یک دنیا متحد وفادار

«حمایت خانواده»

بعد از ظهر

۱. همان اول‌های مدرسه رفتنم، مادرم یک‌ روز صبح توی راه که مرا می‌برد مدرسه، گفت: «هر اتفاقی که تو مدرسه یا توی راه برات پیش بیاد؛ هر چی که باشه؛ اونقدر بزرگ نیست که من از پس حل کردنش برنیام. هر چی که شد حتی اگه خیلی بد بود، بهم بگو که باهم درستش کنیم. من و تو دو تایی، لازم هم نیست هیچکدوم از بچه‌ها یا پدر چیزی درموردش بفهمن خب؟» گفتم: «خب!» و سی سال به آن «خب» پایبند ماندم و مادرم سی سال پای همان حرفش ماند.

۲. پدرم روز جلسه‌ خواستگاری خواهرم به خانواده داماد گفت: «می‌دونم شاید الان گفتنش درست نباشه و بدبینانه به‌ نظر برسه؛ اما می‌خوام بگم که دختر من، همیشه دختر منه و برای من عزیزه. هر وقت که به مشکلی خوردید سعی کنید حلش کنید؛ ماهم کمکتون می‌کنیم اما اگر دیدید حل نشدنیه، نمی‌خوام هیچ بی احترامی‌ای به دخترم بشه. همون لحظه بیایید اینجا، قدم دخترم تا آخر عمرش روی چشم منه.» امیدوار بودیم مشکلی پیش نیاید اما همین جملات پدرم دلمان را برای زندگی گرم و قرص می‌کرد.

۳. آن دوره‌ای که اوج بگیربگیرهای گشت ارشاد بود برادر بزرگم یک‌ بار مرا صدا زد و گفت: «ببین! اگه یه‌ روزی تو خیابون گرفتنت، بدون ترس و خجالت و تردید زنگ بزن به من تا بیام بیارمت، اگه دوباره هم گرفتنت زنگ بزن تا بیام. خب خواهری؟ از هیچی نترس. من همیشه پشتتم.» لبخند زدم و گفتم: «باشه داداشی مرسی.» گفت: «ها! راستی! اگه بار سوم گرفتنت از پنجره بپر بیرون فرار کن. چون دیگه از دست من کاری بر نمیاد. اما بعدش زنگ بزن بیام ببرمت بیمارستان.» ( برادر است دیگر!)

۴. وقتی تازه با همسرم دوست شده بودم، برادرم گفت: «مسافرت برید با هم، خوش بگذرونید فقط یه‌بار جوونید. هر مشکلی پیش اومد زنگ بزن بیام، هرجا که بودی و هر چی که شده بود. نگران نباش، هیچ مشکلی نیست که با پول و پارتی حل نشه.» هیچ‌وقت مشکلی پیش نیامد اما بهترین دلگرمی دنیا همان بود که او داد.

۴. وقت ازدواجم مثل همه‌ زوج‌ها برای‌مان کلی مشکل پیش آمد که نمی‌توانستم حلشان کنم. خانواده‌ام کمی مخالف بودند و من بین عشق و خانواده مانده بودم و نمی‌توانستم به کسی بگویم. از بس که هر دو طرف را دوست داشتم. خواهرم هم اول کمی مخالف بود اما یک روز آمد و گفت: «دیشب خواب دیدم تو ناراحتی و گریه می‌کنی و من کمکی نمی‌تونم بهت بکنم؛ وقتی بیدار شدم فکر کردم حتما ناراحتی اما الان که می‌تونم بهت کمک کنم؛ هر مشکلی داری بگو، بالاخره یه‌ کم اعتبار تو خانواده دارم که بتونم برات خرج کنم. هیچ‌ کاری نیست که دوتایی از پسش بر نیاییم. نه؟» هیچ‌ کاری نبود که نتوانیم از پسش بربیاییم. کسی که خواهر دارد یک دنیا متحد دارد.

