برچسب: مهمان

اشتباه دوم مرد

«چندهمسری و ازدواج مجدد»

نویسنده مهمان: کامیار علی‌پور

یک بار به طور اتفاقی داشتم برنامه‌ای در مورد ازدواج دوم و سوم می‌دیدم، کارشناس برنامه جمله‌ای گفت قریب به این مضمون که مردها در انتخاب اولشون برای ازدواج ۵۰ درصد اشتباه می‌کنن و در انتخاب دوم ۹۰ درصد.

به طور کل آدم انتظار داره بعد از یک تجربه ناموفق، فرد انتخاب بهتر و عاقلانه‌تری داشته باشه. اما شرایط به طور معکوس پیش میره، در اینجا مرد سعی می‌کنه هر آنچه در همسر اولش نمی‌دید رو در دومی پیدا کنه. به قول معروف از اشتباه گذشته‌ش درس بگیره یا گذشته رو چراغ آینده‌ش کنه. سوال اینجاست که چی میشه که مردها به فکر ازدواج دوم می‌افتن؟ اصولا اولین بهانه‌ای که مردها در این موارد تو آستینشون دارن اینه که زنم منو درک نمی‌کنه، یا در نوع سنتیش، زنم بساز نیست. البته این مشکل اکثرا از عدم شناخت کافی قبل از ازدواج نشات می‌گیره یا به طور کلی تر ازدواج‌های از پیش تعیین‌شده. ازدواج‌هایی که به طور سنتی طرفین در مراسم خواستگاری آشنا می‌شن و چند ماهی در عقدن و بعد هم ازدواج.

همیشه با خودم می‌گفتم اگر اوضاع طوری بشه که با دوست دخترم بهم بزنم دیگه با هیچ دختری آشنا نمی‌شم، می‌شینم یه گوشه راحت ماستم رو می‌خورم و زندگیمو می‌کنم. البته الان ازدواج کردم و از عملی نکردن تصمیمم و زندگیم راضی‌ام. همین پروسه رو می‌شه تعمیم داد به ازدواج‌های بعدی افراد، طرف با خودش بعد از یک شکست می‌گه من دیگه با هیچ کس نمی‌تونم بسازم. بعد از یه مدت با یکی دیگه آشنا می‌شه و می‌گه این یکی با قبلی فرق داره، بهتر من رو درک می‌کنه، دوستم داره و بهم بها می‌ده. این یکی می‌تونه خوشبختم کنه و شب‌ها سر آروم کنارش روی بالش می‌ذارم، با همین استدلال‌ها طرف کم‌کم خودش رو قانع می‌کنه.

درآخر،‌ ازدواج اول و دوم و چندم مهم نیست، مهم اینه که فرد به این شناخت از خودش رسیده باشه که بتونه تقریبا همه چیزشو جه از نظر عاطفی و چه مالی با یک نفر دیگه تقسیم کنه،‌ بعضی در همون انتخاب اول به این مهم می رسن،‌ بعضی تا دهمی هم درکی از این موضوع ندارن.

فجایع انسانی

 «از آشنایی تا رابطه، مرحله‌ای بی‌نام در فرهنگ ما»

مهمان هفته: وحید بدیعی

رابطه در فرهنگ ما تحولاتی عظیم یافته است، رابطه سنتی هر چه می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شود که به نظر من تحولی عظیم است. در ایران تعداد ازدواج‌های سنتی به شدت کاهش یافته و این رابطه را در یک سردرگمی قرار داده است. این مرحله تکاملی مسیری طولانی را طی کرده، در گذشته‌ای نه چندان دور پدران برای دخترانشان تصمیم می‎گرفتند و زوج در مراسمی که خواستگاری نام داشت و در واقع مجلسی برای خرید و فروش دختر بود با هم ملاقات می‌کردند و اگر معامله سر می‌گرفت بعد از مدت کوتاهی دختر به عقد پسر در می‌آمد و آشنایی و رابطه در هم می‌آمیخت. پس از مدتی این مراسم مدرن‌تر شد و در برخی مواقع آشنایی‌های کوتاه‌مدت به خواستگاری می‌انجامید و دوره‌ای هم به نام نامزدی صرف آشنایی می‌شد و ازدواج آغاز رابطه بود.

امروز با هجوم فرهنگ غربی و پیدایش اینترنت که سخاوتمندانه فرهنگ را گسترش داده و مردم دنیا را به هم نزدیک‌تر کرده، سردرگمی روابط بیشتر و بیشتر شده است. امروز بیشتر آشنا‌یی‌ها در فضای مجازی شکل می‌گیرد و بعد به دیدار می‌انجامد و به دلیل آشنایی در فضای مجازی، دیدار به سرعت تبدیل به رابطه می‌شود. این دوران و این نوع از رابطه پدیده‌ای تازه محسوب می‌شود. با اینکه داشتن دوست دختر و یا دوست پسر بسیار رایج است ولی هنوز در بسیاری از خانواده‌ها رابطه‌ای پنهانی و ممنوعه به شمار می‌آید و شاید دقیقا به همین خاطر هنوز نامی برایش یافت نشده.

فضای مجازی به وجود آمده، ولی فرهنگ مجازی متاسفانه در بین ما هنوز رشد لازم را نکرده است. به همین خاطر است که هنوز می‌شنویم دختر طنازی که در فضای مجازی از برخی پسران دل برده پسر و یا مرد جوانی است که عقده‌های جنسیش را این چنین اغنا می‌کند. متاسفانه گرفتن عکس و فیلم از دختران جوانی که در جستجوی عشق و یا شاید یافتن شریک زتدگی با برخی از پسران دوست می‌شوند به شدت رایج است و برخی از این جوان‌ها بدون در نظر گرفتن لطمه‌ای که نشر این گونه عکس‌ها و فیلم‌ها به دختر وارد می‌کند آنها را در فضای مجازی پخش می‌کنند که عملی غیر انسانی است و دختران را از ترس رفتن آبرو و وحشت از خانواده به خواسته‌های نا مشروع این جوانان وا‌می‌دارد!

دوست روانشناسی در ایران از دختر بیست و یک ساله‌ای صحبت می‌کرد که از طریق اینتزنت و گروه‌های مجازی با جوانی دوست شده و بعد از مدت کوتاهی رابطه‌شان به عشقی رمانتیک تبدیل شده بود، ولی  مرد جوان از چندین صحنه رابطه جنسیشان فیلمبرداری و آن را در فضای مجازی منتشر کرده و از این طریق از دختر فلک‌زده اخاذی می‌کرده. سرانجام وقتی مرد از دختر خواسته بود تا خود را در اختیار دوستان او قرار بدهد، دختر جریان را به مادرش می‌گوید. از آنجا که دختر به شدت آسیب روحی دیده بود به روانشناس مراجعه می‌کنند. ولی پس از چندی دوست روانشناس من با خبر می‌شود که دختر خودش را کشته است. چرا که پسر برای ارعاب او یکی از فیلم‌ها را برای برادر دختر می‌فرستد و دختر با خوردن پنجاه عدد قرص اعصاب خودش را می‌کشد.

این فجایع در ایران کم اتفاق نمی‌افتد. اگرچه که در پاره‌ای از خانواده‌ها رابطه دختر و پسر رابطه‌ای عادی است و بمانند غرب دختر و پسر پس از آشنایی دوست می‎شوند و اگر رابطه شیرین و دلچسبی داشتند نامزد می‌شوند و پس از آن ازدواج اتفاق می‌افتد، ولی در طبقه متوسط و قشر کارگر به خصوص در شهرستان‌ها، رابطه دختران و پسران دچار سردرگمی‌ست و هنوز بین آشنایی و رابطه حریم و حد و مرز مشخصی وجود ندارد و هنوز بسیاری از رابطه‌ها پنهانی‌ست و گهگاه به فاجعه می‌انجامد.

 

من گرگ خیالبافی هستم*

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

مهمان هفته: علی تجدد

١- خواب می‌بینم که نیستم. مرده‌ام. دخترم پیرشده. روی صندلی چرخ‌دار نشسته، تنها و بدون همدم. با صورتی چروکیده و گیس‌های بلند سفیدش که پشت سرش جمع کرده.
از شدت گریه از خواب می‌پرم و گریه را در بیداری ادامه می‌دهم. گریه را به بغض تقلیل و در روزهای بعد در گلو مخفی می‌کنم.

٢- شهرزاد میشه همیشه پیشم بمونی؟

٣- می‌دانم نباید بترسم. دنیا خیلی بی‌شرافت است. آدمیزاد را می‌برد توی ترس‌هایش. نشسته منتظر ببیند تو از چه می‌ترسی تا همان را به سرت بیاورد. اما فکر همه شب و روزم همین شده. چه بر سر شهرزاد می‌آید اگر من نباشم؟ اگر من بمیرم حتما می‌گذارندش معلولین. آرزوی هر باره‌ام را تکرار می‌کنم: یک روز بعد از او بمیرم…

٤- به مهرنوش تلفن می‌زنم. از ترس‌هایم می‌گویم. از اینکه حالامی‌فهمم چرا زن همسایه طبقه پایین وقتی من در نوجوانی یواشکی از سوراخ لوله‌ی گاز نگاهش می‌کردم، ناگهان دخترش را در آغوش گرفت و گریه کرد.
مهرنوش دستم را از دورهای دور می‌گیرد و می‌گوید: من قول می‌دم اگر زودتر از من مردی از شهرزاد مراقبت کنم.

٥- شب آدمیزاد دل نازک‌تر می‌شود. هرچیزی بغض آدم را می‌ترکاند. حتی آهنگی از یک خواننده شاد لس‌آنجلسی که از رادیو فردا پخش می‌شود. شب می‌روم کنار دخترک. دست روی صورتش در خواب می‌کشم. آرام می‌بویمش و یواش می‌گویم: شهرزاد، میشه همیشه پیشم بمونی؟

٦- بابا… بابا… پشت دوچرخمو بگیر بابا… نیوفتم…

٧- کیک تولدم را فوت می‌کنم. عکس می‌گیرند. فشفشه روشن می‌کنند. کلاه قیفی روی سرم می‌گذارند. جیغ و خنده و صدای همسرم: یک آرزو بکن…
می‌خندم، می‌گویم: همون همیشگی…

*عنوان از الیاس علوی

مرد که گریه نمی‌کنه!

«خشونت علیه مردان»

مهمان هفته: پرویز فرقانی

گوش وجدان عام اجتماع معمولاً برای شنیدن خشونت علیه اقلیت‌ها حساس‌تر است. اما خشونت علیه اعضای اکثریت بیشتر وقت‌ها ناشنیده و نادیده می‌ماند. ممکن است این حرف در ابتدا متناقض‌نما (پارادوکسیکال) به نظر برسد، اما حقیقت دارد. اگر در تقسیم‌بندی جنسیتی به استناد جامعه مردسالار، زنان را اقلیت و مردان را اکثریت به شمار آوریم آنگاه می‌توان گفت که خشونت علیه مردان در جامعه گوش حساسی برای شنیدن ندارد و در بیشتر موارد خشونت علیه مردان – که کم هم نیست – اصلاً به چشم نمی‌آید. همین نصیحت یا دلداری «مرد گه گریه نمی‌کنه» را شاید بتوان از اولین جلوه‌های خشونت علیه مردان به شمار آورد که شاید در ایران هر مردی در سال‌های کودکی خود وقتی که از درد فیزیکی یا روانی به گریه افتاده باشد آن را بارها و بارها شنیده است.

در نوشته ها و درددل‌های خانم‌ها بارها – به درستی – می‌شنویم که نگاه هیز، زبان و گفتار کنایه‌آمیز، متلک و اطوارهای مردان را نسبت به خودشان خشونت می‌دانند. در مورد مردان اما کمتر از مردی می‌شنویم که این گونه رفتار را نسبت به خود خشونت بداند و این در حالی‌ست که بیشتر در دوران کودکی و کمتر در دوران بلوغ و نوجوانی و بزرگسالی معمولاً این پسرها هستند که در خانه، در مدرسه و در کوچه از سوی اعضای خانواده، آموزگاران و بزرگ‌ترها نه تنها مورد آزار و خشونت کلامی بلکه آزار فیزیکی و حتی جنسی قرار می‌گیرند و آنقدر این امر برایشان عادی تلقی می‌شود که از درد و رنج آن با هیچ‌کس سخنی نمی‌گویند.

به این چند خط از روزنامه فرهیختگان روز نوزدهم نوامبر امسال توجه کنید: «در دیدگاه عامه جامعه، از مردان به‌عنوان جنس قوی‌تر یاد می‌شود، اما واقعیت این است که این گروه در معرض آسیب‌های جدی قرار دارند که می‌تواند آنها را بیشتر از زنان در خطر نابودی قرار دهد. این واقعیت که مردان به دلایل مختلف بیشتر در معرض خطرهای جسمی و حتی مرگ هستند موضوعی نیست که تنها محدود به مرزهای ایران باشد.»

