ماه: دسامبر 2016

آتش بدون دود

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

غروب

یکی از دلنشین‌ترین لحظات کودکی من، وقتی بود که بابا می‌نشوندم که با هم شاهنامه بخونیم. یک خط من می‌خوندم و یک خط بابا. یک مصرع من و یک مصرع اون. گاهی در مورد معنی کلمات صحبت می‌کرد با من و بیشتر از این، اجازه می‌داد داستان رو بفهمم. بعد کاری می‌کرد که برای من ِ گوشه‌گیر گریزان از جمع مثل مرگ بود: توی جمع غریبه‌ها و دوستاش، می‌گفت دخترم فلان داستان از شاهنامه رو تازه خونده. تعریف کن. من مجبور بودم جلوی غریبه‌ها حرف بزنم. کاری که ازش متنفر بودم. خجالت درونم ریخت. به جای زنانگی و ملاحت هم، یاد گرفتم چطور تند فکر کنم. سریع تصمیم بگیرم و کوبنده پیش برم. الان گاهی که جلوی یک جمعیت سخنرانی می‌کنم هنوز گاهی از درون عرق می‌کنم.

بزرگتر که شدم، هر بار کاری رو حتی محض تفریح انجام دادم، زیاده از حد من رو جدی گرفت. به طور واضح بیان می‌کرد این تصمیم سختیه اما چون فلانی تصمیم گرفته، پس حتما انجامش می‌ده. بارها شنیدم چقدر به تخس بودن‌ها و سرکشی‌هام افتخار کرده و همین، منجر شد بعضی پروژه‌ها و قدم‌های خیلی سخت زندگی رو فقط به خاطر چشم‌های پرغرور اون تا چند سال همچنان پیگیری کنم.

من دوست داشتم تمام اتفاقات رو با جزئیات برای هر کسی که گوش می‌داد تعریف کنم. بابا با دقت گوش می‌کرد. اسم تمام دوستان دختر و پسرم رو می‌دونست. از تمام پروژه‌هام اطلاع داشت. لازم نبود ازم سوال بپرسه. من حرف می‌زدم و اون شنونده‌ی خوبی بود.

یک عادت بدی داشت که من خیلی دوستش داشتم. سیگار می‌کشید. مامان تقریبا آسم داشت و بابا برای سیگار کشیدن یا می‌رفت تو آشپزخونه و در رو می‌بست که دود وارد خونه نشه و یا بعدها می‌رفت توی بالکن. در سکوت سیگار می‌کشید و من در عرض چند ثانیه بهش خودم رو می‌رسوندم و شروع می‌کردم حرف زدن. مشورت می‌کردیم، تبادل نظر می‌کردیم، اخبار رو به هم می‌گفتیم و در جریان زندگی هم قرار می‌گرفتیم و من شکل می‌گرفتم. اینجا بزرگتر شده بودم و دیگه فرصت با هم بودن راه مدرسه رو نداشتیم. بعد یک روز تصمیم گرفت برای سلامتی مامان دیگه سیگار نکشه. بند بینمون پاره شد. من هنوز دلم برای اون دقایق دوتایی تنگه.

پدر توی زندگی من هیچ وقت نقش حاشیه‌ای نداشته. خود متن بوده. اصل و واقعی. من بارها به شوخی و تکرار و تعارف از اطرافیانم شنیدم که چقدر شبیه پدر هستم. چقدر شبیه اون فکر می‌کنم و چقدر یادآورشم. اینها برام قشنگن. همین که دختر پدر هستم. تلخیش اما، وقتیه که زن بودن من تا سال‌ها شبیه قرائت پدرم از زنانگی بود. من مجبور شدم بخش به بخش زنانگیم رو از نو پس بگیرم. دختری که پدرش بزرگش کنه و جای خالی قدرت و انرژی مادر در تربیتش دیده بشه، می‌تونه خیلی موفق باشه و شمشیر خیلی تیزی در نبردهای زندگی توی دستاش نگه داره. اما برای زن بودن، باید دوچندان وقت بذاره و تلاش کنه.

