ماه: جون 2018

فضای شخصی میان ما

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

مهمان هفته: محمد افراسیابی

مرزی است میان فضای شخصی من و تو. اگر من بی‌اجازه‌ پا به درون فضا تو گذارم، هوارت به آسمان خواهد رسید که چرا آرامم نمی‌گذاری. گشادی این فضای یا حوزه‌ شخصی برای تمامی انسان‌ها یکسان نیست. هرچه رابطه‌ ما با طرفمان صمیمانه‌تر باشد، دیواره‌ این مرز کوتاه‌تر و گشادی آن بازتر می‌شود. خلق‌وخوی فرد نیز در گشادی و تنگی فضا‌ی شخصی مؤثر است. یعنی هرچه فرد از نظر روانی سالم‌‌تر باشد فضای شخصی او بازتر و ورود ناآشنایان بدان حوزه، آسان‌تر خواهد بود زیرا چنان فردی به دلیل رفتار منطقی‌اش، کمتر چیزی برای پنهان کردن از دیگران دارد.

در حوزه‌ شخصی من با همسرم نه دیواری هست و نه صندوق سر به مُهری. اولین شامی که با هم خوردیم رفتار ساده و صمیمانه‌ او مرا بهت‌زده کرد. ‌در پی چاره بودم که چشمم به یک اسکناسی در زیر پای گربه‌ای که به او غذا می‌دادم، افتاد. از رستوران که خارج شدیم داستان برایش گفتم. او گفت: من که پول داشتم، چرا به من نگفتی؟ انتظار چنان رفتاری از یک دختر در فضای مردسالارانه‌ای که من در آن رشد یافته بودم، نداشتم. رفتار او در برخوردهای بعدی متقاعدم که کرد که در او صفایی هست منحصر به خودش. آشنایی ما بدین‌سان پایه‌ریزی شد.

در این پنجاه‌سال زندگی مشترک، رازی از هم پوشیده نداشته‌ایم. داستان نامه‌ عاشقانه‌ پزشکی از تبار اعراب سعودی که در ماموریتش با تیم پزشکی حجاج در سفر به حجاز، به او نوشته بود، با خنده توی اتوبوس به من داد تا برایش ترجمه کنم. هرگز چرایی و چونی در رابطه‌ دوستی من با زنان همکارم به میان نیامده است. دنیای مجازی من به روی او باز است. هر از گاهی هم مطلب یا ترانه‌ای در دیواره‌ من هم‌خوان می‌کند. موبایل هر دوی ما قفل و بند ندارد. حساب بانکی او را من اداره می‌کنم و خانه‌ مشترک ما به نام او است.

روزی یکی از دوستان شماره تلفن مرا از او خواسته بود. همسرم برای اجرای خواسته‌ او موبایلش باز کرده بود تا شماره‌ مرا که حفظ نبود به او دهد. دوستم که مشاور امور خانواده است گفته بود: «اختلاف بیشتر مراجعین من ناشی از سرکشی یکی از زوجین است به موبایل دیگری. جالب است که تو حتی شماره‌ ممد را از بر نیستی. بی‌جهت نیست که رابطه‌ی شما این‌قدر صمیمی است.»

بله صفا و صداقت همسرم موجب گرمی روابط خانوادگی ماست، اما این بدان معنا نیست که ما هیچ اختلاف نظری نداریم. یا بقول ایرانیان من «زن‌ذلیل» هستم و او حاکم مطلق. نه، ما هم اختلاف سلیقه داریم. همان روزهای اول زندگی مشترک، روزی او افسرده بود. دلیلش را پرسیدم اما او از دادن پاسخ صریح طفره رفت. گفت: «چیز مهمی نیست. من گاهی این چنین می‌شوم.» گفتم: «افسردگی بی‌جهت حاصل نمی‌شود. اگر از من رنجیده باشی با بیان آن می‌شود چاره‌اش کرد وگرنه رنجش‌ها که روی‌ هم انباشته شد، انفجار پیش خواهد آمد.»

اختلاف سلیقه هنوز هم هست در هر موردی اما اطمینان به صداقت در رابطه ما را بهم پیوسته است و فضای شخصی میان را وسعت داده است.

یک پنجره

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

بامداد

فضای شخصی من خونه‌ام است و شخصی‌ترش اتاق کارم که توش میز و کتابخونه و وسایل طراحی هست و عشق‌ترین جای دنیاست. در کل از بعد از ازدواج خونه‌ام  فضای شخصیمه.  قبل از اون توی خونه پدری هم اتاق خودمو داشتم ولی برای من اونقدر که دلم می‌خواست شخصی نبود. حریم فقط در و دیوار نیست‌. مثلا درسته توی اتاق خودم بودم ولی ساعت خواب برای همه یکی بود. این قانون خونه‌مون بود اگه چراغ اتاقم روشن بود اونقدر غرغر  می‌شنیدم تا خاموشش کنم و بخوابم. یا خاموش کنم ولی همچنان پای کامپیوتر نشسته باشم بی‌سر و صدا.  بعد اگه کسی بیدار می‌شد می‌دید بیدارم باز انقدر غرغر می‌شنیدم تا این دفعه برم بخوابم واقعا. حالا توی خونه خودم از آشپزخونه تا هال و اتاق خواب هر وقت بخوام فضای شخصیمه. هر جاییش باشم می‌تونم کتاب به دست یا گوشی به دست یا چای به دست باشم. می‌تونم توی هپروت برم و خیالبافی کنم. یا توی کتابام غرق شم.

ولی آدم که همیشه توی خونه خودش نیست. گاهی مسافرت میری یا وقتایی که مهمون توی خونه‌ات داری. توی هر موقعیتی من بازم فضای شخصی می‌سازم برای خودم. کلا اگه یه کنج امن نداشته باشم بهم خوش نمی‌گذره. اگه قرار باشه چند روز خونه کسی بمونم اول از همه یه جای چرت زدن لازم دارم که بی‌مزاحم بتونم کتاب بخونم و وبگردی کنم. هیچ دوست ندارم موقع کتاب خوندن کسی دور برم باشه و سوال‌ییچم کنه. یا وقتی گوشی دستمه بخواد اونم ببینه اون تو چه خبره. توی مهمونی هم اگه بیشتر از دو سه ساعت جایی باشم حتما وسطاش دو دقیقه خلوت لازم دارم. برای اینکه مغزم استراحت کنه. از بس که خودم آدم کم حرفی‌ام جلو پرحرفیای بقیه کم میارم و زود خسته میشم. به خودم استراحت میدم.

اگه بالکن باشه میرم یه هوایی بخورم. اگه اتاق بچه‌ها خلوت باشه میرم اونجا دراز می‌کشم. اگه هیچ گوشه خلوتی نبوده شده که به دستشویی پناه بردم. البته فقط دستشویی‌های خوشبو و قشنگ رو انتخاب میکنما. میرم صابونا و شمع‌های عطری و خوشبوکننده و بوگیر و آیینه اینا رو چک می‌کنم، یه آبی به سر و صورتم می‌زنم، پای آیینه شکلک درمیارم و از این مسخره بازیا. تازه میشم و برمی‌گردم توی جمع.

