تمام می‌شوم امروز در حضور یک آغاز

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

پیش از ظهر

کاش جمعه نباشد روزی که می‌فهمم فردایش قرار است آخرین روز زندگی‌ام باشد. حالا اگر بود هم بود. بالاخره می‌‌توانم مرخصی بگیرم. مرخصی را گذاشته‌اند برای همین روزها. اصلا مگر نمی‌گویند مرخصی سفید به درد روزهای سیاه کار می‌خورد؟ (ببین کار با ما چه کرده که برای مردنمان هم منتظریم ببینیم اداره چه می‌کند و برای اداره چه کار باید بکنیم. دردناک است، نیست؟)

گمانم  اول از همه باید زنگ بزنم به مادرم و بگویم برای یک سفر کاری یا تحصیلاتی‌ای چیزی دارم می‌روم خارج  -خیلی هم ناگهانی- و ممکن است تا چند سال نتوانم بیایم یا تماس تلفنی بگیرم اما پیام صوتی و ویدیو می‌فرستم و بعد چندتایی ویدیو و پیام صوتی ضبط کنم و بگذارم دست یک نفر آدم مطمئن که به مرور بفرستد برایش. یادم هست چندسال پیش قرار بود برای یک فرصت مطالعاتی بروم پراگ، حالا هم می‌توانم همان را علم کنم.

بعدش … برای بعدش مطلقا هیچ ایده‌ای ندارم. یعنی کار خاصی نیست که بخواهم انچام بدهم. احتمالا فقط یک خداحافظی سریع با خانواده‌ام (برای همان سفر که گفتم) و بعد برگردم خانه و بروم توی بالکن بنشینم و سیگار بکشم و کتاب بخوانم و چت کنم و باز همه‌ی این کارها از اول. دلم برای هیچ‌ چیزی در دنیا تنگ نمی‌شود اما احساسات زیادی هستند که دلتنگشان می‌شوم. همه‌ حس‌هایی که یک بار در زندگی قلبم را لرزانده‌اند. احساس اولین دیدار عاشقانه، احساس موفقیت، آغوش دوست قدیمی، همدردی، بغل گرفتن نوزاد، گریه در بغل مادر، گریه خوشحالی…

دلم برای خود مرده‌ دلتنگم خیلی می‌سوزد. تمام امیدم به این است که آن طرف هیچ‌چیز نباید و من بتوانم با خیال راحت در عدم گم بشوم. آن وقت فقط دلم برای نزدیکانم که ترکشان کرده‌ام می‌سوزد. برای لحظه‌هایی که یاد من می‌افتند و من نیستم. –خاصه اینکه وقتی کسی می‌میرد مدام خاطرات خوب از او یادمان می‌آید و بدتر دلمان می‌سوزد- امیدوارم زود یادشان برود. حتما راست است که می‌گویند انسان از نسیان می‌آید و فراموشی از عناصر سازنده آدمی است. مثل تمام کسانی که قرار بود بدون آن‌ها بمیریم اما بالاخره با درد و غم ناشی از دوریشان کنار آمدیم و زنده ماندیم. (راستی یادم باشد یک آدم مطمئن برای ارسال آن فایل‌ها برای مادرم پیدا کنم. اه چه کار باید بکنم که نفهمد من مرده‌ام؟ کسی ممکن نیست بهشان بگوید؟ چه کنم؟ یادم باشد خوب خوب بهش فکر کنم.) دوست ندارم به کسی بگویم دارم می‌میرم. برای همین وقت کافی دارم تا با خودم همان‌طور که می‌خواهم خلوت کنم. (ممکن است دلم برای خودم هم تنگ بشود.)

باید روز آخر یادم باشد از تمام حواس پنجگانه‌ام استفاده کنم. آغوش بگیرم، لمس کنم، ببینم، بچشم، ببویم و بشنوم. بعد بیایم بنشینم آخرین چایهایم را بخورم و توی نوری که از پشت پرده‌های قرمز می‌ریزد توی خانه دراز بکشم و کتاب بخوانم. دلم می‌خواست داستان هم بنویسم. کسی چه می‌داند شاید وقت شد و چند تا داستان نصفه‌ام را هم به سرانجام رساندم. (آدمی که دارد می‌میرد باید کمی ایده‌آل‌گرا بودن را بگذارد کنار دیگر!)