(به نوشته این مقاله) «روز نوزدهم نوامبر، روز جهانی مرد است؛ روزی که هدف از نام‌گذاری آن در سال ۱۹۹۹، تمرکز بر سلامت مردها و پسرها، بهبود روابط، برجسته کردن نقش مثبت مرد در جامعه و… بوده است. این در حالی است که یکی از مهم‌ترین مشکلات جامعه مردان، موضوع سلامت آنهاست. بر اساس آمار ثبت احوال ایران، در سال ۱۳۹۵، ۵۱ درصد از تولدها از آن پسران بوده و در همین سال ۵۶ درصد از مرگ‌ و میرها نیز سهم مردان بوده است که حکایت از تلفات بیشتر مردان در طول سال دارد.»

فرهیختگان نوشته: «براساس آمار منتشر شده از سوی وزارت بهداشت، مردان در مقایسه با زنان در حوادث ترافیکی سه تا پنج برابر، در اعتیاد ۱۰ برابر و در سقوط سه برابر بیشتر از زنان در معرض آسیب قرار دارند. در کنار این آمار، شیوع سرطان مثانه در مردان پنج برابر و سرطان‌های ریه و معده سه برابر زنان است. این موضوع در کنار حوادث ناشی از قتل و خشونت و همچنین بیماری‌های قلبی، آسم و سوختگی، اسکیزوفرنی و…، مردها را برخلاف تصورات رایج بسیار شکننده‌تر از زنان می‌کند و شاخص‌های امید به زندگی را در مردان کمتر از زنان کرده است.»

 همان طور که گفته شد این موضوع اختصاصی به ایران ندارد. چند سال پیش در مجله تایم مقاله‌ای طولانی خواندم به قلم خانم «رزالین وایزمن» که دو پسر دارد و بیش از بیست سال است که در دنیای دختران تین‌ایجر و شکنندگی دنیای آنها و آسیب‌های روحی و روانی دخترها مطالعه و پژوهش کرده و دو کتاب هم در این زمینه نوشته است. چکیده این مقاله این بود که: گرچه سال‌هاست که پدر و مادرها نگران فرهنگ خشونت و آسیب‌پذیری دخترانشان هستند و تمام توجه خود را برای جلوگیری از این آسیب‌پذیری متوجه دخترانشان می‌کنند (در آمریکا) اما اغلب این پسرها هستند که فاقد مهارت‌های کافی برای تطبیق با شرایطند و عقب می‌مانند. همه فکر می‌کنند که پسرها مهاجمان فرصت‌طلبی هستند که دنبال کامجویی آسان می‌روند و این دخترانند که آسیب می‌بینند اما باید این باور عمومی را زیر سوال برد.

دخترها برون گراتر هستند و می‌توانند با والدین و دوستانشان درددل کنند اما پسرها در بیشتر موارد حتی نمی‌دانند چگونه مشکلات خود را مطرح کنند. گرچه بیشتر پسران وقت بسیاری را به اندیشیدن درمورد کامجویی جنسی می‌گذرانند اما دخترها نیز همینطورند و جالب‌تر این که پسرهای تین‌ایجر هم درست مثل دخترها و به همان آسانی عاشق می‌شوند و دلشان به همان نازکی‌ست و زود می‌شکند. آمار خودکشی (در آمریکا) در میان گروه سنی ده تا بیست و چهار سال نشان می‌دهد که ۸۱٪  از آن‌ها پسر هستند و فقط ۱۹٪ دختر.

مردسالاری سنتی و ناپسند قرون و اعصار و تلاش برای از میان بردن آن جای خود، اما زیاده‌روی یک‌سویه و ندیدن روی دیگر سکه هم می‌تواند به همان میزان آسیب‌رسان باشد.

پدوفیل و سرهای تا ابد به گوشه‌ای دیگر خیره مانده

«پدوفیلی»

نویسنده مهمان: رامتین شهرزاد

وقتی هم به نگاه جنسی ناخواسته یک انسان بالغ به یک بچه فکر می‌کنم در ذهنم بلافاصله یک اتوبوس شلوغ در شهر مشهد شکل می‌گیرد و کلی آدم که تا ابد سر برگردانده‌اند و به گوشه‌ای دیگر خیره مانده‌اند.

واقعیت را بگویم، هرگز مورد تجاوز جنسی قرار نگرفتم، ولی سوءاستفاده جنسی را یک مرتبه تجربه کردم. در نوجوانی‌ام، اولین مرتبه در سال‌های دوران راهنمایی اجازه پیدا کردم تا تنهایی بیرون بروم. این یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌هایم هم رفتن به پارک ملت بود. اینکه پیاده یا سوار اتوبوس بروم، قدم بزنم و برگردم.

یک روز بعد از ظهر تابستان، سوار اتوبوس شدم و بر روی صندلی نشستم. اتوبوس هم به تدریج شلوغ‌تر شد. یک موقعی متوجه دو دست شدم که یکی بر پشتم پایین آمده است و دیگری بر سینه‌ام قرار گرفته. خالکوبی روی دست را هم فراموش نمی‌کنم. مردی فراتر از پنجاه ساله توی یک اتوبوس شلوغ در یکی از مذهبی‌ترین شهرهای ایران برای حدود ده دقیقه داشت مرا می‌مالید. حالا که سال‌ها از آن روز گذشته، تنها چیزی که در خاطرم مانده، خالکوبی بر روی مچ دست اوست و آدم‌هایی که هیچی نگفتند، خیره به نقطه‌ای دیگر نگاه کردند.

می‌گویند آنچه در کودکی و نوجوانی بر سر آدم بیاید، طوری آدم درون را تغییر می‌دهد که به زحمت می‌توان خیلی‌چیزها را دیگر از درون زدود. بعد از آن روز هم این تصویر در گذر سال‌ها برایم باقی مانده: تو تنها هستی، هر اتفاقی که بیافتد،‌ بقیه کمکت نمی‌کنند.

برای من، آدم‌های توی اتوبوس که ساکت باقی ماندند،‌ بیشتر از مردی که مرا می‌مالاند، در آنچه اتفاق افتاد مقصر هستند. آنها ساکت باقی ماندند و اجازه دادند تا این اتفاق بیافتد. من نمی‌دانستم دارد چه می‌شود، ولی آنها به عنوان آدم‌های عاقل و بالغ جامعه باید می‌دانستند. آنها باید می‌دانستند و باید جلوی این اتفاق را می‌گرفتند. ولی این کار را نکردند. آنها اجازه دادند تا آن مرد تا آنجا که دلش می‌خواهد مرا بمالد. آنها اجازه دادند تا او دستش را داخل پیراهن من فرو کند و بدنم را فشار بدهد. آنها فقط سر برگرداندند و به یک نقطه دیگر نگاه کردند.

دو روز این فایل ورد روبه‌رویم باز بود تا عاقبت توانستم این خطوط را تایپ کنم. امروز به این فکر می‌کنم که چرا من نمی‌دانستم؟ چرا کسی در مورد سکس، هویت و گرایش جنسی و تمام موارد مرتبط به آن به من آموزش نداده بود؟‌ بگذارید سوال را طوری دیگر بپرسم:‌ چرا خانواده،‌ فامیل، دوستان و تمام آدم‌های جامعه در مورد سکس آموزش ندیده‌اند؟‌

امروز،‌ نزدیک به دو دهه از آن روز گذشته است، ولی آیا واقعا چیزی عوض شده؟ به نظرم فقط اینترنت آمده و بدون اینکه روش‌های مناسب آموزشی در جامعه نهادینه شده باشند، مجموعه‌ای از داده‌های درست را در کنار کلی چرت و پرت قرار داده و به خورد ما داده است.

تا بدین حد که الان باید یک راهی پیدا کنیم تا آدم‌های جامعه بدانند پورن، فیلم آموزش سکس نیست و اینکه نباید هر چیزی آدم در پورن دید، به تختخواب زندگی‌اش بیاورد. راستش را بگویم،‌ فکر نمی‌کنم اگر من همین‌امروز یک پسربچه نوجوان بودم و در مشهد سوار اتوبوس می‌شدم، کسی عکس‌العملی متفاوت از گذشته نسبت به مردی نشان می‌داد که داشت مرا می‌مالاند. البته احتمال این وجود دارد که یک نفر ویدیویی از این سوء استفاده جنسی بگیرد و در یک وبسایت یا شبکه‌های اجتماعی، آن را منتشر کند. ولی باور کنید، هیچی عوض نمی‌شود مگر اینکه بدانیم و اگر متوجه مشکلی شدیم، با صدای بلند اعتراض کنیم.

یک لحظه لطفا چشم‌هایتان را ببندید و اگر در کل طول زندگی‌تان،‌ نه خودتان متوجه حضور پدوفیلا در کودکی خودتان، خانواده، فامیل، دوست‌ها و آشناهایتان نشده‌اید، به این نتیجه برسید که یا خیلی غیر واقعی خوش‌شانس هستید یا اینکه یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. در بیشتر مواقع هم یک جای کار خیلی بد می‌لنگد. چون ما هم مثل آدم‌های توی آن اتوبوس، نشانه‌های آشکار روبه‌رویمان را نادیده گرفته‌ایم و تا ابد به گوشه‌ای دیگر سر برگردانده‌اید و اجازه می‌دهیم یک انسان بالغ بدون اجازه یک انسان نابالغ را در معرض سوء استفاده و تجاوز جنسی قرار بدهد.

پی‌نوشت از وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده:
رامتین شهرزاد در ادامه متنش ما را به خواندن متنی دعوت می‌کند که خودش ترجمه کرده و می‌گوید: «منابع سانسورنشده راحت گیر نمی‌آیند. سال ۱۳۸۸، یک جزوه ترجمه کردم به اسم «همه‌ی چیزی که لازم است بدانید وقتی یک مذکر نجات یافته از تجاوز یا سوءاستفاده‌ی جنسی هستید.» این جزوه را جان لا ویل نوشته است و فقط از وبسایت کتابناک تا کنون بیش از ۳۴۰۰ مرتبه دانلود شده است.
به رغم تمام تلاش‌های انجام شده و در حال انجام شدن، اگر بعد از سال‌های سال، این جزوه یکی از معدود منابع منتشر شده در موضوع تجاوز و سوء استفاده جنسی است، یک جای کار خیلی بد می‌لنگد و این هر روز مرا غمگین‌تر از قبل می‌کند که چرا بقیه برایشان مهم نیست، چرا یک کار درست و پایه‌ای و تغییر دهنده توی ایران نمی‌کنند.»

با کلیک بر روی نام نویسنده به لینک دانلود این کتاب دسترسی خواهید داشت.

رقصی چنان و خاک سفید

«اعتیاد»

مهمان هفته: سام محمودی سرابی 

«خاک سفيد»
مرد مردانه می‌گريست و دستانش زنانه می‌رقصيدند؛ بی‌حضور هيچ زن عشوه‌گری که بخواهد دلرباییی کند؛ خيره مانده بر خاک سفيد. «خاک سفيد» که جای عروس گرفته بود برای هماغوشی در بستر سرنگ

«رقصی چنان…»
مرد سرش را پايين خمانده بود و نمی‌شنيد فريادی را که به همان لهجه سر پل جواديه خطابش می‌کرد: «… هی همونطوری که آبم می‌کنی آبت می‌کنم؛ سيام کنی سيات می‌کنم؛ هر جوری که برقصونی می‌رقصونمت.»
مرد شنيده بود انگار در پايان آن والس و خفه کرده بود فرياد رقاصه روی زرورق را ميان دست‌های لرزانش.
او ايستاده بود؟

روزی که مرد شدم

«بکارت»

نویسنده مهمان: رضا

‎بکارت مردانه داستان غم انگیزی‌ست که صرفاً به کشورهای جهان سوم و چهارم اختصاص ندارد. در همین آمریکا ده‌ها فیلم کمدی با همین مضمون ساخته شده که به نوعی تراژدی است و نه کمدی. برخلاف زن‌ها که در برخی از فرهنگ‌ها باکره بودنشان به غلط مترادف است با نجابت، باکره ماندنِ یک مرد بعد از سن خاصی در اغلب فرهنگ‌ها به ناکامی و بی‌عرضگی تعبیر می‌شود. خلاصه اینکه می‌گویند: «نجابت نکبت می‌آورد» در این موردِ خاص برای ما مردها مصداق پیدا می‌کند.

