دو سر باخت‎

 «عذاب وجدان»

نیمروز

فیلسوف عزیز آلمانی همین صد و بیست سال پیش اخلاق آدمیزاد رو به دو دسته تقسیم کرد: که در گزاره‌های اخلاقی یا زیرمجموعه‌ اخلاق اربابی می‌گنجند یا از دسته‌ اخلاق برده‌ها هستند. بسیاری از چیزهایی که به نظر ما سجایای اخلاقی هستند و تشویق میشن، طبق نظر این آقای سیبیل کلفت نه تنها پسندیده نیست که یکی از همان اخلاق برده‌هاست. چیزهای مثل فروتنی، عذاب وجدان و گذشت.

یکی از جلساتی که با آقای مشاور عزیز داشتیم هم صرف همین گفتگو شد: من خیلی از وقت‌هایی که کاری انجام می‌دم که مخالف اصول کلی اخلاقیات جامعه است، هیچ حسی از عذاب وجدان ندارم. گاهی فکر می‌کنم این که مثل شخصیت‌های رسمی تلویزیون ایران با هر بار خروج از خط تعریف شده‌ روزانه شب‌ها کابوس نمی‌بینم و هر روز منتظر عقوبت نمی‌مونم، نشان دهنده‌ یک جور مشکل مغزیه. حتی از شما چه پنهون (به لطف ناشناس نوشتن می‌تونم اینجا اعتراف کنم!) که رفتم و پیگیر شدم که شاید اوتیسم یا یک جور عقب‌ماندگی عاطفی دارم که احساساتی که فکر می‌کنم باید داشته باشم رو در واقعیت زندگی، نه تنها احساس نمی‌کنم بلکه با بی‌خیالی ازشون عبور می‌کنم.

بذاریم مثالی بزنم: فرض کنین شما بودائی هستین و کشتن حیوانات و خوردن گوشت قرمز برای شما مجاز نیست. آیا شما وقتی در لندن وارد یک همبرگرفروشی می‌شوید عذاب وجدان می‌گیرین؟ اطرافیانتون که در هندوستان زندگی می‌کنند توقع دارن عذاب وجدان بگیرین؟ اون انسان مسلمانی که ساندویچ گوشت حلال می‌خوره چطور؟ می‌بینین، یه گزاره‌ اخلاقی ساده رو فقط می‌شه با تغییر زاویه‌ دید راوی از یک فاجعه‌ی مذهبی به یک وعده غذای ساده تبدیل کرد.

تقریبا در تمام موارد زندگی، تغییر دیدگاه می‌تونه به از دست رفتن عذاب وجدان منجر شه: مثل اینکه مسلمان‌ها اجازه‌ جنگیدن در ماه رجب رو ندارن و همیشه اسمش رو به جای جنگ، دفاع می‌ذارن تا به کارشون مشروعیت بدن. حالا وقتی چیزی تا این حد پایه‌هاش در وجود ما وابسته به شدت توجیهمونه، چه دلیلی داره که خودمون رو اسیر دل‌مشغولیش کنیم؟

فیلسوف عزیز آلمانی همین صد و بیست سال پیش اخلاق آدمیزاد رو دو دسته کرد. حالا صد و چند سال بعد از اون، به نظرم وقتشه ما هم اخلاقیات رو به دو دسته تقسیم کنیم: کارهایی که با دانستن تبعاتشون و کاملا دانسته انجام می‌دیم در برابر کارهایی که به اجبار و برای کرنش در برابر جامعه بهشون گردن می‌دیم. به نظرم در برابر دسته‌ اول، ممکنه که در نهایت پشیمان شیم و با انجام کار دسته‌ دوم در هر حال عذاب وجدان می‌گیریم چون در نهایت یا به خودمون خیانت می‌کنیم یا به ارزش‌هایی که ما رو تحت فشار گذاشتن.

Advertisements

تو زشتی!

 «عذاب وجدان»

پیش از ظهر

سه تا خواهر بودن. پدر و مادر زیبایی داشتن. آخری خیلی ملوس بود، ترکیبی از مادر و پدر. اولی هم که همسن و سال من بود دختر قشنگی بود، به پدرش رفته بود. وسطی اما زشت شده بود. زشت هم نبود در واقع، شبیه مادرش بود. اما خیلی لاغر. از همه بدتر رفتارش بود. به شدت لوس و بیشتر وقت‌ها آویزون خواهر بزرگتر که همبازی ما بود. ما هم سه خواهر بودیم و کوچکترین شباهتی به هم نداشتیم. من نه ساله بودم و اختلاف سنی زیادی با خواهر بزرگم داشتم. خواهر وسطی هم به کل با من جور نبود و بیشتر با خواهر بزرگتر می‌پلکید. در نتیجه تمام وقتم صرف دوست‌هام و بازی‌هایی می‌شد که توی کوچه راه می‌انداختیم.

