ماه: آگوست 2019

سنگام

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

پیش از ظهر

می دانم که با دیدن کلمه سنگام تعجب کردید. فیلم قدیمی هندی چه ربطی به معرفی کتاب عاشقانه دارد! اما حقیقت این است که اولین کتاب عاشقانه‌ای که خواندم، کتاب سنگام بود. گویا کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم که به اتفاق فامیل، برای تماشای فیلم هندی سنگام، به سینما رفتیم. تخمه و بادام و کشمش هم برده بودیم. سرود شاهنشاهی که شروع شد، همه از جای بلند شدیم و پس از اتمام سرود سر جایمان نشستیم. بعد از پایان فیلم چراغ‌های سالن روشن و چهره‌های غمگین آقایان و چشمان سرخ‌شده خانم‌ها به خوبی نمایان شد. ماجرای فیلم دهان به دهان گشت و تقریبا همه اهالی شهر به تماشای فیلم رفتند. من تنها چیزی که از فیلم فهمیدم، رقص و آواز قشنگ هنرپیشه‌ها و خودکشی کوپال فداکار بود.

بعد از چند سال، آرزو کردم که بار دیگر فیلم را ببینم. اما نه تلویزیون به شهرمان آمده بود و نه از ویدیو و… خبری بود. یک روز برادرم کتابی در دست به خانه آمد و گفت: «کتاب سنگام را می‌فروختند. پانزده ریال دادم و خریدم.» خیلی خوشحال شدیم. مادرم سززنش کرد و گفت: «حیف پانزده ریال نیست که به این کتاب دادی. مهم‌ترین وظیفه شما درس و مشق است. باید خوب درس بخوانید و دیپلم گرفته و برای خودتان کسی شوید.» طفلک مادرم با خواندن پیک و مجله و کتاب غیر درسی به خصوص عاشقانه مخالف بود. دلش می‌خواست حواس ما شش دانگ پیش درس و مشق باشد. خلاصه کتاب که با کاغذ کاهی چاپ شده بود، دست به دست گشت و در آخر به من که از همه کم‌سن‌تر بودم رسید. یادم می‌آید که چقدر با ولع خواندمش. نویسنده این کتاب، شرح داده بود که دقیقا از روی فیلم سنگام رونویسی کرده است. اما اسم نویسنده یادم نیست.

حکایت سه دوست بسیار صمیمی، دو پسر که عاشق یک دختر می‌شوند و سرانجام یکی از عشاق خود را فدای دوست صمیمی‌اش می‌کند و کنار می‌کشد و این فداکاری به قیمت جانش تمام می‌شود و با خودکشی، خود را از زندگی دو دوست عزیزش کنار می‌کشد. از دیالوگ‌های مورد علاقه من در این فیلم، آخرین گفتگوی این سه دوست است. وقتی کوپال و سوندار در مورد رادا به هم تعارف می‌کنند که من می‌روم، تو بمان، رادا با اعتراض می‌گوید: «‌کی به شما این حق را داده است که باز هم دست به دست هم بدهید و در مورد سرنوشت من تصمیم بگیرید؟ هر کسی ممکن است عاشق شود. عشق جز زندگی آدم است. اما ازدواج یک وظیفه است. یک وظیفه مقدس. من این وظیفه را به خوبی انجام دادم. عشق ممکن است بمیرد و از بین برود، اما ازدواج همیشه مثل کوه پایدار است. من هم مثل شما بشرم. من یک جنس قابل فروش نیستم گه گاهی در خانه این و گاهی خانه آن باشم. گاهی این دوست و گاهی آن دوست مرا قربانی کند.»

راستی قدیم ها در خانه‌ها این همه کتاب پیدا نمی‌شد. در خانه ما، پدر قفسه کوچکی داشت که چند جلد کتاب چیده بود. دیوان حافظ، قرآن کریم، مفاتیح‌الجنان، نهج‌البلاغه، رساله آیت‌الله خوئی و شاهنامه فردوسی. اما وقتی علاقه من و برادرم را برای کتابخوانی و جمع‌آوری کتاب دید، خیلی کمکمان کرد.

