نقاب دختر همیشه خوب

«خودسانسوری»

صبح

متاسفانه من آدم بها دادن به خودم نیستم، هیچ وقت هم نبوده‌ام. یعنی اگر هزار نفر هم جمع شوند و بگویند کار عکاسی‌ات خوب است با خودم می‌گویم خوب هر کس یک دوربین خوب داشته باشد هم می‌تواند عکس خوب بگیرد و یا اگر بهم بگویند امروز چقدر خوشگل شده‌ای می‌گویم نه بابا کجام خوشگل شده! اگر مهمان دعوت کنم و صد مدل غذا هم درست کنم تا یکی بگوید چقدر زحمت کشیدی درجا می‌گویم نه بابا کاری نکرده‌ام و پیش خودم فکر می‌کنم که همه خوب همین کارها را می‌کنند! اما واقعیتش این است که خیلی دوست دارم این گونه نباشم و خودم را بیشتر دوست داشته باشم.

این بها ندادن به خودم خیلی جاها باعث شده است که احساساتم را قورت دهم و یا نشانشان ندهم. مثلا اگر از کسی ناراحت شوم سریع خودم را قانع می‌کنم که شاید من دارم اشتباه می‌کنم و طرف قصدش این حرف و یا این کار نبوده است و یا خیلی وقت‌ها نظرم را بیان نمی کنم که نکند کسی خوشش نیاید. یعنی به اصطلاح خودم را سانسور می کنم.

فکر می‌کنم شاید ریشه این خودسانسوری مادرم بوده است. مادر من از آن جمله آدم‌هایی است که هر کاری که می‌کردم قسمت کمبود و یا اشتباهش را بیشتر پررنگ  و بیان می‌کرد و اگر من ناراحت می‌شدم به خاطر حسم سرزنشم می‌کرد. این رفتار مادرم هم بخاطر حس شدید ایده‌آلیست بودنش است.

حالا که بزرگتر شدم و فهمیده ام که این طرز فکر و رفتارم اشتباه است به این نتیجه رسیده‌ام که باید برای کاری که می‌کنم، زحمتی که می‌کشم و زمانی که می‌گذارم احترام قائل شوم. به افکار و احساسات بها دهم و خودم را پشت آن نقاب “دختر همیشه خوب” قایم نکنم تا دیگران هم برای من و کارهایم ارزش قائل شوند.

Advertisements

من دو نفر بودم

«خودسانسوری»

سپیده‌دم

هفت ساله بودم که به شهری بزرگتر کوچ کردیم. مردم این شهر بزرگ به جز همشهری‌های خود، همه را دهاتی به حساب آورده و مسخره‌اش می‌کردند. من نیز لهجه داشتم. برای این که مورد تمسخر همکلاسی‌ها قرار نگیرم، با هزار زحمت لهجه آنها را آموختم و همه تلاشم این بود که آنها متوجه روش سخن گفتن ما نشوند. اما مادرم هر دو هفته یک بار سری به مدرسه می‌زد و با معلممان صحبت می‌کرد. بچه‌ها متوجه شده و مرا نیز دهاتی صدا کردند. این خودسانسوری تا دوره دبیرستان ادامه پیدا کرد. زمانی که به دبیرستان قدم گذاشتم، لهجه مادری‌ام را از سر گرفتم. دیگر مسخره و دهاتی گفتن بچه‌ها برایم مهم نبود.

