خواد و بلد نیستم درست کنم. گاهی دلم می‌خواد یه نوزاد بغل کنم و کودکی اطرافم نیست. گاهی هوای یک جمع آروم زنانه رو می‌کنه که بشینیم و مثلا فقط لاک بزنیم یا صحبت‌های ملایم و آروم داشته باشیم اما، به نظر می‌رسه از هنرهای زنی که می‌تونستم باشم، تهی شدم.

Advertisements

زنان زندگی من

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

عصر

“مگه تو هنوز کار میکنی؟ مگه ازدواج نکردی؟”
سوالی بود که در یکی از گروه‌های تلگرامی که با دوستان قدیمی دبیرستانم در آن عضو هستیم پرسیده شد. دوستانی که همگی از طبقه تقریبآ مرفه جامعه محسوب می‌شوند و تقریبآ تمامیشان در دانشگاه‌های معتبر ایران درس خوندند و مدارک قابل قبولی هم دارند. تقریبا نیم بیشتری از آن‌ها بعد از ازدواج کار را کنار گذاشته و به سراغ زندگی متاهلی رفتند.

برایشان توضیح دادم که در جایی که من زندگی می‌کنم به سختی ممکن است یک حقوق کفاف خرج و مخارج زندگی با سبک و استانداردهای ما را داده و در عین حال کار کردن به یک انسان غرور٬ استقلال و شخصیتی را میدهد که من آن را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم.

دیدگاه سنتی‌ای که در ایران همچنان مردم با آن دست به گریبان هستند مرد رو مسئول تامین معاش زندگی می‌داند و زن مسئول رسیدگی به امور خانه و بچه‌داری. هرچند سال‌هاست تلاش شده تا جایگاه نقش سنتی زن در جامعه کمرنگ‌تر بشه اما همچنان این خواسته نه تنها در ذهن مردان که در ذهن بسیاری از زنان باقی مانده است.

“ش” که دو سال قبل از من ازدواج کرده و این روزها منتظر بدنیا آمدن کودک دومش است از آرامشی که نقش زن خانه‌دار و مادر بهش داده برایم تعریف می‌کند و اینکه زمان کافی برای رسیدگی به خود و زندگی شخصیش دارد. عکس‌های دورهمی‌ها را برام می‌فرستند و با دلسوزی  می‌گوید: “عکس‌های فیس‌بوکت رو دیدم، کمی بیشتر به خودت برس٬ اون دختری که از اینجا رفت شبیه الان تو نبود.“

عکس‌ها را که نگاه می‌کنم متوجه تفاوتی که او می‌گوید٬ می‌شوم. زنان عکس‌های او را که می‌بینم اغلب با موهایی بلوند٬ آرایش‌هایی کامل و بی‌عیب و نقص هستند٬ صورت‌هایی شاد و بشاش و بدون هیچ نگرانی و حتی مسئولیت خاصی. تصویری کامل و واضح از زنان مدرنی که زندگی سنتی را ترجیح داده‌اند. زنان جوانی که نقش مادرها و مادربزرگ‌های ما را در دنیایی کاملا مدرن با اسباب و ادواتی مدرن‌تر بازی می‌کنند.

قرار می شود من هم چند عکسی برای گروه کوچک و شاد بفرستم. نیم بیشتر عکس‌ها بعد از کار و در بار یا پاب نزدیک محل کارمان گرفته شده. زنان عکس من خسته اما سرحال با لیوان‌های کوچک آبجو در دست هستند. همه زنان عکس از ۸ صبح سرکار بودند. بعد از کار گاهی اوقات به بار نزدیک محل کار رفته و ساعتی بعد همگی به سوی خانه‌هایشان روان می‌شوند. تقریبآ تمامی این زنان ازدواج کردند و یا با پارتنرهایشان زندگی می‌کنند و تمامی مسئولیت‌های زن – مادر محوری که جامعه سنتی به آنان تحمیل کرده را به خوبی انجام می‌دهند اما با یک تفاوت واضح:
اغلب مردان و زنان اطراف من چه ایرانی و چه غیر ایرانی به زندگی مشترک به معنای مشخص مشترک آن ایمان دارند. هر دو کار می‌کنند٬ هر دو مسئولیت بزرگ کردن کودکانشان را بر عهده گرفتند٬ هر دو برای انجام تمام کارهای محل زندگی باهم همکاری می‌کنند و هر دو به حقوق انسانی یکدیگر احترام می‌گذارند.

