ماه: سپتامبر 2016

پشت درهای بسته

«لزوم داشتن رابطه پیش از ازدواج»

سحرگاه

‎هنوز رابطه قبل از ازدواج در ایران نامتعارف است. هنوز خانواده‌ها قدرت پذیرش اینکه دخترشان با پسری قبل از ازدواج بخوابد را ندارند. هنوز دخترانی هستند که نگران بکارت‌شان هستند و می‌ترسند از اینکه بکارت‌شان را از دست بدهند. از قیصر تا امروز، تفکر ما هیچ تفاوتی نکرده. هنوز وقتی بکارت دختری لکه‌دار می‌شود، فرمان‌ها و قیصرها دنبال برادران آب منگل می‌گردند تا انتقام بگیرند.

‎صحبت از رابطه قبل از ازدواج، صحبت از درهای بسته است. صحبت از عریانی‌های یواشکی‌ست، و هیچ تضمینی برای لزوم یا عدم لزوم ارتباط قبل از ازدواج نیست. اینکه خانم ایکس چرا باید با آقای ایگرگ قبل از ازدواج بخوابد و اگر بخوابد زندگی خوبی خواهند داشت، و خوشبخت خواهند شد، و بچه‌های ترگل ورگلی خواهند داشت، و زن با چای در دست و دامن گل‌گلی هر روز منتظر شوهرش خواهند ماند. که اینها هیچ کدام به رابطه قبل از ازدواج ربطی ندارد.

‎ارتباط قبل از ازدواج، صرفا یک بازیگوشی مطلق است. یک کشف است. کشف عریانی، کشف لذت، کشف ارتباط. و هیچ رابطه بعد از ازدواجی آن لذت را نخواهد داشت. ارتباط قبل از ازدواج مثل یواشکی خوردن چیزی‌ست. مزه دارد. کیف دارد. ترس دارد. دل‌لرزه دارد. اما شیرین است. و هیچ وقت تکرار نمی‌شود.

‎کاش هیچ رابطه قبل از ازدواجی به ازدواج منتهی نشود. اینکه فکر کنی این لذت را با همین آدم هر روز و هر روز تجربه خواهی کرد، معادله‌ی دو سر باخت است، دلیلش را هم نمی‌دانم. فقط می‌دانم ازدواج یعنی به لجن کشیدن همان لذت، همان عشق.

‎تو گویی آن لذت هر روز تکرار می‌شود . زهی خیال باطل…

در دل هر زن اقیانوسی از حرفهای نگفته و رازهای مگو هست!

«حودکشی»

باغچه‌ی همسایه: ماهی‌های دریای کابل

عنوان یکی از سلسله نوشته های «آرامگاه زنان رقصنده»، خودکشی بود، با خواندن تک تک نوشته ها من هم می نوشتم، نوشته های خودم با نوشته هایی که می خواندم ترکیب می شد، چند روز همینطور توی ذهنم درگیر بودم، بعد هم سعی کردم فراموشش کنم، داستان را نه، نوشتن درباره اش را، که باز امروز که یکی از دوستان در کامنتش بر نوشته اخیرم نوشته بود» دقت کردی چه همه فرق هست بین ساغر کابل و ساغرِ اکنون؟» بیاد روزهای دورترم در کابل افتادم، زمانی که تنها بودم و در گردابی از وحشت غوطه می زدم، زمانی که حتی از ساغرِ کابلِ اخیر که به گمان آن دوست شاید خاکستری ترین روزهای عمرم را درش زیسته باشم هم خاکستری تر و زمستانی تر بود، بر این شدم که بنویسمش هرچند سخت است و هرچند به این روزهایم نمی آید و اصلاً به من نمی آید، دلیلش هم شاید رهایی از این وسوسه ی نوشتن باشد و شاید هم برای اینکه برای همیشه فراموشش کنم.

بهار بود، و من عاشق بهار بودم، بهار کابل با بهار بامیان زمین تا آسمان تفاوت داشت اما با تمام آن تفاوت هایش باز هم خیلی زیبا بود، هوا دم می کرد و بادهایش هر عصر و غروب را به لجن می کشید اما بارانِ بعدش که بیشتر مواقع روی میداد جانت را تازه می کرد، آن بهار از بامیان باستان برآمده بودم برای همیشه، دلائل زیادی داشتم اما بزرگترینش استیصال و خستگی و تنها شدن های پی در پی ام بود از حلقه دوستانی که داشتیم، وقتی دانه دانه به کابل کوچ کردند تا بخت خود را در آن دیار بیازمایند ما نیز بدنبالشان روان شدیم، این وسط نمی شود دلیل دیگر این هجرت را کتمان کرد، دلیلم حضور کسی در زندگی ام بود که باعث هجرت و ترک محل کارم شد، و در آن برهه از زندگی ام با تمام ابهتم تبدیل به احمقی شده بودم که تمام افسارم را در اختیار تصمیم ها و رفتارهای او گذاشته بودم، از کسی زخم خورده بودم و تلافی اش را بستن ریسمان محکم تری به این یکی می دانستم، نه که زخم خورده باشم که تا آن زمان بقدری خام و احمق بودم که با اولین احساسِ شکسته شدن غرورم فکر می کردم زخم خورده ام و الا موضوع اصلاً حاد و سخت نبود، این یکی بلافاصله پیش آمد، بر خود تحمیل کردمش، و وقتی فهمید سوژه قبل از او چه کسی بوده برآشفت و حالش خراب شد و رگ افغانی اش در حد تهدید به مرگِ  وی و مرگِ خودش ( مثلاً خودکشی)، بالا آمد.

بهش قول دادم از آن سازمان استعفا بدهم و از آن شهر کوچ کنم و در کابل دنبال کار باشم و او هم کمک خواهد کرد.

بگذریم که دقیقاً چه داستانی بین ما روی داد و چه ها شد که من عجیب ترین و بی عقل ترین کار زندگیم را در پی اش انجام دادم،» من خودکشی کردم».

از تماس آخری که داشتیم و طبق معمول فقط جار و جنجال بود دقایقی بیش نمی گذشت که خود را به خنکای خانه سیمانی مان رساندم، نه که در طی مسیر به جعبه قرص ها فکر کرده باشم، نه که تا آن لحظه حتی یکبار هم تصور عمل خودکشی از ذهنم گذشته باشد، من حتی تا آن روز و آن لحظه یکبار هم به خودکشی فکر نکرده بودم، اما به محض رسیدن به خانه بدون اینکه حتی لباس هایم را تبدیل کنم رفتم سراغ میزی که زیرش یک جعبه حاوی انواع قرص های ما دخترها بود، نمی دانم چرا آن هجم عظیم قرص را داشتیم و با اینکه تاریخ و دلیل بیشترشان منقضی شده بود داشتیم شان، دانه به دانه بسته ها را باز می کردم و می شمردم، هفتاد تا شدند، و من همیشه در همه کارهایم به إعداد سه و پنج و هفت اقتدا می کنم، هفتاد هم بدلیل همین بود که فاینال شد، بدون هیچ تردیدی کتری آب را هم آوردم و مشت مشت دارو ریختم در دهانم و از آب کتری رویش سر کشیدم، بعد رفتم سراغ نوشته هایم و چند صفحه نوشتم، و در حین نوشتن که هوشیار کامل بودم هی به خودم می گفتم الان از حال می روم کمی صبر داشته باش، و حتی در تمام آن لحظات به مرگ فکر نمی کردم، فقط به ناهوشیاری فکر می کردم، یادم می آید شرح کاملی بر آنچه آنروز روی داده بود نوشتم و در آخرش هم نوشتم که این خودکشی نیست و بلکه ادب کردن خودم است و نشان دادن به خودم است که دیگر من بعد به هر ناکسی نیاویزم و هر نااهلی را به حریمم راه ندهم، برای این است که از خودم خیلی دور شده ام و نباید اینطور باشد، برای این است که به آن ناکس نشان بدهم چقدر بی اعتبار است که نمی توانم با صحبت کردن قانعش کنم و چاره ای ندارم جز خودآزاری و من سابقه خودآزاری را از قبل هم داشتم ولی این خیلی بزرگ بود، بعد که دیدم  قرص ها تأثیری نداشته اند از روی حساب ده تای دیگر را هم انداختم بالا، و بعد که رخوت در برم گرفت روی تشک دراز کشیدم و به خواب رفتم…

دوست ها از محل کارشان برگشته بودند و طبق معمول چای درست کرده بودند و یکی دو بار من را صدا زده بوده اند که پاسخ نداده بوده ام، بعد دوست همیشگی آمده بود بالای سرم و دیده بود خوابم و گذاشته بود بخوابم، ولی بعد که طاقتشان تمام و مشکوک شده بوده اند آمده بودند تکانم داده بودند که چرا اینقدر می خوابی و دیده بوده که یک جورهایی سنگین و بی حس هستم، خودم هیچ بیاد ندارم تنها صداها در مغزم منعکس می شد ولی گویا حرف زده بوده ام و گزارش دقیق از موضوع و چرایی اش داده بوده ام و آمار هشتاد قرص را هم، و دوست که پرستاری خوانده بود رفت سراغ لاشه خالی قرص ها به شناسایی چیستی شان و بر سر زنان تا بیمارستان رسانده بودند و معده شستشو داده شده بود و بازگردانده بودندم به خانه….