از قضای روزگار با مردی شهرستانی که لهجه غلیظی هم داشت ازدواج کردم. او و خانواده‌اش شروع به مسخره کردن لهجه‌ام کردند. مجبور لهجه مادری‌ام را کنار گذاشتم. خودسانسوری من، نه تنها در لهجه که در نوع لباس پوشیدن و پخت و پز و کارهای دیگر همچون کابوس بر زندگی‌ام سایه افکند. گناهی بر کسی نمی‌گیرم که تقصیر خودم بود. اعتراف می‌کنم که بسیار ضعیف و ترسو بودم. یادم می‌آید وقتی همسرم چادر از سرم باز کرد و بدون چادر از خانه بیرون آمدیم، چقدر اذیت شدم. فکر می‌کردم رهگذران تماشایم می‌کنند و به قیافه بی‌چادر من می‌خندند. اگر زن بی‌حجاب را وادار به پوشیدن چادر کنند، او نیز مثل من اذیت می‌شود. خیلی سعی کردم خود را با شرایط زندگی آنها تطبیق دهم. گاهی وقت‌ها مجبور می‌شدیم دسته‌جمعی به مهمانی برویم. پدرشوهر می‌گفت: «برو چادر سرت کن.» همسر می‌گفت: «نخیر لازم نیست.» بین این دو بلاتکلیف می‌ایستادم. حالا چه کنم؟ با خود می‌گفتم: «‌جرات داشته باش صدایت را بلند کن و بگو شما کیستید که در مورد من نظر می دهید و امر می‌کنید؟» اما سخنان و پرخاش من از گلویم فراتر نمی‌‌رفت. نمی‌دانم کجا خوانده بودم که «‌مظلوم، ظالم می‌آفریند.»

با گذشت زمان، حس کردم که دو نفرم. یکی زنی که شوهر بالای سرش است و دیگری زنی که آزاد و خودرای است. وقتی با هم به خانه پدر می‌رفتیم وجود او سبب می‌شد که گوشه‌ای بنشینم و شوخی نکنم و با خانواده صمیمی نباشم. وقتی او از خانه بیرون می‌رفت، سر از پا نمی‌شناختم. با آن قد و قواره و سن و سال‌، تبدیل به دختری شوخ و بذله‌گو می‌شدم و به پدر و مادرم ناز می‌کردم. آخ که نازم چقدر خریدار داشت. دوستم می‌گفت: «‌وقتی به تو زنگ می‌زنم از صدایت متوجه می‌شوم که همسرت خانه است یا تنهایی. هنگامی که شوهرت خانه است، آهنگ صدایت بسیار متفاوت است.» پس از مدت کمی همسرم دستگاهی به تلفن وصل کرد. هر گفتگویی به طور اتوماتیک پخش و کنترل می‌شد. تقریبا همه متوجه موضوع شده بودند.

اکنون سال‌هاست که یک نفرم و آن یک نفر خود بی‌سانسورم است. خودِ من که نه ترسوست و نه مجبور است خود را آن گونه که نیست، نشان دهد. من خودِ خودِ خودم هستم.

آن منِ پنهان

«خودسانسوری»

سحرگاه

همین دیشب که خوابیدم، دیدم رفته‌ام مهمانی، در دوره عادت ماهیانه‌ام بودم و نگران پس زدن رد خون. بعد دیدم که روی روکش مبلی که روی آن نشسته‌ام خون دارد می‌دود. ترسیدم و وحشت‌زده روی آوردم به پاک کردنش. پاک نمی‌شد طبیعتاً. بعد خون شره کرد روی زمین، روی کف خانه راه افتاد و رفت از در بیرون و همه جا را پر کرد. همه می‌خندیدند؛ مهمان‌ها، مردم بیرون، فامیل‌ها و هرکه می‌دید و می‌فهمید. بیرون خانه چند پسر جوان دست‌به‌کمر ایستاده بودند سر کوچه و مسخره‌ام می‌کردند.