یه بار به طور اتفاقی حرفای خواهرهام رو شنیدم که در مورد سه خواهر همسایه صحبت می‌کردن. اول در مورد کوچیکه که چند ماهه بود و تازه دندون‌هاش نیش زده بود. بعد در مورد خانم بودن و باوقار بودن خواهر بزرگتر و نمی‌دونم چی شد که صحبت رسید به خواهر وسطی. بحث شد که چقدر ناجوره یه خواهر میون بقیه زیبا نباشه.

عصر همون روز قرار بود توی کوچه بازی کنیم. خانم همسایه مثل همیشه خواهر وسطی رو همراه دوستمون به کوچه فرستاد تا با خیال راحت‌تر به کوچیکه برسه. طبق معمول هم خواهر وسطی مثل یه خال گوشتی ناجور چسبید وسط بازی ما. نه می‌ذاشت بازی کنیم، نه می‌ذاشت بشینیم و حرف بزنیم و نه اجازه نفس کشیدن می‌داد. مدام چیزی می‌خواست. یا گرسنه بود، یا تشنه بود، یا می‌خواست بازی رو بهم بزنه و یه بازی دیگه رو شروع کنه، یا گریه می‌کرد و بهونه می‌گرفت… به نظرم فقط می‌خواست مرکز توجه باشه و شاید اگر ما بزرگتر بودیم، درک شرایط بچه برامون راحت‌تر بود. اما ما هم یه تعداد دختربچه نه ساله بودیم که می‌خواستیم دو سه ساعت کش‌بازی و وسطی و بالابلندی بازی کنیم و برگردیم خونه‌هامون. این دختر فقط وقت ما رو تلف می‌کرد.

اون روز هم باز بهانه گرفت که پفک می‌خوام. خواهرش که به نظرم صبورترین آدم دنیا بود بچه رو گذاشت خونه و همراه بقیه بچه‌ها دوان‌دوان رفت تا از بقالی نزدیک خونه پفک بخره. اما من موندم توی کوچه تا دوچرخه‌سواری کنم. خواهر وسطی بعد از چند دقیقه برگشت و در رو باز کرد و روی سکوی جلوی در خونه نشست تا خواهرش با دست پر از راه برسه. بهش نزدیک شدم و گفتم می‌دونستی تو زشتی؟ یه کمی جا به جا شد و گفت نه نیستم. گفتم چرا زشتی. خیلی هم زشتی. زیادی لاغری… بچه به زور چهار ساله‌ش می‌شد اما کاملا مفهوم زشت و زیبا رو می‌فهمید. این بار با عصبانیت گفت من زشت نیستم. گفتم چرا هستی. خواهرات از تو خوشگلترن… فکر می‌کردم داد بزنه. اما بغض کرد. اونقدر بغض کرد که نمی‌تونست حرف بزنه. من منتظر بقیه نموندم. پام رو روی پدال دوچرخه فشار دادم و برگشتم خونه. دیر شده بود. دخترک لاغرمردنی همسایه باز هم بازی ما رو از بین برده بود.

صبح خانم همسایه موضوع رو به مادرم گفت. خیلی آروم. مادرم هم خیلی آروم بهم فهموند که بچه تا صبح گریه کرده که زشت و لاغره. بعد مادرم از من خواست که برم ازشون عذرخواهی کنم. خودم هم ناراحت بودم. رفتم در خونه‌شون رو زدم و خیلی صادقانه عذرخواهی کردم. مادر و پدر لبخند زدن و پذیرفتن. بعد از اونم هیچ یادم نمیاد با من بدرفتاری کرده باشن. اما از دل بچه هیچوقت خبردار نشدم که چطور با غصه زشت بودنش کنار اومد.

سال‌ها بعد در بحبوحه راه افتادن فیس‌بوک و پیدا کردن دوست و همکلاسی و همسایه‌های قدیمی به سرم زد دنبال خواهر بزرگتر بگردم. پیداش نکردم اما به دلیل فامیل خاص خانواده خیلی راحت به پروفایل خواهر وسطی رسیدم. با تعجب به عکس‌هاش نگاه کردم. زیبا بود… خیلی زیبا. چند بار با تعجب عکس‌ها رو زیر و رو کردم. حتی با این تصور که شاید من اسامی رو قاطی کردم و این خواهر کوچیکه‌ست به خواهرم زنگ زدم، اما وسطی بود. خود خود خواهر وسطی. درخواست دوستی فرستادم و یکی دو روز بعد پذیرفته شد.

