برچسب: مسئولیت

حالا وقتش نیست

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

از میان نامه‌های رسیده: مهشا

چقدر جالبه موضوع این بار وبلاگ. شاید به خاطر این که من دو هفته‌ است مادر شدم و شاید به خاطر این که یک ساعت بعد از اینکه صورتش رو گذاشتن رو صورتم، من این سوال رو از خودم پرسیدم.

وقتی که تو ریکاوری گفتن خونریزی زیاده و داروی انعقاد دادن، و من بهش حساسیت نشون دادم، تشنج کردم و دچار حمله‌ی آسمی شدم، وسط اون شلوغی‌ها و جملات بی‌معنی دکترهای بالای سرم، تنها چیزی که می‌دیدم کوچولوم بود تو بغل همسرم که با چشمای گرد دم در اتاق ایستاده بودن و این جمله که سعی می‌کردم با تمام نیرو به تک‌تک اعضای بدنم حالی کنم: «نه. الان وقتش نیست.»

یک زن خانه‌دار

«حدود وظایف محوله به زنان»

غروب

مادرم یک زن خانه‌دار به تمام معنا بود. به تمام معنا که می‌گویم یعنی یک زن خانه‌دار درجه یک. یعنی یک زن خانه‌دار کاردرست. وظیفه مادرم همیشه پخت و پز بود. انگار رسالتش فقط سیر کردن شکم ما بود، که البته کار شاقی هم بود. صبح از خواب که بلند می‌شد، صورتش را شسته نشسته باید بساط صبحانه‌مان را می‌چید، آنقدر زود از خواب بلند می‌شد که سماورش قل بزند و چایش تازه دم شود و رنگ چای پدرم همان رنگ همیشگی‌اش، و برای یکی پنیر می‌گذاشت برای یکی عسل و یکی پنیرش را با گردو می‌خورد و یکی با کنجد و همان‌طور که ما صبحانه‌مان را می‌خوردیم، ناهارش را به قول خودش بار می‌گذاشت. تا شب شاید لحظه‌ای نبود و نداشت که جلوی آینه بایستد و موهایش را شانه کند و کرمی به دست و رویش بزند، که برای خودش باشد، خود خودش.

مادر من یک زن خانه‌دار بود. یک زن خانه‌دار صرف. چون به‌غیر از خانه‌داری دیگر هیچ کار دیگری نمی‌کرد. مثلن هیچ وقت بانک نمی‌رفت. تمام کارهای بانکی‌اش را پدرم یا برادرم برایش انجام می‌دادند. مادرم می‌گفت «من وقت چندانی برای بیرون رفتن ندارم. رتق و فتق کردن شماها برایم کافی‌ست.» جهان‌بینی مادرم چهاردیواری خانه‌اش بود. اما در‌آن تبحر داشت. مثلا خوب می‌دانست برادرم از لیمو عمانی داخل قرمه‌سبزی بدش می‌آید و من خوشم می‌آید. و همیشه قرمه‌سبزی جلوی برادرم بدون لیمو عمانی بود و قرمه‌سبزی من با لیمو عمانی. یا مثلا می‌دانست پدرم از گرد روی وسایل بیزار است و خانه‌ی ما هیچ وقت روی هیچ سطوحی گرد و خاک نداشت. یا مثلن می‌دانست خواهرم صبح‌ها که از خواب بلند می‌شود قبل از چای شیرین باید چه بخورد و پدرم چه. یا من تره دوست ندارم و برادرم دوست دارد. یا پدرم غذای مانده نمی‌خورد و من ماهی سرخ نشده و برادرم مرغ آب‌پز و خواهرم خورش کرفس. مادرم در قلمرو حکومتی خودش سلطانی به تمام معنا بود. هیچ چیز از چشمانش پنهان نبود. پشه‌‌ها هم حتی زیر نظر او بال بال می‌زدند. او یک زن خانه‌دار درجه یک بود. که هیچ صبحی خواب نمی‌ماند و هیچ وقت غذای ما به قول خودش حاضری نبود.