‎اولین بار که از باکره بودنم احساس شرم کردم برمی‌گردد به اواخر دوران راهنمایی. آنجا که مسعود -همکلاسیم – با آب و تاب از رابطه‌اش با دختران همسایه می‌گفت. داخل انباری، در راه پله، داخل حمام و امثالهم. او می‌گفت و من دامن‌کشان به این فکر می‌کردم که چقدر از قافله عقب افتاده‌ام. یک روز به خودم گفتم «ای که چهارده رفت و در خوابی، مگر این چند روز دریابی» و تصمیم گرفتم به این ناکامیِ شرم‌آور پایان بدهم. آدم این جور وقت‌ها از دم‌دستی‌ترین گزینه‌ها شروع می‌کند و این گونه شد که سعی کردم روابطم را با دختر همسایه گسترش بدهم. تکنیک این کار هم تلفیقی بود از آموزه‌های همکلاسیِ کار بلدم و دکتربازی‌های گذشته. غریزه هم که بیداد می‌کرد. ما تا پیش از این تام و جری بودیم و سایه یکدیگر را با تیر می‌زدیم؛ لیکن دریغا که دشمن چو از حیلتی فروماند، سلسله دوستی جنباند. خلاصه بعد از سه – چهار ماه سرویس دادنِ مداوم، دختر همسایه سرانجام متوجه منظور کثیفم شد و سیفون را کشید. من هم دوردورکنان با چرخشی قهرمانانه صحنه را ترک کردم. با اینکه همسن و سال بودیم اما دخترک عاقل‌تر از این حرف‌ها بود.

طعمه بعدی را از بین دختران فامیل انتخاب کردم. این بار با تکیه بر تجربیات گذشته از بیان صریح اهداف این رابطه طفره رفتم. درس خواندن را بهانه کرده بودم و هر روز به سوژه نزدیک‌تر می‌شدم. اما راستش با کسب موفقیت نسبی همچنان احساس بی‌عرضگی گریبانم را می‌فشرد. در قیاس با مسعود که بعد از یک چشمک موفق به فتح کلیه تپه‌ها مى‌شد، من که بعد از شش هفته تدریسِ علوم، تازه موفق شده بودم در چشمان طرف مقابلم زل بزنم، واقعاً یک بازنده تمام عیار بودم. سرتان را درد نیاورم این جریان هم به جای خاصی نرسید. سرِ کلاس علوم به مبحث تولید مثل که رسیدیم نامبرده اصرار داشت که بچه‌ها هديه حاجی لک‌لک به پدر و مادرها هستند. شما فقط قیافه من را در آن حال تجسم کنید. دخترک اصلا در باغ نبود و من بیهوده آب در هاون می‌کوبیدم. درحقیقت این رابطه بیشتر از آن که به من کمک کند به اقتصادِ شرکت گلنار کمک کرد.

‎همین ایام بود که تحت تاثیر تلاش‌های مذبوحانه‌ام و روایت‌های همکلاسیِ لامصبم که تمامی نداشت، با پدیده‌ای به اسم فیلم پورن آشنا شدم. آن زمان‌ها خبری از اینترنت و ماهواره نبود. محدودیت منابع بیداد می‌کرد و یک فیلم معمولا بین افراد محله دست به دست می‌شد و همه می‌دیدند آنچه را که نباید. چند وقتی گذشت تا کشف کردم که داستان‌های مسعود زاده‌ی تخیلش و «سرقت ادبی» از روی همین جور فیلم‌هاست. «سرقتِ بی ادبی» البته واژه درست تریست. اینکه آدم را احمق فرض کنند خیلی مسئله دردناکیست. بی‌وجدان داستانِ فیلمِ «پشه» را هم جزو خاطراتش در مرداب انزلی به خورد ما داده بود. بنگر که آدمی تا کجا هبوط می کند؟

‎از همان تاریخ تصمیم بر آن شد که با استفاده از تاکتیکِ جعل واقعه، به این بکارت لعنتی خاتمه بدهم. صد هزار مرتبه شکر رب‌العالمین را که ازاله بکارت مردانه نه درد داشت و نه خونریزی. برای اثباتش کافی بود داستانسرای خوبی باشی. راستش خیلی هم لازم نبود داستانسرای خوبی باشی. از یک جایی به بعد شنونده‌ها چنان از خود بی‌خود می‌شدند که دیگر نه به منطق فیلمنامه کار داشتند و نه از تغییر نام شخصیت دختر فیلم تعجب می‌کردند. آنها فقط می‌خواستند تو برایشان داستان بگویی و این در واقع صادقانه‌ترین شکلِ هواداری در عرصه ادبیات شفاهی‌ست که متاسفانه در این فرصت مجال پرداختن به آن نمی‌باشد . خلاصه شما از وسط داستان دخترخاله یک دفعه می‌رفتی سراغ دخترعمه، آب از آب تکان نمی‌خورد و هر چه گذشت اینجانب در این زمینه تبحر بیشتری یافتم و با اعتماد به نفس بیشتری از روابط نداشته‌ام حرف زدم. حتی یک بار به تلافی فیلم پشه، جریان رابطه‌ام با یک مهماندار در دستشویی هواپیما را برای دوستانم تعریف کردم و وقتی فکِ از هم گسیخته مسعود را دیدم بیش از همیشه به خودم افتخار کردم. اواخر کارم به جایی رسیده بود که ته داستان را باز می‌گذاشتم تا شنونده خودش در مورد پایان ماجرا تصمیم بگیرد. بعد ها اصغر فرهادی از همین تکنیکِ انتهای باز در فیلم‌هایش بهره جست و برای خودش اسم و رسمی پیدا کرد. بگذریم…

‎کم‌کم به اواخر دوران دبیرستان رسیدم و اگرچه از نظر دوستانم یک شوالیه سرافراز بودم اما در خلوت خودم را یک بازنده بی‌دست و پا می‌دانستم. یک عقب‌مانده که نتوانسته بود رابطه جنسی را تجربه کند. زندگی اما بالا و پایین بسیار دارد. این شوالیه پرافتخار وقتی حضیض ذلت را تجربه کرد که شبی تاریک جریان جعلی بودن تجربیاتش را به صمیمی‌ترین دوستش گفت. روزهای بدی بود. تمسخر و تحقیر بچه‌های مدرسه و البته غریزه رسماً به دهان شوالیه عنایت می کرد. دیگر واقعاً اغلب اطرافیانم ردای باکرگی آویخته بودند و من همچنان ناتوان و سرخورده به دنبال راهی می‌گشتم برای اثبات مردانگیم. همین ایام بود که نگاهم با یکی از هم‌دانشگاهی‌ها گره خورد. عشق در یک نگاه. اگرچه هنوز بعد از سال‌ها نفهمیدم که آن بنده خدا از چه چیزی در وجودِ منِ خجالتی خوشش آمده بود اما بهرحال این احساس دو طرفه بود و آنقدر عمیق که حتی فکرِ دست زدن به نامبرده آزارم می‌داد .آن سال‌ها عمیقاً و اکیداً معتقد بودم که آدم اگر طرفش را دوست داشته باشد بهش دست نمی‌زند، عشقِ پاک. این طرز فکر مسخره از همان روزی که همکلاسی کاربلدم از روابط خالی از احساسش با دختران همسایه می‌گفت در من نهادینه شده بود. مسعود تو با من چه کردی؟!

‎بهرحال من هیچوقت به مریم دست نزدم. خوب یادم هست که یکی از معدود دفعاتی که داشتیم با هم از دانشگاه (قزوین) برمی گشتیم به سمت تهران، توی اتوبوس از من خواست که بغلش کنم و من هم برای اثبات عشق پاکم فوراً از اتوبوس پیاده شدم و از هشتگرد تا خود خانه به این کارم افتخار کردم. به اینکه بین شهوت و عشق، عشق برنده شده بود. به اینکه دنیا هنوز خوشگلی‌هایش را داشت. ولی از همان شب مریم دیگر آن مریم سابق نشد و این هم اضافه شد به کلکسیون ناکامی‌های شوالیه. آنجا بود که متوجه شدم مثل اینکه کله‌ی عشق براستی گرد است! این بار مصمم‌تر از همیشه تصمیم گرفتم از شکست پلی بسازم به سوی پیروزی. به همین خاطر با دوست مریم دوست شدم. صادقانه بگویم دوستش نداشتم اما انتخاب دیگری هم نداشتم. طفلک همه رقم پا داده بود. من هم که یوزپلنگ زخمی، فقط دنبال انتقام بودم. از خودم، از مریم، از مسعود. مسعود تو چه کردی با من؟!

‎علیرغم آنکه در هیچ  موردی تفاهم نداشتیم اما داستان من و مونا خیلی سریع پیش رفت و به مسائل بستری رسید. الان که خوب فکر می‌کنم به نظرم مونا هم مثل خودم «تختخواب اولی» بود. اصلا با دلایل مشابهی به هم نزدیک شده بودیم. من هم با اینکه احساس خوبی از این رابطه نداشتم اما مجبور بودم. میفهمی؟ مجبور بودم. این رابطه فرصتی بود برای پایان یک عمر اندوه و نکبت. از قدیم گفته‌اند: یک پایان تلخ بهتر است از یک تلخی بی پایان. خلاصه یک روزی با انگیزه‌هایی که فقط یک کشتی‌گیرِ چغر و بد بدن در المپیک می‌تواند داشته باشد، روی تشک حاضر شدم. اگر چه طی این فرآیند پاسخ برخی از مجهولاتم را گرفتم و اگرچه  بهرحال بکارتم دچار ساییدگی و لهیدگی شد اما ازاله نشد. یعنی راستش نتوانستم. به رغم آموزه‌های محیطی و مسعودگرایی ناخودآگاهم که به من یاد داده بودند از هیچ دختری نباید بی‌تفاوت گذشت ولیکن آن روز دریافتم که رابطه جنسی چیزی فراتر از الصاق دوشاخه به پریز برق است و بدون گره احساسی شدنی نیست. آقا بگذارید توجیه نکنم، نشد، یعنی پریز بود اما دوشاخه آنطور که باید دوشاخه نبود. الحق مونا هم خیلی خوب با این قضیه کنار آمد. یعنی فردایش رفت گذاشت کف دست تک‌تک دخترهای دانشگاه از جمله مریم. حالا دیگر شمع بزم هر دوطرف شده بودم. باز صد رحمت به پسرها، دخترها خدا نکند سوژه گیر بیاورند.

یک روز بعد از آنکه در دانشگاه یکی از دخترها تیکه درشتی بارم کرد تصمیم گرفتم همینکه برسم خانه از بیخ بکنم بندازمش دور. دندان طمع را عرض می کنم. خودم را این گونه توجیه کردم که «در جوانی پاک زیستن شیوه پیغمبر است» و دوباره برگشتم به دوران طلایی گلنار. این دوران البته دیری نپایید. کنایه‌های دوستان و «عالیجناب غریزه» توامان باعث شدند یک بار دیگر به صرافت بیافتم که گذشته ننگینم را جبران کنم. یک روزی به خودم آمدم دیدم که نات اونلی به دریا بنگرُم دریا ته بینُم، بات اولسو به صحرا هم بنگرُم صحرا ته بینُم. خلاصه به هر طرفی نگاه می کردم جنبه تناسلی ماجرا می‌آمد جلوی چشمم. آنجا بود که طی یک برنامه‌ریزی بلند مدت سراغ آخرین شکارم رفتم که یک غزال شکوهمندِ ایرانی بود. دو سال کم و بیش طول کشید تا به تختخواب برسیم. دوسالِ رویایی. همه چیز خوب بنظر می‌رسید تا اینکه بعد از دو سال وقتی بلاخره با غزال خلوت کردم، روی تخت اتاقم نشست و با همان لبخند جذاب همیشگی گفت «فلانی تو مثل برادرعزیزی برام.» من هم «هولی شِت» گویان، شاتگانم را از زیر تخت برداشتم و شلیک کردم درست بین دو ابرویش. یعنی دوست داشتم این کار را بکنم اما از خودم سعه صدر بروز دادم و دوستی امروزم با غزال را مدیون سعه صدر آن روز هستم. رابطه من با غزال آنقدر رویایی بود که علیرغم پاسخ منفیش به پیشنهاد بی‌شرمانه‌ام ادامه پیدا کند. ما همچنان دوست ماندیم اما سطح روابط دیپلماتیک را در حد کاردار تنزل دادیم. یعنی ضمن ایجاد فاصله همچنان به امورات یکدیگر کار داشتیم و آنقدر کار داشتیم که آخر سر غزال خسته شد و قهر کرد.

قهر کردن غزال، غریزه، کنایه دوستان و خاطرات مسعود همه با هم باعث شدند که من یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم و این تلاش مجدد بلاخره جواب داد. سرانجام روز جمعه بیستم دی ماه سال ۱۳۸۱ ساعت یک ربع به چهار عصر بنده دخول کردم به دوران پسابکارت. تاریخ و ساعتش را بعنوان روز تولد دوباره‌ام در حافظه نگه داشته‌ام. خوب یادم هست که در آن لحظه بخصوص همه چیز حالت اسلوموشن به خودش گرفته بود و باور بفرمایید یا نه اما نغمه‌ی فتح بهشت* از آسمان به گوش می‌رسید. صادقانه بگویم بیشتر ذوق داشتم تا احساس خوب. هر لحظه منتظر بودم درب اتاق باز شود و کاپِ طلا را بدهند دستم. نمی‌دانم که دیگران موقع اولین رابطه‌شان چه احساسی دارند و چه چیزهایی می‌گویند، من شخصا در آن بزنگاه تاریخی صرفا قیافه مسعود جلوی چشمم بود و می‌خواستم از عمق وجود فریاد بزنم «دیدی بلاخره تونستم؟!»