.

Advertisements

مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

عصر

همسر سابق من خود خود حاشیه بود.

در دوران بارداری‌ام به خاطر اذیت و آزارهای او دچار افسردگی شدم. روانپزشک برایم دارو تجویز کرد ولی تنها واکنش او این بود که اگر ببینم لب به دارو زده‌ای خودت میدانی. از همان جا به حاشیه رفت. از همان شب‌های بارداری که از ترس اینکه بیشتر اذیتم نکند جرات نداشتم دارو بخورم و شب‌ها با موزیک مدیتیشن می‌کردم تا بچه‌ام سالم به دنیا بیاید و او در اتاق خوابمان را بسته بود و صدای خر و پفش دنیا را برداشته بود.

بچه که به دنیا آمد اتاقش را از ما جدا کرد. می‌گفت من نان‌آور خانه هستم و باید خواب کافی داشته باشم. ده ساعت در شبانه‌روز در اتاق بغلی می‌خوابید و من در این اتاق هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می‌شدم تا به بچه شیر بدهم. نان‌آور خانه البته در همان دوران هم چون حقوقش کفاف دخل و خرج خانه را نمی‌داد تقریباً دو سوم از حقوق من را هم می‌گرفت تا به زخم زندگی بزند.

بچه که بزرگ‌تر شد تمام هم و غمش این بود که طبق تعالیم اسلام به بچه دو ساله شنا و سوارکاری و تیراندازی آموزش بدهد. مهم نبود که بچه دو ساله بیشتر احتیاج داشت توسط پدرش در آغوش کشیده شود و بوسیده شود. اگر با پسرمان به شهربازی یا مرکز خریدی می‌رفتیم بعد از یک ربع سرش را با گوشی‌اش گرم می‌کرد و هر دو دقیقه یک بار غر می‌زد که برویم، من دیرم شده است.

وقتی وارد خانه می‌شد هیچوقت نمی‌آمد بچه را بغل کند و ببوسد. پسرم با صدای در، نگاهش به سمت در می‌رفت و وقتی در باز می‌شد منتظر بود تا بابا بیاید و بغلش کند. ولی بابا فقط خیره به پسر نگاه می‌کرد و معتقد بود که اول باید پسر سه ساله‌اش به او سلام کند. اگر پسر سلام نمی‌کرد بابا هم مستقیم به سمت آشپزخانه می‌رفت تا آبی بخورد و بعد هم به اتاقش برود تا ساعت‌ها سرش به لپ‌تاپ گرم باشد. معتقد بود بچه اگر کتک هم بخورد چیزیش نمی‌شود و مگر من که این همه از پدر و مادرم کتک خوردم چیزیم شده است؟!

اگر خواستید روزی مطلبی در مورد نقش حاشیه‌ای پدر در تربیت فرزندان بنویسید کافی است یک جوری به اعماق مغز من بروید و پرونده‌های دو سه سال اخیر را ورقی بزنید. مطمئناً دست پر بر خواهید گشت.

دانای کل یا شخصیت فعال

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

بعد از ظهر

نمره بیست را به عشق این می‌گرفتم که پدرم امضای پیچیده و زیبایش را پای آن بیندازد و با دست‌خط شگفت‌انگیزش اسمش را بنویسد زیر امضایش. وقت‌های انشاهای سخت هم که مادرم دیگر زمان کافی برای رویاپردازی نداشت، می‌فرستادمان سراغ پدر یا وقتی‌ که تمرین‌های انگلیسی‌مان زمین می‌ماند و تکیه بر اطلاعات تمیز و قوی پدر واجب بود.

غیر از این‌ها، سایه تصمیمات قوی و نامعلومش هم بود. مثلا وقت‌هایی که دسته گلی به آب می‌دادیم یا تصمیمی می‌گرفتیم که آینده‌اش ناروشن بود، مادر می‌گفت:« خودت می‌دونی اما اگه پدر خوشش نیاد چی؟» و ما یاد می‌گرفتیم برویم توی ذهن پدر و فکر کنیم اگر بچه‌مان این‌کار را بکند با او چه می‌کنیم.

