برچسب: مرگ

لذت مادر بودن

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

بعد از ظهر

راستش هیچی. اتفاق خاصی نمی‌افته. البته هر وقت به مرگ فکر کردم ازش مهلت خواستم که کاش صبر کنی بچه‌هام بزرگ بشن بعد. مرگ یکی از والدین در سنین پایین خیلی دردناکه و گاهی آسیب به آینده‌ی بچه می‌زنه ولی در‌واقع زندگی ادامه داره. بچه بزرگ میشه بالاخره.

من اگه به مرگ فکر کنم که بیشتر ترجیح میدم فکر نکنم به این فکر میکنم که بعد از مرگم چی به سر همسرم میاد. اگه زود بمیرم چی به سر پدر و مادرم میاد. واقعیت اینکه بیشتر نگران اونا هستم تا بچه‌هام. البته اگه بچه‌ها کوچیک‌تر بودن شاید بیشتر نگرانشون می‌شدم. آدم خودش رو به هر حال مهم می‌دونه توی زندگی بچه‌ش. مهم هم هست.

 یک بار یک بی‌شعوری چندین سال پیش اظهار فضل کرد و به همسرم گفت در آینده شما دچار مشکل جدی در فلان قسمت بدنتون می‌شین که البته با توجه به ژنی که در خانواده‌شون وجود داشت این مشکل انتهاش مرگ بود. و خب احمق جلوی بچه‌ها این رو گفت. حالا بعد چند سال یکی از بچه‌ها از همسرم پرسیده بابا تو کی قراره اون مشکل برات پیش بیاد؟ لعنت به آدمهای بی‌شعوری که دهنشون رو بی‌موقع باز میکنن. حالا باید این سؤال رو از بچه‌ها پرسید که بعد از مرگ والدینتون چی به سر شما میاد و بعد به تمام کابوس‌های چندین ساله‌شون گوش داد.

من فکر می‌کنم اونقدر که بچه‌ها نگران مرگ پدر و مادرشون هستند خود ما نگران مرگ و بی‌مادر و پدر شدن بچه‌هامون نیستیم. اصلاً برای چی باشیم؟ مرگ چیزی نیست که بشه پیش‌بینی کرد و کاری برای جلوگیری انجام داد. پس چرا بهش فکر کنیم و لحظاتی از زندگی رو بخاطرش خراب کنیم؟ مخصوصا که به احتمال زیاد برای بیشتر ما این اتفاق نمی‌افته که خیلی زود بمیریم و بچه‌هامون رو وقتی کوچیکن تنها بگذاریم.

 نه من خیلی به این موضوع فکر نکردم و نمی‌کنم. من حتی به بر عکسش هم فکر نمی‌کنم. به اینکه اگه یکی از بچه‌ها زودتر از ما بمیره. این کابوس وحشتناکیه که بدتر از اون برای هیچ پدر و مادری قابل تصور نیست. نه بهش فکر نمی‌کنم. راهش رو یاد گرفتم. ذهن خوشش میاد ما رو اذیت کنه و عذاب بده. و من خوشم نمیاد. من نمی‌خوام اذیت بشم و عذاب بکشم. تمام.

 

جای خالی

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

سپیده‌دم

تا وقتی بچه‌هات کوچیکن بیشترین ترسی که داری اینه که اگه بمیرم چه بلایی سر بچه‌هام میاد. جون‌عزیز می‌شی اصلا. کارهایی که قبلا می‌کردی و برات عادی بودن تغییر ماهیت میدن. دیگه مثل سابق بی‌کله نمیری توی حوادث، حالا فقط خودت نیستی، هر کاری می‌خوای بکنی اول صورت معصوم بچه‌هات میاد جلوی چشمات. حالا تردید می‌کنی. بارها از خودت می‌پرسی که کاری که می‌کنی درسته یا نه. قبل از خودت بچه‌هات رو در نظر می‌گیری.

منم همین وضع رو داشتم شاید حتی بدتر. مادر تنها بودم، همیشه تنها بودم. مدام می‌ترسیدم اگه بمیرم چی به روزشون میاد. چقدر خودمو به خاطر انتخاب نامناسبم لعنت کرده باشم خوبه؟ به اینکه چرا فکر نکردم دارم با کی ازدواج می‌کنم؟ دارم از کی بچه‌دار می‌شم؟ اینکه چرا فکر نکردم اگه با این آدم ازدواج کنم، اگه بچه‌دار بشیم، اگه من بمیرم، این مرد چقدر پای بچه‌ها خواهد ایستاد، چقدر امانت‌دار خواهد بود؟ می‌دونین چقدر خودمو به خاطر ازدواج نامناسبم و مادر تنها بودنم لعنت کردم؟ اما زندگی این جوری بود و من تمام اون سال‌ها مدام نگران بودم که باید باشم. باید سالم باشم، باید سرپا باشم. باید کنار بچه‌ها باشم.

اما الان که بچه‌ها بزرگ شدن و روی پای خودشون ایستادن، من دیگه زیادم نگران مردنم نیستم. یعنی می‌دونم که می‌تونن بدون منم ادامه بدن، حالا فکر مردن نگرانم نمی‌کنه. شکل مردنه که ذهنمو مشغول کرده. گاهی با خودم فکر می‌کنم من اونقدر توی زندگی بچه‌هام حضور داشتم که شاید اگه به مرگ آنی بمیرم هیچوقت مرگم رو باور نکنن. باورشون شده باشه که من برای همیشه موندنی‌ام. یعنی فکر کنن مامان همیشه بوده، هیچوقت از ما جدا نشده، بعد از اینم هست. این فکر عذابم میده. اینکه مردنم رو قبول نکنن یا شوکه بشن. حالا فقط دلم می‌خواد یه مدتی بستری بشم و روی دستشون بمونم. از دستم خسته بشن، از نگهداریم خسته بشن. ته دلشون بگن مامان کی می‌میره. جوری بشه که وقتی مردم نفس راحت بکشن… دیگه کسی جای خالیمو حس نکنه.

فراموشم بکن تا میتوانی

«بعد از مرگم چه بر سر فرزندم خواهد آمد»

سحرگاه

بخش مهمی از کودکیم در ترس از دست دادن مادرم گذشت. نه اینکه مریض‌ الاحوال باشد، بلکه «مریض احوال» بود و همواره با تمارض و تهدید به مردن، مرا و دیگران را کنترل می‌کرد. یکی از مهمترین دلایل من برای بچه‌دار نشدن همین رفتارهای مادرم بود. چون حقیقتا نمی‌خواستم بدیل او باشم، ولی چرخ روزگار مرا مادر کرد. در این مدت آنقدر سرم شلوغ بوده که فرصت فکر کردن به مرگ خودم را نداشته‌ام و شاید اینکه ناخودآگاه به خودم اجازه مردن نداده ام. ولی چه خواهد شد اگر همین الان مویرگی در مغزم پاره شود یا قلبم ناگهان بخواهد به استراحت ابدی برود؟جوانکی مست با ماشینش مرا ناکار کند یا قربانی یک حمله تروریستی بی‌معنی شوم؟

اگر همین حالا بمیرم دستکم فرزندم فرصت و ظرفیت کافی خواهد داشت تا مرا فراموش کند، فکر می‌کنم روان و مغز سه‌ساله‌اش بعد از مدت کوتاهی دیگر مرا به یاد نخواهد آورد، شعرها و رقص‌ها و اداهایی که با هم اختراع کردیم تا زمستان طولانی و اجبار به حبس در خانه را دوتایی بگذرانیم، اتوبوس و مترو سواری در حالیکه سوار بر کالسکه از من خوراکی رشوه می‌خواست تا سر جایش بنشیند، قایم‌باشک در کمد دیواری، همه را به یک‌باره فراموش خواهد کرد. حذف یکباره من شاید برایش بهتر باشد. در واقع امیدوارم. اما اگر سلول‌های بدنم سر ناسازگاری بردارند چه؟ بیماری طولانی، بستری شدن در بیمارستان و خانه، آب شدن و تحلیل رفتن و تغییر قیافه دادن جلوی چشمانش در حالیکه خودش به موازات تشدید بیماری من قد می‌کشد و بزرگ و عاقل می‌شود چه؟ نه، نه این اصلا خوب نیست.

