فت و فراوان

«قوانین تبعیض‌آمیز»

سحرگاه

از کجا بگویم که بلاخره به آخر طومار برسیم. امروز اما یکی از این قوانین بیش از همه آزارم می‌دهد. از قضا شاید خیلی هم در مقایسه با بقیه مهم نباشد ولی از آنجا که این چند روز اخیر حرف خانه ما بوده و ذهنم مدام درگیرش است برایم پررنگ‌تر از هر تبعیض دیگری‌ست.

نه ماه بچه را به شکم می‌کشی و هزار درد و سختی تحمل می‌کنی. بعد که بچه به دنیا آمد نام فامیل پدر را بر او می‌نهند. فقط نام پدرش بعد از این مهم خواهد بود. برای بیمه کردنش پدرش باید باشد، برای مدرسه رفتنش، برای ثبت‌نام‌های مهمش، برای ازدواجش اجازه پدرش مهم خواهد بود. و تو مادری و فقط اجازه داری مادری کنی. باید از لحظه تولد مواظب کودکت باشی که شیر بخورد، بزرگ شود، سالم باشد، ولی تمام تصمیم‌های مهم زندگی جگر گوشه‌ات را دیگری می‌تواند امضا کند و تو قدرتی نداری. تو می‌مانی پشت همه درها. در ورود به هر زمینه‌ای قانون در را به رویت می‌بندد، انگار نه انگار که تو هم آدمی، تو هم هستی، که تو مادرش هستی. فقط به جرم زن بودن قانون کنارت می‌گذارد.

خیلی‌ها که در ایران زندگی نمی‌کنند و می‌توانند برای بچه دو شناسنامه بگیرند، شناسنامه غیرایرانی را با نام مادر یا با ترکیبی از نام پدر و مادر می‌گیرند. ولی آیا واقعا این کار دردی از من دوا می‌کند؟ آیا با این کار قلب شکسته و روح زخم‌خورده‌ام آرام می‌گیرد که بلاخره در گوشه‌ از این دنیای بزرگ ثبت و مشخص است که فرزند من هم هست؟ نه. فایده‌ای به حالم ندارد. حتی هم‌آوایی و همدردی همسرم هم فایده ندارد.

چرا باید به وقت تولد کودکم آرزو کنم که پسر باشد تا در سن سی سالگی برای سفر رفتن یا تنها زندگی کردن یا ازدواجش نیازی به حضور و رضایت پدرش نداشته باشد؟ چرا باید بخواهم کودکم پسر باشد فقط برای اینکه بتواند زندگی آزادانه‌تری را تجربه کند؟ فقط برای اینکه اگر روزی دلش خواست به تماشای فوتبال برود مجبور نباشد بجنگد یا در نهایت با گریم مردانه و یواشکی برود استادیوم؟ که اگر روزی تصمیم گرفت در ورزشی مثل شنا یا کشتی برای خودش کسی شود ممنوع نباشد یا اگر شدنی بود علاوه بر سختی‌های موفقیت مانع‌های بیشتری سر راهش نباشد؟

Advertisements

ما سرهنگ‌ها زده‌ایم!

«دروغگویی»

مهمان هفته: آرش

هر پسری که خدمت سربازی رفته باشه حداقل تو گوش یک عدد جناب سرهنگ زده. ما می‌گیم زدیم، شما هم بگین زده. خوبیت نداره! آخه گفتنش حس خوبی به آدم می‌ده و من هیچ وقت باور نمی‌کنم که اگر چیزی حس خوبی بهت بده برات ضرر داشته باشه. تاریخ هم نشون داده زن‌ها به مردهایی که شجاعانه با دشمن در می‌آویزن و از کشته، پشته می‌سازن، شیرها رو گله گله شکار می‌کنن، و گورخر می‌زنن و همونجا فی‌الفور کبابش کرده و می‌لمبونن بیشتر توجه می‌کنن تا سربازایی که دستشویی‌ها رو برق می‌اندازن و برگ‌های محوطه پادگان رو جمع می‌کنن!

