برچسب: مادر

جهان من را مادرم ساخت!

«موفق شدن، جایی که همه گفتند غیرممکن است»

نیمه‌شب

بستگی دارد جهانت را چه کسی ساخته باشد و چگونه؟ بستگی دارد که سرچشمه افکار منفی را چقدر جدی گرفته باشی؟ بستگی دارد چقدر وابسته به این باشی که چیزی بهت بگویند یا نگویند؟ و البته به زمان و سن پرداختن به این مقوله هم بستگی دارد. مثلاً من در دوران و شرایطی بزرگ شدم که به ناچار اولین و حساس‌ترین آموزشم، تفکیک خودی و غیرخودی بود.

آموخته بودم که ضمن حفظ اصل راستگویی، موقعیت را تشخیص داده و متناسبش رفتار کنم یا حرف بزنم. همه آنچه در محیط غیرخودی به من منتقل می‌شد را به خودی‌ها منتقل می‌کردم و با مشورت خانواده خوب‌هایش را دستچین می‌کردیم. ولی در مقابل غیرخودی‌ها خیلی ناخن‌خشک بودم، با مقاش هم حرف از دهنم در نمی‌آمد. هرچند چنین محیطی برای رشد یک کودک بسیار تاسف‌آور است، ولی من اول جمله‌ام متاسفانه ننوشتم؛ چون برای من تبدیل به فرصت شد. بنابر خاصیت غیرخودی بودن، هر آنچه را که در جامعه غیرخودی‌ها نمی‌پسندیدم، یا خانواده تشخیص می‌داد که برای من غیرضروریست بی‌هیچ ناراحتی و چک و چانه‌ای حذف می‌کردم و یک گوشم در بود و دیگری دروازه.

از این رو اجبارهای بی‌منطقش، دینداری پرآلایشش، نمی‌توانی و نمی‌شود و نکن‌هایش را، همه را دور می‌ریختم. اوایل مادرم برایم تفکیک می‌کرد و چرایی‌اش را توضیح می‌داد، ولی کم‌کم خودم راه و چاه دستم آمد. تا جایی که بعضی از بکن‌نکن‌های مادرم را هم دور می‌زدم و می‌دانم که این هم جزیی از همان برنامهٔ نامحسوسِ قدرت‌بخشی در تشخیص و مقابله‌ای بود که از کودکی‌ام، مادرم آغاز کرده بود. البته که آدم گاهی ناامید می‌شود، خسته می‌شود، می‌بُرد یا حتی وسط کار تصمیم می‌گیرد که از اساس شروعش اشتباه بوده، ولی این‌ها با تاثیرپذیری از موانع جهان بسیار متفاوت است. بنابر آمیزه‌های جهان من نباید به کلیشه‌های جامعه توجه کنی. هیچ مهم نیست که من را در چه قالبی می‌پذیرد یا کدام کارم را برمی‌تابد، من کار خودم را می‌کنم. وقتی می‌دانم عملم منافاتی با اخلاق و انسانیت ندارد، حتی برای قانون‌های ناعادلانه هم تره خرد نمی‌کنم. فقط و فقط یک حلقه آویزه گوشم دارم که «نمی‌توانم و نمی‌شود، نداریم» و بس.

عدالت

«درک ما از عدالت در تقابل با واقعیت جهان»

مهمان هفته: مهرداد میرهادی

بعد از خواندن نوشته‌های سردر مغازه‌ها و در و ديوار، طبق روال عادی کودکی، نوبت به سوال پرسيدن در مورد مجسمه‌ها رسيد. دو مجسمه مقابل ساختمانی بزرگ در بلوار کشاورز بود که بعدها به حياط موزه هنرهای معاصر منتقل شد. آنان را بر روی زمين خوابانيدند و با برزنت پوشاندند تا ايستاده و عريان بی‌ناموسی نکنند. گرچه اگر درست خاطرم باشد برگی نيز بر جاهای نامناسبش جوش دادند. بهر حال آن دو سمبل کار و تلاش بودند و مشغول چرخاندن چرخی عظيم و کاشتن و … اما کمی هم برخی را به ياد قرمزی داس و چکش می‌انداخت و يا شايد برابری مرد و زن را کمی زياد غلو ميکرد. ايراد زياد داشت خلاصه. القصه کارگران چپی در موزه ابدی آرام گرفتند.