حالت مهمانی را خواهم داشت که رفتنش را طول می‌دهد و بی‌خود همه را یک لنگه پا دم در نگه می‌دارد، عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌آری. بچه‌اکم کم‌کم ساکت می‌شود، به من و بیماری دقت می‌کند، سعی می‌کند بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد. شاید از من و بیماری به یک اندازه متنفر بشود، شاید از من بیشتر که عرضه ندارم خودم را برایش زنده نگه دارم، مامان بی‌عرضه بی‌مصرف. هر چه سنش بیشتر شود بیشتر اذیت می‌شود، بیشتر توانایی به یاد داشتن مرا کسب می‌کند. چه بد! دلم می‌خواهد اگر قرار است بمیرم همین حالا باشد، ناگهانی هم باشد. بیدار بشود و فکر کند تمامش خواب بوده، زود از خاطرش محو شوم تا کمتر اذیت شود. نه خانی آمده و نه خانی رفته. بعدش سالم و خوشحال مامان جدیدی پیدا کند که قرار نباشد تنهایش بگذارد.

آتش دل مقيم شد، تو به سفر چرا شدى

«اعتیاد»

شامگاه

من چشمم رو تو یه خانواده‌ای باز کردم که کشیدن مواد مخدر یه امر عادی بود. دور هم جمع می‌شدن و گاز پیکنیکی رو می‌ذاشتن وسط و دورش می‌نشستن و هوا دودگرفته می‌شد. اما قصه من قصه پرغصه زندگی عموی کوچیکمه.

 ده سال با هم اختلاف سنی داشتیم. شاید به خاطر همینه که توی تمام خاطرات کودکیم حضور داره، همیشه بوده، با هم بزرگ شدیم و سر آخر از دستش دادم و بعد از گذشت چند سال هنوز داغش مثل روز اول تازه‌ست. روزایی که به خاطرش انگشت‌نمای محله بودیم رو فراموش نمی‌کنم، شبایی که هر چی تو شهرکمون دزدیده می‌شد یه عده آدم در خونه ما جمع می‌شدن و سراغش رو از ما می‌گرفتن و از عموی معتادی که حالا دزد هم شده بود. اون بعدازظهری که پلیسا ریختن خونه‌مون و تمام سوراخ سنبه‌های خونه رو دنبال مواد گشتن و من نه ساله از ترس توی توالت خونه خودم رو حبس کردم و زار زدم، ظهر سیزده سالگیم که با صدای فریاد صاحبخونه جدیدمون از خواب پریدم که از دزدین ضبط ماشینش حرف می‌زد و آبروریزی می‌کرد. شب هفده سالگیم که توی خماری چای داغ رو ریخت روی پای پسر یک ساله‌ش و بابا از خونه انداختش بیرون. آخ از تلفن‌هایی که بهم می‌زد و واسه ده تومن پول التماسم می‌کرد. آخ از پیام‌هایی که می‌فرستاد و جوابی بهش نمی‌دادم. وای به ما… وای به حال ما…

نه که کاری براش نکرده باشیم، کردیم. هرکاری که از دستمون بر می‌آمد براش انجام دادیم، همه مدل، همه جور، ولی نشد، نخواست، برنگشت… و مقصر خودش نبود، جایی بود که توش بزرگ شد، مامانش، باباش، برادراش و حتی من… آخر قصه به اونجا رسید که پسرش بهش گفت کاش بابا بری و هیچوقت نیای. آخر قصه به اونجایی رسید که من، من خاک بر سر گفتم کاش می‌مرد و انقدر انگشت‌نمامون نمی‌‌کرد و فردای همون روز از هزار کیلومتر اون طرف‌تر خبر رسید که گوشه یه ساختمون نیمه‌ساز جنازه‌ش رو پیدا کردن… و من دیر رسیدم، دیر رسیدم به مراسم خاک‌سپاریش و باور نکردم که مرده، هنوز هم به این امید بیدار می‌شم که بهم زنگ بزنه، پیام بفرسته…

می‌گن اعتیاد بلای خانه‌مانسوزه ولی تا توش گرفتار نشی نمی‌فهمی عمق معنی این جمله رو. اعتیاد آتیشیه که می‌افته به جون ریشه‌هات، معتادت از دست میره ولی آتشیش خاموش نمی‌شه. آتیشی که تا ابد شعله‌وره و می‌سوزونه.

اعتیاد بد است؟

«اعتیاد»

عصر

سخنران گفت: «اعتیاد بد است؟»
همه‌ی سالن یکپارچه جواب دادند: «بللللللللله»
گفت: «شماها معتادید؟»
همه: «نههههههه»
گفت: «تا به حال شده از چشم یک معتاد نگاه کنید و نظر بدید؟»

مسلّم است که نه، چه کسی بی آنکه درگیر باشد خودش را می‌گذارد جای کسی که معتاد است؟

من می‌ترسم، از اسم اعتیاد، از معتادها، از معتاد شدن از همه‌شان می‌ترسیدم و می‌ترسم. ریشه‌ی ترسم- گمان کنم – پسر همسایه‌مان در کودکی باشد که مادرش را برای پول مواد می‌زد. مادرش را! برای کودکیِ من مادر مقدس بود و زدنش گناهی نابخشودنی؛ برای همین بود که از دیدن پسر در خیابان می‌ترسیدم. حتی آن‌وقت‌هایی که مهربان و خوش‌‎اخلاق و آرام بود؛ من باز فرار می‌کردم. از آن محل رفتیم اما ترس از اعتیاد با من آمد.

بزرگتر شده بودم و مدرسه می‌رفتم و عاشق کتاب خواندن و جدول حل کردن بودم. دم ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه‌مان مرد بی‌خانمانی بود که گمانم معتاد هم بود. همیشه یا در حال جدول حل کردن بود یا در حال چرت زدن روی مجله های تاریخ‌گذشته‌اش. آن‌قدر برایم جالب بود که مادرم پیشنهاد داد برایش مجله جدول بخرم و ببرم.