گریه کردم؛ از خجالت مچاله شدم و به خودم لعنت فرستادم که چرا به مهمانی رفته‌ام که چنین افتضاحی به بار بیاید. بعد ناگهان نمی‌دانم چه‌ شد که عوض شدم بلند شدم و رفتم بیرون و با شلواری که همه‌جایش خون‌آلود بود ایستادم وسط میدان شهر و گفتم این مساله طبیعی چیزی نیست که کسی را به‌خاطرش ریشخند کنید و طعنه‌بارانش کنید و تحقیرش کنید. گفتم من هرگز به‌خاطر این مساله پنهان نمی‌شوم و نمی‌گذارم کسی را پنهان کنید. نگاه کنید! این درد را بی‌پرده نگاه کنید. ما را که به‌خاطر آینده بشریت رنج می‌بریم خوب نگاه کنید و احترام بگذارید به قانون طبیعت.

بیدار که شدم تعجب کردم. از من هیچوقت چنین کاری سر نمی‌زند. اما چرا خوابش را دیدم؟ چون مهمان داشتیم و همان موقع پریود به سراغم آمد و من یواش و آرام بدون اینکه حتی به همسرم چیزی بگویم رفتم قرص خوردم. تا آخر شب جانم به‌درآمد. نگران بودم کسی از مهمان‌ها بفهمد چه شده؛ نگران بودم خون پس بزند؛ نگران بودم که اگر حالم بد باشد و فردا نتوانم بروم سرکار، به مدیر مسئولمان چه باید بگویم که نفهمد دوباره موصوع همان موضوع ماهیانه است. این شد که در خوابم بالاخره طغیان کردم.

….

غیر از این داستان، من بی‌حجاب بودنم در محافل خصوصیمان را از اداره و مادر و پدرم پنهان می‌کنم. من آن دختری را که به حجاب اعتقاد ندارد سانسور می‌کنم. من حوصله توضیح دادن ندارم. من از عواقب فهمیدن آن‌ها می‌ترسم. من ترجیح می‌دهم خودم را پنهان کنم.

….

بخش قیچی‌خورده دیگر زندگی‌ام سیگار است، می‌دانم برای سلامتی بد است اما بدم می‌آید از نگاه کسانی که به دختر سیگاری در خیابان جوری نگاه می‌کنند انگار بدکاره است. من از نفس سیگار دفاع نمی‌کنم اما کسی که انتخاب کرده که بکشد، مثل کسی است که رژیم غذایی چرب و پر کالری‌ای دارد که برای سلامتش مضر است و این دلیل شخصیت بد او نیست.

اما هر وقت سیگار می‌کشم از دید همه پنهان می‌شوم، از دیده شدن به آن چشم متنفرم. آن منی که سیگار دوست دارد را دائم قایم می‌کنم.

….

هر روز که می‌گذرد کم‌کم و کم‌کم آن قسمت پنهان‌شده‌ من که نمی‌گذارم بیاید بیرون دارد مستقلاً کنترل مرا به‌دست می‌گیرد. می‌ترسم مثل خواب دیشبم بروم بالای یک بلندی و همه را مجبور کنم به عادت ماهیانه و بی‌حجابی و سیگار کشیدن زنان احترام بگذارند.

ایستگاهی برای اقامت داشتن‎

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بامداد

همکلاسی دوران خوابگاهم، عاشق آقای دارسی بود. به نظرش مرد ایده‌آل کسی بود که سال‌ها از دور نگاهت کرده باشه و از بودنت لذت برده باشه و برای جلو اومدن و پیشقدم شدن و عاشقی تردید داشته باشه و بعد، از میون مه بیرون بیاد و تو رو ببوسه و برای همیشه از زندگی روزمره و مسخره و پر درد روزمره نجاتت بده. دوستم فانتزی خاصی در مورد ثروتمند بودن و عروسی هفت شبانه روز و خونه‌ کاخ‌مانند نداشت اما بدجور دلش پیش مرد زشت دماغ‌کوفته‌ای ازخودراضی کتاب گیر کرده بود. عشق برای اون پر از لحظات شاد و خوشایندی بود که بینشون شاید سال‌ها فاصله بود ولی می‌شد از یکی به بعدی جهید.