من اما نمی‌دانم، زن خانه‌دار هستم یا چه. من هنوز با وظایفم کنار نیامده‌ام. مثلن وقتی خانه را تمیز می‌کنم دائم به خود می‌گویم مگر من کلفت این خانه‌ام و وسط کار ول می‌کنم و خانه تا یک هفته‌ای گند می‌زند تا کسی را صدا کنم که بیاید و خانه را تمیز کند. صبح‌ها معمولن خواب می‌مانم و معمولن صبحانه یا نمی‌خوریم یا انقدر هول‌هولکی کتری برقی را پر از آب می‌کنم تا سریع جوش بیاید و معمولن چای‌های نیمه‌دم کشیده‌مان را بخوریم. بعد تازه داستانم شروع می‌شود، داستان هرروزه‌ام، اینکه باید چه بپزم. و معمولن هم هیچ ایده‌ای ندارم. اما این را می‌دانم که باید زیادتر درست کنم تا برای شب یا حتی دو روز این‌ورتر هم بماند. معمولن دیرتر از همه افراد خانواده از خواب بلند می‌شوم و زودتر از همه هم می‌خوابم. برایم مهم نیست یک روز بچه ناهار نداشته باشد چون سریع زنگ می‌زنم به نزدیک‌ترین رستوران و معمولن همبرگری چیزبرگری می‌آورند. کاری که هیچ‌وقت مادرم با ما نکرد. کارهای بانکی و اداری را هم با کلی غرولند انجام می‌دهم. این حس همیشه با من هست که من چرا باید درخدمت یک عده آدم باشم. که آن‌ها می‌توانند همسر یا فرزندانم باشند. دوست دارم برای خودم باشم. بی‌هیچ دغدغه‌ای، صبح از خواب بلند شوم و روزم را با برای خودم برنامه‌ریزی کنم. نه اینکه کلاس بچه امروز چه ساعتی‌ست و آن‌ یکی سرماخورده و آن یکی شب باید زود بخوابد پس شام هم باید زودتر خورده شود، پس باید زودتر حاضر شود، پس من باید زودتر بپزمش، پس …

من از این درخدمت بودن بیزارم.

مامان‌بزرگ که شدم

«حدود وظایف محوله به زنان»

سپیده‌دم

وقتی دختر عمو خبر شاغل شدنم را شنید با خوشحالی فراوان به من تبریک گفت و اضافه کرد که «خوش به حالت تو اکنون مستقل شدی و احتیاجی به ازدواج نداری. خودت آقا و نوکر خودت هستی.» ته دلم خندیدم که چقدر نمک‌نشناس. دو ماه است که به خانه پدر آمده و لم داده و به جای خشنودی، شکوه هم می‌کند. از کجا می‌دانستم که شوهرش او را با یک بچه چند ماهه از خانه بیرون کرده و به خانه پدرش فرستاده و تازه چهار روزی می‌شود که آشتی کرده و به خانه شوهر برگشته است. سال‌ها طول کشید تا معنی سخن دخترعمو را درک کنم. ازدواج کردم، با این هدف مسئولیت زندگی مشترک را پذیرفتم که شریک زندگی همسر و مادر و حافظ حریم خانه شوم و شریک زندگی‌ام سرپرست خانواده و پدری مهربان و دلسوز و حامی خانواده باشد و دست در دست هم بر مشکلات زندگی غلبه کنیم. اما هرگز فکر نمی‌کردم که بار سنگین این مسئولیت تنها بر دوش من خواهد بود و او نقش فرمانروا را بازی خواهد کرد. چند ماهی از زندگی جدید نگذشته بود که متوجه تنهایی‌ام شدم. خرید خانه‌، نگهداری از فرزند‌، مخارج خانه‌، میهمان‌داری ، پس‎انداز و مادرشوهر غرغرویی که از پسرش که به نظرش آدم مهمی بود حمابت می‌کرد. یکی از سخت‌ترین کارها اسباب‌کشی، آن هم هر دو سال یک باربود. تنهایی بسته‌بندی کردن، تنهایی بار کردن و دوباره چیدن و شب‌ها از شدت خستگی نخوابیدن.