Advertisements

گذر زمان

«حمایت خانواده»

نیمروز

برای کنکور بیش از حد درس خواندم. من در زمان انفجار جمعیت در ایران به دنیا آمدم. به همین دلیل برای وارد شدن به دانشگاه و بعد از آن به بازار کار باید بیش از حد تلاش می‌کردم. هنوز بعد از گذشت تقریبا بیست سال از آن روزها استرس و اضطراب در من نهادینه شده است. با رتبه‌ تقریبا خوبی وارد دانشگاه و رشته‌ مورد علاقه‌ام شدم. اوایل ترم دوم بود که متوجه شدم قانونی وجود دارد مبنی بر اینکه والدینی که هیئت علمی هستند، می‌توانند بعد از یک ترم فرزندشان را جابه‌جا کنند. نمی‌دانم چرا؟ اما دنیا برایم تیره و تار شده بود، فکر می‌کردم که چرا من چنین حمایتی را نداشتم. روزی دلخوری‌ام از خانواده‌ام را در حضور والدینم بیان کردم، پدرم برآشفت و مادرم سکوت کرد. من خانواده و پدر و مادرم را دوست داشتم و فقط حمایتشان در این مورد را می‌خواستم اما همین حرف ساده تبدیل به طوفانی شد که تا چند سال من از آن در امان نبودم.

زمانی که وارد بازار کار هم شدم با این رانت‌های خانوادگی آشنا شدم. مادر یکی از دوستانم منصبی در نیروی انتظامی داشت و دوستم علیرغم میزان تحصیلات پایینش مشاور شرکت‌های مختلف شد و تقریبا بیست برابر من درآمد داشت. این بار کمی محتاطانه برخورد کردم. به پدرم که جرات نکردم شکایت کنم، خیلی زیرپوستی وقتی دیگران از من می‌پرسیدند فلانی شغلش چیست؟ ماجرای رانت خانوادگی‌اش را پیش می‌کشیدم.

با گذر زمان نمی‌دانم عاقل‌تر شدم یا دیگر برایم مهم نبود. آن قدر حمایت‌های عجیب و غریب خانواده‌ها از فرزندانشان را دیدم که دیگر بهشان فکر نکردم. چند روز پیش دوستی که فرزندی نوجوان دارد، می‌گفت: «فرزندم ساز رفتن از ایران را کوک کرده است و  من به او گفته‌ام که من این میزان درآمد ندارم که بتوانم کمکت کنم، اگر می‌خواهی بروی خودت هم باید کار کنی تا با هم هزینه‌ مهاجرتت را تامین کنیم.» منی که بیست سال پیش روزگار خودم و خانواده‌ام را با یک حرف سیاه کرده بودم، بر این باورم که دوستم راهکار بسیار سنجیده‌ای را برای تامین هزینه‌های مالی مهاجرت فرزندش انتخاب کرده است.

سوار بر کامیون پلاستیکی، قهقهه‌زنان، دور حیاط

«حمایت خانواده»

پیش از ظهر

یه برادر دارم که ۱۵، ۱۶ سالی ازم بزرگتره. بچه که بودم، برام ماژیک و لگو می‌خرید و وقتایی که می‌خواست بره بیرون، رمز کامپیوترش رو برام وارد می کرد که بولدرداش بازی کنم. البته اگر هم سرتق‌بازی در می‌آوردم و رمزشو کف می‌رفتم یا کشف می‌کردم، یا وقتی منتظر تلفن دوست‌دخترش بود، می‌پریدم و تلفن رو برمی‌داشتم، پس‌گردنی می‌خوردم.

کلاس اول که بودم، صبحا منتظر می‌شدم که یکی از خواب بیدار شه و منو از خیابون رد کنه که برم مدرسه. نمی‌دونم قضیه از چه قرار بود که به کلی مدرسه رفتن من، در درجه‌ صدم اهمیت بود. شبا هم باید التماس می‌کردم که تو رو خدا، این صدای تلویزیون رو کم کنین، من بخوابم، فردا مدرسه دارم. گوش هیچ‌کس بدهکار نبود اما.

