قفسی به بزرگیِ تقریبا کلِ دنیا

«پناهندگی»

شبانگاه

 توی هواپیما می‌شینه کنارم. دختر مهربونی به نظر میاد. به محضی که توی تهران از زمین بلند می‌شیم، سر حرفو باز می کنه: «کدوم شهر زندگی می‌کنی؟» اسم شهرمو بهش می‌گم. بعدش لبخندی می‌زنم و ازش می‌پرسم که اون کجا زندگی می‌کنه. می‌گه قراره فلان جا زندگی کنم. می‌گم: «به سلامتی. اولین بارته میای؟» من و منی می‌کنه و می‌گه: «نه اولین بارم نیست. دو تا دو هفته قبلا توریستی اومده بودم. اما این بار … اومدم که بمونم.» بهش می‌گم: «به سلامتی. دانشجویی داری میای؟» نیمچه لبخندی می‌زنه و می‌گه: «نه دیگه. درسامو خوندم به قدر کافی. پارتنرم اونجاست.»

کلی از خودم ذوق و شوق نشون می‌دم و تبریک‌گویان می‌گم: «وای! پیوست به همسر عالیه. حتما کلی ذوق و شوق داری که می‌بینیش. آخی، خیلی دور بودین از هم؟ وای، می‌دونم اصلا راحت نیست از راه دور. پدر آدم درمیاد.» می‌خنده و زیرزیرکی نگاهشو ازم می‌دزده. می‌گه: «آره. هفت هشت ماهی هست که ندیدمش.» بعد همیجور که از پنجره‌ هواپیما بیرون رو نگاه می‌کنه می‌گه: «دلم که آره تنگ شده. ولی خوب خیلی وقت نیست همو می‌شناسیم.» به گزینه عروس پستی فکر می‌کنم و می‌گم: «بابا دل که وقت و زمان نمی‌شناسه. دل می تونه تو یه لحظه شیدا و واویلا بشه. بعدش حالا خر بیار و باقالی بار کن!» می‌پرسه: «تو زبونشونو بلدی؟» میگم «آره یه ریزه سخته. اما با انگلیسی هم کارت راه می افته اول کار.» بعد اون شروع می‌کنه از خاطرات دو تا سفر قبلیش تعریف کردن که چه جوری نه زبون اونا رو می‌دونسته و نه انگلیسی و به چه روشهای بامزه‌ای تونسته گلیم خودشو هر جور که شده از آب بیرون بکشه.

غذا رو که میارن ساکت می‌شینیم به خوردن. تو دلم دارم فکر می کنم که اون اولش که خودم تازه مهاجرت کرده بودم و فقط انگلیسی بلد بودم، چه پوستی ازم کنده می‌شد تا بتونم با آدما ارتباط برقرار کنم. بعد فکر می‌کنم که این دختر که غیر از فارسی هیچ زبونی نمی دونه، چه جوری می خواد با این جماعت کنار بیاد. تو دلم به خودم امیدواری می‌دم که نه بابا. آدم سرزنده‌ایه. تنها نمی‌مونه. دپرس نمی‌شه. جدا نمی‌افته. اصلا شوهرش باهاشه و راه و چاهو می‌دونه و کمکش می‌کنه.

بعد شام باز سر درددلش باز می‌شه. می پرسه: «تو ازدواج کردی؟» می‌خندم و می‌گم: «تو کی ازدواج کردی؟» با لیوان چاییش ور میره و زیرلبی می‌گه: «هنوز که ازدواج نکردیم. برنامه‌شو داریم ولی.» منم که دوزاری کجم هیچ جور نمی‌افته، میگم: «پس چه جوری اومدی بمونی؟ با ویزای توریستی که نمی‌شه.» زیر لبی می‌گه: «نه نمی شه.» بعد یهو سرشو می‌چرخونه و تو چشام نگاه می‌کنه و می گه: «تو می‌دونی اگه باهاش ازدواج کنم به من هم پناهندگی می‌دن یا نه؟»