بنابراین ما یلانی هستیم که بی‌محابا به سمت دشمن می‌تازیم و بر عکس بقیه همقطارامون از خصم روی بر نمی‌گردانیم. ( بله درست حدس زدید: آدم‌فروش هم هستیم!) تازه اگه فرمانده‌مون که معمولا همون سرهنگه است، توهینی به ما بکنه، تو گوشش هم می‌زنیم!

وقتی هم ازدواج می‌کنیم، باز روز از نو روزی از نو: تو اداره ما هستیم که همه کارها رو یه نفری و دست تنها انجام می‌دیم و جور بی‌سوادی و بی‌کفایتی بقیه رو می‌کشیم (کماکان همان آدم‌فروشی موصوف!)، و در مقابل زورگویی‌های بالادستی ها سینه ستبر می کنیم؛ و چه زیباست دیدن برق خوشحالی و غرور در دیدگان همسر این کارمند دون‌پایه دولتی. چه ضرری داره به نظرتون؟!

حالا امان از وقتی که حریر دروغ‌ها کنار می‌ره و معلوم میشه توی دلش همون سرباز جوونیه که در سنگر کمین به یاد پدر و مادر و دوست خوشگلش، اشک‌هاش سرازیره و از صدای نابهنگام جیرجیرک‌ها چنان کلافه و دست‌پاچه می‌شه که نارنجک پرت می‌کنه واسشون؛ شاید هم از سر ترس. یا همسری که تو اداره هر روز ترس اخراج و بریده شدن نان خانواده‌اش رو داره و هر حرفی رو از بالادستی‌ها تحمل می‌کنه.

پس بی‌زحمت مراقب این حریر باشید که خیلی ظریفه.

دروغِ کشدار

«دروغگویی»

بامداد

لیسانسم را که گرفتم، هر روز خانواده و فامیل از من می‌پرسیدند: «کار پیدا نکردی؟» من ایمیل‌های زیادی را برای یافتن شغل ارسال کرده بودم و مصاحبه‌های بسیاری را رفته بودم اما کاری نیافته بودم. توانسته بودم چندتا شاگرد پیدا کنم و به تدریس خصوصی بپردازم و بعد از مدتی توانسته بودم کارهایی که با نرم افزار تخصصی رشته‌مان انجام می‌دادم را بگیرم. درآمد داشتم اما عنوان شغلی نداشتم.

یک شب خانه‌ مادربزرگم شام دعوت بودیم، که خاله‌ام شروع به تمسخر من، دانشگاهم و شغل نداشتنم کرد و بقیه نیز همراهی‌اش کردند (من اولین فرد فامیل بودم که درس خوانده بودم و تقریبا همه منتظر بودند که اتفاق خوبی برایم رخ ندهد). نمی‌دانم که چرا گفتم، من کار پیدا کردم، در یک موسسه آموزشی، تدریس می‌کنم و آدرسی نیز دادم. گفتم که موسسه متعلق به مدیر مدرسه پیش‌دانشگاهی‌ام است و حقوق خوبی نیز به من پیشنهاد داده است. همان موقع نیز رفتم شیرینی خریدم و شیرینی کار پیدا کردنم را دادم.

همین دروغ، که کار دارم، باعث شروع شدن ماجراهای سریالی شد. البته در زمان امتحانات از تدریس خصوصی، درآمد خوبی داشتم اما ساعت کاری مشخصی نداشتم. بنابراین مجبور بودم که ساعاتی منظم را از خانه بیرون باشم، ابتدا ساعاتی که تدریس نداشتم را به کتابخانه می‌رفتم، اما خسته می‌شدم، چند تا استراحتگاه در دانشگاه‌ها، پیدا کردم و ساعاتی که در واقع کار نداشتم ولی باید وانمود به کار داشتن می‌کردم به آنجا می‌رفتم. به بهانه‌ کار زیاد هم پنج‌شنبه و جمعه‌ها نیز خانه نمی‌ماندم و اغلب به سینما و تئاتر و گردش می‌رفتم.