توی اولین چت ازش سراغ خواهرهاش رو گرفتم. گفت. از پدر و مادرش پرسیدم، گفت. از خودش پرسیدم توضیح داد… بعد کمی مکث کردم و گفتم منو یادت میاد. جواب داد که یادش هست. گفتم به خاطرات بد؟ گفت خاطرات خوب. بعد تعریف کرد که از بازی‌های توی کوچه ما چقدر خاطره یادشه و یادش هم بود که چقدر گیر می‌داده و اذیت می‌کرده. خندید و نوشت احتمالا به خاطر بچه تازه به دنیا آمده حسودی می‌کرده و کسی هم حالیش نبوده.

یه چیزی ته جونم داشت پنجه می‌کشید. گفتم یادت هست من یه بار ناراحتت کردم؟ گفت نه. گفتم می‌دونی عذاب اون روز هنوز دست از سر من برنداشته؟ گفت یادش نیست. ماجرا رو تعریف کردم. نوشت عجیبه چون هیچی یادش نیست. منو یادش بود، خواهرهام رو هم، حتی رنگ دوچرخه‌م رو هم یادش بود اما اون روز کذایی رو خواسته یا ناخواسته از یاد برده بود. نوشتم معذرت می‌خوام. نوشت برای چی؟ من که یادم نیست… نوشتم معذرت می‌خوام. نباید عذر بیارم اما منم یه بچه نه ساله بودم و حالیم نبود که چه کار بدی کردم. اما بعدا که بزرگ شدم، هر بار فکر کردم که چقدر بی‌رحمانه عذابت دادم تنم لرزیده.  لطفا منو ببخش… نوشت که یادش نیست، اما اگه برام مهمه می‌بخشه. بعد علامت لبخند گذاشت و نوشت منم اگه جای تو بودم از دست اون بچه زرزروی غرغروی بهونه‌گیر به عذاب می‌اومدم. یه نفس عمیق کشیدم و تایپ کردم: ممنونم.

===

این خاطره واقعیه. نمی‌دونم خواهر وسطی الان این نوشته رو میخونه یا نه. فقط اگه به طور اتفاقی خواننده این نوشته بود، خواستم بدونه یکی از زیباترین زن‌هایی شده که توی عمرم دیدم.

 

چی بگم والّا؟!

 «عذاب وجدان»

صبح

اگر بگویم که عذاب وجدان نداشته‌ام که درست نیست. محال است کسی هیچ‌وقت عذاب وجدان نداشته باشد. ولی هر چه هم فکر کردم چه کاری کرده‌ام که حداقل از انجامش پشیمان باشم، چیز قابل عرضی دستم را نگرفت. البته که بازهم درست نیست بگویم هیچ کار اشتباهی هم انجام نداده‌ام. خوبیش این است که بعد اشتباهاتم موفق شده‌ام خودم را ببخشم و در حال حاضر عذاب وجدان یا پشیمانی ندارم.

شاید بتوانم بگویم، جلای وطن کردم و انتخاب سختی برایم بود و هنوز با عواقبش کامل کنار نیامده‌ام. هنوز هم گاهی حالی به حالی می‌شوم که این چه غلطی بود کردم و یا شاید حسی شبیه عذاب وجدان برای دوری و کوتاهیِ دستم از کمک به خانواده‌ام و کنارشان بودن داشته باشم.

قبل از هر کاری خیلی فکر می‌کنم و درست و غلطش را می‌سنجم. اگر بدانم غلط است و باز هم بخواهم انجامش بدهم کامل با خودم و عواقبش کنار می‌آیم. از طرفی می‌دانم در صورت خطا خودم را به سختی می‌بخشم، گاهی تا مدت‌ها باید تلاش بکنم تا از سر تقصیر خودم بگذرم. در نتیجه با وجود این که آدم هیجانی و هیجان‌زده‌ای هستم ولی کنش و واکنش‌هایم هیجانی نیست. اگر ندانم چه واکنشی درست است، هیچ واکنشی نشان نمی‌دهم. گاهی تصور بر بی‌تفاوتی و بی‌رگی من شده، حتی باعث پشیمانی شده که چرا چنان نکردم، ولی نشده که چرا چنین کردم. به شدت معتقد به باز نگشتن آب رفته به جویم، و باور دارم هر چه نخوری داریش.