خلاصه که آقای برادر بالاخره ساعت ۸ اینا کش و قوس‌کنان بیدار می‌شد و سلانه‌سلانه، منو که از شدت حرص خوردن داشتم کهیر می‌زدم، می‌انداخت رو قلم‌دوشش و می‌برد مدرسه. اصلا هنوزم برام سؤاله که بقیه کجا بودن و چرا از اون همه آدم تو خونه، کس دیگه‌ای نبود که منو یه ریزه زودتر از خیابون رد کنه. تعداد زیادی از روزها می‌شد که من زنگ اول رو از دست می‌دادم و باید تا زنگ تفریح می‌نشستم تو اتاق ناظم و زنگ بعد می‌رفتم سرکلاس. یه روزی از روزها کاسه‌ صبر خانوم ناظم بالاخره لبریز شد و زنگ تفریح اومد سر وقتم و با اون صدای جیغ‌جیغوش، شروع کرد داد و هوار و مجبورم کرد که شماره‌ خونه‌مون رو بگیرم که تکلیف بی‌نظمی منو با والدینم روشن کنه.

هنوز که هنوزه، عاشق اون صحنه‌ام که برادرم که تازه دوباره خوابش رفته، از خواب می‌پره و با اون صدای کت و کلفتش یه الو بفرمایید می‌گه که صداش تا دو تا کلاس اون‌‌ورتر می‌ره و همون‌جا خانوم ناظم طفلک یه سکته خفیفی می‌کنه، ولی خودش رو که از تک و تا نمی‌اندازه. با فرض این که داداشم بابامه، شروع می‌کنه از من چقلی کردن: «آقای فلانی، تماس گرفتم خدمتتون عرض کنم که دختر خانومتون امروز بازم دیر اومدن مدرسه. ما دیگه نمی‌تونیم انقدر بی‌نظمی رو تو مدرسه‌مون تحمل کنیم.» برادر منم که از خواب ناز بیدار شده بود و هیچ حوصله‌ این قرتی‌بازی‌ها رو نداشت، درمیاد که: «نمی‌تونین که نتونین. از خداتونم باشه که بچه‌مون تو مدرسه‌تونه. اصلا خودم دیر آوردمش. خیلی هم ناراحتین، میام همین الان می‌برمش، دیگه‌ام نمیارمش.» خانم ناظم بیچاره که اینجاشو نخونده بود، خیلی سعی کرد یه جور کج دار و مریزی اوضاع رو راس و ریس کنه. اما چه فایده. نیش از بناگوش دررفته‌ منو تو اون ۵ سال تو اون مدرسه، تا آخرشم هیچ‌جوری نتونست جمع کنه.

حالا من و خونواده‌م خیلی ساله که از هم دوریم. یه وقتایی می‌نشینیم با برادرم پای تلفن، یهو سه ساعت تموم ماجرا از اون وقتا تعریف می‌کنیم. میگه یادته واسه کنکور دیرهنگامم که درس می‌خوندم، وقتایی که باید جایی می‌رفتم، باهام می‌اومدی و تو ماشین کتاب تاریخ هنرمو بلند بلند می‌خوندی و ازم درس می‌پرسیدی که وقتم تلف نشه. میگم آره والا. بعدش واسه کنکور خودمم حتی، اونجور آدم باسماجتی نبودم. میگم: «یادته دوست پسر پیدا می‌کردم، جرات نمی‌کردم به مامان‌اینا بگم، آدرس شماره‌شونو می‌دادم به تو، که لااقل یکی در جریان باشه کدوم گوری‌ام. خوب غیرتی نمی‌شدیا.» می‌خنده و میگه: «بیچاره کردی تو منو. تو رو که نمی‌شد کنترل کرد. چاره‌ی دیگه‌ای هم داشتم مگه آخه.» میگه حالا خوبی؟ میگم: «قضیه طلاقم مامان‌اینا رو خیلی ناراحت کرده. سکته‌اینا نکنن؟ احساس خیره‌سری می‌کنم.» میگه: «می‌فهمم. خوبم می‌فهمم. ولی تو حواست به حال خودت باشه فعلا. زندگی خودته. خودت از همه بهتر می‌دونی. اگه قراره کسی از به هم ریخته شدن اوضاع زندگی تو به‌هم‌ریخته باشه، خودتی.»