فردایش وقتی بیدار شدم و آنژیوکد( کت؟؟؟) را در دستم دیدم همه چیز یادم آمد، فکر کنم دوست سر کار نرفته بود، هنوز و تا یکهفته آثار قرص ها در بدن و مغزم بود و فکر خودآزاری نیز هم، اینبار تیغ را برداشته نه به قصد رگ که بی هدف روی ساعدم می زدم تا خون بزند بیرون، و همزمان گریه أمانم را بریده بود….

از فکر اینکه دوستان و سوژه مورد نظر فکر کرده بودند بخاطر او این کار را کرده ام شرمنده بودم، از خودم متعجب و متحیر بودم، از آنچه رخ داده بود بیزار بودم اما همه اینها رخ داده بود و من این کار را کرده بودم، از اینهمه تنهایی و استیصال به وحشت افتاده بودم و زنگها در مغزم به صدا در آمده بودند که رسیده ای به انتها و باید برای خود کاری بکنی.

طی همان هفته با همان حال تلو تلو خوران رفتم بلیط رفت و برگشت ایران را گرفتم (آن زمان اگر بلیط رفت و برگشت تنها شرکت هوایی ایرانی را می خریدی بی بروبرگرد بهت ویزا می دادند حتی همان روز پرواز) و آمدم خانه و یکهفته بعد که موعد پروازم بود رفتم ایران، و هنوز گریه ها در سر داشتم و حالم عجیب بود…

بله ساغر با تمام ساغریتش یکبار خریتی در این حد هم در زندگی داشته است، خریتی که تنها می توان اسمش را خریت محض گذاشت، این است که خوب می دانم آدم ها گاهی، جایی بدجور می شکنند و بد رقم می برند، و بی فرم تهی می شوند از نور.

آرزو می کنم هیچ زمان دیگری چنین تهی نشوم از امید.

حتی حالا که بعد ده سال نوشتمش هم باز برایم عجیب و باورنکردنی است مثل خواب، خوابی بغایت تلخ و عجیب….

تلنگر

«خودکشی»

از میان نامه‌های رسیده: هانا

تک تک موضوعات وبلاگ برای من همراه با تجربه دردناکی بودن و هستن.

یک: هفت هشت سالم بود، بهمون تلفن کردن و گفتن زن‌دایی خودکشی کرده، کمتر از یک سال از ازدواجشون می‌گذشت، زن_ تنها که یک ماه بود بچه‌دار شده بود، بچه رو خوابونده بود و سر فرصت یه طناب از سقف آویزون کرده بود و تمام، وقتی بهش رسیده بودن که دیگه نفس نمی‌کشید… هنوز تصویر اون اتاق بزرگ و خالی جلوی چشمای منه که تو عالم بچگی طناب دار رو تصور می‌کردم و اشک می‌ریختم.

دو: دخترک هفده ساله بود، با نامادری‌اش همیشه درگیر بود و دعوا داشت، به من نزدیک بود خیلی، قرار بود برای تولد سیزده سالگی ام با هم جشن بگیریم. پدر دختر بهش قول داده بود که اگه اون سال خرداد ماه تو امتحانات دبیرستان قبول بشه هرجا بخواد تابستون می‌تونه بره، قرار شد با یکی از اقوام مشترک و نزدیک به هر دومون یه سفر یک روزه بریم. خوشحال بودم، اصرار کردم که بیاد، گفتن باید از نامادری‌اش اجازه بگیریم، با ذوق و شادی رفتیم دنبالش، پدر و نامدری اومدن جلو در، به پدرش گفت تو بهم قول دادی، پدر گفت برو، نامادری پرید و با چند تا فحش کشیدش تو و نذاشت بیاد. دخترک خورد شد. ما رفتیم، دخترک آروم خزیده بود تو پارکینگ و برای اینکه بقیه رو بترسونه یه کم بنزین ریخته بود رو موهای بلندش و کبریت کشیده بود. دو هفته با سوختگی بیست درصد بستری شد و بعد تمام. از غصه زشت شدن صورتش رفت، از غصه تمام لبخندهای نداشته و تمام تهمت‌های ناروای نامادری. و در آخر براش خوندیم: خنده‌های بچه‌گونه به دلم شد آرزو…

آدما گاهی اونقدر پر میشن که با یه تلنگر تموم میشن .. کاش تا اونجا که میشه نذاریم آدما به نقطه تموم شدن برسن…

زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟*

«خودکشی»

مهمان هفته: مهرداد بزرگ

«دختری یازده ساله، در مقابل آینه خود را به دار می‌کشد. پسری چهارده ساله به علت مردود شدن در امتحانات پایان سال، خود را با سیم برق از تراس حلق‌آویز می‌کند. دختری سیزده ساله خود را از روی پل عابر پیاده به پایین می‌اندازد و در برخورد با اتوبوس جان می‌دهد، او به دوستش گفته‌است از زندگی خسته شده‌است. پسری چهارده ساله به علت نمره پایین در درس ریاضی با شلیک گلوله به زندگی خود پایان می‌دهد. دختری هیجده ساله به علت قبول نشدن در کنکور، خود را از طبقه سوم پرت می‌کند و جان می‌دهد. مهرشاد چهارده ساله، خود را از پنکه سقفی خانه حلق‌آویز می‌کند و جان می‌دهد. او در نامه‌ای از بازماندگانش می‌خواهد که فردای ماجرا به مراسم تشییع جنازه‌اش بیایند. دانش‌آموزی پانزده ساله به علت احضار والدینش به مدرسه خود را در آغل گوسفندان حلق‌آویز می‌کند. دانش‌آموز دیگری در شانزده سالگی، پس از سرزنش پدرش خود را از نرده‌های خوابگاه حلق‌آویز می‌کند و دیگری به علت افت تحصیلی از میله بارفیکس خود را حلق‌آویز می‌کند. دو دانش‌آموز در توالت مدرسه خود را حلق‌آویز می‌کنند و دختری دیگر خود را از طبقه بالای ساختمان محل سکونت‌شان به پایین می‌اندازد. دانش‌آموزی به خاطر آوردن موبایل به مدرسه اخراج دائم می‌شود، او اصرار می‌کند به مدرسه برود و اما او را نمی‌پذیرند و او خود را می‌کشد. دانش‌آموز دیگری یک هفته از مدرسه اخراج می‌شود و از ترس تنبیه پدرش خود را می‌کشد. این ماجراها اما ادامه دارد و به این ختم نمی‌شود…»

این‌ها نمونه‌هایی از وقایع تکان‌دهنده‌ای است که در حدود یک سال گذشته در مدارس کشور رخ داده‌است و باید فهم شود. اخبار منتشرشده، حداقل پانزده مورد خودکشی دانش‌آموزان را در یک سال گذشته گزارش کرده‌اند و گزارشی از سیزده مورد اقدام به خودکشی تنها در دبیرستان پرند حکایت دارد.

 واکنش مسئولان آموزش‌وپرورش اما حداقل در حدی نیست که انتظار می‌رود. آن‌ها در جایی از کم شدن میزان خودکشی می‌گویند که لبخند تلخی به لبان آدمی می‌آورد. در جایی به صرف نتایج درخشان تحصیلی دانش‌آموزی، ارتباط خودکشی او در توالت مدرسه را با آموزش‌وپرورش انکار می‌کنند و گاه حتی واقعیت‌های مرتبط با ماجرا را دروغ می‌خوانند و یا اصل ماجرای خودکشی را با وجود شواهد واضح رد می‌کنند و آن را به مسئله‌ای جنایی تبدیل می‌کنند.