بعضی وقتا جایی هستم که فضای شخصی از اینم کوچیک‌تر میشه. با خودم یه کیف صورتی گنده می‌برم که خرت و پرت توش زیاد جا میشه دلخوش به کتابای تو کیفم می‌شینم به خزعبلات اجباری گوش میدم. نمی‌دونم چطور توضیح بدم شاید مثل لاک لاکپشته این کیف برام. میتونم مثل یه پنجره سرمو بکنم توش دنیای خودمو ببینم و از دنیای بیرون جدا شم. می‌تونم دلخوش باشم که به زودی از این جای کسل‌کننده یا آزاردهنده میام بیرون. خونه‌ها و آدمایی هستن که هیچ دلم نمی‌خواد زیادی قاطیشون شم. این کیف برای اون موقع‌ها عالیه. امن و بزرگ و مهم‌تر از همه کار دست یه دوست که حس خوبی بهم میده.

می‌دونین گاهی فضای شخصی از اینم کوچک‌تر میشه. اون موقع که حتا اگه توی یه ساختمون هزار متری باشی یک وجب جا برای خودت بودن نداشته باشی. مثل همون و مدرسه و دانشگاهی که میگه تو اگه فقط به «این شکل» باشی، فقط تو «این چارچوب» باشی قابل قبولی. اون وقت انقدر اجبار توش هست که فضای شخصی میرسه به پشت چشم‌های آدم. از پشت پنجره چشم‌ها به دنیای غریبه نگاه می‌کنی. این ور پلک، خودتی و افکار و عقایدت، کسی بهش دسترسی نداره، مقعنه سرت هست ولی توی خیالت موهات داره باد میخوره. بعضی چیزا با این ترفندا فقط قابل تحمل هستن. اینا فضاهای شخصی من هستن و ریز یا درشت توشون احساس امنیت می‌کنم.

فضا و ذهن باز

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

نیمه‌شب

مدتی بود که من و همسرم یک جا کار می‌کردیم، مسیر و زمان رفت‌ و‌ آمدمان یکی بود، دوستانمان هم که مشترک بود. سفر هم که با هم می‌رفتیم. جوری شده بود که فقط زمان‌های دستشویی رفتن با هم نبودیم. اولش برایمان عجیب بود ولی عادت کردیم و خوش بهمان گذشت و خیلی عادت کردیم. به خودمان آمدیم دیدیم بدون همدیگر کاری نمی‌توانیم بکنیم. و این ترسناک بود، خیلی ترسناک. با هم بودنمان برایمان شیرین بود ولی این شکل از وابستگی‌مان به یکدیگر نه.

تصمیم گرفتیم برنامه‌های غیرمشترک جور کنیم. برای او راحت‌تر بود. با عضویت در یک تیم فوتبال دوستان جدید و فعالیت جدیدی پیدا کرد ولی من از ورزش خوشم نمی‌آید. برای وقت خودم دلم می‌خواست کار واقعا هیجان‌انگیزی بکنم. مدتی دنبال گروه‌های کتابخوانی گشتم، دو مشکل سر راهم بود یکی زبانشان را بلد نبودم و دیگری گروهی نبود که عضوش شوم. برای کارهای داوطلبانه گشتم. ولی همه‌شان دوره‌های بخصوصی می‌خواستند که من نگذرانده بودم و نمی‌توانستم بگذرانم. چندتایی دوست هم‌زبان پیدا کردم و با آنها دوره‌های کافه گذاشتیم. آنها هم دنبال گذراندن زمانی برای خودشان بودند. ولی آن هم دوامی نداشت. من خودم خیلی مشتاقش نبودم، جمع به مذاقم سازگار نبود. سر آخر دیدم مدتی که همسرم بیرون است، خانه‌مان خالی می‌ماند و می‌توانم زمانم را همانجا به هر کاری دلم می‌خواهد بگذرانم. یک روزهایی ورزش می‌کردم، یک روزهایی کتاب می‌خواندم یا وبلاگ می‌نوشتم. کار با رنگ‌هایم را دوباره شروع کردم. جوری شد که دو ساعت تنهایی‌ام برایم کم بود و وقتی همسرم برمی‌گشت نه تنها نفهمیده بودم چطور گذشت بلکه هنوز کلی کار نکرده داشتم. خانه کوچکمان تبدیل شد به اتاق بزرگی برای من.

راضی‌ست و راضی‌ام. با خارج شدن از پیله دو نفره زیبایمان، انسان‌های بهتری هستیم. کمتر به پر و پای همدیگر و سر و چشم اطرافیان کار داریم. حرف‌های هیجان‌انگیزتر و به‌دردبخورتری برای گپ زدن داریم. نگاهمان به اطراف وسیع‌تر شده و زندگی را بهتر و آسان‌تر می‌گیریم.

پیدایم نکن

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

شبانگاه

نشسته بودم در فضای خالی بین سینک ظرفشویی و اجاق گاز. تازه سبدها و لگن‌ها را چیده‌بودم توی کابینت و همان‌جا نشستم روی فرش پولکی سیاه کوچک و سیگار روشن کردم و گوشی را دستم گرفتم تا محض استراحت چهار صفحه کتاب هم بخوانم. همان‌ موقع دوستم که برای کمک به اسباب‌کشی آمده بود پیشم از اتاق آمد بیرون و دنبالم گشت و صدایم کرد. تازه فهمیدم که مرا نمی‌بیند؛ تازه فهمیدم این‌جا پنهانم؛ تکان نخوردم. گذاشتم بگردد ببینم کی پیدایم می‌کند. کمی که گشت دود سیگارم جایم را لو داد. بلند نشدم به‌جایش صدایش کردم بیاید بنشیند روبه‌روی من و ببیند پنهان شدن ‌چه خوب است. بعد کم‌کم عادت کردم وقت کتاب‌خواندن، وقت سیگار کشیدن، وقت داستان‌ نوشتن، وقت گریه کردن و هر وقت که دلم نمی‌خواست صدای کسی را بشنوم فرار کنم بیایم این‌جا؛ همین‌جا که الان هم نشسته‌ام.

یکی از نویسندگان آشنا یک‌بار توصیه کرده بود: «در خانه یک‌جایی پیدا کن برای نوشتن.» گفتم مگر خانه‌های ما چقدر هست که برای خودم جا پیدا کنم؟ گفت: «جای خاصی لازم نیست یک گوشه‌ خانه را پیدا کن و آن‌جا بنویس». من گوشه‌ام را پیدا کرده‌ام و داستان‌ها هم مرا پیدا می‌کنند.

جالب است که تحت هیچ شرایطی کسی جایم نمی‌نشیند و آن‌جا را همه به‌عنوان جای‌ من به رسمیت می‌شناسند و وقتی بخواهم خیلی به کسی حال بدهم می‌گذارم به‌اندازه کشیدن یک سیگار بنشیند جای من. گمانم آن آرامشی که آن‌جا دارم هیچ کجای خانه ندارم.

قبلا توی خانه‌ مادری‌ام که بودم کمد دیواری بزرگی داشتم که روی دیواره‌ داخلی‌اش یک کاغذ بزرگ چسبانده‌ بودم و وقت‌هایی که دلم می‌گرفت می‌رفتم می‌نشستم تویش و جوری‌ که فقط نوک ناخن‌های لاک‌زده‌ام بیرون باشد روی ‌آن کاغذ می‌نوشتم تا ته‌ته دلم خالی شود و آرام شوم. از آن خانه که رفتیم دلم برای تنها چیزی که تنگ می‌شد همان گوشه‌ دنج و پنهانم بود.

حالا قرار است ماشین‌ظرفشویی بخریم و جایش همان‌جا در کنج من است. دلم می‌خواهد پولمان جور نشود و نخریمش. ظرف شستن گمانم اندازه‌ از دست دادن پناهگاه‌ سخت نیست.