در مورد جلای وطن هم، خب خیلی بالا پایین کردم. تا جایی که عقلم می‌رسید سنجیدم و مشورت کردم. ولی به هر حال کار یک‌ روز و دو روز نیست. کل سبک زندگیم تغییر کرده. از همان اول می‌دانستم که دلتنگی دمار از روزگارم درخواهد آورد. حالا هم هر وقت فشار دلتنگی زیاد می‌شود، ناله‌ای عذاب وجدانی چیزی یقه‌ام را می‌چسبد. مهم اما نوع برخورد من است که نمی‌گذارم ماندگار شود. می‌دانم یکی از عواقب تغییری‌ست که در زندگیم داده‌ام و زمان زیادی می‌طلبد تا به آن عادت کنم، شاید هم هیچ‌وقت عادت نکنم ولی عذاب وجدان دورترین و بی‌ربط‌ترین واکنشم به دلتنگی می‌تواند باشد. گاهی می‌روم ایران، گاهی سفر تفریحی، گاهی خودم را در کارم غرق می‌کنم، گاهی به خودم اجازه می‌دهم مدتی غمگین باشم، گاهی با دوستم حرف می‌زنم، گاهی نامه می‌نویسم، خلاصه ترفندهای زیادی دارم تا حس شبیهم به عذاب وجدان حقیقی تبدیل نشود.

گرزی بر گردن نازک

 «عذاب وجدان»

سپیده‌دم

این حقیقت است که آدمیزاد خیلی راحت وجدان خودش را از گناه بَری می‌کند؛ پس اگر برای چیزی عذاب وجدان بگیرد آنوقت است که می‌شود دانست ضربه‌ای که به وجدان خورده دردناک‌تر از توان فراموشی انسانی بوده است.

برای من «روابط انسانی‌» است که عذاب وجدان می‌آورد، مثلا نادیده‌گرفتن کسی که تعارفی کرده، نشنیدن صدای کمک‌خواهی کسی، بی‌ادبی به کسی وقتی بی حوصله بوده‌ام و او تقصیری نداشته و… می‌دانم کمی لوس‌بازی است اما واقعا واقعا همین است. به نظرم بی‌توجهی به احساسات سخت‌ترین عذاب وجدان را دارد؛ اصلا چطور کسی که دل بچه‌ای را می‌شکند شب خوابش می‌برد؟ کسی که به اعتماد کسی خیانت می‌کند چطور از عذاب وجدان نمی‌میرد؟ کسی که از کسی سواستفاده می‌کند چه‌طور نفسش بالا و پایین می‌شود؟

 برای همین همیشه فکر می‌کردم اگر کسی عاشقم شود و من عاشقش نباشم چقدر وجدانم مرا عذاب خواهد داد و این بزرگ‌ترین ترس دنیای دخترانه‌ام بود. همین هم شد، آن وسط‌مسط‌های دوران «پسا شکست عشقی» کسانی عاشقم شدند که به نوبت، خودم، خودم را راضی می‌کردم تا ابد با همه‌شان (البته که نه در یک زمان) بمانم و نگذارم شکست بخورند؛ اما هر بار دوست و رفیقی بود که پشیمانم کند. بار آخر یکی گفته بود: «بحثِ عشق، فردین‌بازی برنمی‌دارد و مسلماً کسی محبت عاریه‌ای و صدقه‌ای تو را نمی‌خواهد.» همین حرف، عذاب‌وجدانم را تمام کرد؛ اما فقط در باب عشق.

در سایر موارد وجدانم هرثانیه با گرزی بالای سرم نشسته و منتظر است یک بار به دل خودم رفتاری کنم که کسی دلگیر شود یا من فکر کنم دلگیر شده؛ آن‌وقت است که گرزش روی سرم پینگ‌پونگ بازی می‌کند و راحتم نمی‌گذارد. گاهی آن‌قدر پیش می‌رود که دیوانه‌ام می‌کند؛ آن‌قدر که دیگر نمی‌توانم هیچ‌کاری را بدون‌ توجه به آن‌چه دیگران ممکن است حس کنند انجام بدهم.

آخرین بارش مربوط می‌شود به دو دقیقه پیش: بچه‌ها خواستند همراهشان بازی‌ کنم و چند دقیقه‌ای منتظر من بودند که بهشان بپیوندم؛ آخرین‌بار که صدایم کردند گفتم :«خو یه دیقه وایسید! می‌‌بینید کار دارم که!» حالا هنوز دلم آشوب است. گرز دنگ و دنگ می‌خورد پشت کله‌ام و من نمی‌دانم چه‌طور عذرخواهی کنم اگرچه انگار کسی یادش نمانده است.

