برچسب‌ها: کتک

پدرم که درگذشت، ترک تحصیل کردم

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

عصر

دخترک همیشه رنگ‌پریده و نگران بود. مسبب آن همه نگرانی و تشویش و بیقراری‌اش پدر سختگیرش بود. او دلش می‌خواست دخترش هر سال با معدل بیست قبول شود و به کلاس بالاتر برود. فکر می‌کرد که اگر دخترش معدل بالاتر داشته باشد، صاحب شغل و مقام بالائی می‌شود.

دخترک با هر نمره نوزده یا هیجده از پدر به سختی کتک می‌خورد و با صورتی کبود و پایی لنگ راهی مدرسه می‌شد. از پدر آموخته بود که رازدار باشد و در مقابل سوال اولیای مدرسه بگوید که از پله‌ها لیز خورده، پایش پیچ خورده یا دلیل دیگری سبب زخمی شدنش شده است. نصیحت و خواهش و پرخاش اولیای مدرسه هم تاثیری بر پدر سختگیر نداشت. مادرش به اولیای مدرسه التماس می‌کرد که پدر را جهت توضیح و سرزنش به مدرسه دعوت نکنند. زیرا بعد از هر دعوت به جان دخترک می‌افتد که چرا به معلمت گفتی کتکت زدم؟ پس از پایان سال تحصیلی پدر به هدف ثبت نام دخترش در مدرسه‌ای دیگر (که به قول خودش فضول نبودند) پرونده دخترش را گرفت و رفت.

چند سالی از این ماجرا گذشت. روزی از روزها در جشن عروسی یکی از نزدیکان فیلمبردار را که دیدم، رنگ چشمانش، قیافه‌اش، چهره سفید و براقش به نظرم آشنا آمد. اما نشناختمش. او دوربین فیلمبرداری را به همکارش داد و به طرف من آمد. با سلام و احوالپرسی خودش را معرفی کرد. شناختمش. او همان دخترک نگران چند سال پیش بود. گفت: «می‌بینید صورتم چقدر زیبا و شاداب است؟ بعد از مرگ پدرم دیگر کسی کتکم نمی‌زند. تازه دوره راهنمایی را تمام کرده بودم که پدرم سکته کرد و درگذشت. خدا می‌داند که پس از دفن پدر چه حالی داشتم. از طرفی خوشحال بودم که دیگر زیر مشت و لگد و سیلی‌اش له نخواهم شد و ازطرف دیگر می‌گریستم از این که پدرم درگذشت و یتیم شدم. نمی‌دانستم از خوشحالی بخندم، یا در غم از دست دادن پدر بگریم. همان سال ترک تحصیل کرده و نزد عمویم که عکاس و فیلمبردار است مشغول به کار شدم. خدا را شکر که درآمد خوبی هم داریم. او آرزو داشت که من صاحب بهترین شغل دنیا شوم. گاهی سر مزارش می‌روم و برایش فاتحه می‌خوانم و می‌گویم پدر جان آسوده بخواب که دخترت صاحب بهترین شغل دنیاست. زیرا من عاشق شغلم هستم.»

می‌گویم‌: «‌پدرت نیت بدی نداشت‌. فقط روش غلطی داشت.» جواب می‌دهد‌: «‌می دانم من هم دوست دارم بچه‌ام بهترین شغل دنیا را داشته باشد. من و همسرم به همدیگر قول دادیم هرگز دست روی بچه‌مان بلند نکنیم. با روش درست و محبت و راهنمایی سبب موفقیت او شویم.»

Advertisements

زخم‌هایی چه عمیق

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

بعد از ظهر

مادرِ من  یک خط‌کشِ چوبی داشت که من را با آن کتک می‌زد. بر این باور بود که این کتک از بهشت آمده است و بچه تا کتک نخورد، تربیت نمی‌شود (من شاگرد اول بودم و مثل ساعت  کلاس‎‌های فوق برنامه را می‌رفتم و از ترس کتک خوردن خیلی کم حرف می‌‌زدم، ولی خرابکاری خیلی می‌کردم. ساعت و رادیو را باز می‌کردم، آرام و قرار نداشتم، لوله‌های زیر سینک را باز می‌کردم، در مدرسه کاغذ می‌انداختم در بخاری، از درخت بالا می‌رفتم، حیوانات زخمی را به خانه می‌آوردم، اما همه‌ی این کارها را در سکوت انجام می‌دادم، انتقام نمی‌گرفتم صرفا برایم جالب بود.) یک بار صبح که داشتم می‌رفتم مدرسه، خط‌کش را با خودم بردم و از پنجره‌ی سرویس مدرسه بیرون انداختم. مادرم مدتی دنبال خط‌کش گشت و پیدایش نکرد، از من پرسید من هم اظهار بی‌اطلاعی کردم. چند روز بعد مادرِ یکی از هم‌سرویس‌هایم که هم‌کلاسی هم بودیم، به مادرم گفته بود که دخترش (ماهرخ) ماجرای دور انداختن خط‌کش را برایش تعریف کرده است. عکس‌العمل مادرم چه بود؟ سیم ضبط را درآورد و با آن مرا به باد کتک گرفت.