دلم می‌خواست وقت می‌کردم که بروم و همه را بغل کنم. مادرم را، خواهر و برادر و پدرم را، دوستان دور و نزدیکم را، بچه‌های کوچک را، بچه‌گربه‌های ملوس را، درخت‌ها و سبزه‌ها را، مجسمه فردوسی را و برج ایفل را… خب! نمی‌شود اما می‌توانم به جایش بروم تمام عکس‌های توی گوشی‌ام را از اول اول ببینم و تا دلم می‌خواهد دلتنگ شوم و غصه بخورم و گریه کنم. (راستی ممکن است دلم برای گریه کردن هم تنگ بشود.)

*مصرع اول شعری است که چندسال پیش نوشته بودم.

 

Advertisements

تلخ و شیرین

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

صبح

اگه از یه راه غیبی متوجه شده بودم که فردا آخرین روز زندگیمه اولین کاری که می‌کردم این بود که یه ساک کوچیک دستی برمی‌داشتم و آماده یه سفر یه روزه می‌شدم به مقصد شهری که بزرگه و قشنگ و من عاشقشم و در عین حال با چهار ساعت رانندگی می‌تونم خودمو بهش برسونم. بعد زنگ می‌زدم به چند نفری که احتمال می‌دادم بتونن همراهم بیان و من عاشقشون هستم و سعی می‌کردم راضیشون کنم به این سفر بیان.  حواسمو جمع می‌کردم بروز ندم که چرا دارم اینقدر اصرار می‌کنم. چون نمی‌خواستم ناراحتشون کنم و در عین حال نمی‌خواستم فردا حتی به اندازه سر سوزن به این‌که آخرین روز زندگیمه فکر کنم. بعد شروع می‌کردم و دل‌نوشته‌هامو می‌نوشتم برای کسایی که عاشقشونم و می‌دونم فرصت نمی‌شه قبل از رفتن ببینمشون. بعد هم به چند نفری که همدیگه رو رنجوندیم می‌نوشتم و عذر می‌خواستم و آرزوهای خوب براشون می‌کردم. وقتی برنامه سفر فردا رو چیدم و خیالم راحت شد دیگه تنها کاری که باید بکنم پریدن توی ماشین و رانندگی برای چهار ساعت و رسیدن به شهر مورد علاقمه، مسواک می‌زدم، لباس خوابمو می‌پوشیدم، ساعت رو برای ۵ صبح کوک می‌کردم. بعد می‌رفتم توی تخت و رویابافی می‌کردم که فردا به کدوم بخش شهر بریم و چی بخوریم و چی کار کنیم. برنامه‌ریزی می‌کردم که کجا عکس بگیریم، چه طعم بستنی رو امتحان کنم، کدوم خط مترو رو سوار شیم و توی شهر دور دور کنیم و چه جوری خوش باشیم.

اگه از یه راه غیبی متوجه شده بودم که فردا آخرین روز زندگیمه اولین کاری که می‌کردم این بود که در اتاقمو قفل می‌کردم و زل می‌زدم به دیوار روبه‌رو که شبیه گچ سفید شده و منم شبیه گچ سفید می‌شدم. بعد شروع می‌کردم به غصه خوردن و غصه خوردن و غصه خوردن… به افسوس خوردن برای کارایی که نکردم، آرزوهایی که بهشون نرسیدم. ستاره‌هایی که توی آسمون بودن و من‌ می‌خواستمشون اما به دستشون نیاوردم. می‌نشستم و اونقدر گریه می‌کردم تا خسته شم و خوابم ببره. فرداش رو هم همین‌جوری سر می‌کردم تا مرگ بیاد و دستم رو بگیره و ببره. تا تموم شم.

کاش می‌تونستم کنترل کنم که این خبر چه روزی به دستم می‌رسه. چون نتیجه‌ بستگی داره به حال دل من که در نوسانه. متن من می‌تونه به شیرینی پاراگراف اول باشه یا به تلخی دومی.

