برچسب: مهر مادری

گوشه‌ی دلم

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

عصر

تا قبل از دخترهام، غمگین شدنم دست خودم بود. شاد بودنم به خودم ربط داشت و وقتی جهان تنگ می‌شد و سخت می‌گرفت، فکر می‌کردم که چه بیهوده و اصلا تمامش کنیم. همه‌ی ادعام این بود که پام به باد است و بود. ساده. سبکبال. شاد.

یک اولین صبحی بود اما که دامنه‌ی کوه بیدار شدم، به خط‌الرأس روبروم نگاه کردم و دیدم چقدر همه چیز زیباست ولی چقدر دلم برای خانه‌ی کوچکم میان شهر تنگ شده. جانم آنقدر فشرده بود که ترسیدم. ترس اینکه یک‌ روز برنگردم به خانه، ترس اینکه تنها بمانند، ترس گرسنگی کشیدنشان، ترس آزار دیدنشان، ترس اینکه تن‌های کوچک لطیفشان آزرده شود. تصور اینکه آزار ببینند، تنبیه شوند و یا خیال اینکه عادت‌های کوچک صمیمیشان به رسمیت شناخته نشود، محتاطم کرده. وقت عبور از خیابان، وقت ریسک در زندگی، وقت تعیین برنامه‌ی سفر. انگار توک بال‌های پروازم هرس شده باشد.

فرزند انگار تنها دنباله‌ی ژنتیکی تن نیست. انگار قلب آدم روی دو پا جلوی چشمات راه می‌رود. انگار غمت، شادیت و‌ نگرانیت مستقل از تو تکثیر می‌شود و حتی کنترلی روی تپش‌های دلت نداری. ترسناک‌تر از این، اطمینان به مهربانی جهان سخت‌ترین کار جهان است که از گوشه‌ی دلت به صبوری نگهداری کند. اینجاست که اندیشه‌ی مرگ به جای نجات‌دهنده بودن فقط هولناک است. آنقدر که دلت می‌خواهد تمام وجودت دائم سپرش باشد. و فکر پاره شدن این جوشن هم، لرزه به تن بیندازد.

کتابخانه… برای فروش

«ترویج فرهنگ کتابخوانی در کودکان»

بعد از ظهر

یکی از لذت‌های من و دخترکم، رفتن به کتاب‌فروشی‌های انقلاب یا شهرکتاب‌ نزدیک خانه‌ و گشتن لای کتاب‌ها و گشت و گذار و پیاده‌روی و یک بغل کتاب خریدن و سرآخر به کافی‌شاپی رفتن و من قهوه‌ی هرروزه‌ام را و او بستنی‌اش را با کلی شوخی و خنده خوردن و برگشتن است.

‎البته این کلیشه‌ای‌ترین تصویر ممکن است. تصویر مادر و دختر شاد و خندانی که دست در دست هم خیابان‌های انقلاب را گز می‌کنند و با نایلونی پر از کتاب و با لبخند پهنی روی صورت به خانه بازمی‌گردند. احتمالاً در هر برنامه‌ی تلوزیونی برای ترویج کتاب‌خوانی این تصویر را هزار و یک بار دیده‌ایم. کلیشه‌ها البته همیشه خسته‌کننده هستند. اما شاید این کلیشه‌ای‌ترین تصویری باشد که هیچ‌گاه من را سیر نمی‌کند و هیچ‌گاه خسته‌ام نمی‌کند. البته شما می‌توانید به این تصویر کلیشه‌ای خوش و خرم و این مادر و دختر شاد و خندان، کلی قصه‌های دیگر هم اضافه کنید. مثلاً دخترک هی نق بزند مادر عصبانی شود و دختر را تنبیه کند و به جای پنج کتاب و یک جعبه مدادشمعی، یک کتاب و یک دفترچه برایش بگیرد. یا دخترک بستنی توت فرنگی‌اش را روی دامن سفیدش بریزد و مادر عصبانی شود و نیشگونی بگیردش.

‎به هر حال قرار مادر و دختر همیشه سر جای خودش هست. همیشه به همان کتاب‌فروشی رفتن و همیشه برای دخترک کتاب خریدن حالا چه یک کتاب چه پنج کتاب. مهم این است کتاب‌هایی باشد که به گروه سنی‌اش بخورد.

‎بچه که بودم، خوره‌ی کتاب بودم. عاشق کتاب خواندن. در خانه‌ی ما تعریفی برای خریدن کتاب وجود نداشت. مادرم هیچ‌گاه دست من را نگرفت که بیا برویم برایت کتاب بخرم. من اما میان‌برهای خودم را داشتم. میان‌برهایم کتابخانه‌ی دایی‌ام بود و برادرم، گرچه همه کتاب‌هایشان تاریخی و مذهبی بود. اما من همه‌ی کتاب‌ها را دو سه باری می‌خواندم. مثلاً یک بچه‌ی یازده ساله چند بار باید «خواجه‌ی تاجدار» را خوانده باشد؟ اصلاً چرا باید چنین کتابی بخواند؟ دلیلش ساده بود: چون در کتابخانه‌ی برادرش بود. یا‌ «فاطمه، فاطمه است.» یا «غربزدگی». بعدها شوهرخواهری اهل شعر هم به خانواده اضافه شد و کتاب‌های اشعار کلاسیک فارسی را هم خواند: مولوی، حافظ، سعدی… و از ابتدا علاقه‌ی وافری به خیام داشت.

‎کتابخانه‌ی دایی بزرگ وقتی داشت برای سفر حج تمتع به مکه می‌رفت برای فروش آگهی خورد. پول کم‌ آورده بود و کتابخانه را می‌خواست بفروشد. یادم می‌آید آگهی را که دیدم: «کتابخانه… برای فروش» آنقدر گریه کردم تا پدرم کتاب و کتابخانه را همه یکجا برایم خرید و پولش را به دایی بزرگه داد تا بگذارد روی بقیه‌ی پولش و با زنش بروند و دور کعبه طواف کنند.