‎حقیقتا گندی که مسعود به زندگی من زد در نوع خودش هلوکاست محسوب می‌شد. سال‌ها اضطراب و سرخوردگی از یک دروغ ساده شروع شد و در خلاء ناشی از نبود تعلیمات اجتماعی تداوم یافت. واقعیت این است که منشاء بسیاری از خشونت‌های جنسی که گاهی تا ابد زندگی یک زن را تحت تاثیر قرار می‌دهد و سرآغاز بسیاری از سرخوردگی‌ها که سال‌ها در ذهن یک مرد باقی می‌ماند، همین بلاتکلیفی و سردرگمی در مواجه با پدیده بلوغ است. به خصوص در کشورهای توسعه‌نیافته آنقدر رابطه جنسی تقبیح می‌شود که ناگزیر بصورت دیماتیک رشد و تکامل می‌یابد. از این جهت تمام شخصیت‌های این ماجرا ازجمله خودِ شوالیه‌م بسیار خوش‌شانس بودیم که اتفاق بدتری برایمان رخ نداد.

‎به هرروی بکارت از هرنوعش که باشد عذاب الیم است و اگر نقدی به حکمت خداوندی وارد باشد قطعا همین جریانِ بکارت است. البته مشکل اصلی در واقع نوع نگاه ماست به این پدیده که می‌بایست تغییر کند. به امید آن روز…

 

*Conquest of Paradise

انگشت‌های گرم، چشم‌های روشن

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

مهمان هفته: روزبه علایی

با هزار جور مِن‌مِن ماشین رفیق را گرفتم به بهانه‌ى یک ساعت و هنوز نمی‌دانم دست کدام فرشته‌ای فرمان را طوری تاب داد که قبل بیرون آوردن ماشین از پارکینگ به صد در و دیوار نکوبیدم و افتادم توی خیابان اصلی. مسیر ده دقیقه یک ربعی، کش می‌آمد. به اندازه‌ى ده سال پانزده سال فکر و خاطره می‌آمد توی سرم. یک‌ریز بوق و چراغ می‌زدم و فحش می‌دادم. حواسم نبود چطور می‌رانم. ماشین هم قاطی کرده بود. جوش آورده بود. گاز می‌دادم و خلاص می‌کردم از صد و بیست تا که مثلا خنک شود کمی. خدا لعنتت کند حسین، خدا لعنتت کند با این همه تکه و کنایه و متلک سر گواهینامه‌ای که نمی‌گرفتم. نمی‌رسیدم. از طرفی نمی‌خواستم که برسم، نه که نخواهم، نیاز داشتم فکر کنم. آنجا چه اتفاقی افتاده بود؟ سه روز بود که جوابم را نمی‌داد. دلم داشت می‌ترکید از ترس. دلتنگی به جای خود، بی‌قراری به جای خود، آرزو و امید به جای خود. دلم اما داشت از ترس می‌ترکید. آنجا چه اتفاقی می‌افتاد؟ باید فلانی را می‌دیدم. هم مُسکن ترس بود، هم مأمن دل. اما حالا سه روز بود جواب تلفنم را نمی‌داد.

روز قبل برایش نامه‌ای نوشتم با یک بسته نان خامه‌ای فرستادم در خانه‌شان. کمی نرم شد، آرام هم. اما از قبل ظهر دوباره قاطی کرد. و من بیشتر از هر چیزی ترسیده بودم. حالا پشتِ فرمان مثل تکه گوشتی وسط ماهی‌تابه جلز و ولز می‌کردم و جیک نمی‌زدم. به جایش بوق می‌زدم، چراغ می‌زدم. به خودم فحش می‌دادم و می‌گفتم همه‌ى دنیا گفت نه. همه دنیا گفت نرو. همه‌ى دنیا می‌گفت تمامش کن لعنتی. اما من فقط گاز می‌دادم و روی صد و بیست تا وسط بلوار خلاص می‌کردم. می‌ترسیدم بلایی سر خودش بیاورد. بلا؟ چه بلایی؟ زندگی جفتمان سر تا پا بلا بود. یک وقتی، یعنی همان وقتی که هنوز بهمانی بود و فلانی نشده بود یک شب نشستیم تا خود صبح حرف زدیم. زندگی جفتمان کمپوت بدبختی بود، سرشار از مرگ، خودکشی، بیماری، حق‌خوری، افسردگی، دم‌خوری با هر چه آدم بی‌مایه و کم‌مایه. یک بار بهش گفتم فلانی دیده‌ای تا به حال از آسمان سنگ ببارد؟ گفت دیده‌ام. گفتم گه چی؟ دیده‌ای گه ببارد؟ گفت نه. گفتم معلوم است که ندیده‌ای. چون سالی یکی دو بار نهایتا می‌بارد و روی کره زمین فقط می‌افتد روی سر من. خندیدیم. خنده‌ى ما وسط بدبختی‌ نزدیکمان کرد.

بعضی وقت‌ها می‌چپیدیم توی خلوت سیاهی که اگر چه منطقا خودخواسته بود اما خودی از ما باقی نمانده بود که خواسته‌ای داشته باشد. حالا دو سال بعد از آن شب، وسط بلوار ماهان گاز می‌دادم و بوق می‌زدم. یک پیام بد فرستاد وسط راه که نزدیک بود بپیچم وسط جدول و هم ماشین رفیقم را به فنا بدهم هم خودم را. می‌گفت نیا. اگر بیایی خودم را می‌کشم. این جمله را که می‌دیدم، هر چه خون بود میان سیاهرگ‌ها و شاهرگ‌ها می‌دوید توی صورتم و پشت پلک‌هایم خانه می‌کرد. دست‌هایم می‌لرزید و تنم یخ می‌کرد. چه سرمایی می‌پیچید لای انگشت‌هام. چه حرارتی افتاده بود پشت چشم‌هام. تابستان بود. من دلم را خوش می‌کردم به این که این تابستان لعنتی تمام می‌شود. اگر چه بد تمام شد. توی همان تابستان هجوم گروهی از خواب‌ها، و میل اکید من یا گرانش هسته‌ی سیاهی من را به سمت خودش می‌خواند. دلایل دیگری هم بود که وقتی چیزهایی شکسته شد دیگر محلی از اعراب ندارند. پیامش راه را طولانی‌تر کرد: «نیا» و چیزی مثل برو سراغ همان رفیق‌های قدیمیت، همان که خوابش را می‌بینی، همان‌ها که بی‌قرارشان می‌شوی تب می‌کنی. نمی‌شنیدم، نمی‌دیدم. من یک نیا دیدم. و یک تهدید دهشتناک که من را می برد به یک اسفند وحشتناک، به لوله‌ای که می رفت در دهان، می‌رفت در دماغ می‌رفت در گلو. که هر چه می‌گفتی درش بیاورید، جواب فقط این بود: «صبر کنید». حالا من می‌رفتم که صبر کنم. بعد از شنیدن یک مشت بد و بیراه. حرف‌های بی‌ربط. کلماتی که قلبم را شکسته بودند.

رسیدم. از ماشین پیاده شدم. همه آن جا منتظرم بودند. به جز خودش. یک نفر گفت بیا بالا، مادرش هم می‌داند آمده‌ای. بیا بلکه یک جوری غائله را ختم کنی با دو کلمه. من کجای ماجرا بودم؟ من کجای غائله بودم؟ خواستم همان دم در زانو بزنم که نه، من نمی‌توانم. این کلمات، این پیام‌ها، این سه روز را ببینید! نمی‌توانم به خدا. تکه‌پاره‌ام. اما پشت همه‌ی این فکر ها، سوال‌ها، قدم بود. قدم برمی‌داشتم و به در نزدیک می‌شدم. چشم‌های گر گرفته انگشت‌های یخ‌زده را یاری نمی‌کردند. زنگ را نمی‌دیدم.

تلفنم زنگ خورد. گفت فلانی تو را از بالکن دیده، عصبانی شده گفته… . گوشی را ازش گرفت. موج کلمات خشمگین از پشت تلفن زخم می‌زدند. برو، نیا. خواهرش که بالا بود عذرخواهی کرد. ماشین را بردم عقب‌تر و نشستم به سبک روزهای بچگی دعا خواندن. خواهرش هم گفت برو. می‌خواستم بروم. همه می‌گفتند برو. دوست‌هام، تراپیستم، رفیقم، همه می‌گفتند برو. من اما رفته بودم برای صبر کردن. گفتم سه و نیم می‌روم. بعد گفتم چهار می روم. بعد گفتم چهار و نیم می‌روم. بعد گفتم پنج یک تلاش دیگری می‌کنم بعد می‌روم.

چه تابستانی بود. من می گفتم این گرمای وحشتناک هم دیگر تمام می‌شود. یک روزی می‌آید بین سفیدی برف راه می‌رویم و همه‌ى این‌ها را فراموش می‌کنیم. تابستان اما مزخرف تمام شد. اما همان چند ساعت، تا حوالی هفت که دیگر گفتم بروم، سه ماه طول کشید، نود و سه روز جهنمی. تا تلفنم دوباره به خود لرزید. «‌بیا بالا، بیا بالا که بیچاره شدیم…‌» صدای شکستن شیشه می‌آمد، صدای فریاد، آه‌های بلند، ناله‌های دردناک که با صدای هم خوردن درها قاطی می‌شد. پله ها را دو تا یکی، در‌ها را رها به حال خود باز، شیشه‌ها را زیر پا رد کردم. دیدمش. دیدمش با صورت خیس، با چشم‌هایی که مرا نمی‌دید. با ورقه‌های خالی قرصی که مثلا قایمش کرده بود. بعد فقط ترکیب جمله‌های نامفهوم: «چرا آمدی؟»، «نگاهم کن!»، «نمی‌خواهمت، برو!»، «چقدر خورده، کی خورده؟»، «نمی‌دانیم.»، «چند ساعت است این جاست؟»، «نمی‌دانیم.»، «چند تا خورده؟»، «نمی‌دانیم!»، «بروید به درک همه‌تان…»، آمبولانس، مرکز روانپزشکی، کنترل قفسه‌ى داروها، قرص‌ها، صدای مریض توی خانه و رد خون روی زمین که نمی‌دانم از دست مادرش بود یا پای من.

اورژانس همیشه کثافت است، چون بیمارستان همیشه کثافت است، چون بیشتر آدم‌هایی که درش کار می کنند کثافتند. حالا فلانی دستم را گرفته بود. «نمی‌مانم، نمی‌مانم اینجا.»، «اگر بمانم بدون تو تا صبح دق می‌کنم اینجا.». با هم ماندیم. یک اتاق خصوصی گرفتیم و با خواهرش تا صبح کنارش نشستیم و همدیگر را بغل کردیم و حرف زدیم. لوله لعنتی را در نمی‌آوردند. گفت: «تو از کجا می‌دانی؟» گفتم می‌دانم. دستش را رها نمی‌کردم. دست دیگر را می‌گذاشتم روی پیشانی‌اش. جلوی چشم‌هاش. می‌خوابید، بیهوش می‌شد، به هوش می‌آمد، بالا می‌آورد، زیر دستگاه تب می‌کرد، گریه می‌کرد، می‌خندید.

کمی اوضاع آرام‌تر شد. رفتم توی حیاط، فریاد‌های تحقیر‌آمیز: «دفعه بعد قرص برنج می‌خورم، اگر بروی می‌میرم.» شب شده بود. تابستان در شب‌ها مهربان‌تر است. از آسمان تشکر کردم، دلم می‌خواست دکترها و پرستارها را بغل کنم. یک نفر مرده بود. توی حیاط بیمارستان گروهی از آدم‌ها زار می‌زدند. من هم شروع کردم گریه کردن. نرم نرم. چیزی در من می‌جوشید مثل یک خستگی میل به مرگ، درست وقتی دست کسی را گرفته‌ای و می‌گویی بمان. تو بمان، این قدر سرک نکش پشت دیوار مرگ که همه‌مان این قدر باهاش گلاویزیم.

یک گریه‌ی آرام رضایت‌بخش بود شاید، با آن سیاهی هم نبود. به صبر کردن فکر می‌کردم. وقتی تمام دنیا می‌گفتند برو. حماقت نکن. ماندم.