زندگی در یک روز تعطیل

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

سپیده‌دم

هیچ کار خاصی نمی‌کنم. همین به همین راحتی. یک روز تعطیل را زندگی خواهم‌ کرد. اگر بدانم فردا روز آخر زندگیم است نمی‌توانم سه‌هزار دلار خرج کنم و بروم پیش مامانم و محکم بغلش کنم. چون تا برسم پیشش خورشید فردا طلوع کرده‌ است. مراسم دفن هم حتی اگر به حرفم گوش بدهند و مرا بسوزانند هم خرجش بالاست. پس سه هزار تا به درد خانواده می‌خورد.

اگر بدانم فردا می‌میرم حتما دلم می‌خواهد که پیش خواهرم بشینم، در حالی که بازوهایمان به هم می‌خورد و هر دو به دیوار جلوی رویمان خیره شده‌ایم اما اگر منطقی بخواهم فکر کنم شاید حتی نتوانم یک دل سیر با خواهرم از طریق اسکایپ حرف بزنم.

اگر بدانم فردا روز آخر است خودمان سه نفری راه می‌افتیم و سه ساعته خودم را میرسانم به ساحل اقیانوس. صبحانه را در رستوران محبوبم در بین راه می‌خوریم. سینی مخصوص را سفارش خواهم داد که از همه چیز مزه کرده باشم و دوباره راه می‌افتیم از تپه‌ها و مزارع و چمنزار‌ها و جنگل‌ها رد می‌شویم و من قصه‌ همه‌ اینها را بلندبلند برای کودکم تعریف می‌کنم‌. وقتی رسیدیم می‌نشینم به نظاره اقیانوس و ابر و آسمان و مردم و بازی کودکم.

زود از اقیانوس دل می‌کنم و برمی‌گردیم به خانه. در بین راه تمام گل‌هایی که دوست‌دارم را می‌خرم و در پارک‌ کنار خانه تاب‌بازی ‌می‌کنم. برای شام قیمه درست‌ خواهم‌ کرد. کودکم را در آغوش می‌کشم تا بخوابد و تازه آن موقع تا صبح زمان دارم که با یار و همراهم باشم. حرف‌بزنم، عشق‌بازی کنم،سفارش‌ کنم… و باهم ده‌ها ویدئوی کوتاه ضبط‌ کنیم برای کودکی که مرا به‌ خاطر نخواهد داشت. نزدیکی‌های نیمه‌شب به مادرم زنگ خواهم زد. احتمالا خودش می‌داند خبری است و به رویم نمی‌آورد‌. به من خواهد گفت مراقب خودم باشم. من هم می‌گویم باشه. و بعد کنار گربه‌ام خواهم خوابید، چشم‌هایم را می‌بندم و روی نوازش همسرم تمرکز می‌کنم.

تمام.

آخرین روز زندگی من

«اگر فردا آخرین روز عمرتان باشد»

سحرگاه

چند روز است که به این موضوع فکر می‌کنم. دو جنبه‌اش برام پررنگ شده. یکی این که هر چی فکر می‌کنم هیچ کار خاصی نخواهم کرد. به قول یکی از دوستان همون گه همیشگی رو می‌خورم احتمالا. یکی هم بحث شبکه‌های اجتماعی.

از نظر اول فقط تلاش خواهم کرد اون روز یک روز عادی ولی عمیق و گرم باشه. همون آدم‌هایی که همیشه می‌بینم. همون کارهای همیشگی ولی با عمیق‌ترین حضور. با حس کردن لحظه‌لحظه‌اش. با غرق شدن در نگاه و لمس و صدای افراد و محیط. همین. چرا باید آخرین روز زندگی متفاوت باشه؟ مگر هر روز ما آخرین روز نیست؟ من همین یک بار این روز رو زنده هستم و هر لحظه‌اش که می‌گذره در اون لحظه می‌میرم و تمام میشم. البته که در هیاهو و شلوغی زندگی من، دقت کردن به این نکته و این طور آگاهانه زیستن رویایی بیش نیست ولی برای اون روز آخر سعی می‌کنم خوب و زیبا و حاضر در لحظه و با حضور قلب زندگی‌اش کنم. همین.