دوزاری کج و کوله‌م بالاخره می‌افته. یه آی بلند و کشدار می‌گم که یعنی اصلا شوکه نشدم و دارم فقط به جواب سوالت فکر می‌کنم. بعدش باز هم کلی من و من و مکث می‌کنم و می‌گم: «والا دقیق نمی‌دونم… یعنی اون پناهنده است و کاراش اوکی شده و تو توریستی میای، ولی می‌خوای بمونی و باهاش ازدواج کنی و پناهنده بشی؟!» با لبخند بی حالی می‌گه: «یه همچین چیزی.» می‌پرسم: «خونواده ات خبر دارن؟» میگه: «مامانم می‌دونه. بابام نه. خواهر برادرام هم نصفه نیمه.» میگم: «یعنی همینجوری وایسادی از همه خداحافظی کردی و گفتی شاید فعلا تا سال‌ها نبینمتون؟» لبخند تلخی می‌زنه و می‌گه: «آره خب. البته به بابام نگفتم اینو.» می‌پرسم: «خیلی عاشقشی؟» شونه‌هاشو بالا می‌اندازه و می‌گه: «پسر خوبیه.»

من دیگه رسما عین مفتش‌ها افتادم به سوال کردن: «خب اونجا چی کار می کنه؟»
– «فعلا که هیچی. زبان می‌خونه.»
– «ایران چیکار می کرد؟»
باز لبخند می‌زنه، اما جواب نمی‌ده.
– «تو ایران چیکار می کردی؟»
– «دفتر وکالت داشتم.»

با هر جوابش، انگار یه چک توی صورتم می‌زنه. حیفم میاد. قلبم درد می‌گیره اصلا. اون موقع‌هایی هم که خیلی برام مهم بود که هر جور شده بزنم به چاک، بازم گزینه‌ پناهندگی جزو هیچ کدوم از گزینه‌های روی میزم نبود. اصلا برام مطرح نمی‌شد. حتی در موردش سوال هم نمی‌کردم. نمی‌خواستم بدونم که چطور ممکنه. تصورش هم برام غیرممکن بود که راه برگشت نداشته باشم. حالا این دختر نشسته جلوم، خانواده و دفتر وکالتش رو بوسیده گذاشته کنار و داره می‌ره به کشوری که حتی زبونش رو نمی‌دونه، به امید پارتنری که حتی به عشقش مطمئن نیست.

آخر نمی تونم خودمو کنترل کنم و می‌گم: «حیف نیست آخه…» زیرلبی می‌گه: «چرا. خیلی هم حیفه. خیلی هم حیفه. اما… وضعو که می‌دونی. انگار کردنت تو قفس. گیرم پناهندگی هم قفسه، دست کم اما یه هوا بزرگتره.»

Advertisements

یه کنج امن

«پناهندگی»

شامگاه

اولین پیامی که از این کلمه می‌گیرم اینه که ببین دنیا چه خبره که آدم‌ها روی زمین به این بزرگی مجبور می‌شن به دنبال یک وجب جای امن دور دنیا بگردن. خیلی غمناکه. برای یه زندگی آرام و بدون ترس  از هفت دریا و هفت خشکی بگذری که آیا برسی به نقطه امن یا نه.

هیچ‌وقت نشد از دوستم بپرسم حالا راضی هستی. سوال خوبی نیست و بعدا هم نخواهم پرسید. منتها بعد از چند سال وقتی حتی یک بار هم صداش رو خوشحال نشنیدم فکرای ناراحت‌کننده‌ای به ذهنم می‌رسه. نکنه هر روزش اشک و حسرت باشه. نشد قبل از رفتن ببینمش فقط تلفنی بهم خبر داد و گفت داره می‌ره و گریه‌کنان خداحافظی کرد. تصمیم جدیدی نبود و همیشه می‌دونستم رویای اون ور آب داره (از همین رویاهای آبکی که من و بقیه دوستامون هم داشتیم) ولی نه به هر قیمتی.

وقتی رفت و بعد از رفتن گفت دیگه برنمی‌گرده باورم نمی‌شد که همچین کاری کرده باشه. اصلا نیازی به پناهندگی نداشت. نه سیاسی بود، نه مشکلی داشت، نه خطر جانی تهدیدش می‌کرد. آدمی که هیچ مشکلی نداشت فقط برای یه رویا خودش رو تو دردسری انداخت که تا سال‌ها تمومی نداره. فقط دلتنگیش برای خانواده‌ش خودش یه بخش بزرگی از مشکلیه که حالا راهی براش نداره. با هزار مشکل دیگه که فقط وقتی طاقتش طاق می‌شه با سه چهار کلمه می‌گه نمی‌دونی چی دارم می‌کشم.