ديگری مجسمه مدرنی بود که شبيه شعاع نور ساخته شده بود و شکلی استوانه‌ای داشت. اين يکی را نه کسی زياد انرژی گذاشت که من بفهمم و نه خودم زياد پا پی شدم.

اما مجسمه بانوی عدالت کاملا برای کودکی من بحث‌برانگيز بود. سوالاتم پدرم را ديوانه کرد: چرا اين خانم شمشير دارد؟ چرا چشمانش بسته است؟ چرا ترازوی علی خياری* دستش است؟ چرا اصلا اين مجسمه اينجا است؟ آیا يک مجسمه عين همين برای مردها هم هست؟ چرا نيست؟…

شايد فکر اوليه جدایی پدرم از ما، همان لحظه شروع شد. نمی‌دانم.

بعدها فهميدم که آن خانم اصلا نمی‌بیند که بخواهد حکم دهد. فهميدم شمشيرش برای خرد کردن خيارهایی است که علی خياری با ترازو می‌کشد و می‌فروشد. فهميدم ترازويش هم دقيق است برای فروختن خيار. و  فهميدم خانم علی خياری مدت‌هاست که کور است. سال‌ها قبل از ازدواج با علی خياری و آن زمان که اسمش فقط علی بود، بدون خيار.

پدرم اما عاقبت به خير شد. از ما که جدا شد ديگر به سوالات بی سر و ته هيچکس پاسخ نداد. مثل يک مرد واقعی. اما مادرم طفلک ماند و تمام سوالات را پاسخ گفت. حتی آنان را که تاريخ به زشتی و بی‌عدالتی در برابرش نهاد. او تمام را پاسخ داد، در حالی که به عدالت سخن می‌گفت، چشمانش بسته بود و هيچکس درونش را نديد. اما همه شمشير عفتش را می‌ديدند که از رو بسته بود.

 او يک زن بود؛ قدبلند و زيبا، مانند يک مجسمه اسطوره‌ای.

 

 

* فروشنده محلی خيار در محله سرچشمه معروف به علی خياری.

از مهرداد میرهادی بیشتر بخوانید: بطری

زندگی‌ها، شرایط و امکانات متفاوت

«حدود وظایف محوله به زنان»

شامگاه

«تو یه زن صرفا مصرف‌کننده‌ای که هیچ هنری نداره. چند تا رمان خوندی و ادعای کتابخونی هم داری، تو حتی عرضه تربیت بچه‌ت رو هم نداری.»

این یکی از جمله هاییه که تو هشت سال زندگی مشترک مدام تکرار می‌شد وبعد از سه سال زخمش هنوز خوب نشده. من باج زیاد دادم هم تو زندگی مشترک نافرجام خودم، هم در زندگی با پدر و برادرهام. تو زندگی خودم همسرم ذهنیتش واقعا همین بود و وسط دعوا اداش می‌کرد، این که من زنی هستم که عرضه‌ی هیچ کاری رو ندارم و عرضه‌ی کار منظورش فقط کار بیرون از خونه بود. ما وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم در این مورد به توافق رسیده بودیم و ترجیح همسرم هم این بود که بعد ازدواج من بیرون از خونه کار نکنم، البته تا وقتی که خودم می‌خوام. باید بگم همه­‌ی زنهای خانواده‌شون بی­‌سواد و البته بسیار کدبانو بودند از هر لحاظ.

این تصمیم من برمی‌گشت به زمان کودکیم وقتی که هنوز مدرسه نرفته بودم و مامانم هر روز مجبور بود بره سر کار، درحالی که من و برادرم تو خونه تنها بودیم و به شدت از تنهایی می‌ترسیدیم. کودکی ما مصادف با جنگ ایران و عراق بود. وقتی شهر ما هر روز بارها بمباران می‌شد من و دو تا برادر دیگه‌م همیشه تو خونه تنها بودیم من پنج ساله و برادر کوچکترم فقط سه سالش بود. خاطرات اون روزا رو هیچ وقت یادم نمیره، بعدها قسم خوردم هیچ وقت بچه­‌م رو تنها نذارم و نذارم وضعیتی مشابه رو تجربه کنه.