هر چه هست، آن‌ها نمی‌خواهند بپذیرند و یا می‌خواهند با جواب‌های سرد از کنار آن بگذرند. هر چه در فضای اینترنت جست‌وجو کنید، کم‌تر گزارش یا جوابی از سوی آن‌ها می‌یابید که قانع‌تان کند، آن‌ها به این مسئله می‌پردازند و از کنارش نگذشته‌اند. آن‌ها قول بررسی می‌دهند و اما در سکوت خبری احتمالاً همه پرونده‌ها مختومه می‌شوند که خانواده‌ها هم تمایلی به رسانه‌ای شدن ندارند و این البته حق آن‌هاست. اما مسئله این است که واقعیت ماجرا تغییری نمی‌کند. هنوز هم در سر بسیاری از دانش‌آموزان می‌چرخد که چگونه از شر زندگی‌ خلاص شوند. زمانه عوض شده‌است. همین که خودکشی دیگر مسئله بزرگسالان نیست، هشداری جدی است از این که جایی از کارمان می‌لنگد و همیشه هم نمی‌توان حاشا کرد و خود را کنار کشید. واقعیت این است که اخلاقیات سنتی در جامعه فرو ریخته‌است و دیگر نمی‌توان صرفاً با مذمت خودکشی و گناه کبیره خواندن آن، دیگران را از آن برحذر داشت.

اکنون اگر بپرسند آیا خودکشی مذموم است؟ آیا گناه کبیره است و آیا کسی که خودش را می‌کشد بی‌مسئولیت است؟ سخت می‌شود جوابی سرراست و دقیق داد. چه آن که بر خلاف آن چه پنداشته می‌شود، خودکشی نه حاصل عللی معلوم است و نه می‌توان آن را با عینک اخلاقیات سنتی و بد و خوب مطلق سنجید. خودکشی چنان که کامو می‌گوید حاصل هم‌آیندی سلسله‌ای از اتفاقات است و حتی در لحظه آخر می‌تواند نظر فرد به تلنگری عوض شود- چیزی از جنس اتفاقی که در طعم گیلاس کیارستمی می‌افتد. اما با این حال، نمی‌توان تنها به این اتفاق‌ها چشم داشت. باید حداقل تا جایی که می‌توان کاری کرد که این احتمال کم شود.

در حالت کلی هم که نگاه کنیم، خودکشی موضوع تازه‌ای نیست و کمتر کسی هست که ولو در حد سوژه به آن فکر نکرده‌باشد و اما کمتر کسی هم هست که بتواند ادعا کند خودکشی برایش مسئله‌ای حل‌شده است. حتی کسانی که برای هر چیزی راه حلی دم دستی دارند و دنیای اخلاقیات‌شان به بدها و خوب‌ها تقسیم می‌شود، به خودکشی که می‌رسند، واکنشی هیستریک نشان می‌دهند و این همه از ماهیت آن است.

 خودکشی دیگر ردکردنی نیست. واقعیت دارد و پررنگ هم هست و هر چه بشر بیشتر خود را در جهت سعادت می‌بیند و فریاد سعادت‌طلبی سر می‌دهد، بیشتر خود را عرضه می‌کند. چه آن که خودکشی فارغ از همه علل ریز و درشتی که از تحقیقات آماری در موردش بیرون می‌کشند، فقط یک حقیقت پررنگ در خود دارد که تا حتی یک مورد آن وجود دارد، می‌تواند هر انسان مثبت‌اندیشی را که دنیا را جایی خوب برای زیستن می‌داند، به اندیشه وادارد. خودکشی رد زندگی است و همین است که آن را بزرگ و چالش‌برانگیز می‌کند. با هر عینکی از اخلاقیات هم بخواهیم به نفع زندگی استدلال کنیم، نمی‌توانیم شخصی را که خودکشی کرده‌است، به چالش بکشیم. چه آن که نهایتاً اوست که انتخاب می‌کند و تنها فعل اوست که واقعیت دارد و پشت این واقعیت رد زندگی است. رد زیستن است و نمی‌توان بر پایه استدلال «زیستن به نفس زیستن» در برابر آن ایستاد. چیزی که هست آن که واقعیت خودکشی عریان است و خود را می‌نماید. چه آن که خودکشی وجود دارد و انکارشدنی نیست و تا زمانی که هست نشان می‌دهد که جایی از کار دنیا می‌لنگد. حداقل تا خودکشی هست، می‌شود گفت که دنیای مطلق‌ها رد می‌شود و نمی‌شود به خوب‌های مطلقی که باید دنیا را بسازند تکیه کرد و این درست بر خلاف آن چیزی است که در نظام آموزشی ما رواج دارد.

اما این همه نه در تأیید خودکشی که صرفاً تلاشی جهت پذیرش آن و پذیرش بار سنگین اخلاقی و اجتماعی آن است. باری که نه بر دوش فردی که خودکشی می‌کند که تماماً، خوب یا بد باید بپذیریم بر دوش استدلال مدافعان زندگی است. بد یا خوب باید بپذیریم که خودکشی مسئله بازماندگان است. و از همه مهم­تر مسئله همه آن‌هایی است که با همه کاستی‌های دنیا خواسته‌اند با لبخند‌های تصنعی آن را بزک کنند و اما تعارض‌ها بالاخره گر چه به صورت تصادفی جایی خود را بروز می‌دهند و این گر چه ناگزیر است، اما به همین اندازه طبیعی هم هست و لابد پذیرفتنی و وقتی آن را پذیرفتیم، تازه اگر صادق باشیم و در ادعای دفاع‌ از زندگی و خوشبختی انسان، اهل ریا و دغل‌کاری نباشیم، مسئولیت‌مان آغاز می‌شود. حال اگر به حسب میل طبیعی‌مان به زندگی، نخواهیم با فردی که خودش را کشته‌است، همراهی کنیم- و البته این اقتضای زیستن است- حداقل باید قبول کنیم که جایی از کارمان می‌لنگد و هنوز راه درازی پیش روی انسان است.

کامو به عنوان بزرگ‌ترین فیلسوف مدافع زندگی که به صورت مستدل به ایضاح و رد خودکشی می‌پردازد، در برابر وضعیت بیهودگی در دنیای سیزیفی به زیبایی‌های طبیعی- ولو جزئی- اشاره می‌دهد و آن را مایه زندگی می‌‌داند. او نه در جایگاهی پیامبرگونه که در موضعی همدلانه با انسان‌ها، آن‌ها را در مقابله با تعارض‌های زندگی، نه به عصیان که به جستجوی زیبایی و معنای زندگی می‌خواند. اما باید در نظر داشت که این زیبایی‌ها نه همیشه در دسترس است و نه همیشه اشارتی به آن‌ها هست؛ خاصه در فضاهای آموزشی و تربیتی امروزه. شاید این وظیفه سنگین هر مدافع زندگی باشد که آن‌ها را باز یابد و چنان که شایسته است، آن را بازنماید، ولی در نهایت چیزی که مسلم است حداقل نباید منکر تعارض‌های پوچ دنیا شد و از این رهگذر واقعیت‌های مسلمی چون خودکشی را انکار کرد، بلکه باید تا جایی که ممکن است با آن کنار آمد و احتمال وقوع آن را نه با استدلال خشک خیر و شر که با فراهم آوردن امکان لذت و بهره‌مندی به حداقل رساند و این همان مسئولیتی است که به عهده همگان است و مسئولان آموزش‌وپرورش هم به اقتضای جایگاه خطیری که دارند باید به آن توجه کنند و در جهتش بکوشند.

* «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند؟» عنوان رمانی است از ارنست همینگوی.

جرأت یا حماقت

«خودکشی»

بامداد

اولین باری که کلمه «خودکشی» را شنیدم شاید ٩-٨ ساله بودم. دختردایی‌ام داشت روسریش را خیلی محکم زیر گلویش می‌بست و مادرش بهش گفت چرا اینقدر محکم می‌بندی؟ مگه می‌خوای خودکشی کنی؟ آن موقع اصلاً نمی‌دانستم این کلمه یعنی چه، فقط به عنوان یک کلمه عجیب و غریب توی ذهنم ماند.

  تصویر بعدی که از خودکشی دارم ماجرای همکلاسی دانشگاهم بود که در یک روز بهاری خودش را کشت. رفتیم جلوی پزشکی قانونی و بعد برای تشییع جنازه. با قرص خودش را کشته بود. بعد که از تشییع جنازه برگشتیم تا چند روز کلاس‌ها تق و لق بود و سکوت وهم‌آلودی تنه سنگینش را روی تمام صحبت‌های من و دوستانم انداخته بود. آن چند روز همه به این فکر می‌کردیم که کار همکلاسیمان بیشتر جرأت لازم داشته یا حماقت. خودمان با همه آن چس‌ناله‌های روشنفکریمان و غرغرهایمان اعتراف می‌کردیم که هنوز به آخر خط نرسیده‌ایم … هنوز جرأتش را نداریم. آن روزها یک درصد هم فکر نمی‌کردم خودم هم قرار است خودکشی را تجربه کنم.