من، به عشق که فکر می‌کنم تصویر دو تا مرد توی ذهنم میاد که روبروی هم روی مبل نشستن و در حال معاشرتن. یکی پاش رو روی پاش انداخته و جوراب سیاه به پا داره که به کفش سیاهرنگش میاد و یکی، پاش رو روی پا انداخته و با کفش سیاهرنگ جوراب قهوه‌ای پوشیده. توی تصویر من، زن – کلاریس- روبروی دو مرد نشسته. نگاهشون می‌کنه و فکر میکنه باید برای شوهرش جوراب سیاه می‌گذاشته و در عین حال از زیبایی مرد دوم لذت می‌بره.

من نوجوان بودم که خانم پیرزاد عزیز کتاب «چراغها را من خاموش می‌کنم» رو نوشت. بخشی از زندگی زن خونه‌داری که در روزمره غرق شده و عاشق مرد مجرد خوش‌تیپ چشم سبز خونه‌ روبرویی میشه. توی کتاب مرد هیچ وقت متوجه اهمیت حضور زن نمیشه. با زن دوستی میکنه و جایی میون برهوت کتاب، زن به چشم‌های سبز مرد دخیل می‌بنده که انگار تنها بخش سرسبز و آرامش‌بخش دنیاست. زن به مرد چیزی نمیگه. زن به روی خودش نمیاره و تمام مدت در نقش همسر و مادر باقی می‌مونه. روزهاش پر از اتفاقات تکراری اما مهمه. اینکه حواسش به ریزه‌کاری‌ها و جزئیاتی هست که بقیه شاید متوجه نشن اما زندگی رو لذت بخش میکنه. همه میتونن بهش اعتماد کنن و ستون زندگی اطرافیانشه. توی تلاش بی‌وقفه‌ زن، مرد میاد و میره. انگار تنفسی در یک دویدن طولانی باشه.

اون روزی که کتاب رو خوندم، به نظرم اومد چه داستان کشدار مسخره‌ای. وقتی نوجوان بودم فکر می‌کردم یک روز اون مرد شگفت‌انگیز جادویی از راه میرسه و با کلماتش، با دقت بیش از حدش و با مهربونیش همراه همیشگی زندگیم میشه. من هیچ وقت توی تصوراتم خودم رو در قالب چیزی بیشتر از معشوق نمی‌دیدم. خوشحالش می‎کردم. می‌خندوندمش و تحت هر شرایطی ازش حمایت می‎کردم اما حالا به نظرم زندگی واقعی این نیست. به نظرم عاشقانه‌ترین حالت بودن، عاشقانه‌ترین داستانی که میشه در زندگی نوشت از صبور بودن میاد. از فاصله دادن به کسی تا زندگیش رو بکنه. از زندگی در جزئیات ریز زندگی.

گمونم آدم‌ها هر چقدر به سال و به عمر غنی‌تر میشن، بیشتر به ثبات و آرامش دل می‌بندن. من اگر یک روز بخوام از عاشقی برای دختر نوجوانم قصه بگم، همین کتاب رو به دستش میدم که بخون و برات امیدوارم یک روز در عشق به این حد اغنا برسی.

Zoya

تاخیر عاشقانه

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمه‌شب

چهارده پونزده ساله بودم. دبیرستان بنت‌الهدی صدر. یکی از دخترها، یک رمان جیبی رو  زیر میز می‌خوند. دختره میز جلوی من می نشست. او غرق مطالعه می‌شد و من غرق او. گفت تمومش کنم بهت قرض میدم. تموم کرد و بهم داد. توی هفت تا سوراخ باید می‌خوندمش تا حاج‌خانوم مامان جان، جرواجرش نکنه. نه ده ساله بودم که یه جزوه خیلی قدیمی لیلی مجنون رو نمی‌دونم از کجای خونه پیدا کرده بودم. از اینها که با نقاشی‌های عهد عتیق روی کاغذ‌های کاهی چاپ می‌شد. درست جای حساس قصه بودم که خانوم کارآگاه مامان پیداش کرد و مث مامورای ارشاد لاشه ریز ریزش رو توی آشغال‌دونی حیاط ریخت و داغی به دلم گذاشت که سوزشش از شکست عشقی مجنون کمتر نبود.