من زندگی مامانم رو دیدم که در خستگی گذشت. شغل پرمسئولیت مدیریت مدرسه و هم زمان داشتن سه بچه با فاصله سنی کم از مادرم زنی فرسوده ساخت که هزار تکه شده بود و پدرم فقط قسمت اندکی از این مسئولیت رو باهاش شریک شده بود. مامانم مجبور به دوندگی بودن تا پدرم با ما بدخلقی نکنه. همه چی باید به وقت انجام می‌شد و من همیشه یه سوال تو ذهنم بود، یعنی پدرم خستگی‌های مامانم رو نمی‌بینه و درک نمی‌کنه؟ خیلی وقت‌ها پدرم از ما به عنوان ابزاری برای کنترل مادرم استفاده می‌کرد. ما نقطه ضعف مادرم بودیم، مادرم این روند رو پذیرفته بود در حالی که در خانواده‌ای رشد کرده بود که زن و مرد در اغلب موارد از حقوق یکسان برخوردار بودند و این روشنفکری در یک خانواده دهه بیست هنوز بسیار عجیب و غیر قابل باور به نظر می‌رسه.

برای کمک به مادرم من خیلی زود سعی کردم قسمتی از مسئولیت‌هایش رو در خونه به عهده بگیرم و کمی از فشارش کم کنم، تا بلکه بتونه نفسی تازه کنه. جالب اینجاست چون مادرم حقوق می‌گرفت، پدرم قسمتی از حقوقش را برای خرج خانه از او می‌گرفت و بقیه پولش برای ما خرج می‌شد. من هیچ وقت جرأت درخواست پول از پدرم رو نداشتم و هیچ وقت با پدرم به خرید نمی‌رفتم چون می‌دانستم که هرگونه درخواستی با جواب منفی روبه‌رو می‌شود. یادم نمیاد پدرم لباسی یا کادویی برام خریده باشه یا هیچ وقت پول توجیبی، به رسم معمول، به من داده باشه. همه‌ی اینا جزو وظائف مادرم بود.

در زندگی مشترک خودم اما داستان طور دیگری بود. زنانی رو می‌دیدم که بسیار با مادر من متفاوت بودند. آنان حاکمان مطلق قلمرو خود بودند. تمام کارها زیر نظر آنان و با اجازه آنها انجام می‌شد و مردان قدرت هیچ گونه دخالتی نداشتند. آنان در زندگی از امتیازاتی برخوردار بودند که مادرم هیچ گاه آنها را نداشت و من در این میان دچار دوگانگی عجیبی شده بودم.

من دختر مادری مستقل، صبور و سخت‌کوش بودم که به شدت مشتاق مطالعه بود و همیشه‌ی خدا وقت کم می‌آورد، مادری که سعی می‌کرد من هم مثل او باشم و بتوانم روی پاهای خود بایستم در عوض زنان خانواده همسرم همه بسیار نازپرورده بودند و ایام به کامشون بود و همیشه ی خدا در اولویت بودند. من نمی‌توانستم تشخیص بدم که آن همه امتیاز چطور و از کجا به آنها تعلق گرفته بود. طبیعتا دراین میان نتوانستم تعادل برقرار کنم بین آنچه که بودم و بر اساس آن تربیت شده بودم و اصول حاکم بر خانواده‌ی همسرم. اگر چه به شدت به آنان غبطه می‌خوردم اما نمی‌توانستم مثل آنها باشم، همچنان که مادرم نبود.

من و مادرم

«نقش زنان در ایجاد شادی»

سپیده‌دم

می‌گویند «زن مایه شادی خانه است.» این جمله را که می‌شنوم ، بی‌اختیار به مادرم فکر می‌کنم. به سرمای سوزان زمستان، به زیرزمین بزرگ و بی‌در و پیکر که آشپزخانه‌مان بود. به چراغ خوراک‌پزی نفتی که بعد از پر کردن نفت و آلوده شدن دست مادر به بوی نفت‌، به شست و شوی دست‌هایش با آب سرد و آه و ناله‌اش از سرمای آب و سرخ شدن و ترکیدن پوست لطیف دستانش می‌اندیشم. وقتی جلیقه نازک و چادر شبش که به کمر می‌ست تا تن و جانش را از سرمای سوزان و هوای سرد زیرزمین حفظ کند یادم می‌افتد، جان و دلم یخ می‌زند.