بعدها که راهم از آن‌جا نمی‌گذشت مادرم خبرهایش را برایم می‌آورد:
– «دوستت هنوز همونجاست.»
– «دوستت مجله فلان حل می‌کرد.»
– «دوستت جدول همشهری شو کامل کرد.»
و عاقبت یک روز
– «دوستت نبود… فک کنم چیز شده.»
– «مرده؟»

مردنش غمگینم کرد. یادم رفته بود معتاد است. یادم رفته بود از معتادها می‌ترسم؛ فقط دوست «هم‌جدول‌حل‌کنم» را از دست داده بودم.

هنوز از آن ایستگاه که رد می‌شوم نگاه می‌کنم ببینم یک روح آرام بی‌اعتیاد با مجله‌های جدول نو می‌بینم یا نه؟

تقدیم به او که دیگر نیست

«اعتیاد»

سپیده‌دم

 زیباترین پسری بود که دیده‌بودم، زیباترین و خوشتیپ‌ترین. پسر یکی از دوستان پدرم بود که از قضا مغازه‌شان سر خیابان دانشگاه ما هم بود. هیچ‌وقت ایران نبود. گهگاهی می‌آمد. به وقت آمدنش دائم خانه‌ی ما بود، اتاق برادرم. صدای خنده‌هایشان را همیشه می‌شنیدم. هر سری کلی مجله‌ی پورن برای برادرم می‌آورد و من یواشکی می‌رفتم و سرک می‌کشیدم و مجله‌ها را با کیفی گنگ و مبهم، بی ادراکی از لذت، فقط ورق می‌زدم. روز اولی که دانشگاه رفتم، دیدمش. او هم مرا دید. صدایم کرد و شربتی جلویم گذاشت و گفت که از این ورا؟ گفتم که دانشگاهم آنجاست. خندید و گفت مگر تو دانشگاه می‌روی. او نگاهش به من همان دختر کوچولویی بود که پشت در برایشان همیشه چای و شربت می‌گذاشت. حالا او داشت برای من شربت می‌گذاشت.

همه‌ی دختران دانشگاه عاشق‌اش بودند. من اما می‌دانستم که او عاشق دختری بوده که دختر بر اثر سرطان فوت کرده. من هم مثل تمام آن دخترهای دانشگاه عاشق‌اش بودم. شاید حتی بیشتر از آن دخترها. آخرین بار که دیدمش روزی بود که با هم به رستورانی نزدیک دانشگاه رفتیم. به دعوت او بودم. دل تو دلم نبود. جلو روی من نشسته بود و غذا می‌خورد. دوست داشتم تمام دخترهای دانشگاهمان آن صحنه را ببینند. به خودم می‌بالیدم که با او سر یک میز نشسته‌ام. از هر دری حرف می‌زد. گفت که دیگر می‌خواهد کاملاً از ایران برود. گفت که دیگر دلش نمی‌خواهد برگردد. گفت که تمام این شهر برایش خاطره‌ی عشقی‌ست که داشته. گفت دیگر حالش از این شهر بهم می‌خورد. گفت تمام خیابان‌های این شهر برایش پر از بغض است. و در آخر هم گفت که می‌داند من دوستش دارم اما کاش نداشتم.

‎مانده‌بودم چه بگویم. مطمئناً دیگر دوست نداشتم دختران دانشگاه در آن لحظه قیافه‌ی پر از بهت و حیرت مرا ببینند. لقمه‌ها را یکی یکی با زور پائین می‌دادم و سعی می‌کردم لبخند بزنم.

‎او رفت. او برای همیشه رفت. و دختران دانشگاه هر روز به مغازه‌ای سرک می‌کشیدند که او دیگر آنجا نبود. و سال‌ها بعد یک روز من که دیگر به سن آن روزهای او شده بودم، یک روز کش‌دار بهاری که باران داشت عقده‌وار می‌بارید و من گوشی‌ام را دستم گرفته‌بودم و لای صفحات اینستاگرامی بالا و پائین می‌کردم. صورت‌اش را دیدم. همان لبخندی که آن روز در همان رستوران به من زده‌ بود. صورت زیبایش را داشتم می‌دیدم. مثل همان دختر هجده‌ ساله‌ی آن روزها دلم لرزید. دلم داشت برایش هنوز می‌لرزید. پایین عکس نوشته‌بود که امروز بیست و سومین روزی‌ست که او دیگر نیست. سرم گیج رفت. این دیگر چه خبری بود. گوشی را برداشتم و به برادرم زنگ زدم. خبر درست بود. بیست و سه روز پیش او مرده بود. دیگر چیزی نمی‌شنیدم فقط گفتم چرا؟ گفت اعتیاد. بقیه‌اش را دیگر نشنیدم. که نمی‌خواستم بشنوم.

انگشت‌های گرم، چشم‌های روشن

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

مهمان هفته: روزبه علایی

با هزار جور مِن‌مِن ماشین رفیق را گرفتم به بهانه‌ى یک ساعت و هنوز نمی‌دانم دست کدام فرشته‌ای فرمان را طوری تاب داد که قبل بیرون آوردن ماشین از پارکینگ به صد در و دیوار نکوبیدم و افتادم توی خیابان اصلی. مسیر ده دقیقه یک ربعی، کش می‌آمد. به اندازه‌ى ده سال پانزده سال فکر و خاطره می‌آمد توی سرم. یک‌ریز بوق و چراغ می‌زدم و فحش می‌دادم. حواسم نبود چطور می‌رانم. ماشین هم قاطی کرده بود. جوش آورده بود. گاز می‌دادم و خلاص می‌کردم از صد و بیست تا که مثلا خنک شود کمی. خدا لعنتت کند حسین، خدا لعنتت کند با این همه تکه و کنایه و متلک سر گواهینامه‌ای که نمی‌گرفتم. نمی‌رسیدم. از طرفی نمی‌خواستم که برسم، نه که نخواهم، نیاز داشتم فکر کنم. آنجا چه اتفاقی افتاده بود؟ سه روز بود که جوابم را نمی‌داد. دلم داشت می‌ترکید از ترس. دلتنگی به جای خود، بی‌قراری به جای خود، آرزو و امید به جای خود. دلم اما داشت از ترس می‌ترکید. آنجا چه اتفاقی می‌افتاد؟ باید فلانی را می‌دیدم. هم مُسکن ترس بود، هم مأمن دل. اما حالا سه روز بود جواب تلفنم را نمی‌داد.

روز قبل برایش نامه‌ای نوشتم با یک بسته نان خامه‌ای فرستادم در خانه‌شان. کمی نرم شد، آرام هم. اما از قبل ظهر دوباره قاطی کرد. و من بیشتر از هر چیزی ترسیده بودم. حالا پشتِ فرمان مثل تکه گوشتی وسط ماهی‌تابه جلز و ولز می‌کردم و جیک نمی‌زدم. به جایش بوق می‌زدم، چراغ می‌زدم. به خودم فحش می‌دادم و می‌گفتم همه‌ى دنیا گفت نه. همه دنیا گفت نرو. همه‌ى دنیا می‌گفت تمامش کن لعنتی. اما من فقط گاز می‌دادم و روی صد و بیست تا وسط بلوار خلاص می‌کردم. می‌ترسیدم بلایی سر خودش بیاورد. بلا؟ چه بلایی؟ زندگی جفتمان سر تا پا بلا بود. یک وقتی، یعنی همان وقتی که هنوز بهمانی بود و فلانی نشده بود یک شب نشستیم تا خود صبح حرف زدیم. زندگی جفتمان کمپوت بدبختی بود، سرشار از مرگ، خودکشی، بیماری، حق‌خوری، افسردگی، دم‌خوری با هر چه آدم بی‌مایه و کم‌مایه. یک بار بهش گفتم فلانی دیده‌ای تا به حال از آسمان سنگ ببارد؟ گفت دیده‌ام. گفتم گه چی؟ دیده‌ای گه ببارد؟ گفت نه. گفتم معلوم است که ندیده‌ای. چون سالی یکی دو بار نهایتا می‌بارد و روی کره زمین فقط می‌افتد روی سر من. خندیدیم. خنده‌ى ما وسط بدبختی‌ نزدیکمان کرد.