حالا خواهرزاده پنج ساله‌ام تمرین‌های پیش‌دبستانی‌اش را با پدرش انجام می‌دهد. کاردستی باهم می‌سازند و نقاشی می‌کشند گاهی مادرش نقاشی را می‌کشد و او با پدرش رنگ می‌کنند، شکل‌ها را مادرش از توی روزنامه می‌برد و او با پدرش می‌چسبانند و کلاژ درست می‌کنند.

به نظرم همه چیز به زمان بر می‌گردد. پدرهای آن‌وقت‌ها زمان کمتری در خانه بودند و نقش‌شان شده بود دانای کل داستان‌ها. حالا بیشترِ مادرها همان قدر بیرون خانه‌اند که پدرها، و طبیعی است که شخصیت‌های مدرن داستان، دست به دست هم داستان را پیش ببرند. حالا پدرها نزدیک‌ترند و آن قدرت جادویی را ندارند اما در عوض بچه‌ها پُرند از خاطرات خرابکاری با پدرها.

دروغ چرا؟ گاهی دلم می‌خواهد خواهرزاده‌ام هم بتواند برود توی ذهن پدرش، به نظرم فکر کردن به جای آدم بزرگ‌ها به اندازه تبدیل کردن آشپزخانه به ویرانه با پدر، لذت‌بخش است.

پدر تمام‌وقت

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

نیم‌روز

خيلى باهوشه، ولى هيچوقت بقيه رو پايين‌تر از خودش نميدونه. با حوصله‌‌ست، هم با من و هم با پسر چهارساله‌مون. ساعت‌ها با هم بازى ميكنن و راجع به جنگ ستارگان و بقيه موضوعاتى كه من تقريبا هيچى ازشون نمی‌دونم حرف می‌زنن.

با هم می‌رن سوپر ماركت خريد مي‌كنن و هله‌هوله مي‌خورن. آخر هفته‌ها باهم فوتبال بازى می‌كنن و با كمک هم حياط رو تميز میكنن. زمستون‎ها هم، صبح هاى برفى پاروى كوچک و بزرگ مياد بيرون و جلوى در خونه‌مون و اون یکی همسايه‌مون كه پيره رو با هم پارو میكنن. وقتى تنها بيرون می‌ره هميشه يه چيزى براى پسرمون مياره. حتى شده يه شيرينى. با هم فوتبال می‌بينن و روى مبل بالا پايين می‌پرن.

نمی‌گم هيچوقت عصبانى نمی‌شه، ولى وقتى صداش يكم بلند می‌شه می‌دونم كه حتما پسرمون كار عجيب غريبی كرده و يا يه چيزى كه صد بار بهش گفتيم رو گوش نكرده. ولى بيشتر موقع‌‎ها وقتى صداش رو بلند می‌كنه كه پسر كار خطرناكى كرده يا با برادر نوزادش با ملايمت رفتار نكرده.

با پسر نوزادمون هم رابطه عاشقانه داره. ساعت‌ها بغلش می‌خوابه و بوش می‌كنه. وقتى كار جديدى می‌كنه، هيجان‌زده می‌شه. باهاش اقو بقو می‌كنه و آواز می‌خونه. به من می‌گه كه حسودى می‌كنه كه من اينقدر با پسر كوچكمون وقت می‌گذرونم و اى كاش او هم می‌تونست تمام روز باهاش باشه.

شب‌ها وقتى با هم تنهاييم از نگرانى‌هاش برام می‌گه. از دنيايى كه بچه‌هامون توش زندگى خواهند كرد و اينكه بايد چه كارهايى براشون بكنيم و چطور بارشون بياريم كه آينده خوبى داشته باشن. دوست داره يادشون بده كه به فكر مردم فقير باشن و با همه مهربون باشن. از صميم قلب ناراحت ميشه وقتى پسرمون با بچه ديگرى بدرفتارى می‌كنه.

