بال‌های شاپره

«از پیله درآمدن»

نیمه‌شب

ای کاش پروانه شده بودم. ای کاش پروانه شدن به همین سادگی بود. آدم وقتی بچه است دلش می‌خواهد بزرگ بشود و فکر می‌کند بزرگ‌شدن همان رسیدن است. همان پرنده شدن، همان بال درآوردن و همان خپاستن – توانستن است.

بچه که بودم برنامه ریخته‌ بودم که سی سالگی دکتر بشوم. درسم تمام شده باشد و زندگیم راهش را پیدا کرده باشد و بزرگ و معروف و موفق شده باشم و البته که عشق را هم در بلندترین قله‌هایش فتح کرده باشم. آن‌وقت‌ها فکر نمی‌کردم پیله دارم. فکر می‌کردم مشکل‌ آدم‌ها در رسیدن به رویاهایشان فقط سن است. پس فقط کافی‌ست برسی به آن سن و بنگ! تمام شد؛ به‌دست آورده‌ای هرچه را که آرزو داشتی. نه! هیچ‌چیز به این سادگی نبود.

بعد که فهمیدم هیچ آن‌قدر هم مفت و مسلم نیست؛ فکر کردم حتما عشق سختنرینش است. من دور خودم نخ‌های طلایی پیچیده بودم که شاهزاده سوار بر اسب بیاید و بدردش و مرا مثل یک پروانه‌ رنگین درخشان و ظریف ببرد تا قصر رویاها. شاهزاده آمد و همه چیز را درید الا پیله‌ مرا. من بعد از آن دوباره فرو رفتم تهِ تهِ چاه و دورم را نه فقط پیله، که لجن پوشاند.

طول کشید اما بعد از دو اشتباه دیگر فهمیدم که آن‌که باید پیله را سوراخ کند؛ آن‌که باید لجن‌ها را بشپید و آن‌ که باید خودس را به هر والذاریاتی بکشاند تا بالای چاه؛ منم و تمام.

تمیز شدم، از چاه درآمدم، پیله باز شد. پروانه شدم. واقعا شدم اما نه آن پروانه زیبا و رنگارنگ و ظریف. پروانه‌ای با بال زخمی و تک رنگ و کمی خسته. شاید هم فقط بال دلشتم و پروانه نبودم. باز فکر کردم تمام شد؛ اما نه؛ هنوز مساله‌ شأن اجتماعی مانده بود. بازهم پرنسس خنگ درونم منتظر مانده بود برای نجات، برای آمدن کار خوب در سینی زرین رو‌به‌روی من. پنج‌سال طول کشید؛ اما بالاخره در یک حرکت ناگهانی پریدم. می‌ترسیدم و پریدم. نامطمئن بودم اما پریدم. بال نداشتم و پریدم.

من پروانه نیستم؛ راستش در بهترین حالت من یک شب‌پره یا شاپرکم. قشنگ نیستم و قواعد را رعایت نکردم اما با تمام اشتباه‌ها و سختی‌ها پریدم و هنوز جان می‌کَنم و می‌پرم.

کسی چه می‌داند شاید این پرواز هم به همان بلندا برسد.

Advertisements

طعم شیرین رویا

«از پیله درآمدن»

شبانگاه

زندگی کرم‌های ابریشم همیشه برای من پر از رمز‌ و‌ راز بوده و کمی غمگین. این‌که توی یه پیله‌ گرم‌ و‌ نرم ابریشمی جا خوش کرده باشی و رویا ببافی، این‌که معلوم نباشه که قراره رویاهات به واقعیت بپیوندن و یه روز رنگ آسمون رو ببینی و پروانه‌وار توش پرواز کنی یا قراره بعد از یه کابوس وحشتناک رویاهات دود شن و به هوا برن و تو تبدیل بشی به یه تیکه نخ ابریشم، خیلی دردناکه. این که تنها باشی و سرگردون، و فقط مجبور باشی انتظار بکشی تا ببینی دست تقدیر چه قصه‌ای رو برات رقم می‌زنه اصلا آسون نیست. کرم‌های ابریشم، دنیای عجیب‌ و‌ غریب غمگینی دارن.