بعضی وقت‌ها می‌چپیدیم توی خلوت سیاهی که اگر چه منطقا خودخواسته بود اما خودی از ما باقی نمانده بود که خواسته‌ای داشته باشد. حالا دو سال بعد از آن شب، وسط بلوار ماهان گاز می‌دادم و بوق می‌زدم. یک پیام بد فرستاد وسط راه که نزدیک بود بپیچم وسط جدول و هم ماشین رفیقم را به فنا بدهم هم خودم را. می‌گفت نیا. اگر بیایی خودم را می‌کشم. این جمله را که می‌دیدم، هر چه خون بود میان سیاهرگ‌ها و شاهرگ‌ها می‌دوید توی صورتم و پشت پلک‌هایم خانه می‌کرد. دست‌هایم می‌لرزید و تنم یخ می‌کرد. چه سرمایی می‌پیچید لای انگشت‌هام. چه حرارتی افتاده بود پشت چشم‌هام. تابستان بود. من دلم را خوش می‌کردم به این که این تابستان لعنتی تمام می‌شود. اگر چه بد تمام شد. توی همان تابستان هجوم گروهی از خواب‌ها، و میل اکید من یا گرانش هسته‌ی سیاهی من را به سمت خودش می‌خواند. دلایل دیگری هم بود که وقتی چیزهایی شکسته شد دیگر محلی از اعراب ندارند. پیامش راه را طولانی‌تر کرد: «نیا» و چیزی مثل برو سراغ همان رفیق‌های قدیمیت، همان که خوابش را می‌بینی، همان‌ها که بی‌قرارشان می‌شوی تب می‌کنی. نمی‌شنیدم، نمی‌دیدم. من یک نیا دیدم. و یک تهدید دهشتناک که من را می برد به یک اسفند وحشتناک، به لوله‌ای که می رفت در دهان، می‌رفت در دماغ می‌رفت در گلو. که هر چه می‌گفتی درش بیاورید، جواب فقط این بود: «صبر کنید». حالا من می‌رفتم که صبر کنم. بعد از شنیدن یک مشت بد و بیراه. حرف‌های بی‌ربط. کلماتی که قلبم را شکسته بودند.

رسیدم. از ماشین پیاده شدم. همه آن جا منتظرم بودند. به جز خودش. یک نفر گفت بیا بالا، مادرش هم می‌داند آمده‌ای. بیا بلکه یک جوری غائله را ختم کنی با دو کلمه. من کجای ماجرا بودم؟ من کجای غائله بودم؟ خواستم همان دم در زانو بزنم که نه، من نمی‌توانم. این کلمات، این پیام‌ها، این سه روز را ببینید! نمی‌توانم به خدا. تکه‌پاره‌ام. اما پشت همه‌ی این فکر ها، سوال‌ها، قدم بود. قدم برمی‌داشتم و به در نزدیک می‌شدم. چشم‌های گر گرفته انگشت‌های یخ‌زده را یاری نمی‌کردند. زنگ را نمی‌دیدم.

تلفنم زنگ خورد. گفت فلانی تو را از بالکن دیده، عصبانی شده گفته… . گوشی را ازش گرفت. موج کلمات خشمگین از پشت تلفن زخم می‌زدند. برو، نیا. خواهرش که بالا بود عذرخواهی کرد. ماشین را بردم عقب‌تر و نشستم به سبک روزهای بچگی دعا خواندن. خواهرش هم گفت برو. می‌خواستم بروم. همه می‌گفتند برو. دوست‌هام، تراپیستم، رفیقم، همه می‌گفتند برو. من اما رفته بودم برای صبر کردن. گفتم سه و نیم می‌روم. بعد گفتم چهار می روم. بعد گفتم چهار و نیم می‌روم. بعد گفتم پنج یک تلاش دیگری می‌کنم بعد می‌روم.

چه تابستانی بود. من می گفتم این گرمای وحشتناک هم دیگر تمام می‌شود. یک روزی می‌آید بین سفیدی برف راه می‌رویم و همه‌ى این‌ها را فراموش می‌کنیم. تابستان اما مزخرف تمام شد. اما همان چند ساعت، تا حوالی هفت که دیگر گفتم بروم، سه ماه طول کشید، نود و سه روز جهنمی. تا تلفنم دوباره به خود لرزید. «‌بیا بالا، بیا بالا که بیچاره شدیم…‌» صدای شکستن شیشه می‌آمد، صدای فریاد، آه‌های بلند، ناله‌های دردناک که با صدای هم خوردن درها قاطی می‌شد. پله ها را دو تا یکی، در‌ها را رها به حال خود باز، شیشه‌ها را زیر پا رد کردم. دیدمش. دیدمش با صورت خیس، با چشم‌هایی که مرا نمی‌دید. با ورقه‌های خالی قرصی که مثلا قایمش کرده بود. بعد فقط ترکیب جمله‌های نامفهوم: «چرا آمدی؟»، «نگاهم کن!»، «نمی‌خواهمت، برو!»، «چقدر خورده، کی خورده؟»، «نمی‌دانیم.»، «چند ساعت است این جاست؟»، «نمی‌دانیم.»، «چند تا خورده؟»، «نمی‌دانیم!»، «بروید به درک همه‌تان…»، آمبولانس، مرکز روانپزشکی، کنترل قفسه‌ى داروها، قرص‌ها، صدای مریض توی خانه و رد خون روی زمین که نمی‌دانم از دست مادرش بود یا پای من.

اورژانس همیشه کثافت است، چون بیمارستان همیشه کثافت است، چون بیشتر آدم‌هایی که درش کار می کنند کثافتند. حالا فلانی دستم را گرفته بود. «نمی‌مانم، نمی‌مانم اینجا.»، «اگر بمانم بدون تو تا صبح دق می‌کنم اینجا.». با هم ماندیم. یک اتاق خصوصی گرفتیم و با خواهرش تا صبح کنارش نشستیم و همدیگر را بغل کردیم و حرف زدیم. لوله لعنتی را در نمی‌آوردند. گفت: «تو از کجا می‌دانی؟» گفتم می‌دانم. دستش را رها نمی‌کردم. دست دیگر را می‌گذاشتم روی پیشانی‌اش. جلوی چشم‌هاش. می‌خوابید، بیهوش می‌شد، به هوش می‌آمد، بالا می‌آورد، زیر دستگاه تب می‌کرد، گریه می‌کرد، می‌خندید.