نگاه سنتی غالبی که در ایران در میان بسیاری از طبقات کماکان زنده نگاه داشته شده همین درگیر شدن در نقش‌های از پیش تعریف شده برای زنان و مردان است. زنانی که بنا به تعریف سنتی باید همیشه آماده خدمت به مردان باشند. مردانی که آن‌ها هم به نوعی قربانی این نگاه سنتی و قوانین سنتی آزاردهنده هستند.

مرددم که عکس‌ها را بفرستم یا نه٬ در نهایت دو تا از بهترین عکس‌ها را برای گروه می فرستم و با جمله “وای لطفا یه ذره به خودت برس شوهرت طلاقت میده» مواجه می‌شوم.

ای همه گل‌های از سرما کبود، چرا کبود؟

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

بعد از ظهر

زمانی که جوان‌تر از اکنونم بودم، نسخه‌پیچ خوبی بودم ! وقتی می‌شنیدم زن و شوهری با هم زد و خورد کرده‌اند حکم به جدایی می‌دادم، اما هیچ گاه این اتفاق نمی‌افتاد و زن و شوهر، زندگی خود را ادامه می‌دادند. برایم عجیب بود که چرا ادامه می‌دهند؟ چگونه ادامه می‌دهند؟ اگر می‌خواستند ادامه دهند چرا کتک‌کاری می‌کنند؟

اتفاق‌های بسیاری افتاد؛ رشته تحصیلی‌ام را تغییر دادم، بسیار بیشتر خواندم، نمونه‌های موردی بسیار زیادی دیدم… اکنون دیگر می‌دانم زنی که دیشب کتک خورده است اصلا بعید است امشب لباس‌های شوهرش را اتو کند، زنی که دیروز کارش با شوهرش به زد و خورد کشیده است، شاید  امروز سر کلاس، جامعه‌شناسی خانواده درس بدهد، زنی که  دیشب جر و بحث کرده است شاید امروز طوری رفتار کند که انگار نه انگار!

گویی این رفتارها منطق‌بردار نیست، نمی‌شود الگویی برای‌شان یافت!

چیزی که زن کتک خورده دیشب و اتو کار امشب را ابله، احمق، ناتوان، بساز، با آبرو، ترسو، مسئولیت‌پذیر و… می‌کند، به نظرم موقعیت و برداشت هر فرد از ماجرا است. منِ محقق، منِ همسایه، منِ دوست، منِ شوهر زن کتک خورده و… هر کدام تفسیر خودمان را داریم و هر کدام به فراخور تفسیرمان زن را نکوهش یا ستایش می‌کنیم. در واقع مایِ ببینده، به کار زن مفهوم و معنا می‌بخشیم. او را قضاوت می‌کنیم، به بیان دیگر این صفات یک برساخت اجتماعی فرهنگی هستند، اگر فکر کنیم این کلام که «خشونت بد است» جهانشمول است، به بیراهه رفته‌ایم، چون در جوامعی خشونت نشان توجه است (درست یا غلطش محلی از اعرابی ندارد). در واقع با مفاهیمی در این زمینه سر و کار داریم که حتمی نیستند، شاید بتوانیم مفاهیم را تعریف کنیم، زن سوختن و ساختن کیست؟ زنی که پای بدهی‌های یک زندگی می‌ماند کیست؟ حالا مشکل این است که این تعریف را چه قشری ارائه می‌دهند؟ البته می‌توان در یک پژوهش آکادمیک این کار را انجام داد و اعلام کرد که نتایج این پژوهش با این تعریف به دست آمده است و قابل تسری نیست. اما همه دنیا که عرصه آکادمیک نیست.

به نظرم بهتر است برویم سراغ خود زنِ کتک خورده و از خود او بپرسیم تفسیرخودش چیست؟ کتک خوردن و ماندن، معنایش حماقت است یا مسئول بودن؟ برای‌مان بگوید چرا. فقط یادمان باشد، نتایج قابل تسری نیست. نسخه‌پیچ خوبی بودن مطلوب نیست. مطلوبیت شاید مورد به مورد دیدن و شنیدن و واکاوی کردن باشد.

مقامِ علیاحضرت مخدره‌ «کلفت بی‌جیره و مواجب و زبان بسته» طایفه؟ نه خیلی ممنون!