بعضی تصمیم‌ها این جوری‌اند. اگر در تمام زندگی تان طعم موفقیت را نچشیده‌اید، یا مثلا در قبولی کنکور بوق‌سال قبلتان خلاصه می‌شود، به چیزی نیاز دارید که اسمش امید است. در میان همه‌ى بی قراری‌ها و یاس‌ها، وقتی اندوه همه‌ی کلیدهای رهایی را بسته است، وقتی صدای مرگ از همه‌ی صداها بلندتر است و زور بی‌رمقی به همه‌ی زورها می‌چربد. همه‌ی دنیا می‌گویند نمی‌شود. اما می‌شود. مثل آن روز برای من، که پله‌ها را بالا رفتم بعد از یک ردیف پله‌ی کثیف، نشستم پیش فلانی و دستش را گرفتم. قبل از آن که تابستان آتشی دوباره به جان هر دومان بزند.

اما هزار آتش دیگر هم اگر بود، میراث صبر و امید و انتظار در آن میانه‌ى تابستان، دو دست بود که همدیگر را تا صبح می‌فشردند. انگشت‌های گرم. چشم‌های روشن.

 

 

سهمی از یک تقسیم برابر با مرد

«حدود وظایف محوله به زنان»

مهمان هفته: نریمان رحیمی

در جوامع امروزی که زنان پا به پای مردان در عرصه ی اجتماعی حضور دارند باید این «وظایف محوله» را به عرصه‌ی زندگی خصوصی و خانوادگی از یک طرف و زندگی اجتماعی مثل محل کار از طرف دیگر، تقسیم کنیم. امروزه بسیاری از شغل‌هایی که زنانه خوانده می‌شوند در واقع به نوعی شکل اجتماعی شده‌ی همان کارهای خانگی زنان هستند، مثل پرستاری کودکان و بیماران، کار در آشپزخانه ها و شستشو و سرویس‌دهی در هتل‌ها و مانند اینها. ولی مسلم است که روش برخورد زنان با کارهایی که از آنها انتظار می رود، بستگی دارد که آیا آن کارها مربوط به محیط خانه و خصوصی است یا در محیط اجتماعی و در محل کار. زنی که به دلیل محدودیت انتخاب یا نداشتن موقعیت برای کسب مهارت‌های شغلی، وادار به کار آشپزی یا شستشو در جایی می‌شود،‌ وظایف کاری‌اش از پیش تعیین شده است و به احتمال زیاد طبق یک قرارداد کار می‌کند و حقوق می‌گیرد. در آنجا دیگر نمی‌تواند بگوید که من زن هستم و از عهده‌ی شغل‌هایی غیر از کارهای سنتی «زنانه» هم بر می‌آیم. در محیط اجتماعی راه‌ها و روش‌های دیگری باید به کار گرفت مثل آموزش مهارت‌های شغلی متنوع برای زنان و قوانین استخدامی برابر برای زنان و مردان و فرهنگ‌سازی در سیستم آموزشی و رسانه‌ها و …  که اهمیت این آخری یعنی فرهنگ‌سازی اصلا کمتر از بقیه نیست.

اما در اینجا بیشتر می‌خواهم در مورد «وظایف محوله» به زنان در خانه بنویسم. که این به اصطلاح وظایف محوله در واقع محصول نگاه و تعریفی است از «زن» و «زنانه» و «مرد» و «مردانه» که خصوصیات و خصلت‌هایی عمومی و یکسان و تغییرناپذیر و البته به کلی متفاوت برای زنان و مردان در نظر می‌گیرد و بر پایه‌ی آن نگاه و تعریف،‌ برای زنان و مردان تقسیم وظایف می‌کند. در این نگاه، «خانه» قلمرو اصلی برای زن تعریف می‌شود و «بیرون» قلمرو اصلی برای مرد. بر پایه‌ی این نگاه به زنان و مردان و تقسیم قلمروها، تقریبا تمامی کارهای خانه، از شستشو و آشپزی تا نگهداری از بچه ها و رسیدن به رفاه مرد، به عهده زنان گذاشته می‌شود. کسانی از ما که یک بار هم برای اجاره کردن یا خریدن مسکن با دلال معاملات ملکی هم کلام شده‌ایم این را شنیده‌ایم که «آشپزخانه را باید خانم‌ِ خانه تعیین کند» یا «رنگ و دکوراسیون خانه با خانم خانه است». ولی مثلا گاراژ مربوط به مرد خانه است. این همان جدا کردن قلمروهاست. حتی امروزه هم که بسیاری از زنان پا به پای مردان کار می‌کنند وقتی هر دو به خانه می‌رسند باز این وظیفه‌ی «خانم خانه» است که غذایی آماده کند و لباس‌های چرک را بشوید و به کارهای بچه‌های کوچک برسد.

اگر بخواهیم به ریشه‌های تاریخی این جدایی قلمرو زنان و مردان بپردازیم، بحث خیلی طولانی خواهد شد. در این مورد کتاب‌ها و مقاله‌های خوبی به فارسی در دسترس هستند.

اما به نظر من این قلمروها در شرایط اجتماعی به کلی متفاوتی با شرایط امروز تعیین شده‌اند. نگاه سنتی و تعریف سنتی از «زنانه» و «مردانه» هم محصول همان شرایط اجتماعی است که با شرایط اجتماعی امروز ما سنخیت و نزدیکی زیادی ندارد. امروزه زنان و مردان در عرصه‌ی اجتماعی حضور فعال دارند و این نگاه که «خانه قلمرو خانم است» باید تغییر پیدا کند. باید «کار در خانه» را دوباره تعریف کرد. در این نگاه جدید، خانه قلمرو زن و مرد، دختر و پسر، هر دو است. خانه محل مشترکی است که همه‌ی اعضا خانواده در آن زندگی می‌کنند و کارهای مربوط به این محل مشترک، مثل پاکیزگی و آشپزی، کار و مسئولیت همگی است. برای همین به جای تعیین وظیفه که زن و دختر خانه باید مثلا ظرف‌ها را بشوید و غذا درست کند، باید به دنبال تقسیم کارها و وظایف رفت. همه از زن و مرد و دختر و پسر در خانه به طور یکسان در وظایف خانه باید سهیم باشند. مردان دارای هیچ خصوصیت و خصلتی نیستند که نتوانند کارهای به اصطلاح زنانه را انجام بدهند. این نوع وظایف خانگی که البته تا حد زیادی خسته‌کننده و یکنواخت هم هستند باید میان همه‌ی اعضای خانه تقسیم شود. اگر کمی دقت کنیم می‌بینیم که حتی همان کارهای به اصطلاح مردانه هم امروز به مدد تکنولوژی و تقسیم کار در اجتماع، دیگر آنقدر سنگین و توانفرسا نیستند که نیاز به بدن و عضلات قوی «مردانه» داشته باشند و زنان به خوبی قادر به انجام آنها هستند.

به نظر من آنچه موجب تداوم این «وظایف محوله» زنانه به زنان شده است،‌نه ضرورت اجتماعی، بلکه نگاه و تعریف سنتی از «کار زنانه» است. البته ممکن است زنان هم اینطور فکر کنند که آنها بهتر از مردان قادر به انجام کارهای خانه هستند. ولی در واقع تداوم همان جدایی قلمروهاست که باعث شده مردان به اصطلاح مهارت کمتری در کارهایی مثل آشپزی یا پاکیزگی خانه داشته باشند. بدون شک با تقسیم کارهای خانه، مردان هم به سرعت به همان مهارت و مسئولیت‌پذیری می رسند. در اینجا هم مثل دیگر مسائل زندگی،‌ شکیبایی و کوشش از هر دو طرف، تعیین‌کننده است.

به نظر من مردان باید این موضوع مهم را در این نگاه و تعریف جدید درک کنند که وقتی کارهایی را که به اصطلاح زنانه خوانده می‌شوند، انجام می دهند در واقع به زنان لطف نمی کنند یا امتیازی به آنها نمی‌دهند یا بده بستانی نمی‌کنند. مردان در واقع سهم طبیعی خودشان را از یک وظیفه ی مشترک انجام می‌دهند و اگر غرور و افتخاری هست، آن غرور و افتخار به خاطر لطف کردن به کسی نیست. بلکه برای انجام دادن وظایف خود است.

و در آخر اگر بخواهم پاسخی برای پرسش اولی داشته باشم که «زنان تا کجا باید وظایف محوله را انجام بدهند؟» آن پاسخ، خیلی کوتاه، این خواهد بود: تا جایی که وظایف محوله بخش و سهمی از یک تقسیم برابر با مرد باشد و نه این که من باید این یا آن کار را انجام بدهم چون زن هستم.

مراقب ادعاهای خود باشید

«تحقیر و تنبیه بدنی کودک»

مهمان هفته: عیسی

از مجموعه یادداشت‌های یک دکتر خسته

همه چیز از آن روزی شروع شد که معلم کلاس چهارم دبستان از دست فرامرز عصبانی شد و توی سرمای زمستان و ریزش برف سال ۷۱ بهش گفت که باید بروی و توی حیاط بیاستی. اونقدر تصویر ایستادنش زیر برف برام واضحه که حتی یادمه برف روی پلک‌هایش و عینکش نشسته بود و او صاف روبرو را نگاه می‌کرد و حرکت نمی‌کرد. جسته‌گریخته از برخی بچه‌ها می‌شنیدم که پدرهایشان گاهی آنها را کتک می‌زنند. همیشه تصورم از تنبیه بدنی یک تصویر مخوف و هولناکی بود. شاید دلیلش این بود که بیشتر از آن که تجربه کرده باشم، شنیده بودم. در واقع والدینم به چنین چیزی اعتقاد نداشتند. البته اینطور نبوده که به من هیچ فشاری نیامده باشد… هنوز صدای پدرم در گوشم زنگ می‌زند؛ آن روزی که جلوی برادر کوچک‌تر و پسرخاله‌ام ماشین را کنار خیابان نگهداشت و با تمام وجود سر من داد زد که یا حرف مرا گوش می‌دهی یا از ماشین پیاده می‌شوی و من آن روز تلخ‌ترین واژه زندگی‌ام را گفتم: «چَشم.»

برای هر کودک در سنینِ کشف استعداد و شکل‌گیری شخصیت نفهم بودن، ناکافی بودن، خرابکار بودن، بی‌فایده بودن خودش فی نفسه بزرگترین ضربه روحی و روانی را به همراه دارد؛ چه برسد به اینکه با تنبیه بدنی نیز همراه باشد. خاطرم هست روزگاری را که معلم ما مانند شیر غرانی که به گله بره‌ها حمله کرده وارد کلاس می‌شد و نگاهش به دنبال قربانی مورد علاقه‌اش می‌گشت تا آنکه پیدایش‌کند و با سوال‌پیج کردن فراوان او را محکوم به تنبیه نماید. و باز خاطرم هست که من چگونه از ترس گرفتار شدن در چنگال معلم عصبانی عقده‌ای به کُنجی امن پناه می‌بردم. آن روزگار بود که به خودم قول دادم «‌اگر روزی معلم شدم هرگز دست روی بچه‌ها بلند نمی‌کنم.»

گذشت و گذشت و چرخ روزگار در سال ۸۶ مرا معلم انشا کرد. معلمی با شعار «من هرگز عصبانی نمی‌شوم» و چه کلاس شلوغی و پر هیجانی. تمام بچه‌ها از لحظه لحظه کلاس به وجد می‌آمدند و لذت می‌بردند. درسی دوست‌داشتنی و کلاسی از جنس خلاقیت. اما اداره کلاسی بیست نفره با هیجان فراوان و تکه‌ها و شیطنت‌های ویژه دوران بلوغ کار ساده‌ای نبود. در همان لحظات هم بارها از کوره در می‌رفتم و آن موقع وقتی در جایگاه معلم نشستم درک کردم که چقدر سخت است به اعصاب خودم مسلط باشم. برایم جالب‌تر این بود که ترس بچه‌ها را هم درک می‌کردم و در صورت آنها همه چیز را می‌خواندم، در حالی که خودم در جایگاه معلم نشسته بودم و سعی داشتم که هرگز عصبانی نشوم.

این گذشت تا در یکی از انشاهای بچه‌ها به شکل مکرر شاهد تصاویر تاریک و مبهم و غم‌انگیز بودم. موضوع را با معلم پرورشی مدرسه در میان گذاشتم و فهمیدم که فرزند از تنبیه بدنی پدر آزرده است و مدرسه پیگیر موضوع است. با خودم وعده دادم: «من وقتی پدر شوم، هرگز دست روی فرزندم بلند نمی‌کنم.» بعدش ازدواج کردم و صاحب فرزند شدم؛ دکترای روانشناسی و صاحب نظر درباره اصول تربیتی.

وای! عجب حرف سختی! سخت نه بخاطر اینکه من دستِ بزن دارم. خیر! برای اینکه فرزندم ناخودآگاه می‌داند چگونه مرا عصبانی کند و من مجبورم، تاکید می‌کنم مجبورم به عهدم پایبند بمانم.