کمی اوضاع آرام‌تر شد. رفتم توی حیاط، فریاد‌های تحقیر‌آمیز: «دفعه بعد قرص برنج می‌خورم، اگر بروی می‌میرم.» شب شده بود. تابستان در شب‌ها مهربان‌تر است. از آسمان تشکر کردم، دلم می‌خواست دکترها و پرستارها را بغل کنم. یک نفر مرده بود. توی حیاط بیمارستان گروهی از آدم‌ها زار می‌زدند. من هم شروع کردم گریه کردن. نرم نرم. چیزی در من می‌جوشید مثل یک خستگی میل به مرگ، درست وقتی دست کسی را گرفته‌ای و می‌گویی بمان. تو بمان، این قدر سرک نکش پشت دیوار مرگ که همه‌مان این قدر باهاش گلاویزیم.

یک گریه‌ی آرام رضایت‌بخش بود شاید، با آن سیاهی هم نبود. به صبر کردن فکر می‌کردم. وقتی تمام دنیا می‌گفتند برو. حماقت نکن. ماندم.

بعضی تصمیم‌ها این جوری‌اند. اگر در تمام زندگی تان طعم موفقیت را نچشیده‌اید، یا مثلا در قبولی کنکور بوق‌سال قبلتان خلاصه می‌شود، به چیزی نیاز دارید که اسمش امید است. در میان همه‌ى بی قراری‌ها و یاس‌ها، وقتی اندوه همه‌ی کلیدهای رهایی را بسته است، وقتی صدای مرگ از همه‌ی صداها بلندتر است و زور بی‌رمقی به همه‌ی زورها می‌چربد. همه‌ی دنیا می‌گویند نمی‌شود. اما می‌شود. مثل آن روز برای من، که پله‌ها را بالا رفتم بعد از یک ردیف پله‌ی کثیف، نشستم پیش فلانی و دستش را گرفتم. قبل از آن که تابستان آتشی دوباره به جان هر دومان بزند.

اما هزار آتش دیگر هم اگر بود، میراث صبر و امید و انتظار در آن میانه‌ى تابستان، دو دست بود که همدیگر را تا صبح می‌فشردند. انگشت‌های گرم. چشم‌های روشن.

 

 

به تعداد تمام آدم‌ها

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

صبح

به تعداد تمام آدم‌ها از عدالت تعریف وجود دارد، که این تعاریف هم بسته به نوع حال و هوا و موقعیت اجتماعی و روحی و هزار دلیل دیگر برای یک نفر متفاوت است. مثلاً تعریف عدالت برای یک کارمند با یک رئیس متفاوت است. حالا همان کارمند چند سال بعد که رئیس می‌شود باز هم تعریف خودش با تعریف سال‌ها پیش‌اش در باب عدالت متفاوت خواهد بود. اینکه من نوعی امروز حالم بد است و به زمین و زمان گیر می‌دهم و هر چه فحش دارم نثار زمین و زمان می‌کنم تعریفم از عدالت با روزی که سرخوش و مست گوشه‌ای لم داده ‌ام و آفتابی سرخوشانه روی قهوه‌ام افتاده، خب فرق دارد دیگر.

برای من اما تعریف از عدالت آن روزی‌ست که برای یکی از اقوام که یادم نمی‌آید اصلاً که بود، دور بود یا نزدیک، زن بود یا مرد. اما مرده بود و ما برای خاک‌سپاری‌اش رفته بودیم. ‌تابستان بود. آفتاب عقده‌وار می‌تابید و می‌سوزاند در آن دشت برهوتِ پر از قبر و خاک و مرده. عرق از سر و روی زنده‌ها می‌ریخت. ما پشت در غسال‌خانه منتظر فامیل فوت‌شده‌مان بودیم. دسته دسته مرده می‌آمد و می‌رفت. زن‌ها و مردها پشت‌شان می‌دویدند. مرده را زمین می‌زند، نماز میت می‌خواندند و باز بلندش می‌کردند و وردی می‌خواندند و راهی گورستان می‌شدند. این وسط یک عده گریه می‌کردند، یکی غش می‌کرد، یکی به صورتش می‌زد، یکی می‌خندید، یکی هم زیر چشمی یکی دیگر را می‌پایید. اما آن روز لای این همه مرده، بچه کوچکی آمد. هنوز بدن نحیفش زیر آن پارچه‌ی سفید یادم مانده. کوچک بود، خیلی کوچک، آنقدر کوچک که ترحم‌برانگیز. از غسال‌خانه که آوردنش جمعیت پشتش هجوم آورد. گذاشتنش زمین، تا نماز برایش بخوانند. مادرش رویش افتاده بود. بلند نمی‌شد. به زمین و زمان فحش می‌داد. انتقام مرگ فرزندش را داشت از کائنات می‌گرفت انگار. اطرافیانش محکم گرفته بودنش، یکی می‌گفت: کفر نگو، یکی می‌گفت: خاک سرد است، یکی می‌گفت: خدا بهت صبر بده، یکی دیگر هم می‌گفت: دامنت سبز شود. مادر اما افتاده بود روی بدن بی‌جان فرزنده‌اش. گوشش به هیچ چیز بدهکار نبود. فحش می‌داد. می‌گفت عدالتت را قبول ندارم، می‌گفت این عدالت نیست. داشت با خدایش درد و دل می‌کرد. در و دل که نه بیشتر بازخواست‌اش می‌کرد.

غم‌انگیزترین تعریف عدالت همان بود که آن روز دیدم. مادری که فرزندش را از دست داده بود و به کائنات بد و بی‌راه می‌گفت و عدل الهی را مسخره می‌کرد. این شاید صریح‌ترین بی‌عدالتی‌ای بود که تا به حال دیده بودم.

به فريادم برس

«ترس»

نیمروز

وقتی اسم ترس میاد من خودم رو مریضی می‌دونم که نیاز به درمان داره ولی حتی از صحبت کردن راجع بهش هم می‌ترسه و واهمه داره، هی نوشتن راجع بهش رو انداختم عقب، ولی حالا می‌گم.

از زمانی که مادر شدم خیلی مطالب تربیتی مربوط به بچه‌ها رو می‌خونم، حالا درست یا غلط. چند وقت پیش توی یکی از این صفحه‌ها دیدم که نوشته بچه‌ها بین سن چهار تا دوازده سالگی با ترس از مرگ مواجه می‌شن و بهترین کار اینه که توی صحبت‌هاتون هی به این اشاره کنید که تا سال‌های سال زنده‌اید، مثلا وقتی عروسی بچه‌هات شد، یا وقتی شدی همسن الان من با هم هی برنامه می‌ذاریم می‌ریم مسافرت و … اونقدر اینها رو تکرار کنید تا این مقطع زمانی بگذره و ترس کودکتون از بین بره.

در مورد خودم یادمه هنوز مدرسه نمی‌رفتم که به مرگ فکر کردم، شبا از خواب می‌پریدم و فقط آغوش مادرم و نفس کشیدن و بالا پایین رفتن سینه‌ش آرومم می‌کرد، بعدها که مدرسه رفتم، سیستم گوه آموزشی که پر از بهشت و جهنم بود باعث وحشت من شد و این موضوع که اگه کار بد کنی به بدترین مرگ می‌میری و خدا دوستت نداره و هزاران سال تو برزخ می‌مونی تا مدت‌ها تمام فکر من رو گرفت. بعد هم نوبت رسید به زمانی که به بابا می‌گفتم توام میمیری و اونم می‌گفت «همه می‌میرن، عمر دست خداست، هرچی خودش صلاح بدونه، امروز یا بیست سال دیگه» وحشت من بیشتر می‌شد.

