همسایه‌های محترم

«نژادپرستی»

بعد از ظهر

موریس همسایه خوب ماست. یه مرد پا به سن گذاشته که مسئولیت مدیریت ساختمان ما رو به عهده داره. مثل اغلب بازنشسته‌های کانادایی، اغلب روزی چند بار از خونه بیرون میاد تا سگش رو بگردونه و در همون حین به همه چیز دقت می‌کنه. محوطه، پنجره‌ها و احتمالا عیب و ایرادهای احتمالی. بیشتر اوقات سعی می‌کنه مزاحم نباشه اما تک و توک ازش یادداشتی پشت در هست که چیزی رو تذکر میده، یا ایمیلی ازش می‌رسه که باید یه خبری رو به اطلاع همه برسونه.

من زیاد اهل بیرون رفتن از خونه نیستم. ولی هر بار بیرون می‌دیدمش، سری به نشونه سلام تکون می‌دادم و لبخندی می‌زدم و قبل از اینکه بخواد سر صحبت باز بشه راهم رو می‌کشیدم و می‌رفتم. تا اینکه یه روز صبح که توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم، اومد و سلام کرد و بر خلاف همیشه ایستاد و گفت: «هوا خیلی خوبه.» نگاهش کردم و دیدم سگش همراهشه. می‌دونستم قاعدتا نمی‌خواد سوار اتوبوس بشه و احتمالا موضوعی هست که می‌خواد در موردش صحبت کنه که ایستاده. با این وجود خودمو به اون راه زدم و گفتم: «هوای خوبیه!» و اضافه کردم: «سوار اتوبوس می‌شین؟» گفت نه و بعد از یه کمی این در و اون در زدن، شروع به کنجکاوی کرد که کجا میرم. گفتم دارم میرم کالج و بعد صحبت از کار شد و درآمد و اینکه من توی کشور خودم تحصیلات دانشگاهی داشتم ولی اینجا مجبور شدم دوباره درس بخونم و دیگه چیز زیادی نمونده و خلاصه تا رسیدن اتوبوس داشتم سئوال‌هاش رو جواب می‌دادم و خب، تموم که شد حس بدی هم نداشتم. بیشتر از اینکه کنجکاوی به نظرم اومده باشه، به نظرم یه معاشرت ساده بود.

چند ماه بعدش داشتم به گل‌های دم در ورودی آب می‎دادم که موریس رسید و تشکر کرد. لبخند زدم. بعد از درسم پرسید که تموم شده یا نه. گفتم تموم شده و دارم دوره کارآموزی رو می‌گذرونم و بعد هم ممکنه یه مدتی داوطلبانه واسه یه جایی کار کنم که تجربه کاری داشته باشم. پرسید پول هم میدن؟ گفتم نه، کارآموزی که یه بخشی از درسمه و اگه نگذرونم مدرکم رو نمیدن. کار داوطلبانه هم که اسمش روشه، مجانی کار می‌کنی. سری تکون داد و رفت.

چند وقتی گذشت تا اینکه یه بار داشتم وسط برف زمستون بدو بدو می‌کردم که به اتوبوس برسم که از دست دادمش. خوشبختانه زود از خونه بیرون اومده بودم و هنوز وقت داشتم. ساعتمو نگاه کردم و دیدم تا اتوبوس بعدی بیست دقیقه‌ای مونده. برگشتم سمت خونه تا دستکشمو بردارم که یکی  از پشت سرم گفت سلام، دیدم موریسه. گفت: «واسه کار داوطلبانه‌ی بدون پول این جوری می‌دویدی؟» نگاهشون کردم دیدم خودش با بینی قرمز ایستاده، سگشم داره توی برف پشتک وارو میزنه. زدم زیر خنده و گفتم: «نه! این بار جدی جدی کار می‌کنم.» گفت: «مجانی که نیست؟» گفتم نه و هر دو هم‌زمان خندیدیم. بعد از کارم پرسید و گفتم توی یه سازمان غیرانتفاعی وابسته به دولت کار می‌کنم که کارش دادن خدمات به پناهنده‌های سوریه‌ست. خیلی کم در مورد جزئیات صحبت کردم و بعد عذر خواستم که باید به اتوبوس برسم و بدون فکر کردن به دستکشی که وقت نکرده بودم از خونه برش دارم، به سمت ایستگاه اتوبوس برگشتم.