وقتى صبح از خواب بيدار می‌شيم، اول پدر و مادريم و در حاشيه زن و شوهر و كارمند و فرزند و …

در حاشیه‌های طفلکی

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

پیش از ظهر

من در یک محیط پر مادرِ کم پدر، بزرگ شده‌ام. همان اندک پدران اطرافم هم در حاشیه نبودند. مثلاً آن وقت‌ها خیلی مد نبود که پدرها بروند دنبال دخترهاشان، یا حداقل دم در مدرسه ما فقط مادرها بودند و تک و توکی پدرِ در ماشین نشسته. همسایه ما فرق داشت، می‌آمد قاتی مادرها همان جلوها می‌ایستاد و تا دخترش را در درگاه مدرسه می‌دید دست تکان می‌داد و بغل و بوس و اینها! یا آن موقع که سریال‌های تلویزیون همه پر از پدرهای نان‌آورِ بی‌اعصابِ حاشیه‌نشین بود، همسایه ما پشت دوچرخۀ دخترش را می‌گرفت و هی از این سر به آن سر کوچه می‌دوید تا او رکاب زدن یاد بگیرد. تازه گاهی به من هم تعارف می‌زدند که تو هم بیا. بقیه پدرهایی که اطرافم می‌دیدم هم همینطور بودند. من که در خانه‌شان نبودم، ببینم روزی چندبار دماغ بچه‌شان را پاک می‌کنند. ولی می‌دیدم که کلاس زبان، شنا، وزرش می‌بردند و می‌آوردند، همیشه برای پارک و بازی آماده بودند، بغل‌دستی بچه را که دیروز پاک‌کنش را تکه کرده بود می‌شناختند، یک پای بزن و بکوب شب تولد بودند، در سفر حواسشان به رخت و خورد و خواب و رفتار بچه‌شان بود. یادم است در مهمانی‌ها فرقی نداشت یا یک مادر یا یک پدر می‌آمد، برای ما بازی‌ای اختراع می‌کرد که هم طولانی باشد، هم بزرگتر لازم نداشته باشد، هم سر و صدای زیادی تولید نکند که آنها بتوانند تا آخر مهمانی ما را به حال خودمان بگذارند و خودشان بروند پی حرف‌های خیلی مهمشان. فقط مادرها نبودند، بلکه پدرها هم برای بهترین مدرسه، یا دکتر و درمان مشورت می‌کردند. یکی از پدرها که اینقدر در متن تربیتِ نه تنها بچه‌های خودش که چندتایی دیگر هم حضور مفید و حمایت‌های روانی داشت که، پارسال که عمرش به دنیا نماند، بین ما سر اینکه بیشتر بابای کداممان بوده دعوا شد! البته در مدرسه بین تعریف همکلاسی‌ها از بابام اینجور مامانم اونجور، بودند بچه‌هایی که پدرانشان جایی در خاطرات شیرینشان نداشتند.

به حاشیه و متن در تربیت فرزند فکر می‌کنم که این حاشیه کجاست؟ مگر تربیت فرزند غیر از همه اینهایی‌ست که آن پدرها درش دخیل بودند؟ مگر بچه‌هایشان از جای دیگری غیر از همین همراهی‌ها و بازی‌ها، آموزش‌های فردی و اجتماعی دیدند و امروز همان پدرها با غرور و خوشبختی همه‌جا تعریفشان را می‌کنند. اگر این متن زندگیست، چقدر این پدرهای در متن بوده خوشبختند! چه غرور جاری در نگاهشان قشنگ است! آنهایی که تصمیم می‌گیرند در حاشیه بمانند، یا طبق تربیت و فرهنگشان خودشان را فقط کیف پول و چوب فلک می‌بینند، و بلد نیستند یا نفهمیدند یا نخواستند این نقشِ ناقص را کامل کنند، چه ظلم بزرگی در حق خودشان می‌کنند. عشق و حال بچگی کردنِ دوباره را که از پدر-مادر بودن بگیری، دیگر چه می‌ماند جز شستن سر و ته بچه، خرج نان و آبش، مسئولیت سلامت و زنده‌ماندش؟ حاشیۀ بچه‌داری همه‌اش اخ و تف و دردسر است. در متنِ بزرگ کردنش است که آدم یاد می‌گیرد، بزرگ می‌شود، دوباره بچگی می‌کند و لذت می‌برد. هرچه اتفاق قشنگ می‌افتد، همان وسط‌هاست. چه طفلکی‌اند پدرانی که در حاشیه می‌ایستند و ذل می‌زنند و هیچ حسی در نگاهشان نیست جز شاید حس غروری کاذب که شلنگ‌انداز معرکه از تخم و ترکه من است.