رمان زیرمیزی نوشته ر. اعتمادی بود: «شب ایرانی». قطعا هرگز لذت خواندن هیچ عاشقانه دیگه‌ای با اون برابری نکرد. یه جورایی مث عشق اول شد واسه من و خاطره‌اش درست به همون اندازه اولین عشق، خنده‌آور. نه که پیتر چشم آبی حرمت چشای شرقی دختره رو نگهداشته  بود و گذاشته بود زفاف وقتی اتفاق بیوفته که عقد ایرانی به رسم ایرانی جاری بشه، دلی از منِ دخترِ حاج خانوم مامان ستانده بود که مپرس.

اصلا کی دلش می‌اومد کتاب رو پس بده. ولی درست مثل یک عاشق صادق دندان طمع کشیدم و  دل کندن از معشوق رو برای اولین بار تجربه کردم. گفتم برو که بخت یارت و کتاب رو پس دادم. من ماندم و احساس گناه. چیزی خونده بودم که خوندنش به هر حال گناه بود علاوه بر گناه نارضایتی مادر.

عاشقانه بعدی رو از کتابخونه دانشگاه شهید بهشتی امانت گرفتم وقتی که ترم‌ یک بودم. برای کنار آمدن با احساس گناه این همه سال وقت لازم داشتم.

حالا که واسه خودم خانوم میانسالی شدم، هر فیلم عاشقانه‌ای رو که می‌خوام ببینم، نظر دختر هفده ساله‌ام رو راجع بهش می‌پرسم تا وقتم رو احیانا هدر ندم. پیشنهادهاش برای من همیشه راهگشاست.

ما که نشد اولئک‌المقربون بشیم، خوبه بچه‌هامون السابقون السابقون شدند.

Shabe Irani

جلز ولزهای عاشقانه

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شبانگاه

تابستون سیزده سالگیم بود و برای اولین بار هورمون‌های عاشقی به طرز غریبی بهم هجوم آورده بودند. عاشق پسر بیست ساله یکی از فامیل های دور شده بودم و دستم هم به کلی ازش کوتاه بود. حس و حالی داشتم ناشناخته و باورنکردنی. حافظ از دستم زمین نمی‌اومد و لحظه به لحظه، درمونده و بیچاره، فال جدیدی می‌گرفتم که بلکه از طریق ماوراء و ناشناخته‌ها، توضیحی برای وضع خرابم پیدا کنم. یادمه وقتی که حافظ گفت: «دل من در هوای روی فرخ، بود آشفته همچون موی فرخ»، چنان حال نزاری پیدا کردم که بی‌شک » دوتا شد قامتم همچون کمانی، ز غم پیوسته چون ابروی فرخ». حالا الان دقیق یادم نمیاد، ولی امیدوارم ابروهاش خیلی هم پیوسته نبوده باشه. واقعا که با اون سلیقه‌م. هر چند که در اون موقعیت خاص فرقی هم برام نمی‌کرد.

به هر ترتیب، در یکی از گشت های که در گیجی و گنگی عاشقی دور خونه می‌زدم و توی هر سوراخی دنبال عشق گم شده می‌گشتم، از زیر دشک خواهر بزرگترم، کتاب «مثل آب برای  شکلات» رو پیدا کردم. هنوز که هنوزه هم می‌تونم به جرات بگم هیچ کتابی واسه من تا به حال نتونسته داغ عاشقی رو به خوبی این کتاب توصیف و تحریر کنه. شایدم که من هیچ وقت دیگه به اندازه اون روز خاص توی سیزده سالگیم عاشق نبودم.