در بعد دوم، این اواخر شاهد خبر مرگ دو نفر فعال در شبکه‌های اجتماعی بودم. یکی خبر نداشت فردا نخواهد بود و صفحه‌اش پر از تعجب و اندوه و سوگواری شده. دومی می‌دونست روزهای آخرش هست و یک تشکر و خداحافظی خیلی مختصر توی صفحه‌اش گذاشت و الان روزهاست که دیگه نیست. یکی از جنبه‌های نوظهور مرگ در روزگار ما اثری هست که بعد از ما در این شبکه‌ها باقی خواهد ماند. آیا اونقدر شجاع هستیم که متن خداحافظی بنویسیم؟ روز آخر در شبکه‌های اجتماعی‌مون چگونه خواهد گذشت؟ این بخش هنوز جای فکر زیاد داره و من در موردش به فرض اینکه خیلی رویایی از روز مرگم خبر داشته باشم، نمی‌دونم چه خواهم کرد.

از همه تلخ‌تر اینه که کل این نوشته بر اساس یک رویاست… بدانیم چه روزی نوبت رفتن ماست. افسوس که خدا در این مورد ما رو شریک نکرد. به خصوص برای یک مادر، این خیلی سخته که ندونی تا کی وقت داری با بچه‌هات باشی. مهم‌ترین درد برای من در مورد روز آخر زندگیم اینه که ازش خبر ندارم.

مقصود تویی سگ یه بهانه‌اس

«حیوان خانگی»

باغچه همسایه: وبلاگ رنج و مستی

یه بنز کوپه نقره‌ای رنگ بود ، از پنجره که نگاه کردم دنده عقب گرفته بود و داشت از جلوی خونه دور میشد، نفهمیدم که پنج صبح برای چی آمده بود و برای چی داشت میرفت و راننده را هم ندیدم و با خودم گفتم لابد آدرس را اشتباهی آمده بوده.

صندوق پستی را که باز کردم سه تا اسکناس صد رندی و دو تا کلید و یه تیکه کاغذ پیدا کردم که رویش نوشته شده بود: «لطفا به من کمک کنید، مجبورم به یک سفر کاری بروم، یکنفر دیشب برایم دو تا توله سگ آورده، لطفا به آنها سر بزنید. خیابان ماریوس شماره بیست و هشت. با احترام اِم جی». به همین کوتاهی و سادگی و جیمز باندی، حال و هوای فیلمهای جنایی پلیسی را داشت؛ «پول و کلید و آدرس را بردار و برو فلانی را بکش»، ولی مبلغش واسه کارهای خلاف کم بود و با این پول فقط میشد تا در خونه مقتول رفت و زنگ زد و فرار کرد. هر که بوده آدم زرنگی بوده که اسم و شماره تلفنش را ننوشته بود و همین ماجرا را جذاب میکرد. دوست داشتم تصور کنم که طرف یک زن بوده تا اگر ماجرا پلیسی جنایی نشد حداقل آخرش به یک ماجرای رمانتیک ختم بشه. با اینکه همیشه یه حس قدیمی به من میگه که آخر همه بازیها بازنده منم ولی باز هم مثل همیشه برای اینکه بازی دلچسب بشه به خودم گفتم: مثبت باش پسر، شاید این یک سرنخ باشه که آخرش تو رو به جاهای خوب خوب برسونه، از قدیم گفتن هیچ چیز اتفاقی نیست و همه چیز حساب و کتاب داره پس لابد یه حکمتی در کار بوده که یکی آمده بین این همه آدم تو را انتخاب کرده. حالا سر نخ را بگیر و برو و کاری به چرایش نداشته باش! و بعد واسه اینکه دیگه حسابی خودمو خر کرده باشم توی دلم گفتم «ببین چه آدمهای دست و دلباز و حیوان‌دوستی پیدا میشن که حاضرند فقط برای سر زدن به سگشون سیصد رند بدهند، منم که هم زن‌دوست و هم سگ‌دوست، میروم چند دقیقه‌ای با سگها بازی میکنم و برمیگردم ، سیصد رند هم باشد برای یک شام و یک سینما.