امروز که اینجا ایستادم ترس من بزرگ‌تر و شدیدتر شده، به جایی رسیدم که فکر مرگ رو از سرم خارج می‌کنم ولی شب‌هایی که خوابم نمی‌بره این فکر اونقدر با سماجت توی ذهنم وول می‌خوره که نفسم تنگ می‌شه، حتی گاهی دچار تشنج می‌شم و مثل دیوانه‌ها هی محکم می‌زنم توی سرم به حساب خارج کردن این فکر و گاهى جيغ مي‌كشم. وقتی دوستام مادر و پدرشون رو از دست می‌دن تا هفته‌ها زندگی من جهنمه و زار می‌زنم که مبادا مامانم بمیره، نکنه بابام بمیره… ای وای ای وای… و بعضی اوقات اونقدر بهم می‌ریزم که می‌گم کاش می‌شد زودتر بمیرن تا من توی جهنم این افکار و این بهم‌ریختگی نمونم، و بعد باز پشیمون می‌شم و می‌گم خدا نکنه، اگه بمیرن من چکار کنم؟

بزرگترین ترس من مردنه، بزرگترین ترس من شنیدن خبر مرگ نزدیکانمه و بعد از این همه سال من هنوز درمانی براش پیدا نکردم.

ما یک قبیله‎ایم

«سرای سالمندان»

باغچه‌ی همسایه: از وبلاگ دو ققنوس روی کاناپه

مادربزرگم مریض بود. خیلی. کار کشید به جایی که با دو تا دختر کنارش و پرستار توی خونه هم نمی‌شد ازش نگهداری کرد. بیمارستان جای مناسبی نبود وقتی کاری ازشون برنمی‌اومد و اذیت می‌شد. جایی برای نگهداری بیماران مسن وجود داشت که حرفه‌ای برای این کار تاسیس شده بود. چاره‌ای نبود.

دو تا بچه داشتم دو سال و نیمه و شش ماهه. احساس می‌کردم دارم غرق می‌شم. سعی می‌کردم به مادرم قوت‌قلب بدم که مگه چند وقت توانایی داری؟ نمی‌تونی!… مادری که به دلایل دیگه در شرایط روحی خوبی نبود. مادرم رو دوست داشتم خیلی خیلی زیاد و عاشق مادربزرگم بودم. اصلا انگاری مادربزرگ مادر بود و مادر خواهر.

گفتن مامانی جوراب و زیرپوش می‌خواد. رفتم براش نخی رنگی خریدم و دونه‌دونه براش اسمش رو دوختم. گریه کردم و دوختم. بعد چیزهایی شنیدم که زانو زدم و به درگاه خدا دعا کردم. خدایا ببرش. بیشتر از این اذیتش نکن. و بعد غرق شدم. جوری غرق شدم که هنوز بعد دوازده سال جنازه‌م روی آب نیومده. انگار کن من تصمیم گرفتم و من عمل کردم و من خواستم. تمام.

هنوز در مورد مامانی نمی‌تونم حرف بزنم. کار از بغض و گریه می‌گذره. خفه می‌شم اصلا.

من می‌دونم که خیلی‌ها نمی‌تونن. نه از نظر مالی نه جسمانی و نه روحی. هیچ‌کس رو بابت اینکه نمی‌تونه و یا حتی نمی‌خواد از بزرگ خانواده‌ش نگهداری کنه سرزنش نمی‌کنم. هیچوقت. اما من به خانواده اعتقاد دارم. برخلاف اونچه که در بچگی و جوانی فکر می‌کردم به گرد هم زندگی کردن نسل‌ها معتقدم.

جنین، موجود جان‌دار

«سقط جنین»

پیش از ظهر

شنیدیم که دوستی بعد از هشت سال انتظار حامله شده است. شیرینی گرفته و برای چشم‌روشنی به خانه‌اش رفتیم. اما به جای شادی با گریه و پریشانی اهل خانه روبرو شدیم. آخر بچه سقط شده بود. هر کسی سعی می‌کرد به گونه‌ای پدر و مادر را تسلی دهد.

دوستمان با غم و حسرت گفت‌: «‌جنین موجود زنده‌ای است که در رحم مادر ‌‌زندگی را شروع می‌کند و از همان لحظه اول آغاز زندگی با اعتماد به مادر ‌‌به او می‌چسبد. وقتی به سونوگرافی می‌روی‌، روی صفحه مونیتور جسم آرامش را در آغوش گرم و بی‌دردسر مادر می‌بینی. چه راحت و آسوده داخل رحم مادر ‎‌لم داده و برای خودش پادشاهی می‌کند. گویی که امعا و احشای مادر‌ ارث پدری‌اش است. از تماشای بزرگ شدن لحظه به لحظه‌اش لذت می‌بری. اول به اندازه عدس است‌. سپس تبدیل به لوبیا چیتی می‌شود. هفته دوازدهم به پروانه‌ای می‌ماند که هوای پرواز دارد‌، اما تنها قدرت یک میلی‌متر پریدن را دارد. به زحمت تشخیص می‌دهی و از شادی پر درمی‌آوری. برایش نقشه‌ها داری. برای تهیه لباس و کمد و رختخواب و اسباب‌بازی‌‌ بچه به این فروشگاه و آن فروشگاه سر می‌کشی. دلت می‌خواهد برایش بهترین‌ها را تهیه کنی. اسمش را انتخاب می‌کنی. آنگاه شبی خونریزی و درد‌ خوابت را پریشان می‌کند. سراسیمه به بیمارستان می‌روی‌. به اتاق عمل می‌برند و بیهوشت می‌کنند. بعد از اینکه به هوش می‌آیی احساس می‌کنی که شکمت خالی شده است. خبر می‌دهند که پروانه کوچولویت پرواز کرده و رفته است و دکتر دلداری‌ات می‌دهد که خدا را شکر کنید‌. اگر زنده می‌ماند ناقص‌العضو می‌شد. شاید خدا خواست که پروانه کوچولویم‌، بدون اطلاع من پر کشیده و برود. چون اگر در اختیار خودم بود ‌‌هرگر راضی به سقطش نمی‌شدم.‌»

عذر جنینی که با استناد به دلایل پزشکی سقط می‌شود‌ موجه است. اما مادر و پدری را که بعد از نطفه بستن در صدد راه چاره برای از بین بردن موجود معصوم هستند را نمی‌فهمم.

بدرود عزیز نادیده

«سقط جنین»

سپیده‌دم

مهمان‌های کوچولوی زندگی خیلی شیرین و خواستنی‌اند ولی گاهی که شرایط پذیرایی مهیا نیست باید پس‌خواندشان. گاهی ناخوانده‌اند و مادر پدر به هر دری می‌زنند نمی‌توانند شرایط را مهیا کنند، گاهی هم با اینکه دعوت شده‌اند بهتر است نیایند. بلاخره سیب زندگی تا به زمین برسد هزار چرخ می‌خورد و همیشه باید جا برای تغییر تصمیمات گذاشت.