یه برادر دارم که ۱۵، ۱۶ سال ازم بزرگتره و فارغ از درست و غلط بودن تصمیمات و حرکاتم در زندگی، همواره پشتمه.

 

کمی دور، خیلی نزدیک

«حمایت خانواده»

صبح

خانواده من همه‌چیز منه. وقتی اینو می‌گم بدون اغراق می‌گم. اون‌قدر از خانواده کوچیک عزیزم عشق و امنیت و امید گرفتم که یه وقتایی احساس می‌کنم کلی عشق به دنیا مدیونم. دیروز داشتم از طریق اسکایپ به خواهرم کمک می‌کردم که رزومه آماده کنه تا برای ‌کار‌آموزی اقدام کنه. خواهرم یه جای خیلی خیلی دور زندگی می‌کنه و به خاطر شرایط ویزا هیچ کدوممون نمی‌تونیم مسافرت کنیم و همدیگه رو ببینیم. الان دو سال و نیمه که ندیدمش و دلم براش یه‌ذره شده. صفحه لپ‌تاپم رو باهاش شیر کرده بودم و با هم کار می‌کردیم و من اصلا احساس نمی‌کردم این‌قدر دوریم از هم. یه جورایی کمی دور بودیم ولی خیلی نزدیک. این‌که خواهری داشته‌ باشی که همیشه آماده کمک و حمایت از تو باشه و تو هم همین‌طور باشی، به کل دنیا می‌ارزه. من خیلی چیزا از خواهرم یاد گرفتم و عاشق بودنش هستم، صرف بودنش، صرف حضورش، صرف خواهرانگی قشنگ ظریف منحصربه‌فردش.

اول از خواهرم نوشتم که کمی برای خودم وقت بخرم و در مورد جان دلم بیشتر فک کنم و قشنگ‌تر بنویسم. ولی انگار فایده نداره. از مادری به نابی مادر من به این‌ سادگی‌ها نمی‌شه نوشت. یعنی کاری توی زندگی نبوده که مادرم برای من و خواهرم نکرده باشه. فداکاری نبوده که نکرده باشه. به نظرم بزرگ کردن دو تا دختر توی شرایط ایران، اونم به تنهایی کار هر کسی نیست. این‌که هم توی کارت موفق باشی و چیزی از نظر مالی براشون کم ‌نذاری، هم ‌این‌که توی خونه مهربون‌ترین مادر دنیا باشی، بچه‌هاتو درک کنی، بهشون امید و عشق بدی و هرکاری بکنی که آب توی دلشون تکون نخوره. مادر من به معنای واقعی کلمه مادره. حامیه و عزیز. اگه حمایت و عشق مادرم نبود من خیلی خیلی زندگی متفاوتی داشتم. می‌دونم خیلی از هدف‌هایی که بهشون رسیدم و رویاهایی که برای آینده دارم رو مدیون مادرم هستم. عاشقش هستم. عاشق مادرانگی بی‌کرانه‌اش. درست به شدت همون روزایی که کوچیک بودم و وقتی منتظر بودم از سر کار برگرده، می‌نشستم پشت پنجره و خیابون رو دید می‌زدم. وقتی با دست پر از خرید می‌پیچید توی کوچه، تمام شادی دنیا رو کول می‌کردم، با عجله دمپایی‌هامو می‌پوشیدم، می‌دویدم توی راهرو و بعد توی حیاط. در رو با هیجان باز می‌کردم و می‌پریدم بغلش و خریدها رو از دستش می‌گرفتم. من خیلی عشق و حمایت از خانوادم گرفتم. خانواده‌ای که کمی دورن، ولی خیلی خیلی نزدیک.

گنج بزرگ

«حمایت خانواده»

سپیده‌دم

هنوز زمان زیادی از آخرین باری که حمایت بی‌چون و چرای خانواده‌ام برای هزارمین بار به من ثابت شد، نگذشته است. همین اواخر، دو ماهی بود که بسیار بدحال و ناتوان و نیازمند بودم. واقعا نمی‌دانم اگر خانواده نبود چطور می‌توانستم این دوران را تاب بیاورم. از همسرم بگیر که تمام کارهای خانه، کارهای من، کارهای خودش و تمام بار زندگی را به تنهایی به دوش کشید و علاوه بر آنها نگرانی و اضطراب ناشی از بدحالی من هم برایش قوز بالا قوز بود. چه بعد از آن چه همزمان با آن تک تک افراد خانواده هر کدام به قسمی و شکلی کمک می‌کردند.