حتی یک سال عید، آجیل خریدم و گفتم که محلِ کارم برای عید، آجیل داده است، زمانی که فردی به بیخود بودن شغلم اشاره می‌کرد و می‌گفت چون بیمه و رفاهیات ندارد، شغل خوبی نیست، روغن و رب و برنج می‌خریدم و به جای رفاهیاتی که محل کارم به من داده است، به خانه می‌آوردم. در این مدت هزینه‌های مربوط به خودم را نیز خودم پرداخت می‌کردم ولی هنوز مشکل بیمه بر سر جای خود بود، گاه و بیگاه از من می‌پرسیدند که چرا بیمه نیستی و من هم حواله به آینده می‌دادم.

بالاخره بعد از چند سال دروغگویی کاری پیدا کردم اما شب‌های زیادی را گریه کردم و با خودم فکر می‌کردم من چه قدر بدبختم که باید برای یک گرم استقلال، این همه دروغ را تحمل کنم.

یک اعتراف تلخ و صادقانه‎

«دروغگویی»

نیمه‌شب

بهم زنگ زد که سلام! کجایی دختر گلم؟ گفتم توی راه. شما کجایید؟ گفت خونه‌. چشم‌انتظارت. خندیدم که کندوان رو رد کردم. بهتون زود می‌رسم. تلفن رو قطع کردم و پیچیدم پایانه آزادی. تمام مدت تا رسیدن داشتم به حرفی فکر می‌کردم که برای چهار ساعت تاخیر باید می‌گفتم. سد سیاه‌بیشه در حال ساخت بود و گاهی جاده ریزش داشت. بهانه‌ای که همیشه قابل قبول بود. برای همه.

من از کنترل دائمی متنفرم. از اینکه کسی بدونه کجا هستم و به چه کاری مشغولم. برای پنهان کردن خودم از چشم بقیه همیشه هزار راه رو پیش می‌گیرم و ساده‌ترینش همین دروغ گفتنه. من در روز به چه کاری مشغولم؟ رشته‌ تخصصی که ازش درآمد کسب می‌کنم دقیقا چیه و کجای خط رابطه ایستادم؟ گفتنش برام معمولا ساده نیست. من سریع خط عوض می‌کنم‌. جواب دادن به این سوال همیشه سخته چون محبورت می‌کنه تا بار بعدی همون آدم باقی بمونی. آدم‌ها تفاوت زیاد و شدید بهشون ناامنی می‌ده. برای همین من یک شخصیت دروغی دارم. اونی که همیشه ثابته.

بار آخر البته، یک زن حسابدار با دوتا بچه بودم. من نسبتا چاقم (و بله این هم می‌تونه یه دروغ باشه) و فکر کردم اینکه مسبب چاقی من زایمان باشه برای مرد تاکسیران قابل قبوله. پرسید که قراره ترشی درست کنی؟ گفتم که بله. گفت آخ آخ. حتما بیرون خانه هم کار می‌کنی و براش تعریف کردم که با این قیمت‌ها شدنی نیست فقط یک نفر همه‌ مخارج رو عهده‌دار شه. تا من و خریدهای تره‌باری‌ام به خونه برسیم، حسابی دلش رو با مهربونی شوهرم و سلیقه‌ خودم و شیطنت و نمکی بودن بچه‌هام سوزوندم. در واقع اما فقط یک دختر مجرد با اضافه وزن زیاد بودم که شب مهمان داشت و می‌خواست سبزیجات به خورد همه بدهد.

همیشه هم خوش‌شانسی با من نیست. مثلا اون روز واقعا در مسیر که بودم دیدم کوه ریزش کرده و دو سه ساعتی معطل شدیم و دوازده ساعت دیرتر از موعد همیشگی به خانواده رسیدم و همه کلافه شده بودند. یا بعد از خواندن این متن، حنای من پیش سرگروه وبلاگ از رنگ خواهد افتاد و می‌دونم هیچ بهانه‌ای از من مبنی بر شکستن استخوان، اسباب‌کشی، بیماری و سفر و قطعی اینترنت و هر چیز دیگری برای قبولاندن تاخیر پذیرفتنی نخواهد بود. با این حساب این یک جور متن خداحافظی است!