تا تقریبا چند وقت بعدش هر بار صبح زود منو می‌دید که دارم می‌دوم با صدای بلند صبح بخیری می‌گفت و ادامه می‌داد «کار؟» می‌گفتم درسته و بعد بدون توقف خودمو توی اولین اتوبوسی که به مسیرم می‌خورد می‌چپوندم.

تا اینکه یکی از روزای برفی زمستونی که عملا خیابون‌ها و جاده‌ها بسته شده بود و هیچ اتوبوسی نتونسته بود بلندی خیابون ما رو بیاد بالا، من بعد از سه ربع ساعت ایستادن، در حالی که دماغم آویزون شده بود از رفتن سر کار منصرف شدم و یه عکس از وضع خیابون گرفتم و همراه یه پیام برای منشی‌مون فرستادم که من نمی‌تونم بیام، اینجا رفت و آمد کاملا مختل شده و داشتم برمی‌گشتم خونه که باز موریس رو دیدم که حتی توی یخ و سرما هم سگش رو آورده بود پیاده‌روی. گفت: «نرفتی؟» گفتم: «مگه اتوبوس هست؟» یه اشاره‌ای به خیابون‌ها کرد و گفت: «ماشین هم نمی‌شه بیرون برد.» گفتم: «خب شاید برم خونه یه فنجون قهوه درست کنم و سعی کنم از خونه یه کمی کار انجام بدم. الان چهل و پنج دقیقه‌ست بیرونم و تمام بدنم یخ زده.» و یه جورایی توی لفافه خواستم بهش بفهمونم که می‌خوام برم، منو به حرف نگیر! اما در کمال تعجب، برخلاف ادب همیشگی کاناداییش، حرفشو ادامه داد و گفت: «گفتی در رابطه با پناهنده‌های سوری کار می‌کنی؟» سرمو به نشونه تایید تکون دادم. پرسید: «وضع چی میشه؟» گفتم: «وضع چی چی میشه؟» گفت: «وضع کار اینها. البته می‌دونم خیلی از اینهایی که میان تحصیل‌کرده هستن، همه‌شون که بیکار و بازنده و داعشی نیستن. اما خودتو نگاه کن! تو مجبور شدی درس بخونی، کار کنی، داوطلبانه و بدون پول، چند سال طول کشید تا بتونی کار پیدا کنی؟ خب اینام وقتی میان اینجا باید مدارکشون ارزشیابی بشه، باید دوباره درس بخونن، امتحان بدن تا بتونن توی رشته خودشون کار کنن. کار معمولی هم که نمی‌کنن. راست راست راه میرن و دولت باید پول زندگیشون رو بده. دولت هم که خودش نمیده، از من و تو می‌گیره، از مالیات ماهایی که کار می‌کنیم. تا چند سال باید هزینه متحمل بشیم؟ بعد تازه چی، اینا هر کدوم چند تا بچه دارن. میانگین پنج تا بچه همراهشونه. میدونی دولت به بچه‌های زیر هیجده سال هم پول جدا میده. فکرش رو بکن… می‌دونی چه فشاری به همه میاد؟ حالا من نمی‌خوام در مورد موضوع دین و این جور چیزها حرف بزنم اما فکر کن همین بچه‌ها بزرگ بشن، کشور ما میشه عین فرانسه. هر روز درگیری، بمب، حمله… اصلا یه جای دیگه دنیا درگیری شده، آدمای یه دین دیگه، یه نژاد دیگه، یه ملیت دیگه دارن همدیگه رو می‌کشن، بعد ما باید هزینه زندگی اونا رو تامین کنیم. خوشحالیم که توی یه کشور صلح‌طلب زندگی می‌کنیم اما ناآرومی و تروریسم رو با دست خودمون وارد کشورمون می‌کنیم. مشکل یکی دو تا که نیست…»

داشتم یخ می‌زدم، حتی نای شنیدن نداشتم، چه برسه به فکر کردن و جواب دادن. فکر کردم بهترین راه قطع کردن مکالمه، به مودبانه‌ترین شکل ممکنه. لبخندی زدم و گفتم: «کاملا می‌فهمم، اما می‌دونی اینجا خیلی سرده و من هم کاملا یخ زدم، چطوره یه روز وقتی هوا بهتر بود در این مورد صحبت کنیم؟» و خب کلکم کارساز بود. رفت.