بعضی وقت‌ها که دلم حسابی می‌گیره و تو زندگی به یه بن‌بست می‌خورم، یاد کرم‌های ابریشم می‌افتم و یه جورایی کرم ابریشم غمگین دلم بیدار می‌شه. احساس می‌کنم منم شبیه اونا شدم و هیچ راهی نداره که بتونم سرنوشت و ادامه قصه زندگیم رو تغییر بدم، به اوج آسمون‌ها برسم و کنترل اوضاع رو در دست بگیرم. احساس می‌کنم هیچ راهی وجود نداره که بتونم یه روزی از پیله‌ تنگ‌ و‌ تاریک این روزام بیرون بزنم و تبدیل به یه پروانه بشم. بعد، سرم رو می‌گیرم توی دستام و یه دل سیر به حال خودم گریه می‌کنم. بعد یه عالمه فکر بد و خاطره‌های بد هجوم میارن به ذهنم که توشون از شیر مرغ تا جون آدمیزاد می‌شه پیدا کرد. یه عالمه غم و تردید و ناامیدی. به یه خواب سبک کوتاه فرو می‌رم، به امید این‌ که وقتی از خواب بیدار می‌شم حال بهتری داشته‌ باشم.

خواب یه پروانه کوچیک صورتی رو می‌بینم که با یه آوای سنتی شاد کردی داره می‌رقصه و از گل‌های سرخ باغچه دل‌بری می‌کنه. بهش حس نزدیکی می‌کنم. احساس می‌کنم آینده‌ منه. بهتر بگم، احساس می‌کنم می‌تونه آینده‌ من باشه. دلم باز می‌شه انگار. پروانه از شهد گل‌های باغ می‌خوره و من طعم شیرین رویا رو توی دلم مزه‌مزه می‌کنم. از خواب بیدار می‌شم. دستام هنوز بوی سرمستی و خوشبختی می‌ده و نوای موسیقی هنوز داره توی سرم چرخ می‌زنه. حالا به پروانه‌ بودن حس نزدیکی بیشتری می‌کنم. حالا دلم می‌خواد همه‌ عزمم رو جزم کنم تا یه روزی از پیله دربیام و برسم به آسمون، شبیه یه پروانه. ناسلامتی توی آسمون برای همه پروانه‌ها جا هست.

عذرخواهی

«از پیله درآمدن»

شامگاه

من از پروانه‌گی و پیله‌گی خودم چیزی نمی‌دونم. شاید به خاطر اینکه حرف و نظر بقیه چه تمجید و تعریف و یا تحقیر و تضعیف برام هیچ‌وقت مهم نبوده. شاید به خاطر اینکه همیشه هرکاری کردم به نظرم بهترین کنش، واکنش و عمل در آن زمان و برهه‌ی زندگی بوده‌ است.

مثلا وقتی هفته‌ سوم مهاجرت جهت جلوگیری از دیوانگی به عنوان کارگر انبار کار پیدا کردم و شش ماه  آه و ناله‌ها رو شنیدم که «گناهی کارگر انبار»، که «حیف زندگیی که اینجا داشتن»، «وای چطوری می‌تونه» برام مهم نبود چون می‌دونستم کم هستن کسایی که چنین توانایی داشته باشند و در مقابلش هم وقتی یک سال بعد تابلو‌ی اسمم رو به عنوان «مسئول پروژه» داشتم نصب می‌کردم باز هم تمجید و تعریف‌ها برایم اهمیتی نداشت.