عصرها که از مدرسه برمی‌گشتیم، با کتری چای تازه دم‌اش بر روی علاالدین و چهره مهربانش روبرو می‌شدیم. با نان و پنیر و چای شیرین از فرزندانش پذیرایی می‌کرد و می‌گفت‌: در این سرما فقط چای داغ به آدمی انرژی می‌دهد. باور می‌کردیم و می‌‌خوردیم و می‌آشامیدیم و سیر می‌شدیم. سپس همگی دور علاالدین نشسته و سرگرم درس و مشق می‌شدیم. در شب‌های طولانی زمستان، پدرم شاهنامه و حافظ می‌خواند و مادرم برایمان پلیور و دستکش و شال و کلاه می‌بافت. او که علاقه زیادی به خوانندگانی چون حمیرا و گلپا داشت، زیر لب زمزمه می‌کرد و بعد از چند لحظه صدایش بلند می‌شد. پدر سر از کتاب برمی‌داشت و گوش به صدای دلنواز مادر می‌داد. بیشتر وقت‌ها ناهارمان آش بود. مادر برایمان از فواید نخود و لوبیا و … می‌گفت و پدر با اشتیاق می‌خورد. ما نیز از پدر یاد می‌گرفتیم که از زحمات مادر سپاسگزاری کنیم.

بعضی شب‌ها بعد از خوابیدن ما دو نفری می‌نشستند و با هم صحبت می‌کردند و نقشه می‌کشیدند. حقوق پدر را مثل گوشت قربانی تقسیم می‌کردند. قسط خانه، پول برق، پول آب، مواد غذایی… در آن دوران بی‌پولی و فقر چه دل شادی داشتند و چه انرژی به ما می‌دادند. پدرم از اینکه درآمدش کم است و نمی‌تواند به ما در بهترین حد خدمت کند شرمنده می‌شد و مادر به او قوت قلب می‌داد که شکمی که با یک لقمه نان خالی هم سیر می‌شود ، غصه‌ای ندارد.

تابستان که می‌شد ، پدر باغچه حیاطمان را بیل می‌زد و می کاشت و مادر از سبزیجات و برگ‌های مو غذا می‌پخت و خدا را شکر می‌کرد. چه مهمانی‌ها و عروسی‌ها که دعوت شد و نرفت، چون لباس مناسب نداشت. پولی برای هدیه دادن نداشت، اما خوشحال بود از داشتن سقف بالای سرش، همسرغمخوارش، فرزندان سالم و با ادبش. از رادیویی که تنها سرگرمی‌مان بود و قصه‌های شبش مهمان بی‌ادعای شب‌های سرد و گرم زندگیمان… بله مادرم مایه شادی خانه‌مان بود. او به ما آموخت که در هنگام فقر و تنگدستی و وجود مشکلات می‌توان شاد بود و از زندگی لذت برد.

اکنون خودم را با مادرم مقایسه می‌کنم. من و مادرم تفاوت زیادی با هم داشته و داریم. من همیشه غمگین و نگران بودم. هیچ  پشت‌گرمی نداشتم. مادرم می‌گفت: «تا زمانی که از ته دل خود را صاجب خانه و زندگیت ندانی، خوشحال و خوشبخت نیستی. تو ازدواج کردی و به خانه خودت آمدی.» اما او نمی‌دانست که به خانه خودم نیامده‌ام. شوهرم معتقد بود که گربه را باید دم حجله کشت. یادش داده بودند که شب عروسیمان دو پای گنده‌اش را روی پاهایم بگذارد. گویا این کار موجب می‌شود که زبان زن از همان شب اول کوتاه شده و مطیع همسر گزدد. و من ساده فکر کردم شوخی می‌کند. دلگیر شدم که دردم آمد. اما وقتی بعدها متوجه شدم که این کارش با هدف بوده، رنج کشیدم. آخر مگر او به هدف برده‌داری زن گرفته بود؟ هر روز بین سخنانش تذکر می‌داد که این خانه، خانه خواهرم است. می‌توانم با یک اردنگی تو را از خانه بیرون کنم، اما خواهرم را نه. تو در این خانه مهمانی. مادرش می‌گفت: «به زن نباید زیاد رو داد که خود را صاحب همه چیز بداند.» گفتند که اگر بچه‌دار شوید اوضاع تغییر خواهد کرد. بچه‌دار شدیم و اوضاع بدتر شد. این بار می‌گفت خانه متعلق به پدرم است. هر وقت بخواهد می‌تواند بیرونت کند.