چند ماه بعدش یه روز عصر که داشتم از کیفم کلید درمی‌آوردم که برم توی خونه باز دیدمش. گفت دیگه صبح‌ها نمی‌بینمت. لبخندی زدم و گفتم: «دولت امسال سهمیه پذیرش پناهنده‌های سوری رو خیلی کم کرده. طبعا خیلی از ماها توی اون بخش کارمون رو از دست دادیم.» گفت: «از شنیدن خبر بیکاریت متاسف شدم. حالا چطور می‌شه؟» توی دلم گفتم لابد داره به مالیاتش فکر می‌کنه. لبخندی زدم و گفتم: «هیچ… نگران نباش! اونقدر کار کردم که وابسته به حقوق رفاه دولت نباشم، پناهنده هم که دیگه اونقدرا نمیاد. ظاهرا همه چیز مرتب به نظر می‌رسه!» و در رو باز کردم و رفتم تو.

و البته که موریس همسایه خوب ماست!

خارجی و داخلی

«نژادپرستی»

نیمروز

من هیچ فهمی از نژادپرستی نداشتم، با اقوام مختلفی از ایران رفت و آمد خانوادگی داشتیم، در مورد غیر ایرانی‌ها، پدر و مادرم چند دوست عرب داشتند. همه با هم دوست بودیم و بازی می‌کردیم و برای هم نامه می‌نوشتیم و با هم خوش بودیم. تا زمانی که دانشجوی لیسانس شدم و به شهری هزار کیلومتر آن سوتر از تهران رفتم.

هفته‌ی اول تقریبا دو ساعت در صف بانک ایستاده بودم تا نوبتم شود، پسری آمد و نگهبان گفت: «نوبت این آقا است.» من هم قبول نکردم و از نگهبان اصرار و از من انکار… در نهایت هم پسر محترم کارش را انجام داد و رفت. آن روز متوجه نشدم که چرا نگهبان اصرار داشت کار او زودتر انجام شود تا زمانی که در خوابگاه کشف کردم که همشهری بودن عامل مهمی در مناسبات است. بچه‌ها به همشهری خود بدون اینکه شناختی از او داشته باشند اعتماد بیشتری می‌کردند. البته بعدها متوجه شدم که این عامل اتحاد و اعتماد، مثلا در همان همشهری بودن هم، لایه‌های متفاوتی دارد. در مواقعی این که در کدام محله زندگی می‌کردند هم مهم بود و مثلا افراد محله الف، از افراد محله ب، بهتر یا بدتر بودند یا مثلا لهجه‌ی محله‌ الف، از منظر ساکنان محله ب، مسخره بود. جالب این بود که این محله‌ها شاید یک کیلومتر هم از هم فاصله نداشتد.

کشف دیگرم، مربوط به روابط هم استانی بودن، بود. من تنها دانشجوی غیر هم استانی گروهمان بودم. یک هفته‌ی تمام صحبت کردیم که تاریخ امتحان میان ترم یکی از درس‌ها را تغییر دهیم. تاریخ تغییر داده شد و من هم خوشحال و خندان بلیط گرفتم و رفتم تعطیلات. بعد که برگشتم متوجه شدم که امتحان برگزار شده است و هیچ فردی هم زحمت به خودش نداده است به من اطلاع بدهد. همه ‌ی این کشف‌ها را در مدت تقریبا سه ماه کردم و به بیان دیگر در طی سه ماه جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کردم روی بدجنس سیاهش را نشانم داد. بعدها که در مورد مفاهیم مدرنیته و شهروند جهانی می‌خواندم، ناخودآگاه یاد تجربه‌هایم می‌افتادم.