وقتی خواستم خودکشی کنم چند ماهی بود که به این نتیجه رسیده بودم که دنیا دیگر چیزی برای من ندارد. ابر سیاه و غلیظ افسردگی تا افق چشم‌هایم پایین آمده بود و با هر نفسی که می‌کشیدم هزار هزار ذره غبار مسموم وارد ریه‌هایم می‌کرد. افسرده بودم ولی نمی‌دانستم افسرده‌ام. آنقدر افسردگی را عجیب و غریب و دور از ذهن می‌دیدم که فکر می‌کردم مرگ فقط برای همسایه است. در اطرافم کسی نبود که اوضاعم را بفهمد. دوستانم و حتی خودم همیشه ادای آدم‌های افسرده و دچار یأس فلسفی را درآورده بودیم اما هیچ کداممان نمی‌دانستیم آن چیزی که ادایش را در می‌آوریم در شکل و هیبت واقعی‌اش با کسی شوخی ندارد.

روزها می‌گذشتند و هر روز مایع لزج لجنی رنگ داخل سینه‌ام بیشتر و بیشتر همه زندگیم را در خود می‌کشید. یک روز بیدار شدم و در عرض نیم ساعت تصمیم گرفتم تمامش کنم. در حالی که اشک می‌ریختم مشت مشت قرص خوردم و رویش هم چند لیوان آب. خوابیدم که بمیرم ولی همخانه‌ام که سفر بود زودتر از موعدی که قرار بود به خانه برگشت. از اینجا به بعدش چیزها تکه پاره یادم مانده‌اند. تلوتلو خوردن توی راه بیمارستان… لوله‌ای که توی معده‌ام کردند تا قرص‌ها را بیرون بیاورند… قرص‌های تکه تکه شده که در مایعی سیاه رنگ (شربت زغال که برای شستشو استفاده کرده بودند) غوطه می‌خوردند و توی سطل آشغال پای تختم می‌ریختند. دکتر که بالای سرم به دوستم گفت امیدی نیست، خیلی دیر آوردینش… بخش آی سی یو… سایه‌هایی از دوستان و اقوام که به ملاقاتم می‌آمدند…

شبیه معجزه بود که نمردم. بعدش تازه فهمیدم افسردگی داشته‌ام. رفتم پیش روانپزشک. شروع به دارو خوردن کردم و به معنای واقعی نجات پیدا کردم. نفس کشیدم و ابرهای غلیظ و سیاه جایشان را به خورشیدی دادند که تا قبل از آن رنگ زرد و درخشانش فقط برایم سایه‌ای از زرد چرک بود. بعد از آن ماجرا من آدم دیگری شدم، آدم در لحظه زندگی کردن. وقتی می‌بینی زندگیت به مویی بند است و یک بلیت اتوبوس که به جای فردا، برای امروز صادر شده است می‌تواند دوستت را در لحظه‌های جان کندن بالای سرت برساند و دو تا قرص بالا و پایین می‌تواند تعیین کند که صفحه آخر شناسنامه‌ات سفید بماند یا نه، جور دیگری به همه چیز نگاه می‌کنی.

خودکشی برای من پالایش روح بود. همه رنج و سیاهی زندگی قبلی‌ام را از من گرفت و مرا از نو متولد کرد… و چه کسی است که بتواند بگوید واقعاً پا گذاشتن در این مسیر جرأت می‌خواهد یا حماقت!

لطفا آن شیر گاز لعنتی را باز نکن!

«خودکشی»

نیمه شب

نوجوان که بودم صادق هدایت برایم نماد روشنفکری بود. سبک و سیاق زندگی‌اش و مهم‌تر از آن مرگش: خودکشی با گاز. در ذهنم هدایت انسان بسیار قوی و شجاعی بود که خودش، خودخواسته زندگی‌اش را تمام کرده بود.  بر همین روال آدم‌هایی که خودکشی می‌کردند را می‌ستودم. اغلب این آدم‌ها هنرمند بودند و من زندگی و مرگ هیچ کدام‌شان را از نزدیک ندیده بودم.

سال سوم لیسانس بودم و در خوابگاه زندگی می‌کردم. پسری در خوابگاه خودکشی کرد، رگش را زده بود. چند روز بعد دختری رگش را زد و این موج ادامه پیدا کرد. تقریبا در سه ماه، هفده نفر به یک روش خودشان را کشتند. مسئولین دانشگاه تصمیم گرفتند خوابگاه را تعطیل کنند. روزهای عجیبی بود. من دورادور بچه‌ها را می‌شناختم و سوالم این بود که چرا؟

سال چهارم که بودم، اتفاق تکان‌دهنده‌ای برایم افتاد. طرف‌های عصر یکی از دوستان صمیمی‌ام زنگ زد و گفت: «اگه هنوز بیرون هستی برام تیغ بخر. می‌خوام ابروهام رو مرتب کنم». شب با هم در محوطه خوابگاه راه رفتیم وحرف زدیم و قرار گذاشتیم صبح برویم کوه… صبح رفتم در اتاقش را زدم و جوابی نداد، خواستم در را باز کنم و در باز نشد… حدود ساعت نه صبح با کلید یدک در اتاقش را باز کردیم. دیوار کنار تخت غرق خون بود… با همان تیغی که من خریده بودم رگش را زده بود.

خیلی زمان برد تا توانستم این اتفاق را هضم کنم. در این مسیر بارها و بارها احساس عجز کردم و حتی به جایی رسیدم که خودم هم قصد داشتم زندگی‌ام را تمام کنم… دوستی دارم که پدرش را در کودکی از دست داده بود، یک بار که با هم سر خاک پدرش رفته بودیم گفت:» مردی که این جا خوابیده، اونقدر خودخواه بود که مادرم رو با سه تا بچه گذاشت و رفت.» پدرش اوایل تغییر رژیم ایران، خودش را دار زده بود.

حالا بعد از گذر سی و چند سال معتقدم مرگ اتفاقی اجتناب‌ناپذیر است و زندگی هر چه قدر هم سخت باشد، ارزش جنگیدن دارد. زنده بودن و زندگی کردن در هر شرایطی موهبتی تکرارناپذیر است. آنقدر که حتی یک بار نامه‌ای برای صادق هدایت نوشتم و آرزو کردم کاش خودش را هرگز نمی‌کشت.

موهای سوخته‌ی فریده

«خودکشی»

شبانگاه

هیچوقت نفهمیدیم چرا عروس همسایه خواست خودش را تمام کند، آن هم به شیوه‌ی دهشتباری که انتخاب کرد. یک روز بیدار شدیم و دیدیم فریده زن احمد را پیچیده‌اند لای یک پتوی چهارخانه سبز و کرم و آتش‌نشانی هم آمده و دارد روی پشت‌بام نقش زنی را روی دیوار می‌شوید.

فریده و احمد زوج خوشبختی بودند. حداقل ظاهرشان اینطوری نشان می‌داد. وقت ازدواجشان من کودک هفت ساله‌ای بودم که فریده برایش نماد زیبایی بود. زن قد بلند و شوخ‌چشمی که موهای بلند و سیاهش تا کمرش بود و وقتی می‌خندید یک ردیف دندان سفید مثل مرواریدهای غلتان نمودار می‌شدند. او با احمد پسر بزرگ همسایه ما ازدواج کرده بود که چشم خیلی از دخترها دنبالش بود اما او دلش با فریده بود. بعدها می‌گفتند هیچ کس راضی نبوده آنها با هم ازدواج کنند و آنقدر نیشتر به جان زن جوان زده بودند که بریده بود. اما راستش من باور نکردم چون به جایی مردن می‌توانست طلاق بگیرد.

آنها هفت سال با هم زندگی کردند. دختری داشتند به اسم عاطفه. چشم و ابرو و ردیف دندان‌هایش شبیه به فریده بود و رنگ پوست سبزه و موهای مجعدش شبیه به احمد. در تمام آن هفت سال هیچوقت فریده را غمگین یا غضبناک ندیدیم. شب پیش از اتفاق هم تا دیر وقت دور هم بودیم. یلدا بود و همه خانه ما جمع بودند. فریده و احمد هم آمدند. گفتیم و خندیدیم و فریده بیشتر از هر وقت دیگر…

شب از نیمه گذشته بود که رفتند. گویا نزدیک سحر رفته بوده روی پشت بام، سرتا پایش نفت ریخته و در سکوت فندک زده به دامن مغز پسته‌ای لباسش و تکیه داده به دیوار. ما هیچ صدای فریادی نشنیدیم. هیچ کس نشنیده بود. او بی هیچ فریاد و پشیمانی، بی درخواست کمک، همانطور تکیه داده به دیوار اتاقک روی پشت بامشان و سوخته بود، و صبح فردا نقشی از قامت درهم شکسته‌ اش روی دیوار به چشم می‌خورد.

احمد و دختر کوچکش عاطفه چهل روز بعد از محله‌ی ما به خانه‌ی مادر احمد در آن سوی شهر رفتند، اما نقش فریده روی دیوار برای مدت‌ها آنجا بود. یا حداقل من خیال می‌کردم آنجاست. حتی چند بار خودش را هم دیدم روی پشت بام که آنجا کنار کولر ایستاده و لبخند می‌زند.