پ. ن: فکر کنم روابط انسانی آن‌قدر گسترده است که هرچه می‌خواهی می‌توانی بگذاری زیرمجموعه‌اش و به وجدان‌ها فضا بدهی جولان بدهند و حاکمیت کنند. مثل آن داستانی که پدری به پسرش می‌گفت: «تنها گناه، دزدی‌ است. اگر آدمی را بکشی حق حیاتش را دزدیده‌ای؛ اگر به کسی خیانت کنی حس اعتمادش را دزدیده‌ای؛ اگر دروغ بگویی صداقت را از او دزدیده‌ای و الخ…»

آن پیام کذایی

 «عذاب وجدان»

سحرگاه

مهمانی بودیم. من بودم و کلی دوست. نوشین و شوهرش «میم» هم بودند. وسط مهمانی، وسط خوردن و خندیدن و رقص و حرف و گپ و گفت و شلوغی، موبایلم را چک کردم و دیدم میم برایم پیامی فرستاده. پیام را باز نکردم. سرم را بالا آوردم، داشت نگاهم می‌کرد. خندید. خنده رو لب‌های من اما ماسید. تا آخر مهمانی داشت نگاهم می‌کرد، هرجا می‌رفتم دنبالم می‌آمد. انگار می‌خواست سر صحبت را باز کند. همه جا دنبالم بود، من اما هر بار فرار می‌کردم، نگاهم را می‌دزدیدم، کنارش نمی‌ایستادم، کنارش نمی‌نشستم، تا کنارم می‌آمد سریع دور می‌شدم و دائم به پیام کذایی‌اش نگاه می‌کردم که نوشته بود «سلام» و سه نقطه بعدش گذاشته بود و با خود کلی داستان می‌بافتم و در دل کلی فحش نثارش می‌کردم و دلم برای نوشین می‌سوخت. می‌ترسیدم پیامش را بخوانم، پس پیام را باز نکردم که حتی ببینم چه نوشته.

چند روز بعد نوشین زنگ زد. ناراحت بود، گفت می‌خواهد با میم بهم بزند، طلاق بگیرد و زنگ زده بود با من حرف بزند. درددل کند. بغض داشت، نمی‌دانم شاید گریه کرده بود اما به شدت غمگین بود. گفت به میم شک کرده. گفت میم احتمالاً خیانت می‌کند. گفت احتمالاً با دختران زیادی رابطه دارد. مطمئن نبود. همه چیز در حد احتمالات بود. هیچ دلیل و مدرکی نداشت، فقط شک داشت. گفت فقط از رفتار و حرکاتش فهمیده، گفت امنیت عاطفی ندارد، گفت میم به شعورش توهین کرده. گفت حالش از میم بهم می‌خورد و هی گفت و گفت و گفت. از وقتی زنگ زده بود داشتم با خودم سبک سنگین می‌کردم از آن پیام کذایی میم وسط مهمانی به نوشین حرفی بزنم یا نه؟! آخر گفتم. آخر طاقت نیاوردم و گفتم. گفتم اصلاً می‌دانی مردک به من هم پیام داده بود. هفته پیش، وقتی تو کنارش بودی، وسط مهمانی، وسط بگو و بخندهای تو. وقتی بغلش بودی و داشت تو را می‌بوسید.

گفتم فکر کن من به تو گفتم، من که دوستت بودم، فکر کن چه رابطه‌هایی داشته و دارد که تو حتی روحت هم خبر ندارد. نوشین و میم بعد از سه سال زندگی مشترک از هم طلاق گرفتند. نوشین دپرشن شدید گرفت. تا مدت‌ها پیش روانکاو می‌رفت تا حالش خوب شود. میم هم انگار مهاجرت کرد. آن‌طور که فهمیدم حال و روز میم از نوشین بدتر بود.

یک روز همان‌طور که گوشی دستم بود و هی آلارم می‌داد که شما دیگر حافظه‌ گوشی‌تان پر شده و حافظه را خالی کنید. توی تلگرام رفتم و دونه به دونه پیام‌ها را پاک کردم تا رسیدم به پیام میم. تا آن روز پیام را باز نکرده بودم، دلم را زدم به دریا و باز کردم. نوشته بود: «سلام… نوشین این روزها حالش خیلی بده. دائم به من شک داره. من نگرانشم. تو می‌دونی من چقدر نوشین را دوست دارم و نمی‌خوام زندگیمو از دست بدم. اما نوشین داره به خودش ضربه می‌زنه. هم به خودش، هم به زندگیمون. و از منم کاری ساخته نیست. میشه تو باهاش حرف بزنی. میشه کمکش کنی. من نمی‌خوام زندگیمو از دست بدم.» و تمام. همین بود.

آن پیام کذایی همین بود که من فقط آن «سلام» و سه نقطه‌اش را دیده بودم.

دیوار آقای میرزمان!*

«باورهای خرافی»

مهمان هفته: سام‌الدین ضیائی

اشاره: قرار بر این بود که این یادداشت درباره باورهای خرافی نوشته شود. چند متن در دفاع از عقلانیت و راز زدایی از فرهنگ و دین، در مقایسه عقل و خرافه و درباره تلاش درتغییر پارادایم‌های فرهنگی و دینی نوشتم. گزافه و بزرگ به نظر آمدند.ا ز همه گذشتم و تصمیم گرفتم از خودم و خواهرم و دیوار آقای میرزمان بنویسم.