تنهایی ملس سحرآمیز خرمالویی

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

شامگاه

دلش گرفته است. دلش به اندازه تمام شهرهای خاموش گرفته است. شاید به اندازه تمام آدم‌ها. دلش وقتی می‌گیرد کوله‌پشتی‌اش را برمی‌دارد و پاورچین پاورچین از خانه میزند بیرون. در جست و جوی گوشه‌ای دنج. در آرزوی آسمانی که کمی آفتابی باشد. در رویای تنفسی برای فراموشی.

گوشه دنجش اما کیفیتش از دنج نبودنش است و حال و هوای عجیبش نتیجهٔ ازدحام حضور کمرنگ آدم است. آدم‌هایی که هرکدامشان قصه خودشان را دارند و در ازدحام مترو و اتوبوس و خیابان قصه‌هایشان محو میشود و رنگ‌های زندگی‌شان در هم می‌آمیزد. برایش آرامشی در شلوغی یک کافه نهفته است که در آبی‌ترین برکه خوشبخت یا سرسبزترین باغ پرتغال یافت نمی‌شود. می‌نشیند گوشه‌ای از کافه که دید خوبی به خیابان اصلی دارد. به حضور عجیب رنگارنگ آدم‌های متفاوت، به روایت‌ها و قصه‌هایی که هر یک سوار بر دوش آدمی از خیابان عبور می‌کنند فکر می‌کند. به امید‌ها و ناکامی‌هایی که توی ذهن آدم‌های قصه چرخ می‌خورند. به شباهت‌ها و تفاوت‌های رنگ دل‌های آدم‌ها و رنگ قدم هایشان.

یک فنجان قهوهٔ تلخ سفارش می‌دهد و در حالی که نخستین جرعه را می‌نوشد به این فکر می‌کند که چرا گوشه دنج و فضای شخصیش این همه با بقیه تفاوت دارد. چرا دنجی برایش در ازدحام حضور حجیم آدم‌هاست و تنهایی برایش در تنها نبودن تعریف می‌شود. در حالی که از پنجره کافه به غروب نارنجی شهر بی‌در و پیکر نگاه می‌کند از خودش می‌پرسد چه چیزیست که دلش را این همه به  آدم‌هایی که عبور می‌کنند نزدیک می‌کند. چه چیزی‌ست در حضورشان که به گوشه دنجی که برای خودش تعریف کرده معنا می بخشد. جواب این سوال‌ها را نمی‌داند.

تنها چیزی که می‌داند این است که در ازدحام شهر بی‌سامان و در عبور عابر‌های معمولی، آرامشی عجیب نهفته است. یک تنهایی ملس سحرآمیز خرمالویی. انگار که در هیاهوی آدم‌ها تنها باشی چون هر کسی دارد توی دنیای خودش سیر می‌کند. انگار که در حضور و عبور آدم‌ها آرامشی عجیب بیابی. آرامشی از جنس یک فاصله سحرآمیز که به ناچار با رهگذران ناشناخته حفظ می‌کنی. آرامشی شبیه رقص قلم موی آبرنگ وقتی با حوصله نقش یک گل ارکیده صورتی را روی پیکر پاک کاغذ سپید نقش می‌زند.

گمشده

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

غروب

یکی از راهکارهای مامانم بود، برای اینکه خودش را از جمع کردن لایتناهی اسباب‌بازی خلاص کند. نامگذاری یک گوشه از اتاق پذیرایی به نام گوشه‌ من. وقتی در پایان روز همه دور هم جمع می‌شدیم، هر کس می‌توانست به کارهای عقب‌ماند‌ه‌ شخصی‌اش برسد. مادر کتاب بخواند، پدر مجله‌هایش را مرور کند، و من با قطار و ماشین‌هایم سرگرم باشم. معمولا این‌ گوشه با یک روسری یا پارچه‌ آشپزخانه مشخص می‌شد و تا زمانی که اسباب‌بازی‌ها روی آن بودند همه چیز مرتب بود. اما اگر به اشتباه چیزی خارج می‌شد و یادم می‌رفت به اتاق‌خودم منتقل کنم، فردا ناپدید می‌شد.

بزرگتر که شدم این گوشه‌ شخصی به روی میز آشپزخانه منتقل شد، جایی که راحت دفتر و کتاب‌هایم را می‌ریختم. انگار هیچوقت مهم‌ نبود که آیا اتاق شخصی دارم یا نه. این فضای کوچک در فضایی غیر از اتاقم جذاب‌تر و کاربردی‌تر بود. انگار بودن در قلب خانه و بطن خانواده حتی اگر به کارهای شخصی خودم مشغول بودم برایم مفیدتر از بودن در تنهایی اتاقم بود.

بعدا این گوشه‌ها در خانه دو تا شد، یکی برای من و یکی برای خواهرم. کارهای‌ دستی نیمه‌کاره و تکه‌های رنگی مقوا و پارچه که روی میز چوبی سفید آشپزخانه می‌درخشیدند. ساعت هشت روی همان میز شام می‌خوردیم و بعد وقتی پدر مشغول شستن ظرف‌ها می‌شد، مادر کنار ما می‌نشست و کارهای مدرسه را مرور می‌کرد. اما بزرگتر که شدیم خودمان تصمیم گرفتیم کارهایمان را در محیط خصوصی‌تر انجام دهیم پس به اتاق‌هایمان رفتیم، درهای اتاق‌هایمان را بستیم تا در خلوت خودمان باشیم. شاید نیاز دوران نوجوانی باشد این دوری از قلب خانواده و تنهاتر بودن.

وقتی به خانه‌ خودم رفتم این گوشه‌ی دنج انگار شد کل خانه.  هر جا می‌خواستم وسایل را ولو می‌کردم و بعد سرفرصت جمع می‌شدند. قوطی‌های رنگ و مدادهای رنگیی که شاید تا یک هفته روی کانتر آشپزخانه باقی‌می‌ماندند. کتاب‌های نصفه‌ای که برجکی در کنار مبل می‌ساختند. اما هرچه جلوتر رفتم دیدم این وسعت انگار راضی‌کننده نیست ، این ولنگ ‌و بازی آن کاری که باید بکند را نمی‌کند. الان یک شش ماهی است که به فکر گوشه‌ای دنج‌ترم. نه یک اتاق  یا یک میز گوشه‌ کتابخانه. شاید فقط یک صندلی کنار پنجره.  شاید قد یک روسری روی قالیچه‌ اتاق پذیرایی. شاید دو تا گوشه‌ دنج کنار هم. یکی برای من و کتا‌ب‌هایم و دیگری برای دخترم و اسباب‌بازی‌هایش.

خواب بعد از ظهر

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

عصر

اهمیت گوشه‌ای از آن خود رو توی دو سالگی فرزند اولم متوجه شدم. وقتی که خواب روزانه‌اش رو کنار گذاشت. اون دو سه ساعتی که توی روز خواب بود و من برای خودم وقت داشتم از دستم رفت و کم کم رفتم توی چاه افسردگی.

من از بچگی تنهایی رو دوست داشتم. یه گوشه دنج و یه کتاب دلچسب برام بهترین لذت دنیا بود. بعد از بزرگسالی هم که همیشه فراغت لازم رو داشتم. بعد از به دنیا اومدن فرزندم هم از ساعت‌های خوابش استفاده می‌کردم برای این تمدد اعصاب. ولی از وقتی که نخوابید همه چیز به هم ریخت.  البته شب‌ها کمی زودتر از من می‌خوابید ولی اون موقع من خسته‌تر از این بودم که بتونم تجدید قوا کنم. روزها می‌گذشت و حالم بدتر و بدتر می‌شد. دیگه حتی انگیزه‌ای برای از خواب بیدار شدن نداشتم. دلم می‌خواست هیچوقت چشمام رو باز نکنم.