Sangam

 

عشق و حسادت

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

صبح

یه سال تابستون تصمیم گرفتم چند تا درس‌ عمومی رو به عنوان واحد تابستونی بردارم تا توی ترم عادی روی درس‌های اصلی متمرکز بشم. بیشتر دروس مذهبی رو انتخاب کرده بودم که درس مشترک خیلی از بچه‌ها محسوب می‌شد و برخلاف کلاس‌های تخصصیم که نهایت سی نفر جمعیت توش بود، کلاس عمومی پر بود از دانشجوهای رشته‌های مختلف و از قضا در بدترین ساعت بعد از ظهر. این بود که به جز یکی دو تا ردیف اول، عملا بقیه کلاس مشغول کارهای دیگه بودن. یکی نقاشی می‌کرد، یکی چرت میزد، یکی قضیه خواستگاری دیشب رو برای بغل‌دستیش تعریف می‌کرد، استاد هم که به کسی کاری نداشت و درس خودش رو میداد.

کلاس‌های ترم تابستونی رو اون سال توی یه مدرسه توی خیابون ایتالیا برگزار کرده بودن. یادمه اون سال‌ها من زیاد پیاده‌روی می‌کردم و این بود که ترجیح می‌دادم یه جایی توی بلوار کشاورز پیاده بشم و باقی راه رو، هر چقدر هم که کم باشه، پیاده برم.

فکر کنم توی همین پیاده‌روی‌ها بود که متوجه عکاسی کوچیکی شدم که بیرونش یه جعبه پر از کتاب گذاشته بودن. از آقای پیری که توی عکاسی کار می‌کرد جویا شدم و جواب شنیدم که کتاب‌های دست دومه و به جعبه‌های بزرگتری توی مغازه اشاره کرد. با خودم حساب کردم ملت که سر کلاس همه کار می‌کنن، خب منم یه کتاب می‌خرم و سرم به خوندن گرم میشه تا دو سه ساعت بگذره و شروع کردم به زیر و رو کردن کتاب‌ها و این شروع ماجرای کتاب خریدن‌های من بود. هر بار که کلاس داشتم و از همون مسیر رد می‌شدم، امکان نداشت دست خالی از مغازه بیرون بیام.

میون همون کتاب‌ها یه کتابی بود که که عجیب روی من اثر گذاشت. یه بار خوندمش، گیج شدم، دوباره خوندمش، گیج‌تر شدم. به گمانم عاشق کتاب، یا نحوه نوشتنش شده بودم، یه چیز عجیبی بود. در واقع بیشتر از این که راجع به عشق باشه، راجع به حسادت بود. نویسنده حتی سعی نکرده بود وجه عاشقانه داستان رو برجسته کنه… اما من وسط اون همه حسادت، فقط عشق رو احساس می‌کردم… با همه وجودم.

من کتاب زیاد خوندم، اما هیچکدومش منو به این حس نرسوند. نمی‌دونم چه بلایی سرم آورد، اما حتی همین حالا هم اگه به من بگن می‌تونی فقط یه کتاب از این کتابخونه برداری و بری، من فقط همین کتاب رو برمی‌دارم: پایان یک پیوند، اثر گراهام گرین رو.

پایان یک پیوند

بوی پودر تالک

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سپیده‌دم

دبیرستانی بودم، اول یا دوم، کتابخانه مدرسه‌مان کتاب زیاد داشت و اکثرا هم رمان خارجی، گمانم کسی تابه‌حال بهشان دقت نکرده بود. وقت فهرست کردن هم یکی دوتا از بچه‌ها را به‌ کار گرفته بودند که فهرست کنند و شماره بزنند. اگرچه حتی اگر خودشان هم می‌آمدند و چک می‌کردند بعید بود از محتوای کتاب‌ها سر دربیاورند و خدا را شکر که چک نمی‌کردند و سر در نمی‌آوردند. بسیاری از کتاب‌های به‌یادماندنی‌ام را آنجا خواندم. یکی‌شان «خاطرات یک گیشا» بود. انتخابش کردم چون حجیم بود و من عاشق رمان‌های طولانی بودم. یک شب خواندم تا صبح، تمام نشد؛ با خودم بردمش مدرسه و زیر میز، سر کلاس خواندن را ادامه دادم و گریه کردم و خودم را از غصه کشتم و تمام که شد بغلش کردم و عطفش را بوسیدم، کاری که با همه‌ کتاب‌های عزیزم می‌کردم. بعد مرحله دومش شروع شد. یعنی دوباره خواندن و رونویسی از قسمت‌هایی که دوست داشتم. (بعدتر هر وقت دلم برای کتابی تنگ می‌شد، می‌رفتم سراغش در دفتر تکه‌کتاب‌ها -که تا این اواخر و قبل از شیوع پی‌دی‌اف‌ها داشتم- و تکه‌های برگزیده‌ام را می‌خواندم ودلتنگی‌ام تاحدودی برطرف می‌شد.) یک شب تا صبح هم با نوشتن از روی کتاب عشق کردم و بالاخره مدت قرض گرفتن تمام شد و پسش دادم.

