مگر من چه می‌خواستم؟

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

پیش از ظهر

از خانه امن پدر، از آغوش گرم مادر کوچ کرده و قدم به زندگی مشترک جدید می‌گذارم. در مورد محیط جدید اطلاع چندانی ندارم. مادرشوهر و دخترانش با آغوشی گرم پذیرایم می‌شوند. روزهای اول ایام آشنایی و عشق و عاشقی و مهر و صفاست. همسر می‌گوید که کلید خانه‌مان را به مادرش نیز داده است. بعد از ظهر همراه همسر از خانه بیرون می‌رویم. کنار رودخانه قدم می‌زنیم. منظره کنار رودخانه بسیار زیبا و هوایش بسیار دلگشاست. بعد از ساعتی به خانه برمی‌گردیم. به اتاق خواب برای تعویض لباس می‌روم. دامنم را وسط اتاق می‌بینم گویی یکی پوشیده و سپس بطور نامرتب و زننده درآورده و روی زمین پخش است. از تعجب دهانم باز می‌ماند. من هرگز عادت به درآوردن دامن به این شکل ندارم. اگر مادرم ببیند سخت عصبانی می‌شود. اما همسر با دیدن این منظره نکوهشم می‌کند و من می‌گویم که کار من نبوده. با حالتی خشمگین اما صبور و لبخندی معنی‌دار جواب می‌دهد: «پس کار اجنه بوده» می‌خواهم بگویم کلید خانه دست مادرت است شاید پس از رفتن ما یکی از خواهرانت آمده و هوس کرده دامن را بپوشد و امتحان کند. اما خجالت می‌کشم.

یک هفته سپری می‌شود. ملافه‌های رختخواب را عوض و چرک‌ها را داخل تشت خیس کرده و می‌شویم و روی طناب پهن می‌کنم. آفتاب گرم تابستان روی ملافه ها می‌تابد. بوی خوشی که از لباس‌های تمیز به مشامم می‌رسد و غرق لذتم می‌کند. باز عصری همراه همسر برای قدم‌زنی بیرون می‌رویم. موقع بازگشت ساندویچ همبرگر که خیلی دوست دارم، می‌خریم و به خانه برمی‌گردیم. صبح روز بعد برای جمع کردن ملافه‌ها به حیاط می‌روم. در بعضی جاهای ملافه لکه‌های عجیبی می‌بینم. لکه‌ها چندش‌آور هستند. تعجب می‌کنم. وجود این کثافت‌ها روی ملافه!؟ امکان ندارد. در این لحظه پشت بام خانه سایه‌ای می‌بینم. زنی چادری با دیدن من به سرعت دور می‌شود. در عالم خود می‌شناسمش این باید سایه مادرشوهر باشد. چون دخترهایش ریزه‌اند و او قدبلند و تپلی است. صدایم درنمی‌آید و تا بیدار شدن همسر دست به کار می‌شوم و قسمت‌های کثیف را می‌شویم و دوباره روی طناب پهن می‌کنم. حالا دیگر یاد گرفته‌ام که موقع بیرون رفتن نباید لباس روی طناب باشد.

یک سالی می گذرد. بچه اولم به دنیا می‌آید. تغییراتی در بدنم به وجود می‌آید. با گذشت زمان اندامم موجب تمسخر می‌شود. دوست ندارم او تن عریانم را ببیند. دوست ندارم بشنوم که زنی که زائید، دیگر مادر شده و به درد هماغوشی نمی‌خورد. هر وقت سخن از خرید وسایل زندگی پیش می‌آید می‌گوید که بدهکار است. می‌گوید که نباید پول خرج شود. می‌گوید که امروز و فرداست که صاحبخانه به خاطر عدم پرداخت کرایه از خانه بیرونمان کند. زندگی با نگرانی و اضطراب سپری می‌شود. بچه ها بزرگ می‌شوند و ما هنوز مستاجریم.