دروغ سفید گچی

«دروغگویی»

شبانگاه

کلاس دوم راهنمایی بودم. کلاسمون کلاسی بود که نگو و نپرس. بچه‌ها همیشه به معنای واقعی کلمه در حال بالا و پایین رفتن از در و دیوار بودن و هیچ احدالناسی جلودارشون نبود. من گرچه خودم شیطون نبودم و همیشه یه جورایی در آغوش تخته می‌نشستم و در کلمات گهربار معلم گرامی ذوب می‌شدم، همیشه خدا برای شیطنت‌ها و ایده‌های بانمک بچه‌های کلاس توی دلم قند آب می‌شد. دوستشون داشتم و تحسینشون می‌کردم چون به نظرم شوخی‌هاشون به کسی آزاری نمی‌رسوند و شیرین و
هوشمندانه بود.

یه بار که معلم اجازه نداد آمنه برای آب خوردن بره بیرون، بچه‌ها نقشه کشیدن و حواس معلم رو پرت کردن و توی شلوغی کلاس آمنه از پنجره رفت بیرون، بعد رفت روی کولر و با کمی آکروبات‌بازی خودشو رسوند توی حیاط، آبشو خورد و بعد سلانه‌سلانه اومد سر کلاس و از معلم اجازه خواست بیاد تو. قیافه معلممون در اون لحظه به معنای واقعی کلمه دیدنی بود. یه بار دیگه هم چون کلاسمون ته راهرو بود و توی شلوغی زنگ تفریح، توی راهروها صدا به صدا نمی‌رسید، بچه‌ها تصمیم گرفتن دور از چشم ناظم، دیسکو برگزار کنن و بزنن و برقصن. یه سری روی میزها ضرب گرفته بودن، یه سری عربی می‌رقصیدن و یه سری آواز می‌خوندن. همه زده بودن به سیم آخر و کلاسی شده بود که نگو و نپرس. بارها و بارها شیطونی کردن و من بارها و بارها کیف کردم از این‌همه ایده‌های ناب باحال واسه شیطونی و شاد بودن.

اون‌بار اما با دفعه‌های دیگه فرق می‌کرد. اون‌بار می‌خواستن کاری کنن که من یکی کلی باهاش مخالف بودم و می‌ترسیدم از عواقبش. می‌دونستم حرفم زیاد برو نداره و به ترسویی و بی‌جنم بودن متهم می‌شم واسه همین زیاد روی نظر مخالفم تاکید نکردم ولی اگه می‌دونستم قراره چی بشه حتما بیشتر اصرار می‌کردم. ماجرا از این قرار بود که نمی‌دونم از کجا به ذهن بچه‌ها رسیده بود که کلی گچ رو پودر کنن و بریزن روی پنکه سقفی خاموش تا وقتی معلم اومد سر کلاس و گفت یکی از بچه‌ها پنکه رو روشن کنه، ذرات گچ با سرعت توی فضای کلاس پراکنده شن و از شدت تنگی نفس همه بپریم بیرون و کلاس
تعطیل شه. چشم شما روز بد نبینه، معلم ادبیاتمون که خانوم پیر و شکننده‌ای بود اومد سر کلاس و فرمان روشن کردن پنکه رو داد. همه نفس‌ها توی سینه‌ها حبس شده بودن. یکی از بچه‌ها رفت و پنکه رو روشن کرد. کلاس پر از گرد و غبار گچ شد و همه با سروصدا و سرفه دویدیم بیرون. معلممون حالش بد شد و بردنش بیمارستان. اما این تازه اول قصه بود.