اکنون با دیدن پرده‌های تمیز پنجره‌های اتاقم و پسرم که زمانی کودک بود و می‌فهمید و می‌گفت: «مامان من هر وقت بزرگ شدم قدم به پنجره‌ها می‌رسد و پرده‌ها را درمی‌آورم که بشویی، مامان به وسایل بابا دست نزن بزرگ که شدم برایت می‌خرم، مامان از حرف‌های مادربزرگ ناراحت نشو بزرگ که شدم نمی‌گذارم ناراحتت کند و بزرگ که شدم…» و من با همه سختی‌ها چقدر لذت می‌بردم از آرزوی بزرگ شدن فرزندم. این جمله بزرگ شدن امیدی بود که معلم کلاس سومش به او داده بود.

برگ بیدی

«حدود وظایف محوله به زنان»

سحرگاه

همین چند روز پیش با زن عزیزی آشنا شدم که منبع شیطنت و آرامش بود. به نظر می‌رسید بیست  و پنج ساله باشه و دختر لوس مادرش که هیچی از مسئولیت زندگی هنوز نچشیده اما در واقعیت سی و چند ساله بود و مادر دو پسر. زنی مستقل که پسر بزرگش در آستانه‌ی ده سالگی بود.

پشت هر چهره‌ی جذاب و سرخوشی یک غم بزرگ هست. این خانم هم شوهری داشت که به گواه خودش ازش توقع زیادی داشت. توقع اینکه خونه دائم تمیز باشه. همه‌ی کارها انجام شده و به سامان باشه. توقع داشت بچه‌ها همیشه سیر و سالم باشند. توقع داشت همیشه غذای تازه پخته شده در خونه باشه. توقع داشت زن از درآمد خودش براش دائم کادوهای خوب بخره و توقع بزرگترش این بود که خودش در هیچ کدام از کارهای زندگی مشارکت نکنه. زن سال‌های زیادی بود که داشت با همسرش زندگی می‌کرد و همیشه به فرمان دل اون عمل کرده بود تا از کار کردن و درس خوندن و مسافرت رفتن منع نشه. به جز گاهی.

گاهی ِ زن، مدل خودش بود. زن خیانت نمی‌کرد. زن چیزی از زندگی دریغ نمی‌کرد اما با این بالا رفتن ظرفیت تحملش در برابر شوهری که باهاش همکاری لازم رو نداشت، دنیای درونی بزرگ و غربیی برای خودش ساخته بود که مرد در اون راهی نداشت. زن پله پله در جهانی بزرگ شده بود که مرد اون جهان رو نمی‌شناخت و روش تسلطی نداشت. مرد فکر می‌کرد داره زن رو کنترل می‌کنه اما در واقع اون کسی که داشت اذیت می‌شد مرد بود. زن می‌گفت شوهرش دچار وسواس عجیبی شده که دائم سعی می‌کنه چک کنه کجاست و چطوره و مطمئن شه زن هنوز هست. وسواسی که ریشه در این داشت که مرد هنوز توی زندگیش همون پسر لجباز و از خود راضی مونده بود. زن با این پذیرشش، هم زن شده بود و هم مادر شده بود و هم دختر مادرش بود و هم توی کار و زندگی به بهترین نحو ممکن رشد کرده بود.

بحث وظیفه و پذیرش مسئولیت که به میون میاد، آدم‌ها سعی می‌کنند حداقل فشار رو روی شونه‌هاشون تحمل کنند و به بهانه‌ی مساوات یا هر چیز دیگه‎ای از پذیرش مسئولیت شونه خالی کنند. همه دوست دارن در منطقه‌ی امن باقی بمونند. به جاش میشه از این تهدید یه فرصت برای رشد ساخت. به گمون من بازنده اون کسی نیست که بار بیشتری روی شونه‌هاشه. اون کسی باخته که این فرصت رشد رو از دست بده.

فکر می کنم بزرگترین ترس هر انسان وابسته‌ای ترک شدن باشه. متاسفانه این وقت‌ها در رابطه روی آدم مسئول‌تر بیشتر بازه. این از بازی‌های مسخره‌ی زندگیه.