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

نیمروز

اول بگذارید دو ماجرا را برایتان تعریف کنم تا حرفی که می‌خواهم بگویم روشن‌تر باشد:

اول. خیلی سال پیش یک نوجوانی-جوانی را می‌شناختم که حوادث روزگار ما را نزدیک به هم قرار داده بود. اگر به خودم بود اصلا بین معاشرانم چنین کسی را انتخاب نمی‌کردم چون کارهایش و رویه‌اش کاملا روی اعصابم بودند، اما خوب … شرایط ایجاب می‌کردند که با او مدارا کنم و بخشی از اوقات روز را با هم بگذرانیم و بعلاوه دل مهربانی هم داشت و نمی‌شد راحت و همینطوری به جهنم حواله‌اش کرد. یکی از عادت‌هایش که بیش از همه روی اعصابم بود وراجی‌های بی‌پایانش بود در مورد ماجراجویی‌های عشقی‌اش. مدل تعریف کردنش و تفسیرهایی (!) هم که می‌داد در حد رمان‌های زرد و پاورقی‌های بند تمبانی بود. یک استاد تمام، در فرو بردن خود در موقعیت‌های معضل‌وار و عین خر توی گل ماندن که دائما هم از من نظر می‌خواست که تو اگر جای من بودی چکار میکردی؟! دیگر از شنیدن این سئوال کهیر می‌زدم از بس حساسیت بهش پیدا کرده بودم. آخر سر یکبار گفتم ببین جانم، بیهوده است که از من هر بار می‌پرسی تو اگر جای من بودی چکار می‌کردی؟ آخر چه به تو بگویم که خدا را خوش بیاید؟ من هیچوقت نمی‌توانم فکر کنم جای تو باشم چون خیلی و خیلی قبل از تا خرخره توی گل فرو رفتن و دست و پا زدن فکر می‌کنم. من هیچوقت جای تو نخواهم بود تا بخواهم فکر کنم چکار باید بکنم و چطور باید از این گل بیرون بیایم. (نه که من هیچوقت اشتباه نکنم، اما اشتباهات متعدد و پشت هم مرتکب شدن و تا خرخره در گل فرو رفتن هم نبوغ و مهارتی ذاتی می‌خواهد که خوشبختانه از آن بی‌بهره‌ام.)

دوم. یکی از مادربزرگهای خدا بیامرزم به فلان زبان حرف‌های خیلی بامزه‌ای میگفت که ترجمه فارسی‌شان به آن قشنگی زبان اصلی‌اش نیست اما باز هم خالی از لطف نیست و بنظرم خیلی خوب معنا را منتقل می‌کند. ایشان در مورد بعضی‌ها با لحن کلافه و عصبانی می‌گفت «فلانی از کون خودش هم خبر نداره»! وقتی بچه بودم چنین حرفی فقط برایم مایه خنده بود اما بعدها فهمیدم راستی راستی چقدر آدم‌های گنده توی دنیا هستند که با زمان طول و عرض گنده می‌کنند و چین و چروک به صورت و بدن می‌آورند اما هنور که هنوز است بی‌خبر از خود هستند و واقعا و جدا از کون خودشان هم خبر ندارند.

و اما …

ایران و تمام آنچه که در خود دارد، یک ملغمه ناهضم و درهم و برهم است از تمام آن چیزهایی که دوست ندارم. بواقع اعضای خانواده‌ام و باقلوا و پشمک را که کنار بگذارم چیز زیادی از ایران باقی نمی‌ماند که دوست داشته باشم! کی اینرا فهمیدم؟ خیلی زود.

خیلی زود فهمیدم که چه چیزهایی مایه آزارم هستند، چه حرفهایی، چه سنت‌هایی؛ کدام زورچپان‌ها به اسم فرهنگ و ادب توی کتم نمی‌روند، کدام تبعیض‌ها خط قرمزهایم هستند. چه شوخی‌هایی جنسی‌اند و سکسیستی و کدام رفتارها توهین‌آمیز و جنسیت‌زده ، کدام تعاریف و چهارچوب ها محدودیت‌های تحمیلی هستند و کدام قوانین و رسوم زن ستیز و … هیچوقت هم بهانه «ایران در حالت گذر از سنت به مدرنیته است» را بعنوان توجیه خیلی کاستی‌ها قبول ندارم. «ایران» تک تک ما هستیم. اگر ایران اینی‌ست که می‌بینیم، فقط بخاطر اینست که اکثریت ما نمی‌خواهد و به نفعش نیست که مدرنیته و مصادیقش ورای آی فون در دست داشتن و روی تلگرام و اینستاگرام چرخیدن و لایک زدن برود! زن و مرد و کوچک و بزرگ هم ندارد. کمتر کسی میخواهد هزینه اعتقاداتش را بدهد. طرف خود را مخالف رژیم و قوانینش می‌داند و در حرف یکسره شعار می‌دهد اما در ارگان‌های وابسته به حکومت کار می‌کند. یکی دیگر از برابری زن و مرد دم می‌زند اما یا فحش سکسیستی می‌دهد یا در مقابل فحش‌های سکسیستی سکوت می‌کند و همینطور الی آخر.