خانواده خواهر بزرگش جمعه‌ها برای صرف ناهار و شام خانه‌مان می‍خوابند. صبح شنبه از خواب بلند شده و بعد از صبحانه به خانه خودشان می‌روند. من که باید سر کارم باشم دیر می‌کنم. از مدیر گوشه و کنایه می‌شنوم. عصر که به خانه برمی‌گردم زن صاحبخانه حرفهایی می‌گوید که دلم می‌خواهد زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. چه کار کنم؟ صبح به اندازه کافی دیرم شده بود. اگر می‌خواستم وسایل صبحانه و رختخواب را جمع کنم نمی‌توانستم سر کار حاضر شوم. او می‌گوید اینها بهانه زنان تنبل است. زن اگر زن باشد مرتب کردن خانه دو دقیقه هم طول نمی‌کشد. با همسر صحبت می‌کنم و از او می‌خواهم که به خواهرش بگوید جمعه بعد از صرف شام به خانه‌شان بروند.چون صبح دیر سر کار می‌رسم و عصر غرولند زن صاحبخانه را می‌شنوم. چشمتان روز بد نبیند،  قیل و قالی به راه می‌افتد که نگو و نپرس. که اینجا خانه من است. خانه مادر و خواهرهایم. هر وقت دلشان می‌خواهد می‌آیند و آخر سر هم می‌گوید: «خوشت نمیاد، این تو و این در خروجی خانه خوش آمدی. خودت هم نروی گوشت را می‌گیرم و مثل سگ بیرونت می کنم.» البته این جمله را اولین بار نیست که می‌شنوم.

یک روز عصر از سر کار به خانه برمی‌گردم، برای تعویض لباس به اتاق خوابم می‌روم و با کمال تعجب رختوابم را به هم ریخته می‌بینم. از او سوال می‌کنم و در جوابم داد و فریاد می‌شنوم: «یعنی من نمی‌توانم خانه خودم روی تخت خودم استراحت کنم؟» باز زن صاحبخانه می گوید که هر وقت خانه نیستی، شوهرت زنی را همراه خود به خانه می‌آورد و همین موضوع بهانه‌ای می شود که عذر ما را بخواهد.

آری، این چنین بود که سال‌های سال با ترس و اضطراب و نگرانی و از همه بدتر «عدم امنیت جانی و مالی و معنوی» روزگار را سپری کردم. مگر من چه می‌خواستم؟ قدری محبت، جرعه‌ای اعتماد و از همه مهمتر امنیت.

Advertisements

نیم‌پاییز، نیم‌تابستان، نیم‌هشیار

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

صبح

تا یک‌سال پیش همین وقت‌ها – همین وقت‌های نیم‌پاییز، نیم‌تابستان – گمان می‌کردم هر هفت خوان را گذرانده‌ام. کسی را یافته‌ام که دوستش دارم، که دوستم دارد، که با هم زندگی می‌کنیم، که ابراز عشق‌مان به همدیگر بی‌پایان است، که رابطه‌دونفره‌مان عالی‌ است… اما ناگهان واقعیت بدی روی سرم آوار شد. دلداده من کسی را داشت برای درددل، برای پناه بردن از روزمرگی و سختی کار.

زیر این آوار چنان خُرد شدم که تکه‌هایم هنوز در هوا سرگردان است، چنان ناامید شدم که تا پای مردن و کشتن رفتم، چنان ترس‌خورده شدم که بارها از خواب پریدم و انگار که هنوز دختربچه‌ای باشم؛ از دیدن بدن مردانه کنار خودم وحشت کردم و جیغ کشیدم. آن‌قدر کابوس‌ها ادامه پیدا کرد که پایم به روانپزشک و قرص خواب و ضدافسردگی کشید.

حالا بعد از گذشت چندماه از آن فصل وحشتناک، دارم می‌فهمم امنیتی وجود ندارد و تو هیچ‌وقت نمی‌توانی بدانی در سر و قلب آن‌که روبه‌روی‌ات نشسته و شعر عاشقانه می‌گوید چه می‌گذرد. اگرچه می‌توانی بفهمی (همیشه می‌فهمی)، اما مثل خوابیدن با چشم‌های باز می‌ماند. هیچ‌وقت نمی‌توانی رها شوی، در رابطه غرق شوی، بمیری و از نو بزایی… همیشه باید یک چشمت را باز نگه داری و مراقب باشی، همیشه باید نیمی از خودت را هوشیار نگه داری.