هیچوقت نتوانستم بفهمم چطور شد که فریده خواست خودش را تمام کند. اما هر دلیلی داشت هیچ چیزی در جهان نبود که او را به ماندن ترغیب کند حتی دخترکش…

من بعد از آن رویداد بارها به مرگ خودخواسته فکر کردم. به شیوه‌های مختلفی که برای رسیدن به نقطه‌ی پایان وجود دارد. به اینکه آدم‌ها چه روش‌هایی را برای اینکار انتخاب می‌کنند. چرا برخی به جای استفاده از روش‌های آرام و بی‌درد تن می‌دهند به شیوه‌های سخت و زجرآور؟ اصلا به بعد از رفتنشان فکر می‌کنند؟ بازمانده‌هایشان را تصور می‌کنند؟ از فکر کردن به رنج آنها چطور پشیمان نمی‌شوند؟ اصلا این شجاعت برای اینکه خودشان را از ارتفاع پرت کنند یا کبریت را بگیرند زیر پیراهن آغشته به نفت یا بروند زیر آب و برنگردند بالا یا لیوان آب را سربکشند روی مشت قرصی که توی دهانشان است از کجا می‌آید؟ پاسخی برای هیچکدام این پرسش‌ها ندارم…

همه می گویند خودکشی کار آدم‌های ترسوست، اما من فکر می‌کنم آنها شجاع‌ترین مردمان هستند…

دعوت خود به تعطیلات ابدی

«خودکشی»

شامگاه

بین خواب و بیداری تصویر را می‌بیند. پل بلندی بود در مه، مهِ طولانی و غلیظ زمستانی و بالای پل به نظرش می‌آید دختری نشسته که چکمه‌های قرمز دارد و سر و بالاتنه‌اش توی مه گم است. فکر می‌کند دختر پاها را تکان تکان می‌دهد و در یک موقعیت خوب بلند می‌شود و از توی مه شیرجه می‌زند به پایین پل و خونی که از زیر موهایش راه می‌گیرد در آن زمینه طوسیِ سیر، با چکمه‌هایش هماهنگ می‌شود.

هر روز صبح، خیالش از این تصویر- از این تصور – راحت می‌شود و دوباره می‌خوابد.

قبل‌ترها تا همین دو سه سال پیش خودکشی برایش یک فانتزی دردناک بود. یک مفرّ برای کسانی که یا بی‌اراده و لوس‌اند یا  پوچ‌گرا و فیلسوف. گمان نمی‌کرد آدم‌های معمولی هم خودکشی کنند. برای خودکشی یک مشکل ناگهانی و سنگین یا یک ضربه هولناک را لازم می‌دانست.

یک روز رفته بود مترو سوار شود و برود سر کار. آن وقت‌ها روزگار مزخرفی داشت. سر کاری بود که از آن متنفر بود. تازه یک رابطه‌ی طولانی را ترک کرده بود. پیشنهادهای متفاوتی داشت که نه تنها دلش را نبرده بودند که اعصاب و روانش را متلاشی کرده بودند. قبل از پله‌های مترو چشمش افتاد به گودالی که آن پایین برای آسانسور – شاید – کنده بودند. یک لحظه نفهمید چرا «پرت کردن خودش به آنجا» آنقدر برایش سهل و حتی شیرین آمد، آنقدر که  فکر کرد: «فقط حیف که نمی‌توانم رقص شال بلند آبی را از بالا به پایین تماشا کنم.» این بار اول بود.

چهار سال بعد سر کار دیگری رفته بود که پولش از آن کار قبلی بهتر بود و شرایطش بدتر، ازدواج کرده بود با کسی که عاشقش بود، زندگی‌اش به دو قسمت «عشق» و «باقی چیزها» تقسیم می‌شد. قسمت اول به طرز غیرقابل باوری خوب بود ولی بیرون از دنیای عاشقانه همه چیز طاعون‌زده بود .

کارش را دوست نداشت، از سطحش بسیار بسیار پایین‌تر بود. حجم کار زیاد و سنگین و سخت بود. حقوقش کاهش پیدا کرده بود و با این همه هر روز نگران از دست دادن آن کار بود. اطرافیانش به صورت ناگهانی همه با هم دچار مشکل شده بودند. یکی سرطان گرفته بود و در خانه آن ها که نزدیک به بیمارستان بود درمان می‌شد، یکی بدهی بالا آورده بود و بدهی به صورت خرد خرد از طرف آن ها باید پرداخت می‎شد، یکی برای پیدا کردن کار آمده بود و پیش آن‌ها مقیم شده بود، یکی نزدیک به طلاق بود و افسرده و برای ویزیت شدن پیش دکتر روانپزشک ماهی یک بار به خانه‌شان می‌آمد، یکی بیماری پوستی شدیدی گرفته بود و یک روز در میان، بعد از کار باید برای سرزدن به او به بیمارستان می‌رفت…

هیچ نقطه‌ای برای تنها ماندن نداشت. خانه را دوست نداشت و از محل کار بیزار بود. اوضاع مالی‌شان نابه‌سامان شده بود و روز و شب را به سختی از هم تمیز می‌داد. گاهی سر فرو می‌کرد در کمد لباس‌ها، آنجا پنهان می‌شد و فریادهای بی‌صدا می‌کشید.

یکروز در راه برگشت از کار، بالای پل عابر پیاده دلش خواست بپرد پایین. مشکل‌ها را بگذارد پشت سرش و بدود در متن پر سر و صدای ماشین‌ها و آدم‌ها. این بار حتی دلش نمی‌خواست از بالا خودش را نگاه کند. از مقتعه سیاه و مانتوی بلند اداری‌اش متنفر بود .

«این بار آخر بود» و بار آخر، هر روز، هر روز و هر روز تکرار می‌شود…

نمی‌خواهم بمیرم با که باید گفت؟

«خودکشی»

غروب

روزی روزگاری همسرم می‌گفت: تو هیچی، به درد هیچ کاری نمی‌خوری. بچه‌ها از وجود تو خجالت می‌کشند. اگر بمیری چند روزی گریه کرده و سپس آرام می‌شوند. حسن مرگ تو در این است که بچه‌ها پیش دوستان از داشتن مادری دست و پا چلفتی و احمق و ابله و خنگ و بی‌ریختی چون تو شرمنده نمی‌شوند. می‌گفتم: مرگ و زندگی آدمی دست خودش نیست. جانی را که خدا امانت داده است هر وقت خودش بخواهد می‌گیرد. جواب می‌داد: اشتباه می‌کنی. یک بسته قرص خواب‌آور قوی مشکل‌گشای توست. آرام به خواب ابدی می‌روی. باور کن خدا گناهی بر تو نمی‌نویسد. تو مایه بدبختی ما هستی.

با هر اشتباه من فریادزنان به مادرش می‌گفت: می‌بینی مادر چه گرفتاری شدم؟ نمی‌میرد از دستش راحت شویم. مادرش می‌گفت: می‌دانم پسرم ، این هم شانس تو بود. غصه نخور عزیز دل مادر.

هنگامی که می‌خواستیم دسته جمعی برای گردش یا خرید بیرون برویم، او آهسته به من می‌گفت: بهتر است تو همراه ما نیایی. دخترمان دوست ندارد همکلاسی‌هایش بفهمند که تو مادرش هستی. دلم می‌شکست. بعد از رفتن آنها آهسته می‌گریستم.