‎حالا کلی کتاب داشتم. دختر بچه‌ی خوشبختی بودم. شب‌ها دور کتابخانه‌ام طواف می‌کردم یکی را برمی‌داشتم و آنقدر می‌خواندم با تپق، بی‌تپق تا چشمانم سنگین می‌شد. «عایشه همسر پیغمبر»، «تاریخ اسلام» و … آنقدر کتاب‌های تاریخی و صدراسلامی خوانده بودم تا تبدیل به یک لائیک شوم.

‎شاید واردترین نقد این باشد که کتا‌ب خواندن من به عنوان یک دختر بچه‌ی کم سن و سال، سیستماتیک نبود. یعنی هیچ کتابی به گروه سنی من نمی‌خورد. من کتاب‌ها را فقط می‌بلعیدم. کتاب‌هایی که باید خیلی بعدتر می‌خواندم را خیلی قبل‌تر خوانده بودم. و برای همین است که این روزها وقتی با دخترم به کتاب‌فروشی می‌روم حتماً به گروه سنی‌اش نگاه می‌کنم. نمی‌خواهم بلایی که سر خودم آمد سر او بیاید. مثلاً دوست ندارم هیچ وقت در سیزده سالگی «مسخ» کافکا را بخواند و در سی سالگی هاکلبری‌فین را.

کابوسی مدام و همیشگی

«پدوفیلی»

شبانگاه

یک زمانی نه چندان دور وبلاگ‌نویسی بسیار رایج بود و پدیده‌ای به نسبت نو محسوب می‌شد. خوندن از روزمرگی و زندگی خصوصی افراد برام بسیار جالب بود. نفوذ کردن به لایه‌های پنهان ذهنشون و دنبال کردن رد افکارشون ترغیبم می‌کرد که شب‌ها تا صبح بیدار بمونم و بخونم.

نویسنده‌ها از موضوعات مختلف می‌نوشتند، از روزمرگی‌ها، رویدادها، تجربه‌ها و گاهی از تابوها. مطالب وبلاگ‌ها ذهنیت و شناخت من رو نسبت به دنیا و زندگی به کلی تغییر داد. همان روزها در وبلاگی در مورد پدوفیلی خواندم. دخترها و پسرها از تجربه‌های کودکیشان نوشته بودند که مورد تجاوز قرار گرفته بودند. نفرت و خشم در کلمه کلمه نوشته‌ها موج می‌زد. آن زمان فکر می‌کردم چه والدین بی‌مسئولیتی، چطور می‌شود اشتباهی به این بزرگی را مرتکب شد؟ فکر می‌کردم می‌شود انسان‌های منحرف را تشخیص داد و بچه‌ها را از آنان محافظت کرد اما به تدریج فهمیدم که اکثر تجاوزها را کسانی مرتکب می‌شوند که کاملا مورد اعتماد خانواده‌ها هستند. فکر می‌کردم این نهایت توحش است‌ که میل جنسی به کودک را به مرحله عمل درآورد و این افراد را باید به اعدام کرد. این افراد باید بمیرند و زمین را از این گند و کثافت پاک کرد. اما مگر می‌شود به این سادگی رأی صادر کرد؟ اگر آن کسی که به کودکت تجاوز کرده برادرت یا پدرت باشد چه؟ اصلا مگر می‌شود در مورد مرگ و زندگی یک انسان دیگر تصمیم گرفت؟

سعی می‌کردم نویسنده‌ی نوشته‌ها را مجسم کنم و تصور کنم با آن بهت و حیرت و ترس چگونه کنار آمده‌اند؟ چند سال آن بار سنگین را با خود در سکوت حمل کرده‌اند تا روزی که بر وحشتشان غلبه کرده و تصمیم گرفته‌اند در موردش حرف بزنند؟ دردناکی داستان این بود که اکثر آنها از ترس به خانواده‌هایشان چیزی نگفته بودند و در بیشترشان تجاوز مدام تکرار شده بود؟ یکی نوشته بود که پدر بزرگم به من تجاوز کرد و وقتی والدینم را در جریان قرار دادم، مادر بزرگم را به شهادت گرفتم، او با وجودی که شاهد ماجرا بود قضیه را انکار کرد. و من فرو ریختن دیوار اعتماد را در ذهن کودکی خردسال تجسم می‌کردم.

وقتی پسرم به دنیا آمد دچار وسواش شدید شدم چون نمی‌توانستم به هیچ کسی اعتماد کنم. بدبین شده بودم و حس می کردم مدام باید اطرافیانم را چک کنم. به نگاه و رفتار افراد حساس شده بودم و نمی‌توانستم به هیچ کسی اعتماد کنم. من درگیر افکاری بودم که فکر نمی‌کنم هیچ وقت برای مادرم روزی دغدغه به حساب آمده باشد. دچار کابوسی همیشگی شده بودم. اگر چه هنوز به شدت فکرم درگیر است اما حالا که پسرک بزرگ شده خیالم راحت‌تر است.

از همه‌ی کسانی که شهامت به خرج داده و می‌دهند و از تجربیاتشان می‌نویسند عمیقا سپاسگزارم و برایشان احترام ویژه‌ای قائلم چون باعث هشیاری نسل من شدند. آنها نوشتند تا من مراقبی همیشگی باشم.