شماره بیست و هشت را در سه کوچه بالاتر از خانه‌ام پیدا کردم‌، یک در بزرگ نرده‌ای که پشتش محوطه پارکینگ و دو تا گاراژ بود و دو تا توله‌سگ کوچک که از دست آفتاب خودشونو چپانده بودند زیر ناودان گاراژ و صداشون هم در نمیومد. از در آهنی کوچکی که معمولا مخصوص خدمتکارها و باغبان‌هاست وارد محوطه پارکینگ شدم و رفتم سراغ توله‌ها که از ترسشان پیچیده بودند به هم‌، حال یکی‌شان اصلا خوب نبود تنش میلرزید و به زحمت می‌تونست راه بره‌، نه غذایی بود و نه ظرف غذا و نه ظرف آب‌، تازه فهمیدم که آن سیصد رند برای چی بوده‌، حالم بد جوری خراب شده بود اول خواستم توله‌ها را با خودم ببرم ولی دیدم خونه دوربین داره و ممکنه دردسر‌ساز بشه و بدون فوت وقت رفتم مغازه حیوانات و بهترین غذای توله سگ را خریدم‌، دو تا ظرف غذا و یه ظرف آب هم خریدم که جمعش شد چهارصد و هشتاد رند و برگشتم پیش توله‌ها و بهشون گفتم بچه‎ها امروز مهمونی داریم‌. بچه‌ها هم خیلی خوشحال بودند‌، یه لیس به غذا میزدند و ده تا ماچ از من میگرفتند. اون روز سه بار بهشون سر زدم‌، سه روز همین کار را کردم ولی هنوز از صاحبخانه خبری نبود‌، روز چهارم یکی از پسرها را هم با خودم بردم که درختها و گلها را آب بده‌، روز چهارم هم گذشت و بالاخره صبح روز پنجم بود که بنز کوپه نقره‌ای رنگ جلو در توقف کرد و یک خانم ازش پایین آمد و انتهای سرنخ پیدا شد‌، اسمش مارگاریت بود و به گفته خودش مدیر روابط عمومی جذب سرمایه و استعداد و نمیدونم چی‌چی سازمان چی‌چی وزارت کشور و به قول خودش «‌وای چقدر خسته‌ام همه‌اش کنفرانس‌، همه‌اش کنفرانس‌».

خیلی ممنون و خوشحال بود که کمکش کرده بودم‌، منم خوشحال بودم که بالاخره هم سرنخ پیدا شده بود و هم صاحب توله‌ها و فقط ازش خواهش کردم که همان روز توله سیاهه را ببره دامپزشکی و بعدش هم یه کمی با گل و گیاه‌های حیاطش مهربونتر باشه که آهی کشید و گفت: دیدین چقدر اوضاع حیاطم خرابه!؟ کمکم میکنین درستش کنم؟ میدونم که کمکم میکنین! من هر وقت از جلو خونه شما رد میشم از اوضاع حیاطم خجالت میکشم ولی باور کنین نه وقتشو دارم نه سلیقه‌اش را. لطفا بیاین یه طرحی بدین. گفتم: خانم حیاط شما که با طرح درست نمیشه! حیاط شما نیاز به عشق داره، شما اول باید عاشق بشین!… به مولا اگه نیتم این بود که عاشق من بشه ولی خیره شد به چشام و گفت: پس، فردا عصر بیاین خونه من، هم یه قهوه‌ای با هم میخوریم و هم شما بگین چه جوری باید عاشق (حیاط) شد. گفتم باشه، ولی لطفا و حتما امروز اون توله سیاهه را ببرید دکتر، بعدش یه بغل و یه تشکر و یه خداحافظی و سوار شد و رفت .

عصری زنگ زد که قرار فردا را یادآوری بکنه ولی فهمیدم که هنوز سگ را دکتر نبرده .