سرانجام تلقین‌ها و شستشوی مغزی او کار خودش را کرد و تعادل روحی‌ام را از دست دادم. به چندین داروخانه سر زدم و از هر کدام تعدادی قرص خریده و به خانه برگشتم. منتظر فرصتی بودم تا خود را راحت کنم. مدارس تعطیل و بچه‌ها خانه بودند. همگی نشسته و فیلم تماشا می‌کردند. به آشپزخانه رفتم. کیفم را باز کرده و قرص‌ها را روی میز ریختم تا بشمارم و نقشه بکشم. همه را نمی‌توانستم همزمان قورت بدهم، باید داخل لیوان با آب حل می‌کردم. در این عالم بودم که گرمی دست‌های ظریف دخترم را بر پیشانی‌ام حس کردم. با چشمان اشک‌آلود گفت: مامان کجا می‌روی؟ می‌خواهی ما را رها کنی؟  گفتم: تو از کجا می‌دانی؟ جواب داد: این همه قرص قوی یک‌ جا؟ معلوم است که می‌دانم. فکر می‌کنی ما هنوز بچه‌ایم و نمی‌دانیم در این خانه چه می‌گذرد؟

بغض گلویم را گرفت و به زحمت گفتم: آخر شما هم مرا نمی‌خواهید. به پدرتان می‌گویید که دلتان میخواهد من نباشم. گفت: او نمی‌خواهد تو همراه ما باشی چون کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌اش است. تو چرا از خودمان نمی‌پرسی؟ تو مادر مایی، عشق مایی، مگر می‌شود بچه‌ای از مادرش خجالت بکشد؟ فکر می‌کنی نمی‌دانیم چقدر رنج می‌کشی؟ می‌دانیم که هیچ کسی انسان کامل نیست. همه اشتباه دارند. اگر نمی‌تواند تو را تحمل کند راهش آسان است. از او خواستیم که طلاقت دهد و زجرکشت نکند. اما او فکر می‌کند برده‌ای بی‌دردسرتر و کم‌خرج‌تر و سودآورتر از تو گیرش نمی‌آید. خودش هم همیشه می‌گوید که مادرتان صاف و ساده است و از من می‌ترسد. راستی از چه می‌ترسی؟ گفتم: از زندگی بدون شما فرزندانم. ترجیح می‌دهم خودکشی کنم و بدون شما نباشم. در آن دنیا می‌توانم شعله‌های سوزان جهنم را  تحمل کنم، در این دنیا بی‌شما بودن را نه. گفت: مادر صاف و ترسوی من، دیگر زمان زندگی بدون ما گذشته است. ما بزرگ شدیم و کسی نمی‌تواند به جای ما تصمیم بگیرد. ترسو بودن هزار بار بهتر از ستمگر بودن است.

دخترکم مرا به دستشویی برد تا دست و صورتم را بشویم. قرص‌ها را داخل دستشویی انداخت و سیفون را کشید. نگران بودم اگر قرص‌ها راه توالت را بگیرد و این که چه باید بکنم که دخترکم رژ لب صورتی رنگش را بر لبم مالید و با خنده گفت: حالا دیگر شبیه دخترخانم‌ها شده‌ای.

دخترکم به من  روحیه‌ای تازه داد. فکر خودکشی از سرم بیرون رفت و عقلم را به کار گرفتم.. زیبایی‌های زندگی را دیدم.

کابوس

«خودکشی»

عصر

یک – برادر دوست مامانم خودش رو توی حموم دار زده بود. بیچاره بیماری روانی داشت و تو ایران هم که اصلا بیماری روانی رو بیمار حساب نمی‌کنن. وقتی می‌رفتیم خونه‌شون همیشه روی مبل نشسته بود و ساکت بود. با من که بچه بودم مهربون بود ولی من با اینکه سن و سالی نداشتم می‌فهمیدم که غمگینه. انگار وجودش سنگین بود مثل یک تکه بزرگ سنگ سیاه. نمی‌تونست این سنگ سیاه رو با خوش حمل کنه. سنگ سیاه می‌کشیدش پایین و نمی‌گذاشت جلو بره. یکی از خواهراش تو حموم پیداش کرده بود. یادمه ضجه می‌زد تو ختمش. بعضی تصویرها تو ذهن آدم حک می‌شه و این صحنه یکی از اونهاست.

دو- چندین سال بعد خودم هم افسردگی گرفتم و چند بار فکر خودکشی به سرم افتاد. افسردگی مثل سیاه‌چال بود. درد داشت. انگار دونه دونه موهای تنم هم درد میکرد. فکر می‌کردم اگر بمیرم درد تموم می‌شه. ایران دیگه نبودم. رفتم پیش مشاور و بعد از چند جلسه بهتر شدم و یاد گرفتم که چه جوری با افسردگی بجنگم و اگر فکر خودکشی سرم افتاد، فوری کمک بگیرم. اینجا مریضی روانی رو جدی می‌گیرن و حتی فکر خودکشی رو هم نشانه خیلی بدی می‌دونن. بر عکس ایران که می‌گفتن یارو الکی میگه. پاش که بیافته جرات نمی‌کنه خودش رو بکشه. انگار رو کم‌کنی بود. کسی نمی‌گفت بابا اون آدم بیچاره اینقدر درد داره که دنبال رها شدنه. شاید بهتره کمکش کنیم.

سه – چند ماه پیش اینجا خودکشی اختیاری رو تصویب کردن. کسانی که بیماری‌های لاعلاج دارن و درد فراوان، می‌تونن تقاضا بدن به دکتر و به کمک دکتر به زندگیشون خاتمه بدن. قانون خوبی به نظر میاد ولی وقتی یکی از نزدیکانت، مادر یا پدرت، یکی از اون بیماری‌ها رو داره، هیچ قانون خوبی به نظر نمیاد. کابوس من اینه که یک روز زنگ بزنه مثل همیشه که می‌گه می‌خوام باهات حرف بزنم. و بهم بگه که آخر عمرشه. که می‌خواد درد نکشه. می‌خواد رها بشه. نمی‌دونم چی بهش بگم. براش خوشحال بشم که راحت می‌شه؟ یا التماس کنم که این کار رو نکنه. از کجا بدونم که عکس العمل درست چیه.

اجبار یا شورش

«خودکشی»

بعد از ظهر

انگار مردن هیچ وقت عادی نمی‌شه، همه‌مون می‌دونیم که بلاخره می‌میریم، بلاخره عزیزترین عزیزانمون می‌میرن، اما مغزمون گولمون می‌زنه . درست شبیه همون موقع که بچه‌ها برای اولین بار با مرگ روبرو می‌شن و یکهو نگران می‌شن برای از دست دادن والدینشون یا مرگ خودشون و با بغض به مادرشون می‌گن :»من نمی‌خوام تو بمیری!» و مادرشون با یک لبخند مطمئن، بغلشون می‌کنه و می‌گه: «عزیزم من حالا حالاها قرار نیست بمیرم، نه تا زمانی که تو بری دانشگاه، نه تا زمانی که تو ازدواج کنی، نه تا زمانی که نوه‌های خوشگلم رو ببرم پارک و واسشون بستنی بخرم. راستی می‌خوای بریم بستنی بخوریم؟»

انگار حالا که بزرگ شدیم هم وقتی با خبر مرگ یک دوست و یا حتی یک غریبه که شرایطش شبیه ما بوده روبه رو می‌شیم، دوباره تو دلمون خالی می شه، اون وقت انگار اون بخشی از مادرمون که درونی کردیم مطمئن بهمون می‌گه: «حالا حالاها قرار نیست بمیری، نه تا بچه‌ها بزرگ نشدن، نه تا مدیر نشدی، نه تا قسط‌های خونه تموم نشده، نه تا…» اون وقته که می‌تونیم بریم بستنیمون رو بخوریم و بگیم: «طفلک فلانی، چه حیف شد که آنقدر زود فوت کرد، بیچاره خونواده‌ش.» و ته ته ذهنمونم این باشه که چه خوبه که من و عزیزام در امانیم، خدایا شکرت!

اما ماجرای خودکشی یکم فرق داره. درسته که بعضی وقتا خودکشی نتیجه یک ناامیدی غیر قابل تحمل و یا یک عصبانیت شدید آنیه، اما در اکثر موارد فرد روزها و ماه‌ها و سال‌ها راجع بهش فکر کرده. حتی در خیلی از مواقع چند دفعه قبلا تلاش کرده و به دلایلی موفق نشده و دوباره و دوباره سعی کرده کاری کنه که دیگه نباشه. در چنین مواردی معلومه که به عواقب خودکشیش فکر کرده. معلومه که فکر کرده به این که دیگه لحظه‌های خوب زندگیش رو تجربه نخواهد کرد، اون لحظه‌های درخشان شاد زندگی که هر چه قدرم که یک زندگی سخت وسرد و خالی باشه بلاخره این لحظه‌ها رو داره. معلومه که به این که اگر یه دنیای دیگه و حساب و کتابی در کار باشه چه بلایی سرش میارن فکر کرده. معلومه که به لحظه‌ای که خبر مرگش رو به عزیزاش می‌دن و این که اونا چه حالی می‌شن و چه زجری خواهند کشید فکر کرده. اما در آخر تصمیمش رو گرفته و پاش وایستاده!

صادق هدایت می‌گه خودکشی یک انتخاب نیست. من برعکس فکر می‌کنم که خودکشی قطعا یک انتخابه، یا شاید حتی بشه گفت یک جور قیامه. قیامی در برابر اصلی‌ترین اصل هستی، اصل ساده‌ی زنده بمون تا ژنتیکتو منتقل کنی به نسل‌های بعد، اصلی که با تقریب خوبی نیروی محرک اصلی همه رفتارهای به ظاهر پیچیده همه ماست. همین شورش، خودکشی رو از بقیه رفتارهای آدم و حیوون متفاوت می‌کنه. انگار فرد به جایی می‌رسه که آنقدر دردش اومده، آنقدر خسته شده، آنقدر زجر کشیده که دیگه حتی نمی‌خواد از اصلی‌ترین اصل حیات تبعیت کنه.