اولین بار نبود که این حمایت را احساس می‌کردم و می‌دانم که آخرین بار  هم نیست. کمک مالی یا جسمی یا کاری هم که نگیرم، بارها شده که وجودشان، فقط و فقط وجودشان برایم کمک بسیار بزرگیست. معمول زندگیمان این است که بعد از کار خسته و کوفته با شکم گرسنه می‌رویم خانه خودمان و بلاخره چیزکی تیار می‌کنیم و سیر می‌شویم. ولی بارها هم پیش آمده که نزدیک خانه مادری، خاله‌ای، خواهری بوده‌ایم و سرزده و گرسنه رفته‌ایم و در زده‌ایم و با روی گشاده هم سیرمان کرده‌اند هم  شبی خوش دورهم گذرانده‌ایم و دوباره راهی خانه شده‌ایم. این خودش نشانگر بزرگ و بزرگ و بزرگترین شکل از حمایت است، حمایتی بی چون و چرا، حمایتی بدون برخورد و منت، حمایتی همیشگی. چیزی که خیلی‌ها می‌دانم و می‌بینم که از آن محرومند. بعضی خانواده‌ها را دیده‌ام نه تنها کمکی نمی‌کنند سنگ هم می‌اندازند. کافیست دخترشان بگوید شوهرم سرماخورده، از همان اول هم به تو گفته بودیم این شوهر برای تو شوهر بشو نیست، خودت خواستی، شوهری که با یک باد سرما بخورد معلوم نیست چهار صباح دیگر چه کار می‌خواهد بکند، بنشین تا سرت هوو بیاورد. کلی غرولند به جای اینکه یک قابلمه سوپ بردارند و بروند با بچه‌هایشان خوش و بشی بکنند. یا بعضی هم کمک می‌کنند ولی بعدش انتظارهای عجیب غریبی دارند. برای مثال بچه‌هاتو من بزرگ کردم حالا این است مزد دستم، که گویای این است که چون من در نگه‌داری کودکتان کمک کردم، پس شما بدون من نمی‌توانید سفر بروید یا اینکه بخواهید خودتان برای بچه تصمیم بگیرید نمکدان مرا شکستن است.

عکس همه این حرف‌ها، خانواده من همیشه فقط و فقط حامی بودند و من بسیار خوشبختم از داشتن آنها. بسیار خوشبختم که هر وقت لازم بود و کمک خواستم، بی‌دریغ شتافتند. هر وقت لازم بود مشورت گرفتم و هر وقت که نمی‌خواستم استقلال نظرم را همه جوره احترام گذاشتند و هیچ حرف و حدیثی پشتش نبود.

البته حرف خانواده که می‌شود نباید خانواده کوچک خودم را از یاد ببرم. همسری که همیشه و همه‌جا همفکر و همدل و همپا بوده. جفتمان سعی می‌کنیم برای دیگری حامی باشیم. در مشکلات کاری و درگیری با صاحب کار یا نگرانی‌های دیگر و دلمشغولی‌های شخصیمان بهترین همفکری را بهم می‌دهیم، و چه چیزی مهمتر از آرامش خیال. خیالت که راحت باشد می‌توانی با برنامه‌ریزی درست و تعقل کوه را هم جابجا کنی، مشکلات زندگی روزمره که دیگر چیزی نیست. مهم این است که خیالت تخت باشد در خانه‌ات قلبی می‌تپد که تمام قد حمایتت خواهد کرد.