صبح روز بعد با صدای رعد و برق بیدار شدم، داشت بارون میومد و یاد توله‌ها افتادم و رفتم سراغشان، حسابی خیس شده بودند و تا منو دیدند هجوم آوردند به سمت در، اصلا صحنه خوبی نبود برگشتم خونه و منتظر شدم ساعت هفت بشه، زنگ زدم به «SPCA» و کل ماجرا را تعریف کردم و خواهش کردم که بروند و راهنمای‌اش کنند، با اینکه میدونستم با این کارم از دستم شاکی و عصبانی میشه چون که هیشکی دوست نداره یکی بیاد در امورات خصوصیش دخالت کنه و مثلا بگه با بچه‌هاش چه جوری باید رفتار کنه ولی پیش خودم گفتم مامورین بهتر از من بلدند راهنمایی کنند و مطمئن بودم که همه چی به خوشی خواهد گذشت که شب زنگ زد و بی‌مقدمه گفت: «تو بی‌ادب‌ترین مردی هستی که در عمرم دیدم‌». خواستم توضیح بدهم و بگم که عزیزم یه کم باید بیشتر به سگهات توجه کنی که پرید وسط حرفم و گفت‌: تو بی‌ادب که هیچ‌، احمق‌ترین مرد هم هستی! سگ میخوام چکار‌، سگها را که اومدند و بردند ولی من دو ساعت منتظرت بودم!

….

حالا میفهمم که دیوارهای داخلی خانه‌های پرتوریا را با سیمان میسازند واسه اینکه بعضی وقتا از دست بعضیها لازمه که سرتو بکوبی به دیوار و … خلاص!

——

انجمن جلوگیری از بی‌رحمی به حیوانات SPCA: Society for the Prevention of Cruelty to Animals

زندگی بدون حیوانات (خانگی) چیزی کم دارد!

«حیوان خانگی»

نویسنده مهمان: حسن م. آبدر

از زمانی که در اوایل آشنایی با همکارم جو (Joe) از او در مورد زندگی شخصی‌­ و همسر و فرزندش پرسیدم و او جواب داد که مجرد است و بلافاصله اضافه کرد البته یک سگ دارد، تا روزی که متوجه نقش حیوان خانگی در زندگی یک آمریکایی بشوم، زمان زیادی طول کشید. به واسطه­ همین آشنایی و درک جایگاه حیوانات خانگی در زندگی جامعه­ آمریکا بود که بعدها وقتی یکی از همکاران کمی مسن به خاطر از دست دادن سگش مدتی افسرده و پریشان بود، درک ماجرا برایم ساده‌­تر و قابل فهم‌­تر بود. مخصوصا وقتی فهمیدم که ایشان برای زنده نگه داشتن سگش چقدر هزینه­ پزشک و درمان و حتی جراحی کرده است.

امروزه زندگی بدون حیوانات خانگی در بسیاری از جوامع بی­‌معنی و ناقص است. حیوانات خانگی برای بسیاری از انسان‌ها جایگاهی ویژه در کنار همسر، فرزند و دوست دارند که ضروری و اجتناب‌ناپذیر است. به نظر می‌­رسد ارتباط عاطفی و روحی با حیوانات همانند ارتباط عاطفی و روحی با انسان­‌های دیگر برای بشر یک نیاز ضروری است.

در زندگی ما ایرانیان، اولین تجربه­ دوستی و همزیستی با حیوانات، به جوجه‌­ها و پرندگان دوران کودکی برمی‌­گردد. در جوامع و کشورهای دیگر ممکن است اولین تجربه با حیوانات دیگر از جمله سگ و گربه شکل بگیرد. هرچه هست بیشتر انسان‌ها زندگی و دوستی با حیوانات را از همان اوایل کودکی تجربه می­‌کنند. در همه­ عمر هزاران ساله بشر بر روی زمین، حیوانات همواره عضو جدایی‌ناپذیر اجتماع انسانی بوده‌­اند. تا پیش از ظهور صنعت و تکنولوژی، همه­ انسان‌ها روزانه با حیوانات مختلف چه برای تغذیه (حیواناتی مانند گوسفند، گاو، مرغ و …) و چه برای کار و باربری (حیواناتی مانند الاغ، اسب، شتر و …)  سر و کار و به نحوی همزیستی  داشته‌­اند.