شاید به همین دلیل هم هست که میزان همدلی خیلی از ما با کسی که خودکشی می‌کنه خیلی پایینه. ما اون فرد رو آدم  ضعیفی می‌دونیم که توان جنگیدن نداشته، آدم احمقی که معجزه زندگی رو ندیده و چسبیده به نیمه خالی لیوان، آدم خود خواهی که رنج بی حد و حصری رو به خونوادش تحمیل کرده. فقط به این دلیل که خودکشی، زیر سوال بردن اصولی نیست که از خانواده و جامعه و فرهنگ و دینمون به ارث بردیم، بلکه زیر سوال بردن اصلیه که در ژنتیک ما کدگذاری شده، اصلی که حتی حشرات هم ازش تبعیت می کنن، اصل تلاش برای بقا.

 

به همین سادگی

«خودکشی»

نیمروز

‎اولین بار وقتی حامله بودم تصمیم به خودکشی گرفتم، دومین بار وقتی دخترم تازه مامان مامان گفتن یاد گرفته بود و سومین بار وقتی که دیگر به شیرین‌کاری افتاده بود و حسابی دلبری می‌کرد.

‎کسی که دغدغه خودکشی داشته باشد بالاخره یک روز خودکشی می کند. و نه یک روز که بچه در شکم‌اش تکان تکان می خورد. و نه یک روز که دخترک شروع می کند به تاتی‌تاتی کردن و خودش را پرت می کند بغل‌ات و با لهجه شیرین‌اش می‌گوید ماما، ماما؛ آن روز هم نه…  که یک روز گرم تابستان. یک روز گرم تابستان که از گرما کلافه‌ای. یک روز که تنهایی. یک روز که هیچ کس نیست که با صدایش، با اکسان روی کلمات‌اش، با بوی بدن‌اش، با برق نگاه‌اش تو را منصرف کند. یک روز که چیزی برای اتصال نداری. نه بند نافی، نه مهری، نه عشقی و نه هیچ علاقه‌ای.

‎شاید یک خودکشی مضحک، شاید یک خودکشی احمقانه. و حتما دخترت به کسی نخواهد گفت مادرم خودکشی کرده. و خواهد گفت مادرم مریضی لاعلاجی داشت، یا مادرم مرد. به همین سادگی: مادرم مرد. ‎مثل همان روز گرم تابستان که سر خیابان چهل و ششم منتظرش بودم. تازه از دبیرستان تعطیل شده بودم و به رسم هر روز منتظر پسر بودم. یک هفته بود که نیامده بود. نگران بودم. تا به حال یک هفته بی‌خبر از او نمانده بودم.

‎آمد. آشفته آمد. سراسیمه آمد. با چشم‌های ورم کرده آمد، با پوست نوجوان عرق‌کرده اش، با موهای نامرتب‌اش آمد و گفت: مادرم مرد. به همین سادگی. مادرش مرده بود. تو از راه رفتن ایستادی و گفتی: مادرت مرد؟ جمله‌اش را تکرار کرده بودی. مادرش مرده بود و تو جمله‌اش را تکرار کرده بودی. ‎پسر سرش را بلند نمی‌کرد. انگار شرم داشت. انگار از مرگ مادرش خجالت می‌کشید. دائم تکرار می‌کرد: مادرم مرد. به همین سادگی.

‎پسر هیچ وقت نگفت که مادرش خودکشی کرده. پسر گفت مادرش مریضی لاعلاجی داشته. تو اما بعدها فهمیدی که مادرش، مادر جوان‌اش، مادر جوان و زیبایش، با چشمان سبزش، که مثل چشم‌های پسر بود. یک روز گرم تابستان، یک روز گرم تابستان که هیچ کس نبود خودکشی کرده بود. به همین سادگی.

‎کسی که دغدغه خودکشی داشته باشد بالاخره یک روز خودکشی می‌کند. و خودکشی یک تصمیم یک روزه نیست، یا یک اتفاق. خودکشی یک جریان مستمر است. یک دغدغه دائمی. به همین سادگی.

تلخ‌تر از نبودن

«خودکشی»

پیش از ظهر

تیغ به دست نشسته بود کف حمام و اشک می‌ریخت و می‌گفت من حتی عرضه ندارم خودکشی کنم. سه بار خواستم از بلندی بپرم، قرص بخورم، رگ دستمو بزنم. خواستم اما نتونستم… می‌گفت و به پهنای صورت اشک می‌ریخت. فکر کنم درست سر موقع سر رسیده بودم. می‌دونستم الان بیشتر از غم، از ناتوانیش عصبانیه. درد کم بود، حالا احساس حقارت هم بهش اضافه شده بود.

کنارش نشستم و سکوت کردم. گذاشتم خودشو ملامت کنه. از خودش متنفر باشه، گریه کنه و حتی سرش رو چند بار محکم به دیوار پشت سرش بکوبه. بعد خیلی آروم و با احتیاط دستشو گرفتم و گفتم منم مثل تو سال‌ها فکر می‌کردم آدمایی که خودکشی میکنن – نه اونایی که اداشو درمیارن، منظورم اون آدماییه که محکم می‌ایستن و مردن رو انتخاب می‌کنن – آدمای شجاعی هستن که به درک مطلق زندگی و مرگ رسیدن. اسم کلی هنرمند و نویسنده رو هم حفظ کرده بودم که با همین شجاعت مرگ رو انتخاب کرده بودن. نسل قبل از من معتقد بود خودکشی گناه کبیره‌ و کار آدمای ترسو و ضعیفه. اما من هم مثل تو به این نتیجه رسیده بودم که مردن و دست کشیدن از همه چیزهای خوبی که زندگی می‌تونه به آدم بده کار آسونی نیست. اینکه دقیقا همون لحظه آخر یاد همه خوشی‌های زندگیت می‌افتی و دلت برای آدمای خوب زندگیت تنگ میشه، اما باز تصمیم می‌گیری بری، بمیری، نباشی… برای من این کار فضیلت بود.

اما یه روز، یه چیز، فقط یه چیز همه پایه‌های ذهنی منو بهم ریخت. فهمیدم با یه شوک الکتریکی کوچیک توی یه نقطه مشخص مغز، میشه آدمی رو از هستی ساقط کرد، یا برعکس به کل از فکر مرگ بیرون کشید، فهمیدم میشه با کم و زیاد کردن مواد شیمیایی در مغز و بالا و پایین بردن هورمون‌ها، فرمان زندگی یا مرگ کسی رو صادر کرد. بعد تصمیم به مرگ یا زندگی برای من چیزی شد در حد و اندازه‌ی پرمویی و کم مویی یا هزار چیز دیگه که با بالا و پایین شدن هورمون‌ها و مواد شیمیایی بدن کم و زیاد می‌شدن.

بهش گفتم کل ساختار دنیا احمقانه‌تر از اونیه که ما فکر می‌کنیم. توی هیچ چیز هیچ فضیلتی نیست. اگه سعی کردی خودتو بکشی و نتونستی فقط بخاطر اینه که مغزت هنوز داره با اون مواد شیمیایی به خوبی کار می‌کنه و هورمونها هم دارن به اندازه کافی ترشح میشن. اون ترس هم فرمان مغزته. پس نیاز به گریه و زاری و ملامت نیست. همه چیز به همین زهرماری و کوفتیه که گفتم. دنیای پر از مواد شیمیایی که هر نوع خلاقیتی رو ازت می‌گیره و اعتبار همه چیز رو پای خودش می‎نویسه. یه تهی بی‌انتها…

مرگ اختیارى

«خودکشی»

صبح

از نظر من آدمى که واقعا قصد داره بمیره و مى‌خواد اقدام به خودکشى کنه راجع بهش صحبت نمى‌کنه. برعکس، اونى که دنبال حس ترحم و دلسوزىه به عالم و آدم میگه دوست داره بمیره و به طور مثال ممکنه قرص هم مصرف کنه اما نه اون اندازه که آسیب جدى بهش وارد بشه. البته این نظر صد در صد نیست و همیشه بیم این میره که جدى نگرفتن این صحبت‌ها سر آخر عزیزى رو از آدم بگیره…

تیام عموزاده منه. توى سال گذشته چهار پنج مرتبه قرص خورده و کارش به بیمارستان و شست و شوى معده کشیده. دقیقا نمى‌دونیم مشکلش چیه چون با هیچکسى راجع بهش حرف نمیزنه و ما همه معتقدیم که دلش مى‌خواد با این کارهاش بیشتر نظر اطرافیان رو به خودش جلب کنه، پس بهتره زیاد جدیش نگیریم. بار آخر فقط یک هفته بود که از بیمارستان مرخص شده بود و من پشت تلفن داشتم باهاش صحبت مى‌کردم که بهتره این بچه‌بازى‌ها رو کنار بذاره اما در همون حین حرف زدن با من، همون موقعى که داشتم براش از قشنگى‌هاى دنیا مى‌گفتم و رنگ آبى آسمون و علاقه‌اى که ماها همه بهش داریم، اون دوباره داشت قرص مى‌خورد و از حال رفت و من؟ تا مرز مردن رفتم و برگشتم. هنوز با یادآورى اون لحظه دست و پام یخ می‌کنه و مى‌لرزه چون تو یک لحظه تصویر بدن سردش و گریه‌ها و زارى‌ها و مراسم خاکسپارى از جلوى چشمم رد شد.