اگر قاضی بودم

«پدوفیلی»

صبح

قبل از این که نقش قاضی دادگاه را ایفا کنم، دوست دارم نقش مادر یا پدر را بازی کنم. مثلا نقش مادری را که با آرزوی تشکیل خانواده و فرزند ازدواج کرده و نه ماه تمام نوزاد را داخل شکم بار و با خود حمل کرده. گاهی از دیدن غذایی دلش برای خوردنش آب شده و زمانی بوی غذایی دیگر به استفراغش واداشته. با هزار عشق و علاقه و درد زایمان بچه را به دنیا آورده و با خون دل بزرگش کرده. به او یاد داده که هر روز به نانوایی دم کوچه برود و پنج دانه نان بخرد تا به تدریج روش خرید را یاد بگیرد. آن گاه یکی سر راه کودکش کمین می‌کند و او را با زبان چرب و نرم می‌برد و خدا می‌داند که بر سرش چه بلایی می‌آورد. پدر و مادر و پلیس بعد از جست و جو، ناامید سر جایشان می‌نشینند. مادر هر روز ساعت یازده صبح در را باز می‌کند و حدود نیم ساعتی دم در می‌ایستد بلکه کودکش بازگردد. مدتی می‌گذرد و کودک را پیدا می‌کنند. زخمی و بی‌جان. جانی را نیز دستگیر و زندانی می‌کنند. مادر جانی به دست و پای مادر کودک می‌افتد و طلب عفو می‌کند بلکه رضایت دهند و پسر جنایتکارش اعدام نشود. اما والدین کودک قربانی راضی به رضایت نیستند.

نقش مادر را رها می‌کنم و تبدیل به مخالف سرسخت اعدام می‌شوم . بله به هر دری سر می‌زنم. روزی فلان وکیل زبردست می‌شوم و نامه سرگشاده «در قبیح بودن اعدام» به فلان کله‌گنده می‌نویسم. روزی دیگر فلان هنرپیشه یا خواننده مشهور می‌شوم و در خانه والدین کودک قربانی می‌روم و طلب عفو می‌کنم و روزی دیگر مرد روحانی و مقدس محله می‌شوم و والدین قربانی را نصیحت می‌کنم که «در عفو لذتی است که در انتقام نیست.» بالاخره تبدیل به پزشک روانشناس می‌شوم و نظر می‌دهم که جانی خودش قربانی اجتماع است او گناهی ندارد و مشکل روانی دارد.

یک لحظه به خودم می‌آیم. به خود واقعی‌ام، یعنی مادر می‌شوم. به خود می‌گویم اگر من مادر آن کودک بودم چه می‌کردم؟ بدون ملاحظه روشنفکر و مقدس بودن و غیره. من اگر مادر این طفل بودم برای مجرم اعدام می‌خواستم. کسی که رحم نکند مستحق ترحم نیست. کسی که نداند با قتل یا تجاوز کودکی معصوم چه بلایی سر یک طایفه آورده باید اعدام شود. کودک‌آزاری جرمی نابخشودنی است. بگذارید همانگونه سرسخت و کله‌شق بمانم. بهتر از بی‌دردی است.

در مرحله آخر نقش قاضی را ایفا می‌کنم. وکیل جانی حرف می‌زند و از موکلش دفاع می‌کند. گویا طرف بیماری روحی داشته و در حالت عادی نبود و قصد قتل نداشته و چون کودک هر بار از خود مقاومت نشان می‌داده، در حال رام کردنش سر کودک به تخته سنگ خورده و قتل عمد به حساب نمی‌آید و الی آخر. حوصله من قاضی تمام می‌شود و سر وکیل فریاد می‌کشم که اصلا نمی‌فهمم این وسط چه شده که همه هوادار جانی شده‌اید؟ پرونده را که از قبل بررسی کرده‌ام با صدور حکم اعدام جانی می‌بندم. چرا که علاوه بر قتل جزای کودک‌آزاری اعدام است.

کار نشد نداره!

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

سپیده‌دم

این جمله‌ی مادرم بود. در هر موقعیتی هم می‌گفتش، حالا می‌خواست لباس پوشیدن تنهایی برای یک بچه سه ساله باشد یا رد شدن از دیوار چین (که خب دیوید کاپرفیلد رد شد و نشان داد واقعا کار نشد ندارد). من بچه بودم و این جمله رفته بود ته‌ِتهِ مغزم و باور کرده بودم کار نشد ندارد.

وقتی کلید جا می‌ماند، من از روی دیوار می‌پریدم و در را باز می‌کردم، اگر گربه توی تراس گیر می‌افتاد، من از لای پنجره رد می‌شدم و می‌آوردمش، رادیو خراب می‌شد، چاقو کُند می‌شد، باید دو روزه اسباب‌کشی می‌کردیم، برای اتاقم لوستر نداشتم، لحظه‌ی آخر می‌فهمیدیم جایی دعوتیم و وقت آرایشگاه نداشتیم، خرده‌پارچه‌ها زیاد بودند و خواهرزاده‌ام عروسک یا لباس می‌خواست، تفنگ ساچمه‌ای برادرها نیاز به روغن‌کاری داشت، در اتاقی قفل شده بود و باز نمی‌شد، دلمان غذای جدید می‌خواست و …

برای همه این‌ها راه‌حل‌های عجیب و غریبی در آستینم داشتم و آنقدر بابتش تشویق شده بودم که خیالم راحت بود که من از پسِ همه‌چیز بر می‌آیم. اولین مصاحبه کاری که رفتم من بیست ساله بودم و مرد مصاحبه‌کننده سن و سال‌دار و جدی، آخر حرف‌های‌مان آنقدر خندیده بود و آنقدر از من خوشش آمده بود که بی‌سابقه کار استخدامم کرد ولی گفت: «دختر! حواست باشه با این همه اعتماد به نفس اگه زمین بخوری دیگه نمی‌تونی بلند شی‌‌ها!» گفتم: « خیالتون راحت! من برا زمین خوردن و بلند شدن هم آماده‌م.»

یکی دوسال بعد از آن، وارد رابطه احمقانه ای شدم که تمام سرمایه اعتماد به نفسم زیر تیغِ چیزی که من نامش را گذاشته بودم «عشق» قربانی شد. زمین خوردم، در زمین فرو رفتم و دیگر بلند نشدم. یادم رفت زمانی پرواز می‌کردم، به خودم قبولاندم که از اولِ اول همین کرم خاکی بودم که الان هستم. سرِ کارهای احمقانه رفتم، مدام تحقیر شدم، از پس کارهایی که بر می‌آمدم دیگر بر نمی‌آمدم، همه چیز برایم کابوس شد، امتحان دادن عذاب عظمی شد، کار پیدا کردن ناممکن بود و توانایی‌هایم آنقدر به چشم نیامد که فراموششان کردم.