خونه و شوهر و کار و اقامت

«حمایت خانواده»

سحرگاه

خوب بستگی داره به کجا نگاه کنیم و کی رو با چی مقایسه کنیم. در مقایسه با خیلی‌ها، من خیلی خوشبختم. خانواده خوبی داشتم، تا حدی که به نظر خودشون لازم بوده ازم حمایت کردند. هیچ‌وقت توی بحران و شرایط وحشتناکی نبودم ولی توی موقعیت‌های ازدواج و بچه‌دار شدن و … همیشه به طرق مختلف هم از نظر مالی هم کمک و حضور فیزیکی، بودنشون حس شده و پشتم رو خالی نکردند. از این جهت خیلی هم ازشون ممنونم. ولی خوب آدمیزاده و دیدن نقاط منفی.

توی برهه‌های مهمی از زندگی شاید اگه کمی فکر می‌کردند می‌تونستن کمک کنن تصمیمات بهتری بگیرم. تصمیماتی که من گرفتم تصمیم یک جوون بیست ساله بوده. الان که دهه‌ها گذشته می‌بینم اون افرادی که زمان اون تصمیمات پدر و مادرشون عاقلانه کنارشون بودند خیلی جای بهتری هستند از منی که تک تک اشتباهات رو خودم انجام دادم و هنوز هم به جایی نرسیدم. از نظر مالی هم اگرچه پشتیبانی قابل توجهی داشتند ولی می‌شد خیلی جا‌ها کمک کنند زندگی ما راحت‌تر باشه، مثل خیلی‌های دیگه.

خلاصه دو بند بالا اینه که به استقلال ما معتقد بودند، که به نظر خوب میاد. ولی الان وقتی عقب‌افتادگی‌های خودم رو می‌بینم ترجیح می‌دم وابسته بودم ولی موفق. بگذریم. همه این‌ غر‌ها از همون مقایسه‌ای که اول کار گفتم میاد. من بدبخت نشدم، تنها و بی‌کس هم نبودم. هرجا که استاندارد کمک هست از جهیزیه گرفته تا سیسمونی هم حمایت گرفتم. ولی از دیدن‌ آدم‌هایی که با پول پدر و مادر به خیلی از جاهایی رسیدند که من دقیقا به خاطر بی‌پولی نرسیدم در حالی که پدر و مادرم پولش رو داشتند، ناراحت میشم. کسی رو می‌شناسم که ازدواج کرده،‌ خونه‌اش رو پدرش براش خریده، شغل همسرش رو پدرش فراهم کرده، هزینه تحصیل خودش رو پدرش داده، اقامت در فلان قاره رو پدرش فراهم کرده، در تصمیمات مهم کاری و تحصیلی و …، پدرش باعث انتخاب درستشون شده. با توانایی خیلی خیلی کمتر از من، جای خیلی بهتری ایستاده. کاش پدر و مادر من هم از توانی که داشتند بیشتر برای حمایت از ما استفاده می‌کردند. فکر می‌کنم استقلال، ارزشش رو نداشت.

دنیای آرزوها، دنیای دیگر

«دنیای موازی»

نویسنده مهمان: امید

به گمانم ارائه فرضیه دنیاهای موازی همانند بسیاری فرضیه‌های دیگر ریشه در آرزوها و خواست‌های دست‌نیافتنی بشر دارد. اینطور نیست که انسان صرفا با مداقه در جهان اطراف به مجموعه‌ای از کشفیات دست بیابد. بسیاری مواقع یافته‌ها نتیجه جستجو به دنبال خواست‌هاست. فرضیه جهان‌های موازی به گمانم یکی از همین‌ها باشد. در واقع به نظر می‌رسد فیزیکدانان و ریاضی‌دانان به دنبال اثبات ریاضی و فیزیکی امکان وجود دنیاهای موازی رفتند و اینگونه نبود که در پی جستجو به این نقطه برسند.

