این غیر مجازترین وسوسه‌انگیز‎

«تن‎فروشی»

نیمروز

برای خیلی از دوستان مذکرم مشکل یکسانی پیش آمده: بعد از ازدواج پیشنهادهای بیشتری از زنان گوناگون با شرایط تاهل مختلف دریافت می‌کنند. دعوت به رابطه‌ جنسی یک نفره یا گروهی به صورت مداوم یا یکباره. معمولا من را امین فرض می‌کنند و تماس می‌گیرند و مشورت می‌کنند یا می‌پرسند که آیا چیزی در رفتارشان عوض شده یا نه (گاهی هم صدایشان یواش می‌شود و با اشتیاق می‌لرزد که یعنی جذاب‌تر شده‌ایم؟) معمولا می‌خندم که یحتمل بله گرفتن از یک زن یعنی توانایی ثابت‌شده‌ای در رختخواب داری و تقریبا همیشه به اینجا که می‌رسیم، کمی سکوت می‌کنند، داشته‌ها و کرده‌هایشان را مرور می‌کنند و بحث تمام می‌شود.

یکی از دوستانم (دقیق‌تر که بگویم قدیمی‌ترین دوستم) خیلی جوان ازدواج کرد. به پشتوانه‌ مکنت مالی پدرش و کم‌توقعی دختر مورد نظرش بدون کار و قبل از تمام شدن درسش زیر یک سقف رفتند. پدرش ورشکست شد و دختر توقعات خاص خودش را برای زندگی داشت و پسرک (تازه مرد شده) ماند و استیصالش در برابر زندگی و همزمان پیشنهادها و دعوت‌هایی که براش به قیمت‌ها و ارزش‌بندی‌های مختلف می‌رسید. در نهایت تنش، شد منبع درآمدش.

در پول دادن برای تن کسی، دو رویکرد متفاوت پیش آمده. یکی اثبات خود در جهان که انگار این سنگ محک من باشد برای نشان دادن توانمندی من در جهان و دیگری کم کردن ارزش دیگری و حقیر شمردنش. پایین آوردن ارزش یک انسان دیگر‌ در حد شی قابل خرید و فروش.

در معابد قدیمی جهان باستان رسم قشنگی بود که تن آدمی پلی می‌شد بین این دنیا و شعف. زنان قدیم یا دختران شادی «ران‌فراز می‌کردند» و دنیایی از وجد را برای زوار معابد به ارمغان می‌آورند. گاهی فکر می‌کنم چه اتفاقی برای بشریت افتاده که از مقدس دانستن این ابتدایی‌ترین کنش اندام آدمی به عدم تعادلی بین برتری‌‌طلبی یکی و نیاز دیگری رسیده‌ایم؟ عدم توازنی که با پرداخت پول تشدید می‌شود و کسی که لذت‌بردنش را، غیر قابل سنجه‌ترین چیز جهان را با  اسکناسس تاخت می‌زند و دیگری که نیازش به پول را، این انتزاعی‌ترین اختراع بشریت را با اجازه‌ ورود غیر به مرزهای تنش به دست می‌آورد.

دوستم، زود از همسرش جدا شد. عامل طلاق ناسازگاری‌های طرفین بود و نه رو شدن دست مرد (پسرک سابق). چند سال بعدتر هم، هنوز این مسیر یکی از روش های پول درآوردن رفیقم بود. گمانم هنوز هم هست. چیزهایی هست که می‌دانیم اما در موردش صحبت نمی‌کنیم. کاش حرف بزنیم.