دیروز خیلی اتفاقی در یک کتابفروشی حرف‌های دو دختر بسیار شیک‌پوش در مورد دو توریست زن آلمانی را شنیدم. یکی از زن‌ها به شدت چاق بود. دخترها می‌گفتند: «خارجی‌ها، چاق‌هاشونم خوشگلن!»

از این رهگذر من فقط سعی می‌کنم و گاهی می‌جنگم که خودم و اطرافیانم به دام نژادپرستی نیفتیم.

تا توانی دلی به دست آر

«نژادپرستی»

پیش از ظهر

چند سال پیش کلاس زبان می‌رفتم، توی معارفه متوجه شدم دختر زیبا و قد بلند کلاس با اون چشم‌های کشیده و خمار افغانه که به خاطر جنگ به کشور ما اومدن و اتفاقا پدرش هم خیلی پولدار و تحصیل‌کرده‌ست. ترم سوم استاد کلاسمون تغییر کرد و وقت از دوباره معرفی کردن خودمون، دختر افغان مورد تمسخر شدید استاد قرار گرفت. من از خجالت نمی‌تونستم تو چشمش نگاه کنم و سرمو انداخته بودم پایین و فکر می‌کردم کاش زمین دهن باز می‌کرد و من رو مى‌بلعيد. هیچ کدوممون اما اعتراض نکردیم و دختر رو از جلسه بعدی ندیدیم.

از نظر من همه‌مون نژادپرستیم و فقط درجه شدتش فرق می‌کنه و هیچ هم مهم نیست طرفمون سیاه باشه یا سپید، ایرانی باشه یا غیرایرانی. وقتی حرف از عرب میشه و پسوندش جمله ناخوش‌آیندی. وقتی کرد و لر و بلوچ و آذری رو به کلمات نازیبا نوازش می‌کنیم، وقتی اقلیت فلان رو نجس می‌دونیم و اقلیت بیسار رو دروغگو، وقتی خون آریایی رو پاک می‌دونیم و باقی رو با ناخالصی فراوان، وقتی… یعنی تمام ما نژادپرستیم اما بستگی داره کجا باشیم که نفی‌ش کنیم یا تاییدش و توی چه موقعیتی به نفعمون باشه یا به ضررمون.

مرتبط با موضوع اين هفته: همين حالا چشمم به كانالى توى تلگرام افتاد به اسم يزد بدون افغانى! فراخوان داده براى فلان روزى همه بیان تظاهرات کنند برای بیرون کردنشون، عملی به تمامی رقت‌انگیز و غیرانسانی. حالا اگه تو یه گوشه‌ای از دنیا چنین بلایی سر ایرانی‌ها می‌اومد یقه جر می‌دادن. و پارادوکس بزرگ، توی روز یزد ثبت جهانی می‌شه و توی شب نفرت‌پراکنی.

درس نمی‌گیرند!

«نژادپرستی»

صبح

فیلم و داستان و تاریخ و زندگینامه و چه و چه زیاد است در توضیح چگونگی شکل‌گیری نژادپرستی در دنیا، ولی هنوز من با اساس قضیه کنار نیامده‌ام، همان‌طور که با ارباب رعیتی یا برده‌داری یا یک‌وری‌سالاری کنار نیامده‌ام.