 ***

تختخوابم رو به پنجره‌ای بزرگ مشرف به حیاط خانه بود. درخت انار در سمت چپ، پشت حوض کوچک پر از ماهی‌های قرمز. درخت انبه و سیب و گلابی در سمت چپ حوض. بین درخت انبه و انار یک درخت بود که ما فکر می‌کردیم به آن گل عروس می‌گویند. یک درخت سیب گرجی هم یک جایی آن سوی درخت انبه داشتیم و دورتر پشت همه آن درخت‌ها دیوار طولانیی که خانه ما را از خانه آقای میرزمان که آخر نفهميدم مرزبان بود یا میرزمان جدا می‌کرد.

من و برادر کوچکم فکر می کردیم اسمش آقای میرزبان است اما آقا صدایش می‌کردیم. هر روز که از دکان میوه‌فروشی آقای میرزمان رد می‎شدیم به شرط گازی بر پشت دست‌های کوچک ما یک میوه نوبرانه جایزه می‌گرفتیم. همسر آقای میرزمان که هیچ وقت نفهميدم نامش چیست را عروس آقا صدا می‌زدند. من و برادرم خانم صدایش می‌کردیم. عصرها می‌رفتم خانه آقای میرزمان تا از عروس آقا که سواد خواندن و نوشتن نداشت اما می‌گفتند سواد قرآنی دارد قرآن یاد بگیرم. سال بعد که آقا فوت کرده بود خانم که خیلی پیرتر شده بود غروب‌ها، وقتی دخترانش هنوز به خانه باز نگشته بودند از آن سوی دیوار مادرم را صدا می‌کرد و از او کمک می‌خواست تا او را از دست اجنه‌ای که محاصره‌اش کرده‌اند نجات دهد. در خانه قفل بود و مادرم هم کاری از دستش بر نمی‌آمد.

دختران مهربان خانم و آقای میرزمان عاشق من و برادرم بودند. یک برادر بزرگ هم داشتند که برادرم از او می ترسید. احیا خانم شب‌های احیاء قرآن را روی سر می‌گرفت و مفاتیح می‌خواند. آخرش هم با آقای حسینی ازدواج کرد و رفت زیارت کربلا. اشرف خانم دختر بزرگ‌تر که هرگز ازدواج نکرد معلم یک دبستان ملی درجه یک بود. اگر فراموش نکرده باشم، مدرسه ملی ساسان. پنج ساله بودم که پیشنهاد کرد با توجه به استعدادم به جای کلاس‌های آمادگی مرا با خود به مدرسه ببرد و در کلاسش بنشاند. هر روز با او به مدرسه می‌رفتم. بچه‌ها می‌گفتند خانم ناظم مدرسه که خیلی بداخلاق بود و دانش‌آموزان بی‌انضباط را کتک می‌زد یک بچه زاییده بود که دو سر داشت. آخر سال مدیر مدرسه برایم کارنامه صادر کرد. با نمره بیست. خانم ناظم با این کار مخالفت کرده بود. او می‌گفت چون در آغاز سال تحصیلی ثبت نام نشده‌ام نمی‌توانم کارنامه داشته باشم. راستش را بخواهید اینهایش را خودم یادم نیست. مادرم می‌گوید.

برگردیم به دیوار خانه آقای میرزمان. یکی از آن شب‌ها که پرخوری کرده بودم و احتمالا به همین دلیل خوابم نمی‌برد، به آسمان تیره و دیوار آقای میرزمان خیره شده بودم. به زن آلی که می‌گفتند مادربزرگم او را دیده فکر می‌کردم. به این که شنیده‌اند روزی آقا سید فخرالدین یکی از آنها را که موجب آزار مردم محله شده بود شکار کرد و با زدن یک سنجاق قفلی بر یک جای بدنش که فکر کنم سینه‌اش بود او را وادار به فرمانبری کرده بود. پخت و پز می‌کرد. ظرف و لباس می‌شست و شاید با آقا سید کاری هم می‌کرد تا یک شب سنجاق را به حیله‌ای باز می‌کند و ناپدید می‌شود.  من آن شب ناگهان زن سپید پوشی را دیدم که از سمت راست دیوار خانه آقای میرزمان به سمت راست دوید و پشت درخت انار خانه‌مان ناپدید شد. به نظر از روی دروازه خانه پرید پایین. با ترس و لرز خودم را به دستشویی رساندم و بعد هم به اتاقم برنگشتم. خواهران را بیدار کردم و آن چه دیدم را گفتم و در کنارشان به خواب رفتم.