به هر حال برای من غیر فیزیکدان، عنوان جهان‌های موازی بسیار جذاب است. امکان وجود چنین مکانی بدون در نظر گرفتن ملزومات و ابعاد فیزیکی می‌تواند منجر به آزادی ذهن و رسیدن به مطلوب تا حدودی غیر ممکن در شرایط امروز باشد. در اینکه جبر جغرافیایی، فیزیکی، مالی و یا حتی زمانی باعث ایجاد شرایطی مشابه امروز برای هر کسی شده است، شکی وجود ندارد. به نظرم تغییر هر یک یا چند عدد از این پارامترها میتواند دنیایی سراسر دیگرگون خلق کند. دنیایی که به مراتب ایده‌آل‌تر برای من باشد یا به عکس دنیایی باشد پر از آه و افسوس. اما نکته مهم اینجاست. موجودی همانند انسان توان زندگی همزمان در چندین دنیا را ندارد. یعنی نمی‌تواند تجربه کسب کند، برود، برگردد، محیط تغییر کند و او دوباره راه را با چشم باز از جایی که نمی‌خواهد تغییر دهد. بنابراین مفهوم دنیای موازی زمانی می‌تواند از حالت تئوری خارج شده و جامه عمل به تن بپوشد که به دنیای پس از مرگ اعتقاد داشته باشیم یا وسیله‌ای برای از گذر از یک جهان و ورود به جهان دیگر در دسترس باشد. آن هم نه هر جهانی. بلکه جهانی ساخته‌شده مطابق میل ما و درست در زمان مناسب. در واقع تجربه یک زندگی است که می‌تواند به زندگی در دنیای دیگر معنی بخشد.

برای شخص من جنبه‌های علمی این تئوری ارزش چندانی ندارد. بیشتر علاقمندم به فانتزی و تخیل پنهان در این باور. دوست دارم باور کنم که این امکان وجود دارد که روزی بتوانم گذرگاهی به حهانی موازی اما سراسر مطلوب پای بگذارم. جهانی پر از صلح، بدون مرز، بدون فرض، بدون بغض و گریه و ظلم و زیاده‌خواهی. جهانی سراسر انسانیت متعالی و نه اینها که امروز نمایشی تراژدی از موجودی منقرض به نام انسان را بر پرده حیوانیتشان اجرا می‌کنند.

دوست داشتم در این جهان محدودیت‌های امروزم را نداشتم. مثلا زمان کافی داشتم، شغلم را دوست می‌داشتم و از گذران زندگی در آن بخش هم لذت می‌بردم. مثلا می‌نوشتم و زندگیم از این طریق تامین می‌شد. دوست داشتم تکنولوژی نقش کمرنگ‌تری را در ارتباطات بازی می‌کرد و انسان‌ها هنوز از رودرو شدن با هم لذت می‌بردند و کودکان به جای خیره شدن به صفحه مانیتورها و تلویزیون‌ها، از بازی با یکدیگر لذت می‌بردند. عاشقی و محبت ارزش اصلی می‌شد و پول صرفا برطرف‌کننده نیاز می‌ماند. ای کاش همه چیز به قدر رفع نیاز برای همه بود. کافی بود و وافی بود و انسان برای شادی نیاز به فدا کردن زمان همراهی با خانواده برای تامین حداقل‌ها نبود. در آن صورت من و بقیه آدم‌ها چیزی را داشتیم که امروز نداریم. زمان کافی و آرامش. این دو امروز آنقدر از من دورند که جز با باور به وجود چیزی مثل دنیای موازی نمی‌توانم به وجودشان امید داشته باشم.

در دنیای موازی دوست داشتم با تجربه اما از نو شروع کنم. از نو اما با توان جسمانی سی سالگی و تعادل خواهش‌های جسمانی بعد از چهل سالگی. این یعنی قدرت در عین آرامش. آنوقت آرام می‌گرفتم. بیشتر از یک فرزند می‌داشتم و می‌توانستم بدون نگرانی با فرزندانم از زندگی لذت ببرم. می‌توانستم سیر و سرشار با همسرم زمان بگذرانم و از همه جا صحبت کنیم و در یک کلام خوشبخت باشم، چون همه خوشبخت بودند. شاید اگر من خدا بودم یک چیزهایی را کم می‌کردم و یک چیزهایی را زیاد و بعضی چیزها را بیشتر می‌پختم و بعضی چیزها را اصلا استفاده نمی‌کردم. آنوقت دنیایی می‌ساختم موازی همه دنیاها. دنیایی که در آن نه من بود و نه تو و نه او. فقط ما بودیم. برای هم، در کنار هم و شاد از شادی هم.