چند روز پیش یاد مصاحبه‌کننده افتادم و آن دختری که بودم. یادم افتاد هنوز دارمش. دستش را گرفتم گل و لای صورتش را پاک کردم و حالا دارم مدام با صدای مادرم توی گوشش می‌خوانم: «کار نشد نداره.»

به تعداد تمام آدم‌ها

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

صبح

به تعداد تمام آدم‌ها از عدالت تعریف وجود دارد، که این تعاریف هم بسته به نوع حال و هوا و موقعیت اجتماعی و روحی و هزار دلیل دیگر برای یک نفر متفاوت است. مثلاً تعریف عدالت برای یک کارمند با یک رئیس متفاوت است. حالا همان کارمند چند سال بعد که رئیس می‌شود باز هم تعریف خودش با تعریف سال‌ها پیش‌اش در باب عدالت متفاوت خواهد بود. اینکه من نوعی امروز حالم بد است و به زمین و زمان گیر می‌دهم و هر چه فحش دارم نثار زمین و زمان می‌کنم تعریفم از عدالت با روزی که سرخوش و مست گوشه‌ای لم داده ‌ام و آفتابی سرخوشانه روی قهوه‌ام افتاده، خب فرق دارد دیگر.

برای من اما تعریف از عدالت آن روزی‌ست که برای یکی از اقوام که یادم نمی‌آید اصلاً که بود، دور بود یا نزدیک، زن بود یا مرد. اما مرده بود و ما برای خاک‌سپاری‌اش رفته بودیم. ‌تابستان بود. آفتاب عقده‌وار می‌تابید و می‌سوزاند در آن دشت برهوتِ پر از قبر و خاک و مرده. عرق از سر و روی زنده‌ها می‌ریخت. ما پشت در غسال‌خانه منتظر فامیل فوت‌شده‌مان بودیم. دسته دسته مرده می‌آمد و می‌رفت. زن‌ها و مردها پشت‌شان می‌دویدند. مرده را زمین می‌زند، نماز میت می‌خواندند و باز بلندش می‌کردند و وردی می‌خواندند و راهی گورستان می‌شدند. این وسط یک عده گریه می‌کردند، یکی غش می‌کرد، یکی به صورتش می‌زد، یکی می‌خندید، یکی هم زیر چشمی یکی دیگر را می‌پایید. اما آن روز لای این همه مرده، بچه کوچکی آمد. هنوز بدن نحیفش زیر آن پارچه‌ی سفید یادم مانده. کوچک بود، خیلی کوچک، آنقدر کوچک که ترحم‌برانگیز. از غسال‌خانه که آوردنش جمعیت پشتش هجوم آورد. گذاشتنش زمین، تا نماز برایش بخوانند. مادرش رویش افتاده بود. بلند نمی‌شد. به زمین و زمان فحش می‌داد. انتقام مرگ فرزندش را داشت از کائنات می‌گرفت انگار. اطرافیانش محکم گرفته بودنش، یکی می‌گفت: کفر نگو، یکی می‌گفت: خاک سرد است، یکی می‌گفت: خدا بهت صبر بده، یکی دیگر هم می‌گفت: دامنت سبز شود. مادر اما افتاده بود روی بدن بی‌جان فرزنده‌اش. گوشش به هیچ چیز بدهکار نبود. فحش می‌داد. می‌گفت عدالتت را قبول ندارم، می‌گفت این عدالت نیست. داشت با خدایش درد و دل می‌کرد. در و دل که نه بیشتر بازخواست‌اش می‌کرد.

غم‌انگیزترین تعریف عدالت همان بود که آن روز دیدم. مادری که فرزندش را از دست داده بود و به کائنات بد و بی‌راه می‌گفت و عدل الهی را مسخره می‌کرد. این شاید صریح‌ترین بی‌عدالتی‌ای بود که تا به حال دیده بودم.

سه‌دقیقه و سی‌ثانیه…

«ترس»

عصر

تو با ترس‌هایت زندگی می‌کنی و دائم فکر می‌کنی همه‌چیز را روزی از دست خواهی داد، و به انتظار روزی هستی که همه‌چیزت را از دست بدهی. روزی سلامتی‌ات، آدم‌های اطرافت، دستان مادرت به وقت شستن سبزی‌های هر روزه‌اش، گودی چشمان پدرت، تار تار سفید موهایش، حتی همین اتمسفر دور و برت را، همه را از دست‌ خواهی‌ داد.

و وقتی آن روز که پر بود از آدم‌هایی با چادرهای سیاه و مانتوهای سیاه و پالتوهای سیاه و کاپشن‌های سیاه، حد فاصل بین آن میدان چهارگوش و آن چهارراه لعنتی، به فاصله سه‌ دقیقه و سی‌ ثانیه او را با کاپشن سیاه‌اش گم کردی، دائم با خود فکر می‌کردی، اگر پیدایش نکنی چه می‌شود؟ که با چه قدم‌هایی باید به خانه برگردی؟ با چه کلماتی باید توضیح دهی؟ اصلا توانی برای توضیح دادن داری؟ اصلا کلمه‌ای در دهانت می‌چرخد؟ اصلا توانی برای بازگشتن داری؟ یا باید خودت را زیر تاکسی سبزرنگی می‌انداختی که راننده‌ا‌ش تازه آخرین قسطش را داده بود و با لبخند پت‌ و پهنی داشت خوش‌خوشان دنده‌اش را عوض می‌کرد و کرایه‌های امروزش را می‌شمرد. مگر دیگر «منیتی برای تو» هم وجود داشت؟ منیتی، قدرتی، وجودی، توانی…

و تو هر شب و هر شب و هر شب با این کابوس بیدار می‌شوی که آن روز لعنتی‌ست و او را پیدا نکرده‌ای، و می‌ترسی، و می‌ترسی و می‌ترسی آنقدر که تا مغز استخوانت تیر می‌کشد.