راه دوم 

«تن‎فروشی»

پیش از ظهر

یک – داشتیم از شهر محل دانشگاهمان برمی‌گشتیم خانه، توی اتوبوس قبل از راه افتادن، زنی وارد شد. فکر کردم مسافر است. زن قد بلند داشت، چادر به سر کرده بود و صورتش مثل یک قاب قشنگ، بی‌هیچ رنگ اضافی از چادر بیرون بود. خیلی جوان بود؛ قطعا از نیمی از ما دانشجویانِ در راه برگشت به خانه جوانتر بود. از همان ابتدا که وارد شد شروع کرد به تکدی‌گری، جلوی هر صندلی‌ای ایستاد درخواست پول کرد گفت: «یه کمکی بکنید؛ خانوم کمک کن، آقا کمک کن»

همکلاسی‌ام از صندلی کناری گفت: «ببین چه خوشگله!»
گفتم: «اوهوم، آره طفلی.»
گفت: «چرا گدایی می‌کنه؟»
گفتم: «لابد شوهرش مرده یا علیله یا … چه می‌دونم.»
گفت: «عجب! این با این قیافه چرا کار دیگه نمی‌کنه؟»
گفتم: «کو کار؟»
گفت: «نه! کار دیگه.»

برگشتم نگاهش کردم و دیدم چشمک زد و ادامه داد: «هم راحت‌تره هم پولش بیشتره! من نمی‌دونم اینا چشونه والا.» رفتم توی فکر! حراج کدامیک بهتر بود؟ حراج کدامیک کمتر بد بود؟ حراج تن یا حراج آبرو؟

دو – رفته بود دانشگاه. سال اول با یک پسر دوست شده بود. ساده بود و فکر می‎کرد همه مثل خودش ساده و مهربانند. شاید هم زیادی احمق بود. همان وقت‌ها به بهانه عشق و دوستی و برطرف کردن همه نیازهای طرف در مقابل عشق همه‌جانبه، با پسر وارد رابطه عمیق‌تر شد و بعد که دیگر باکره نبود پسر رابطه را به هم زد و رفت و دختر ماند و فکر اینکه اشتباه کرده و راهی برای جبرانش نیست. تصمیم گرفت دیگر ازدواج نکند.

در محیط مجازی با مردی آشنا شد. مرد کمی حالت‌های افسردگی داشت و حرف زدن با دختر حالش را بهتر می‌کرد. می‌گفت من برای یک رابطه دوستانه که روابط جنسی هم داشته باشد حاضرم هر بهایی بدهم. دختر از لحاظ مالی در مضیقه بود و به نظرش با شرایط حال حاضرش پیشنهاد خوبی می‌آمد. رابطه را شروع کرد. نه خبری از توهین و تحقیر بود و نه انتظار داشت محبت خاصی ببیند. هر دو راضی بودند. مرد چند وقتی بعد از کشور رفت و دختر ماند و حوضش. اما این کار برایش خوب بود. به جای دل بستن به پسرهایی که دل نمی‌دادند و همه‌جور انتظاری داشتند؛ رفت سراغ مردان سن بالاتری که اندک محبتی داشتند و کلان پولی.

دانشگاهش تمام شد و چه کاری بهتر از این کار؟ ادامه داد تا زمانی که با مردی وارد رابطه شد و آن مرد بی‌آنکه از گذشته زن چیزی بداند عاشقش شد. چه جور عاشقی؟ همانجور که دختر همیشه در تصوراتش می‌خواست. حالا چه باید می‌کرد؟ اگر اعتراف می‌کرد که مرد را از دست می‌داد اگر هم نه! آیا روا بود مردی را که اینهمه عاشق است با دروغ نگه دارد؟

صنعت ناپیدا

«تن‎فروشی»

صبح

تن‌فروشی از اون پدیده‌هاییه که از نظر خیلیا یه پدیده زنانه به حساب میاد. تن‌فروشی به نظر من بیشتر از اینکه زنانه باشه، انسانیه. این روزا دیگه فقط زنا نیستن که از این راه امرار معاش می‌کنن، مردهای زیادی هم هستن که توی این راه اومدن و حتی این مسئله از راه‌های مذهبی مثل صیغه‌های کوتاه‌مدت هم در حال تبلیغ و انجام شدنه. از نظر من تن‌فروشی فقط تن دادن به رابطه به شکل رایج نیست. خیلیا از این راه برای رسیدن به جایگاه اجتماعی، جاه و مقام استفاده می‌کنن و حاضرن برای رسیدن به هر چیزی به هر جور رابطه‌ای تن بدن. اون‌هایی که برای گرفتن مهریه ازدواج می‌کنن و با افتخار بعد از تیغ زدن دیگران با پولی که گرفتن به زندگی لاکچریشون می‌چسبن هم دقیقا توی دسته تن‌فروشا می‌گنجن.