مهمان کوچک زندگی قرار نیست در هر شرایطی بیاید و مانند ما تحمل کند. هنوز دنیای ما آنقدر که باید مهربان نشده که بتواند تازه‌واردها را هرجور که هستند بپذیرد. دنیا برای مایی که به ظاهر سالم و معمولی و بزرگ هستیم گاهی تلخ و سخت و تحمل‌ناپذیر می‌شود، چه برسد به آنکه برای حیاتش تا مدتی و یا تا همیشه نیاز به دیگری دارد. نه اینکه دنیا برای آنها جا نداشته باشد، البته که وظیفه تک‌تک ماست که کمکشان کنیم ولی وقتی می‌توان از زجر و رنج یک موجود زنده قبل از به دنیا آمدنش جلوگیری کرد، چرا دریغ کنیم؟ چرا به این دنیا قدم بگذارد که هم خودش و هم ما غم دلمان چند برابر شود؟ گاهی در جوابت می‌گویند در دلم تکان‌خورد و تا فهمیدم موجودی درونم است جانم برایش در می‌رود دلم نمی‌آید، نتوانستم. ولی به این فکر نمی‌کنند با آمدن همین جگرگوشه، خودش بیشتر از همه زجر خواهد کشید و باید هر روز شاهد دردش باشند. به جای یکبار درد کشیدن از پس فرستادن نادیده باید یک عمر غصه دردهایش را بخورند. این چگونه محبتی‌ست که چون الآن خودشان دلبسته‌اند، طفلک باید عمری نیازمند باشد؟!

گاهی نیز از خدا می‌ترسند. اگر بحث آفرینش و امتحان الهی و اینهاست که گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری. اگر هم بحث قهر خداست که خدای به این لوسی نوبر است. خودش در آفرینشش دستش خط خورده، بعد به جای پاک کردن و با دقت بیشتر نوشتن، قهر می‌کند.

ناتوانی دست‌های سیمانی

«وقتی کم می‌آوریم»

سحرگاه

مادرِ «س» حالش بد است، فاصله محل زندگی «س» تا خانه‌ی مادری  حدود ۱۷۰۰ کیلومتر است. «س» نگران است، به «س» می‌گویم هیچ فردی، هیچ کاری نمی‌تواند انجام دهد، فقط باید منتظر باشی تا خبر برسد! خبر تمام شدنِ زندگی یک انسان! بهتر است مثل یک انسانِ مجبور عمل کنی!

من وقتی با خبرِ مرگِ پدرم مواجه شدم، کم آوردم… چه کردم؟ ابتدا فرافکنی کردم گفتم الکیه! مگه میشه؟ دارن با من شوخی می‌کنن… می‌خوان همه دور هم جمع بشیم… ولی دروغ نبود، راست بود… در مرحله بعد، ادایِ یک انسان قوی را درآوردم، تظاهر کردم که نمی‌ترسم، بارها گفتم که اشتباه کردم که پزشکی قانونی و غسالخانه نرفتم… گفتم دلم نمی‌خواهد در مراسم قبل از خاکسپاری باشم، از خانه پدری همراه جنازه نرفتم، یک راست رفتم سرِ قبرِ خالی نشستم… گریه نکردم، مراقب خواهرم بودم… جنازه را که آوردند درون قبر بگذارند جیغ نزدم، آرام آرام گریستم، حواسم به خواهرم بود… وقتی می‌خواستند صورتِ پدر را باز کنند رفتم عقب… نمی‌خواستم صورتِ پدرم را ببینم…

مراسم تمام شد، می‌گویند خاک سرد است اما به نظرم این هم دروغ است، زندگی ادامه دارد، مهمانی‌ها و شادی‌ها هم هستند اما میزان لذت از زندگی تغییر کرده است… این روزها چه می‌کنم؟ گاه و بیگاه گریه می‌کنم با دلیل و بی دلیل! گاهی سر کلاس، به بهانه‌ی پاک کردن تخته رویم را به تخته می‌کنم و اشک‌هایم را پاک می‌کنم.

دور 

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

صبح

‎از دور صدای شیون می آمد. گوشه‌ای ایستاده بود. گوشه‌ای دور از همه. گوشه‌ای زیر سایه گاهی دورتر. همه دور مرده جمع بودند. همه خاکی شده بودند. همه شیون می‌کردند. یکی جیغ می‌کشید. یکی غش می‌کرد. یکی را با زور از قبر بیرون می‌کشیدند. یکی را از روی مرده کنار می‌زدند. روی صورت یکی آب می‌ریختند. زیر بغل یکی را می‌گرفتند. یکی را به آرامش دعوت می‌کردند. هر کس با عربده‌های بیشتر، با شیون‌های از ته گلوتر، با فریادهای بلندتر سوگواری‌اش را نشان می‌داد. او اما گوشه‌ای ایستاده بود، زیر سایه‌گاهی و گاهی اشک‌هایش را پاک می‌کرد.

‎گفته بودند آبروی‌مان رفته. گفته بودند مادر را آخر تو دق دادی. گفته بودند حتی برای چند ساعت هم نتوانستی حرمت نگه داری. گفته بودند‌، گفته بودند، گفته بودند‌.

‎پسر بزرگ خانواده بود. یک خانواده چهار نفره. دو خواهر و یک برادر دیگر داشت. اطرافیانش همیشه می‌گفتند ساز مخالف می‌زند. که سازش ناکوک نبود. که سازش مخالف نبود. که فقط کمی متفاوت‌تر بود. سال‌ها مسیر خودش را رفته بود. وارد هیچ جریانی نشده بود. زندگی خودش را داشت. ساده، بی‌غل و غش، معمولی.

‎مادرشان مرده بود و او چنین سوگواری می‌کرد. خواهرها زیر لب پچ‌پچ می‌کردند، دامادها از آبروی رفته‌شان می‌گفتند، و برادرش به حق خاک مادرش نفرینش می‌کرد. می‌گفتند چرا مثل ما نیستی؟ چرا مثل ما سوگواری نمی‌کنی؟ چرا با آبروی مادرمان بازی می‌کنی؟ چرا خودت را انگشت نما می‌کنی؟

‎او اما کاری نکرده بود. او متهم به کار نکرده بود. تمام این سال‌ها متهم به کار نکرده بود. فقط چون متفاوت‌تر فکر می کرد.

‎حالا هم گوشه‌ای ایستاده بود، زیر سایبانی و یاد مادرش بود. یاد لحظه آخری که دستش را گرفته بود. یاد آخرین خنده‌اش. یاد آخرین جمله‌ای که گفته بود. یاد تمام این سال‌ها که پرستارش بود و با هم گذران زندگی می‌کردند. یاد تمام لحظه‌های مشترک‌شان افتاده بود و آرام‌آرام می‌گریست. یاد چادر سیاه مادرش، وقتی باد می‌آمد و چادر‌های مشکی زن‌هایی که دور قبر ایستاده بودند، تکان‌تکان می‌خورد و او یاد سالهای دوری افتاد که پسربچه کوچکی بود و چادر سیاه مادرش را گرفته بود و همیشه فکر می‌کرد در این خیابان‌ها، در این کوچه‌ها، بین این همه آدم، یک روز بلعیده خواهد شد.