لیست

«وقتی کم می‌آوریم»

بامداد

خونه بهم ریخته. شام درست کردم ولى پوست پیاز و نایلون روى مرغ افتاده بغل اجاق . شام بچه‌ها رو دادم و حمومشون کردم. یکیشون خوابیده و اون یکى همش سوال می‌کنه. یک کمى گلو درد دارم ولى سعى میکنم بهش فکر نکنم. یک تکه کاغذ با خودم راه انداختم و تمام کارهایى که باید انجام بدم رو روش نوشتم از صبح تا حالا که یادم نره. سیزده تا کار باید انجام بشه. لباس‌هایى که دیشب شستم رو باید تا کنم و بذارم سر جاش. باید وقت دکتر بگیرم واسه جفت بچه‌ها که واکسن بزنن. الان دومى هم خوابش برد ولى اون یکى بیدار شد با گریه. امیدوارم اون یکى رو بیدار نکنه. از صبح هزار جور برنامه می‌ذارم که کارهامو انجام بدم در سه ساعتى که بین خواب بچه‌ها و خودم دارم ولى وقتى می‌خوابن من اینقدر خسته‌ام که دو سه تا از موارد لیست رو بیشتر نمی‌تونم انجام بدم.

ولى امشب فرق می‌کنه. تصمیم گرفتم که تمام کارها تموم بشه و خونه مرتب بشه. تقویمم رو امروز کامل کردم که کارها و قرار ها یادم نره. فکرکنم تب کردم. سردمه. یک ژاکت و یک قرص تب‌بر لازم دارم. تمام لباس‌ها تا شد و لباس شناى امروز رو هم شستم و گذاشتم خشک بشه.

آشپزخونه تمیز شد و خونه هم به حداقل قابل قبول مرتب شد. نشستم که برادرم اس ام اس زد که پدرم خورده زمین و دارن میبرنش بیمارستان. شوهرم خونه نیست و من با دو تا بچه‌ها تنهام. نمی‌تونم از خونه برم بیرون. برادرم مرتب تمام اوضاع و احوال پدرم رو برام می‌نویسه. پاش شکسته. و شش هفته طول می‌کشه که خوب بشه. از من خواهش میکنه که یک کسى رو پیدا کنم که در شش هفته آینده کمکش کنه. چند جا پیدا کردم که کارشون همینه. باید فردا زنگ بزنم.

با این همه آدم که زندگى روزمره‌شون به من وصله، وقت ندارم که کم بیارم. شاید فردا بذارمش توى لیست ولى هیچوقت همه کارهاى لیست رو نمی‌تونم تموم کنم.

بوسه‌ی مسئولاییل

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

غروب

شوهر یکی از دوستانم به او گفته بود: «تو در مقابل مشکلات زندگی مشترک ایمانت کم است.» به دوستم گفتم: «بد هم نمی‌گوید، واقعا هم ایمان او بیشتر است اما نه به خدا، بلکه به تو!» مردها با خیال راحت می‌روند میخوابند، چون می‌دانند مادر بچه را می‌خواباند، لباس‌ها را از ماشین لباسشویی در می‌آورد، غذای فردا را آماده میکند و قبض‌ها را می‌گذارد در لیست پرداخت.

گمان می‌کنم روز ازل، در آسمان، «مسئولائیل» همه‌ی زن‌ها را بوسیده، از آن روز همه، مسئولیت همه چیز را گذاشته‌اند به عهده زن‌ها. ورشکست شدن مرد، خیانت مرد، معتاد شدن فرزند، مریض شدن خودش و …

حالا فکر کنید یک رابطه، بین دو نفری که هر دو باهم تصمیم گرفته‌اند و شروع کرده‌اند و ادامه داده‌اند، آشکار شود، لو برود یا تمام شود؛ اینجاست که مسئولائیل وارد کار می‌شود و تا مردم می‌آیند نگاه کنند ببینند چه شده، مسئولائیل جان نوک انگشت‌ها را هدایت می‌کند به سمت زن و می‌گوید از او بپرسید، او می‌داند، او می‌تواند توضیح بدهد، آخر می‌دانید؟ او بوسه فرشته دارد. او باید همه کار را درست انجام دهد؛ او نمی‌تواند و نباید اشتباه کند و اگر کرد… خب تقصیر خودش است؛ بگذارید شرمنده شود؛ بگذارید بهایش را با آبرویش بدهد؛ بگذارید خودش یک کاری بکند، زن‌ها می‌بایست مواظب باشند باید فکر اینجاها را بکنند آخر می‌دانید؟ او بوسه‌ی فرشته دارد…

معاهده‌ی ترکمنچای

«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد»

نیم‌روز

یه دوستی داشتیم که به خانومش خیانت کرد. لو رفت. پیغام فرستاد به دختر ماجرا که فلانی فهمید.