چیزی که مسلمه اینه که چیزی که خریدار نداشته باشه فروخته نمی‌شه، بنابراین اگه بشه بهش گفت صنعت، این صنعت مشتریان زیادی داره که روز به روز بیشتر و پیچیده‌تر می‌شن و از طرفی فروشندگان اون هم حرفه‌ای‌تر می‌شن. پدیده تن‌فروشی توی کشور ما دیگه یه پدیده ساده و قابل کنترل نیست، به‌خصوص با وخیم‌تر شدن اوضاع اقتصادی این صنعت فروشندگان آسیب‌پذیر بیشتری پیدا می‌کنه که نه تضمینی برای سلامتیشون وجود داره، نه حمایتی می‌گیرن، خیلی جاها مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرن و بدون پرداخت پولی آسیب‌دیده رها می‌شن و بعدها خودشون عامل شیوع بیماری به کسایی می‌شن که کاملا بی‌گناهن.

یکی از فجایع تحت کنترل نبودن تن‌فروشی توی کشور ما، خیابونی شدن اون و آزار مداومی به کساییه که حتی توی این کار نیستن. مطمئنا برای خیلیامون پیش اومده که با اینکه هیچ ردی از آدمی که خواهان برقراری رابطه با دیگرانه مورد آزار قرار می‌گیریم. مشتریان رابطه دیگه تقریبا همه رو به یک چشم نگاه می‌کنن و به یه اندازه برای همه مزاحمت ایجاد می‌کنن. من مدت‌ها مجبور بودم بخشی از مسیر برگشت رو کنار پل توی اتوبان پیاده برم، خیلی مواقع با لباس کار مورد مزاحمت قرار می‌گرفتم، به حدی که یه موقعا به خودم شک می‌کردم که دقیقا منی که سرم پایینه و توی دنیای خودم هستم با لباس تیره و مقنعه چه نشانه‌ای از کسی دارم که تمایلی به ارائه سرویس مورد درخواست ماشینای عبوری رو دارم.

بنابراین با فرو بردن سرمون توی برف و انکار ظاهری اینکه تن‌فروشی توی جامعه ما شیوع پیدا داره، موجبات اهانت به بخش زیادی از بانوانمون رو فراهم کردیم و خیلی جاها از اهانت فراتر رفته و اونایی که نمی‌خوان بهایی پرداخت بکنن به کسایی تجاوز می‌کنن که عمری از زندگی توی جامعه گریزان می‌شن.

پنجره و رنج‌های آن طرف خیابان

«تن‎فروشی»

سپیده‌دم

به نظرم تن فروشی واژه سنگینیه. نمی‌دونم، هزارتا معنی از دلش درمیاد و گمه. این کلمه اول من رو یاد یک رمان قدیمی میندازه، همونجا با این کلمه آشنا شدم، دختر دانشجویی که برای تامین هزینه‌های دانشگاهش، غروب کنار خیابون می‌ایستاد و مشتری پیدا می‌کرد. یک‌ بار به ظاهر مشتری دختر رو برای سگ سیاه گنده‌ش برده بود.

اینجا یه خیابونی هست، آفتاب که غروب می‌کنه، هر دختری راه بره توش هزارتا ماشین براش می‌ایسته و بوق می‌زنه، نصف بیشتر دخترها البته آدم‌های گذری هستند اما باقی برای سوار شدن اومدن. خیلی وقت‌ها به گوش می‌رسه که نرخ از ۵۰ تومن تا ۵۰۰ می‌دن! نمی‌دونم رو چه حسابیه، یکی با پایین‌ترینش قبول می‌کنه و یکی نه. یادمه سر بارداریم، اتفاقی تنهایی گذرم به اونجا افتاد و ایستاده بودم برای تاکسی. هفت-هشت ماهه باردار بودم، اگه بگم بالای بیست نفر بهم قیمت دادند باور می‌کنید؟ عجیب بود و من دست و پام رو گم کرده و ترسیده بودم. من؟ زن حامله؟

اخیرا توی توئیتر یه دختری رو پیدا کردم که به قول خودش سکس ورکره! از حرف‌هاش خوشم میاد، یه آدم معمولیه، خیلی معمولی. کی اگه تو خیابون ببینتش باورش می‌شه شغلش اینه؟!