یک جنبه مشترک در بنیان همه اینها می‌بینم. چطور آدم‌های در قدرت نفهمیده‌اند که با فشار آوردن به زیردست یا تحقیر او فقط پایه‌های قدرت خودشان را متزلزل می‌کنند. برای مثال کشورهای مستعمره‌دار، چطور نمی‌فهمند با تضعیف کردن مستعمره فقط و فقط برای چند صباحی پول و قدرت دارند و بعد از آن باید چندین برابر خرجِ حفظِ آن مملکت کنند که بتوانند تاراجشان را ادامه دهند. نژادپرستان هم از این قاعده مستثنی نیستند. به زعم خودشان می‌روند از نژاد پست‌تر آدم اجیر می‌کنند برای فعلگی و کلفتی و نوکریِ بی‌جیره مواجب ولی نسبت به قدرت بشر بی‌اعتنا هستند. به این مهم توجه ندارند که روزی همین نژاد پست چنان قدرتی از ناتوانی اجتماعیش کسب می‌کند که می‌تواند نسل‌ها بجنگد و همه چیز را به کام نژاد برتر تلخ کند. چطور نمی‌فهمند که اگر نژاد پست را تامین نگه ندارند، او نمی‌تواند کارهای سخت و دون‌پایه را آنچنان که درخور شأن و منزلت نژاد برتر است، درست و خوب انجام دهد. آنها که دیدن مناظر کمتر از لوکس را دون شأن خود می‌دانند، چطور در همسایگی‌شان خرابه‌ها و زندگی نابسامان و مردمان زهوار دررفته را تاب می‌آورند. همین استثمارهای دنیای امروز که شاید نام نژادپرستی نداشته باشد ولی عین آن است. چطور سیاستمدارانشان نمی‌فهمند که غارت و چپاول یک کشور در نهایت به زیان کشور خودشان است. باعث آوارگی مردمان یک خطه بودن، نتیجه‌ای جز هجوم همان آوارگان به کشورهای مرفه ندارد.

ازشان انتظار ندارم که نگاه انسانی به آدم‌های دیگر داشته باشند و همه را برابر با خودشان ببینند، انتظار ندارم که به شایسته‌سالاری تن بدهند، نمی‌گویم که از کرده خویش نادم گشته و در صدد جبران برآیند. بلکه با نگاهی به تاریخ واضح است که اگر می‌خواهی حکومتت تداوم داشته باشد نباید دو سطح رفاه اختلاف فاحش داشته باشند، به ویژه در دنیای امروز که به لطف آسانی ارتباط و اطلاع‌رسانی حفظ فاصله با دون‌پایگان سخت‌تر شده است. ایشان آموخته‌اند که روش‌های مبارزه و براندازی‌شان را تغییر داده و مد روز باشند تا بتوانند زودتر به خواستشان برسند. ولی قدرتمندان هنوز همان اساس دمده و مردود را سرلوحه کار خویش دارند.

به خدا پناه می‌برم از این همه خودخواهی

«نژادپرستی»

سپیده‌دم

زن همسایه‌مان سیاه‌پوست و همسرش موطلایی است. آنها دو بچه دارند. دختر شبیه پدر است و پسر سیاه همچون مادر. می‌پرسم: «رابطه‌ات با خانواده شوهرت چگونه است؟» جواب می‌دهد: «نه تو بپرس و نه من جواب بدهم.» از جوابش همه چیز را فهمیده و سکوت می‌کنم.

بعد از ظهری گرم و آفتابی است. چای نعناع دم کرده و به بالکن می‌روم. چند دقیقه‌ای نگذشته که زن همسایه در می‌زند، دو بچه‌اش همراهش هستند. با تعارف من به بالکن می‌آیند. یک بشقاب کیک میوه در دست دارد. می‌گوید: «امروز تولد پسرکم است و می‌خواهم با هم کیک بخوریم و تولدش را تبریک بگوییم. دلم می‌خواست برایش جشن تولد بگیرم اما مادر و پدر شوهرم اجازه ندادند. چون پسرم از نژاد آنها نیست. آنها دخترم را دوست دارند و فقط او را به خانه‌شان راه می‌دهند. آن هم به سبب شباهتی که به پدرش دارند. پسرکم را سیاه می‌نامند. به خانه‌شان که می‌رویم روی خوش به ما نشان نمی‌دهند. اما من تصمیم گرفته‌ام از این پس دخترم را به خانه‌شان نفرستم. به مادرشوهرم گفته‌‌ام به شرطی اجازه دیدن دخترم را دارند که پسرم را نیز بپذیرند. من و پسرم ارزشی برایشان نداریم.» می‌پرسم: «شوهرت چه می‌گوید؟» جواب می‌دهد: «مرد بیچاره چه بگوید؟ چاره را در این دیده که از این شهر کوچ کنیم و جایی دورتر برویم تا هم خودمان و هم آنها راحت شوند. می‌دانی دست خودشان نیست، نمی‌توانند ما را بپذیرند. بین طایفه‌شان راهمان نمی‌دهند. گویا وجود ما موجب سرافکندگی آنها می‌شود. چه کار کنم خدا ما را این رنگی خلق کرده و همسرم هم همین شکل و شمایل مرا پسندیده. اگر دیگران نباشند، زندگی آرامی داریم.»