هروقت یاد سایوری سان می‌افتادم، یاد عشق عجیب و پاک و کودکانه‌اش به رئیس و بو کردن پودر تالک در مغازه‌ها برای اینکه یاد بوی پوست او بیفتد قلبم از نو می‌شکست. هر وقت یاد لحظات خوش‌ سایوری و رییس می‌افتادم؛ نوبوسان را می‌دیدم که چشم‌هایش را از درد روی هم فشار می‌دهد. هروقت پوست خیلی صافی می‌دیدم یاد مامه‌هاسان می‌افتادم که سنگین رنگین است و پوستش به صافیِ چینی.

انقدر از این کتاب تکه و جمله در خاطرم هست که ممکن است هر چیزی حتی الان و بعد از چهارده سال مرا به‌یاد آن بیندازد و قلبم را بلرزاند.

همان سال کتاب را که خوانده بودم، شب عید با مادرم برای خرید ماهی به خیابان سرچشمه رفته بودیم و در خیابان مردی را دیدم که سی‌دی فیلم روی زمین گذاشته و می‌فروشد. از دور چهره‌ سایوری عزیزم را با آن چشمان آبی افسونگر روی جلد سی‌دی دیدم. لازم نیست بگویم که قلبم از طپش ایستاد. بار اولی بود که فیلم می‌خریدم. باورم نمی‌شد فیلمش ساخته شده باشد و بیشتر از آن، باورم نمی‌شد که انقدر راحت فیلم را به‌دست آورده بودم. در تمام مدتی که فیلم را می‌دیدم از هیحان می‌لرزیدم.

چندسال بعد قرار شد توی کلاس فرانسه، فیلمی را برای بچه‌ها توضیح بدهیم، با افتخار از صحنه‌های فیلم کپی رنگی گرفتم و همه‌ کلاس را با سایوری آشنا کردم.

آخ انقدر دلم تنگ شده که الان دوباره شروع می‌کنم به خواندنش.

خاطرات یک گیشا

ملکه قلب‌ها و پری دریایی

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سحرگاه

وقتی که قرار شد برای هفته عشق در مورد کتاب عاشقانه‌ای که خوندیم بنویسیم به کتاب‌های زیادی فکر کردم که خیلیاشون رمان‌های معروفی بودن و ممکنه خیلی‌ها اون‌ها رو خونده باشن. دنبال کتاب متفاوتی گشتم که به نظرم عاشقانه باشه و شاید کمتر شناخته‌شده. توی این میون کتابی به ذهنم رسید که وقتی اولین بار خوندمش اصلا انتظار همچین مفهوم بکری از عشق رو توی همچین کتابی نداشتم. کتابی که به اعتبار نویسنده‌ای خریدمش که بیشتر به عنوان نویسنده کتاب کودک می‌شناختمش و ممکنه خیلی‌های دیگه هم نظر منو داشته باشن.

«شل سیلوراستاین» رو خیلیامون به عنوان نویسنده کتاب کودک و نوجوان و اون هم طنز می‌شناسیم. منم توی نوجوانی کتاب‌های سیلوراستاین رو خونده بودم و به شدت تحت تأثیر ادبیات متفاوتش قرار گرفته بودم. ۲۳ یا ۲۴ ساله بودم که توی کتابفروشی یک کتاب از سیلوراستاین دیدم و به یاد روزگار نوجوانی خریدمش. وقتی پشت کتاب رو خوندم که «شل سیلور استاین رو در تمام جهان به عنوان شاعر عشق، آزادگی و لبخند می‌شناسن»، اصلا انتظار مواجهه با یه کتاب عاشقانه رو نداشتم. کتاب ملکه قلب‌ها و پری دریایی شل سیلوراستاین با ترجمه بی‌نظیر چیستا یثربی. روی جلدش نوشته «کتابی از نزدیک قلب». به نظرم تا حدود زیادی درست نوشته.

کافیه کتاب رو باز کنین تا با برخورد با اولین شعر، حس بی‌نظیری که گفتم رو تجربه کنین:
«از وقتی عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم!
و این عالی است!
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را به من بخشیدی
متشکرم!»

من اون زمان به تازگی یه عشق جدید و متفاوت رو تجربه می‌کردم و این شعر حس عجیبی بهم داد. فرصت پرواز کردن و زمین خوردن بدون ذره‌ای ناراحتی اون هم به صرف تجربه یه حس متفاوت و ناب که هر روز می‌تونه یه چیز جدید برات رو کنه. من هنوز هم معتقدم که عاشق شدن فرصت تجربه کردن چیزهایی رو بهمون می‌ده که حتی فکرش رو هم نمی‌کردیم و اولین شعر این کتاب داشت همچین مفهومی رو به من القا می‌کرد.