از فرداش کلاس ما به خاطر این‌ کار از چشم همه معلم‌ها افتاد و این کاملا توی رفتارها، توبیخ‌ها و نمره دادن‌هاشون مشهود بود. ناظم و مدیر هم حسابی کفری بودن، خون خونشون رو می‌خورد، رفته بودن تو حس خانوم مارپل و با تمام قوا دنبال فرد یا افرادی بودن که این کارو کرده بودن. کسی که ایده داده بود. کسی که گچ‌ها رو خرد کرده بود. کسی که رفته بود بالای میز و گچ‌ها رو روی پنکه ریخته بود. سی‌وپنج تا شاگرد کلاس جواب این‌ سوالا رو موبه‌مو می‌دونستن ولی حتی یه نفر نم پس نمی‌داد. این دروغ مصلحتی یه جورایی شده بود هویت کلاسمون. یه راز سربه‌مهر که نگه‌ داشتنش با وجود کار‌آگاه‌بازی‌های ناظم و مدیر مدرسه به معنای واقعی کلمه کار حضرت فیل بود. شاید هرکسی دلیل خودشو برای رازداری
داشت. من اما پیش خودم فکر می‌کردم که با وجود همه توبیخ‌ها و نمره انضباط کم‌ کردن‌ها و بدبینی بقیه معلم‌ها که واقعا تلخ بود، من وظیفه داشتم هوای دوستام رو داشته باشم چون توی شادی‌ها و مسخر‌ه‌بازی‌هایی که در آورده بودن همراهشون بودم و پابه‌پاشون خندیدم و از شیطنت‌هاشون کلی کیف کردم. حالا نمی‌شه این بار که خراب‌کاری بار اومده به خاطر نفع شخصی خودم کنار بکشم. از طرف دیگه خودم رو هم سرزنش می‌کردم که همون اول باهاشون مخالفت نکرده بودم و از این کار جلوگیری نکرده بودم. احساس می‌کردم من هم شریکشون هستم. احساس می‌کردم همه کلاس شریک هستیم.

وقتی معلممون حالش خوب شد و اومد سر کلاس دیگه همه عذاب وجدانم فروکش کرد چون می‌دونستم که به خیر گذشته. به نظرم آدم باید سعی کنه توی شرایطی قرار نگیره که مجبور شه دروغ بگه. اگه هم از بد روزگار زد و توی چنین شرایطی قرار گرفت سعی کنه مصلحت‌‌آمیزترین دروغ ممکن رو بگه. به نظرم گاهی اوقات دروغ گفتن بهتر از راست گفتنه و نمی‌شه برای این مساله یه نسخه کلی پیچید. راستش من از دروغ دسته‌جمعی کلاسمون راضی هستم و فکر می‌کنم کار درستی کردیم. دروغ ما سفید بود، شبیه خرده‌های گچ شیطونی که توی اون روز گرم بهاری روی پنکه کلاس دوم راهنمایی جا خوش کرده بودن و برای انفجار لحظه‌شماری می‌کردن.

و اما این مبحث تلخ

«دروغگویی»

شامگاه

بدترین و تلخترین دروغی که تو زندگیم گفتم برمی‌گرده به دوران مدرسه. هنوز هم از اون دروغ رنج می‌برم. همون موقع هم که دروغ می‌گفتم می‌دونستم دوست ندارم بگم و رنج می‌بردم ولی چاره‌ای نبود. اگر دروغ نمی‌گفتم واسه همه دردسر درست می‌شد. شاید هم همین دروغ اجباری و نارضایتمندی من از خودم باعث شد که تو بقیه موارد شجاعت گفتن حقیقت رو داشته باشم. برام گفتن دروغ سخت‌تر بود تا سکوت کردن یا گفتن حقیقت.

راست گفتن همیشه و همه‌جا خیلی سخته. ولی هر قدر هم شجاع باشی و سر نترسی داشته باشی، بازم موقعیت‌هایی پیش میاد که نمیشه هیچ کاریش کرد و ناگریزی از دروغ.

اولین بار یکی از فضول‌های مدرسه ازم راجع بهش پرسید و من خیلی بی‌حواس یه چیزی جواب دادم. یه جمله‌هایی خیلی چیز خاصی نیستن ولی تو ذهن آدم حک میشن. مثل «دروغگو فراموشکاره!» اون روز وقتی دروغ گفتم نفهمیدم چی گفتم. فقط چیزی رو که همیشه بهم گفته بودن بگو گفتم. یکم بعدش که بازیمون تموم شد و رفتیم سر کلاس، یهو دلشوره گرفتم که وای من بهش چی جواب دادم، نکنه دفعه بعد یه چیز دیگه بگم و رسوا بشم. اگه رسوا بشم باید چکار کنم؟ از همون دروغ اول بود که ترس از بی‌آبرویی و رسوایی به جونم افتاد. هر بار به خودم می‌پیچیدم که آخه چرا نباید راستش رو بگم. البته فقط دروغ نبود که زجرم می‌داد، از نگفتن واقعیت هم احساس زبونی می‌کردم. به خودم می‌گفتم تو جربزه نداری حتی راجع بهش حرف بزنی، بقیه همین رو زندگی کردن، تو لایق محبتشون نیستی.