چهار نفری جشن تولد می‌گیریم و شعر تولدت مبارک می‌خوانیم. سپس کیک می‌خوریم. همان کیکی که مادرشوهر زن سیاه‌پوست از دیدنش چندشش می‌شود. گویا دست‌های سیاه این زن لیاقت پختن شیرینی را ندارند و من به خدا پناه می‌برم از این همه خودخواهی.

تاریکی

«نژادپرستی»

سحرگاه

همین چند وقت پیش در کابل، عده‌ای در راهپیمایی جنبش روشنایی کشته شدند. آدم‌های زندگی من اکثرا به این اتفاق واکنشی ساده نشون دادند: اوه، دوباره کابل؟ از نظر اونها توجه به مسئله‌ی کشوری که اکثرا نامش با خون و گلوله عجیبنه، زیاده‌روی و فانتزیه. برای اون‌ها آدم‌هایی در جغرافیای همینقدر نزدیک، تبدیل به عدد شده‌اند.

یادتون هست؟ بیست و چند سال پیش جوک‌های قومیتی از امروز متداول‌تر بود. به یک رشتیه و یک ترکه و یک فلان شهرستانی خیلی می‌خندیدم. اون موقع توی ذهن‌هامون چی می‌گذشت؟ نمی‌دونم. فکر نمی‌کنم برای هیچ یزدی و اصفهانی دلچسب بوده که یکی بهشون انگ خسیس بودن بزنه یا رشتی‌ها از بی‌غیرت خونده شدن و شوخی‌های جنسی پیرامونشون باید رنجیده باشند. وقت اون شوخی‌ها مهم نبود مردم متعلق به کجای ایرانند. دلشون می‌خواست شهرشون پایتخت بشه تا اونها «بچه تهرون» باشند.

دوست عزیزی داشتم که عرب بود و برای یادگیری زبان و مطابق با برنامه تبادل فرهنگی با ایران، راهی تهران شده بود. چند سال ایران زندگی کرد و بعد برگشت کشور خودش و جنگ شد و دوباره مجبور شد به ایران برگرده. این بار رسما از کشورش فرار کرده بود. با یه چمدون و فقط دو هزار دلار پول، اومده بود که زندگیش رو از صفر بسازه. دوره‌ی اول ایران بودنش براش ساده نگذشته بود. دخترا بهش سلام نمی‌کردن چون عرب بود و پسرها به همین دلیل دستش می‌انداختن و این یعنی اکثرا تنها بود مگر وقتی که با دوستان عربش از کشورهای مختلف هم‌کلام می‌شد. اکثرشون آدم‌های خوبی بودند. همگی به شدت در ایران غریب بودند چون یک گناه واحد داشتند: عرب‌زبان بودند. هیچ کدومشون از عربستان نیومده بودند و ریشه‌ی هر کدوم به یه فرهنگ می‌خورد که زبانشون بعدها تحت تسلط اسلام عربی شده بود. اما برای مردمی که در ایران باهاشون در ارتباط بودند، اونها عرب بودند. کسانی که هزار و چهارصد سال پیش تمدن فخیمشون رو نابود کرده بودند پس امروز باید بیشتر و بیشتر با بی‌محلی و تمسخر و غیره هزینه‌ی اون همه تحقیر ازشون ستانده می‌شد.