تو با ترس‌هایت زندگی می‌کنی گرچه این ترس جنس دیگری دارد، که شکل دیگری‌ست. این ترس مادری‌ست که نبودن ثانیه‌ای از فرزندش، مرگ حتمی اوست، که نیست می‌شود، که نابود می‌شود.

و آن روز وقتی در آن سه‌ دقیقه و سی‌ ثانیه به دنبال بچه‌ای می‌دویدی با کاپشن سیاه، و اسمش را فریاد می‌زدی، و روی شانه‌ی تمام بچه‌های کاپشن سیاه می‌زدی به‌امید این‌که بچه‌ی توست، خود را بدبخت‌ترین مادر روی زمین می‌دانستی، و این را هر روز با خود مرور می‌کنی، که تو را گریزی نیست، چه یک ثانیه، چه سه‌دقیقه و سی ثانیه.

تو هیچ چیز نمی‌دانی

«فرزندخواندگی»

شبانگاه

می‌دانی، اصلا عشق زیباترین قطعه‌ی عالم است، که هیچ گاه از شنیدنش سیر نمی‎شوی و همیشه یک عطش پایان‎ناپذیر برای بلعیدنش داری. می‌دانی، من همیشه به آدم‌های عاشق حسودی‌ام می‌شود. به لذتی که می‌برند. به کیفی که می‌کنند. به عطش پایان‌ناپذیر بلعیدنشان. به چشم‌هایشان به وقت دیدن، به لب‌هایشان به وقت خندیدن. می‌دانی، من همیشه دوست داشتم عاشق شوم. عشق را بچشم، عشق را ببویم، ببلعم، بجویم. می‌دانی، من همیشه حسرت خورده‌ام. حسرت داشتن تو را. چرا همیشه من را ته دریا نگاه می‌داشتی؟

می‌دانی، من ماندم با حسرت زنانگی مانده روی پوست خیس بدنم. با حسرت مادرانگی مانده بر دستانم، به آغوش بچه‌ای که هیچ وقت از برای من بود. با حسرت رویاهای همیشگی‌ام. با ترس‌هایم. می‌دانی، تو آنقدر پست و منفور بودی که حتی لذت در آغوش کشیدن یک بچه را هم از من دریغ کردی. تویی که نگذاشتی من بچه‌ای را از آن خود به آغوش بکشم، بچه‌ای را از آن خود ببویم، بچه‌ای را از آن خود ببوسم.

می‌دانی، من حقیرترین عاشق روی زمین بودم که وقتی تو بدیهی‌ترین حقم را از من گرفتی، من باز چیزی نگفتم.می‌دانی، آن روز که با هم به آن پرورشگاه سرد و تاریک ته آن خیابان نا‌آشنا، با آن درختان خشک که انگار اسطوره های ماقبل تاریخ رفتیم، من در دل داشتم به تو زشت‌ترین فحش‌های روی زمین را می‌دادم و تو وقتی گفتی: موافقی؟ من لبخندی زدم و گفتم: شک نکن. می‌دانی، من شک کرده بودم. من همیشه شک کرده‌ام. به تو، به خودم، به رابطه‌مان. به دهانم که همیشه بسته مانده. به قلبم که بی‌اختیار می‌زند. به اینکه چرا دوستت دارم. به اینکه دیگر خسته شدم. به اینکه چرا نمی‌توانم جلوی رویت قد علم کنم و قرص و محکم بگویم: من بچه‌ی تو را می‌خواهم. بچه‌ی خودم را.

می‌دانی، هنوز صدایت در گوشم می‌پیچد وقتی داد می‌زدی و می‌گفتی نمی‌خواهی بچه داشته باشی. که می‌گفتی اگر بچه می‌خواهی «پرورشگاه»، و باز گفتی من دیگر نیستم. و باز گفتی و باز گفتی و باز گفتی. می‌دانی، تو برای همیشه رفتی اما من هنوز عاشقت بودم. من هنوز دوستت داشتم. من دیوانه بودم. من از تو خسته بودم. اما همچنان چشم در راهت بودم. می‌دانی، من نمی‌توانم. من هیچ وقت نتوانستم. من تنها بودم. من تنها هستم.

من حتی در آن پرورشگاه سرد و تاریک، ته آن خیابان نا آشنا، با درختان خشک اسطوره‌ای‌اش، با کلی بچه که هم زمان با هم تصمیم به گریه گرفته بودند و من باید یکی از آن‌ها را انتخاب می‌کردم هم باز تنها بودم.

غنچه‌ها

«فرزندخواندگی»

شامگاه

مدرسه می‌رفتم که برای اولین بار این موضوع را لمس کردم. دوستم گمان می‌کرد فرزندخوانده است و چند هفته‌ای کارش گریه بود. من اما نمی‌فهمیدم چرا گریه می‌کند، برایش توضیح می‌دادم که مگر کسی که تو را بزرگ کرده، نگرانت است و مواظبتت می‌کند اکنون با نام مادر کنارت نیست؟ مگر آنکه پدر صدایش می‌کنی برایت پدری نمی‌کند؟ خواهر برادرهایت رفتارشان چه فرقی می‌کرد اگر ژن‌هایتان یکی بود؟ و از صمیم قلب برایم اهمیت نداشت اگر خودم ژن‌هایم با مادرم فرق بکند، مهم این بود که این فرد برایم مادری می‌کرد و عمر و جوانیش صرف من می‌شد، پس من فرزند او بودم، تمام.