ماجرا گذشت تا رسید به آن روز که در جمع پدران یک مجموعه دبیرستان این سوال از من شد: «جناب آقای دکتر! آیا شما تنبیه بدنی برای بچه‌ها را توصیه می‌کنید؟» نگاهی به پدران انداختم؛ کارمندان بانک‌ها و موسسات، سخت گرفتار پول درآوردن، تشنه داشتن پسرانی رام و آرام و حرف گوش‌کن. حتی برخی از آنها زیر لب پوزخندی نثارم کردند که «ما که می دانیم تو مخالفی! اما ما می‌زنیم بچه‌هایمان را!» برخی دیگر را دیدم؛ چهره پدر خسته و درمانده از داستان‌های فرزندش، از چالش‎های دوران بلوغ که نتوانسته بود از عهده آنها بر بیاید؛ از اینکه درست در زمانی که باید برایش پدری رفیق و همراه باشد، پدری غایب و خشمگین بوده است. پدرهای دیگری را دیدم که دست بر سینه منتظر توصیه‌های کلاسیک اخلاقی من بودند که به بقیه بگویند دیدید ما راست می‌گفتیم و آخرین متدهای تربیتی حرف ما را تایید می‌کند.

صدایم را صاف کردم و گفتم: «به نظر من تنبیه بدنی هیچ اشکالی ندارد. اما خیلی نامردید، خیلی بی‌وجدان هستید، خیلی پَست هستید، اگر هنگامی که تنبیه می‌کنید، ریس اداره‌تان را هم بزنید، افسر راهنمایی رانندگی نفهم چهارراه را که شما را جریمه کرده بزنید، مادر زنتان را هم بزنید، معلم کودکی‌تان که شما را کتک می‌زده را هم بزنید، و خیلی نامردید اگر با کتک زدن فرزندتان از تمام افرادی که از آنها کینه به دل دارید انتقام بگیرید.» نگاهی به جمعیت انداختم؛ تقریبا همه شوکه بودند. «بهتر بگویم! شما زمانی می‌توانید دست روی فرزندتان بلند کنید که بتوانید آگاهانه ضمن شناخت خشم خودتان، همه محرک‌ها را جدا نموده و صرفا با واقعیت موضوع روبرو شوید.» باز هم به دلم ننشست. کمی قدم زدم «پدران! تنبیه بدنی و روحی اثری بسیار عمیق بر پیکره روان نوجوان شما می‌گذارد. نگذارید فشارهای زندگی و خشم‌های انباشته و کینه‌های فرو خورده باعث شود که شما به راحتی بروی فرزندانتان دست بلند کنید. حقیقتش را بخواهید نمی‌توانم به شما بگویم که عصبانی نشوید. بالاخره پدید می‌آید. زندگی است دیگر، گاهی خشم و عصبانیت هم دارد. و این حرف خنده‌داری‌ست اگر بگویم تلاش کنید که هرگز عصبانی نشوید. اما این حرف را می‌توانم بگویم که تلاش کنید بدانید که سر چه موضوعی عصبانی هستید و می‌خواهید چه کاری انجام دهید.» نگاهی به پدرانی انداختم که خودشان محصول تنبیه‌های بدنی مدرسه و والدینشان بودند. به راستی که باید مراقب ادعاهایمان باشیم. زیرا روزی به سرنوشت ما تبدیل خواهند شد.

ترس‌های ما از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند

«ترس»

مهمان هفته: محمدجواد طواف

همه ما از چیزهایی می‌ترسیم. ترس‌های ما ریشه در دوران کودکی‌مان از بدو تولد دارد. ترس‌ها ما را محدود می‌کنند. دست و بالمان را می‌بندند و از فراتر رفتن از آنچه تا کنون بوده‌ایم ما را باز می‌دارند. برخی از ترس‌ها را می‌شناسیم و به برخی هنوز آگاهی نداریم. آنقدر با هویت‌مان گره خورده‌اند که نمی‌توانیم خوب تشخیصشان دهیم. لازم است از خودمان فاصله بگیریم و از بالا به خودمان نگاه کنیم!

شاید یکی از راه‌های شناخت ترس‌ها این باشد که نگاهی به نتایجی که در زندگی داشته‌ایم و کارهایی که انجام می ‌هیم و کارهایی که انجام نمی‌دهیم بیندازیم!

بیایید با هم فهرست برخی ترس ها را مرور کنیم: ترس از تنهایی، ترس از بیهودگی، ترس از ارتفاع، ترس از شکست، ترس از قضاوت دیگران، ترس از مسخره شدن، ترس از از دست دادن، ترس از موفقیت!، ترس از سختی کشیدن، ترس از کثیف بودن، ترس از تایید نشدن، ترس از ناامنی، ترس از تاریکی، ترس از مرگ، ترس از کامل نبودن، ترس از نه شنیدن، ترس از دیده نشدن و …

این ترس ها احساسات ناخوشایندی در ما ایجاد می‌کنند. واکنش‌های ما به این ترس‌ها معمولا از دوران کودکی شکل گرفته و هر بار که از چیزی می‌ترسیم در درون ما زنجیره‌ای از عکس‌العمل‌ها فعال می‌شود و به طور ناخودآگاه واکنشی را نشان می‌دهیم.

گاه این رفتارها آنقدر برای ما طبیعی شده و نسبت به آن شرطی شده‌ایم که آن را به عنوان جزیی از هویت خود می‌پذیریم. بارها شاید شنیده‌اید که مثلا می‌گویند فلانی از سخنرانی کردن در جمع واهمه دارد. فلانی از هواپیما سوار شدن می‌ترسد. فلانی نمی‌تواند تحمل کند دستش کثیف باشد. فلانی نمی‌تواند ریسک کند، فلانی نمی‌تواند در زندگی مشترک به یک شریک بسنده کند و به اصلاح تنوع‌طلب است!، فلان کس زیادی اهل خودنمایی و غلو است، فلانی نمی‌تواند نه بگوید، آن دیگری نمی‌تواند کارها را به کسی واگذار کند، فلان کس کنترل‌کننده است و می‌خواهد همه چیز را تحت کنترل داشته باشد، آن یکی کمال‌گرا است…

اینها برچسبی شده‌اند که بر روی افراد گذاشته شده‌اند و خود افراد هم پذیرفته‌اند و بنابراین رفتارشان را مطابق با همین باورها تنظیم می‌کنند! رفتارهایی که اتوماتیک از افراد سر می زند، و از روی انتخاب آگاهانه و بالغانه نیست.

پس از روی همین برچسب هایی که بر خودمان می زنیم یا بر ما زده اند، می توانیم برخی ترس ها را شناسایی کنیم. ولی برای عبور از ترس‌ها به سوی داشتن فردایی بهتر حتما نیاز به استفاده از مشاور داریم.

اما نکته مهم‌تر درباره این ترس ها به نظر من این است که با آگاهی درباره آنها و مکانیزم شکل‌گیری آنها در درون خود، متوجه رفتارمان با کودکانمان باشیم. آگاه باشیم که گفتار و رفتار ما با آنها چه ترس‌هایی را ممکن است در آنها شکل بدهد و آنها را در چه محدوده‌ای از رفتارها قرار دهد. چه الگوهای رفتاری‌ای دارد در آنها شکل می‌گیرد. این آگاهی بسیار مهم است. چرا که بسیاری از ترس‌های والدین به نسل بعدی منتقل می‌شود همانطور که خود آنها وارث برخی ترس‌های نسل‌های قبلی و یا اثرات آن ترس‌ها در زندگی خود بوده‌اند. بنابراین برماست که به رغم ترس از قضاوت دیگران به مشاور مراجعه کنیم! هرچند باور داشته باشیم که هیچ گونه مشکل روحی و روانی‌ای نداشته‌ایم.

مسلما آنچه تا کنون بوده‌ایم و انجام داده‌ایم برایمان نتایجی گاه خوشایند هم به وجود آورده است و چه بسا بابت آن تشویق هم شده‌ایم. مثلا فرد کمال‌گرا از اینکه کارهایش کامل و خوب انجام شده، مورد ستایش قرار گرفته است. ولی در درون خود همواره این تشویش را داشته که نکند کارم خوب از آب درنیامده باشد، نکند کامل نباشد. وقتی رفتارهای اتوماتیک و باورها و ترس‌هایمان را بشناسیم می‌بینیم باعث ایجاد برخی روش‌هایی در ما شده‌اند که ما را حفظ کرده و عامل بقای ما هم بوده‌اند و با آنها ما نتیجه هم داشته‌ایم. ولی چه بسا در مواقعی انتخاب‌های بهتری هم می‌توانستیم داشته باشیم و می‌توانیم از این پس با باز بودن درباره آن انتخاب‌ها (نه صرفا یک انتخاب شرطی شده) و تکیه بر ارزش‌هایی که در وجود ما شکل گرفته است (بر اساس آنچه تاکنون بودیم) در مسیر موفقیت‌های بیشتر هم داشته باشیم. منتها این امر نیاز به شناخت و تمرین و ممارست بسیار دارد.

زناشویی به روایت معاصر

«رضایت جنسی»

مهمان هفته: پویش راه نو

در جامعه ایرانی با بازخوانی چند دهه اخیر به لحاظ سبک زندگی، بازخوردهای عرفی و فرهنگی و آنچه برداشت شخصی من از رابطه جنسی محسوب می‌شود، سکس و هم‌خوابگی خط و مرز خود را با رابطه عاشقانه و عشق ورزیدن از دست داده است. تابوهای ذهنی و فرهنگی نه تنها کاهیده نشدند بلکه با رنگ و لعابی نوین به ذهن‌های ایرانی تزریق می‌شوند. هنوز هم اکثریت پدر و مادرهای ایرانی مقیم وطن پا به عرصه آموزش جنسی کودکانشان نگذارده و همانطور نیاموخته فرزند را به دوران بلوغ و بعد از بلوغ پرت می‌کنند، نتیجه آن است که تنها مسیر تجربه آموزشی آثار غلو شده پورنوگرافیکی است که به مدد اینترنت و ماهواره از در و دیوار می‌ریزد.

پایین آمدن سطح مطالعه و عدم رویکرد آکادمیک حوزه نشر در سایه محدودیت‌های ممیزی به موضوع سکس نیز متون و منابع کافی در اختیار نگذارده و لزوم تسلط ادبیاتی برای استفاده از منابع زبان‌های دیگر به خودی خود دغدغه دانش‌آموزی این حوزه را به اقلیتی ناچیز کاهش می‌دهد.

من می‌توانم از کیفیت رابطه خودم مثال بیاورم  زیرا مانند مابقی حوزه‌های اجتماعی آمار دقیقی از این حوزه مگو! و تابو محور وجود ندارد. من و همسرم هم‌سن و سال با تحصیلات و سطح فرهنگی تقریباً مشابه هستیم. بنده فاقد آموزش‌های لازم و کافی بودم، ولی همسرم به واسطه رشته تحصیلی شناخت اکادمیک از سکسوفیزیولوژی و آناتومی جنسی داشت. هیچ‌کدام از ما از آموزش‌های بدو ازدواج در این خصوص استفاده نکردیم ولی هر دو اهل مطالعه بیشتر به زبان انگلیسی در حوزه‌های بهداشت سکس و تکنیک‌های اصولی آن بوده‌ایم. مطابق عرف زناشویی سکس مهبلی روش معمول بوده و ورود به هر نوع فانتزی یا آموخته‌های پورن بد و نامربوط ارزیابی می‌شد. وسواس‌های بیشتر همسرم و بی‌پروایی و تنوع‌طلبی مردانه بنده هیچ‌گاه به جمع‌بندی اضداد نرسید! و بسیاری از خواسته‌ها در حد همان فانتزی باقی ماند. تفاوت‌های مشهود جسمی و  فیزیولوژیکی من و کاهش میل جنسی همسرم بعد از تولد فرزندمان این شکاف را بیشتر کرد. با این حال رساندن همسرم به ارگاسم در همان بازه‌های طولانی ده روز تا دو هفته یک بار جز لاینفک وظایف بنده بوده و جزء مردانی هستم که طی بیست سال گذشته هیچ گاه بدون ارضای همسرم کار را خاتمه یافته تلقی نکرده‌ام و بیشترین ارضای جنسی خودم هم در همین مسیر اتفاق می‌افتد.

وجود همه میل بیشتر جنسی خودم به هر دلیلی اخلاقی یا انسانی که اسمش را بگذاریم به سمت ارضای جنسی از طریق زنان دیگر نرفته‌ام و فرمول ساده خودارضایی را در بین این فواصل طولانی بسیار موجه‌تر یافته‌ام. ولی به تجربه و مطالعه دریافته‌ام ارضای جنسی امری دوطرفه است و فقط به ارگاسم یا لیبیدو یک طرف ختم نمی‌شود و بهترین لحظات آن به زمانی باز می‌گردد که توانسته‌ایم ریتم زمانی به ارگاسم رسیدن را کنترل و هم‌زمان کنیم. ورزش کردن و آمادگی جسمانی و ماهیچه‌ای دو طرف در مدیریت بهتر ارضای جنسی بسیار نتیجه‌بخش است ولی هنوز هم تکلیف فانتزی‌های من روشن نشده و بلاتکلیف مانده!