باید مادر باشی تا بفهمی

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

صبح

مادر شدن اتفاق بزرگی است. یک تجربه منحصر به فرد در زندگی هر زنی. انگار یکبار دیگر متولد می‌شوی. احساس اینکه قلب دیگری جز قلب خودت در درونت می‌تپد خیلی خوب و شیرین است. اصلا حامله شدن، از همان لحظه که دو خط آبی روی نوار سفید بیبی چک ظاهر می‌شوند تا لحظه‌ای که موجود کوچک و صورتی پیچیده در ملافه را در آغوش می‌کشی در قلب زن یک معجزه به وجود می‌آورد. اینها همه درست است اما من هرگز نتوانسته‌ام با این جمله کنار بیایم که «باید مادر باشی تا بفهمی». جمله‌ای که فقط باعث می‌شود آدمی که مادر نیست و شاید پدر باشد خودش را در برابر اتفاق رخ داده خلع سلاح شده ببیند. مسلما یک پدر هرگز نمی‌تواند مادر شود اما در مقام و جایگاه خودش نقش تعیین کننده‌ای دارد. چطور؟ عرض می‌کنم!

من تجربه مادر شدن را از سر گذرانده‌ام. هر چقدر هم تلاش می‌کنم نقش همسرم را در مواجهه با بچه‌ای که متعلق به هر دوی ما بود حاشیه‌ای قلمداد کنم موفق نمی‌شوم. از بیداری‌های پابه‌پایش در شب بیداری‌ها و بیقراری‌ها تا هیجان بی‌اندازه‌اش پیش از به دنیا آمدن فرزند که گاه حتی بیشتر از من بود. نقش پدرم را در تربیت خودمان هم همینطور و هی خیالم می‌رود پی باقی مردهای فامیل و می‌بینم نه، اصلا هیچوقت نقششان حاشیه‌ای نبود.

در خانه‌مان سه دختر بودیم و دو پسر. من، برادر بزرگ و خواهر کوچکم شبیه مادر بودیم. خواهر و برادر دیگرم شبیه پدر بودند. در این ماجرا ما کاره‌ای نبودیم اما در عوض کاراکترهای اخلاقیمان به مرور شکل می‌گرفت و مشخص بود که در بزرگ شدن و شکل‌گیری شخصیت‌های ما پدرم نقش پررنگی دارد. برادرهای من از کودکی پا به پای من و خواهرم در کارخانه به مادرم کمک می‌کردند چون از کودکی شاهد کمک‌های بی‌دریغ پدرم به مادرم بودند. ما هرگز به خودمان، همدیگر و دیگران دروغ نگفتیم چون قهر پدر به واسطه دروغ گفتن تنبیهمان بود و این می‌توانست بدترین اتفاق روزگار برایمان باشد. خیلی چیزها هست که به واسطه حضور پدر آنها را فراگرفتیم و با خودم فکر می‌کنم چه خوب که پدر فقط مرد بیرون از خانه نبود. که صبح برود سر کار و برگردد و خرج و مخارج را بپردازد و بگوید بقیه‌اش با مادرتان.