ولی اولین جرقه برای فرزندخوانده داشتنم زمانی خورد که یکی از دوستانم ازدواج کرد و مرا به فکر فرو برد. من که گلی در گلستان ازدواج نمی‌دیدم، صدایی در سرم گفت برو تخم‌ گل جمع کن. چند جایی شفاهی پرس و جو کردم فهمیدم باید و شاید زیاد دارد. صد البته که باید داشته باشد، بلاخره تصمیمی‌ست برای زندگی یک انسان. بعضی‌هاشان اما به مذاقم خوش نیامد. به اناث تنها بچه نمی‌دادند، به اناث مزدوج قبل ۳۵سالگی بچه نمی‌دادند، به خانواده‌ای که ذکورش معیوب نباشد و ثابت نکند که تجدید فراش نخواهد کرد به سختی بچه می‌دادند. بچه داشتی به سختی بچه می‌دادند. غر زدم، شروط خوبش را هم بگویم که باید تمکن مالی می‌داشتی، اموال به نام بچه می‌کردی و چندتایی آزمون روانی و صحت عقل و چه و چه هم داشت. البته که اینها تمامش نبود ولی مسلم بود که از نظر قانونی من هرچه خوبان داشتند همه را یک جا داشتم.

همین پرس و جوها باعث شد بیش‌تر و دقیق‌تر به این موضوع فکر کنم. قدر مسلم همه چیز قانون نبود. از همه چیز مهم‌تر «بهتر کردن زندگی یک کودک» بود ولی همین یک جمله مجهول‌های زیادی داشت. بهتر کردن یعنی چه؟ چه تضمینی وجود داشت بعد از آمدن بچه به خانه‌ام همه چیز یکهو از هم نپاشد؟ چه تضمینی داشت نمیرم و دوباره رویاهای بچه خراب شود؟ آیا یکبار فرو ریختن کاخ آرزوهایش بسش نبود؟ آیا من واقعا کسی بودم که بلد باشد زندگی بهتری برای دیگری بسازد؟ بچه‌ای که وارد زندگی من خواهد شد، چقدر  عقلش می‌رسد من را بخواهد یا نه؟ چقدر حق داریم به او حق انتخاب بدهیم؟ چقدر انصاف خواهد بود؟ زندگیش با زندگی اطرافیانم هم گره خواهد خورد، چقدر حق دارم او را وارد سبک زندگی خودم کنم؟ مسلم است بعضی او را نخواهند پذیرفت، با نگاه‌های سرزنش‌گر و نامهربانی که من دلیلشان بودم چه کنم؟ چگونه به او بفهمانم که ولشان کن، از زندگیت لذت ببر؟ آیا این زندگی مطلوبش خواهد بود؟ اگر در جوانی اعتراض کرد چرا مرا به حال خودم نگذاشتی چه بگویم؟ شاید دلش می‌خواست به همه قوانین درست و غلط تن بدهد و سربه زیر زندگیش را بکند، آیا حق دارم با جنگ و جدل و برو بیا او را به این زندگی وارد کنم؟ کودک یعنی چه؟ چند ساله؟ دختر و پسرش مهم است؟ چطور می‌خواهم انتخاب کنم؟ شنیده بودم بعضی قبل از پذیرش بچه از او آزمایش‌های مختلفی می‌گیرند که بیماری پنهان یا موذی‌ای نداشته باشد، ولی آیا من حق چنین کاری را داشتم؟ آیا این حق اخلاقی بود؟ اگر بچه خصوصیات ذاتی خاصی داشت که در آینده روزگارم را سیاه می‌کرد، آیا بعدها به خودم لعنت نمی‌فرستم؟ به خودم تا ۳۵ سالگی فرصت دادم که هم جواب سوال‌هایم را در لایه‌های پنهان وجودم پیدا کنم و هم ببینم روزگار چه در دامنم می‌گذارد؟! در هر حال تا آن موقع درها به رویم بسته‌اند.

امروز که گل سرخی مرا اهلی کرده و هر روز با هم به تماشای غروب آفتاب می‌نشینیم، باز هم به فرزندخواندگی فکر می‌کنم. این بار نه به این دلیل که نمی‌توانم بزایم، بلکه به درستی اینکار ایمان آوردم. ایمان دارم جمعیت جهان به قدری هست که من وظیفه‌ای برای حفظ ژن و نسل انسان ندارم. از همین پتانسیل موجود می‌توان برای تربیت نسل بهتر و ساختن دنیای بهتر استفاده کرد، هرچند تناقضی هم ندارد. ایمان دارم که مهم این است که هر آنچه در توانم باشد انجام خواهم داد. ایمان دارم که محیط گرم خانه‌ام جای لذت‌بخش و آرامی‌ست برای بالیدن و یاد گرفتن و تحمل سختی‌های اجتناب‌ناپذیر زندگی. ایمان دارم که زندگی بی‌مشکل وجود ندارد، اگر هم باشد لطفی ندارد. زندگی یعنی همین دلگرمی به یکدیگر و دست وپنجه نرم‌کردن‌ها وقتی می‌دانی کسی جایی قلبش برایت می‌تپد. می‌دانم فرزندخواندگی فقط آوردن یک بچه به خانه‌ات نیست، می‌توانی او را در آغوش خانواده‌اش حمایت کنی. ایمان دارم که اگر بچه‌ای به خانه‌ام بیاید زمانی می‌آید که می‌دانم دوستش دارم، خوب و بدش را. ذاتش هر چه که باشد عزیز خواهد بود و دردش به جانم خواهد بود چه خودم زاییده باشمش چه نه. ایمان دارم بین هیچ دو کودکی که مسئولیت‌شان و آینده‌شان و پرورششان به عهده من خواهد بود فرقی نخواهم گذاشت. پذیرش دیگران برایم اهمیتش را از دست داده، می‌دانم قدرت حمایت از تصمیماتم را دارم. کسی که باید بپذیرد من، گل‌سرخم و بچه‌ایم. غنچه‌هایی که از ساقه ما بروید نیز یاد می‌گیرند که این غنچهٔ پیوندی به اندازه خودشان در این خانواده حق دارد. ایمان دارم که ماندنی در گلستان هیچ نیست به جز غنچه‌های شاداب و سرزنده.