خودکشى دو سمت داره، اونایى که خیلى قوى هستن و اونایى که خیلى ضعیفن. ضعیف‌ها مثل تیام، قوى‌ها مثل همه‌ى اون آدم‌هایى که بدون هیچ پیش زمینه‌اى از نشونه‌هاى مرگشون، خبر مردنشون به گوش ما رسیده. خیلى قوى هستن که خودخواسته از دنیا دل میکنن و به پیشواز مرگ و دنیایى میرن که نمی‌دونن چیه و چه چیزى در انتظارشونه.

دست و پا زدن در تار عنکبوت

«خودکشی»

سپبده‌دم

از خودکشی نوشتن یعنی از مرگ نوشتن. پنجه در اون دستای مرطوب و لاغر لزج اما قدرتمندش انداختن و از عمیق‌ترین ترس‌های درون حرف زدن. برای من عشق‌ و مرگ یک شکلند. هر‌ دو بلعنده، هر دو‌ ترسناک و هر دو کشنده.

عشق برای من خیلی مهمه. شاید مهم‌ترین بخش باشه و اون چیزی که به همه‌ی کارهای روز و سال‌ام معنی می‌ده یا پوچشون می‌کنه. منظورم اصلا چیزی به نام عشق الهی با احساس یکی شدن با طبیعت و همسو بودن با کارها نیست. دقیقا در مورد عشق تنانه صحبت می‌کنم. عشق خاکی. عشق جنسی.

من نوزده سالگی سختی داشتم: سقط جنین، به هم خوردن رابطه‌ای که الگوی همه شده بود، نامه‌ی اخراج از دانشگاه، از دست دادن رابطه‌ی صمیمی با خانواده و از دست دادن مرزهای امنیت جغرافیایی خونه همه پشت سر هم آوار شدن سرم. من بلد نبودم چه کنم. بلد نبودم چطور زندگی کنم. بلد نبودم دوام بیاورم. حالت تهوع شدید هر روزه و بی‌خوابی‌های مکرر شبانه و حالی که هر روز بدتر میشد. من بدون عاشق شدن به ندرت زندگی می‌کنم و اون سال تمام مهری که از زندگی دریافت می‌کردم قطع شد. اینها همه پیش‌زمینه‌هایی بودن که به خودکشی فکر کردم. به نقطه‌ی پایان.

خب، من جرئتش رو نداشتم شاید. شاید توانش رو نداشتم یا هر چیز دیگه‌ای. اون سال جای کشتن خودم، خودم رو دفن کردم اما. توان زندگی کردنم تموم شد. من «زنده» بودم اما نبودم. سال‌ها یک کالبد بی‌رمق زندگی کرد. یک بی‌حسی دندانه‌دار که جان رو نابود می‌کرد. سرد و دور. حتی موهام سفید نشدن. انگار چرخ زمان ایستاد. من مردم. آدم‌ها با حسرت و حیرت نگاهم کردند و من فرصت‌هام رو از دست دادم. به زندگی بی‌توجه بودم و برخلاف پیش‌بینی بقیه، هیچ وقت دریغی نداشتم.

خودکشی فقط از دست دادن جسم و حیات نیست. وقتی از روح فرصت زندگی رو دریغ میکنی خودت رو کشتی. زمانت رو کشتی. جهانت رو کشتی. حالا بیست سالگی شبیه یک اتفاق دوره. یک خاطره‌ی تلخ. سال‌های زیستنم تقریبا دو برابر شدن و همین، از قدرت خاطرات کم می‌کنه. بعد از اون من بارها عاشق شدم. عشق کمکم کرد. بهبودم داد. آرومم کرد. جنینم کرد و بارها به دنیا اومدم و اینبار خودم بودم که بارها سقط شدم تا یک آدم جدید زاده شد. آدمی که هنوز یه وقت‌هایی ناتوانه از زندگی.

اما هنوز گاهی فکر می‌کنم کاش تمومش می‌کردم. کاش ادامه نمی‌دادم. زندگی می‌ارزید؟ نه. هیچ وقت نیارزیده هم.

می‌خواهم بمیرم

 

«خودکشی»

سحرگاه

– دوست ندیده‌ای مسیج داده بود که دیگر حوصله‌ی زندگی ندارد. وسط یک کار گروهی بودم. از شهری رفته بودم شهری دیگر تا کاری را به سرانجام برسانم و حالا یک نفر، آن سر دنیا داشت از مرگ می‌نوشت و اینکه می‌خواهد بمیرد. نمی‌شد راحت از کنار این مسیج گذشت. به هم‌گروهی‌ها گفتم کاری پیش آمده که باید آنلاین کسی را از کاری پشیمان کنم و جسته گریخته همراهشان هستم. تمام چهار ساعتی که به نیت تمام کردن کار گروهی بود به صحبت با دوست ندیده گذشت و نگرانی من از اینکه مبادا صبح که شود دیگر نباشد. مساله، بی‌پولی بود و ناامیدی از آینده. هیچ کاری از من برنمی‌آمد جز شنیدن و گاهی حرف زدن از تجربه‌های مشابه. سعی نکردم مستقیم پشیمانش کنم یا بگویم دلایلش واهی‌ست. خودم را گذاشتم جایش، من هم دلم می‌خواست خودکشی کنم. بعد با هم حالمان را خوب کردیم.

– یازده سالم بود یا دوازده. یک روز دیوارهای خانه را پر کردم از کاغذ‌هایی حاوی یک جمله: می‌خواهم بمیرم. می‌دانستم می‌خواهم توجه مادر و پدرم را برانگیزم، اما واقعا هم می‌خواستم بمیرم. تمام مدت دبستان نتوانسته بودم دوستی پیدا کنم، و حالا سال اول راهنمایی بودم و در بر همان پاشنه می‌چرخید هنوز. در خانه هم با کسی رفاقت نمی‌کردم. تنها بودم و بیشتر اوقات در خودم فرو می‌رفتم. از هیچ چیز راضی نبودم، نه خانواده، نه مدرسه، نه محله. آینده‌ای هم نمی‌دیدم. تصور اینکه تنها راه بیرون رفتن از اینجا ازدواج است و آن هم که دست من نیست لابد، بیشتر ناامیدم می‌کرد. فکر می‌کردم تنها کاری که به اختیار خودم می‌توانم انجامش دهم خودکشی‌ست. پدرم وقتی یادداشت‌ها را دید، مادر و خواهر برادرم را فرستاد پارک و نشست با من حرف زد. از اینکه چرا چنین چیزی به ذهنم رسیده گفت و اینکه هم او و هم مادر بسیار دوستم دارند و اگر نباشم برایشان خیلی سخت است. خودکشی نکردم اما تمام این سال‌ها، چند باری که حسابی درمانده شدم باز به خودکشی فکر کردم و هر بار هم یکجور حس قدرت و داشتن اختیار بهم دست می‌داد. و البته همین یادم انداخت چقدر توانایی تصمیم‌گیری برای زندگی داشتن حس مهمی‌ست برای من، و همیشه باید در اختیار خودم باشد تا به فکر خودکشی نیفتم.

– دوست عزیزی از شهر ما رفته بود و حالا در غربتی دورتر از غربت ما خبر فوت پدرش رسید. تلفنی با هم گپ زدیم. خوب نبود. بعد مسیج‌بازی شروع شد. تک تک کلماتش را با لحن صدای خودش در سرم می‌خواندم. لحنش سرد بود و وحشت به دلم می‌انداخت. وقتی نوشت می‌خواهد همین امشب قرص بخورد، فلان قرص، نوعش را هم پیدا کرده بود و اینکه چه تعداد کافی‌ست، ناخواسته اشک‌هایم سرازیر شد. به خودم که آمدم پهن شده بودم کف آشپرخانه، داشتم گریه می‌کردم. برای نوشتن هر کلمه کلی فکر می‌کردم مبادا یکباره ناراحت شود برود. فکر می‌کردم شاید اگر حرف بزند ذهنش باز شود راهی دیگر پیدا کند. پیدا کرد. صبحش که تلفنی صحبت کردیم کمی صدایش به زندگی نزدیکتر بود.