امتحانات ثلت سوم شروع شد. اولین امتحانم ریاضی بود، مادرم درگیر بیماریِ مادربزرگم بود و نرسید به من تمرین ریاضی بدهد، من هم از خدا خواسته، سه روز را با جوجه گنجشک‌های تازه به دنیا آمده که روی درختی در حیاط لانه داشتند بازی کردم (روزی سه بار از درخت بالا می‌رفتم و برایشان آب و دانه می‌بردم.) چند باری هم بابت درس نخواندن کتکم زد، من امتحان ریاضی را دادم و خوشحال برگشتم خانه. امتحان بعدی املا بود. یک دفتر صدبرگ برداشته بود و خط اول هر صفحه، کلمات را نوشته بود و من مجبور بودم از هر کلمه ده بار بنویسم. خودش هم کار نداشت و با آن سیمِ بهشتی بالای سرم نشست و من کتک خوردم و گریه کردم و دفتر را سیاه کردم. روزی که کارنامه‌ها را می‌دادند مادرم در دفتر مدرسه غوغا به پا کرد. همه‌ی نمراتم بیست بود و املا چهارده. فقط یادم است که مدیرمان من را از زیر دست و پای مادرم درآورد و به اتاق دیگری برد. الان سی و چند سال از آن روزها گذشته است، مادرم متوجه شد که من طفلی بیش‌فعالم و به واسطه توصیه‌های روانپزشکان، دیگر بر من سخت نگرفت و مرا کتک نزد. اما هنوز یک تکه‌‌ی روحِ من زخمی و نالان است و هنوز درصدد انتقام‌جویی آن دفترِ صدبرگ است که برای امتحان املا سیاهش کردم.

تنبیه بدنی این راه جبران‌ناپذیر

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

پیش از ظهر

تنبیه بدنی نوعی رفتار خشونت‌آمیز است، اقدام برای به درد آوردن کسی جهت تغییر رفتار یا مجازات کردن او.

خشونتی که به سادگی در برابر کودکان اعمال می کنیم و به گمانمان راهی است برای تربیت فرزندان. راهی بسیار ناعادلانه در برابر کودکان بی‌دفاع که مطمئنا نتیجه‌ای معکوس داشته و تا سال‌های سال اثراتش باقی خواهد ماند. به کودکیم فکر می‌کنم. من تنبیه بدنی نشدم اما تا سر حد مرگ ترسیده‌ام و تحقیر شده‌ام. در گذشته هر گاه با دوستانم در مورد شیوه‌های برخورد والدین در برابر نمره‌های کم یا انجام کارهایی که باب میل آنها نبود حرف می‌زدیم و درد‌دل می‌کردیم، در مورد یک جمله متفق‌القول بودیم که تنبیه بدنی زود فراموش می‌شود اما تشرها و نگاه‌های تحقیرآمیز آنها بسیار سنگین‌تر و به مراتب غیر قابل تحمل‌تر است. امروزه با خواندن مقاله‌ها و برنامه‌های روانشناختی و تربیتی می‌دانم که هر دو اثراتی ماندگار و مخرب بر روح و روان کودکان بر جا می‌گذارند و اساسا جهان‌بینی آنها را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهند. یادم می‌آید من این جمله را بارها شنیده‌ام که کتک از بهشت آمده است و در گذشته بسیار عادی به نظر می‌رسید، اما امروزه می‌دانیم که باید سخت با آن مبارزه کنیم. با این حال هنوز به لطف تکنولوژی، ویدیوهای بسیار دلخراشی در دنیای مجازی به سرعت پخش می‌شوند که نشان می‌دهد تا ریشه‌کن کردن خشونت راه بسیار زیادی در پیش است.

متأسفانه مانند اغلب مسائل مهم دیگر ما هیچ آموزشی در این زمینه نداشته‌ایم، در کلاس‌ای درس به ما نگفته‎اند که چگونه با نافرمانی کودکان برخورد کنیم و چه راه سازنده‎ای در پیش بگیریم. یکی از دوستانم برایم تعریف می‌کرد که در مدرسه نمونه دولتی شهرمان تنبیه بدنی هنوز یکی از ازکان اساسی تعلیم و تربیت است و والدین حق هیچ اعتراضی نسبت به این موضوع ندارند و می‌گفت که البته بچه‌های ابتدایی به این موضوع عادت کرده و دیگر برایشان مهم نیست. وقتی پرسیدم در مواجهه با آن چه کرده با خنده گفت همسر بدنسازم معلم را تهدید کرده که اگر یک بار دیگر روی پسرم دست بلند کند به شیوه خودش تلافی خواهد کرد و این تهدید کار خود را کرده و تا سال دیگر می‌دانم پسرم دیگر کتک نخواهد خورد. تا سالی دیگر و معلمی دیگر و تهدیدی دیگر که کارساز باشد.