از طرفی این‌‌که این گزینه وجود داره که از جایی که توش در خطری بتونی بری به یک جای امن که  می‌پذیرنت خیلی خوبه. این که آدم رو هر جور که هست بپذیرن. به اجبار دائم در حال پنهان کردن خودت و فکر و عقیده و سبک زندگیت نباشی. انگار بزرگ‌‌ترین آرامش توی زندگی همینه. خودت بودن. برای من که این طوره.

ولی جالب این‌جاست که در همین مورد پناهندگی بعضی وقتا عکسش پیش می‌آد. دست کم سه چهار تا آشنای نزدیک داشتم که این ور که بودن به اندازه من به اسلام و در کل دین و مذهب عقیده‌ای نداشتن، بعد اون ور که رفتن با غلظت تمام سنگ مسیحیت رو به سینه میزنن که چی، که اون طرف هم با تظاهر به یک دین دیگه بتونن امنیت داشته باشن. از این اجبارها هر جای دنیا که می‌خواد باشه متنفرم به شخصه! این مدل پناهندگی رو دیگه درک نمی‌کنم. یه دلق ریا رو از تن دربیاری و یه دلق ریای دیگه بپوشی. اجبار در اجبار! نهایتا هم کسی که مجبور به این کار می‌شه فقط دل من رو می‌سوزونه، انگار که از چاله به چاه افتاده. کاش یه روز دنیا جایی باشه که همه از همدیگه در حال فرار نباشن، در حال پنهان کردن خودشون نباشن.

 

ریشه در باد

«پناهندگی»

غروب

به نظرم باید کارد به استخوان آدم‌ها برسد که پا در جاده‌ پناهندگی بگذارند، وگرنه کدام آدم عاقلی است که دوست داشته باشد خسته و زخمی و گاهی تنها همه‌ دستاوردهای خود را کنار بگذارد و زادگاهش را رها کند و برود راست و دروغ را به هم ببافد تا یک کشور دیگر یا کشور سومی او را بپذیرد؟

زندگی کردن در مدتی که مشخص نیست که بالاخره چه اتفاقی می‌افتد و آیا کشوری فرد را می‌پذیرد سراسر استرس و اضطراب است. روزهایی که جزیی از عمر فرد حساب می‌شود و فرد پناهنده در برزخی میان رفتن و ماندن و برگشتن در رفت و آمد است، به نظرم خیلی روزهای سختی است و من توان تحمل این میزان استرس و آشفتگی را ندارم. البته شاید هنوز کارد به استخوانم نرسیده است.

بر خلاف نظر من، یکی از دوستانم  بعد از اتفاقاتی که در سال هشتاد و هشت برایش رخ داد، پا در راه پناهندگی گذاشت و به یکی از کشورهای همسایه پناه برد و از آنجا برای یک کشور اروپایی اقدام کرد. دو سال در کشور دوم ماند و به قول خودش راست و دروغ را به هم بافته بود و خیلی زیاد در مورد اتفاقاتی که برایش رخ داده بود اغراق کرده بود تا توانسته بود سیستم را راضی کند و الان در یک کشور اروپایی زندگی می‌کند و خوشحال هم هست و هیچ عذاب وجدانی ندارد.

شاید اگر آدم‌ها مختار بودند که محل زندگی خود را انتخاب کنند، این ماجراها و قضاوت‌ها پیش نمی‌آمد؛ آدم‌ها اگر می‌توانستند به راحتی بدون اینکه درگیر مرز،پاسپورت، ویزا، پول و … بشوند، زندگیشان را جمع می‌کردند و هرجا که احساس راحتی و امنیت می‌کردند، زندگیشان را همان جا پهن می‌کردند، این ماجراها پیش نمی‌آمد.

اگر سیستم‌هایی که کادر را به استخوان آدم‌ها می‌رسانند راس کشورها نبودند، اگر قانون و قانونگذارهایی که این سیستم‌ها را پروار کند نبودند، شاید آدم‌ها مجبور نمی‌شدند پناهنده شوند.

خاطرات

«پناهندگی»

عصر

همیشه واژه پناهندگی برایم غریب بود تا اینکه با همکارم که اهل سوریه است بیشتر آشنا شدم.