راه دیگری هم هست. راهی که وقتی نوجوان بودم به دیگران پیشنهادش می‌کردم: «عاشقِ عشق باش و نگاهت به خودت در این رابطه باشد، بی‌توجه به آن دیگری که چه می‌کند. هروقت خودت از خودِ درون رابطه‌ات خسته شدی بیرون برو و هیچ‌وقت و هیچ‌وقت از کسی در رابطه طلبکار نباش. تو حس خودت را داشته باش تا هروقت می‌خواهی و بگذار او هم حس خودش را داشته باشد…»

حالا فکر می‌کنم لاطائلات می‌بافتم، نه که کاملا به دردنخور باشند، نه! اما سخت است، زیاده از حد رویایی است و احتمالا برای عاشقان در هجر خوب است. وقتی کنار هم‌اید و تمام توانتان برای نگه‌داشتن رابطه و زندگی و یکدیگر است، سخت است حس آن دیگری را تماما بگذاری برای خودش و کاری به آن نداشته باشی.

شاید اما تنها راه‌حل همین باشد، کسی چه می‌داند؟

خانه‌ای روی آب

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

سپیده‌دم

دروغگوی ماهری بود؛ مهران را می‌گویم. این را خیلی دیر فهمیدم. اوایل انگار مات مظلومیت و خشوع و مهربانیش بودم. همه اطرافیان دوستش داشتند و حتی او را می‌ستودند. کمک کردن به همه، اهل غیبت و زیرآب زدن نبودن، تواضع و … همه و همه باعث شده بود در دل همه جا باز کند؛ در دل من هم. اما برای عاشقش شدن هنوز شک داشتم. از لحاظ ظاهری و فرهنگی تفاوت خیلی زیادی داشتیم و همین مرا دودل می‌کرد. ماجرا را برای مادرم تعریف کردم و وقتی مادرم برایم استدلال کرد که قیافه و تفاوت محل زادگاه در برابر اخلاق خوب هیچ است، تردید را کنار گذاشتم و جلو رفتیم.

قرار بود کم کم در یکی از سفرهایش به روستایشان ماجرا را با خانواده اش مطرح کند. اما روز به روز بیشتر غصه‌دار می‌شد و خبری از موافقت یا مخالفت خانواده‌اش نبود؛ تا اینکه عاقبت خودم علت ناراحتی‌اش را جویا شدم. گفت که خانواده‌اش شدیدا مخالفت کرده‌اند که از تهران زن بگیرد! گفته بودند چون او فرزند آخر خانواده است اولا حق ندارد از آنها دور باشد بلکه باید عصای دستشان بوده و ثانیا چون هنوز خواهر بزرگتر مجرد دارد نمی‌تواند قبل از او ازدواج کند. ظاهرا خانواده‌اش شدیدا مذهبی و سنتی بودند و من درک نمی‌کردم که اگر مذهبی هستند و دغدغه مذهبی دارند پس چرا لحظه‌ای به اینکه یک جوان در سن و سال او احتمالا نمی‌تواند مجرد بماند و به گناه نیفتد فکر نمی‌کنند! معلوم نبود برای خواهر بزرگتر کی خواستگار پیدا شود و او تا کی باید صبر کند! از طرف دیگر نمی‌توانستم آن حجم از خودخواهی پدر و مادر را درک کنم که می‌خواستند او به عنوان فرزند آخر درس و تحصیل در یکی از بهترین دانشگاه‌ها و کار پردرآمد در تهران را ول کند و وردست آنها باشد. مادرش وعده می‌داد که دختر مناسبی در همان اطراف خودشان برایش در نظر می‌گیرد، انگار تفاوت تحصیلی فرزندشان و دخترهای اطراف مهم نبود. ظاهرا تلاش‌ها و مخالفت‌های او هم فایده نداشت و همین علت سرخوردگی و غصه آن روزهایش بود.