كسی شنیده شاید دعاتو

«فرزندخواندگی»

عصر

الان وقتى بهش فكر مى‌كنم حالم بد میشه، ولى وقتى بچه بودم به خاطر اوضاعى كه داشتيم و به نظر من كوچيک خوب نبود، توى يه برگه براى خودم يه نامه نوشتم كه من بچه سر راهى هستم و بابا مامان من فلان آدم‌هايى هستند. نمی‌دونم مامانم بود يا بابام كه نامه رو پيدا كرد اتفاقى و خيلى ناراحت شد. مامانم خيلى گريه كرد.

چند سال بعد تو مراسم بله‌برون دخترخاله‌م، يه پسر دو سه ساله شيرينى بود كه هنوز نه به دار بود نه به بار با پچ‌پچ به ما رسيد كه فرزند خونده‌ست و ما هم آخى و طفلى و بميرم براش گفتيم و اينكه خودش مى‌دونه؟ گفتن نه و به همه سپردن چيزى بهش نگن! گفتيم يعنى نمی‌گن؟ جواب دادن حالا بعدها كه سى ساله شد و عقلش حسابى رسيد، شايد.

دو سال پيش تو يه گروه اينترنتى با چندتا مامان كه بچه‌هايى هم سال فرزند من داشتن آشنا شدم و يه روز قرار گذاشتيم بريم با بچه‌ها بيرون، اما ته اون قرار فقط من موندم و مامان دخترى به نام هستى. وقتى روى صندلى پارک كنار هم نشسته بوديم و به بازى بچه‌هامون نگاه مى‌كرديم خيلى تو حال و هواى ديدن ذوق و شوق فرزندم بودم و توجه نداشتم به گفتگومون، فقط اينجا به خودم اومدم كه بهش گفتم شما مگه سزارين كرديد؟ و اون جواب داد هستى فرزند من نيست. من هى نگاه به هستى كردم و هى نگاه به مامانش، انگارى متوجه نشدم معنى حرفش يعنى چى. هستى مثل سيبى بود كه با مادرش نصف شده و بنابراين اين حرف برام قابل فهم نبود. گفتم ببخشيد متوجه نشدم، و اون برام توضيح داد كه هستى رو از بهزيستى به فرزندى قبول كردند، كه هر ماه براشون جلسات مشاوره مى‌گذارند و بهشون می‌گن كه بايد به فرزندخونده‌تون بگيد كه فرزند واقعى شما نيست و اگه تا فلان سن متوجه بشه بعدها از نظر روحى مشكلى پيدا نمی‌كنه و خيلى حرف‌هاى ديگه و اينكه هستى تمام زندگيشونه و از وقتى اومده لذت همه چى براشون دو برابر شده.

به نظر من آدم‌هايى كه به هر دليلى فرزندى قبول مى‌كنند خيلى انسان‌هاى بزرگى هستند، و بعد فكر مى‌كنم چرا اين از خودگذشتگى رو با حرفهاى مسموم آلوده مى‌كنند؟ پارسال بود گفتند مردى كه دخترى رو به فرزندى قبول مى‌كنه بعد مى‌تونه باهاش ازدواج كنه؟ پيارسال بود تو يه برنامه تلويزيونى بچه‌اى رو كادو دادن به يه خانواده؟ مى‌خوام از اين حرف‎ها و كارها بالا بيارم.

این جنین، بچه من است

«سقط جنین»

عصر

زن از سونوگرافی تازه بیرون آمده بود. زن مثل تمام زنان باردار دیگر، همان طور دست روی شکم داخل اتاق شده بود. حالا اما از اتاق بیرون آمده بود و دیگر دستش روی شکمش نبود، که دیگر مثل زنان باردار نبود، که دیگر بچه‌ای در شکمش نبود. بچه که البته بود. اما بچه‌ای بود که باید سقط می‌شد. که همین چند دقیقه پیش دکترش، همان طور که داشت جوش زیر چانه‌اش را میخاراند که حتمن بترکاند و به نقطه‌ی نامعلومی آن طرف پنجره خیره شده بود، زمزمه‌کنان به زن، که لبخند احمقانه‌ای از روز اول بارداری روی لبانش بود و دستانش به شکل مضحکی روی شکمش، گفته بود که جنین ناقص است. و زن همان طور که دستانش را از روی شکمش برمی‌داشت و لبخندش را جمع و جور می‌کرد با خود فکر می‌کرد که چرا دکتر می گوید ”جنین”؟ ”جنین”، همان بچه‌ی من بود. که ”جنین” همان بچه‌ی او بود. اما ناقص بود. دکتر ظاهرا از خیر جوشش گذشته بود و داشت چیزی می‌نوشت. چیزهایی هم می‌گفت. اما زن دیگر چیزی نمی‌شنید. که فقط لب‌هایی را می‌دید که تند تند تکان می‌خوردند و به جنینی فکر می‌کرد که بچه او بود.

حالا از اتاق بیرون آمده بود. دستش روی شکمش نبود. به تمام زنانی که پشت در منتظر بودند تا نوبت‌شان شود نگاه کرد. همه با دستانی روی شکم و با لبخندهای پهنی روی لب. او اما هیچ کدام از آنها را نداشت.

او، مینا بود. قد یک متر و صد و شصت و پنج سانت. پنجاه و چهار کیلو. با چشمانی زیبا و محزون. دختر ارشد حاج احمد که با نوه عموی مادرش ازدواج کرده بود. شش سال پیش، زمستان. نوه عموی مادرش، پسر محجوبی بود که در حجره پدرش که چسبیده به حجره حاج احمد بود کار می‌کرد. اسمش امیر بود. قد صد و هشتاد، هفتاد و پنج کیلو با چشمانی آبی.

امیر گوشه ایستاده بود و منتظر بود مینا از اتاق بیرون  بیاید، تا برایش بگوید چطور قلب بچه‌شان می‌زده، تا از حرکت دست‌هایش بگوید. تا از روز دقیق زایمان بگوید. زن از اتاق بیرون آمده بود، با دستان افتاده‌اش، با صورت بی‌رنگش، با بی‌لبخندی‌اش، با بی‌حالی‌اش.