راستش را بخواهید برای فهمیدن اینکه بچه را باید درست تربیت کرد، برای فهمیدن اینکه تنبیه بدنی به بهانه تربیت بچه‌ها غلط است، برای فهمیدن اینکه نگاه بچه‌ها به وقت یادگیری مهارت‌های اجتماعی به هر دو نفر والد است، اصلا نیازی نیست حتما زاییده باشید. فرقی هم نمی کند مادر باشید یا پدر. هر دوی این اسم‌ها بار سنگین مسئولیت را بر دوشتان می‌گذارند؛ به یک اندازه. صرفا چون مادرها زمان بیشتری را با کودک می‌گذرانند نباید باعث شود بیش از پدران احساس مسئولیت کنند و نباید پدران را برای کنار کشیدن از تربیت فرزندانشان مجاز می کند. پدرها نقش کلیدی دارند… درست به اندازه مادرها.

بچه، سرجاهازی مادر  

«نقش حاشیه‌ای پدران ایرانی در تربیت فرزند»

سپیده‌دم

بچه که چند ماهش بود قرار شد با دوستی بریم کافه دو تایی. گفت بچه رو بذار پیش باباش. گفتم بلد نیست درست بغلش کنه، فکر می‌کنی از عهده‌ی عوض کردن و شیر دادنش بربیاد؟ گفت مگه تو بلد بودی اینا رو تا بچه به دنیا اومد؟ یاد گرفتی از سر نیاز، باباش هم یاد می‌گیره. یاد گرفت. نه اونجوری که من این کارها رو انجام می‌دادم یا اونجوری که دیده بودم مامانم یا باقی زن‌های فامیل انجام می‌دن، ولی مدل خودش تونست بابای مسوول بچه باشه. در برهه‌ای زمانی، بابای بچه بیشتر روز سر کار بود و منِ مامان وقت بیشتری رو با بچه می‌گذروندم. همین شد که حس کردم نقش من از نقش باباش مهم‌تره. نقش پدر حاشیه‌ای به نظرم می‌اومد. «به نظرم می‌اومد.» بگذریم از اینکه این خودِ مادر-مهم-پنداری یه حس دوگانه بود، یعنی از طرفی احساس مالکیت می‌کردم نسبت به بچه و هیچ حقی برا باباش قایل نبودم یه وقت اگه حسی مشابه بروز می‌داد، و از اون طرف شاکی بودم که مگه بچه سرجاهازی منه که فقط من ام که وقتی می‌خوام جایی برم باید با باباش چک کنم ببینم می‌تونه مراقبش باشه یا نه. یه جورایی من دوست داشتم نقش پدر حاشیه‌ای باشه، و نباشه.

این حس کودکانه که «من» مرکز دنیام و همه چی رو می‌تونم کنترل کنم گاهی چنان می‌گیردم که یادم می‌ره من نیستم که تعیین می‌کنم نقش کی در کجا بیشتر یا کمتر باشه. یه روز وقتی سر میز غذا نشسته بودیم متوجه نقش «حاشیه‌ایِ» پررنگ باباش شدم. من آدم جدی‌ای‌ام. شوخ طبعی در من خیلی کم‌رنگه. در عوض بابای بچه از هر چیزی می‌تونه یه موقعیت طنز بسازه. وقتی بچه کوچیکتر بود بهش یاد داده بودم وقتی از چیزی نگرانه، استرس داره یا ناراحته (هر گونه حسی که اذیتش می‌کنه) برای خودش خیال‌پردازی کنه و موقعیتی آرامش‌بخش برا خودش تصور کنه. اون روز سر میز غذا متوجه شدم مدتیه بچه وقتی در وضعیت سختی به نظر خودش گیر می‌افته به طنز می‌کشدش. و از اونجایی که مادر جدی همیشه براش از تفاوت مسخره کردن و لطیفه‌گویی گفته بوده، چنان طناز شوخی می‌کنه پسر! واقعیت اینه که بچه‌ها تصمیم می‌گیرن، خودآگاه یا ناخودآگاه، که چه کسی تا چه اندازه تو شخصیتشون تاثیر بذاره. و اینو هر چی بزرگ‌تر می‌شن و بی‌پرواتر خودشونو نشون می‌دن، بیشتر هویدا می‌شه. نقش پدر هیچ حاشیه‌ای نیست.