در همین گیر و دار بودیم که به پیامک‌های دختری در تلفن همراهش برخوردم که او را به دلیل داشتن دست‌های بزرگ گوریل می‌خواند و مسخره‌اش می‌کرد و در عین حال جوک‌های ناجور می‌فرستاد. وقتی از مهران توضیح خواستم که نماز خواندنت کجا و این مسائل کجا، توضیح داد که دخترک در شرایط خانوادگی نامناسبی است و بین او و دخترک رابطه‌ای به جز این که مهران روزی برای گذران زندگی دانشجویی معلم خصوصی دخترک بوده، نیست و حالا هم تنها قصد کمک به دخترک را دارد. گفت پیامک‌ها تنها از طرف دختر بوده و بی‌هیچ قصد و منظور خاصی است و او صرفا از روی دلسوزی تحمل می‌کند چرا که دخترک در شرایط خانوادگی نامناسبی است (یادم نیست چه قصه‌ای در مورد زندگی دخترک سر هم کرد.) از او خواستم که به صراحت به دخترک بگوید که شخصی در زندگیش هست و دیگر نمی‌‌‌خواهد ارتباطی با دختر داشته باشد. مهران ظاهرا به این درخواست من عمل کرد اما بعدها فهمیدم که باز هم آن ارتباط ادامه دارد. یک بار هم در کامپیوتر مهران و در لابه‌لای ایمیل‌هایش به کلی ایمیل ناجور برخوردم و کم‌کم به او بدبین شدم. روزی هم قصه‌ای از رابطه قبلیش با دختری گفت که رابطه به جاهای باریک کشیده بود. از طرف دیگر وقتی خوب دقت کردم متوجه شدم چپ و راست دروغ می‌گفت؛ بی‌دلیل و با دلیل، ریز و درشت. یادم هست آن روزها با هم کلاسی مشترک و نیمه‌خصوصی (دو نفره) می‌رفتیم و او همیشه در تست‌های کلاسی به دروغ جواب‌های خودش را درست اعلام می‌کرد و من می‌ماندم که چرا برای خوشحالی معلم دروغ می‌گوید و تازه من را هم تبدیل می‌کند به شاگرد خنگ کلاس در نظر معلم! دیگر نمی‌فهمیدمش! کم‌کم دریافتم نمی‌‌توان او را از دروغ‌هایش جدا کرد. البته دروغگویی او تنها مشکلمان نبود که اگر هم بود همین کافی بود تا همه چیز را تمام کنم. در واقع آنچه خوبان همه دارند مهران به تنهایی داشت! دروغ، خیانت، پنهان‌کاری، داشتن رابطه قبلی که به سکس منجر شده بود (این خط قرمز من بود)، اهل مبارزه و جنگیدن برای طرف مقابل نبودن…

دیگر نمی‌توانستم بمانم. دیگر آن رابطه برای من امن نبود. دیگر اصلا به آن رابطه امیدی نبود. با همه حال بدم و روزها و شب‌های سیاهم، خودم را از آن رابطه کنار کشیدم و در عوض از فرط اندوه و درد پناه بردم به سریال طنزی که دوستی بعد از با خبر شدن از حال بدم، برایم شبانه به در خانه‌مان آورد. دوستانم حرفهایم راجع به دروغگویی مهران را باور نمی‌کردند و فکر می‌کردند من از روی کینه او را دروغگو می‌خوانم. بعد از اینکه آن محیط مشترک را ترک کردم اتفاقاتی افتاد که دوستانم هم کم‌کم او را شناختند و اکنون او به یک دروغگوی تمام عیار در کل آن محیط معروف شده است، چرا که پیه دروغ‌های عجیب و غریب و شاخدار او به تن همه خورده است!

بعد از مدتی هم در همان محیط بعد از سر و سر داشتن با یکی از خانم‌ها، به دلیل جلوگیری از رسوایی و از دست دادن موقعیت، مجبور شد نامزد و بلافاصله عقد کند، هرچند که هرجا می‌‌نشست می‌گفت من از نامزدم سر هستم و او را نمی‌خواهم! و جالب آنکه خانم نامزد هم در دوروغگویی شهره شهر هستند و به قول مادرم دیزی قل خورده و درش را پیدا کرده (در و تخته با هم جور شده‌اند). مدت‌هاست زندگی مشترک را شروع کرده‌اند اما هنوز بی‌هیچ دلیلی آن را از همه پنهان می‌کنند. دارم با خودم فکر می‌کنم شاید مهمترین شرط امنیت یک رابطه که جایش در رابطه ما خالی بود، صداقت است. صداقت و بعد وفاداری، جنگیدن برای به دست آوردن دیگری، و اهل تلاش و پیشرفت بودن از راه درست‌.