منشی، مرد را صدا کرده بود. گفته بود که دکتر صحبتی دارد. حالا مرد جای زن نشسته بود، جلوی دکتر. دکتر باز داشت جوش نامعلومی را پایین چانه‌اش می‌خاراند و باز به نقطه‌ی نامعلومی آن طرف پنجره خیره شده بود. مرد اما گوش‌هایش را تیز کرده بود: جنین ناقص است… باید سقط شود. و مرد هم فکر می‌کرد که جنین همان بچه‌شان است؟ دکتر گفته بود که جنین باید سقط شود و گفته بود که به همسرتان هم گفتم که جنین ناقص باید سقط شود و وقت سقط جنین را گذاشته بود. برگه‌ای را دست مرد داده بود  و گفته بود سریع اقدام کنید.

حالا مرد از در خارج شده بود و به تمام مردهایی نگاه می‌کرد که می‌خندیدند و با همسرهایشان حرف می‌زدند. حتمن از رنگ اتاق بچه می‌گفتند یا از سرویس خوابش یا از خرید کالسکه و هزار وسیله‌ی دیگرش. مینا اما نبود. هر چه چشم‌چشم کرد مینا را ندید. منشی همان طور که داشت نفر بعد را صدا می کرد، امیر را هم که داشت می‌رفت صدا کرد و گفت که: ”خانمتون رفتند. گفتند من بهتون بگم که رفتند.”

مینا رفته بود.

بهشت زیر پاى توست فرزندم

«سقط جنین»

نیمروز

روزى که دوتا خط آبى رو روى تست حاملگى دیدم، همه آرزوها و اهدافى که براش برنامه‌ریزى کرده بودم فرو ریخت و من فرو ریختم، خودمون بچه مى‌خواستیم، پنج شش ماه هم تلاش کردیم و نتیجه منفى بود و بعد شرایطى پیش اومد که تصمیم گرفتیم فعلاً بى‌خیال این قضیه بشیم و وقتى شرایطمون درست شد به فکر بچه باشیم. برنامه‌هامون رو ریختیم و طبقش داشتیم رو به جلو و دنیاى جدید پیش مى‌رفتیم که صبح اون روز تمامش نابود شد.

تنها فکرى که توى اون روزا داشتم این بود که از شرش خلاص شم، ولى نمى‌تونستم این راز رو حتى با همسرم هم در میون بذارم، عصبى شده بودم، پى راه چاره مى‌گشتم، پس شروع کردم به جستجو توى اینترنت و راههاى سقط جنین، دمنوشاى مختلف رو درست مى‌کردم و مى‌خوردم، هرجایى نوشته بود فلان چیزى براى زن باردار منع شده انجامش مى‌دادم، از راه پله‌هاى خونه مى‌پریدم و وسایل سنگین رو از صبح تا وقت برگشتن همسرم جابه‌جا مى‌کردم، هر کارى که فکر کنید انجام دادم، و در کنارش بار وحشتناک عذاب وجدان رو به دوش مى‌کشیدم، شب تا صبح یواشکى گریه مى‌کردم و به خودم مى‌گفتم خاک بر سرت تو مادر نیستى. ولى صبح با طلوع خورشید تمام کارها رو از نو شروع مى‌کردم.

سه هفته به همین صورت گذشت، اما هیچ نشونه‌اى از اینکه جنین سقط شده رو نمى‌دیدم، تا اینکه یک شب وقت برگشتن از مهمانى همسر کم‌حرف من، که تا پاى مرگ منو مى‌رسوند ولى هرگز حرف جدى نمى‌زد شروع کرد به گفتن اینکه «ما داریم تلاشمون رو براى داشتن آینده بهتر مى‌کنیم ولى من همیشه با خودم و خداى خودم مى‌گم هرچى که بهترینه براى ما پیش بیاد و نه با زور. اگه بهترین براى ما رفتن از ایرانه بشه، اگه تولد یک بچه‌ست یا موقعیت بهتر کارى و و و… همون به وقوع بپیونده، من ایمان دارم همین دور و بر خدا یک نشونه‌اى برامون می‌ذاره و می‌گه فلانى، بهترین کار براى تو در حال حاضر اینه، مگه نه اینکه همیشه میگن از تو حرکت، از خدا برکت؟ در رحمتش رو سر آخر به رومون باز مى‌کنه فقط باید وقتش برسه.» من همونجا احساس کردم رها شدم، احساس کردم چشمام از هم باز شده، دست روى شکمم گذاشتم توى تاریکى ماشین هزار بار معذرت خواستم، معذرت خواستم از کودکى که خودمون راه ورود به این دنیا رو براش باز کردیم و من داشتم اونو مانع براى همه چیز مى‌دیدم.

روزها و ماه‌هاى بعدى، فقط اضطراب داشتم به خاطر اینکه نکنه حماقت‌هاى من باعث آسیب رسوندن به بچه باشه و آرزوم تنها سلامتیش بود، سلامتى پاره جونم. وقت زایمان که رسید، توى اتاق عمل، قبل اینکه چشمام رو با اشک ببندم فقط مى‌خواستم بچه‌م حالش خوب باشه و حتى آرزو کردم اگه یک درصد آسیب دیده باشه، من دیگه زنده نباشم.

ازون روزها خیلى گذشته، فرزندم به سمتم مى‌دوه و دستاش رو باز مى‌کنه براى در آغوش گرفتنش و من چنان به خودم مى‌فشارمش تا تمام عشقى که بهش دارم توى وجودش بره، چنان مى‌بوسم دست و پاش رو تا با زبون بى‌زبونى ازش معذرت‌خواهى کنم و عطر تنش براى من تمام دنیاست. با دیدنش لذت مى‌برم و همین لحظه، همین حالا، همین مامان گفتنش بهترین اتفاق ممکنه و من توى بهشت هستم و خوشحالم که از جهنم خلاصى پیدا کردم.