در رابطه جنسی ایرانی ارضا شدن پررنگتر از ارضا کردن است و به همین خاطر طرف خودخواه‌تر ارضا می‌شود و طرف مقابل ارضا می‌کند. در بسیاری از موارد انجام وظیفه جای لذت بردن را گرفته و اینجاست که آمارهای طلاق با بیش از شصت درصد با محوریت مشکلات جنسی و رابطه جنسی حقیقت تلخ و بدون راه حل است.

مسافران گمشده‌ی آن قطار

«دست‌درازی و آزار جنسی»

مهمان هفته: آقای سنگ

اگر دیرتر جنبیده بودم مترو می‌رفت. انقدر خسته بودم که فقط دلم می‌خواست زودتر برسم خانه و یک چیزی بخورم. چشمم خون افتاده بود و موهام ژولیده پولیده. شال گردنم داشت خفه‌ام می‌کرد. قطار آمد و خودم را به زور جا کردم. به آقایی که جلوی در ایستاده بود لبخند زدم که یعنی برو جلوتر. در همین لحظه دو تا دختر آمدند. از قیافه‌هایشان معلوم بود که شر هستند و نهایتا بیست ساله بودند. در بسته شد و سینه به سینه دخترها ایستادم. کیفم را بین خودم و دخترها حائل کردم. سعی کردم نگاهشان نکنم. یعنی می‌فهمیدند که می‌خواهم امنیت بدهم؟ یک مرد میانسال کنار ما بود که داشت با چشم‌هایش دخترها را می‌درید. یکی از دخترها چرخید و پشتش را کرد به آن مرد. قطار تکان می‌خورد و من تمام سعی خودم را می‌کردم که به دخترها نخورم. کمترین تماس.

از این جنس شرمندگی‌ها بیزارم. یکی‌شان چند بار توی شیشه‌ها نگاهش با من تلاقی داشت، هر بار نقطه نگاهم را تغییر می دادم. مگر واگن بانوان نبود؟ مگر نمی‌دانند کجاییم؟ هر بار که خواستم عقب‌تر بروم نشد. کوچکترین حرکتی می‌کردم باید از پشت سری‌ها عذر می‌خواستم. پیرمرد با هر تکان قطار دست توی جیب شلوارش را به دخترها نزدیک‌تر می‌کرد. چشم‌هایم را بستم. خودم را توی خیابان تصور کردم که عکس مرد میانسالی را بهم داده‌اند که باید او را بکشم اما هرچه قدر می‌گردم پیدایش نمی‎کنم. مثلا توی شلوغی خیابان جلوی سینما بهمن.

همین که گوینده گفت ایستگاه انقلاب یکی از دخترها جیغ کوتاهی زد. چشمم را که باز کردم هر دو با کینه و تعجب به من خیره بودند. درهای قطار باز شد. دختر سمت راستی یک سیلی به من زد. مسافرها از پشت هل دادند و ما سه نفر افتادیم بیرون. دختر سمت چپی فحش ناموسی داد. چند ثانیه اصلا چیزی نمی‌توانستم بگویم بعد فقط می‌گفتم چی شده؟ اولی گوشه پالتوام را گرفته بود. چشم چرخاند دنبال مامورهای مترو. در قطار داشت بسته می‌شد. بوق ممتد: لطفا مانع بسته شدن درب‌های… چطور ممکن بود در مدت کوتاهی ثابت کنم که من دست‌درازی نکردم؟ شاید چند ساعت بعد جلوی قاضی کشیک باشم. فقط می‌خواهم برگردم خانه. پالتوام را از دستش کشیدم و عقب عقب برگشتم توی واگن و همان لحظه درها بسته شد. دخترها هنوز فحش می‌دادند. هیچکس قاطی آن جدال سه نفره نشد اما همه با نگاهشان داشتند مرا زخمه می‌زدند. سرم را انداختم پایین. دیدم مرد میانسال دارد توی شیشه‌های واگن خودش را می‌بیند و نیشخند می‌زند. با کینه نگاهش کردم، نگاهش را دزدید. دستش توی جیب شلوارش با نقطه‌ای درگیر بود. «حیف سنی ازت گذشته، حیف موی سفید داری لعنتی.» دیگر نمی‌خواهم بروم خانه، فقط دلم می‌خواهد دوباره آن قطار برگردد و به تک تک مسافرانش ثابت کنم من کاری نکردم.

نامه‌ای برای تو

«ازدواج با اختلاف سنی زیاد»

مهمان هفته: Survivor

این نامه  از زبان یک زن ٣٥ ساله است که با مردی که ٢٠ سال از خودش بزرگتر بوده ازدواج کرده است.

من هم مثل هر زن دیگری که در جامعه مردسالار محکوم به تولد باشد، از وقتی خود را شناختم از اختلاف وحشت داشتم. اختلاف عقیده، اختلاف نمره با شاگرد اول کلاس، اختلاف پدر و مادرم سر کم یا زیاد خرج کردن، اختلاف حجاب در نظر من و گشت ارشاد و حتی اختلاف بین مامان و خانوم ناظم در اندازه مناسب ناخن‌ام. همیشه فکر می‌کردم در جاییکه من از آن می‌آیم اختلاف هیچوقت چیز خوبی نبوده و نیست و اینکه معلم‌ها سر کلاس می‌گویند همین اختلاف‌هاست که منجر به رشد و ارتقا می‌شود، دروغ محض است، عادت کرده‌ایم به دروغ گفتن و شنیدن. وحشت من از اختلاف همیشه همراهم بود، شبیه دستمال جیبی گلدوزی‌شده‌ای که مادربزرگ برایم درست کرده بود یا گردنبند و ان یکاد که آقا جان برایم خریده بود که نکند نوه‌ی خوشگلش را چشم کنند، خلاصه که‌ باید همیشه همراهم می‌بردمش. تا آنکه آنروز تو را دیدم.

من، الهام و زیور سه‌تایی‌ تازه‌وارد بودیم و دانشگاه هنوز برایمان جای عجیبی بود. یادم هست سر کلاس همه در حال خودشان بودند و کسی صدایش در نمی‌آمد. دور و بری‌هایمان هم‌ از دست شوخی و خنده‌های ما سرشان درد گرفته بود. تا اینکه تو آمدی. کت سرمه‌ای‌ات را به تن داشتی و موهای نسبتا کم‌پشتت را مرتب شانه کرده بودی. الان که یادم می‌آید ادکلون نزده بودی اما حضورت از همان اول هم برایم عطر مطبوعی داشت. آمدی و خیلی آرام کیف ات را کنار میزت، که ما جا استادی صدایش می‌کنیم، گذاشتی و نگاهمان کردی. هنوز نگاه اولت یادم هست. نمی‌دانم از همان روز بود که دلم لرزید یا نه، اما مطمئنم بعد از دیدنت نه مثل قبل خندیدم و نه شلنگ‌تخته انداختم، دانشگاه دیگر برایم خیلی جدی شده بود و دیدمت آرامم می‌کرد. یادت هست چقدر تلاش می‌کردم به هر بهانه‌ای ببینمت؟ به بهانه تبریک مناسبت‌های مذهبی که نه من از آنها سر در‌می‌آوردم و نه تو، حتی گاهی به بهانه نمره‌ی این و آن می آمدم‌ و تو با آرامش همیشگی‌ات برایم وقت داشتی. راستش را بگو، تو هم از همان قبلتر ها دلت نلرزیزه بود؟ اگر الان بودی و اینها را می‌خواندی حتما می‌خندیدی و هیچ نمی‌گفتی و باز می‌خندیدی.

چه عجیب بود روزی که طاقتم طاق‌ شد، روزی که با دسته‌گل نرگس در اتاقت را زدم. اولین بار بود دلم نمی‌خواست در چشم‌هایت ‌نگاه کنم. نشستم و خواستگاری کردم، جوابی ندادی. پسر عمویم آمده بود خواستگاری اما من تو را می‌خواستم. نمی‌دانم چرا، اما پشت نگاه محجوبت فکر می‌کردم این علاقه از طرف تو هم کم نیست. نگران بودم نکند بدهند مرا به او. یادم هست حتی وقتی دزدکی نگاهت کردم، تو حواست به دسته‌گل نرگس بود تا من. با خودم گفتم نکند اشتباه کرده باشم. اگر یادت باشد بی‌خداحافظی رفتم. هفته‌ی بعد که با دسته‌گل نرگس به خانه‌مان آمدی این بار من شوکه شدم و البته پدر و مادرم. چطور عروس شدم و داماد شدی را هم می‌دانی و هم نمی‌دانی. بهتر که همه‌اش را نمی‌دانی. اگر بپرسی زندگیمان چطور است، راضی‌ام و خوشحال. مشکلات البته کم نبود مخصوصا وقتی همان اول به من گفتی نمی‌خواهی بچه‌دار شویم, چون می‌دانی وقت لازم را نداری برای پدری کردن. قانع کردنت سخت‌ترین کار دنیا نبود اما خیلی تلاش کردم. می‌دانستم تو هم بچه می‌خواهی ولی نگران سرنوشت موجودی هستی که قرار است در وجودش سهیم باشی. همانطور که حضور تو همیشه مرا آرام می‌کند، یادت دادم با وجود اینکه مرد هستی و از من بزرگتر، می‌توانی به من تکیه کنی. می‌دانم گاهی از تو توقع داشتم جوان‌تَر باشی همینطور که تو هم از من گاهی آرامش و سکون بیشتری خواستی اما وقتی به راهی که آمدیم فکر می‌کنم لبخند توام با اشک به سراغم می‌آید، راضی‌ام.

البته که هنوز هم طعنه دایی و خاله برای من سخت است و اصرار بقال و سبزی‌فروش به تو که به دخترتان، یعنی من، سلام برسانید. اما می‌گذرد، گاهی به خوشی و گاهی… زندگی است دیگر بالا و پایین دارد، بقول خودت.

اینها را نوشتم که یادت بیاندازم که چطور و از کجا با هم  شروع کردیم. دیشب که از نگرانی‌ات گفتی دلم بدجور شکست. نگرانی از پای افتادن قبل از از آب و گل درآمدن رضا پسرمان. گفتی داری  به گذر از میانسالی فکر می‌کنی و … خواستم بدانی من همه‌‌ی اینها را یا می‌دانستم و یا در طَی این سال‌ها فهمیده‌ام و لازم به یادآوری تو نیست، دیگر یک بچه عاشق نیستم من هم سی و پنج سالگی را پشت سر می‌گذارم و می‌دانم چه می‌کنم. خواستم یادآوری کنم هر قدر عاقل‌تر از من بنظر بیایی، شکستن دل همسرت یک روز قبل از سالگرد ازدواج به سادگی بخشودنی نیست، اما من می‌بخشم. از این هم بگذریم. مهم من و تو هستیم که هستیم.

همسر عزیزم سالگرد ازدواجمان مبارک باشد برای هر دوی ما.

سالمندان

«سرای سالمندان»

مهمان هفته: فرزاد سهرابی

قبل از هر چیز اجازه بدین با این موضوع شروع کنم که باور اینکه بعضی کارها انجام نمی‌شه چون سیستم خوبی ازش در جهان سوم وجود نداره کاملا غلطه. بلاخره باید از یه جایی شروع کرد. بی‌پولی و فقر و ندونستن یه داستانه، داشتن فرهنگ انجام دادن اون کار هم یه داستان دیگه.

عروس، مادرشوهر، خواهرشوهر، مادرزن، خواهرزن، داستان‌های مربوط به مراسم خواستگاری و نامزدی و خلاصه بریم تا برسیم به پیری و قضیه کمک به سالمندان و نگهداری از اونها و به دید عصای دست به فرزند نگاه کردن (اونم فقط پسر) و دور از جون همه (که البته واقعیته) مراسم کفن و دفن و خرج‌های میلیونی و خلاصه داستان‌هایی از این قرار، اینها فقط یکی از ده‌ها مشکلی هستن که سنت و رسوم، سینه به سینه از نسل‌های قبل واسه ما به ارمغان جا گذاشتن و یه کم مایه‌های مذهبی هم در طول زمان قاطیش شده و سنگینیش رو دوش آدم بیشتر کرده. سنت‌های بدی که دارن تو ایران اجرا می‌شن و آدم‌های زیادی امروز باهاش درگیری دارن و متاسفانه هر گوشه و کنار ایران هم بر اساس سنت آبا و اجدادی به یک شکل خاص و متفاوت تعریف شده.

به نظرم وقتش رسیده که قدری از تفکرات و آداب و رسوم سال‌های گذشته فاصله بگیریم و باور كنيم كه تعصب داشتن در باب بعضى قضايا اشتباه محضه. غیرت و تعصب داش‌مشتی‌بازی دیگه توی این زمونه جایی نداره، البته شاید با گذشت یکی دو تا نسل دیگه این مسایلی که حالا توضیح کاملی در باره‌ش میدم خود به خود از بین برن و حل بشن و شاید الان کمرنگ‌تر شده باشن، ولی چیزی که هست باید ایده و حرف پسندیده رو رواج داد و آگاهی رو از سنین کم زیاد کرد تا نتیجه‌ش در سنین بالا به چشم بیاد و مشکلاتی از این قبیل حل بشه.