چند ماه بعد از این اوضاع بود که به جایی رسیدم که دیدم دیگه نمی‌کشم. پاشدم خودمو کشوندم دکتر و حالم رو براش توضیح دادم و چقدر خوشحالم که این کار رو کردم و داروی ضد افسردگی رو گرفتم. دارو خیلی کمکم کرد و تونستم دوام بیارم تا وقتی که بچه‌ام به سن مهد رسید و تونستم دوباره خلوتم رو و خودم رو پیدا کنم.

برای فرزند دومم تجربه دارم. این بار حواسم هست که خلوت چقدر برای آدم لازمه و نبودش چطور می‌تونه یه آدم سالم رو کاملا از پا بندازه. نمی‌دونم امیدوار باشم که این بار بیشتر خواب روز رو ادامه بده تا به مهد برسه یا زودتر بگذارمش مهد، یا از کمک پرستار استفاده کنم، ولی قبل از رفتن به چاه افسردگی فکری براش خواهم کرد و حواسم هست که هوای مادرهای دور و برم رو بیشتر داشته باشم.

شاید قبل از تجربه واقعی کمتر کسی فکر کنه دو ساعت خواب بچه چقدر می‌تونه زندگی آدم رو بالا و پایین کنه، ولی همین جزییات ریز می‌تونند فرق بین زندگی مثل یک مرده یا یک زندگی شاد و پرطراوت باشند.

دل سودازده‌ام را به حبیبم دادی

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

بعد از ظهر

هر انسانی احتیاج داره که یک زمانی رو فقط واسه خودش داشته باشه و یک جایی که مال خودش و تنهایی خودش باشه، و من هم بی‌نهایت محتاج داشتنشم که ندارم…

به هفته‌هایی که گذشته فکر می‌کنم، خیلی رشد کردم و بزرگ شدم و با قدرت، احساس می‌کنم خیلی مستقل شدم و انسان‌های اطرافم هم با حرف‌هاشون همینو بهم می‌گن. مادر دو بچه‌‌ام، شاغلم، خونه‌دارم و از صبح تا شب فقط بدو بدو می‌کنم و تلاش‌هام رو دنبال می‌کنم تا هر روز بزرگ‌تر بشم، اما گاهی یک دفعه دلم می‌خواد از همه‌شون فرار کنم، دلم می‌خواد هیچکدوم نباشم و فقط یک کوله بردارم و بزنم و برم و برم. تنهای تنها باشم و به نهار و شام فردا فکر نکنم، به اینکه خانواده همسر پشت سرم چیا می‌گن، به اینکه همسرم هم‌دلم نیست، به اینکه چطوری بچه‌ها رو به دندون بکشم و تر و خشک کنم، به اینکه طرح درس این هفته‌م چی باشه… گاهی چنان احساس خستگی می‌کنم که یک فضای شخصی برای خودم می‌خوام تا فقط و فقط من مال خودم باشم.

دو هفته پیش، فردای شبی که با همسرم بدترین دعوای تمام مدت زندگی زناشوییمون رو داشتیم، خواهرش ازم خواست تا با هم جایی بریم و من با احساس بغض و حقارت، احساس تنهایی مطلق و اینکه کسی قدردان کارهام نیست و پشیمونی از ازدواجم و راهی که اومدم، همراهش شدم. متاسفانه یا خوشبختانه کاری که داشت همون اول به نتیجه نرسید و بهم گفت اگه موافقید بریم یک کافه‌ای که تعریفش رو زیاد شنیدم. باز هم مثل عروسک کوکی قبول کردم و با هم رفتیم و چه خوب که رفتیم… از پله‌های یک خونه قدیمی پایین و پایین‌تر رفتم، خنکی، پوستم رو غلغلک می‌داد و بوی نم تمام من رو پر کرده بود. یه فضای دنج و رویایی که یک دفعه تمام وجودم خواست که برای همیشه همونجا می‌موندم. تا روی صندلی نشستم اشک‌هام سرازیر شد و انگار من متعلق به همینجا هستم و گمشده‌ای‌ام که به مقصد و خونه‌ش رسیده. من به آرامش سادگی اونجا احتیاج داشتم و تو گویی پناه من همین پناهگاهه…

خواهر همسرم تمام اون یکی دو ساعت سکوت کرد و من با اشک و آرامش و‌ موزیکی که از دستگاه پخش می‌شد رها شدم و جون تازه گرفتم.

کنار کانتر آشپزخانه، کلیشه شدم

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

نیمروز

خب، رسیدیم به بحث بارها دستمالی‌شده فضای شخصی – زمان شخصی. بذارین از خودم شروع کنم: تا وقتی که مجرد بودم هم فضای شخصی داشتم هم زمان شخصی، نه که اصلا تو امورات خونه فعال نباشم، خیلی وقتا شام به عهده من بوده، یا ناهارای پنجشنبه‌ها و خرده خریدای خونه، یا اینکه با مامان‌اینا مسافرت رفتم و یا برنامه جور کردم بریم سینما و کنسرت، ولی در عین حال، اتاقم و وقتم مال خودم بوده، شبا تا دیروقت فیلم دیدم و کتاب خوندم، سیگار کشیدم و مشروب خوردم. تا جایی که جیبم و پاسپورتم اجازه دادن مسافرت رفتم و عصرا بعد کار یللی‌تللی کردم.

وقتی ازدواج کردم اوضاع فرق کرد، دیگه نمی‌شد بشینی کنج کاناپه و غرق شی تو کتاب یا ساعت‌ها خیره به تکون تکون پرده برای خودت تخیل‌بافی کنی یا لپ‌تاپ بذاری رو شکمت تو رختخواب فیلم ببینی. از سر کار برگشتنی تا دیروقت تو کتابفروشی و گالری نقاشی پرسه بزنی یا با دوستات یا حتی تنهایی بری تاتر و بعدش تا ده و دوازده شب تو کافه‌ها پلاس بشی. نه که همسرم موافق نبود، اتفاقا چون خیلی خوب منو می‌شناخت مرتب تشویقم می‌کرد به انجام کارایی که قبلا می‌کردم. ولی خب خودم نمی‌تونستم، یعنی نمی‌رسیدم. سهم من از امورات منزل و خانواده تو خونه پدری در شرایط خیلی حاد یک‌چهارم بود که در خیلی موارد بین پونزده تا بیست درصد در نوسان بود ولی تو خونه خودم نصف و بعضی وقتها دو‌ سوم بود. به‌ هر حال ما یک خانواده بودیم که نمی‌شد مثلا از زیر بار مهمونی رفتن و مهمونی دادن فامیلی دربریم. یا مثلا بعد از یک روز کاری کنار هم ننشینیم و یک فعالیت مشترک انجام ندیم. ولی بازم اوضاع به همین شکل نموند و چرخ زمونه منو پرت کرد یه جای دیگه دنیا و کارم رو ازم گرفت و یه بچه گذاشت تو دامنم.