با انقلاب صنعتی و تغییر سبکِ زندگی، ایجاد شغلهای متفاوت، و در پی آن ظهور ماشین و انواع وسایل نقلیه، شیوه­ ارتباط و همزیستی بین انسان‌ها و حیوانات در جهات مختلف دچار تغییر و دگرگونی شد. به احتمال زیاد برای مدتی حیوانات در زندگی بسیاری از انسان‌ها کم‌رنگ­‌تر شدند. به مرور، جای خالی حیوانات در زندگی مدرن و جوامع صنعتی محسوس و ملموس­‌تر شد. حیوانات خانگی در این زمان وارد صحنه شدند تا مسئولیت پر کردن این جای خالی را پر کنند. حیوانات خانگی در عصر تکنولوژی و صنعت، وارد زندگی انسان‌های مدرن شدند تا خلاء عاطفی و روحی که با فاصله گرفتن از حیوانات اهلی در زندگی انسان مدرن ایجاد شده بود را پر کنند. حیوانات برای انسان‌ها همانند همسر، فرزند، و دوست، ضروری و اجتناب‌ناپذیرند. ارتباط عاطفی و روحی با حیوانات همانند ارتباط عاطفی و روحی با انسان­‌های دیگر برای بشر یک نیاز ضروری است. در گذشته­‌های زندگی بشر، این نیاز با حیوانات اهلی برطرف می‌شد. حتی امروز هم ارتباط عاطفی بین انسان‌­ها و حیوانات اهلی در مناطق روستایی و جاهایی که حیوانات اهلی به صورت سنتی پرورش داده می­‌شوند وجود دارد. با گسترش صنعت و تکنولوژی و ایجاد سبک زندگی مدرن، نیازهای مادی انسان به حیوانات به شیوه‌­های مکانیزه برطرف شده است ولی نیاز عاطفی و روحی هم­چنان باقی مانده است. این نیاز، هم­چون نیاز به دوست، همسر و فرزند؛ با حیوان خانگی برطرف می­‌شود.

تجربه من از مشاهده‌ شیوه تعامل با حیوانات خانگی در بین دوستان و همکاران در سال‌های زندگی در آمریکا، حیوانات خانگی را عضوی از خانواده به حساب می‌آورد. اگرچه در جامعه­ آمریکا سگ و گربه درصد بیشتری از حیوانات خانگی را تشکیل می­‌دهند، احتمالا در ایران، پرندگان (از کبوتر گرفته تا مرغِ عشق، بلبل، و طوطی) سهم قابل توجهی دارند. هر چه هست حیوانات خانگی در دنیای مدرن امروز ما، بار عاطفی و روحی دوستی، همزیستی و ارتباط با حیوانات را که روزگاری بر دوش حیوانات اهلی بود، به دوش می‌­کشند.

میازار موری که دانه‎کش است

«حیوان خانگی»