رابطه منحوس

«چگونگی یک رابطه امن احساسی»

سحرگاه

 خودش هم می‌دانست در این رابطه‌ی منحوس بین من و او، بین ما، من هیچ وقت احساس امنیت ندارم. خودش می‌دانست که هر روز برای اطمینان از من می‌پرسید که آیا دوستش دارم؟ آیا از ادامه رابطه با او احساس خوشبختی می‌کنم؟ آیا از اینکه کنارم هست خوشحالم؟ آیا با او راضی هستم؟ آیا از سکس با او لذت می‌برم؟ آیا از این نزدیکی مغرورم، شادم، راضی‌ام؟ اما نمی‌دانست امنیت داشتن در یک رابطه هیچ کدام از اینها نیست. در واقع امنیت است که در ادامه‌اش منجر به این اتفاقات مثل خوشحالی و رضایت و غرور و خوشبختی می‌شود و اگر امنیتی نباشد همه چیز مثل حباب روی آب است، آنی و گذرا.

راستش همیشه همه چیز طبق پیش‌بینی و آینده‌نگری ما جلو نمی‌رود یا لااقل برای من که همیشه و داخل پرانتز باید بگویم متاسفانه همینطور بوده. من این را به حساب بدشانسی‌ام نمی‌گذارم، گرچه اوایل می‌گذاشتم ولی این روزها از فرط تکرار دیگر اسم بدشانسی رویش گذاشتن خنده‌دار است. اسمش می‌تواند حماقت باشد. اینکه شما با کلی فکر و ایده و آینده‌نگری وارد یک رابطه شوید و هی ادامه دهید و هی ادامه دهید به امید روزنه‌ای… این دیگر اسمش بدشانسی نیست. این حماقت است. حماقت اینکه شما در رابطه‌ای هستید که همه جور دارد به شما توهین می‌شود، اما مثل خر در گل گیر کرده‌اید و توان تکان خوردن ندارید. اینها همه اسمش حماقت است. اما چرا گیر کرده‌اید چون طرف مقابلتان به اسم دوست داشتن و علاقه مصرانه دارد ادامه می‌دهد اما نمی‌داند اینها همه شرط لازم و کافی نیستند.

بگذارید یک مثال بزنم تا روشن‌تر شود. یک مثال ساده: شما وارد یک مهمانی می‌شوید کسی که ادعای دوست داشتن دارد سر موضوع احمقانه‌ای با شما جر و بحث می‌کند و در نهایت به شما می‌خندد، بعد شب می‌آیید و همان فرد مذکور بغلتان می‌کند، می‌بوسدتان و… این یعنی شما امنیت ندارید. اینکه هر آن ممکن است به شما توهین شود، هر آن ممکن است روحتان آزرده شود، و بعد با بهانه‌ای در آغوش گرفته شوید. اینکه شما هیچ امنیتی در آن رابطه ندارید، احساس خطر می‌کنید، احساس ضعف می‌کنید. یعنی احساس امنیت نمی‌کنید ولی مثل همان خر در گل مانده ادامه می‌دهید که شاید شاید شاید روزی درست شود. به خاطر همان علاقه، همان نزدیکی، همان دوست داشتن، همان وابستگی. اما اینها با اینکه زیاد هستند را در یک کفه ترازو بگذارید و در کفه دیگر ترازو چیزی به نام امنیت. وقتی امنیت نباشد، تمام آنها باد هوا هستند.

احساس امنیت داشتن در یک رابطه چیزی فراتر از سکس و علاقه و وابستگی و دوست داشتن است. احساس امنیت داشتن یعنی خیال راحت داشتن، یعنی احترام، یعنی تشخص داشتن، یعنی فراغ بال.