حس ششم می‌گفت کتابی که زیر دشک قایم شده به هیچ وجه نباید دست من دیده بشه. یواشکی برش داشتم و توی شلوارم قایمش کردم و سر پنجه رفتم اتاق مامانم. خودم رو خیلی آروم و آهسته زیر تلی از پتو و لحاف بین تخت مامان و بابا و شوفاژ دفن کردم و با ذره نوری که از سوراخ هوام می‌اومد، مشغول خوندن شدم و عین خیالمم نبود که تو اون ظل گرما، زیر اون تل پتو شرشر عرق می‌ریزم و ممکنه از گرما خفه شم و بمیرم. کتاب از صفحه اول سحرم کرده بود و منو تمام و کمال به دنیای تیتا کشیده بود. تیتا که عاشق بود، اما هیچ نمی دونست که آیا پدرو هم دوستش داره یا نه. تیتا که توی آشپزخونه و لابه‌لای غذاها غرق شده بود و آشپزی می‌کرد و عطرها و بوهای خونه‌شون چنان با زیر و بم توصیف شده بود که انگار می‌کردم، خودم سر میز آشپزخونه‌شون نشستم و دارم از نزدیک کل ماجرا رو تماشا می‌کنم.

یادم میاد دقیقا سر فصلی بود که خواهر تیتا دلباخته یکی از سرکرده‌های شورشی‌ها شده بود. تیتا با برگ گل‌های رز صورتی که به نظرم پدرو یواشکی بهش داده بود، غذایی درست کرده بود که بوش انگار تا پناهگاه من می‌اومد. خواهر تیتا با خوردن اون غذا به کلی عقل از سرش پریده بود و از شدت تب عاشقی، ناچار سعی کرده بود با دوش آب سرد حرارت بدنش رو پایین بیاره. اما چه فایده، قطره‌های آب به تن خواهرک نرسیده، بخار می‌شدند و به هوا می‌رفتند و بعد از چند دقیقه‌ای دیگه اتاقک چوبی حمام کفاف حرارتش رو نداد و آتش گرفت. خواهر بیچاره، لخت و تبدار از در حمام بیرون پرید. اما قبل از این که بفهمه چی شده، شورشی مورد نظر که بوی گل‌های رز بدن دخترک رو از کیلومترها دورتر حس کرده بود، سر رسید و با یه حرکت دختر رو گرفت و سوار اسبش کرد و با خودش برد.

یادم میاد سر این صحنه، قطره عرقی از سر چونه‌ام غلتید و روی کتاب افتاد و دقیقا همون لحظه بود که خواهر و برادرم که متوجه غیبت طولانی من شده بودند، با یه حرکت پتوها رو از سر من کشیدند و مچم رو در حین خوندن کتاب ممنوعه گرفتند. صحنه بدیعی بود واقعا. به نظرم سی ثانیه‌ای طول کشید تا نفسم از شدت شوک بالا بیاد و بتونم موقعیت رو ارزیابی کنم. هنوز شلیک خنده برادرم از دیدن قیافه و حالت من تو گوشمه. کتاب رو پرتاب کردم و عین فنر جهیدم و رفتم توی توالت قایم شدم تا مامانم بالاخره اومد و با ماله‌کشی منو از موقعیت شرم و حیا و خجالت و سکته نجات داد. کتاب اما ضبط شد و چند هفته‌ای طول کشید تا موفق شدم بقیه‌شو بخونم. خدا نَسَخیِ نصفه خوندن کتاب عاشقانه رو نصیب هیچ کس نکنه. جزو دردناک‌ترین حس‌های عالمه.

اگه یه وقتی هوای عشق تبدار کردین و خواستین یادتون بیاد عاشقی موعود چه جوری بود، یه نگاهی بهش بندازین. آدمو بیچاره می‌کنه.