اما این پیله‌گی و پروانگی را در یکی از عزیز‌ترین و نزدیک‌ترین کسانم دیده‌ام. بیرون آمدن از لجنی که عشق زندگی‌اش برایش ساخته‌بود. ارتباطمان باهم کم شده‌ بود. وقتی می‌گفتم «بیا بیرون» و می‌گفت «نمی‌شود. اینقدر که تو فکر‌ می‌کنی راحت نیست.» اعصابم بهم می‌ریخت، فکر می‌کردم منفعل است. فکر می‌کردم فقط دارد غر می‌زند. برای همین رابطه‌ام را کمتر و کمتر کردم. بعدتر‌ها که شنیدم آنقدر ماند تا با کتک از خانه‌اش بیرون انداختش بیرون، بیشتر از بی‌عرضگی‌اش عصبانی شدم. بعد از دانشگاه هیچوقت کار نکرد، حتی‌ فکر می‌کنم حتی نرفت اصل مدرکش را بگیرد. حالا بدون پشتوانه‌ مغزی، مالی و روحی برگشته بود پیش مادرش. عملا دیگر حتی تولد همدیگر را هم تبریک نگفتیم، بیست و سه ساله بودم و خشن و بدون حس همدلی. الان که فکر می‌کنم می‌بینم کار من پست‌تر از کار همراهش نبوده‌است.

دو سالی طول کشید تا مجدد دیدمش. دیگر دخترک سر خوش دوران دانشگاه نبود. اما دیگر زن بدبخت تو‌‌سری‌خور هم نبود. شانه‌هایش خم نبودند. آرام و محکم راه می‌رفت. از دستفروش کنار خیابان یک جعبه توت‌فرنگی خرید و قبل از اینکه من از عرض خیابان را طی کنم، کلید را در قفل در خانه‌ای انداخت و در را پشت سرش بست. دو روز بعد، بعد از ساعت‌ها درگیر بودن با خودم بالاخره بهش مسیج دادم. حالش رو پرسیدم و اون هم خیلی عادی و انگار نه انگار که این سال‌ها با هم نبودیم جواب داد. روز بعدش که هم رو دیدیم برام تعریف کرد که چطور خودش رو پیدا‌کرده.  چطور رو پاهاش واستاده و زندگی رو از اول ساخته.

الان که اینها رو نوشتم با خودم دارم فکر‌می‌کنم شاید همین ماجرا باعث شد من از پیله‌ «خود‌مهم‌‌پنداریم» بیرون بیام. شاید همین باعث شد که هشت سال بعدش نه اون و نه هیچ دوست دیگه‌ای رو تنها نگذاشتم.

مرثیه‌نامه‌ای برای یک کرم گم‌شده

«از پیله درآمدن»

غروب

سال‌ها پیش، سریالی می‌دیدم که شخصیت پروانه توش برام به یاد‌ماندنی شده. دیدن اون سریال هم زمان بود با وقتی که من برای اولین بار، داشتم یه پیله درست و حسابی رو پاره می‌کردم. داشتم بدجوری شاخ‌های غول رو می‌شکستم و سری توی سرها در می‌آوردم. باعث افتخار خانواده و فامیل و شهر شده بودم و برای خودم کسی می‌شدم که الگو شده بود و سرشناس بود و الهام‌بخش برای بقیه. ولی حیف که اونی که از پیله دراومده بود از نظر روانی آمادگی این شرایط رو نداشت و بدجوری خودش رو گم کرد.

پروانه بال درمیاره و آمادگی پرواز داره. این توانایی و خط و خال‌های قشنگ پروانه قطعا خیلی چشمگیر و زیباست و دل عده زیادی رو خواهد برد. ولی برای خود پروانه چه اتفاقی می‌افته؟ همه چیز، اون چیزی که از بیرون دیده می‌شه نیست. تحسین برانگیز بودن،‌ اصلا کافی نیست.

اتفاقی که برای من رخ داد خیلی تلخ بود. من قبل از این اتفاقات هرچند کرم و خزنده و زشت بودم، با خودم در صلح بودم. عالمی داشتم با خودم و کتاب‌ها و دنیای خیالی خودم. این درخشش و در معرض دید قرار گرفتن و شهرت ناگهانی، چیزی نبود که آمادگی‌اش رو داشته باشم. خودم رو گم کردم.