در مرحله‌های مختلف زندگیم هم تصمیمات متفاوتی در مورد همین نکته گرفتم که اوضاعم رو بغرنج‌تر کرد. مثلا از دروغی که گفته بودم خوشم نمی‌اومد و با یه چیز دیگه عوضش می‌کردم، یه مدت هم به شدت مصر بودم که راستش رو بگم. ولی یه مدت که می‌گذشت و درباره‌ اون موضوع سین جیم نمی‌شدم، یادم می‌رفت آخرین عملکردم چی بوده. هرچی جلوتر رفتیم جواب‌هام به یه سوال مشخص متفاوت‌تر شد و دیگه یادم نمی‌اومد به کی کدوم جواب رو دادم. اصلا دلم هم نمی‌خواست دستم رو بشه، از طرفی می‌ترسیدم از همین دروغ‌های متفاوتم لو برم و هرچه رشتیم پنبه بشه و بقیه تو دردسر بیفتن که اون وقت همش تقصیر منه.

شانس آوردم زمان گذشت و من بزرگ شدم و بهتر تونستم موقعیت رو کنترل کنم. یواش یواش تشخیص دوست از دشمن برام راحت شد و دیگه می‌دونستم به کی راستش رو گفتم، به کی نه. تا همین یکی دو سال پیش خیلی از دوست‌های صمیمی که از مدرسه باهم بودیم هنوز حقیقت رو نمی‌دونستن و خودم براشون به فراخور زمان حقیقت‌گشایی کردم و بار دلم سبک شد.

الان اونایی که بهشون دروغ گفتم دیگه برام مهم نیستن، هرکس مهم بود الان راستش رو می‌دونه. همین یه دروغ شاید کاری کرد که من هیچ‌وقت دروغ نگم، بهتره بگم انگشت‌شمار دروغ بگم. حالی که اون موقع بهم دست می‌داد هنوزم باهام مونده. تا دهنم و ذهنم به دروغ گفتن باز میشه، در زمان موازی از ذهنم می‌گذره که یه جایی تو این دنیای گِرد طرفم با حقیقت مواجه میشه و روسیاهی به من می‌مونه. همیشه امکانش هست که یه جوری گندش در بیاد و اون موقع هرقدر هم که من برای دروغم محق باشم، دروغ دروغه و از زشتی کار من چیزی کم نمیشه. بنابراین دستی دستی، خودم خودم رو تو موقعیت ضعف و تسلیم و سرافکندگی قرار دادم. تو همین زمان موازی به نتیجه می‌رسم که دروغ دردی از من دوا نمی‌کنه واسه همین راستش رو می‌گم یا در نهایت می‌گم دلم نمی‌خواد در این مورد حرف بزنم.

روزگار هم البته با من مهربون‌تر از این نبوده و همون انگشت‌شمار دروغ‌هام بی‌درنگ لو رفته. یه بار در دوران جوانی هوا برم داشت که قدرت کنترل همه‌چیز رو دارم و شاید بتونم به بهانه روابط شخصی دروغ‌های کوچیکی بگم و اوضاع رو کنترل کنم. دیر برگشتم خونه و مامانم پرسید: «چه خبر؟» گفتم: «سینما بودم.» پرسید: «تنهایی؟» با بی‌تفاوتی گفتم آره و از روز اون پرسیدم که چطور گذشت. اونم خیلی بی‌تفاوت‌تر از من جواب داد: «امروز فلانی زنگ زد حال و احوال، البته بیشتر می‌خواست فضولی کنه ببینه رفیقت کیه که باهاش میری سینما. منم گفتم می‌شناسمش و نیازی نیست واسم راپورت تو رو بیاره.» همینطور که مامانم معمولی برام تعریف می‌کرد و چاییش رو می‌نوشید، من آب می‌شدم و می‌رفتم تو زمین. با خودم گفتم، یه بار و همون بار اول لو رفتی، اصلا دروغ به تو نیومده. تا بیشتر اوضاع خراب نشده عذرخواهی کن. اینجوری بود که همون اندک کششم به دروغ رو از دست دادم. فهمیدم برای من بدترین انتخاب تو هر موقعیتی دروغه.