زن آل سپید پوش آن شب، نه دیگر روی دیوار خانه آقای میرزمان پدیدار شد و نه هرگز به خوابم آمد. خواهربزرگم آن شب خیالم را راحت کرد. او به ساده‌ترین زبان ممکن که آن شب درک کردم و حالا یادم نیست گفت زن آل را آخوندها مثل خیلی خرافه‌های دیگر برساخته‌اند تا مردم نادان از ترس به آنها پناه ببرند و کمک بخواهند! و گفت اگر نترسیم هرگز زن آل را نخواهیم دید و نیازی به آخوندها هم نخواهیم داشت تا سحر را باطل کنند!

سال‌ها از آن شب و درسی که از خواهرم گرفتم گذشته است. در این میان چند سال بعد وقتی ده ساله بودم و اعتراضات انقلاب مردم آغاز شده بود ملتی که شعار می داد شاه نمی خواهد اما نمی‌دانست چه می‌خواهد امام را در ماه دید. خیلی‌ها دیدند. من هم که داستان زن آل روی دیوار آقای میر زمان را فراموش کرده بودم سعی کردم ببینم و ندیدم. خواهر بزرگم  حتی سعی نکرد به ماه نگاه کند. انقلاب آنها که امام را در ماه دیده بودند و آنانی که ندیدند پیروز شد. همان مردم که خمینی را در ماه دیده بودند و بعضی از آنان هم که ندیده بودند، یک سال بعد بوسه بر بیل و کلنگی زدند که با آنها سید محمود طالقانی را به زیر خاک خوابانیدند. خواهرم گریست اما به نادانی مردم خرافه‌مسلک ریشخند زد. فرزندان جان بر کف همان مردم مهدی امام نادیده را سفیدپوش در جبهه نبرد سوار بر اسب سفید دیدند. خواهرم باز بر سادگی ملت خندید. کفن رهبر انقلاب را که با نوشیدن جام زهر آتش‌بس جان سپرده بود به خیال آن که معجزه می‌کند پاره‌پاره کردند و به خانه بردند. خواهرم گفت یادت هست همین مردم ساعت‌ها در خیابان می‌ایستادند تا شاه بیاید و سایه خدا را زیارت کنند.

بگذارید یک اعتراف بکنم. سال‌هاست قاب وان یکاد روی تاقچه خانه پدری به روی دیوار خانه خواهر بزرگم نشسته است. همین خواهرم در همه این سال‌ها، پیش و پس از انقلاب، هر بار که می‌خواهد از خانه خارج شود پیش از آن که رانندگی کند یک چیزهایی زمزمه می‌کند و بعد از آن که یک فوتی به دور و ور کرد، اتومبیل را روشن می‌کند و می‌رود. سال‌ها با همین خواهرم و دختران آقای میرزمان و آن یکی خواهرم چهل‌منبر می‌رفتیم. با همین خواهرم کلی راه می‌رفتیم خانه مادام در خیابان کریم‌خان زند تا برایمان فال ورق بگیرد. زن‌عمو که می‌آمد قهوه ترک درست می‌کرد که دخترعمو فال بگیرید برایمان. پیرمرد به نظر کر و لال مشهدی به خانه‌مان دعوت شده بود و کلی پول به جیب زده بود تا بیاید و نام و نشانمان را روی کاغذ بنویسد و دو کلمه‌ای هم از آینده‌مان بگوید. اسم مرا هم توانسته بود بنویسد. من هنوز فکر می کنم کر نبود. به خواهرم که گفتم گفت خوب ممکن است. شاید هم نیرویی دارد که فکرها را می‌خواند. هر بار که در حال قدم زدن پای او را لگد می‌کردم برای دفع بلا دستم را می‌گرفت و می‌فشرد. بله همین خواهر روشنفکر که حاضر نشد آن شب به ماه نگاه کند.

 

 

* دیوار آقای میرزمان واقعیت دارد اما همه آدم ها و اتفاق‌ها واقعی نیستند!

روغن خر

«باورهای خرافی»