از کتاب‌ها فاصله گرفتم،‌ چنان فاصله گرفتنی که هنوز هم با وجود تمام این آگاهی، اونی که بودم نشدم. اون‌قدر این برام دردناکه که همین الان هم با یادآوری‌اش اشک توی چشم‌هام جمع شده. زرق و برق پروانگی من رو از خلوت خودم دور کرد. باعث شد خودم و رویاهام رو فراموش کنم و غرق بشم در دنیای جلب توجه دیگران. سال‌ها و کلاس‌ها و مشاوره‌ها و گروه‌درمانی‌ها و خوددرمانی‌های زیادی صرف شده تا من کمی، فقط کمی به خودم برگردم و خودم رو پیدا کنم، ولی هنوز هم به جایی که بودم و اون صلح و صفایی که داشتم نرسیدم. شاید پروانگی، زیباترین سرنوشت هر کرمی نباشه!

صبح بعد از سیاهی

«از پیله درآمدن»

عصر

برای رسیدن به یک جایگاهی توی کارم، خیلی تلاش کردم، کارگاه‌های مختلف رفتم، هزینه دادم، از وقت خودم و کنار خانواده بودن گذشتم و سختی رفت و آمد رو به جون خریدم و بعد متوجه شدم باردارم. اما به رفتن و آمدن و شرکت در کلاس‌ها ادامه دادم ولی همین باعث شد برام مشکلی پیش بیاد که دکتر بهم استراحت مطلق داد و نه تنها مجبور شدم کارم رو کنار بگذارم که دچار افسردگی بدی هم شدم.

توی خونه از جلوی آینه رد نمی‌شدم، به خودم نمی‌رسیدم، همیشه لباس‌های گشاد و رنگ و رو رفته می‌پوشیدم، پام رو از خونه بیرون نمی‌زاشتم، فرزندم به دنیا اومد و افسردگی من بیشتر شد، متاسفانه همسرم هم اهمیتی نمی‌داد، خانواده‌ش هم بهم مثل یک آدم جذامی نگاه می‌کردن و من رو ندیده می‌گرفتن. صورتم زشت و پر از لک و پیس شده بود و جوش روی جوش می‌زد. ونگ ونگ بچه عصبی‌ترم می‌کرد، تا اینکه دوست قدیمی ازم سراغی گرفت و با هم شروع کردیم به صحبت کردن. می‌تونم به جرات بگم که اون آدم دست من رو گرفت و از منجلابی که مشخص نبود تهش چی می‌شه نجاتم داد. نه با مهربانی و هم‌دردی، با تشر و دعوا. من رو بهم نشون داد و گفت به خودت نگاه کن، حالت بد نمیشه؟ از چهره‌ت و از پوششت؟ از مدل زندگی کردنت؟ گفت من دلم برات می‌سوزه که دارم باهات حرف می‌زنم اما کم کم دارم به این فکر می‌کنم که باز برم و دیگه هم سراغی ازت نگیرم. من احتیاج داشتم به تلنگر و اون عوض تلنگر بهم سیلی زد. من از جام بلند شدم، سخت بود خیلی سخت اما بلند شدم، اول از همه به دکتر مراجعه کردم، هم روان‌پزشک و هم دکتر پوست. با اینکه برام مهم نبود اما لباس‌های قشنگ قشنگم رو از کمد درآوردم و به تن کردم. خیلی گریه‌داره که بخوام این رو بگم اما فرزند بزرگم بارهای اولی که می‌دید لباس‌هام تغییر کرده و ماتیک به لب می‌زنم، با لحن کودکانه ازم می‌پرسید مامان مهمون می‌خواد بیاد؟ می‌خوایم بریم مهمونی؟!