مردی که وجود نداشت

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

مهمان هفته: واراند آراگاتس

دیروز :

روی لبه پنجره بلندی که رو به خیابان باز می‌شود نشسته و سیگارش را بدون اینکه به لب ببرد میان دو انگشت گرفته و به بیرون خیره شده بود.

چند روز پیش کسی به او تلفن زده بود و خبر را داده بود. صدایی زنانه داشت. حداقل او اینطور خیال کرده بود شاید! گفته بود دوست صمیمی مادرش است. زنی که هیچ وقت اسمی از او نبرده بود. خودش هم زیاد او را نمی‌شناخت. بجز عکسی که او را در آغوش زنی با موهای جمع‌شده پشت سرش نشان می‌داد یادگاری دیگری از مادرش نداشت. هیچ وقت از مادرش حرفی نزده بود. مادر واقعی‌اش.

پدرش هم امروز صبح تلفن زد و از او خواست تا به شهری که مادرش زندگی می‌کند برود و زنی که او را به دنیا آورده و تا ده سالگی بزرگ کرده ببیند. پدرش گفته همان کسی که به او تلفن زده از او خواهش کرده این آخرین درخواست مادرش را انجام دهد. اما او از دیروز در خانه؛ میان اتاق‌ها؛ راهرو و آشپزخانه راه رفته؛ سیگار دود کرده و گاهی با خودش حرف زده. دستش را که سیگار بین انگشت‌هاش بود گرفتم؛ سیگار را در آوردم و در آغوش کشیدمش.
– فکر می‌کنم باید به حرف پدر گوش بدی و به دیدن مادرت بری.

پدرش همیشه می‌گفت او هم مادرش بوده هم پدرش بعد از جدایی همیشه گفته بود… شاید پای مرد دیگری در میان بوده… تمام سال‌هایی که گذشت او می‌دانست باید کسی میان آن دو قرار گرفته باشد که بعد از چندین سال آن جدایی و خاطرات عذاب‌آورش را به وجود بیاورد. خودش را از آغوشم بیرون کشید و مثل اینکه سردش باشد بازوهاش را بغل کرد. برگشت و به چشم‌هایم خیره شد.
– باشه میرم . اما نمی‌دونم باید چی بهش بگم . سی سال از وقتی ما رو ترک کرده می‌گذره و من حتی نمی‌دونم واقعا چرا ما رو ترک کرد. هیچ وقت توضیحی نداد. شاید هم من اینطور فکر می‌کنم. اما تنها نه! توهم باید با من بیایی.

امروز:

همیشه وقتی سکوت می‌کند می‌ترسم. سکوت نشانه خوبی برای او و برای ساعت‌های بعدیی که او شروع به حرف زدن می‎کند نیست. لیوان چای را روی دسته چوبی مبلی که ساکت روی آن نشسته بود و زانوهاش را بغل کرده بود می‌گذارم. روبرویش می‌نشینم. نمی‌دانم چه بگویم. مادرش، زنی که او را به دنیا آورده بود و تا ده سالگی بزرگ کرده بود در اتاقی در انتهای راهروی بیمارستانی که الان در سالن انتظارش نشسته بودیم آخرین نفس‌هایش را می‌کشید و زنی که او تازه فهمیده بود؛ از خیلی قبل‌تر از این که او به دنیا بیاید؛ نقش مهم‌تری در زندگی مادرش داشته کنار او بود و دست مادرش را در دست گرفته بود. روی مبل کنار او؛ پدرش نشسته است. مردی که سی سال حقیقت بزرگی را از او پنهان کرده بود. مرد دستش را روی شانه او گذاشت. ناگهان مانند کسی که از خواب بیدار شده باشد تکانی می‌خورد و از جایش بلند می‌شود. روبروی پدرش می‌ایستد.
– چرا به من نگفتی مادر برای چی تو رو ترک کرد؟

مرد  مِن‌مِن‌کنان نمی‌داند چه بگوید. مثل کسی که از غیب کمک بخواهد به در و دیوار نگاه می‌کند.
– فکر می‌کردم ممکنه نتونی بفهمی… تو فقط ده سال داشتی.
– اما شاید می‌تونستم… شاید اگر فکر می‌کردم پای مرد دیگه‌ای در میون نیست… سی سال جلوی خودم را نمی‌گرفتم تا او رو دوباره ببینم.