بامداد

حوصله‌ام از تنهایی سر می‌رود. به خود می‌گویم، حیوانی خانگی می‌خرم تا شبانه‌روز کنارم باشد. از بالکن، همسایه‌ها را که حیوان خانگی دارند زیر نظر می گیرم. همسایه روبرویی دو تا سگ دارد. هر روز قلاده به گردنشان می‌اندازد و برای رفع حاجت و پیاده‌روی بیرونشان می‌برد. می‌پرسم: «چند سالشان است؟ چرا تا به حال بچه‌دار نشده‌اند؟» جواب می‌دهد: «‌هر دو نر هستند. یکی ده ساله و دیگری پانزده ساله است. دکتر گفته است که این یکی پیر شده و زیاد زنده نمی‌ماند. هر روز دلشوره دارم و نگرانش هستم. اگر بمیرد، نبودنش را چگونه تحمل کنم. بعضی وقت‌ها به چهره پیر و خسته‌اش نگاه می‌کنم و اشک در چشمانم حلقه می‌زند.» متاسف شده و از خرید سگ، صرف نظر می‌کنم. همسایه جدید طبقه بالا گربه‌ای زرد و بسیار زیبا دارد. می‌پرسم: «‌نگهداری‌اش آسان است؟» جواب می‌دهد: «‌برای من آری. ماده است و تازه اخته‌اش کرده‌ایم.» بی‌اختیار می‌گویم: «‌حیونکی! خیلی درد کشید؟» جوابم را با لبخندی می‌دهد که مفهومش را نمی‌فهمم. توضیح می‌دهد که اخته‌اش نکنند می‌زاید. خوب چه اشکالی دارد؟ بزاید. او هم حق زاییدن دارد. شب تا صبح، خواب گربه را می‌بینیم که دارند اخته‌اش می‌کنند و او دارد درد می‌کشد و می‌گرید. به جز من کسی صدای گریه و فریادش را نمی‌شنود. دوست دارم طوطی یا قناری یا پرنده‌ای دیگر خریداری کنم. به مغازه پرنده‌فروشی می‌روم تا قفس مناسب پیدا کنم. قفس‌ها یا کوچکند که دلم به حال پرنده می‌سوزد و یا بزرگند و خانه من کوچک. دلم می‌خواهد یک جفت قناری بخرم و رهایشان کنم. اما فروشنده نگاه عاقل‌اندر‌سفیهی به من انداخته و شرح می‌دهد که این زبان‌لسته‌ها زندگی در طبیعت را بلد نیستند و تا بیرون بپرند، طعمه می‌شوند. از فروشگاه خارج می‌شوم. حرف‌های فروشنده به نظرم مسخره می‌آید که گفت: «‌نگران نباشید. اینها جانور هستند. دلشان تنگ نمی‌شود. شما می‌توانید اینها را همراه با قفسشان داخل بالکن یا باغچه ببرید تا هواخوری کنند.»

به خانه برمی‌گردم و با اسب سفید رویاهایم به گذشته و خانه پدری برمی‌گردم. مادرم را می‌بینم که تنگ ماهی‌های قرمز را روی میز سفره هفت‌سین می‌گذارد و پدرم به فکر شستن و پرکردن آب حوض است که این کوچولوهای خوش‌رنگ را بعد از تحویل سال نو داخل حوض بزرگمان رها کند. به گوشه‌ای از حیاط بزرگ خانه‌مان نگاه می‌کنم. به فضایی که متعلق به مرغ‌ها و خروس‌های خانه است و آنجا دارند دنبال دانه می‌گردند و مادرم سبزی و نان و برنج برایشان می‌ریزد. خانه‌شان کوچک، اما باصفاست. گربه سیاه و بزرگ خانه را می‌بینم که پشت بام دارد با گربه‌ای دیگر دعوا می‌کند. دو تایی چه داد و فریادی راه انداخته‌اند. گربه سیاه ما سه تا بچه دارد. آنها نیز کنار مادرشان هستند. غم نان ندارند. در و همسایه هم استخوان و گوشت باقیمانده را پشت بام یا گوشه‌ای از حیاط برایشان می‌گذارند. موش‌ها از ترس این گربه‌ها فرار را برقرار ترجیح داده‌اند. زیرزمین خانه‌مان امن است. نگران مرغ و خروس‌ها نیز نیستیم. آشیانه‌شان محکم و امن است و گربه نمی‌تواند وارد محوطه‌شان شود.

از دنیای رویاهایم بیرون آمده و به طرف آکواریوم ماهی‌هایم می روم. سال گذشته با نگاه به ماهی‌‌های قرمزم عذاب وجدان گرفته و آنها را داخل استخر بزرگ ماهی قرمز شهرمان رها کردم. هر از گاهی به دیدارشان می‌روم. نمی‌دانم کدام یک از آنها ماهی‌های من هستند. اما می‌دانم که از بودن در کنار همنوعانشان خوشحالند. امسال نیز چهار ماهی دارم. هر روز به تماشای این زیبارویان می‌ایستم. تا روزی که عذاب وجدان بگیرم و آنها را نیز پیش همنوعانشان ببرم.

عزیزان من جای سنجاب و خرگوش و موش صحرایی و جوجه‌تیغی و لاک‌پشت و غیره، طبیعت است. دست از سرشان بردارید و بگذارید زندگی کنند.