Like Water

هر کاری را زیر آفتاب وقتی‌ست…

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شامگاه

بعدازظهرهای گرم و بلند تابستان بهترین وقت برای کتاب خوندنه. مرور دوباره کتاب‌های عزیز قدیمی و اون‌ها که همیشه مزه‌شون زیر دندون‌مون مونده. بعضی کتاب‌ها رو هم دقیقا باید تابستون خوند. توی هوای گرم ولو شده روی ملافه خنک و زیر باد کولر. برای دوباره غرق شدن توی همون صفحه‌های آشنا. این دنیای جادویی کتاب هیچ‌وقت هم تکراری نمی‌شه حتی اگه برای بار دهم بخونیش! این‌جوریه که من هرسال تابستون باید یک بعدازظهر گرم رو به خوندن داستان درخت گلابی اختصاص بدم. کتابم رو باز می‌کنم. «تابستان گرمی‌ست و آفتاب بعدازظهر تا مغز استخوان‌ها فرو می‌رود.»*

اون اوایل بیست سالگی که خیلی توی حس عاشقی بودم بعضی از داستان‌ها بیشتر از بقیه به عمق جانم می‌نشست. دقت کنید گفتم توی حس عاشقی بودم نه این‌که واقعا عاشق شخص خاصی بوده باشم. چون به شدت خجالتی بودم و به طرز احمقانه‌ای از هر نوع جنس مخالفی دوری می‌کردم و فقط توی عالم هپروت خودم عشق رو تجربه می‌کردم. احساسات خیلی زیادی داشتم که همه‌اش رو با شخصیت‌های خیالی تقسیم می‌کردم و توی دنیای کتاب غرق می‌شدم. همون وقت‌ها بود که درخت گلابی رو هم خوندم و حسابی عاشقش شدم.

قبلش فقط یه کتاب دیگه از گلی ترقی خونده بودم. تازه باهاش آشنا شده بودم و بلافاصله عاشق سبک و حال و هوای داستان‌هاش شدم و کم‌کم همه کتاب‌هاش رو خوندم. بین همه کتاب‌هاش (جایی دیگر) برام خاص‌ترین کتابش موند. جایی دیگر مجموعه چند تا داستان کوتاه‌ست. درخت گلابی یکی از این داستان‌هاست. داستان مردی پا به سن گذاشته‌ست که خیلی وقته می‌خواد آخرین اثرش رو که یه کتاب هست خلق کنه ولی دیگه فکر و ذهنش یاری نمی‌کنه و به نظرش میاد که چشمه خلاقیتش خشکیده. از طرفی نمی‌تونه بی‌خیال نوشتن بشه چون احساس می‌کنه پای آبروش وسطه و باید به هر قیمتی شده این اثر آخر چاپ بشه و خودش رو به عالم و آدم و حتی خودش ثابت کنه. برای همین به دنبال سکوت و آرامش برای نوشتن به باغ دماوند میره، باغ دوران کودکی. همونجاست که کم‌کم غبار زمان از روی خاطرات فراموش‌شده‌اش کنار می‌ره و عشق دوران نوجوانی‌اش رو به یاد میاره.

«دوازده سال دارم و دوازده هزار بار به توان صد، بیش از حد تحمل و وسعت قلب و روح کوچکم، عاشقم. گیجم. خوابم. خنگم. خودم نیستم (چه بهتر)، خود همیشگی‌ام… دو تصمیم بزرگ گرفته‌ام: می‌خواهم نویسنده شوم. شاید هم شاعر. دیگر آن‌که قسم خورده‌ام به (میم)، به عشق بزرگ و ابدی‌ام، وفادار بمانم. تا زمانی که زنده‌ام، تا آخرین روز، آخرین دقیقه، حتی بعد از مرگ، در آن دنیا، در بهشت، در جهنم، هرجا که باشم.»*

 * داستان درخت گلابی از کتاب جایی دیگر، گلی ترقی، انتشارات نیلوفر

 

جایی دیگر