راست و دروغ به سادگی‌ها نیست

«دروغگویی»

غروب

موضوع این بود که چطور می‌تونیم دروغ‌گویی به خصوص از نوع مصلحت‌آمیزش رو ترک کنیم، ولی من باهاش مشکل اساسی دارم. کی می‌تونه تعیین کنه راست چیه و دروغ چی، که بعد بخواد دروغگویی رو بذاره کنار؟

توی دو سه سال اخیر یه اتفاق جالب بارها و بارها برای من تکرار شده. این موقعیت این‌طوریه که من دارم داستانی رو تعریف می‌‌کنم، که یهو می‌بینم صحنه‌سازی داستان طوری شده که یک ناظر سومی که قبلا داستان رو از من شنیده، اگر اینجا باشه، می‌تونه ادعا کنه من دارم دروغ میگم. بر حسب نیت‌سنجی‌ای هم که خودش به عمل میاره ممکنه بگه این دروغ مصلحت‌آمیز بود یا نبود. در حالی که من دروغی نگفتم. به اون ناظر بخشی از داستان رو گفتم و به این فردی که الان داره گوش می‌ده بخش دیگه‌ای رو. یا به این یه جنبه از ماجرا رو و به دیگری جنبه دیگه‌ایش رو.

زندگی خیلی پیچیده است. خیلی. فقط اونی که در همون لحظه رخ دادن واقعه، همونجا حضور داره تمام واقعیت رو در دست داره. بعد از اون از هر ابزاری هم استفاده کنه، هر چقدر هم توانمند باشه، فقط گوشه‌ای از واقعیت رو می‌تونه با توصیف به بقیه منتقل کنه و حال و هوای اون فرد و فضایی که این توصیف داره توش رخ می‌ده هم، خیلی در تصویر نهایی اثر داره. روز دیگه‌ای همون فرد حاضر در صحنه اصلی در فضای دیگه ممکنه تصویر گوشه‌ای دیگه از واقعیت اون روز رو رسم کنه، و برای شنونده‌ای که هر دو روزحضور داشته میشه یه آدم دروغگو، در حالی که اصلا چنین نیست و چنین نیتی هم نداشته.

فرض کنید من رابطه‌ای رو ترک می‌کنم. یک روز که در حسرت ترک رابطه و دلتنگ هستم دوستی رو می‌بینم و در اون مورد حرف می‌زنیم. از دید اون من یک عاشق دلشکسته یا پشیمان هستم و طرف مقابلم میشه یک آرزوی از دست رفته. روز دیگه‌ای که یاد تلخی‌های رابطه هستم با دوست دیگری درددل می‌کنم و از دید این دوست، من میشم یه آدم نجات‌یافته و اون طرف مقابل میشه یک دیو دو سر. حالا این دو نفر به هم می‌رسند و در مورد من صحبت می‌‌کنند… وای که چه شود! فاتحه بنده به عنوان یک آدم بی‌شعور که دل نفر اولی رو برای خودم سوزوندم و باعث شدم نفر دومی از طرف رابطه من متنفر بشه و تکلیفم با خودم معلوم نیست و دروغگو هستم و داستان می‌بافم، خونده میشه، در حالی که من در هیچ حالتی دروغ نگفتم. بخشی از واقعیت رو به نفر اول گفتم و بخشی‌اش رو به نفر دوم و غیر از خودم هیچکس به کل اون حقیقت با همه تناقض‌هایی که با هم داره دسترسی نداره.

خلاصه اینکه من خیلی با موضوع راست و دروغ درگیرم و نمی‌دونم چی به چیه واقعا!