دوستم بعد از ده سال زندگی در تهران، یک بار در یکی از اتوبان‌ها کنترل ماشینش رو از دست میده: فضای سبز کنار اتوبان رو تازه آبیاری کرده بودند و اتوبان خیس بوده و ماشین سر می‌خوره و کوبیده میشه به اتومبیل جلویی. با یکی از دوستانش تماس می‌گیره و اون سریع خودش رو می‌رسونه و تصادف رو گردن می‌گیره. دوستم هم گواهینامه داشته و هم ماشین بیمه بوده اما نگرانیش این بود که اگر بفهمن عربه براش دردسر مضاعف شه. همین شد که با موج اول مهاجرت سوری‌ها به اروپا از ایران رفت. رفت جایی که جامعه بپذیردش.

تلخی داستان اینجاست که این تحقیر دیگری منجر به قبول قومی برتر از خودمون هم شده. از مرز هم که خارج می‌شیم برامون ایرانی‌های دیگه‌ای به جز خودمون وجود دارند که بد آرایش می‌کنند، بد لباس می‌پوشند و چون با هنجارهای ما همخوانی ندارند نیازمند تحقیرند. اونها در برابر اروپایی‌ها و آمریکایی‌هایی قرار می‌گیرند که به نظرمون اسطوره‌های شیک‌پوشی و مناسب‌زیستی هستند.

این همه حس تحقیر، این همه باور به نژادی برتر و بهتر از کجا میاد؟ نمی‌دونم. فقط گاهی به نظرم میاد وقتی حرف از مهمون‌نوازی ایرانی‌ ها به میون میاد، بیشتر از واقعیت با طنین تخیل در تماسیم. مگر وقتی که مهمونمون سفیدپوست‌تر از ما، چشم‌درشت‌تر از ما و قدبلند‌تر از ما باشه.

یک قدم عقب‌تر ایستادن

«محدوده دلسوزی و نگران شدن برای دیگران تا کجاست؟»

نویسنده مهمان: پویا گویا

به تصویری که خواهم ساخت، فکر کنید: «عباس برادر ثریاست. برادر بزرگ‌تر. ثریا جوان و زیباست. دانشجوست. عباس ازدواج کرده، و در ساختمان پدری، در همسایگی و نزدیکی با ثریا، پدر و مادرش زندگی می‌کند. از دوره‌ی نوجوانی، ثریا برای خرج‌های اضافه‌اش، به سراغ برادر بزرگتر می‌رفته است. عباس همیشه حامیِ مالی ثریا کوچولو بوده است. حالا ثریا‌ی جوان و زیبا، چندسالی می‌شود که دیگر از برادرش کمک نمی‌گیرد. اما عباس، علاوه بر اینکه در مواقع آرامش و صلح، خواهرش را به حمایت‌های مالی دعوت می‌کند. در مواقع دیگر، اصرار به حمایت فکریِ ثریا نیز دارد. مناسب بودن لباسش برای مهمانی خانوادگی یا رفتن به تئاتر را به او گوشزد می‌کند. شوخی نکردن و معاشرت با پسرعمو‌ی هم‌سن و سال با ثریا را در گوشش می‌خواند. مراقب تلفن‌های ثریاست. از مادرش درباره‌ی ساعت‌های رفت و آمدِ خواهرش پرس و جو می‌کند. وقت و بی‌و‌قت سرزده به در دانشگاه ثریا می‌رود و با توسل به این جمله که «داشتم از این‌طرفا رد می‌شدم، دیدم ساعت ساعتِ خونه رفتن تو هم هست، گفتم بیام دنبالت. کسی که منتظرت نبود؟» او را رصد می‌کند.»

در این تصویر شما برادری را می‌بینید، که رابطه‌ی نزدیکی را با خواهرش داشته است. اما در این مقطعِ زمان به جای حامی و محرم، نقشِ یک مزاحم را به خود گرفته است. مزاحمی که برای ایجاد این شرایط، دلیلِ بسیار موجهی دارد. دلیل یا دلایلی که در چشمِ عموم می‌تواند، صحیح و یا حتی فداکارانه به نظر برسد. عباس نگران ثریاست. چه دلیلی از این محکمه‌پسند‌تر؟

برای ثریای جوان، که حتما و بی‌شک، مانند تمامِ تازه جوان‌های عالم، جهانی منحصر به خودش می‌خواهد و حتمن رازهایی جوانانه و کاملا شخصی نیز برای خودش متصور است، حضور حامیِ سابق، مزاحمِ امروز، عذاب‌آور است. عذابی که جایی برای شکایت کردنش را ندارد. چون عرف حتمن به او گوشزد خواهد کرد که این فرد نگران، برادر، بزرگتر، حمایت‌گر و محرمِ توست.