حرف من اینست که سخت است برایم در مورد زن فداکاری که ممکن است به یک کلفت بی‌جیره و مواجب تبدیل شود حرف بزنم چون من خیلی خیلی قبل از تبدیل شدن به یک کلفت بی‌جیره و مواجب و زبان بسته مسیر و رویه را عوض کرده‌ام. یک زن یا یک مرد نمی‌تواند بخاطر اینکه شمایل مورد تحسین دیگران باشد و مطابق با آنچه که زن خوب و مرد خوب تعریف میشود تمام ارزش‌ها و اولویت‌های خودش را فدا کند و یک روزی یهو چشم باز کند و ببیند کنیز بی اجر و مواجب شده است و شروع به آه و ناله کند و ادای قربانی‌ها را در بیاورد. نمی‌دانم حرفم را دارم واضح می‌گویم یا نه، منظورم اینست که بعضی مسائل از امروز به فردا اتفاق نمی‌افتند و هیچ اتفاق بیرونی هم در یک چشم بهم زدن هیچکس را به خر دیگران تبدیل نمی‌کند. این خود افراد هستند که برای داشتن تایید دیگران و رضایت خاطر درونی – یادمان باشد که ارزش‌ها در درون آدم‌ها هم هستند و اتفاقا اثر این ارزش‌گذاری‌های درونی از عوامل بیرونی قوی‌تر است – و تصور خود در نقش آدم خوب و ماه و نجیب داستان، لحظه به لحظه و روز به روز از خویشتن خود و خواسته‌های خود فاصله می‌گیرند. آنروزی که یادشان بیاید که «ای بابا! من شده‌ام کلفت بی‌جیره و مواجب» دیگر خیلی وقت است که کار از کار گذشته است. تقصیر هیچکس نیست اگر من نوعی از خودم و چه بسا از کون خودم هم خبر ندارم و نمی‌دانم چه چیز را دوست دارم و چه چیز باعث ناراحتی‌ام می شود. اگر این خود من نباشم که به آنچه که برایم ناگوار است اعتراض کنم باید توقع داشته باشم کس دیگری اینکار را برایم بکند؟! تقصیر هیچکس نیست اگر من نوعی آنقدر بی‌خبر از خود هستم و آنقدر تشنه تایید دیگران و متمایل به تطابق با الگوهای دیکته شده بیرونی که تا وقتی کارد به استخوانم نرسد نمی‌فهمم که زمان گذشته و من ِ آدم، تبدیل شده‌ام به کلفت دیگران.

ته دیگ ماکارانی

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

صبح

‎اولین زن مدرنی که به یاد دارم زن دایی‌ام بود. اولین زنی که ناخن‌هایش را در آن خانواده سنتی و مذهبی لاک می‌زد. لباس‌های تنگ و کوتاه می‌پوشید و از همه عجیب‌تر اینکه رانندگی می‌کرد و جمعه‌ها دنبال همه بچه‌های فامیل می‌رفت  و ریز و درشت را در آن پیکان قراضه‌اش می‌انداخت و می‌بردمان توچال. شاد و شنگول بود. می‌رقصید و با صدای بلند آواز می‌خواند. برعکس زنان دیگر فامیل، بلند بلند می‌خندید و حرف‌هایش را رک می‌زد و با مردها شوخی می‌کرد و جواب شوهرش را می‌داد. با شوهرش مخالفت می‌کرد و نظر خودش را تحمیل می‌کرد، چیزی که آن روزها در خانواده ما از عجایب بود. مادرم می‌گفت سرخوش است. می‌گفت زیادی سرخوش است. مادرم به زنی که چایی به دست در اختیار شوهر نبود می‌گفت سرخوش.

‎در غذا پختن هم پیشرو بود. مثلا ما اولین بار سالادالویه و ماکارانی را خانه زن دایی خوردیم. پدرم همیشه فحش‌اش می داد، که چرا ماکارانی را به لیست غذاها اضافه کرده، که بعد از او همه زن‌های فامیل دیگر ماکارانی درست می‌کردند و دیگر خبری از خورش‌ها نبود. پدرم اما هیچ وقت ماکارانی دوست نداشت، پدرم هیچوقت ماکارانی را به عنوان غذا به رسمیت نشناخت. ما بچه‌ها اما عاشق ماکارانی بودیم، همان ماکارانی‌های کلفت دهه شصتی که هنوز زن‌ها به این ابتکار که می‌شود ته دیگ‌اش سیب زمینی و یا نون باشد نرسیده بودند و قابلمه‌ها هم هنوز تفلون نشده بود. اما ما با لذت از ته آن قابلمه‌ها ته دیگ ماکارانی‌ها را با زور و مشقت می‌کندیم و می‌خوردیم، که زیر دندان‌هایمان قرچ قرچ صدا می‌داد. مادرم برای پدرم فقط موادش را می‌گذاشت. گوشت چرخ کرده با پیاز داغ که با رب و ادویه خوب تفت داده شده بود و پدر همان طور که مواد را می‌خورد زیر لب به زن دایی فحش می‌داد. زن دایی اما می‌خندید.