این چنین بود که اعتماد به نفس، دلگرمی و شادی به کلی از دل و جانم گریخت. دیگر کسی صدای خنده‌های از ته دل مرا نشنید. و روزی از روزها این مهمان خانه همسر، کوله‌بارش را برداشت و رفت تا به همه بگوید که مرد و زن دست در دست هم مایه شادی هستند و یک دست صدا ندارد. زمانی زن مایه شادی خانه است که مرد در فراهم کردن این شادی نقشی داشته باشد.

چشم‌هایم را بستم و خودم را درآغوش مهربانش دیدم

«ترانه درونی»

بعد از ظهر 

فکر می‌کردم به ترانه درونی‌ام، ولی هر چه بیشتر کاوش کردم از خودم هم ناامید شدم و هم حیرتزده. خودم را موجودی شاد و سرزنده می‌شناسم ولی ترانه‌هایی که به خاطرم آمده‌بودند، همگی آکنده از مفاهیم دلتنگی و تنهایی بودند و یکجوراهایی غصه‌دار و همه‌اش آه و وای که چقدر دورم از خانه و یار و دیار.

خب دخترجان چه مرگت است؟ یارت ور دلت، کلید خانه‌ات در جیبت و دیارت هم همانجاست که دلت خوشست. می‌ماند مادرم، آه وااای مادرم بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرها. ول کردم حیرتم را که بیا بنویسیم که خدا، اگر وجود داشته باشد و روزی ثابت شود، ته قلب آیینه‌ست، مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه‌ست، حصار سینۀ مادری که خدای امید است، از همیشه گفتن وقتی که هیچی موندنی نیست، چه کاریست آخر؟!

صد دفعه گفته که در حال زندگی کن، نه در خماری آینده و نه در خواب و خیال گذشته. چشم بسته‌ام رو تو بیا به سپیده واکن … بوی پیرهنت که بیاد لحظه دیدنه… چه لحظه شیرینی ولی حیف که الآن خیلی ازم دورست. چه باک! یادش که ‌آمد غم و غصه را همانجایی که بودند میخکوب کرد، اسمت رو مثل یه غزل عاشقانه می‌گم و مثل مادرم با دستم ژست بشکن گرفتم و نا نای ناااای.

 

مهستی، بیا بنویسیم

بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
بیا بنویسیم روی آب، روی برگ، روی دفتر موج، رو دریا

بیا بنویسیم که خدا، ته قلب آینه‌س
مثل شور فریاد یا نفس، تو حصار سینه‌س
با هم میشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست،
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست

با صدا میام همه جا تو رو می‌نویسم؛
روی آیینه، گریه‌هام؛ گونه‌های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدای نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
بیا بنویسیم روی آب، روی برگ، روی دفتر موج، رو دریا

توی خواب خاک، ریشه ها، موسم شکفتن
همصدای من می‌خونن، وقت از تو گفتن
چشم بستمو، تو بیا به سپیده وا کن،
با ترانه نفسات، باغچه رو صدا کن

با صدا میام همه جا تو رو می‌نویسم؛
روی آیینه، گریه‌هام؛ گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدای نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا
بیا بنویسیم روی آب، روی برگ، روی دفتر موج، رو دریا

با ترانه نفسات من ترانه می‌گم،
اسمتو مثه یه غزل، عاشقانه می‌گم،
بیا که دیگه وقتشه، وقت برگشتنه؛
بوی پیرهنت که بیاد، لحظه دیدنه

وقت بیدار شدن کوچولوها

«ترانه درونی»