از این مرحله که رد شدم، دوستم، دوست نازنینم بهم یادآوری کرد که تا قبل بارداری چقدر داشتم تلاش می‌کردم برای رسیدن به اون جایی که می‌خواستم، چقدر زحمت کشیدم و رفتم و اومدم. و من می‌ترسیدم، اعتماد به نفس نداشتم، نمی‌تونستم شروع کنم اما اون باز به همون روش قدیمی من رو مجبور به ادامه کارم کرد. آهسته‌آهسته پیش رفتم، به همسرم گفتم باید بچه‌ها رو نگه داره چون من می‌خوام کلاس‌هام رو ادامه بدم، باور نمی‌کرد و تصورش این بود که بعد از چند روز باز بر‌می‌گردم اما من به خودم قول داده بودم که به همه نشون بدم عوض شدم. امروز، همین امروز من اون آدمی شدم که بهش احترام میذارن، توی محیط کارم حرف اول و آخر رو من می‌زنم و خانواده همسرم من رو شریک تصمیماتشون می‌کنن و من پروانه‌ای شدم که هنوز هم دارم اوج می‌گیرم و بالا و بالاتر می‌رم.

جوجه اردک زشت و داستان‌های دیگر

«از پیله درآمدن»

بعد از ظهر

وقتی صحبت از تغییر مثبت و دگردیسی و این چیزها می‌شه آدم فوری یاد کرم و پروانه می‌افته یا داستان جوجه اردک زشت. به نظرم ملموس‌ترین ادراک تغییر، در حالت ظاهریش هست. در حالی که این تحول و عوض شدن میتونه خیلی وقت‌ها درونی باشه. بعد همین هم میتونه نمود بیرونی داشته باشه یا نداشته باشه.

برای من هر دوتاش رخ داده. زمانی که دانشجو بودم از هیچ نظری شاخص نبودم. یک مقدارش برمی‌گشت به جو خاص اون دوره و اون دانشگاه که کوچکترین دستکاری در ظاهر و کمی به سر و وضع رسیدن مساوی احضار شدن به کمیته انظباطی بود و از طرف دیگه انگ دختر سربه‌هوا خوردن از طرف همکلاسی‌ها، و دلیل دیگه‌اش مدل لباس و آرایشی بود که اون موقع به اصطلاح مد بود. مانتوهای گشاد و بلند و مقنعه‌های بدقواره و رنگهای مرده. به این‌ها اضافه کنید تپل بودن و بی سروزبون بودن و متوسط بودن نمرات. خلاصه که هیچ چیز چشمگیری در من به عنوان دختری جوان وجود نداشت. درهیچ کدام از فوق‌برنامه‌ها مثل کوه‌نوردی و شب شعر و همکاری با نشریه علمی و فرهنگی دانشکده هم شرکت نمی‌کردم. با توجه به زهرچشمی که همان ترم اول از ورودی‌های ما گرفته بودند بابت عدم مراورده بین دختر و پسر توی دانشگاه، من برای اجتناب از هر نوع دردسری، یک سلام و علیک معمولی هم با همکلاسی‌های پسر نمی‌کردم. خلاصه که از هیچ نطر به چشم نمی‌آمدم.

گذشت آن دوران و من بعد از فارغ‌التحصیلی، توی یک شرکت خصوصی مشغول شدم. جو جامعه تغییر کرده بود و مدل لباس‌ها هم. من بزرگتر شده بودم. کار کردن و موفقیت در موقعیتم به من اعتمادبه‌نفس داده بود. چند کیلو لاغرتر و سبک‌تر با لباس‌های خوش‌برش‌تر و خوشرنگ‌تر و عدم وجود سخت‌گیری بر نوع پوشش و رفتار باعث شده بود برخلاف جند سال قبل، حسابی بدرخشم و به چشم بیام. اما این همش نبود، به خاطر همون تغییر جو و اعتماد به نفسی که بدست آورده بودم توی روابطم با دیگران، چه پسر چه دختر خیلی راحت‌تر و قوی‌تر شده بودم. چندتا ارائه و پرزنت کاری جلوی جمع همکاران و مدیران انجام داده بودم و خلاصه، انگار که کلا پوسته قبلی رو دور انداخته بودم. اغلب وقت استراحت چایی خوردن یا وقت ناهار، دور و برم شلوغ بود و من، مرکز توجه.