البته این رو بگم که کتاب هنوز هم تم کودک و نوجوانانه رو داره ولی چند تا شعری داره که من مضمون اون رو توی خیلی از کتاب‌های عاشقانه هم ندیدم. مفهوم آزادی و رهایی که توی عشق هست به همراه اعتماد، تمنا و رشد کردن. امیدوارم اگه این کتاب رو خوندین همون حسی که من تجربه کردم رو داشته باشید.

در انتها هم یه بخش از شعر «بیا مرا ببر» که شعر مورد علاقه من توی این کتابه رو براتون می‌نویسم:
«او می‌گفت:
بیا، مرا ببر «کَری*»
مرا کمی دورتر ببر
مرا یک مایل جلوتر ببر
نمی‌دانم یک مایل جلوتر کجاست
ولی می‌دانم اگر به تو تکیه دهم
می‌توانم به آنجا بروم
پس بیا مرا ببر «کَری»
مرا کمی دورتر ببر…»

* اسم فرد

ملکه قلب‌ها و پری دریایی

خربار

«کار خانگی»

بی‌وقتی

پیر و خسته شدم. دروغ نمی‌گم. بیمار هم هستم. همه چیز انگار دست به دست هم داده. چند ساله مسئول مستقیم کارهای خونه هستم؟ حسابش از دستم در رفته. از کارهای بدنی مثل نظافت و خرید و آشپزی بگیرید تا کارهای فکری مثل رتق و فتق امور مالی، گرفتن وقت دکتر و برنامه‌ریزی (و تکرار مدام این که مبادا یادت بره و جریمه بشی)، از کارهای خارج منزل، کاری که روزی هشت ساعت انجامش میدی و به ازاش پول می‌گیری تا کارهای داخل خونه، کاری که بیست و چهار ساعت هم برای انجام دادنش کمه و به ازاش هیچ پولی نمی‌گیری.

اما من دیگه خسته شدم. خسته و پیر و بیمار شدم. اونقدر که روزی هزار بار از خدا مرگ می‌خوام بلکه بتونم استراحت کنم. هیچ دلیلی به جز عشق (شما بخونین حماقت) سراغ ندارم که وادارم کنه به این ظلم حتی برای یه روز بیشتر تن بدم. بارها شده از خودم پرسیدم که ما چند نفر آدمیم و از این دستشویی استفاده می‌کنیم، اما چرا فقط من مسئول شستن دستشویی هستم؟ چرا فقط من غذا می‌پزم؟ چرا فقط من جارو می‌کنم، چرا فقط من باید حواسم به پر و خالی شدن یخچال باشه؟ چرا وقتی مریضم یک لیوان آب دستم نمیرسه اما من پرستار همه اعضای خونه هستم؟ چرا باید مراقب قبض‌ها و بدهی‌ها باشم؟ چرا فقط من باید مسئول همه چیز باشم؟

یک بار به عمد دستمالی را لوله کردم و گذاشتم جایی جلوی چشم کف آشپزخانه. کمی هم کچاپ رویش ریختم انگار که زمین کثیف بوده و با این دستمال تمیز شده. نتیجه چی شد؟ دو هفته تمام دستمال وسط آشپزخانه ماند و هیچکس واکنش نداشت. خیلی راحت وقت راه رفتن دستمال رو دور می‌زدند! عاقبت خودم دولا شدم و توی سطل انداختمش.

حالا می‌دونید مصیبت بزرگتر چیه؟ این که من تازه وسط این همه بدبختی، فقط از دست خودم عصبانیم و فقط خودم رو ملامت می‌کنم که لابد از اول اونها رو عادت به کار خونگی ندادم. همه تقصیر رو یک تنه به گردن گرفتم. لابد کمال‌طلبی تاریخی مادران ایرانی رو داشتم با این توهم که هیچکس نمی‌تونه به خوبی خودم کاری رو تمام کنه. اما من از تحمل بار ملامت کردن خودم هم خسته شدم. عین خری که زیاد بارش کرده باشن، حاضرم با آخرین سرعت تا دره بدوم و از اولین بلندی خودم رو پایین پرت کنم. به گمانم اون موقع آدم‌های کنارم صدای منو بشنون… صدای خودم رو که نه، صدای خرد شدن استخون‌هام رو.