‎همه زیر چشمی نگاهش می‌کردند و چیزی می‌گفتند. همه دور شدند. همه رفتند. خواهرزاده‌اش دویده بود و گفته بود: ” دایی جون مامان میگه نمی‌آیید؟”
‎- نه، دایی، شما برید.
– ‎دایی جون، مامان میگه خوبیت نداره جلوی مهمان‌ها پسر بزرگش نباشه.
– ‎دایی جون گفتم برید خودم میام.

‎حالا تنها شده بود. کنار مادرش نشسته بود. به خاک تازه‌اش زل زده بود.

رود گوشه‌ای دور و تنها بمیرد

«تنهایی»

بامداد

من آدم تنهایی هستم. حرف امروز و دیروزم هم نیست. همیشه همین طور بودم. تا جایی که یادم میاد هیچ‌وقت میونه خوبی با مهمونی و عروسی و جاهای شلوغ نداشتم و هیچ‌وقت از اون دسته آدمایی نبودم که دوستای زیادی دارن و پایه اصلی دورهمی و مهمونین. من همیشه یه تعداد خیلی محدود دوست داشتم که در کنار اون‌ها احساس آرامش می‌کردم و هر وقت هم که فکر می‌کردم این آرامش داره از بین میره یا داره آلوده به اختلاف نظر و جر و بحث می‌شه، از همون تعداد محدود هم فاصله می‌گرفتم.

من زیاد دلم واسه بیرون رفتن از خونه تنگ نمی‌شه. می‌تونم روز و روزها توی خونه بمونم و دلم هم نمی‌گیره. ربطی به اینترنت و بازیای امروزی هم نداره. یعنی اونوقتا که من جوونتر بودم اصلا اینترنتی وجود نداشت. روزای عادی کار می‌کردم و درس می‌خوندم، روزای تعطیلی هم دنبال کارای شخصی خودم بودم. اما اگه فضای بیرون جوری نبود که دلچسبم باشه، بدون هیچ دلتنگی و ناراحتی توی خونه می‌موندم و سرم گرم کتاب خوندن و فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن بود. با این اوصاف شاید براتون عجیب نباشه که بگم من در تمام عمرم هرگز دهه محرم از خونه بیرون نرفتم مگه به ضرورت. یعنی تا حالا سابقه نداشته که من برای دیدن سینه‌زنی بیرون برم یا توی هیئت و مراسمی باشم. اینو به خیلیا که می‌گم تعجب می‌کنن. اما خب این جوریه.

خیلی دلم می‌خواد واسه سال‌های بعد که پیرتر می‌شم، بتونم برم یه جای ساکت و آروم، مثلا توی یه ده خلوت زندگی کنم. زیاد نگران رفت و آمدم نیستم. با خودم فکر می‌کنم دو هفته‌ای، ماهی یه بار میرم شهر و خریدامو می‌کنم و برمی‌گردم. دوست ندارم خونه‌م پاتوق بشه، یه جوری که مثلا آخر هفته از شدت شلوغی و تردد مهمونا نتونی نفس بکشی، اما بدم نمیاد همیشه یه اتاق حاضر و آماده واسه یکی دو تا مهمون داشته باشم. به نظرم خیلی خوبه که گاهی مهمونی که روحیاتش مثل خودمه برای دیدنم بیاد.

من تنها زندگی می‌کنم. یعنی مرد خاصی توی زندگیم نیست. هیچ برنامه‌ای هم برای وارد کردن مردی به زندگیم ندارم. خوشحالم، راحتم، تنهایی اذیتم نمی‌کنه. یه زمانی خیلی دلم می‌خواست با یکی آشنا بشم. اما الان دیگه نه. نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد یهو… اما بابت حال و روزگار الانم خیلی هم خوشحال و شکرگزارم و فکر می‌کنم دیگه حوصله زندگی مشترک داشتن رو ندارم. دیگه توی سنی نیستم که بتونم خودمو با یه آدم دیگه سازگار کنم. اونقدر بدبختی کشیدم که دلم بخواد همین چهار صباح باقیمونده عمرم، همون جور که دلم می‌خواد زندگی کنم.

همه اینا رو گفتم، اما اگه شما منو از نزدیک دیده بودین حرفامو باور نمی‌کردین. من آدم خوشرو و خونگرمی هستم و تقریبا همیشه لبخند به لب دارم. با همه شوخی می‌کنم، خوش صحبتم. توی کارهای گروهی آدم موثری هستم و تمام تلاشمو می‌کنم که باری به دوش کسی اضافه نکنم. هیچکس نمی‌دونه من با اون همه منش اجتماعی که از خودم نشون میدم، چقدر عاشق تنهایی‌های خودمم.

تلنگر

«خودکشی»

از میان نامه‌های رسیده: هانا

تک تک موضوعات وبلاگ برای من همراه با تجربه دردناکی بودن و هستن.

یک: هفت هشت سالم بود، بهمون تلفن کردن و گفتن زن‌دایی خودکشی کرده، کمتر از یک سال از ازدواجشون می‌گذشت، زن_ تنها که یک ماه بود بچه‌دار شده بود، بچه رو خوابونده بود و سر فرصت یه طناب از سقف آویزون کرده بود و تمام، وقتی بهش رسیده بودن که دیگه نفس نمی‌کشید… هنوز تصویر اون اتاق بزرگ و خالی جلوی چشمای منه که تو عالم بچگی طناب دار رو تصور می‌کردم و اشک می‌ریختم.

دو: دخترک هفده ساله بود، با نامادری‌اش همیشه درگیر بود و دعوا داشت، به من نزدیک بود خیلی، قرار بود برای تولد سیزده سالگی ام با هم جشن بگیریم. پدر دختر بهش قول داده بود که اگه اون سال خرداد ماه تو امتحانات دبیرستان قبول بشه هرجا بخواد تابستون می‌تونه بره، قرار شد با یکی از اقوام مشترک و نزدیک به هر دومون یه سفر یک روزه بریم. خوشحال بودم، اصرار کردم که بیاد، گفتن باید از نامادری‌اش اجازه بگیریم، با ذوق و شادی رفتیم دنبالش، پدر و نامدری اومدن جلو در، به پدرش گفت تو بهم قول دادی، پدر گفت برو، نامادری پرید و با چند تا فحش کشیدش تو و نذاشت بیاد. دخترک خورد شد. ما رفتیم، دخترک آروم خزیده بود تو پارکینگ و برای اینکه بقیه رو بترسونه یه کم بنزین ریخته بود رو موهای بلندش و کبریت کشیده بود. دو هفته با سوختگی بیست درصد بستری شد و بعد تمام. از غصه زشت شدن صورتش رفت، از غصه تمام لبخندهای نداشته و تمام تهمت‌های ناروای نامادری. و در آخر براش خوندیم: خنده‌های بچه‌گونه به دلم شد آرزو…

آدما گاهی اونقدر پر میشن که با یه تلنگر تموم میشن .. کاش تا اونجا که میشه نذاریم آدما به نقطه تموم شدن برسن…