پیش از ظهر

قبل از اصرار سرگروه:
از همان وقتی‌که بچه بودم آهنگ‌های مورد علاقه‌م غمگین بودند؛ آرام و کم‌موسیقی، آنقدرکه بتوانم شعرهایشان را بشنوم و تکرار کنم. بقیه این مدل آهنگ‌های من را دوست نداشتند، من هم آهنگ‌های آن‌ها را دوست نداشتم، این به آن در؛ پس آهنگ‌هایم را در خلوت گوش می‌دادم. در تنهایی و با صدای کم، هیچوقت جایی آهنگ‌ها را نمی‌خواندم؛ فقط روی کاغذ می‌نوشتم، می‌نوشتم و می‌نوشتم تا حفظ شوم ‌. این‌طور شد که کم‌کم شعر جای آهنگ را برایم گرفت.

حالا هم اوضاع همین است. انگار اعتماد به نفس آهنگ‌گوش‌کردن ندارم. آهنگ‌هایم را یواش می‌ریزم توی هدفون که هدفون بریزد توی گوش خودم تنها و تازه تمام مدت هم می‌ترسم نکند صدایش بلند شود و کسی بشنود. گمانم برای همین است که من وقت کارکردن آهنگ نمی‌خوانم، وقت حمام رفتن هم، وقت تنهایی هم. به جایش وقت تنهایی، وقت ظرف شستن یا وقت جارو برقی کشیدن برای خودم داستان تعریف میکنم. این بی‌ضررتر است کسی هم نمی‌شنود.

دوستان عزیزم! من آهنگ درونی ندارم این یک هفته خیلی فکر کردم اما چیزی یادم نیامد، این نوشته، توضیحی بود برای آهنگ نداشتن من.  :*

بعد از اصرار سرگروه:
خواهرزاده‌ام گوشی را می‌گیرد و می‌گوید: «الان برات یه چیزی می‌ذارم که فک کنم خیلی دوست داری» و آهنگی برایم می‌گذارد: «پاشو پاشو کوچولو از پنجره نگاه کن/ با چشم‌های قشنگت به منظره نگاه کن.» چشم‌هایم را می‌بندم و می‌روم به پنج سالگیم به «پاشو پاشو کوچولو». ته‌تغاری خانواده فقط صبح‌ها مادر را تمام و کمال دارد؛ وقتی زودتر از بقیه بچه‌ها با این زمزمه‌ی مادر بیدار می‌شود.

حالا می‌خوام یادم باشد هروقت خسته شدمريال چشم‌هایم را ببندم بگذارم مادرم برایم بخواند و من پا شوم و به جای غصه خوردن به منظره نگاه کنم. مطمئنم حالم خوب می‌شود.

پاشو پاشو کوچولو، نازی افشار

پاشو پاشو کوچولو
از پنجره نگاه کن

با چشمای قشنگت
به منظره نگاه کن

اون بالا بالا خورشید
تابیده در آسمان

یک رشته کوه پایین‌تر
پایین‌ترش درختان

نگاه کن آن دوردورا
کبوتری می‌پرد

شاید برای بلبل
از گل خبر می‌برد

آغوش باز

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

نیم‌روز

متفاوت یعنی چه؟ تا همین لحظه من نتوانسته‌ام برای خودم یک موجودیت تعریف کنم. یک چیز ثابت و همیشگی و بعد بخواهم براساس آن تفاوت را معنا کنم. می‌شود فکر کنیم منظورمان چیزهای عمومی است: مثل زن بودن، مثل ملیت، مثل زبان و دین و … خب بله من میتوانم در مورد همه این ها تقریبا ثابت باشم (باز هم تقریباً! چون ممکن است چند سال دیگر تغییر جنسیت بدهم. کسی چه می‌داند؟)

من در کنار خودم شخصی با این قبیل تفاوت‌ها ندارم. مثلا فردی که دوجنسیت داشته باشد، هم‌جنس‌خواه باشد یا مسیحی باشد (این یکی را واقعا دوست داشتم داشته باشم.) اما در میان دوستانم کسی را دارم که دیدگاهش در رابطه با مردها با من متفاوت است. مثلا برایش عادی است که با یکی از دوستان پسر معمولی‌اش در خیابان ادای عاشق‌ها در بیاورند و تفریح کنند و انصافاً در رفتارهای عاشقانه‌شان کم هم نمی‌گذارند. (برای من رفتارهای عاشقانه دارای تقدس‌اند و من برای خوش‌گذرانی از آن‌ها استفاده نمی‌کنم) یا در کافه با پسری که برایمان چای و نوشیدنی می‌آورد، شوخی می‌کند و پای شوخی‌اش هم تا جایی‌ که پیش بروند می‌ایستد.