پدر، مادر، شما مقصرید!

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

سپیده‌دم

پا به کلاس اول دبستان که گذاشتم، معلممون یه دیو بود در لباس کسی که قرار بود پایه‎گذار آموزش ما باشه، می‌تونم داستان‌ها تعریف کنم از شکنجه‌های جسمی و روحیش، و مطمئنم ریشه اصلی ترس از تاریکی و اعتماد به نفس نداشتن و اینکه توی هر گفتگو و اتفاقی با دلیل و یا بدون دلیل از بن وجودم احساس حقیر بودن بهم دست میده همونه. همیشه گفتم، هر جایی که نشستم، اگه عدالتی هم باشه، اگه دنیای بعدی وجود داشته باشه، من از این مثلا آدم نمى‌گذرم و فقط منتظرم تاوان پس بده و باید خبرش به من برسه، هرگز نمی‌گذرم. شاید الان سوال پیش بیاد چرا حرفی به خانواده نمی‌زدی؟ جوابش نمی‌دونمه، ولی باید بدونید اون زمان شعار این بود «چوب معلم گله، هرکی نخوره خله!»

مامانم خیلی منو مى‌ترسوند، هرکاری مى‌کردم می‌گفت واستا بابات بیاد، گاهی کتکمم زده ولی به خاطرم نیست اصلا، نمی‌دونم شاید این خاصیت مادراست. اون زمانی که مامانم این حرف رو می‌زد بابا خیلی هم مهربون بود ولی خيلى جدی و همین جدیته منو می‌ترسوند، بعد کم کم بابا یاد گرفت کتک بزنه، یا وقت صحبتی که مخالف نظرش بود خیز برداره تا من لال شم. مامانم هم خیلی غرور منو توی این سال‌ها شکسته، تحقیرم کرده، اینا رو یادم نمیره. جلوی کس و ناکس اصطلاحا منو ضایع کرده، کوبونده، جوری که دیگه نشده از نو ساخته بشم، من اینا رو هزار سال هم بگذره فراموش نمی‌کنم. هیچکدومش، مطلقا هیچکدومش منو آدم بهتری نکرده جز انسانی که همیشه حس می کنم چقدر گناه داشتم، چقدر بدبخت بودم، عزت نفسم از بین رفت توی همون سال‌ها.

با تمام اینها، من الان مامان بهتری نیستم، انگاری شدم کپی برابر اصل مامان و بابا، هر بار میگم من مثل اونا نیستم، من نمی‌خوام شبیه اونا باشم ولی یهو به خودم میام که می‌بینم آینه تمام‌نماشونم. دلم آتیش می‌گیره، من تحقیر می‌كنم فرزندمو، داد می‌زنم، غرورش رو جریحه‌دار می‌کنم و این چرخه معیوب رو ادامه مي‌دم و هر شب قبل خواب می‌گم من زنجیره رو قطع می‌کنم، اما هر صبح…

از خودم به عنوان یه مادر متنفرم، و زمانی که مامان و بابام نصیحتم می‌کنند که این چه برخورد و تربیت کردنه، اول یه پوزخند می‌زنم و بعد ازونا هم متنفر می‌شم… این دور باطل تمومی داره؟! نمی‌خوام فرزندم عینهو من شه و من دارم از درون خورد و دیوانه و ویران می‌شم.

جنگ تمام‌عیار

«پایان دادن به چرخه خشونت»

عصر

شاید تک و توک از مادرم پشت‌دستی خورده باشم. اما اصلا اون جوری نیست که بشه حتی اسمش رو گذاشت کتک. شایدم اصلا نمی‌زده و فقط تهدید می‌کرده… به هر حال توی ذهن من چیز خاصی پررنگ نیست. پدرم هم یه بار دستش رو به هوای زدن بلند کرد. یادمه تعیین و تکلیف کرد، منم برخورد ناخوشایندی کردم. دستش رو بلند کرد، اما نزد. با غضب نگاهم کرد و بعد رو برگردوند. این همه خاطرات من از کتک تا بیست و چند سالگیه. تا زمانی که مادر از دنیا رفت و من ازدواج کردم.