با یه نفر دوست بودم که با هم سکس می‌کردیم. البته سال‌ها همو می‌شناختیم، بهترین دوستم بود فارغ از جنسیتش و روش حساب دیگه‌ای داشتم، خیلی صادق و جدی و رک بود، نمی‌دونم اول من بودم یا اون که رابطه داشتن رو مطرح کرد، اما به هرحال شروع شد. سال‌ها با دخترهای مختلف سکس داشت و  به من گفت که من بهترین آدمی هستم که باهاش خوابیده و لذت یه سکس درست‌حسابی رو بهش چشونده. از بار سوم یا چهارم بود که شروع کرد برام هدیه خریدن! طلا، کفش، لباس، گوشی… راستش رو بخوام بگم بار اول و دوم برام سخت بود، من داشتم باهاش سکس می‌کردم، قبول، اما توقع نداشتم که بهم هدیه بده چون با خودم می‌گفتم در قبال چیزیه که می‌گیره و برام ناخوش‌آیند می‌آمد. بعدتر؟ دیگه دوست داشتم این بده و بستون رو! می‌گرفت و می‌داد. نیازش رو تامین می‌کرد و برای من چیزهایی رو می‌خرید که لازم داشتم. چرا که نه؟! آدم عوضی‌ئی هستم؟ من هم تن‌فروشی کردم؟ شاید…

از دل تن‌فروشی هزارتا دلیل بیرون میاد، این روزها بیش‌تر نداری… یکی برای نون شبش این کار رو می‌کنه، یکی برای عشق و حال و یکی برای تامین هزینه‌هاش. به هر حال فکر می‌کنم هر آدمی صاحب تن خودش و رفتار باهاشه. ولی وای به حال اینکه کسی مجبور به این کار بشه… بمیرم…

فحشا

تن‌فروشی

«سحرگاه»

دوماه پیش رفته بودم ایران و یک روز ظهر که منتظر آمدن آژانس بودم یک دویست و شش سفید رنگ جلوی پام ترمز کرد. خیلی بی‌هوا و بالبخند به راننده‌اش گفتم: «آژانس؟» راننده ماشین با نگاه شیطنت‌آمیزی گفت: «به من میاد راننده آژانس باشم خوشگل خانم؟!» خیلی جا خوردم و با اخم گفتم: «آقا مزاحم نشوید.» ولی گویا اصلا حرف من را نمی‌شنید و مدام می‌گفت: «حالا کجا می‌خواهی بروی؟! بیا بالا !»

وقتی مطمئن شد که سوار نمی‌شوم و به اصطلاح از من ناامید شد، کمی جلوتر با یک دختر خیلی جوان، قد‌بلند و زیبا که گوشه خیابان ایستاده بود شروع کرد به صحبت کردن. حرف زدنشان اول با خنده و شوخی شروع شد و بعد از مدتی به چانه زدن بر سر قیمت رسید. برای من دیدن این صحنه بسیار شوک‌آور بود. اصلا باورم نمی‌شد که آن دختر جوان آنقدر جدی سر پول بحث می‌کند و واقعا می‌خواهد تن‌فروشی کند. تا آخر شب فکرم مشغول آن ماجرا و آن دختر جوان بود.