یک ظهر گرم تابستان ‌توی کافه‌ای که تقریبا هر روز ناهار می‌خورم، آمد و نشست پیشم و خیلی بی‌مقدمه گفت: «من خیلی دلم می‌خواد باز برم سوریه. دلم برای کوچه بچگی‌هایم تنگ شده.» بهش گفتم: «خوب چرا نمیری؟!» گفت: «نمی‌تونم، من پناهنده شدم و دیگر فکر نکنم بتوانم سوریه رو ببینم!» مکث کردم و با خودم فکر می‌کردم که چه باید بگویم که خودش ادامه داد «من توی راه رسیدن به اینجا خیلی سختی کشیدم و فقط دخترم منو از ناامیدی مطلق نجات می‌داد.» گفتم: «نمی‌دونستم دختر داری.» خندید و گفت: «اسمش نوره و الان هفت سالشه و واقعا خوشحالم که دخترم اینجا داره بزرگ میشه.» ازش پرسیدم: «سخت‌ترین تجربه‌ای که داشتی چی بود؟» حرفی زد که روی من خیلی تاثیر گذاشت، گفت: «بدترین تجربه من جنگ بود.»

بی‌اختیار ياد روزهايى افتادم كه می‌رفتم سر خاک پدربزرگم و بعد راه مى‌افتادم توی قطعه شهدا. به سرگشتگی‌های آدم‌ها نگاه می‌کردم. به پدر مادرهايى پر از اندوه و با دردى كهنه در سينه‌. به شمع‌هاى روشن روى قبرها. به عکس‌ها و تاج گل‌هایی که تقریبا همه جا بودند.

گفتم: «خیلی متاسفم، کاشکی می‌تونستم کاری کنم.» گفت: «بیا دعا کنیم که دیگر هیچ وقت جنگ نشه. خيلى غم‌انگيزه كه در اوج جوانى و هزار آرزوى بزرگ و كوچیک بری، كشته شى و دیگه برنگردى… دعا كنيم كه جنگ نشه يا اگر هم شد كشته نداشته باشه.»

از آن روز وقتی فکر می‌کنم یک آدم چقدر باید سختی بکشد و کارد به استخوانش برسد که تصمیم به پناهندگی بگیرد دلم فشرده می‌شود. مهاجرت به خودی خود سخت و آزاردهنده‌ هست و وقتی این مهاجرت جوری رقم می‌خورد که دیگر نمی‌توانی به کشورت، خانه‌ات و پیش خانواده‌ات برگردی هزار برابر سخت‌تر می‌شود و سخت‌ترین قسمتش به نظر من وقتی است که خاطرات ناگهان هجوم می‌آورند. می‌آیند، نابود می‌کنند، ویران می‌کنند و می‌روند. بعد وقتی به خودت نگاه می‌کنی یک جسم سوخته و روحی خسته می‌بینی که دارد در باد می‌رقصد.

حکایت بی‌بنفشگی آدم‌ها

«پناهندگی»

بعد از ظهر

اواخر دهه شصت. یه خانواده نگران که به سختی یه پاسپورت قلابی برای یکی از اعضای خانواده که توی یه گروهک برانداز بوده جور کردن تا راهیش کنن که قاچاقی از کشور خارج شه. یه عالمه تردید و ترس و دلهره. یه عالمه سوال بی‌جواب فلسفی. یه عالمه غم. یه عالمه غم. یه عالمه غم. خدا می‌دونه به سلامت به مقصد می‌رسه یا نه. خدا می‌دونه می‌تونه اون‌جا بمونه یا ‌آواره می‌شه و مجبور می‌شه برگرده. خدا می‌دونه چی قراره به سر این ‌خانواده در حال تکه تکه شدن بیاد.

اواخر دهه هفتاد. یه دختر تنهای بی‌قرار که دیگه جونش به لبش رسیده و نمی‌خواد جوونی و عمرشو توی جهنمی که براش ساختن تباه کنه. کار کردن تا مرز جنون برای پس‌انداز کردن پولی که بتونه به کارش بیاد. فرار از خونه.  پیدا کردن یه آدم که بتونه از مرز ردش کنه. یه مرد چهارشونه ترسناک که تنها روزنه رو به نور می‌شه برای دخترک. اضطراب. ترس. تردید. ناامیدی. روزها و شب‌ها پیاده‌روی‌های طولانی برای رد شدن از مرز. گذروندن لحظه‌های وحشتناک توی یه کامیون بزرگ که پره از آ‌دم‌هایی که از سرزمینشون بریدن، دارن توی هوای سرزمینشون خفه می‌شن و دلشون فقط هوای تازه می‌خواد. ترس از خفگی واقعی توی کامیون. ترس از نرسیدن. ترس از فراموش شدن برای همیشه.