یک روز که با یک شرکت مشابه جلسه کاری داشتیم سه تا از همدوره‌ای‌های دانشکده رو در تیم مقابل دیدم: یک خانم و دوتا آقا. اینها کسانی بودند که خیلی شاخص بودند هم توی درس و نمره هم توی سایر فعالیت‌ها. جالب بود که هیچکدوم منو نشناختند. ارائه کار با من بود و خیلی راحت هم از پسش براومدم. وقتی بعد از جلسه برای ناهار رفتیم بیرون و رییسم داشت از نقش موثر من در یکی از قسمت‌های مهم پروژه صحبت می‌کرد بهشون یادآوری کرد که گویا خانوم فلانی از همدوره‌ای‌های شما هم هستن. قیافه اونا اون لحظه واقعا دیدنی بود. یکی‌شون شروع کرد به تعریف خاطره از اون دوران که ببینه من یادم هست یا نه و من چند جاشو تصحیح کردم تا به یقین رسید من همون جوجه اردک که نه، همون جوجه کلاغ زشت به چشم نیومدنی‌ام. یکی دیگه‌شون که موقع دانشجویی از پسرای دخترکشی به حساب میومد که به سختی به کسی محل می‌ذاره اصرار داشت که شماره همراه منو داشته باشه برای هماهنگی بیشتر امور پروژه! چندباری باهاش تلفنی حرف زدم و بعدش هم گذاشتمش بین زمین و هوا بمونه. این‌جور پروانه بی‌جنبه‌ای بودم!

پروانه‌ معلول

«از پیله درآمدن»

نیمروز

بچه که بودم یکی از تفریحاتم در تابستان، جمع کردن کرم‌ها و پیله‌های درخت توت و نگهداری از آن‌ها بود، یک بار که فکر می‌کنم جز بارهای نخستین بود که به جای کرم، پیله جمع کرده بودم، تجربه‌ای نداشتم و پیله را  در یک شیشه مربایی گذاشتم و درش را هم بستم، هر روز نگاهش می‌کردم و منتظر بودم که  پروانه‌ام را ببینم بالاخره پیله شکافته شد اما به دلیل کوچک بودن فضا در همان بدو بیرون آمدن پروانه از پیله و عدم توانایی پروانه برای بیرون آمدن از شیشه، یکی از بال‌های پروانه موج‌دار شده بود، پروانه را از شیشه آزاد کردم، درست نمی‌توانشت پرواز کند و نمی‌دانم توانست در چرخه طبیعت برای خودش، مانند باقی پروانه‌ها زندگی کند؟ بعد از آن دیگر پیله جمع نکردم، کرم‌ها را در یک ظرف عریض و طویل با برگِ توت فراوان نگه می‌داشتم و هیچ گاه هم در ظرف را نمی‌گذاشتم، کابوس پروانه‌ معلول زیبا رهایم نمی‌کرد و هنوز هم گاهی به آن فکر می‌کنم.

راستش من آدم در پیله رفتن نیستم، از تنهایی و تاریکی پیله هراس دارم، در بدترین حالت هم خودم را در جریان زندگی قرار می‌دهم و گاهی حتی بیمارگونه به دنبال کارهای بیشتر می‌گردم. البته این روش هم مشکلات خود را دارد، عمده مشکلش این است که زمانی را برای ناراحت بودن به خودم اختصاص نمی‌دهم. در مراسم ختم پدربزرگم، وقتی در مورد پدر من (که حدود یک سال قبل از ایشان فوت کرده بود) صحبت می‌کردند اشک می‌ریختم و مسئولیتی که بر عهده‌ام بود را انجام می‌دادم.

شاید گاهی از دید ناظر بیرونی هم سنگدل به نظر برسم، اما در درونم این گونه نیست، یک اندوه، یک غم، گاهی سالیان سال، با من می‌ماند. نمی‌دانم ولی به نظر من، به اشتباه یا درست، در پیله رفتن یعنی ناتوانی، علاوه بر اینکه مشخص نیست از پیله، کرم مرده می‌ماند یا پروانه‌ای زیبا پرواز می‌کند. البته من بارها و بارها شاهد، بیرون آمدن پروانه‌ بسیار زیبا از پیله نیز بوده‌ام.