اولین خشونت جدی رو سه روز بعد از عقد از همسر سابقم دیدم. زنگ در خونه پدرم رو زد، من در رو باز کردم. شلوارک پام بود، کوتاه نه، تا وسط زانو. مثل همیشه، مثل تمام دوران قبل از نامزدی و دوره نامزدی که من رو دیده بود. به راننده آژانس پول داد، اومد توی خونه، در خونه رو بست و بعد بی‌مقدمه خوابوند توی گوشم و فریاد زد این چه وضع لباس پوشیدنه. فوران خون اونقدر شدید بود که بدون فکر دویدم طرف دستشویی. کسی به جز ما خونه نبود. در دستشویی رو بستم و زدم زیر گریه. اونقدر توی دستشویی موندم تا خون‌ریزی بند اومد. نمی‌دونم چطوری زده بود که رگ صورتم رو پاره کرده بود. جوری که زیر چشم چپم سیاه شده بود. پدرم که خونه اومد و سر وضع من رو دید، بعد از کمی سکوت گفت باید بریم مسافرت. گفت بهتره دیگران صورت کبود منو نبینن.

مجوز کتک خوردن من همون روز صادر شد. چون این وضع توی دوره عقد باز هم تکرار شد و هر بار هم با خونسردی عجیب پدرم همراه بود. شاید چون همسر سابقم هیچوقت در حضور پدرم منو نمی‌زد. کلا جلوی بقیه آروم و باوقار به نظر می‌رسید و خیلی دور از ذهن بود که بخواد دست بلند کنه. فکر می‌کردم شاید من رو زن سرکشی می‌دونه که نیاز به کنترل داره. بعد متوجه شدم قضیه پیچیده‌تره. اوایل برای دست بلند کردن بهونه‌ای جور می‌کرد و بعد هم پشیمون می‌شد و می‌افتاد به معذرت‌خواهی، اما بعد از مدتی دیگه نه بهونه‌ای پیش می‌کشید و نه بعدش عذرخواهیی در کار بود. کتک خوردن رو حق من می‌دونست.

یه بار به دوستم گفتم کتک می‌خورم. فکر کرد شوخی می‌کنم. باور نمی‌کرد. با عصبانیت یادم آورد که چقدر مستقل و متکی به نفس بودم، از شجاعتم گفت و از جایگاهی که قبل از ازدواج داشتم. و تقریبا فریاد زد باید هر چه زودتر جدا بشم. جواب من فقط یه جمله بود: حالا دیگه خیلی دیره… یه بار هم سعی کردم با پدرم صحبت کنم. منو به مصالحه دعوت کرد و چاره کار رو در گفتگو و پیدا کردن راه حل منطقی دونست. البته این وضعیت تا زمانی که برای اولین بار به طور اتفاقی شاهد کتک خوردن من بود ادامه داشت. اون موقع ما ازدواج کرده بودیم و همسر سابقم نمی‌دونست پدرم خونه‌ست. مثل همیشه بی‌مقدمه عصبانی شد و حمله کرد و نتیجه مداخله پدرم برای دفاع از من و درگیر شدن اونها با هم بود که البته بیشتر باعث ترس من شد. با خودم فکر کردم اگه یه بار حین دعوا قلب پدرم بگیره، اگه آسیب ببینه… پس خفه شدم. حالا دیگه نه تنها ترس از قضاوت اجتماع، بلکه ترس از آسیب دیدن آدم‌هایی که دوستشون داشتم هم به زندگیم اضافه شده بود.

بچه‌دار شدیم. من تن به شرایط حاکم داده بودم و فقط اولین بار که جرقه خشونت علیه بچه‌ام رو دیدم قد علم کردم. دیگه اون موجود تحقیرشده‌ی شکسته‌ی متلاشی نبودم. دیگه احساس نمی‌کردم آدم بی‌پناهی هستم که باید حمایت بشه. انگار که همه شجاعت از دست رفته‌م برگشته باشه آماده جنگیدن بودم. نمی‎خواستم بلایی که سر من اومده بود سر بچه‌م هم بیاد. طغیان کردم… چرخه شکسته شده بود.

من سال‌ها برای حفظ زندگی مشترکم جنگیدم. برای آروم نگه داشتن مردی که بی‌دلیل عصبانی بود جنگیدم. بعد برای جدایی جنگیدم. برای حفظ فرزندم جنگیدم. برای رسیدن به جایی که امروز ایستادم جنگیدم. من سال‌ها درگیر خشونت خانگی بودم و برای شکستن تله‌ای که توش افتاده بودم جنگیدم و بعد از جدایی هم برای تا سال‌ها برای درمان روح و جسم آسیب‎دیده‌م جنگیدم. من می‌دونم بیرون اومدن از چرخه خشونت چه کار کمرشکنیه.