اواخر دهه هشتاد. یه روزنامه‌نگار که جزو معدود آ‌دماییه که سرش به تنش می‌ارزه و جرات داره حرف حق رو بزنه. آدمی که جونشو می‌ذاره کف دستش و می‌ره وسط هیاهوی اون ‌روزها تا ببینه و بنویسه که چه خبره توی کشورش. دستگیری. زندان. شکنجه. مرخصی. و بعدش هم فرار از راه مرز زمینی و شروع قصه تلخ ‌آواره شدن توی کشوری که مال خودش نیست. ترس از دوباره به اوج نرسیدن. ترس از شکستن. ترس از سکوت برای همیشه.

اواخر دهه نود. خدا می‌دونه این‌ قصه تا کی قراره ادامه پیدا کنه. خدا می‌دونه چند پاراگراف دیگه باید نوشت برای این متن قبل از این‌که تموم بشه این‌همه بی‌سرزمینی و آوارگی و تنهایی آدم‌ها. فقط خود خدا می‌دونه کی قراره تموم بشه حکایت بی‌بنفشگی آدم‌ها.

 

ما به اینجا نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

«پناهندگی»

نیمروز

زندگی چهره خشن و عبوسش را نشانم می‌داد. من بودم و نابرابری. امثال من آرامشی نسبی داشتند و گاهی با سیلی صورتشان را سرخ می‌کردند. اما برای من، سیلی که نه مشت هم تاثیری نداشت. روزهای سخت را با دعای صبر به شب می‌رساندم. عصر که از سر کار به خانه برمی‌گشتم، مادرشوهر را با مهمان داخل خانه می‌دیدم و غضبناک می‌شدم. کلید خانه‌ام، یکی دست مادرشوهر، دیگری دست برادرشوهر و سومی دست خودش بود که به میهمان می‌داد تا در غیاب من وارد خانه شود و دم در نماند. در خانه را که باز می‌کردم، مجبور بودم چادر به سر و با احتیاط وارد شوم که نکند خان دایی گرامی ایشان خوابیده باشند و صدایم مزاحم استراحت ایشان شود.

روزی از روزها که بسیار خسته به خانه رسیدم، مادرشوهر را با دو نفر میهمان داخل اتاق پذیرایی دیدم. غذایی را که پخته و برای شام آماده کرده بودم، خورده بودند و حالا احساس گرسنگی می‌کردند. باید عجله می‌کردم و برایشان شام می‌پختم. در حالی که برنج را می‌شستم، صدای اذان نیز از منبر مسجد محله‌مان بلند شد. بی‌اختیار گفتم: «ای صاحب اذان، تو را قسم به اولین موذن، کلید خانه‌ام را از دست اینها بگیر. بگذار پشت در بمانند. همانگونه که مادرم می‌ماند. همانگونه که این زن بدبخت در حسرت دیدن دختر و نوه‌هایشان با چشمانی گریان از در خانه رانده می‌شود.» نمی‌دانم این سخنانم دعا برای خودم بود یا بددعا برای دارندگان کلید و ستمگران به مادرم. اما هرچه بود گرفت. دو روز از دعا یا بددعای من نگذشته بود که آقا آمد و گفت که مرتکب خلافی سیاسی شده است و باید وطن را ترک کند. در مقابل پافشاری من گفت: «اگر دستگیر شوم خونم به گردن تو. من می‌روم تو هم اگر نمی‌خواهی، بچه‌ها را هم با خود می‌برم.» این تهدید را جدی گرفته و رضایت دادم. او رفت و پس از چند ماه ویزای ما هم آماده شد. فکر می‌کردم به این سادگی‌هاست. می‌روم و هر وقت خوشم نیاید برمی‌گردم. اما به کجا؟ به کدام خانه؟ اشیای منزل قبل از رفتنش حراج شد. خرت و پرت‌های باقیمانده هم بعد از رفتنش به فروش رفت.