سرتا پایش می‌لرزید و میان کلماتش هق‌هقی می‌دوید. پدرش بلند شد تا در آغوشش بگیرد. مرد را پس زد. گوشه‌ای ایستادم و او را که با نگاهی ملامت‌بار به پدرش نگاه می‌کرد و نفس‌هاش به شماره افتاده بود و پدرش را که نمی‌دانست چه جوابی به او بدهد تماشا می‌کردم. زنی که دلیل اصلی جدایی مادر و پدر او بود از انتهای راهرویی که اتاق مادرش در آن بود آرام به سالن انتظار آمد… او را بغل کرد و هر دو بی‌صدا گریستند.

پدرش هیچ نگفت. چه داشت بگوید؟ سی سال با دروغی بزرگ پای مردی که وجود نداشت را میان کشیده بود تا ذهن دختری که فقط می‌خواست بداند چرا مادرش آنها را ترک کرده را مسموم کند! از آغوش زنی که یک شبه پیرتر از سنش شده بود بیرون آمد. رو به پدرش ایستاد و دست زن را در دست گرفت.
– اگر به من گفته بودی او عاشق یک زن بود هیچ وقت به خاطر اینکه تصور می‌کردم مرد دیگه‌ای رو به تو ترجیح داده ازش متنفر نمی‌شدم. شاید ده سالگی برای توضیح این که چرا او عاشق زنی دیگه شده بود کمی زود بود اما کاش بهم این همه وقت دروغ نمی‌گفتی… ای کاش!

بدون دلیل، بدون نظر

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

بامداد

– بدترین جشن عمرش شد. والدینش خواسته بودند در روزی که همه خانواده جمعند اعلام کنند که می‌خواهند جدا شوند. پسربچه شش ساله نه چیزی خورد و نه حرفی زد و تا آخر عمرش از هرچه جشن خانوادگی بود متنفر شد.

– ماشین لباسشویی روشن بود و صدا می‌داد، دختربچه مثل همیشه نشسته بود و چرخ‌ خوردن لباس‌ها و عروسک پولیشی‌اش را نگاه می‌کرد. صدای جیغ مادرش آمد و بلافاصله مادر آمد و دستش را گرفت و با همان لباس‌های خانه بردش بیرون و دم در داد زد: «دیگه تو این خونه برنمی‌گردیم برو با هر خری که می‌خوای زندگی کن فقط طلاق منو بده.» خرگوشش مانده بود توی ماشین لباسشویی و می‌دانست که می‌ترسید؛ درست مثل خودش.

– خاله‌اش برده بودش توی اتاق و داشت برایش کتاب داستان می‌خواند اما حواس هردویشان بیرون بود؛ آنجا که خانواده‌های والدینش داشتند سر ادامه زندگی پدر و مادرش بحث می‌کردند. آن‌جا که هیچ طرف کوتاه نمی‌آمد و هر دو طرف او را دستمایه اجبار طرف دیگر کرده بودند. بچه فقط می‌دانست دوست دارد بدود توی خانه‌شان و هم دختر بابا باشد و هم دردانه مادر.

– نشستند کنارش – هردو- دستانش را توی دستانش گرفتند و گفتند که به دلایلی نمی‌توانند باهم زندگی کنند؛ اما هردو دوستش دارند و بازهم می‌تواند با هردویشان باشد. بچه آرام قبول کرد و در تمام سال های بعد، رابطه فوق‌العاده‌ای با هردویشان داشت .

***

خب همه می‌دانیم مورد آخر خیلی دور از انتظار است.

ضربه‌های فراوانی که بچه‌ها از جدایی والدین‌شان می‌خورند یک طرف، روش فهمیدن ماجرا هم یک‌طرف دیگر. معمولا آنقدر آزار و دعواهای قبل از جدایی زیاد است که کسی آن میان به نحوه ارائه دلیل به کودک فکر نمی‌کند. اما به گمانم هیچ‌کس بیستر از بچه خانواده محق نیست که در جریان دلایل والدینش برای جدایی قرار بگیرد – حالا با هر زبانی که متناسب با سنش باشد – و برای پذیرش و درک آن حتی تحت مشاوره قرار بگیرد. اين حداقل حقی است که باید برای کسی به دنیا آمدنش تصمیم ما بوده و نحوه ادامه زندگی‌اش هم منوط به تصمیم ماست؛ قائل شویم.