بعد از اینکه این موضوع را با اطرافیانم درمیان گذاشتم و نظرات مختلف را شنیدم به این نتیجه رسیدم که احتمالا تورم، بیکاری و فقر باعث افزایش زنان خیابانی و کاهش سن تن‌فروشی در کشورمان باشد ولی یک عامل مهم دیگر هم در این میان وجود دارد و آن ترویج فرهنگی است که هیچ هم‌خوانی با گذشته ندارد. یعنی کشور ما کشوری است در حال گذار، کشوری که نه سنتی است و نه مدرن. در جوامع در حال گذار ارزش‌گذاری و تعریف فرهنگ بسیار سخت انجام می‌شود چون معیار و میزان محکم و دقیقی وجود ندارد. این موضوع هم در رابطه با خودفروشی صدق می‌کند و نمی‌توان تعریف دقیقی از دلایل وقوع آن داشت. و همچنین، چون تن‌فروشی و فحشا در ایران غیرقانونی و مخفیانه انجام می‌شود، به راحتی نمی‌توان از تبعات وحشتناک آن برای جامعه چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ جسمی جلوگیری کرد و قطعا با نادیده گرفتن این معظل، مشکلات اجتماعی آن حل نخواهند شد.

فقط می‌توانم امیدوار باشم که نسل جدید به یک صلح عمومی برسند و دید بهتر و بازتری نسبت به اینگونه مسائل داشته باشند و برای حل مشکلات صورت مسئله را پاک نکنند.

تلخ‌ترین شیرین دنیا

«حسادت‌های خواهرانه»

بامداد

من معتقدم که خواهر و برادر داشتن شیرین‌ترین تلخ دنیاست. یهو یکی میاد توی زندگیت که قراره همیشه بخشی از زندگیت باقی بمونه و باید خیلی چیزها از جمله پدر و مادرت رو باهاش شریک شی، هم دوستش داری و هم به شدت بهش حسادت می‌کنی و خیلی جاها ازش متنفر می‌شی. من و خواهرم تفاوت سنی زیادی داریم، بنابراین ممکنه رابطه و حسادت‌های ما شکلش با بقیه متفاوت باشه. من کوچیک‌ترم و خواهرم بزرگتر، از اول هم انتظار اینکه دقیقا مثل هم باهامون رفتار بشه، چیزهای مشابهی داشته باشیم، مثل هم لباس بپوشیم، جاهای مشابهی بتونیم بریم یا حتی تفریح مشترکی داشته باشیم یه کم عجیب بود. من دوست داشتم هر کاری که اون می‌کنه منم بکنم و هر جا که اون میره منم برم، بنابراین همیشه آویزونش بودم و اون همیشه از دست من کلافه و عاصی بود. هر چقدر اون بیشتر تلاش می‌کرد که منو بپیچونه من بیشتر لج می‌کردم، بنابراین مجبور بود مداوم حضور منو تحمل کنه.

من ابتدایی می‌رفتم که خواهرم دانشجو شد و رفت یک شهر دیگه، من به همین که کلی امکانات در اختیارش بود و می‌تونست اینور و اونور بره به شدت حسادت می‌کردم، اینکه چند برابر من پول توجیبی می‌گرفت هم خیلی روی اعصابم بود. اصلا چه معنی داشت که اون توی یه شهر دیگه زندگی کنه و من هنوز توی خونمون با بقیه بچه‌ها، چرا باید هر دفعه که برمی‌گشت مامان غذای مورد علاقه اونو درست می‌کرد؟ توی اون سن این برای من خیلی حرص درآر بود که باهاش به صورت مهمون ویژه رفتار می‌شد.

خواهرم خیلی زود ازدواج کرد و درگیر کار و زندگی و بچه شد. حالا خودش بارها می‌گه که به بی‌مسئولیتی و آرامش من حسادت می‌کنه که اون مثل من برای خودش نیست و همیشه باید مراقب بچه‌ها و خانواده باشه. زمان‌هایی که اون صرف خونه و خانواده کرد من داشتم پیشرفت می‌کردم و این باعث شد که حالا نوبت اون باشه که به زندگی من حسادت کنه. از این طرف هم یه موقعایی من به اینکه خواهرم زندگی و بچه‌های خودش رو داره حسادت می‌کنم. این حسادت‌ها هیچ وقت تمومی نداره و هر برهه‌ای از زمان، یکی به اون یکی حسادت می‌کنه. این دقیقا همون تلخ‌ترین شیرین دنیاست.