در آن روز پاییزی، هواپیما که به پرواز درآمد، گویا قلب مرا نیز از جا کند. چه احساس غریب و دردناکی داشتم. به مقصد رسیدیم. آقا با دسته گلی در انتظارمان بود و ما را به خانه جدید برد. هوا سرد و کف خانه دواتاقه، با موکت فرش شده و دورتادور اتاق هم یک دست مبل کهنه چیده شده بود. خدای من! اینجا نمی‌تواند خانه من باشد. شب اول تشکی روی زمین پهن کرده و خوابیدیم. شب تا صبح از سرما خوابم نبرد. روزها و شب‌های سرد زمستان با خانه‌ای سرد و روانی آشفته سپری شد.

هر سال به خود گفتم که سال بعد به وطن برمی‌گردم. اما اکنون بیست و چند سالی است که اینجا زندگی می‌کنم. حالا دیگر فکر بازگشت به وطن ندارم. بچه‌هایم را به سر و سامان رسانده‌ام. از ستم آقا رها شده‌ام. کلید خانه‌ام دست خودم و بچه‌هایم است. اما کلید خانه بچه‌هایم را از آنها نگرفته‌ام. هر وقت خانه باشند می‌روم. خوشحالم از این موقعیت «به مصداق ظلم بالسویه عدل است» حالا در خانه‌ام به روی مادر و برادر ایشان بسته است. درست مثل مادرم. هر از گاهی موفق به دیدار مادرم این بانوی رنج‌دیده می شوم. با او و بقیه عزیزانم از راه دور تماس می‌گیرم و راضی‌ام به رضای خدا. با اینکه:

عزیزیم چمن یاخجی / عزیزم چمن زیباست
گولو یاسمن یاخجی / گل یاسمن زیباست
هر یئری دولان قئییت / همه جا را بگرد و برگرد
گؤ گئنه وطن یاخجی / ببین باز وطن زیباست

پناهجونمای نفرت‌انگیز

«پناهندگی»

پیش از ظهر

از همین الان بگویم می‌دانم گاهی حرفم و نظرم بی‌رحمانه است. برای صحبت در این باره باید بپرسیم هدف از اعطای پناهندگی چیست؟ چه کسی پناهنده یا پناهجو محسوب می‌شود؟

کشورها برای کمک به مردم جهان شرایط ویژه‌ای را در نظر گرفته‌اند که افراد غیر از کار و تحصیل و سفر و در شرایط اضطراری بتوانند در آنها زندگی کنند. این شرایط اضطراری به فراخور زمان و مکان و کشور تغییر می‌کند، ولی بیشتر متوجه مواردی‌ست که جان آدمی در خطر است، مانند جنگ و ناامنی در موطن. برای بعضی کشورها فقط جنگ نیست که ناامنی می‌آورد، مثل کشور ما که قوانین تبعیض‌آمیزی دارد و عدول از آنها از نظر انسانی حق افراد است ولی از نظر قانونی مشمول جزاست، که این جزا هم با آنچه جرم خوانده می‌شود سنخیت ندارد، مانند گرایش جنسی متفاوت، حقوق نا‌برابر مادر و پدر بعد از فوت یا طلاق، حقوق نا‌برابر زنان، ظلم پذیرفته‌شده به زنان.

بسیاری افراد که در وطن خویش دیگر جایی برای نفس کشیدن نمی‌بینند، به امید هوایی برای نفس کشیدن قصد غربت می‌کنند و به سفری خطرناک و ناخواسته تن می‌دهند. خیلی‌هاشان ممکن است وقت و امکانی برای پیدا کردن موقعیت شغلی یا تحصیلی نداشته باشند، پس به هر ترتیبی از مرزها خارج شده و تقاضای پناهندگی می‌دهند. این به این معناست که تا وقتی اوضاع تغییری نکرده، جانشان را در خطر می‌بینند و نمی‌توانند در ایران زندگی کنند. من با این دسته که از حق انسانیشان برای داشتن آینده بهتر استفاده می‌کنند همدلی و هم‌آوایی دارم و معتقدم ذات پناهندگی برای چنین مواردی‌ست و باید باشد. قوانینش هم باید متناسبِ شرایط روحی آسیب‌دیدهٔ پناهجو، انسانی و معقول باشد. دوره بررسی مدارک نباید طولانی باشد، محل زندگی و شرایط ویژه زندگی تا گرفتن جواب دادخواست نباید توهین‌آمیز و تشدیدکننده حال نامساعد پناهجو باشد. نباید مدارک عجیب غریب خواسته شود. در کل حالا که کشوری امکانات پناهندگی را ارایه می‌دهد، در اعطای آن دیگر نباید عشوه کرشمه بیاید.