‎تنهایی مسافرت رفتنش هم از آن کارهای نامتعارف مخصوص خودش بود. روزی که مادر آمد و به پدر گفت که با زن دایی می‌خواهند بروند کیش، پدرم همان طور که چایی‌اش را سر می‌کشید و حساب کتاب مغازه را می‌کرد، قندی را گوشه لبش گذاشت و گفت: ” کیش دیگه کدوم قبرستونیه” و مادر توضیح داد که کیش قبرستان نیست که یک جزیره است که شاه هم برای تفریح به آنجا می‌رفته.  پدر بعد از توجیه در مورد جغرافیا، حالا رسیده بود به ماهیت این مسافرت، به اینکه چرا باید چند زن تنها باهم به مسافرت بروند. که بعد از کش و قوس فراوان، با بردن من راضی به مسافرت مادر شد. من البته یک سرخر به تمام معنا بودم. اما کیف مسافرت با زن دایی را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، وقتی گوشه پنجره می‌نشست و سیگار می‌کشید و به نقطه نامعلومی خیره می‌شد، وقتی یواشکی لباس مردانه‌ای خرید و به من گفت که به هیچ کس نگویم و لای لباس‌های دیگر پنهانش کرد تا مادر نفهمد که این لباس سوغات زن برادرش برای برادرش نیست، وقتی مادرم هر روز به خانه زنگ می‌زد و حال پدر و بقیه بچه‌ها را می‌پرسید و اینکه غذا چه خوردند و چه می‌کنند و زن دایی اصلا خیالی برای زنگ زدن و حال و احوال با بچه‌هایش را نداشت و با ذوق بلند می‌شد و لاک‌هایش را پاک می‌کرد و به من می گفت بیا یه رنگ قشنگ برایم پیدا کن، و وقتی من رنگ قرمز را انتخاب می‌کردم چشمکی می‌زد و می‌گفت پس باید ماتیک‌ام هم قرمز باشد. و مادرم زیر چشمی ما را نگاه می‌کرد و زیر لب غر می‌زد و زن دایی می‌گفت که تنها دلخوشی‌اش همین لاک زدن هاست.

‎آن وقت‌ها نمی‌فهمیدم که چطور می‌شود دلخوشی یک زن به جای شوهر و بچه‌هایش لاک زدن‌هایش باشد.

‎زن دایی‌ام اولین زن مدرنی بود که من به عمرم دیدم.

حق انتخاب

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

سپیده‌دم

یادآوری یک چیزهایی برایم آزاردهنده‌اند. روسری‌ای که از پنج سالگی سرم کردند و بعد فهمیدم به همان قرار و قانون شرعی‌اش هم اگر می‌بود، چهارسال بیشتر فرصت رها بودن داشتم.
اینکه اگر پسری توی جمع کودکانه حیاط مادربزرگ بود – که قریب به اتفاق موارد هم بود – حضور من به دستور بابا قدغن می‌شد و باید می‌نشستم از پشت پنجره بازی بچه‌ها را نگاه می‌کردم و اگر در نبود بابا می‌رفتم بازی، همه اهل خانه پاسبان می‌شدند که سایه بابا را در نبودش هم سنگین نگه دارند. باید گوشم تیز بود و چشمم به در و نزدیک راه در رو که زود در می‌رفتم اگر بابا می‌آمد.
اینکه دوچرخه هیچوقت وسیله دخترانه‌ای نبود و فقط برای پسرها می‌خریدنش.
اینکه وقتی به طبیعت و روستای اقوام مادری می‌رفتیم، گشت و گذار کار مردانه بود و باید می‌ماندم کنار زنها و دخترهای دیگری که مشغول آشپزی و کارهای خانه بودند تا مردها برگردند و اول سفره مردانه را پهن کنند و منتظر بمانند تا چیزی کم و کسر نیاید و بعد سفره زنان را پهن کنند و گاهی از باقیمانده‌های سفره مردان روی سفره زنان بچینند. این جور وقت‌ها اعتصاب غذا می‌کردم. کمتر از سیزده چهارده سالم بود اما احساس می‌کردم به غرورم توهین شده، غذا نمی‌خوردم. یک جور اعتصاب غذایی که خیلی وقتها هم هیچ کس نمی‌فهمید.
اینکه به بلند خندیدن ما دخترها گیر می‌دادند و خاله فرخ همیشه اخم‌هایش را درهم می‌کشید که «زشته صدای خنده‌تون بالا میره، مردا میشنون».
اینکه برای معدل بالای هر سال من کسی ذوق چندانی نمی‌کرد اما خانه‌داری و آشپزی دخترعموهای همسن و سال من چشمگیر بود و نقل هر مجلس زنانه‌ای.