حالا سوالی که پیش می‌آید، چیست؟ «عباس، تا کجای جهان ثریا حقی برای دخالت و رصد دارد؟» یا «تا کجای حضور عباس در دنیای ثریا، محدوده‌ی امنی‌ست برای رابطه‌ی او با خواهرش؟»

بیایید قبل از اینکه به این دو سوال پاسخ بدهیم، در فرهنگ لغات، نگاهی به معانی برخی کلمات بیاندازیم:
فرآیند farāyand (فرهنگ فارسی عمید) ۱. سلسله دگرگونی‌های طبیعی برای رسیدن به نتیجه‌ای معیّن: فرایند هضم غذا، فرآیند رشد. ۲. مجموعه عملکردهای مختلف برای حصول نتیجه‌ای معین.
نگرانی negarāni (فرهنگ فارسی عمید) ۱. ترس و اندیشه؛ دلواپسی. ۲. [قدیمی] چشمداشت؛ انتظار.
دخالت dexālat (فرهنگ فارسی عمید) داخل شدن در امری یا در کار کسی.

با نگاه به این سه کلمه و معانی‌شان، می‌توانیم یک جمله‌ی توجیهیِ مناسب ِ وطنی بسازیم: «فرایندِ نگرانی، دخالت در امور دیگران است.» یا «مجموعه‌ی عملکردهای مختلف برای حصول آرامش، یا از بین بردن دلواپسی، ما را مُحِق به دخالت در امور دیگران می‌کند.» گرچه که اینطور به نظر می‌رسد، اما قصد من از این سوال‌ها و کلمه ترکیب‌ها و جمله‌سازی‌ها، توجیهِ دخول و ایجاد مزاحمت عباس در دنیای ثریا نبود. بلکه توضیح دلایلی برای این کُهن الگوی‌* ایرانی بود.

متاسفانه، با همین یک تصویر که در ابتدای نوشته‌ام آمده است و با هزاران تصویری که حتما با کمی فکر کردن به ذهن همه‌ی ما خواهد آمد، در‌میابیم که اگر با نگاه به فرهنگ و عرف عمومی بخواهیم به گزینه‌هایی این چنینی نگاه کنیم، هیچ‌وقت مرز و محدوده‌ای منظم و متعارف را نخواهیم شناخت.

روانشناسی مردمی، در این سرزمین، محدوده‌های دلسوزی و نگرانی و دخالت را به خاطر سیال بودن و بی‌رنگ بودن هر کدامشان در فرهنگ ایرانی، نمی‌تواند مرزبندی کند و همیشه با نگاهی سرسری به فرهنگ لغات شخصی، خانوادگی، قومی، یا مذهبی‌مان، می‌توانیم تعریف و مرزی مورد خواستارِ خودمان را بیابیم و به آن عمل کنیم.

به آمار قتل‌های ناموسی، که در آن‌ها سوتفاهم حضوری پر‌رنگ دارد. آمار قهر‌های طولانی‌مدت فامیلی که زیاد دیده و شنیده‌ایم و بی محدوده‌گی‌هایی از این قبیل نگاه کنید! گمان نمی‌برم که بشود، با هیچ متر و معیاری، در این جامعه‌ی بی‌متر و معیار، ترسیم صحیحی از محدوده کرد. مگر اینکه برای شروع، هر کس، از هر جایی که در حدود روابطش ایستاده یک قدم عقب بکشد.

فکر می‌کنم، از اندکی دورتر دیدن حدود و خطوط، بشود جای پای مرزها و تعاریف را حدس زد!

 

*Archetype