 این که یکسره ترویج کنیم که خاک بر سر بی‌غیرت اون پسری (تازه نه دختر ها!؟) که مادر یا پدر پیرش رو برده آسایشگاه سالمندان و عرضه نداره از اونا نگهداری کنه، چیزی نیست که یه روزه و یه شبه تو ذهن و فرهنگ ما جا خوش کرده باشه و همونطور که گفتم ریشه در فرهنگ خانوادگی ما و بینش پیشینیان داره. ولی به نظر می‌رسه باید در این مشکل فرهنگ بازنگری بشه و اگر اعتقاد داریم که خیلی کارا رو باید از خودمون شروع کنیم، خب این رو هم می‌شه از خودمون شروع کرد. اینکه من دو تا بچه دارم و به دید کمک حال آینده بزرگشون کنم کاملا غلطه. بنده نه آغل پر از گوسفند داشتم که بخوام با ازدیاد بچه‌هام اونا رو چوپون گله کنم (جامعه روستایی) و نه دین‌مدار بودم که بخوام مثل بعضی از مذاهب و شاخه‌های متعددشون تبلیغ به فرزندداری و زاد و ولد زیادشون رو سر لوحه قرار بدم!

توی جامعه غربی برای سالمندها تعریف شده که به دوران بازنشستگی که نزدیک می‌شن، به خونه سالمندان برن و خودشون این کار رو قبل از اینکه بخواد اون «عصای دست» به کمکشون بیاد انجام می‌دن و انتظار ندارن هر چند وقت یه بار برن خونه یکی از بچه‌هاشون که حالا با اخم و تَخْمِ سایر اعضای خانواده هم روبرو بشن، که هم برای خودشون شایسته نیست و هم دردش به جان اون فرزندی می‌مونه که وقتی به عمق ماجرا نگاه کنی متوجه می‌شی اصلا شرایط نگهداری از والدین واسه اون آدم سخت و مشکله و نباید این موضوع رو به هیچ شکل به رابطه مادر و فرزندی یا پدر و فرزندی پیوند داد. حالا این وسط هستن اونهایی که این کار رو هم انجام می‌دن (باید دید شرایطشون و نسبتشون با اون فرد سالمند چه شکلیه) و به نحو احسنت هم انجام می‌دن، البته توانائیش رو دارند که انجام می‌دن و این خودش یه نکته مهمه وگرنه که هر «خواستنی» باید یه «توانستنی» هم پشتش باشه.

به نظرم اتفاقا عزت و احترام سالمند در رفتن به خونه سالمندان بیشتر از زمانیه که بخواد بره خونه پسرش (بخونید عروسش! خود این قضیه یه داستان جدا تو روابط خانوادگی ما ایرونیها داره.) یا اینکه بخواد بره خونه دخترش (بخونید دومادش، همینطور دارای داستانی به مراتب کمتر از اون یکی!) که این دومی حداقل کمترین اختلاف‌ها رو در پی خودش داشته و بازم به خاطر شرایط و مسائلی هست که اتفاقا اونم ریشه در فرهنگ ما داره.

وقتی قراره در قبال انجام کاری دستمزدی گرفته بشه و ایجاد کار در جامعه بشه، می‌شه از این سنت‌ها و حالا هر چیزی که بشه اسمش رو گذاشت فاصله گرفت، نتیجه‌ش هم می‌شه این که در کشورهای پیشرفته نه تنها این افراد از بهترین شرایط بر خوردارن بلکه توجه و احترامشون هم پابرجاست. فرزندانشون آخر هفته‌ها میان بهشون سر می‌زنن یا اونا رو با خودشون به خونه‌هاشون می‌برن و بعضی وقت‌ها هم با هم به مسافرت می‌رن. می‌مونه بقیه روزهای کاری هفته که همه جای دنیا آدم‌ها باید برای زندگی و چرخیدن چرخش حداقل هشت ساعت در روز دوندگی کنن و جایی برای این حرفها باقی نمی‌مونه.

یکی از بیشترین درخواست‌های کاری در حوزه اروپا (و البته کشورهای صنعتی که میانگین سنی جمعیتشون بالاست) در حال حاضر استخدام نیروی انسانی پرستاره (نه صرفا به مفهوم کار در بیمارستان و سرم وصل کردن و آمپول زدن و غیره) که یا در خونه این افراد به انجام کارهاشون بپردازن و یا در آسایشگاه‌ها به اونها در انجام کارهاشون کمک کنن.

این کار تو ایران ما هم امکان‌پذیره، حالا با همون شرایط خودش و عین همه کارای دیگه‌مون. شاید قشنگ نباشه، شاید پرستاری که می‌گیریم آدم خوبی از کار در نیاد، معتاد باشه، دزد از کار در بیاد، از زیر کار در رو باشه و  شاید اوضاع خانه سالمندان خوب نباشه و چند نفر رو با هم بکنن تو یه اتاق و سرویس‌دهی جالب نباشه و هزاران شاید دیگه، ولی باید توجه کرد که اینم عین هزاران کاریه که تو اون مملکت انجام می‌شه و هیچوقت درست انجام نشده! اگرچه با تبعیت از قانون می‌شه راهکاری جدی برای این قضیه جستجو کرد و جلوی خیلی از نا کارآمدی‌ها رو گرفت.

چه خوبه قبل از اینکه به اینجا برسیم یه فکری واسه خودمون بکنیم.

 

پرهیز از بازتولید چرخه‌ی خشونت

«پایان دادن به چرخه خشونت»

نویسنده مهمان: فرجام

خشونت یعنی چه؟ چه چیزی مصداق خشونت است؟ یا چه چیزهایی؟ اولین تصویر شاید صورت کبود و کتک خورده‌ی زنی یا کودکی است، به دست مردی.

خشونت یعنی درشتی، زبری، تندی. کلمه‌ای که در دورترین فاصله از نرمی می‌نشیند. پس شاید تصویر بالا خشن‌ترین مصداق خشونت است، شاید مرسوم‌ترین و مهم‌ترین آن. اگر می‌خواهیم خشونت را تعریف کنیم و نمایش بدهیم این تصویر خوب و حتی کافی است. اگر می‌خواهیم خشونت را درمان کنیم اما شاید باید بیشتر بگردیم.

ما در فرهنگی مردسالار زاده شده‌ایم و بالیده‌ایم. مردها، ما مردها، زورمان به قاعده بیشتر است، دنیا اما مدت‌هاست به سوی انسانی‌تر رفتار کردن تلاش می‌کند. آدم‌ها از پیش و نسل‌ها و قانون‌ها از پی‌اش، تا خشونت از چهره‌ی زندگی پاک شود. روزی که تصویر صورت کبود و زخمی زنی، یا کودکی، یا ضعیف‌تری ساخته و تکرار نشود. من اما فکر می‌کنم نه آن روز می‌رسد، نه اگر برسد معنیش ختم خشونت است.

خشونت در نمای بزرگ‌ترش، قدرت نمایی نظامی کشوری پیشرفته است در ده‌کوره‌های عقب‌مانده‌ای در گوشه‌ی دور از دنیا، به هر دلیلی. اما این خشونت بی‌پاسخ نمی‌ماند. آدم پر کینه و خشمگینی، با توجیه و هدایت هر تفکری، خودش را در شهر آرام و مدرن مردم آن کشور پیشرفته منفجر می‌کند و خشونت را برای بازتولید به زمین حریف می‌برد. من فکر می‌کنم هیچ وقت این بازی بمباران ده‌کوره‌ها و  عملیات انتحاری در شهرهای مدرن هم نه به پایان می‌رسد نه اگر برسد معنیش ختم خشونت است.

چرخه‌ی خشونت را اگر منصف باشیم و باور کنیم، یک حقیقت بزرگ را یادآوری می‌کند، که خشونت هیچ وقت یک سویه نیست، اگر مداوم و پوینده جاری است میان آدم‌ها. مردی کتک می‌زند، زنی نفرت و تحقیر در کلماتش پرتاب می‌شود، کودکی با کابوس انتقام می‌خوابد و با هیولای خشونت بیدار و بزرگ می‌شود. خشونت به هم زدن نرمی است در رفتار. با زبری زخم کردن آرامش طرف روبرو، و حتما به قیمت خراب کردن خانه‌ی آرامش خود.

خشونت کاری است که قدرتش را داری برای دریغ کردن آرامش از کسی یا چیزی که حس می‌کنی آرامشت را دریغ کرده. کاری که گزینه‌های نرم‌تر هم حتما داشته برای به نتیجه‌ی بهتری رسیدن. خشونت وقتی است که غریزه اندیشه را پس می‌زند. همه‌ی ما راه‌هایی داریم برای به هم زدن آرامش روبرو. دست سنگین‌تری، زبان تیزتری، قدرت بیشتری و …

چرخه‌ی خشونت وقتی ممکن است به پایان برسد که بازتولید نشود. وقتی که آدم‌ها ریشه‌ی خشمگین شدن‌شان را پیدا کنند. وقتی روش‌های نرم‌تر و موثرتر را پیدا کنند برای چاره‌ی خشم‌شان. وقتی ذهن وقت داشته باشد یا بلد باشد کارش را درست‌تر از غریزه انجام دهد. وقتی آدم‌ها باور کنند این خشونت، این زبری و این تندی چه زخم و خراش‌های عمیق و ماندگاری به همه چیز می‌زند. وقتی آدم‌ها ببینند خشونت را نمی‌شود هدف‌گیری کرد به سمت متمرکزی. خشونت آتشفشانی است که می‌پاشد و می‌آشوبد همه را. فقط به هدف نیست که می‌خورد. محیط و آدم‌ها را زخم می‌کند. حتی خود ما را. حتی آن‌ها که به خیال حمایت‌شان خشونت می‌کنیم را. خشونت بیرون ریختن ضعف‌ها و ترس‌های ماست و راه درمانش این نیست که تحملش کنیم. این نیست که در ظرفی جمعش کنیم. این نیست که شماتت کنند که نکن و ما بس کنیم. خشونت اگر ریشه‌اش درمان نشود و جمع شود و بیرون نریزد، جایی دورتر با انفجار مهیب‌تری تخلیه می‌شود. باید یاد بگیریم خشونت را هضم کنیم. به جای ریختنش توی سطل زباله‌ی درداری، انگار باید از آبکشی عبورش بدهیم و بگذریم. درمان خشونت از آن‌جا شروع می‌شود شاید، که کشف کنیم چقدر بیش از همه خودمان را زخمی می‌کنیم با جمع کردن و بیرون ریختن این زبری بی‌مهار. یاد بگیریم که ما زورمان به مهار خشونت در دیگران حتما نمی‌رسد، به خودمان شاید. و این خودش خیلی مهم و موثر است. ما می‌توانیم و باید از خشونت فاصله بگیریم. چه در خودمان باشد چه در دیگران.

من، آدمی بودم اسیر خشونت. با لحظه‌هایی که هیچ اختیاری نداشتم برای مهارش. لحظه‌هایی که مکررتر و قدرتمندتر می‌شدند. جایی خواستم که نجات بدهم خودم را. به هر قیمتی. با چیزهایی که خشمگینم می‌کردند سعی کردم درگیر نشوم. در لحظه‌های خشونت عقب‌نشینی می‌کردم یا حتی فرار اگر چاره‌ای نمی‌ماند. سعی کردم یاد بگیرم این فرار از پیش‌آمدن خرابی‌های بزرگ است نه تحقیر شدن با باختی کوچک. سعی کردم یاد بگیرم خشم چه توان و تاوانی از خودم می‌گیرد و چه زخم‌های عمیقی می‌درد روی جانم. سعی کردم از قدرتهایم وقت خشونت کمتر استفاده کنم، اگر کلام تیز است یا دست قدرتمند و ضعف‌هایم را تمرین بدهم اگر پذیرش است یا گفتگو. سعی کردم اگر اسیر خشونت شدم به گردن بگیرم مسئولیتش را و به گردن نیاندازم مدالش را.

هنوز خشمگین می‌شوم. خیلی کمتر. هنوز آدم‌ها را خشمگین می‌کنم. امیدوارم کمتر. چرخه‌ی خشونت را من نتوانستم و نمی‌توانم تمام کنم. من فقط می‌توانم چرخیدنش را تندتر نکنم و مهم‌تر از آن سعی کنم برای آدم‌های فردا، کودکان امروز، نمایشش ندهم و میراث نگذارمش. هر چه کمتر که می‌توانم. و اعتراف کنم که خشونت کار دلچسب و آرامش‌بخشی نبوده اگر مرا در چنگالش دیده‌اند. هر چه بیش‌تر که می‌توانم. شاید که آینده، از آن ماست.