حالا بعد از چهار سال می‌تونم بگم آره، منم یه گوشه دارم از آن خودم، گوشه کانتر آشپزخونه جایی که نه دست بچه بهش برسه و نه مزاحم فعالیت‌های روزمره باشه، کنار گلدون آووکادویی که خودم کاشتمش، لپ‌تاپم رو علم کردم و وقتایی که بچه مهد میره و منم کارامو کردم می‌شینم و روبه‌روش و ازش می‌پرسم: «لپ‌تاپ عزیز، لپ‌تاپ جادویی، به من بگو کی تو این قلمرو از همه بی‌حوصله‌تر و بی‌انگیزه‌تره؟»

دمی با دیگران

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

پیش از ظهر

من تا قبل از دانشگاه رفتن، که در خانه پدر و مادرم زندگی می‌کردم، همیشه اتاقی برای خودم داشتم، حس بسیار خوبی بود که جایی بود که وقتی در را می‌بستم خودم بودم خودم. احتمالا کار خاصی انجام نمی‌دادم اما همین که امپراطور مطلق آن اتاق من بودم بسیار خوب بود. اما وقتی دانشجو شدم یکی از هزاران مشکلم یافتن گوشه‌ای از آنِ خود بود. در بدو ورودم که به خوابگاه رفتم. خیلی سخت بود با افرادی که تاکنون ندیده بودمشان، باید زیر یک سقف زندگی می‌کردم و خودم را با آن‌ها تطابق می‌دادم. تقریبا در تطابق با محیط، ناموفق بودم و برای همین کل وقت خودم را در کتابخانه و سالن مطالعه می‌گذراندم. البته همه‌ زمان‌هایی که در کتابخانه و سالن مطالعه بودم درس نمی‌خواندم، کتاب می‌خواندم و گاهی با لپ‌تاپ چند کیلویی‌ام فیلم می‌دیدم و آهنگ گوش می‌دادم.

بعد از گذشت چند ماه، موسیقی و من تبدیل به دو یار جدانشدنی شده بودیم. با گذشت زمان یاد گرفتم که در هر مکان و زمانی می‌توانم با موسیقی و کتاب امپراطوری مطلق خود را بنا کنم. خیلی خوب و عالی بود. دیگر مجبور نبودم سر صبح سر و صدای باقی افراد را بشنوم، در مورد مشکلاتشان بدانم و به همین روال نیز در جریان شادی‌ها و خوشگذرانی‌های‌شان نیز قرار نمی‌گرفتم.

تقریبا بعد از حدود دو سال که سبک زندگی‌ام این گونه شده بود، یک شب در مسیر برگشت به خوابگاه تصادف کردم. هیچ درکی از شرایط نداشتم میان زمین و آسمان سرگردان بودم به جرات می‌توانم بگویم یکی از تلخ‌ترین دقایق زندگی‌ام بود. دقایق بسیار طولانی بود تا این که بالاخره چشمانم را باز کردم و دیدم در بیمارستان هستم و پایم در گچ است، تقریبا هیچ عیادت‌کننده‌ای نداشتم. بعد مکانی اجازه نمی‌داد پدر و مادرم به دیدنم بیایند و هیچ دوستی هم نداشتم، حتی برای هم اتاقی‌هایم نیز این سوال پیش نیامده بود که من کجا هستم، به گمانم فکر می‌کردند در سالن مطالعه یا کتابخانه‌ای مانده‌ام.

روزهای خیلی سختی را گذراندم تا متوجه شدم که امپراطوری مطلقم ایراداتی را دارد و برای گذران زندگی نیاز به دوستانی دارم که شبیه به خودم باشند.

من و تنهایی و رویاهایم

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

صبح

سال‌هاست که تنها هستم. قوم و خویش و دوست و آشنا و در و همسایه دور و برم هستند. اما در گوشه‌ای از دلم جایی خالی است که دلتنگ توست. قدیم‌ها به رویاهایم پناه می‌بردم و در عالم رویاهایم از تو معشوقی دلخواه می‌ساختم. به هنگام تنهایی و به خصوص به هنگام خواب نیم ساعتی را با توی رویا‌یی سپری می‌کردم. در دنیای رویاهایم تو مهربان بودی، درکم می‌کردی، با هم خوب کنار می‌آمدیم. اما زمان سپری شد و تو خشن‌تر شدی و رویاهای دلنشینم را بر سرم خراب کردی. اکنون دیگر نمی‌توانم تو را خوب و مهربان ترسیم کنم. حالا تو در نظرم، چهره‌ای وحشتناک و نفرت‌انگیز داری. به سراغم می‌آیی و کمربند شلوارت را باز کرده و بر سرم می‌کوبی. نمی‌توانم درد آن ضربه‌ها را فراموش کنم. دلم از این همه بی‌رحمی می‌گیرد. مگر من از تو چه می‌خواستم به جز ذره‌ای محبت!

قلم و دفتر یادداشتم را برداشته، از خانه خارج شده و به نزدیکترین پارک محله‌مان می‌روم. روی نیمکتی می‌نشینم و به صدای آب رودخانۀ خروشان گوش می‌دهم. زن و شوهری کهنسال که از کنارم می‌گذرند، توجه‌ام را به خود جلب می‌کنند. دست همدیگر را چنان محکم گرفته‌اند که زمین خوردنشان غیر ممکن است. پیرمرد تمشک‌ها را نشان می‌دهد و به زنش قول می‌دهد که هر وقت میوه‌ها رسیدند، برایش بچیند. به تو می‌اندیشم. به تنها خاطرۀ خوشی که از تو دارم. روزی که دست به شاخه پرتیغ تمشک بردی و برایم چند دانه چیدی و دل و جانم از لذت لبریز شد. راستی که من از تو چه می‌خواستم به جز ذره‌ای محبت؟ به جز امنیت روحی و روانی؟

با دلی پریشان از جای بلند شده و به طرف قبرستانی که در طرف راست پارک هست، می‌روم. سکوت آنجا برایم آرامش‌بخش است. مردگان، خاموش آرمیده‌اند. نزدیکانشان دور و بر قبر می‌پلکند و گلدان‌ها را آب می‌دهند. زیر لب با عزیز خفته در خاکشان سخن می‌گویند و می‌روند. باز من می‌مانم و تنهایی و ارواح نامرئی که گویا با من و قدم‌ها و اشک‌های بی‌صدایم مانوس شده‌اند. روی چهارپایه‌ای می‌نشینم و می‌نویسم .دلم آرام می‌گیرد و به خانه برمی‌گردم. با یک لیوان چایی داغ از خود پذیرایی کرده و با نوشتن، مطالعه و یا پرورش گل‌هایم، از زندگی لذت می‌برم. تو و خاطرات تلخ سپری شده با تو را داخل کارتن نوشته‌های بایگانی، دفن می‌کنم.

اتومبیل دوست‌داشتنی من

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

سپیده‌دم

ازش عکس گرفته بودم. میز کارم رو میگم. مرتب بود ولی جای سوزن انداختن هم نبود. همه‌ عروسک‌هایی که زهرا درست کرده بود، جادوگری که خودم بافته بودم، عکس‌های ماشین خودکار که با بچه‌ها انداخته بودیم و توش شکلک درآورده بودیم. ماگی که ن. از ونکوور فرستاده بود، ماگی که آ. از ایران آورده بود، قاب عکسی که دوستش داشتم، یادگاری‌های رفقای قدیم، کتاب‌هایی که بیشتر دوستشون داشتم، جزوه‌های ستاره‌شناسی و … جایی نبود که خودم بشینم و کاری انجام بدم.