بامداد

بیست و دو ساله بودم که درگیر یه عشق خانمان‌سوز شدم که نه سرش معلوم بود و نه تهش. دوستی داشتم چند سالی از خودم بزرگتر. یک روز حین صحبت از خانم فالگیری تعریف کرد که نه تنها آینده رو خوب پیش‌بینی می‌کنه، بلکه کلی دعا و باطل‌السحر و از این جور حکایات بلده که می‌تونه کارگشای هر گره کوری باشه. خلاصه اونقدر گفت و گفت و گفت که وسوسه شدم از خانم فالگیر وقت بگیرم. انصافا خانم فالگیر هم به مدد تجربه و بخت و اقبال و شاید هم واقعا ذهن‌خوانی و روشن‌بینی و آینده‌نگری خیلی قشنگ گفت که درگیر عشقم و حرف میم توی اسم یا فامیل طرف مقابلم هست (الان که فکرش رو می‌کنم بیشتر آدمای اطرافم حرف میم رو در مجموعه اسم و فامیلشون دارن.) و بعد گفت عشق از هر دو طرف بسیار عمیقه اما کلی مار سر راه ما نشسته که آماده نیش زدنه و طرف مقابل رو برای ادامه عشق منجر به ازدواج مردد کرده و کار گره کور خورده و خلاصه، باز شدن گره کور در دست خانم فالگیره و حاضره به ازای مبلغ کمی مشکل رو حل کنه.

شما جای من بودین و فقط بیست و دو سالتون بود و همین قدر عاشق بودین و فالگیر با اولین نگاه فهمیده بود که به خاطر ابتلا به عشق بهش مراجعه کردین و تازه حرف میم رو هم توی اسم و فامیل دوست‌داشتنی یارتون پیدا کرده بود و بعد فهمیده بودین که گره کارتون به سادگی به دست فالگیر باز میشه، همون قدر هیجان‌زده می‌شدین که من شدم. نتیجه این که دست به دامان خانم فالگیر شدم که لطفا مشکل رو حل کن.

اون وقت بود که خانم فالگیر عزیز آب دهنش رو قورت داد و مبلغ رو سرانگشتی حساب کرد و گفت دفعه بعد باید فلان قدر پول براش ببرم و در عوض روغنی ازش بگیرم که باید در یه فرصت مناسب به تن طرف مقابل می‌مالیدمش، و وقتی قیافه متعجب منو دید و فهمید من دیگه اونقدرها هم به طرف مورد نظر نزدیک نشدم که روغن به تنش بمالم، فرمود به ته کفشش یا کمربندش هم روغن مالیدی، مالیدی… نهایت یک هفته این ور اون ور، اما به هر حال اثر می‌کنه! و بعد که من اصرار کردم حالا این روغن چی هست، فرمودن روغن خر. این رو می‌زنی که طرف خر بشه و بیاد خواستگاریت!

اول فکر کردم کلا شوخی می‌کنن و روغن خر نیست، بعد که توضیح دادن متوجه شدم واقعا روغن از خر به دست اومده. بعد فکر کردم  اصالت روغن حاصله از چربی آب‌شده خر به کنار، لابد قضیه خر شدن طرف برای خواستگاری اومدن شوخی کلامیه که دیدم هیچ نشانی از شوخی و کنایه توی صورت خانم فالگیر دیده نمی‌شه. حتی محض احتیاط دست بردن توی یه کیسه زیر میز یه نمونه یه بار مصرف از روغن مربوطه به من دادن که مجانی، ببر و بمالش و امتحان کن، ببین اگه نگفت بیا ازدواج کنیم! بعد هم تاکید کردن که برای به ثمر رسیدن کامل ماجرا الزاما باید همه روغن رو بخرم و این نمونه فقط جهت اثبات ادعا ارائه میشه.

من هیچوقت اون روغن رو امتحان نکردم بنابراین نمی‌دونم واقعا جواب می‌داد یا نه. یعنی راستش از در خونه خانم فالگیر که زدم بیرون، به اولین سطل آشغال سر راهم که رسیدم روغن رو پرت کردم توش و زیر لب یک سره به خودم بد و بیراه گفتم که چقدر باید بدبخت شده باشم که یکی برای ازدواج با من باید خر بشه! دیگه هم به خانم فالگیر مراجعه نکردم که شاید توضیحات تکمیلی دریافت کنم. به مراد دلم هم نرسیدم که بگم با فرد مورد نظر ازدواج کردم بدون نیاز به دعا و فال و روغن خر و خر شدن طرف مقابل… اما اون روز آخرین باری بود که من پیش فالگیر رفتم. نه که اون خانم مورد نظر، کلا از اون به بعد دیگه پیش هیچ فالگیری نرفتم.

بعد از اون البته بارها شده که با دوستان دور هم جمع شدیم و فال قهوه گرفتیم و کلی خندیدیم، یا به تاروت و ئی‌چینگ و حافظ سر زدیم، کتاب طالع‌بینی سال و ماه و روز تولد نگاه کردیم و به زور سعی کردیم سر از خطوط کف دست در بیاریم، اما برای من حداقل همه چیز رنگ و بوی تفریح داشته و هیچوقت هم باورش نکردم. در واقع اون روز کذایی روغن خر و خر کردن خواستگار، آخرین باری بود که من پولی صرف آینده‌بینی و فال و باقی حکایات کردم.