دختر بودن در دوره کودکی و نوجوانی من چیز بسیار بسیار مزخرفی بود، ساکن، خمود، با چشم‌اندازی محدود و مشخص و قابل پیش‌بینی. زن‌های دور و بر من ترسو، وابسته، با دایره توانایی‌های محدود و همیشه نیازمند مرد برای حمایت شدن. زنهایی که هر کاری برای نگهداشتن مردشان می‌کردند و اگر به هر دلیلی (بیماری، مرگ، سفر، جدایی و …) مردشان را از دست می‌دادند زندگیشان فلج می‌شد.

دوره نوجوانی من پر بود از تنفر: از زن بودن و ضعیف بودن خود و همه زن‌های اطرافم، از بدنم که باعث می‌شد همیشه برای پوشاندنش تذکر بشنوم و گاهی تنبیه شوم؛ از پریود شدن و تلاش برای پنهان نگه داشتنش مثل رازی که اگر برملا شود رسوایی به بار می‌آورد؛ از مسافرتی که در آن اجازه نداشتم تنها قدم بزنم؛ از رفت و آمدها و مهمانی‌هایی که همیشه سفره مردها و زنان‌شان جدا بود و حرف غالب زن‌ها  به ندرت از بحث غذا و کارهای خانه و امورات روزمره زندگی فراتر می‌رفت؛ از نگاه‌های براندازکننده‌ای که از سیزده چهارده سالگی‌ای که قد کشیدم دنبالم بود و به پیغام و پسغام مادری ختم میشد که می‌خواست دختر کم سن و سال چشم و گوش بسته‌ای را برای پسرش بگیرد که لابد زود برایش بچه بزاید و جز شوهرداری و خانه‌داری و بزرگ کردن بچه‌ها سر و دلش جای دیگری نرود.

اینطوری بود که از ۱۰-۱۲ سالگی تا حداقل سی سالگی مضمون اصلی زندگی من شد اثبات توانایی‌هایی که در فرهنگ آدمهای اطرافم مردانه بودند. توانایی‌هایی که شاید چیز زیادی نبودند اما رسیدن به آنها در خانواده من نیازمند انقلاب و طغیان و مبارزه بود. رانندگی کردن، سفر رفتن، تفریح کردن، کوه رفتن (همگی بدون مرد)، دوچرخه‌سواری کردن، با مردها حرف زدن، غذا خوردن و نشست و برخاست کردن بدون هراس از سایه سنگین پدر و بالاخره رفتن از خانه پدری بدون ازدواج…