میزم الان دو برابر اون قبلی‌ست. رنگش هم برخلاف اون که سفید بود سیاهه، ولی باز هم جای سوزن انداختن نیست. میز نامرتبه. قبض‌های پرداخت‌شده، رسیدهایی که ممکنه لازم بشن، آچارهای مختلف، دو تا لپ‌تاپ و یک عدد دسکتاپ، جزوه‌های نصفه و کتاب‌هایی که باید بفروشمشون، دستگاهی که برای کلاسم خریده بودم و سه تا هارد دیسک. همه روی هم تلنبار شده و همه‌جا رو هم خاک پوشونده. روی صندلی طبی هم که چند میلیون پولش رو دادم چند تا تیکه لباس ولو شدن. نه اون میز قبلی جای دنج من بود و نه این میز جدید.

هر کی دنبالم میگرده میدونه کجا گیرم بیاره. روی کاناپه‌ کنار آشپزخونه. لباس‌های شسته‌شده یه‌ور کاناپه و پتوی مچاله شده یه‌ور دیگه. یک ژاکت سبک هم از چند هفته پیش که هوا هنوز خوب گرم نشده بود اینجا جا مونده. رسید خرید اینترنتی که پرینت کردم هم روی پتو افتاده به علاوه‌ مقدار کافی شکلات و آب‌نبات نعنایی. اینجا گوشه‌ منه که گاهی توسط بقیه افراد خانواده غصب میشه. اما اشکالی وجود داره. موضوع میز و کاناپه و اتاق نیست. موضوع اینه که من فردی هستم که باید همیشه در دسترس باشم. همیشه همه با من کار دارن. سرم که یک مدت به کار خودم باشه صدای همه در‌میاد. چرا همه‌ش کله‌ت تو اون ماسماسکه؟ چرا همه‌ش کتاب می‌خونی؟ چقدر فیلم می‌بینی؟ اوخ اوخ باز تو سریال داری می‌بینی؟ چی هی تایپ می‌کنی؟ همه‌ش اونجا ولو شدی که! وا، مگه خل شدی اونجا نشستی هیچکار نمی‌کنی؟ چرا با خودت حرف می‌زنی؟

و من جایی می‌شناسم، امن! جایی که می‌شود تنها بود، خل بود، آواز خوند، شکلات خورد. جایی که هرچقدر بخوای با خودت حرف بزنی و فکر کنی. من اینجا رو به هیچکس لو نمی‌دم و هیچوقت هیچکس نمیفهمه چرا وسط سرما و گرما آماده‌ام تا جای بقیه هم رانندگی کنم!

معبد

«فضای شخصی، حریم خصوصی»

سحرگاه

به پسرک شانزده هفده ساله‌ باهوش میگم من رو یادته؟ می‌خنده که آره. تو همونی که نمی‌ذاشتی وارد اتاقت بشیم. همونی که به زور ما رو از اتاقت بیرون می‌کردی. من وقتی از خانواده جدا شدم، پسرک شش سالش بوده. من رو به خنده می‌اندازه و با خودم فکر می‌کنم مگه میشه که یادش باشه؟

اون سال‌ها من حریم خصوصی می‌خواستم و راستش در فرهنگ خانوادگی ما این که در اتاقت رو ببندی و به بزرگترها یا بچه‌ها یا بدتر از هر دوی این دسته‌ها، مهمان‌ها بگی که وارد اتاق من نشید، امکان‌پذیر نبود. برای همین از ساده‌ترین و کاربردی‌ترین راه ممکن استفاده می‌کردم: اتاقم رو شلوغ می‌کردم. تمام لباس‌ها، کتاب‌ها، ورق‌ها و هر چیز دیگه‌ای که داشتم و نداشتم رو به صورت دسته‌ای کف زمین می‌ریختم. اینطوری کسی وارد اتاقم نمی‌تونست بشه. اتاقم برای خودم می‌موند.

اون سال‌ها سکوت لذت‌بخش شبانه‌ای داشتم. می‌تونستم از پنجره به برج میلاد زل بزنم که در حال ساخته شدن بود. می‌تونستم زیر تختم یا گوشه کنار اتاق وسایل بی‌ربطی رو قایم کنم که چشم کسی بهشون نیفته. میشد سقف اتاق رو با نخ ماهیگیری و فیلم سوخته‌ عکاسی و نوار کاست باز شده تزئین کنم و دلم خوش باشه که کسی نمیدونه روی اون کاست چی ضبط شده بوده یا اون فیلم نتیجه‌ عکاسی ناکامم از کجا بوده. من نمی‌تونستم در اتاقم رو با کلام یا خواهش روی آدم‌های خونه ببندم. به اجبار و خجالت راهشون نمی‌دادم. و خب هیچ کس هیچ وقت حریف من نشد که اتاقم رو تمیز کنم.

بعدتر، مستقل که شدم، هر گوشه‌ خونه به چیزی اختصاص پیدا کرد و همه چیز منظم‌تر شد اما باز هم برای دور نگه داشتن آدم‌ها از زندگیم به بی‌نظمی رو آوردم: اگر بدم می‌اومد کسی پشت میز کارم بشینه روش رو پر از ورق می‌کردم. اگر دوست نداشتم آدم‌ها وارد آشپزخونه‌ام بشن ظرف‌ها رو به تمامی نمی‌شستم. به جاش همه چیز یک نظم عجیب مدل خودم داشت. انگار نه که یک گوشه که کل خانه تصویری از من باشه. رحمی برای آرامشم. قایقی که وسط طوفان اتفاقات پناهم بده. بدترین بخش این تعلق این بود که تقسیم کردنش با دیگری یا دیدن حتی یک تعمیرکار در خونه برام آزارنده شده. تا جایی که به جای کنترل این احساس، تمام کارهای تعمیراتی و اجرایی خونه رو تنهایی انجام میدم. دیدن کسی که دست به دیوارهای خونه میزنه برای من حسی شبیه مورد تجاوز قرار گرفتن داره.

برای من تنعم همین گسترش یک گوشه از خانه به کل دیوارهاشه. تصور این که خانه رو با کسی شریک شم، شبیه این میمونه که دستم یا پام در اختیار خودم نباشه. من نه فقط آرامشم رو از یک بخش خانه، که از تمامش میگیرم. برای من گوشه‌ای از آن خود همون معنی خانه‌ای برای خودم رو داره.  جایی که بشه شب‌ها درش رو قفل کرد و همه‌ جهان رو پشت سر گذاشت و در امان بود.

راز بزرگ

«اسرار مگو»

مهمان هفته: سوروایور

من در یک خانواده خیلی معمولی به دنیا آمدم. البته همه ما خیال می‌کنیم که در یک خانواده خیلی معمولی به دنیا آمده‌ایم زیرا از روز اول با همان فضا اخت شده از همان غذا خوردیم، همان طور با یکدیگر معاشرت کردیم و خلاصه در همان فرهنگ و خرده‌فرهنگ غرق بوده‌ایم. پس واقعاً واقعاً من در یک خانواده معمولی به دنیا آمده‌ام. کودکی معمولی داشتم همان طور که هر بچه‌ای در یک خانواده معمولی می‌تواند داشته باشد، شاید تنها اتفاق غیرمعمول زندگی من تفاوت‌های پدر و مادرم بود. این دو هم از لحاظ رفتاری و هم فیزیکی تفاوت داشتند و این تفاوت که کمی عجیب و بیشتر شیرین بود مرا بیش از پیش جذب‌شان می‌کرد، جذب دو آدم مختلف دوست‌داشتنی. هر کسی که در یک خانواده معمولی به دنیا آمده باشد حتماً خوب می‌داند که یک خانواده معمولی خطوط قرمزی برای خود دارد. راستی گفتم خطوط قرمز، هر کسی که در یک خانواده معمولی به دنیا آمده باشد، حتما می‌داند که خطوط قرمز یک خانواده معمولی به مذهب و مسایل اعتقادی ربطی ندارد و تجربیات جنسی را شامل می‌شود.