این‌ها کارهایی نیست که من دوست داشته باشم و انجام بدهم. واکنش من در قبال این رفتارها عموماً مسکوت گذاشتن موضوع است؛ یک طورهایی! سعی می‌کنم بی‌تفاوت باشم. «یک طورهایی» یعنی جوری که نه دوستم احساس کند تنها مانده، نه طرف مرا قاطی بازیشان به حساب بیاورد.

تا اینجا مشکلی نیست. مشکل آن‌جاست که این رفتارها بخواهد با منافع من در تعارض باشد. مثلا وقتی دوستم بخواهد با معشوق من سر شوخی را باز کند، این‌جاست که من باید رفتارم را انتخاب کنم. این انتخاب سخت است اما من رفتار شخصی خودم را دنبال می‌کنم و تا به حال تجربه ثابت کرده طرف مقابل هم به رفتار من احترام گذاشته.

مادر من شخصی است با تمایلات معمول مذهبی که حجاب دارد، نماز می‌خواند و در برخی مراسمات دینی شرکت می‌کند. ما اقوامی داریم که مذهبی نیستند، دخترانی که حجاب ندارند و کسانی که نماز و خدا و … را قبول ندارند؛ اما تمام این آدم‌ها -مخصوصاً دخترها- عاشق مادرم هستنند. می‌آیند روی میز آشپزخانه می‌نشینند (بله روی میز، این عادت من است و همه دخترهای دور و بر هم انجامش می‌دهند) با مادرم حرف می‌زنند، مادرم دوست پسرهایشان را می‌شناسد، برایشان وقتی دل‌درد دارند نبات و نعناع و کاچی درست می‌کند و بهشان مشاوره می‌دهد و تا آن‌ها لاک‌هایشان را پاک کنند و دوباره بزنند، مادرم می‌رود نماز بخواند.

نه فقط دخترها، پسرها هم همین طورند، دوستان برادرم برای آشنایی با دختر مورد علاقه شان مادرم را می‌برند، مادرم برایشان گل و کادو انتخاب می‌کند و اگر در راه ازدواج مشکلی داشته باشند با مادرهای دخترها حرف می‌زند و سعی می‌کند راضی‌شان کند. حتی یک بار پسری از دوستانمان، رفیقِ تازه یافته‌ی برزیلی‌اش را آورد خانه ما، مادرم برایش غذا درست کرد، شیرینی خانگی آورد و حال خانواده‌اش را پرسید. (پدرم سوال‌ها و تعارفات را ترجمه می‌کرد). پسر، عکس خواهرش را از کیف پولش درآورد و به او نشان داد، بعد مادرم عکس برادرش را نشان داد و  بعد در مورد طبیعت برزیل سوال کرد و پسر عکس باغ بزرگ جلوی خانه‌شان را نشان داد و بحث رفت به سمت گل‌ها و گیاهان عجیب منطقه آن‌ها.

 وقت خداحافظی پسر که می‌دانست نمی‌تواند با مادرم دست بدهد؛ برای تشکر روی یک شاخه از گل‌هایی که آورده بود بوسه زد و گل را گذاشت روی دست مادرم. چند وقت پیش که پسر خارجی با دوست ایرانیش حرف زده بود، حال مادرم را پرسیده بود و گفته بود به او بگوید که کارلا -خواهرش- دارد بچه‌دار می‌شود. از وقتی یادم هست عاشق این رفتار مادرم بودم. مادرم آدم‌ها را دوست دارد؛ از تفاوت‌ها نمی‌ترسد و یک آغوش باز بزرگ است برای مهربانی کردن به همه، نه فقط به همه آدم‌ها، بلکه به همه‌ی همه‌ی جهان.