حالا چند سالی است که با خودم به سازشی نسبی رسیدم و به لطف زندگی با مردی که آشپزی و تمیز کردن خانه آخرین انتظاری است که ممکن است از همسرش داشته باشد فهمیدم اتفاقا چقدر کارهایی را که روزی ازشان گریزان بودم را دوست دارم. دوست دارم خانه‌ام را مرتب کنم، چند ساعت برای غذا درست کردن وقت بگذارم و مثل یک کدبانوی تمام‌عیار سفره رنگین بچینم و مربا و ترشی و دسر جدید روی میز بگذارم. بچه را غذا بدهم، جایش را عوض کنم، لباس‌هایش را بشورم و … . همه این کارها را با لذت انجام میدهم. این روزها از مادر بودن و زن خانه بودن احساس رضایت می‌کنم. آنچه که باعث شده آن همه نفرت جایش را به عشق بدهد، حق انتخاب است. مجبور نیستم هیچ کدام از این کارها را بکنم. اگر نکنم کسی معترضم نمی‌شود، ارزشم پایین نمی‌آ‌ید، وظیفه‌ام نیست. در مقابل من هم برای چیزی که انتخاب کرده‌ام و از انجامش لذت میبرم، بها طلب نمی‌کنم، معامله نمی‌کنم. ادای زن فداکار و زحمتکش را هم درنمی‌آورم. خستگیم را لبخند مرد و دخترک دود می‌کنند می‌برند هوا. گیریم اصلا اگر یک عمر را همینطور زندگی کنم و اصلا بخواهم خود را وقف همسر و فرزندم کنم، اسمش را فداکاری نمی‌گذارم و بار منتی رو دوششان نمی‌گذارم. اسمش را می‌گذارم انتخاب من. تمام حرف همین است: انتخاب. زن باید حق انتخاب داشته باشد. هیچ کس هم حق ندارد برایش تعیین تکلیف کند که باید در خانه بمانی یا بشوری و بپزی یا بیرون کار کنی و پول دربیاوری. وقاحت و گستاخی رفتار مردی که نمی‌گذارد دوستم از کارش بیرون بیاید و بنشید برای بچه‌اش مادری کند که از نبود مادر هزار و یک درد – خدا می‌داند با درمان یا بی‌درمان پیدا کرده – کمتر از کسی نیست که زنی را برای کار کردن بیرون از خانه و روابط اجتماعیش محدود می‌کند. همه زنانی که بیرون از خانه کار می‌کنند و پول درمی‌آورند، مدرن نیستند؛ همانقدر که همه زنانی که انتخاب کرده‌اند به طورموقت یا دایم در خانه باشند و همسر و مادر، سنتی نیستند. من زن سنتی را زنی می‌دانم که به حق انتخاب خود واقف نیست و دیگری برایش تصمیم می‌گیرد. خواه این دیگری پدر و مادرش باشند، خواه همسر، خواه رییس و خواه هنجارهای جامعه‌ای که مثلا حکم میکند زن باید سرکار برود تا کمک حال همسرش باشد (دقیقا مثل آن چیزی که روزگاری در انقلاب صنعتی رخ داد و بار مالی خانواده افتاد روی دوش زنان و زنان مجبور شدند بیرون از خانه هم کار کنند) و زن مدرن را زنی می‌بینم که هویت روشنی دارد، خودش آن را ساخته و مسئولیت آن را هم می‌پذیرد و در صحنه پرتکاپوی زندگی همیشه نقش یک آدم مظلوم را بر عهده نمی‌گیرد.

بانوی فداکار یا خر فرمانبردار

«تعارض نقش زنان بین خوانش سنتی و مدرن جامعه»

سحرگاه

آبجی بزرگ می‌گفت: دوران نامزدی زیباترین و رویایی‌ترین دوران زندگی است. ناز می‌کنی و خریدار دارد. زندگی جدید که شروع می‌شود ، روزها و ماههای اولش شیرین است. گل می‌گویی و گل می‌شنوی. دل می‌دهی و قلوه می‌ستانی. اما بعد از مدت زمان کمی همه چیز به حالت جدی درمی‌آید. چشم باز می‌کنی و می‌بینی که خانه، خانه آقاجان نیست و مادرهمسری هم مامان جون نیست. آن وقت است که از خواب شیرین عشق و عاشقی بیدار می‌شوی.

من با اندیشیدن به سخنان آبجی بزرگ از خود می‌پرسم: پس چرا ناز من از همان اول خریدار نداشت؟ کجای کارم اشتباه بود؟ چه کردم که از چشم افتادم؟ اصلا چرا از همان اول قدر و قیمت نداشتم؟ گذشته را مرور می‌کنم. دوران نامزدی را از جلو چشمم می‌گذرانم. سعی می‌کنم حرفهای عاشقانه‌ای را که شنیدم به خاطر بیاورم. بله حرفهای عاشقانه. آقای همسر می‌گفت: گربه را دم حجله باید کشت. من می‌زنم. فقط یکی می‌زنم. بیش از یکی نمی‌زنم. می‌دانی چرا؟ چون با یک ضربه من زن جلو چشمم سقط می‌شود.
خوشم نمی‌آمد . یک روز پرسیدم: ببینم کسی را که تو می زنی دست و پا ندارد؟ نمی‌تواند با دستهایش سیلی محکمی بیخ گوشت بزند تا دیگر کسی را نزنی؟ گویا این حرفم حالش را حسابی گرفت. دیگر این سخن تهدیدآمیز را تکرار نکرد.