کجا بودم؟ آهان،‌ داشتم می‌گفتم. بعد از درک تفاوت پدر و مادر که اولی قوی بود و کمی خودرأی و دومی کمی ضعیف‌تر و خیلی مهربان‌تر، دومین تجربه عجیبم در حمام اتفاق افتاد. الان که نه، اما قدیم‌ترها، وقتی به خانه مادربزرگ می‌رفتیم، با وجود اینکه حمام در خانه داشتند، نمی‌دانم بر اساس چه استدلالی ما را به حمام عمومی می‌بردند. لابد چون آن‌ها هم در یک خانواده معمولی به دنیا آمده بودند، خیال می‌کردند اینطور بهتر است. سرتان را درد نیاورم، یکی از همان وقت‌ها که من و یکی دوتا از پسرهای فامیل در حمام آب بازی می‌کردیم، فکر کنم چهار یا پنج سال داشتم، درب باز شد و خانمی برهنه، برهنۀ برهنه وارد شد. تا آن روز من چنین چیزی ندیده بودم. همه جای آن خانم با همه جای ما فرق می‌کرد. با وجود این‌که می‌دانستم مادر و پدرم باهم فرق دارند اما نه مادرم را و نه هیچ زنی را تا آن روز عریان ندیده بودم، اگر هم دیده بودم لابد یادم نبود.

مادر و مادربزرگ، همیشه ما بچه‌ها را می‌شستند و بعد که بیرون منتظر می‌نشستیم خودشان را تمیز می‌کردند. با تعجب بدن غیر معمول خانم را که به نظر چهل یا پنجاه ساله می‌رسید برانداز می‌کردم. آن خانم ظاهراً دوست مادربزرگم بود، آمد و به مادربزرگ سلام کرد. مادربزرگ که مشغول شستن پسر داییم بود، هنوز متوجه نشده‌ بود کسی وارد حمام شده است و حسابی جا خورد. بعد هم با عصبانیت به خانم چاق که حالا لبخند روی صورتش ماسیده بود گفت مگر نمی‌بینی بچه‌ها اینجا هستند. خانم که بعداً فهمیدم اسمش عفت خانم بود گفت اینها که چیزی نمی‌فهمند. بعد نگاهش به نگاهم افتاد که با چشمانم بدنش را برانداز می‌کردم. فکر کنم خودش هم فهمید یک چیزهایی حالی من شده است چون روی سینه‌اش را پوشاند و به سرعت از در خارج شد. موقع خارج شدن کفلش به شکل بامزه‌ای به این سو و آن سو تکان می‌خورد و من و پسر داییم را به خنده انداخت. از همان روز بود که حمام زنانه برای ما پسرها ممنوع شد و همه لذت آب بازی و خندیدن زیر دوش حمام تمام شد.

کم‌کم مدرسه رفتم. یک مدرسه معمولی. الان را نمی‌دانم اما آن وقت‌ها در مدارس معمولی هم کنجکاوی جنسی به قد حالا نبود. فحش‌های کش‌دار و … را هم کمتر می‌شنیدیم. بیشتر بچه دبیرستانی و راهنمایی‌ها بودند که بعد از تعطیل شدن، به هم از این حرف‌ها می‌زدند و می‌خندیدند. ما سرمان در حساب و دیکته و مشق بود و بس. فکر کنم کلاس پنجم دبستان بودم و هنوز خیال می‌کردم مادر و پدرها یک روز دور هم جمع شده، تصمیم می‌گیرند که بچه‌دار شوند و بعد چند وقت بعد هم شکم مادر جلو می‌آید و بچه با کمک  آقای دکتری مهربان به دنیا می‌آید. به دنیا آمدن برادرانم را به خاطر داشتم و درد کشیدن‌های مادرم را هم. در همین خیالات بودم تا اینکه یک روز نمی‌دانم سر کدام فیلم بود که زنی مردی را بوسید و من گفتم چه کثیف اه. همین جمله لابد باعث شد که بحث من و پسر عمویم که چند سالی از من بزرگ‌تر بود به به دنیا آمدن بچه و این حرف‌ها برسد. گفت می‌دانی چطور بچه به دنیا‌ می‌آید؟ گفتم نه. خلاصه برایم گفت چگونه است. هرقدر بیشتر می‌گفت من حالم بدتر می‌شد. باور نمی‌شد، حاصل این فرآیند عجیب و حتی کثیف باشم. گفتم، دروغ می‌‌گویی، باور نمی‌کنم. اصرار کرد، ‌دروغگو نبود پس چاره‌ای نداشتم و باید باور می‌کردم. حرف ما با همین جمله تمام شده اما من در خیال دائم به این حرف‌ها فکر می‌کردم. همان شب بود که از شدت ناراحتی و خیال خوابم نمی‌برد. حوالی یازده شب بود، از شنیدن این همه حرف جدید و عجیب، شوکه شده بودم. آخه همان طور که گفتم من در یک خانواده معمولی معمولی به دنیا آمده بودم. پسر عمویم را صدا کردم.

– بیداری؟
+
اوهوم.
تو را خدا راست گفتی؟ من باورم نمیشه.
+آره بابا والا بلا همین طوریه. چرا دروغ بگم؟

بعدا فهمیدم پسر عمویم هم از فامیل‌شان که چند سالی از او بزرگ‌تر بود شنیده است. یادم نمی‌آید چقدر گذشت تا این فکر از سرم بیرون رفت و توانستم راحت بخوابم اما مطمئنم بعد از آن من دیگر تنها یک پسر معمولی نبودم که در یک خانواده معمولی به دنیا آمده است، من حالا راز بزرگی را می‌دانستم. رازی که انگار هیچوقت معمولی نبوده و نیست.

گل وحشی قرمز آدم‌خوار بی‌رحم 

«اسرار مگو»

بامداد

یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ یعنی از دیروز تا امروز چه بلایی سرش آمده بود؟ چه چیزی فرق کرده بود؟ این آوار مصیبت چه بود که یک صبح که از خواب بیدار شده بود بی‌رحمانه بر سرش ریخته بود؟ یک صبح شوم بی‌رمق خردادی. یک آسمان خاکستری گرفته که بغض کرده بود و خجالت می‌کشید ببارد.

او هم بغض کرده بود. می‌ترسید اتفاقی افتاده باشد. می‌ترسید سرطان گرفته باشد یا بیماری لاعلاج دیگری. از همان بیماری‌های عجیب که در کتاب علوم نامشان آمده بود و تنها در یک خط با کلماتی مبهم تعریف شده بودند، گویا فقط برای رفع تکلیف.

کلماتی که ذهن یک دخترک پنجم دبستانی چاره‌ای جز حفظ کردنشان نمی‌یافت، آن هم فقط برای رفع تکلیف. با خودش فکر کرد آدم‌هایی که روزی آن مریضی‌های کتاب‌های درسی را گرفته بودند حتما تعریف و تجربه کامل‌تری از آن بیماری‌ها داشته‌اند تا بچه مدرسه‌ای‌های یازده ساله‌ای که فقط اسمشان را شنیده‌اند یا حتی دانشجویان پزشکی یا دکترهایی که مریض‌ها را معاینه کرده بودند و جواب آزمایش‌های خون و عکس‌برداری‌ها را با وسواس بررسی کرده بودند. آدم‌هایی که بیماری‌های سخت را گرفته بودند حتما تصویر واضحی از شروع قصه داشتند. این تصویر می‌توانست یک صبح خاکستری خردادی باشد و یک ملحفه سپید با شکوفه‌های ریز صورتی که در میانه‌اش یک گل وحشی قرمز آدم‌خوار بی‌رحم روییده بود که هیچ‌ تناسبی با سپیدی ملافه و معصومیت شکوفه‌های سرمست خجالتی نداشت. این تصویر می‌توانست یک صبح خاکستری خردادی باشد که از شانس بدش تالاپ افتاده بود وسط زندگی بیچاره او.