روز نحس

«لزوم یا عدم لزوم ارائه دلیل طلاق به کودک»

نیمه‌شب

شاید کسی این موضوع را تجربه نکرده باشد. اما من تجربه کرده‌ام. تجربه‌ای به غایت دردناک. از خودخواهی‌ام بود یا نگاه واقع‌گرایانه‌ام. اما یک روز، یا بهتر است بگویم آن روز نحس، با دخترکم بودیم. او داشت با عروسک‌هایش بازی می‌کرد، نقاشی می‌کشید، می‌خندید، تند تند حرف می‌زد، بغلم می‌آمد، صدایم می‌کرد، بلند بلند چیزی را تعریف می‌کرد که من حتی گوش هم نمی‌دادم. آن روز نحس، در آن همان لحظه‌ی ملعون، تصمیم گرفتم به دخترم همه چیز را بگویم. اینکه چرا با خودم گمان کردم که یک دختربچه‌ کوچک توانایی درک و هضم این همه سیاهی را باید داشته باشد. بماند. نمی‌دانم. چرا که مغزم آن لحظه قدرت حلاجی بیشتری را نداشت. یادم می‌آید فقط خشم بودم، سراسر خشم و نفرت. می‌خواستم دخترکم هم بداند که چه بر سر مادرش آمده. آن لحظه شروع کردم کلمات را سر هم کردن. از پدرش گفتم. از اینکه دیگر ما با هم زندگی نخواهیم کرد. از اینکه دیگر تنها خواهیم بود. از اینکه دیگر به آن خانه برنخواهیم گشت.

دخترم چشمانم غمگین شد. دهانش باز ماند. شروع کرد به گریستن. عروسک‌‌هایش را کنار گذاشت. اول همان‌طور هاج و واج نگاهم کرد، بعد برای اینکه مطمئن شود سوالاتی کرد مثل «یعنی دیگه بابا رو نمی‌بینم؟»، «‌چرا؟»، «مگه چی‌کار کرده؟»… هرچقدر برایش بیشتر توضیح می‌دادم، بیشتر از من فاصله می‌گرفت. به گمانش من داشتم او را از پدرش جدا می‌کردم. گریه‌هایش اوج می‌گرفتند و دیگر به هق‌هق رسیده بود. درکش حتما برای او ثقیل بود، ثقیل و سنگین. حتما در مخیله‌اش نمی‌گنجید. که نباید هم می‌گنجید. من اما گفته بودم. همه چیز را برایش گفته بودم. چشمانش تر شده بود. همان‌طور بی‌وقفه اشک می‌ریخت. نمی‌توانستم حتی ساکتش کنم.

می‌گفت می‌خواهد به خانه‌مان برگردد. به خانه‌ی مشترکمان که هنوز برای او مشترک بود و برای من اما مثل بندی پاره پاره. می‌گفت عروسک‌ها‌یش را می‌خواهد. می‌گفت می‌خواهد مثل تمام آن شب‌ها پیش پدرش بخوابد. درکی از جدایی نداشت. از دو خانه جدا. از دیگر کنار هم نخوابیدن. از دیگر کنار هم نبودن. مشکل من با پدر او برای او آنقدر بدیهی می‌آمد که حتی حاضر بود من را دیگر نبیند. پدرش هنوز برای او عزیز بود و این خودخواهی من بود که می‌خواستم او را کم‌رنگ  کنم.

او آنقدر کوچک و معصوم بود که عریان کردن این همه واقعیت برای او حماقت محض بود. وسط ‌گریه‌هایش دائم به من می‌گفت » تقصیر دوتانه». شاید این یارکشی من نابه‌جا بود، خودخواهی بود. نمی‌دانم هر چه بود همان جا فهمیدم دخترکم آنقدرها هم کوچک نیست.