هیچ وقت با یه آدم نابالغ وارد رابطه نشید. این رو به عنوان کسی که ندیدتتون و نمی‌شناستتون ازتون می‌خوام. آدم نابالغ در بازی کی خطاکاره، باقی مونده. هنوز زیر چهارسال سن داره و این ربطی به بزرگ شدن بیولوژِکش نداره. هنوز وقتی چیزی توی زندگی این آدم خراب می‌شه، دست و بالش می‌لرزه که بزرگترها دعواش کنن و این بزرگترها، می‌تونه زنش، همکاراش، جامعه یا هر کسی باشه. این آدم وقتی توی رابطه‌ای شکست می‌خوره یا کسی می‌فهمه رابطه‌ای داشته که نباید تجربه می‌کرده، سریعا تمام تقصیرها رو به گردن طرف مقابلش می‌ندازه و خودش فرار می‌کنه. در می‌ره و پناه می‌گیره. با انگشتش دیگری رو به عنوان مقصر نشون می‌ده. بعد صبر می‌کنه تا آب‌ها از آسیاب بیفته. برای همه توضیح میده که فلانی گولم زد. فلانی فلانی فلانی. من یه باکره‌ی مقدس بی‌تقصیر بودم قبل از اینکه فلانی بیاد.

جامعه‌ای که داریم توش زندگی می‌کنیم، جامعه‌ی مردسالاریه. هنوز همه زن رو ته فکرمون مایملک مرد و کمی پایین‌تر میدونیم. هنوز فکر می‌کنیم تن زن برای کشت سلول‌های جنسی مرد مهیا شده. مهم نیست کدوم کشور باشید و به چه زبونی صحبت کنیم. این هنوز فرهنگ غالب اکثر جهان باقی مونده. به انتخابات اخیر آمریکا نگاه کنید و ببینید اگر این پرونده‌ی جنسی برای طرف زن ماجرا بود، جهان چطور اجازه نمی‌داد این شخص کاندید بشه. فاجعه همینه. همین جهت‌گیری‌های کوچک همه‌ی ما.

آدم نابالغ هر چقدر که قبل و در حین رابطه جذاب به نظر برسه، اما وقت‌هایی که به نفعشه پشت قوانین پنهان میشه. وقت‌هایی که گند می‌زنه، جاخالی می‌ده و به سادگی می‌ذاره ترکش به شما بخوره. این شخص وقتی شاده با شما شریک می‌مونه و وقت غم و درد، فرار می‌کنه. چرا؟ چون ساده‌تره. هیچ انسانی دوست نداره در برابر سختی بمونه. هیچ کس دلش نمی‌خواد محکوم بشه. آدم نابالغ، شبیه یک بچه‌ی کوچکه. تقصیر رو به گردن همبازیش – شما – می‌اندازه و فرار می‌کنه. آدم نابالغ این وقت‌ها پشت تصاویر و درخواست‌ها و قضاوت‌های جامعه قایم میشه. پناه می‌گیره. این آدم بد کوفتیه.

اجازه بدین کلاهم رو به احترام تمام انسان‌هایی که فارغ از جنسیتشون، وقتی خرابکاری می‌کنن سهم خودشون رو پرداخت می‌کنن بردارم. من به درستی و غلطی خیانت اینجا کاری ندارم. به چگونگی رفتار بعد از خیانت دارم فکر می‌کنم. کسی که تعهدش رو زیر پا می‌ذاره بیش از طرف مقابل مسئوله. اگر شما زن هستید و شما در رابطه‌اید و به دنبال یه روزنه برای تنفس، یا مجردید و آدم روبروتون به شخص دیگری متعهده، لطفا اینجا کمی محتاط تر برخورد کنین. آدمی رو پیدا کنید که چیزی بیشتر از یه جوجه خروس پر از هورمون باشه. آدمی رو بیابید که پشت شما بمونه. سخت نیست. شدنیه. وگرنه یک عمر دلتون باید بلرزه.

شیطنت خوش می‌گذره. حیفه بعد از دماغمون در بیاد.