از وقتی از خواب بیدار شده بود ماتش برده بود. نمی‌دانست چه کار کند. داشت می‌لرزید و چشم‌هایش داشت سیاهی می‌رفت. تعجب هم کرده بود از این که این همه فکرهای بد و کابوس‌های شوم چگونه در فاصله یک ساعتی که از خواب بیدار شده به مغز بی‌نوایش هجوم آورده بودند. باورش نمی‌شد که سرش جای کافی برای این همه غصه و ترس و کابوس داشته باشد.

اول مطمئن شد که همه خوابند. بعد آرام ملافه را مچاله کرد و پاورچین پاورچین به حمام رفت، شیر آب را باز کرد و با وسواس شروع کرد به سابیدن. سرخی گل آدم‌خوار اما سمج‌تر از این حرف‌ها بود و بی‌رحمانه چنبره زده بود به دامان شکوفه‌های صورتی. سابید و سابید تا دست‌هایش زخم شد. سابید و سابید تا روی گل آدم‌خوار کم شد و کمرنگ شد. بعد آرام در حمام را باز کرد و به سمت آشپزخانه رفت تا ملافه را توی ماشین لباسشویی بیندازد. ماشین را روشن کرد و خدا خدا کرد تا وقتی کار ماشین لباسشویی تمام می‌شود کسی از خواب بیدار نشود. دوید توی اتاقش. لباس تمیز و حوله برداشت و یواشکی پرید توی حمام، شبیه یک دزد که نقشه‌اش را با وسواس دنبال می‌کند. توی حمام شروع کرد به سابیدن لباس‌هایش. چون سفید نبودند تمیز کردنشان به سختی ملافه نبود. تمام که شد شروع کرد به شستن خودش. با وسواس خودش را می‌مالید. انگار که به این راحتی‌ها قرار نبود تمیز شود. انگار لکه‌ای بر دامانش افتاده بود که به این راحتی‌ها پاک نمی‌شد. شروع کرد به گریه کردن. ترس امانش را بریده بود. چند دقیقه‌ای بود که درد عمیقی توی کمر و دلش ریشه دوانده بود. دیگر مطمئن شده بود که اتفاق بدی در حال افتادن است .انگار این کابوس سرخ بی‌رحم قصد تمام شدن نداشت.

زیر دوش داشت توی فکرهای خودش پرپر می‌زد که کسی در حمام را زد. ترس برش داشت. نکند کسی فهمیده باشد؟ نکند اتفاق بدی افتاده باشد؟ مادرش بود. احتمالا از ملافه توی ماشین لباسشویی و گل آدم‌خواری که هنوز ردی از آن بر ملافه باقی مانده بود شصتش خبردار شده بود. برایش یک چیز بالدار سفید عجیب آورده بود که بپوشد. چند جمله هم گفت که بس که گیج بود، جزییاتشان را نفهمید و فقط معنای کلی‌شان را فهمید که این بود که اتفاق عجیبی نیفتاده است، مریضی سختی نگرفته است و این اتفاق برای هر دختری دیر یا زود می‌افتد. نفشس بند آمده بود از خوشبختی. انگار دنیا را به او بازگردانده باشند. توی دلش اما افسوس می‌خورد از این که زودتر نمی‌دانست، از این که برای این اتفاق عجیب دخترانه از قبل آماده نبود.

احساس می‌کرد حقش نبود این همه وحشت و ندانستن و ترس و ناامیدی. شاید اگر زودتر و خوب‌تر می‌دانست، این اتفاق، شبیه یک گل قرمز وحشی آدم‌خوار بر سرش هوار نمی‌شد. شاید اگر زودتر و خوب‌تر می‌دانست شکوفه‌های صورتی ملافه‌اش یواش یواش گونه‌هایشان گل می‌انداخت، با حوصله رنگ عوض می‌کردند، سرخ می‌شدند و جست و خیزکنان ادامه قصه را جشن می‌گرفتند.

آوازی آسمانی

«اسرار مگو»

نیمه‌شب

کلا آدم بی‌حواسیم. یا بهتر است بگویم از پنج حواسم چهارتایش خوب کار می‌کند و یکی که همان حس شنوایی است به نوعی کری انتخابی دچار است. همین کری انتخابی باعث شده که وقتی کسی شروع به حرف زدن می‌کند بتوانم ورودی صدا را پایین بیاورم و راحت به رویاپردازی‌هایم بپردازم. برای همین همیشه رازهای مخفی زندگی را وقتی کشف می‌کردم به نظرم بسیار خاص می‌آمد در حالی که شاید فلان معلم یا مادرم خیلی وقت قبل در موردش با من حرف زده بودند.

به همین احوال من یازده ساله‌ گیج از دنیای زنانه – مردانه هیچ خبر نداشتم. همکلاسی‌هایی که سر زنگ ورزش گوشه‌ دیوار می‌ایستادند به بیماریی دچار بودند که من نگرفته‌ بودم و فکر می‌کردم نمی‌گیرم. می‌دانستم بچه‌ها در شکم مادرشان شکل می‌گیرند از سلول‌های پدر و مادرشان تشکیل می‌شوند اما هیچ‌وقت کنجکاو نبودم که بدانم چگونه سلول‌ها به هم می‌رسند.

همکلاسی‌هایی که تفاوت پسر و دختر را کشف کرده‌ بودند اطلاعاتشان را با بقیه به اشتراک می‌گذاشتند و من به نوبه‌ خود زمان زیادی به پشت پسر خاله‌ها و پسر‌عمه‌ها خیره شدم اما آنچه که ازش صحبت می‌شد را ندیدم. در دنیای خودم سیر می‌کردم تا روزی از روزهای تابستان قبل از ورود به کلاس دوم راهنمایی در حالیکه از قفسه‌های کتابخانه بالا رفته‌ بودم تا چیز جالبی برای خواندن پیدا کنم کتاب سبزی را انتخاب کردم که روی جلدش پرنده‌ای نشسته در لابلای بوته‌ خار می‌خواند. و این آشنایی من بود با «زن».

من با شخصیت زن آن کتاب فهمیدم که بر بدنم چه می‌گذرد، فهمیدم گرمایی که گاهی روی گونه‌هایم حس می‌کنم یعنی چه، فهمیدم چگونه می‌شود عاشق بود، و چگونه می‌توان بزرگ شد. شب‌ها یواشکی بیدار می‌شدم و تا نزدیکی‌های صبح می‌خواندم. من به همراه او عاشق  شدم، با او خوابیدم، زاییدم، جنگیدم. شب‌ها در سرزمین او بودم و روزها مشغول هضم آنچه در شب از سر گذراندم. تابستان به سر آمد و من دیگر یک «من جدید» بودم.

تنها یک بار خواندمش و چنان شیرین بود برایم که هیچ نوشته‌ای بر زمین به پای او نمی رسید. باری آن افسانه چنین می‌گوید…