روزگاری گذشت. با گذشت زمان، زندگی همچون کوهی بر دل و جانم سنگینی کرد. دلم می‌خواست این بار سنگین را بر زمین انداخته و بگریزیم. البته یک بار جانم را برداشته و به خانه پدر پناه بردم. فرزند کوچک دو ساله‌ام را از من گرفتند. دست به دامن فامیل دورمان که قاضی بود شدم. گفت: یا خدا یا خرما. دو تا یک جا نمی‌شود. محال است همسرت بچه را به تو بدهد. یا آزادی را انتخاب کن و در فراق کودکت ذره ذره بسوز و خاکستر شو، یا کودکت را انتخاب کن و برگرد و کنار او ذره ذره بسوز. من سوختن در کنار کودکم را ترجیح دادم. سرم را پایین انداخته و به خانه برگشتم و او فهمید که نقطه ضعف یک مادر عدم تحمل جدائی از فرزند است. گفتند که فرزند دوم و سوم و …  موجب استحکام زندگی می‌شود. فرزند دوم آمد و زندگی بدتر شد و با خود گفتم تا من باشم و هوس فرزند سوم نکنم.

همان زمان بود که با خودم عهد بستم ، به فرار فکر نکنم . به خاطر بچه‌هایم هم که شده مادر و بانویی فداکار باشم. راستی که چه تصمیم دشواری گرفته بودم. از من گذشت بود و از او خطا. از من محبت بود و از او جفا. می‌دانستم سراغ زنی دیگر می‌رود. مادرش گفته بود: زنی که دو شکم زائید به درد عشقبازی نمی‌خورد. بنشیند و بچه‌هایش را نگه دارد. پس صیغه برای چیست؟
ای که خدا نبخشدت. مگر خودت چندین شکم نزائیده بودی؟ چرا شوهرت زنی دیگر صیغه نکرد؟ جواب خدا را چه خواهی داد؟

ما با قناعت و فلاکت زندگی می‌کردیم. زیرا آقایمان ادعا می کرد که بدهکار است . اما من می‌دانستم که برای دیگری طلا خریده است. داشتم از حسادت دیوانه می‌شدم. اما در مقابل اظهار علاقه‌ام پرخاش می‌شنیدم. رفته رفته حس حسادت را، این حس زیبا را که هر مرد و زنی در مقابل معشوق دارد، در دل خویش کشتم. دیگر به او حسادت نمی‌کردم. وقتی دوش می‌گرفت و صورتش را اصلاح می‌کرد و ادکلن می‌زد و از خانه خارج می‌شد، دست به سوی خدا دراز می‌کردم و صبر طلب می‌کردم. در مقابل اعتراض پدر و مادر و بزرگترهایم از او دفاع می‌کردم. می‌گفتم که شایعه است، می‌گفتم که یکی از روی حسادت چنین خبری را به شما رسانده است. موضوع آنگونه که شما فکر می‌کنید نیست. مشکل فقط این نبود. روحی پرخاشگر داشت و با این همسایه و آن همسایه نیز درگیر می‌شد. آن هم به خاطر مسائل کوچک. به قول مادربزرگم یئته نه یئتیر، یئتمییه نه بیر داش آتیر / به کسی که زورش می‌رسد لگد می‌زند به کسی هم زورش نرسد سنگ پرتاب می‌کند.

از او دفاع کردم. حمایت کرده و از خدا خواستم هدایتش کند. دل خوش باورم تسلی‌ام می‌داد که او پشیمان خواهد شد. قیمت تو را خواهد دانست. این جهالت و غرور جوانی است. مرد است و فکر می‌کند می‌تواند مرتکب چنین خیانتی شود. گذشت زمان عاقلش می‌کند. صبر تو آدمش می‌کند.

زمانی چند گذشت و او شهره شهر شد و من بانوی فداکار و مادری دلسوز. بچه‌ها بزرگ شدند و فکر کردم او نیز خسته شده و سر جایش می‌نشیند. جهل و هوی و هوس تا چه حدی می‌تواند ادامه داشته باشد. روزی از روزها مثل همیشه داشت سرزنشم می‌کرد و می‌گفت: تو هیچی. زیر سایه من برای خودت کسی هستی. اگر جواب سلامت را می‌دهند به خاطر من است. تو هیچ خوبی به من نکردی، بدبخت و دست و پا چلفتی هستی.
گله کرده و از کارهایی که به خاطرش انجام دادم گفتم. از آخرین باری که داشتند به میدان می‌بردندش که شلاقش بزنند. دست به دامن رئیس کلانتری شدم. التماس کردم. او را از رسوائی نجات دادم. حداقل این را نباید فراموش کند. در جوابم گفت: کارت فداکاری نبود خریت بود. تو خر هستی نه فداکار.

اکنون که سالها از از آن لحظه می‌گذرد ، گاهی اوقات صدایش در گوشم طنین می‌اندازد. گوشهایم را می‌گیرم. رادیو را باز می‌کنم. موسیقی گوش می‌کنم. اما هیچ کدام تاثیری ندارند. گوئی از همه جا صدای او به گوشم می‌رسد: تو خر هستی نه فداکار.