گمانم مهربانی کلید ناپدید شدن تفاوت است. من هم تصمیم دارم همین کار را بکنم، آغوشم را برای همه تفاوت‌ها باز کنم. البته تا جایی که «تفاوت»، اصل‌های اساسی‌ام را زیر سوال نبرد، یادم باشد از مادرم بپرسم با چنین تفاوت‌هایی چه می‌کند.

دور 

«در برابر آن که با ما متفاوت است»

صبح

‎از دور صدای شیون می آمد. گوشه‌ای ایستاده بود. گوشه‌ای دور از همه. گوشه‌ای زیر سایه گاهی دورتر. همه دور مرده جمع بودند. همه خاکی شده بودند. همه شیون می‌کردند. یکی جیغ می‌کشید. یکی غش می‌کرد. یکی را با زور از قبر بیرون می‌کشیدند. یکی را از روی مرده کنار می‌زدند. روی صورت یکی آب می‌ریختند. زیر بغل یکی را می‌گرفتند. یکی را به آرامش دعوت می‌کردند. هر کس با عربده‌های بیشتر، با شیون‌های از ته گلوتر، با فریادهای بلندتر سوگواری‌اش را نشان می‌داد. او اما گوشه‌ای ایستاده بود، زیر سایه‌گاهی و گاهی اشک‌هایش را پاک می‌کرد.

‎گفته بودند آبروی‌مان رفته. گفته بودند مادر را آخر تو دق دادی. گفته بودند حتی برای چند ساعت هم نتوانستی حرمت نگه داری. گفته بودند‌، گفته بودند، گفته بودند‌.

‎پسر بزرگ خانواده بود. یک خانواده چهار نفره. دو خواهر و یک برادر دیگر داشت. اطرافیانش همیشه می‌گفتند ساز مخالف می‌زند. که سازش ناکوک نبود. که سازش مخالف نبود. که فقط کمی متفاوت‌تر بود. سال‌ها مسیر خودش را رفته بود. وارد هیچ جریانی نشده بود. زندگی خودش را داشت. ساده، بی‌غل و غش، معمولی.

‎مادرشان مرده بود و او چنین سوگواری می‌کرد. خواهرها زیر لب پچ‌پچ می‌کردند، دامادها از آبروی رفته‌شان می‌گفتند، و برادرش به حق خاک مادرش نفرینش می‌کرد. می‌گفتند چرا مثل ما نیستی؟ چرا مثل ما سوگواری نمی‌کنی؟ چرا با آبروی مادرمان بازی می‌کنی؟ چرا خودت را انگشت نما می‌کنی؟

‎او اما کاری نکرده بود. او متهم به کار نکرده بود. تمام این سال‌ها متهم به کار نکرده بود. فقط چون متفاوت‌تر فکر می کرد.

‎حالا هم گوشه‌ای ایستاده بود، زیر سایبانی و یاد مادرش بود. یاد لحظه آخری که دستش را گرفته بود. یاد آخرین خنده‌اش. یاد آخرین جمله‌ای که گفته بود. یاد تمام این سال‌ها که پرستارش بود و با هم گذران زندگی می‌کردند. یاد تمام لحظه‌های مشترک‌شان افتاده بود و آرام‌آرام می‌گریست. یاد چادر سیاه مادرش، وقتی باد می‌آمد و چادر‌های مشکی زن‌هایی که دور قبر ایستاده بودند، تکان‌تکان می‌خورد و او یاد سالهای دوری افتاد که پسربچه کوچکی بود و چادر سیاه مادرش را گرفته بود و همیشه فکر می‌کرد در این خیابان‌ها، در این کوچه‌ها، بین این همه آدم، یک روز بلعیده خواهد شد.

‎همه زیر چشمی نگاهش می‌کردند و چیزی می‌گفتند. همه دور شدند. همه رفتند. خواهرزاده‌اش دویده بود و گفته بود: ” دایی جون مامان میگه نمی‌آیید؟”
‎- نه، دایی، شما برید.
– ‎دایی جون، مامان میگه خوبیت نداره جلوی مهمان‌ها پسر بزرگش نباشه.
– ‎دایی جون گفتم برید خودم میام.

‎حالا تنها شده بود. کنار مادرش نشسته بود. به خاک تازه‌اش زل زده بود.