اما امروز با پدیده‌ای روبرو هستیم که من نامش را پناهجونمایی می‌گذارم. طرف در خانه‌اش حوصله درس خواندن و کار کردن ندارد، یا دارد ولی عافیت‌طلب است. به هر دلیلی از تلاش برای زندگی بهتر طفره می‌رود. هیچ جای دنیا زندگی راحت در خانه‌ات را نمی‌زند ولی او گویا تصور می‌کند آسمان خارج از ایران صورتی رنگ است. قدیم‌ترها اندکی به خود زحمت می‌دادند و قاچاقی و با مشقت از مرز ایران خارج می‌شدند. امروزه که دیگر آن زحمت را هم نمی‌کشند، با دل خوش سوار هواپیما می‌شوند و در کشور مقصد پاسپورت را پاره کرده و تقاضای پناهندگی می‌کنند. ویزای دانشجویی می‌گیرند و ترم اول تمام نشده کیس درست می‌کنند و پناهجو می‌شوند. بیشتر این موارد پیش از عزیمت مقادیر متنابهی پول خرج کرده‌اند و مدارک دروغی مستدل و خوبی آماده کرده‌اند و به قول خودشان می‌دانند کیسشان چیست. روی دروغ‌هایشان تمرین کرده‌اند و خب نتیجه کار خیلی دور از نظر نخواهد بود. با توجه به کامل بودن مدارکشان نتیجه مقبول می‌گیرند و در کشور مذبور ماندگار می‌شوند. همین‌ها بیشترشان بعد از گرفتن گذرنامه پناهندگی به ایران سفر می‌کنند و در خانواده از رنگ صورتی قشنگ آسمان خارج تعریف می‌کنند. بعضی از این‌ها در خارج کاری را انجام می‌دهند که در ایران پیف پیف و اه اه بوده و بعضی دیگر با همان حقوق اندکی که از دولت دریافت می‌کنند می‌سازند و همچنان به تنبلی ادامه می‌دهند.

من برای سبک زندگی دیگری تصمیم نمی‌گیرم. طرف می‌تواند تا دلش می‌خواهد دروغ و دغل سرهم کند و شنونده‌اش باید عاقل باشد. ولی در این مورد کثرت این پناهجونماها کار را به جایی رسانده که کشورهای پذیرنده درهایشان را به روی پناهجوها نیمه‌باز گذاشته‌اند. قوانینشان بقدری سختگیرانه و مشکل شده که طی مراحل قانونی سال‌ها طول می‌کشد. آنقدر قوانین پیچیده شده که تشخیص سره از ناسره را تقریبا ناممکن کرده است. دیگر حاضر به هزینه برای تامین زندگی معقول برای پناهجوها نیستند. شرایط زندگی در کمپ‌ها غیرانسانی شده است. در این وانفسا چه کسی برنده است؟ همان که با مدارکی که مو لای درزش نمی‌رود از مملکت با خاطری آسوده خارج شده. این شرایط به ضرر چه کسی؟ همان که جانش را برداشته و در رفته و تمام مدارک لازم را جا گذاشته، از همه جا بریده و فرد معتمدی که بتواند برایش مدرکی بفرستد در ایران ندارد. همان که از زیر بمب و گلوله خودش را به مرز امن رسانده، همان که از زیر تیغ عشیره فرار کرده، همان که در صورت برگشت تمام عمرش پشت میله‌های زندان خواهد گذشت چون به قانونی نابرابر اعتراض کرده. و اوست که حالا باید با جواب رد بعد از مدت‌ها تحمل شرایط سخت و ناآرامی مطلق باز هم کاسه چه کنم چه کنم به دست بگیرد. هم اوست که نمی‌تواند اعتراضی کند چون پولی ندارد، حامی ندارد و دستش به جایی بند نیست. و من نمی‌دانم آن دروغگوهای تن‌پرور برنده چگونه شب سر راحت بر بالین می‌گذارند؟!